سه شنبه, 23 شهریور 1395 ساعت 09:00
خواندن 638 دفعه

جايگاه ولايت و امامت در نظام هستی

ولايت و امامت يکي از مباحث اعتقادي و فکري و از ارکان عقايد مسلمانان است تمام فرق اسلامي با برداشت کم و بيش متفاوت اصل اين مسئله را قبول دارد . بنابرين اهميت و جايگاه بحث کاملا معلوم و روشن است . زيرا يکي از اصول مهم اعتقادي و ديني ما مسلمانان است که کارکرد هاي عملي و اجتماعي و سياسي فراوان بر آن مترتب است.

عده اي به خيال اينکه بحث امامت و ولايت يک بحث تاريخي است و به تاريخ پيوسته اند لذا دامن زدن به اين بحث ها را اهميت چندان نمي دهند ، زيرا مي گويند ما هر چه بحث کنيم که حق با علي (علیه السلام) بوده يا نه؟ به احياي حکومت علي(علیه السلام) منجر نمي گردد ، زيرا زمان ،زمان غيبت است و دوران صدر اسلام نيز سپري شده است و تاريخ تکرار نمي گردد ويا معتقدند که مساله خلافت عمر وابابکر وعثمان وبه حکومت رسيدن حضرت علي(علیه السلام)وبه حکومت نرسيدن ديگر امامان وغيبت امام دوازدهم ودوازده نفر بودن آنان همه از عوارض دين اندو به همين سبب به آنها به منزله ي واقعه هاي ممکن بايد نگرست ونه بيشتر

اما اين تفکر به دلائلي مختلفي باطل است زيرا : اولا امامت و ولايت ازاصول اعتقادات ما شيعيان ونيز از فروعات مهم نزد اهل سنت است ثانيا تنها ولايت، واقعه ي تاريخي و حادثه زماني نيست بلکه يک هستي شناسي خاصي است که همواره اين نوع معرفت شناسي ، مي تواند جهان مبهم و تاريک را روشن کند ، ثالثا ولايت از محورهاي مهم بحث معرفت شناسي عرفاني و شهودي است.

در نتيجه، اين بحث که ريشه در اعماق جهان بيني ما دارد و جهان بيني پايه و اساس ايدئولوژي است  بحث ولايت هميشه و در هر برهه ي از تاريخ مفيد و لازم و ضروري است زيرا هر چند که حکومت معصوم درحال حاضر قابل پياده شدن نيست اما جهت حرکت انسان و جامعه و تاريخ و حتي کل هستي به سوي ان نشانه گيري شده است وما مي توانيم وضعيت فعلي خود را با آن وضعيت مطلوب مقايسه کنيم و سعي کنيم از واقعيت هاي نامطلوب به سويي آرمان شهر مطلوب حرکت کنيم و چشم انداز هاي زندگي خود را با آن معيار ها عيار و هماهنگ کنيم که در اين صورت است که زندگي ديني براي انسان  که يگانه هدف انبيابوده محقق خواهد شد.

دامنه بحث

ولايت و امامت دارايي دو جنبه است. 1- جنبه ي تشريعي 2- جنبه ي تکويني . جنبه ي تشريعي ولايت مربوط مي شود به احکام و قوانين اعتباري شارع اعم از عبادات و معاملات ، حقوق ، سياست است اما ولايت تکويني  همانطور که از اسمش پيدا است مربوط به حوزه ي تکويني و هستي عيني است و متعلق است به دخل و تصرف و حکومت حق در هستي  و قوانين آن،

واژه امامت در لغت پيشوا و صاحب اختيار است وحاکم است

حاکم حقيقي چه در حوزه ي تشريع و چه تکوين خداوند متعال است.

و خداوند در هيچ صفت وفعل خود شريک ندارد اما منافات با اين ندارد که با اذن خداوند اسباب و وسائط در طول اوامر و نواهي خداوند و اراده ي خداوند ي قرار داشته باشد زيرا درروايات خوانيم(( ابي ا... ان يجري الاشياء الا باالاسباب....))

در اعتقاد ما شيعيان انبيا و اولياء خصوصا خاتم انبياء حضرت محمد (صلی الله علیه وآله) و ائمه ي 12 گانه شيعه از مقام ولايت برخور دارند ولايت در حوزه ي تشريع استقلالي فقط در حق پيامبر ثابت شده است ائمه هدي( ع)بالتبع پيامبربه دليل داشتن مقام عصمت نيز ولايت تشريعي دارند اما در حوزه ي تکوين براي تمام چهارده معصوم هم مقام عصمت علمي قائل هستيم و هم مقام ولايت تکويني.

