دوشنبه, 06 آذر 1391 ساعت 09:40
خواندن 1773 دفعه

مصاحبه با دکتر سید علی موسوی گرمارودی

پیش از پرداختن به مصاحبه اشاره به چند نکته ضروری است:[1]
ـ سؤالات به گونه ای گزینش شده اند که برطرف کنندة دغدغه های مختلفی در عرصة ادب ولایی باشند؛ به همین جهت، پراکندگی موضوعات سؤالات نیز دو دلیل عمده دارد: یکی وجود دغدغه های متعدد و مجال اندک مصاحبه و دیگری حذف برخی سؤالات رابط بین موضوعات که علتش ذکر خواهد شد.
ـ استاد گرمارودی حاضر به مصاحبة شفاهی نشدند؛ از آن جهت که مبادا در حین گفتار و از سر سهو سخنی را بر زبان آورند که مستند و صحیح نباشد.
ـ از میان پرسشهای متعدد فصلنامه، استاد برخی را برگزیدند و پاسخ دادند؛ ایشان دلیل پاسخ ندادن به برخی پرسشها را چنین بازگو کردند: در دیگر عرصه ها خود را صاحب تخصص نمی دیدم یا اینکه حرف جدیدی نداشتم و بازگفت سخنان مکرّر فقط اتلاف وقت است.
چنانکه خواهید دید، استاد پاسخ ها را با حوصله و دقت بسیار مرقوم فرمودند و برای پاسخ گویی صرفاً به حافظه اتکا نکرده اند و از کتب و مقالات مختلف بهره جستند و شاهد مثال آوردند. به گفتة خودشان در نقل احادیث و روایات مقید بوده اند که جز از احادیث صحیح السند یا معتبر استفاده نکنند.
در اسلام بيشتر به شعر متعهّد بها داده شده يا به شاعر متعهّد؟ اعمال برخي از شعراي تأييدشده، چندان مناسب به نظر نمي رسد؛ مثلاً سيد حميري سابقة شراب خواري و محتشم رسالة جلاليّه دارد.
موسوی گرمارودی: به نظر من، تعهد و التزام، صفتِ شاعر است نه صفت شعر. پيش ازانقلاب، بخشي از وقت و نيروي برخي منتقدان، صرف مجادله بر سرِمسالة هنر براي هنر و متقابلاً تعهد و التزام در شعر مي شد.
من همان زمان اعتقاد داشتم كه به جاي تشخيص و تعيين شعر متعهّد و ملتزم، بايد در صدد تشخيص شاعر متعهد و ملتزم باشیم؛ زيرا هنر و از جمله شعر را نوعي شناخت از جهان نمي دانند؛ بلكه آن را ـ به حق ـ جزيي از جهان مي دانند؛ پس هنر (از جمله شعر)، از ادراکات نيست؛ از مدرکات است و خود موضوعيت دارد. بنابراين، شعر، خود موجودي از موجودات اين جهان است که بايد آن را شناخت و تنها هنرمند است که بايد ديد، چگونه شناختي از جهان و محيط دور و بر خود دارد.
تعهّد و التزام نگرشي است هم دلانه نسبت به جامعه و عمل براساس آن. اگر شاعر اين التزام و تعهد را داشت، خودبه خود به زبان شعرِ او هم سرايت مي‌کند و در آن منعکس خواهد شد؛ درست مثل روحية حماسي در برخي از شاعران.
سالها پيش ضمن مقاله‌اي در مجلّة نگين (در نقد منظومة پیام؛ اثر نعمت آزرم)، در مورد «روحيّة حماسي فردوسي» نوشته بودم: زبان يک شعر، جلوه‌گاه بخشي از روحيّة يک شاعر است. به همين جهت فردوسي که روحية حماسي دارد، حتي به هنگام شکايت از فقر و پيري، باز هم حماسه‌سرايي مي كند:
تهـي دستـي و سـال نيـرو گـرفت دو دست و دو پاي من آهو گرفت
مي‌بينيد که در اينجا هم سخن از «نيرو» و «گرفتن» است. اين روحيّة حماسي فردوسي را با روحيّة مسعود سعد سلمان مقايسه كنيد که ناله‌هايش تا زنجموره تنزّل مي‌کند و حتي طبع او، از جاي بلند، پستي مي‌گيرد:
نالم ز دل چو ناي، من اندر حصارِ ناي پستي گرفت همّتِ من، زين بلند جاي
گردون چه خواهد از من بيچارة ضعيف گيتي چه خواهد از من درماندة گداي
همو در چکامه‌اي ديگر مي‌گويد:
زرنج و ضعف بدان جايگه رسيد تنم که راست نايد اگر درخطاب، گويم «من»
اما ناصر خسرو ـ که مانند فردوسي، داراي روحيّة حماسي است ـ در همين مقام (= بيان ضعف بدن) مي‌گويد:
منگر بدين ضعیف تنم، زان که در سخن زيـن چـرخ پرستـاره فزونسـت اثر مرا
بنابراين اگر شاعري اهل درد باشد، تا در جهان گرسنگي، آوارگي، ستم و بي‌عدالتي وجود دارد، خودبه خود در شعرش انعکاس خواهد يافت؛ اگر روحيه‌اي برخوردار از التزام داشته باشد و تعهد در بينش و نگرش او وجود داشته باشد و واقعاً دردمند باشد (نه اينکه تمارض کند) به زبان او جاري مي شود.
پس التزام و تعهّد، صفتِ شاعر است، نه صفتِ شعر و چون مي دانيم كه شعر جوشيدني است نه کوشيدني، پس اين التزام اگر مانند روحية حماسي، در شاعري وجود داشته باشد، خودبه خود به شعر او هم سرايت مي‌کند.
در اينجا لازم است يادآور شوم: اينکه عدّه‌اي از شاعران گذشته يا حال را متعهّد ندانيم، غير از اين است که شاعر هم ندانيم. در نهج البلاغه آمده است كه حضرت امام علي(علیه السلام) در پاسخ اين پرسش كه «شاعرترين شاعران زمان کيست؟» مي‌فرمايند: «اِن کانَ وَ لابُدّ، فَالْمَلِکُ الضِلّيل (يعني) اِمْرَؤ القَيس»؛[2] يعني: اگر ناگزير از پاسخم، مي گويم: پادشاه بسيار گمراه؛[3]
و مقصود امام(علیه السلام)، امرؤالقيس است.[4]
البته امام(علیه السلام)، با حفظ موضع خود، او را بسيار گمراه مي‌نامند، ولي در همان حال و با وجودِ شاعران متعهد و بزرگي چون حَسّان بن ثابت و ديگران، در مورد «شاعرتر» بودن امرؤالقيس حق را زير پا نمي‌گذارند؛ درحاليکه او نه تنها متعهد نيست، بلکه مشرکي «ضد تعهّد» است. پس اين مطلب نيز تأييد ديگري است بر اينكه تعهّد يا عدم تعهّد، صفت شاعر است؛ نه شعر.
