شنبه, 11 آذر 1391 ساعت 11:03
خواندن 803 دفعه

سند و دلالت روایاتی مبتنی بر محبوبیت عمر فاروق نزد اهل بیت

پرسش:  

نويسنده اي به اين مطلب اشاره مي كند كه عمر فاروق محبوب اهل بيت بوده چنان كه نزد پيامبر(ص) محبوب بوده است. دليل ايشان سه روايت از پيامبر اكرم(ص) درباره خليفه دوم است و به فرازهايي از سخنان اميرمؤمنان علي بن ابيطالب در نهج البلاغه اشاره مي كند.
 اما روايت هايي را كه نويسنده از پيامبر اكرم(ص) نقل مي كند عبارت است از:
 1- دخلت الجنة فاذا انا بالرميماء امرأة ابي طلحة... رأيت قصراً بفنائه جارية، فقلت: لمن هذا؟ فقالوا العمر بن الخطاب.
 2- بينا أنانا ثم رأيتني علي قلبب عليها دلو... ثم استحالت عز با فاخذها عمر بن الخطاب فلم راعبقريا ينزع نزع عمر حتي ضرب الناس بعطن.
 3- انّ اللَّه جعل الحق علي لسان عمر و قلبه
 آيا اين روايات را مي توان پذيرفت؟ آيا سند و دلالت آنها تمام است؟
پاسخ:  

در كتاب الموضوعات(كتابي است كه در ان احاديث ساختگي ودروغ را نام مي برد)از ابن الجوزي و ساير كتابهايي كه در اين زمينه نوشته شده به اين نكته اشاره مي كنند كه پاره اي از رواياتي كه در مناقب صحابه وارد شده مجعول و موضوع (بمعني ساختگي)است (اين روايات از حيث سند ردمي شود وپذيرفته نمي باشد)واين اكاذيب اگردرست بود مورد استفاده حضرات درروزسقيفه قرارمي گرفت كه به روايت عمر از  واقعه سقيفه چنين استنادي نشد وچنين احاديث ساختگي بعدها ساخته شد تا عريضه براي اقايان خالي نباشد در ضمن اينكه اقايان منكر نص در مورد امام وخليفه بعد رسول خدا(ص)بودند حال چه شده ؟؟؟!!!

اقايان برايي اينكه بگويند فلاني فضيلت داشته  فلاني را از خود پيمبر اكرم (ص)بالاتر نشان مي دهند وگاهي رسول اكرم هم مقامات اقايان متعجب مي شود (البته خداي انان با خداي ما فرق دارد ورسول انان با نبي ورسول ما فرق دارد!!!!!!!!؟؟؟؟؟؟؟

