چهارشنبه, 21 بهمن 1394 ساعت 07:00

چرا به قرآن ثقل اکبر و به اهل بیت علیهم السلام ثقل اصغر می گویند

بیان مسئله:
پیامبر گرامی اسلام در امت خود، دو یادگار به جا نهادند، یکی کتاب خدا و دیگری اهل بیتِ عصمت و طهارت. در روایت آمده است که نبی مکرم اسلام، دو انگشت سبابه خود را کنار هم نهادند، و فرمودند: «الثقلین». و این امر کنایه از این دارد که این دو گنج به یادگار گذاشته، قرینِ هم، و هم سنگِ یکدیگرند. اما از طرفی در ادامه فرمایش خود مضموناً چنین فرمودند: قرآن «ثقل اکبر» و اهل بیت «ثقل اصغر»  اند. این تعارض، تأمل آفرین است. چه اینکه هر دو طرف این تعارض با اخبار و روایاتِ صحیح هم در منابع مکتبِ اهل بیت و هم در آثار مخالفان موجود است، و با بررسی های رجالی و سندی، نمی توان یکی را از درجه ی اعتبار ساقط نمود.
شگفتیِ دیگر این که «قرآن» در حالی «ثقل اکبر» قلمداد شده است، که با روایات دیگری که امیرالمؤمنین علیه السلام را کتاب ناطقِ خدا می خوانَد، در تعارض معنوی است. حضرت امیرالمؤمنین  علیه السلام فرمودند: «هذا کتاب الله الصامت، و أنا کتاب الله الناطق ». [1] حال چگونه ممکن است که چیزی «ثقل اکبر» باشد، و نسخه ی ناطق آن ثقل اصغر نامیده شود؟! ظاهر امر آن است که نطق باید، علّتِ افضلیّت باشد، نه مایه ی اصغریت.
در این نوشتار کوشیده شده است ضمن ردّ پاره ای از احتمالات ارائه شده، نکاتی در جهت پاسخ به این سؤال ارائه شود.  
 

پاسخ کوتاه:
شکی نیست که پیامبر و اهل بیت علیهم السلام، یا افضل از قرآن هستند، یا حداکثر قرآن و اهل بیت هیچ یک بر دیگری افضلیت ندارند. پیامبر گرامی اسلام هم که یکی از این دو را «اکبر» و دیگری را «اصغر» خوانده است، بی شک ناظر به ذوات مقدسه قران و اهل بیت علیهم السلام نبوده است. در واقع این سخن پیامبر ناظر به فهم مخاطبان است.  قرآن برای مخاطبانِ پیامبر از حیث فهم، ثقیل تر از اهل بیت هستند، چرا که قرآن کتابِ صامت، و اهل بیت علیهم السلام کتاب ناطق خداونداند.
 

پاسخ تفصیلی:
به نظر می رسد اکبریت و اصغریت مطرح شده در این روایت در خصوص نسبت قرآن و اهل بیت به یکدیگر، به هیچ وجه ناظر ذوات قرآن و اهل بیت نباشد. پیش از ارائه پاسخ نهایی به این پرسش، احتمالات ارائه شده را مطرح و نقد می کنیم:
 

احتمال ارائه شده اول:
«حجیت قرآن مستقل است، اما حجیت اهل بیت، وابسته به سخن پیامبر است. در نتیجه قرآن درحجیت اصل، و اهل بیت فرع شمرده می شوند. از این رو قرآن ثقل اکبر و اهل بیت، ثقل اصغرند. »
 

