شنبه, 23 دی 1391 ساعت 09:40
خواندن 2707 دفعه

امام حسن مجتبی علیه السلام ؛ غریب در وطن به روایت شعر رضا قلی خان هدایت

غریب در وطن اشعار مربوط به امام مجتبی علیه السلام از کتاب انوار الولایة نوشته مرحوم رضا قلی خان هدایت میباشد.

اشاره

این بخش از اشعار مرحوم هدایت گوشه هایی از شرح حال امام حسن مجتبی علیه السلام را باز می گوید.

در اینجا پرده هایی از غربت سبط اکبر را می خوانیم که در وصف حضرتش بقیع بهتر گواه آمده است: «تربت، کواه غربت». این بخش به مناسبت هفتم صفر (سالگرد شهادت حضرتش به روایتی) انتشار می یابد.

در این بخش مانند بخش های پیشین از لطف برادرانم استاد حسین علیزاده (متخلص به حامد) و استاد عباسعلی مردی بهره مند بوده ام که مزید عنایت امام عصر ارواحنا فداه بر این عزیزان و بر ناظم و خوانندگان و بندۀ کمترین را برایشان امید می برم.

* * * *

در ذکر نور دوم و حجاب دوم از انوارو حجب دوازده گانه در مناقب و مدایح حضرت امام دوم والامقام سبط اول ابومحمد الحسن المجتبی صلوات الله و سلامه علیه

نور علی رفت چو اندر نقاب

گشت حسن پیش ظهورش حجاب

رفت چو در مغرب صورت درون

آمد از این مشرق معنی برون

مغرب و مشرق همه تحدید ماست

مشرق و مغرب همی او را کجاست؟

در افق غیب هم او شارق است

در تتق غرب هم او بارق است

شرق مگو غرب مگو کی دویی است؟

اصل دویی ها ز منی و تویی است

شمع هزار آمد و نورش یکی است

مهر دو صد دور و ظهورش یکی است

بود یکی نور خفیّ و جلی

کآن دو صفت یافت رسول و علی

گشت همان نور به دیگر زمن

در نظر خلق حسین و حسن

بود یکی نور حسن با حسین

صورت ایشان که به سان دو عین

بود در آن نامه علی مرتضی

جُست در این جامه حسن مجتبی

گشت حسن نایب و قائم مقام

از جد و اب مانده ولیّ و امام

آل علی مانده بدو تازه جان

در غم او گشته بدین شادمان

معتقدان کرده بدو اعتقاد

معتمدان کرده بدو اعتماد

منبر و محراب بدو تازه شد

دهر از این جلوه پر آوازه شد

خطبه سرا گشت و امامت گزید

بر روش باب، اقامت گزید

جیش فرا کرد و بر آمد ز شهر

زآن اموی، خاطر عاطر به قهر

نامه روان کرد سوی شاه شام

زآمد و شد کوفته شد راه شام

ذکر نامه فرستادن معاویه به رؤسا و اعاظم کوفه و ایشان را به وعد و وعید به مخالفت حضرت امام سعید نوید دادن و رغبت کردن اشعث بن قیس و شیث ربعی و عمرو بن حریث و دیگر اعاظم به معاویه و نفاق گزیدن اهالی عراق

آن اموی[1] بر خود هنگامه[2] کرد

سازش با خاصه و با عامه کرد

کام دل مردم شامی بداد

زر به همه عارف و عامی بداد

پیک[3] فرستاد ز روی نفاق

نامه به میران و مهان عراق

کرد به هر میری وعد و وعید

از پی خونریز امام سعید

خاطر مردم همه زی خود بتافت[4]

جیش به هم کرد و سوی وی شتافت

از پی قتل حسن آن شاه دین

بیلکی[5] انداخت سگی ز اهل کین

تیر خطا رفت و خطایی نکرد

خسته[6] از آن پیکر جایی نکرد

از پس آن تیر امام کبیر

زیر قبا جوشن کردی ستیر

زیر قبا بود به بر جوشنش

تا نشود خسته تن روشنش

آمد از کوفه پی کین به در

تا که کند جانب شامی گذر

گشت خبردار که جیش عراق

در دل خود جمله بدو در نفاق

عهد چنان کرد که گردن نهند

او را در جنگ به دشمن دهند

گشت دلش رنجه از آن قوم سست

پنهان زان جنگ به دل صلح جُست

خیمه گهش زآن سوی ساباط[7] شد

کین منافق سوی افراط شد

نامه نوشتند به شامی نهان

کاینک بر کام تو آمد جهان

هر جا گو، با تو مقاتل شود

کام دلت یکسره حاصل شود

میر حسن سبط شریف رسول

پور علی قبلۀ اهل قبول

بود بر او روشن، سرّ نفاق

باخبر از آن همه عهد وفاق

کرد نمازیّ و سپس خطبه خواند

نکتۀ سربسته بدان قوم راند

گفت مرا شیوه بود خود فلاح[8]

بهر شما خواهم خیر و صلاح

تفرقه را نیست برم اعتبار

دین را جمعیت آید به کار

قوم به یکدیگر نظّاره مند

در دل اندیشه ز چرخ بلند

کاینک بر ما شده شه بدگمان

نیستش اطمینان زین همدمان

گر کند او صلح به دارای شام

پختۀ اندیشۀ ما جمله خام

خود سوی صلح ار کند او رغبتی

بر اموی ما را کو منّتی؟

پیشتر از صلح هیاهو کنیم

کار وی و جیش به هم بر زنیم

تا چو معاویّه شود باخبر

خدمت ما آیدش اندر نظر

صلح حسن را شمرد ز اضطرار

خصمیِ ما را شنود ز اختیار

با خود این رای چو پرداختند

جانب بنگاه[9] حسن تاختند

معصیت و طغیان انگیختند

ناگه در خیمۀ او ریختند

غارت کردند خیام حسن

بدها گفتند به نام حسن

برد مصلّی یکی از زیر پای

بربود آن دیگرش از بر ردای

دست چنین کافر ببریده باد

سینۀ آن مشرک بدریده باد

در اشاره به حرکت امام علیه السلام و مراجعت

راد حسن زبدۀ ایجاد بود

حجت حق قدوۀ عبّاد بود

مجمع بحرین نبیّ و ولیّ

نسخۀ مجموع خفیّ و جلیّ

حیدر و احمد ز اداتش وعاست[10]

این یکش اندر چپ و آن یک به راست

حلم نبوت همه مبذول او

علم ولایت همه محصول او

حال چنان دید چو سلطان حسن

ظلمت بر انجم او انجمن

گشته خوارج همه اصحاب عهد

بیخود در کشتن او کرده جهد

گشت از آن منزل باطل سوار

جُست ز ساباط مداین گذار

همره او جمعی از اهل خصوص

دیده و بشنیده بر او بس نصوص

قوم ربیعه و همدان[11]صفی

بر علی و بر خلف او وفیّ[12]

