دوشنبه, 29 خرداد 1396 ساعت 11:53
خواندن 972 دفعه

امامت امیرالمومنین علیه السلام - على ربّانى گلپايگانى

امام على بن ابوطالب (عليه السلام) روز جمعه سيزدهم ماه رجب ، سى سال پس از عام الفيل و بيست و سه سال قبل از هجرت در مكه و در داخل كعبه معظمه به دنيا آمد. پدرش ابوطالب فرزند عبدالمطلب و مادرش فاطمه دختر اسد بود. ابوالحسن ، ابوالحسنين ، ابوالسبطين ، ابوالريحانتين و ابوتراب ، كنيه هاى وى و اميرالمؤمنين ، المرتضى ، يعسوب الدين ، قسيم الجنة والنار ، سيدالعرب ، الصديق الأكبر ، الوصى ، الفارق و الانزع البطين برخى از القاب مشهور وى مى باشد.

على (عليه السلام از كودكى زير نظر پيامبر (صلى الله عليه وآله وسلم) تربيت شد و راه و روش رشد و كمال را از او آموخت و آن گاه كه رسول گرامى (صلى الله عليه وآله وسلم) به پيامبرى برگزيده شد ، نخستين فرد از مردان بود كه به او ايمان آورد. وى به پيامبر (صلى الله عليه وآله وسلم) ارادت و انقياد كامل داشت و سرباز فداكارى بود كه هرگاه خطرى اسلام را تهديد مى كرد ، به دفاع از آن برمى خاست ، در شعب ابى طالب و در سفر پيامبر به طائف رسول خدا (صلى الله عليه وآله وسلم) را همراهى و يارى كرد و در شب هجرت در بستر او خوابيد ، تا به پيامبر (صلى الله عليه وآله وسلم) گزندى نرسد و آيه 207بقره در شأن او نازل شد. آن گاه كه پيامبر (صلى الله عليه وآله وسلم) به مدينه رسيد به حضرت على (عليه السلام دستور داد تا امانت هاى مردم مكه را ، كه به پيامبر سپرده بودند ، به آنان بازگرداند ، و همراه با مسلمانانى كه در مكه باقى مانده بودند ، به مدينه هجرت نمايد. او پس از سه روز مكه را به قصد مدينه ترك كرد و پس از چند روز در قبا به پيامبر پيوست.
در مدينه در جنگ هاى سختى چون بدر ، احد ، احزاب و خيبر با شجاعت و فداكارى تمام پيامبر را يارى و دشمنان اسلام را سركوب و مأيوس كرد ، در سال نهم هجرى از سوى پيامبر (صلى الله عليه وآله وسلم) مأموريت يافت تا آيات اول سوره برائت را در مكه بر مشركان فرا خواند. اين مأموريت قبلاً به ابوبكر سپرده شده بود ، ولى مطابق فرمان خداوند على (عليه السلام) براى انجام اين مأموريت برگزيده شد. وى در ذى الحليفه (مسجد شجره) آيات را از ابوبكر گرفت و در مكه بر مشركان فرو خواند. پيامبر (صلى الله عليه وآله وسلم در سال دهم هجرى على (عليه السلام) را به يمن فرستاد تا مردم را به آيين اسلام دعوت كند. اين مأموريت پس از آن بود كه خالد بن وليد و جمعى از مسلمانان را براى اين هدف به يمن فرستاده بود و آنان شش ماه در آنجا اقامت گزيده بودند ، اما به توفيقى در اين باره دست نيافته بودند. على (عليه السلام) در مأموريت خود كامياب شد و همه قبيله همدان آيين اسلام را پذيرفتند. پيامبر (صلى الله عليه وآله وسلم) با مسلمانان براى انجام مناسك حج (حجة الوداع) رهسپار مكه گرديد و على (عليه السلام) نيز به دستور پيامبر از يمن به مكه رفت و در مراسم شكوهمند حج شركت كرد و پس از انجام مناسك حج به هنگام بازگشت در سرزمين جحفه و در كنار غدير خم در جمع انبوه مسلمانان على(عليه السلام) را به جانشينى خود منصوب كرد.
پس از مدت كوتاهى از اين جريان ، پيامبر (صلى الله عليه وآله وسلم در حالى كه سرش بر دامان على (عليه السلام) بود ، به ملكوت اعلى پيوست و بدين ترتيب فصل جديدى در زندگى على (عليه السلام) گشوده شد. با ماجراى سقيفه ، رهبرى امت اسلامى كه حق او بود از وى باز ستانده شد و اين جريان تا 25سال ادامه يافت. رعايت مصلحت اسلام و مسلمانان مانع آن شد كه امام (عليه السلام) براى اعمال حق خود به عمل قهرآميز توسل جويد ، اما در موارد مناسب حقيقت را آشكار مى ساخت و در حدّ ضرورت با خلفا همكارى مى كرد. با كشته شدن عثمان به دست عده اى از مسلمانان ، مردم با حضرت على (عليه السلام) بيعت كردند و بدين ترتيب شرايط براى اعمال حق امامت او فراهم گرديد ، اما طولى نكشيد كه عده اى پيمان شكستند و آتش جنگ جمل را برافروختند. معاويه و هوادارانش جبهه قاسطين را در برابر امام گشودند و جنگ صفين را پديد آوردند كه در جريان آن با نقشه شيطنت آميز عمرو بن عاص و معاويه از يك سو و ساده لوحى و سطحى نگرى گروهى از سپاه امام (عليه السلام) از سوى ديگر ، ماجراى تلخ حكميت پديد آمد و به ظهور خوارج و جنگ نهروان انجاميد. سرانجام در سحرگاه شب نوزدهم ماه رمضان سال 40هجرى هنگامى كه امام (عليه السلام) در حال نماز بود ابن ملجم مرادى با شمشير زهرآلود فرق مبارك پيشواى بزرگ فضيلت و عدالت را نشانه گرفت و در پى آن در شب 21 همان ماه به شهادت رسيد.
به اعتقاد شيعه ، على بن ابى طالب (عليه السلام) جانشين بلافصل پيامبر گرامى (صلى الله عليه وآله وسلم و نخستين امام امت اسلامى پس از رسول خدا (صلى الله عليه وآله وسلم) است. اهل سنت و ديگر مذاهب غير شيعى على (عليه السلام) را چهارمين خليفه پيامبر (صلى الله عليه وآله وسلم) مى دانند. متكلمان شيعه از طريق عقل و نقل بر اثبات عقيده خود استدلال كرده اند ، كه به نقل و تبيين برخى از مهم ترين آنها بسنده مى كنيم:
 

1. عصمت وامامت على (عليه السلام)
يكى از دلايل شيعه بر امامت على (عليه السلام) اين است كه امام بايد معصوم باشد ( عصمت امام و اغراض امامت) كسانى كه غير از على (عليه السلام) ـ مدعى امامت بودند يا ديگران مدعى امامت آنان بودند (ابوبكر و عباس و سعد بن عباده) معصوم نبودند زيرا قبل از اسلام ، بت پرست و مشرك بودند ، و پس از اسلام آوردن نيز كسى مدعى اين كه از مقام عصمت علمى و عملى برخوردار باشند ، نبوده است. بنابراين ، در ميان اصحاب پيامبر (صلى الله عليه وآله وسلم) ، غير از على (عليه السلام) كسى از ويژگى عصمت برخوردار نبوده است. بر اين اساس امامت او اثبات مى گردد. عصمت آن حضرت يكى از اين طريق اثبات مى شود كه اگر او هم داراى مقام عصمت نباشد ، هيچ كس در امت اسلامى شايستگى امامت را نخواهد داشت ، با اين كه وجود امام واجب است ، در اين فرض لازم مى آيد كه اين فريضه اسلامى هرگز تحقق نيابد و اين ، بر خلاف اجماع امت اسلامى است ، زيرا حق از امت اسلامى بيرون نخواهد بود (الذخيرة فى علم الكلام ، ص437 ؛ الاقتصاد فيما يتعلق بالإعتقاد ، ص317ـ 318 ؛ المنقذ من التقليد ، ج2 ، ص300 ؛ ارشاد الطالبين ، ص339 ؛ قواعد المرام/186ـ 187). راه ديگر براى اثبات عصمت اميرمؤمنان (عليه السلام نصوص قرآنى و روايى است ، مانند آيه مباهله (آل عمران:61) كه با توجه به روايات شأن نزول ، على (عليه السلام) به منزله نفس پيامبر (صلى الله عليه وآله وسلم) به شمار آمده است. بنابراين ، از ويژگى عصمت برخوردار خواهد بود ( فضيلت على (عليه السلام) ) ، آيه تطهير (احزاب:33) كه مطابق روايات در شأن پيامبر (صلى الله عليه وآله وسلم) ، على ، فاطمه ، حسن و حسين نازل گرديده است ، از آنجا كه اراده در آيه اراده تكوينى است ، هرگونه رجس و پليدى از آنان زدوده شده كه نتيجه آن عصمت است ( آيه تطهير) ، حديث ثقلين كه بر عصمت عترت و اهل بيت پيامبر دلالت دارد و على نخستين آنان است ( حديث ثقلين) و حديث على مع الحقّ والحقّ مع على لن يفترقا حتّى يردا علىّ الحوض (الغدير ، ج3 ، ص251ـ 254) زيرا محور و مدار حق بودن جز با عصمت امكان پذير نيست. به نقل ابن ابوالحديد ، ابومحمد بن متّويه از متكلمان معتزلى در كتاب الكفاية بر عصمت على (عليه السلام) تصريح كرده و گفته است اگر چه ما به وجوب عصمت آن حضرت به عنوان امام اعتقاد نداريم ، ولى او را معصوم مى دانيم و اين ، از ويژگى هاى او در ميان اصحاب پيامبر (صلى الله عليه وآله وسلم) بود (شرح نهج البلاغه ، ج6 ، ص298).
دليل عصمت به گونه اى ديگر نيز تقرير شده است و آن اين كه امت اسلامى درباره امام پس از پيامبر (صلى الله عليه وآله وسلم) دو گروهند: گروهى گفته اند امام بايد معصوم باشد ، و گروهى ديگر عصمت امام را لازم ندانسته اند گروه اول ، على (عليه السلام) را امام دانسته اند ، و گروه دوم نيز اگر عصمت را شرط امامت مى دانستند ، امامت را مخصوص او مى دانستند. حاصل آن كه امت اجماع دارند كه اگر عصمت ، شرط امامت باشد امامت مخصوص على (عليه السلام) است (الذخيرة فى علم الكلام ، ص437 ؛ كشف المراد ، ص497 ؛ الاقتصاد فيما يتعلق بالاعتقاد ، ص317 ؛ المنقذ من التقليد ، ج2 ، ص300 ؛ ارشاد الطالبين ، ص339).
 

