سه شنبه, 16 خرداد 1396 ساعت 10:07
خواندن 1079 دفعه

مسئله امامت در علم كلام

خواجه نصيرالدين طوسى كتابى نوشته است به نام (تجريد) كه معروف است قسمتى از اين كتاب در فن منطق است كه مى گويند (منطق تجريد) و قسمت ديگرش در فن كلام است كه مسائل توحيد و نبوت و امامت و معاد و . . . را بحث كرده و بخش توحيد آن بيشتر جنبه فلسفى دارد و در اين بخش خواجه به روش فلاسفه صحبت كرده است .
هر دو قسمت اين كتاب را علامه حلى شرح كرده است . علامه حلى كه حتما نامش را زياد شنيده ايد از اكابر و از بزرگترين فقهاى اسلام است, نه تنها از بزرگترين فقهاى شيعه بلكه از بزرگترين فقهاى اسلام شمرده شده است. او در منطق و كلام و فلسفه و رياضيات و . . . شاگرد خواجه نصيرالدين و در فقه شاگرد محقق حلى صاحب شرايع است كه او هم از فقهاى درجه اول شيعه است . علامه و خواجه جزء نوابغ شمرده شده اند . خواجه نصیرالدين جزء رياضيون تقريبا درجه اول جهان شمرده مى شود . اخيرا روزنامه ها اعلان كردند كه قسمتهايى از كره ماه را به نام چند نفر از رياضيون ايرانى نامگذارى كردند , عمر خيام, ابن سينا و خواجه نصير الدين كه فرضياتى در باب كره ماه داشته اند .
علامه هم در فن خودش كه فقه است , قطعا و بدون شك از نوابغ است .
كتابهاى خيلى زيادى دارد , از جمله كتابى است به نام (تذكره الفقهاء) در دو جلد . به راستى وقتى انسان اين كتاب را مطالعه مى كند به حيرت مى افتد از تبحر يك نفر در يك فن .
محمد قزوينى مى گويد وقتى در تهران بودم به درس مرحوم ميرزاى آشتيانى مى رفتم . بعد كه به اروپا رفتم و بعضى از متخصصين را در فن خودشان ديدم , حس مى كردم كه ميرزا حسن آشتيانى در فن خودش همان معنى واقعى تبحر را دارد .
(تذكره الفقهاء) كتابى است فقهى اما نه تنها فقه شيعه را بيان كرده بلكه در هر مسئله اى فتواى همه علماى اهل تسنن آنهم نه فقط چهار امامشان : ابو حنيفه , شافعى , مالك و احمد , بلكه فتواى اكابر فقهاى ما قبل از منحصر شدن مذاهب به اين چهارتا را نيز نقل كرده است . در هر مسئله اى مى گويد در اينجا ابوحنيفه چنين گفته , شافعى چنين گفته و عقيده ما اماميه چنين است . گاهى رد و ايراد هم مى كند مثلا مى گويد شافعى در يك قول خودش چنين گفته , در قول ديگرش چنين گفته , اول چنين گفته , بعد از عقيده خودش عدول كرده و چنين گفته است .
آقاى شيخ محمد تقى قمى مى گفت وقتى كه مى خواستند تذكره را چاپ كنند , از علماى هر مذهبى از مذاهب اهل تسنن متخصصى آوردند . اينها اعجاب داشتند كه اين مرد بر اقوال ما از خود ما بيشتر احاطه دارد . يك چنين آدم فوق العاده اى بوده است .
علامه كتاب تجريد را شرح كرده :

قسمت منطقش به نام (الجوهر النضيد) معروف است كه از بهترين كتابهاى منطق است و قسمت كلامش به نام (كشف المراد) كه امروز به آن شرح تجريد مى گويند . شرح علامه , هم بر منطق و هم بر كلامش خيلى مختصر است . بعد از علامه مكرر اين كتاب را شرح و حاشيه كرده اند . يكى آن را رد كرده , ديگرى تاييد كرده و شايد در دنياى اسلام هيچ كتابى به اندازه (تجريد) مورد بحث قرار نگرفته است يعنى هيچ متنى نداريم كه به اندازه اين كتاب برايش شرح و حاشيه نوشته باشند و مرتب آنرا رد و يا تاييد كرده باشند . علت اين امر اينست كه خواجه وقتى خواسته مطالب و مسائل را بر مذاق شيعه بيان كند خيلى خلاصه و متن گويى كرده , تقريبا عجالتا گذشته , يك اشاره اى به مطالب كرده و گذشته است . در قسمتهاى آخر كتاب تجريد بحثى براى امامت باز شده است . از اين بحث , چون مورد قبول همه علماى شيعه هست , مى توانيد بفهميد كه منطق علماى شيعه در اين زمينه چگونه منطقى است .
كتابى كه اكنون در دست دارم , شرح ملا على قوشچى است بر تجريد . ملا على قوشچى است بر تجريد . ملا على قوشچى از اكابر علماى اهل تسنن است . قهرا او كه نظر مخالف دارد , نظريات اهل تسنن را منعكس مى كند و غالبا نظر خواجه نصير الدين را رد مى كند . بنا براين در اين كتاب , هم نظر خواجه كه نظر علماى شيعه هست منعكس شده و هم نظر اهل تسنن .