ولايت و امامت تشريعي:

شريعت چه در حوزه خصوصي وفردي وجه در حوزه اجتماعي براي انسان لازم وضروري است زيرا شريعت همان طريق الي الله است به ويژه دربعد اجتماعي اگر قانون عادلانه نباشد نه تنها زندگي اخروي انسان ويران مي گردد بلکه زندگي دنيائي انسان نيز سر وسامان پيدا نمي کند.  به اتفاق فلاسفه و دانشمندان انسان يک موجود اجتماعي است و گرايش طبيعي بسوي زندگي اجتماعي دارد بدون قانون ، زندگي اجتماعي پا نمي گيرد . و نيز مجريان قانون يا هيئت حاکمه از ضروريات زندگي انسان است. زيرا حب ذات يکي ديگر از خصوصيات ذاتي انسان است که همواره اورا بسوي جلب منافع شخصي و برآوردن نياز ها و هوا هاي نفساني فرا مي خوانند. و طبيعتا او را به قانون گريزي و تفوق طلبي مي کشد و استثمار و استعمار و بردگي ديگر انسان ها از ره آورد هاي اين غريزه ي طبيعي است . اما زندگي اجتماعي سرشار از رفاه و آسايش و امنيت که يکي از آرزو هاي هميشگي و غايت مطلوب نزد فرد، فرد انسان است در گرو قانون و اعمال آن از سوي مجريان آن است ، مي دانيم که عقل چون تحت تاثير هواي نفس قرار مي گيرد نمي تواند قانون کامل و بي طرفانه اي را وضع کند لهذا انسان هميشه محتاج به قانون گزار بي نياز و نامحدود است که بدون هر گونه منفعت طلبي باشد و او جز خداوند متعال موجود ديگري نمي تواند باشد که از باب لطف، انسان برجسته ومعصوم رابه عنوان خليفه خود از ميان انسانها بر گزيند . مسئله امامت و رهبري در اسلام مبتني بر يک چنين جهان بيني اي است که توانسته اين موضوع سياسي اجتماعي را  که يکي از نياز هاي اساسي بشر است را به خوبي حل و فصل کنند ، و انسان را به سوي غايت آفرينش رهنمون گرداند و اين از افتخارات اسلام بخصوص مذهب شيعه است اما اين که به مرحله عمل نرسيده به دليل قصور يا تقصيرات ما انسان هاست نه از ناحيه ي خداوند و در متون و حياني و روايي ما بسيار واضح و روشن بيان شده است اما به دليل کج فهمي ها و اغراضي سياسي اين امر مهم ديني درست درک نشده و سبب بروز اختلافات نا گوار در تاريخ شده است.

سوال اصلی:

سوال اصلي اين است که آيا امامت و ولايت  در اسلام يک امر شورايي و انتخابي است

وبهاصطلالح يک امر دنيائي ويک تکليف فرعي واز حقوق اجتماعي ايت که اختيارش به دست مردم است يا يک امر الهي است واختيارش مطلقا بدست خدا است زيرا امامت  مصداق ومظهر هدايتگري خداوند است که ازاسماء حسناي الهي است.شيعه معتقد به قول دوم است ودر اين مقاله اين مطلب انشاءالله اثبات خواهد شد

طرح نظری بحث:

برهان صديقن ومراتب تشکيکي وجود.

مقدمه:

اهل سنت معتقدند که امامت يک امر شورايي است تمام دلايل آنها حول محور دو آيه شريفه1 - آيه وشاور هم في الامر 2- آيه  وامرهم شورا بينهماست که نتيجه گرفته اند که  امر خلافت و امامت بر اساس مشورت مردم است وخليفه از طريق شورا انتخاب مي شود .

شيعه درجواب آنها ميگويد آيه اول متوجه حاکمي است که استقرار يافته باشد و حاکميت مقدم بر مشورت است چون خطاب بحاکم است لذا   تشاور و مشورت موجب حکم بر حاکم نمي شود فقط جنبه ي مشورتي دارد .آيه ي دوم نيز هرچند که اضافه ي امر به ضمير جمع افاده ي عموم مي کند ، اما مراد اين است که مومنين در امور خودشان باهم مشورت کنند .

ولي آيا امامت و خلافت از امورات و شئون مردم است يا از شئون الهي است اين اول کلام است . ما شيعيان معتقديم که از شئون الهي است ، چنانچه بيانات مکرر رسول اسلام(صلی الله علیه وآله) در طول نبوتش نشان دهنده اين مطلب است .

