شنبه, 12 مرداد 1392 ساعت 13:19
خواندن 2988 دفعه

فضائل علوی در گذر تاریخ - سید عبد العزیز طباطبایی یزدی ، ترجمه عبدالحسین طالعی

این نوشتار ترجمه مقدمه علامه سید عبدالعزیز طباطبائی بر کتاب فضائل أمیر المؤمنین احمد بن حنبل است.

مقدمه مترجم :
این گفتار، بازگردان پارسی مقاله ای پر نکته و ارزشمند است تحت عنوان « الفضیلة و الفضائل» نوشته محقق کم نظیر عرصه تاریخ و حدیث و متون کهن، مرحوم آیة الله سید عبدالعزیز طباطبایی.
این گفتار، بخشی از مقدمه آن فقید است که در آغاز کتاب "فضائل امیر المؤمنین علی بن ابی طالب علیه السلام" نوشته پیشوای حنبلیان احمد بن حنبل آورده است.
کتاب یاد شده از آثاری است که با تحقیق و تعلیق محقق طباطبایی در سال ۱۴۳۳ قمری توسط مؤسسة المحقق الطباطبایی انتشار یافته است.
در این گفتار، اشاراتی به سیر برخوردهای حاکمان و عالمان مکتب خلافت با احادیث فضائل علوی می بینیم که برای بازشناسی تاریخ گذشته و تحلیل درست آن ضرورت تام و تمام دارد.
شوربختانه دستهای پیدا و پنهانی در تاریخ سده های گذشته در کار بوده کهکتمان و تحریف و قلب حقایق را در سرلوحه کار خود قرارداده و پیامد های زشت اینگونه برخوردهای غیر علمی همچنان بر متون کهن ما سایه انداخته است.
از این سَموم که بر طرف بوستان بگذشتعجب مدار که سروی نماند و یاسمنی

در این میان، اندک شمارند پژوهشگرانی که به مدد روحیه آزاد اندیشی و بیطرفی، بتوانند این جریانهای مسموم را باز شناسند. محقق طباطبایی در شمار همین پژوهشگران معدود بود که ژرف نگری ها و نکته یابی های او بر کسانی که محضرش را درک کرده اند، پوشیده نیست. به همین دلیل، وسواس علمی او سبب تاخیر در تدوین نهایی و انتشار یافته هایش شد، که امید است با همت بازماندگان و شاگردان استاد، این خلأ جبران شود.
در باره محقق طباطبایی در منابع دیگر به تفصیل سخن رفته است که ما را از تکرار آنها بی نیاز می دارد، به ویژه یادنامه "المحقق الطباطبایی فی ذکراه السنویة الاولی" چاپ مؤسسه آل البیت، ۱۴۱۷ قمری و سومین دفتر جُنگ انجمن فهرست نویسان نسخه های خطی، ۱۳۹۰ شمسی.
در باره موضوع مورد بحث مقاله، نکاتی به نظر این ناتوان رسیده که تفصیل را به زمان دیگر وامی گذارم. اما از این نکته نمی گذرم که تمام استنادات این گفتار ـ جز یک دو مورد- به منابع تسنن است که هر کدام، جدا از خط کلی مقاله به بررسی و تعلیقه نویسی نیاز دارند. بدیهی است که هر نویسنده در پی محور اصلی کلام خود می رود و پیگیری این جزئیات، بسا اوقات ذهن خواننده را به پراکندگی می کشاند.
ترجمه مقاله در نخستین روزهای ماه شوال آغاز شد و بازنگری آن در آستانه پانزدهم شوال سامان یافت که سالگرد شهادت جناب حمزه و رحلت عبدالعظیم حسنی ـ دو مدافع بزرگ حریم آسمانیِ نبوت و امامت ـ است.
بدین روی، این نوشتار را که خود گامی در راه دفاع از این حریم مقدس است، به آستانِ آسمان سای آن دو بزرگ تقدیم می دارم؛ بدان امید که توفیق دفاع استوار از دین مبین و حضرت خاتم الوصیین عجل الله فرجه همواره رفیق راه باشد. آمین رب العالمین.

بسم الله الرحمن الرحیم

فهرست مندرجات
۲. مقدمه مترجم
۳. ریشه های فضائل
۳۴. عجبا! چه عیبی در ابوموسی یافتند! شما عراقیان!
۵. انکار مواخات
۶. حضور در بدر
۷. چهار ویژگی
۸. یک عمر بدگویی!
۹. حدیث منزلت و گواهی سعد
۰. نخستین نمازگزار
۲۱. سعد بن عباده و کتمان فضائل
۲۲. سخن عبدالله بن عمر
۲۳. مردی دیگر!
۲۴. سودای سود!
۲۵. ارزیابی مخاطب
۲۶. خودت شنیدی؟!
۲۷. به راستی خودت شنیدی؟!
۲۸. مناشده
۲۹. حتی در زمان حکومت !
۲۰. حدیث قتل خوارج
۳۱. کتمان غدیر
۳۲. حسابها داریم!
۳۳. تنها عیب ابو موسی!
۳۵. کاتب حدیبیه
۳۶. جدا شنیدی؟!
۳۷. مرا تکذیب مکنید
۳۸. از حجاج می ترسد
۳۹. چرا آنها را به من بدبین کردی؟
۳۰. اهل شام نشنوند!
۴۱. اسم و کنیه علی با هم؟!
۴۲. گفت و گوی حسن بصری و حجاج
۴۳. شمشیر خون چکان حجاج!
۴۴. عیبی نیافتند
۴۵. نه خلیفه، نه صحابی، نه مسلمان!
۴۶. کسی نفهمد!
۴۷. می کُشم!
۴۸. هزار تازیانه!
۴۹. سخنی نا روا گفتم تا زنده بمانم!
۴۰. قصه منصور و اعمش
۵۱. ابوحنیفه و اعمش
۵۲. باز هم : ابوحنیفه و اعمش
۵۳. چرا حدیث منزلت را نقل کردی؟!
۵۴. حدیث طیر
۵۵. صحیح است ولی نگویید!
۵۶. خانه نشاندن حاکم نیشابوری
۵۷. صعصعه و مغیره
۵۸. این رافضی است!
۵۹. آیا هر چه شنیدی باید بگویی؟!
۵۰. این احادیث را نقل مکن
۶۱. فلانی چنین است!
۶۲. قسیم النار و الجنة
۶۳. در زبان شعر
۶۴. سخن پایانی

ریشه های فضائل :
ریشه های فضائل در انسان به سه مبنا بر می گردد:
* اخلاق نیکو و سجایای بزرگ منشانه و طبع های بلند، مانند علم و شجاعت و سخاوت.
* کارهای نیک و مواضع برتر مانند جهاد در راه خدا، یاری دین، اقامه حق، نشر عدالت، بذل خیر، انفاق و دیگر کارهای خیر، بذل صدقه، و عبادت زیاد به درگاه خدای سبحان.
* سخنان نیک بزرگان در باره آن شخص.
* به اینها اضافه شود: شرافت حسب و نسب و منصب، سبقت گرفتن در اسلام و هجرت.

وقتی به کتاب گران سنگ الهی بنگریم، می بینیم که شاخص های فضیلت و کرامت نزد خدای تعالی، پنج عنوان است: ایمان، علم، عمل به علم،تقوای الهی و جهاد در راه خدا.

اسوه فضائل :
همگان بر این حقیقتِ تاریخ اسلام همداستانند که امیر المؤمنین علیه السلام جامع تمام خصال خیر بود،از علم، فضل، شجاعت، فصاحت، بلاغت، عدالت، سخاوت، مروت، زهد و دیگر ویژگی های پسندیده. این بارز ترین نمای زندگی کریمانه حضرتش بود. سیره آن گرامی سرشار از این ویژگی ها است که در خلال بیش از نیم قرن زندگی، جز این ویژگی ها را بروز نداد.
جهاد او در راه خدا، فداکاری در راه آفریدگارش، پیروزی های نمایان در آغاز دعوت اسلامی، قهرمانی در جنگها، خدمات روشن و تلاش های ارزشمند حضرتش را، همگان دیده و شنیده اند و از آن خبر دارند.و برگ های تاریخ اسلام، آکنده از آن است. همین گونه علم و عدالت و زهد و کرامت و بلاغتش، از حد تواتر گذشته است، به گونه ای که به بررسی راستگوییِ راوی و ارزیابی صحت حدیث در این زمینه نیازی نیست.
در باب مدح و ثنا بر آن جناب، کافی است ثنای خدا و رسول بر او را در کتاب و سنت ببینیم. خدای تعالی چندین آیه در کتاب سترگ خود را در باره اش فرو فرستاد، آیاتی را که مسلمانان در لحظه لحظه شبانه روز می خوانند. راویان صدر اسلام شاهدند که آن آیات فراوان در باره حضرتش نازل شده و تفسیر آنها را از پیامبر صلی الله علیه و آله شنیده اند.
آنگاه که به سنت نبوی می نگریم، سخنان تابناک و طلایی پیامبر در باره آن جناب را می بینیم که در میان گروه های مختلف صحابه، در مناسبت ها و جایگاه های علنی و در حضور بسیاری از افراد بیان شده است؛ مانند حدیث رایت در روز خیبر، شبی که خواب در چشم تمام سپاه اسلام نیامد که کدام یک از آنها فردا حامل پرچم پیروز خواهد بود. بامداد روز بعد همگان برای شنیدن سخنان پیامبر گردن کشیدند و خود را به رنج انداختند تا ببینند که این فخر جاودانه نصیب کدام یک از آنان می شود. آنگاه دیدند که این مدال افتخار بر سینه امیر المؤمنین صلوات الله علیه جای گرفت.
همین گونه است:
* حدیث منزلت در غزوه تبوک.
* حدیث غدیر و ثقلین در حجة الوداع که صد هزار تن یا کم و بیش آن را شنیدند.
* حدیث سد الابواب یعنی بستن درهایی که به مسجد راه می یافت مگر درِ خانه امیرالمؤمنین
* مواخات یعنی پیمان برادری او با رسول خدا ـصلی الله علیهما و آلهما ـ در حضور گروه زیادی از صحابه
* آمدن پیامبر بر درِ خانه فاطمه سلام الله علیها در کنار مسجد، که ماه ها هنگام نماز صبح می آمد و می فرمود: «انما یرید الله لیذهب عنکم الرجس اهل البیت و یطهرکم تطهیرا». پیامبر این کار را در حضور تمام مردم که برای نماز صبح به مسجد آمدند، انجام می داد.
* ابلاغ سوره توبه در جمع مشرکان مکه.
* و موارد دیگر؛ که به سبب این همه مواقف روشن، جای آن دارد که دفترها و مجموعه ها از این فضائل و یادگارهای متواتر و قطعی آکنده شود.

