چکیده:
فهرست مطالب
در میان اهل سنت، محمد بن جریر طبری از علمایی است که به واسطه کتاب خود، مورد توجه قرار گرفته است. عده ای به خاطر قدمت کتاب و مفصل بودن برخی نقل های او و همینطور تمجیدهای برخی علمای اهل سنت، آن را مورد اعتماد دانسته اند در حالی که طبری هوشمندانه تاریخی را نگاشته که تایید کننده تفکر خویش باشد. استفاده فراوان از راویان کذاب، استفاده از اسرائیلیات، حذف و سانسور برخی مطالب به بهانه های مختلف سبب شده برای استفاده از این کتاب با احتیاط بیشتری قدم برداریم. در این نوشتار برای نمونه به چند گزارش طبری در کتاب تاریخ او اشاره می کنیم که موافق اعتقادات او نیست، لذا قلم خائن او دست به حذف و یا تقطیع مطالب زده است.
کلیدواژگان: تاریخ طبری، تحریف، محمد بن جریر طبری، اسرائیلیات
مقدمه
محمد بن جریر طبری (م 310 ق) از علمای متقدم اهل سنت است. دو اثر معروف او مورد توجه جامعه اهل سنت قرار گرفته است؛ کتاب تاریخ او به نام تاریخ الامم و الرسل و الملوک و کتاب تفسیر او به نام جامع البیان فی تفسیر القرآن.
با نگاهی به تاریخ طبری می بینیم که او آنچه را که با اعتقادات او هماهنگی نداشته را حذف و یا به صورت ناقص ذکر کرده است. طبری با نگارش غیر منصفانه و تقطیع تاریخ، حقیقت را برای مردم مبهم نموده و با غرض ورزی های اعتقادی خود حق و حقیقت را با باطل مخلوط کرده است. این حقیقت در لا به لای تعریف و تمجیدهایی که علمای اهل سنت از این کتاب کرده اند قابل مشاهده است.
ابن خلدون در تاریخ خود درباره این کتاب می نویسد:
و این تاریخ بزرگ اوست، زیرا معتبرترین آنچه در این مورد دیدیم و دورترین ردّی است در مورد بزرگان امت، بهترین و عادل ترین، از صحابه و تابعین. غالباً در سخنان مورخان گزارش هایی وجود دارد که حاوی بدی های آنها است که بیشتر آنها از اهل هوی است. سزاوار نیست که کتاب ها به واسطه این مطالب سیاه شود.[1]
ابن خلدون به وضوح دلیل تمجید از کتاب تاریخ طبری را عدم ذکر بدی ها و زشت کاری های صحابه و تابعین نقل می کند و ذکر آنها را فقط سیاه کردن برگه های کاغذ دانسته که فایده ای ندارد. باید از ابن خلدون پرسید که چرا نباید این مطالب نقل شود؟ اگر قرار بر این است که با اقتدای صحابه رسول خدا صلی الله علیه و آله به هدایت برسیم، آیا نباید در مرحه اول آنها را بشناسیم تا به سراغ هر کسی نرویم؟
نگاه علمای شیعه به تاریخ طبری
در مقابل دیدگاه امثال ابن خلدون، علمای شیعه نگاه مثبتی به تارخ طبری ندارند.
علامه عسکری در مقدمه ای که بر کتاب سیری بر صحیحین زده، می نویسد:
و بر همین اساس، در میان کتاب های تاریخ و سیره، تاریخ طبری از همه تواریخ محکم تر و معتبر تر به شمار آمده، چه او نیز راه بخاری را پیموده است و به شدت مراقب بوده حدیثی را که کوچکترین تضادی با منافع و وجهه آن گروه از صحابه، که مورد احترام اسلام رسمی بودند، داشت نقل ننماید و متقابلا هر حدیث ساختگی را که دست آویزی برای توجیه ستمگری های آنان داشت بازگو نموده است. به همین خاطر، طبری صدها حدیث جعلی و پرداخته دست بی دینان و دشمنان اسلام را روایت کرد و در نتیجه تمامی حوادث تاریخی عصر پیامبر و خلفای اولیه را واژگونه تصویر نمود و از آنجا که سخت پایبند حفظ منافع خلفا و صحابه مورد تایید آنها بود، چنان شهرت و اعتبار یافت که امام المورخین، پیشوای تاریخ نگاران خوانده شد و پس از وی مورخین نامی چون ابن اثیر، ابن کثیر و ابن خلدون تاریخ زندگی صحابه را فقط از او اقتباس نمودند.
پیروان اسلام رسمی، از قرن چهارم به بعد، به دنبال دانشمندان وابسته به دستگاه، شش کتاب حدیث فوق را منتشر ساخته مورد عمل قرار دادند، در تاریخ نگاری نیز فقط طبری و پیروانش ماخذ کار شده و در نتیجه صدها کتاب حدیث و تفسیر و تاریخ که دیگر دانشمندان گردآورده بودند به دست فراموشی سپرده شد. و بدین صورت راه بحث و تحقیق و شناسایی اسلام راستین را _ اسلامی که پیامبر برای انسان ها به ارمغان آورده بود _ به روی خود و دیگران بستند.[2]
علامه امینی بعد از اشاره به شرح حال برخی از راویان تاریخ طبری می نویسد:
این گونه مطالب پست و ساختگی، تاریخ ابن عساکر، تاریخ ابن اثیر و ابن کثیر، تاریخ ابن خلدون و ابی الفداء و همچنین کتب افراد دیگری را که کورکورانه دنبال رو طبری شده اند سیاه کرده است… آنانی که تصور نموده اند آنچه طبری در تاریخش بافته است، حقیقت داشته؛ لذا تالیفات امروزی نیز پر از مطالب پوچی است که نتیجه دنباله روی هواهای نفسانی و برگرفته از این گونه تالیفات پست و بیهوده است.[3]
علامه شوشتری می نویسد:
طبری کتابش را از روایات و اخباری که دروغ بودن و مخالفتش با تواتر سیره قطعی است پر کرده است و این دسته از اخبار و روایات اخباری ملعون و ناپسند و منقول از سرّی از شعیب از سیف بن عمر است.[4]
فضای فکری _ اعتقادی طبری
در ابتدا برای آشنایی با فضای فکری طبری، گزارشی را نقل می کنیم که به اعتقاد طبری درباره کسی که ابوبکر و عمر را امام هدایت نمی داند می پردازد.
ذهبی در سیر اعلام النبلاء به نقل از محمد بن علی بن سهل می نویسد: در هنگام مذاکره ای که محمد بن جریر {طبری} با صالح الاعلم داشت، صحبت از علی بن ابی طالب به میان آمد، در اثناء گفتگو طبری پرسید: اگر کسی ابوبکر و عمر را پیشوای هدایت نداند حکمش چیست؟ صالح گفت چنین شخصی بدعت گذار است. طبری با عصبانیت فراوان گفت: بدعت گذار؟ بدعت گذار؟ بلکه چنین شخصی را باید کُشت[5]
بیان ذهبی به صراحت اعتقاد و دفاع طبری از دستگاه خلافت و در مقابل دشمنی آشکار با شیعه را نشان می دهد. برای روشن تر شدن مسأله در این نوشتار به چند مورد از غرض ورزی های طبری در کتاب تاریخش به عنوان نومنه اشاره می کنیم:
_ عدم نقل واقعه غدیر
یکی از اتفاقات مهم تاریخ، آخرین حج رسول خدا صلی الله علیه و آله است که به حجه الوداع معروف شد. ایشان در بازگشت در منطقه غدیر خم خطبه مهمی را ایراد فرمودند و علی بن ابی طالب علیه السلام را به عنوان جانشین خود به مردم معرفی کردند. بعدها این واقعه و خطبه رسول خدا صلی الله علیه و آله مورد توجه علمای شیعه و سنی قرار گرفته و نقل و تفسیر آن، با توجه به اعتقادات خود اقدام کردند. اکثر علمای اهل سنت حتی در حد یک گزارش کوتاه، به آن اشاره کرده اند. اما متاسفانه در کتاب تاریخ طبری کوچک ترین اشاره ای به این واقعه بزرگ و مهم نشده است.
