جمعه, 17 شهریور 1396 ساعت 12:00
خواندن 100 دفعه

آرای دیگر مذاهب اسلامی درباره حدیث غدیر - سید محمود مدنی

نقد دیدگاه های اهل سنت درباره حدیث غدیر :
در این نوشته در پى آنیم كه تمامى توجیهات و عذرهاى اهل سنت در نپذیرفتن حدیث غدیر به عنوان یكى از نصوص امامت و خلافت بلافصل على(علیه السلام) را بررسى كنیم و منصفانه به قضاوت بنشینیم كه آیا این حدیث چنانكه شیعه مدعى است دلیل خلافت على(علیه السلام) است یا نه؟
در ابتداى بحث شایسته است این نكته را یادآور شویم كه اگر دانشمندان همه فِرق با پذیرفتن اصل اساسى وحدت، درباره مسائل اصلى یا فرعى، اعتقادى یا فقهى به بحث علمى بپردازند، نه تنها دلها از یكدیگر گریزان نمى شود، بلكه به همدیگر نزدیك خواهد شد و این یكى از راههاى صحیح تقریب بین مذاهب اسلامى است.
اینك گزارش كوتاهى از چند كتاب روایى درباره حدیث غدیر بیان مى كنیم و سپس به بحث درباره حدیث و بیان نظریات و نقد آنها مى پردازیم. امام احمد حنبل در «مسند»ش آورده است:
حدثنا عبداللّه، حدثنى ابى، ثنا عفان، ثنا حماد بن سلمه، أنا على بن زید، عن عدى بن ثابت، عن البراء بن عازب، قال: كنّا مع رسول اللّه ـ صلى اللّه علیه وآله ـ فى سفر فنزلنا بغدیر خم فنودى فینا: الصلاة جامعة، وكسح لرسول اللّه ـ صلى اللّه علیه وآله ـ تحت شجرتین فصلى الظهر واخذ بید علىٍ ـ رضى اللّه عنه ـ فقال: ألستم تعلمون انى اولى بكل مؤمن من نفسه؟ قالوا: بلى، قال فأخذ بید علی فقال: من كنت مولاه فعلىّ مولاه اللّهم وال من والاه وعاد من عاداه. قال فلقیه عمر بعد ذلك فقال له: هنیئاً یا ابن ابى طالب اصبحت وأمسیت مولى كل مؤمن و مؤمنة؛[1]
براء بن عازب مى گوید:با رسول خدا(صلی الله علیه و آله) در سفرى همراه بودیم. در غدیرخم توقف كردیم. ندا در داده شد: الصلاة جامعه (كلمه اى كه براى گردآمدن مسلمانان فریاد مى شد). زیر دو درخت براى رسول خدا(صلی الله علیه و آله) تمیز شد، نماز ظهر را خواند و دست على را گرفت و گفت: آیا نمى دانید من سزاوارتر هستم بر هر مؤمنى از خود او؟ همگى گفتند: آرى . پس دست على را گرفت و گفت: هر كس من مولاى اویم، على مولاى اوست؛ خدایا دوست بدار آنكه على را دوست بدارد و دشمن دار آنكه على را دشمن دارد. سپس عمر با على ملاقات كرد و به او گفت: گوارایت اى پسر ابوطالب! صبح و شام كردى در حالى كه مولاى هر مرد و زن مؤمنى هستى.
این روایت در «مسند احمد» در موارد مختلف[2] و با سندهاى بسیار نقل شده است.
حافظ ابن عبداللّه حاكم نیشابورى نیز در «مستدرك» با الفاظ مختلف و در موارد گوناگون حدیث غدیر را بیان كرده از جمله مى گوید:
حدثنا ابوالحسین محمد بن احمد بن تمیم الحنظلى ببغداد، ثنا ابوقلابة عبدالملك بن محمد الرقاشى، ثنا یحیى بن حماد، وحدثنى ابوبكر محمد بن احمد بن بالویه وابوبكر احمد بن جعفر البزاز، قالا ثنا عبدالله بن احمد بن حنبل، حدثنى ابى، ثنا یحیى بن حماد و ثنا ابونصر احمد بن سهل الفقیه ببخارى، ثنا صالح بن محمد الحافظ البغدادى، ثنا خلف بن سالم المخرمى، ثنا یحیى بن حماد، ثنا ابوعوانة، عن سلیمان الاعمش، قال ثنا حبیب بن ابى ثابت عن ابى الطفیل، عن زید بن ارقم ـ رضى اللّه عنه ـ قال: لمّا رجع رسول اللّه ـ صلى اللّه علیه وآله وسلم ـ من حجة الوداع ونزل غدیرخم امر بدوحات فقممن فقال: كانّى قد دعیت فاجبت. انى قد تركت فیكم الثقلین احدهما اكبر من الآخر: كتاب اللّه تعالى وعترتى فانظروا كیف تخلفونى فیهما فانّهما لن یفترقا حتى یردا علىّ الحوض. ثم قال: ان اللّه ـ عزّ وجلّ ـ مولاى وانا مولى كل مؤمن. ثم اخذ بید علی ـ رضى اللّه عنه ـ فقال: من كنت مولاه فهذا ولیه، اللهم وال من والاه وعاد من عاداه. و ذكر الحدیث بطوله. هذا حدیث صحیح على شرط الشیخین ولم یخرجاه بطوله.[3]
در همین كتاب پس از این حدیث با اسناد دیگرى همین روایت را تكرار مى كند با این تفاوت كه قبل از جمله «من كنت مولاه» مى گوید:
ثم قال: أن تعلمون انى اولى بالمؤمنین من انفسهم ثلاث مرات قالوا: نعم فقال: رسول اللّه ـ صلى اللّه علیه وآله ـ من كنت مولاه فعلى مولاه.[4]
ابن ماجه مى نویسد:
حدثنا على بن محمد، ثنا ابوالحسین، اخبرنى حماد بن سلمه، عن على ابن زید بن جدعان، عن عدىّ بن ثابت، عن البراء بن عازب، قال: اقبلنا مع رسول اللّه ـ صلى اللّه علیه وآله ـ فى حجّته التى حجّ فنزل فى بعض الطریق فامر الصلاة جامعة فأخذ بید علی فقال: ألست اولى بالمؤمنین من انفسهم؟ قالوا: بلى قال: الست اولى بكل مؤمن من نفسه؟ قالوا: بلى. قال: فهذا ولىّ من أنا مولاه، اللهم وال من والاه اللهم عاد من عاداه.[5]
ترمذى نیز در «سنن» خود چنین مضمونى را آورده است.[6]
در این مقاله هیچ گاه از جوامع روایى شیعه چیزى نقل نمى كنیم تا آنچه بدان استدلال مى شود مورد قبول طرف مقابل در بحث باشد والاّ حدیث غدیر از طریق شیعه به صورت متواتر نقل شده است.

رأى شیعه :
شیعه معتقد است:مسئله بسیار مهم رهبرى دینى و دنیایى مردم پس از ارتحال پیامبر(صلی الله علیه و آله) مهمل و بدون تكلیفِ مشخص رها نشده است بلكه رسول اكرم(صلی الله علیه و آله) از اولین روز دعوت خویش (یوم الدار) تا پایان عمر، این مسئله مهم را بیان كرد و امیرالمؤمنین على(علیه السلام) را به خلافت بلافصل بعد از خویش معرفى نمود و حدیث غدیر یكى از بسیار روایاتى است كه بر این امر دلالت دارد.

آراى دیگران  :
مذاهب دیگر اسلامى در مقابل این سخن شیعه، استدلالاتى آورده اند و معتقد شده اند كه این روایت نمى تواند دلیل خلافت بلافصل امیرالمؤمنین على(علیه السلام) باشد. ما اكنون نظرات آنان را در ده قسمت بررسى مى كنیم.
1ـ اولین شرط استدلال به یك روایت، صحت سندى آن روایت است؛ به عبارت دیگر تنها روایتى را مى توان در این بحث، به عنوان دلیل اقامه كرد كه قبلاً صدور آن از پیامبر اكرم(صلی الله علیه و آله) ثابت شده باشد، بخصوص بنا به نظریه شیعه كه مدعى است در مسائل اعتقادى نظیر امامت، خبر واحد كافى نیست و دلیل باید متواتر باشد. از این روى برخى از دانشمندان عامه خبر غدیر را براى استدلال شایسته ندیده اند، چنانكه قاضى عضدالدین ایجى در «مواقف» گفته است:
ما صحت این روایت را انكار مى كنیم و ادعاى ضرورت داشتن (متواتر بودن) آن سخنى گزافه و بدون دلیل است. چگونه این روایت متواتر است در حالى كه اكثر اصحاب حدیث آن را نقل نكرده اند؟[7]
ابن حجر هیتمى نیز مى گوید:
فرقه هاى شیعه اتفاق نظر دارند كه آنچه به عنوان دلیل بر امامت آورده مى شود باید متواتر باشد، در حالى كه متواتر نبودن این روایت معلوم است؛ چرا كه اختلاف درباره صحت این حدیث قبلاً گذشت، بلكه آنانكه در صحت این حدیث اشكال كرده اند برخى از پیشوایان علم حدیث همانند ابوداود سجستانى و ابوحاتم رازى و غیر ایشان هستند.پس این، خبر واحدى است كه در صحت آن نیز اختلاف است.[8]
نظیر این سخن را ابن حزم و تفتازانى نیز بیان كرده اند.[9]