2. افضليت و امامت امام على (عليه السلام): يكى از شرايط امامت ، افضليت است ( افضليت امام) و از طرفى ، على (عليه السلام افضل صحابه و بلكه افضل افراد بشر پس از پيامبر (صلى الله عليه وآله وسلم) است ( افضليت على (عليه السلام) ) بنابراين ، امامت در وى تعين يافته است (همان).
 

3. اعلميت و امامت امام على (عليه السلام): امام بايد به عموم احكام شريعت علم بالفعل و مصون از خطا داشته باشد ( امامت ، صفات امام) هيچ يك از مدعيان امامت به جز على (عليه السلام) از چنين علم گسترده و كاملى برخوردار نبودند. آنچه اهل سنت درباره ابوبكر و عباسيه درباره عباس عموى پيامبر معتقدند ، علم اجتهادى است كه هم محدود است وهم خطاپذير. بنابراين ، امامت به على (عليه السلام) اختصاص داشته است (همان).
 

4. عدم صلاحيت ديگران براى امامت: كسانى كه مدعى امامت بودند علاوه بر اين كه فاقد صفات عصمت ، افضليت و اعلميت بودند ، دست به كارهايى زدند كه نشان دهنده عدم صلاحيت آنان براى احراز مقام امامت است. متكلمان شيعه اين بحث را ذيل عنوان مطاعن خلفا مطرح كرده و موارد بسيارى از مطاعن خلفاى سه گانه را نقل كرده اند (كشف المراد ، ص504ـ 517) با اثبات عدم شايستگى مدعيان امامت ، امامت در على (عليه السلام) تعين خواهد يافت ،زيرا در غير اين صورت ، حق از امت اسلامى بيرون خواهد بود كه بر خلاف اجماع است.
 

5. معجزات امام على (عليه السلام): معجزه ، همان گونه كه اثبات كننده صدق مدعى نبوت است ، راستگويى مدعى امامت را نيز اثبات مى كند ( طريق تعيين امام). على (عليه السلام) خود را شايسته ترين فرد براى امامت مى دانست:أنا أحقّ بهذا الأمر منكم ، لا أبايعكم وأنتم اولى بالبيعة لى (الإمامة والسياسة ، ج1 ، ص18 ؛ نهج البلاغه ، خطبه74) از سوى ديگر معجزات بسيارى به دست او آشكار گرديد. اين معجزات دليل روشن امامت او مى باشد (كشف المراد ، ص502ـ 503 ؛ تقريب المعارف ، ص119ـ 120 ؛ اللوامع الإلهية ، ص343).
 

6. استخلاف بر مدينه: پيامبر گرامى (صلى الله عليه وآله وسلم) هنگامى كه عازم تبوك بود على (عليه السلام) را جانشين خود در مدينه ساخت و پس از بازگشت ، او را از اين مقام عزل نكرد ، بنابراين اگر پيامبر (صلى الله عليه وآله وسلم بار ديگر نيز به سفر مى رفت على (عليه السلام) جانشين او در مدينه بود. بر اين اساس رهبرى او پس از رحلت پيامبر (صلى الله عليه وآله وسلم) نيز در مورد مدينه ادامه يافته است ، زيرا ملاك رهبرى على (عليه السلام) به عنوان جانشينى پيامبر (صلى الله عليه وآله وسلم) به مدينه ، نيازمندى مردم به رهبر و فقدان رهبرى پيامبر (صلى الله عليه وآله وسلم) بود. اين ملاك پس از رحلت پيامبر (صلى الله عليه وآله وسلم به گونه اى قوى تر وجود داشت. هرگاه رهبرى مسلمانان در مدينه به على (عليه السلام) اختصاص داشته باشد ، رهبرى ديگر شهرهاى اسلامى نيز مخصوص او است ، زيرا به اجماع مسلمانان ، ميان مدينه و شهرهاى ديگر در اين باره تفاوتى وجود ندارد (كشف المراد ، ص501).
بر اين استدلال اشكال شده كه پيامبر (صلى الله عليه وآله وسلم) افراد ديگرى را نيز در مدينه و شهرهاى ديگر جانشين خود ساخت ، ولى شما به امامت آنان اعتقاد نداريد. پاسخ آن است كه پيامبر (صلى الله عليه وآله وسلم) برخى از آنان را از مقام خود بركنار كرد و ديگران نيز مدعى امامت نبودند و كسى نيز قائل به امامت آنان نشده است (همان).
 

7. نصوص جلى بر امامت امام على (عليه السلام): نصوص امامت على (عليه السلام) دوگونه اند: نصوص عام و نصوص خاص. نصوص عام به امامت وى اختصاص ندارند ، بلكه امامت ديگر امامان اهل بيت را نيز اثبات مى كنند ، مانند آيه : (كُونُوا مَعَ الصادِقين) (توبه:111) و آيه (أَطِيعُوا اللّه وَأَطِيعُوا الرَّسُول وَأُولى الأَمْرِ مِنْكُمْ) (نساء:59) ، حديث ثقلين و حديث سفينه و مانند آنها (تقريب المعارف ، ص123ـ 126 ؛ كشف المراد ، ص503) نصوص خاص كه به امامت اميرمؤمنان اختصاص دارند دو گونه اند: نصوص جلى و نصوص خفى ، نصوص جلى موردى اند كه در آنها واژگانى چون خلافت ، امامت و امارت به كار رفته است. در نتيجه دلالت آنها بر امامت آشكار است و تأويل نمى پذيرد ، و نصوص خفى امورى اند كه صراحت بر امامت ندارند و مجال تأويل در آنها وجود دارد و دلالت آنها بر امامت در گرو تأمل و توجه به قراين و شواهد است. استدلال به نصوص جلى بر امامت على (عليه السلام) در عموم كتاب هاى كلامى مهم شيعه آمده است. نمونه هايى از اين كتاب ها عبارتند از: الشافى فى الامامة ، ج2 ، ص67 ؛ تلخيص الشافى ، ج2 ، ص56 ؛ الإقتصاد فيما يتعلق بالإعتقاد ، ص326 ؛ الذخيرة فى علم الكلام ، ص363 ؛ المنقذ من التقليد ، ج2/310 ؛ اللوامع الإلهية ، ص335 ؛ ارشاد الطالبين ، ص339 ؛ كشف المراد ، ص498 ؛ قواعد المرام فى علم الكلام ، ص187 ؛ گوهر مراد ، ص511 ؛ دلائل الصدق ، ج2 ، ص359ـ 371). در اين جا نمونه هايى از اين نصوص را يادآور مى شويم:
1. سلّموا على علىّ بامرة المؤمنين ؛ بر على (عليه السلام) به عنوان امير و فرمانرواى مؤمنان سلام كنيد.
2. هذا خليفتى فيكم من بعدى فاسمعوا له وأطيعوا ؛ اين (على) جانشين من در ميان شما پس از من مى باشد ، فرمان او را بشنويد و از او اطاعت كنيد.
3. هذا أخى و وصيّى وخليفتى من بعدى و وارثى فاسمعوا له وأطيعوا ؛ اين (على) برادر و وصى و جانشين من پس از من ووارث من است ، سخن او را بشنويد و از او اطاعت كنيد.
4. أنت أخى و وصيىّ وخليفتى من بعدى وقاضى دينى ؛ تو ] اى على [ برادر ، وصى وجانشين من پس از من و قاضى دين من هستى.
5. ألم ترض أن تكون أخى وخليفتى من بعدى ؛ ] يا على [ آيا راضى نيستى كه برادر و جانشين من پس از من باشى. پيامبر (صلى الله عليه وآله وسلم) اين سخن را هنگامى به على فرمود كه ميان مسلمانان عقد اخوت برقرار كرد و كسى جز على (عليه السلام) باقى نمانده بود. وى به پيامبر (صلى الله عليه وآله وسلم عرض كرد ميان صحابه به جز من عقد اخوت برقرار ساختى ، پيامبر (صلى الله عليه وآله وسلم سخن فوق را به او فرمود.
6. أنت سيد المسلمين وامام المتقين وقائد الغرّ المحجّلين ؛ تو ] اى على [ بزرگ مسلمانان و پيشواى متقيان و رهبر سپيد رويان و سرافرازان هستى.
7. انّ اللّه اطلع إلى الأرض اطلاعة فاختارنى منها فجعلنى نبيّاً ، ثم اطلع ثانية فاختار منها علياً فجعله إماماً ، ثمّ أمرنى أن اتخذه أخاً ووصياً ووزيراً ؛ خداوند بار نخست به زمين نظر افكند و مرا از آن برگزيد و پيامبر قرارداد ، بار دوم به زمين نظر نمود و على را برگزيد و او را امام قرار داد ، سپس به من دستور داد تا او را برادر ، وصى و ياور خود سازم.
8. پيامبر (صلى الله عليه وآله وسلم) خطاب به عبداللّه بن سمره كه از او خواست وى را به راه نجات هدايت كند ، فرمود: إذا اختلفت الأهواء وتفرقت الآراء فعليك بعلى بن ابوطالب فإنّه امام اُمّتى وخليفتى عليهم ؛ هرگاه عقايد و آرا مختلف گرديد به على بن ابى طالب اقتدا كن ، زيرا او پيشواى امت من و جانشين من بر آنان است.
9. سلمان فارسى روايت كرده كه بر پيامبر (صلى الله عليه وآله وسلم) وارد شدم ، در حالى كه حسين (عليه السلام) را بر دامن خود نشانده و او را مى بوسيد و مى گفت: أنت سيد وابن سيد ، أنت إمام ابن إمام ابوالأئمّة ، وأنت حجّة ابن الحجّة ابوحجج تسعة من صلبك تاسعهم قائمهم ؛ تو بزرگ و فرزند بزرگى ، تو امام و فرزند امام و پدر امامانى ، تو حجت ، فرزند حجت و پدر حجت هاى نهگانه اى كه نهمين آنان قائم آنهاست.
10. ابن عباس از پيامبر (صلى الله عليه وآله وسلم روايت كرده كه فرمود: انّ على بن ابوطالب إمام أُمّتى وخليفتى عليهم من بعدى ومن ولده القائم المنتظر المهدى ؛ على بن ابى طالب پيشواى امت من و جانشين من بر آنان پس از من است ، و مهدى قائم منتظر از فرزندان اوست.
اين گونه روايات در كتاب هاى روايى شيعه به اندازه اى است كه در عالى ترين حد تواتر قرار دارد ( اثبات الهداه ، ج3 ، ص213ـ215)چنان كه نمونه هاى بسيارى از آنها در منابع حديثى و تفسيرى و تاريخى اهل سنت نيز نقل شده است كه حديث يوم الدار از آن جمله است. هنگامى كه آيه (وَأَنْذِرْ عَشِيرَتَكَ الأَقْرَبين) (شعرا:214) بر پيامبر (صلى الله عليه وآله وسلم) نازل شد. خويشاوندان خود را كه چهل مرد بودند در خانه ابوطالب گرد آورد و پس از پذيرايى از آنان نبوت خود را به آنها ابلاغ كرد و فرمود كدام يك از شما در امر نبوت مرا يارى مى كند تا برادر ، وصى و جانشين من در ميان شما باشد ، همگان سكوت كردند ، ولى على (عليه السلام به دعوت پيامبر (صلى الله عليه وآله وسلم) پاسخ مثبت داد ، پيامبر (صلى الله عليه وآله وسلم دست بر دوش على گذاشت و خطاب به حاضران فرمود: انّ هذا أخى ووصيى وخليفتى فيكم فاسمعوا له وأطيعوا ؛ به درستى كه اين (على) برادر ، وصى و جانشيين من در ميان شماست ، پس سخن او را بشنويد و از او اطاعت كنيد (تاريخ طبرى ، ج2 ، ص216 217 ؛ الكامل فى التاريخ ، ج1 ، ص487 ؛ ينابيع الموده ، ص105 ؛ كنزالعمال ، ج6 ، احاديث:6008 ، 6045 ، 6102 ، 6155 ؛ شرح نهج البلاغه ، ج3 ، ص267). شيخ سليم بشرى گفتـه است: رجـال ، اين حـديث را كـه در مسند احمـد بن حنبـل (ج1 ، ص 111) روايـت شـده اسـت ، مـورد بـررسى قـرار دادم ، همگـى از ثقـات اند. طـرق ديگـر نقـل اين حديـث نيـز متضـافر اسـت و يكديگـر را تأييد مى كنند ، بدين جهت به درستى آن اعتقاد دارم (المراجعات ، ص23). ديگر نصوص جلى در منابع اهل سنت در كتاب الغدير علامه امينى و غاية المرام سيد هاشم بحرانى آمده است (الغدير ، ج3 ، ص169 ، 174و 478 ؛ ج5 ، ص550 ، 960 ؛ج 9 ، ص364 ؛ غاية المرام ، ج 1 ، 2 ، 3 و 7).
جاى بسى شگفتى است كه فضل بن روزبهان اشعرى ادعا كرده است كه كلمه خليفتى در نقل مسند احمد نيامده است (دلائل الصدق ، ج2 ، ص359) و شگفت آورتر از او سخن ابن تيميه است كه اصل چنين حديثى را در صحاح و مسانيد اهل سنت انكار كرده است (همان).
 

