چکیده
فهرست مطالب
- 1 چکیده
- 2 مقدمه
- 3 نقل حدیث با الفاظ گوناگون
- 4 تواتر حدیث
- 5 نقل و نقد کلام ابن جوزی
- 5.1 حدیث اول
- 5.2 حدیث دوم
- 5.2.1 اشاره به تصحیفی در سند
- 5.2.2 محمد بن ناصر
- 5.2.3 محمد بن علی بن میمون
- 5.2.4 علی بن المحسّن التنوخی
- 5.2.5 عبد الله بن ابراهیم بن جعفر الزینبی
- 5.2.6 محمد بن سفیان الحنائی
- 5.2.7 عثمان بن یعقوب العطار
- 5.2.8 محمد بن محمد البصری
- 5.2.9 الحمّانی
- 5.2.10 ابن فضیل
- 5.2.11 یزید بن ابی زیاد
- 5.2.12 مجاهد
- 5.2.13 عبدالله بن عبّاس
- 5.2.14 نتیجه
- 5.3 حدیث سوم
- 6 معانی حدیث
- 7 اشکالات دلالی
- 8 قاعده تقویت حدیث به کثرت طرق
- 9 دلالت حدیث بر امامت
- 10 پینوشتها
- 11 فهرست منابع
- 12 پستهای مشابه
یکی از روایاتی که از مناقب اختصاصی امیر المؤمنین علیه السلام است و در هیچ یک از صحابه نبوده، این حدیث شریف است “النظر الی وجه علی عباده” یعنی نگاه به چهره علی علیه السلام عبادت است. این حدیث در اثبات افضلیت ایشان به کار میآید چرا که از خصائص است. و به قول ابن تیمیه، افضلیت با خصائص ثابت می شود. مرحوم علامه حلی در کتاب نهج الحق و کشف الصدق ص 231 یکی از دلائلی را که مقتضی وجوب امامت امیرالمؤمنین علیه السلام است، همین حدیث میداند ولی به بحث های سندی و دلالی نپرداختهاند. عدهای با طرح اشکالات سندی و دِلالی درصدد این بودهاند که این حدیث را کنار بگذارند. و لذا در این مقاله به نقل و نقد این شبهات پرداخته شده است.
واژگان کلیدی: النظر فی وجه علی عباده، اشکالات سندی، ابن جوزی، اشکالات دلالی
مقدمه
یکی از ادله ای که به فرمایش مرحوم علامه حلی مقتضی وجوب امامت امیرالمؤمنین علیه السلام است؛ حدیث “النظر إلی وجه علی عباده” می باشد. این حدیث به تصریح عدهای از علمای اهل سنت از خصائص امیرالمؤمنین علیه السلام بوده و به قول ابن تیمیه افضلیت با خصائص ثابت می شود. این حدیث با سندهای متعددی در کتب اهل سنت ذکر شده است اما با این حال تا جایی که بررسی شده، اولین کسی که جعلی بودن این حدیث را مطرح کرده است، ابن جوزی است. عدهای از علمای اهل سنت قائل به صحتِ بعضی از اسناد این حدیث شدهاند، و حتی برخی تصریح به تواتر آن نمودهاند. ما در این مقاله به نقد دیدگاه ابن جوزی می پردازیم و سپس از اشکالات دلالی مطرح شده پاسخ خواهیم داد.
تا جایی که تتبع شده است دو اثر در این ضمینه تألیف شده است:
- الافاده بطرق حدیث النظر الی علی عباده؛ تألیف جمال الدین عبد العزیز الغماری المغربی
- آیا روایت “نگاه کردن به چهره علی علیه السلام عبادت است”با سند معتبر در منابع اهل تسنن نقل شده است. این مقاله از سوی مؤسسه ولی عصر عجل الله فرجه منتشر شده است. در این مقاله خیلی خلاصه به تصحیح برخی از اسانید حدیث پرداخته شده و اصلا به صورت تفصیلی از اشکالات دلالی پاسخی داده نشده است. ما به یاری خدا هم در ناحیه سند و هم در ناحیه دلالت با تفصیل بیشتری وارد شدهایم.
تمجید غماری
با توجه به اینکه غماری در مورد حدیث مورد بحث ما، تألیف مستقل دارد و فراوان در این مقاله به کلام او استشهاد نموده ایم لذا شایسته است که کلمات برخی از علمای معاصر اهل سنت را پیرامون او بیاوریم تا مقام و جایگاه علمی، و ارزش کلام او شناخته شود.
جمال الدین عبد العزیز غماری مغربی از علمای بزرگ کشور مغرب بوده است و از دانشگاه الأزهر مصر فارغ التحصیل شده است. در سال 1338 ق به دنیا آمده و در سال 1418ق از دنیا رفته است. وی تألیفات متعددی دارد که قسمت قابل توجهی از آنها در نقد وهابیت است. در مورد او تعبیرات بلندی وارده شده است. به عنوان مثال:
اسامه سید محمود ازهری که خود از محققین و مؤلفین و خطباء مصری است در کتاب جمهره اعلام الازهر الشریف فی القرنین الرابع عشر و الخامس عشر الهجریین ج8 ص 75، درباره غماری مینویسد: علامه محدث نقّاد محدث بزرگ و فقیه متقن که در چند علم تبحر داشته است.
یوسف مرعشلی که خود از محققین لبنانی و در چند رشته به درجه دکترا نائل شده در کتاب نثر الجواهر و الدرر فی علماء القرن الرابع عشر و بذیله عقد الجوهر فی علماء الربع الاول من القرن الخامس عشر ج 2 ص 1936، به تمجید غماری پرداخته و مینویسد: شیخ علامه محدث افاده کننده ناقد.
نور الدین عتر از محققین و مدرّسین سوری که در دانشگاه الازهر در رشته تفسیر و حدیث به درجه دکترا نائل شده در کتاب منهج النقد فی علوم الحدیث ص 408، از غماری با عنوان «استاد شیخ» یاد میکند.
نقل حدیث با الفاظ گوناگون
این حدیث با تعبیرات مختلفی در کتب حدیثی اهل سنت وارد شده است که برخی از آن موارد چنین است:
- النَّظَرُ إِلَى وَجْهِ عَلِیٍّ عِبَادَهٌ[1].
- النَّظَرُ إِلَى عَلِیٍّ عِبَادَهٌ[2]. در این حدیث واژه “وجه” نیامده است.
- النَّظَرُ فِی وَجْهِهِ عِبَادَهٌ[3]. در این حدیث به جای اسم مبارک “علی” ضمیر آمده است.
- النظر فی وجه علی عباده[4]. در این حدیث به جای واژه “إلی” واژه “فی” آمده است.
- النَّظْرَهُ إِلَى عَلیِّ عِبَادَهٌ[5].در این حدیث به جای واژه “النظر” واژه “النظره” آمده است.
- النَّظرَهُ إِلَى وَجْهِ عَلیِّ عِبَادَهٌ[6]. در این حدیث به جای واژه “النظر” واژه “النظره” آمده است.علاوه بر اینکه در این حدیث نسبت به حدیث سابق کلمه “وجه” وجود دارد.
- النظر على وجه علی عباده.[7]در این حدیث به جای واژه “إلی” و “فی” واژه “علی” آمده است.
- مثل علی فیکم -أو قال فی هذه الأمه- کمثل الکعبه المستوره -أو المشهوره- النظر إلیها عبادهٌ، والحج إلیها فریضهٌ.[8] در این حدیث چون حضرت علیه السلام به کعبه تشبیه شدند و لفظ کعبه مؤنث است لذا ضمیر مؤنث به کار رفته است و فرمودند “النظر إلیها”.
پیامبر صلی الله علیه و آله در این حدیث می فرمایند: مثل علی در شما یا در این امت مثل کعبه پوشیده شده یا مشهوره است که نگاه به او عبادت و حج به سوی آن واجب است.
اسامی صحابی راوی حدیث
یازده صحابی این حدیث را نقل کردهاند. غماری این تعداد را دوازده نفر میشمارد:
- ابوذر
- عبد الله بن مسعود
- ابن عباس
- جابر
- ثوبان
- ابو بکر
- عثمان بن عفان
- ابوهریره
- معاذ بن جبل
- عمران بن حصین
- أنس
- عائشه[9]
مرحوم آیت الله مرعشی این افراد را تا 16 نفر رسانده است:
- ابو سعید خدری
- عمرو بن العاص
- واثله بن الاسقع
- علی بن ابی طالب علیهما السلام[10]
تواتر حدیث
ابن حجر در تعریف و بیان شروط خبر متواتر مینویسد: خبری است که اسانید زیادی دارد و عادتاً همدستی بر کذب در آن محال است. عدد معینی برای تواتر نمیتوان قرار داد. البته برخی گفتهاند تواتر با چهار یا پنج یا هفت یا دَه یا دوازده یا چهل و یا هفتاد … نفر حاصل می شود. این کثرت طرق باید در تمام طبقه ها باشد و باید از روی حس خبر بدهند و باید برای شنونده علم حاصل شود.[11]
اثبات تواتر از قول علمای عامه
عده ای این حدیث را متواتر میدانند. اینجا عبارات چند تن از علماء اهل سنت آورده می شود.
کتانی در کتاب خود که جمع آوری روایات متواتره است این حدیث را آورده و چنین مینویسد:
عده ای از بزرگان علم حدیث، تصریح نمودند که برخی از احادیث متواترند. مثل حدیث «نگاه به علی عبادت است» که یازده صحابی آن را با طرق متعددی روایت کردهاند؛ که سیوطی میگوید این عدد بنا بر نظر عدهای تواتر را میرساند.[12]
ابن عراق کنانی می نویسد: این حدیث از 11 صحابی با طریق های متعددی روایت شده است که بنا بر نظر عده ای، تواتر با این عدد حاصل میشود.[13]
فتنی مینویسد: این حدیث از 11 صحابی با طریق های متعددی روایت شده است که بنا بر نظر من تواتر با این تعداد حاصل میشود.[14]
مناوی مینویسد: این حدیث از 11 صحابی با طریق های متعددی روایت شده است که بنا بر نظر عده ای، تواتر با این عدد حاصل میشود.[15]
صنعانی می نویسد: این حدیث را 11 صحابی نقل کردهاند که تواتر با این عدد حاصل میشود.[16]
با توجه به اینکه بررسی ترجمه هر یک از این پنج نفر خارج از حوصله مقاله است لذا به عنوان نمونه فقط به ترجمه کتانی اشاره میکنیم تا جلالت و عظمت او کمی واضح شود.
تمجید کتانی
او یکی از علمای بزرگ کشور مغرب بوده است و دارای تألیفات متعدده بوده است. در سال 1274ق به دنیا آمد و در سال 1345ق از دنیا رفته است.در مورد او چنین تعبیراتی وارد شده است:
شیخ امام علم اعلام محدث مسند مطلع مؤلف شهیر و کسی که مردم به او تبرّک میجستهاند.[17]
فقیه محدث مورخ صوفی دارای بحث های دقیق و مفید و همت والا… و در سنت و علوم آن اطلاعات وسیعی داشت که کسی در کشور مغرب به پای او نمی رسید. در علم و عمل اهل احتیاط بود. در شرق و غرب عالم مشهور گشت. بزرگان به شاگردی نزد او افتخار می کردند.[18]
استاد اساتید ما علامه محدث شریف.[19]
شیخ ما همسایه خدا استاد عارف بالله ربّانی مرد صالح امام ناصح نگین محدثین و علماء عاملین.[20]
تصحیح یا تحسین تعدادی از اسانید این حدیث، از سوی برخی علمای اهل سنت
برخی از علمای اهل سنت، بعضی از طرق این حدیث را تصحیح یا تحسین کردهاند که عبارات ایشان آورده میشود. اما در ابتدا به صورت خلاصه چهار اصطلاح را باید تعریف کنیم:
خبر صحیح لذاته، خبر صحیح لغیره، خبر حسن لذاته، خبر حسن لغیره.
ابن عثیمین مینویسد:
صحیح لذاته خبری است که شخص عادل تام الضبط آن را با سند متصل نقل کند و علت قادحه و شذوذ در آن نباشد.
صحیح لغیره همان حسن لذاته است در صورتی که طرق آن متعدد باشد.
حسن لذاته خبری است که شخص عادل خفیف الضبط آن را با سند متصل نقل کند و علت قادحه و شذوذ در آن نباشد.
حسن لغیره خبر ضعیفی است که تعدد طرق دارد به گونه ای که برخی از آن طرق برخی را تقویت می کنند و در طرق فرد دروغ گو یا متهم به دروغ گویی نباشد.[21]
حاکم نیشابوری این سند را می آورد: حَدَّثَنَا دَعْلَجُ بْنُ أَحْمَدَ السِّجْزِیُّ، ثنا عَلِیُّ بْنُ عَبْدِ الْعَزِیزِ بْنِ مُعَاوِیَهَ، ثنا إِبْرَاهِیمُ بْنُ إِسْحَاقَ الْجُعْفِیُّ، ثنا عَبْدُ اللَّهِ بْنُ عَبْدِ رَبِّهِ الْعِجْلِیُّ، ثنا شُعْبَهُ، عَنْ قَتَادَهَ، عَنْ حُمَیْدِ بْنِ عَبْدِ الرَّحْمَنِ، عَنْ أَبِی سَعِیدٍ الْخُدْرِیِّ، عَنْ عِمْرَانَ بْن حُصَیْنٍ قَالَ: قَالَ رَسُولُ اللَّهِ صَلَّى اللهُ عَلَیْهِ وَسَلَّمَ: «النَّظَرُ إِلَى عَلِیٍّ عِبَادَهٌ».
وی بعد از این حدیث می نویسد: این حدیث صحیح الاسناد است و شواهد آن از عبد الله بن مسعود هم صحیح است.[22]
سیوطی این سند را می آورد: «وأخرج الطبرانی والحاکم عن ابن مسعود -رضی الله عنهما- أن النبی -صلى الله علیه وسلم- قال: “النظر إلى علی عباده”». او بعد از این حدیث می نویسد: اسناد آن حسن است.[23]
ابن حجر هیتمی این سند را می آورد: الحَدِیث الْخَامِس عشر أخرج الطَّبَرَانِیّ وَالْحَاکِم عَن ابْن مَسْعُود رَضِی الله عَنهُ أَن النَّبِی صلى الله عَلَیْهِ وَسلم قَالَ «النّظر إِلَى عَلیّ عبَادَه». سپس می نویسد:اسناد این حدیث حسن است.[24]
شوکانی بعد از اینکه چند سند را می آورد و اشکالاتی را مطرح می کند، سپس مینویسد: این حدیث حسن لغیره است. نه مثل حاکم قائل به صحت حدیث میشویم و نه مثل ابن جوزی قائل به جعلی بودن حدیث میشویم.[25] بدخشانی نیز این حدیث را در کتاب خویش آورده است.[26] او در مقدمه این کتاب ملتزم شده است که فقط احادیث صحیحه را در این کتاب بیاورد.[27]
نقل و نقد کلام ابن جوزی
ابن جوزی این حدیث را جعلی میداند.[28]
ما در ادامه سه سند را بررسی می کنیم و اثبات خواهیم کرد که سند اول صحیح است و در سند دوم و سوم هم فرد وضّاع وجود ندارد و خود همین در نقد ابن جوزی کافی است.