پاسخ :
این اشكال در نظر هر فرد آگاه به تاریخ و روایت، سخنى از سر تعصب و پیشداورى است، و گرنه انكار حدیث غدیر همانند انكار حسیات توسط سوفسطائیان و یا چون انكار واقعه جنگ بدر و احد و سایر قضایاى مسلّم صدر اسلام است.
ما براى پرهیز از اطاله كلام تنها به فهرستى از اصول و مصادر این روایت بسنده مى كنیم و آن را كه سر تحقیق بیشترى است به سه كتاب مفصّل: «الغدیر» علامه امینى، «عبقات الانوار» علامه میرحامد حسین، و«احقاق الحق و ملحقاته» شهید قاضى نوراللّه شوشترى ارجاع مى دهیم.
در كتاب «احقاق الحق» فهرستى از چهارده نفر از علماى عامه (از جمله: سیوطى، جزرى، جلال الدین نیشابورى، تركمانى ذهبى)نقل مى شود كه همگى به تواتر حدیث غدیر اعتراف نموده اند.[10]
ابن حزم در «منهاج السنة» نیز چنین گفته است.[11]
علامه امینى در «الغدیر» عبارت چهل و سه نفر از اعاظم علماى اهل سنت را (از جمله: ثعلبى، واحدى، فخر رازى، سیوطى، قاضى شوكانى) نقل مى كند كه به صحت سند و طرق حدیث غدیر تصریح نموده اند[12]. و نیز اسامى و عبارات سى نفر از مفسّران بزرگ اهل سنت را (از جمله: ترمذى، طحاوى، حاكم نیشابورى، قرطبى، ابن حجر عسقلانى، ابن كثیر، تركمانى)مى نگارد كه همگى آنان در ذیل آیه شریفه: یاایها الرسول بلّغ ما انزل الیك وان لم تفعل...(مائده،67) به نزول این آیه در ارتباط با حدیث غدیر تصریح نموده اند.[13]
در كتاب «احقاق الحق» نیز حدیث غدیر از پنجاه مصدر معتبر عامه (از جمله: سنن المصطفى، مسند احمد، خصائص نسائى، عقدالفرید، حلیة الاولیاء) نقل مى شود.[14]
اكنون نظر برخى از اعاظم اهل سنت درباره حدیث غدیر را به نقل از علامه امینى مى آوریم:
ضیاء الدین مقبلى مى گوید: اگر حدیث غدیر قطعى نیست پس هیچ چیز قطعى در دین وجود ندارد.
غزالى گفته است: جمهور مسلمین اجماع دارند بر متن حدیث غدیر.
بدخشى مى گوید: حدیث غدیر، حدیث صحیحى است كه كسى درباره صحت آن اشكال نمى كند مگر متعصب انكارگر كه به سخن او اعتنایى نمى شود.
آلوسى مى نویسد: حدیث غدیر، حدیث صحیحى است كه نزد ما ثابت شده است و هیچ مشكلى در آن نیست و هم از رسول خدا ـ صلى اللّه علیه وآله ـ و هم از خود امیرالمؤمنین ـ علیه السلام ـ به صورت متواتر نقل شده است.
حافظ اصفهانى گفته است: حدیث غدیر، حدیث صحیحى است كه صد نفر از صحابه آن را نقل كرده اند كه «عشره مبشّره» از جمله این صد نفرند.[15]
حافظ سجستانى حدیث غدیر را از صدوبیست نفر از صحابه نقل نموده است و حافظ ابن العلاء همدانى آن را از صدوپنجاه طریق روایت نموده است.[16]
حافظ ابن حجر عسقلانى در «تهذیب التهذیب» ضمن بیان برخى از راویان حدیث غدیر و برخى طرق آن مى گوید:
ابن جریر طبرى اسناد حدیثِ غدیر را در یك كتاب گردآورده و آن را صحیح شمرده است، و ابوالعباس ابن عقده نیز آن را از طریق هفتاد نفر از صحابه یا بیشتر روایت نموده است.[17]
نیز در كتاب «فتح البارى بشرح صحیح البخارى» آمده است:
حدیث «من كنت مولاه فعلى مولاه» را ترمذى و نسائى نقل نموده اند و طرق و سندهاى آن بسیار است جدّاً، كه همه آنها را ابن عقده در كتابى مستقل آورده است و بسیارى از سندهاى آن صحیح و حسن است و براى ما از امام احمد حنبل روایت كرده اند كه گفته است: آنچه درباره فضایل على ـ علیه السلام ـ به ما رسیده است درباره هیچ یك از صحابه نرسیده است.[18]
قندوزى حنفى پس از نقل حدیث غدیر از طرق بسیار و از كتب مختلف مى نویسد:
محمد بن جریر الطبرى صاحب تاریخ، حدیث غدیرخم را از هفتاد و پنج طریق نقل كرده است و كتاب مستقلى به نام «الولایة» درباره آن تألیف نموده است. نیز ابوالعباس احمد بن محمد بن سعید بن عقده در تألیف مستقلى آن را از یكصدوپنجاه طریق نقل نموده است.[19]
حافظ محمد بن محمد بن محمد الجزرى الدمشقى به هنگام نقل احتجاج و مناشده امیرالمؤمنین(علیه السلام)، درباره حدیث غدیر چنین مى نگارد:
این حدیث حسن است و این روایت (مناشده) به صورت متواتر از على(علیه السلام) نقل شده است، همان گونه كه آن (حدیث غدیر) نیز از رسول خدا ـ صلى اللّه علیه وآله ـ متواتراً نقل شده است و گروه بسیارى از گروه بسیارى دیگر آن را نقل كرده اند، پس اعتنایى به سخن آنان كه قصد تضعیف این روایت را دارند نمى شود؛ زیرا آنان از علم حدیث اطلاعى ندارند.[20]
حدیث غدیر را بخارى و مسلم در صحیحشان نیاورده اند، ولى این مسئله به هیچ وجه موجب اشكالى در سند روایت غدیر نمى شود؛ زیرا تعداد روایاتى كه حتى به نظر خود بخارى و مسلم نیز صحیح است (صحیح على شرط الشیخین) وهیچ شكى در آنها نیست ولى در «صحیح بخارى و مسلم» نیامده است، اندك نیست، و از همین روى چندین مستدرك بر آنها نگاشته شده است. اگر تمامى روایات صحیحه در «صحیح بخارى» گرد آمده بود، به صحاح دیگر نیازى نبود، در حالى كه همه مى دانند هیچ دانشمند محقق و منصفى نیست كه خود را با داشتن «صحیح بخارى» یا «صحیح بخارى و مسلم»، از دیگر كتب صحاح بى نیاز بداند.
از طرفى دیگر خود بخارى و مسلم نیز بیان كرده اند كه آنچه را در این كتاب آورده ایم صحیح است، نه اینكه تمام روایات صحیح را بیان كرده ایم، بلكه بسیارى از احادیث صحیح را بنا به عللى نیاورده ایم.[21]
اضافه بر تمام این مطالب، علاّمه امینى(ره) روایت غدیر را از بیست و نه نفر از مشایخ بخارى و مسلم نقل مى كند.[22]
در پایان این قسمت، عبارت یكى از كسانى كه همین اشكال را مطرح كرده اند مى آوریم: ابن حجر مى نویسد:
حدیث غدیر، حدیث صحیحى است كه هیچ شبهه اى در آن نیست و آن را گروهى نظیر ترمذى، نسائى و احمد حنبل نقل كرده اند و داراى طرق بسیارى است، از جمله شانزده نفر از صحابه آن را نقل نموده اند و در روایت احمد بن حنبل آمده است كه آن را سى نفر از صحابه از رسول ـ صلى اللّه علیه وآله ـ شنیدند و هنگامى كه در خلافت امیرالمؤمنین [على] ـ علیه السلام ـ اختلاف پیش آمد بدان شهادت دادند.[23]
دوباره تكرار مى كند:
روایت غدیر را سى نفر از صحابه از رسول خدا ـ صلى اللّه علیه وآله ـ نقل كرده اند و بسیارى از طرق آن صحیح یا حسن است.[24]
پس حتى به نظر خود اشكال كنندگان، نباید به سخن ابن حجر و امثال او كه در صحت این حدیث اشكال كرده اند اعتنا نمود؛ چرا كه ابن حجر، خود مى نویسد: ولاالتفات لمن قدح فى صحته.[25]
استاد محمدرضا حكیمى در كتاب «حماسه غدیر» از پانزده نفر از علماى معاصر عامّه (از جمله: احمد زینى دحلان، محمد عبده مصرى، عبدالحمید آلوسى، احمدفرید رفاعى، عمر فروخ) كه روایت غدیر را در كتب خویش آورده اند نام مى برد و محل بیان آن را ذكر مى كند.[26]
شایان توجه است كه شیعه در روایات مربوط به اثبات امامت، تواتر و قطعى بودن را شرط مى داند و روایت غدیر از نظر جوامع روایى شیعه متواتر و قطعى است، چنانكه در بسیارى از مصادر اهل سنت نیز نقل شد، ولى بنا به عقیده برادران اهل سنت براى اثبات امامت همانند سایر فروع دین، صحیح بودن سند كافى است و هیچ نیازى به اثبات متواتر بودن حدیث نیست با توجه به این نكته بى پایگى این اشكال بدیهى است.
دومین اشكال نكته اى ست كه قاضى عضد الدین ایجى در «مواقف» بیان كرده است؛ وى مى نویسد:
على[ع] در روز غدیر(حجة الوداع) همراه پیامبر نبود زیرا على[ع] در یمن بود.[27]
بهتر است در پاسخ این اشكال ابتدا سخن شارح «مواقف» را بیان كنیم: سید شریف جرجانى شارح «مواقف» پس از این سخن ایجى مى نگارد:
این اشكال ردّ شده است؛ زیرا غایب بودن على[ع] منافات با صحیح بودن حدیث غدیر ندارد، مگر اینكه در روایتى آمده باشد كه به هنگام نقل حدیث غدیر پیامبر على را نزد خود خواند یا دست او را گرفت كه در بسیارى روایات این جملات نقل نشده است.[28]
ابن حجر هیتمى در جواب این شبهه مى نویسد:
به سخن كسى كه حدیث غدیر را صحیح نداند و یا ایراد كند كه على(علیه السلام) در یمن بوده است اعتنایى نمى شود زیرا ثابت شده است كه او از یمن برگشت و حج را با پیامبر اكرم ـ صلى اللّه علیه وسلم ـ گذارد.[29]
اگرچه از نظر تاریخى برگشت امیرمؤمنان(علیه السلام) از یمن و گذاردن حج با پیامبر اكرم(صلی الله علیه و آله) در حجة الوداع مسلّم است ولى به عنوان نمونه از برخى از كسانى كه به این نكته اشاره كرده اند نام مى بریم:
طبرى (تاریخ طبرى، ج2، 205)؛ ابن كثیر (البدایة والنهایة، ج2، ص184 و نیز در ص132 همین جلد به طور مفصل رجوع امیرالمؤمنین ـ ع ـ از سفر یمن را به نقل از منابع متعدد بیان مى نماید؛ ابن اثیر (الكامل، ج2، ص302).
ـ اشكال سوم كه پردامنه تر و مهمتر است درباره معنى كلمه «مولى» است. این كلمه داراى معانى مختلفى نظیر: «اولى»، «پسر عمو»، «آزاد كننده برده»، «همسایه»، «هم قَسم»، و... است. شیعه با توجه به شواهد بسیار كه به آنها خواهیم پرداخت مدعى است معناى این كلمه در این حدیث همان «اولى» و یا به عبارت دیگر «سرپرست» و «ولى» است، ولى برخى عالمان سنى در معناى كلمه مولى شبهه اى را مطرح كرده اند كه به نظر مى رسد اصل این شبهه از فخر رازى در كتاب «نهایة العقول» باشد كه دیگران نظیر قاضى عضد الدین ایجى[30] و ابن حجر و فضل بن روزبهان[32] آن را نقل كرده اند.
قاضى عضد الدین ایجى در «مواقف» مى گوید:
مراد از كلمه «مولى» در روایت غدیر «ناصر» است؛ زیرا جمله دعایى پس از آن «اللّهم وال من والاه» به همین معناست و مقصود از «مولى»، «اولى» نیست، چرا كه هرگز وزن مفعل به معناى افعل نیامده است.[33]
ابن حجر هیتمى نیز مى گوید:
ما نمى پذیریم كه معنى «مولى» همان باشد كه آنان (شیعه) ذكر كرده اند، بلكه معناى آن «ناصر» است؛ زیرا حكم «مولى» مشترك بین معانى متعددى نظیر: «آزاد كننده برده»، «برده آزاد شده»، «متصرف در امور»، «ناصر» «محبوب» است... ما و شیعه هر دو معترفیم كه اگر منظور از این روایت، «محبوب» باشد، معنى آن صحیح خواهد بود زیرا على(علیه السلام) محبوب ما و آنها است، اما اینكه «مولى» به معنى «امام» باشد نه در شرع و نه در لغت، معهود نیست، اما اینكه در شرع این گونه نیست نیازى به بحث ندارد و واضح است، امّا اینكه در لغت این گونه نیست، زیرا هیچ یك از پیشوایان لغت عرب نگفته است كه مفعل به معنى افعل مى آید.[34]
سخن برخى دیگر هم تكرار همین عبارتهاست.
اكنون به پاسخ شیعه به این اشكال مى پردازیم: شیعه معتقد است اگر فرضاً بپذیریم كه معناى كلمه «مولى» مشترك بین این چند معنا است و فرضاً پیشوایان لغت عرب در دورانهاى بعدى كلمه «مولى» را «اولى» معنا نكرده اند،ولى در عصر رسول خدا(صلی الله علیه و آله) و به هنگام بیان این حدیث شریف، تمامى حاضران از این كلمه معنى «اولى» را فهمیده اند. اكنون براى این نكته چند شاهد بیان مى كنیم:

1ـ حسان بن ثابت كه در محل حادثه حاضر بود و مقام ادبى او منكرى ندارد،[35] از رسول خدا(صلی الله علیه و آله) اجازه خواست تا این واقعه مهم را بسراید و از جمله اشعار او در این رابطه این بیت است:

فقـال لـه قـم یـا علـىّ فـاننـى                 رضیتك من بعدى اماماً وهادیاً

علامه امینى این اشعار را از دوازده مصدر از عامه و بیست و شش مصدر از خاصه نقل كرده است. [36]
قیس بن سعد بن عبادة نیز سروده است:

وعـلــىّ امــامــنــا وامــام                 لســوانـا اتـى بـه التـنـزیــل
یوم قال النبى من كنت مولاه                 فهـذا مـولاه خطـب جـلیـل

كه علامه جلیل القدر امینى آن را از دوازده منبع نقل مى كند.[37]
عمرو عاص نیز مى سراید:

وفى یوم خمّ رقى منبراً                 یبلغ والركب لم یرحل
ألست بكم منكم فى النفوس                 باولی؟ فقالوا: بلی فافعل
فانحله امرة المؤمنین                 من الله مستخلف المنحل
وقال فمن كنت مولى له                 فهذا له الیوم نعم الولی

این اشعار را نیز علامه امینى از هشت مصدر عامه و خاصه نقل كرده است.[38]
افزون بر اینها علامه امینى در «الغدیر» عبارت تعداد زیادى از شعرا و ادیبان عرب را كه همین معناى امامت و ولایت را از كلمه «مولى» در حدیث غدیر فهمیده اند بیان مى كند.[39]
خود مولا على(علیه السلام) در شعرى كه به معاویه مى نویسد همین مطلب را تایید مى كند آنجا كه مى گوید:
واوجب لى ولایته علیكم رسول اللّه یـوم غدیـرخم
كه علامه امینى آن را از یازده مصدر شیعى وبیست وشش مصدر از اهل سنت بیان مى كند.[40]
و نیز از بهترین شاهدها بر فهم همین معنا از حدیث، سخن ابوبكر و عمر است كه پس از پایان خطبه رسول اكرم(صلی الله علیه و آله) در غدیر دست در دست على(علیه السلام) گذاشتند و او را با این خطاب و یا تعابیرى نزدیك به این ستودند: «بخٍّ بخِّ لك یابن ابى طالب اصبحت مولاى ومولى كل مؤمن ومؤمنة».
علامه امینى تبریك شیخین را از شصت مصدر از اهل سنت (از جمله: مسند احمد، تاریخ الامم والملوك، تاریخ بغداد، مصنف ابن ابى شیبه) نقل مى كند.[41]
براستى اگر پیامبر اكرم(صلی الله علیه و آله) با بیان جمله «فعلیه مولاه»، چنین در نظر داشت كه على(علیه السلام) «ناصر» یا «محبوب» همه مؤمنان باشد، جاى این گونه تهنیت و تبریك بود؟ از دیگر شواهد این معنا، انكار و اعتراض شدید برخى از حاضران در صحنه غدیر (حارث بن نعمان فهرى) است تا آنجا كه از خداوند خواست اگر این مسئله حقیقت دارد عذابى بر وى نازل شود.
علامه امینى این ماجرا را از سى مصدر اهل سنت (از جمله: الكشف والبیان، دعاة الهداة، احكام القرآن) نقل كرده است.[42]
آیا اگر معناى حدیث غدیر «ناصر» و یا «محبوب» بود جاى این گونه غضب و انكار بود یا آنكه حارث و امثال او را به غضب آورد؟ غیر از آیات و روایاتى كه به محبت به مؤمنان دعوت مى كند، روایات بسیار دیگرى نیز در محبت امیرالمؤمنین و نیز سایر صحابه هست؛ چرا آنها این چنین خشم و غضبى را برنینگیخت؟
شاهد دیگر آنكه روایات بسیارى نیز بیانگر این معناست كه رسول خدا(صلی الله علیه و آله) چون زمینه پذیرش حدیث غدیر را در مردم نمى دید از بیان آن پرهیز مى كرد تا آنجا كه آیه نازل شد:آیا بیان محبوبیت و ناصریت على(علیه السلام) بود كه به مذاق منافقان خوش نمى آمد و پیامبر(صلی الله علیه و آله) از نپذیرفتن آنها توسط مردم واهمه داشت؟ بسیار آشكار است كه به هیچ روى ممكن نیست بیان محبوبیت و یا ناصر بودن على(علیه السلام) زمینه پذیرش نداشته باشد و عكس العملى را برانگیزد كه پیامبر(صلی الله علیه و آله) از آن واهمه داشته باشد. بنابراین پس از نفى امكان اراده معناى «ناصر» یا «محبوب» در حدیث غدیر، معناى «اولویت» معنایى صحیح خواهد بود.
علامه امینى درباره نزول آیه شریفه واللّه یعصمك من الناس (مائده، 67) درباره حادثه غدیر و نیز بیمناكى رسول خدا(صلی الله علیه و آله) از بیان این مطلب، سى مصدر از اهل سنت را نام مى برد.[43]
امّا روایاتى كه بیانگر بیم رسول خدا(صلی الله علیه و آله) از بیان این حدیث است، مناشده و احتجاج امیرالمؤمنین(علیه السلام) به هنگام خلافت عثمان است كه آن را جوینى در «فرائد السمطین» آورده است.[44] و نیز علامه امینى آن را از سیوطى در «تاریخ الخلفاء» و بدخشى در «نزل الابرار» و حافظ حسكانى در «شواهد التنزیل» و حافظ ابن مردویه و برخى دیگر نقل مى كند.[45]
این نكته البته آشكار است كه این بیم موجب نقص و ایراد (معاذ اللّه) بر حضرت نبى اكرم(صلی الله علیه و آله) نمى شود، زیرا آن حضرت نه بر خویش كه از اختلاف امت و ایجاد و آشوب توسط منافقان ترسید. خداوند درباره حضرت موسى(علیه السلام) نیز فرمود: فاوجس فى نفسه خیفةً موسى (طه، 67
اضافه برآنچه گذشت. علامه میرحامد حسین، حدیث غدیر را از طرق مختلف دیگرى نقل مى كند كه در آن نقلها به جاى جمله «من كنت مولاه ...» عبارت دیگرى آمده است كه به خوبى نشانگر فهم راویان از عبارت رسول خدا(صلی الله علیه و آله) است و براى مخالفان چاره اى جز پذیرش معناى«اولى» باقى نمى گذارد. در این نقلها، حدیث غدیر این گونه آمده است: «من كنت اولى به من نفسه فعلىّ ولیه»[46] در یكى از نقلهاى حموینى در «فرائد السطین» نیز آمده است: «من كنت اولى به من نفسه فعلىّ اولى به من نفسه. فانزل اللّه تعالى ذكره: الیوم اكملت لكم دینكم».[47]
اكنون بد نیست به برخى ادّعاها كه به وجه ادبى حدیث غدیر اشاره دارند، نظرى بیفكنیم تا معلوم شود كه آیا در زبان عربى كلمه «مولى» به معناى «اولى» استعمال مى شود یا چنانكه ادعا كرده اند هیچ كس چنین استعمالى را مجاز نمى داند. بى پایگى این اشكال آن قدر واضح است كه «چلبى» در حاشیه اش بر «مواقف» در این قسمت از سخن قاضى عضد الدین ایجى مى نگارد:
از این اشكال جواب داده شده است كه «مولى» به معناى «متولى» و «صاحب امر» و «اولى به تصرف» در لغت عرب شایع است واز پیشوایان لغت عرب نقل شده است. ابوعبیده گفته است: «هى مولاكم اى اولى بكم» و پیامبر اكرم(صلی الله علیه و آله) فرموده است: «ایما امرأة نكحت بغیر اذن مولاها... یعنى اولى به آن زن و مالك تدبیر امر او». مراد از اینكه «مولى» به معناى «اولى» است، این است كه «مولى» اسمى است كه به معناى صفت «اولى» مى آید نه اینكه كلمه «مولى» صفت است. پس این اعتراض كه اگر مولى به معناى «اولى» است چرا نمى توان آن را به جاى «اولى» استعمال نمود، صحیح نخواهد بود.[48]
علامه میرحامد حسین یك جلد كامل و بخشى از جلد دیگر كتاب «عبقات» را به همین نكته اختصاص داده است و سخنان كسانى كه «مولى» را به معانى «اولى» صحیح دانسته اند با شرح حال آنان و موضع سخن آنها بیان كرده است.[49]
علامه امینى از گروه بسیارى ـ كه از پیشوایان ادبیات عربى شمرده مى شوند ـ اعتراف به این نكته را نقل نموده است؛ از جمله: فرّاء، سجستانى، جوهرى، قرطبى، ابن اثیر.[50]
در احادیث دیگر نیز مولى به معناى اولى آمده است، از جمله روایتى است، كه بسیارى از اهل لغت به آن استشهاد جسته اند كه پیامبر اكرم(صلی الله علیه و آله) فرمود:
ایها امرأة نكحت بغیر اذن مولاها فنكاحها باطل.[51]
علامه امینى پس از بحث و بررسى در تمامى بیست و هفت معنایى كه براى كلمه مولى ذكر شده است، تمامى آنها را به معناى اولى برمى گرداند و ادعا مى كند كه در تمام آنها جهت اولویتى بوده است كه كلمه مولى به آنها اطلاق شده است و چون از كلمه مولى معناى اولى تبادر مى كرده است، مسلم در «صحیح» خود از پیامبر اكرم(صلی الله علیه و آله) روایت كرده است كه:
عبد به سید وآقاى خویش، مولى نگوید چرا كه مولى خداوند است.[52]
