جمعه, 17 آبان 1392 ساعت 10:00
خواندن 2733 دفعه

امام حسين عليه السلام از مكه تا كربلا

از مكه تا كربلا :
امام حسین (علیه‌السلام) از مكه تا كربلا حدود 23 روز در راه بود. چون وصول امام حسین به كربلا روز دوم محرم الحرام می‌باشد[1], و در طول این مدت قضایا ى متعدد ى از امام حسین (علیه‌السلام) نقل شده است كه ما در این مختصر به چند مورد اشاره‌اى می‌كنیم.
در منزل ثعلبیه :
راویان اخبار آورده‌اند: كاروان شهادت به مسیر خود ادامه داد تا به منزل ثعلبیه رسیدند، وقت ظهر امام به خواب خفیفى رفت و بیدار شدند، پس فرمودند: هاتفى را دیدم كه می‌گوید: شما می‌روید در حالى كه اجل و مرگ شما را به سوى بهشت حركت می‌دهد.
پس جناب على اكبر گفتند: «پدر جان مگر ما بر حق نمی‌باشیم. »
حضرت فرمودند:« آری، اى فرزندم، قسم به خدایى كه بازگشت بندگان به سوى اوست. »
پس على اكبر عرض كردند:« در این صورت باكى از مرگ نیست. »
امام فرمودند:« فرزندم، خدا به تو بهترین جزائى را كه به فرزندان از پدران می‌دهد عطا فرماید.
پس شب را در آن منزل ماندند، چون صبح شد مردى از كوفه كه اباهره‌ى ازدى نام داشت به حضور حضرت مشرف شد. سلام كرد و گفت: « اى پسر پیامبر خدا! چه چیزى تو را از حرم خدا و حرم رسولش بیرون نموده.» منظور اباهره این بود كه چرا در حرم خدا كه حرم امن بود نماندى و اسیر بیابان شدی. امام جوابى فرمودند كه در این جملات هدفش از قیام و عاقبت و سرانجام خود و بنى امیه را روشن نمودند تا معلوم باشد كه امام از روى علم به آینده‌ى كار, طبق وظیفه الهى اقدام به این سفر نموده و سفرش سفر خدائى است و هر جا كه حسین باشد آنجا حرم خداست, و بر حسین (علیه‌السلام) حتى در حرم امن الهى هم امنیت از سوى جنایتكاران بنى امیه نمی‌باشد. امام فرمودند:
« واى بر تو اى اباهره. همانا بنى امیه اموالم را به غارت بردند و من صبر پیشه ساختم، حرمتم را هتك نمودند و صبر كردم، و آخر خواستند (در حرم امن الهى ) خونم را بریزند كه از دستشان گریختم، ( كه مبادا خونم داخل حرم ریخته شود) ولى به خدا سوگند، گروه ستمگر آخرالامر خونم را خواهد ریخت, و خدا به سبب این ظلم لباس ذلت را به تنشان خواهد پوشاند و شمشیر برنده‌اى بر آنان مسلط خواهد كرد. و كسانى را بر آنان مسلط كند كه آنان را ذلیل كنند تا ذلیلتر از قوم سبا باشند, كه زنى بر آنان غالب شد و اموالشان را به غارت برد و خونشان را ریخت و آنان را به لباس مذلت نشاند.
زهیر و امام حسین (علیه‌السلام) :
زهیر پسر قین از شرافت و بزرگوارى خاصى برخوردار بود، و همراه قومش مقیم كوفه بود، مردى دلیر و شجاع بود و در جنگها براى خود مواضع مشهورى داشت.
زهیر عثمانى بود و از على و خاند‌انش بدور بود، ولى حسین (علیه‌السلام) را دوست داشت و همین دوستى سبب شد زهیر عثمانى علوى و حسینى شود.
در تاریخ نیامده‌ كه امام حسین (علیه‌السلام) در مكه یا در مدینه از فردى بالخصوص دعوت كرده باشد. ولى در بیابان از زهیر دعوت كرد چون حیف بود مردى چون زهیر عثمانى و یزیدى بماند. زهیر با امام حسین (علیه‌السلام) خلوتى كردند. نور ولایت بر قلبش تابید و زهیر حسینى شد. زهیر گرچه در ظاهر از حسین دور بود ولى در باطن با حسین بود و لایق شهادت. جوانمردى حسین اجازه نمی‌داد زهیر كه شایسته حسین بود از حضرت دور بماند.
راویان اخبار از جماعتى كه همراه زهیر بودند آورده‌اند:
« چون از مكه خارج شدیم، پشت سر امام حسین (علیه‌السلام) حركت می‌كردیم، و كراهت داشتیم با حسین (علیه‌السلام) همراه شویم.
روزى در یك منزل با فاصله‌اى از هم رحل اقامت افكندیم. مشغول غذا خوردن بودیم كه یك وقت فرستاده‌ى امام حسین (علیه‌السلام) را دیدیم كه نزد ما آمده و بر ما سلام كرد و گفت: اى زهیر پسر قین امام تو را خواسته كه به حضورش شرفیاب شوی.
زهیر به سوى امام رفت، زهیر یزیدى رفت و حسینى برگشت، پس دستور داد خیمه‌گاهش را به نزد خیمه‌هاى حسین بردند.
سپس به همسرش گفت: از آنجا كه نمی‌خواهم به جز خیر چیزى از من به تو برسد بعد از این تو را طلاق دادم. چون من تصمیم گرفتم بر همراهى حسین (علیه‌السلام) كه جانم را فدایش كنم و از وى حمایت كنم. پس اموالش را به وى داد و با اقوامش او را به سوى خانواده‌اش فرستاد.
سپس به اصحاب خود گفت: هر كس از شما بخواهد با من باشد با من بیاید و الا این آخرین دیدار بین من و اوست.» [2]
پس از آن همه امكانات خود را در اختیار امام حسین (علیه‌السلام) گذارد و نیرویش را در راه امام به كار گرفت و جان بر كف در خدمتش بود و آرمانش آرمان حسین بود تا جان به فدایش كرد. امام بر بالینش آمد و دعایش كرد.