حدیث اول
طبرانی حدیث را با این سند آورده است:
حَدَّثَنَا مُحَمَّدُ بْنُ عُثْمَانَ بْنِ أَبِی شَیْبَهَ، ثنا أَحْمَدُ بْنُ بُدَیْلٍ الْیَامِیُّ، ثنا یَحْیَى بْنُ عِیسَى، عَنِ الْأَعْمَشِ، عَنْ إِبْرَاهِیمَ، عَنْ عَلْقَمَهَ، عَنْ عَبْدِ اللهِ، عَنِ النَّبِیِّ صَلَّى اللهُ عَلَیْهِ وَسَلَّمَ قَالَ: «النَّظَرُ إِلَى وَجْهِ عَلِیٍّ عِبَادَهٌ»[29]
در سند مذکور این افراد باید بررسی شوند: طبرانی، محمد بن عثمان بن ابی شیبه، احمد بن بدیل یامی، یحیی بن عیسی، اعمش، ابراهیم، علقمه.
طبرانی صاحب کتاب المعجم الکبیر
ذهبی در تمجید از او چنین مینویسد: ابو القاسم سلیمان بن احمد بن ایوب، امام حافظ ثقه بسیار سفر کننده محدث اسلام صاحب معجم کبیر و معجم اوسط و معجم صغیر.[30]
یافعی در حوادث سال 360قمری چنین می نویسد: در این سال حافظ علم مسند زمان طبرانی از دنیا رفت. بیش از 100 سال عمر کرد. ثقه صدوق دارای وسعت حفظ و بصیرت به علل و رجال و ابواب بود.[31]
در مورد طبرانی تمجیداتی به کار رفته است که به عنوان نمونه میتوانید به مقدمه المعجم الکبیر طبع دار الکتب العلمیه ج 1 ص 9 – 10 مراجعه کنید. ما در اینجا به برخی از ابهامات در مورد او اشاره کرده و به آنها پاسخ میدهیم.
طبق گزارش ذهبی از ضیاء الدین مقدسی، طبرانی در مواردی دچار وهم شده است ولی این باعث منع عمل به روایات او نمیشود و به قول ضیاء الدین مقدسی اگر بخاطر وهم در یک حدیث، شخصی را متهم کنیم دیگر کسی سالم نمیماند.[32]
ابن حجر مینویسد: لیّنه الحافظ أبوبکر بن مردویه لکونه غلط أو نسی.[33]
ضیاء الدین مقدسی در مقام دفاع از طبرانی مینویسد: ابن مردویه در کتاب تاریخ اصفهان خود عدهای را نام برده و تضعیف کرده است در حالی که اسم طبرانی را در آن کتاب آورده ولی تضعیف نکرده است. اگر طبرانی در نزد ابن مردویه ضعیف بود او را تضعیف میکرد.[34]
ابن حجر می نویسد: ابو علی نیشابوری نسبت به طبرانی سیّء الرأی بود و علتش این بود که در حدیثی از احادیث شعبه مذاکره ای بین آن دو واقع شد و طبرانی گفت که آن حدیث را غندر هم از شعبه نقل کرده ولی ابو علی انکار کرد. در پاسخ گفته شده: ابو نعیم هم این حدیث را از غندر روایت کرده و عهده طبرانی را بریء کرده است.[35]
ابن منده هم در خصوص روایات طبرانی از احمد بن عبد الرحیم صحبتی دارد.[36] روشن است که این مطلب حتی اگر جرح باشد، جرح مقید است و در خصوص روایات طبرانی از احمد بن عبد الرحیم مشکل ساز خواهد بود نه در تمام روایات طبرانی.
اسماعیل بن محمد بر طبرانی عیب گرفته که روایات منکر و موضوع را نقل میکند که در برخی از آنها نسبت به صحابه قدح وجود دارد. ابن حجر در مقام جواب مینویسد: این امر اختصاص به طبرانی ندارد و بسیاری از محدثین متقدم وقتی حدیث را با سند نقل میکردند اعتقاد داشتند که عهده ایشان بریء شده است.[37] جواب دیگری که می توان داد این است که اسماعیل بن محمد کاملا مجمل صحبت کرده و کلی گویی نموده است. خب چند مثال از احادیث موضوع را ذکر کنید تا به صورت مصداقی بحث کنیم ببینیم موضوع اند یا نه. برخی از موارد یک شخصی حدیثی را موضوع می داند و شخص دیگر آن را صحیح می داند پس بحث مبنایی می شود و ما حق نداریم با توجه به مبنایی که داریم و مثلا فلان حدیث را موضوع می دانیم بقیه را متهم کنیم که چرا آن حدیث را ذکر کرده اند. چه بسا او آن حدیث را صحیح بداند.
محمد بن عثمان بن ابی شیبه
در مورد او تعبیرات متفاوت است. ذهبی در مورد او چنین گزارش میدهد: امام حافظ مسند ابو جعفر عبسی کوفی… صالح جزره گفته است: او ثقه است. ابن عدی گفته است: برای او حدیث منکری ندیدم. عبد الله بن احمد بن حنبل گفته است: بسیار دروغ گو است. عبدالرحمن بن خراش گفته است: او جعل حدیث میکرده است… او در سال 297 قمری که حدود 90 سال داشت درگذشت.[38]
محمد بن خلیفه بن علی تمیمی (محقق کتاب العرش و ما روی فیه تألیف محمد بن عثمان بن ابی شبیه) در مقام جواب به تضعیفات وی چنین می نویسد:
دشمن ترین شخص نسبت به او، محمد بن عبد الله حضرمی بوده که بین دو طرف نزاع وجود داشته است که به نظر باید از قبول این مذمتها در هر کدام از آن دو صرف نظر کنیم که هر دو کوفی و از عصر واحد بودند و به اختلافات افراد هم عصر توجه نمیشود.
ابن عقده هم تکذیب محمد بن عثمان را از چند عالم مشهور نقل میکند ولی ابن عقده منفرد به این نقل است و شخص دیگری چنین گزارشی ندارد و ابن عقده در مذهب با او مخالف بوده است. در مورد او گفته شده است که کتاب ابی انس را گرفت و از آن نوشت و تحدیث کرد. این عبارت هم جرح آشکار نیست چرا که قائل این کلام معلوم نیست. روشن است که شخص عارف و حافظ گاهی کتاب دیگری را میخرد تا مطالعه کند.
اما اینکه وارد شده است که علماء او را قدح می نمودند، این هم ارزشی ندارد چون شخص قادح معلوم نیست، و وجه قدح هم مجهول است. واضح است که جرح در صورتی که مفصل باشد، مقبول خواهد بود.
بعد از جمع بندی اقوال مختلفه به این نتیجه می رسیم که به کار بردن واژه دروغگو در مورد او، زیاده گویی و مبالغه وجود دارد. معتدل ترین قول، کلام ابن عدی است که میگوید اشکالی در او وجود ندارد.[39]
تکذیب احمد بن حنبل و چند نفر دیگر که نسبت به محمد بن عثمان وارد شده، ناقل این تکذیبات ابن عقده است. طبق گزارش خطیب بغدادی[40]ابو العباس ابن سعید که همان ابن عقده است این تکذیبات را نقل کرده است.
محمد بن خلیفه بن علی تمیمی در مقام جواب از این تکذیبات مینویسد: ابن عقده متفرد در این نقل است.[41] و خود خطیب بغدادی در جایی از کتابش نقل می کند که حکایت های ابن عقده در جرح مقبول نیست.[42]
البانی در مورد او در موارد مختلفه چنین می نویسد: در مورد او کلام وجود دارد ولی رتبه حدیث او حسن است.[43]
در او کلام بسیار است ولی او حافظ است و اشکالی در او نیست.[44]نظر راجح این است که او ثقه است.[45]
احمد بن بدیل الیامی
توثیقاتی در مورد او وارد شده است: احمد بن بدیل بن قریش بن بدیر بن حارث یامی، قاضی کوفه و همذان حافظ ابو جعفر عالم متدین فاضل دارای عمر طولانی. ابن ابی حاتم می گوید: محل او صدق است. در سال 258 قمری از دنیا رفته است.[46] نسائی می گوید: اشکالی در مورد او نیست. ابن حبان هم او را در کتاب ثقات خود آورده است.[47]
جرح هایی در مورد او وارد شده است: ابن عدی گفته است: احادیثی روایت کرده که انکار شده است و با وجود ضعفش حدیث او نوشته میشود. دار قطنی میگوید: در او “لین” وجود دارد.[48] ابن عقده از عده ای نقل میکند که نسبت به او رضایت ندارند.[49]
در مقام جواب به تضعیفات می توان گفت که اینها جرح مبهم اند. (و عده ای جرح مبهم را قبول ندارند. کلامی از عبد العزیز غماری ارجاع داده می شود که طالبین مراجعه کنند.بله طبق برخی از مبانی جرح مبهم در شرائطی قبول می شود.)[50] سه لفظ در مورد او به کار رفته است: روایت مناکیر؛ لا یرضونه؛ لین. خوب باید روایت را بیاورید و توضیح دهید که چرا منکر است؟! عدم رضایت هم چنین است. اگر وجه عدم رضایت را نیاورید خب ممکن است بخاطر امور شخصی با هم خصومت داشته باشند که هیچ ربطی به وثاقت و ضبط نخواهد داشت. در لین هم با توجه به موارد قبل واضح شد.
تنها مطلبی که میماند استفاده البانی از کلام ابن عدی است. ابن عدی در مورد او چنین می نویسد: او احادیثی دارد که متابع، از افراد ثقه ندارد. احادیث او با وجود ضعفش نوشته می شوند.[51]
در مورد بطلان جرح در صورتی که مفسر نباشد میتوانید به کلام غماری مراجعه کنید.[52]
یحیی بن عیسی
مزّی در مورد او چنین می نویسد:… احمد بن حنبل او را ثناء کرده است. ابن معین گفته است: او چیزی نیست. عجلی گفته است: او ثقه است. نسائی گفته است: لیس بالقوی.[53]
ابن حجر می نویسد: صدوق و دارای خطاء بوده و متهم به تشیع شده است. او در سال 201 قمری از دنیا رفت.[54]
ابن حبان می نویسد:حفظ او مشکل و وهم زیادی داشت به گونه ای که در آنچه که از افراد ثقه نقل میکرد با افراد دارای ضبط مخالفت داشت. این آن قدر در کلام او زیاد است که احتجاج به او باطل است.[55]
مغلطای چنین می نویسد: ابن حبان او را در کتاب الثقات آورده و در صحیح خود حدیث او را آورده است.[56]
در این خلاصه از عبارت های دیگر صرف نظر می کنیم، لکن در جرح او الفاظی به کار رفته است که باید بررسی کنیم:
الف) ابن معین میگوید لیس بشیء. غماری از این اشکال دوجواب می دهد. یکی اینکه این جرح مبهم است. دوم اینکه ابن معین در این عبارت منفرد است.[57]سپس غماری به کلام ذهبی استشهاد می کند. ذهبی می نویسد: ما قول ابن معین را در جرح و تعدیل قبول می کنیم و او را بر بسیاری مقدم می کنیم در صورتی که مخالف مشهور نباشد.[58] شیخ احمد ماحوزی در سلسله الاحادیث المتواتره می نویسد ابن معین از متشددین بوده است.[59]
ب) نسائی میگوید لیس بالقوی. شیخ احمد ماحوزی جواب می دهد که نسائی از متشددین بوده و علاوه بر اینکه این قول او درجه کمی از ضعف را می رساند و تلیین است نه تضعیف.[60]
ج) ابن عدی میگوید عامه ما یرویه لا یتابع علیه. غماری چنین جواب می دهد: هنگامی که نزد ما وثاقت یحیی با شهادت عده ای از علمای رجال ثابت شد دیگر روایات او نیاز به شاهد و متابع ندارد.[61]
د) ابن حجر میگوید صدوق یهم. او در ابتدای یکی از کتبش دوازده مرتبه برای جرح و تعدیل می آورد که رتبه پنجم چنین است: این مرتبه کمی پایین تر از مرتبه چهارم است که تعبیراتی دارد مثل راستگویی که حفظش بد است، یا راستگویی که دارای وهم است، یا برای او وهم هایی است، یا خطا می کند، یا در آخر عمر دچار تغیر شده، یا کسی که متهم به نوعی از بدعت شده مثل تشیع.[62]
…شیخ احمد شاکر در شرح خود بر برخی از کتب در مورد کلام ابن حجر چنین مینویسد: حدیث درجه چهارم صحیح است که ترمذی آن را حسن می شمارد. رتبه های بعدی مردود است مگر در درجه پنجم و ششم زمانی که تعدد طرق داشته باشد که تقویت شده و حسن لغیره می شود.[63] پس با تعدد طرق قسم پنجم می تواند حسن لغیره شود. (وقتی که عده ای حکم به تواتر این حدیث نمودند پس لا اقل نزد آنان تواتر حدیث ثابت است. در ابتدا هم آوردیم که 16 نفر از صحابه این حدیث را نقل کرده اند و بنا بر رشد هِرَمی در طبقات، قاعدتا در طبقات دیگر این تعداد بیشتر می شود.) البانی ذیل یک حدیثی که ابن حجر در مورد یک راوی تعبیر “صدوق یهم” را به کار برده مینویسد: این اسناد قابل تحسین است.[64]
هـ) ابن حبان مینویسد: حفظ او مشکل و وهم زیادی داشت به گونه ای که در آنچه که از افراد ثقه نقل می کرد با افراد دارای ضبط مخالفت داشت.این آن قدر در کلام او زیاد است که احتجاج به او باطل است. در جواب میتوان گفت به اینکه: قول ابن حبان در مورد یحیی بن عیسی متعارض است؛ زیرا همان گونه که از اکمال تهذیب الکمال آوردیم مغلطای در اکمال گزارش می دهد که ابن حبان او را در الثقات آورده است. پس طبق گزارش این کتاب، دو قول متعارض ابن حبان با هم تعارض کرده و ساقط می شوند.ابن حبان در صحیح خود از او نقل قول کرده است.[65]ابن حبان در مقدمه کتاب ثقات خود می نویسد: هر کسی که در این کتاب اسمش آمده صدوق و جائز الاحتجاج است.[66]
اعمش ( سلیمان بن مهران )
ابن ابی حاتم چنین می نویسد: ابن معین گفته: سلیمان بن مهران اعمش ثقه است. عبد الرحمن میگوید: پدرم میگفت که او ثقه است و به احادیثش احتجاج می شود. ابو زرعه گفته: او امام است.[67]
ذهبی می نویسد: امام شیخ الاسلام شیخ قرائت کنندگان و محدثین.[68]
ابن حجر عسقلانی مینویسد: ثقه حافظ عارف به قرائات بود ولی تدلیس می کرد. سال 61 قمری به دنیا آمد و در سال 147 از دنیا رفت.[69]
در مورد اعمش دو اشکال وجود دارد. یکی تشیع و دیگری تدلیس.