از مضامين و معناي روايت بدست مي آيد اين روايات نمي تواند درست باشد كه به نكاتي اشاره مي كنيم.
 1- در صدر ذكر شده كه پيامبر(ص) داخل بهشت شده و با همسر ابوطلحه مواجه شده و او را ديده، اما وقتي مي خواهد وارد قصري كه متعلق به عمر است، بشود، خودداري مي كند.
 چون در كنار آن قصر جاريه اي مشاهده مي نمايد. دليلي كه پيامبر(ص) براي عدم ورود خويش به قصر ذكر مي كند، يادآوري غيرت عمر است. اشكالاتي كه در اين بخش از حديث وجود دارد، به قرار ذيل است:
 الف: آيا وقتي به پيامبر(ص) اجازه ورود به بهشت را داده اند، بدين معنانيست كه به تمامي مكانها و قصرهاي آن هم مي تواند وارد شود؟
 ب: چرا پيامبر(ص) وقتي با همسر ابي طلحه مواجه شد، صحبت از غيرت ابي طلحه به ميان نياورد ولي وقتي به نزديك قصر عمر آمد، از غيرت او سخن به ميان آورد به حدي كه از ورود به آن قصر منصرف شد؟ آيا غيرت عمر از ابوطلحه بيشتر بوده است؟ اگر هم در دار دنيا غيرت عمر از ابوطلحه بيشتر بوده آيا در برزخ نيز غيرت عمر از وي افزونتر بوده؟
 اصولاً آيا احكام و ويژگيهاي دارتكليف در جهان ديگر محل و بست دارد تا از غيرت و نظير آن سخن به ميان آيد يا اينكه چنين ويژگيهايي به دنيا كه دار تكليف است، اختصاص دارد؟ وانگهي چنانكه بزرگاني چون سيوطي و ابن حجر و اين ملقن و برخي از شيوخ اهل سنت گفته اند، از جمله خصائص پيامبر(ص) اباحه نگاه ايشان به زنان اجنبي و خلوت با آنان بوده است. در اين باره در «الخصائص الكبري» (ج 2، ص 247 و 248) آمده است: «باب اختصاصه(ص) باباحة النظر الي الاجنبيات و الخلوة بهن»... قال ابن حجر: الذي وضح لنا بالادلة القوية اني من خصائص النبي(ص) جواز الخلوة بالاجنبية و النظر اليها و هو الجواب الصحيح عن قصته ام حرام بنت ملحان في دخوله(ص) عليها و نومه عندها و تفليتها رأسه و لم يكن بينهما محرمية و لازوجية...قال ابن الملقن: و النبي(ص) معصوم فيقال كان من خصائصه الخلوة بالجنبية وقد ادعاه بعض شيوخنا»
 وقتي براي پيامبر نگاه به زن اجنبي و خلوت با او جايز و مباح باشد، ديگر جايگاهي براي غيرت باقي نمي ماند تا مانع ورود پيامبر(ص) به قصر كذايي شود.
 آيا رسول خدا(ص) از اين ويژگي خويش اطلاع نداشت يا آنكه از عمر مي ترسيد؟!
 بنابراين بايد به مجعول بودن اين روايت حكم كنيم.
 2- روايت دوم درباره يكي ديگر از رؤياهاي پيامبر(ص) و به قرار ذيل است: «بينا اناناثم رايتني علي قليب عليها دلو فنزعت منها ما شاء اللَّه ثم اخذها ابن ابي قحافه فنزع منها ذنوبا او ذنوبين و في نزعه ضعف و اللَّه يغفر له ضعفه ثم استحالت غربا فاخذها عمر بن الخطاب فلم ارعبقريا ينزع نزع عمر حتي ضرب الناس بعطن»
 اين روايت تنها مطلبي كه مي گويد آن است كه پيامبر(ص) هر مقدار كه خدا مي خواست از چاه آب كشيد. بعد ابوبكر يك يا دو دلو از آن آب كشيد. و سپس عمر بعد از آنكه دلو به صورت بزرگتري نمايان شد، آبهاي فراواني از آن چاه استخراج كرد.
 نشانه هاي جعلي بودن اين روايت به قرار ذيل است:
 جمله «استحالت غربا» به معناي بزرگ شدن دلو است و علما از آن به حكومت و خلافت تعبير كرده اند كه مردم از آن نفع و سود فراواني مي برند، اين جمله درست است كه مردم در زمان خليفه دوم نفع بيشتري از زمان رسول خدا به گونه اي القا شده كه خواننده گمان مي كند كه عمر در آب كشيدن حتي از رسول خدا(ص) هم بردند. مگر نه آن است كه هر چه از زمان وحي دورتر مي شويم ضرر بيشتر مي كنيم قويتر بوده است و حال آنكه همگان مي دانند كه كسي در قوه و توان از آن حضرت پيشي و تقدم نداشته است.