بررسى اشكالات
در هر حال ، رواياتى كه بر امامت على (عليه السلام) دلالت آشكار دارند ؛ يعنى از آن حضرت به عنوان خليفه پيامبر و امام يا اميرمؤمنان ياد شده است ، از طريق شيعه در بالاترين حد تواتر نقل شده است و از طريق اهل سنت نيز اگر چه در حد تواتر نيست ، ولى يقيناً در حد روايت مستفيض مى باشد و سند برخى از آنها نيز مطابق قواعد آنان معتبر است. با اين حال ، در اين خصوص مناقشه هايى مطرح شده است:
1. گاهى فرضيه نسخ آن توسط پيامبر (صلى الله عليه وآله وسلم مطرح گرديده است (شيخ سليم بشرى) ولى فرضيه نسخ حديث عقلاً و شرعاً مردود است ، زيرا از قبيل نسخ حكم قبل از فرا رسيدن وقت عمل به آن است. علاوه بر اين كه هيچ گونه ناسخى از گفتار يا رفتار پيامبر (صلى الله عليه وآله وسلم) نقل نشده است ، بلكه در گفتار و رفتار پيامبر (صلى الله عليه وآله وسلم) شواهد فراوانى بر تأييد و تثبيت آن يافت مى شود (المراجعات ، ص24).
2. گفته شده است تعداد شيعه در عصر اول و دوره هاى پس از آن اندك بوده و در حدى نبوده است كه نقل نصوص امامت توسط آنان به حد تواتر برسد (دلائل الصدق ، ج2 ، ص351 به نقل از: ابطال نهج الباطل فضل بن روزبهان اشعرى).
آگاهان به تاريخ مى دانند كه تشيع در صدر اسلام در سرزمين حجاز و ديگر سرزمين هاى اسلامى ظهور كرد و همواره جمع كثيرى از امت اسلامى در مناطق مختلف دنياى اسلام پيرو مذهب تشيع بوده اند. مكه ، مدينه و ديگر شهرهاى سرزمين حجاز ، كوفه ، بصره ، كربلا ، نجف ، بغداد و شهرهاى ديگر سرزمين عراق ، سوريه ، حلب ، جبل عامل ، بعلبك در منطقه شامات ، شهر مصر در آفريقا ، يمن و شهرهاى مختلف ايران كه در گذشته قلمروى بسيار گسترده داشت مهم ترين و شناخته شده ترين شهرهايى هستند كه شيعيان در آنها زندگى مى كرده اند (تاريخ الشيعه) با توجه به كثرت شيعه و پراكندگى جغرافيايى آنان مى توان منشأ و علت تواتر نصوص امامت على (عليه السلام) را به دست آورد. خبر متواتر آن است كه ناقلان آن از نظر تعداد و شرايط مكانى و جهانى به گونه اى باشد كه احتمال خطا و تبانى بر ساختن آن عادتاً محال باشد.
با توجه به نكات پيش گفته ، اين ويژگى ها در مورد نقل نصوص امامت توسط شيعه به صورت كامل تحقق دارد. از اين رو ، در تواتر اين نصوص مجال كمترين ترديدى وجود نخواهد داشت (الشافى فى الإمامة ، ج2 ، ص68ـ 78 ؛ الذخيرة فى علم الكلام ، ص463 ؛ تلخيص الشافى ، ج2 ، ص46ـ 56 ؛ الإقتصاد فيما يتعلق بالاعتقاد ، ص326ـ 328 ؛ المنقذ من التقليد ، ج2 ، ص311ـ 314).
3. اعتقاد به نص امامت على (عليه السلام توسط هشام بن حكم و ابن راوندى مطرح شده است (المغنى ، ج1 ، ص118) اوّلاً ، شواهد تاريخى معتبر ، نادرستى اين فرضيه را آشكار مى سازد و ثانياً ، لازمه اين فرضيه آن است كه چنين عقيده اى تا قبل از هشام بن حكم وجود نداشته و او آن را ابداع كرده است. اگر چنين بود بايد از مطالب مسلم و مشهور ميان مورخان و نويسندگان ملل و نحل بوده باشد ، مانند عقايدى كه توسط افراد خاصى چون جهم بن صفوان ، واصل بن عطا ، ابوالحسن اشعرى و ديگران مطرح گرديد و در شمار مسائل مسلم و مشهور تاريخى قرار گرفت ، در حالى كه درباره فرضيه جعل منصوص بودن امامت توسط هشام بن حكم چنين نيست (الشافى فى الإمامة ، ج2 ، ص119 ؛ المنقذ من التقليد ، ج2 ، ص314ـ 315).
4. اگر امامت و خلافت على (عليه السلام به صورت آشكار توسط پيامبر (صلى الله عليه وآله وسلم) بيان شده بود ، در زمره مسائل مسلم و مشهور ميان مسلمانان قرار مى گرفت ، همانند وجوب نمازهاى پنج گانه ، روزه ماه رمضان ، قبله بودن كعبه و مسائلى از اين قبيل (المغنى ، ج1 ، ص114) پاسخ اين است كه نص بر امامت على (عليه السلام) با مسائل ياد شده قابل مقايسه نيست ، زيرا در مورد آنها انگيزه اى براى كتمان و عدم نقل وجود نداشته است ، ولى در مورد امامت ، انگيزه عدم نقل و كتمان وجود داشته است ، زيرا در آغاز گروهى از صحابه آن را ناديده گرفته و درباره جانشين پيامبر دست به انتخاب زدند و پس از آن با امتناع كنندگان از بيعت با خليفه برگزيده شده با روش قهرآميز برخورد كردند. اين اقدام از يك سو ، مسئله را بر عده اى مشتبه ساخت ، و از سوى ديگر كسانى نيز مرعوب شرايط شده و دم فرو بستند. اين وضعيت در دوران حكومت امويان و عباسيان تشديد شد و در نتيجه نص امامت على (عليه السلام) در ميان هواداران مكتب خلفا به فراموشى سپرده شد ، و عالمان آنان در دوره هاى بعد به توجيه و تصحيح رفتار خلفا اهتمام ورزيدند (تلخيص الشافى ، ج2 ، ص60ـ61 ؛ المنقذ من التقليد ، ج2 ، ص316ـ 317).
5. مطابق اين نظريه اكثر اصحاب پيامبر (صلى الله عليه وآله وسلم از روى علم و عمد با دستور او مخالفت كرده اند. اين مطلب با سوابق تاريخى آنان در اطاعت از پيامبر (صلى الله عليه وآله وسلم) سازگارى ندارد ؛ چنان كه احتمال اين كه آنان در زمانى كوتاه با قصد و عمد راه ضلالت را برگزيدند ، مردود است (شرح المواقف ، ج8 ، ص359 ؛ المغنى ، ج1 ، ص119ـ 120).
پاسخ اين است كه انگيزه و دليل همه كسانى كه به دستور پيامبر (صلى الله عليه وآله وسلم درباره امامت على (عليه السلام) عمل نكردند يكسان نبوده است. عده اى به خاطر مصلحت انديشى چنين تصميمى گرفتند ، آنان گمان مى كردند فردى سالخورده تر از على (عليه السلام) براى مقام امامت در آن شرايط مناسب تر است ، به ويژه اين كه على (عليه السلام) در دفاع از پيامبر و در جنگ ها افراد بسيارى از قريش را كشته بود ، و كسانى از اين بابت نسبت به او در دل كينه داشتند. عده اى نيز بر فضايل بى شمار و نيز موقعيت ممتازى كه على (عليه السلام) نزد پيامبر (صلى الله عليه وآله وسلم داشت حسد مىورزيدند ، بدين جهت امامت او را برنمى تافتند ، بسيارى از افرادى كه از قدرت كافى در تحليل مسائل برخوردار نبودند نيز به خاطر عمل عده اندكى از مشاهير صحابه كه در سقيفه گرد آمده و درباره خلافت تصميم گرفتند ، دچار اشتباه شده و به اين تصور كه آن گروه بدون دليل معتبر شرعى دست به آن اقدام نزده اند ، نصوص امامت را رها كردند. با وجود چنين انگيزه ها نمى توان بى توجهى آنان به نصوص امامت را دليل مخالفت عمدى همه آنها با پيامبر (صلى الله عليه وآله وسلم) دانست ، و سپس آن را پديده اى باور نكردنى شمرد (الاقتصاد فيما يتعلق بالإعتقاد ، ص339ـ378) برخى از اصحاب نيز بر اين باور بودند كه مسئله امامت از مسائل تعبدى نيست كه بايد دستور پيامبر (صلى الله عليه وآله وسلم) درباره آن بى چون و چرا اجرا شود ، بلكه از امورى است كه به مصلحت انديشى مسلمانان مربوط است ، و آنان حق دارند درباره آن به تبادل نظر و انتخاب بپردازند. آنان در زمان پيامبر (صلى الله عليه وآله وسلم) نيز با برخى از دستورهاى او كه مربوط به امور سياسى و اجتماعى بود مخالفت ورزيده يا درباره آن به چون و چرا پرداختند. جريان صلح حديبيه ، القاى شبهه و ترديد در عمل به دستور پيامبر (صلى الله عليه وآله وسلم در آوردن قلم و كاغذ در بستر بيمارى ، تعلل ورزيدن در عمل به دستور پيامبر (صلى الله عليه وآله وسلم در پيوستن به سپاه اسامة بن زيد و موارد ديگر ، دلايل روشن بر اين مدعاست (المراجعات ، ص84 ، 87 و 91 92).
6. برخى گفته اند نصوص امامت على (عليه السلام) تنها بر امامت او دلالت مى كنند و نافى امامت ديگران نيستند. بنابراين ، ديدگاه اهل سنت كه على (عليه السلام) را خليفه و امام چهارم مى دانند با نصوص امامت ناسازگار نيست (شرح المقاصد ، ج5 ، ص277).
در پاسخ بايد گفت روشن است كه پيامبر (صلى الله عليه وآله وسلم مطابق قواعد متعارف زبان با مردم سخن گفته است. فهم متعارف از سخن رهبران در مورد تعيين جانشين خود اين است كه جانشينى وامامت بلافصل مقصود مى باشد ؛ چنان كه معتقدان به خلافت عمر ، خلافت او را به تعيين ابوبكر مستند مى كنند و هرگز اين احتمال را مطرح نكردند ، كه با سخن ابوبكر درباره خلافت عمر ، خلافت ديگران نيز قابل طرح است.
تا اينجا درباره آن دسته از نصوص امامت على (عليه السلام سخن گفتيم كه در آنها واژگانى چون خلافت ، امامت و امارت به كار رفته است و دلالت آنها بر امامت و خلافت صريح است ، زيرا كاربرد ديگرى در معناى ديگرى از قبيل محبت و نصرت ندارند. اينك به تبيين نصوصى مى پردازيم كه در آنها واژگانى چون مولى و ولى به كار رفته است كه علاوه بر معناى امامت ، در معناى محبت و نصرت و جز آن نيز به كار رفته اند و در نتيجه دلالت آنها بر امامت نيازمند قرائن و شواهد لفظى يا غير لفظى است. همين گونه است نصوصى كه شأن و مقامى را براى على (عليه السلام) اثبات كرده اند كه امامت را نيز دربرمى گيرد. دلالت اين گونه نصوص بر امامت على (عليه السلام) نيز نيازمند دقت بيشتر و توجه به شواهد و قرائن لفظى و غير لفظى است. متكلمان ، اين دسته از نصوص را نصوص خفىّ ناميده اند (الشافى فى الإمامة ، ج2 ، ص67).
 