از اشکال تدلیس، جواب هایی داده شده است مثل اینکه ابن حجر او را در طبقه دوم از مدلسین آورده[70] و در توضیح این طبقه می نویسد: ائمه احتمال تدلیس او را داده اند ولی بخاطر امامت او حدیثش را در صحیح نقل کرده اند و تدلیس افراد این طبقه یا کم است یا اینکه از ثقه تدلیس کرده اند.[71] همچنین ایشان از اشکال تشیع جواب هایی داده شده است مثل کلام البانی که می گوید: عبرت در روایت حدیث، صدق و حفظ است.اما مذهب بین شخص و خدای او است و خدا او را محاسبه می کند. لذا می یابیم که صاحب صحیحین روایات بسیاری از ثقات مخالفین مثل خوارج و شیعه را نقل کرده اند.[72]
ابراهیم
ابتدا باید تشخیص بدهیم که مراد از این ابراهیم کیست؟ دو ابراهیم هستند که اعمش از آنها روایت دارد: ابراهیم بن یزید بن شریک؛ ابراهیم بن یزید بن قیس. به عنوان مثال مزّی نام این دو ابراهیم را در شیوخ اعمش آورده است.[73] از شخص اول 267 روایت و از شخص دوم 2020 روایت دارد.[74] ما هر دو ابراهیم را بررسی می کنیم:
1. ابراهیم بن یزید بن شریک
ابن حجر می نویسد: کوفی عابد ثقه است ولی ارسال و تدلیس دارد.[75]
ابن حجر در کتاب دیگرش مینویسد: ابن معین گفته: ثقه است. ابوزرعه گفته: ثقه مرجئ است. ابو حاتم گفته: صالح الحدیث است. سن او به 40 نرسیده بود که سال 92 قمری از دنیا رفت.[76]
ذهبی می نویسد: امام قدوه فقیه عابد کوفه.[77]
بشار عواد معروف و شعیب ارنؤوط از جواب ابن حجر چنین نوشته اند: اینکه ابن حجر گفته او تدلیس دارد؛ ابن حجر دچار وهم شده چرا که هیچ شخصی او را متصف به تدلیس نکرده است. حتی خود ابن حجر هم او را در کتاب طبقات المدلسین نام نبرده است. احتمالاً ابن حجر او را با ابراهیم بن یزید نخعی اشتباه گرفته است که ابراهیم بن یزید نخعی متصف به تدلیس شده هرچند که وقوع تدلیس از او هم صحیح نیست.[78]
2. ابراهیم بن یزید بن قیس
ابن حجر مینویسد: کوفی فقیه ثقه است ولی بسیار ارسال دارد. در سال 96 قمری که حدود 50 سال داشت درگذشت.[79]
ذهبی می نویسد:امام حافظ فقیه عراق.[80]
مشکلی که در مورد او هست، اکثار در ارسال است. که در این باره جواب هایی داده شده است:
ابن حجر می نویسد: حافظ ابوسعید علائی گفته: او زیاد ارسال دارد و عده ای از ائمه مرسلات او را تصحیح کردند. بیهقی مرسلات او از ابن مسعود را تصحیح کرده است.[81]
به طور کلی در عمل به حدیث مرسل اختلاف شده است. در این ضمینه چنین گفته شده است: علماء در قبول حدیث مرسل به صورت مطلق و رد آن به صورت مطلق و تفصیل در آن اختلاف دارند. و خود این سه قول دارای شاخه هایی هستند.[82] حتی در این ضمینه کتب مستقلی تألیف شده است.[83]
علقمه
ابن حجر می نویسد:علقمه بن قیس بن عبد الله کوفی فقیه مخضرم است و جاهلیت و اسلام را درک کرده است و از ملازمین ابن مسعود بوده است.[84]
ابن حجر در کتاب دیگرش می نویسد: ثقه ثبت فقیه عابد. در درجه دوم است. بعد از سال 60 یا 70 از دنیا رفته است.[85]
عبدالله
با توجه به عبارت ابن حجر که تازه گذشت، علقمه از ملازمین عبدالله بن مسعود بوده است پس مراد از عبدالله، عبدالله بن مسعود است در مورد صحابه هم که اصلاً طبق مبنای عامه بحث سندی و اثبات توثیق نداریم چون قائل به مبنای عدالت صحابه اند.
اتصال سند اول
با توجه به توضیحاتی که گذشت سند متصل است چون طبرانی سال 360 وفات یافته و محمد بن عثمان سال 297 و طبرانی از معمرین و ثقات است که در این صورت تعبیر به “حدثنا” ظهور در لقاء دارد. احمد بن بدیل هم سال 258 وفات یافته است.محمد بن عثمان هم تعبیر به حدثنا کرده که ظهور در لقاء احمد بن بدیل دارد و با توجه به سال تولد و وفات محمد بن عثمان، او هنگام وفات احمد بن بدیل حدودا 50 ساله بوده است. یحیی بن عیسی سال 201 وفات یافته است و احمد بن بدیل در مورد یحیی تعبیر به «ثنا» کرده که ظهور در لقاء دارد. یحیی بن عیسی هم از تلامذه اعمش بوده است که به این مطلب مزّی تصریح کرده است.[86] ابراهیم هم هر کدام که مراد باشد، ضرری نمیرساند چرا که قبلاً عبارت مزّی را آوردیم که اعمش از هر دو ابراهیم روایت کرده است. علقمه هم متوفای بعد از 60 یا 70 است که ابراهیم بن یزید بن قیس از او روایت کرده است. این مطلب را ذهبی آورده است.[87] اگر هم مراد ابراهیم بن یزید بن شریک باشد با توجه به اینکه حدود 20 سال و اندی فاصله بینشان هست لذا هیچ محذوری در امکان لقاء وجود ندارد. علقمه هم از عبدالله بن مسعود روایت دارد که از الإصابه گذشت.
پس بحمد الله همان گونه که ملاحظه فرمودید سند اول تصحیح شد.
حدیث دوم
ابن جوزی حدیث را با این سند هم آورده است:
«وَأما حَدِیث ابْن عَبَّاس: أَنْبَأَنَا مُحَمَّدُ بْنُ نَاصِرِ بْنِ عَلِیِّ بْنِ مَیْمُونٍ قَالَ أَنْبَأَنَا عَلِیُّ بْنُ المحسن التنوخى قَالَ أَنبأَنَا عبد الله بْنُ إِبْرَاهِیمَ بْنِ جَعْفَرٍ الزَّیْنَبِیُّ قَالَ حَدَّثَنَا مُحَمَّدُ بْنُ سُفْیَانَ الْحِنَّائِیُّ قَالَ حَدَّثَنَا عُثْمَانُ بْنُ یَعْقُوبَ الْعَطَّارُ قَالَ حَدَّثَنَا مُحَمَّدُ بْنُ مُحَمَّدٍ الْبَصْرِیُّ عَنْ الْحِمَانِیُّ عَنِ ابْنِ فُضَیْلٍ عَنْ یَزِیدَ بْنِ أَبِی زِیَادٍ عَنْ مُجَاهِدٍ عَنِ ابْنِ عَبَّاسٍ أَنَّ النَّبِیَّ صَلَّى اللَّهُ عَلَیْهِ وَسَلَّمَ قَالَ: ” النَّظَرُ إِلَى عَلِیٍّ عِبَادَهٌ “»[88]
در این سند باید این افراد بررسی شوند: محمد بن ناصر بن علی بن میمون، علی بن محسن تنوخی، عبد الله بن ابراهیم بن جعفر زینبی، محمد بن سفیان حنائی، عثمان بن یعقوب عطار، محمد بن محمد بصری، حمانی، ابن فضیل، یزید بن ابی زیاد، مجاهد.
اشاره به تصحیفی در سند
بنده دو چاپ از کتاب الموضوعات را پیدا کردم. یکی چاپ موجود در المکتبه الشامله یعنی چاپ المکتبه السلفیه بالمدینه المنوره به تحقیق عبد الرحمن محمد عثمان. و دیگری به تحقیق توفیق حمدان که دار الکتب العلمیه چاپ کرده است. در هر دو چاپ، سند به همین ترتیبی که گذشت؛ ذکر شده است. ولی عبد العزیز الغماری سند را از ابن جوزی این چنین آورده است: أنبأنا محمد بن ناصر قال أنبأنا محمد بن علی بن میمون قال أنبأنا علی بن المحسن التنوخی[89]… که به نظر می رسد کار صحیح را غماری انجام داده است چرا که اگر طبق ظاهر چاپ کتاب الموضوعات پیش برویم اتصال سند از بین می رود. زیرا محمد بن ناصر متوفای 550 است که در ادامه میآوریم. علی بن المحسن هم متوفای 447 است که در ادامه، عبارت آن را خواهیم آورد.
و روشن است که طبق ظاهر کتاب الموضوعات بیش از 100 سال فاصله بین دو راوی وجود دارد و واضح است که تصحیفی صورت گرفته است. شاید اشکال شود که چرا میگویید تصحیف؟! بلکه شاید اسقاطی صورت پذیرفته باشد یا اینکه تدلیسی صورت پذیرفته باشد.
جواب داده می شود به اینکه: ظاهر عبارت ابن الجوزی أنبأنا است و این لفظ با تدلیس سازگاری ندارد. بله اگر به صورت عنعنه بود این احتمال تقویت میشد. سیوطی هم سند ابن جوزی را با دقت آورده یعنی نوشته: «(أَخْبَرَنَا) مُحَمَّد بْن نَاصِر أَنْبَأنَا مُحَمَّد بْن عَلِیّ بْن مَیْمُون أَنْبَأنَا عَلیّ بْن الْحَسَن التنوخی أَنْبَأنَا عَبْد الله بْن إِبْرَاهِیم بْن جَعْفَر الزَّیْنَبِی حَدَّثَنَا مُحَمَّد بْن سُفْیَان الحنای حَدَّثَنَا عُثْمَان بْن یَعْقُوب الْعَطَّار حَدَّثَنَا مُحَمَّد بْن مُحَمَّد الْبَصْرِیّ عَن الْحمانِی عَن ابْن فُضَیْل عَن یزِید بْن أبی زِیَاد عَن مُجَاهِد عَن ابْن عَبَّاس مَرْفُوعا».[90] پس بین محمد بن ناصر و محمد بن علی بن میمون تفکیک داده است.
محمد بن ناصر
ذهبی می نویسد:امام محدث حافظ افاده دهنده عراق…سال 467ق به دنیا آمد و در سال 550ق از دنیا رفت. ابن جوزی می گوید: شیخ ما ثقه و حافظ و ضابط بود و هیچ شبهه ای در او نبود.[91]
محمد بن علی بن میمون
ذهبی می نویسد: شیخ امام حافظ مفید مسند محدث کوفه… از جمله اساتید او، ابو القاسم تنوخی است و از جمله شاگردان او، ابن ناصر است. در سال 510 ق در 86 سالگی درگذشت.[92] طبق بررسی های انجام شده برای او جرحی یافت نشد.
علی بن المحسّن التنوخی
ذهبی می نویسد: تنوخی ابو القاسم علی بن المحسن در سال 365ق به دنیا آمد و در سال 447ق از دنیا رفت. از جمله اساتید او عبد الله بن جعفر زبیبی است. در حدیث صدوق بود.[93]
خطیب بغدادی می نویسد: شهادت او نزد حکام از جوانی اش مقبول بود و تا آخر عمرش مقبول بود. در شهادت متحفظ و محتاط بود و در حدیث صداقت داشت.[94]
ابن شاکر کتبی می نویسد: در حدیث وثاقت داشت.[95]
در مورد او به جرحی برخورد نکردیم.
عبد الله بن ابراهیم بن جعفر الزینبی
خطیب بغدادی می نویسد: ثقه بود. از شاگردان او تنوخی بود. در سال 278ق به دنیا آمده و در سال 371ق از دنیا رفت.[96]
ابن جوزی می نویسد: ثقه بود.[97]
ذهبی وی را در کتاب سیر آورده و تعبیر الشیخ را در مورد او به کار برده است.[98]
محمد بن سفیان الحنائی
اطلاعات زیادی در مورد وی وجود ندارد. در برخی از اسناد، نام او چنین آمده است: ابو العباس محمد بن سفیان الحنائی.[99] در برخی از کتب نام او چنین وارد شده است: محمد بن سفیان بن عفویه ابو العباس حبابی حبشون، که عبد الله بن ابراهیم زینبی از او روایت دارد.[100] در برخی از کتب تصریح شده که او مجهول الحال است.[101] {البته پس از فحص های صورت گرفته، نام راوی دوم از او پیدا نشد} ابن حجر در توضیح راوی مجهول الحال می نویسد: اگر از کسی دو نفر یا بیشتر نقل کنند و توثیقی نداشته باشد او مجهول الحال و مستور است. عده ای روایت چنین شخصی را بدون هیچ قیدی قبول می کنند ولی جمهور رد می کنند. نظر تحقیقی این است که در مورد او نه مطلقا قبول می کنیم و نه مطلقا رد می کنیم؛ بلکه امر او موقوف به روشن شدن حال اوست.[102]بله مدعای ما این نیست که این حدیث صحیح یا حسن است بلکه فقط می خواهیم در قبال اتهام ابن جوزی بگوییم راوی وضاع ندارد.
عثمان بن یعقوب العطار
پس از فحص های صورت گرفته اطلاعاتی در مورد او پیدا نشد و می توان گفت که مجهول العین است، چرا که ابن حجر در «نزهه النظر»، ت الرحیلی ص 136 می نویسد: فان سمی الراوی و انفرد راو واحد بالروایه عنه فهو مجهول العین.
محمد بن محمد البصری
پس از فحص های صورت گرفته اطلاعاتی در مورد او پیدا نشد در نتیجه او نیز مجهول العین است. ابن حجر در مورد این اصطلاح چنین می نویسد: اگر فقط یک نفر از راوی، حدیث نقل کند پس او مجهول العین خواهد بود.[103]
الحمّانی
در مورد حمّانی عمده استفاده از مطالب عبد العزیز الغماری است.[104] او دو احتمال در مورد حمانی مطرح کرده است. 1- جباره بن المغلس. 2- یحیی بن عبد الحمید. به نوبت هر دو را بررسی می کند و البته نظر نهایی او این است که مراد اینجا یحیی بن عبد الحمید است. ما نیز هر دو نفر را بررسی می کنیم:
1. جباره بن المغلس
ابن حجر می نویسد: ابن نمیر گفته صدوق است. بخاری گفته حدیثش مضطرب است. ابوزرعه ابتدا از او نقل حدیث میکرد ولی بعداً او را ترک کرد. ابن نمیر: او دروغ گو نبود. حدیث برای او وضع می شد و او تحدیث میکرد. تعمد بر کذب نداشت. ابن عدی: در بعضی از احادیثش متابع نداشت لکن تعمد بر کذب نداشت بلکه غفلت داشت. بخاری: سال 241ق از دنیا رفت. بیش از 90 سال عمر کرد. ابو داود: در احادیث او نکارت وجود دارد ولی مرد صالحی بود و بسیار خطا می کرد. مسلمه بن قاسم: ثقه است. ابن حبان: اسانید را مقلوب می کرد و مراسیل را به صورت مرفوع می آورد. احتجاج به احادیث او باطل است. دارقطنی: متروک است. صالح جزره: مرد صالحی بود. ابن نمیر: 5 یا 6 تا از احادیثش منکر است و احتمالاً آن کار برخی از همسایه های او بوده است. نصر بن احمد: او در اصل صدوق بود ولی پسرش برخی از کتبش را فاسد کرد.[105]
ذهبی می نویسد:شیخ دارای عمر طولانی محدث… ابن معین: او کذّاب بود.[106]
غماری در مقام جمع بندی جرح و تعدیل او مینویسد:عمده جرح های او بخاطر غفلت بوده و هیچ شخصی خالی از غفلت نیست. اگر غفلت زیاد باشد روایت شخص را کنار می گذاریم. اگر در یک حدیث، متابع وجود داشته باشد می فهمیم که در بیان آن حدیث این شخص غفلت نورزیده است. علاوه بر اینکه جباره کثرت در غفلت نداشته است زیرا احادیث دارای غفلت او را که می شمارند بیش از پنج مورد نیست. اگر غفلت او زیاد بود، باید به صورت مطلق بیان می کردند که غفلت دارد نه اینکه روایات دارای وهم وی را بیاورند. وهم در 5 یا 6 مورد طبیعی است و هیچ انسانی خالی از آن نیست. بر فرض اگر او دارای غفلت و اضطراب زیاد باشد در این حدیث دارای ضبط بوده چرا که در این حدیث طرق صحیحه و حسنه ای داریم که موجب می شود حدیث او حسن و مقبول واقع شود.