امّا اينكه سيّد اسماعيل حِميَري (105 ـ 173ق) در دوراني از عمر خود، سابقة شراب خواري داشته است، منافاتي با تعهّد او در باقي عمر وي ندارد. مشهور است كه او در همان دوره از لحاظ مذهب نيز، انحراف داشت و «كيساني» بود و به بركت راهنمايي حضرت امام صادق(علیه السلام)، مستبصر شد و «تجعفرتُ بسم الله...» را در اشاره به همين مطلب سرود. خواص، به چكامة «عينيّة غديريّة» وی، به سبب آنكه از سوي معصوم(علیه السلام) سفارش به سپردن در حافظه شده، همواره توجّه داشته اند. مطلع آن قصيده اين است:
لِاُمِّ عَـمْرو‏ٍ بِـاللّوي مـربعٌ طـامسهٌ اَعـلامُـها بَـلْقَعٌ...[5]
يعني: اُمّ عمرو ( محبوبة شعریِ شاعر) خانه اي دارد كه آثار و نشانة آن، ويران شده و از ميان رفته است
در بحار الانوار[6]و نيز در مستدرك الوسائل[7] آمده است كه امام عليّ بن موسي الرّضا(علیه السلام) فرموده اند:
من در خواب دیدم که سيّد حميري اين قصيده را در محضر حضرت رسول اكرم خواند و سپس حضرت پيامبر خطاب به من فرمودند: ...يا علي بن موسي! اِحْفَظ هذه القصيده وَ مُرْ شيعتنا بِحفظِها و اَعْلِمْهُم انَّ مَنْ حَفِظَها واَدْمَنَ قرائَتَها ،ضَمِنْتُ له الجَنّهَ علي الله؛
«اي علي بن موسي! اين قصيده را در حافظه نگه دار و به شيعيان ما فرمان بده كه آن را به حافظه بسپارند و آنان را آگاه گردان كه هركس آن را در حافظه نگه دارد و پيوسته آن را بخواند، من در پيشگاه خداوند، بهشت را براي او ضمانت مي كنم.»[8]
گاهي و در برخي از داوريها نیز قلم در كف كساني بوده است كه به سبب تعصبات خويش، آن چنان را آن چنان تر، نشان داده اند؛ مثلاً ابونواس را كه خمريات او مشهور و مدايح وي براي عباسيان ـ به ويژه «امين» ـ انكارناپذير است، برخي از محققان اهل تسنن، به احتمال شيعي بودن وي، به همجنس بازي متهم كرده اند!
ابوعلي حسن بن هاني مشهور به ابونواس،[9] به سال 146ق (یا 130) در اهواز متولد شد و به سال 198ق (يا200) در بغداد از دنیا رفت. مادرش گلنار يا گلبان، اهوازي و پدرش هاني (به گفتة اصمعي) ايراني و به قول برخي منابع از لشكريان مروان (آخرين خليفة اموي) بوده است.
مرگ پدر در ده سالگي و آشنايي با شاعري بي بندوبار به نام «والبه» زمينه اي شد كه در اخبار مربوط به او و شعرهاي خمريّة وي، قلم فرساييِ منفي بسيار شود.
شايد ايراني بودن و شيعه بودن وي در ايجاد يا تشديد اين ديدگاه ها بي تأثير نباشد؛ چنانكه دکتر عمر فَرّوخ، در اثر خود ابو نواس شاعر هارون الرشيد و محمّد الامين ـ خاصه در صفحة 28 اين كتاب که از تشيّع اِو سخن می گويد ـ بغض خود به شيعه و نیز بی دانشی اش را، نمی تواند پنهان کند.[10]
باري منابع كهن، پرورش اصلي ابو نواس را در بصره مي دانند كه آن زمان از بزرگترين مراكز فرهنگ و دانش اسلامي بوده است. او به شهادت برخي از اصطلاحات كلامي و علوم ديگر در ديوانش، نه تنها در شعر و ادب كه در علوم قرآني و اسلامي و حديث و صرف و نحو و اخبار و ايّام عرب نیز از محضر برجسته ترين دانشمندان عصر خود بهره برده است. ابونواس با خاندان شيعة نوبختي نيز رفت و آمد داشته است؛ طوری که ديوان شعر او را نخست اين خاندان جمع و تدوين كرده اند. فارسيّات او منشأ تحقيق محققان معاصر ايران چون بهار و مينوي و دكتر علي اشرف صادقي است که عمدتاً دربارة لغات فارسي ديوان او پژوهش کرده اند.[11]
امّا شعري از او كه در نزد خواص شهرت يافته است، اين مدحيّة زيباي او براي حضرت رضا(علیه السلام) است:
قيل لي انتَ اوحدُ النّاسِ طُرّاً اِذْ تَـفَـوَّهْتَ بـالكـلام البـديـهِ
لكَ مِن جوهر ِالمعاني بديعٌ يُثمِرُ الدرَّ في يَدَيْ مُجْتَنيهِ
فَلِماذا تَرَكْتَ مَدْحَ بْنِ موسي والْخِـصالَ الّتي تَجَمَّعْنَ فـيـه
قُلْتُ لا اَستَـطـيـعُ مَدْحَ امـامٍ كـانَ جـِبـريـلُ خـادمـاً لابـيـهِ
قَـصُرَ الاَلْسُنُ الْفَصـاحَهُ عنهُ ولِـهذا الْقَـريضُ لا يَحتَـويهِ
يعني: به من مي گويند: تو در ميان تمام مردم به بديهه سرايي يگانه اي؛
تو را از گوهرهاي معنا، تازه هاييست كه در كفِ خواهندة آنها، مرواريد مي افشاني؛
ازچه رو مدح امام عليّ بن موسي الرضا(علیه السلام) و منش هايي كه در او جمع است را وانهاده اي؟
گفتم: من يارايي ندارم امامي را مدح گويم كه جبرئيل، خدمتکارِ پدر اوست؛
زبان فصاحت در وصف او نارساست و از همين روست كه شعر، گُنجاي اونيست.[12]
ابو نواس مدّتي اعتقاد داشت كه از قبيلة نزار و خويشاوند فرزدق بوده است و حتي همانندِ فرزدق، برخود كنية «ابو فراس» نهاد؛ هرچند پس از مدّتي، از اين كار دست كشيد.[13]
همين گونه قضاوتها در مورد فرزدق هم ـ از قديم تاكنون ـ رواج داشته است. من در كتابي كه در مورد فرزدق با نام شعر فرازمند فرزدق در دست تأليف دارم، این موضوع را نیز بررسی کرده ام.
همة ايراني ها دست كم يك بيت از اشعار شهريار يا محتشم را در حافظه دارند؛ ولي بسياري از ادبا و اهل منبر از عمّان ساماني نام نمي برند؛ حال آنكه مي دانيم تركيب بند مشهور محتشم و شعر «علي اي هماي رحمت» شهريار، به لحاظ ادبي تفاوت زیادی با اقران کم شهرت خود ندارند؟
موسوی گرمارودی: اگر اديب يا اهل منبري، شعر عمّان ساماني را نخوانده يا به كار نبرده باشد، مربوط به سليقة اوست. البتّه مي پذيرم كه تقصير كارشناسان ادبي رسانه هاي ما نيز هست؛ گويي جز چند شاعر خاص از قديم و معاصر را به رسميّت نمي شناسند!
ميزان شهرت و مقبوليّت عام شعرایی مانند فرزدق،كميت، دعبل، شهريار، محتشم و... ارتباطي به ميزان قرب آنها هم دارد؟
موسوی گرمارودی: قرب به پروردگار و معصومین را تنها خدا مي داند كه عالم السّر و الخفيّات است.
با شعراي مخالف كه بنا به مناسبتي مدح اهل بيت گفته اند، چه برخوردي شده است؟ مواجهة معصوم(علیه السلام) با امثال فرزدق از زمرة مؤلّفة قلوب است يا به جهت جلوگيري از شرّ زبان يا او را مؤمن آل فرعون ديده اند؟
موسوی گرمارودی: در مورد خاصّ فرزدق، به وجه سوم نزديك تر است. نقش ارشادي امام را در هر مورد، فراموش نفرماييد.
معصومين چقدر به مضمون بها مي داده اند و چقدر به ادبيّت كلام؟
موسوی گرمارودی: بي گمان معصومان كه به شهادت گفتار و آثار بازمانده از آنان، خود از بليغ ترين و فصيح ترين افراد جامعة زمان خود بوده اند، به هردو جنبه اهمّيّت مي داده اند.