 در شرح صحيح مسلم (ج 4، ص 1860 و 1861 طبع دار احياء التراث العربي) ذيل اين روايت آمده است كه: قال العلماء: هذا المنام مثال واضح لما جري لابي بكر و عمر في خلافتهما و حسن سيرتهما و ظهور آثارهما و انتفاع الناس بهما...» افزون بر آن با اين روايت خلافت خليفه سوم و چهارم زير سؤال مي رود مگر در آن دوره هيچ نفعي براي مسلمانان نداشتند؟!
 در روايت سوم از لسان پيامبر(ص) آمده است كه درباره عمر فرموده اند: «ان اللَّه جعل الحق علي لسان عمر و قلبه»
اين حديث هم مطمئناً جعلي و كذب است. زيرا مفهوم حديث مشابه اين آيه است: «و ما ينطق عن الهوي» اگر به مضمون روايت اذعان و اعتراف كنيم، بايد بپذيريم كه عمر هيچگاه سخن باطل بر زبان نراند و نگفت و معصوم و مصون از خطا و اشتباه و گناه بوده است در صورتي كه علماي اهل سنت اجماع دارند كه ابوبكر و عمر معصوم نبوده اند. (ر. ك: المراصد علي شرح المقاصد، ص 249 به نقل از الامامة في اهم الكتب الكلامية، ص 165).
 افزون بر اين اشتباه در رفتار و گفتار حاكي از اين است كه خداوند حث را بر لسان و قلب وي جاري ننموده است. در ذيل به برخي از آنها اشاره مي شود.
 الف) روي البخاري انه لما اشتد بالنبي(ص) و جعه قال: ائتوني بكتاب اكتب لكم كتاباً لا تفلوا بعده، قال عمر: ان النبي غلبه الوجع و عندنا كتاب اللَّه حسبنا فاختلفوا و كثر اللغط...» (صحيح البخاري بحاشيه السندي، ج 1، ص 32 و 33 كتاب العلم، باب كتابة العلم، عن سبعة من السلف، ص 91).
 در ذيل روايت، ابن عباس كه ناقل آن است، از فرط ناراحتي گويد: «ان الرزية كل الرزية ما حال بين رسول اللَّه(ص) و بين كتابه» (نيز درباره اين واقعه اسفناك بنگريد به صحيح بخاري با حاشيه سندي، ج 4، ص 7،صحيح مسلم، ج 3، ص 1259 به تحقيق محمدفؤاد عبدالباقي، مسند احمد بن حنبل، ج 1، ص 24، حديث 3253، طبقات ابن سعد، 2 ق ج 2 / 37 طبع ليدن به نقل از سبعة من السلف، حاشيه ص92).
 - عمر حج تمتع و متعه زنان را بعد از آنكه قرآن ورسول خدا(ص) حلال دانسته بود، تحريم كرد. در اين باره در مآخذ بسياري سخن به ميان آمده از جمله در سنن بيهقي ج 7، ص 204 به نقل از عمر آمده است: «متعتان كاثنا علي عهد رسول اللَّه(ص) و انا انهي عنهما و اعاقب عليهما: احداهما متعة النساء و لا اقدر علي رجل تزوج ارأة الي اجل الاغيبة بالحجارة و الاخري متعة الحج، افصلوا حجلم من عمرتكم خانه اتم لحجكم و اتم لعمرتكم» (به نقل از سبعة من السلف، ص 112)
 - بدعت ديگر عمر درباره طلاق ثلاث بود. در اين باره بنگريد به صحيح مسلم، ج 1، ص 314. (مسلم در اين باره گويد: «عن طاوس ان ابا الصهباء قال لابن عباس: اتعلم انما كانت الثلاث تجعل واحدة علي عهد النبي(ص) و ابي بكر و ثلاثا من امارة عمر؟ فقال ابن عباس: اتعلم انما كانت الثلاث تجعل واحدة علي عهد النبي(ص) و ابي بكر و ثلاثا من امارة عمر؟ فقال ابن عباس: نعم.») نيز بنگريد به السنن الكبري بيهقي، ج 7، ص 336؛ سنن دار قطني، ج 4، ص 46 تا 47 به نقل از سبعة من السلف، ص 133، و مآخذ ديگر.
 - بدعت عمر در اين باره كه كسي كه به آب دست نيابد، نماز فريضه بر او لازم نيست: «روي مسلم بسنده عن عبدالرحمن بن ابزي ان رجلا اتي عمر فقال اني اجنبت فلم اجد ماء فقال: لا تصل. فقال عمار: اما تذكر يا اميرالمؤمنين اذ انا و انت في سرية فاجنبنا فلم بخدما اما انت فلم تصل و اما انا فتمعكت في التراب فصليت، فقال النبي(ص) انما كان يكفيك ان تضرب بيديك الارض ثم تنفع ثم تمسح بهما وجهك و كفيك. فقال عمر: اتق اللَّه يا عمار. قال: ان شئت لم احدث به. (صحيح مسلم، ج 1، ص 193 تا 194 طبع آستانه؛ سنن ابن ماجه، ج 1، ص 188 تحقيق محمد فؤاد عبدالباقي؛ السنن الكبري، ج 1، ص 209 بطريق عديدة؛ شرح معاني الآثار للطحاوي، ج 1، ص 110 تحقيق الشيخ محمد زهري البخار» به نقل از سبعة من السلف، ص 135) و مآخذ ديگر.