غماری تکذیب احمد را این چنین جواب می دهد: این کلام احمد دارای مبالغه است. علت این حرف احمد، تفرد حمانی به بعض احادیث غریبه است. جرح بخاطر تفرد، جرح مستقر نمی باشد. حال حمانی بدتر از اسماعیل بن ابی اویس که نیست که خود اعتراف به وضع و کذب می کرد با این وجود روایات او در بخاری آمده است.[107]
نکته دیگری در دفاع از جباره ما اضافه می کنیم و آن کلام عبد الفتاح ابو غده در تعلیقه خود بر یکی از کتب است که چنین می نویسد: گاهی افرادی در کتب جرح، منسوب به کذب می شوند ولی مراد کذب اصطلاحی نیست بلکه وهم و خطاء مراد است؛ چرا که وهم و خطاء به خاطر اینکه مطابق واقع نیست کذب شمرده می شود که در لغت اهل مدینه این استعمال رائج است. آنچه که ضرر میرساند، تعمد بر کذب است. صرف نسبت به کذب ضرری نمی رساند چون جرح غیر مفسر است.[108]
2. یحیی بن عبد الحمید
ابن حجر در جایی از لسان المیزان می نویسد: احمد او را توثیق کرده است ولی جمهور او را تضعیف کرده اند.[109]
ابن حجر در جایی دیگر از لسان المیزان می نویسد: احمد و ابن مدینی در مورد او تکلم کرده اند. ابن معین او را توثیق کرده است. احمد و ابن سعد او را تضعیف کرده اند.[110]
ابن ابی حاتم نقل می کند که او به صورت علنی دروغ می گفت.[111]
ابن عدی می نویسد: در مسند و احادیث او احادیث منکر ندیدم و امید دارم که اشکالی در او نیست.[112]
مغلطای می نویسد: از ابن معین در مورد او سؤال کردیم؛ جواب داد که او ثقه ثقه است.[113]
مزّی می نویسد:ابن معین گفته او ثقه بود و در کوفه در ایام او حافظ تر از همه بود و به او حسادت می ورزیدند. او در سال 228ق از دنیا رفت.[114]
عبارات در مورد او خیلی زیاد است لذا خیلی خلاصه آوردم.
غماری در مقام دفاع از یحیی بن عبد الحمید می نویسد: عده ای که بر ضد او حرف زدند به خاطر حسد، چنین گفتند همان گونه که ابن معین خبر داده است؛ لذا جرح آنان قیمتی ندارد.سپس از کلام احمد جواب داده که در سابق در ذیل جباره بن المغلس این جواب ذکر شد که در نهایت کلامی از عبد الفتاح ابو غده آوردیم.[115]
نکته ای که در مورد تکذیب احمد بن حنبل نسبت به یحیی بن عبد الحمید باقی می ماند این است که کلمات احمد متضاربه است.(شیخ احمد ماحوزی هم به این مطلب اشاره نموده است.[116] ) در موردی از لسان المیزان نوشته که احمد او را توثیق کرده است. در مورد دیگر لسان المیزان نوشته که احمد او را تضعیف کرده است. در الجرح و التعدیل ابن ابی حاتم از قول احمد آورده که آشکارا دروغ می گفت. پس می توان گفت تکذیب احمد ثابت نیست چرا که اقوال او تعارض و تساقط می کند.
در مورد تکذیب ابن ابی حاتم می توان جواب هایی داد: یک: حارث بن علی حسنی می نویسد: اگر در یک سندی فرد کذابی بود الزاما به این معنی نیست که متن موضوع باشد چه بسا که فرد کذابی حدیث صحیحی را سرقت می کند و ادعا می کند که برای او است.[117] دو: خود ابن ابی حاتم که کذاب بودن او را نقل کرده در ادامه محسود واقع شدن او را هم نقل کرده در نتیجه نمی توان گفت که او واقعا کذاب است.[118]
نکته پایانی اینکه محمود سعید ممدوح به صورت مبسوط توثیق یحیی بن عبد الحمید را ثابت نموده و در نهایت نام این بحث را چنین گذاشته: «الفتح الربّانی فی توثیق یحیی الحمّانی أو العتب الاعلانی لمن ضعّف یحیی الحمّانی». که برای مطالعه بیشتر میتوانید به این کتاب هم مراجعه بفرمایید.[119]علاج جرح ابن ابی حاتم را در پاراگراف سابق آوردیم
ابن فضیل
ابتدا باید مشخص شود که مراد از ابن فضیل کیست؟ وقتی به احوالات یزید به ابی زیاد مراجعه می کنیم میبینیم که یکی از شاگردان او، محمد بن فضیل است. به عنوان نمونه مراجعه شود به کلام ابن ابی حاتم[120]و ابن حجر[121]. یحیی بن عبد الحمید هم از او نقل حدیث دارد.[122] پس ما بنا را بر محمد بن فضیل گزارده و احوالات او را بررسی می کنیم.
مزّی می نویسد: احمد بن حنبل می گوید: متشیع و حسن الحدیث بود. ابن معین می گوید: او ثقه بود. ابوحاتم گفته که او شیخ بود. نسائی گفته که اشکالی در او نیست. ابن حبان او را در کتاب ثقات خویش آورده است. در سال 194ق درگذشت.[123]
بشار عواد معروف و شعیب ارنؤوط ابتدا کلام ابن حجر را آورده اند که می گوید: محمد بن فضیل صدوق عارف بود و متهم به تشیع شده است. سپس در تعلیقه بر کلام ابن حجر می نویسند: بلکه او ثقه است و بخاری و مسلم به احادیثش احتجاج کرده اند.کلام بزرگان دیگر را هم می آوردند سپس می نویسند: کسانی که به او اشکال وارد کرده اند بخاطر تشیع او بوده که این اشکال وارد نیست.[124]
یزید بن ابی زیاد
مزّی می نویسد: محمد بن فضیل گفته:او از بزرگان شیعه است. احمد بن حنبل گفته: او حافظ نبود و حدیثش آن چنان که باید باشد نیست. ابن معین با توجه نقل های مختلف از او گفته: به حدیث او احتجاج نمی شود و قوت بالایی ندارد و ضعیف الحدیث است. عجلی گفته: جائز الحدیث است. ابوزرعه گفته: لیّن است و حدیثش نوشته می شود ولی به آن احتجاج نمی شود. ابوحاتم گفته: قوت بالایی ندارد. ابوداود گفته: سراغ ندارم که کسی حدیث او را ترک کرده باشد. احمد بن عدی گفته: او از شیعیان کوفه بود و با وجود ضعفش، حدیثش نوشته میشود.در سال 137ق از دنیا رفت. بخاری در برخی از کتبش از او نقل دارد.مسلم او را مقرون با غیر آورده و به تنهایی به او احتجاج نکرده ولی بقیه به او احتجاج کردند.[125]
ابن حجر می نویسد: نسائی گفته: قوت بالایی ندارد. دارقطنی گفته:ضعیف است و خطای بسیار دارد. مسلم در مقدمه کتابش گفته: ستر و صدق شامل او هم می شود.[126] ابن حجر در کتاب دیگرش می نویسد:کوفی ضعیف که در دوران پیری دچار تغییر شد. شیعی و در طبقه پنجم بود.سال 136ق درگذشت.[127]
غماری در کتاب خویش به بررسی یزید بن ابی زیاد می پردازد و می گوید: اینکه ابن جوزی از نسائی نقل کرده که یزید بن ابی زیاد متروک است، ابن جوزی دچار خلط شده چرا که نسائی این جمله را در مورد یزید بن ابی زیاد شامی نقل کرده در حالی مورد بحث ما در یزید بن ابی زیاد کوفی است. آنچه که نسائی در مورد یزید کوفی نقل کرده عبارت لیس بالقوی است که خیلی با عبارت متروک فرق دارد و احادیث شخصی که لیس بالقوی است نوشته می شود. سپس می نویسد:کسانی که در مورد یزید حرف زده اند بخاطر دو امر بوده است: یکی اختلاط و دیگری نقل حدیث رایات. اختلاط در این حدیث بعید است چون محمد بن فضیل از شیخی که بداند اختلاط دارد اخذ نمیکند خصوصاً اینکه آنها حرص بر انتقاء داشتند. علاوه بر اینکه اگر بعد از اختلاط شیخ از او نقلی باشد این را ائمه حدیث تذکر می دهند و در ترجمه اش میگویند: «روی عن فلان بعد الاختلاط».
همچنین محمد بن فضیل و یزید بن ابی زیاد هر دو کوفیاند و محمد نسبت به شیوخ شهرش آگاه تر است و بهتر میداند که چه کسی صلاحیت دارد که از او نقل کند.
اما نقل حدیث رایات ضرری نمیرساند چرا که یزید بن ابی زیاد متفرد نیست و متابع دارد. سپس به صورت مفصل متابعات را می آورد.[128]
مجاهد
ابن حجر می نویسد: ثقه و امام در تفسیر بود. حدود سال 102ق در حالی که 83 سال داشت درگذشت.[129]
ابن حجر در کتاب دیگرش از ذهبی نقل می کند که امّت اجماع بر امامت مجاهد و احتجاج به او دارند.[130]
عبدالله بن عبّاس
از صحابه است و بحثی در مورد او نداریم.
نتیجه
در این سند سه فرد مجهول داریم که عبارت اند از محمد بن سفیان و عثمان بن یعقوب و محمد بن محمد. ولی این ضرری در بحث ما وارد نمی کند. چون طرق کثیره داریم.
آنچه که مانع از اخذ به قاعده کثرت طرق می شود این است که راویان آن کذّاب و وضّاع باشند که در این سند چنین فردی نداریم. در ادامه از این قاعده ان شاء الله صحبت خواهیم کرد.
در مورد خبر مجهول الحال هم عده ای از علمای عامه قبول آن را ترجیح داده اند.[131]
حدیث سوم
ابونعیم با این سند حدیث را نقل می کند:
حَدَّثَنَا أَبُو الْهَیْثَمِ أَحْمَدُ بْنُ مُحَمَّدِ بْنِ غَوْثٍ الْهَمْدَانِیُّ قَالَ: ثنا الْحَسَنُ بْنُ حُبَاشٍ قَالَ: ثنا هَارُونُ بْنُ حَاتِمٍ قَالَ: ثنا یَحْیَى بْنُ عِیسَى الرَّمْلِیُّ، عَنِ الْأَعْمَشِ، عَنْ إِبْرَاهِیمَ، عَنْ عَلْقَمَهَ، عَنْ عَبْدِ اللهِ قَالَ: قَالَ رَسُولُ اللهِ صَلَّى اللهُ عَلَیْهِ وَسَلَّمَ: «النَّظَرُ إِلَى وَجْهِ عَلِیٍّ عِبَادَهٌ[132]
ابو نعیم صاحب کتاب حلیه الأولیاء[133]
سبکی می نویسد:امام جلیل حافظ که در حفظ و ضبط در نهایت بود. مثل کتاب حلیه الأولیاء او تصنیفی نداریم و آن از بهترین کتب است.[134]
ابن خلکان مینویسد: حافظ مشهور صاحب کتاب حلیه الأولیاء از اعلام محدثین و بزرگان حفّاظ ثقات بود. کتابش از بهترین کتب است.[135]
یافعی می نویسد: در سال 430ق امام حافظ شیخ عارف ابو نعیم صاحب کتاب حلیه الاولیاء از دنیا رفت.از اعلام محدثین و از بزرگان حفاظ بود. کتاب حلیه از بهترین کتب است. طعن ابن جوزی در او وارد نیست.[136]
ذهبی می نویسد:امام حافظ ثقه علامه شیخ الاسلام. در سال 336ق به دنیا آمد.[137]
تنها نکته ای که در مورد ابونعیم می تواند مشکل ایجاد کند بحث تدلیس است. ابن حجر اسم او را جزء مدلسین می آورد.[138] ولی آنچه که مشکل را حل می کند این است که ابن حجر او را در مرتبه اولی از مدلسین می آورد. او در کتاب خودش مراتب را توضیح می دهد و می گوید که مراد از مرتبه اولی کسانی هستند که به صورت نادر تدلیس کرده اند.[139]
احمد بن محمد بن غوث الهمدانی
در مورد او پس از فحص های صورت گرفته چیزی به دست نیاوردیم در نتیجه مجهول می باشد. نکته ای که وجود دارد این است که هیثمی در کتابی که ناظر به کتاب حلیه الأولیاء نوشته، اسم این شخص را طور دیگری آورده و به جای غوث، عون نوشته است:
حدثنا أبو الهیثم أحمد بن محمد بن عون الهمدانی، ثنا الحسن بن حباش، ثنا هارون بن حکیم، ثنا یحیى بن عیسى الرملی، عن الأعمش، عن إبراهیم، عن علقمه، عن عبد الله، قال: قال رسول اللّه – صلى الله علیه وسلم -: “النظر إلى وجه علی عباده”.[140]
الحسن بن حباش
ابن حجر می نویسد: کوفی است و در سال 303ق از دنیا رفته است. کلام در او زیاد بود و ظاهراً مذهب امامیه داشت. به امور عظیمی در دین متهم می شد. دارای ادب بود.[141]
اینکه کلام در او کثیر است این جرح اصلا محسوب نمی شود. چون دقیقاً معلوم نیست که چه چیزی در او مورد او گفته اند. بر فرض که جرح باشد، جرح مبهم خواهد بود.
هارون بن حاتم
ذهبی در جایی می نویسد: لیس بثقه.[142] او در قسمتی از میزان الاعتدال صراحتاً حرفی نمی زند، فقط مینویسد: از مناکیر او نقل حدیث «النظر إلی وجه علی عباده» است.[143] او در جای دیگر میزان الاعتدال این حدیث را میآورد و مینویسد: لعله من وضع هارون.[144]
البته البانی در مقام نقد کلام اخیر ذهبی می نویسد: این حرف اصلاً صحیح نیست؛ چرا که هارون، متابعی دارد که او ثقه است.[145] ذهبی در المغنی فی الضعفاء خود نظر نمی دهد فقط می نویسد:ابو حاتم او را ذکر کرد و گفت از خدا سلامت می خواهم.[146]
ابن حجر اقوال متعارض در مورد او را می آورد و هیچ حرفی نمی زند. فقط این حدیث «النظر الی وجه علی عباده» را آورده و می نویسد: هذا باطل.[147]
ابن حبان او را جزء ثقات آورده است.[148]
نسائی می گوید: لیس بشیء.[149]
بقیه علماء جرح و تعدیل هم که در مورد هارون صحبت کردند معمولاً جرح مبهم نمودند.
ذهبی در تلخیص المستدرک در سه موضع تعابیر مختلفی در جرح او به کار برده است. ترکه أبوزرعه؛ هالک؛ واه.[150] طبق گفته ذهبی در سال 249 از دنیا رفته است.[151]
شیخ احمد ماحوزی می نویسد: ابن ابی حاتم در تفسیر خود زیاد از هارون نقل دارد.[152] ابن ابی حاتم در ابتدای تفسیر خویش ملتزم شده که احادیث صحیح السند را بیاورد.[153]
نکته ای که وجود دارد این است که در مورد وضّاع بودن او به صراحت کسی حرفی نزده و فقط ذهبی در برخی از تعابیرش گفته «لعله من وضع هارون». خود ذهبی تعابیر متفاوتی در مورد او دارد. مثلاً تعبیر واهی با تعبیر وضع قابل جمع نیست چرا که در وهم، عمدی در کار نیست، به خلاف وضع. ابن حجر می نویسد: منشأ جعل اموری می تواند باشد مثل عدم دیانت یا تعصب یا شوق به شهرت…[154] روشن است که هیچ کدام از این مناشئ در شخص واهی وجود ندارد.