نامه‌اى به كوفه و شهادت قیس بن مسهر صیداوى :
چون كاروان به منزل حاجز رسیدند، امام قیس بن مسهر صیداوى ـ و به نقلى برادر رضاعى خود, عبدالله بن یقطر ـ را با نامه و پیامى به كوفه فرستاد. این درحالى بود كه در عالم ظاهر خبر شهادت مسلم به امام نرسیده بود.
مضمون نامه امام‌ :
بسم الله الرحمن الرحیم
از حسین بن على به سوى برادرانش از مؤمنین و مسلمین:
سلام علیكم. خداى یكتا را حمد می‌كنم, اما بعد نامه‌ى مسلم بن عقیل به من رسید و او به من خبر داده بود از حسن رأى و تصمیم اشراف و اهل مشورت شما بر یارى كردن و طلب حق ما، من از خداى متعال مسئلت می‌كنم كه در حق ما احسان نموده و شما را اجرى بزرگ عطا فرماید. من روز سه شنبه هشتم ذى الحجه (روز ترویه) از مكه بیرون آمدم. وقتى فرستاده‌ى من به نزد شما رسید در كار خود شتاب كنید و هر چه لازمه‌ى كار است تدارك كنید كه در همین روزها من خواهم رسید. ان شاء الله و السلام علیكم و رحمه الله و بركاته.[3]
دستگیرى قیس بن مسهر :
حامل نامه، قیس بن مسهر مردى شجاع بود، در محبت و ولایت اهل بیت از مخلصین بود. نامه را از امام دریافت و با شتاب ركاب می‌زد. به قادسیه رسید گروهى از مزدوران ابن زیاد به سركردگى حصین بن نمیر راه بر او بستند, و خواستند قیس را بازرسى كنند. قیس نامه امام را بیرون آورد و پاره كرد تا نیرو‌هاى عبیدالله از مضمونش مطلع نشوند.
قیس را دستگیر كردند. و نزد عبیدالله آوردند، چون نزد عبیدالله حاضر شد، ابن زیاد گفت: كه هستی؟
گفت: مردى از شیعیان امیرالمؤمنین على بن ابیطالب (علیه‌السلام) و فرزندش .
گفت: چرا نامه‌ را پاره كردی؟
جواب داد: جهت آنكه تو از مضمون نامه با خبر نشوی.
گفت: نامه از چه كسى به چه كسى بود؟
جواب داد: از حسین بن على (علیهماالسلام) به جماعتى از كوفیان كه نامشان را نمی‌دانم. ابن زیاد به غضب آمد و گفت: به خدا سوگند آزاد نمی‌شوى مگر اینكه نام آنها را فاش كنى یا بر بالاى منبر رفته و حسین بن على و پدرش را لعن كنى و الا با شمشیر قطعه قطعه‌ات می‌كنم.
قیس گفت: اما نام آن افراد را هرگز فاش نخواهم ساخت ولى دومى را قبول می‌كنم. (عبیدالله دستور داد مردم كوفه را در مسجد اعظم آن شهر جمع كردند تا سخنان قیس را بشنوند.)
قیس بر فراز منبر رفت, حمد و ثناى خداوند نمود و بر رسول خدا (صلى الله علیه و آله) درود فرستاد و براى على بن ابیطالب و حسن و حسین (علیهم‌السلام) طلب رحمت كرد و بر عبیدالله و پدرش و سركشان بنى امیه لعنت نمود پس از آن گفت:
اى مردم! من فرستاده حسین (علیه‌السلام) به سوى شما هستم و او در فلان مكان است پس به سوى او روید و او را یارى كنید.
خبر به ابن زیاد رسید. دستور داد او را از بالاى قصر دارالاماره به زمین انداختند و به شهادت نائل شد. [4]
در لهوف آمده: چون خبر شهادت قیس به امام رسید،‌گریه كرد و گفت: «خداوندا, براى ما و شیعیان ما جایگاه نیكویى در بهشت قرار بده، و از راه مرحمت، در مكانى ما و آنها را جمع فرما كه تو بر همه چیز توانایی. »[5]
خبر شهادت مسلم بن عقیل :
باده پیمایان شهادت به راه خود ادامه ‌دادند، تا به منزل زباله رسیدند. در این منزل خبر شهادت مسلم بن عقیل و هانى به امام حسین (علیه‌السلام) رسید. امام خبر را از یارانش مخفى نكرد. خبر شهادت مسلم بین همه افراد لشكر منتشر شد، پس آن عده از همراهان كه به طمع مال و مقام همراه حضرت آمده بودند از حضرت جدا شدند، چون دیدند كه راه حسین راه شهادت است نه امارت، و در این راه باید خون داد رضاى الهى خریدارى نمود و چیزى از دنیا نیست.
با انتشار خبر شهادت مسلم صداى گریه و ناله در آن بیابان بلند شد, و اشك از چشمان جارى شد. در ارشاد مفید آمده: چون خبر شهادت مسلم و هانى وعبدالله بن یقطر به امام رسید, نامه‌اى از سوى حضرت صادر شد كه نوشته بودند:
«بسم الله الرحمن الرحیم .
اما بعد خبر دلخراش شهادت مسلم و هانى و عبدالله بعرض ما رسید، همانا شیعیان ما از طریق مكارى وارد شدند و ما را ذلیل ساختند. اینك هر یك از شما كه می‌خواست با كمال میل و رغبت برگردد كه از طرف ما هیچ گونه منعى نیست.»