 - اگر حق بر لسان و قلب عمر جاري شده بود او نمي گفت: «كل احد افقه (يا اعلم) من عمر». در اين باره بنگريد به السنن الكبري، ج 7، ص 233؛ كنزالعمال، طبع حيدرآباد، ج 7، ص 298؛ تفسير الكشاف، ج 1، ص 514؛ مفاتيح الغيب، الفخر الرازي، دارالكفر، ج 10، ص 14، به نقل از سبعة من السلف، ص 144 و 145.
 واما مطالبي كه نويسنده از امام علي(ع) حكايت كرده، هيچ دلالتي بر شايستگي و فضيلت عمر ندارد. نويسنده در ابتدا به اين جمله (و وليهم وال، فاقام و استقام حتي ضرب الدين بحرانه) تمسك حسبة است. با آنكه نويسنده شأن صدور اين فرمايش مولا علي(ع) را از زبان ابن ابي الحديد نقل كرده امادچار دو اشتباه و مغالطه شده است. نخست آنكه تمام گفته ابن ابي الحديد را ذكر نكرده است؛ زيرا امام بعداز كلمه «بجرانه» اينعبارت را افزوده است: «علي عسف و عجزكانا فيه»{1} كه دلالت بر گمراهي و انحراف و عجز و ناتواني عمر مي كند. و ثانياً اينكه نويسنده گونه اي خاص معناي خطبه و شأن صدور ان را از خواننده پنهان داشته است. زيرا امام در اين خطبه در صدد بيان جايگاه و منزلت و مقام والاي خويش در نزد رسول اللَّه(ص) و شايستگي خود به مقام خلافت است. مردم با آنكه از ويژگيهاي امام اطلاع داشتند كس ديگري را كه ضعيف و عاجز بود، بر مسلمانان مسلط كرد و سپس چند تن از همين ناتوانان فردي را كه هيچ تسلطي بر هواي نفس خود نداشت، جانشين دومي كردند.
 جالب توجه اينكه حداقل شخص اول به وسيله مردم يا غالب آنان برگزيده شد ولي دومي به حكم و فرمان اولي.
 نكته ديگري كه در اين خطبه هست و به آن اشاره شد و نشانگر عدم كارداني و شايستگي اين سته تن براي خلافت و امارت بر مسلمين است، اوصافي است كه امام براي هر كدام در قالب «علي ضعف و عجز كانا فيه» (براي اولي) و «علي عسف و عجز كانا فيه» (براي دومي) و «لم يكن يملك امر نفسه شيئاً» و نظير آن (براي سومي) مطرح كرده و حال آنكه همگان مي دانند كه والي مسلمانان بايد ضعيف و عاجز و هواپرست و منحرف نباشد.
 شرح فوق در صورتي است كه جمله مزبور (يعني «وليهم وال فاقام و استقام حتي ضرب الدين بجرانه») را درباره خليفه ثاني و مربوط به خطبه طولاني اي كه امام(ع) در مان خلافتش، فرموده، بدانيم. اما اگر آن را عبارت و فرمايش مستقلي فرض كنيم، چون مرجع ضمير مشخص نيست، جزو متشابهات از كلام آن حضرت مي شود. مگر اينكه با قرائن و شواهدي از داخل و خارج عبارت، مرجع آن را كشف كنيم. جالب اينكه در تعليقه شيخ محمد عبده بر اين عبارت، مراد از «والي» رسول اللَّه(ص) عنوان شده است. وي در اين باره گويد: «يريد به النبي(ص)، اي تولي امورهم و سياسة الشريعة فيهم...» (شرح نهج البلاغه علي محمدعلي دخيل، ج 3، حلقه 36 - 35 ص 90).
 حمله ديگري كه نويسنده از امام علي(ع) به منظور تعريف از عمر نقل كرده اين است: «للَّه بلاد فلان، فقد قوم الاودو داوي العمد و خلف الفتنة و اقام السنة، ذهب نقي الثوب قليل العيب، اصاب خيرها و سبق شرها، ادي الي اللَّه طاعته و اتقاه بحقه...»
 تمسك به اين جملات هم مقصود نويسنده را تأمين نمي كند. چو اولاً در نگاه شارحان در اينكه مقصود از فلان چه كسي است، اختلاف هست كه آيا مالك اشتر است يا سلمان يا عمر يا ابوبكر يا شخص ديگري.
 سخن كساني كه آن را بر عمر و ابوبكر تطبيق كرده اند، كاملاً نادرست است. زيرا كه حضرت علي(ع) درباره امام و خليفه مسلمين در نهج البلاغه ويژگيهايي را برشمرده كه بر آنان قابل انطباق نيست. مثلاً ضمن خطبه 129 مي فرمايد: «و قد علمتم انه لا ينبغي ان يكون الوالي علي الفروج والدماء و المغانم و الاحكام و امامة المسلمين البخيل... و لا الجاهل فيضلهم بجهله... و لا المعطل للسنة فيهلك الامة».
 وقتي به شرح حال و زندگاني ويژگيهاي عمر مي نگريم، مي بينيم او هم جاهل بوده وهم تعطيل كننده سنت پيامبر(ص). جمله معروف «لو لا علي لهلك عمر» (كه بيشتر بدان اشاره شد) را اين خليفه در مواردي كه دچار اشتباهات فاحشي مي شده و امام علي(ع) به فريادش مي رسيده و آن را تصحيح مي كرده، گفته است. نيز جمله معروف «كل احد افقه من عمر» و نظير اين عبارت از زبان همين خليفه صادر شده است. (ر.ك: السنن الكبري، ج 7، ص 233؛ كنزالعمال، ج 8، ص 298 ؛ مفاتيح الغيب، الفخر الرازي، ج 10، ص 14؛ الدرالمنثور، ج 5، ص 229؛ تنسير كشاف، ج 1، ص 514)