چون که ز ساباط[13]، حسن می گذشت

تیره رهی بود نه روشن چو دشت

از اسدی مردی جرّاح نام[14]

کرد در آن راه کمین بر امام

گفت که کافر شده ای چون پدر

قتل تو واجب بودم در نظر

زوبین در کف بُدش آن اهرمن[15]

از سر کین راند به ران حسن

بگرفتش زادۀ حیدر به کین

هر دو فتادند ز زین بر زمین

راندند اصحاب در آن تنگ جای

دیدند او را که روان خون ز پای

پور سنان اسدی در عنان

رانده به پور اسدالله سنان

زادۀ جرّاح چو دیوی دژم[16]

رانده شهابی[17] به بر ران جم

پور سنان را به حسام و سنان

کشتند آن پاک گهر مؤمنان

زادۀ جرّاح و تنی ریز ریز

مرهم و جرّاح تنش تیغ تیز

ران حسن بستند از راه مهر

حیران از کینۀ گردان سپهر

سوی مدائن برساندند زود

منزلاوخانۀمسعودبود[18]

خانۀ پور او کِش نام سعد

شد ز ورود شه ایام ، سعد

مرهم و درمان و دوا کاربود

کار به وفق دل اشرار بود

دشمن شامی چو شد آگه ز کار

دید به خود دور فلک سازگار

نامه روان کرد به سوی امام

صلح بدو جست شه شوم شام[19]

چاره بجز صلح و وفاقی نبود

یاوری از شام و عراقی نبود

هاتف غیبی به تقاضای سیر

در دل او خواندکه : « الصلح خیر»

شرط و عهودی همه محض صواب

رفت و به اقبال رسیدش جواب

اشارت بدینکه مدتها بود حضرت امیر المؤمنین علی علیه السلام را در بلاد، طعن و لعن می نمودند. یکی از شروط مصالحۀ امام حسن علیه السلام با والی شام منع آن بود و دیگر آنکه شیعیان ایشان در امان باشند و معونه به ایشان داده و از امام حسن بیعت نخواهند و بعد از معاویه به مشاورت امام حسن علیه السلام خلیفه به جهت خلق تعیین شود

عهد و قبول آمد اندر میان

آنچه حسن کرد به رحمت بیان

شامی اینها همه پذرفت زود

وین خود تقدیر خداوند بود

آمد و در کوفه بزرگی گرفت

بر گلۀ خوبان گرگی گرفت

کوفیکان[20] رخ ز حسن تافتند

جانب او شادان بشتافتند

در کُه و در دشت پذیره شدند[21]

بر در او جمله حبیره[22] شدند

او چو بلیسی[23] به فراز سمند

غالب و بیدادگر و حیله مند

خود چو عزازیل[24] و دوان در رکیب[25]

اهرمن و دیو و دد ش با نهیب

شاد که گیتی همه پردخته[26] ماند

خنجر بیدادش آهخته[27] ماند

شیر خدا بیشۀ عقبی گزید

روضۀ فردوس به دنیا گزید

شد اسد الله را فانی جسد

تابع گاو آمد شبل الاسد[28]

خلق به پورش حسن آشوفتند

خیمه و اسباب ورا روفتند[29]

صلح گزیده است و نهاده است کار

گشته به کام دل ما روزگار

غافل کاین دوران اعجوبه[30] است

شویان را ناشزه مخطوبه[31] است

حجلۀ دامادان ویران کند

روبهکان سرور شیران کند

ملک همان است که جمشید داشت

پیران هم ویسه و فرشید[32] داشت

جمشید اندر همه ایران کجاست؟

کشور توران را پیران کجاست؟

زابلیان خرقه بر انداختند[33]

کابلیان کلبه بپرداختند[34]

نی ز کریمان جهان کس بماند

نی ز جبینان زمان خس بماند

رستم و سهراب در آویختند

بهر جهان خون پسر ریختند[35]

رومی و توری[36]به حِیَل ساختند

ایران از ایرج پرداختند

این گه کین عمّ و برادر بکشت

وآن پی زر خواهر و مادر بکشت

جمله برفتند به عیب و عوار

عاریت دهر همان برقرار

نی به جهان مانده پیغمبری

نی به زمین خسروی و سروری

ملک، خدا راست که پاینده است

میرد ناچار هر آن زنده است

شام چه و کوفه چه یا خود حلب؟

روم چه و بصره چه یا خود عرب؟

جمله ظلال اند ز تاجیک و ترک

جمله خیال اند ز خُرد و بزرگ

شیردلان خود ز جهان رسته اند

دل به خدای همگان بسته اند

شیر خدا عرش بود بیشه اش

بل دو جهان صورت اندیشه اش

کوفه و شام و حلبش قید نیست

غیر جهان ازلش صید نیست

گر طلبی کرده نبود از هوس

هرگز عنقا[37] بنجوید قفس

آنکه جهان گردی از راه اوست

وآنکه فلک قبّۀ خرگاه اوست

او نشود فتنه[38] به مصر و به شام

او نبود سُغبه[39] به ناموس و نام

گر طلب حق کند از حکمتی است

گر مدد دین کند از رحمتی است

تا که حق و باطل و شیب و فراز[40]

یابد در چشم کسان امتیاز

او همه را داند تا نفخ صور

از بد و از نیک و لباب و قشور[41]

اشاره بدانکه حضرت شاه اولیا به چند سال قبل، از ورود معاویه به مسجد کوفه خبر داده بود

بوده علی وقتی در کوفه شاد

کرده به منبر ز خداوند یاد

حکمت و وعظش صفت عقل و دین

ساخته روشن دل اهل یقین

خوش به سخن شاغل و مشغول بود

بهر کسان پند و حِکَم می سرود

گفت بدو مردی زان صاف و دُرد

خالدِ بن عرفطه گویند مُرد

گفت علی: این خبری نیست راست

خالد را مرگ نه اکنون روا ست

خواهد بودن به جهان سالها

خواهد دیدن بسی احوالها

داخل مسجد شود از باب فیل[42]

با سپهی ثانی اصحاب فیل[43]

ضال و مضلّی شده سالار شان[44]

زادۀ حمّاد علمدارشان

داخل این مسجد گردد به جاه

سازد بر منبر من جایگاه

زادۀ حماد که نامش حبیب

هست علمدار سپه عنقریب

زادۀ حمّاد در آمد ز جای

خواست برِ شاه ولایت به پای

گفت مرا غیر تو سالار نیست

با علم ضال و مضل کار نیست

شیر خدا گفت و خلایق شنید

کآنچه بگفتم همه خواهید دید

گفت و از این گفته بسی در گذشت

تا ولیِ ایزد، مقتول گشت

گشت معاویّه جهاندار خلق

پادشه کشور و سالار خلق

چون پسر شیر خدا خواست جنگ

صلح گزین گشت به نیرنگ ورنگ[45]

روی سوی کوفه ز صحرا نمود

آمد و در خارج آن جا نمود

روز ورودش همه اهل عراق

دیدند آنجا که به صد طمطراق[46]