8. آيه ولايت
خداوند متعال خطاب به مؤمنان فرموده است: (إِنّما وَلِيّكُمُ اللّه وَرَسُولهُ وَالَّذِينَ آمَنُوا الَّذِينَ يُقِيمُونَ الصَّلوة وَيُؤْتُونَ الزَّكوة وَهُمْ راكِعُون) (مائده:55) ؛ جز اين نيست كه ولى و صاحب اختيار شما خداوند و رسول او و مؤمنانى اند كه نماز گزارده و در حال ركوع زكات (صدقه) مى دهند. مطابق روايات ، اين آيه در شأن على (عليه السلام) نازل شده است ، هنگامى كه در نماز و در حال ركوع انگشتر خود را به بينوايى داد كه از مردم درخواست كمك مى كرد و كسى به او اعتنا نكرد. كلمه ولى اگر چه كاربردهاى متفاوتى مانند پدر ، عمو ، پسرعمو ، داماد ، هم سوگند و هم پيمان ، ياور و دوست دارد ، ولى جامع آنها الاولى بالشىء است ؛ يعنى ولى هر فرد، كسى است كه با او نسبت ويژه اى دارد و در آن نسبت بر ديگران مقدم و سزاوارتر است. بر اين اساس كاربرد واژه ولى در مصاديق مختلف آن از قبيل مشترك معنوى است ، نه لفظى. در اين صورت ، هرگاه در كلام قرينه اى بر تعيين مصداقى خاص وجود نداشته باشد ، همه مصداق هاى ممكن را شامل مى شود. از آنجا كه در اين آيه ، ولايت قبل از آن كه به على (عليه السلام)(الذين آمنوا) نسبت داده شود به خداوند و رسول خدا نسبت داده شده است ، آن كاربردهايى از ولايت مقصود است كه در مورد خدا و پيامبرش ممكن و محقق است ، كه ولايت حكومت و سرپرستى از آن جمله است. البته ، ولايت حكومت و سرپرستى خداوند در حقيقت از طريق پيامبر و امام تحقق مى پذيرد. روشن است كه اين كاربرد ولايت با محبت و نصرت نيز منافات ندارد ، اما اين فرض كه مقصود از ولايت در آيه فقط ولايت محبت و نصرت است پذيرفته نيست ، زيرا با سياق آيه كه بر حصر دلالت مى كنند سازگارى ندارد ،چون ولايت نصرت و محبت عموميت دارد و همه مؤمنان را شامل مى شود ( آيه ولايت).
 

9. آيه إكمال دين: (اَلْيَوم أَكْمَلْتُ لَكُمْ دِينَكُمْ وَأَتْمَمْتُ عَلَيْكُمْ نِعْمَتى وَرَضيتُ لَكُمُ الإِسْلام دِيناً) (مائده:3) ؛ امروز دين شما را كامل كردم ، نعمت خود را بر شما به اتمام رساندم و از اسلام به عنوان دين براى شما راضى شدم. مطابق روايات شأن نزول ، اين آيه در روز غدير خم و در ارتباط با نصب على (عليه السلام) توسط پيامبر (صلى الله عليه وآله وسلم) به ولايت و رهبرى مسلمانان نازل شده است. هنگامى كه جبرئيل اين آيه را بر پيامبر (صلى الله عليه وآله وسلم) فرو خواند ، پيامبر (صلى الله عليه وآله وسلم فرمود: اللّه اكبر على إكمال الدين ، وإتمام النعمة ورضى الرب برسالتى وبولاية على من بعدى او با گفتن اين جمله خشنودى خود و نيز سپاس خود از خداوند را اعلان كرد.
گذشته از روايات شأن نزول ، جمله (اَلْيَوم يَئِسَ الَّذِينَ كَفَرُوا مِنْ دِينِكُمْ) كه پس از جمله (اَلْيَومَ أَكْمَلْتُ لَكُمْ دينكُم...) آمده است نيز قرينه گويايى بر اين است كه اكمال دين ناظر به مسئله امامت است ، كه اگر چه در طول دوران نبوت در مواقع گوناگون بيان شده بود ، ولى بيان آن به صورت رسمى و با تشريفات خاصى در ميان انبوهى از مسلمانان كه از مناطق مختلف دنياى اسلام گرد آمده بودند ، تا آن روز انجام نشده بود ، و اگر كافران تا آن روز اميد داشتند كه پس از پيامبر (صلى الله عليه وآله وسلم) خواهند توانست اسلام را از مسير درست آن منحرف سازند ، با اعلان امامت على (عليه السلام) كه در علم و عمل تالى پيامبر (صلى الله عليه وآله وسلم بود ، اميد آنان به يأس مبدل شد ( مدخل غدير).
 

10. آيه تبليغ: (يا ايُّها الرَّسُول بَلِّغْ ما أُنْزِلَ إِلَيْكَ مِنْ رَبِّكَ وَإِنْ لَمْ تَفْعَلْ فَما بَلَّغْتَ رِسالتهُ وَاللّهُ يَعْصِمُكَ مِنَ النّاسِ إِنَّ اللّهَ لا يَهْدِى الْقَومَ الكافِرين) (مائده:67) ؛ اى رسول خدا! آنچه را كه از جانب 
پروردگارت بر تو نازل شده است به مردم ابلاغ كن و اگر اين مأموريت را انجام ندهى رسالت خداوند را ابلاغ نكرده اى و خداوند تو را از ] شرّ [ مردم حفظ مى كند ، به درستى كه خدا كافران را هدايت نمى كند. مطابق روايات ، اين آيه در حجة الوداع بر پيامبر (صلى الله عليه وآله وسلم) نازل گرديد و سياق آن بيانگر اين است كه پيامبر (صلى الله عليه وآله وسلم) از جانب خداوند مأموريت يافته بود كه مطلب بسيار مهمى را به مردم ابلاغ كند. اهميت آن تا حدى است كه بدون آن ، رسالت او ناقص و نامقبول خواهد بود. بديهى است پيامبر (صلى الله عليه وآله وسلم) تا آن زمان همه اصول و فروع اسلام را به مسلمانان ابلاغ كرده بود و مسلمانان به آنها عمل مى كردند. تنها مطلبى كه به صورت رسمى و عمومى ابلاغ نشده بود مسئله رهبرى امت اسلامى پس از پيامبر (صلى الله عليه وآله وسلم بود. نگرانى پيامبر (صلى الله عليه وآله وسلم) اين بود كه با ابلاغ اين دستور الهى ، منافقان كه از هر فرصتى براى ضربه زدن به اسلام استفاده مى كردند ، چنين وانمود كنند كه پيامبر (صلى الله عليه وآله وسلم) در حقيقت به همان سنت هاى قومى و قبيلگى عمل مى كند ، و مسئله رهبرى او نيز كه به عنوان امرى الهى تبليغ مى شد ، ريشه در سنت هاى مزبور دارد. بدين جهت او در پايان ، پسر عمو و داماد خود را به عنوان جانشين خود تعيين كرد. اگر اين تفكر در ميان مسلمانان نفوذ مى كرد ، همه تلاش هاى طاقت فرساى پيامبر (صلى الله عليه وآله وسلم در طول دوران نبوت ، مخدوش مى گرديد. خداوند به او اطمينان داد كه كافران و منافقان از نقشه هاى خود طرفى نخواهند بست و بر او لازم است كه بدون نگرانى از اين جهت مأموريت الهى خويش را ا بلاغ كند. بر اين اساس ، پيامبر (صلى الله عليه وآله وسلم) در هيجدهم ذى3الحجه و در غدير خم به مأموريت ويژه خود جامه عمل پوشانيد و على (عليه السلام) را به عنوان رهبر امت اسلامى پس از خود معرفى كرد ( مدخل غدير).
 