نيز اين حقيقت كه عمر از معناي «كلاله» اطلاعي نداشته، در مثل كنزالعمال (ج 6، ص 20) عنوان شده است. اين را نيز همگان مي دانند كه عمر به علت جهالت خويش و نيز غلبه هواي نفس، بدعتهايي و منع كرده كه به تعدادي از آنها اشاره شد. بنابراين طبيعتاً شخصيتي كه جهل به احكام الهي و سخنان پيامبر(ص) دارد، سنن پيامبر(ص) را معطل خواهد گذارد و به آنها آنگونه كه بايد عمل نخواهد كرد و در جامعه برقرار نخواهد ساخت. در نتيجه آيا عمر شايستگي ولايت و امارت بر مسلمين را داشته است؟! اصولاً كسي كه خود راه راست را از نادرست - كه مبتني بر علم وسيع به قرآن و سنت است - تشخيص نمي دهد، چگونه مي تواند مصداق «قوم الاودو داوي العمد» باشد؟! كسي كه از دستور صريح پيامبر(ص) مبني بر آوردن كاغد و قلم خودداري كرده، و بدعتهاي زيادي در اين گذارده، چگونه مي تواند مصداق «ادي الي اللَّه طاعته» و «واقتاه بحقه» باشد؟!

بنابراين بايد به طور خبر مي گفت كه مقصود از «فلان» عمر نيست. زيرا اگر چنين سخني بگوييم، بايد بپذيريم كه در نهج البلاغه تعارض و تناقض وجود دارد. چون براي نمونه درجايي مثل خطبه شقشقيه بشدت روش و منش عمر مورد توبيخ و تخطئه امام علي(ع) قرار گرفته و در جايي مثل عبارتهاي مورد ادعاي نويسنده مقاله، توصيفات بسيار زياد و جالبي از او شده است؟! و چون همگان از هوش و حافظه زياد و سرشار امام علي(ع) اطلاع داشته اند، مي دانند كه ايشان مطلبي را كه در خطبه شقشقيه و نظير آن كه درباره انحراف خلافت از مسير اصلي آن است) فراموش نكرده است. لذا به هيچ وجه نمي توان پذيرفت كه مقصود از «فلان» عمر باشد. بر فرض كه مقصود عمر باشد براي جمع بين سخنان حضرت علي(ع) بايد به صورت توريه، تقيه و يا مصلحت ديگري ابراز فرموده است.

پی نوشت:
[1].ر. ك: شرح نهج البلاغه ابن ميثم، طبع دار احياء التراث، ج 2، ص 644.

اضافه کردن نظر


کد امنیتی
تازه کردن