برخورد مخالفان با فضائل علوی[i]؟
با بررسی تاریخ می بینیم که با این فضیلت ها برخوردهای شگفت داشتند، به ویژه:
پوشیدن و پنهان داشتن، بلکه انکار آن و اظهار جهل نسبت به آن.
این کار، از واپسین روزهای زندگانی رسول خدا صلی الله علیه و آله آغاز شد. آنگاه، به محض رحلت حضرتش به کتمان و انکار مشهورترین فضائل و مناقب علوی پرداختند.
نمونه هایی از این پدیده زشت را مرور می کنیم.

انکار مواخات
۱. زمانی که امیر المؤمنین را ـ به اکراه ـبه سمت بیعت می بردند، پرسید: اگر بیعت نکنم، چه می شود؟ گفتند: به خدا سوگند کشته می شوی. فرمود: در آن صورت بنده خدا و برادر رسول خدا را می کشید. گفتند: می پذیریم که بنده خدایی، ولی برادریِ پیامبر را، نه!
می بینیم که از همان نخستین روزها انکار حقیقتی را مرتکب شدند که خود دیده و شنیده بودند، حقیقتی که پیامبر به زبان و عمل نشان داده بود. و آنان در باره امیر المؤمنین در این حد حاضر به اقرار شدند که او بنده ای از بندگان خدا است، بدون فضیلت اخوت پیامبر.

حضور در بدر
۲. این قصه ادامه یافت تا آنجا که تمام فضائل حضرتش را تعمدا از یاد خود بردند، و تردید یا جهالت را به آشکارترین فضائل آن جناب کشاندند.
شخصی از براء بن عازب پرسید: ای اباعمار! آیا علی در جنگ بدر حضور داشت؟ گفت: به راستی چنین بود.[ii]

چهار ویژگی
۳. کار به آنجا کشید که ازصحابه سؤال می شد که: آیا اساسا برای آن گرامی منقبتی سراغ دارند یا نه؟
ابن عساکر از حارث بن مالک روایت کرده که به مکه رفتم. در آنجا سعد بن ابی وقاص را دیدم. پرسیدم: آیا منقبتی برای علی شنیده ای؟
پاسخ داد: چهار ویژگی برایش دیدم که اگر یکی از آنها را می داشتم، بیشتر می پسندیدم تا عمری به درازای نوح پیامبر علیه السلام داشته باشم. آنگاه حدیث ابلاغ سوره توبه، سد الابواب، حدیث پرچم در روز خیبر و حدیث "من کنت مولاه" در غدیر خم را یاد کرد و بر آن افزود: حدیث "انت منی بمنزلة هارون من موسی" [iii]

یک عمر بدگویی!
۴. ابن عساکر شافعی همچنین ازسهم بن حُصین اسدی روایت کرده که گفت:
من و عبدالله بن علقمه به مکه رفتیم. ابوسعید خدری آنجا بود. عبدالله بن علقمه سالیان دراز در جهت بدگویی و سب علی تلاش جدی داشت و همواره به این کار می پرداخت. گفتم: آیا دوست داری نزد ابوسعید خدری برویم و دیداری با او تازه کنیم؟ پاسخ مثبت داد. نزد او رفتیم. عبدالله گفت: آیا منقبتی برای علی سراغ داری؟! ابوسعید گفت: بلی. این مطلب را که به تو می گویم، از مهاجران و انصار و قریش بپرس.
پیامبر خدا صلی الله علیه [و آله] و سلم روز غدیر خم به پا خاست و صدای رسای خود را به گوش مردم رساند. سپس فرمود: ای مردم! آیا من اولی بر مؤمنان از خودشان نیستم؟ گفتند: بلی. و این کلام را سه بار بیان فرمود.
سپس فرمود: نزدیک بیا ای علی! آنگاه پیامبر دست او را بالا برد به گونه ای که سفیدیِ زیر بغل هر دو بزرگوار را می دیدم. سه بار فرمود: من کنت مولاه فعلی مولاه.
عبدالله بن علقمه (گویی با تعجب) پرسید: خودت این را از رسول خدا شنیدی؟ ابوسعید پاسخ داد: آری. و به گوشها و سینه اش اشاره کرد و گفت: دو گوشم شنید و در سینه ام جای گرفت.[iv]

می بینیم که وقتی یک منقبت در باره امام امیر المؤمنین می شنوند، شگفت زده می شوند. و حاضر نیستند که صحابیِ پیامبر را تصدیق کنند مگر این که برای آنها سوگند بخورد یا تاکید کند که خودش با دو گوش خود، آن را ازپیامبر شنیده و در سینه خود نگاه داشته است. بعلاوه پس از آن می گوید: در این مورد، از مهاجران و انصار و قریش بپرس.

حدیث منزلت و گواهی سعد
۵. کسی مثل سعید بن مسیب ـ تابعی مشهور و شناخته شده ـ حدیث منزلت را از عامر بن سعد بن ابی وقاص می شنود، ولی بدان ایمان نمی آورد تا این که خودش آن را از سعد بن ابی وقاص بشنود.
مسلم از سعید بن مسیب از عامر بن سعد از پدرش سعد روایت می کند که از پیامبر صلی الله علیه و آله شنیده که به علی [علیه السلام] فرمود: آیا راضی نمی شوی که برای من در جایگاه هارون نسبت به موسی باشی مگر آنکه پس از من پیامبری نیست؟
سعید بن مسیب گوید: دوست داشتم که مستقیما از سعد بشنوم. او را دیدم و کلام عامر را به او گفتم. او دست بر دو گوش خود نهاد و گفت: ناشنوا باد اگر این کلام را از رسول خدا نشنیده باشم.[v]

همین حدیث را در کتابهای دیگر می توان دید.
احمد در مسند بدین ترتیب آورده است: از قتاده و علی بن زید بن جدعان آورده که گفتند: سعید بن مسیب گفت: یکی از فرزندان سعد بن مالک از زبان پدرش برایمان حدیث آورد که:
سعید بن مسیب گفت: نزد سعد رفتم و گفتم: سخنی از زبانت به من رسیده، مربوط به زمانی که رسول خدا صلی الله علیه و آله علی [علیه السلام] را در مدینه به جای خود گمارد. سعد به غضب آمد و گفت: چه کسی آن را برایت بازگفت؟ من خوش نداشتم که به او خبر دهم که فرزندش برایم نقل کرده، مبادا بر او خشم آورد.
سپس سعد گفت: زمانی که رسول خدا برای غزوه تبوک از مدینه بیرون رفت، علی را در مدینه به جای خود نهاد. علی گفت: ای رسول خدا! من هیچ جهت و توجهی را دوست نمی دارم مگر این که همراه شما باشم. فرمود: آیا راضی نمی شوی که نسبت به من مانند هارون از موسی باشی مگر آنکه پس از من پیامبری نیست؟[vi]

در لفظ ابن عساکر آمده است که اززبان راوی گوید:
دوست داشتم که بی واسطه آن را از سعد بشنوم. آنچه را با واسطه شنیده بودم، از او پرسیدم. گفت: درست است، شنیده ام. پرسیدم: خودت شنیده ای؟! دست در گوش خود فرو برد و گفت: آری، وگرنه ناشنوا باد.

در لفظ دیگر آمده است که سعید گفت: من به کلام ابراهیم ـ که نقل قول از سعد کرده بود ـ اطمینان نیافتم تا این که خود سعد را دیدم. گفتم: تو خود این را از رسول خدا شنیدی؟ پاسخ داد: آری وگرنه ناشنوا باد.

در روایت زهری از عامر بن سعد آمده که گفت: من همراه پدرم بودم که شخصی در پی ما راه افتاد که در درون خود اشکالهایی نسبت به علی داشت. پرسید: ای ابا اسحاق! حدیثی است که مردم در مورد علی یاد می کنند. گفت: چیست؟ پاسخ داد: حدیث "انت منی بمنزلة هارون من موسی". سعد گفت: آری، خودم از پیامبر شنیدم که به علی چنین می گفت.......چرا چنین سخنی را در حق علی انکار می کنند در حالی که بالاتر از این است.[vii]

نخستین نمازگزار
۶. ابن عساکر از جابر بن یزید جعفی از عبدالله بن یحیی حضرمی که گفت: از علی بن ابی طالب شنیدم که بر فراز منبر می فرمود: سالها پیش از این که کسی با پیامبر نماز گزارد، من نماز می گزاردم. جابر گفت: به عبدالله بن یحیی گفتم: اگراین مدعا درست نباشد گوشهای تو ناشنوا باد. پاسخ داد: وگرنه گوشهای من ناشنوا باد.