11. آيه اولوا الأرحام: (وَأُولُوا الأَرْحام بَعْضُهُمْ أَولى بِبَعْض فِى كِتابِ اللّه) (احزاب:6) ؛ ] در كتاب خداوند (شريعت الهى [ برخى خويشاوندان نسبت به برخى ديگر برترى دارند. يعنى اگر كسى از دنيا برود خويشاوندان نزديك او وارث او خواهند بود و تا خويشاوندان نزديك هستند نوبت به خويشاوندان مرتبه بعد نمى رسد. اين كه برترى ياد شده در چه چيز است بيان نشده است ، اگر چه گفته شده است شأن نزول آن وراثت در مال است ، ولى مورد مخصص نيست ، بنابراين همه آن چيزهايى را كه وراثت پذير است شامل مى شود ، خواه از مقوله مال باشد يا غير مال. مقام امامت و رهبرى از امورى است كه اگر فردى شرايط آن را داشته باشد مى تواند وارث امام و رهبر پيش از خود باشد. بر اين اساس ، على (عليه السلام) وارث مقام امامت پيامبر (صلى الله عليه وآله وسلم) بوده است ، زيرا او هم صفات امامت را داشت و هم خويشاوند پيامبر (صلى الله عليه وآله وسلم) بود و از طرفى ابوبكر علاوه بر اين كه شرايط امامت را نداشت ، خويشاوند نسبى پيامبر (صلى الله عليه وآله وسلم نيز نبود.
بر اين استدلال اشكال شده كه مقتضاى آن اين است كه عباس عموى پيامبر (صلى الله عليه وآله وسلم وارث مقام امامت او باشد ، زيرا وى در خويشاوندى نسبى بر على (عليه السلام برترى داشت ، چرا كه عمو برتر از پسر عمو است. در پاسخ گفته شده است: اولاً ، على (عليه السلام) پسر عموى پدرى و مادرى پيامبر (صلى الله عليه وآله وسلم) بود ، ولى عباس تنها عموى پدرى پيامبر (صلى الله عليه وآله وسلم بود و پسر عموى پدرى و مادرى بر عموى پدرى فقط مقدم است. ثانياً ، وراثت در امامت مشروط به داشتن صفات امامت است ، كه عصمت و افضليت از آن جمله است و عباس فاقد اين دو شرط بود. به همين دليل بود كه عباس از على (عليه السلام خواست دستش را پيش آورد تا با او به عنوان جانشين پيامبر (صلى الله عليه وآله وسلم) بيعت كند. اين درخواست بيانگر آن است كه او على (عليه السلام) را شايسته امامت مى دانست ، نه خود را (نهج الحق وكشف الصدق ، ص203 ؛ اللوامع الإلهية ، ص340 ؛ دلائل الصدق ، ج2 ، ص287ـ 290 ؛ شرح المواقف ، ج8 ، ص359 ؛ الصواعق المحرقة ، ص53).
 

12. آيه (وَقِفُوهُمْ إِنَّهُمْ مَسئُولُون) (صافات:24): در رواياتى كه از طريق شيعه و اهل سنت در تفسير اين آيه نقل شده است ، آنچه افراد در قيامت از آن سؤال مى شوند ، ولايت على بن ابوطالب (عليه السلام) است (غاية المرام ، ج3 ، ص86ـ 91 ؛ شواهد التنزيل ، ج2 ، ص160ـ 164 ؛ الصواعق المحرقة ، ص187 ؛ نفحات الأزهار ، ج20 ، ص378373). ابن اسحاق ، اعمش ، شعبى ، ابواسحاق سبيعى ، ابن جرير طبرى ، حسين بن حكم حبرى ، ابونعيم اصفهانى ، حاكم حسكانى ، ابن شاهين بغدادى ، ابن مردويه اصفهانى ، خطيب خوارزمى ، سبط ابن جوزى ، ابوعبداللّه گنجى ، جمال الدين زرندى ، جونى حمونى ، نورالدين سمهودى ، شهاب الدين خفاجى ، شهاب الدين آلوسى و قندوزى حنفى از جمله عالمان برجسته اهل سنت اند كه نزول آيه مزبور را درباره ولايت على (عليه السلام) نقل كرده اند. در برخى از نقل ها ولايت اهل بيت نيز روايت شده است (الصواعق المحرقة ، ص187).
پرسش از اهل بيت پيامبر (صلى الله عليه وآله وسلم) عموماً و از ولايت على (عليه السلام) خصوصاً در احاديث ديگرى نيز بيان شده است ؛ چنان كه در برخى از نقل هاى حديث ثقلين آمده است:وإنّى سائلكم حين تردون علىّ عن الثقلين (نوادر الاصول ، ص68ـ69). در روايات متعدد ديگرى پرسش از چهار چيز در قيامت مطرح شده است كه محبت اهل بيت پيامبر (صلى الله عليه وآله وسلم يكى از آنهاست (مجمع الزوائد ، ج10/346 ؛ تاريخ دمشق ، ج2 ، ص161) در احاديث ديگرى آمده است كه گذر از صراط در قيامت جز با داشتن ولايت على (عليه السلام) امكان نخواهد داشت (فرائدالسمطين ، ج1 ، ص289 ، مناقب على بن ابوطالب ، ابن المغازلى ، ص119 و 243).
با توجه به احاديث ياد شده در درستى سند اين مطلب كه ولايت على (عليه السلام) در قيامت مورد سؤال قرار خواهد گرفت ترديد روا نيست ، با اين حال جاى شگفت است كه فضل بن روزبهان گفته است اين روايت از طريق اهل سنت نقل نشده است. (دلائل الصدق ، ج2 ، ص150) وابن تيميه آن را كذب و موضوع شمرده است (منهاج السنة ، ج7 ، ص143ـ 147).
علامه حلى در بيان استدلال به آيه و روايات ياد شده گفته است:لازمه پرسش از على (عليه السلام اين است كه ولايت براى او ثابت باشد و از طرفى ولايت براى ديگر صحابه ثابت نشده است ، بنابراين ، على (عليه السلام) افضل صحابه است و در نتيجه امام آنان خواهد بود (منهاج الكرامه ، ص153) يعنى اگر چه كلمه ولايت نص در امامت نيست ، ولى بر فضيلت ويژه اى دلالت مى كند كه از ميان صحابه به على (عليه السلام) اختصاص دارد ، بر اين اساس برترين اصحاب پيامبر (صلى الله عليه وآله وسلم) است و چون افضليت ، شرط امامت است ، امامت آن حضرت نيز ثابت مى شود (دلائل الصدق ، ج2 ، ص152).
از تقرير ياد شده نادرستى سخن فضل بن روزبهان روشن مى شود كه گفته است: بر فرض درستى اين روايات بر اين كه على (عليه السلام) از اولياى خداوند است دلالت مى كند و ولايت به معناى محبت است ، پس نص در امامت نخواهد بود (دلائل الصدق ، ج2 ، ص150).
نادرستى سخن ابن تيميه نيز روشن است كه گفته است: لفظ مسئولون مطلق است و در سياق نيز قرينه اى بر اين كه مقصود محبت على (عليه السلام) است وجود ندارد (منهاج السنة) پاسخ به ابن تيميه اين است كه محبت على (عليه السلام) از سياق آيه به دست نيامده است ، بلكه از احاديث شأن نزول و شواهد بسيار آن در روايات ديگر استفاده شده است ، و پاسخ فضل بن روزبهان اين است كه علامه حلّى ولايت را نص آشكار بر امامت ندانسته است ، بلكه به قرينه افضليت كه مدلول التزامى روايات است ، بر امامت على (عليه السلام استدلال كرده است. شگفت آورتر اين كه آلوسى ، ولايت خلفاى راشدين را نيز بر ولايت على (عليه السلام) عطف كرده و گفته است ولايت آنان در قيامت مورد سؤال واقع خواهد شد (روح المعانى ، ج23 ،ص80) اما وى هيچ دليلى بر مدعاى خود نقل نكرده است. دهلوى چند اشكال سندى و دلالى بر استدلال شيعه به آيه (وَقِفُوهُمْ إِنَّهُمْ مَسْئُولُون) و احاديث مربوط به آن وارد كرده است: 1. روايت از كتاب فردوس ديلمى نقل شده كه احاديث ضعيف را گرد آورده و در سند آن ، افراد ضعيف و مجهول قرار دارد ؛ 2. آيه در سياق مربوط به مشركان واقع شده است ؛ 3. مقصود از ولايت ، محبت است و بر امامت دلالت نمى كند ؛ 4. بر فرض دلالت آن بر امامت ، ناظر به وقت خاصى نيست ، و اين مطلب با مذهب اهل سنت هماهنگ است (مختصر التحفة الإثناعشريه ، ص177ـ 178).
پاسخ اشكال اول اين است كه روايت به كتاب فردوس ديلمى اختصاص ندارد ، و سند برخى از نقل هاى آن معتبر است ؛ چنان كه شواهد بسيارى نيز آن را تأييد مى كند ، بنابراين ، در اصل اين مطلب كه ولايت على (عليه السلام) در قيامت مورد سؤال واقع خواهد شد ، ترديدى راه ندارد. از اين جا پاسخ اشكال دوم نيز معلوم گرديد ، زيرا با وجود روايات ياد شده ، سياق اعتبار ندارد.
پاسخ اشكال سوم او نيز از مطالب قبل به دست آمد ، زيرا دلالت ولايت و محبت بر امامت از نوع دلالت التزامى است ، نه دلالت مطابقى ، و پاسخ اشكال چهارم اين است كه پرسش از ولايت على (عليه السلام) خلفا را نيز شامل مى شود ، بنابراين ، على (عليه السلام) امام خلفا نيز خواهد بود.
 