نقد این احتمال:
اولاً میانِ مقدمه و تالی گزاره ی فوق، ربطِ منطقیِ واضحی وجود ندارد. به فرض آن که حجیت قرآن اصل، و حجیت اهل بیت فرعی باشد؛ این موضوع دلالتِ بر اکبریت یکی، و اصغریتِ دیگری نمی کند.
علاوه بر این هیچ یک از اندیشمندان، حجیت قرآن را انحصاری نمی دانند. سنت و عقل نیز حجتی از حجج الهی هستند. توجه به این نکته بسیار ضروری است که آنچه که به عنوانِ فرع در حجیّت در برابر قرآن مطرح شده است، احادیثِ رسیده از معصومان است، نه خودِ معصومان علیهم السلام. در حالی که حدیث شریف ثقلین نمی فرماید: کتاب الله و سنتی؛ بلکه می فرماید: کتاب الله و عترتی اهل بیتی! احادیث نیز از این جهت فرعِ در حجیت معرفی شده اند، که قطعی الصدور نیستند. همه ی شیعیان قائلند که حدیثِ قطعی الصدور می تواند نصّ صریحِ قرآن را هم تخصیص بزند، هم تعمیم دهد و هم نسخ کند. پس نه تنها اهل بیت، بلکه سنت ایشان نیز در صورت حصولِ قطع، حجیت مستقل دارد. همچنین باید توجه شود که سخن و کلام امام معصوم واجب الاطاعه است، حتی اگر به فرض محال یا ظاهراً مخالفِ نصِّ صریحِ قرآن هم باشد.
ثانیاً چه کسی گفته است که حجیت اهل بیت لزوماً از طریق سخن پیامبر حاصل شده است؟ حجیت و اعتبار اهل بیت برای بسیاری از مخاطبان ایشان از طریق معجزات و کرامات ایشان حاصل شده است. از طریق قرآن یا پیامبر هم م توان حجیت اهل بیت را اثبات نمود، اما بدون شک از غیر این دو طریق نیز م توان به حجیت ایشان پی برد. در نخستین جامع روایی شیعه، الکافی، حدیثی داریم که نشان می دهد مخالفان امام پس از بحث با شاگردان ایشان، در نهایت از طریق معجزات و کرامات حضرت، بدیشان ایمان می آوردند. در ادامه ی بحث این روایت آورده می شود.
ثالثاً که عکس آن چه ادعا شده است، برای مخاطبانِ خاصی ممکن است حجیّت قرآن، به وابسته ی صدقِ گفتارِ پیامبر حاصل شود. آیا مسلمانانِ صدر اسلام، چون حضرت خدیجه، حضرت ابوطالب، زید بن حارثه، ابوذر، اول حجیت قرآن و اعجاز آن را بپذیرفتند، یا صدق گفتار و مدعای پیامبر را؟ آیا می توان پذیرفت که تنها با نزول پنج آیه در غار حراء کسی ضرورتاً به اعجاز و حجیت قرآن پی برده باشد؟ معلوم است آن بزرگوارانی که در ابتدا به پیامبر ایمان آوردند، نخست به او که از مصادیق اهل بیت است مؤمن شدند، و سپس از طریق او، به قرآن ایمان آوردند. توجه شود که هیچ کس برای اعجاز قرآن به کمتر از یک سوره یا کمتر از ده آیه اشاره نکرده است، در حالی که در ابتدای بعثت تنها بخشی از یک سوره که معادل پنج آیه بود، نازل شد.
هم چنین آیا سلمانِ فارسی ابتدا قرآن را شنید و دانست که حجت و معجزه است، یا ابتدا پیامبر را آزمود و سپس ادعای او مبنی بر نزول وحی را تصدیق کرد؟ لذا لازم است توجه شود که حجیت قرآن نیز ممکن است برای شخص یا اشخاصی وابسته به  صدقِ گفتارِ پیامبر باشد.
در نتیجه دو طریقِ کلی برای حصولِ حجیتِ قرآن و اهل بیت وجود دارد؛ یکی حصول حجیت فی حد نفسه، و دیگری حصولِ حجیت از طریق حجتی دیگر. لذا برخی اهل بیت را به واسطه ی قرآن می پذیرند، و برخی برعکس. برخی به  اهل بیت از طریق خودشان ایمان می آورند و برخی از طریق حجتی دیگر مثل قرآن. جهت روشن تر شدن این موضوع حدیث از جامع رواییِ کافی (ج1، ص 173) را به مطالعه می نشینیم:
امام صادق عليه السلام به دانشمند شامى رو كرد و فرمود: «با اين جوان، اشاره به «هشام بن حكم» (شاگرد زبردست امام) گفتگو كن».
دانشمند شامى: (خطاب به هشام) اى جوان! درباره امامت اين مرد (امام صادق) از من سؤال كن (مى خواهم در اين باره با تو گفتگو كنم).
هشام (از بى ادبى و گستاخى مرد شامى به ساحت مقدس امام) به گونه اى خشمگين شد كه بدنش می لرزيد، در اين حال به مرد شامى گفت: «آيا پروردگارت خير و سعادت بندگانش را بهتر و بيشتر می خواهد، يا بندگان، خير خود را نسبت به خود؟».