اميرالمؤمنين(علیه السلام) به شعر شاعري جاهلي تمثّل مي جويند، چنين برخوردي نمونة ديگر هم دارد ياخير؟
موسوی گرمارودی: حضرت امام علي(علیه السلام) در نهج البلاغه بارها به شعر شعرا از جمله شاعر جاهلي امرؤالقيس تمثّل فرموده است؛ مانند مصراع نخست این بیت که در خطبة 162 به آن تمثل شده است:
ودَعْ عنك نهبا صيح في حَجَراته ولكـن حديثـا ما حديث الرّواحـل[14]
استاد روانشاد دكتر سيّد جفر شهيدي در بخش تعليقات ترجمة گرانقدر خود از نهج البلاغه، همة اشعار مورد استشهاد و تمثّل آن حضرت را فهرست كرده است. [15]
مناقب خواني در چه دوره هايي متداول بوده است؟ از آثار مناقب خوانان چه مقدار به ما رسيده است؟
موسوی گرمارودی: مدح و مرثية آل الله از قديم ترين روزگار يعني از زمان خود ائمة متداول بوده است. ابن قولويه هفت حديث نقل مي كند كه شاعران نزد حضرت امام صادق (علیه السلام) براي حضرت سيّد الشهدا (علیه السلام) مناقب خواني مي كرده اند.[16] من نخستين حديث از اين هفت حديث را نقل و يادآوري مي كنم كه مرحوم آية الله العظمي خويي تمام روايات كامل الزّيارات ابن قولويه را «صحيح» يا «معتبر» دانسته اند.
ابوهارون مكفوف نزد حضرت امام صادق(علیه السلام) در مناقب و مصائب حضرت سيّد الشهدا(علیه السلام) شعر مي خواند؛ حضرت فرمودند: «اُنشدني كما تُنشدون يعني بالرّقه»؛[17] یعنی: شعر را نزد من همانگونه كه نزد خود مي خوانيد ـ با همان سوز و رقّت ـ بخوانيد.
در حديث پنجم آمده است: «اُنشدني كما تُنشدون وكما تَرثيه عند قبره»؛[18] یعنی: شعر را نزد من همانگونه كه نزد خود مي خوانيد بخوانيد؛ همانگونه كه بر مزار وي، براي او سوگواري مي كنيد.
سيّد حميري (متوفّاي 173ق)، در نيمة قرن دوم هجري، يك روز در كوفه به مناقب خواني امام علي(علیه السلام) پرداخت و اعلام كرد اگر كسي منقبتي از آن بزرگوار نقل كرد كه من قبلاً به شعر در نياورده باشم، اسب خود را به او مي دهم.
مردي گفت: يك روز كه امام(علیه السلام) مي خواست سوار اسب خود شود و يك لنگة موزة خود را پوشيده بود، ناگهان عقابي از آسمان آمد و لنگة ديگر را ربود و بالا برد و رها كرد و ماري از آن بيرون افتاد و به سوراخي خزيد.
سيد گفت: «من اين فضيلت را نسروده ام» و اسب خود را به او داد.[19]
در شعر شاعران شيعي فارسي زبان هم مناقب و مدايح بندار رازي، كسايي مروزي و فردوسي توسي (قرن چهارم) و ربيع (در علي نامه) و سنايي (هردو در قرن پنجم) و قوامي و... (قرن ششم) و... به چشم مي خورد.
مناقب خواني و فضائل خواني و مدّاحي و ستايش گري براي پيامبر و امامان در ايران، از قديم ترين روزگار معمول بوده است. معتبرترين سندي كه از گزارش مناقب خواني در دست داريم، كتاب پرارج بعض مثالب النّواصب في نقض فضائح الرّوافض (معروف به النّقض) تأليف عبد الجليل بن حسين بن ابي الفضل قزويني رازي است. این کتاب حدوداً در سال 560 هجري قمري در پاسخ به كتاب بعض فضائح الرّوافض (تأليف يكي از سنّيانِ ري كه در ردّ شيعيان معاصر خويش نوشته بوده است) تألیف گردیده است.
كتاب النقض عبدالجليل قزويني علاوه بر فواید كلامي، به لحاظ ادبي نيز حائز كمال اهمّيت است و شكر خداوند را كه از حوادث و هجوم مغول مصون مانده و به دست ما رسيده است.[20]
از مناقب خواني ها و فضائل خواني هايي كه اغلب شفاهي بوده، طبعاً چيزي بر جاي نمانده است؛ ولي برخي از كتاب هايي كه همين مناقب خواني ها و فضائل خواني ها از طريق قرائت آنها انجام می شده (در مدح يا مرثيه، نثراً يا نظماً) باقي مانده اند؛ مانند روضه الشهداء نوشتة حسين واعظ كاشفي (به نثر؛ در قرن هشتم). اصطلاح «روضه خواني» از سنّتِ قرائت همين كتاب بر جا مانده است.
در ميان همينان، دستة بزرگي از كتاب هاي منظوم يافته می شوند که موضوعات ديني شيعي را به پيروی از شاهنامه به بحر «متقارب مثمّن مقصور» (يا محذوف) سروده اند . مشهورترين آنها با سير سنوی عبارتند از:
ـ علی نامه: ازشاعری با تخلص «ربيع»، سرودة 482ق (قرن پنجم)؛
ـ خاوران نامه: ابن حسام خوسفي، سرودة قرن نهم؛[21]
ـ حملة حيدري: ميرزا محمد رفيع باذل مشهدی، سرودة اواخر قرن یازدهم و اوایل قرن دوازدهم؛ [22]
ـ تکملة حملة حیدری: آزاد کشميری، سروده شده پس از مرگ باذل، به خواهش پسرعموی باذل؛[23]
ـ منظومة غزوات: ابوطالب فندرسکی، سرودة 1135ق؛ [24]
ـ دلگشانامه (در خون خواهی مختار از قاتلان شهدای کربلا): غلامعلی آزاد بلگرامی، سرودة 1131ق؛ [25]
ـ حملة حيدري: مُلّا بمانعلي راجي کرماني، سرودة نيمة اول قرن سیزدهم؛ [26]
ـ خداوندنامه: فتحعلي خان صبا (ملک الشعرای دربار فتحعلي شاه)، سرودة اوایل قرن سیزدهم؛ این کتاب با 30 هزار بيت، طولانی ترين حماسة دينی فارسي است؛
ـ ارديبهشت نامه (زندگینامة چهارده معصوم ): محمدعلی سروش اصفهانی، سرودة اوايل نيمة دوم قرن سیزدهم؛[27]
ـ افتخارنامة حيدري: ميرزا مصطفی افتخارالعلما، سرودة آخر قرن سیزدهم و چاپ سنگی 1310ق.[28]
در باب منبع الهام شعر، سخن بسيار گفته اند؛ تخيّل، الهام، ارتباط با شياطين، تابعه و... در قرآن و حديث این موضوع چگونه تبیین شده است؟
موسوی گرمارودی: تابعه، هوبر، هوجل و امثال آن، اعتقاد خرافي برخي از شعراي جاهليت عرب بود و بعد از ظهور اسلام اعتقاد به آنها منسوخ شد و اگر نامي از آنها پس از اسلام برده مي شود، در واقع اشارة تاريخي یا تلمیح شعری است؛ نه از باب اعتقاد به آنها؛ چنانكه در شعر فارسي خود ما هم اين نوع كاربرد سابقه دارد؛ مثلا ناصرِ خسرو مي گويد:
بازيگـري اسـت ايـن فلـك گـردان امروز كـرد تـابـعـه تـلقـيـنـم
يا حتّي در زمان خود ما اخوان ثالث در ارغنون مي گويد:
گويي كه بود تابعه زان جادويي گـروه كافسون شعر در نفسِ شاعران نهند
قرآن با اختصاص يك سوره به نام شعرا، در واقع به اصل شعر مهر تأييد زده است؛ ولي شاعران را دو دسته مي دانَد: متعهّد و غيرمتعهّد. هرچند برخي از منتقدان ادبي عرب، فصاحت و بلاغت قرآن را موجب بهتر شدن شعرِ شعرايي كه قرآن را درك كردند، مي دانند و نوشته اند: «...و لقد زادتهم مُدارسة القرآن الكريم فصاحةً و بلاغةً و اِحكاماً و اِتقاناً حتّي فضّلهم بعضُ الرّوات علي سابقيهِم من الجاهلييّن ...»؛ [29] شعرايي چون كعب بن زبير، خنساء، حُطيئه، نابغة جَعدي، عمرو بن معديكرب، حسّان بن ثابت (همه از مُخَضْرَمين)، عُمر بن ابي ربيعه، اخطل، فرزدق، جَرير، كُثيّر و ذوالرُّمّه (همه از اسلامييّن).