_ علت تبعید ابوذر
یکی از شخصیت های مهم در میان اصحاب رسول خدا صلی الله علیه و آله جندب بن جناده بن کعیب بن صعیر از قبیله بنیغفار، معروف به ابوذر غفاری است. در صداقت و راستگویی او روایتی از رسول خدا صلی الله علیه و آله نقل شده که حضرت فرمودند:
آسمان بر کسى سایه نیفکند و زمین کسى را بر پشت خود نگرفت که راستگوتر از ابوذر باشد.[6]
در روایتی دیگر حضرت فرمودند:
کسی که دوست دارد به فردی بنگرد که در صورت و سیرت به عیسى علیه السلام شبیه باشد، به ابوذر بنگرد.[7]
با توجه به این جایگاه ابوذر، طبری وقتی به نقل اخبار ایام حکومت عثمان می پردازد، درباره علت تبعید ابوذر می نویسد:
و در این سال – یعنی سال سی ام – اتفاقات بین ابوذر و معاویه و تبعید ابوذر از شام رخ داد و در مورد علت تبعید ابوذر موارد زیادی نقل شده است که من خوش نداشتم اکثر آن را ذکر کنم. [8]
سوالی که اینجا مطرح می شود این است که علت این کراهت در نقل برای چه بوده است؟ مگر ابوذر چه بیان کرد که باعث شد معاویه، این صحابی بزرگ را از شام تبعید کند؟ با توجه به کلام نبوی و راستگویی ابوذر، آیا می شود کلام معاویه را بر ابوذر مقدم کرد؟ آن هم شخصیتی که علاوه بر صورت و چهره، از نظر اخلاق و عملکرد هم شبیه به یکی از انبیاء اولوالعزم است؟!
_ علت قتل عثمان توسط صحابه
عثمان بن عفان از افرادی است که بعد از ابوبکر و عمر، حکومت بر مسلمین را به دست گرفت. ظلم های عثمان به مسلمانان باعث شد تا مردم، خاصه صحابه رسول خدا او را به قتل برسانند.
هاشم بن عتبه بن ابیوقاص معروف به هاشم مرقال از صحابه[9] رسول خدا صلی الله علیه و آله است. او در جریان جنگ صفین در صف یاران امیرالمومنین علیه السلام قرار داشت. در حین جنگ جوانی از سپاه معاویه رجزی درباره عثمان خواند که هاشم مرقال این گونه جواب داد: تو را چه به عثمان! او را اصحاب محمد (صلی الله علیه و آله) و اساتید قرآن کشتند. وقتی دیدند بدعتها از او سر زده و بر خلاف حکم قرآن عمل کرده است. و اصحاب محمد همان اصحاب دین و دیندارانند و از هر کس برای نظر دادن در کار مسلمانان شایستهتر و صاحب حقترند.[10]
این مطالب به وضوح نشان می دهد که عثمان به خاطر اعمال ناشایستی که داشت، توسط صحابه رسول خدا کشته شد. حال طبری در این باره می نویسد:
اما واقدی در مورد راه افتادن اهل مصر به سمت عثمان و به خشم و غضب آمدنشان به سوی او موارد زیادی را ذکر کرده است که به برخی از آن ها اشاره شد و من به دلیل زشتی برخی از آن ها از نقلش خودداری کردم.[11]
یا در جای دیگر می نویسد:
بسیاری از دلایلی که قاتلان عثمان آن را گفته اند و وسیله ای برای قتلش قرار داده اند را ذکر کردیم و از نقل بسیاری از آن ها به دلایلی که موجب روی گرداندن از آن می شود خودداری کردیم [12]
طبری به عنوان تاریخ نگاری بی طرف وظیفه دارد اعتقادات خود را در نگارش تاریخ دخیل نکند ولی در این برهه از تاریخ، مجدداً می بینیم که مطالبی توسط او حذف شده است. آیا از زشت کاری های عثمان که دلیل قتل او بوده به مذاق طبری خوش نیامده؟ آیا اعمالی که قاتلان او یعنی صحابه انجام داده اند را دوست نداشته؟ و یا اصلا مشاجرات صحابه برای او خوشایند نبوده؟ این مطالب از جمله مسائلی است که ما را نسبت به قلم طبری بی اعتماد می کند.
_ مکاتبات محمد بن ابی بکر با معاویه
محمد بن ابی بکر، فرزند اولین فردی که بعد رسول خدا صلی الله علیه و آله حکومت را به دست گرفت. در شرح حال او نوشته اند:
محمد بن ابی بکر از زاهدان قریش بود[13]
طبری در رابطه با نامه محمد ابن ابی بکر به معاویه میگوید:
هشام از ابی مخنف نقل کرده است که وی می گوید: یزید بن ظبیان همدانی برایم نقل کرد که محمد بن ابی بکر زمانی که معاویه به قدرت رسید برای او نامه نوشت. به همین دلیل ابومخنف مکاتباتی که بین آن دو صورت گرفته را نقل کرده است که من (طبری) به دلیل آن که عامه مردم شنیدن آن را تاب نمی آوردند خوش نداشتم آن ها را نقل کنم.[14]
حال سوال این است که محمد بن ابی بکر برای معاویه چه نوشت که طبری از نقل آن منصرف شده است؟ با نگاهی به منابع اهل سنت می بینیم عباراتی در نامه است که به مزاق طبری خوش نیامده است. بلاذری در کتاب خود می نویسد:
محمد بن ابی بکر برای معاویه نوشت: از محمد بن ابی بکر به فردی گمراه معاویه بن صخر…[15]
او بعد این عبارت از باب لزوم اطاعت دینداران و مومنان از ولایت الهی، شروع به نقل فضیلت های امیرالمومنین علیه السلام می کند تا اینکه معاویه را با لفظ «اللعین ابن اللعین» خطاب کرده و به انحرافاتشان اشاره می کند.