دانشمند شامى: بلكه پروردگار، خير بندگانش را بيشتر می خواهد.
هشام: خداوند براى خير و سعادت انسانها چه كرده است؟
دانشمند شامى: خداوند حجت خود را براى آنها استوار نموده، تا پراكنده نگردند، و او بين بندگانش در پرتو حجتش، الفت، و دوستى بخشیده است، تا نابسامانيهاى خود را در پرتو دوستى، سامان دهند، و همچنين خداوند بندگانش را به قانون الهى آگاه میكند.
هشام: آن حجت كيست؟
دانشمند شامى: او رسول خدا است.
هشام: بعد از رسول خدا صلّى الله عليه وآله وسلّم كيست؟
دانشمند شامى: بعد از پيامبر صلّى الله عليه وآله وسلّم، حجت خدا، «قرآن و سنت» است.
هشام: آيا قرآن و سنت، براى رفع اختلاف امروز ما سودمند است؟
دانشمند شامى: آرى.
هشام: پس چرا بين من و تو اختلاف است و تو براى همين جهت از شام به اينجا (مكه) آمده اى!
دانشمند شامى در برابر اين سؤال خاموش ماند، امام صادق عليه السلام به او فرمود: چرا سخن نمى گوئى؟
دانشمند شامى: اگر در پاسخ سؤال هشام بگويم: قرآن و سنت، اختلاف بين ما را رفع می كند، سخن بيهوده اى گفته ام، زيرا عبارات قرآن و سنت، داراى معانى گوناگون است، و اگر بگويم: اختلاف ما در فهم قرآن و سنت، به عقيده ما لطمه نمى زند و هر كدام از ما ادعاى حق می كنيم، در اين صورت، قرآن و سنت به ما سودى (در رفع اختلاف) نبخشد، ولى همين استدلال برای من هم چنان باقی است.
امام صادق: از هشام همين مسئله را بپرس، كه پاسخ قانع كننده را از او كه وجودش سرشار از علم و كمال است، می يابى.
دانشمند شامى: آيا خداوند شخصى را به سوى بشر فرستاده تا آنها را متحد و هم آهنگ كند؟ و نابسامانيهايشان را سامان بخشد و حق و باطل را برايشان شرح دهد؟
هشام: در عصر رسول خدا صلّى الله عليه وآله وسلّم يا امروز؟
دانشمند شامى: در عصر رسول خدا صلّى الله عليه وآله وسلّم كه خود آن حضرت بود، ولى امروز، آن شخص كيست؟
هشام: امروز همين شخصى كه در مسند نشسته (اشاره به امام صادق عليه السلام) و از هر سو مردم به حضورش می آيند، (حجت و برطرف كننده اختلاف ما است، زيرا) ميراث دار علم نبوت است كه دست به دست از پدرانش به او رسيده است، اخبار زمين و آسمان را براى ما بازگو می سازد.
دانشمند شامى: «من چگونه بفهمم كه اين شخص (امام صادق) همان حجت حق است!»
هشام: هر چه می خواهى از او بپرس، تا به حجت حق بودن او پى ببرى.
دانشمند شامى: اى هشام با اين سخن، ديگر عذرى براى من باقى نگذاشتى، از من است كه بپرسم و با سؤال به حقيقت برسم.
امام: آيا می خواهى گزارش چگونگى سفر و مسير راه مسافرت تو را از شام به اينجا، به تو خبر دهم كه چنين و چنان بود (امام قدرى از چگونگى سفر او را بيان كرد).
دانشمند شامى: (كه شيفته بيانات امام صادق عليه السلام شده بود، حقيقت را دريافت و نور ايمان بر صفحه قلبش تابيد و هماندم) با شادمانى گفت: «راست گفتى، اكنون به خدا، اسلام آوردم».
امام: بلكه اكنون به خدا ايمان آوردى، و اسلام، قبل از ايمان است، به وسيله اسلام از يكديگر ارث می برند و ازدواج كنند ولى ثواب بردن در پرتو ايمان است (تو قبلا مسلمان بودى، ولى امامت مرا قبول نداشتى، و اكنون با پذيرش امامت من، به ثواب اعمالت می رسى).
دانشمند شامى: صحيح فرمودى، گواهى می دهم كه: «معبودى جز خداى يكتا نيست، و محمد صلّى الله عليه وآله وسلّم خدا است، و تو جانشين اوصياء پيامبر اسلام صلّى الله عليه وآله وسلّم هستى».
همانطور که ملاحظه می شود، این فردِ شامی خدا و قرآن و پیامبر را قبول دارد، ولی به اهل بیت او و حجیت اهل بیت ایمان ندارد. جالب است که وی از طریق قرآن یا سخن پیامبر، حجیت اهل بیت را نمی پذیرد، و اعتقاد او به اهل بیت دقیقاً از خودِ اهل بیت حاصل می شود. پس برای این فرد، حجت اهل بیت فی حد نفسه ثابت شده است. بنابراین نه تنها میان فرض و نتیجه ی احتمالِ مذکور ربطِ منطقی وجود ندارد، بلکه فرضِ پاسخِ مذکور نیز قابل خدشه است. 
 