براى روشن شدن این مطلب كافى است كه به سخن شیخ سلیم البشرى، شیخ جامع الازهر مصر توجه كنیم كه پس از بیان استدلالى سید شرف الدین درباره اینكه مولى در حدیث غدیر به معناى اولى هست مى نویسد:
من یقین دارم كه حدیث بر همان معنا كه شما مى گویید (اولى) دلالت دارد.[53]
این نكته نیز قابل یادآورى است كه مولى به معناى محبوب چنانكه ابن حجر و برخى دیگر مدعى شدند و روایات غدیر را بر آن حمل كردند، در ادبیات عرب جایى ندارد، چنانكه علامه میرحامد حسین مى نویسد:
هیچ یك از منابع لغوى زیر «محبوب» را یكى از معانى «مولى» ندانسته است:
صحاح اللغة، قاموس اللغة، فائق، النهایة، مجمع البحار، تاج المصادر، مفردات القرآن، اساس البلاغة،المغرب، مصباح المنیر.[54]
پایان این بخش از سخن را قسمتى از گفتار خود ابن حجر قرار مى دهیم. او با اینكه به شدت مخالف است كه كلمه مولى به معناى اولى باشد، ولى خود در چند سطر بعد سخن خود را فراموش مى كند و مى گوید: ابوبكر و عمر همین معناى اولى را از حدیث غدیر فهمیدند. ابن حجر مى نویسد:
اگر بپذیریم كه مراد از حدیث غدیر، اولى است، باید گفت كه منظور، اولى به امامت نیست، بلكه اولى به اطاعت است و همین معنا صحیح است، زیرا ابوبكر و عمر همین معنا (اولى به اطاعت) را فهمیدند و از این روى گفتند: امسیت یابن ابى طالب مولى كل مؤمن و مؤمنة.[55]
همچنین بنا به نقل میرحامد حسین، شهاب الدین احمد بن عبدالقادر شافعى در «ذخیرة المآل» مدعى همین مطلب شده است و گفته است:
والمراد بالتّولى، الولایة وهو الصدیق الناصر او اولى بالاتّباع والقرب منه وهذا الذى فهمه عمر من الحدیث فانه لما سمعه قال: یهنك یابن ابن طالب...[56]
4ـ چهارمین اشكال، انكار یكى از شواهدى است كه شیعه با آن برخلافت امیرالمؤمنین على(علیه السلام) استدلال مى كند، و آن جملات پیامبر(صلی الله علیه و آله) در صدر حدیث است كه فرمود: «ألست اولى بكم من انفسكم؛ آیا من نسبت به شما از خود شما اولى و سزاوارتر نیستم؟»، سپس فرمود: «هر كه من اولى به اویم على اولى به اوست».
برخى از علماى اهل تسنن جملات صدر حدیث را منكر شده اند؛ از جمله قاضى عضدالدین ایجى مى نویسد:
بر فرض كه بپذیریم این حدیث صحیح است، ولى باید گفت راویان، قسمت اول حدیث را نقل نكرده اند، پس ممكن نیست كه به این جملات (الست اولى بكم) براى اثبات اینكه مولى در حدیث غدیر به معناى اولى است استدلال نمود.[57]
در پاسخ بدین اشكال باید گفت اگر هم فرضاً صدر روایت نمى بود، با استدلالهاى گذشته جاى شبهه اى باقى نماند كه مراد از كلمه مولى، همان اولى است. اكنون ببینیم این ادعا تا چه حد با واقعیتهاى تاریخى سازگار است. قبلاً در متنى كه نقل كردیم دیدیم كه جملات اوّلیه حدیث در مصادر معتبر اهل سنت آمده است.
علامه امینى جملات صدر روایت را از شصت و چهار نفر از بزرگان اهل حدیث از عامه، از جمله : احمد بن حنبل، طبرى، ذهبى، بیهقى، ابن ماجه، ترمذى، طبرانى، نسائى، حاكم نیشابورى، دارقطنى و... نقل میكند.[58]
علامه میرحامد حسین نیز همین اشكال را از «نهایة العقول» فخر رازى نقل كرده و سپس در پاسخ، مصادر بسیار متعددى از اهل سنّت را كه صدر حدیث را روایت كرده اند معرفى مى كند؛ از جمله: احمد بن حنبل، ابن كثیر، نسائى، سمهودى، هندى در «كنزالعمال»، طبرانى و سمعانى و بسیار دیگر.[59]
ابن حجر در «صواعق المحرقة» چون به بى پایگى این اشكال پى برده است آن را مطرح نمى كند و وجود صدر حدیث را در روایات صحیحه مى پذیرد.[60]
5ـ عذر تقصیر دیگرى كه برخى در پیشگاه حدیث غدیر آورده اند این است كه پس از پذیرش معناى اولى در حدیث غدیر، اولویت در تصرف را نمى پذیرند، بلكه مى گویند على(علیه السلام) اولى است، ولى در اطاعت و تقرب جستن به وى نه اینكه اولى به تصرف باشد تا دلالت برخلافت وى كند.
این، سخن قاضى ایجى است.[61] ابن حجر نیز ضمن بیان همین اشكال مدعى شده است كه منظور از حدیث به طور قطع همان اولویت است، ولى اولویت در اطاعت و قربت. همین معنا را نیز ابوبكر و عمر از حدیث غدیر فهمیده اند و از این روى در تبریك به على(علیه السلام) گفتند: «امسیت یابن ابى طالب مولى كل مؤمن ومؤمنة»، و نیز گفتار عمر كه به على(علیه السلام) مى گفت: «انّه مولاى؛ او مولاى من است» به همین معناست.[62]
نظیر همین سخن قبلاً از شهاب الدین احمد بن عبدالقادر شافعى گذشت.
پاسخ به این اشكال با نگاهى به صورت كامل روایت ـ كه قبلاً مصادر متعدد آن بیان شد ـ كاملاً آشكار و بدیهى است. پیامبر اكرم(صلی الله علیه و آله) در ابتدا جمعیت را مخاطب قرار داده و از آنان مى پرسد: «ألست اولى بكم من انفسكم» و پس از پاسخ مثبتِ جمعیت مى فرماید: «هركس من اولى به او هستم على نیز اولى به اوست». در حقیقت صدر سخن نوعى استدلال و زمینه سازى براى سخن بعدى است. اگر كلمه «اولى» در قسمت اوّل سخن به یك معنا باشد و كلمه «مولى» در قسمت دوم به معناى دیگرى باشد، در سخن مغالطه صورت گرفته است. درست بدان مى ماند كه شخصى گروهى را مخاطب قرار دهد و از آنان بپرسد: آیا عین (به معنى طلا) فلزى گرانبها نیست؟ و پس از اعتراف مخاطب به درستى این سخن بگوید: پس عین (به معنى چشم) از فلز ساخته شده است.
در اینجا زیبنده است كه قسمتى از نوشتار زیباى ابن بطریق را بیاوریم، وى مى نویسد:
اگر كسى بگوید: آیا فلان خانه من در فلان مكان را مى شناسید؟ و مخاطبان اعتراف كنند كه خانه او را مى شناسند، سپس بگوید: خانه ام را وقف نمودم، در این صورت اگر شخص داراى خانه هاى متعددى باشد، هیچ كس شك نمى كند كه این صیغه وقف مربوط به همان خانه اى است كه قبلاً درباره آن سخن گفت و از مخاطبان اعتراف گرفت.
و نیز اگر بپرسد: آیا برده من فلانى را مى شناسید و قبول دارید كه او برده من است؟ و مخاطبان اعتراف كنند، سپس بدون فاصله بگوید: برده ام آزاد است، بدون هیچ تردیدى هر انسان عاقلى مى گوید این آزاد سازى مربوط به همان برده اى است كه قبلاً از او سخن رفت، و معنى ندارد كه این آزاد سازى را مربوط به برده دیگرى بداند كه سخن از او نرفته و مورد بحث و صحبت نبوده.[63]
بنابراین اولویت بكار رفته در جمله دوّم رسول خدا(صلی الله علیه و آله) به همان اولویتى است كه در جمله اوّل بكار رفته است و پیامبر(صلی الله علیه و آله) دامنه همان اولویتى كه براى خداوند و خویش بر مؤمنان اثبات كرد، به على(علیه السلام) نیز توسعه داد و او را بدان مقام منصوب نمود و این همان مقام با عظمتى بود كه پیامبر(صلی الله علیه و آله) آن را اكمال دین خواند و فرمود: «این عظمت را كه خداوند به اهل بیتم ارزانى داشت به من تبریك بگویید». و ابوبكر و عمر و سپس همه مسلمانانِ حاضر به على(علیه السلام) تبریك گفتند.[64] حسان بن ثابت درباره این ماجرا شعر سرود. برخى منافقان آن را برنتابیدند و بر خویش نفرین فرستادند (سئل سائل بعذاب واقع).
علاوه بر این بر فرض كه مقصود از اولویت،اولویت در اطاعت و قرب باشد، آیا پس از رسول خدا(صلی الله علیه و آله) در جریان خلافت، على(علیه السلام) مطیع بود یا مطاع؟ آیا با وى مشورت كردند و نظر او را مقدم داشتند و یا به اعتراف همه مورّخان او از بیعت كردن كناره گیرى نمود و به عمل ایشان رضایت نداد؟ بنا به اعتراف برخى مورخان او را تهدید به كشتن و آتش زدن خانه اش نمودند و در نهایت پس از شهادت همسر بزرگوارش بیعت نمود.
اصولاً اطاعت كامل وقتى میسر مى شود كه شخص حاكم جامعه باشد،والاّ مطاع نخواهد بود، بلكه خواسته یا ناخواسته فرمانبر دیگران خواهد بود، پس حتى اگر معناى روایت، اولى به اطاعت و قرب باشد نیز دلیل بر خلافت بلافصل امیرالمؤمنین(علیه السلام) است.