خالدِ بن عرفطه آمد به دید

زادۀحمّاد علم می کشید

آن دو نشان خلق چو نگریستند

یاد علی کرده و بگریستند

شد اموی داخل از باب فیل[47]

لشکر او بدتر از اصحاب فیل

آمد و در مسجد منزل گرفت

اهل صفا را ز جهان دل گرفت

همهمه و دمدمه ها شد عیان

کرده بصیران همه آن سرّ بیان

ضال و مضل[48] بود بلی شاه شام

بهر جهان جسته همی گاه[49] شام

احمد و حیدر را انکار کرد

وز پی دنیا همه این کار کرد

چون که بدو کار جهان گشت راست

هیچ نگفت او که عهودم کجاست

کرد فراموش وفا آن عنود

خُلف نمود آنچه گزید از عهود

گفت مرا مقصد، سلطانی است

شرط و عهودم همه شیطانی است

آن همه را کردم زیر قدم

خود ز جهان رفته به ملک عدم

در طلب ملکت نشکیفتم[50]

زادۀ حیدر را بفریفتم!

کشور صافی شد و من صاف دل

ملک مصفّا شد و بدجو خجل

تیغ مهنّد[51] بشد اندر غلاف

عیش مهنّا[52] شد و دولت مضاف[53]

رایت سفیانی بالا گرفت

مهدی در کنج خفا جا کرفت

آیت[54] دجّال[55] پدیدار شد

جملۀ دنیاش خریدار شد

بیعتیانش همگی در طرب

وز خر او خورده طعام و رطب

مملکتش مشرق و مغرب شده

والی بر مکه و یثرب شده

گمره و گمراه کنندۀ جهان

بر خر او فتنه همه ابلهان

سکّۀ ملک اموی تازه شد

طبل جلالش فلک آوازه شد

کافر اعور[56] سر و پا چشم شد

طالب دنیا شد و یک چشم شد

بودش یک چشم که عقبی ندید

هیچ بجز صورت و دنیا ندید

اشاره بدینکه حضرت امام حسن علیه السلام مظهر حلم و سخاوت و وفاق حضرت رسول الله بود

خواست نبی چونکه ز عالم رحیل

بود به بستر تن پاکش علیل

فاطمه همراه دو فرزند خویش

نزد پدر رفت و نشستش به پیش

گفت به سبطین خود اکرام کن

چیزی از خویشتن انعام کن

احمد آن هر دو به بر در گرفت

بوسۀ شان بر رخ و سر در گرفت

گفت ز اخلاق خود ای نور عین

دادم اکنون به حسن با حسین

قسمت این، حلم و سخاوت ز من

بهرۀ آن قهر و شجاعت ز من

گشت سخاوت به حسن سرفراز

یافت شجاعت به حسین اعتزاز[57]

گفت به مدح حسن مجتبی

فخر رسل شاه سبل[58] مصطفی

کافتد در امت من اختلاف

تیغ برون آید بس از غلاف

وآخر از یُمن وجود حسن

خیزد اصلاح در آن انجمن

جنگ نه از جنگ علی بود بیش

وآن همه حکمت بُده در وقت خویش

شامی بگزید خلاف علی

بست میان بهر مصاف علی

شهره شد اندر همه شام و عراق

کاین دو امیرند به هم بی وفاق

هر که از این فرقه بدین فرقه ساخت

وآنکه از آن حلقه در آن حلقه تاخت

یافت تقابل صفت مهر و کین

جست تضاید روش کفر و دین

کافر با کافر دمساز گشت

مؤمن با مؤمن همراز گشت

شبهه ای ار بود برفت از میان

شکّی اگر بود گذشت از بیان

احمد مرسل که شریعت نهاد

از پی تحقیق، ودیعت نهاد

سلطنتش ملک مجازی نبود

دادۀ یزدان بُد و بازی نبود

ملک خدا بینش و اسرار بود

قرب خداوند جهاندار بود

نایب او طالب ملکت نبود

جز پی اظهار حقیقت نبود

یافتی ار ملک به جنگ آوری

سلطنتی بود نه پیغمبری

از پی حق گر نه خلافت بود

دادۀ حق نیست که آفت بود

ملکت فرعون غرور آمده است

ملکت موسی همه نور آمده است

ملک خدا ملک ولایت بود

راه هدی نور هدایت بود

ملکت فانی نه سرای نبی است

در خور هر گمره و شوم و غبی[59] است

آل نبی همچو نبی با حق اند

از صفت نفس و هوا مطلق اند

نفس و هوا در خور عامی بود

راهزن تیمی و شامی بود

عشق و ولا راهبر انبیا ست

صدق و صفا همنفس اوصیا ست

دنیا در دیدۀ شان هیچ نی

راستی اش غیر خم و پیچ نی

احمد خود دید در ایام خود

رهزنی امت گمنام خود

بوزِنِگان[60] دید که بس آمدند

یک یک بر منبر او بر شدند

زادۀ خود دید سراسر قتیل

کرد عیان بر همه شاه جلیل

گفت علی را که حسن همچو من

کشته به زهر آمد اندر زمن

لیک حسین آن سره فرزند تو

کشته به تیغ آید مانند تو

هر یکاز ایشان سپسِ ........

خسته و مسموم اعادی تمام

راست چنان شد که نبی گفته بود

کاو به حقیقت ز حق آشفته بود

نآمده چون رفته بر او فاش بود

زآنکه قلم در کف نقّاش بود

معنی نشناسی و گویی تو خویش

کاو ز قفا دیدی چونانکه پیش

آینه اش غیر صفایی نداشت

پیش و پس و روی و قفایی نداشت

ماضی و مستقبل او حال بود

بینش او ز ایزد متعال بود

دیدۀ او سرمۀ « ما زاغ»[61] داشت

جامه او صبغۀ صبّاغ داشت

هر چه بر او واضح و پیدا شده

بر علی آن جمله هویدا شده

گرچه همی لشکر نامی کشید

تیغ به روی شه شامی کشید

لیک بدانستی اسرار کار

زآنچه رود تا گهِ روز شمار

دیدی چون روز که شامی شه است

ملکت ایشان به دو پانصد مه[62] است

حکم شریعت همه رفتن به جنگ

حکم حقیقت همه صبر و درنگ[63]

اصل دگر ها شد آری ز فرع

حکم حقیقی را فرقی ز شرع

هر قدمی راست مقامی ز راه

دارد هر روزی نامی ز ماه

داند حکم همه را خود ولی

خاصه که سلطان ولایت علی

علم حسن علم رسول و علی است

وارث اسرار نبیّ و ولی است

حکایت آن عرب که به قصد قتل رسول الله آمد و شرح حال او را امام حسن باز گفت و مسلمان شد

میر حسن را، مهِ برج قبول

عهد صغر بود و زمان رسول

ناگه اعرابی ای از ره رسید

از رهِ دوری به برِ شه رسید

داشت سگی همره، یار سفر

مونس او گاه گذار سفر

گفت پیمبر چو بدیدش ز دور

کاین عرب آید به نزاع و غرور

بس که خشونت کند و داوری[64]

با من و با جز من گند آوری[65]

حلم بورزید و شکیبا شوید

تا برِ یزدان خوش و زیبا شوید

آمد آن مرد و سلامی نکرد

رسم تحیت به کلامی نکرد

گفت: نبی کیست میان شما؟

نی به حقیقت، به گمان شما!