سعد بن عباده و کتمان فضائل
۷. کتمان نصوص خلافت را حتی از کسی مثل سعد بن عُباده می بینیم که در برابر بیعت ها مقاومت می کرد و چون با کسی بیعت نکرده بود هیچ کسی بر او سلطه نداشت.
جوهری در کتاب السقیفه می نویسد: ابوالحسن علی بن سلیمان نوفلی گفت: از اُبی شنیدم که گفت: سعد بن عباده بعد از سقیفه روزی از علی یاد کرد. مطلبی را یاد آورد ـ آن را ابوالحسن نوفلی فراموش کرده ـ که ولایت او را الزامی می دارد. پسرش قیس بن سعد گفت: تو از پیامبر این کلام را در باره علی بن ابی طالب شنیده ای. با این همه در پی تصاحب خلافت هستی و به یاران خود می گویی منا امیر و منکم امیر؟! من ـ به خدا سوگند ـ پس از این با تو یک کلمه سخن نمی گویم.[viii]

سخن عبدالله بن عمر
۸. می بینیم که کسی از عبدالله بن عمر در باره علی علیه السلام می پرسد. ابن عمر جوابی ندارد جز اینکه بگوید: اینجا خانه علی است. بجز این کلمه سخنی در باره او نمی گویم.[ix]

شگفتا! گویا امام امیرالمؤمنین صلوات الله علیه هیچ منقبتی ـ در نظر اینان ـ ندارد جز این که همسایه پیامبر بود و فقط رویداد سد الابواب در باره اش انجام شد.

مردی دیگر!
۹. ام المؤمنین عایشه از درون خود رضایت نمی داد که امیر المومنین را به نیکی یاد کند، حتی در این حد که گاهی رسول خدا در هنگام راه رفتن چند قدم بر ایشان تکیه کرده باشد. در این نقل، حتی نام امیر المؤمنین را کتمان می کند:
«زمانی که رسول خدا در خانه میمونه بیمار شد از همسران خود اجازه خواست تا در خانه من پرستاری شود. به او اذن دادند. رسول خدا در حالی بیرون آمد که بر عباس و "مردی دیگر" تکیه کرده بود و پاهایش به زمین کشیده می شد.»
عبیدالله گوید: ابن عباس گفت: می دانی "مردی دیگر" چه کسی بود؟ او علی بن ابی طالب بود. گرچه عایشه نمس توانست خود را قانع کند که علی را به نیکی یاد کند. [x]
در روایت احمد آمده است: اما عایشه نمی توانست خود را برای بردن نام علی قانع کند. [xi]

سودای سود!
۱۰. شعبی در کتاب الشوری و مقتل عثمان از جندب بن عبدالله آورده که گفت: پس از بیعت با عثمان به عراق رفتم و فضائل علی را به مردم یادآور می شدم. کسی نمی دیدم که سخن ناگوار به من نگوید! بهترین جمله ای که در این مورد شنیدم، این کلام بود که گفتند: این سخنان را رها کن و سخنی بگو که سودی برایت داشته باشد. من به گوینده پاسخ می دادم: این مطالب، هم مرا سود می رساند و هم تو را. آنگاه او از نزد من بر می خاست و رهایم می کرد. [xii]

ارزیابی مخاطب
۱۱. وضع چنان شد که وقتی کسی می خواست فضیلتی از امیر المؤمنین باز گوید، مخاطب خود را بررسی می کرد که چه برخوردی خواهد داشت.
کثیر النواء از جمیع بن عمیر روایت کرده که گفت: آیا خوشنود می شوی از اینکه در باره علی برایت حدیث بخوانم؟ گفتم: بلی. گفت: نزد رسول خدا نشسته بودم که فرمود: فردا پرچم را به دست مردی می دهم که خدا و رسول را دوست می دارد و خدا و رسول نیز او را دوست دارند...( تا آخر حدیث روایت).
جمیع ادامه داد: باز هم در باره علی برایت حدیث بخوانم؟ پاسخ مثبت دادم. گفت: رسول خدا میان اصحاب خود پیمان برادری بست.....به علی گفت: آیا رضایت نمی دهی که من برادرت باشم؟ گفت : بلی. فرمود: پس تو برادر منی در دنیا و آخرت.
کثیر گوید: به جمیع گفتم: آیا این مطالب را در مورد ابن عمر (راوی حدیث) گواهی می دهی؟ گفت: آری. سپس سه بار سوگند به خدای یگانه خورد که اینها را از ابن عمر شنیده است. [xiii]

خودت شنیدی؟!
۱۲. ابن ابی شیبه در المصنف، و به نقل از او ابویعلی در المسند و طبری به سندهای خود از یزید اودی آورده اند که: ابوهریره وارد مسجد شد. مردم دور او گرد آمدند. جوانی به پا خاست و گفت: سوگندت به خدا می دهم، آیا خودت از رسول خدا شنیدی که فرموده باشد: "من کنت مولاه فعلی مولاه، اللهم وال من والاه و عاد من عاداه"؟ ابوهریره پاسخ داد : من شهادت می دهم که از رسول خدا شنیدم که فرمود: "من کنت مولاه فعلی مولاه اللهم وال من والاه و عاد من عاداه".[xiv]

به راستی خودت شنیدی؟!
۱۳. شخصی نزد زید بن ارقم آمد و گفت: سوگندت می دهم به خدای بی شریک که آیا خودت از پیامبر خدا شنیدی که فرمود: من کنت مولاه فعلی مولاه اللهم وال من والاه و عاد من عاداه ؟ زید پاسخ مثبت داد. [xv]

مناشده
۱۴. زمانی که خلافت به امیر المؤمنین رسید، به صحابه امر می فرمود که آنچه را که در باره اش شنیده اند باز گویند. به مردم نیز امر می فرمود که از صحابه بپرسند. بعلاوه آن جناب خود بازگویی فضائل خود را به شیوه مناشده (سوگند دادن) از آنان می خواست.[xvi]
قاضی محاملی در امالی خود مجلس ۵۰ می نویسد: جمعی نزد علی علیه السلام بودند که همگی با رسول خدا بیعت کرده بودند. امیر المومنین به آنها فرمود: به این مردم بازگویید آنچه را که از رسول خدا شنیده اید. آنها گفتند: از رسول خدا شنیده ایم که می فرمود: انت منی بمنزلة هارون من موسی.[xvii]

حتی در زمان حکومت !
۱۵. شگفت اینجا است که مخفی داشتن و کتمان کردن تا زمان حکومت امیر المومنین ادامه یافت و همچنان نافذ بود. آن جناب در ایام حکومتش چند بار اصحاب رسول خدا را سوگند داد که برای حدیث غدیر شهادت دهند، گاهی در رحبه مسجد کوفه و گاه بر فراز منبر؛ و هر بار گروهی برای شهادت دادن بر می خاستند و گروهی دیگر بر کتمان خود باقی می ماندند.

حدیث قتل خوارج
۱۶. از این شگفت تر، آن است که امیر المومنین علیه السلام حدیث قتل خوارج را از زبان رسول خدا برای آنها باز می گفت که پیامبر فرمود: «اگر به سرکشی نیفتید، از زبان محمد [صلی الله علیه و آله] به شما خبر می دهم از آنچه خداوند می بخشد به کسانی که با آنها می جنگند». آنگاه آنها در جواب گفتند: به راستی خودت از پیامبر شنیده ای؟ سه بار فرمود: آری، به خدای کعبه سوگند.[xviii]

کتمان غدیر
۱۷. احمد و ترمذی و محاملی حدیث غدیررا از طریق شعبه از ابی سریحه یا زید بن ارقم روایت کرده اند. سعید بن جبیر نیز گوید: من مانند این سخن را از ابن عباس شنیده ام. شعبه نیز خبر می دهد که زید بن ارقم حدیث غدیر را کتمان می کرده است. [xix]

حسابها داریم!
۱۸. از ابن عیاش زُرقی در باره امام امیر المؤمنین پرسیدند. گفت: ما جایگاه هایی داریم و حسابهایی....![xx]

تنها عیب ابو موسی!
۱۹. کار به آنجا کشید که در باره آن جناب گفته شد: تنها عیبی که به ابوموسی گرفتند، پیروی او از امیرالمؤمنین علیه السلام است.[xxi]

عجبا! چه عیبی در ابوموسی یافتند!
شما عراقیان!
۲۰. عطیه عوفی از پدر همسر خود شنید که زید بن ارقم حدیث غدیر را روایت کرده است. دلش آرام نگرفت. تا این که خودش نزد زید رفت تا حدیث را بی واسطه از او بشنود. ولی زید به او گفت: «شما اهل عراق مشکلاتی دارید» (یعنی از شما تقیه می کنم). عطیه پاسخ داد: از ناحیه من مشکلی نداری. آنگاه زید حدیث غدیر را بازگفت.[xxii]

کاتب حدیبیه
۲۱. در این میان، نادیده گرفتن حقوق مسلم، حاکمیت تمایلات نفسانی و بازی گرفتن کتاب و سنت و تاریخ دیدنی است.
معمر گوید: از زهری پرسیدم: نویسنده پیمان حدیبیه چه کسی بود؟ خندید و گفت: علی بود. البته اگر از اینان ـ یعنی بنی امیه ـ بپرسی می گویند: عثمان! [xxiii]