معاویه در جواب او می نویسد:
من و پدرت فضیلت و حق پسر ابو طالب را لازم و مسلم می داشتیم و چون خداوند وعده خویش را با پیامبر علیه الصلاه و السلام بسر برد و حجت خویش آشکار کرد و او صلوات الله علیه را بجوار خویش برد، پدر تو و فاروقش (عمر) اول کس بودند که حق وى بگرفتند و با وى خلاف کردند و بر این کار همدل و هم سخن بودند و او را به بیعت خویش خواندند. او دریغ ورزید و کوتاهى کرد و با وى سختیها کردند و قصدى بزرگ داشتند آنگاه وى بیعت کرد و تسلیم شد، ولى آنها وى را در کارى شرکت ندادند و به راز خویش واقف نکردند، … اگر آنچه ما میکنیم درست است، پدرت اول آن بود (که حکومت را گرفت) و اگر اشتباه است، پدر تو موسس و شروع کننده آن بود و ما شرکاى اوییم. ما به نظر و روش او اقتدا و عمل کردیم اگر پدر تو چنان نکرده بود، ما بخلاف پسر ابو طالب نمیرفتیم و تسلیم او میشدیم. ولى دیدیم که پدر تو پیش از ما با وى چنان رفتار کرد، ما نیز تبعیت او کردیم. پس هر چه خواهى عیبجوئى پدر خود کن یا از این کار دست بدار[16]
در این نامه معاویه به صراحت بیان می کند که حق با علی بن ابی طالب علیه السلام بود و اول کسی که آن را گرفت پدر تو بود و ما ادامه دهنده راه او هستیم. طبری به عنوان فردی که ابوبکر را امام هدایت، صحابی رسول خدا و خلیفه بر مسلمین می داند، نمی تواند این اعترافات را تحمل کند. او تحمل ندارد که نقل کند محمد بن ابی بکر با آن جایگاه بالای دینی، به یک صحابه رسول خدا که حاکم بر مردم هم می باشد، گمراه و اللعین بن اللعین بگوید، لذا به حذف آن مبادرت کرده و می نویسد مردم تاب شنیدن آن را ندارند.
_ عدم نقل جنایات واقعه حره
یکی از وقایع سیاه تاریخ اسلام واقعه حره است. بعد از شهادت حسین بن علی علیهما السلام، قیام های متعددی بر علیه ظلم و فساد یزید بن معاویه در جامعه اسلامی رخ داد. یکی از این قیام ها، قیام مردم مدینه به رهبری عبداللّه بن حنظله بن ابیعامر (غسیلالملائکه)[17] بود که باعث شد سپاه یزید به فرماندهی مسلم بن عقبه به مدینه حمله کند. در این تجاوز، سه روز مال و جان و ناموس مردم را بر سپاه یزید حلال شد.
ابن کثیر دمشقی در این باره می نویسد:
سپس مسلم بن عقبه (که به او مسرف بن عقبه میگفتند، چون در به قتل رساندن مردم مدینه زیادهروی کرده بود) همانگونه که یزید فرمان داده بود سربازانش را سه روز در شهر مدینه آزاد گذاشت تا به کشتار و غارت و اعمال زشت و شهوترانی بپردازند.[18]
هزار زن از اهالی شهر مدینه بعد از واقعه حرّه بدون اینکه شوهر داشته باشند وضع حمل کردند.[19]
یاقوت حموی می نویسد:
سربازان یزید وارد مدینه شدند و اموال را غارت کردند و فرزندانشان را اسیر کردند و زنان برای آنان آزاد شد که در این جسارت هشتصد زن باردار شده و فرزندان نامشروع به دنیا آوردند که به آنان فرزندان حَرّه میگفتند.[20]
ابن قتیبه دینوری می نویسد:
در واقعه حرّه هشتاد تن از اصحاب رسول خدا صلی الله علیه وآله کشته شدند به نحوی که کسی از اهل بدر باقی نماند و هفتصد نفر از قریش و انصار کشته شدند و از سایر مردم مدینه از موالی و عرب و تابعین ده هزار نفر کشته شدند.[21]
فسوی می نویسد:
در روز حره سه هزار نفر از قاریان و حافظان قرآن کشته شدند.[22]
متاسفانه کشتار و جنایتی به این شدت و عظمت، از هتک حرمت به زنان تا کشتار صحابه رسول خدا صلی الله علیه و آله و حافظان و قاریان قرآن در تاریخ طبری جایی ندارد. او تنها به گزارش هایی درباره واقعه حره اشاره کرده و هیچ گزارشی از جنایات سپاه یزید نمی دهد.[23]
به دلیل اینکه این حرکت به دستور حاکم وقت، یعنی یزید بن معاویه صورت گرفته و برخی بزرگان اهل سنت گفته اند لعن یزید حرام است چرا که باعث لعن افراد بالاتر از او می شود.
تفتازانی می نویسد:
اگر گفته شود: بعضی از علمای مذهب لعن یزید را جایز نمیدانند، در حالیکه خود به خوبی آگاهند که یزید و پیروانش مستحق لعن هستند!! در پاسخ میگوییم: این به خاطر فرار و اجتناب از این است که مبادا لعن یزید سرایت به دیگران که بالاتر از او هستند نماید.[24]
ابن عساکر در اینبارهکه چرا بعضی لعن یزید و معاویه را جایز نمیدانند، از قول وکیع می نویسد:
معاویه به منزله حلقه دری است، که اگر آن را به حرکت درآوری بالاتر از او نیز در معرض اتهام قرار میگیرد.[25]
_ علت قتل متوکل
متوکل عباسی یکی از منفورترین شخصیت های تاریخ در نزد شیعیان است. در روایتی از امیرالمومنین علیه السلام که به معرفی برخی حاکمان بنی عباس می پردازند، می فرمایند:
دهمین از آنها (حاکمان عباسی) کافرترین آنهاست که توسط یکی از نزدیکانش کشته می شود[26]
کارنامه سیاه متوکل در سختگیری به امام هادی علیه السلام و شیعیان، تخریب قبر سید جوانان اهل بهشت و جسارت های او به امیرالمومنین علیه السلام باعث شد علمای متعصبی مثل ذهبی درباره او بنویسند:
متوکل بدون هیچ اختلافی ناصبی بود[27]
ابن خلدون درباره جسارت های متوکل به امیرالمومنین علیه السلام می نویسد:
منتصر همواره بر پدرش از اینکه از سنت اسلاف خود یعنی مذهب اعتزال بازگشته و بر علی بن ابیطالب طعن میزند و از او به بدی یاد میکند خرده میگرفت. چه بسا ندیمان متوکل که در مجلس او زبان به نکوهش علی (علیه السلام) میگشودند، منتصر خشمگین میشد و آنان را تهدید میکرد. و پدر را میگفت که علی (علیهالسلام) بزرگ ماست و شیخ بنی هاشم است، اگر میخواهی علی را نکوهش کنی، خودت نکوهش کن و این مسخرهگان را اجازه مده که زبان به این سخنان گشایند[28]
طبری علت قتل متوکل را اینجنین برای ما نقل می کند که گفته شده منتصر در مورد قتل پدر خویش با علما و فقها مشورت کرده بود و برای آنها کارهای زشت پدرش را شرح داده بود که من دوست ندارم در این کتاب بیان کنم و آنها فتوا دادند که او را بکشند[29]
می بینیم که او حتی علت کشته شدن متوکل را بیان نمی کند و فقط می گوید منتصر کارهای زشت پدرش را برای فقها نقل کرد و آنها فتوا به قتلش دادند.
شراب خواری و فسق و فجور در میان خلفای بنی عباس رواج داشت و این باعث نمی شد که فقها فتوا به قتل متوکل بدهند، و این را هم می دانیم که علمای متعصب اهل سنت به خاطر جسارت به امیرالمومنین علیه السلام، فتوا به قتل متوکل ندادند، پس مساله مهم تری بوده است که طبری آن را در تاریخ خود نقل نکرده و گناه متوکل را افشا ننموده.
_ عدم نقل شرح حال برخی ائمه
امامان شیعه در طول تاریخ زندگانی خود منشأ تحولات علمی، اجتماعی و سیاسی فراوانی بوده اند، حتی زمان هایی حساس وجود داشته که خلفا به ایشان متوسل شده تا مشکلات جامعه اسلامی برطرف شود.