همچنین بین “واه” و “هالک” نمی شود جمع کرد. ابو الحسن تبریزی که مراتب جرح را نام می برد،واژه “واه” را در مرتبه دوم و واژه “هالک” را در مرتبه چهارم قرار می دهد که مرتبه چهارم جرح شدیدی است بخلاف مرتبه دوم.[155]
عراقی می نویسد: که این مرتبه یعنی مرتبه الفاظی مثل واه، حدیثشان دارای ارزش بوده و این طور نیست که کلّاً ساقط باشند.[156]
معمولاً بحث احادیث منکر او را پیش کشیده اند و اینکه حدیث «النظر الی وجه علی عباده» را نقل کرده است. به احتمال زیاد همین حدیث موجبات تضعیف او را فراهم ساخته است. ان شاء الله در جواب از شبهات دلالی این توهم هم زائل خواهد شد.
عبارت “لیس بثقه” هم که از نسائی نقل شده باز راه چاره طبق بعضی از مبانی دارد. معلمی مینویسد: این اصطلاح در معنای لغوی به معنای نفی وثاقت است. خطیب این مورد را از موارد جرح غیر مفسر ذکر کرده است. اگر عبارت چنین باشد:”او ثقه و مأمون نیست” این جرح شدید است. ولی اگر فقط این طور بیاید: “او ثقه نیست” هر چند متبادر از این عبارت، جرح شدید است ولی اگر قرینه در کلام باشد، بر معنای دیگر حمل میشود.[157]
از این کلام معلمی دو نکته برداشت شد. یکی اینکه «لیس بثقه» جرح غیر مفسر است؛ و دیگری اینکه این لفظ از مراتب بالای جرح نیست.
محمود سعید ممدوح در توثیق ابن حبّان کلام مبسوطی دارد و توثیقات او را تثبیت می کند.[158]
بقیه افراد نیز در سند در سند اول بررسی شد در نتیجه نیازی به بررسی مجدد نیست.
پس تا اینجا ثابت شد که شخص کذّاب و وضّاع در سند نداریم و همین برای ما کافی است تا در تقویت حدیث به کثرت طرق استفاده کنیم. علاوه بر اینکه البانی کلامی دارد که کار را برای ما راحت تر می کند. او در کتابش این حدیث را از همین جلد و صفحه حلیه الأولیاء نقل می کند و می نویسد: می گویم:رجال این سند ثقه اند و از رجال مسلم هستند. فقط در رملی ضعفی وجود دارد و هارون هم متهم است.[159] این کلام البانی می رساند که احمد بن محمد بن غوث و حسن بن حباش جزء رجال مسلم اند. که اگر چنین باشد کار راحت تر می شود ولی ما این دو نفر را در رجال مسلم پیدا نکردیم و همان گونه که گذشت خیلی اطلاعاتی از این دو نفر به دست نیاوردیم.
معانی حدیث
معنای اول
ابن اثیر می نویسد: گفته شده معنای حدیث چنین است: وقتی که علی رضی الله عنه بارز می شد مردم می گفتند لا اله الا الله چقدر این جوان شرافت دارد. لا اله الا الله چقدر این جوان علم دارد. لا اله الا الله چقدر این جوان تقوی دارد. لا اله الا الله چقدر این جوان شجاع است. پس دیدن ایشان مردم را به توحید میکشاند.[160] برخی دیگر از علمای اهل سنت هم این معنی را ذکر کردند.[161]
معنای دوم
علامه مجلسی رحمه الله بعد از اینکه کلام ابن اثیر را آورده چنین اشکال نموده است: چه استبعادی دارد که بگوییم صرف نگاه به حضرت علیه السلام عبادت است.[162]
عبد العزیز غماری هم این احتمال را می دهد سپس می نویسد: مؤید این معنی فعل عمران بن حصین است که با دقت به حضرت نگاه می کرد. کسانی که کنار او نشسته بودند از این کار سؤال کردند و او جواب داد از پیامبر صلی الله علیه و آله شنیدم که نگاه به علی عبادت است. پس صرف نگاه به ذات علی علیه السلام عبادت است با قطع نظر از اینکه ما را به سوی خدا دعوت کند.[163]
معنای سوم
سید بن طاوس بعد از بیان دو معنای گذشته چنین می نویسد: شاید معنی چنین باشد: نگاه عبادت است. اگر مطابق اراده خداوند عمل کنید که معرفت به حق او داشته باشید و امر او را تعظیم کرده و امتثال طاعت کنید.[164]
اشکالات دلالی
اشکال اول
اگر نگاه به وجه علی عبادت باشد، کسانی که بعداً به دنیا می آیند چه گناهی کردند که از این عبادت محروم اند.[165]
پاسخ:
این محرومیت به خاطر گناه بعدی ها نیست بلکه بخاطر فضیلت سابقین (طبق مبنای عامه ) است. عامه میگویند: مرتبه صحابه از بقیه بالاتر است مثل این حدیث که پیامبر صلی الله علیه و آله میفرمایند: بهترین شما قرن من هستند.[166]
یکی از وجوه برتری سابقین همین وجود فیزیکی امیرالمؤمنین علیه السلام در بین آنها می تواند باشد. مراد از قرن هم به نظر عده ای از علمای عامه همان اصحاب پیامبر صلی الله علیه و آله است.[167] برای مطالعه بیشتر در این قسمت میتوانید به کتاب آیت الله میلانی مدظله العالی مراجعه بفرمایید.[168]
{جواب دوم درون مذهبی است لذا متأخر ذکر می شود} جواب دیگری هم از کلمات علامه مجلسی استفاده می شود. ایشان وقتی که احادیث عبادت بودن نظر به حضرت علیه السلام را نقل می کنند، عنوان بحث را چنین قرار داده اند: باب 64 ثواب ذکر فضائل ایشان و شنیدن فضائل و نگاه کردن به فضائل و اینکه نگاه به امیرالمؤمنین علیه السلام و فرزندان ایشان عبادت است.[169] یعنی بعد از شهادت ایشان مردم از این ثواب محروم نشدند و میتوانستند با نظر به امامان بعدی علیهم السلام این ثواب را به دست بیاورند. مرحوم نعمانی در کتاب الغیبه روایتی از امام صادق علیه السلام نقل میکند که حضرت میفرمایند: فضیلت نفر اول ما به نفر آخر ما ملحق می شود و فضیلت شخص آخر ما هم به شخص اول ما ملحق می شود.[170] پس هر فضیلتی که برای امیر المؤمنین علیه السلام باشد برای بقیه ائمه علیهم السلام هم می باشد.
اشکال دوم
چرا در مورد نگاه به وجه پیامبر صلی الله علیه و آله چنین فضیلتی وجود ندارد؟ با توجه به این اشکال عده ای این حدیث را جعلی دانسته اند.[171] یعنی پیامبر صلی الله علیه و آله که بالاتر از امیرالمومنین علیه السلام است پس چرا چنین فضیلتی در مورد ایشان نیامده است؟
پاسخ:
أولاً: طبق آیه مباهله، امیر المؤمنین علیه السلام نفس پیامبر صلی الله علیه و آله است؛ در نتیجه این فضیلت در مورد پیامبر صلی الله علیه و آله هم صدق می کند هر چند که به صورت نصّ خاصی نیامده باشد. مرحوم میرداماد استرآبادی بعد از بیان این حدیث می نویسد: نگاه به وجه پیامبر صلی الله علیه و آله هم عبادت است.[172]
ثانیاً: میتوان ادعا نمود که قرینه لبّیه در مقام داریم و آن اجماع بر افضلیت پیامبر صلی الله علیه و آله از امیر المؤمنین علیه السلام است.{حال افضلیت چه به معنای اقربیت الی الله باشد و چه به معنای اکثر ثوابا باشد.} لذا هرچند این حدیث در مورد پیامبر صلی الله علیه و آله وارد نشده لکن با توجه به اجماع مذکور این خصیصه در مورد ایشان هم جاری می شود. فرق این بیان با بیان سابق در این است که در بیان سابق از طریق مساوات پیش رفتیم ولی در این بیان از طریق اولویت، این ویژگی برای پیامبر صلی الله علیه و آله ثابت می شود. مرحوم میرداماد استرآبادی در تعلیقه رجال کشی ج 2 616 بعد از بیان این حدیث در مقام توضیح می نویسد:کما أن النظر إلی وجه النبی صلی الله علیه و آله عباده.
ثالثاً: اشکال نقضی به عامه می شود که شما قائل به شهادت پیامبر صلی الله علیه و آله نیستید در حالی که خیلی از صحابه شهید شدهاند. پس باید در فضیلت بودن شهادت آنها اشکال کنید.[173]
اشکال سوم
عبادت توقیفیه است و باید با سند صحیح ثابت شود. وقتی که ثابت شد احادیث “نظر” ضعیف هستند دیگر نمی توان قائل شد که مثلاً نگاه به کعبه یا نگاه به عالم عبادت است و اگر قائل به عبادت بودن آنها شوید این بدعت است.[174]
أن الذین قالوا ینظر إلی الکعبه،علل بعضهم ذلک بأن النظر إلی الکعبه عباده،و هذا التعلیل یحتاج إلی دلیل،فمن أین لنا أن النظر إلی الکعبه عباده؟لأن إثبات أی عباده لا أصل لها من الشرع فهو بدعه.
پاسخ:
بعد از اینکه ثابت کردیم حدیث صادر شده و حتی طبق نظر عده ای از علمای عامه عدد تواتر در آن حاصل شده در نتیجه وجهی برای این اشکال باقی نمی ماند.
اشکال چهارم
گفته شده است: این حدیث سند صحیحی ندارد در نتیجه نیازی نداریم که آن را تأویل کنیم.[175] مستشکل این اشکال را بعد از بیان معنای حدیث از سوی ابن اثیر و برخی دیگر از علمای عامه که گذشت، بیان میکند.
پاسخ:
پاسخ اشکال قبل دقیقاً در اینجا جاری است.
اشکال پنجم
اگر مراد از حدیث، معنایی باشد که ابن اثیر گفته که نگاه به علی علیه السلام چون ما را یاد خداوند می اندازد لذا عبادت است؛ در این صورت حدیث، ویژگی اختصاصی برای علی علیه السلام نیست. بلکه این حدیث صلاحیت انطباق بر هر بنده صالحی را دارد که هر وقت دیده شود ما را به یاد خداوند بیندازد. در حدیث داریم که بهترین بنده گان خداوند کسانی هستند که با دیدن آنها به یاد خداوند بیفتیم.[176]
پاسخ:
عده ای از علمای عامه قبول کردند که این مورد از خصائص مولا امیر المؤمنین علیه السلام است. ابن شاهین ذیل این حدیث می نویسد: علی علیه السلام منفرد در این فضیلت است و کسی با او در این فضیلت مشترک نیست.[177] ابو نعیم اصفهانی[178]، بدر الدین عینی[179]، خفاجی[180]و باعونی[181] هم این حدیث را جزء ویژگی های اختصاصی ایشان دانسته اند.[182]
ممکن است که این اشکال بنا بر تفسیر معروف علمای عامه که در معنای اول به آن اشاره شد؛ وارد باشد که میگویند: نگاه به ایشان ما را به یاد خداوند می اندازد؛ پس می توان گفت افراد دیگری از صحابه هم چنین فضیلتی را داشتند.
اشکال صغروی: آیت الله سید علی میلانی می فرمایند: غیر امیر المؤمنین علیه السلام در بقیه صحابه این فضیلت وجود نداشته است بلکه حتی چه بسا نگاه به بعضی از آنان، افراد را به یاد بت پرستی می انداخته چرا که عده ای از صحابه مدت زیادی از عمر خود را به بت پرستی مشغول بودند.[183]حال اگر کسی بگوید که نه در غیر ایشان از صحابه هم افرادی چنین بودند، می گوییم: نزاع بین این چهار خلیفه است. آیا می توان به صورت قطعی گفت که رؤیت آن سه خلیفه هم چنین ویژگی داشته است.این احتیاج به اثبات دارد و با توجه فرمایش آیت الله میلانی چه بسا رؤیت آنها مذکّر بت پرستی بوده است.
اشکال کبروی: ولی نکته ای که هست تفسیر حدیث منحصر در این معنی نیست بلکه معنای دقیق تری هم عده ای مثل علامه مجلسی رحمه الله دارند که صرف نظر به ایشان عبادت است نه اینکه بخاطر یادآوری خداوند عبادت باشد. آیت الله میلانی مد ظله هم در ادامه مطلب خویش به این نکته اشاره می فرمایند؛ بنا بر این تفسیر هیچ وجهی برای اشکال باقی نمی ماند. البته این معانی قابل جمع اند.
اشکال ششم
اگر شخص فاسقی صد سال به پیامبر صلی الله علیه و آله نگاه کند این نفعی به او نمی رساند. لذا متن این حدیث دارای اشکال است.[184]
پاسخ:
این اشکال شبیه این است که در آیه فکلوا مما أمسکن علیکم…بگوییم در آیه حرفی از شستن نیامده لذا مواردی را که سگ کشته پاک است و نیازی به آب کشیدن ندارد. آیه اصلاً از جهت شستن و نشستن حرفی نزده بلکه بحث در حلال بودن گوشت و عدم حلال بودن آن است. نظر به ایشان عبادت است البته با شرط و شروطش. اشاراتی در احادیث شیعی هم بر این معنی داریم. مرحوم شیخ صدوق از پیامبر صلی الله علیه و آله نقل می کند که به شخصی می فرمایند: …رفتی برای خانواده ات مالی کسب کنی ولی نتوانستی آن را به دست بیاوری. به جای آن به صورت امیر المؤمنین علیه السلام نگاه کردی در حالی که “و انت له محب و لفضله معتقد” تو او را دوست داری و به فضیلت او اعتقاد داری [185]… پس صِرف نظر به ایشان کافی نیست بلکه نظر همراه با محبت و اعتقاد به فضیلت ایشان، چنین اثری دارد. همانطور که در معنای سوم گذشت سید بن طاوس هم کلامی شبیه به این دارد.
در مورد کفار و منافقین، ما مانع داریم. همان گونه که نمازهای منافقان نفعی برای آنها نرساند پس نظر آنها به پیامبر صلی الله علیه و آله هم نفعی به ایشان نمیرساند. اگر در مسئله «نظر» بخواهید اشکال کنید پس باید در نماز هم اشکال کرده و بگویید نماز عبادت نیست چون خیلی از منافقین هم در ظاهر نماز میخواندند که این حرف قابل بیان نیست.
ظاهراً این مستشکل نظر را به صرف دیدن معنی کرده است. در حالی که مستفاد از کلمات برخی از لغویین معنای خاصی از دیدن است. ابن فارس مینویسد: ماده نظر یک معنی دارد که عبارت از تأمل یک چیز و معاینه آن است.[186]
ابو هلال عسکری در فرق بین نظر و رؤیت می نویسد: نظر طلب هدایت است.[187]
ازهری از ابن اعرابی نقل می کند که النظره الرحمه.[188]
نکته جالب این است که برخی از قائلین به تفسیر اول از معانی این حدیث، آن معنی را از ابن اعرابی نقل کردهاند مثل زمخشری در الفائق فی غریب الحدیث که در معنای اول به اشاره شد. بنابراین طبق تفسیر ابن اعرابی معنی چنین است که نظر از روی رحمت عبادت است. واضح است که نظر کفار و منافقان به پیامبر صلی الله علیه و آله چنین نبود بلکه از روی دشمنی و عداوت بود.