تعريف امامت
اولين سخنى كه در باب امامت مى گويند , تعريفى است كه از امامت مى كنند . در اين تعريف اختلافى نيست . مى گويند: [الامامه] رياسه عامه فى امور الدين و الدنيا [امامت] رياستى است عمومى هم در امور دينى و هم در امور دنيايى . خواجه تعبيرى كلامى دارد , مى گويد : الامام لطف مقصود اينست كه امامت هم نظير نبوت از مسائلى است كه از حد بشرى بيرون است و به همين جهت انتخاب امام از حد استطاعت بشرى بيرون است و بنابراين آنطرفى است , از آن طرف بايد بيايد , مثل نبوت است كه از طريق وحى و تعيين الهى بايد بيايد با اين تفاوت كه نبوت مستقيما از ناحيه خداست , ارتباط پيغمبر است با خدا , و امامت , تعيينى است از ناحيه پيغمبر از ناحيه خدا .
دليل عقلى شيعه در باب امامت
خواجه در اينجا بيش از اين يك جمله بيان نمى كند . ولى توضيحى كه علماى شيعه در اينجا مى دهند بر همان اساسى است كه قبلا عرض كردم . اولا يك حديث تاريخى مى كنند . مى گويند فعلا بحث در امامت حضرت امير است .
اگر اين ثابت شد , براى بقيه ائمه بيشتر به نص امام قبلى تمسك مى شود .
مى گويند مى دانيم كه دين اسلام دين خاتم است و بناست كه بعد از آن , ديگر شريعتى نيايد و دينى است كلى و جامع همه شئون زندگى بشر , و وضع اين دين هم از چنين مطلبى حكايت مى كند زيرا در همه مسائل دخالت دارد . بعد مى گويند آيا تاريخ زندگى پيغمبر اكرم نشان مى دهد كه ايشان شخصا اين مقدار فرصت پيدا كرده باشند كه تمام اسلام را به مردم تعليم داده باشند ؟ ما وقتى كه تاريخ را مطالعه مى كنيم مى بينيم در آن بيست و سه سال چنين فرصتى براى پيغمبر اكرم بدست نيامد .
البته پيغمبر از هيچ فرصتى كوتاهى نكرد و خيلى چيزها را تعليم داد ولى با توجه به تاريخچه مكه و مدينه پيغمبر و گرفتاريها و مشاغل زيادى كه ايشان داشت , مسلم اين مدت وافى نبود كه همه احكام اسلام را براى همه مردم بيان كند , و امكان ندارد كه چنين دينى ناقص بيان شده باشد . بنابراين حتما بايد كسى يا كسانى در ميان اصحاب پيغمبر (صلی الله علیه واله) وجود داشته باشند كه اسلام را به تمام و كمال از پيغمبر فرا گرفته و شاگردان مجهز پيغمبر باشند كه بعد از رفتن او از نظر توضيح و بيان اسلام نظير وى باشند با اين تفاوت كه پيغمبر (صلی الله علیه واله) از راه وحى الهى مى گفت و اينها از راه ياد گرفتن از پيغمبر مى گويند .
بعد مى گو يند شما چون چنين كسى را سراغ نداريد و به او رجوع نكرديد , خواه ناخواه از اول , دين اسلام را ناقص تلقى كرديد و در نتيجه مسئله قياس را پيش آورديد . و درست هم هست , مسئله قياس از آنجا در ميان اهل تسنن مطرح شد كه گفتند در مسائلى كه بايد حكمى داشته باشيم ولى از پيغمبر (صلی الله علیه واله) نرسيده چه كنيم؟ گفته چاره اى نداريم جز اينكه با مقايسه يك موضوع با موضوع ديگر و با مشابهات ظنى و گمانى حكم چنين مسائلى را استنباط كنيم . اين سخن از علماى شيعه هم نيست , از حضرت امير (علیه السلام) شروع شده و در نهج البلاغه هست و در كلمات ساير ائمه عليهم السلام نيز زياد است كه اين چه گمان باطلى است ؟ ! على (علیه السلام) مى فرمايد : ام انزل الله دينا ناقصا ؟ آيا خدا دين ناقص فرود آورد كه نياز داشته باشد به اين رّيهاى من عندى ؟ ساير ائمه عليهم السلام هم پافشارى زيادى بر اين مسئله كرده اند كه صحبت نقصانگى دين نيست كه مسائل دينى در بعضى موارد ناقص باشد و چون ناقص است , با رّى و گمان خودمان حكمى بدست آوريم .
در اصول كافى بابى است به نام (باب) . . . (1) كه هيچ مسئله اى نيست كه لااقل صورت كلى آن در كتاب و سنت وجود نداشته باشد . كلى مسائل آمده است , مصداق را بايد كشف كرد . اجتهاد از نظر شيعه همين است يعنى كليات اسلام كافى است , مجتهد بايد كليات را بر جزئيات تطبيق كند . ولى قياس اينست كه حتى كليات هم كافى نيست , بايد با مشابهتها و گمانها حدس زد و به طور تخمينى حكم را استنباط كرد .