گفت رسول الله: احمد منم

گفت عرب: با تو بسی دشمنم

زآنکه کنی دعوی و برهانت، نه

راهی با حضرت رحمانت، نه

گر بودت حجت و برهان همی

جان مرا از شک بِرهان همی

گفت محمد: گر از این طفل خرد

برهان جویی شوی از کینه سرد؟

گفت عرب: طنز نمودن چرا؟

حرفی بر لهو سرودن چرا؟

من که تو را می بندانم رسول

همسر طفلی کنی ام ناقبول!

گفت رسول الله: خیز ای حسن!

گوی بدین تند عرابی[66] سخن

گفت بدو سبط نبی کای عرب

چند لجاج آری و شور و شغب[67]؟

خُرد ببینی تن من در نظر

سهل شماری سخن و مختصر!

کردی در حرف زبان بس دراز

ترک ادب با نبی و اهل راز

نفس تو بفریفت تو را از غرور

شیطان زد راه تو، ای بی شعور![68]

کردی در قوم خود، ای حیله باز

قدح[69] نبیّ الله و فخر حجاز

گفتی او را بنخواهند قوم

بر وی شوریده به ذمّ اند و لوم[70]

می روم و می کشم آن شمع را

تا که رسد تفرقه آن جمع را!

کیست که از من طلبد خون وی؟

چون به ستوه اند ز قانون[71] وی

نیزه ربودیّ و بجستی ز جای

در ره و بیراهه بفرسوده پای

چون تنت از صوف صفا عور شد

چشمت در ره به جفا کور شد

ره به تو گم گشت و تو گم کرده راه

چشمی نابینا در راه و چاه

راه سپردی به هوای عصا

نیزه عصای تو به سنگ و حصا[72]

ناگه باد سیهی بر دمید

کِلّۀ کُحلی[73] به جهان بر کشید

باران بارید و هوا تیره شد

قهر خدا بر تو همی چیره[74] شد

گمره و نابینا باران و باد

کوه و در و جوی و بیابان ساد[75]

هر قدم افتاده به پا خاستی

مردن خود را ز خدا خواستی

سنگ همی جسم تو مجروح کرد

خاره همی عِرق[76] تو مفتوح کرد

باد تو را هر طرفی می ربود

از دره و کوه نگون می نمود

دادی ناچار همی تن به مرگ

ماندی در بادیه بی زاد و برگ[77]

در دل از اندیشه بد، کاستی[78]

روی دل از راستی آراستی

نفخۀ ایمان چو وزیدن گرفت

سم دل آن نفخه[79] شنیدن گرفت

گشت هوا صاف و تو را دیده باز

خود را دیدی به بر ما فراز

چون عرب این راز مفصل شنود

گشت دلش زنده و حیرت نمود

گفت بدین شرح که فرموده ای

گویی با من همه ره بوده ای!

قصه همین است که پرداختی

راز همین شد که بیان ساختی

ای تو بدین خُردی، بحر محیط

باخبر از راز بساط و بسیط[80]

چون تو چنینی، چه بود خود رسول؟

عاجز از درک مقامت عقول

ایمان آورد به دست حسن

مست شد از نرگس مست حسن

رفت و به قوم خود این راز گفت

رنج سفر گنج حضر باز گفت

یکسره آن قوم مسلمان شدند

در ره دین صاحب ایمان شدند

تا که بدانی که ز خُرد و بزرگ

صاحب کشف اند و امام سترگ

اشاره به معجزۀ حضرت امام ثانی حسن مجتبی علیه السلام و زن شدن مرد شامی و مرد شدن زن او

سبط نبی سیّد اهل بهشت

پور[81] علی شافع احباب زشت

پیشتر از صلح بُد اندر عراق

از همه ابنای زمان بوده طاق

روزی در کوفه به منبر برفت

حمد خدا ذکر پیمبر برفت

قصه به کوفیّ و به شامی کشید

حرف به گمنام و به نامی کشید

گفت به منبر ولیِ ممتحن

سرّ علی حجت یزدان حسن

چند بگویید ز شام و عراق؟

گر طلبم من ز خداوند طاق

بهر دل من احد لاینام[82]

شام کند کوفه، کند کوفه شام

هم به دعایم صمد ذوالمنن

زن کند از مرد و کند مرد زن

شامی شومی چو شنید این حدیث

خنده زد و طعنه ز کفر آن خبیث

گفت عجب دعوی کاین مرد کرد

زن نشود هرگز در دهر، مرد

خاست به پا، کرد سوی او خطاب

برد ز حد سخره و طنز و عتاب

گفت بدو نایب حیدر حسن

در بر مردان منشین ای تو زن!

تو زنی و آنکه زن توست مرد

تا به ره شام چه خواهید کرد؟

شامی بیرون شد و در راه شام

گشت عیان صورت رمز امام

شد زن او مرد و بدو گشت جمع

بنهاد اندر لگن اش[83]چند شمع

حامله شد کودک خنثی بزاد

شرح کلام حسن آمدش یاد

آمد و در کوفه تخشّع گرفت

پیش حسن رفت و تضرّع گرفت

کرد دعا سبط رسول زمن

شد چو نخست اش زن و هم خویشتن

صاحب ایمان شد و از اهل راز

زآنکه شدش دیده به اسرار باز

اشاره به یکی از معجزات امام حسن علیه السلام

شیعۀ او را که گرانمایه بود

ظالم بیدینی همسایه بود

ظلم بدو کردی و لعن و شَتَم

تا به ستوه آمدی آن محترم

آمد و در پیش حسن گفت حال

زآنچه از او دید در آن چند سال

ظلم و ضلالش چو بدو شد عیان

دفع شرش خواست ز ایزد نهان

گفت بدان شیعه که بغنوده[84] باش

زین پس از شرّ وی آسوده باش

مرد همی رفت و در او شکّ و ریب

بی خبر از کارگزاران غیب

از درِ آن خانه به خوف و رجا[85]

کرد گذر، شیعه به صد التجا[86]

دید که بس ولوله و دمدمه است

هم ز درون هم ز برون همهمه است

پرسش از او کرد و یکی باخبر

گفت که می خورد غذا با پسر

نی مرضی داشت نه رنج و نه درد

ناگه در بین غذا لابه کرد

کای حسن بن علی ای مؤتمن

هیچ ندانم که چه خواهی ز من؟

گفت و در افتاد و روان جان سپرد

باد بقای تو که همسایه مرد

شیعه دل ساده چو حالش شنود

بر ولی الله عقیدت فزود

اشاره به معجزۀ دیگر و مسافرت با زبیری و جِمال[87] و رطب دادن نخل خشک فی الحال

میر حسن زادۀ دخت رسول

در سفری بود به وقتی عجول[88]