قاعده تقویت حدیث به کثرت طرق
در توضیح این عنوان، کلامی را از البانی میآوریم.
البانی می نویسد: مشهور نزد اهل علم این است که کثرت طرق باعث تقویت حدیث می شود و موجب حجت شدن آن حدیث می شود هر چند که هر کدام از طرق به تنهایی ضعیف باشند. ولی این حرف به صورت کلی صحیح نیست. بلکه محققین از علماء می گویند: این قاعده در وقتی است که ضعف راویان بخاطر سوء حفظشان باشد نه بخاطر تهمت در صدق، یا دین. که اگر چنین باشد دیگر حدیث تقویت نمیشود هر چند که طرق زیاد باشد.[189] برای مطالعه بیشتر می توانید به برخی از منابع مراجعه کنید.[190]
پس آنچه که مانع از اخذ به این قاعده است وجود راوی کاذب و فاسق است که بحمد الله در این چند طریقی که بررسی کردیم نداشتیم.
دلالت حدیث بر امامت
همان گونه که آوردیم عده ای از علمای عامه این حدیث را از خصائص مولا امیرالمؤمنین علیه السلام دانستهاند. برخی از اسناد حدیث صحیح است و در باقی اسناد فرد وضّاع و کذّاب نداریم و با قاعده کثرت طرق صدور حدیث قطعی است همان گونه که عده ای از علمای عامه این حدیث را متواتر میدانند که قبلا گذشت. در مورد خلفاء ثلاثه چنین فضیلتی ثابت نشده است. حالا که خصیصه شد، کلام ابن تیمیه اینجا جاری می شود که «الأفضلیه إنما تثبت بالخصائص لا بالمشترکات». افضلیت با ویژگی های اختصاصی ثابت می شود نه با اموری که مشترک باشد.[191]
اللهم صل علی محمد و آل محمد و عجل فرجهم و العن اعدائهم اجمعین.
پینوشتها
[1] طبرانی،المعجم الکبیر 10/ 76
[2] ابن السماک،الثانی من الفوائد المنتقاه ص19
[3] احمد بن مروان الدینوری، المجالسه وجواهر العلم 8/ 230
[4] ابن عساکر،تاریخ دمشق 42/ 350
[5] السیوطی،جمع الجوامع المعروف بـ الجامع الکبیر 4/ 203
[6] السیوطی،جمع الجوامع المعروف بـ الجامع الکبیر 4 / 204
[7] ابن المغازلی،مناقب علی ص278
[8] ابن المغازلی،مناقب علی ص 164
[9] الغماری،الافاده بطرق حدیث النظر الی وجه علی عباده ص 44
[10] نجفی مرعشی، موسوعه الامامه فی نصوص اهل السنه ج 18 ص 73 و 74
[11] ابن حجر العسقلانی، نُزهه النظر فی توضیح نخبه الفکَر ت الرحیلی ص 49- 51
[12] جعفر بن ادریس الکتانی،نظم المتناثر من الحدیث المتواتر ص 243
[13] ابن عراق الکنانی، تنزیه الشریعه المرفوعه عن الأخبار الشنیعه الموضوعه 1/ 383
[14] الفتنی،تذکره الموضوعات ص 97
[15] المناوی،فیض القدیر 6 / 299
[16] صنعانی، التنویر شرح الجامع الصغیر 10/ 527
[17] ابن سوده،إتحاف المطالع بوفیات أعلام القرن الثالث عشر والرابع 2/ 444
[18] عبد الحی الکتانی،فهرس الفهارس 5 / 515 – 517
[19] سعید حوی، الأساس فی السنه وفقهها – العقائد الإسلامیه 3/ 1112
[20] محمد بن محمد مخلوف، شجره النور الزکیه فی طبقات المالکیه 1/ 619
[21] ابن عثیمین،مصطلح الحدیث ص 8 – 9
[22] ابو عبد الله الحاکم،المستدرک على الصحیحین للحاکم – ط العلمیه 3/ 152
[23] السیوطی،تاریخ الخلفاء ص 134
[24] ابن حجر الهیتمی، الصواعق المحرقه على أهل الرفض والضلال والزندقه 2/ 360
[25] محمد بن علی الشوکانی، الفوائد المجموعه ص361
[26] بدخشانی،نزل الابرار بما صح من مناقب اهل البیت الاطهار ص 75 – 76
[27] همان،ص 27
[28] ابن الجوزی،الموضوعات ج 1 ص 358
[29] المعجم الکبیر للطبرانی 10/ 76
[30] الذهبی، سیر أعلام النبلاء – ط الرساله 16/ 119
[31] الیافعی، مرآه الجنان وعبره الیقظان 2/ 279
[32] الذهبی، سیر اعلام النبلاء – ط الرساله 16 / 126 – 127
[33] ابن حجر العسقلانی، لسان المیزان – ت أبی غده 4 / 125
[34] الذهبی، سیر اعلام النبلاء – ط الرساله 16 / 127
[35] ابن حجر العسقلانی، لسان المیزان – ت أبی غده 4 / 125
[36] ابن حجر العسقلانی، لسان المیزان – ت أبی غده 4 / 125
[37] ابن حجر العسقلانی، لسان المیزان – ت أبی غده 4 / 125
[38] الذهبی،سیر أعلام النبلاء – ط الرساله 14/ 21
[39] محمد بن عثمان بن ابی شیبه،العرش و ما روی فیه ص 229 – 234
[40] الخطیب البغدادی، تاریخ بغداد و ذیوله 3 / 256
[41] محمد بن عثمان بن ابی شیبه، العرش و ما روی فیه 232
[42] الخطیب البغدادی، تاریخ بغداد و ذیوله 2 / 234
[43] الالبانی، سلسله الأحادیث الصحیحه وشیء من فقهها وفوائدها 4/ 156
[44] الالبانی، سلسله الأحادیث الضعیفه والموضوعه وأثرها السیئ فی الأمه 9/ 90
[45] الالبانی، سلسله الأحادیث الضعیفه والموضوعه وأثرها السیئ فی الأمه 10/ 241
[46] الذهبی، سیر أعلام النبلاء – ط الرساله 12/ 331
[47] ابن حجر العسقلانی، تهذیب التهذیب 1/ 17
[48] الذهبی، سیر أعلام النبلاء – ط الرساله 12/ 331
[49] ابن حجر العسقلانی، تهذیب التهذیب 1/ 17
[50] ابن حجر العسقلانی، نزههاالنظر ت الرحیلی 182
[51] ابن عدی، الکامل فی ضعفاء الرجال 1/186
[52] الغماری، الافاده بطرق حدیث النظر الی وجه علی عباده ص 51
[53] المزی، تهذیب الکمال فی أسماء الرجال 31/ 490
[54] ابن حجر العسقلانی،تقریب التهذیب ص595
[55] ابن حبان، المجروحین لابن حبان ت زاید 3/ 126
[56] مغلطای، إکمال تهذیب الکمال – ط العلمیه 6/ 638
[57] الغماری، الافاده بطرق حدیث النظر الی وجه علی عباده ص 49
[58] الذهبی، الرواه الثقات المتکلم فیهم بما لا یوجب ردهم ص29
[59] الماحوزی، سلسله الاحادیث المتواتره ج 3 ص 556
[60] الماحوزی، سلسله الاحادیث المتواتره ج 3 ص 557
[61] الغماری، الافاده بطرق حدیث النظر الی وجه علی عباده ص 56
[62] ابن حجر العسقلانی،تقریب التهذیب ط دار المعرفه ص 4
[63] احمد شاکر، الباعث الحثیث شرح اختصار علوم الحدیث ص 234
[64] الالبانی، سلسله الاحادیث الضعیفه ج 13 ص 198
[65] ابن بلبان ، الاحسان فی تقریب صحیح ابن حبان 11 / 244
[66] ابن حبان، الثقات 1 / 11
[67] ابن ابی حاتم، الجرح والتعدیل 4/ 146
[68] الذهبی، سیر أعلام النبلاء – ط الرساله 6/ 226
[69] ابن حجر العسقلانی، تقریب التهذیب ص254
[70] ابن حجر العسقلانی، طبقات المدلسین 33
[71] ابن حجر العسقلانی، طبقات المدلسین 13
[72] الالبانی، سلسله الاحادیث الصحیحه و شیء من فقهها و فوائدها 5 / 262
[73] المزّی، تهذیب الکمال ج 12 ص 77
[74] این ارقام بنا بر شمارش نرم افزار جامع خادم الحرمین است.
[75] ابن حجر العسقلانی، تقریب التهذیب ص95
[76] ابن حجر العسقلانی، تهذیب التهذیب 1/ 176
[77] الذهبی، سیر أعلام النبلاء – ط الرساله 5/ 60
[78] بشار عواد معروف، تحریر تقریب التهذیب 1/ 103
[79] ابن حجر العسقلانی، تقریب التهذیب ص95
[80] الذهبی، سیر أعلام النبلاء – ط الرساله 4/ 520
[81] ابن حجر العسقلانی، تهذیب التهذیب 1/ 178
[82] حسن مظفر رزق، القول الفصل فی العمل بالحدیث المرسل ص34
[83] مثل کتاب الحدیث المرسل بین القبول و الرد در دو جلد تألیف حصّه بنت عبد العزیز الصغیر که رساله ماجستیر است و اقوال مختلف را در این ضمینه آورده است.
[84] ابن حجر العسقلانی، الإصابه فی تمییز الصحابه 5/ 105
[85] ابن حجر العسقلانی، تقریب التهذیب ص397
[86] المزّی، تهذیب الکمال ج 31 ص 489
[87] الذهبی، سیر اعلام النبلاء ط الرساله ج4 ص 520
[88] ابن الجوزی،الموضوعات ج 1 ص 359
[89] الغماری، الافاده بطرق حدیث النظر الی وجه علی عباده ص 65
[90] السیوطی، اللآلیء المصنوعه فی الاحادیث الموضوعه ج1 ص 315
[91] الذهبی، سیر أعلام النبلاء – ط الرساله 20/ 265
[92] الذهبی، سیر اعلام النبلاء ط الرساله ج 19 ص 274
[93] الذهبی، سیر أعلام النبلاء – ط الرساله 17/ 649
[94] الخطیب البغدادی، تاریخ بغداد ت بشار 13/ 604
[95] ابن شاکر الکتبی، فوات الوفیات 3/ 61
[96] الخطیب البغدادی، تاریخ بغداد ت بشار 11/ 61
[97] ابن الجوزی، المنتظم فی تاریخ الملوک والأمم 14/ 283
[98] الذهبی،سیر اعلام النبلاء ط الرساله 16 / 258
[99] الذهبی، العلو للعلی الغفار ص93
[100] ابن ناصر الدین، توضیح المشتبه 3/ 72
[101] محمد المصنعی، مصباح الأریب فی تقریب الرواه الذین لیسوا فی تقریب التهذیب 3/ 131
[102] ابن حجر العسقلانی،نزهه النظر فی توضیح نخبه الفکر ت الرحیلی ص 137
[103] ابن حجر العسقلانی،نزهه النظر فی توضیح نخبه الفکر ت الرحیلی ص 136
[104] الغماری،الافاده بطرق حدیث النظر الی وجه علی عباده ص 68 به بعد
[105] ابن حجر العسقلانی، تهذیب التهذیب 2/ 57
[106] الذهبی، سیر أعلام النبلاء – ط الرساله 11/ 150
[107] الغماری،الافاده بطرق حدیث النظر الی وجه علی عباده ص 69 به بعد.
[108] عبد الفتاح ابو غده محقق کتاب ثلاث رسائل فی علم مصطلح الحدیث ص 146
[109] ابن حجر العسقلانی، لسان المیزان 7/ 434
[110] ابن حجر العسقلانی، لسان المیزان 7 / 506
[111] ابن ابی حاتم، الجرح والتعدیل لابن أبی حاتم 9/ 168
[112] ابن عدی، الکامل فی ضعفاء الرجال 9/ 98
[113] مغلطای، إکمال تهذیب الکمال – ط العلمیه 6/ 629
[114] مزّی، تهذیب الکمال فی أسماء الرجال 31/ 431
[115] الغماری،الافاده بطرق حدیث النظر الی وجه علی عباده ص72 به بعد.
[116] الماحوزی، سلسله الاحادیث المتواتره ج 3 ص 581
[117] الحارث بن علی الحسنی، «منتقى الألفاظ بتقریب علوم الحدیث للحفاظ» (ص111)
[118] ابن ابی حاتم، الجرح و التعدیل 9 / 170
[119] محمود سعید ممدوح، التعریف بأوهام من قسّم السنن إلی صحیح و ضعیف ج5 ص 421 تا 432
[120] ابن ابی حاتم، الجرح و التعدیل ج 9 ص 265
[121] ابن حجر العسقلانی، تهذیب التهذیب ج 11 ص 329
[122] الطبرانی،الدعاء ص 154
[123] المزّی،تهذیب الکمال 26 / 293
[124] بشار عواد معروف و شعیب الارنؤوط، تحریر تقریب التهذیب 3/ 306
[125] المزی، تهذیب الکمال فی أسماء الرجال 32/ 137
[126] ابن حجر العسقلانی، تهذیب التهذیب 11/ 331
[127] ابن حجر العسقلانی، تقریب التهذیب ص601
[128] الغماری،الافاده بطرق حدیث النظر الی وجه علی عباده ص 78 به بعد.
[129] ابن حجر العسقلانی، تقریب التهذیب ص520
[130] ابن حجر العسقلانی، تهذیب التهذیب 10/ 44
[131] محمود سعید ممدوح، التعریف بأوهام من قسّم السنن إلی صحیح و ضعیف ج 1 ص 281
[132] ابو نعیم الاصبهانی، حلیه الأولیاء وطبقات الأصفیاء – ط السعاده 5/ 58
[133] در این قسمت از تتبعات مرحوم علامه میر حامد حسین استفاده کردیم.