بنابراين[علماى شيعه] مى گويند كه ما و شما هر دو اعتراف داريم كه پيغمبر اكرم در آن بيست و سه سال نتوانست تمام احكام اسلام را ولو به صورت كلى براى مردم بيان كند . شما مى گوئيد رسول اكرم همين طور رها كرد و رفت . ما مى گوئيم اينطور نبوده بلكه به همان دليل كه پيغمبر (صلی الله علیه واله) مبعوث شد , از جانب پيغمبر افرادى معين شدند كه جنبه قدسى داشتند و پيغمبر اكرم تمام حقايق اسلام را براى اولين آنها يعنى على (علیه السلام) بيان كرد و آنان آماده بودند كه به تمام سوالات جواب بدهند . على (علیه السلام) هميشه مى گفت هر چه از اسلام مى خواهيد بپرسيد تا من به شما بگويم .
امام يعنى كارشناس امر دين
حال ما اين مطلب را به زبان امروز بيان مى كنيم. [علماى شيعه] مى گويند اينكه شما منكر امام با اين مشخصات هستيد , در واقع اسلام را تحقير مى كنيد . يك دستگاه فنى كه به جايى فرستاده مى شود , متخصصش هم بايد همراهش باشد . اگر كشورى مثل آمريكا يا شوروى يك ابزار فنى مانند فانتوم يا ميگ را به كشورى كه مردمش با آن ابزار آشنا نيستند صادر مى كند , براى اينكه مردم را با آن آشنا كند , متخصص هم همراهش مى فرستد . البته در مورد امور ساده مثل پارچه نيازى به همراهى متخصص نيست . شما اسلام را كه از جانب خدا به مردم رسيده , چگونه چيزى تلقى مى كنيد ؟ آيا آنرا به سادگى پارچه تلقى مى كنيد كه وقتى از كشورى به كشور ديگر صادر مى شود , نيازى به همراهى متخصص و پارچه شناس با آن نيست ؟ يا آنرا به پيچيدگى يك ابزار فنى تلقى مى كنيد كه هنگام صدور آن , كارشناسى هم بايد همراهش باشد كه تا مدتى مردم را به آن آشنا كند ؟ امام يعنى كارشناس امر دين , كارشناسى حقيقى كه به گمان و اشتباه نيفتد و خطا برايش رخ ندهد . پيغمبر اكرم اسلام را براى مردم آورده است.
بايد لااقل براى مدتى كارشناسانى الهى در ميان مردم باشند كه اسلام را به خوبى به مردم بشناسانند . چنين شخصى را پيغمبر اكرم براى مردم تعيين كرده است . علماى شيعه اين مطلب را با تعبير (لطف) بيان كرده اند يعنى لطف الهى و مقصود اينست كه اين مسئله براى هدايت بشر مفيد است . چون راه بشر به سوى او بسته است , لطف الهى ايجاب مى كند كه از آن سو عنايتى بشود , همانطور كه در مورد نبوت مى گويند لطف . پس اين يك اصل از اصول شيعه كه تقريبا مى توان گفت دليل عقلى شيعه در باب امامت است
مسئله عصمت
در اينجا مسئله عصمت پيش مى آيد . وقتى كه شيعه امام (2) را در چنين مقامى تلقى مى كند كه حافظ و نگهبان شريعت و مرجع مردم براى شناساندن اسلام است , همانطور كه براى پيغمبر (صلی الله علیه واله) عصمت قائل است , براى او هم عصمت قائل است . در مورد عصمت پيغمبر هيچكس شبهه نمى كند و امر بسيار واضحى هم هست . اگر براى ما قطعى شود كه سخنى را پيغمبر اكرم فرموده , در صحت آن شك نمى كنيم و مى گوئيم پس درست است . هيچوقت نمى گوئيم پيغمبر در اينجا اشتباه كرده است . كسى كه خدا او را براى هدايت مردم فرستاده در حاليكه مردم به هدايت الهى نياز داشته اند , نمى تواند انسانى جايز الخطا يا جايز المعصيه باشد . دو گونه خطاست : يكى اينكه عالما عامدا معصيت كند مثلا خدا به پيغمبر دستور بدهد كه چنين بگو . بعد پيغمبر ببيند مصلحت و منفعت خودش طورى ديگرى اقتضا مى كند و آن سخن را به گونه اى ديگر براى مردم بگويد .
واضح است كه اين بر ضد نبوت است . اگر امامت را به اين شكل تعريف كنيم كه امرى است متمم نبوت از نظر بيان دين , يعنى به آن دليل وجودش لازم است كه وظيفه پيغمبر را در بيان احكام انجام دهد , به همان دليل كه پيغمبر بايد معصوم از اشتباه و گناه باشد , امام نيز بايد چنين باشد .
اگر كسى بگويد لازم نيست امام معصوم باشد و چنانچه اشتباهى كرد كس ديگرى به او تذكر مى دهد , مى گوئيم ما نقل كلام به آن كس ديگر مى كنيم , باز او نگهبان ديگرى مى خواهد , بالاخره شخصى بايد باشد كه[ به دليل دارا بودن عصمت] بتواند واقعا حافظ شرع باشد . علاوه بر اين اگر امام خطا كار و گنهكار باشد , وظيفه ديگران است كه او را به راه راست بياورند و حالآنكه وظيفه ديگران اينست كه مطيع امر او باشند . ايندو با همديگر جور در نمىآيند .