زیر درختی که در آن راه بود

با وی بی نوری همراه بود

گفت گر این نخل رطب داشتی

جان من از دهر طرب داشتی

گفت رطب خواهی؟ گفتا بلی

نخلی خشکیده نیارد ولی

کرد دعا سبط رسول هدا

نخل رطب داد به امر خدا

خورد زبیری[89] و دگر همرهان

شکر سرایان به خدای جهان

منکر بی نور به بانگ بلند

گفت که سِحر آمده و چشم بند

ابله بی چشم چو خفاش بود

مهر الهی ز حسن فاش بود

پرسیدن معاویه عدد رطب نخلی گرانبار و معین فرمودن امام به چهار هزار و چهار

وقتی با پادشه شوم شام

داشت حسن زیر نخیلی مقام

نخلی پر بار و رطب ها بسی

در عددش رای زدی هر کسی

گفت حسن را که بگو بی شمار

چند رطب دارد این نخله بار؟

تا به تو اقرار امامت کنم

کمترت از کرده ملامت کنم!

گفت حسن: هست رطب در شمار

چار هزار از عدد افزونش چار[90]

حکم شد آن نخل بینداختند

در شمر دانه بپرداختند

زآنچه حسن گفته یکی کم نبود

حاصل حُضار بجز غم نبود

گفت حسن با ملک ملک شام

کای شده از عزلت من شادکام

آنچه زند سر ز تو در کارها

و آنچه به دل داری از اسرار ها

جمله همی دانم و پنهان کنم

خود را در شرحش نادان کنم

دانم تا با من و احباب من

چیست تو را در نظر از مکر و فن

کشته به دست تو، کِه خواهد شدن

وآخر کار تو چه خواهد بُدن

عهد مرا جمله شکست آوری

شیعۀ من جمله به دست آوری

هر یک را پیکر در خون کشی

وز بلد هستی بیرون کشی

عهد ز یادت رود و انقیاد

تا حُجر[91] آخر چه برد از زیاد[92]

کیفر کفر تو و اعمال تو

بدهد یزدان که بدا حال تو!

ایزد دادار وکیل من است

نیز به هر کار کفیل من است

اشاره به زیاد بن ابیه و استلحاق معاویه او را به فرزندی بوسفیان و حاکم کوفه و بصره کردن

بود زنی زانیه ایام پیش

خوانده همی مردم زی خوان خویش

پوری از او زاد که هرگز مزاد

زانیه زن، نام زیادش نهاد

در نسبش مدعی اهل شکوه

بوده ابوسفیان هم زان گروه

تا که دلیریّ و بزرگی گرفت

زیرکی و جاه و سترگی گرفت

حاکم خوزستان و اهواز شد[93]

فارس شدش منزل و شیراز شد

کارش اهریمنی و ریمنی

لیک از او کشور در ایمنی

فارس جرّاری[94] ممتاز بود

گفتی جرّارۀ[95] اهواز بود

نسبت جرّاره بدان قند خام

نسبت او بوده به آبی حرام

شیر خدا چون که برفت از جهان

عالم گردید پر از گمرهان

خسرو شامی سوی او نامه راند

او را با خویش برادر بخواند

او را والیّ عراقین کرد

ملک عراقین پر از شین کرد

خواست از او شامی از بد دلی

کشتن ارباب خلوص علی

کافر بی پروا اقرار کرد

در کُشش خوبان اصرار کرد

خواند ز هر گوشه همی شیعیان

کشت سراسر به نهان و عیان

گفتار در بیان مجمع الرحالِ حجر بن عدی و عمرو بن الحمق و سایر اصفیاء

پور عدی پاک مرید علی

مرد طریقت بُد و شرع جلی

نام حجر بودش در کودکی

دیده رسول الله را آن زکی

زبدۀ اصحاب پیمبر بُدی

دائم در خدمت حیدر بُدی

داشت ارادت به شه « لو کشف»[96]

آگه بر جمله ز یا تا الف

با نظر و معرفت و حال بود

خُلق بدل کرده ز ابدال[97] بود

گاهِ شدن، حیدر فرخنده پی

کرد اشارت به وی از حال وی

کار چنان شد که به حکم زیاد

قید نهادندش اهل عناد

خواست معاویّه به شامش همی

کُشت به تعذیب تمامش همی

موضع عذرا به دو فرسنگ شام

گشت بر آن زبدۀ خوبان مُقام

عمرو حَمِق[98] هم ز صحابۀ جلیل

پیرو حیدر شده در هر سبیل

سرش بریدند به جور تمام

بردند از کوفه سوی شهر شام

بر سر هر منبر از طعن و دق

لعن نمودندی بر شیر حق

هر که به جان پیرو حیدر بُدی

از ستم اعدا بی سر شدی

چون بگذشت از حد ظلم زیاد

خلق گزیدند بدو انقیاد[99]

کرد بنفرینش حسن باز کف

تیر دعا راست شدش بر هدف

کرد دعای حسن، ایزد قبول

یافت بلایی به سوی او نزول

طرفه بلایی که به وقت ولوج[100]

بود خُراجی[101] ز برای خروج

شد برِ بوسفیان خوش خوش زیاد

با پدر این پور در آتش زیاد

حکایت تزویر معاویه و جعدة بنت اشعث که در حبالۀ نکاح امام بود فریفتن و زهر دادن امام

زهر فرستاد به قتل حسن

آن اموی مایۀ غدر و فتن

جعده بدو داد و مقدّر نبود

درد بدانست و به درمان فزود

لیک نحیف آمد آن بدر تام

جسم، نزار[102] آمدش و صبح، شام

بود چو بدری به صفا و کمال

بدر شدش لاغر همچون هلال

خیری[103] شد گونۀ آن یاسمن[104]

باد خزان گشت وزان در چمن

مایۀ آن رنج چو زان وصل یافت[105]

بهر علاجش سوی موصل شتافت

کآب و هوایش ز مدینه است بِه

گفته همه خلق بدان ملک، زه!