احتمال ارائه ی شده دوم:
«قرآن زودتر از اهل بیت در دسترس مردم قرار گرفت، در نتیجه قرآن ثقل اکبر و اهل بیت ثقل اصغرند.»
 

نقد این احتمال:
پاسخ: اینکه این نتیجه گیریِ عجیب، از کدام صغری و کبرای منطقی حاصل شده است، نمی دانیم. تنها ذکر این نکته ضروری است که تقدم و تأخر ربطی به اکبریت  و اصغریت ندارد؛ و این حدس به سبب عدم تناسب و مغایرتی که با ظاهر لفظ دارد، نا معتبر است.
اگر بخواهیم اکبریت و اصغریت را ناشی از تقدم و تأخر بدانیم، پس شریعت نوح از همه شرایع اکبر است، چون زودتر در دسترس مردم قرار گرفت. یا اینکه تورات اکبر از قرآن است، چون زودتر در دسترس مردم قرار گرفت و هزاران نتیجه ی باطل دیگر!
 

احتمال ارائه ی شده ی سوم:
قرآن کلام خداست، و مستقیماً از سوی خدا آمده است، ولی اهل بیت بشری مثل ما هستند که به سبب ایمان و تقوا حجت الهی و اسوه حسنه ی ما هستند. پس قرآن ثقل اکبر، و اهل بیت ثقل اصغرند.
 

نقد اجمالیِ این احتمال :
چندین اشکال اساسی در فرض و نتیجه گیری این پاسخ وجود دارد. مهم ترین اشکال، نادیده گیری مراتبِ وجودی قرآن و اهل بیت است. قرآن مراتب و مواطن وجودی متعددی دارد. طبق روایاتِ قابلِ اعتمادی که بدست ما رسیده است، قرآنِ لَدَی الله حداقل دوبار نزول کرده است تا به دست ما برسد. پیامبر گرامی اسلام هم دقیقاً همین قرآنِ دوبار نازل شده را در میان امت به یادگار نهادند، نه قرآنِ «لَدَی الله» را.
از طرف دیگر اهل بیت هم مراتب وجودی متعددی دارند. اهل بیت نور الهی، حجت الهی، واسطه فیض، و «وسیلة الی الله» هستند.
غیر از این، اگر قرآن «کلام الله» و «کتاب الله» است، اهل بیت هم، «لسان الله»، «وجه الله»، «اسماء الله الحسنی»، «یدالله»، «صراط الله المستقیم»، «باب الله»، «آیت الله الکبری» و «کتاب الله الناطق» هستند. بنا براین در احتمال ارائه ی شده-ی مذکور اعلی مرتبه ی وجودی قرآن با ادنی مرتبه ی وجودیِ  اهل بیت قیاس شده اند، و این امر صحیح نیست. زیرا آن چه که به عنوانِ  کتابِ خدا در میان امت پیامبر به یادگار نهاده شد، اعلی مرتبه ی قرآن نبود،بلکه همین قرآنِ مفصّل و دوباره نازل شده در میان امت پیامبر به ودیعه گذاشته شده است. پس نباید وجود اعلیِ قرآن را داخلِ در این بحث نمود.
 