پس از انتشار این خبر مردم دسته دسته از حضرت جدا شدند با حضرت فقط اصحابى كه از مدینه ملتزم ركابش بودند و افراد كمى از آنهایى كه در راه به حضرت ملحق شده بودند باقى ماندند. [6]
ملاقات با لشكر حر بن یزید ریاحى :
امام چون خواست از منزل شراف حركت كند، به جوانان كاروان دستور داد آب زیادى به همراه بردارند[7]. كاروان شهادت به راه افتاد" و به سوى كعبه دل طى طریق كردند. اول ظهر بود و كاروان در راه ، كه ناگهان یكى از یاران امام تكبیر گفت؟
امام فرمود: براى چه تكبیر گفتی؟
گفت: درختان خرما می‌بینم.
جماعتى از یاران گفتند: ما هرگز در این مكان نخل ندیده‌ایم.
امام فرمودند: چه می‌بینید؟ گفتند: به خدا سوگند، گوشهاى اسبانند كه از دور بشكل نخلستان بنظر می‌رسند، امام سخن آنان را تأیید فرمود.
سپس فرمود: آیا در این بیابان پناهگاهى هست كه آنجا را پشتیبان خود قرار دهیم و با دشمنان نبرد كنیم. گفتند: آرى در این بیابان كوههاى چندى در طرف چپ به نظر می‌آید، پس كاروان به طرف چپ متمایل شد، و قبل از آنان به دامنه‌ى كوهها رسیدند.
امام دستور داد خیمه و خرگاه برپا كردند. در این هنگام هزار نفر مرد سواره به سرپرستى حر بن یزید ریاحى در مقابل امام صف آرایى كردند.
لشكریان حر تشنه بودند, امام دستور داد آنان را سیراب كنند و به اسبان آنان هم آب دهند. یاران امام فرمان بردند و آنان را سیراب كردند.
على بن طعان می‌گوید: من از جمله یاران حر بن زیاد بودم، كه در لحظات آخر به او پیوستم. امام چون تشنگى من و اسبم را مشاهده كرد، فرمود: شتر را بخوابان، سپس من شترى را كه مشك آب حمل می‌كرد، خواباندم، امام فرمود: آب بنوش من نمی‌توانستم به تنهایى آب بنوشم، امام از جاى برخاست و دهانه‌ى مشك را جمع كرد تا من آب نوشیدیم.[8]
اقامه نماز :
لشكر كوفیان در برابر كاروان حسین صف كشیده بودند وقت نماز ظهر فرا رسید، امام به حجاج بن مسروق دستور داد اذان گوید. حجاج بن مسروق اذان گفت، سپس امام از خیمه بیرون آمدند، خطبه‌اى خواندند، پس از آن امام دستور داد اقامه نماز ظهر گویند، سپس به حر فرمود: آیا با اصحاب خود نماز می‌گزاری؟
حر گفت: خیر،‌ما به شما اقتدا خواهیم كرد. [9]
پس هر دو لشكر در یك صف به نماز ایستادند، و حر به پیشواى شهیدان اقتدا نمود. كه این حاكى از پاكى باطن حر بن یزید ریاحى بود.
بیان هدف و آزمودن یاران :
راه امام، راه كربلا و شهادت بود، در مسیر شهادت كه معامله با خداست اجبار بر كسى نیست، و هر كه را خدا بپسندند بر این معامله اقدام می‌كند، امام مثل دیگر سیاستمداران قصد اغواء یاران را نداشت چون هدف امام از همان اول شهادت بود و جهاد. روز حركت از مدینه هدف خود را بیان كرد و در مناسبتهاى مختلف در بین راه از هدف خود سخن گفت. راویان اخبار آورده‌اند:
بعد از آنكه لشكر حر از بازگشت امام ممانعت كرد امام حسین (علیه‌السلام) به خطبه ایستاد و پس از حمد و ثناى الهى فرمودند:
«همانا آنچه را كه روى داده و پیش آمده خودتان می‌بینید. دنیا دگرگون شده و آنچه نیكو بود از آن روى گردانده و از آن نمانده مگر ته مانده‌اى همانند آن آب كه در ته ظرفى پس از ریختن آبش بماند, زندگى ( در وضع كنونی) پست و ناچیز است مثل چراگاه ناگوار، مگر نمی‌بینید به حق عمل نمی‌شود و از باطل پرهیز نمی‌شود.
پس مؤمن خواستار و راغب می‌شود به شهادت در راه حق، كه به راستى من مرگ را به جز سعادت و زندگى با ستمكاران را جز ملامت و ذلت نمی‌دانم.» [10]
پس از سخنان امام، زهیر و هلال و بریر، برخواستند و ابراز پایدارى بر عهد و پیمان خود و همراهى امام نمودند.
وصول به كربلا و خبر از شهادت :
سید بن طاووس در لهوف می‌نویسد: امام حسین (علیه‌السلام) در روز دوم محرم به كربلا رسید. پس چون به آن سرزمین رسیدند پرسیدند اسم این سرزمین چیست ؟
گفته شد كربلا. حضرت فرمودند: خدایا به تو پناه می‌برم از غمها و بلاها.
سپس فرمودند:
اینجا محل اندوه و بلاست، پیاده شوید كه اینجا منزلگاه و محل ریخته شدن خون ما و جایگاه قبور ماست. این خبر را جدم رسول خدا به من فرموده است.
پس همه یاران پیاده شدند و لشكر كوفه در گوشه‌اى منزل نمود. [11]
البته ماجراى شهادت امام حسین (علیه‌السلام) مطلبى نبود كه بر كسى مخفى باشد. مردم ماجراى شهادت امام حسین را سالها قبل از زبان پیامبر اكرم و امیرالمؤمنین شنیده بودند و منتظر وقوع حادثه بودند، مرحوم علامه امینى رحمه الله علیه نمونه‌هایى از این اخبار را در كتاب شریف «سیرتنا و سنتنا» جمع آورى نموده است و علاوه بر شیعه كتابهاى اهل سنت از این مطالب مملو است كه ما در این مختصر به بعضى از مواردى كه امام حسین (علیه‌السلام) از شهادت خود خبر داده بود اشاره‌اى كردیم.
