سه شنبه, 05 دی 1391 ساعت 10:01
خواندن 1109 دفعه

اگر ارتداد بود پس چرا علي عليه السلام با خلفا خوب بود؟

متن سوال :
بيان كنيد كه بعضي از احاديث دلالت بر اين دارد كه بعد از رسول الله ـ صلي الله عليه و آله و سلم ـ مردم جز چند نفر انگشت شمار به ارتداد گراييدند. اگر چنين چيزي واقعيت دارد پس چرا امام علي (علیه السلام) با خلفا كه در راس اين گروه بودند رابطه خوبي داشته و حتي در نماز به آنها اقتدا مي كرده است؟
پاسخ :
لازم است در پاسخ اين پرسش در ابتدا انحراف و ارتداد برخي از صحابه اثبات و سپس به موضع گيري علي ـ عليه السلام ـ ، در قبال خلفا اشاره شود.
هر پژوهشگر محققي مي داند كه پيامبر ـ صلي الله عليه و آله و سلم ـ، براي نگهداري امت از ضلالت و حفظ دين بعد از خودش در مواردي مختلف با بيان هاي گوناگون علي بن ابيطالب ـ عليه السلام ـ را به دستور(1) خداوند به خلافت و امامت بعد از خود نصب نموده و نجات از ضلالت را در گرو تمسك به قرآن و عترت دانسته و به اطاعت آنان امر كرده و علي ـ عليه السلام ـ را وليّ هر مرد و زن با ايمان قرار داده است و اين مطلب ضمن احاديث متواتر غدير، ثقلين، منزلت، سفينه، حديث امامان دوازده گانه و احاديث ديگري كه در منابع خود اهل سنّت نيز آمده است براي امت بيان و حتي در حجة الوداع مردم را بر امامت علي ـ عليه السلام ـ گواه گرفته و به حاضرين دستور داده كه به غائبين ابلاغ نمايند.
و نيز قرآن ولايت(2) امام علي ـ عليه السلام ـ را قرين ولايت خدا و رسولش قرار داده است و آن را(3) موجب اكمال دين و خشنودي خدا از مومنان شمرده است و اطاعت از اولي(4) الامر را مقرون به اطاعت خدا و رسول الله ساخته و آن را در آن حدي از اهميت به حساب آورده كه اگر تبليغ نشود اصل رسالت پيامبر ـ صلي الله عليه و آله و سلم ـ تبليغ نشده است.(5)
بنابر اين مسأله خلافت امام علي ـ عليه السلام ـ از نظر روايات متواتر نبوي و هم چنين آيات كلام الله مجيد، براي هيچ محقق منصف جاي ترديد نيست ولي با وجود اين آيات و روايات روشن، اكثريت بعد از رحلت رسول خدا(ص) به قهقرا گرائيده و مسير انحراف را در پيش گرفتند. مشاهده و دليل اين انحراف و ارتداد در مطالب زير خلاصه مي شود:
الف : مخالفت هاي صحابه با دستورات قرآن و رسول خدا و نيز مشاجره آنان در حضور پيامبر كه روايات زيادي بر اين مطلب دلالت مي كند و به برخي از آن ها به عنوان نمونه اشاره مي كنيم:
بخاري در صحيح خود اين مطلب را آورده است كه گروهي از بني تميم خدمت پيامبر ـ صلي الله عليه و آله و سلم ـ آمدند و ابوبكر و عمر قبل از اظهار نظر پيامبر، بر انتخاب رئيس براي اين طائفه اختلاف نموده و در حضور آن حضرت صداي شان را به مشاجره بلند كردند. بخاري مي گويد آيات اول سوره حجرات كه مومنين را از بلند كردن صدا در حضور رسول الله نهي و از سبقت گرفتن بر پيامبر ـ صلي الله عليه و آله و سلم ـ منع مي نمايد، به همين مناسبت نازل شده است.(6)
معلوم مي شود اين دو صحابي پيامبر بدون توجه به مقام منيع رسول خدا و بدون آن كه از آن ها نظر خواهي بشود اظهار نظر نموده و علاوه بر آن در حضور پيامبر ـ صلي الله عليه و آله و سلم ـ رعايت ادب را ننموده و به همين علت قرآن آنان را تهديد به حبط اعمال نموده است.