مسئله تنصيص
از مسئله عصمت مى رسند به تنصيص . بنابراين شكل كلامى قضيه اينست كه از خدا شروع مى كنند مى گويند امامت لطفى است از جانب خدا . چون لطف است پس بايد وجود داشته باشد و چون چنين لطفى بدون عصمت ممكن نيست , پس امام بايد معصوم باشد و به همين دليل بايد منصوص باشد زيرا اين امر [ يعنى عصمت] موضوعى نيست كه تشخيصش با مردم باشد . همان طور كه تشخيص پيغمبر با مردم نيست و با خداست كه چه كسى را به پيغمبرى معين كند و او را با دلائل و آثار و معجزات معرفى نمايد , تشخيص امام هم با مردم نيست و از جانب خدا بايد تعيين شود با اين تفاوت كه پيغمبر چون بشر ديگرى در كار نيست , بايد از راه آثار معجزات به مردم شناسانده شود ولى امام بايد از راه پيغمبر شناسانده شود .
از اينجا وارد تنصيص مى شوند و مى گويند پس امامت به اين معنا كه گفتيم بايد به نص باشد از طرف پيغمبر نه به صورت تعيين مردم . بنابراين از مسئله لطف آمدند به مسئله عصمت و از مسئله عصمت آمدند به مسئله تنصيص . به اينجا كه مى رسند , پله چهارمى را بايد طى كنند : بسيار خوب , اينها همه درست ولى چه ارتباطى با على (علیه السلام) دارند ؟[ خواجه نصير] مى گويد : و هما مختصان بعلى ايندو يعنى معصوم و منصوص بودن از مختصات على (علیه السلام) است . مقصود اينست كه در اين جهت حتى يك نفر اختلاف ندارد كه غير على منصوص نيست . يعنى صحبت اين نيست كه ديگران مى گويند پيغمبر (صلى الله عليه وآله) كس ديگرى را تعيين كرد و ما مى گوئيم على (علیه السلام) را , بلكه صحبت اينست كه آيا پيغمبر كسى را تعيين كرده است كه در اين صورت غير از على كس ديگرى نيست , و يا اساسا كسى را تعيين نكرده است ؟ همين قدر كه بگوئيم نص و تنصيص لازم و واجب است و پيغمبر بر انسانى تنصيص كرده , آن شخص غير از على (علیه السلام) كس ديگرى نمى تواند باشد چون ديگران چنين ادعايى ندارند و بلكه انكار دارند . حتى خلفا مدعى تنصيص[ در مورد خود] نيستند چه رسد به ديگران . اتباعشان هم مدعى تنصيص بر آنها نيستند . بنابراين ديگر بحثى نيست .
در مورد عصمت هم همين طور است , نه خلفا مدعى عصمت خودشان بودند بلكه صريحا به اشتباهاتشان اعتراف مى كردند و نه اهل تسنن قائل به عصمت آنها هستند چون همان طور كه گفتيم مسئله امامت از نظر آنها يعنى حكومت.
در مسئله حكومت ديگر مطرح نيست كه حاكم اشتباه يا گناه نكند .
مى گويند خير , اشتباه هم زياد مى كردند , گناه هم مرتكب مى شدند ولى در حد يك انسان عادل , در حد انسانى كه لياقت پيشنمازى دارد . بيش از اين ديگر بر ايشان [ مقامى] قائل نيستند . لهذا اين جمله را اهل تسنن هم روايت كرده اند و قوشچى نيز قبول دارد كه ابوبكر مى گفت : ان لى شيطانا يعترنى شيطانى هست كه گاهى بر من مسلط مى شود و مرا به غلط مى اندازد .
اگر ديديد من كج رفتم , بيائيد مرا مستقيم و هدايت كنيد . خودش اعتراف مى كرد . عمر در مواردى (و بعضى كه استقصا كرده اند , مدعى هفتاد مورد هستند . در اينكه زياد است و مورد اتفاق شيعه و سنى , بحثى نيست)

گفت : لولا على لهلك عمر اگر على نبود , عمر بيچاره شده بود , هلاك شده بود .
اتفاق مى افتاد كه او حكمى مى كرد , بعد اميرالمومنين او را بر اشتباهش آگاه مى نمود و او قبول مى كرد . بنابراين خلفا نه خودشان مدعى عصمت هستند و نه ديگران درباره آنها مدعى عصمتند .
اگر مسئله امامت در اين سطح خيلى بالا قرار گرفت , در سطح لطف و عصمت و تنصيص , ديگر غير از على (علیه السلام) اصلا كسى ادعا ندارد كه در اين سطح باشد . تا اينجا مسئله شكل كلامى دارد يعنى همانطور كه گفتيم از بالاشروع مى شود , از اينكه به همان دليلى كه نبوت , لازم و لطف است , امامت هم بايد باشد تا آخرش كه عرض كردم . گو اينكه تا همين جا مطلب خاتمه مى پذيرد , ولى بيشتر از اين وارد مى شويم تا ببينيم آيا در خارج و در عمل هم چنين بوده و پيغمبر (صلی الله علیه واله) بر على (علیه السلام) تنصيص كرده است يا نه ؟ كه از اينجا وارد نصوص مى شويم .