سیراب نمودن یاران :
روز هفتم به دستور عبیدالله آب را بر حسین (علیه‌السلام) بستند. و اجازه نداند آب به خیمه حسین برسد.
روز هشتم محرم تشنگى سخت بر امام و اصحابش فشار آورد، پس آن حضرت كلنگى برداشتند و در پشت خیمه‌ها به فاصله 19 قدم زمین را كندند. آبى بس گوارا جارى شد، همه نوشیدند و مشكها را پر كردند، سپس آن آب ناپدید گردید و نشانى از آن دیده نشد... . [12]
یك شب مهلت براى عبادت :
عصر روز تاسوعا را عمر سعد ساعت حمله قرار داد و فرمان حمله را چنین صادر كرد: سواران خدا، سوار شوید، كه بهشت در انتظار شماست. یزیدیان سوار شدند و به سوى كاروان شهادت تاختند.
اما حسین (علیه‌السلام) بر در خیمه نشسته بود. و زانوان در بغل گرفته بود، خوابش ربوده بود، بانوى بانوان زینب كه بانگ سم ستوران و شیهه اسبانرا شنید احساس خطر كرد بسوى برادر دوید و گفت: برادرم صداى پاى اسبان را نمی‌شنوی؟
امام سر از زانو برداشت و فرمودند: جدم رسول الله را خواب دیدم بمن فرمود: تو نزد ما خواهى آمد. زینب با شنیدم این سخن سیلى به چهره نواخت و گفت: واى بر من. امام خواهر را به صبر و آرامش دعوت كرد. در این هنگام عباس به حضور حضرت شرفیاب شد و حمله سپاه یزیدى را گزارش داد. امام در حالى كه بر‌می‌خاست فرمودند:
« اركب بنفسى انت...»
عباس، جانم به فداى تو باد، سوار شو. و از آنان بپرس براى چه به اینجا آمده‌اند.
عباس با بیست نفر سوار كه زهیر و حبیب از آن جمله بود به مقابل لشكر كوفه آمدند پرسید: چه رخ داده و چه می‌خواهید؟
گفتند: فرمان امیر است كه به شما بگوئیم یا حكم او را بپذیرید یا آماده جنگ باشید.
عباس فرمودند: شتاب مكنید تا من به حضور ابى عبدالله شرفیاب شوم و گزارش دهم. عباس همراهان خود را در مقابل سپاه شقاوت بگذارد و خود به تنهایى بحضور امام آمد، حبیب و زهیر از این فرصت استفاده نموده و به سخن پرداختند و پند و اندرز گفتند. هر چند سودى نداد. عباس پیام كوفیان را به برادر ابلاغ نمود، حضرت فرمودند:
«اگر می‌توانى جنگ را تا فردا به تأخیر انداز تا امشب خدا را عبادت كنیم. خدا می‌داند كه من نماز و قرائت قرآن و استغفار را دوست می‌دارم.»
عباس پیام امام را اعلان نمود. و عمر سعد در پذیرفتن درخواست امام مردد بود ولى عاقبت پیشنهاد امام را قبول كرد. [13]
شب شهادت :
روز تاسوعا بپایان رسید و شام شهادت فرا رسید. امام در شب شهادت و آخرین شب از دنیا بخشى از شب را در جمع یاران گذرانید و بخشى را به عبادت خدا پرداخت و بخش دیگر را براى آماده شدن به جنگ و شهادت اختصاص داد.
در جمع یاران :
امام در آغاز شب در جمع یاران حاضر شد و به سخن پرداخت. نخست حمد و ثناى خداى را به جاى آورد و ذات احدیت را در تنگى و سختى درود گفت. چنانچه در آسایش و رفاه خدایرا می‌ستود. و به نعمتهایى چند از نعمتهایى الهى اشاره كرد و خدایرا شكر و سپاس گفت و از خدا خواست او و یارانش را در زمره‌ى شاكرین قرار دهد. سپس خطاب به یاران فرمود:
« من یارانى باوفاتر از یاران خود سراغ ندارم. و اهل بیتى را بهتر و برتر از اهل بیت خود نمى شناسم. خداى به همگى پاداشى نیكو عطا فرماید. واضح است كه فردا ما را با این مردم، روزى خونین خواهد بود. من بیعتم را از شما برداشتم و به شما اجازه می‌دهم تا از سیاهى شب استفاده نموده و از این محل دور شوید. و هر كدام از شما دست یك تن از اهل بیت مرا گرفته و در روستاها و شهرها پراكنده شوید، تا خداوند فرج خود را براى شما مقرر فرماید، این مردم، مرا می‌خواهند و چون بر من دست یابند با شما كارى ندارند. [14]
اعلام وفادارى یاران :
پس از سخنان حضرت سیدالشهدا اصحاب و یاران حضرت به سخن ایستادند و ابراز وفادارى به حضرت نمودند.
خاندان امام به تبعیت از عباس گفتند: برویم و از تو دست برداریم؟ براى اینكه بعد از تو زنده بمانیم خدا نكند كه هرگز چنین روزى را ببینیم.
مسلم بن عوسجه گفت: ... بخدا سوگند این نیزه را در سینه‌ى آنها فرو برم و تا دسته‌ى این شمشیر در دست من است بر آنها حمله كنم، و اگر سلاحى نداشته باشم كه با آن بجنگم، سنگ برداشته و به طرف آنان پرتاب كنم...
بخدا قسم اگر بدانم كه كشته می‌شوم و بعد زنده می‌شوم سپس مرا می‌سوزانند و دیگر بار زنده می‌گردم و سپس در زیر سم اسبان بدنم درهم كوبیده می‌شود و تا هفتاد مرتبه این كار را در حق من روا می‌دارند، هرگز از تو جدا نگردم تا در خدمت تو به استقبال مرگ بشتابم ... .