جدا شنیدی؟!
۲۲. زمانی منتظر جنازه ای بودند که کسی از زید بن ارقم پرسید: آیااز رسول خدا سخنی در روز غدیر خم شنیده ای؟ گفت: آری، و حدیث غدیر را باز گفت. شخصی دیگر برای تاکید، چهار بار پرسید: آیا به راستی رسول خدا این سخن را گفته بود؟ و هر بار زید پاسخ مثبت می داد. [xxiv]

مرا تکذیب مکنید
۲۳. منصور از شریک در مورد حدیثی در فضیلت امیر مؤمنان می پرسد. اما شریک از بازگوییِ آنها خودداری می کند، تا آنجا که همدیگر را می شناسند و به همدیگر اعتماد می کنند. آنگاه شریک از ربعی روایت می کند که امیر المؤمنین فرمود: قریش به حضور رسول خدا رسیدند که سهیل بن عمرو نیز در میان آنان بود. گفت: ای محمد! گروهی به تو پیوسته اند، آنها را به ما باز گردان.
پیامبر به قدری غضب آورد که خشم در سیمایش نمایان شد. سپس فرمود: ای گروه قریش! یا دست از کارتان باز می دارید یا اینکه خداوند ـ به یقین ـ کسی از خودتان را بر شما بر می انگیزد که خداوند قلبش را برای ایمان آزموده است؛ او گردنهای شما را در راه دین می زند.
در این حال گفتند: او ابوبکر است؟ پیامبر فرمود: نه. گفتند: عمر است؟ پاسخ داد: نه. او همان است که در حجره اش به تعمیر نعلین خود مشغول است. قریشیان وقتی شنیدند که این سخن در باره علی علیه السلاماست، ناخوشنود شدند.
امیر المؤمنین پس از این فرمود: من خود این را شنیدم، پس مرا تکذیب مکنید.[xxv]

از حجاج می ترسد
۲۴. مالک بن دینار از سعید بن جبیر پرسید که پرچمدار پیامبر چه کسی بود؟ مالک به او نگریست و گفت: "گویی آسوده خاطری! "آنگاه مالک از او به برادرانش که قاری قرآن بودند، شکایت برد. به او گفتند: "او از حجاج امنیت ندارد. پرچمدار، علی بود."[xxvi]

چرا آنها را به من بدبین کردی؟
۲۵. معاویه به عمرو عاص پیغام داد : مردم شام را نسبت به من بدبین کرده ای! مگر هر چه را که از رسول خدا شنیدی، باید باز گویی؟ عمرو گفت: من آن احادیث را نقل کردم، اما علم غیب ندارم، و نمی دانستم که ماجرای صفین روی می دهد. زمانی آن احادیث را گفتم که عمار با من و تو مخالف نبود. در آن زمان تو هم مثل من در باره علی روایت حدیث می کردی.!
معاویه در غضب شد، بر عمرو خشم گرفت و تصمیم گرفت که خیر خود را از او باز دارد. [xxvii]

اهل شام نشنوند!
۲۶. معاویه تمام آنچه را که برایش پیش می آمد، در جایی می نوشت تا در مورد آنها از امیر مؤمنان علیه السلام بپرسد. زمانی که خبر قتل حضرتش را به او دادند، گفت: "تمام فقه و علم با مرگ پسر ابوطالب از میان رفت". برادرش عتبه گفت: مراقب باش که اهل شام این سخن را از تو نشنوند. معاویه پاسخ داد: رها کن![xxviii]

اسم و کنیه علی با هم؟!
۲۷. هنوز سی سال از رحلت پیامبر نگذشته بود که به گونه آشکار، به برادر و داماد و وصی او بدگویی کردند، و کسی را دشنام دادند که نخستین ایمان آورنده به پیامبر و مجاهد در رکاب او بود. این کار در حکومت منافقان و به امر رئیس آنها انجام شد؛ بگذریم از اینکه اجازه دهند آن جناب به خوبی یاد شود یا فضیلتی از ان گرامی نقل گردد.

این گونه برخوردها دو قرن ادامه یافت. آشکارا و بر فراز منابر ـ منبرهایی که با تلاش حضرتش برپا شده بود ـ به لعن او پرداختند. این مسائل روز به روز شدت می گرفت تا آنجا که گوش روزگار، کلام عبدالملک بن مروان را ـ خطاب به علی بن عبدالله بن عباس ـ شنید که می گفت: " نمی توانم بر نام و کنیه ات صبر کنم!" چرا که نامش علی و کنیه اش ابوالحسن بود. لذا او را مجبور کرد که کُنیه اش را تغییر دهد. [xxix]

گفت و گوی حسن بصری و حجاج
۲۸. آری، تمام نیکی ها را از او باز ستاندند، تا آنجا که نسبت به مسلمان بودن حضرتش نیز دست درازی کردند.

ابوهلال عسکری قضیه ای می آورد که حجاج، حسن بصری را احضار کرد. ضمن آن می گوید:
حجاج محکم نشست و گفت: در باره ابوتراب چه می گویی؟ حسن گفت: ابوتراب کیست؟ حجاج گفت: پسر ابی طالب. حسن پاسخ داد: می گویم خداوند او را از گروه هدایت یافتگان قرار داده است. گفت: دلیل بیاور.
حسن گفت: خدای تعالی در جریان تغییر قبله می فرماید: «و ما جعلنا القبلة التی کنت علیها ـ تا آنجا که فرماید ـ و ان کانت لکبیرة الا علی الذین هدی الله»[xxx]
حسن فزود: بر اساس این آیه، علی نخستین کسی است که خداوند هدایتش فرمود، به دلیل همراهیِ هماره با پیامبر صلی الله علیه و آله.
حجاج گفت: حتما این اندیشه ای عراقی است!
حسن گفت: مطلب همین است که شنیدی. گفت و بیرون رفت.[xxxi]

شمشیر خون چکان حجاج!
۲۹. ابوجعفر اسکافی در کتاب نقض العثمانیة[xxxii] آورده که کسی به حسن بصری گفت: چه شده که نمی بینیم ثنا و مدح علی بگویی؟ پاسخ داد: چگونه چنان گویم در حالی که از شمشیر حجاج خون می چکد؟ او نخستین کسی است که اسلام آورد. همین یک کلمه برایتان بس است.[xxxiii]

عیبی نیافتند
۳۰. سِلَفی در کتاب الطیوریات از عبد الله بن احمد بن حنبل آورده که گفت: از پدرم در باره علی و معاویه پرسیدم. گفت: بدان که دشمنان علی زیاد بودند. آنها عیبی برای او جست جو می کردند، اما نیافتند. بدین روی، سراغ شخصی رفتند که در رکاب اوبا علی بجنگند. و در لجاجت با علی، آن محارب را مدح و تمجید کردند.[xxxiv]

نه خلیفه، نه صحابی، نه مسلمان!
۳۱. گیریم که عقیده به وصایت و امامتش نداشتند. مگر او یکی از خلفا نیست؟ پس چرا آشکارا سب او را مرتکب می شوند و بر فراز منابر، لعن می شود و در برابر دیدگان همگان به او بد می گویند؟ این همه فقط به دلیل کینه و خشمی است که نسبت به پسر عموی او ـ صاحب رسالت الهی ـ در دل نهان دارند.[xxxv]
از این موضع نیز عقب می نشینیم و می پرسیم: به فرض که عنوان خلافت را برایش نپذیریم، آیا او صحابی قرشی مهاجر نبود که در غزوه بدر و بیعت عقبه شرکت داشت؟ چرااز کمترین اعتباری که برای یک صحابی ـ به سبب مصاحبت پیامبر ـ قائل می شوند، برخوردار نشد؟[xxxvi]
چرا در آن دژ استوار آهنین جایش ندادند که هر صحابی را در آن جای می دهند؟ یعنی این که کسی حق بدگویی به او را ندارد ؛ کسی نباید لطمه ای به حیثیت و اعتبار او وارد کند؛ کسی نباید مشاجرات میان صحابه را بازگوید؛ یا رویدادهایی را که جایگاه آنها را اندکی متزلزل کند بیان دارد و....؟
از این نکته نیز گذشتیم. آیا او مسلمانی نیست که ایمان به خداو روز جزا دارد و ـ به تعبیر آنها ـ "سب مسلمان فسق است" ؟[xxxvii]
در کمال شگفتی می بینیم که معاویه به سعد بن ابی وقاص می گوید: چرا ابوتراب را سب نمی کنی؟ گویی سب آن جناب ابدا مانع و رادع ندارد!
اما این تمام ماجرا نیست، بلکه سب او را بر همگان واجب می دانند؛ تا آنجا که کار سعد را زشت می دانند و برای آن، با تعجب دلیل می جویند که چرا سب آن جناب نمی کند؟![xxxviii]

کسی نفهمد!
۳۲. ابن ابی عاصم گوید: زهری گفت: برای جنگ با دشمنان وارد شام شدم. نزد عبدالملک بن مروان رفتم تا بر او سلام کنم. او را در جایگاهی یافتم مُشرف بر مردم. سلام کردم و نشستم. گفت: ابن شهاب! می دانی که در بیت المقدس روز قتل علی بن ابی طالب چه روی داد؟گفتم: آری. گفت: بگو.
از پشت سر مردم برخاستم تا اینکه در پشت آن جایگاه به او نزدیک شدم. روی خود را به من برگرداند و به سوی من خم شد. گفت: چه شد؟ گفتم: در آن روز هیچ سنگی از بیت المقدس برنداشتند مگر آنکه زیر آن خون تازه یافتند.
عبدالملک گفت: کسی بجز تو و من نباید این را بداند. مبادا کسی این مطلب را از تو بشنود. زهری گوید: تا زمانی که عبدالملک زنده بود، آن را به هیچ کسی نگفتم. [xxxix]