چندی در موسم حرّ تموز[106]

بود در آن کشور گیتی فروز

حکایت آن اعمی ظاهری و باطنی که در موصل، عصایِ به زهر آب داده بر پای امام حسن علیه السلام فرو برد

کوری شامی که بد انجام بود

صبح هدی در نظرش شام بود

کور دل و کور بصر، کور جان

اکمه و اعمی زمه و هور جان[107]

بغض علی ذاتی در جان او

پیرو آن عمّر و عثمان او

یافت که موصل شده جای حسن

خواست زند زخم به پای حسن

ساخت سنانی[108] و به زهر آب داد

وآن را از کین به عصایی نهاد

آمد و در موصل مأوا گزید

هر شب چون مار به غاری خزید

روز همی شد به هوای حسن

تا شنود صوت و نوای حسن

هر جا طاووس جنان[109] در فراغ

در طلبش کور، دوان همچو زاغ

گفتی من عاشق روی وی ام

در همه جا مایل خوی وی ام

وعظ وی ام کفر زداید همی

صوت وی ام نور فزاید همی

روزی خود را به جنابش رساند

گوش به اِسماع خطابش رساند

پیش عصا بر سر آن پا گذاشت

ماری پر زهر به بیضا گذاشت

گفت حسن پایم هان ریش شد

نیروی اعمی به عصا بیش سد

هر چه فغان کرد فزون زور کرد

غدر و زهی غدر! که آن کور کرد

نیش سنان زان طرف پا گذشت

نالۀ زارش ز ثریا گذشت

عِرق و عصب[110] جمله به هم بر شکافت

لحم و پی[111] سبط پیمبر شکافت

زهر در اعضای و در اعصاب شد

جسم حسن بیخود و بیتاب شد

خلق ز هر گوشه فراز آمدند

پیش شه از روی نیاز آمدند

کور سیه دل ز میان شد به در

زود میان بست به عزم سفر

سبط رسول الله مجروح گشت

کور خود اندر ره مذبوح گشت

چندی در موصل رنجور بود

زآل علی یکسره مهجور بود

اندک آن زخم چو جست التیام

قادر شد بر روش و بر قیام

عزم وطن کرد و به یثرب شتافت

یافت در آن روضه ز کین هر چه یافت

سودۀ الماس دادن جعده به تعلیم معاویه و مروان الحکم به حضرت امام حسن مجتبی سلام الله علیه

دختر اشعث که بُدش جعده نام

بود ز ازواج امام کرام

کرد معاویه بدو نامه ها

والی یثرب[112] همه پیغامه ها

کز تو یزید است گرفتار عشق

قتل حسن جوی و بیا در دمشق

گر کنی این کار و مهیّا شوی

از ثری اوّل به ثریّا شوی[113]

ملک و حلافت همه پابست ما ست

عزّ و شرافت همه در دست ما ست

پایه بر افلاک بر افرازم ات

بانوی آن پرده سرا سازم ات

زن کهمثل گشته به نقصان دین

تا چه کند از پس وعدی چنین!

خاصه چنان زن که پدر نیز زال

بوده خوارج را یار و همال

بار دگر در پی اندیشه شد

جستن قتل حسنش پیشه شد

کوزۀ آبی که شبان از عطش

خوردی از آن زبدۀ این چار و شش

سودۀ الماس در آن آب کرد

رفت به سر منزل خود خواب کرد

میر حسن از تَف آن زهر ناب

تشنه شدی هر شب و خوردی ز آب

امشب افزود هم او را عطش

خواست بر آن آتش زان آب رَش[114]

لیک چه آبی که همه آتش است

در بر آن آتش آبی خوش است

سودۀ الماس در آن مشربه[115] است

خون جگر بادۀ آن مصطبه[116] است

دست زد و مشربه را خوش گرفت

خورد و ز آبش جگر آتش گرفت

تا برِ نافش ز گلو ریش شد

دم به دم آن سوز درون بیش شد

ناله بر آورد امام صبور

کرد برش زینب غمگین عبور

دید برادر را شوریده حال

بسمل چون مرغی بر کنده بال

بر سر بالین، گه و گه بسترش

ماهی بر خاک طپان پیکرش

خبر دادن زینب، حضرت امام حسین را از حال امام حسن علیهم السلام

ناله بر آورد که: وا نور عین!

جَست ز جا نور دو عینش حسین

رفت سوی بستر پاک حسن

دیده بر انباشت ز خاک حسن

دید برادر را در اضطراب

جسم پر از آتش و چشمان پر آب

غلطان بر بستر و بالین شده

پر ز گهر چشم خدابین شده

مشربه برداشت که نوشد ز آب

زد به زمینش خلف بوتراب

مشربه بشکست و بجوشید خاک

گشت تن خاک ز تَف چاک چاک

زینب و کلثوم خروشان شدند

ز آب چو آتش همه جوشان شدند

غلغله افتاد در ایوان سرای

هر کس آشفته در آمد ز جای

گشت شبستان همه شور و شغب

صبح شد و روز شد آن تیره شب

صبحی بسیار سیه تر ز شام

روزی همچون شب دی تیره فام

در دل پاک حسن آتش فروخت

وای که بیت الله اعظم بسوخت!

قلب و جگر یکسره پر خون شدند

وز ره حلقوم به بیرون شدند

در بر دل خسته نهادند طشت

طشت به خوناب جگر غرقه گشت

طشت شد از خون درون حسن

منبت[117] بیجاده[118] و کان یمن

گفتی پیدا شده کانِ عقیق

یا که یکی توده گدازان شقیق[119]

لعل بدخشان شده ارزان همی

کوه بدخشان شده لرزان همی

آب همی رفته و آتش شده

سوخته چون آب بر آتش زده[120]

لؤلؤ، کس دیده که چون شد به کام؟

قی شود اندر نفس لاله فام

لاله همی کم شد و گل زرد شد

آتش افزود و سمن سرد شد

سرخی از سینه همی شد برون

زردی بر چهره همی شد فزون

از طرفی رُست همی ارغوان

وز طرفی کِشت همی زعفران

دم به دم آن لاله همی پژمرید

پی به پی آن غنچه همی افسرید

گلها بر گلبن پژمرده ماند

خونها در رگها افسرده ماند

گشت دو صد پاره همی آن جگر

وآمد بیرون ز پی یکدگر

تا به چهل روز همین رنج بود

رنج نه، کز بهر خدا گنج بود

ذکر شهادت و انتقال حضرت و اختلاف در مدفن او کردن

تن به ریاضت شده یک اربعین

بی خور و بی خواب به تکمیل دین

اکمل شد روح پس از کاملی

جُست توصّل به نبیّ و ولیّ

قاتل پرسید حسین از حسن

گفت که غمّازی[121] نی کار من

آنکه به من غدر و عداوت گزید

زود به پاداشش[122] خواهد رسید

همچو نبی خسته تن از زهر ناب

رفت از این دهر برون آن جناب

هاشمیان ناله بر افراشتند

روز رحیل نبی انگاشتند

یثرب و بطحا شد ماتمکده

خانۀ اصحاب نبی غمکده

ای عجب! آن نعش چو برداشتند

نزد نِیا[123]، بردن نگذاشتند

آنکه به سابق به جمل[124] بر نشست

امروز از کینه بر استر نشست

تابع او آمده مروانیان

تیغ کشیدند به قهر از میان

تیر و کمان باز در آمد به کار

زن را با حربۀ مردان چه کار؟

وای بر این اُمّ[125] که چه پر کینه بود!