زهیر این مهمان تازه وارد به سخن ایستاد و گفت: به خدا سوگند دوست دارم كشته شوم باز زنده شوم و سپس كشته شوم تا هزار مرتبه. تا خدا تو و اهل بیت تو را از كشته شدن در امان دارد... .
منازل خود را در بهشت مشاهده كنید :
پس از آنكه امام یاران را آزمود، و آنان را در رفتن و ماندن مخیر گذاشت و سست باوران جدا شدند و رادمردان باقى ماندند، امام به طریق معجزه مقام یاران را در بهشت بر خودشان نشان داد. از امام على بن الحسین (علیهماالسلام) نقل شده كه فرمودند:
«چون پدرم به اصحاب فرمودند: كه من بیعت خود را از شما برداشتم و شما آزاد هستید، اصحاب و یاران آن حضرت بر فداكارى و وفادارى خود تا مرز شهادت، در كنار امام پافشارى نمودند.»
امام در حق آنها دعا كرده و فرمودند:
«سرهاى خود را بلند كنید و جایگاه خود را ببینید! یاران و اصحاب امام نظر كرده و جایگاه و مقام خود را در بهشت مشاهده كردند و امام منزلت رفیع هر كدام را به آنان نشان می‌داد.»[15]
آمادگى براى نبرد و شهادت :
امام در آن شب علاوه بر حضور در جمع یاران و عبادت خداى تعالى قسمتى از شب را براى مهیا به نبرد و شهادت اختصاص داد كه مواردى از آن را ذكر می‌كنیم:
1ـ حفر خندق بر پشت خیمه‌ها و افروختن آتش براى جلوگیرى از شبیخون دشمن.
2ـ غسل شهادت
حضرت على اكبر را با سى نفر سواره و بیست نفر پیاده به شریعه فرات فرستاد تا آب آوردند، آنگاه خطاب به یاران فرمود:
« برخیزد و آب بنوشید كه این آخرین توشه‌ى شماست. و وضو گرفته و غسل كنید و لباسهاى خود را بشوئید تا كفن شما باشد.» [
در لهوف آورده: امام دستور داد خیمه‌اى بر پا نمودند، و در ظرفى كه عطر بسیارى داشت نوره تهیه كردند و به آن خیمه براى نظافت آمدند و ... . [
سپیده دم عاشورا :
سپیده دم امام با اصحابش نماز صبح را خوانده و دست مباركش را به سوى آسمان برداشته و گفتند:
«الهم انت ثقتى فى كل حرب ... ؛ خداوندا تو پناه منى در مشكلها و امید منى در سختیها، و ملجأ و یاورم هستى در آنچه كه بر من نازل می‌شود، پروردگارا از زخمهاى رنج آورى كه قلب را شكسته و چاره را گسسته و دوست را به ناروائى داشته و نیش دشمن را به همراه, به تو شكایت می‌كنم, كه در امید به تو بی‌نیازى از دل دادن به دیگرى است, پس بگشاى دربهاى بسته را و بنماى روزنه‌هاى امید را كه تو راست تمام نعمتها و از آن توست همه‌ى خوبیها و تویى تنها مقصود آرزوها. »
سپس امام به پا خاست و خطبه‌اى خواند و حمد و ثناى الهى نمود و به اصحابش فرمود: «خداى عزوجل به شهادت من و شما فرمان داده است پس صبر و شكیبائى را پیشه‌ى خود سازید.»
لشكر عمر بن سعد صبح عاشورا بر اسبان سوار شدند و مهیاى جنگ با امام شدند، همه لشكر آماده بود و عجله بر شروع جنگ داشتند. امام حسین (علیه‌السلام) بریر بن خضیر را فرستاد تا لشكر كوفه را موعظه كند، بریر رفت اما سخنانش مؤثر نیفتاد. و آنان از موعظه بریر منتفع نشدند.
امام لشكر كوفه را موعظه می‌كند :
هدف از بعثت پیامبران و ائمه معصومین نجات گمراهان از آتش دوزخ می‌باشد. امام در مرتبه‌اى از عطوفت و مهربانى بر خلق است, كه از پدران و مادران هم مهربانتر است. امام بر خود لازم می‌داند تا آنجا كه ممكن است گمراهان را نجات دهد و لو در شفیر جهنم باشند روى این جهت بود كه امام به لشكر كوفه فرمودند:
« شتاب مكنید، می‌خواهم موعظه كنم و وظیفه‌اى را كه به عهده دارم انجام دهم.»
از این جمله به خوبى برمی‌آید كه امام موعظه و اتمام حجت را بر خود واجب و لازم می‌دانست. لذا امام مركب خود را طلب كرده و بر آن سوار شد و با صداى رسا و بلند كه بیشتر مردم حاضر در لشكر عمر بن سعد صداى حضرت را می‌شنیدند، خطبه‌اى خواندند، سخنان امام در جمعیت كوفیان اثر نكرد، اما چون سخنان امام به گوش خواهران و دختران امام رسید, به گریستن و شیون پرداختند. امام (علیه‌السلام) برادرش عباس و فرزند على اكبر را به خمیه‌ها فرستاد تا آنان را خاموش سازند. فرمودند:
«بجانم سوگند كه بعد از این بسیار خواهند گریست. »
خطبه‌اى دیگر از امام :
ابن شهر آشوب نقل می‌كند: پس از آنكه صفوف لشكر آراسته شد، و لشكر كوفه دائره‌وار امام حسین (علیه‌السلام) و اصحابش را در میان گرفتند، امام بار دیگر موقعیت را مغتنم شمرد و خواست سخن گوید، لشكریان بتحریك فرماندهان خود جنجالى بر پا كردند، تا از سخن گفتن امام جلوگیرى كنند، حضرت فرمودند:
« واى بر شما چرا آرام نمی‌مانید تا گفته‌ مرا بشنوید. من كه هدفى جز راهنمایى براه راست ندارم هر كس فرمان من برد، بر راه صواب رسد، و هر كس عصیان كند از گمراهان و هالكین باشد. شما همه از فرامین من سرباز می‌زنید. و سخن مرا گوش نمی‌دهید چرا كه شكمهاى شما از مال حرام پر شده و بر دلهاى شما مهر شقاوت نهاده شده است واى بر شما آیا خاموش نمی‌شوید و گوش نمی‌دهید؟! »
پس اصحاب عمر بن سعد یكدیگر را ملامت كرده و گفتند: گوش كنید. پس از آن امام خطبه‌اى خواندند كه فرازهایى از آن را می‌آوریم.