از این گزارش می فهمیم که اگر زهری قبل از عبدالملک از دنیا می رفت، این خبر به دست ما نمی رسید. و بسا که هزاران نمونه برای آن بتوان یافت.[xl]

می کُشم!
۳۳. دولتمردان اموی بدین گونه عمل کردند. این اختناق دو قرن ادامه یافت. اما با پایان یافتن سلطه اموی این اختناق پایان نیافت، بلکه در دوره عباسی به شکلی شدیدتر ادامه یافت و وارد مرحله جدید شد.
هارون الرشید اعلام کرد: هیچ کسی خلافت علی را اثبات نمی کند مگر اینکه او را به قتل می رسانم. [xli]

هزار تازیانه!
۳۴. نصر بن علی جهضمی حدیثی در فضیلت امیر مؤمنان روایت کرد. متوکل دستور داد هزار تازیانه به او بزنند.[xlii]
اگر او شرب خمر یا زنا کرده بود، یا گناه کبیره دیگر، کیفر او به اندازه یک دهم این کار ممنوع - یعنی نقل فضائل آن جناب ـ نمی بود.

سخنی نا روا گفتم تا زنده بمانم!
۳۵. زبیر بن بکار از عمرو بن عبید نقل می کند که: نزد حسن بصری نشسته بودیم که شخصی وارد شد و نزد سر او نشست. گفت: ای اباسعید! از تو در باره علی بن ابی طالب رضی الله عنه پرسیدند و گفته بودی: اگر در مدینه می ماند و همچنان خرمای آن را می خورد، برایش بهتر بود از کارهایی که کرده است.
حسن بصری سر برداشت و گفت:
برادر زاده! سحن باطلی بود که گفتم تا خونم محفوظ بماند. به خدا سوگند آنچه ـ با فقدان علی ـ از دست دادید، تیری از تیرهای خدا بود که دشمن خدا را هدف گرفته بود. علی نه دزد اموال خدا بود و نه غافل در برابر امر الهی. ربانی (عالم الهی) این امت بود با علم و فضیلت و سابقه ای که در دین داشت. علم آیات محکم قرآن به او داده شده بود. حرامِ آن را حرام می داشت و حلال آن را حلال می دانست. این ویژگی ها او را به باغهای زیبا و بوستانهای دلگشا (در قیامت) کشانید. این است علی بن ابی طالب رضی الله عنه، ای انسان زشت! [xliii]
از این اشخاص چند چهره عجیب نیست که نیرو وشمشیر خود را در راه کتمان فضائل امیر مؤمنان و محو کردن نام و یاد حضرتش به کار گیرند. اما شگفت از مردم است که چگونه با کسی که منقبتی از مناقب آن حضرت را می گوید، برخوردهای ناروا می کنند!

قصه منصور و اعمش
۳۶. سلیمان اعمش درزمره دوره های آخر تابعان به شمار می آید. بعضی از صحابه را درک کرده و از آنها حدیث آورده است. همچنین از تابعین اولیه روایت می کند. او احادیث زیادی در فضائل امیر المؤمنین دارد.
این خبر را که به اعمش مربوط می شود، ابن مغازلی با سه سند؛ ابن العدیم؛ قاضی نعمان مصری؛ خوارزمی؛ مرزبانی و حافظ یعموری نقل کرده اند.[xliv]
اعمش گوید: منصور دوانیقی در پی من فرستاد. به فرستاده اش گفتم: امیر المؤمنین (یعنی منصور) با من چکار دارد؟ گفت: نمی دانم. گفتم: برو و به او خبر بده که خودم نزد او می آیم. او رفت. من با خود اندیشیدم که خلیفه در چنین زمانی نسبت به من قصد خیری ندارد. بلکه می خواهد فضائل علی بن ابی طالب را از من بپرسد، و زمانی که به او بگویم مرا بکشد. لذا غسل و حنوط کردم، کفن پوشیدم، وصیت نامه نوشتم، و نزد او رفتم. دیدم که عمرو بن عبید (دانشمند بزرگ معتزلی) نزد اوست. خدای تعالی را بر این حضور سپاس گفتم و با خود گفتم: نزد او کسی یافتم که یاوری صادق از اهل نصرت است.
به من گفت: سلیمان! نزدیک شو. وقتی به سوی منصور می رفتم، به عمرو رو کردم تا از او سؤالی بپرسم. منصور بوی کافور از من استشمام کرد. پرسید: سلیمان! این بوی چیست؟ به خدا سوگند اگر با من راست نگویی، تو را می کشم. گفتم: یا امیر المؤمنین! فرستاده ات در نیمه شب نزد من آمد. با خود گفتم که امیر المؤمنین در چنین زمانی پی من نفرستاده مگر برای اینکه در باره فضائل علی از من بپرسد، آنگاه به او خبر دهم و مرا بکشد. بدین روی وصیت خود را نوشتم، کفن پوشیدم، و حنوط کردم.
منصور درست نشست و گفت: لا حول و لا قوة الا بالله العلی العظیم. سپس گفت: سلیمان! نام مرا می دانی؟ گفتم: عبدالله الطویل بن محمد بن علی بن عبدالله بن عباس بن عبدالمطلب. گفت: درست گفتی. حال، به حق خدا و به حق خویشاوندی ای که با پیامبر دارم، به من بگو که چند فضیلت برای علی بن ابی طالب روایت کرده ای؟ و از تمام فقها چند خبر می شود؟ گفتم: اندک شمار است ای امیر المؤمنین. گفت: مثلا چند حدیث؟ گفتم: ده هزار حدیث یا افزون بر آن.
منصور گفت: ای سلیمان! دو حدیث در فضائل علی برایت می گویم که برتر است از تمام احادیثی که از همه فقها شنیده و روایت کرده ای. اگر سوگند یاد می کنی که آنها را برای احدی از شیعه نگویی، برایت باز می گویم.
گفتم: سوگند نمی خورم ولی آنها را به هیچ یک از شیعه نخواهم گفت.
آنگاه منصور دو حدیث گفت که تفصیل آنها در مناقب خوارزمی و مناقب ابن مغازلی آمده است.

ابوحنیفه و اعمش
۳۷. کلابی (متوفی ۳۹۶) به سند خود از شریک بن عبدالله روایت کرده که گفت: زمانی که اعمش بیمار بود، نزد او بودم. ابو حنیفه و ابن شَبَرمه و ابن ابی لیلی بر او وارد شدند. گفتند: ای ابامحمد! اکنون در واپسین روزهای دنیا و آغازین روزهای آخرت هستی. تو احادیثی در باره علی بن ابی طالب نقل کرده ای. اکنون، از آنها به درگاه خدا توبه کن.
گفت: مرا درست بنشانید. او را تکیه دادند. آنگاه گفت: ابوالمتوکل ناجی از ابوسعید خدری برایم نقل کرد که رسول خدا صلی الله علیه و آلهفرمود: وقتی روز قیامت فرا رسد، خدای تبارک و تعالی به من و علی می فرماید: هر کسی را که با شما دشمنی دارد، به دوزخ در اندازید. و هر کس را که شما را دوست می دارد، به بهشت در آورید. و این است کلام الهی که فرمود: "القیا فی جهنم کل کفار عنید"[xlv]
ابوحنیفه به همراهانش گفت: برخیزید که اعمش کلامی تندتر از این نمی تواند بیاورد.[xlvi]
شیخ ابوجعفر طوسی همین دیدار را به صورتی مفصل تر آورده است.
وی از شریک بن عبدالله قاضی روایت می کند که گفت: نزد اعمش بودم در همان بیماری که از دنیا رفت. در همان زمان، ابن شبرمه و ابن ابی لیلی و ابوحنیفه نزد او آمدند و حال او را پرسیدند. او از ضعف مفرط خود سخن گفت و از خوفی یاد کرد که به دلیل گناهان خود دارد و ذمه آنها به گردن اوست. آنگاه گریست. ابوحنیفه به او گفت: ابامحمد! از خدا پروا کن و به خودت بنگر. اکنون تو در واپسین روزهای دنیا و آغازین روزهای آخرت هستی. در باره علی بن ابی طالب احادیثی نقل کرده ای. اگر از آنها باز گردی، برایت بهتر است.!
اعمش گفت: مثلا چه حدیثی ای نعمان؟
ابوحنیفه پاسخ داد: مثل حدیث عبایة (یعنی حدیث: " علی قسیم الجنة و النار")
اعمش گفت: یهودی! چنین سخنی به من می گویی ؟
سپس گفت: مرا بنشانید و تکیه دهید. سوگند به خدایی که بازگشت من به سوی اوست، موسی بن طریف ـ که راستگوترین فرد قبیله بنی اسد بود ـ برایم نقل کرد از عبایة بن ربعی که گفت: از امیر المؤمنین علی علیه السلام شنیدم که می فرمود: "انا قسیم النار، اقول: هذا ولیی دعیه، و هذا عدوی فخذیه " (منم که دوزخ و بهشت را تقسیم می کنم، به دوزخ می گویم: این فرد را رها کن که ولی من است، و آن یک را فراگیر که دشمنِ من است).
(اعمش افزود:) همچنین ابوالمتوکل ناجی در دوره امارت حجاج ـ که بسیار به علی بد می گفت ـ برایم نقل کرد از ابوسعید خدری رضی الله عنه که رسول خدا صلی الله علیه و آله فرمود: وقتی روز قیامت فرا رسد، به امر خدای عزوجل، من و علی بر صراط می نشینیم. از جانب خداوند متعال ندا می رسد: هر کس را که به من ایمان آرد و شما ـ دو تن ـ را دوست دارد، به بهشت در آورید. و هر کسی را که به من کفر ورزد و شما دو تن را دشمن دارد، به دوزخ بفرستید.
ابوسعید گفت: رسول خدا فرمود: ایمان به خدا نیاورده کسی که به من ایمان نیاورد. و ایمان به من نیاورده کسی که ولایت ـ یا محبت ـ علی را ندارد. آنگاه آیه قرآن را خواند: القیا فی جهنم کل کفار عنید.
(سخن اعمش که به اینجا رسید) ابوحنیفه لباس خود را به سر کشید و گفت: برخیزید که ابومحمد شدیدتر از این به ما نمی تواند گفت.[xlvii]
نکته مهم در این دیدار آن است که: گمان نمی کنم ابوحنیفه با کسی از اهل گناهان بزرگ در واپسین لحظات حیات آنها برود، او را توبه دهد، نصیحت کند، اندرز گوید، و هشدار دهد.
تاریخ برای ما ثبت نکرده که او یکی از فاسقان، گنهکاران، سرکشان، اهل خمور و فجور، قاتلان و افراد سفاک را نصیحت کرده باشد،با آنکه در آن زمان شمار آنها زیاد بود.
تاریخ به ما نگفته که ابوحنیفه هیچ یک از دروغ پردازانی را که بر خدا و رسول افترا زده اند، از کار زشت خود باز داشته باشد، که در آن زمان فراوان بودند.
او فقط اعمش را توبه داد، از کدام کار؟ از روایت احادیث صحیح استوار که از افرادی روایت کرده که آنها را ثقه می دانست. این کار ابوحنیفه فقط به این دلیل بود که آن احادیث درباب فضیلت امیر مؤمنان بوده است.
جالب اینکه ابوحنیفه نه آن احادیث را ضعیف می داند و نه در باره میزان اعتماد به راویان آنها سخنی دارد. بلکه اعمش را فقط برای نشر فضائل امیر المؤمنین صلوات الله علیه سرزنش می کند.