در اينجا بايد مطلبى را عرض كنم و آن اينكه به قول برخى ما اساسا چرا وارد روشهاى كلامى شويم و از آن بالا شروع كنيم ؟ ما از پائين شروع مى كنيم يعنى از راه آنچه هست و وجود دارد . متكلمين از آن بالا مى آيند تا مى رسد به اينجا , ولى اگر ما بر اساس اين مشرب صحبت كنيم , كارمان از اينجا شروع مى شود كه ما چكار داريم به اين حرفها كه آيا امامت لطف از جانب خدا هست يا نه كه چون لطف است امام بايد معصوم باشد و در نتيجه بايد تنصيص در كار باشد ؟ اين بايدها , تكليف براى خدا معين كردن است . ما نمى خواهيم براى خدا تكليف معين كنيم بلكه مى رويم دنبال آن چيزى كه وجود دارد .
اگر پيغمبر تنصيص كرده , همان براى ما كافى است بدون اينكه لطف بودن آن , عصمت و تنصيص عقلا بر ما ثابت شود . مى رويم سراغ اينكه ببينيم اصلا پيغمبر كسى را تعيين كردهيا نه ؟ حال ببينيم استدلال هايى كه شيعيان در اين زمينه مى آورند چيست ؟ اين استدلالها را ناچار بايد به طور سر بسته ذكر كتابهايى نظير عبقات والغدير , كوشششان در اين است كه ثابت كنند اين احاديث متواترند . در اين دو كتاب مخصوصا الغدير , ناقلان حديث غدير طبقه به طبقه از قرن اول تا قرن چهاردهم ذكر شده اند . ابتدا شصت و چند نفر از طبقه صحابه پيغمبر را نام مى برد (البته از كتب اهل تسنن) . بعد از طبقه تابعين ذكر مى كند كه از صحابه نقل كرده اند . اينها تقريبا مربوط به قرن اول مى شوند . در قرون بعد نيز طبقه به طبقه نقل كرده است .
مخصوصا كارى كه در الغدير صورت گرفته اينست كه از جنبه ادبى قضيه استفاده كرده و اين , كار خيلى خوبى است . عبقات و كتابهاى ديگر در اين زمينه , بيشتر به نقل حديثى تمسك كرده اند كه در هر قرنى چه كسانى نقل كرده اند ولى الغدير از جنبه ادبى هم استفاده كرده است چون در هر عصرى هر مطلبى كه در ميان مردم وجود داشته باشد , شعرا آنرا منعكس مى كنند . شعرا منعكس كننده آن چيزى هستند كه در زمان خودشان هست . مى گويد اگر مسئله غدير مسئله اى بود كه به قول آنها مثلا در قرن چهارم بوجود آمده بود , ديگر در قرون اول و دوم و سوم شعرا اينهمه شعر درباره اش نگفته بودند . در هر قرنى ما مى بينيم مسئله غدير جزء ادبيات آن قرن است . بنابراين چگونه مى توانيم اين حديث را انكار كنيم .
و اين , از نظر تاريخى روش خوبى است . ما خيلى از اوقات براى اثبات وجود موضوعى در تاريخ مى رويم سراغ ادبا . مى بينيم در هر قرنى همه ادبا اين موضوع را منعكس كرده اند , معلوم مى شود كه اين , در زمان آنها فكر موجودى بوده است. (عبقات) نيز گاهى براى يك حديث يك كتاب نوشته است كه در آن راويان آن حديث را ذكر كرده و اينكه آيا اين راوى درست است يا نادرست , فلان كس گفته درست است و . . . يك شاخه درخت پرشجرى درست كرده كه اصلا انسان حيرت مى كند از اينهمه تتبعى كه اين مرد داشته است .
يكى ديگر جمله اى است كه باز از پيغمبر نقل كرده اند كه خطاب به على (علیه السلام) فرمود : انت الخليفه بعدى . غير از اين دو جمله , جملات ديگرى نيز هست . متاسفانه دو هفته پيش كه از اينجا مى رفتم , يادداشتهايم راجع به امامت را گم كردم . در آنجا اين احاديث را يادداشت كرده بودم .
اجمالا كتابهايش را مى دانم ولى خصوصياتش يادم نيست .
سيره ابن هشام كتابى است كه در قرن دوم نوشته شده . خود ابن هشام ظاهرا در قرن سوم است ولى اصل سيره از ابن اسحاق است كه در اوايل قرن دوم مى زيسته و ابن هشام كتاب او را تلخيص و تهذيب كرده است . از كتبى است كه مورد اعتماد اهل تسنن است . در آنجا دو قضيه را نقل مى كند كه اين كتاب (تجريد) نقل نكرده ولى چون مضمون همين مضمون است من نقل مى كنم.