فرازهایى از خطبه‌ى امام :
« اى گروه بد اندیش و بدكار، نابودى و هلاكت بر شما باد! و همیشه در غم و اندوه غوطه‌ور باشید! شما دست نیاز به سوى ما دراز كردید. و فریاد رسى خواستید ولى وقتى كه نیازتان برآوریدم و به فریادتان رسیدیم، بروى ما شمشیر كشیدید! و ما را با آتش سوزان استقبال كردید!
شمشیرى كه خودمان بدستتان داده بودیم،‌آتشى كه ما برروى دشمن افروخته بودیم! اكنون دوست دشمن شده و دشمن دوست گردیده‌اید. دشمنى كه در میان شما نه اقامه‌ى عدلى كرده و نه خواسته‌اى از خواسته‌هاى شما را برآورده واى بر شما، و صد وای, چه بدبخت مردمى هستید!..
آری، بخدا سوگند بی‌وفایى و پیمان شكنی، عادت شماست، و ریشه‌ى شما با مكر و بی‌وفایى درهم آمیخته است.
اینك پسر خوانده، و زاده‌ى پسر خوانده, مرا بر سر دوراهى قرار داده! شهادت و كشته شدن, یا ذلت و تسلیم ظالم بودن، محال است كه تسلیم بشوم و چنین چیزى در جهان رخ نخواهد داد...
طولى نخواهد كشید و دیرى نمی‌پاید كه روزگار بر شما تنگ گیرد و سیاهروز و بدبخت شوید، جدم پیامبر خدا بمن چنین خبر داده ... .
بار خدایا، قطرات آسمان را از ایشان بگیر، و سالهاى قحط و خشكسالى را به آنها بده، و جوان ثقیفى را بر آنان مسلط گردان تا جامهاى تلخ و ناگوار به آنها بنوشاند... .» [19]
پس از آنكه امام از موعظه و نصیحت كوفیان فارغ شد بر مركب رسول الله سوار شد و یاران خود را به جنگ و شهادت فراخواند. [20]
توبه حر بن یزید ریاحى :
حر بن زید ریاحى در میان قوم خویش پیوسته شریف و بزرگوار بود. مدتى در جمع لشكر كفر بود و ظلمهایى به امام حسین نمود عاقبت از كرده خود نادم و پشیمان شد و به جمع حسینیان پیوست. هنوز سخنان امام تمام نشده بود كه اثرش ظاهر شد، حر خطبه‌هاى امام را شنید. او از پیش امام را خوب می‌شناخت لذا حاضر نشد با وجود امام, خود با لشكرش جداگانه نماز بخواند. حر باور نداشت كه پسر پیامبر مورد حمله‌ى پیروان پیامبر قرار گیرد. ولى یك وقت دید لشكر كوفه به دستور عمر بن سعد آماده نبرد شدند، از سوى دیگر صداى حزین امام را می‌شنید كه می‌فرمود:
«آیا فریاد رسى هست كه براى خدا ما را یارى كند؟ آیا حمایت كننده‌اى هست كه دشمنان را از حرم رسول خدا (صلى الله علیه و آله) دور سازد؟ »
در این هنگام « حر بن یزید» به نزد عمر سعد آمد و گفت: آیا قصد دارى با حسین بجنگی؟ عمر گفت: آرى به خدا قسم می‌خواهم جنگى كنم كه كمترین چیزش آن باشد كه سرها از بدنها جدا و دستها از پیكرها قطع گردد.
حر از شنیدن این سخنان از یاران خود فاصله گرفت و در حالى كه بدنش می‌لرزید به گوشه‌اى رفت. حر مردى شجاع, از شجاعترین كوفیان بود ولى بدنش چون برگ بید می‌لرزید, چون خود را بین دوزخ و بهشت می‌دید و عاقبت بهشت را برگزید. در حالى كه دستان بر سر نهاده بود به سوى خیمه‌گاه حسین (علیه‌السلام) حركت كرد، حر از كرده خود شرمگین بود گناه بزرگى مرتكب شده بود ولى به عظمت و مردانگى امام حسین (علیه‌السلام) آگاه بود و می‌دانست امام توبه و عذرش را قبول می‌كند.
به نزد امام شرفیاب شد و عرضه داشت: جانم فداى تو باد!‌من آن كسى هستم كه بر تو سخت گرفتم و نگذاشتم به مدینه برگردی، گمان نمی‌كردم این مردم كار را به اینجا بكشانند، اینك توبه نموده و به سوى خدا باز می‌گردم،‌آیا توبه‌ى من پذیرفته است؟ امام حسین (علیه‌السلام) فرمود: آرى خداوند توبه‌ى تو را قبول خواهد كرد، پیاده شو. حر گفت: سواره در راه تو بجنگم بهتر است از پیاده شدن، آخرالامر كارم به پیاده شدن خواهد انجامید... . [21]
بنده پرورى امام حسین (علیه‌السلام) :
جون بن ابى مالك،‌بنده سیاه چهره‌اى بود كه در كربلا در حضور امام بود. به محضر امام آمد،‌اذن جهاد خواست. امام فرمودند:
« تو از جانب ما مأذونى ولى تو براى عافیت همراه ما آمده‌اى پس اكنون خود را به خاطر ما به مشقت نینداز. »
گفت: آیا رواست من در زمان خوشى و نعمت، نان خور شما باشم و در سختی‌ها شما را تنها بگذارم؟!