با تعاريف امروزين هنر، هنرمند قرآن سامري است و راز هنر را هم از زبان او مي شنويم: قالَ بَصُرْتُ بما لم يبصُروا به ؛[30] اگر اين نگاه متفاوت بخواهد وارد ساحت دين شود، به واديهايي چون تفسير به رأي کشیده خواهد شد؛ اسلام چقدر دست هنرمند را باز گذاشته است؟
موسوی گرمارودی: من در كتاب خود با نام جوشش وكوشش در شعر (که در انتشارات هِرمِس زير چاپ است) به وجهي مستوفي به اين مبحث (= هنر از ديدگاه آيين ما) پرداخته ام . در اينجا بخش كوتاهي از آن مبحث را نقل مي كنم:
انسان تنها موجودي است كه برمي گزيند. جماد و نبات و حتّي حيوان، محكوم به تابعيّت از سنّت الهي و محصور در قانونمندي ِحاكم بر هستي اند و نمي توانند پا از گليمي كه خلقت براي آنان بافته است، بيرون بگذارند. گرچه از آنچه هستند نيز فروتر نمي غلتند؛ امّا آدمي ـ كه مي تواند خداگون شود ـ گاهي از جماد و نبات و حيوانِ محصور و مجبور نيز، پايين تر مي رود و فروتر مي ايستد: اولئكَ كَالانعامِ بَلْ هُم اَضَلّ ؛[31] آنان چون چارپايانند؛ بلكه گمراه ترند .
بنابراين، اختيار در جريانِ (= پروسة) حيات انسان، ابزارِ «دگرگوني » اوست؛ امّا اين دگرگوني، هنگامي در جهت خداگون شدن و تکامل و تعالي او خواهد بود که آن سوي سکّة اختيار را نيز که «مسئوليت» و «تعهّد» است، بپذيرد. آدمي از ديد اسلام، از آغاز آفرينش، تن به تعهّد سپرده و با خدا پيمان بسته است که دل به اهريمن نسپارد: اَلَم اَعْهَد الَيْكُم يا بني آدَمَ اَلاّ تعبدوا الشّيطان...وَ اَن اعْبُدوني ؛[32] آيا با شما پيمان نبسته بودم كه دل به اهريمن نسپاريد...و مرا بپرستيد؟ .
اهريمن، خودِ تو را در برابر خداي تو مي‌نهد و تعهّد تو، نفي خودمحوري و جايگزين کردن خدا به جاي خويشتن است. از آنجا که هنر تنها در آدمي بروز مي‌يابد، بنابراين ناگزير از تجلّيات ساحَتِ دوم انسان يعني اختيار اوست؛ به تعبير ديگر چون هنر زيبا و زيبايي از مقولة «كيف» است، مي توان گفت: «هنر، کيفيت بروز اختيار آدمي است»؛ و چون گفتيم که اختيار، در انسان ِ«شاكر»، از مسئوليت تفکيک‌ناپذير است، پس هنرمند واقعي، مسئول هم هست.
هريک از گونه‌هاي هنر که آدمي را در جهت خداگون شدن ياوري کند، يا به تعبير قرآني «لِله» يا «في‌الله» باشد، پسنديده است. آن هيچ گاه و به خاطر هيچ آرماني، موضع الوهي بشر را قرباني نمي‌کند. به همين خاطر مي‌توان قاطع گفت که در قرآن، چيزي به نام «هنر براي هنر» وجود ندارد؛ امّا اين توسّع را دارد كه «هنر براي هنر» را نيز كه نشانة خلّاقيّت و در خدمت اذواق «خلايق» است ـ اگر گناه آلود نباشد ـ رد نكند.
هنر در آيين ما، هنگامي پسنديده شمرده مي‌شود که به گونه‌اي در خدمت «خالق» يا «خلايق» باشد؛ وگرنه لغو و عبث محسوب مي‌گردد و انسان از آن منع شده است. در قرآن، کرامت آدمي به عنوان جانشين خدا در زمين، برتر از آن است که کار لغو و عبث انجام دهد. در عرصة همين جهان نیز هنر، نزديک ترين راه و بهترين دستماية انسان است براي آنکه به يکي از برجسته‌ترين و زيباترين جنبه‌هاي ذات الهي، يعني خلاقيت، نزديک شود.
در قرآن از چهار جنبة متمايز ذات الهي يعني: «اُلُوهيّت»، «مالکيّت»، «حاکميّت» و «خلاقيّت»؛ تنها در سه جنبة اول ـ به ترتيب باعورها، قارون‌ها و فرعون‌هاي تاريخ ـ شرک ورزيده‌اند؛ اما نه در قرآن و نه در هيچ کتاب آسماني ديگر، هيچ مشرکي، مدّعي شرکت در خلاقيت خداوند نشده است؛ زيرا از يک سو خلاقيت به معني اخص، جز از خدا برنمي‌آيد و از سوي ديگر، خلاقيت به معني اعم نیز در انحصار کسي نيست و همة انسانها از اين نعمت سهمي دارند.
اما آدمي به کوتاهيِ اين جهان نيست؛ يعني اگرچه به حکم مخلوق بودن ازلي نيست، اما ابدي مي‌تواند بود. فطرت او براي خداگون شدن مفطور شده است. اگر «اختيار» را «ساحتِ الهي انسان» و تنها وسيلة تعالي يعني خداگون شدن او بتوان دانست و هنر را ـ چنانکه گفتيم ـ کيفيت بروز آن، پس در کوتاهترين بيان مي‌توان گفت: «در تعاليم الهي، هنر نيز از وسايلي است که فطرت آدمي با آن تعالي مي‌يابد».
مي گويم «تعالي» و نه «تكامل »؛ زيرا در اين ديدگاه، فطرت آدمي، به خوديِ خود، كامل است (= كُلُّ مولودٍ يولَدُ عَلَي الْفِطرَة)؛ زيرا ذات آن الوهي است.
پس تكامل تنها در علم و مكتسبات آدمي، معنا و مفهوم دارد؛ به عبارت ديگر، هابيل در ابتداي خلقت و يك انسان صالح در زمان ما، هردو در سعادت از يك درجه برخوردارند؛ با این تفاوت که انسانِ امروز، تنها در فنّ و دانش متكامل تر است.
راز اينكه در اسلام، قرآن( = هنر كلامي) معجزة جاويد است، از همين جاست؛ زيرا توانايي «گفتار» يا بيان، يا همان «تفسير خويشتن»، يا روايت كردن خويش، مانند فطرت در همة انسانها برابر است.[33] به همين روي، خداوند براي آخرين دين، معجزه اي برگُزيده است كه داراي «تعالي» است ـ نه «تكامل» ـ و آن را در بلندترين قلّه فرا آورده است كه هيچ نيروي بشري را به آن دسترس نيست. قرآن بارها به اين عجز و آن اعجاز تصريح مي كند و با تحدّي مي گويد:
قُلْ لَئن اجْتَمَعَتِ الاِنسُ و الجنُّ علَي اَنْ يَاتوا بِمِثْلِ هذا الْقُرْآنِ لا يَاتونَ بِمِثْلِهِ وَلَوْ كانَ بَعْضُهُم لِبَعْضٍ ظَهيرا ؛[34]
بگو اگر آدميان و پريان فراهم آيند تا مانند اين قرآن آورند، هرچند يكديگر را پشتیباني كنند، مانند آن نمي توانند آورد.
در جايي ديگر، حلقة اين تحدّي را تنگ تر مي كند و مي گويد:
قُلْ فاْتوا بِسورَهٍ مِثْلِهِ وَادْعوا مَنِ اسْتَطَعْتُم مِنْ دونِ الله اِنْ كُنْتُم صادقين ؛[35]
بگو اگر راست مي گوييد سورهاي مانند آن بياوريد و هركس را (هم) می توانید، در برابر خداوند (به كمك) فرا خوانيد.