با علی او دشمن دیرینه بود

عمّر و بوبکر قرین رسول

سبط ورا منع ز قرب و وصول!

بضعه[126] از او دور و اجانب[127] قریب

هست دو کار این، ز دو جانب غریب

خود به حسن تیر در انداختند

جسم گرامیش هدف ساختند

دعوی اسلام و زهی عار و ننگ!

مادر و با کشتۀ فرزند، جنگ!

مام نبود او که چو این روزگار

بوده همی مادرِ فرزند خوار

با پدر آن کرد که بشنیده ای

با پسرش اینکه کنون دیده ای

خانه ای از نُه زن ختم الرسل

غصب نمود آنگه و دعوی به کل

هیچ زنی مؤمنه، ای مرد و زن!

منع کند پارۀ تن را ز تن؟

تیمی با احمد هم خوابگاه

سبط برِ جدّ، ز چه بر بسته راه؟

وارث اگر هست نبی را درست

غصب فدک[128] از چه شدی از نخست؟

ور ز نبی کس را میراث نیست

صاحب آن خانه شدن پس ز چیست؟

بامی ، خود با دو هوا کس ندید[129]

دردی خود با دو دوا کس ندید

وای بر این درد که درمانش نیست

آه از این راه که پایانش نیست

آن تن مجروح ز سمّ نقیع[130]

آخر جا کرد به خاک بقیع[131]

ذکر رفتن جعده به شام به طلب وفای وعده و معاویه حکم کردن به هلاک جعده

جعده بس از جهد بپیراست جعد[132]

تاخت سوی شام به امید وعد

آن اموی[133] ره سپر راه غدر[134]

کرد بدو روی که: ای ماه بدر

بود حسن ماه و یزید است میغ

شد ز تو آن مه به خسوف، ای دریغ!

شد دل طاووس ز کین تو داغ

از تو چه مهر است توقع به زاغ؟[135]

هر که به خون خواهد آن روی و موی

مطمئن از وی نشود هیچ شوی[136]

گیسوی او بر دُم استر ببست

استر توسن سر و پایش شکست

با لگد استر مست حرون[137]

جعده شد از کشور هستی برون

اینش جزا بود در این روزگار

تا چه کند کیفر[138] پروردگار!

نی اموی رحم بر آن صدر کرد

این عمل پخته هم از غدر کرد

تا که نگویند همی مرد و زن

او بنهان خواسته قتل حسن

این عمل و بوده ز مکر و حِیَل

یعنی من بی خبرم زآن عمل

پنهان زین کار، دو صد وجد کرد

دعوی صاحبدلی و مجد کرد

خاطرش از این غم آسوده شد

لَختی در بستر بغنوده شد

گفت حسن رفته کنون از میان

اندکی آسوده ز شورش جهان

مانده حسینی که سزاوار، اوست

از علی و احمد مختار، اوست

شرّ وی ار دفع شدی خوش بُدی

این زر مابی غل و بی غش شدی

ملک رسیدی به پسر بعد من

اسعد گشتی قمر سعد من

ماندی بر تخت خلافت یزید

مملکت و مال شدی بر مزید

چارۀ این کار به اندیشه بِه

کندن نخل علی از ریشه بِه

راز به احباب سرودن گرفت

روز و شب اندیشه فزودن گرفت

گوشزد خلق شد این روزها

پست و بلند آمد آوازها

قومی از این زمزمه برداشتند

قوم دگر همهمه بفراشتند

او به زر و زور و به وعد و وعید

در طلب قرب خیال بعید

مانع را خوش خوش بنیان درود

تابع را گه گه مقصد سرود

زر به میان آمد و آنگاه زور

گوش مهان گشت کر و چشم کور

دین نبی زود فراموش شد

هر که سخن گفتی خاموش شد

خون حسن رفت به مکر از میان

شاد ز خونش همگی شامیان

نی نی خونخواه حسن خود خدا ست

همچو خدا وارث ثاری کجا ست؟

جمله جهان قیمت یک موی اوست

جان جهان جان خداجوی اوست

در منقبت حضرت سیّد طیّب زکیّ برّ تقیّ عالِم حجت قائم حسن المجتبی سلام الله علیه به طریق خطاب و زمین بوس

ای به گلوی جان، نیش تو نوش

خون دل از یاد لبانت به جوش

آن لب چون نوش و پس آنگاه زهر

بادا پر زهر، همه نوش دهر

آن گلوی نازک و از زهر، ریش

باد به خنجر، گلوی دهر، ریش!

سودۀ الماس و لبی همچو لعل

توسن گردون ز چه افکند نعل؟

شهد روان لعل چو یاقوت تو

سودۀ الماس چرا قوت تو؟

صلح تو را حاصل از وعده قهر

نوش تو را پاداش[139] از جعده زهر

لطف خدا بر عدویت قهر باد

شربت بدخواه تو پر زهر باد!

بود لبت بوسه گهِ مصطفی

شهد صفت، آب دهانت شفا

وای که آغشته شد از خون ناب

آن لب و آن کام چو شهد مذاب

وای که الماس، درونت بِخَست

سنگ ستم کوزۀ جسمت شکست

جعده از آن سوده که در آب کرد

زآتش دل جسم تو بی تاب کرد

آتشی افروخت که دودی نداشت

کرد زیان مایه و سودی نداشت

بر طمع دنییِ ناپایدار

کرد قبیحی به حسن اختیار

حمدا! کز دوران کامی نیافت

شکرا! کز دهر مقامی نیافت

دینش شد از کف و دنیا فروخت

جانش برفت از تن و عقبی بسوخت

با چو تو شویی چو زنی این کند

مرد چه سان بر زن تحسین کند؟

بودی احسن ز رجال زمن

خَلق تو و خُلق تو یکسر، حسن!

یوسف کنعانیِ هندوی تو

صد چو زلیخا به سر کوی تو

بدر سما، بندۀ روی تو بود

مشک ختا چاکر موی تو بود

لعل لبت لالۀ حمرا بُدی

نرگس شهلای تو کحلی بُدی

قدّ رشیقت[140] نه بلند و نه پست

چشم کحیلت[141]نه بهوش و نه مست

گردن سیمینت بر افراخته

سیمین ابریقی خوش ساخته

گیسوی مشکینی جعد و سیه

گفتی بر رنگ شب است و شبه

رُسته به کرت[142]لب شکّر شکن

طرفه نباتیّ و نبات حسن

خوب تر از بوی سمن بوی تو

تیر و کمان مژگان و ابروی تو

نسوان بر روی تو شیدا شده

پویان تا منزل ابوا[143] شده

جعده زهی سنگدل بی وفا!

داد دلش با چو تو یاری جفا

اشعث در نار مخلّد زیاد

جعده به تابوت مؤبّد زیاد

آن اموی فتنه گر روزگار

کاو را در غدر بُد آموزگار

ویله کنان بادا در نار ویل

روزی بیناد سیه تر ز لیل!