برای نمونه علاوه بر علمای شیعه، ابن حجر هیتمی و ابن صباغ مالکی نقل می کنند:
در زمان حکومت معتمد عبّاسى به جهت نیامدن باران ، خشکسالى شد و همه جا را قحطى فرا گرفت؛ لذا خلیفه دستور داد که مردم نماز باران به جاى آورند تا رحمت الهى نازل گردد. مردم سه روز مرتّب نماز باران خواندند ولى خبرى از بارش باران نشد، تا آن که نصارى به همراه یکى از راهبان حرکت کردند و چون به بیابان رسیدند، راهب دست به سوى آسمان بلند کرد و در این هنگام ابرى بالا آمد و شروع به باریدن کرد. همچنین روز دوّم ، نیز نصارى به همراه همان راهب حرکت کردند و چون راهب دست به سوى آسمان بلند کرد – همانند روز قبل – ابرى نمایان گشت و باران فرود آمد. به همین علّت برخی مسلمانان که شاهد این صحنه بودند، نسبت به دین اسلام در شکّ و تردید قرار گرفتند و عدّه اى از آن ها مرتّد شدند و از اسلام برگشتند. وقتى این خبر به خلیفه عبّاسى رسید، فورا دستور داد تا امام حسن عسکرى علیه السلام را احضار نمایند، هنگامى که حضرت آمد، معتمد گفت : امّت جدّت را دریاب که در حال هلاکت بى دینى قرار گرفته اند. امام حسن عسکرى علیه السلام در مقابل ، به معتمد عبّاسى فرمود: اجازه بده که بار دیگر نصارى براى آمدن باران بیرون بروند و دعا نمایند، من به حول و قوّه الهى ، شکّ و تردید را از دل مردم بیرون خواهم کرد. معتمد دستور داد تا بار دیگر مردم براى آمدن باران دعا کنند، نصارى نیز به همراه راهب حرکت کردند و چون راهب دست خود را به سمت آسمان بلند کرد، بارش باران شروع شد. پس امام علیه السلام فرمود: آنچه که در دست راهب است از او بگیرید. همین که مأمورین آن را از دست راهب گرفتند، دیدند قطعه استخوان انسانى است ، آن را خدمت امام علیه السلام آوردند. حضرت استخوان را در دست خود گرفت و سپس به راهب دستور داد: براى آمدن باران دعا کن . این بار هر چه راهب دست خود را به سوى آسمان بلند کرد و دعا خواند، دیگر خبرى از باران نشد. تمامى مردم از این ماجرا در حیرت و تعجّب قرار گرفتند. معتمد عبّاسى به امام علیه السلام عرض کرد :یاابن رسول اللّه ! چرا دیگر باران قطع شد و دیگر باران نیامد؟! امام حسن عسکرى علیه السلام فرمود: این استخوان یکى از پیغمبران الهى است و این راهب آن را در دست خود مى گرفت و به سمت آسمان بلند مى کرد و به وسیله آن استخوان ، باران فرود مى آمد. این حرکت حضرت باعث شد حقّانیّت براى همگان روشن و آشکار گردید، حضرت به منزل خود بازگشت[30]
و یا داستان ضرب سکه با دستورالعمل امام باقر علیه السلام در دوران عبدالملک بن مروان که باعث رهایی از اعمال فشار رومی ها بر جهان اسلام شده بود
از کسائى نقل کرده اند که روزى در مجلس هارون الرشید سخن از تاریخچه نخستین سکه هایى که بر آنها شعارهاى اسلامى نقش بسته چنین مطرح شد، هارون گفت در آغاز، کاغذ از جانب رومیان به مملکت اسلامى وارد می شد، در آن روزگار بیشتر مردم مصر نصرانى بودند و همکیش پادشاه روم به حساب مىی آمدند.از این رو، بر حاشیه کاغذهایشان با خط رومى این کلمات: (پدر، پسر و روح القدس) نقش بسته بود. این نوع کاغذها در جامعه اسلامى از آغاز تا عصر عبد الملک مروان رواج داشت تا این که عبد الملک از کسى که زبان رومى می دانست، خواست تا آن کلمات را براى او ترجمه کند. پس از ترجمه کلمات، عبد الملک برآشفت و گفت: این شایسته نیست که در سرزمین اسلام، شعار نصرانیت به وسیله این اوراق در حد وسیعى منتشر شود. از اینرو، به عبد العزیز مروان که برادر او و نماینده و کارگزار وى در مصر بود، دستور داد تا این حاشیه ها را از بین ببرد و دستور دهد تا سازندگان کاغذ بر حاشیه کاغذها آیاتى از قرآن بنویسند. دستور از میان بردن حاشیه هاى رومى به سایر کارگزاران حکومت در سایر شهرها نیز ابلاغ گردید. کاغذها با حاشیه هاى جدید با گذشت زمان رواج یافت و به سرزمین روم نیز رسید. پادشاه روم از این برنامه ناخشنود شد و به عبد الملک نامه نوشت و از او خواست تا حاشیه هاى رومى را دوباره به کارگیرد و رواج دهد. نامه را همراه با هدایا به سوى عبد الملک گسیل داشت، اما عبد الملک نامه و هدایا را پس فرستاد، این کار دو مرتبه دیگر با هدایاى بیشتر صورت گرفت.در مرتبه آخر، پادشاه روم تهدید کرد که اگر حاشیه ها به صورت نخست باز نگردد، بر روى سکه ها، دشنام به پیامبر اسلام را نقش خواهد زد.
در این عصر، سکه هاى رایج میان مسلمانان، سکه هاى رومى بود. و اگر پادشاه روم تهدید خود را عملى مى ساخت، ضربه اى سیاسى بر حکومت اسلامى وارد مى شد و مقدسات مردم مورد اهانت قرار مى گرفت.
عبد الملک خود را مواجه با مشکلى بزرگ یافت، براى مشورت و یافتن راه حل به شخصى به نام روح بن زنباع روى آورد. ولى او در پاسخ گفت:اى عبد الملک! تو خودت خوب مى دانى که چه کسى راه حل مشکل تو را مى داند، اما به عمد آن را مطرح نمى کنى.عبد الملک: او چه کسى است؟ !روح بن زنباع: او جز باقر العلوم (علیه السلام) ـ از خاندان پیامبر اکرم (صلی الله علیه و آله) ـ فرد دیگرى نمى تواند باشد و تو ناگزیر هستى که از او کمک بگیرى. عبد الملک: آرى تو راست گفتی ولی او نظر درست درباره این مطلب را به من نخواهد گفت.
عبد الملک به والى خود در مدینه دستور داد تا نزد امام باقر رفته و امکانات سفر را در اختیار وى قرار دهد و آن حضرت را براى سفر به سوى شام تجهیز کند. والى مدینه، چنین کرد و امام رهسپار شام گردید. عبد الملک به استقبال آن حضرت رفت، خیر مقدم گفت و مشکل سیاسى خود را مطرح ساخت و کمک طلبید. امام باقر (علیه السلام) فرمود: کار را دشوار نگیر. نظر من این است که هم اکنون از اهل فن بخواهى تا برایت درهم و دینارهاى فراوانى را بسازند که بر یک طرف آن شعار توحید و بر طرف دیگر محمد رسول الله نقش زنند و در مدار آن نام شهرى که سکه در آن زده شده و تاریخ ساخت آن نوشته شود. سپس در زمینه برخى خصوصیات دیگر سکه ها، رهنمودهایى داد تا تقلب و دخل و تصرف در آنها به آسانى میسر نباشد.و به عبد الملک فرمود: از مردم بخواه تا از این پس با این سکه ها معاملات خود را انجام دهند و مبادلات اقتصادى را با سکه هاى رومى ممنوع و داراى مجازات اعلام کن. در ظرف چند ماه، رهنمودهاى امام باقر علیه السلام بخوبى عملى گردید و سکه هاى اسلام در روابط اقتصادى به کار گرفته شد. آن گاه عبد الملک به پادشاه روم نوشت، اگر مى خواهى تهدیدهایت را عملى کن! پادشاه روم که از رواج سکه هاى اسلامى مطلع شده بود، عملى ساختن تهدیدهاى خود را بى ثمر یافت و از آن صرف نظر کرد[31]
طبری در تاریخ خود وقتی به سال زندگانی ایشان می رسد هیچ اشاره ای به این مطالب مهم که برای جامعه اسلامی (و نه فقط شیعه) حیاتی بوده، نمی کند.