باز هم : ابوحنیفه و اعمش
۳۸. اعمش ودیگر راویان، از مشکلی که گفتیم، رنج می بردند. آنها از آزار مُرجئه و دشمنان مولی الموحدین صلوات الله علیه تا واپسین لحظه زندگی و زمان احتضار در امان نبودند. اگر مجالی در اختیار نگارنده بود، گروهی از دروغ پردازانِ معاصر با ابوحنیفه را نام می بردم که وی در مورد آنها سکوت کرده بود. او اعمش را سرزنش می کند، نه به جهت نقل از راویان غیر ثقه، بلکه به دلیل بازگوییِ فضائل امیر مؤمنان.
کُردُری می نویسد: ابوالعلاء حافظ گوید: امام ابوحنیفه به اعمش گفت: اگر دیدار ما برای تو سنگین نمی بود، بیش از این به دیدارت می آمدیم. اعمش پاسخ داد: تو در حالی که در خانه ات هستی، بر من سنگینی می کنی، چه رسد به این که به دیدارم بیایی.[xlviii]

چرا حدیث منزلت را نقل کردی؟!
۳۹. گواه این حقیقت، آنکه ابن عساکر، از عمرو بن قیس ملایی و سفیان ثوری روایت می کند که به موسی جهنی گفتند: آیا در کوفه این حدیث را نقل می کنی که رسول خدا به علی فرمود: انت منی بمنزلة هارون من موسی؟[xlix]
آنان موسی جهنی را، نه به خاطر روایت کردن حدیثی ضعیف بلکه به دلیل نقل حدیث در فضیلت امیر مؤمنان سرزنش می کردند. به این نکته مهم عنایت شود که حدیث منزلت، از نظر محدثان سنی و شیعه، حدیثی است صحیح و استوار، که به اجماع و اتفاق فریقین، به تواتر از رسول خدا روایت شده است. بخاری و مسلم در صحاح خود، و دیگر صاحبان کتابهای صحیح، مسند، معجم و سنن آن را روایت کرده و صحیح دانسته اند.

حدیث طیر
۴۰. مانند قصه اعمش را در مورد انس بن مالک می بینیم.حاکم نیشابوری در ضمن روایت حدیث طیر چنین می آورد:
ثابت بُنانی گفت که انس بن مالک بیمار بود. محمد بن حجاج همراه با جمعی به عیادتش رفتند. سخن آنها به کلماتی در مورد علی رضی الله عنه کشید. محمد بن حجاج به علی بدگویی کرد. انس گفت: این گوینده کیست؟ مرا درست بنشانید. او را نشاندند. گفت: ابن حجاج! نبینم که در باره علی بن ابیطالب بد بگویی. سوگند به خدایی که محمد صلی الله علیه و آله را به حق فرستاد، من خادم پیامبر بودم....
آنگاه حدیث طیر را به تفصیل گفت.
محمد بن حجاج پرسید: انس! این گفت و شنودها میان پیامبر و علی در حضور خودت بود؟ گفت: آری. ابن حجاج گفت: با خدا پیمان می بندم که پس از این مجلس به علی بد نگویم و اگر خبردار شوم که کسی به او بدگویی می کند، خودم در برابر او می ایستم.[l]

صحیح است ولی نگویید!
۴۱. محمد بن نوفل بن عائذ صیرفی گوید: نزد هیثم بن حبیب صیرفی بودم که ابوحنیفه نعمان بن ثابت بر ما وارد شد. ما در باره علی بن ابی طالب سخن می گفتیم و کلام به غدیر خم رسیده بود.
ابوحنیفه گفت: من به یارانم گفته ام که در حضور شیعه ها به حدیث غدیر خم اقرار مکنید، وگرنه با شما احتجاج می کنند!
رنگ چهره هیثم تغییر کرد و گفت: چرا به آن اقرار نیاورید؟ مگر آن حدیث را قبول نداری، نعمان؟
ابوحنیفه گفت: آن را روایت کرده و پذیرفته ام.
هیثم گفت: پس چرا به آن اقرار نکنید، در حالی که حبیب بن ابی ثابت از ابوالطفیل از زید بن ارقم برایم نقل کرد ـ تا آخر خبر.[li]
این گونه برخورد چیست و چرا؟ چرا چنین کوششی برای خاموش کردن نور خدا؟ این چه تلاشی است در جهت پوشاندن فضائل سید الموحدین علیه السلام؟ چرا ـ به بهانه عدم تقویت تشیع ـ با سنت پیامبر، چنین برخوردهای تندی انجام می گیرد؟

خانه نشاندن حاکم نیشابوری
۴۲.حاکم نیشابوری پس از تالیف کتابش (المستدرک علی الصحیحین) و روایت کردن حدیث طیر و حدیث غدیر، اجازه خروج از خانه اش در نیشابور را نیافت و منبرش را شکستند.
ابوعبدالرحمان سلمی گوید: نزد حاکم در خانه اش رفتم، زمانی که در خانه اش بود و به دلیل سخت گیری یاران ابوعبدالله کرام، اجازه رفتن به مسجد را نداشت، زیرا منبرش را شکسته بودند و اجازه خروج از خانه به او نمی دادند.
به او گفتم: کاش به مسجد می آمدی و در باره فضائل این مرد ـ یعنی معاویه ـ سخن می گفتی تا از این گرفتاری رها شوی.
سه بار گفت: دلم رضایت نمی دهد.[lii]

صعصعه و مغیره
۴۳.مغیرة بن شعبة والی کوفه به صعصعة بن صوحان (یار وفادار امیر المؤمنین علیه السلام که فضائل حضرتش را بسیار نقل می کرد) گفت:
مبادا به گوش من برسد که کلامی در فضیلت علی را آشکارا گفته ای، و نپنداری که هر چه در فضیلت علی بگویی من نمی دانم، بلکه همه را می دانم. ولی این سلطنت (حکومت اموی) آشکار شده و ما موظف شده ایم که عیب گویی از او را میان مردم گسترانیم. پس اینک بسیاری از آنچه را که بدان امر شده ایم، وا می گذاریم؛ ولی مقدار ناگزیر را می گوییم تا شر این گروه (حاکمان اموی) را از خود دفع کنیم، به عنوان تقیه! پس اگر فضیلت او می گویی، میان خودت و یارانت به گونه پنهانی و در خانه هایتان باشد. ولی به طور آشکار در مسجد، این چیزی است که خلیفه از ما نمی پذیرد و ما را در آن کار، معذور نمی دارد. [liii]

این رافضی است!
۴۴. ابراهیم بن عبدالعزیز - مشهور به شاذة بن عبد کویة حبال ـساکن مدینه بود و از یزید بن هارون روایت می کرد. روزی در مجلس املای حدیث فضائل ابوبکر و عمر را بازگفت. سپس به یاران خود گفت: اکنون با کدام یک آغاز کنیم؟ عثمان یا علی؟ گفتند: آیا در این امر تردید داری؟ به خدا سوگند این رافضی است.[liv]