داستان يوم الانذار
يكى مربوط به داستان يوم الانذار است كه در اوائل بعثت پيغمبر اكرم آيه آمد : انذر عشيرتك الاقربين (3) خويشاوندان نزديكت را انذار و اعلام خطر كن . هنوز پيغمبر اكرم اعلام دعوت عمومى به آن معنا نكرده بودند. مى دانيم در آن هنگام على (علیه السلام) بچه اى بوده در خانه پيغمبر . (على (علیه السلام) از كودكى در خانه پيغمبر بودند كه آن هم داستانى دارد) رسول اكرم به على (علیه السلام) فرمود :
غذايى ترتيب بده و بنى هاشم و بنى عبدالمطلب را دعوت كن . على (علیه السلام) هم غذايى از گوشت درست كرد و مقدارى شير نيز تهيه كرد كه آنها بعد از غذا خوردند . پيغمبر اكرم اعلام دعوت كرد و فرمود من پيغمبر خدا هستم و از جانب خدا مبعوثم . من مامورم كه ابتدا شما را دعوت كنم و اگر سخن مرا بپذيريد سعادت دنيا و آخرت نصيب شما خواهد شد . ابولهب كه عموى پيغمبر بود تا اين جمله را شنيد , عصبانى و ناراحت شد و گفت تو ما را دعوت كردى براى اينكه چنين مزخرفى را به ما بگويى ؟ ! جار و جنجال راه انداخت و جلسه را بهم زد . پيغمبر اكرم براى بار دوم به على (علیه السلام) دستور تشكيل جلسه را داد . خود اميرالمومنين كه راوى هم هست مى فرمايد كه اينها حدود چهل نفر بودند يا يكى كم يا يكى زياد . در دفعه دوم پيغمبر اكرم به آنها فرمود هر كسى از شما كه اول دعوت مرا بپذيرد , وصى , وزير و جانشين من خواهد بود . غير از على (علیه السلام) احدى جواب مثبت نداد و هر چند بار كه پيغمبر اعلام كرد , على (علیه السلام) از جا بلند شد . در آخر پيغمبر فرمود بعد از من تو وصى و وزير و خليفه من خواهى بود .
داستان ملاقات رئيس قبيله با پيغمبر اكرم
قضيه ديگر كه باز در سيره ابن هشام است , از اين بالاتر است . در زمانى كه هنوز حضرت رسول در مكه بودند و قريش مانع بودند كه ايشان تبليغ كنند و وضع سخت و دشوار بود , در ماههاى حرام (4) مزاحم پيغمبر اكرم نمى شدند يا لااقل زياد مزاحم نمى شدند يعنى مزاحمت بدنى مثل كتك زدن نبود ولى مزاحمت تبليغاتى وجود داشت .
رسول اكرم هميشه از اين فرصت استفاده مى كرد و وقتى مردم در بازار عكاظ در عرفات جمع مى شدند (آن موقع هم حج بود ولى با يك سبك مخصوص) مى رفت در ميان قبائل گردش مى كرد و مردم را دعوت مى نمود . نوشته اند در آنجا ابولهب مثل سايه پشت سر پيغمبر حركت مى كرد و هر چه پيغمبر مى فرمود , او مى گفت دروغ مى گويد , به حرفش گوش نكنيد . رئيس يكى از قبائل خيلى با فراست بود . بعد از آنكه مقدارى با پيغمبر صحبت كرد , به قوم خودش گفت اگر اين شخص از من مى بود لاكلت به العرب . يعنى من اينقدر در او استعداد مى بينم كه اگر از ما مى بود , به وسيله وى عرب را مى خوردم . او به پيغمبر اكرم گفت من و قومم حاضريم به تو ايمان بياوريم (بدون شك ايمان آنها ايمان واقعى نبود) به شرط اينكه تو هم به ما قولى بدهى و آن اينكه براى بعد از خودت من يا يك نفر از ما را تعيين كنى .
فرمود اينكه چه كسى بعد از من باشد , با من نيست با خداست . اين , مطلبى است كه در كتب تاريخ اهل تسنن آمده است .
حديث غدير و تواتر آن
يكى ديگر از ادله اى كه شيعه ذكر كرده اند حديث غدير است [. خواجه نصير] مى گويد : و لحديث الغدير المتواتر حديث غديرى كه متواتر است .
(متواتر) اصطلاحى است در علم حديث , مى گويند خبر واحد و خبر متواتر . مقصود از خبر واحد اين نيست كه ناقل آن يك نفر باشد بلكه يعنى خبرى كه نقل آن در حدى است كه مفيد يقين نيست خواه ناقل يك نفر باشد و خواه ده نفر باشند . مثلا شخصى نقل مى كند كه من فلان خبر را از راديو شنيدم.
شما گمان پيدا مى كنيد كه اين سخن راست باشد اما هنوز منتظريد كه ديگران چه مى گويند . از يك نفر ديگر هم مى شنويد , گمانتان قويتر مى شود . بعد مى بينيد كه افراد زيادى همين حرف را مى زنند . نمى توانيد احتمال بدهيد كه همه اينها خواسته اند دروغ بگويند . حتى بايد [تعداد ناقلان] در حدى باشد كه تبانى بر دروغ هم در آن درست نباشد چون در يك حدى ممكن است افراد بشر تبانى كنند ولى اگر از آن حد بيشتر باشد تبانى امكان ندارد . تواتر يعنى [ مقدار نقل خبر] فوق تبانى باشد . مثلا در همين مثالى كه عرض كردم ممكن است ده نفر با همديگر تبانى كنند كه بگويند ما فلان خبر را از راديو شنيديم . تا دويست نفر ممكن است تبانى كنند ولى گاهى قضيه به حدى مى رسد كه اصلا نمى شود احتمال داد كه تبانى باشد . مثلا شما مى رويد به جنوب تهران مى بينيد شخصى مى گويد راديو چنين چيزى گفته . بعد مى رويد شر ق تهران مى بينيد افرادى آن خبر را نقل مى كنند . بعد مى رويد غرب تهران همينطور .