او درباره امام کاظم علیه السلام به چند کلمه بسنده می کند که:
در این سال ( 183 ق) موسی بن جعفر بن محمد (علیهم السلام) در بغداد از دنیا رفت. [32]
طبری در نقل اخبار سال 203 هجری می نویسد:
ذکر شده که مأمون از سرخس رفت تا به طوس رسید. زمانی که آنجا بود، چند روز آنجا نزد مزار پدرش ماند. سپس علی بن موسی انگور خورد و در آن زیاده روی کرد، پس ناگهان از دنیار رفت.[33]
طبری ابتدائا این مطلب را با قید «ذکر» آورده، یعنی برای خودش هم به قطعیت نرسیده، با این حال او به اقول دیگر هیچ اشاره ای نمی کند. با اینکه عده ای از علمای اهل سنت به مسمومیت و شهادت امام تصریح کرده و عده ای حداقل با عبارت «قیل» به این مطلب پرداخته اند.
در مورد شرح حال امام صادق، امام جواد و امام هادی و امام حسن عسکری و حضرت مهدی علیهم السلام به هیچ وجه، حتی کوچکترین اشاره ای به ایشان هم نکرده است.
نتیجه:
محمد بن جریر طبری به عنوان تاریخ نگاری که وظیفه دارد، تاریخ را بدون در نظر گرفتن اعتقادات و حب و بعض های شخصی خود بنگارد، گاهاً به این وظیفه مهم عمل نکرده است. او در نقل برخی مطالب منصفانه عمل نکرده و با حذف یا تقطیع برخی مطالب خیانت بزرگی به جستجوگران حقیقت کرده است. قلم او همواره در خدمت حکام ظالم بوده و در مسیر تطهیر آنها حرکت کرده است.
او که غاصبین حق امیرالمومنین علیه السلام را امامان هدایت می دانسته، سعی کرده تاریخ، خاصه وقایع مهم صدر اسلام را به نحوی بنویسد که چهره واقعی دشمن برای عموم مردم قابل تشخیص نباشد. همه این عوامل باعث می شود برای مطالعه تاریخ طبری با احتیاط قدم برداشته و در مرحله اول با نگاه نقادانه جلو برویم.
پینوشتها
[1]وهو تاریخه الکبیر فإنه أوثق ما رأیناه فی ذلک، وأبعد من المطاعن عن الشبه فی کبار الأمّه من خیارهم وعدولهم عن الصحابه رضی الله عنهم والتابعین، فکثیرا ما یوجد فی کلام المؤرخین أخبار فیها مطاعن وشبه فی حقهم أکثرها من أهل الأهواء فلا ینبغی أن تسوّد بها الصحف
تاریخ ابن خلدون، 2 / 650
[2] سیری در صحیحین، مقدمه، ص 19 _ 20
[3] وقد سودت هاتیک المخاریق المختلفه صحائف تاریخ ابن عساکر، وکامل ابن الأثیر، وبدایه ابن کثیر، وتاریخ ابن خلدون، وتاریخ أبی الفدا إلى کتب أناس آخرین اقتفوا أثر الطبری على العمى
والتآلیف المتأخره الیوم المشحونه بالتافهات التی هی من ولائد الأهواء و الشهوات کلها متخذه من هذه السفاسف التی عرفت حالها وسنوقفک على نماذج منها فی الجزء التاسع إنشاء الله تعالى
الغدیر، 8 / 328
[4] وحشا کتابه من أخبار مقطوعه الکذب و على خلاف تواتر السیر، و هی أخبار ملعونه عن السریّ، عن شعیب، عن سیف
قاموس الرجال، 9 / 154
[5] أخبرنا محمد بن علیّ بن سهل ابن الامام _ صاحب محمد بن جریر: سمعت محمد بن جریر و هو یکلّم ابن صالح الأعلم، و جری ذکر علیّ _ رضی الله عنه _ ثمّ قال: محمد بن جریر: من قال: إن أبابکر و عمر لیسا بامامی هدی؟ قال: مبتدع. فقال ابن جریر إنکارا علیه: مبتدع مبتدع! هذا یقتل
سیر اعلام النبلاء، 11 / 170
[6] ما أظلت الخضراء ولا أقلت الغبراء أصدق من أبی ذر
سنن الترمذی، 6 / 145؛ مصنف ابن أبی شیبه، 6 / 387؛ مسند أحمد، 11 / 70؛ المستدرک على الصحیحین للحاکم، 3 / 85
[7] من سره أن ینظر إلى شبیه عیسى ابن مریم خلقا، وخلقا، فلینظر إلى أبی ذر رضی الله عنه
المعجم الکبیر، 2 / 149
[8] وفی هذه السنه- أعنی سنه ثلاثین- کان ما ذکر من أمر أبی ذر ومعاویه، وإشخاص معاویه إیاه من الشام إلى المدینه، وقد ذکر فی سبب إشخاصه إیّاه منها إلیها أمور کثیره، کرهت ذکر أکثرها
تاریخ الطبری، 4 / 283
[9] الاستیعاب فی معرفه الأصحاب، ابن عبدالبر، 4 / 1546
[10] … فقال له هاشم: و ما أنت و ابن عفّان؟ إنّما قتله أصحاب محمّد (صلی الله علیه و آله) و قرّاء النّاس حین أحدث أحداثا و خالف حکم الکتاب و أصحاب محمّد(صلی الله علیه و آله) هم أصحاب الدّین و أولى بالنّظر فی أمور المسلمین.
وقعه صفین، نصر بن مزاحم: ۳۵۴؛ طبری، محمد بن جریر، تاریخ طبری، ۵ / ۴۳؛ ابن اثیر، علی بن أبی الکرم، الکامل فی التاریخ، ۳ / ۳۱۳
[11] و أما الواقدی فإنه ذکر فی سبب مسیر المصریین إلی عثمان و نزولهم ذا خشب أمورا کثیره، منها ما قد تقدم ذکریه، و منها ما أعرضت عن ذکره کراهه منی لبشاعته
تاریخ طبری: 4 / 356
[12]قد ذکرنا کثیرا من الأسباب الَّتِی ذکر قاتلوه أَنَّهُمْ جعلوها ذریعه إِلَى قتله، فأعرضنا عن ذکر کثیر منها لعلل دعت إِلى الإعراض عنها
تاریخ طبری: 4 / 365
[13]وأما محمد بن أبى بکر… وکان من نسّاک قریش
المعارف، 1 / 175؛ صفه الصفوه،1 /90؛ تلقیح فهوم أهل الأثر، ص75؛ جامع الأصول، 12 / 842؛ الجوهره فی نسب النبی وأصحابه العشره، 2 / 119
[14]وذکر هشام، عن أبی مخنف، قال: وحدّثنی یزید بن ظبیان الهمدانی، أن محمّد بن أبی بکر کتب إلى معاویه بن أبِی سفیان لما ولی، فذکر مکاتبات جرت بینهما کرهت ذکرها لما فیه مما لا یحتمل سماعها العامه
تاریخ طبری: 4 / 557
[15]کتب محمد بن أبی بکر إلى معاویه: من محمد بن أبی بکر إلى الغاوی معاویه بن صخر
أنساب الأشراف، 2 / 393؛ کنز الدرر وجامع الغرر، 3 / 349؛ جمهره رسائل العرب فی عصور العربیه، 1 / 475
[16] من معاویه بن أبی سفیان إلى محمد بن أبی بکر الزاری على أبیه، سلام على من اتبع الهدى وتزود التقوى.