6ـ عده اى گفته اند: اگر بپذیریم كه حدیث غدیر اولویت در تصرّف (كه معنایش همان خلافت و امامت است) را ثابت مى كند، پس مقصود از آن، خلافت در نهایت كار و در مآل امور است؛ یعنى پس از سه خلیفه دیگر. به عبارت دیگر، على(علیه السلام) هنگامى خلیفه است كه با او بیعت شود و چون پس از سه خلیفه دیگر با او بیعت شد، پس این روایت دلالت بر اولویت على(علیه السلام) پس از آن سه شخص دارد؛ پس منافاتى ندارد كه پس از پیامبر اكرم(صلی الله علیه و آله) سه تن خلیفه بشوند و در نهایت على(علیه السلام) به ولایت برسد. این شبهه را فخر رازى مطرح كرده است و پس از او نیز دیگران نظیر قاضى عضدالدین ایجى[65] چلپى[66]، ابن حجر[67] و شیخ سلیم البشرى[68] آن را تكرار نموده اند.
آیا اگر پیامبر(صلی الله علیه و آله) مى فرمود: «من كنت مولاه فهذا علىّ مولاه بعدى» چنانكه در روایات بسیار دیگر فرموده است[69] باز نمى گفتند: بعدیت مى تواند بعد از سه خلیفه دیگر باشد و على بعد از سه خلیفه دیگر خلیفه رسول خدا(صلی الله علیه و آله) است؟ و یا اگر مى فرمود: «على خلیفتى بلافصل» باز مدعى نمى شدند كه كلمه «بلافصل» مطلق است و به خلافت سه خلیفه نخستین به دلیل اجماع اطلاق كلام رسول خدا(صلی الله علیه و آله) تخصص یافته است و مفاد آن این است كه: على خلیفه بلافصل بغیر هذه الثلاثة؟ اگر مراد رسول اكرم(صلی الله علیه و آله) از اولویت على(علیه السلام) اولویت و خلافت او به هنگام بیعت مردم پس از بیست و پنج سال بوده است، این چه فضیلتى براى على(علیه السلام) است و چه جاى تبریك دارد؟ آیا آن همه ترس و بیم و آن همه خوشحالى و سرور و نقل روایت و بیان فضیلت، همه و همه لغو و بیهوده و گزاف و تنها براى بیان امرى بدیهى و مسلم بوده است و هیچ گونه اختصاص و امتیازى را براى على(علیه السلام) ثابت نمى كند؟! براستى اگر این حادثه عظیم الهى و دینى و دنیایى را در حد یك انتصاب دنیایى و آن هم در حد قلمروى كوچك پایین آوریم و فرض كنیم كه زمامدار یك مملكت همه افراد ملت را جمع كند و به آنها بگوید: مرگ من نزدیك شده است و بزودى از میان شما مى روم اكنون این شخص را به همان ولایت و زمامدارى كه خود داشتم منصوب مى نمایم، كدام فرزانه است كه مدعى شود منظور او ولایت و خلافت آن شخص در عاقبت كار و نهایت امر بوده است ومنافاتى ندارد كه چندین نفر قبل از او حكومت را در دست بگیرند وسالیان طولانى فرد تعیین شده را از كوچكترین مقامات حكومتى به دور دارند؟ چگونه ممكن است خلافت را كه به نص قرآن (نزول آیه الیوم اكملت... در این واقعه) اكمال دین است و عدم اعلام آن مساوى با عدم ابلاغ تمامى رسالت الهى است (وان لم تفعل مما بلغت رسالته) مربوط به خلافت پس از سه نفر از حاضران در جلسه باشد، اما پیامبر هیچ اشاره اى به افراد مقدّم بر او نكند با اینكه مى داند این مسئله موجب اختلافات بسیارى خواهد شد و خونهاى بسیارى براى آن ریخته خواهد شد.
ابوبكر و عمر پس از واقعه غدیر، على(علیه السلام) را مولاى خود دانستند و به او تبریك گفتند. اگر مراد از حدیث غدیر ولایت على(علیه السلام) پس از درگذشت سه خلیفه باشد، پس على مولاى آنان نیست، چون آنها در زمان ولایت على(علیه السلام) نیستند تا على(علیه السلام) نسبت به آنان مولى و اولى به تصرف باشد.
7ـ اشكال دیگرى كه برخى مطرح كرده اند آن است كه اگر حدیث غدیر بر امامت و خلافت على(علیه السلام) دلالت كند، لازم مى آید در حالى كه رسول خدا(صلی الله علیه و آله) زنده اند، على(علیه السلام) امام باشد، چرا كه در حدیث غدیر نیامده است كه على پس از من مولاى شماست، پس معلوم مى شود منظور از حدیث غدیر چیزى است كه حتى در زمان حیات رسول خدا(صلی الله علیه و آله) نیز براى على(علیه السلام) ثابت بوده است و آن همان معناى محبت یا نصرت و امثال آن خواهد بود.
در پاسخ باید به این نكته توجه داشت كه با توجه به شواهد و دلایلى كه آورده شد منظور از حدیث غدیر ولایت وامامت على(علیه السلام) است و چون حقیقت این كلام، خلافت او از زمان صدور حدیث غدیر است و این نیز ممكن نیست، پس باید به قاعده كلى و همیشگى مراجعه شود كه مطابق آن هنگام تعذر حقیقت به اقرب المجازات مراجعه مى شود؛ و در حدیث غدیر چون نمى تواند خلافت از زمان رسول خدا(صلی الله علیه و آله) شروع شود پس باید به نزدیكترین معناى مجازى مراجعه شود، و آن خلافت بلافاصله پس از رحلت رسول اكرم(صلی الله علیه و آله) است.
برخى دیگر از دانشمندان گفته اند: در حقیقت از همان زمان حیات رسول خدا(صلی الله علیه و آله) خلافت على آغاز شد و على(علیه السلام) بدین مقام منصوب شد، ولى شرط فعلیت آن، رحلت رسول خدا(صلی الله علیه و آله) بود، همان گونه كه فقها در باب وصیت معتقدند كه تملیك از همان زمان وصیت است؛ یعنى موصى در زمان حیاتِ فرد، موصى له را مالك مى كند، ولى شرط فعلیت ملكیت، تحقق مرگ موصى است. در موارد تعیین ولیعهد در مناصب سیاسى نیز این گونه است كه زمامدار قبلى، زمامدار پس از خود را در حیات خود منصوب مى كند ولى شرط تحقق آن، مرگ زمامدار قبلى است، و رسول خدا(صلی الله علیه و آله) با بیان نزدیك شدن زمان رحلت خویش به طور آشكار روشن نمود كه انتصابى كه در روز غدیر صورت مى گیرد، تعیین تكلیف امت اسلامى پس از وفات اوست.
ـ اشكال دیگر، سخن ابن حجر است، او مى گوید:
اگر مقصود رسول خدا(صلی الله علیه و آله) در حدیث غدیر خلافت و امامت على(علیه السلام) بود، چرا به جاى كلمه «مولى» كلمه «خلیفه» را بكار نبرد، پس اینكه رسول خدا(صلی الله علیه و آله) به جاى كلمه خلیفه كلمه مولى را بكار برده دلیل آن است كه مقصود او خلافت على(علیه السلام) نبود.[70]
در پاسخ باید گفت اگر بنابر توجیه روایات و محمل تراشیها و تفسیرهاى نابجا باشد با هیچ عبارتى نمى توان مطلبى را اثبات كرد. آیا اگر پیامبر(صلی الله علیه و آله) به جاى كلمه مولى كلمه خلیفه را بكار مى برد، آنان كه حدیث غدیر را با این همه وضوح توجیه كرده اند نمى گفتند منظور از خلیفه، خلیفه در ردّ امانات و اداى دیون و امثال آن است؟ و یا ادعا نمى كردند منظور از خلیفه، امام است ولى بالمآل و در نهایت، پس منافات با خلافت دیگران قبل از او ندارد.
حقیقت آن است كه رسول خدا(صلی الله علیه و آله) با هر زبانى خلافت و امامت على(علیه السلام) را بیان كرد. مگر نه آن است كه در روایات بسیارى با عنوان «خلیفه من» على(علیه السلام) را معرفى كرده است، پاسخ ابن حجر و امثال او به آن روایات چیست؟
به عنوان نمونه چند مورد از روایاتى كه رسول خدا(صلی الله علیه و آله) در آنها على(علیه السلام) را به عنوان خلیفه خود نام برده است از مصادر عامه بیان مى كنیم:
1ـ تاریخ الامم والملكوك، حافظ ابن جریر الطبرى، ج1، ص541؛
2ـ الكامل ، ابن اثیر، ج2، ص62؛
3ـ كنز العمال، العلامة المتقى الهندى، ج13، ص114؛
4ـ المستدرك على الصحیحین، الحافظ الحاكم النیشابورى، ج3، ص133؛
4ـ التلخیص، الحافظ الذهبى (چاپ شده در حاشیه مستدرك حاكم)، ج3، ص133 .
اضافه بر اینها علامه امینى در روایت رسول اكرم(صلی الله علیه و آله) لفظ «خلیفتى» را از منابع بسیار متعدد روایى، تفسیرى و تاریخى اهل سنت نظیر: مسند احمد حنبل، تفسیر كشف البیان ثعلبى، جمع الجوامع سیوطى وخصائص نسائى نقل مى كند.[71]
9ـ شبهه دیگر چنین قابل طرح است كه اگر این روایت دلالت بر خلافت بلافصل على(علیه السلام) دارد، چرا آن حضرت و یا اصحاب او به این روایت استدلال و احتجاج نكردند.
ابن حجر هیثمى مى نویسد:
چگونه حدیث غدیر نص در امامت على(علیه السلام) است، در حالى كه او یا عباس و یا شخص دیگرى به آن احتجاج و استدلال نكردند، پس سكوت او از استدلال به این روایات تا ایام خلافتش در نزد هر كس كه كمترین عقلى داشته باشد دلیل آن است كه او مى دانست این روایت نصّ بر خلافت او نیست.[72]