اين تحدّي ، شامل قلّه هاي كوتاهتر مانند تَبّتْ يدا (= سورة مَسَد) هم مي شود تا چه رسد به آية يا ارض ُ ابْلَعي در سورة هود كه از آن به مراتب سرفراز تر است:
در بيان و در معاني كي بود يكسان سخـن گرچه گوينده بُوَد چون جاحظ[36] و چون اصمعي[37]
در كلام خالق بي چون كه وحي مُنْزَل است كـي بُـوَد «تَبّـَتْ يَـدا» مانندِ «يا ارضُ ابْلَعـي»[38]
***
بي گمان، آنچه من با تكيه بر تحدّي هاي قرآن گفتم، استحساني از سوي من است كه مثل نردباني از ني بوريا كه بر صخرة كوهساري تكيه دهند، نه از صلابت صخره مي كاهد و نه بر توان و استواري نردبان مي افزايد. بحث غير استحساني و جدّي از اعجاز قرآن، مجالی دیگر می طلبد.
آيا ثواب هاي اخروي در مدح ائمه شامل همة انواع مدح مي شود يا فقط مدايح مأثور را دربرمی گیرد؟
موسوی گرمارودی: اگر مدح ائمه به غلو نزديك نشود، ان شاء الله اجر اخروي خواهد داشت.
برخورد ائمه با غلو چگونه بوده است؟
موسوی گرمارودی: ائمه برخورد شدیدی با غلو داشتند؛ زيرا محوری ترین گزارة اسلام «توحید» است و ما ائمه را از آن نظر دوست مي داريم كه ما را با توحيد و وحدانيت ذات اقدس الهي آشنا فرموده اند .
هر سخني كه در آن كمترين خدشه اي به وحدانيّت خداوند وارد شود، از نظر ائمه مردود است. اين مراتب را هم ما از خود آنان آموخته ايم، نه از وهّابيان كه از اين كلمة حق، مراد باطل مي كنند. اين بحث را هم بهتر است با كساني كه در علم كلام شيعي صاحب نظرند مطرح کنید؛ مانند حضرت آيلآالله العظمي سبحاني.
آيا ائمه شعر مي سروده اند و صحّت انتساب برخي اشعار به آنان در چه حد است؟
موسوی گرمارودی: قطعاً ائمّه گاهي شعر مي سروده اند؛ امّا بايد موارد موثّق را از منسوبات و موارد غير موثّق تشخيص داد. خوشبختانه كتاب هايي نشر يافته اند كه همة اشعار قطعي و منسوب، به تفكيك در آنها ذكر شده اند؛ مثلاً کتابی در ايران چاپ شده است با نام الدّرّ الثمين أو ديوان المعصومين؛ به تحقيق محمد علي مدرّس تبريزي خياباني و زير نظر حضرت آيةالله العظمي سبحاني. این کتاب به سال 1383ش و به همت موسسة امام صادق(علیه السلام) در قم منتشر گردید. اثری ديگر نیز ديوان اهل البيت نام دارد؛ این کتاب که توسط شيخ علي حيدر المؤيَّد در 600 صفحه تحقيق و جمع آوري شده، به سال 1422ق در لبنان (انتشارات دارالعلوم) منتشر گردید.
اينك چند نمونه از اشعار موثّق:
ـ شعر حضرت سيّد الشهداء(علیه السلام):
لَم یَخبِ الان مَن رَجاکَ وَ محَرََّکَ مِن دون بابکَ الحَلقَه
یعنی: کسی که به تو امید بست و آنکه حلقۀ در خانه‏ات را کوبید، ناامید نشد.
این يك بيت از شعر کسی است که در مدینه، به دَر خانۀ حضرت امام حسین(علیه السلام) رفته و چیزی طلبیده بود؛ امام نیز چند هزار دینار را از لای در ـ طوری که تنها دست مبارکشان پیدا بودـ به او دادند و فرمودند: آن قدر کم است که شرم دارم خود بیرون آیم. سپس بر همان وزن و قافيه در پاسخ اشعار آن مرد شعري سرودند كه بيت اول آن اين است:
خُذها و إنّي إليـك معتـذر واعـلـم بـأنّـي عليـك ذو شفقـه
يعني: اين (پول) را بگير و عذرم را بپذير و بدان كه (رفيق) شفيق توام
و آن مرد با گریه گفته بوده است که چنین دست بخشنده‏ای چگونه زیر خاک خواهد رفت؟! کنایه از اینکه بخشندگان هماره زنده‏اند.[39]
ـ شعر حضرت امام باقر(علیه السلام) :
روزي كميت بن زياد اسدي شاعر اهل بيت به ديدار حضرت باقر(علیه السلام) مشرّف مي شود. حضرت از سرِ دلتنگي و تنهايي اين بيت را مي سرايند:
ذهب الّذين يُعـاشُ فـي أكنافِهِـم لَـمْ يـَبـق إِلا شامـتٌ أو حـاسدٌ
يعني: آنانكه در ساية آنان زندگي برقرار مي شد، از ميان رفته اند؛ وجز مشتي ملامت گر يا حسود، برجاي نمانده اند.
كميت بي درنگ سرود:
و بقي علي ظَهـر البسيـطـهِ واحـدٌ وهـوالمُـرادُ و أنـتَ ذاكَ الواحدُ
یعنی: و بر روي زمين يك تن مانده است وتنها او مراد است و آن يك تن، تويي.[40]
ـ شعر حضرت امام علي بن موسي الرّضا(علیه السلام):
دعبل خزاعي (شاعر) قصيدهاي غرّاء در مدح امام رضا(علیه السلام) سرود و در مرو خدمت آن امام همام رسيد و براي ايشان قرائت كرد.
... ابن بابویهe روایت کرده که چون دعبل به این بيت رسید:
وَ قَبْرٌ بِبَـغْدَادَ لِنـَفْسٍ زَكِـيَّهٍ تَضَمّـَنَهَا الـرَّحْمَـنُ فِي الْغُـرُفَاتِ‏
يعني: آن قبری که در بغداد متعلق به جان پاک ـ حضرت موسی بن جعفر(علیه السلام) ـ است و خداوند رحمان او را در غرفه های بهشت با رحمت خود فراگرفته است.
امام رضا(علیه السلام) فرمود: آیا می خواهی به این قسمت دو بیت اضافه کنم که قصیدة تو کامل شود؟ دعبل عرض کرد: آری یابن رسول الله! حضرت فرمود:
وَ قَبْرٌ بِطُوسَ يَا لَهَا مِنْ مُصِيبَهٍ أَلَـحّـَتْ عَلَـى الْأَحْشَاءِ بِالزَّفَـرَاتِ‏
یعنی: و قبری دیگر در طوس که بزرگی مصیبت آن، همواره آتش اندوه را در جگرها شعله ور می سازد.
إِلَى الْحَشْرِ حَتَّى يَبْعَثَ اللهُ قَائِماً يُـفَـرِّجُ عَنَّـا الْغَمَّ وَ الْكُـرُبـَاتِ‏
یعنی: آن اندوه همچنان باقی است تا آنکه خداوند قائمی را برانگیزد و او اندوه و رنج ها را از ما [اهل بیت] برطرف نماید.