[134] السبکی، طبقات الشافعیه الکبرى للسبکی 4/ 18
[135] ابن خلکان، وفیات الأعیان 1/ 91
[136] الیافعی، مرآه الجنان وعبره الیقظان 3/ 41
[137] الذهبی، سیر أعلام النبلاء – ط الرساله 17/ 454
[138] ابن حجر العسقلانی،طبقات المدلسین ص 18
[139] ابن حجر العسقلانی،طبقات المدلسین ص 13
[140] الهیثمی، تقریب البغیه بترتیب أحادیث الحلیه 3/ 100
[141] ابن حجر العسقلانی،لسان المیزان ج 2 ص 198
[142] الذهبی، تلخیص کتاب الموضوعات ص 120
[143] الذهبی، میزان الاعتدال ج 3 ص 283
[144] الذهبی، میزان الاعتدال ج 4 ص 402
[145] الالبانی، سلسله الاحادیث الضعیفه ج10 ص 240
[146] الذهبی، المغنی فی الضعفاء ج 2 ص 704
[147] ابن حجر العسقلانی، لسان المیزان ج 8 ص 304
[148] ابن حبان، الثقات ج 9 ص 241
[149] النسائی، الضعفاء و المتروکون ص 105
[150] الذهبی، مختصر تلخیص الذهبی ج 2 ص 707 و 713 و 716
[151] الذهبی، تاریخ الاسلام ج 18 ص 514
[152] الماحوزی، سلسله الاحادیث المتواتره ج 3 ص 561
[153] تفسیر ابن ابی حاتم ج 1 ص 14
[154] ابن حجر العسقلانی،نزهه النظر فی توضیح نخبه الفکر ت الرحیلی ص 123
[155] التبریزی، الکافی فی علوم الحدیث ص 373
[156] العراقی، شرح التبصره و التذکره ج 1 ص 378
[157] الکوثری، التنکیل بما فی تأنیب الکوثری من الأباطیل 10/ 121
[158] محمود سعید ممدوح، التعریف بأوهام من قسّم السنن إلی صحیح و ضعیف ج 1 ص 387 – 439
[159] الالبانی، سلسله احادیث ضعیفه ج 10 القسم الاول ص 239
[160] ابن الاثیر، النهایه فی غریب الحدیث والأثر 5/ 77
[161] لسان العرب ج 5 ص 215 ؛ شرح المشکاه طیبی ج 10 ص 3135 ؛ الفائق فی غریب الحدیث ج 3 ص 446
[162] المجلسی، بحار الانوار ج 38 ص 195
[163] الغماری،الافاده بطرق حدیث النظر الی وجه علی عباده ص 116
[164] ابن طاووس، سعد السعود ص 278
[165] محمد عبد الرحمن عوض محقق کتاب الفوائد المجموعه فی الاحادیث الموضوعه للشوکانی،پاورقی ص 380
[166] البخاری، صحیح البخاری 2/ 938 ت البغا
[167] النووی، شرح النووی على مسلم 16/ 84 ؛ ابن حجر العسقلانی، فتح الباری لابن حجر 7/ 5
[168] المیلانی، عداله الصحابه و التابعین ص 165
[169] المجلسی، بحار الانوار ج 38 ص 195
[170] النعمانی،کتاب الغیبه ص 85
[171] محمد عبد الرحمن عوض محقق کتاب الفوائد المجموعه فی الاحادیث الموضوعه للشوکانی،پاورقی ص 380 ؛ موقع الإسلام سؤال وجواب 4/ 144 بترقیم الشامله آلیا
[172] میرداماد الاسترآبادی،اختیار معرفه الرجال 2 / 616
[173] این بیان را از فرمایشات استاد امیری مد ظله استفاده کردم.
[174] باموسی، إسعاف الأخیار بما إشتهر و لم یصحّ من الأحادیث و الآثار و القصص و الأشعار ج 2 ص 131
[175] الجابری، مرویات فضائل علی بن أبی طالب فی المستدرک ص383
[176] الجابری، مرویات فضائل علی بن أبی طالب فی المستدرک ص383
[177] ابن شاهین، شرح مذاهب أهل السنه ص 145
[178] ابو نعیم الاصبهانی، فضائل الخلفاء الراشدین ص 56
[179] العینی، عمده القاری ج 16 ص 215
[180] الخفاجی، تفسیر آیه المودّه ص 215
[181] الباعونی، جواهر المطالب فی فضائل الامام علی بن ابی طالب علیه السلام ج 1 ص 78
[182] در این قسمت از کتاب الاحادیث التی صححت فی فضل الآل تألیف امین بن صالح هران الحداء استفاده کردم.
[183] المیلانی، خصائص امیر المؤمنین علیه السلام ص 285
[184] القرنی، دروس الشیخ عائض القرنی 73/ 42 بترقیم الشامله آلیا ؛ فتاوى اللجنه الدائمه – المجموعه الثانیه 2/ 171
[185] الصدوق،الامالی ص 362
[186] ابن فارس،معجم مقاییس اللغه 5 / 444
[187] ابو هلال العسکری، الفروق اللغویه ص 58
[188] الازهری، تهذیب اللغه ج 14 ص 264
[189] الالبانی، تمام المنه فی التعلیق على فقه السنه ص31
[190] موسوعه بیان الاسلام الرد علی الافتراءات و الشبهات،القسم الثالث،المجلد الثالث،الجزء السابع ص 99 الی 105؛؛دراسه فی حدیث السفینه علی مبانی اهل السنه ص 67 الی 84.
[191] ابن تیمیه، منهاج السنه ج 7 ص 121
فهرست منابع
- جمهره اعلام الازهر الشریف فی القرنین الرابع عشر و الخامس عشر الهجریین، اسامه سید محمود ازهری، مکتبه الاسکندریه، 8 جلد،1440 قمری.
- نثر الجواهر و الدرر فی علماء القرن الرابع عشر و بذیله عقد الجوهر فی علماء الربع الاول من القرن الخامس عشر، یوسف مرعشلی، دار المعرفه بیروت، 1427.
- منهج النقد فی علوم الحدیث، نور الدین عتر، دار الفکر،1 جلد،1401 قمری.
- المعجم الکبیر، ابو القاسم الطبرانی، مکتبه ابن تیمیه، 25 جلد،1415 قمری.
- الثانی من الفوائد المنتقاه لابن السماک ویلیه من حدیث دعلج للحمامی، المؤلف: عثمان بن أحمد بن عبید الله بن یزید، أبو عمرو الدقاق، ابن السَّمَّاک (ت ٣۴۴هـ)، مخطوط نُشر فی برنامج جوامع الکلم المجانی التابع لموقع الشبکه الإسلامیه
- المجالسه وجواهر العلم، أبو بکر أحمد بن مروان بن محمد الدینوری القاضی المالکی (ت ٣٣٣ هـ)، جمعیه التربیه الإسلامیه (البحرین – أم الحصم)، 1419 قمری،10 جلد.
- تاریخ دمشق،ابن عساکر،ت 571قمری،دار الفکر،1415، 80 جلد.
- جمع الجوامع المعروف بـ «الجامع الکبیر»،السیوطی،ت 911،الازهر الشریف،الثانیه،25 جزء،1426.
- مناقب أمیر المؤمنین علی بن أبی طالب رضی الله عنه،ابن المغازلی،ت 483، دار الآثار – صنعاء،1424.
- نظم المتناثر من الحدیث المتواتر،الکتّانی،ت 1345،دار الکتب السلفیه مصر.
- فهرس الفهارس والأثبات ومعجم المعاجم والمشیخات والمسلسلات، محمد عَبْد الحَیّ بن عبد الکبیر ابن محمد الحسنی الإدریسی، المعروف بعبد الحی الکتانی (ت ١٣٨٢هـ)، دار الغرب الإسلامی – بیروت،2 جزء،1982.
- الأساس فی السنه وفقهها – العقائد الإسلامیه، سعید حوّى (المتوفى ١۴٠٩ هـ)، دار السلام للطباعه والنشر والتوزیع والترجمه،3 جزء،1412.
- شجره النور الزکیه فی طبقات المالکیه،محمد بن محمد بن عمر بن علی ابن سالم مخلوف (ت ١٣۶٠هـ)، دار الکتب العلمیه، لبنان،الأولى، ١۴٢۴ هـ،2 جزء.
- المستدرک على الصحیحین،أبو عبد الله محمد بن عبد الله الحاکم النیسابوری،دار الکتب العلمیه – بیروت،الأولى، ١۴١١ -،4 جزء.
- تاریخ الخلفاء،جلال الدین السیوطی (ت ٩١١هـ)، مکتبه نزار مصطفى الباز،الطبعه الأولى: ١۴٢۵هـ
- عمده القاری شرح صحیح البخاری،بدر الدین أبو محمد محمود بن أحمد العینى (ت ٨۵۵ هـ)، شرکه من العلماء بمساعده إداره الطباعه المنیریه،25 جزء.
- تفسیر آیه الموده،احمد بن محمد شهاب الدین الخفاجی،مجمع احیاء الثقافه الاسلامیه،الاولی 1412.
- جواهر المطالب فی مناقب الامام علی بن ابی طالب علیه السلام،محمد بن احمد دمشقی باعونی شافعی، مجمع احیاء الثقافه الاسلامیه،2 جزء،1415.
- الاحادیث التی صحّحت فی فضل الآل،امین بن صالح هران الحداء،الافاق العربیه للدعایه و الطباعه و الاعلان،الیمن،الطبعه السادسه 1435.
- خصائص امیرالمؤمنین علیه السلام،السید علی المیلانی،مرکز الحقائق الاسلامیه،الاولی 1437.
- دروس الشیخ عائض القرنی، دروس صوتیه قام بتفریغها موقع الشبکه الإسلامیه.
- فتاوى اللجنه الدائمه – المجموعه الثانیه،اللجنه الدائمه للبحوث العلمیه والإفتاء،رئاسه إداره البحوث العلمیه والإفتاء – الإداره العامه للطبع – الریاض،11 جزء.
- أمالی الصدوق،محمد بن علی بن بابویه،ت381،کتابچی تهران،1376 شمسی.
- سعد السعود،سید بن طاوس،ت664،دار الذخائر قم.
- معجم مقاییس اللغه، أحمد بن فارس بن زکریاء القزوینی الرازی، أبو الحسین (ت ٣٩۵هـ)، دار الفکر،6 جزء،1399.
- الفروق اللغویه،ابوهلال العسکری،مکتبه البصیرتی قم.
- تهذیب اللغه،محمد بن أحمد بن الأزهری الهروی، أبو منصور (ت ٣٧٠هـ)، دار إحیاء التراث العربی – بیروت،الأولى، ٢٠٠١م،8 جزء.
- الفائق فی غریب الحدیث والأثر،أبو القاسم محمود بن عمرو بن أحمد، الزمخشری جار الله (ت ۵٣٨هـ)، دار المعرفه – لبنان،الطبعه الثانیه،4 جزء.
- النهایه فی غریب الحدیث والأثر، مجد الدین أبو السعادات المبارک بن محمد بن محمد بن محمد ابن عبد الکریم الشیبانی الجزری ابن الأثیر (ت ۶٠۶هـ)، المکتبه العلمیه – بیروت، ١٣٩٩ه،5 جزء.
- لسان العرب،محمد بن مکرم بن على، أبو الفضل، جمال الدین ابن منظور الأنصاری الرویفعى الإفریقى (ت ٧١١هـ)، دار صادر – بیروت،الثالثه – ١۴١۴ هـ،15 جزء.
- شرح الطیبی على مشکاه المصابیح المسمى بـ (الکاشف عن حقائق السنن)، شرف الدین الحسین بن عبد الله الطیبی (٧۴٣ هـ)، مکتبه نزار مصطفى الباز (مکه المکرمه – الریاض)، الأولى، ١۴١٧ هـ -،13 جزء.
- الصواعق المحرقه على أهل الرفض والضلال والزندقه،أحمد بن محمد بن علی بن حجر الهیتمی السعدی الأنصاری، شهاب الدین شیخ الإسلام، أبو العباس (ت ٩٧۴هـ)، مؤسسه الرساله – لبنان،الأولى، ١۴١٧هـ -،2 جزء.
- الفوائد المجموعه فی الأحادیث الموضوعه،محمد بن علی بن محمد الشوکانی (ت ١٢۵٠هـ)، المحقق: عبد الرحمن بن یحی المعلمی الیمانی،دار الکتب العلمیه، بیروت، لبنان.
- الفوائد المجموعه فی الأحادیث الموضوعه،محمد بن علی بن محمد الشوکانی (ت ١٢۵٠هـ)،المحقق محمد عبد الرحمن عوض،دار الکتاب العربی،1406،الطبعه الاولی.
- نزل الابرار بما صحّ من مناقب اهل البیت الاطهار،محمد بن معتمد خان البدخشانی الحارثی،کتابخانه عمومی امام امیرالمؤمنین علی علیه السلام اصفهان،1403.
- الموضوعات، جمال الدین عبد الرحمن بن علی بن محمد الجوزی (ت ۵٩٧هـ)، ضبط وتقدیم وتحقیق: عبد الرحمن محمد عثمان، محمد عبد المحسن صاحب المکتبه السلفیه بالمدینه المنوره،3 جزء،1386.
- الموضوعات،ابن الجوزی،تحقیق توفیق حمدان،دار الکتب العلمیه،بیروت،الثانیه 1423.
- تنزیه الشریعه المرفوعه عن الأخبار الشنیعه الموضوعه، نور الدین، علی بن محمد بن علی بن عبد الرحمن ابن عراق الکنانی (ت ٩۶٣هـ)، دار الکتب العلمیه – بیروت،2 جزء، الأولى، ١٣٩٩ هـ.
- تذکره الموضوعات، محمد طاهر بن علی الصدیقی الهندی الفَتَّنِی (ت ٩٨۶هـ)، إداره الطباعه المنیریه، الأولى، ١٣۴٣ هـ.
- فیض القدیر شرح الجامع الصغیر، زین الدین محمد المدعو بعبد الرؤوف بن تاج العارفین بن علی بن زین العابدین الحدادی ثم المناوی القاهری (ت ١٠٣١هـ)، المکتبه التجاریه الکبرى – مصر،6 جزء،الاولی 1356.
- التَّنویرُ شَرْحُ الجَامِع الصَّغِیرِ، محمد بن إسماعیل بن صلاح بن محمد الحسنی، الکحلانی ثم الصنعانی، أبو إبراهیم، عز الدین، المعروف کأسلافه بالأمیر (ت ١١٨٢هـ)، مکتبه دار السلام، الریاض،11 جزء، الأولى، ١۴٣٢ هـ.
- الافاده بطرق حدیث النظر الی علی عباده،العتبه الحسینیه المقدسه،الاولی 1437،جمال الدین عبد العزیز الغماری المغربی ت 1418.
- موسوعه الامامه فی نصوص اهل السنه،السید شهاب الدین المرعشی النجفی،مکتبه السید المرعشی قم،الثانیه 1427.
- سیر أعلام النبلاء، شمس الدین محمد بن أحمد بن عثمان الذهبی (ت ٧۴٨ هـ)، مؤسسه الرساله،25 جزء، الثالثه، ١۴٠۵ هـ.
- مرآه الجنان وعبره الیقظان فی معرفه ما یعتبر من حوادث الزمان، أبو محمد عفیف الدین عبد الله بن أسعد بن علی بن سلیمان الیافعی (ت ٧۶٨هـ)، دار الکتب العلمیه، بیروت – لبنان، الأولى، ١۴١٧ هـ.
- العرش وما رُوِی فیه، أبو جعفر محمد بن عثمان بن أبی شیبه العبسی (المتوفى : ٢٩٧هـ)، مکتبه الرشد، الریاض، المملکه العربیه السعودیه، الأولى، ١۴١٨ه.
- سلسله الأحادیث الصحیحه وشیء من فقهها وفوائدها، أبو عبد الرحمن محمد ناصر الدین، بن الحاج نوح بن نجاتی بن آدم، الأشقودری الألبانی (ت ١۴٢٠هـ)، مکتبه المعارف للنشر والتوزیع، الریاض،6 جزء،الاولی 1415.
- سلسله الأحادیث الضعیفه والموضوعه وأثرها السیئ فی الأمه، أبو عبد الرحمن محمد ناصر الدین، بن الحاج نوح بن نجاتی بن آدم، الأشقودری الألبانی (ت ١۴٢٠هـ)، دار المعارف، الریاض – الممکله العربیه السعودیه،14 جزء، الأولى، ١۴١٢ هـ .
- تهذیب التهذیب، أبو الفضل أحمد بن علی بن محمد بن أحمد بن حجر العسقلانی (ت ٨۵٢هـ)، مطبعه دائره المعارف النظامیه، الهند،12 جزء، الطبعه الأولى، ١٣٢۶هـ.