نمى توانيد احتمال بدهيد كه همه اينها با يكديگر تبانى كرده اند . اين را مى گويند تواتر . شيعه مدعى است كه نقل خبر غدير در حدى است كه ما احتمال تبانى هم در آن نمى توانيم بدهيم و بگوئيم مثل چهل نفر از صحابه پيغمبر تبانى كردند بر يك دروغ , خصوصا كه بسيارى از ناقلان اين خبر جزء دشمنان على (علیه السلام) بوده يا از طرفداران ايشان شمرده نشده اند . اگر ناقلان فقط از تيپ سلمان و ابوذر و مقداد يعنى همانها كه دور على مى چرخيدند بودند , مى شود احتمال داد كه اينها علاقه مفرطى به على (علیه السلام) داشتند و با تبانى چنين حرفى زده اند . در حاليكه اين خبر را كسانى نقل كرده اند كه علاقه اى به على (علیه السلام) نشان نداده اند . امثال ملا على قوشچى مى گويند اين خبر واحداست و به حد تواتر نرسيده است , ولى شيعيان مى گويند خير , خبر واحد نيست[ و متواتر است] , اين هم كتابها .
در حديث غدير پيغمبر (صلی الله علیه واله) فرمود : الست اولى بكم من انفسكم ؟ قالوا بلى . آيا من از خود شما بر شما اولويت ندارم ؟ (5) گفتند : بلى . بعد فرمود : من كنت مولاه فهذه على مولاه معلوم است كه مى خواهد همان اولويت خودش بر نفوس را براى على (علیه السلام) تصويب كند .
حديث منزلت
يكى ديگر از احاديثى كه ايشان (خواجه نصير) مى فرمايند متواتر است و ملا على قوشچى منكر اصلش نيست ولى مى گويد خبر واحد است و باز اشخاصى نظير مير حامد حسين در عبقات و آقاى امينى در الغدير و مخصوصا مير حامد حسين كه يك كتاب را به آن اختصاص داده (الغدير به ساير احاديث زياد نپرداخته) بدان پرداخته اند , حديث منزلت است كه پيغمبر اكرم درباره على (علیه السلام) فرمود : انت منى بمنزله هارون من موسى الا انه لا نبى بعدى نسبت توبه من همان نسبتى است كه هارون به موسى داشت به استثناى نبوت.
اين جمله را پيغمبر اكرم هنگامى كه به غزوه تبوك مى رفتند فرمود .
غزوه تبوك در واقع لشكر كشى بود نه جنگ . بعد از غزوه موته بود كه اولين و آخرين جنگ ميان اعراب و روميها در زمان پيغمبر بود و در شمال مدينه رخ داد . مركز امپراطورى روم شرقى همين اسلامبول (قسطنطينيه) بود و سوريه هم دست نشانده و تحت الحمايه آنها بود روميها داشتند در سوريه خودشان را براى يك حمله به طرف مدينه آماده مى كردند . پيغمبر اكرم مصلحت چنين ديد كه يك لشكر كشى تا مرز روم بكند واين كار را انجام داد (6).
به قول سياسيون مى خواست قدرت خودش را نشان بدهد كه ما آماده ايم . تا مرز روم رفتند و بعد هم برگشتند . رسول اكرم در اين سفر على (علیه السلام) را با خود نبرد و گذاشت در مدينه به عنوان جانشين خودش . علماى شيعه مى گويند اين كار به اين دليل بود كه پيغمبر مى دانست در آنجا جنگى رخ نمى دهد .
على (علیه السلام) از اينكه در مدينه ماند دلتنگ شد , عرض كرد يا رسول الله !
شما مرا اينجا مى گذاريد در رديف زنها و بچه ها و با خود نمى بريد؟ فرمود: اما ترضى ان تكون (يا : انت) منى بمنزله هارون من موسى الا انه لا نبى بعدى (مى خواست بگويد من تو را به عنوان جانشين خود گذاشتم نه اينكه تو را در مدينه رها كرده و رفته باشم) يعنى هر نسبتى كه هارون به موسى داشت تو با من دارى به استثناى نبوت . ما وقتى به قرآن مراجعه مى كنيم تا ببينيم چه نسبتى ميان هارون و موسى هست مى بينيم در يك جا قرآن نقل مى كند كه موسى در ابتداى كار خود از خدا چنين خواست : رب اشرح لى صدرى و يسرلى امرى و احلل عقده من لسانى يفقهوا قولى (تا اينجايش محل شاهد ما نيست) و اجعل لى وزيرا من اهلی (وزير اصلا يعنى كمك . وزر يعنى سنگينى , وزير يعنى كسى كه مقدارى از سنگينى را متحمل مى شود . اين اصطلاح معروف هم كه بعد پيدا شده به اعتبار اينست كه وزير معاون پادشاه بوده است) . براى من كمك و همراهى از خاندانم تعيين كن . پيشنهاد هم مى دهد (يعنى قبول كن) : هارون اخى برادرم هارون را . اشدد به ازرى پشت مرا با او محكم كن و و اشركه فى امرى او را در اين كار با من شريك گردان . كى نسبحك كثيرا و نذكرك كثيرا (7) تا بيشتر تو را تسبيح گوئيم و ياد كنيم يعنى بيشتر دين تو را رواج دهيم .