13. آيه: (إِنّما أَنْتَ مُنْذِر وَلِكُلِّ قَوم هاد) (رعد:7) ؛ جز اين نيست كه تو انذار كننده اى و هر قومى را هدايت گرى است. معناى آيه با توجه به آيات ديگر و روايات اين است كه همواره از سوى خداوند هدايت گرانى وجود داشته و خواهند داشت ، كه مردم را به آيين حق هدايت كرده و خواهند كرد. اين هدايت گران يا پيامبرانند و يا جانشينان آنان. (الميزان ، ج11 ، ص305) در قرآن كريم از پيامبران با عنوان نذير و منذر ياد شده است (سبأ:34 ؛ فاطر:24 ؛ زخرف:23 ؛ نجم:56 ؛ فرقان:51 ؛ ص:4 و آيات ديگر). بنابراين ، پيامبر (صلى الله عليه وآله وسلم يكى از مصاديق منذر (پيامبر الهى) ، چنان كه پيامبران پيشين نيز مصاديق ديگر آن بودند ، و همه پيامبران مصاديق هاديان الهى نيز بوده اند ، چنان كه اوصياى آنان ، ديگر مصاديق هاديان خداوند بوده اند. بر اين اساس اوصياى پيامبر اسلام (صلى الله عليه وآله وسلم) نيز مصاديق هاديان الهى خواهند بود كه نخستين آنان على بن ابى طالب (عليه السلام) است و اين ، مطلبى است كه در روايات شأن نزول آيه بيان شده است. در اين روايات كه در منابع حديثى شيعه و اهل سنت در حدّ متواتر نقل شده آمده است كه پيامبر (صلى الله عليه وآله وسلم) به على (عليه السلام) اشاره كرد و او را به عنوان مصداق هادى معين كرد. تعابيرى كه در اين روايات آمده بيانگر حصر است ، مانند: أنت الهادى و الهادى على و بك يهتدى المهتدون به ويژه آن كه چنين تعبيرى درباره ديگر صحابه وارد نشده است. بر اين اساس ، مفاد روايات اين است كه در ميان اصحاب پيامبر (صلى الله عليه وآله وسلم) تنها على (عليه السلام) است كه مصداق هادى الهى مى باشد. و اين ، همان معناى امامت است. بنابراين معناى اين سخن پيامبر (صلى الله عليه وآله وسلم كه فرمود: أنا المنذر وعلى الهادى اين است كه من مصداق منذر (پيامبر) هستم و على مصداق هدايت گرى است كه پيامبر نيست (الميزان ، ج11 ، ص327).
علامه حلّى در دو كتاب (نهج الحق وكشف الصدق ، ص180 ؛ منهاج الكرامة ، ص151ـ 152) به اين آيه و احاديث مربوط به آن ، بر امامت على (عليه السلام استدلال كرده است. احاديثى كه هادى در آيه را بر على (عليه السلام) تفسير كرده است علاوه بر منابع شيعه (غاية المرام ، ج3 ، ص7ـ12 ؛ البرهان فى تفسير القرآن ، ج2 ، ص279ـ 282) ، در منابع معتبر اهل سنت از تعدادى از صحابه كه على بن ابى طالب (عليه السلام) ، عبداللّه بن عباس ، عبداللّه بن مسعود ، جابر بن عبداللّه انصارى ، بريده اسلمى ، ابوبرزه أسلمى ، يعلى بن مرّة ، ابوهريره و سعد بن معاذ از آن جمله اند ، روايت شده است. (تفسير طبرى ، ج12 ، ص72 ؛ المستدرك على الصحيحين ، ج3 ، ص129 ؛ تاريخ ابن عساكر ، ج2 ، ص145ـ 417 ؛ الدر المنثور ، ج4 ، ص45 ؛ شواهد التنزيل ، ج1 ، ص381ـ 395).
محمد بن عباس معروف به حجام در كتاب تأويل ما أنزل من القرآن الكريم فى النبىّ (صلى الله عليه وآله وسلم از پنجاه طريق روايت كرده است كه هادى در آيه مورد بحث بر على (عليه السلام تطبيق شده است (سعدالسعود ، ص99). حاكم نيشابورى بر صحت سند حديث تصريح كرده است ؛ چنان كه ضياء مقدسى نيز آن را در كتاب المختاره نقل كرده است ، به گفته سيوطى وى در اين كتاب احاديثى را آورده كه ملتزم به صحت آنها بوده است (تدريب الراوى ، ج1 ، ص115) برخى از محققان درباره صحت اسناد حديث از طريق اهل سنت تحقيق ارزنده اى انجام داده و به همه تشكيك ها پاسخ داده است (نفحات الأزهار ، ج20 ، ص314ـ 336).
 

بر استدلال به آيه و احاديث شأن نزول آن بر امامت على (عليه السلام) اشكال هايى وارد شده است:
1. ذكر على (عليه السلام) در احاديث به عنوان هادى از باب مثال و نمونه است ، و مقصود عالمان امت اسلامى است ( البحر المحيط ، ج5 ، ص367ـ 368). اين تأويل با ظاهر روايات كه بر حصر دلالت مى كند سازگارى ندارد. آلوسى نيز اين تأويل را نادرست دانسته است:وأنا أظنّك لا تلتفت إلى التأويل (روح المعانى ، ج13 ، ص108).
2. ظاهر احاديث ، حجت است و بايد به آن عمل كرد و لازمه آن اين است كه خلافت خلفاى ديگر را بپذيريم ، زيرا على (عليه السلام) از روى طوع و رغبت با خلفا بيعت كرد. آلوسى اين وجه را از برخى نقل كرده ، ولى تأييد نكرده است ، زيرا درستى آن در گرو اثبات بيعت على (عليه السلام با خلفا از روى رضا و رغبت است ، كه خود مورد اختلاف است و از نظر شيعه پذيرفته نيست.
3. مفادأنا المنذر وبك يا على يهتدى المهتدون كه در برخى از نقل هاى حديث آمده اين است كه پيامبر (صلى الله عليه وآله وسلم فقط منذر است ، و هدايت گرى به على (عليه السلام) اختصاص دارد ، و اين سخن نادرست است ، زيرا پيامبر (صلى الله عليه وآله وسلم) به نص قرآن كريم هدايت كننده بشر به صراط مستقيم بوده است (منهاج السنة ، ج3 ، ص139) چنين برداشتى از روايت نادرست است ، مفاد روايت انحصار هدايت گرى در على (عليه السلام) پس از پيامبر (صلى الله عليه وآله وسلم است ؛ چنان كه در نقل ديگر آمده استبك يهتدى المهتدون من بعدى.
4. با توجه به حديث أصحابوكالنجوم بأيّهم اقتديتم اهتديتم هدايتگرى امت پس از پيامبر (صلى الله عليه وآله وسلم به على (عليه السلام اختصاص ندارد ، بلكه عموم صحابه پيامبر(صلى الله عليه وآله وسلم) را شامل مى شود ، بنابراين ، هدايت با امامت ملازمه ندارد (دلائل الصدق ، ج2 ، ص93 به نقل از التحفة الإثنا عشرية ، ص207).
وجه دلالت روايات بر حصر هدايت امت پس از پيامبر (صلى الله عليه وآله وسلم) توسط على (عليه السلام) پيش از اين بيان گرديد. و حديث مزبور نيز مجعول است ، زيرا يقيناً همه صحابه پيامبر (صلى الله عليه وآله وسلم از چنان شايستگى علمى و عملى برخوردار نبودند كه بتوانند هدايتگر علمى و عملى امت باشند ، علاوه بر اين كه در ميان آنان اختلافاتى در حد تعارض و تناقض وجود داشت و گفتارها و رفتارهاى تناقض آميز نمى توانند راه هدايت باشند. علاوه بر اين ، محدثان و عالمان رجال اهل سنت حديث مزبور را مردود دانسته اند (نفحات الأزهار ، ج20 ، ص363ـ 366).
 

14. حديث غدير: بيش از يكصد صحابوپيامبر (صلى الله عليه وآله وسلم) روايت كرده اند كه پيامبر (صلى الله عليه وآله وسلم در سفر حجة الوداع ، پس از انجام مناسك حج و هنگام بازگشت از مكه به مدينه ، در سرزمين جحفه و در كنار غدير خم ، حاجيان را كه حدود يكصدهزار نفر بودند ، متوقف ساخت و با اين كه هوا به شدت گرم و سوزان بود نماز ظهر و عصر را به جماعت اقامه كرد ، آن گاه براى آنان سخنرانى كرد ، و پس از توجه دادن مردم به توحيد ، نبوت و معاد و يادآورى اين كه او به زودى از دنيا خواهد رفت ، و پس از گرفتن اقرار از آنان كه او از جانب خداوند بر مسلمانان ولايت دارد ، و زمام امور دينى و دنيوى آنان به دست اوست ، دست على (عليه السلام) را كه در كنار او ايستاده بود بلند كرد و فرمود: من كنت مولاه فهذا على مولاه) ؛ هر كس من مولاى او هستم اين على مولاى اوست. اگر چه كلمه مولى ، علاوه بر امامت و رهبرى كاربردهاى ديگرى چون محبت و نصرت نيز دارد ، ولى با توجه به قراين لفظى و غير لفظى مقصود از آن در حديث غدير ، امامت و رهبرى است. روشن ترين قرينه لفظى آن اين است كه پيامبر (صلى الله عليه وآله وسلم) قبل از بيان جمله ياد شده ، با تأكيد اولويت خود در تصميم گيرى نسبت به امور مسلمانان را يادآور شد و از آنان در اين باره اقرار گرفت ، آن گاه بدون فاصله فرمود: من كنت مولاه فهذا علىّ مولاه و گوياترين قرينه غير لفظى اين است كه متوقف كردن حاجيان در آن سرزمين و در آن هواى بسيار گرم و سوزان كه مسلمانان را در مشقت و زحمت بسيار قرار داد ، آن هم از جانب پيامبر كه در رحمت و مهربانى و حكمت سرآمد همه افراد بشر به شمار مى رود ، براى بيان مطلب روشنى چون محبت و نصرت ، معقول و منطقى به نظر نمى رسد ، بر خلاف مسئله امامت كه پايدارى و استوارى آيين اسلام را پس از پيامبر (صلى الله عليه وآله وسلم) تضمين مى كرد ( مدخل غدير).
 