دعبل گفت: یابن رسول الله! این قبر کیست؟ فرمود: «قبر من است و روزگاری خواهد رسید که شهر طوس محلّ رفت و آمد شیعیان و زائرانم خواهد گردید. آگاه باشید هرکه در شهر طوس و غربت من مرا زیارت کند، با من باشد در روز قیامت؛ در درجة من و گناهانش آمرزیده شود...».[41]
آيا باوركردني است كه حضرت عبّاس(علیه السلام) پس از مدّتها تشنگي، درحال جنگ و در حالي كه نگران رساندن آب به خيام هستند رجزشان شعري باشد كه در دم سروده شده است؟ اين زبان آوري در ديگران هم مثالي دارد؟
موسوی گرمارودی: مولوي مي گويد:
كار پاكان را قياس از خود مگيـر گرچه مانَد در نبشتن شير و شير[42]
با آنكه حساب اين خاندان با آن قدرت روحي سترگي كه داشته اند، قابل قياس با كسان ديگر نيست؛ امّا حتي در ميان مردم عادي هم افرادي با تواناييهايي چشم گير مي توان سراغ كرد؛ در تاريخ طبري آمده است كه حكيم بن جَبَله العبدي از ياران حضرت علي(علیه السلام)، اندكي قبل از شروع جنگ جمل در بصره با سپاه طلحه و زبير مي جنگيد که دشمن يك پاي او را از ران قطع كرد. حكيم بن جَبَله العبدي پاي قطع شدة خود را برداشت و به دشمن ـ كه گمان مي برد او ديگر خطري ندارد و نزديك شده بود ـ كوفت و او را به زمين افكند و بي درنگ او را با شمشير كشت و به جنازة او تكيه داد و اين رجز را خطاب به پاي خود خواند:
يا فَخْذُ لن تراعي انَّ مــعــي ذراعــي
یعنی: اي پا ! مهراس؛ زيرا هنوز بازويم را با خود دارم.
سپس به كمك يكي از يارانش كه به نزد او شتافته بود، از زمين برخاست و شروع به سخن گفتن با دشمن كرد. عين عبارت طبري اين است: «فتكلّم يومئذ و انّه لقائم علي رِجْلٍ»؛[43] يعني: او آن روز سخن سركرد درحاليكه تنها بر روي يك پا ايستاده بود!
در مغازي مسلمانان امثال حكيم بن جَبَله العبدي فراوان به چشم مي خورد؛ تا چه رسد به حضرت ابوالفضل(علیه السلام) كه سالها در جنگهایي چون جمل، صفين و نهروان در ركاب پدر با دليري جنگيده و از القاب مشهور او حامي الظّعينه است. ظعينه يعني زنِ پردگي و زني كه در كجاوه است. در عربي مثلي است كه مي گويند: «احمي مِن ربيعة بن مُكَدِّم». زمخشري در كتاب مقامات، ذيل مقامه ايّام العرب (ص32)[44] داستان وي را ـ كه سبب اين ضرب المثل شده ـ آورده است. او گروهي از زنان را سوار بر شتراني به جايي مي بُرد؛ در راه عدّه اي براي تصاحب آن زنان حمله آوردند و او كه بر روي زين اسب خود تير خورده بود، نيزه اي را به زمين فرو برد و پشت به آن داد و شتران را راه انداخت و به زنان گفت سريعاً به سوي مقصد برانند و خود روبه روي دشمن ايستاد تا مُرد. زنان كاملاً نجات يافتند. دشمن تا مدتي نمي دانست كه او مرده است و بعدها او را حامي الظُعُن، يعني پشتيبان زنان عفيف و پرده نشين ناميدند و ضرب المثل ذکرشده رایج شد. حضرت ابوالفضل(علیه السلام) نيز ظاهراً به دليل آنكه از مدينه تا كربلا پشتيبان حرم امام(علیه السلام)، خاصّه خواهر بزرگوار خود حضرت زينب بود، اورا حامي الظّعينه لقب داده اند. از چنين مرد مردستاني آيا بعيد است كه پس از قطع دست، رجز بخواند!
آيا هدف دين دل است يا مغز؟ پيام دين «حُب» است يا منطق؟
موسوی گرمارودی: از دورترين روزگاران دو جريان اصلي و بزرگ، در حوزة باورداشت و انديشگي بشر، جدا از هم راه مي پيموده اند: يکي مذهب و ديگري فلسفه. در مذهب، كار برخي از بزرگان ديني مسيحي در قرون وسطا به جايي رسيد كه می گفتند: «ايمان قبل از فهميدن»؛[45] یعنی هر چيز را بدون آنکه هيچ بداني يا بي انديشي، باور کن. در واقع اينها مي‌خواستند آدمي براي رسيدن به آب حيات سعادت، چشم فروپوشد و گوش فرا بندد و دست در دست قدّيسان، کورمال کورمال از دهليزهاي تاريك باورداشت هايي گنگ، بگذرد.
در فلسفه امّا فيلسوف، مي‌کوشيد که در کورسوي چراغ انديشة مجرّد و خردِ محض، از نُه تويِ کائنات سردربياورد و به قول «بارْکْلي» (تقريباً هم صدا با غزالي خودمان): «...فيلسوف نخست خود گرد و خاک راه مي‌اندازد، سپس بر آن است كه از ميان اين غبار، راه را از چاه فراجويد و شكوه دارد که پيش پاي خود را نمي‌بيند». [46] حافظ در کوتاهترين کلمات به اين هردو ـ در هردو سو ـ اشاره مي‌کند:
يکي از عقل مي‌لافد، يکي طامات مي‌بافد بيا کاين داوري‌ها را، به پيش داور اندازيم
اسلام، سنتز تقابل اين دو جريان است؛ هم عقل را مخاطب قرار مي‌دهد و هم قلب را.
«فلسفه» کلمه ای مرکّب و يوناني است به معناي دوست داشتن دانش. در قرآن، «حکمت» به کار رفته است؛ از ريشة حُکم؛ به معني داوري. گويي کارِ حکيم در تحرّيِ حقيقت، نوعي داوري در محکمة انديشه است بين انتخاب خرد و ايصال فؤاد. اکنون به هوشمندي حافظ درود بفرستيم که به پيروي از فرهنگ قرآني خود، بين آن دو دستة «خِرَدْ لاف» و «طاماتْ ‌باف»، بر «داوري» تکيه مي‌کند و مي‌گويد: بيا کاین داوري‌ها را به پيش داور اندازيم.[47]
اگرچه «...لفظ حكمت، ترجمة فلسفه است و در قرآن هم استعمال شده و معني عام دارد و اختصاص دادنِ آن به يك قسم از حكم اسلامي، صحيح به نظر نمي رسد...»،[48] امّا از آنجا كه در فرهنگ ما متداول شده است كه اين دو كلمه را به جاي هم به كار مي برند، مي توان تسامحاً گفت كه حكمت برابر با فلسفه است. نيز به همين اعتبار می توان گفت كه نزديكترين معنا از ترجمة فلسفه در قرآن، حكمت است.[49] به گمان من، منظور قرآن از فلسفه، تلاش هاي انديشة مجرّد نيست؛ قرآن، وحي (= الكتاب) و فلسفه (= الحکمه) را با هم و در کنار هم جمع کرده است:
هوالّذي بَعَثَ في الاُمّيينَ رَسولاً مِنهُم يَتْلوا عَلَيْهِمْ آياتِهِ وَ يُعَلِّمُهُمُ الکتابَ وَ الحِکْمَهَ ؛[50]
اوست كه در ميان نانويسندگان (= امّتهاي بي فرهنگ پيشين)، پيامبري از خود ايشان برانگيخت كه آياتش را بر آنان مي خوانَد و آنها را پاكيزه مي گردانَد و به آنان كتاب و حكمت مي آموزد.
پس خدا رسولان را برانگيخت تا به مردم، هم ايمان و هم حکمت را ـ با هم ـ بياموزند؛ اما چنانکه در بخشي از تاريخ بشري مي‌بينيم نه تنها جريان مذهب و فلسفه از هم جدا مي‌شوند؛ بلکه هر يک، از ظرفيّتِ اُلوهي خود نيز خالي مي‌گردد؛ يعني در فلسفه، حقيقت، قربانيِ «اعتبارات» و در مذهب، اطاعتِ کورکورانه، جانشين «ايمان» مي‌شود. قرآن آمده است تا به بشر بگويد: قدم زين هر دو بيرون نِهْ؛ نه اينجا باش، نه آنجا. پيام دين هم دل است و هم عقل.