آیا هر چه شنیدی باید بگویی؟!
۴۵. عقیلی در ضمن شرح حال عبایه روایت می کند که عیسی بن یونس گفت: ندیدم که اعمش در بربر دیگران تسلیم شود مگر یک بار. زمانی که برایمان روایت کرد: " قال علی انا قسیم النار"، و خبر به گوش مخالفان رسید. نزد او آمدند و گفتند: آیا احادیثی روایت می کنی که سبب تقویت رافضه و زیدیه و شیعه شود؟ گفت: شنیدم و نقل کردم. گفتند: آیا هرچه شنیدی، باید نقل کنی؟
عیسی بن یونس گوید: آن روز تسلیم شدن اعمش را دیدم. [lv]

این احادیث را نقل مکن
۴۶. ابن عساکر گوید: یعقوب [lvi] گفت، و از حسن بن ربیع نیز شنیدم که ابومعاویه گفت: به اعمش گفتیم: این احادیث را نقل مکن! گفت: وقتی از من می پرسند، من چه کنم؟
ابومعاویه گوید: روزی نزد او بودیم. کسی آمد و از او در باره حدیث "قسیم النار" پرسید. من با سرفه خود به او اشاره کردم. اعمش به او گفت: این مُرجئه به من اجزه نمی دهند در باره فضائل علی رضی الله عنه سخن بگویم. آنها را از مسجد بیرون کنید تا برایتان بگویم. [lvii]

فلانی چنین است!
۴۷. عقیلی ضمن شرح حال عبایه از ورقاء روایت کرده که او و مسعر نزد اعمش رفتند و او را سرزنش کردند در نقل دو حدیث از اعمش که به گوش آنها رسیده بود که علی گفته است. یکی حدیث "انا قسیم النار". دیگری این حدیث که: "فلان کذا و کذا علی الصراط..."[lviii]

از این نقل تاریخی بر می آید که حدیث دوم در باب مطاعن برخی از حاکمان منافق بوده که نه نام او را به طور روشن گفته اند و نه وضعیت او در قیامت را.

قسیم النار و الجنة
۴۸. از احمد بن حنبل در باره حدیث "قسیم النار" پرسیدند.[lix]
ابن حنبل آن را ضعیف ندانست، در آن خدشه نکرد، و راوی آن را جرح نکرد، بلکه ثابت دانست و معنای آن را توضیح داد.
همین گونه ابوحنیفه حدیث را ضعیف ندانست و اعمش را، نه به جهت نقل حدیثی ضعیف بلکه برای نقل فضیلتی در باره امیر المؤمنین سلام الله علیه ملامت کرد!
محمد بن منصور طوسی گوید: نزد احمد بن حنبل بودیم. کسی به او گفت: ای اباعبدالله! چه می گویی در باره حدیثی که روایت شده که علی گفته: " انا قسیم النار"؟ گفت: چرا منکر آن می شوید؟ مگر برای ما روایت نشده که پیامبر فرمود: "لا یحبک الا مؤمن و لا یبغضک الا منافق"؟ گفتیم: آری. گفت: مؤمن کجاست؟ گفتیم: در بهشت. گفت: منافق کجاست؟ گفتیم: در دوزخ. گفت: پس علی " قسیم النار" است.[lx]

در کتاب تاریخ الخلفاء ـ نوشته یکی از دانشوران سده پنجم ـ آمده است: روایت شده که به احمد بن حنبل گفتند: معنای گلام پیامبر چیست که فرمود: " علی قسیم الجنة و النار"؟ گفت: صحیح است، بدون تردید. با این توضیح که: هر که او را دوست دارد، در بهشت است. و هر که دشمنش دارد، در دوزخ. پس او " قسیم الجنة و النار" است.
وی در اینجا به این حدیث اشاره کرده که: " لا یحبک الا مؤمن تقی، و لا یبغضک الا منافق ردی".[lxi]

در زبان شعر
به دلیل شهرت این حدیث در میان دانشوران، شاعران متعدد، از نیمه قرن دوم به بعد ـ و تا امروز ـ آن را در شعر خود جای داده اند. از جمله، سید حِمیری که بارها در شعر خود بدان اشاره می کند. مثلا گوید:
ذاک قسیم النار من قیلهخذی عدوی و ذری ناصریذاک علی بن ابی طالبصهر النبی المصطفی الطاهر

دیگری در شعرش گفته، که به عونی نسبتش داده اند:
و کیف یخاف النار من هو موقنبان امیر المؤمنین قسیمها

دعبل در شعر خود گوید:
قسیم الجحیم فهذا لهو هذا لها باعتدال القسم

زاهی گوید:
لا تجعلن النار لی مسکنایا قاسم الجنة و النار

دیگری سروده است:
علی حبه جنةقسیم النار و الجنةوصی المصطفی حقاامام الانس و الجنة

سخن پایانی
در کتابهای تاریخ و حدیث و رجال، نمونه های فراوان در این زمینه می توان یافت که در جهت پنهان داشتن فضائل امام المتقین صلوات الله علیه بسیار کوشیده اند، و گویندگان را از گفتن این حقایق باز داشته اند. تا آنجا که گویندگان را تهدید کردند و به دروغ گویی و مانند آن متهم دانستند.

من در اینجا نمونه هایی آوردم. بدان امید که خداوند در آینده به من توفیق دهد نمونه هایی دیگر در این زمینه بیاورم که ازدیرباز تا کنون در این راه چه تلاشهایی انجام شده است.

 

پی نوشت ها :

[i]. عناوین و شماره ها که پس از این می آید، افزوده مترجم است.

[ii]. ترجمة الامام علی بن ابی طالب من تاریخ دمشق حدیث ۱۹۱.

[iii]. همان کتاب حدیث ۲۷۸. حدیث منزلت زمانی ود که در غزوه تبوک، پیامبر، علی را در مدینه گذاشت و با خود نبرد. قریش گفتند: پیامبر از همراهی او ناخوشنود بود، لذا او را همراه خود نبرد. این سخن به گوش علی علیه اسلام رسید. ذر طول راه، به خدمت پیامبر رسید، مهار ناقه اش را گرفت و عرضه داشت: قریش پنداشته اند که مرا در مدینه گذاشتی، زیرا همراهیِ مرا خوش نداشتی. و گریست. راوی گوید: پیامبر مردم را گرد آورد و در جمع آنها فرمود: ای مردم! هیچ کسی نیست مگر آنکه بستگانی دارد که به آنها پشتگرم است. پسر ابوطالب! آیا راضی نیستی که برای من مانند هارون نسبت به موسی باشی مگر آن که پس از من پیامبری نیست؟ علی علیه السلام گفت: از خدا و رسولش رضایت دارم.

[iv]ابن عساکر در همان کتب حدیث ۵۶۵ آن را به دو طریق آورده است.

[v]. احمد بن حنبل در کتاب فضائل علی حدیث ۲۰۱ آورده است. به حدیث ۷۹ همان کتاب رجوع شود.

[vi]. مسند احمد ج ۳ حدیث ۱۵۳۲

[vii]. ترجمة الامام علی من تاریخ دمشق ح ۳۷۴.

[viii]. شرح نهج البلاغه ابن ابی الحدید ج ۶ ص ۴۴.

[ix]. فضائل علی بن ابی طالب احمد بن حنبل ح ۱۳۴.

[x]. بیهقی در سنن ج ۲ ص ۳۱ و احمد در مسند ج ۶ ص ۳۴ و بخاری در صحیح با حذف بعضی کلمات و جملات آن را آورده اند. نیز بنگرید: تاریخ طبری ج ۳ ص ۱۸۹؛ شرح نهج البلاغه ابن ابی الحدید ج ۱۳ ص ۲۸؛ فتح الباری ج ۲ ص ۱۲۳؛ الجامع المسند نوشته ابوحفص عمر بن محمد بن بجیر جزء ۳۰ برگ ۳ (نسخه خطی).

البته اگر ابن عباس به صراحت این نکته را نمی گفت قرائن دیگر بر کتمان نام علی علیه السلام توسط عایشه دلالت می کرد.

[xi]. مسند احمد ج ۶ ص ۲۲۸-۲۲۹.

[xii]. شرح نهج البلاغه ابن ابی الحدید ج ۹ ص ۵۸.

[xiii]. ترجمة علی بن ابی طالب من تاریخ دمشق ح ۲۴۶.

[xiv]. المصنف ج ۱۲ ص ۶۸ رقم ۱۲۱۴۱؛ مسند ابویعلی ج ۱۱ ص ۳۰۷؛ طبری در کتاب خود ( به نقل ابن کثیر در تاریخ خود ج ۵ ص ۱۳۵).

[xv]. همان مدارک.

[xvi]. بدیهی است که این کار برای تبیین حق و حقیقت و روشنگری مردم بود تا راه هدایت را از گمراهی ها بازشناسند. و این پس از سالها اختناق و سکوت بود که منع نشر و تدوین حدیث یکی از برنامه های خلفا بود چنانکه امام هادی صلوات الله علیه در زیارت غدیریه خطاب به امیر المومنین می فرماید: و اوضحت السنن بعد الدروس و الطمس؛ سنت ها را بعد از کهنگی و فرسودگی روشن ساختی. (مترجم)

[xvii][xvii]. کتاب الشوری و مقتل عثمان نسخه عکسی مکتبة الامام امیر المومنین نجف ، مجموعه ش ۲۵۶۸، برگ ۱۲۵.

[xviii]. فضائل علی علیه السلام، ابن حنبل حدیث ۱۶۸.