مخالفت اصحاب با دستور رسول خدا و گفتگوي عمر و ترديد او در نبوت پيامبر ـ صلي الله عليه و آله و سلم ـ را در جريان صلح حديبيه تاريخ در سينه اش ضبط كرده است كه عمر به خاتم النبيين گفت مگر تو پيامبر بر حق نيستي؟ مگر تو نگفتي وارد مسجد الحرام شده و خانه خدا را زيارت مي كنم پس چرا تن به ذلت بدهيم. پيامبر در جواب اعتراضات عمر گفت گفته بودم وارد مسجد الحرام مي شويم اما نگفتم همين امسال. در همين جريان بعد از آن كه پيامبر ـ صلي الله عليه و آله و سلم ـ مسأله را با مشركين تمام كرد و علي ـ عليه السلام ـ صلح نامه را نوشت به اصحاب دستور فرمود كه قرباني هاي شان را ذبح كنند و اين مطلب را سه مرتبه تكرار نمود ولي اصحاب دستورش را عمل نكردند و در آخر هم كه عمل نمودند با شك و ترديد عمل نمودند.(7)
تمرد اصحاب از دستور رسول خدا در مسأله جيش اسامه و قلم و دوات به نهايت درجه اش رسيد زيرا پيامبر ـ صلي الله عليه و آله و سلم ـ در اواخر عمرش دستور داد كه بجز علي ـ عليه السلام ـ سران مهاجرين و انصار در رأس آن ها ابوبكر و عمر و عثمان و عبد الرحمن بن عوف ووو به جيش اسامه ملحق شوند ولي آن ها به اين دستور عمل نكرده و سن و سال «اسامه» را بهانه قرار داده و از ملحق شدن به لشكر اسامه سرپيچي نمودند با اين كه پيامبر ـ صلي الله عليه و آله و سلم ـ متخلفين از جيش اسامه را لعنت نموده و فرمود: «خدا لعنت كند كسي را كه از جيش اسامه تخلف نمايد»(8) آن گاه پيامبر ـ صلي الله عليه و آله و سلم ـ قلم و كاغذي خواست، تا در حضور اصحاب مطلبي براي آن ها بنويسد كه با تمسك به آن گمراه نشوند ولي برخي از اصحاب و از جمله عمر كه با توجه به بيان پيامبر ـ صلي الله عليه و آله و سلم ـ در غديرخم، فهميده بودند كه مطلب مورد نظر رسول الله چه چيز است، از نوشتن آن ممانعت نموده و بدتر از همه اين كه عمر نسبت هذيان را به رسول الله ـ صلي الله عليه و آله و سلم ـ داده و گفت: «رسول خدا هذيان مي گويد و ما را كتاب الله بس است.»(9) و با اين تمرد و مخالفت موجب نزاع و مشاجره اصحاب در حضور پيامبر گرديد و در حدي كه زنان نيز در اين نزاع شركت جستند و برخي از اصحاب همان حرف عمر را تكرار و بر آن گواهي دادند و برخي ديگر گفتند بگذاريد پيامبر ـ صلي الله عليه و آله و سلم ـ مطلب مورد نظرش را بنويسد اين كشمكش موجب آزار پيامبر گرديد و حضرت فرمود: «برخيزيد و از كنار من برويد سزاوار نيست در حضور من نزاع كنيد».(10)
ب : طبق روايات متعددي برخي از امت و اصحاب به خاطر بوجود آوردن تغيير در دين، و احكام دين از اسلام برگشته و منحرف مي شود. به چند نمونه از اين روايات اشاره مي نمائيم:
پيامبر ـ صلي الله عليه و آله و سلم ـ فرمود: «من درباره شهدا گواهي به بهشت مي دهم» ابوبكر عرض كرد يا رسول الله ما نيز مانند آن ها اسلام آورديم و جهاد نموديم، حضرت فرمود: «چرا ولي نمي دانم كه پس از من چه حوادثي خواهيد آفريد.»(11)
و نيز فرمود: در روز قيامت گروهي از يارانم بر من وارد مي شوند ولي آنان را از حوض دور مي كنند مي گويم خدايا اينان اصحاب منند گويد تو نمي داني اينان پس از تو چه حوادثي پديد آوردند اينان عقب گرد كرده و دست از اسلام كشيدند»(12)
اين روايات در واقع تفسير و بيان اين آيه قرآن است كه مي فرمايد: «محمد ـ صلي الله عليه و آله و سلم ـ فقط پيامبر خداست آيا اگر بميرد يا كشته شود شما به عقب بر مي گرديد؟»(13) در اين آيه ارتداد و دو دستگي امت پيش بيني شده است. و اين پيش بيني قرآن با عملكرد برخي از صحابه تحقق پيدا كرد زيرا آنان سفارش هاي پيامبر ـ صلي الله عليه و آله و سلم ـ را در موضوع امامت ناديده گرفته و آن را پشت پرده تئوري شوري قرار دادند و از فرصت مشغول بودن اهل بيت و پيروانش به تجهيز و دفن پيامبر ـ صلي الله عليه و آله و سلم ـ استفاده كرده و فوراً انجمن سقيفه را برگزار نمودند و در اين انجمن بار ديگر تعصب هاي قومي و افكار جاهلي از لابه لاي سخنان ياران پيامبر ـ صلي الله عليه و آله و سلم ـ خود را نشان داد و روشن شد كه تربيت اسلامي و عقايد ديني هنوز در دل هاي آنان رسوخ نكرده و اسلام آنان پرده بر چهره جاهليت بوده و لذا هر دسته سعي مي كرد لباس خلافت را بر اندام خود نمايد.