چرا در قرآن جايگاه تدبّر نیز قلب است؟
موسوی گرمارودی: در آیة چهلم سورة ابراهيم آمده است: وما أرسلنا مِن رسولٍ إلا بلسان قومه ؛ هيچ پيامبري را جز به زبان قومش نفرستاديم
زبان آيينة فرهنگ هر قوم است. در زبان و فرهنگ عربِ روزگار نزول قرآن، دل، مركز احساس و تدبر (توأمان) بوده است. در زبان ادبي و شعر ما تا امروز نیز همين است. آيا شاعر معاصر، روانشاد عماد خراساني كه مي گويد:
اي دل بلا، اي دل بلا، اي دل بلايي اي دل سزاواري كه دائم مبتلايي
نمي دانسته كه کار دل (قلب) خونرسانی به مغز است؟!
در پایان اگر نکته ای را ناگفته می دانید، به عنوان تتمه ذکر بفرمایید.
موسوی گرمارودی: فعلاً نکتة مهمی به ذهنم خطور نمی کند. موفق باشید.
باز هم مراتب سپاس خود را از استاد ارجمند دکتر سید علی موسوی گرمارودی اعلام می داریم؛ توفیقشان مستدام باد!

 

پی نوشت ها :
[1]*. دکترای زبان و ادبیات فارسی، شاعر و نویسنده و استاد بازنشسته ی دانشگاه
**. دانشجوی دکترای زبان و ادبیات فارسی، پژوهشگر
[2]. ر.ک: سید رضی، نهج البلاغة، 723، كلمه قصار شماره 434.
[3]. «ضلّیل» در لغت به معنی «بسیار گمراه» است. پرویز اتابكی در فرهنگ جامع كاربردی فرزان می نویسد: لقب «المَلِكُ الضِلّیل» را به امرؤالقیس از آن رو داده اند كه وی بین قبایل بسیار به دنبال قاتل پدر خود می گشت و مفهوم «گم گشته جوی» (=جوینده گم گشته) را از كلمه «ضِلّیل» اراده كرده اند (ر.ک: اتابکی، فرهنگ جامع كاربردی فرزان، ذیل «ضلّیل»).
[4]. «امرؤالقیس» را از شعرای طبقه اول جاهلی، بلكه بزرگترین شاعر جاهلی دانسته اند . چكامه معلّقه او (به مناسبت آویختن از دیواركعبه) در میان معلّقات سبع (یا عشر)، برترین است. ترجانی زاده در مورد او می نویسد: «...پدرش حجر كندی بر قبیله بنی اسد در سرزمین نجد، حكومت داشته است. امرؤالقیس عمر خود را در خوشگذرانی و عیّاشی و بدمستی و سرودن غزلیّات عشق بازی گذرانده، از این رو از طرف پدرش رانده شده ....پس از كشته شدن پدرش... درصدد خونخواهی و پس گرفتن حكومت ...برآمده و جنگهایی به راه انداخته، ولی عاقبت شكست خورده و از دست منذربن ماء السماء گریخته و به یوستیانوس در روم (شرقی) پناه برده و پس از مدّتی در آنكارا به مرض آبله مرده است...» (ر.ك: احمد تُرجانی زاده، معلّقات سبع، 15). همچنین برای مطالعه احوال و شعر او ر.ک: زوزنی، شرح المعلّقات السبع، 7 و الشنقیطی، شرح المعلّقات العشر و اخبار شعرائها، 13.
[5]. 24 بیت از 54 بیت این قصیده را در الغدیر/316 و317 مطالعه فرمایید.
[6]. مجلسی، بحارالأنوار، 47/328 و 329.
[7]. نوری، مستدرک الوسائل، 10/393.
[8]. علامه امینی نیز در الغدیر روایتی با اسناد آن نقل می كند كه همین قصیده سیّد حِمْیَری در محضر مبارك حضرت امام صادق(علیه السلام) قرائت شد و ایشان فرمودند: «خدای او را رحمت کند». كسی از حاضران عرض كرد: یابن رسول الله! من دیده ام كه شراب می نوشید. حضرت فرمودند: «خدایش رحمت كند! برای خداوند بخشیدن گناهان دوستدار و مادح ما، بزرگ نیست» (امینی، الغدیر،2/318).
[9]. «نواس» به معنی لرزش و جنبش است و این لقب را بدان سبب به وی نسبت داده اند که گیسوانش بلند بود و بر شانه هایش می لرزید.
[10]. عمر فروخ، ابو نواس شاعر هارون الرشید و محمّد الامین، 28.
[11]. برای دانستن بیشتر درباره او ر.ک: دائرة المعارف بزرگ اسلامی، 6/341؛ دانشنامه دانش گستر، 1/773؛ تهامی، فرهنگ اعلام تاریخ اسلام، 1/401؛ عمر فروخ، ابو نواس شاعر هارون الرشید و محمّد الامین، 28.
[12]. وفیات الاعیان، 3/270؛ نیز ر.ک: ابن شهر آشوب، مناقب آل ابی طالب، 3/454.
[13]. دائرة المعارف بزرگ اسلامی، ج6، ذیل «ابو نواس».
[14]. دیوان امرؤالقیس ، تصحیح وشرح عبد الرحمن المصطاوی، دارالمعرفة، بیروت، 2008 میلادی، ص 140
[15]. سید رضی، نهج البلاغه، ترجمه سید جعفر شهیدی، 584.
[16]. ابن قولویه، کامل الزیارات، 208 ـ 211.
[17]. كامل الزیارات، ابن قولویه ، چاپ مؤسسه النشر الفقاهه ، قم ، 1417 هجری قمری ، ص208
[18]. همان ،ص209
[19]. اصفهانی، الاغانی، 196و 197؛ حمیری، دیوان، 125.
[20]. این كتاب با تصحیح و تعلیقات عالمانه مرحوم علامه محدّث ارموی، در سال 1358 و در سلسله انتشارات انجمن آثار ملّی (انجمن مفاخر كنونی) به چاپ رسیده است.
[21]. رزمجو، قلمرو ادبیات حماسی ایران، 249.
[22]. چهار نسخه خطی از آن در کتابخانه مجلس موجود است؛ با شماره های 5727 و 9035 و13907 و 15885؛ نیز ر.ك: منزوی، فهرست واره کتابهای فارسی، 3/1626 ـ 1630
[23]. منزوی، همان.
[24]. « ...به روزگار شاه سلیمان(1077ـ 1105) می زیسته و در 1124 زنده بوده است...»؛ ر.ك: منزوی، همان. نسخه خطی خوانا و تاریخ دارآن با نام جذبه حیدری (حدود 3000 بیت در116ورق) به شماره 7998 درکتابخانه مجلس موجود است.
[25]. رزمجو، قلمرو ادبیات حماسی ایران، 261.
[26]. چاپ 1275ق (155سال پیش) در بمبئی؛ چاپ منقّح و مصحّح آن از دکتر یحیی طالبیان و دکتر محمود مدبّری است؛ چاپ دوم در دانشگاه شهید باهنر کرمان، 1383ش در دو مجلّد.
[27]. رزمجو، قلمرو ادبیات حماسی ایران، 229.
[28]. نسخه خطی آن در کتابخانه مجلس (با شماره 226585 به قطع رحلی) در دسترس است. احمد منزوی در فهرست واره کتاب های فارسی (3/1626 ـ 1630) یک حمله احمدی، سه حمله حسینی، یک حمله مختاری و شانزده حمله حیدری را معرفی كرده است.
[29]. اسکندری و عنانی، الوسیط( فی الادب العربی و تاریخه)، 150.
[30]. (سامری) گفت : من چیزی دیدم كه دیگران آن را ندیدند (طه/96).
[31]. اعراف/179.
[32]. یس/60 و 61.