گرچه بویم بد است، و جسمم پست و رنگم سیاه است، شما بر من منت گذارید و مرا به آسایش جاویدان بهشتى برسانید. تا بدنم خوشبو و جسمم شریف و رویم سفید شود، نه به خدا قسم از شما دور نمی‌شوم, تا اینكه خون سیاه خویش را با خون پاك شما در آمیزم, پس به میدان رفت و جنگید تا شربت شهادت سركشید.
امام بربالین شهیدان :
امام بربالین شهیدان حاضر می‌شد و گاهى بر بالین آنان جملاتى می‌فرمودند, جون گرچه غلامى بود ولى بر درگاه امام حسین (علیه‌السلام) شاه و غلام فرقى ندارند و همه عزیزند، امام بر بالین جون حاضر شد و فرمودند:
« خدایا روى او را سپید و بوى او را خوش و او را با نیكان محشور كن و با محمد و آل محمد آشنا و محشور گردان .»
در ضمن روایتى از امام باقر (علیه‌السلام) رسیده كه فرمودند:
« پیكر پاره پاره جون را پس از 10 روز دیدند در حالى كه بوى مشك از بدنش به مشام می‌رسید.» [22]
نماز ظهر عاشورا
وقت نماز فرا رسید؛ حسین (علیه‌السلام) به زهیره بن قین و سعید بن عبدالله دستور داد با نصف كسانى كه باقى مانده بودند، مقابل او صف كشیدند. حسین (علیه‌السلام) با سایر اصحاب نماز خوف خواندند.
در این موقع تیرى از سوى دشمن به سوى حسین (علیه‌السلام) آمد، سعید بن عبدالله پیش رفت و در مقابل آن حضرت ایستاد و تیرها را به تن خود خرید، تا آنكه از پا در آمد، و به زمین افتاد در حالى كه می‌گفت: خداوندا این جماعت را مانند قوم عاد و ثمود لعنت نما، و سلام مرا به پیامبر برسان و او را از زخمهایى كه بر بدن من وارد شده است مطلع كن، زیرا مقصود من از یارى ذریه‌ى پیامبر تو، اجر و ثواب توست، پس از گفتن این جملات از دنیا رفت و چون بدنش را با دقت بررسى كردند، غیر از زخمهاى شمشیر و نیزه، سیزده چوبه‌ى تیر در بدنش نمایان بود. [23]
اعزام پسر به مناى عشق :
امام حسین (علیه‌السلام) در عشق و محبت خدا، و احیاء دین و سنت پیامبر اسلام برترین‌هاى روزگار را با خود به قربانگاه عشق آورده بود. یاران امام بی‌نظیران روزگار بودند.
در این میان از نظر وجاهت و تناسب اندام كسى همتاى على اكبر نبود، و امام علاقه وافرى به على اكبر داشت لذا می‌بینیم با اینكه حضرت نهایت صبر را دارا بودند و ملائكه از صبر حضرتش به تعجب آمده بودند, ولى وقتى على را به میدان اعزام می‌كند، امام دست به زیر محاسن برده و با چشمان اشكبار با خدایش مناجات می‌كند.
روز عاشورا به محض اینكه از پدر اذن جنگیدن طلبید امام به او اجازه داد، پس نگاهى از سر مهر بر او انداخت و بعد سر خود را به زیر افكند و اشك در چشمان مباركش حلقه زد.[24]
انگشت سبابه‌ى خود را به طرف آسمان بالا برد، و عرض كردند:
« خدایا! گواه باش جوانى را براى جنگ با كفار به میدان فرستادم كه از نظر جمال و كمال و خلق و خوى شبیهترین مردم به رسول تو بود، و ما هر وقت مشتاق دیدار پیامبر تو می‌شدیم‌ به صورت او نظر می‌كردیم. خدایا! بركات زمین را از آنها دریغ كن و جمیعت آنها را پراكنده ساز و در میان آنها جدایى افكن و امراى آنها را هیچگاه از آنان راضى نگردان كه اینان ما را دعوت كردند، كه به یارى ما برخیزند و اكنون بر ما می‌تازند و از كشتن ما ابائى ندارند.»
سپس امام رو به عمر بن سعد كرده فریاد زد:
«خدا رَحِم تو را قطع كند، و هیچ كار را بر تو مبارك نگرداند و بر تو كسى را بگمارد، كه بعد از من سر تو را در بستر از تن جدا كند، و رشته‌ى رحم تو را قطع كند، كه تو قرابت من با رسول خدا را نادیده گرفتی.»
پس با صداى بلند این آیه را تلاوت كرد:
« انّ الله اصطفى آدم و نوحاً و ال ابراهیم و‌ آل عمران على العالمین ذریه بعضهما من بعض و الله سمیع علیم»[25]و2
امام بر بالین فرزند :
محبت و علاقه امام به على اكبر (علیه‌السلام) و همچنین مقام منزلت على اكبر از حالت و سخنان حضرت سیدالشهدا بر بالین فرزند معلوم می‌شود.