پاسخ:
با یك نگاه به مصادر تاریخى بطلان این گونه اشكالها واقع مى شود. علامه امینى احتجاجات امیرالمؤمنین(علیه السلام) را به روایت غدیر از منابع گوناگون اهل سنت و از دانشمندان بزرگى نظیر: خوارزمى در «مناقب»، جوینى در «فرائد السمطین» و نسائى در «خصائص» و ابن حجر عسقلانى در «الاصابة» و حافظ هیثمى در «مجمع الزوائد» ابن مغازلى در «مناقب» و حلبى در «سیره»اش و نیز بسیارى دیگر نقل مى كند. برخى از این احتجاجات قبل از ایام خلافت و برخى در ایام خلافت آن حضرت بوده است.[73]
محمد بن محمد الجزرى الدمشقى نیز در احتجاج حضرت فاطمه(سلام الله علیها) را به این حدیث شریف نقل مى كند.[74]
قندوزى در «ینابیع المودة» احتجاج امام حسن مجتبى(علیه السلام) به این حدیث را نقل كرده است،[75] همان گونه كه تابعى بزرگ سلیم بن قیس، احتجاج امام حسین(علیه السلام) را به این حدیث در محضر صحابه و تابعین در سرزمین منى ذكر نموده است.[76]
احتجاج بسیارى دیگر را نیز مى توان در كتاب شریف «الغدیر» مشاهده نمود.[77]
با توضیحى كه درباره سكوت امیرالمؤمنین(علیه السلام) در ایام خلفاى سه گانه خواهیم داد روشنتر خواهد شد كه چرا این احتجاجات و استدلالات فقط در حد اتمام حجت و بیان حقیقت بود و اصرار بیشترى براى اثبات و ایضاح آن نشده است. در این نوشته از ذكر احتجاج و استدلال آن حضرت كه در موارد مختلف و در منابع شیعى ذكر شده است نیز چشم پوشیدیم.
10ـ همه مى دانند كه امیرمؤمنان(علیه السلام) اگرچه در ابتداى خلافت ابوبكر با وى بیعت نكرد و همراه با او گروه بنى هاشم نیز از بیعت خوددارى نمودند، ولى بالاخره پس از مدتى این خلافت را پذیرفت و با آرا و نظرات خود نیز این خلفا را یارى مى رساند. براستى اگر حدیث غدیر و امثال آن برخلافت وى دلالت مى كرد و خلافت دیگران غاصبانه بود چرا علیه آن قیام نكرد و بدین ظلم بزرگ گردن نهاد؟ این یكى از اشكالاتى است كه برخى از دانشمندان سنّى نظیر ابن حجر هیتمى[78] و نیز شیخ سلیم البشرى[79] مطرح نموده اند. شیخ سلیم البشرى مى نگارد:
ما انكار نمى كنیم كه بیعت ابوبكر از روى مشورت و تفكر و بررسى نبوده بلكه ناگهانى و بدون بررسى انجام شد. انصار و رئیسشان مخالفت كردند و بنى هاشم و دوستانشان از مهاجرین و انصار كناره گیرى نمودند،ولى بالاخره در نهایت همگى خلافت ابوبكر را گردن نهادند و بدان راضى شدند و اجماع بر خلافت ابوبكر منعقد شد.[80]
در پاسخ این اشكال مى گوییم: آرى، پذیرش نهایى بیعت ابوبكر از سوى برخى مسلمانان مورد انكار نیست. اگرچه گروهى نظیر سعد بن عباده هرگز آن را نپذیرفتند تا زمانى كه ترور شدند. ولى باید دید آیا این پذیرفتن به معناى قبول استدلال و قبول حقانیت خلافت ابوبكر بوده است و یا سرّ دیگرى داشته است. در مراجعه به روایات مى بینیم كه شخص پیامبر اكرم(صلی الله علیه و آله) به نوعى استیثار و انحصارطلبى بعد از خود اشاره كرده است و به مسلمانان توصیه كرده است كه در این شرایط براى حفظ اصل اسلام سكوت كنند، همان گونه كه در روایات اهل بیت(علیه السلام) و خطبات امیرالمؤمنین(علیه السلام) نیز به این مطلب اشاره شده است. از این روى مسلمانانى كه در مسیر ولایت انحراف مى دیدند با توجه به نهضتهاى انحرافى نظیر: قیام مسلمه و سجاع و نهضت ردّه و حركتهاى منافقین در میان مسلمین و حركت نظامى روم و سایر مشكلات، اصل اسلام را در خطر مى دیدند، از این روى در مقابل آن انحراف در حالى كه خار در چشم و استخوان در گلو داشتند بردبارى پیشه كردند.[81]
اكنون به برخى از روایاتى كه رسول اكرم(صلی الله علیه و آله) در این باره بیان فرموده است اشاره مى كنیم: مسلم در صحیحش نقل مى كند كه پیامبر اكرم(صلی الله علیه و آله) فرمود:
انّها ستكون بعدى اثرة وامور تنكرونها، قالوا: یا رسول اللّه! كیف تامر من ادرك منّا ذلك؟ قال: تودّون الحق الذى علیكم تسئلون اللّه الذى لكم؛[82]
پس از من انحصارطلبى و امورى كه ناپسند و ناخوش دارید خواهید دید. اصحاب سؤال كردند: آن كس را كه این زمان را دریافت چه فرمان مى فرمایى؟ فرمود: آن حق كه برعهده دارید بگذارید و حقى كه از آن شماست از خداى درخواست كنید.
در روایتى دیگر فرمود:
ستلقون بعدى اثرة فاصبروا حتى تلقون على الحوض؛[83]
پس از من دچار انحصارطلبى خواهید شد صبر كنید تا نزد حوض [كوثر] به ملاقاتم برسید.
در روایتى دیگر حذیفه مى گوید:
به پیامبر اكرم(صلی الله علیه و آله) عرض كردم: یا رسول اللّه ما در جاهلیت در شر و بدى بودیم و خداوند خیر و نیكى برایمان آورد كه اكنون در آن به سر مى بریم، آیا پس از این نیكى، شرّ و بدى خواهد بود؟ فرمود: آرى، پیشوایانى كه هدایت مرا نمى پذیرند و به سنت من عمل نمى كنند ... گفتم وظیفه من چیست؟ فرمود:مى شنوى و اطاعت امر مى كنى اگرچه بر پوست بدنت نواختند (تو را زدند) و مالت را گرفتند بشنو و اطاعت كن.[84]
روایات بسیار دیگرى به همین مضمون در كتاب امارت «صحیح مسلم» آمده است و نیز نظایر آن را المتقى الهندى در «كنز العمال» (ج6، ص50) ذكر نموده است.
11ـ مى رسیم به آخرین اشكال كه به نظر ما اساسى ترین اشكال است و بقیه اشكالات پس از این و براى توجیه این اشكال مطرح شده است. این اشكال داراى روح و باطنى سیاسى است.
برخى از عالمان عامه گفته اند: چگونه ممكن است رسول خدا(صلی الله علیه و آله) همه صحابه را به امامت على(علیه السلام) دعوت كند ولى آنان با او به مخالفت برخیزند. به عبارت دیگر براى ردّ تمامى نصوص و استدلالات همین كافى است كه ما مى بینیم صحابه رسول خدا(صلی الله علیه و آله) به آن عمل نكرده اند، و اگر بخواهیم این روایات و نصوص را (اگرچه متواترند) بپذیریم ناچاریم صحابه رسول خدا(صلی الله علیه و آله) و سلف صالح را متهم به زیرپا گذاشتن حق كنیم و البته اینممكن نیست، پس بناچار نصوص را ترك مى كنیم و مى گوییم منظور از نصوص و روایات چیز دیگرى بوده است.
این، مضمون سخنى است كه ابن حجر در «صواعق»[85] آورده است و صریح سخنى است كه شیخ سلیم البشرى در «المراجعات» نوشته است، او مى نویسد:
اهل بصیرت نافذ و صاحبان تفكر صحیح صحابه را از مخالفت با رسول خدا(صلی الله علیه و آله) منزّه مى دانند، پس ممكن نیست كه نصّى را از او بر امامت شخصى بشنوند و از او روى گردان شوند و به اوّلى و دومى و سومین شخص روى آورند.[86]
نیز در جایى دیگر مى نویسد:
من یقین دارم كه احادیث، بر گفته هاى شما دلالت مى كند واگر نبود كه لازم است عمل صحابه را حمل بر صحت كنیم من مطیع حكم شما مى شدم و سخنان را مى پذیرفتم ولى چاره اى جز دست برداشتن از ظاهر این روایات نیست تا اقتدا به سلف صالح كرده باشیم.[87]
همچنین مى نگارد:
حمل عمل صحابه بر صحت و درست دانستن عمل آنان موجب مى شود كه حدیث غدیر را تأویل كنیم چه متواتر باشد یا غیر متواتر.[88]
در پاسخ بدین اشكال در ابتدا گفتگوى میان ابن ابى الحدید معتزلى و نقیب ابوجعفر العلوى را مى آوریم و سپس به توضیح بیشتر جواب مى پردازیم:
ابن ابى الحدید مى گوید:
چون این جمله امام امیرالمؤمنین(علیه السلام) (كانت اثرة شحت علیها نفوس قوم و سخت عنها نفوس آخرین) را در محضر ابوجعفر العلوى مى خواندم گفتم:
منظور امام(علیه السلام) كدام روز است، روزى كه سقیفه بنى ساعده پس از رحلت رسول خدا(صلی الله علیه و آله) تشكیل شد و با ابوبكر بیعت شد یا روز شوراى خلافت كه به انتخاب عثمان منجر شد؟
و جواب داد: منظور روز سقیفه است.
به وى گفتم: دلم راضى نمى شود كه به صحابه رسول خدا(صلی الله علیه و آله) نسبت نافرمانى و معصیت بدهم وبگویم نص صریح او را ردّ كرده اند.
او پاسخ داد: آرى من نیز راضى نمى شوم كه به رسول خدا(صلی الله علیه و آله) نسبت اهمال كارى و سهل انگارى در امر امامت امت بدهم و بگویم او مردم را سرگردان و بى سرپرست در هرج و مرج گذاشت و رفت. او از مدینه خارج نمى شد مگر آنكه امیرى را تعیین مى كرد، در حالى كه زنده بود و از مدینه هم زیاد دور نشده بود، پس چگونه براى زمان پس از مرگ كه نمى توان آنچه را بعد پیش مى آید اصلاح كرد كسى را تعیین نكرد.[89]
تعبیر پر معناى علامه امینى در «الغدیر» نیز اشاره به همین نكته دارد، آنجا كه مى نگارد:
خوش گمانى دیگران به سلف كه در امر خلافت دخالت نمودند، موجب شده است كه نصوص و روایات صریح پیامبر را تغییر دهند، ولى خوش گمانى یقینى ما به رسول خدا(صلی الله علیه و آله) ما را وادار مى كند كه بگوییم او آنچه را كه امّتش لازم داشتند و بر ایشان ضرورى بود هرگز ترك نكرد و اهمال و مسامحه روا نداشت.[90]
پس از این مى آوریم كه تاریخ بیانگر این نكته است كه متأسفانه در برخى موارد صحابه رسول خدا(صلی الله علیه و آله) على رغم دستور صریح او، بدان وقعى نگذاشتند. قبل از بیان این موارد، سخن علامه سید شرف الدین را درباره بى توجهى صحابه به نصوص امامت بیان مى كنیم: او مى نگارد:
مسلمانان در امور عبادى مطیع رسول خدا(صلی الله علیه و آله) بودند، ولى در امور سیاسى گاه مخالفت مى نمودند و عذر آنان این بود كه گمان مى كردند آنها در این امور همانند عبادات ملزم به اطاعت نیستند و حق اظهار نظر بر خلاف سخن رسول خدا(صلی الله علیه و آله) را دارند، در ماجراى خلافت برخى از صحابه گمان كردند كه مردم به خلافت على(علیه السلام) رضایت نخواهند داد، چرا كه بسیارى از افراد قبایل مختلف در جنگهاى اسلام به شمشیر او كشته شده اند و از طرفى از عدالت شدید او مى ترسیدند و مى دانستند او بر اساس حق خالص عمل خواهد نمود. از طرفى عده بسیارى بر فضیلتهاى او حسد مى بردند. همه این جهات باعث شد كه گمان كنند امر خلافت على(علیه السلام) استوار نخواهد شد. پس براى اینكه امت دچار اختلاف نشوند، با اینكه مى دانستند پیامبر(صلی الله علیه و آله) على(علیه السلام) را به خلافت نصب كرده است، دست از نصوص برداشتند و برخلاف نصوص با دیگران بیعت نمودند. البته این اجتهاد در مقابل نص صریح رسول خدا(صلی الله علیه و آله) بود و آنان از این گونه اجتهادات داشتند.[91]
اكنون به چند مورد از مخالفت صحابه با نصوص قطعى رسول خدا(صلی الله علیه و آله) اشاره مى كنیم:
یكى از مهمترین اجتهادهاى صحابه و مخالفت آنان با دستور صریح رسول خدا(صلی الله علیه و آله) جریان روز رحلت رسول خداست آنگاه كه فرمود: بیایید برایتان نوشته اى بنگارم كه هرگز گمراه نشوید، عمر گفت: درد بر پیامبر غلبه كرده است.[92] و یا بنا به نقلى دیگر گفت: پیامبر هذیان مى گوید.[93]
تفصیل این جریان و نیز پاسخ بسیار زیبا و مستدل به عذرها برخى را مى توان در كتاب «المراجعات» (ص240) خواند.
از جمله این موارد، ماجراى صلح حدیبیه است كه چون پیامبر(صلی الله علیه و آله) صلح نمود، سه بار فرمود: برخیزید و از احرامم خارج شوید و سرها را در همین مكان بتراشید؛ ولى هیچ كس از حاضران در آن جمع اعتنا نكرد و پیامبر(صلی الله علیه و آله) از روى خشم به خیمه ام السلمه رفت. این جریان را مورخان اسلامى بیان نموده اند از جمله منابع زیر:
ابن كثیر در «البدایة والنهایة»، ج4، ص170و ص 178؛
طبرى در «تاریخ الامم والملوك»، ج2، ص124؛
ابن اثیر در «الكامل»، ج2، ص205.
از دیگر موارد، اعتراض به امارت اسامة بن زید در لشكرى كه بنا بود به طرف موته حركت كند و همراهى با او است، با اینكه رسول اكرم(صلی الله علیه و آله) دستور اكید به همراهى اصحاب با اسامه داده بود، ولى لشكر او تا هنگام وفات رسول خدا(صلی الله علیه و آله) به طرف میدان نبرد حركت نكرد.[94]
از دیگر موارد، اعتراض عمومى به تقسیم غنایم در جنگ حنین است كه در «البدایة والنهایة»[95] و «تاریخ الامم والملوك»[96] و سایر مصادر آمده است.
این موارد تایید كننده نظر یكى از دانشمندان سنى است كه مى نویسد:
اصولاً نظریه عدالت صحابه نظریه اى سیاسى و طرحى اموى است كه بنى امیه براى توجیه سیاستهاى ضد اسلامى خود آن را ساخته و پرداخته و در موارد مختلفى از آن بهره بردند.[97]
این نكته نیز مخفى نیست كه تمامى حاضران در صحنه غدیر و نیز همگى صحابه رسول اكرم(صلی الله علیه و آله) در مدینه نبودند، بلكه در سراسر كشور پهناور اسلامى زندگى مى كردند و شهر مدینه حداكثر گنجایش سه چهار هزار نفر را داشته است، عده زیادى از آنان نیز مهاجرانى «موالى» بودند كه داراى پایگاه سیاسى اجتماعى نبودند و كسى به نظریات آنان اعتنایى نمى كرد و مورد رایزنى قرار نمى گرفتند. اضافه بر اینها نظام قبیله اى حاكم بر جامعه آن روزگار، داشتن رأى سیاسى و دخالت در امور كشوردارى را به عده اى معدود از رؤساى قبایل و به اصطلاح ریش سفیدها محدود كرده بود و نظریه دیگران محلى از اعراب نداشت.
پس از صحابه مدینه، تنها برخى سران قبایل حق اظهار نظر داشتند كه عده اى از برجسته ترین آنها نظیر عباس عموى پیامبر اكرم(صلی الله علیه و آله) و على(علیه السلام) و زبیر و برخى دیگر از بیعت كناره جسته و در خانه على(علیه السلام) تحصن اختیار كرده بودند. گروهى هم همچون سعد بن عباده و فرزندش قیس بن سعد به صورت آشكار مخالفت خود را با این بیعت و پشت پازدن به نصوص پیامبر اكرم(صلی الله علیه و آله) اظهار داشتند. پس این مخالفت صریح با نصوص متواتر رسول خدا(صلی الله علیه و آله) توسط گروهى اندك صورت گرفت و پس از بیعت با ابوبكر كه ناگهانى و بدون تفكر و رایزنى (فلته) انجام گرفت مردم در مقابل عملى انجام شده قرارگرفتند، مخصوصاً آن روز نظریه اى مطرح شد كه اگر یك نفر با شخص بیعت كرد همه باید با او بیعت كنند والاّ كشته خواهند شد. بدین سان بود كه وقتى امیرالمؤمنین(علیه السلام) نصوص متواتر پیامبر(صلی الله علیه و آله) را به مردم یادآور شد، آنان عذر را آوردند كه كار از كار گذشت و ما در مقابل عملى انجام شده قرار گرفتیم.[98]
امّا اصحابى كه در مدینه نبودند، با نبود امكانات اطلاع رسانى در آن زمان مدت زمانى گذشت كه با خبر شدند. آنان بطور طبیعى از مدینه حرف شنوى داشتند چرا كه با خود مى گفتند. تا آخرین لحظه بالاى سر پیامبر(صلی الله علیه و آله) بوده اند، شاید پیامبر(صلی الله علیه و آله) طرحى جدید و سخن دیگرى را با آنان مطرح كرده است. اگر چه برخى آنان هنگامى كه از نقشه با خبر شدند با آن مخالفت كرده و جان بر سر این كار گذاشتند (مالك بن نویره).[99]
بدین سان بود كه غدیر فراموش شد و به صورت انكار شگفت تاریخ درآمد.