امّا درباره موضوع امام علي ـ عليه السلام ـ در قبال خلفا بايد گفته شود كه آن حضرت در قبال خلفا دو گونه موضع داشته است:
موضع منفي و انتقادي كه امام از اين جهت سعي مي كند نارضايتي خود را نسبت به حوادث بعد از رحلت رسول خدا و خلافت خلفا نشان داده و اعلان كند كه خلافت آن ها را به رسميت نمي شناسد و خود را وصي مخصوص رسول خدا مي داند و بر اين مطلب گاهي به وصيت و گاهي به اولويت و نيز اقربيت استدلال مي نمايد براي اين مطلب كافي است انسان يك نگاهي به خطبه سوم نهج البلاغه بيندازد كه حضرت مي فرمايد: «پسر ابو قحافه لباس خلافت را غاصبانه بر تن كرد در حالي كه موقعيت من را نسبت به خلافت مي دانست كه هم چون محور سنگ آسياب است... عمر شوري تشكيل داد و مرا براي انتخاب خليفه در رديف كساني قرار داد كه خليفه را تعيين كند، اي خدا أمان از اين شوري... اما عثمان فكرش فقط پر كردن شكمش بود...».(14)
موضع مثبت همراهي و همكاري امام ـ عليه السلام ـ در ابتدا هر چند به اجبار و اكراه و همراه با صداي ناله فاطمه ـ سلام الله عليها ـ كشان كشان به سوي مسجد براي بيعت برده شد ولي آن حضرت تا شش ماه با ابوبكر بيعت نكرد و بعد از شهادت فاطمه زهرا ـ سلام الله عليها ـ بيعت آن حضرت با خليفه از اين جهت نبود كه خليفه را بر حق دانسته و از موضع اول خود دست برداشته باشد بلكه به خاطر منافع و مصالح اسلام و مسلمين بود و لذا امام ـ عليه السلام ـ به جهت حفظ و توسعه اسلام، آشنا ساختن امت به معارف دين، حفظ شوكت اسلام و مسلمين در نزد دانشمندان يهود و نصاري كه براي تحقيق از آئين اسلام دسته دسته به مدينه روي آوردند و نيز به خاطر حفظ وحدت مسلمين در مقابل دشمنان، از هيچ گونه همكاري و كمك دريغ نمي كرد و لذا به حل مشكلات سياسي، قضائي، علمي اسلام و مسلمين مي پرداخت هر چند به اين امور كه از اهداف اساسي حضرت علي ـ عليه السلام ـ به شمار مي رفت از مجراي خلافت و دستگاه حاكم، تحقق مي بخشيد زيرا به نظر حضرت خلافت هدف اساسي نبود تا گفته شود حضرت امير بايد در درجه اول براي بدست آوردن آن سعي مي نمود بلكه خلافت وسيله بوده است براي اهداف عاليه علي ـ عليه السلام ـ .