امام بر بالین على اكبر آمد،‌صورت بر صورتش نهاد و فرمود:
«خدا بكشد گروهى كه تو را كشتند، و گستاخى را از حد گذراندند و حرمت رسول خدا را شكستند پس از تو خاك بر سر دنیا.»3
در این حال صداى گریه‌ى آن حضرت بلند شد، بگونه‌اى كه كسى تا آن زمان صداى گریه حضرت را نشنیده بود... . 4
استغاثه امام (علیه‌السلام) :
چون امام (علیه‌السلام) بدنهاى پاك و پاره پاره‌ى یارانش را دید كه بر روى خاك كربلا افتاده است، و دیگر كسى نمانده است كه از او حمایت كند, و نیز بیتابى اهل بیت را مشاهده فرمود، در برابر سپاه كوفه ایستاد و فرمودند:
« آیا كسى هست كه از حرم رسول خدا دفاع كند و آیا خداپرستى در میان شما وجود دارد كه درباره‌ى ظلمى كه بر ما رفته است از خدا بترسد؟ یا كسى هست كه به فریادرسى ما به خدا دل بسته باشد، و آیا كسى هست كه در كمك كردن به ما چشم امید به اجر و ثواب الهى دوخته باشد؟
زنان حرم وقتى این نداى امام را شنیدند صدا به گریه و ناله بلند كردند. [26]
امام در میدان شهادت :
امام با اهل بیت خود وداع نمود به میدان عشق و شهادت قدم نهاد،‌سپس آنان را به مبارزه طلبید، هر كسى به میدان قدم می‌نهاد او را به قتل می‌رسانید, گروه زیادى از دشمن را كشت گروه زیادى از لشكر كفر را بدرك واصل كرد. می‌جنگید و پیوسته می‌گفت:
القتل اولى من ركوب العار --- والعار اولى من دخول النار
یكى از راویان خبر كربلا می‌گوید:
به خدا قسم هرگز ندیده بودم كسى را كه سپاه دشمن او را احاطه كرده باشند و فرزندان و اهل بیت و اصحاب او كشته شده باشد و با این حال قوى دلتر و نیرومندتر از حسین (علیه‌السلام) بوده باشد. همین كه لشكر بر او حمله می‌كرد شمشیرى می‌كشید و بر آنان حمله می‌كرد و آنان همانند گله گرگ زده فرار می‌كردند.
حضرت بر آن لشكر كه شمارشان به سى هزار نفر رسیده بود حمله می‌كرد و آنان چون ملخهایى كه پراكنده می‌شدند و از مقابل وى فرار می‌كردند, سپس به محل استقرار خود بر‌می‌گشت و پیوسته می‌گفت:« لا حول و لا قوه الا بالله»[27]
آخرین وداع :
امام براى بار دوم به خیمه گاه آمد، و با اهل بیت خود وداع فرمود و آنان را به صبر و شكیبایى فراخواند و دستور داد لباسهاى خود را پوشیده و آماده بلا شوند و فرمودند:
« خود را براى سختیها مهیا كنید و بدانید كه خداى تعالى حافظ و حامى شماست و بزودى شما را از شر دشمنان نجات خواهد داد... .» [28]
پس لباسى خواست كه كسى بعد از شهادت در آن طمع نكند ... آنگاه لباسى گرفته و آن را پاره نمود و به تن كرد. [29]
دعا و مناجات در آخرین لحظات :
امام خسته و تشنه و زخم خورده بود،‌كثرت زخمها تاب وتوان از امام برده بود ، دیگر تاب ایستادن بر روى مركب را نداشت. ظالمى به حضرت نزدیك شد و نیزه خود را بر پهلوى حضرت نواخت. امام از اسب بر روى زمین افتاد، گونه راست را بر خاك نهاد و گفت:
«بسم الله و بالله و على مله رسول الله »
لحظات آخر عمر شریفش بود كه دیدند امام با خدایش راز و نیاز می‌كند و این جملات را زمزمه می‌كند:
«صبراً على قضائَك یا ربّ، لا اله سواك یا غیاث المستغیثین، ما لى ربٌّ سِواك، ولا معبود غیرك، صبراً على حلمك یا غیاث من لا غیاث له، یا دائماً من لا نفاد له، یا محیى الموتی، یا قائماً على كل نفس بما كسبت، احكم بیننى و بینهم و انت خیر الحاكمین»[30]


پی نوشت ها :
[1] ـ لهوف: ص 139.
[2] ـ لهوف سید بن طاووس: ص 132-133.
[3] ـ ارشاد مفید: ص 418 ,طبع اسلامیه، مترجم ـ البدایه و النهایه: ج 8، ص 181.
[4] ـ ارشاد مفید: ص 418-419 ، طبع اسلامیه ـ لهوف: ص 95.
[5] ـ همان.
[6] ـ ارشاد مفید: ص 424، طبع اسلامیه مترجم.
[7] ـ ازشراف تا «قرعاء» كه منزل بعدى بود هفت فرسخ بیش فاصله نبود، پس علت این دستور كه آب زیاد بردارند چه بود. آیا این بدان جهت نبود كه امام حسین (علیه‌السلام) قیل از وصول به آن منزل با تشنگان لشكر كوفه روبرو خواهد شد, و امام خواست آنان را سیراب كند.
[8] ـ ارشاد مفید, طبع اسلامیه: ص 425-426.
[9] ـ ارشاد مفید: ص 426، طبع اسلامیه، فصل سوم از تاریخ سیدالشهدا.
[10] ـ لهوف: ص 95.
[11] ـ لهوف: ص 98.
[12] ـ مقتل خوارزمی: صفحه 346 انتشارات انوار الهدی.
[13] ـ الارشاد: ج 2، ص 91 طبع آل البیت قم.
[14] ـ لهوف سید بن طاووس: ص 108، بخش دوم.
[15] ـ خرائج: ج 2، ص 848.
[16] ـ امالى شیخ صدوق، مجلس 30.
[17] ـ لهوف: 112.
[18] ـ قصه كربلا: به نقل از اثبات الوصیه، ص 126.
[19] ـ بحارالانوار: ج 45، ص 9.
[20] ـ لهوف: ص 118.
[21] ـ لهوف: ص 121-122.
[22] ـ نفس المهموم: 290.
[23] ـ لهوف: ص 128.
[24] ـ نفس المفهوم: ص 307.
1ـ آل عمران :33-34.
2ـ بحارالانوار: 45، ص 42.
3ـ لهوف سید بن طاووس: 133.
4ـ نفس المفهوم: 311.
[26] ـ لهوف: ص 134.
[27] ـ لهوف: ص 137.
[28] ـ نفس الهموم: ص 355.
[29] ـ لهوف: ص 140.
[30] ـ مقتل مقرم: ص 283.

 

منبع : نورپرتال