15. حديث منزلت: پيامبر گرامى (صلى الله عليه وآله وسلم) در موارد مختلف ، كه يكى از آنها در جريان سپردن امور مدينه به على (عليه السلام) در مدتى كه رسول خدا (صلى الله عليه وآله وسلم سپاه اسلام را در غزوه تبوك فرماندهى مى كرد ، بود ، نسبت على (عليه السلام) به خود را به نسبت هارون به موسى (عليهما السلام) تشبيه كرده است. با اين تفاوت كه هارون پيامبر بود ، ولى چون پيامبرى با رسول خدا (صلى الله عليه وآله وسلم پايان پذيرفته است على (عليه السلام) پيامبر نخواهد بود.أنت منّى بمنزلة هارون من موسى إلاّ أنّه لا نبىّ بعدى. حديث منزلت در منابع روايى شيعه به صورت متواتر نقل شده است (اثبات الهداة ، ج3 ؛ غاية المرام ، ج2).
نقل هاى حديث در منابع اهل سنت نيز در حد تواتر است. مؤلفان صحاح و مسانيد و عموم محدثان و مورخانى كه غزوه تبوك را يادآور شده اند ، حديث منزلت را روايت كرده اند (المراجعات ، ص28) . نسائى در كتاب خصائص أميرالمؤمنين (عليه السلام ، ص80ـ97) 21 روايت را در اين باره نقل كرده است. ابن عساكر در كتاب تاريخ دمشق در معرفى على بن ابوطالب (عليه السلام) بيش از يكصد و بيست حديث را از طرق مختلف كه اكثر آنها صحيح اند از 21 صحابوروايت كرده است. ابن عبدالبرّ در الاستيعاب درباره احوال على(عليه السلام) پس از نقل حديث منزلت گفته است:اين حديث از استوارترين و صحيح ترين آثار است. ابن حجر مكى (الصواعق المحرقة ، ص61) گفته است ائمه حديث كه در اين فن به سخن آنان اعتماد مى شود اين حديث را صحيح دانسته اند ، بسيارى از عالمان برجسته اهل سنت بر صحت و تواتر حديث منزلت تصريح كرده اند (نفحات الأزهار ، ج17 ، ص149ـ 162).
در اين حديث ، منزلت هايى كه هارون (عليه السلام) نسبت به موسى (عليه السلام) داشت براى على (عليه السلام) نسبت به پيامبر گرامى (صلى الله عليه وآله وسلم ثابت شده است ، از اين منزلت ها نبوت استثنا شده است ؛ چنان كه اخوت نَسبَى نيز تخصّصاً خارج از مستثنا منه است. به جز دو منزلت ياد شده ، منزلت هاى ديگر كه خلافت هارون ، وجوب اطاعت ، وزارت و حمايت ، محبوبيت و برترى بر ديگران از مهم ترين آنهاست. اين منزلت ها در آيات قرآن بيان شده است (طه:29ـ 32 ؛ اعراف:142) . عموميت منزلت هاى هارون در حديث منزلت دو دليل دارد يكى اضافه شدن كلمه منزلة كه اسم جنس است به كلمه هارون كه عَلَم است مى باشد ، زيرا اضافه اسم جنس به علم از ادوات عموم است ، و ديگر استثنا است ، زيرا استثنا از فرد خاص معقول نيست ( نفحات الأزهار ، ج17 ، ص257ـ 380).
حضرت موسى (عليه السلام) هنگامى كه مى خواست به ميقات برود ، هارون را جانشين خود ساخت: (وَقالَ مُوسى لأَخيهِ هارُونَ اخْلُفْنى فِى قَوْمى وَأَصْلِحْ وَلا تَتَّبِعْ سَبِيل المُفْسِدين)(اعراف:142). اگر چه اين استخلاف در مورد خاصى انجام گرفته است ، ولى عبارت آن عموميت دارد و مورد ، مخصص نيست. مقتضاى عموميت استخلاف اين است كه هرگاه موسى (عليه السلام) بار ديگر به سفر مى رفت هارون جانشين او در رهبرى مردم بود ، اين عموميت پس از درگذشت موسى (عليه السلام را نيز شامل مى شود. اگر چه هارون(عليه السلام) ، قبل از موسى (عليه السلام) از دنيا رفت ، ولى اگر پس از موسى (عليه السلام) زنده مى بود ، مقتضاى عموميت استخلاف اين بود كه مقام خلافت او را داشته باشد. اين كه او خود مقام نبوت داشت ، و اگر پس از موسى (عليه السلام) زنده مى بود به عنوان پيامبر الهى رهبرى مردم را عهده دار مى شد ، با مطلب ياد شده منافات ندارد ، زيرا خصوصيات موارد ، دلالت كلام بر اساس قواعد زبانى و عقلايى را دگرگون نمى سازد. حديث منزلت مقام خلافت هارون (عليه السلام) از جانب موسى (عليه السلام) را براى على (عليه السلام) از جانب پيامبر اسلام (صلى الله عليه وآله وسلم اثبات كرده است. همان گونه كه خلافت هارون عموميت داشت ؛ يعنى هم عموم امت موسى را شامل مى شود و هم محدود به زمان خاصى نبود ، خلافت على (عليه السلام نيز داراى چنين ويژگى بود. بنابراين ، على (عليه السلام) پس از پيامبر (صلى الله عليه وآله وسلم) جانشين او و رهبر امت اسلامى بود.
از آنچه گفته شد پاسخ اشكال هايى چون استخلاف على (عليه السلام) از سوى پيامبر (صلى الله عليه وآله وسلم به مدينه و جريان جنگ تبوك اختصاص داشته و شامل عموم امت اسلامى و در زمان هاى ديگر نمى شود (شرح المواقف ، ج8 ، ص363) روشن گرديد ، زيرا همان گونه كه تفتازانى يادآور شده است العبرة لعموم اللفظ لا لخصوص المورد. علاوه بر اين استخلاف بر مدينه و عدم عزل او از آن ، و اين كه كسى ميان خلافت بر مدينه و شهرهاى ديگر قائل به تفصيل نشده است ، و نياز به خليفه پس از درگذشت پيامبر (صلى الله عليه وآله وسلم) شديدتر از زمان غيبت موقت است ، بر خلافت على (عليه السلام) پس از پيامبر (صلى الله عليه وآله وسلم) دلالت مى كند (شرح المقاصد ، ج5 ، ص276).
آنچه بيان گرديد حاصل مباحث متكلمان شيعه در استدلال به حديث منزلت بر امامت على (عليه السلام است. در سخنان آنان نكات ديگرى نيز در تقرير استدلال يا پاسخ به اشكال ها بيان شده است كه نقل آنها موجب گسترده شدن بحث خواهد شد و اين مجال گنجايش آن را ندارد ( الشافى فى الإمامة ، ج3 ، ص5ـ71 ؛ تلخيص الشافى ، ج2 ، ص205ـ 234 ؛ المنقذ من التقليد ، ج2 ، ص348ـ 356 ؛ المراجعات ، ص26ـ 30 ؛ دلائل الصدق ، ج2 ، ص389ـ 393 ؛ نفحات الأزهار فى خلاصة عبقات الأنوار ، ج18 ، ص310ـ 360).
 

16. نصوص ديگر: علاوه بر آيات و رواياتى كه تا اينجا به عنوان نصوص امامت على (عليه السلام بيان گرديد ، در كتاب هاى كلامى شيعه آيات و روايات ديگرى نيز در اين باره آمده است ، كه به دليل گسترده شدن دامنه بحث و محدوديت گنجايش مقاله دانشنامه اى ، از نقل و تبيين آنها صرف نظر كرده و علاقمندان را به كتاب هاى: نهج الحق وكشف الصدق ؛ منهاج الكرامة فى معرفة الإمامه ؛ احقاق الحق و دلائل الصدق ارجاع مى دهيم.
 