[xix]. همان کتاب حدیث ۸۲.

[xx]. همان کتاب حدیث ۹۹.

[xxi]. همان کتاب حدیث . ۱۰۰

[xxii]. همان کتاب حدیث ۱۱۶. نیز: مسند احمد ج ۴ ص ۳۶۸.

[xxiii]. فضائل علی علیه السلام، ابن حنبل حدیث ۱۲۴.

[xxiv]. همان کتاب حدیث ۱۷۰.

[xxv]. همان کتاب حدیث ۲۲۷.

[xxvi]. همان کتاب حدیث ۲۸۵؛ نیز : المستدرک علی الصحیحین ج ۳ ص ۱۳۷.

[xxvii]. وقعة صفین ص ۶۴؛ و به نقل از آن در: شرح نهج البلاغه ابن ابی الحدید ج ۸ ص ۲۷.

[xxviii]. الاستیعاب ج ۳ ص ۱۱۰۸، شرح حال علی بن ابی طالب.

[xxix]. حلیة الاولیاء ج ۳ ص ۲۰۷.

[xxx]. بقره آیه ۱۴۳.

[xxxi]. شواهد التنزیل حدیث ۱۳۰.

[xxxii]. کتابی که در پاسخ به رساله العثمانیة نوشته جاحظ نوشته است. جاحظ در رساله خود به اثبات برتری عثنمان می پردازد.

[xxxiii]. نقض العثمانیة ص ۲۹۳ و به نقل از آن در شرح نهج البلاغه ج ۳ ص ۲۵۸ و ج ۱۳ ص ۲۳۱.

[xxxiv]. الطیوریات ص ۷۴۸، ۱۱ م؛ و به نقل از آن در الصواعق المحرقه ابن حجر ص ۷۶.

[xxxv]. حاکم نیشابوری در کتاب المستدرک علی الصحیحین ج ۳ ص ۱۲۱ اخباری آورده که سب علنی امیر المؤمنین در آن روزگار را نشان می دهد.

[xxxvi]. توضیح این نکته همه در مقاله « نظرة سریعة فی اصول مبانی ابناء العامة فی الجرح و التعدیل » نوشته استاد مرتضی فرج پور در نشریه تراثنا ش ۱۰۵و۱۰۶ ص ۱۰ تا ۵۵ آمده است. ( مترجم)

[xxxvii]. بنگرید: صحیح بخاری رقم ۲۴۸، ۶۰۴۴، ۷۰۷۶؛ صحیح مسلم رقم ۱۱۶ ، ۱۶۴.- به نقل استاد فرج پور در مقاله یاد شده، تراثنا ص ۲۹(مترجم).

[xxxviii]. این چند سطر بسیار مهم و کلیدی که در کمال ایجاز و فشردگی بیان شده، سرفصل تحقیقات و نوشتارها و گفتارهایی تواند بود. ( مترجم)

[xxxix]. الآحاد و المثانی ج ۱ ص ۱۵۲ رقم ۱۸۹.

[xl]. ابن عساکر ، ترجمة علی بن ابی طالب من تاریخ دمشق ، رقم ۱۳۷؛ مستدرک حاکم ج ۳ ص ۱۱۳؛ جواهر المطالب باعونی ج ۲ ص ۹۸؛ نظم دررالسمطین ص ۱۴۸؛ سمط النجوم العوالی ج ۲ ص ۵۱۱ به نقل از ابن ضحاک در الآحاد و المثانی.

[xli]. تاریخ بغداد ج ۵ ص ۲۴۴؛ الوافی بالوفیات ج ۲ ص ۳۱۶

[xlii]. عسقلانی، تهذیب التهذیب ج ۱ ص ۴۳۰؛ مزی، تهذیب الکمال ج ۲۹ ص ۳۶۰.

[xliii]. الموفقیات، نسخه خطی برگ ۲۰؛ ابونعیم در حلیة الاولیاء ج ۱ ص ۸۴ به سند دیگر همین مطلب را از حسن بصری نقل کرده است.

[xliv]. مناقب ابن مغازلی ح ۱۸۸؛ بغیة الطلب ج ۸ ص ۳۵۴۶؛ شرح الاخبار ج ۲ ص ۳۷۳ رقم ۷۳۴؛ مناقب خوارزمی رقم ۲۷۹؛ مقتل الحسین خوارزمی ج ۱ ص ۱۱۱؛ المقتبس؛ نور الفبس المختصر من المقتبس ص ۲۵۱

[xlv]. سوره ق آیه ۲۳

[xlvi]. کلابی ، مناقب علی بن ابی طالب حدیث ۳؛ حاکم حسکانی ، شواهد التنزیل حدیث ۸۹۵ به دو سند؛ کُردُری ، مناقب ابی حنیفه ج ۲ ص ۶

[xlvii]. طوسی، امالی ج ۲ ص ۲۴۱؛ ابن شهر آشوب، مناقب آآل ابیطالب ج ۲ ص ۱۵۷؛ خزاعی نیشابوری، اربعین حدیث ص ۱۸؛ عماد الدین طبری، بشارة المصطفی لشیعة المرتضی ص ۴۹.

[xlviii]. مناقب ابی حنیفه ص ۹.

[xlix]. ابن عساکر، ترجمة علی بن ابی طالب من تاریخ دمشق حدیث ۴۴۸.

[l]. حاکم نیشابوری، المستدرک علی الصحیحین ج ۳ ص ۱۳۱.

[li]. امالی مفید، ص ۲۸. مترجم گوید: متن کامل این خبر را مححدث بزرگ سید هاشم بحرانی در باب سوم کشف المهم و باب ۱۷ غایة المرام آورده است.

[lii]. ابن جوزی، المنتظم ج ۷ ص ۲۷۵؛ ذهبی، سیر اعلام النبلاء ج ۱۷ ص ۱۷۵؛ صفدی، الوافی بالوفیات ج ۳ ص ۳۲۱؛ سبکی، طبقات الشافعیة ج ۴ ص ۱۶۳؛ ابن کثیر، البدایة و النهایة ج ۱۱ ص ۳۵۵؛ ابن تیمیه، منهاج السنة ج ۴ ص ۹۹.

[liii]. تاریخ طبری ج ۵ ص ۱۸۹ ( چاپ بیروت ج ۴ ص ۱۴۴).

[liv]. ابونعیم، ذکر اخبار اصبهان ج ۱ ص ۱۷۶.

[lv]. عقیلی، الضعفاء الکبیر ج ۳ ص ۴۱۶؛ ابن عساکر، ترجمة علی بن ای طالب من تاریخ دمشق ج ۲ ص ۲۴۶.

[lvi]. یعنی: یعقوب بن سفیان فسوی (متوفی ۲۷۷) چنانکه در کتاب المعرفة و التاریخ ج ۲ ص ۷۶۴ آمده است.

[lvii]. ابن عساکر، ترجمة علی بن ابی طالب ج ۲ ص ۲۴۵.

[lviii]. عقیلی، الضعفاء جزء ۹ برگ ۱۷۴ ( نسخه عکسی کتابخانه امیر المؤمنین علیه السلام ، نجف) و ص ۳۴۳ ( نسخه خطی کتابخانه ظاهریه دمشق)؛ ذهبی، میزان الاعتدال ج ۲ ص ۳۸۷؛ ابن عساکر، ترجمة علی بن ابی طالب من تاریخ دمشق ج ۲ ص ۲۴۶.

[lix]. این حدیث در منابع مختلف به شکل های مختلف نقل شده است. از جمله مدارک آن: فسوی، المعرفة و التاریخ ج ۲ ص ۷۶۴؛ دارقطنی، العلل ج ۶ ص ۲۷۳ رقم ۱۱۳۲؛ ابن مغازلی ، مناقب ص ۶۷؛ حموینی، فرائد السمطین ج ۱ ص ۳۲۵؛ گنجی، کفایةالطالب ص ۷۱. اینان حدیث را بطور مرفوع نقل کرده اند.

منابع دیگر: فسوی، المعرفة و التاریخ ج ۳ ص ۱۹۲؛ ابن قتیبه، غریب الحدیث ج ۲ ص ۱۵۰؛ ابن عساکر، ترجمة علی بن ابی طالب ج ۲ ص ۲۴۳ رقم ۷۶۱؛ زمخشری، الفائق ج ۳ ص ۱۹۵؛ ابن اثیر، النهایة ج ۴ ص ۶۱؛ ابن کثیر، البدایة و النهایة ج ۷ ص ۳۵۵؛

به دلیل کثرت طرق این حدیث، حافظ ابن عقده متوفی ۳۳۳ یک کتاب مستقل در باره آن نوشته که نجاشی در رجال خود ص ۹۴ و طوسی در فهرست خود ص ۵۳ ضمن تالیفات او یاد کرده اند ، به نام " من روی عن علی علیه السلام قسیم النار".

[lx][lx]. قاضی ابوالحسین، طبقات الحنابلة ص ۳۲۰ رقم ۴۴۸؛ ابوالیمن علیمی ، المنهج الاحمد فی طبقات اصحاب احمد ج ۱ ص ۱۳۰؛ گنجی، کفایة الطالب ص ۲۲؛ فوطی، تلخیص مجمع الآداب ج ۴ حرف ق (قسیم النار)، رقم ۲۷۴۹.

[lxi]. تاریخ الخلفاء، دانشوری از قرن پنجم، چاپ عکسی مسکو از روی نسخه ای کهن، برگ ۱۱.

 

منبع : علی نامه

اضافه کردن نظر


کد امنیتی
تازه کردن