[33]. دكتر غلامحسین ابراهیمی دینانی: «...تنها انسان می تواند خودش را روایت كند؛ چون انسان تنها موجودی است كه می تواند از خودش فاصله بگیرد؛ یعنی «سوژه»ای است كه خودش را به «اُبژه» تبدیل می كند؛ به خودش می نگرد و خودش را روایت می كند...» (ر.ك: ابراهیمی دینانی، «بزرگداشت مردمی ترین شاعر ایران (حافظ)»، روزنامه همشهری، سال نوزدهم، ش 5524.
[34]. اسراء/88.
[35]. یونس/38.
[36]. جاحظ (163 ـ 255ق): ابو عثمان عمرو بن بحر؛ امام ادب و متكلّم معتزلی؛ متولد و متوفّی در بصره؛ شهره به زشت رویی (جاحظ در لغت یعنی برآمده چشم). در اواخر عمر گرفتار فلج شد و سرانجام، دست های از كتاب ها روی سینه اش افتاد و خفه شد... 14 كتاب از 75 كتاب او چاپ شده اند (ر.ك: تهامی، فرهنگ اعلام اسلام، 1/779).
[37]. اصمعی (123ـ214ق): عبد الملك بن قُریب بن علیّ بن اصمع باهلی؛ از ائمّه لغت و شعر؛ معلّم امین و مأمون؛ متولد و متوفی در بصره (ر.ك: تهامی، همان، 1/504).
[38]. نقل است كه صُحبتِ لاری (وفات 1251ق؛ مردی محترم و از شعرای بزرگ خطّه فارس که اواخر عمر نابینا شد) در لار به مجلس بزرگی وارد شد؛ چون جای مناسبی در مجلس نبود، او را دور مجلس چرخاندند و در جایگاهی پایین نشاندند. شاعر كه به فراست در یافته بود، بالبداهه سرود:
چه شود گر نشیند اهل ادب زیر دست كسی كه بی ادب است
قـل هـوالله ببین كـه در قـرآن زیر تـبّـت یدا ابــی لهــب است
بخشی از گفتار بالا از جمله این دو بیت صحبت لاری را سالها پیش در مقدّمه گزینه ای از شعر خویش به نام دستچین آورده و یك جلد از آن را به روان شاد مهدی اخوان ثالث داده بودم... یك روز تلفنی گفت: این شعر را كه منسوب به صحبت لاری است من این چنین در حافظه دارم:
پیش و پس در زمانه نیست مناط روز روشن ز بعدِ تیره شب است
اوّل انـبـیا مـحـمّــد بـــود گـرچـه در رتبه از همه عقب است
قل هوالله كه بهترین سُوَر است بعـدِ تبّـت یدا ابی لهب است...
[39]. المؤید، دیوان اهل البیت، 401.
[40]. همان، 493.
[41]. تمام این روایت و شعر و ترجمه آن را از كتاب نجوای اندوه (ترجمه و شرح تائیه دعبل؛ اثر دکتر سید مرتضی موسوی گرمارودی؛ صص40 و 48) نقل کرده ام؛ مؤلف این کتاب نیز حدیث را از كتاب كمال الدین (تألیف ابن بابویه، تصحیح علی اكبر غفّاری، 372) نقل كرده است.
[42]. مولوی، مثنوی معنوی، دفتر اول، 16.
[43]. طبری، تاریخ طبری، 3/ 487 و 488.
[44]. همچنین ن.ک: ابن ابی الحدید، شرح نهج البلاغه، ابن ابی الحدید،342.
[45]. Cred ut intelligam.
[46]. بزرگمهر، فلسفه چیست، 11.
[47]. حافظ با آنكه بی گمان شافعی مذهب است و باید چون اغلبِ اهل سنّتِ شافعی مذهب، اهل حدیث و سنت گرا باشد، ولی اهل ِ رأی و استنباط است و مثلاً می گوید:
روی خوبت آیتی از حسن بر ما كشف كرد زان سبب جز لطف و خوبی نیست در تفسیر ما
كه علاوه بر ایهام هایی كه به تفسیر كشاف زمخشری دارد، خود را (ولو شاعرانه) اهل رأی می نمایاند. توضیح این که در میان برادران اهل تسنّن، عموماً (به ویژه در كشورهای عربی) سه مذهبِ حنبلی، مالكی و شافعی، اهل حدیث و سنّت گرا هستند و تنها، مذهبِ حنفی اهل رأی است که پایگاه اینان نیز بیشتر در آسیای میانه است.
برخی از تاریخ پژوهان معتقدند كه رازِ برافتادنِ شیعیان اسماعیلی فاطمی هم كه اهل تأویل و مباحث عقلانی بودند ـ با 245 سال حكومت در مصرـ همین بود كه اصولاً درمیان مردم كشورهای عربی زبان كه اغلب سنّت گرا و اهل حدیثند، مذهب اهل رأی و مباحث عقلی، جایی ندارد. هنوز در برخی از این كشورها، حتّی ترجمه قرآن را جایز نمی دانند! نخستین ترجمه كامل قرآن به فارسی، با فتوای علمای حنفی در دوره سامانیان در قرن چهارم، انجام یافت.
از این مقدّمه می خواهم این نتیجه را بگیرم كه میبدی و زمخشری (در قرن ششم) و حافظ (در قرن هشتم)، با آنكه هر سه شافعی اند و ظاهراً اهل رأی نیستند، در آثارشان سماحتِ اهل رأی به چشم می خورَد.
[48]. بزرگمهر، فلسفه چیست؟ ، 11.
[49]. گوشه ای از حكمت قرآنی حقیقی را باید در سوره مبارك لقمان و در نصایح او به فرزندش، مشاهده كرد.
[50]. جمعه/2.

 

فهرست منابع :
ابراهیمی دینانی، «بزرگداشت مردمی ترین شاعر ایران (حافظ)» ، روزنامه همشهری، سال نوزدهم، ش5524، 1390ش.
ابن ابی الحدید، شرح نهج البلاغه، تحقيق محمّد ابوالفضل ابراهيم، قاهره، دار احياء التّراث العربی، 1965م.
اتابکی، پرویز، فرهنگ جامع كاربردی فرزان، چاپ اول، تهران، بی نا، 1380ش.
اصفهانی، ابن فرج، الاغاني، چاپ سوم، بیروت، دار صادر، 2008م.
الاسکندری، شیخ احمد و شیخ مصطفی عنانی، الوسيط فی الادب العربی و تاريخه، چاپ نهم، مصر، مطبعة المعارف، 1931م.
الشنقیطی، احمد بن الأمین، شرح المعلّقات العشر و اخبار شعرائها، بیروت، دارالكتاب العربی، 1998م.
المؤید، علی حیدر، ديوان اهل البيت، بیروت، دارالعلوم لبنان، 1422ق.
امینی، محمدحسین، الغدير، چاپ دوم، قم، بی نا، 2004م.
بزرگمهر، منوچهر، فلسفه چيست؟ ، چاپ دوم، تهران، خوارزمی، بی تا. مولوی، جلال الدین، مثنوی معنوی، تصحيح نيكلسون، تهران، هرمس، 1382ش.
ترجانی زاده، احمد، معلّقات سبع، چاپ سوم، تهران، سروش، 1388ش.
حمیری، دیوان، تحقیق شاکر هادی شُکُر، لبنان، مكتبة الحيات، بی تا.
رزمجو، حسین، قلمرو ادبيات حماسی ايران، تهران، پژوهشگاه علوم انسانی و فرهنگی، 1381ش.
زوزنی، شرح المعلّقات السبع، تهران، مؤسسة الصادق، 1385ش.
سید رضی، نهج البلاغه، تحقيق و تصحيح استاد شيخ قيس بهجت العطّار، قم، بی نا، 1389ش.
طبری، تاریخ طبری، بیروت، مؤسسة الاعلمی، بی تا.
فَرّوخ، عمر، ابو نواس شاعر هارون الرشيد و محمّد الامين، بیروت، دار الکتاب العربی، 1988م.
منزوی، احمد، فهرست واره کتاب های فارسی، تهران، انجمن آثار و مفاخر فرهنگی، 1376ش.