17. شواهد رفتارى و گفتارى پيامبر (صلى الله عليه وآله وسلم): هرگاه زمامدار و رهبر جامعه نسبت به فردى خاص عنايت ويژه اى مبذول داشته و او نزد زمامدار از منزلت ويژه اى برخوردار باشد ،عقلاى بشر آن را دليل شايستگى او براى جانشنى وى و عهده دار شدن امر زمامدارى و رهبرى مى دانند. اين روش عقلايى در شريعت اسلامى مردود شناخته نشده است و در نتيجه روشى است معقول و مشروع. اينك اگر رفتار و گفتار پيامبر (صلى الله عليه وآله وسلم در ارتباط با على (عليه السلام) را مطالعه كنيم ، موقعيت ممتاز و جايگاه ويژه او را نزد پيامبر (صلى الله عليه وآله وسلم) خواهيم يافت ، در اينجا نمونه هايى را بازگو مى كنيم:
در جريان جنگ خيبر ، پس از آن كه ابوبكر و عمر در دو نوبت جداگانه به عنوان فرمانده سپاه براى جنگ با دشمن اعزام شدند و از مداين گريختند ، پيامبر (صلى الله عليه وآله وسلم فرمود پرچم را به مردى خواهم داد كه خدا و رسول خدا را دوست دارد و خدا و رسول خدا نيز او را دوست دارند و هرگز فرار نخواهد كرد ، آن گاه پرچم را به على (عليه السلام) سپرد.
پيامبر (صلى الله عليه وآله وسلم) نخست ابوبكر را مأموريت داد تا سوره توبه را بر مشركان مكه بخواند ، ولى سپس به دستور خداوند وى را معزول ساخت و مأموريت آن را به على (عليه السلام سپرد و فرمود: اين كار بايد توسط من و يا فردى كه از من است انجام شود.
گروهى از قريش به پيامبر (صلى الله عليه وآله وسلم) گفتند ما همسايگان و هم پيمانان تو هستيم و عده اى از بردگان بدون اين كه به دين تو رغبتى داشته باشند ، و صرفاً براى رهايى از دست ما به تو پيوسته اند ، آنان را به ما بازگردان ، پيامبر (صلى الله عليه وآله وسلم) به ابوبكر و عمر روى كرد و فرمود رأى شما چيست؟ آن دو ، سخن آنان را تصديق كردند ، چهره پيامبر تغييير كرد و گفت به خدا سوگند ، خداوند مردى از شما را بر شما برخواهد انگيخت كه قلبش را سرشار از ايمان ساخته است ، و او براى دفاع از دين با شما نبرد خواهد كرد. هر يك از ابوبكر و عمر گفتند: آيا آن مرد منم؟ پيامبر فرمود: خير ، او كسى است كه نعل (كفش) را وصله مى كند ، او در آن هنگام كفش خود را به على (عليه السلام) داده بود تا وصله كند.
درب خانه عده اى از افراد به سوى مسجد باز بود. پيامبر (صلى الله عليه وآله وسلم دستور داد تا درهاى خانه هاى خود را به سوى مسجد ببندند ، و فقط در خانه على (عليه السلام را باز گذاشت. از آن جا كه اين كار براى برخى گران تمام شد ، پيامبر (صلى الله عليه وآله وسلم فرمود: به خدا سوگند اين كار را به رأى خود انجام ندادم ، بلكه از جانب خداوند مأموريت داشتم.
پيامبر (صلى الله عليه وآله وسلم) درباره او فرمود: على از من است و من از على هستم و او ولى هر مؤمنى پس از من است.
رسول گرامى (صلى الله عليه وآله وسلم) به بنى وليعه فرمود: يا دست از مخالفت با اسلام برمى داريد يا اين كه مردى را كه چون خود من است به سوى شما مى فرستم تا فرمان مرا در مورد شما اجرا كند. عمر به ابوذر گفت: مقصود پيامبر (صلى الله عليه وآله وسلم چه كسى است؟ ابوذر گفت: مقصود او تو و دوستت (ابوبكر) نيستى ، بلكه كسى است كه نعل را وصله مى كند ، يعنى على (عليه السلام) .
مطابق فرموده رسول خدا (صلى الله عليه وآله وسلم) هر كس به على (عليه السلام) ناسزا گويد در حقيقت به پيامبر (صلى الله عليه وآله وسلم) ناسزا گفته است و هر كس با على جنگ كند ، با پيامبر جنگيده است. محبت على (عليه السلام) نشانه ايمان ، و عداوت با او نشانه نفاق است.
عايشه گفته است: هيچ مردى را محبوب تر از على و هيچ زنى را محبوب تر از فاطمه نزد پيامبر (صلى الله عليه وآله وسلم) نيافتم.
پيامبر (صلى الله عليه وآله وسلم) خطاب به على (عليه السلام) فرمود: هيچ چيزى را از خداوند براى خود نخواسته ام ، مگر اين كه براى تو نيز خواسته ام ، و هر چه از خدا خواسته ام به من عطا كرده است ، مگر اين كه پس از من پيامبرى مبعوث نخواهد شد.
ابوسعيد خدرى گفته است: با جمعى از اصحاب منتظر آمدن پيامبر (صلى الله عليه وآله وسلم) بوديم ، پيامبر در حالى كه بند كفشش پاره شده بود بر ما وارد شد. آن گاه كفش خود را به على (عليه السلام داد تا آن را اصلاح كند ، سپس فرمود: برخى از شما بر تأويل قرآن جنگ خواهد كرد ؛ چنان كه من بر تنزيل آن جنگ كردم. هر يك از ابوبكر و عمر گفتند: آيا من آن فرد هستم؟ پيامبر (صلى الله عليه وآله وسلم) فرمود: نه ، او صاحب نعل (على) است.
مطالب ياد شده و نظاير آنها كه بسيار است و علاوه بر منابع حديثى و تاريخى شيعه در صحاح و مسانيد و كتب تاريخ و سيره اهل سنت نقل شده است به عنوان نمونه خصائص اميرالمؤمنين نوشته ابوعبدالرحمان نسائى ؛ المستدرك على الصحيحين ، ج3 ؛ باب مناقب على بن ابوطالب (عليه السلام) گوياى اين واقعيت است كه رسول گرامى (صلى الله عليه وآله وسلم نسبت به على (عليه السلام) عنايت ويژه اى داشته اند ، و او نزد پيامبر (صلى الله عليه وآله وسلم) از مقام و منزلت بى مانندى برخوردار بود. مجموعه اين گفتارها و رفتارها از نظر عقلاى بشر به منزله نص و دليل روشن بر امامت على (عليه السلام) به شمار مى رود (تقريب المعارف ، ص126ـ127).
 

منابع:
(1) اثبات الهداة ، حرّ عاملى ، محمد بن حسن ، مؤسسة الاعلمى ، بيروت ، 1425هـ ؛
(2) ارشاد الطالبين ، الفاضل المقداد ، جمال الدين مقداد بن عبدالله ، مكتبة المرعشى ، قم ، 1415هـ ؛
(3) الاقتصاد فيما يتعلق بالاعتقاد ، طوسى ، محمد بن الحسن ، مطبعه خيام ، قم ، 1400ق ؛
(4) الامامة والسياسة ، دينورى ، ابن قتيبه ، دارالمعرفه ، بيروت ، بى تا ؛
(5) البرهان فى تفسير القرآن ، بحرانى ، سيد هاشم ، دارالكتب العلميه ، قم ، 1393ق ؛
(6) تاريخ طبرى ، الطبرى ، محمد بن جرير ، مكتبه خيّاط ، بيروت ؛
(7) تدريب الراوى ، سيوطى ، جلال الدين ، عبدالرحمن، تحقيق احمد عمر هاشم ، دارالكتاب العربى ، بيروت ، 1424هـ ؛
(8) تفسير طبرى ، طبرى ، محمد بن جرير ، ضبط وتعليق محمود شاكر ، داراحياء التراث العربى ، بيروت ؛
(9) تقريب المعارف ، حلبى ، ابوالصلاح ، تقى بن نجم، مؤسسة النشر الاسلامى ، قم ، 1404ق ؛
(10) خصائص اميرالمؤمنين (عليه السلام)، حسن بن احمد ؛
(11) الدر المنثور ، سيوطى ، جلال الدين ، داراحياء التراث العربى ، بيروت ، 1421هـ ؛
(12) دلائل الصدق ، مظفر، محمد حسن ، مكتبة الذجاج،تهران ؛
(13) الذخيرة فى علم الكلام ، سيد مرتضى ، على بن الحسين ، مؤسسة النشر الاسلامى ، قم ، 1411هـ ؛
(14) روح المعانى ، آلوسى ، محمود ، دارالفكر ، بيروت ؛
(15) سعدالسعود ، ابن طاووس ، رضى الدين ، على بن موسى، منشورات الرضى ، قم ، 1363ش ؛
(16) الشافى فى الامامة ، سيد مرتضى ، على بن الحسين ، مؤسسة الصادق(عليه السلام) ، تهران ، 1407هـ ؛
(17) شرح المواقف ، جرجانى ، ميرسيد شريف ، منشورات الشريف الرضى ، قم ، 1412ق ؛
(18) شرح نهج البلاغه ، ابن ابوالحديد ، عبدالحميد بن هبة الله ، دارلبنانية للعلوم ، بيروت ، 1421هـ ؛
(19) الصواعق المحرقة ، هيثمى مكى ، ابن حجر ، احمد بن محمد، المكتبة العصريه ، بيروت ، 1425ق ؛
(20) غاية المرام ، بحرانى، سيدهاشم، بى تا ؛
(21) الغدير ، امينى ، عبدالحسين ، مركز الغدير للدراسات الاسلاميه ، قم ، 1421هـ ؛
(22) فرائد السمطين ، حموينى، ابراهيم ؛
(23) قواعد المرام فى علم الكلام ، بحرانى ، ابن ميثم ، مكتبة آيت الله مرعشى ، قم ، 1406ق ؛
(24) الكامل فى التاريخ ، ابن اثير ، عزالدين ، على بن ابوالكرم شيبانى، مؤسسة التاريخ العربى ، بيروت ، 1414ق ؛
(25) كشف المراد ، حلّى ، حسن بن يوسف ، مؤسسة النشر الاسلامى ، قم ، 1419ق ؛
(26) كنزالعمال ، متقى هندى ، حسام الدين، مؤسسة الرسالة ، بيروت ، 1405ق ؛
(27) گوهر مراد ، اللاهيجى ، عبدالرزاق ، وزارة الثقافة والارشاد الاسلامى ، تهران ، 1372ش ؛
(28) اللوامع الالهيه ، الفاضل المقداد ، جمال الدين مقداد بن عبدالله ، مكتبة المرعشى ، قم ، 1405هـ ؛
(29) مختصر التحفة الاثنى العشريه ، شكرى آلوسى ، سيد محمود ، تحقيق وتعليق محب الدين الخطيب ، الرياض ، 1404هـ ؛
(30) المراجعات ، شرف الدين ، سيد عبدالحسين ، دارالصادق ، بيروت ؛
(31) مجمع الزوائد ، هيثمى، نورالدين على بن ابى بكر، بيروت، دارالكتب العلميه ؛
(32) المستدرك على الصحيحين ، حاكم نيشابورى، محمد بن عبدالله، بيروت، دارالكتب العلميه ؛
(33) المغنى فى أبواب التوحيد والعدل ، همدانى ، عبدالجبار ، تحقيق الدكتور محمودمحمد قاسم ، دارالكتب ، بيروت 1382ق ؛
(34) مناقب ، ابن المغازلى ، على بن محمد ، دارالكتب العلميه ، بيروت ، بى تا ؛
(35) المنقذ من التقليد ، حمصى ، رازى ، سديدالدين محمود، مؤسسة النشر الاسلامى ، قم ، 1412ق ؛
(36) منهاج السنة النبوية ، ابن تيميه ، احمد بن عبدالحليم ؛
(37) منهاج الكرامة فى معرفة الامامة ، حلّى ، حسن بن يوسف ، تحقيق عبدالرحيم مبارك ، كتابخانه تخصص امير المؤمنين(عليه السلام) ، مشهد المقدسه ، 1425هـ ؛
(38) الميزان ، طباطبايى ، محمدحسين ، مؤسسة الاعلمى ، بيروت ، 1393ق ؛
(39) نفحات الأزهار فى خلاصة عبقات الانوار ، ميلانى ، سيدعلى ، مركز تحقيق و ترجمه و نشر آراء ، قم ، 1423هـ ؛
(40) نوادر الاصول ، ترمذى، محمد بن على، بيروت، دارالجيل ؛
(41) نهج البلاغه ، الرضى ، ابوالحسن محمد بن الحسين ، صبحى الصالح ، بيروت ، 1387ش ؛
(42) نهج الحق وكشف الصدق ، حلّى ، حسن بن يوسف ، دارالهجرة ، قم ، 1414هـ ؛
(43) ينابيع المودة ، قندوزى حنفى ، شيخ سليمان ، مؤسسة الأعلمى ، بيروت ، 1418ق.؛
 

منبع: دانشنامه کلام اسلامی

اضافه کردن نظر


کد امنیتی
تازه کردن