در جاى ديگر قرآن مى بينيم كه مى فرمايد موسى به هارون گفت (بعد از اين جريان است) : يا هارون اخلفنى فى قومى (8) هارون ! جانشين من باش در ميان قوم من .
بنابراين وقتى پيغمبر مى گويد : انت منى بمنزله هارون من موسى مى خواهد بگويد همان نسبتى را كه هارون به موسى داشت و همه از طريق قرآن مى دانند (وزيرش بود , پشتش به او محكم بود , شريك در كارش بود و جانشين او در قومش بود) , تو با من دارى الا انه لا نبى بعدى به استثناى نبوت . اگر الا انه لا نبى بعدى نبود , مى گفتيم اينجا پيغمبر نظرش به يك امر از امور و به يك شباهت بالخصوصى است اما وقتى نبوت را استثنا مى كند , كانه مى خواهد بگويد درجميع شئون (البته شئون اجتماعى نه شئون طبيعى كه هارون برادر طبيعى موسى بود , تو هم برادر طبيعى من هستى !) اين نسبت بر قرار است , نسبتى كه هارون از ناحيه خدا در جميع شئون الهى به موسى داشت تو نسبت به من دارى .
جوابى كه اهل تسنن مى دهند اينست كه اگر چنين حديثى متواتر باشد ما قبول داريم ولى متواتر نيست , واحد است . ولى همانطور كه عرض كردم علمايى نظير مير حامد حسين در كتابهايشان ثابت مى كنند كه اين حديث هم متواتر است .

 

پی نوشت ها :
1-[ باب الرد الى الكتاب و السنه و انه ليس شيىء من الحلال و الحرام الا و قد جاء فيه كتاب او سنه]
2- بيشتر به جنبه دينى او نظر دارند . قبلا گفتم اينكه در عصر ما مسئله امامت را فورا مساوى با مسئله حكومت كه جنبه دنيايى قضيه است مى گيرند, صحيح نيست در مسئله امامت بيشتر جنبه دينى آن مطرح است . اصلا بين مسئله امامت و مسئله حكومت به يك اعتبار نوعى عموم و خصوص من وجه است . امامت يك مسئله است و حكومت كه از شئون امامت است , مسئله ديگرى است . در زمان غيبت ما درباره حكومت صحبت مى كنيم ولى درباره امامت صحبت نمى كنيم . نبايد امامت را مساوى با حكومت دانست . امامت به تعبير علما رياست در دين و دنياست و چون رياست در دين است , قهرا رياست در دنيا هم هست . مثل خود پيغمبر كه چون رئيس دينى بود , به تبع رئيس دنيايى هم بود . اگر در زمانى فرضا امام وجود نداشته باشد يا امام غيبت داشته باشد و رياست دينى به آن معنا در كار نباشد , آنوقت مسئله رياست دنيايى پيش مىآيد كه تكليف آن چيست .
3- سوره شعرا آيه 214 .
4- ماههاى ذىالقعده , ذىالحجه و محرم چون ماه حرام بود , ماه آزاد بود يعنى در اين ماهها همه جنگها تعطيل بود , دشمنان از يكديگر انتقام نمى گرفتند و رفت و آمدها در ميانشان معمول بود . در بازار عكاظ جمع مى شدند و حتى اگر كسى قاتل پدرش را كه مدتها دنبالش بود پيدا مى كرد , به احترام ماه حرام متعرضش نمى شد .
5- اشاره به آيه قرآن (سوره احزاب , آيه 6) است كه : النبى اولى بالمومنين من انفسهم پيغمبر چون از جانب خداست , بر جان و مال و بر همه چيز مردم از خود مردم اولويت دارد . هر كسى اختيار مال و جان و همه چيز خودش را دارد اما پيغمبر در همين اختيارداريها از خود صاحب اختيارها صاحب اختيارتر است . البته پيغمبر هيچگاه كارى را العياذ بالله به خاطر نفع خودش انجام نمى دهد . او نماينده جامعه اسلامى از طرف خداست . انسان اختيار مال و جان خودش را دارد براى خودش , پيغمبر اين اختيار را بيشتر دارد براى جامعه اسلامى .
6- ما در سال گذشته به خيبر رفتيم و هيچ نمى دانستيم كه بين مدينه تا خيبر و بين مدينه تا تبوك اينقدر فاصله است . از مدينه تا تبوك در جاده شوسه و مستقيم درست صد فرسخ يعنى ششصد كيلومتر است و شايد در آن جاده هاى قديم بيشتر هم بوده و از مدينه تا خيبر شصت فرسخ است . واقعا تعجب كرديم كه اين چه قدرت و همتى بوده است كه با وسائل آن روز اين راه را طى كرده اند.
7- سوره طه , آيات 25 تا 34 .
8- سوره اعراف آيه 142 . اين بخش از آيه به طور كامل به اين صورت است : و قال موسى لاخيه هارون اخلفنى فى قومى

 

منبع : راسخون

اضافه کردن نظر


کد امنیتی
تازه کردن