و نيز خلفا هر چند در مسأله رهبري حاضر نبودند كه زمام امور به دست علي ـ عليه السلام ـ قرار گيرد ولي به هر صورت در دنيا به عنوان حاكم اسلامي شناخته مي شدند و قدرتي در برابر مشركان، يهوديان و مسيحيان به حساب مي آمدند و اگر امام ـ عليه السلام ـ از مشورت و راهنمائي آن ها در مسائل سياسي و همكاري در مسائل قضائي و علمي و از حلّ مشكلات ديني مسلمانان و نيز مسائل علمي كه دانشمندان يهود و نصاري جواب آن را از خليفه مي خواست و هزاران مشكل ديگر. خودداري مي نمود و پا به ميدان نمي گذاشت بدون ترديد موجب تضعيف قدرت مركزي مسلمين مي گرديد و چه بسا در اثر قدرت پيدا كردن دوباره دشمنان اسلام و نبود رهبري صحيح در مركز خلافت، چراغ توحيد براي ابد به خاموشي مي گرائيد و بر اين اساس بايد حضرت با خلفا همكاري مي نمود البته نه بر اساس خواست شخصي خليفه بلكه بر اساس نياز اسلام و مسلمين.(15) خود حضرت علت همكاري خود را پس از دوري از خلافت اين گونه تشريح مي نمايد: «در آغاز كار دست نگه داشتم تا اين كه ديدم گروهي از اسلام برگشته و مردم را به نابودي دين محمّد ـ صلي الله عليه و آله و سلم ـ دعوت مي نمايد، ترسيدم كه اگر به ياري اسلام و مسلمين برنخيزم شاهد شكاف در بنيان اسلام يا نابودي آن خواهم بود كه مصيبت آن براي من بزرگتر از حكومت چند روزه است كه بسان سراب مي گذرد لذا در ميان آشوب برخاستم تا آن كه باطل از ميان رفت و دين استقرار يافت.»(16)
از بيان امام ـ عليه السلام ـ روشن مي شود كه حفظ اسلام هدف اساسي و اهم و حفظ مقام خلافت هدف مهم و بلكه وسيله است و بر اساس قاعده عقلي، عقلائي و شرعي اهم و مهم، امام ـ عليه السلام ـ به ياري اسلام و مسلمانان برخواسته و نسبت به حق غصب شده اش دندان بر جگر گذاشته و صبر نموده است ولي اگر از همكاري و حل مشكلات مسلمين خودداري مي كرد اصل موجوديت اسلام به خطر مي افتاد و امام ـ عليه السلام ـ منزه است از اين كه اسلام را به خطر بيندازد.
امّا شركت حضرت در نماز جماعت خلفا به صورت اقتدا به آن ها در منابع معتبر ديده نشده است و آن چه مطرح است صرف حضور در جماعت مي باشد كه با توجه به مسأله اهم و مهم قابل حلّ است زيرا اگر شركت نكردن در جماعت آن ها باعث تفرقه بين مسلمين و تضعيف آن ها گردد باز هدف اهم كه حفظ وحدت است از دست مي رود و عقل و شرع چنين اجازه نمي دهد كه اهم فداي مهم شود.(17)

 

پی نوشت ها :
1. مائده : 67.
2. مائده : 55.
3. مائده : 3.
4. نسا : 59.
5. مائده : 67.
6. بخاری، محمد بن اسماعیل، صحیح بخاری، بیروت، دار الفکر، 1401 هـ.، ج 5، ص 116.
7. صحیح بخاری، ج 3، ص 182.
8. طبرسی، فضل بن حسن، اعلام الوری باعلام الهدی، قم، موسسه آل البیت، 1417 و الاستغاثه، ج 1، ص 21.
9. عسقلانی، ابن حجر، فتح الباری فی شرح صحیح البخاری، بیروت، دار المعرفه، بی تا، ج 8، ص 101.
10. صحیح بخاری، ج 1، ص 37.
11. مالک، الموطاء، بیروت، داراحیا التراث العربی، اول، 1406، ج 2، ص 307.
12. همان.
13. آل عمران : 144.
14. ترجمه دشتی، محمد، نهج البلاغه خطبه 3 مشرقین، چهارم، 1379.
15. مکارم شیرازی، ناصر، پیام قرآن، تهران، دار الکتب الاسلامیه، دوم، 1381 هـ، ج2، ص 119 و سبحانی، جعفر، پژوهشی عمیق پیرامون زندگی علی ـ علیه السلام ـ، جهان آرا، بی تا.ص 387.
16. ترجمه دشتی، محمد، نهج البلاغه، نامه 62، ص 600.
17. مرکز المصطفی، اشکالهم بحضور الامام ـ علیه السلام ـ مجالس الخلفا الثلاثه، بی تا.

اضافه کردن نظر


کد امنیتی
تازه کردن