 

پی نوشت ها :
1. مسند احمد بن حنبل، ج4، ص281
2. در پانزده مورد و گاه با چند سند، اصل كلام رسول خدا(صلی الله علیه و آله) آورده شده است.
3و4. المستدرك على الصحیحین، حاكم نیشابورى، تصحیح: مرعشلى، بیروت، دارالمعرفة، بى تا، ج3، ص109و110
5. سنن ابن ماجه، تصحیح: محمد فواد الباقى، بیروت، دارالفكر، ج1، ص43، ح116
6. الجامع الصحیح وهو السنن الترمذى، بیروت، دارالكتب العلمیة، ج5، ص591،ح3713
7. شرح المواقف، جرجانى، مصر، مطبعة السعادة ـ قم، منشورات رضى، ج8، ص361
8. الصواعق المحرقة، ابن حجر هیتمى، بیروت، دارالكتب العلمیة، 1405هـ،ص64
9. الفصل فى الملل والاهواد والنحل، ابن حزم، ج4، ص224
10. احقاق الحق، ج2، ص423
11. الغدیر فى الكتاب والسنّة والأدب، علامه امینى، بیروت، دارالكتاب العربى، 1387هـ، ج1، ص320
12. همان، ج1، ص294
13. همان، ص 222
14. احقاق الحق، ج2، ص426
15. عشره مبشره: ده نفرند كه بنا به عقیده اهل سنت، پیامبر به طور قطع آنان را اهل بهشت دانسته و بدانان بشارت بهشت داده است.
16. الغدیر، ج1، ص314
17. تهذیب التهذیب، ابن حجر عسقلانى، بیروت، دارالكتب العلمیة، 1415هـ، ج7، ص288
18. فتح البارى،ابن حجر عسقلانى،بیروت، داراحیاء التراث، 1405هـ،ج7، ص61
19.ینابیع المودة،قندوزى، كاظمیة، دارالكتب العراقیة، 1385هـ، ج1، ص35
20. اسمى المناقب فى تهذیب اسنى المطالب، جزرى دمشقى، ص22
21. ر.ك: صحیح المسلم بشرح النورى، بیروت، داراحیاء التراث، ج1، ص24؛ المستدرك على الصحیحین، بیروت، دارالمعرفة، ج1، ص3
22. الغدیر، ج1، ص320
23. الصواعق المحرقة، ص64
24. همان، ص 188
25 . همان، ص64
26 . حماسه غدیر، ص 35
27و28 . شرح المواقف، ج8، ص361
29 . الصواعق المحرقة، ص64
30 . شرح المواقف، ج8، ص361
31 . الصواعق المحرقة، ص65
32 . دلائل الصدوق، ج2، ص83
33 . شرح المواقف، ج8، ص361
34 . الصواعق المحرقة، ص65
35 . الاغانى، ابوفرج اصفهانى،ج4، ص143: تمامى عرب اجماع و اتفاق كرده اند كه شاعرترین مردمان ،مردم مدینه اند و شاعرترین آنان حسان بن ثابت است.
36 . الغدیر، ج2، ص34
37 . همان، ص67
38 . همان، ص114
39 . الغدیر، ج1، ص342: تعداد 28 نفر را و در سایر مجلدات تعداد بسیار زیاد دیگرى را نام مى برد و عبارت و اشعار آنها را بیان مى كند.
40 . همان، ج2، ص25
41 . همان، ج1، ص272ـ283
42 . همان، ص246
43 . همان، ج1،ص214
44 . فرائد السمطین، جوینى، بیروت، مؤسسة المحمودى، 1398هـ، ج1،ص315
45 . الغدیر، ج1، ص 52، 217و 218
46 . عبقات الانوار، میرحامد حسین هندى، قم، انتشارات سید الشهداء، 1410هـ، ج8، ص226
47 . فرائد السمطین، ج1، ص315
48 . شرح المواقف، ج8، ص261
49 . عبقات الانوار، تمام جلد 8 و هشتاد صفحه از جلد 9 و برخى از موارد متفرقه دیگر.
50 . الغدیر، ج1، ص361
51 . النهایة، ابن اثیر، قم، اسماعیلیان، ج5، ص228
52 . الغدیر، ج1، ص370
53 . المراجعات، علامه سید شرف الدین ـ شیخ سلیم البشرى، قاهره، مطبوعات النجاح، 1399هـ، ص141
54 . عبقات الانوار، ج10، ص410
55 . الصواعق المحرقة، ص67
56 . عبقات الانوار، ج8، ص221
57 . شرح المواقف، ج8، ص361
58 . الغدیر، ج1، ص371
59 . عبقات الانوار، ج10، ص288
60 . الصواعق المحرقة، ص65
61 . شرح المواقف، ج8، ص362
62 . همان، ص67
63 . العمدة، ص116
64 . الغدیر، ج1، ص274 (به نقل از شرف المصطفى، ابوسعید النیشابورى و...)
65 . شرح المواقف، ج8، ص361
66 . همان، پاورقى صفهه 361
67 . الصواعق المحرقة، ص67
68 . المراجعات، ص182
69 . ر.ك: الاصابة، ج3، ص641؛ فرائد السمطین، ج1، ص315؛ حلیة الاولیاء، ج1، ص86، علامه امینى در الغدیر (ج1، ص86) این روایت را از ترمذى، حاكم، نسائى، ابن ابى شیبه، طبرى و... نقل مى كند.
70 . الصواعق المحرقة، ص69
71 .الغدیر، ج2، ص278
72 . الصواعق المحرقة، ص69
73 .الغدیر، ج1، ص159
74 . اسمى المناقب فى تهذیب اسنى المطالب، ص32
75 . ینابیع المودة، ص482
76 . موسوعة كلمات الامام الحسین(علیه السلام)، ص370
77 .الغدیر، ج1، ص198ـ213
78 . الصواعق المحرقة، ص76
79و 80 . المراجعات، ص232
81 . نهج البلاغه، خطبه شقشقیه.
82 . صحیح مسلم، ج12، ص232
83 . همان، ص235
84 . همان، ص237
85 . الصواعق المحرقة، ص68
86 . المراجعات، ص237
87 . همان، ص141
88 . همان، ص177
89 . شرح نهج البلاغه، ج9، ص248
90 .الغدیر، ج1، ص401
91 . المراجعات، ص237
92 . صحیح بخارى، ج4، ص7، باب «قول المریض قوموا عنّى.
93 . همان، ج3، ص91
94 . ر. ك: تاریخ الامم والملوك، ابن جریر الطبرى، بیروت، دارالكتب العلمیة، 1408هـ، ج2، ص225
95 . البدایة والنهایة، ابن كثیر الدمشقى، ج4، ص353
96 . تاریخ الامم والملوك، ج2، ص122. براى اطلاع از موارد بسیار دیگر به كتاب النص والاجتهاد مراجعه شود.
97 . نظریة عدالة الصحابة، احمد حسین یعقوب، لندن، موسسة الفجر، بى تا، ص107
98 . الامامة والسیاسة، ابن قتیبة الدینورى، مصر، مكتبة مصطفى(صلی الله علیه و آله)، 1388هـ، ص12
99 . مستفاد از اعتذار خالدبن ولید. ر. ك: تاریخ الطبرى، بیروت، مؤسسة الاعلمى، ج2، ص504

 

منبع فصلنامه علوم حدیث، شماره 7، 

اضافه کردن نظر


کد امنیتی
تازه کردن