پاسخ نهایی:
توجه شود که قرآن و اهل بیت تالی تلو یکدیگرند به گونه ای که هر یک از دیگری خبر می دهد. از سویی دیگر هم قرآن و هم اهل بیت دارای مراتب وجودی متعددی هستند. اهل بیت مراتبی چون «طبیعت»، «نفس»،  ... ، «سر» و «نور الهی بودن» دارند، و قرآن نیز مراتبی چون «کتبی»، «لفظی»، «مفصل»، و ... «ملکوتی»، و «لَدَی اللهی» دارد.  بدیهی است که ممکن است مرتبه ای از مراتب وجودی قرآن، اکبر از مرتبه ای از مراتب وجودی اهل بیت باشد، و  قطعاً به عکس، مرتبه ای از مراتب اهل بیت، برتر از مرتبه ای از مراتب قرآن باشد. اما به نظر می رسد بحث از مراتب وجودیِ اهل بیت و قرآن نتیجه ای در پاسخ به این سؤال نداشته باشد. زیرا  آن چه که  در میان امت پیامبر به یادگار نهاده شد، از حیثِ مرتبه روشن و مشخص است. بی شک مراتب اعلاییِ قرآن در میان امت پیامبر و در دسترس ایشان نیست. هم چنین جز مرتبه ی نفس و طبیعت نیز، امر دیگری از اهل بیت در دسترس امت قرار ندارد. در نتیجه اجهت فرمایش نبوی متوجه مراتب بالاتر قران و اهل بیت نیست. 
به نظر می رسد که اکبریت و اصغریت قرآن و اهل بیت نسبت به یکدیگر، ناظرِ به ذاتِ این دو ثقل نیست. احتمالِ بسیار مناسب در پاسخ به این پرسش این است که همان گونه که ثقل بودن قرآن و اهل بیت ناظر به مخاطب ذکر شده است، اکبریت و اصغریت آن دو نیز ناظر به مخاطب باشد، نه مربوط به آن دو ذات شریف. بدین معنا که قرآنِ نازل شده و عربی شده، با آیاتِ متعدد و مفصل و مجمل و متشابه و منسوخ و مقید و ... برای مخاطبان ثقیل تر و سنگین تر از وجود اهل بیت است. چرا که اهل بیت در میان امت نبوی تجلی بشری یافته اند. و نسبت به قرآن که حجتی مسطور و صامت است، حجتِ مجسم و ناطق خداوندند. به عبارتِ دیگر، قرآن از حیثِ فهم، ثقیل تر، یعنی سنگین تر و صعب الفهم تر از اهل بیت علیهم السلام است. یعنی امت پیامبر آنان برای امت کمتر احساس می شود. برای مثال وقتی آیه ی «اقم الصلوه» نازل شد، هیچ یک از صحابه پیامبر از این آیه فهم صحیحی نداشتند. پیامبر گرامی اسلام فرمودند: «صلوا کما رایتمونی اصلی». یعنی نماز بخوانید همانطور که مرا به هنگام نماز خواندن می بینید. 
در نتیجه امت پیامبر با دو قران مواجه اند، یکی قرآنی مسطور که لباس الفاظ و عربیت را به تن کرده و بطن در بطن است که به آن کتاب خدا می گوییم؛ و دیگری قرآنی مجسم که در قالب بشر تجلی یافته و ناطق است که آن را اهل بیت عصمت بر می شمریم. بدیهی است که سنگینی و ثقلِ حجتِ دوم برای مخاطبان نسبت به حجتِ اول، اصغر و کوچکتر است. 
کارشناس پاسخگو: محمد علی موحدی
 

پی نوشت :
1 . وسائل الشیعه، ج 27، ص 34، ح 33147