بنده « هدایت» که ثنا خوان توست

نیست کسی بل سگ دربان توست

یا رب! بپذیر ثنا خوانی اش

راندن مپسند ز دربانی اش

دار مصون، دینش از اخترام[144]

ختمش بر خیر نما اختتام

تا ز مدیح تو به جایی رسد

وز در جودت به نوایی رسد

 

 

 پی نوشت ها : 

[1]معاویه

[2]ازدحام

[3]قاصد

[4]برگردانید

[5]بیلک: تیر

[6]خسته: زخمی

[7]ساباط نام جایی است مسقّف و هر جای طاق دار را گویند که سرش پوشیده باشد

[8]رستگاری

[9]بنگاه: پایگاه

[10]وعا : ظرف

[11]دو طایفه از عرب

[12]وفاکننده

[13]جایی که سقف ان پوشیده باشد و نام جایی است در مدائن

[14]جراح بن سنان اسدی نام مردی که در ساباط بر ران امام علیه السلام رُمحی (نیزه ای) زد

[15]دیو

[16]آشفته و بدخوی

[17]نیزه

[18]مسعود پدر سعد ثقفی بوده است و سعد بن مسعود ثقفی حاکم مداین در حیات علی علیه السلام بوده است.

[19]معاویه

[20]کاف تصغیر

[21]پیش باز. پذیره به معنی استقبال.

[22]جمع انبوه

[23]ابلیس

[24]نام ابلیس

[25]رکاب

[26]خالی و صاف

[27]کشیده

[28]فرزند شیر و شیر بچه

[29]غارت کردند

[30]بسیار عجیب

[31]ناشزه: زن ناسازگار با شوهر. مخطوبه: خطبه گردیده.

[32]نام سه نفر از توران

[33]یعنی مُردند

[34]خالی کردند

[35]نسخه بدل: خون هم از بهر جهان ریختند

[36]کنایه از سلم و تور

[37]سیمرغ

[38]مفتون

[39]فریفته

[40]زیر و بالا

[41]مغز و پوست

[42]دری است از مسجد کوفه

[43]معروف

[44]بزرگ شان

[45]مکر و حیله

[46]جاه و جلال

[47]درِ مسجد

[48]گمراه و گمراه کننده

[49]بخت کوچک

[50]شکیبایی ننمودم

[51]شمشیر هندی

[52]گوارنده

[53]اضافه

[54]علامت

[55]دجال: دروغ گوینده

[56]اعور:یک چشم. و صفت دجال است

[57]عزت یافتن

[58]راه ها

[59]فرومایه

[60]جمع بوزینه

[61]ما زاغ البصر ( اشاره به آیۀ 17 سوره نجم در وصف مقام قدسی رسول خدا صلی الله علیه و آله)

[62]هزار ماه

[63]ناظم یزرگوار به دلیل علاقه به تصوف می کوشد برای نزاع شریعت و طریقت و حقیقت در اینجا محملی بجوید. ولی بدیهی است که در کار امام معصوم و حجت خدا هرگز نمی توان بر خلاف شریعت کاری یافت. پس این گونه بیان درست نمی نماید. (ویراستار)

[64]محاکمه

[65]منازعه

[66]عرب بیابانی

[67]فریاد زدن

[68]نسخه بدل: شیطان زد راه تو را از شرور

[69]بدگویی

[70]مذمت و ملامت

[71]قاعده

[72]خاره و سنگریزه

[73]پوششی به رنگ سُرمه

[74]غالب

[75]یعنی سادۀ خالی از عمارت و آبادی و قریه و درختی

[76]رگ

[77]اسباب زندگی

[78]کم کردی

[79]بوی

[80]بساط، بالفتح : بساط زمین فراخ و هموار، و بالکسر: گستردنی و حصیر. و بسیط: جای فراخ و گسترده شده

[81]پسر

[82]یعنی خداوند یزرگ

[83]لگن: شمعدان

[84]راحت، آرام

[85]بیم و امید

[86]پناه بردن

[87] جمال: شتران

[88]نسخه بدل: در سفری کرد به جایی نزول

[89]زبیری از اولاد زبیر عوام بوده

[90]چهار هزار و چهار دانه

[91]حجر بن عدی

[92]زیاد بن ابیه

[93]خوزستان و اهواز در طرف عربستان ولایتی است از فارس ، معروف و مشهور. و جرّارۀ اهواز معروف است. و آن عقربی است مهلک که در شکر سکّون شده

[94]سواری رشید

[95]عقرب

[96]اشاره به کلام امیر المؤمنین علیه السلام: لو کشف الغطاء ما ازددت یقینا.

[97]ابدال و اوتاد، طایفه ای از اهل الله باشند

[98]عمرو بن الحمق الخزاعی از اعاظم صحابه و اوتاد عهد خود بوده است

[99]متابعت و محکومیت

[100]ولوج: در آمدن چیزی در چیزی

[101]خُراج مرضی است که در بدن پدید آید

[102]لاغر

[103]گل زرد

[104]گل سفید

[105]کنایه از مواصلت با جعده است

[106]گرمیِ تابستان

[107]خورشید

[108]سرنیزه

[109]طاووس جنان کنایه از حضرت امام حسن است چرا که در نهایت حُسن و زیبایی بوده است

[110]. عصب: پی، و اعصاب: جمعرگ و پی

[111]یعنی پای

[112]والی یثرب مروان بوده

[113]ثری: خاک. ثریا: ستاره ای

[114]رش: پاشیدن آب

[115]ظرف آب خوری

[116]مصطبه دکان شراب فروشی و میخانه را گویند

[117]محلّ روییدن

[118]یاقوت سرخ

[119]لاله

[120]نسخه اصح: کعبۀ یزدان شده آتشکده

[121]غمازی: پرده دری و افشای راز

[122]مکافات

[123]نیا، جدّ را گویند

[124]شتر

[125]مادر

[126]بضعه: پارۀ جگر و پارۀ گوشت

[127]اجنبی: بیگانه

[128]فدک مالی از خیبر که رسول الله به فاطمه داده بود و ابوبکر گرفته غصب نمود و گفت: انبیا را میراث نیست و و وارث نمی باشد

[129]مثلی است

[130]گدازنده

[131]قبرستان مدینه

[132]موی.....

[133]معاویه

[134]حیله

[135]کلاغ

[136]شوهر

[137]سرکش

[138]مکافات بدی

[139]مکافات

[140]رشیق: راست و رسا

[141]چشم سیاه و سرمه دار

[142]زمین شیار دار

[143]ابوا: منزلی است مابین مکه و مدینه که زنی در آنجا آمده، اظهار عشق به حضرت امام حسن نمود. اگر چه بغایت جمیله بود امام او را به مزاوجت قبول نفرمود و گریست

[144]اخترام: بریدن و از بیخ کندن و ربودن و گرفتن مرگ کسی را

 

 

عبدالحسین طالعی

 

منبع : کتابشناسی شیعه