أما بعد فقد أتانی کتابک تذکر فیه ما الله أهله وما اصطفى له رسوله مع کلام لفقته وصنعته لرایک فیه تضعیف ولک فیه تعنیف، ذکرت حق ابن أبی طالب وسوابقه وقرابته من رسول الله ونصرته إیاه، واحججت علی بفضل غیرک لا بفضلک، فاحمد إلها صرف عنک ذلک الفضل وجعله لغیرک، فقد کنا وأبوک معنا فی حیاه من نبینا نرى حق ابن أبی طالب لنا لازما وفضله علینا مبرزا، فلما اختار الله لنبیه ما عنده وأتم له وعده وافلج حجته وأظهر دعوته، قبضه الله إلیه، فکان أبوک- وهو صدیقه- وعمر- وهو فاروقه- أول من أنزله منزلته عندهما فدعواه إلى أنفسهما فبایع لهما لا یشرکانه فی أمرهما ولا یطلعانه على سرهما حتى مضیا وانقضى أمرهما، ثم قام عثمان ثالثا یسیر بسیرتهما ویهتدی بهدیهما فعبته أنت وصاحبک حتى طمع فیه الأقاصی من أهل المعاصی وظهرتما له بالسوء وبطنتما حتى بلغتما فیه مناکما، فخذ- یا ابن أبی بکر- حذرک وقس شبرک بفترک تقصر عن أن تسامی أو توازی من یزن الجبال حلمه، ویفصل بین أهل الشک علمه، ولا تلین على قسر قناته (فإن) أبوک مهد مهاده وثنا لملکه وساده فإن کان ما نحن فیه صوابا فأبوک أوله، وإن کان خطأ فأبوک أسسه ونحن شرکاؤه، برأیه اقتدینا وفعله (کذا) احتذینا ، ولولا ما سبقنا إلیه أبوک وأنه لم یره موضعا للأمر، ما خالفنا علی بن أبی طالب ولسلمنا إلیه، ولکنا رأینا أباک فعل أمرا اتبعناه واقتفونا أثره فعب أباک ما بدا لک أودع، والسلام على من أجاب، ورد غوایته وأناب
[17] از صحابه رسول خدا صلی الله علیه و آله که در جنگ احد به شهادت رسید
[18] ثمّ أباح مسلم بن عقبه، الّذی یقول فیه السّلف مسرف بن عقبه – قبحه الله من شیخ سوء ما أجهله – المدینه ثلاث أیّام کما أمره یزید، لا جزاه اللّه خیرا، وقتل خلقا من أشرافها وقرّائها وانتهب أموالا کثیره منها، ووقع شرّ عظیم وفساد عریض على ما ذکره غیر واحد
البدایه والنهایه، 8 / 241
[19] قال المدائنی عن أبی قره قال: قال هشام بن حسان: ولدت ألف امرأه من أهل المدینه بعد وقعه الحره من غیر زوج البدایه والنهایه، 8 / 241
[20] ودخل جنده المدینه فنهبوا الأموال وسبوا الذّریه واستباحوا الفروج، وحملت منهم ثمانمائه حرّه وولدن، وکان یقال لأولئک الأولاد أولاد الحرّه
معجم البلدان، 2 / 249
[21]قتل یوم الحره من أصحاب النبی صلى الله علیه وسلم ثمانون رجلا ، ولم یبق بدری بعد ذلک ، ومن قریش والأنصار سبع مئه ، ومن سائر الناس من الموالی والعرب والتابعین عشره آلاف
الإمامه والسیاسه، 1 / 239
[22]وقتل یومئذ من حمله القرآن سبعمائه نفس
المعرفه والتاریخ، 3 / 325؛ الإصابه فی تمییز الصحابه، 6 / 196
[23]وکانت وقعه الحره فِی ذی الحجه من سنه ثلاث وستین یوم الأربعاء…
تاریخ الطبری، 5 / 487
[24] فإن قیل: فمن علماء المذهب من لم یجوز اللعن على یزید مع علمهم بأنه یستحق ما یربو على ذلک و یزید. قلنا: تحامیا عن أن یرتقى إلى الأعلى فالأعلى
شرح المقاصد، 5 / 311
[25]معاویه بمنزله حلقه الباب من حرکه اتهمناه على من فوقه
تاریخ دمشق، 59 / 210
[26] عاشرهم أکفرهم یقتله أخصهم به
مناقب آل أبی طالب، 2 / 276
[27]وکان فِی المتوکًل نَصَبٌ بلا خلاف
سیر أعلام النبلاء، 12 / 18
در پاورقی همین عبارت کتاب آمده: أهل النصب: هم المتدینون ببغضه علی رضی الله عنه، لانهم نصبوا له: أی عادوه
ذهبی این مطلب را در تاریخ الاسلام خود بدون اختلاف می داند
وکان فِی المتوکًل نَصَبٌ بلا خلاف
تاریخ الاسلام، 18 / 552
[28] ان المنتصر تنکر علیه انحرافه عن سنن سلفه فیما ذهبوا إلیه من مذهب الاعتزال والتشیع لعلى وربما کان الندمان فی مجلس المتوکل یفیضون فی ثلب على فینکر المنتصر ذلک ویتهددهم ویقول للمتوکل ان علیا هو کبیر بیننا وشیخ بنى هاشم فان کنت لا بد ثالبه ولا تجعل لهؤلاء الصفاغین سبیلا إلى ذلک فیستخف به ویشتمه ویأمر وزیره عبید الله بصفعه ویتهدده بالقتل
تاریخ ابن خلدون: 3 / 349
[29] و ذکر ان المنتصر کان شاور فی قتل ابیه جماعه من الفقهاء، و اعلمهم بمذاهبه، و حکى عنه أمورا قبیحه کرهت ذکرها فی الکتاب، فأشاروا علیه بقتله، فکان من امره ما ذکرنا بعضه
تاریخ طبری: 9 / 252
[30] ولما حبس قحط النّاس بسر من رأى قحطا شدیدا فأمر الْخلیفه المعتمد ابن المتوکل بالخروج للاستسقاء ثلاثه أیّام فلم یسقوا فخرج النّصارى ومعهم راهب کلما مد یده إِلى السّماء هطلت ثمّ فی الیوم الثَّانِی کذلک فشک بعض الجهله وارتد بعضهم فشق ذلک على الخلیفه فأمر بإحضار الحسن الخالص وقال له أدرک أمه جدک رسول الله صلى الله علیه وسلم قبل أن یهلکوا فقال الحسن یخرجون غدا وأنا أزیل الشّک إِن شاء الله وکلم الخلیفه فی إِطلاق أصحابه من السجن فأطلقهم فلمّا خرج النّاس للاستسقاء ورفع الراهب یده مع النّصارى غیمت السّماء فأمر الحسن بالقبض على یده فإذا فیها عظم آدمیّ فأخذه من یده وقال استسق فرفع یده فزال الغیم وطلعت الشّمس فعجب النّاس من ذلک فقال الخلیفه للحسن ما هذا یا أبا محمّد فقال هذا عظم نبی ظفر به هذا الراهب من بعض القبور وما کشف من عظم نبی تحت السّماء إلّا هطلت بالمطر فامتحنوا ذلک الْعظم فَکَانَ کَمَا قال وزالت الشّبهه عن النّاس و رجع الحسن إلى داره
الصواعق المحرقه، 2 / 600؛ الفصول المهمه فی معرفه الائمه، 2 / 1085
[31] کانت القراطیس للروم وکان أکثر من بمصر نصرانیاً على دین الملک ملک الروم… فقال: الباقر من أهل بیت النبی…
المحاسن والمساوئ، ص 200؛ حیاه الحیوان الکبرى، 1 / 95؛ إعلام الناس بما وقع للبرامکه مع بنی العباس، ص 280
این قضیه در شذور العقود أو النقود القدیمه الإسلامیه مقرزیزی نیز آمده است.