- الکامل فی ضعفاء الرجال، أبو أحمد بن عدی الجرجانی (ت ٣۶۵ هـ)، الکتب العلمیه – بیروت-لبنان، الأولى، ١۴١٨ هـ،9 جزء.
- تهذیب الکمال فی أسماء الرجال، جمال الدین أبو الحجاج یوسف المزی (۶۵۴ – ٧۴٢ هـ)، مؤسسه الرساله – بیروت،35 جزء، الأولى، (١۴٠٠ – ١۴١٣ هـ).
- تقریب التهذیب، أبو الفضل أحمد بن علی بن محمد بن أحمد بن حجر العسقلانی (ت ٨۵٢هـ)، دار الرشید – سوریا، الأولى، ١۴٠۶.
- المجروحین من المحدثین والضعفاء والمتروکین، محمد بن حبان بن أحمد بن حبان بن معاذ بن مَعْبدَ، التمیمی، أبو حاتم، الدارمی، البُستی (ت ٣۵۴ هـ)، محمود إبراهیم زاید، دار الوعی – حلب،3 جزء، الأولى، ١٣٩۶ هـ.
- إکمال تهذیب الکمال فی أسماء الرجال، علاء الدین مغلطای بن قلیج الحنفی (ت ٧۶٢ هـ)، دار الکتب العلمیه، بیروت – لبنان،6 جزء، الأولى، ٢٠١١ م.
- الرواه الثقات المتکلم فیهم بما لا یوجب ردهم، شمس الدین أبو عبد الله محمد بن أحمد بن عثمان بن قَایْماز الذهبی (ت ٧۴٨هـ)، دار البشائر الإسلامیه – بیروت – لبنان، الأولى، ١۴١٢هـ -.
- وفیات الأعیان وأنباء أبناء الزمان، أبو العباس شمس الدین أحمد بن محمد بن إبراهیم بن أبی بکر ابن خلکان البرمکی الإربلی (ت ۶٨١هـ)، دار صادر – بیروت،7 جزء.
- تعریف اهل التقدیس بمراتب الموصوفین بالتدلیس، أبو الفضل أحمد بن علی بن محمد بن أحمد بن حجر العسقلانی (ت ٨۵٢ هـ)، مکتبه المنار – عمان، الأولى، ١۴٠٣ -.
- تقریب البغیه بترتیب أحادیث الحلیه، نور الدین علی بن أبی بکر الهیثمی (ت ٨٠٧ هـ)، دار الکتب العلمیه، بیروت – لبنان، الأولى، ١۴٢٠ هـ -،3 جزء.
- لسان المیزان، أبو الفضل أحمد بن علی بن محمد بن أحمد بن حجر العسقلانی (ت ٨۵٢هـ)، مؤسسه الأعلمی للمطبوعات بیروت – لبنان، الثانیه، ١٣٩٠هـ،7 جزء، دائره المعرف النظامیه – الهند.
- تاریخ الإسلام ووفیات المشاهیر والأعلام، شمس الدین أبو عبد الله محمد بن أحمد بن عثمان بن قَایْماز الذهبی (ت ٧۴٨هـ)، عمر عبد السلام التدمری، دار الکتاب العربی، بیروت، الثانیه، ١۴١٣ هـ -،52 جزء.
- میزان الاعتدال فی نقد الرجال، شمس الدین أبو عبد الله محمد بن أحمد بن عثمان بن قَایْماز الذهبی (ت ٧۴٨هـ)، دار المعرفه للطباعه والنشر، بیروت – لبنان، الأولى، ١٣٨٢ هـ،4 جزء.
- المغنی فی الضعفاء، شمس الدین أبو عبد الله محمد بن أحمد بن عثمان بن قَایْماز الذهبی (ت ٧۴٨هـ)،
- الضعفاء والمتروکون، أبو عبد الرحمن أحمد بن شعیب بن علی الخراسانی، النسائی (ت ٣٠٣هـ)، دار الوعی – حلب، الأولى، ١٣٩۶هـ.
- مختصرُ استدرَاک الحافِظ الذّهبی على مُستدرَک أبی عبد اللهِ الحَاکم، ابن الملقن سراج الدین أبو حفص عمر بن علی بن أحمد الشافعی المصری (ت ٨٠۴هـ)، دَارُ العَاصِمَه، الریاض – المملکه العربیه السعودیه، الأولى، ١۴١١ هـ،8 جزء.
- تفسیر القرآن العظیم لابن أبی حاتم، أبو محمد عبد الرحمن بن محمد بن إدریس بن المنذر التمیمی، الحنظلی، الرازی ابن أبی حاتم (ت ٣٢٧هـ)، مکتبه نزار مصطفى الباز – المملکه العربیه السعودیه، الثالثه – ١۴١٩ هـ.
- الکافی فی علوم الحدیث، أبو الحسن علی بن أبی محمد عبد الله بن الحسن الأردبیلی التبریزی (۶٧٧ – ٧۴۶ هـ)، الدار الأثریه، عمان – الأردن، الأولى، ١۴٢٩ هـ.
- شرح (التبصره والتذکره = ألفیه العراقی)، أبو الفضل زین الدین عبد الرحیم بن الحسین بن عبد الرحمن بن أبی بکر بن إبراهیم العراقی (ت ٨٠۶هـ)، دار الکتب العلمیه، بیروت – لبنان، الأولى، ١۴٢٣ هـ،2 جزء.
- التنکیل بما فی تأنیب الکوثری من الأباطیل، عبد الرحمن بن یحیى المُعَلِّمی الیمانی (١٣١٣ – ١٣٨۶ هـ)، دار عالم الفوائد للنشر والتوزیع، الأولى، ١۴٣۴ هـ.
- صحیح البخاری، أبو عبد الله محمد بن إسماعیل البخاری الجعفی، د. مصطفى دیب البغا، (دار ابن کثیر، دار الیمامه) – دمشق، الخامسه، ١۴١۴ هـ،7 جزء.
- المنهاج شرح صحیح مسلم بن الحجاج، أبو زکریا محیی الدین یحیى بن شرف النووی (ت ۶٧۶هـ)، دار إحیاء التراث العربی – بیروت،18جزء،الثانیه 1392.
- فتح الباری بشرح صحیح البخاری، أحمد بن علی بن حجر العسقلانی (٧٧٣ – ٨۵٢ هـ)،13 جزء،دار المعرفه – بیروت، ١٣٧٩.
- عداله الصحابه و التابعین،السید علی المیلانی،مرکز الحقائق الاسلامیه،الاولی 1442.
- بحار الانوار الجامعه لدرر اخبار الائمه الاطهار،العلامه المجلسی،دار احیاء التراث العربی،110 جزء،1403.
- کتاب الغیبه،محمد بن ابراهیم بن ابی زینب،نشر صدوق طهران،1397.
- القسم العربی من موقع (الإسلام، سؤال وجواب)، الموقع بإشراف الشیخ محمد صالح المنجد، تم نسخه من الإنترنت: فی ٢۶ ذی القعده ١۴٣٠، هـ.
- إسعاف الأخیار بما اشتهر و لم یصح من الأحادیث والآثار والقصص والأشعار، محمد بن عبد الله باموسى، مکتبه الأسدی – مکه المکرمه – السعودیه، الأولى، ١۴٣٢ هـ،2 جزء.
- مرویات فضائل علی بن أبی طالب فی مستدرک الحاکم – دراسه حدیثیه، أحمد بن إبراهیم الجابری، وزاره الأوقاف والشؤون الإسلامیه، الکویت، الأولى، ١۴٣۵ هـ.
- شرح مذاهب أهل السنه ومعرفه شرائع الدین والتمسک بالسنن، أبو حفص عمر بن أحمد بن عثمان بن أحمد بن محمد بن أیوب بن أزداذ البغدادی المعروف بـ ابن شاهین (ت ٣٨۵هـ)، مؤسسه قرطبه للنشر والتوزیع، الأولى، ١۴١۵ه.
- فضائل الخلفاء الأربعه وغیرهم لأبی نعیم الأصبهانی، أبو نعیم أحمد بن عبد الله بن أحمد بن إسحاق بن موسى بن مهران الأصبهانی (ت ۴٣٠هـ)، دار البخاری للنشر والتوزیع، المدینه المنوره، الأولى، ١۴١٧ هـ.
- سلسله الاحادیث المتواتره،شیخ احمد الماحوزی.
- الباعث الحثیث شرح اختصار علوم الحدیث، عماد الدین أبو الفداء إسماعیل ابن کثیر – أبو الأشبال أحمد محمد شاکر، دار ابن الجوزی للنشر والتوزیع، الأولى، ١۴٣۵ هـ.
- الجرح والتعدیل، أبو محمد عبد الرحمن بن محمد بن إدریس بن المنذر التمیمی، الحنظلی، الرازی ابن أبی حاتم (ت ٣٢٧هـ)، طبعه مجلس دائره المعارف العثمانیه – بحیدر آباد الدکن – الهند، الأولى، ١٢٧١ ه.
- السکینه فی صحه حدیث السفینه،نوید ارجمند،بنیاد فرهنگی امامت،1396 شمسی.
- القول الفصل فی العمل بالحدیث المرسل، حسن مظفر رزق، الجامعه الإسلامیه بالمدینه المنوره، السنه السادسه عشره، العدد الثانی والستون، ربیع الآخر – جمادى الآخره ١۴٠۴هـ/١٩٨۴م.
- الحدیث المرسل بین القبول و الرد،حصّه بنت عبد العزیز الصغیر،دار الاندلس الخضراء – دار ابن حزم،بیروت 1420.
- الإصابه فی تمییز الصحابه، أبو الفضل أحمد بن علی بن محمد بن أحمد بن حجر العسقلانی (ت ٨۵٢هـ)، دار الکتب العلمیه – بیروت، الأولى – ١۴١۵ هـ،8 جزء.
- اللآلىء المصنوعه فی الأحادیث الموضوعه، عبد الرحمن بن أبی بکر، جلال الدین السیوطی (ت ٩١١هـ)، دار الکتب العلمیه – بیروت، الأولى، ١۴١٧ هـ -،2 جزء.
- تاریخ بغداد، أبو بکر أحمد بن علی بن ثابت بن أحمد بن مهدی الخطیب البغدادی (ت ۴۶٣هـ)، الدکتور بشار عواد معروف، دار الغرب الإسلامی – بیروت، الأولى، ١۴٢٢هـ -،16 جزء.
- المنتظم فی تاریخ الأمم والملوک، جمال الدین أبو الفرج عبد الرحمن بن علی بن محمد الجوزی (ت ۵٩٧هـ)، دار الکتب العلمیه، بیروت، الأولى، ١۴١٢ هـ،19 جزء.
- العلو للعلی الغفار فی إیضاح صحیح الأخبار وسقیمها، شمس الدین أبو عبد الله محمد بن أحمد بن عثمان بن قَایْماز الذهبی (ت ٧۴٨هـ)، مکتبه أضواء السلف – الریاض، الأولى، ١۴١۶هـ.
- توضیح المشتبه فی ضبط أسماء الرواه وأنسابهم وألقابهم وکناهم، محمد بن عبد الله (أبی بکر) بن محمد ابن أحمد بن مجاهد القیسی الدمشقی الشافعی، شمس الدین، الشهیر بابن ناصر الدین (ت ٨۴٢هـ)، مؤسسه الرساله – بیروت، الأولى، ١٩٩٣م،10 جزء.
- نزهه الألباب فی الألقاب، أبو الفضل أحمد بن علی بن محمد بن أحمد بن حجر العسقلانی (ت ٨۵٢هـ)، مکتبه الرشد – الریاض، الأولى، ١۴٠٩هـ،2 جزء.
- مصباح الأریب فی تقریب الرواه الذین لیسوا فی تقریب التهذیب، أبو عبد الله محمد بن أحمد المصنعی العنسی، مکتبه صنعاء الأثریه، الیمن – الفاروق الحدیثه للطباعه والنشر، مصر،4 جزء،الاولی 1426.
- نُزهه النظر فی توضیح نخبه الفکَر فی مصطلح أهل الأثر، أحمد بن علی بن محمد بن حجر العسقلانی (٧٧٣ – ٨۵٢ هـ)، الثالثه، ١۴۴٣ هـ، أ. د. عبد الله بن ضیف الله الرحیلی.
- ثلاث رسائل فی علم مصطلح الحدیث للسجستانی و المقدسی و الحازمی،اعتنی بها عبد الفتاح ابو غده،مکتب المطبوعات الاسلامیه،الثانیه 1426.
- التعریف بأوهام من قسّم السنن الی صحیح و ضعیف،محمود سعید ممدوح،دار البحوث للدراسات الاسلامیه،الامارات العربی المتحده،الاولی 1421.
- الدعاء للطبرانی، أبو القاسم سلیمان بن أحمد الطبرانی (ت ٣۶٠ هـ)، دار الکتب العلمیه – بیروت،الاولی 1413.
- تحریر تقریب التهذیب للحافظ أحمد بن علی بن حجر العسقلانی، الدکتور بشار عواد معروف، الشیخ شعیب الأرنؤوط، مؤسسه الرساله للطباعه والنشر والتوزیع، بیروت – لبنان، الأولى، ١۴١٧ هـ،4 جزء.
- حلیه الأولیاء وطبقات الأصفیاء، أبو نعیم أحمد بن عبد الله الأصبهانی (ت ۴٣٠ هـ)، مطبعه السعاده – بجوار محافظه مصر، ١٣٩۴ هـ،10 جزء.
- طبقات الشافعیه الکبرى، تاج الدین عبد الوهاب بن تقی الدین السبکی (ت ٧٧١هـ)، هجر للطباعه والنشر والتوزیع، الثانیه، ١۴١٣هـ،10 جزء.
- تمام المنه فی التعلیق على فقه السنه، أبو عبد الرحمن محمد ناصر الدین، بن الحاج نوح بن نجاتی بن آدم، الأشقودری الألبانی (ت ١۴٢٠هـ)، دار الرایه، الخامسه.
- منهاج السنه النبویه فی نقض کلام الشیعه القدریه، تقی الدین أبو العباس أحمد بن عبد الحلیم بن عبد السلام بن عبد الله بن أبی القاسم بن محمد ابن تیمیه الحرانی الحنبلی الدمشقی (ت ٧٢٨هـ)، جامعه الإمام محمد بن سعود الإسلامیه، الأولى، ١۴٠۶ هـ،9 جزء.
- موسوعه بیان الاسلام الرد علی الافتراءات و الشبهات،القسم الثالث السنه النبویه،نخبه من کبار العلماء،دار نهضه مصر.
- دراسه فی حدیث السفینه علی مبانی اهل السنه مع التأکید علی شبهات الالبانی،حکمت جارح صبر الرحمه،مرکز المصطفی صل الله علیه و آله،1436.
- مصطلح الحدیث،ابن عثیمین.
- الحارث بن علی الحسنی، «منتقى الألفاظ بتقریب علوم الحدیث للحفاظ» (ص111)
![]()
پستهای مشابه
- در تعریف نصب و ناصبی
در تعریف نواصب و ناصبیه و اهل نصب گفتهاند: ایشان کسانی هستند که دین خود…
- شجاعت و ترس در جنگ احد
[foogallery id="15484"]
- اعتبار سنجی انتساب لقب فاروق به عمر
چکیده به تصریح عبارات علمای عامه، اهل بیت عصمت و طهارت علیهم السلام دارای فضائل…