[32] وفیها مات موسى بن جعفر بن محمد ببغداد
تاریخ طبری: 8 / 271
[33]ذکر أن المأمون شخص من سرخس حتى صار إلى طوس، فلما صار بها أقام بها عند قبر أبیه أیاما ثم أن علی بْن موسى أکل عنبا فأکثر منه، فمات فجأه
تاریخ طبری، 8 / 568
منابع:
_ ابن ابی شیبه، أبو بکر عبد الله بن محمد بن أبی شیبه الکوفی العبسی (ت ٢٣۵ هـ)، الکتاب المصنف فی الأحادیث والآثار، تقدیم وضبط: کمال یوسف الحوت، الناشر: (دار التاج – لبنان)، (مکتبه الرشد – الریاض)، (مکتبه العلوم والحکم – المدینه المنوره)، الطبعه الأولى، ١۴٠٩ هـ – ١٩٨٩ م
_ ابن اثیر، مجد الدین أبو السعادات المبارک بن محمد بن محمد بن محمد ابن عبد الکریم الشیبانی الجزری ابن الأثیر (المتوفى : ۶٠۶هـ)، جامع الأصول فی أحادیث الرسول، تحقیق : عبد القادر الأرنؤوط – التتمه تحقیق بشیر عیون، مکتبه الحلوانی – مطبعه الملاح – مکتبه دار البیان، الطبعه الأولى
_ ابن جوزی، جمال الدین أبو الفرج عبد الرحمن بن علی بن محمد الجوزی (ت ۵٩٧هـ) صفه الصفوه، المحقق: أحمد بن علی، دار الحدیث، القاهره، مصر، ١۴٢١هـ/٢٠٠٠م
_ ابن جوزی، جمال الدین أبی الفرج عبد الرحمن ابن الجوزی [۵٠٨هـ – ۵٩٧هـ]، تلقیح فهوم أهل الأثر فی عیون التاریخ والسیر، شرکه دار الأرقم بن أبی الأرقم – بیروت، الطبعه الأولى، ١٩٩٧
_ ابن حجر عسقلانی، أبو الفضل أحمد بن علی بن محمد بن أحمد بن حجر العسقلانی (ت ٨۵٢هـ)، الإصابه فی تمییز الصحابه، تحقیق: عادل أحمد عبد الموجود وعلى محمد معوض، دار الکتب العلمیه – بیروت، الطبعه الأولى – ١۴١۵ هـ
_ ابن خلدون، عبد الرحمن بن بن خلدون (٧٣٢ – ٨٠٨ هـ)، [العِبَر و] دیوان المبتدأ والخبر فی تاریخ العرب والبربر ومن عاصرهم من ذوی الشأن الأکبر، ضبط المتن ووضع الحواشی والفهارس: أ. خلیل شحاده، مراجعه: د. سهیل زکار، دار الفکر، بیروت، الطبعه الأولى، ١۴٠١ هـ – ١٩٨١ م
_ ابن شهرآشوب، ابوجعفر، محمد بن علی بن شهرآشوب بن ابونصر بن ابوالجیش ساروی مازندرانی (ت 588 ق)، مناقب آل أبی طالب، محقق: آشتیانی، محمدحسین و رسولی، هاشم، مکتبه الحیدریه، قم، چاپ اول، 1379ق
_ ابن صباغ مالکی، علی بن محمد بن أحمد المالکی المکی، الفصول المهمه فی معرفه الائمه (ت 855 ق)، دارالحدیث، قم، چاپ اول، 1379
_ ابن عبدالبر، أبو عمر یوسف بن عبد الله بن محمد بن عبد البر بن عاصم النمری القرطبی (ت ۴۶٣هـ)، الاستیعاب فی معرفه الأصحاب، المحقق: علی محمد البجاوی، دار الجیل، بیروت، الطبعه الأولى، ١۴١٢ هـ – ١٩٩٢ م
_ ابن عساکر، أبو القاسم علی بن الحسن ابن هبه الله بن عبد الله الشافعی المعروف بابن عساکر (۴٩٩ هـ – ۵٧١ هـ)، تاریخ مدینه دمشق، وذکر فضلها وتسمیه من حلها من الأماثل أو اجتاز بنواحیها من واردیها وأهلها، دراسه وتحقیق: محب الدین أبو سعید عمر بن غرامه العمروی، دار الفکر للطباعه والنشر والتوزیع، عام النشر: ١۴١۵ هـ – ١٩٩۵ م
_ ابن قتیبه دینوری، أبو محمد عبد الله بن مسلم بن قتیبه الدینوری (ت ٢٧۶هـ)، المعارف، تحقیق: ثروت عکاشه، الهیئه المصریه العامه للکتاب، القاهره، الطبعه الثانیه، ١٩٩٢ م
_ ابن قتیبه دینوری، أبو محمد عبد الله بن مسلم بن قتیبه الدینوری (ت ٢٧۶هـ)، الامامه والسیاسه، محقق علی شیری، دار الأضواء، بیروت، چاپ اول، 1410 ق
_ ابن کثیر،البدایه والنهایه، أبو الفداء إسماعیل بن عمر بن کثیر القرشی البصری ثم الدمشقی (ت ٧٧۴هـ)، المحقق: علی شیری، دار إحیاء التراث العربی، الطبعه الأولى ١۴٠٨، هـ – ١٩٨٨ م
_ اتلیدی، محمد، المعروف بدیاب الإتلیدی (ت ق ١٢هـ)، نوادر الخلفاء المشهور بـ إعلام الناس بما وقع للبرامکه مع بنی العباس، المحقق: محمد أحمد عبد العزیز سالم، دار الکتب العلمیه، بیروت – لبنان، الطبعه الأولى، ١۴٢۵ هـ – ٢٠٠۴ م
_ احمد بن حنبل، الإمام أحمد بن حنبل (١۶۴ – ٢۴١ هـ)، مسند الإمام أحمد بن حنبل، المحقق: شعیب الأرنؤوط – عادل مرشد، وآخرون، إشراف: د عبد الله بن عبد المحسن الترکی، مؤسسه الرساله، الطبعه الأولى، ١۴٢١ هـ – ٢٠٠١ م
_ بری، محمد بن أبی بکر بن عبد الله بن موسى الأنصاری التِّلمسانی المعروف بالبُرِّی (ت بعد ۶۴۵هـ)، الجوهره فی نسب النبی وأصحابه العشره، نقحها وعلق علیها: د محمد التونجی، الأستاذ بجامعه حلب، دار الرفاعی للنشر والطباعه والتوزیع – الریاض، الطبعه الأولى، ١۴٠٣ هـ – ١٩٨٣ م
_ بلاذری، أحمد بن یحیى بن جابر بن داود البَلَاذُری (ت ٢٧٩هـ)، جمل من أنساب الأشراف، تحقیق: سهیل زکار وریاض الزرکلی، دار الفکر – بیروت، الطبعه الأولى، ١۴١٧ هـ – ١٩٩۶ م
_ بیهقی، إبراهیم بن محمد البیهقی (ت نحو ٣٢٠هـ)، المحاسن والمساوئ، الکتاب مرقم آلیا غیر موافق للمطبوع، تاریخ النشر بالشامله: ٨ ذو الحجه ١۴٣١
_ ترمذی، محمد بن عیسى بن سَوْره بن موسى بن الضحاک، الترمذی، أبو عیسى (ت ٢٧٩هـ)، سنن الترمذی، تحقیق وتعلیق:أحمد محمد شاکر (جـ ١، ٢) ومحمد فؤاد عبد الباقی (جـ ٣) وإبراهیم عطوه عوض المدرس فی الأزهر الشریف (جـ ۴، ۵)، شرکه مکتبه ومطبعه مصطفى البابی الحلبی – مصر، الطبعه الثانیه، ١٣٩۵ هـ – ١٩٧۵ م
_ تستری، محمدتقی شوشتری، قاموس الرجال، جامعه مدرسین حوزه علمیه قم، دفتر انتشارات اسلامی
چاپ دوم، 1410 ه.ق
_ تفتازانی، سعد الدین تفتازانى( 793 ق)، شرح المقاصد، نشر الشریف الرضی، قم، چاپ اول، 1409 ق
_ حاکم نیشابوری، أبو عبد الله محمد بن عبد الله الحاکم النیسابوری، المستدرک على الصحیحین، مع تضمینات: الذهبی فی التلخیص والمیزان والعراقی فی أمالیه والمناوی فی فیض القدیر وغیرهم، دراسه وتحقیق: مصطفى عبد القادر عطا، دار الکتب العلمیه – بیروت، الطبعه الأولى، ١۴١١ – ١٩٩٠
_ حموی، شهاب الدین أبو عبد الله یاقوت بن عبد الله الرومی الحموی (ت ۶٢۶هـ)، معجم البلدان، دار صادر، بیروت، الطبعه الثانیه، ١٩٩۵ م
_ دمیری، محمد بن موسى بن عیسى بن علی الدمیری، أبو البقاء، کمال الدین الشافعی (ت ٨٠٨هـ)، حیاه الحیوان الکبرى، دار الکتب العلمیه، بیروت، الطبعه الثانیه، ١۴٢۴ هـ
_ دواداری، أبو بکر بن عبد الله بن أیبک الدواداری، کنز الدرر وجامع الغرر، المحققون وعام النشر:جـ ١/ بیرند راتکه، ١۴٠٢ هـ – ١٩٨٢ م، جـ ٢/ إدوارد بدین، ١۴١۴ هـ – ١٩٩۴ م، جـ ٣/ محمد السعید جمال الدین، ١۴٠٢ هـ – ١٩٨١ م.، جـ ۴/ جونهیلد جراف – اریکا جلاسِن، ١۴١۵ هـ – ١٩٩۴ م.، جـ ۵/ دوروتیا کرافولسکی، ١۴١٣ هـ – ١٩٩٢ م.، جـ ۶/ صلاح الدین المنجد، ١٣٨٠ هـ – ١٩۶١ م.، جـ ٧/ د سعید عبد الفتاح عاشور، ١٣٩١ هـ – ١٩٧٢ م، جـ ٨/ أُولْرِخ هارمان، ١٣٩١ هـ – ١٩٧١ م، جـ ٩/ هانس رُوبرت رویمر، ١٩۶٠ م، الناشر: عیسى البابی الحلبی
_ ذهبی، شمس الدین محمد بن أحمد بن عثمان الذهبی (ت ٧۴٨ هـ)، سیر أعلام النبلاء، تحقیق: مجموعه من المحققین بإشراف الشیخ شعیب الأرناؤوط، تقدیم: بشار عواد معروف، مؤسسه الرساله، الطبعه الثالثه، ١۴٠۵ هـ – ١٩٨۵ م
_ ذهبی، شمس الدین أبو عبد الله محمد بن أحمد بن عثمان بن قَایْماز الذهبی (ت ٧۴٨هـ)، تاریخ الإسلام ووفیات المشاهیر والأعلام، المحقق: عمر عبد السلام التدمری، دار الکتاب العربی، بیروت، الطبعه الثانیه، ١۴١٣ هـ – ١٩٩٣ م
_ طبرانی، سلیمان بن أحمد بن أیوب بن مطیر اللخمی الشامی، أبو القاسم الطبرانی (ت ٣۶٠هـ)، المعجم الکبیر، المحقق: حمدی بن عبد المجید السلفی، دار النشر: مکتبه ابن تیمیه – القاهره، الطبعه الثانیه
_ طبری، أبو جعفر، محمد بن جریر الطبری (٢٢۴ – ٣١٠ هـ)، تاریخ الرسل والملوک، ویلیه بالجزء ١١: «صله تاریخ الطبری» لعریب بن سعد القرطبی [ت ٣۶٩ هـ]، ویلیه: «تکمله تاریخ الطبری» لمحمد بن عبد الملک الهمذانی [ت ۵٢١ هـ]، ویلیه: «المنتخب من کتاب ذیل المذیل من تاریخ الصحابه والتابعین لمحمد بن جریر الطبری» لأحد العلماء، المحقق: محمد أبو الفضل إبراهیم [ت ١٩٨٠ م]، دار المعارف بمصر، الطبعه الثانیه ١٣٨٧ هـ – ١٩۶٧ م
_ فسوی، أبو یوسف یعقوب بن سفیان الفسوی (ت ٢٧٧ هـ)، المعرفه والتاریخ، روایه: عبد الله بن جعفر بن درستویه النحوی، المحقق: أکرم ضیاء العمری، إصدار: رئاسه دیوان الأوقاف، بالجمهوریه العراقیه، مطبعه الإرشاد – بغداد، الطبعه: [الأولى للمحقق] ١٣٩٣ هـ – ١٩٧۴ م
_ نجمی، محمدصادق نجمی، سیری در صحیحین، دفتر انتشارات اسلامی، قم، چاپ نهم، پاییز 1388 ش
_ هیتمی، الصواعق المحرقه على أهل الرفض والضلال والزندقه، أحمد بن محمد بن علی بن حجر الهیتمی السعدی الأنصاری، شهاب الدین شیخ الإسلام، أبو العباس (ت ٩٧۴هـ)، المحقق: عبد الرحمن بن عبد الله الترکی – کامل محمد الخراط، مؤسسه الرساله – لبنان، الطبعه الأولى، ١۴١٧هـ – ١٩٩٧م
![]()
پستهای مشابه
- در تعریف نصب و ناصبی
در تعریف نواصب و ناصبیه و اهل نصب گفتهاند: ایشان کسانی هستند که دین خود…
- خود سانسوری و خیانتِ طبری در نقل حدیث یوم الدار
طبری در تاریخ خود نقل میکند:...قال رسول الله إن هذا أخى ووصیی وخلیفتی فیکم فاسمعوا…
- شجاعت و ترس در جنگ احد
[foogallery id="15484"]