سوال فرعي: اگر شورا موضوعيت نداشت چرا علي (علیه السلام) به مسئله بيعت مردم با خودش در مقابل معاويه استدلال کرد ؟ جواب شيعه اين است که علي (علیه السلام) از باب الزام خصم و به اصطلاح جدل درمقابل معاويه به شورا استدلال کرده است ، در مباحث آينده نظر شيعه مبتني بر الهي بودن مسئله امامت روشن خواهد شد .

فصل اول : مفاهيم و کليات

1-1- هدف بحث : بعضي ها معتقدند که بحث خلافت و امامت يک مسئله تاريخي است و ربطي به زمان حال ندارد زيرا اين که خليفه ي پيغمبر بلافاصله بعد از رحلت ، علي (علیه السلام) يا ابوبکر بود ، دردي از درد هاي امروزي مسلمانان را دوا نمي کنند بلکه مشاجرات و اختلافات را بيشتر دامن مي زنند ، در جواب بايد گفت بله ، طبق اصول مسلم اسلامي وحدت مسلمين و اتفاق فرق اسلامي واجب است و همه مسلمان ها از حقوق مساوي برخوردار مي باشند . ولي اين وحدت و هماهنگي دليل بر اين نمي شود که مباحث علمي و اعتقادي تعطيل گردد و گروه هاي مذهبي از عقايد هم ديگر مطلع نگردند . هرچه معرفت مردم بالاتر رود بيشتر به حقايق مي رسند و صلح و صفا و صميميت نيز بيشتر خواهد شد . مسئله ي امامت تنها از يک بُعد مسئله تاريخي است ولي از ابعاد ديگر يک مسئله روز و از مسائل مهم اعتقادي اجتماعي است از جمله اين که مرجعيت ديني و رهبري سياسي از آن کيست ؟ و چه کساني شايسته تفسير و توجيه مسائل ديني است و چه کسي جلوي اختلافات و کشمکش هاي مسلمين را در مورد  مسائل اعتقادي و سياسي بگيرد و صلاح را از فساد تشخيص دهد .

 

2-1- تعريف امام در لغت و اصطلاح

در لغت عبارت است از کسي يا چيزي که انسان به او اقتدا مي کند ، حالا انسان باشد يا کتاب ] اما در اصطلاح 1- الامامـت رياست عامت في امور دين و الدنيا . 2- الامامت خلافت الرسول في اقامه الدين بحيث يجب اتباعه علي کافه الامه 1

قاصي عضدالدين ايجي بعد از بيان اين دو تعريف ، تعريف دوم را بهتر مي پسندد . زيرا تعريف اول به نظر ايشان نبوت را نيز در بر مي گيرد . خواجه نصير الدين طوسي امامت را اين گونه تعريف کرده است: الامامه رياسه عامه مشتمله علي ترغيب عموم الناس في حفظ مصاليحهم الدينه و الدنويه و زجرهم عما يضرهم بحسبها.

خواجه به عنوان يک شيعه تعريفش با تعريف اولي سازگارتر است از اين دو تعريف متفاوت ، اختلاف نظر شيعه و سني به خوبي معلوم مي گردد و بر اين اساس امامت در نزد شيعه از عموميت و جايگاه بلندي برخوردار است و در ادامه نبوت قرار دارد اما در نزد اهل سنت از فروع دين و مربوط به مسائل رياست دنيوي است .

-1- نکات اشتراک و افتراق شيعه و سني در مسئله امامت

1-3-1- امامت در نزد اهل سنت

درنزد اهل سنت از واجبات فقهي و از فروع دين است و البته اگر فتواي فقيه بر وجوب آن تعلق گرفت واجب است و الا واجب نخواهد بود ، غزالي مي گويد : اعلم ان النظر في الامامه ليس من المعقولات بل من الفقهيات.

و قال الايجي و مباحثها عندنا من الفروع وانا ذکرناها في علم الکلام تاسيا بما قبلنا. و قال اين خلدون و قصاري الامر الامامه انها قضيه مصلحه اجتماعيه ولا تلحق بالعقائد .

2-3-1- امامت در نزد شيعه

امامت درمذهب شیعه از اصول دين و از ريشه هاي دين براساس ولايت تکويني، محسوب مي گردد ، چون ولايت باطن نبوت وامامت و امامت نيز در ادامه نبوت است و وضيفه امام مانند نبي بيان احکام  و رياست دنيايي و ديني مردم براي هدايت انان به سوي خداوند است و از واجبات عقلي است نه تنها بر انسان مکلف اطاعت از امام واجب است بلکه بر خداوند نيز تعيين و معرفي امام واجب است ، چون همان طور که نبوت و ارسال رسول بر خدا واجب عقلي است امامت نيز بر خدا واجب است البته وجوب برخدا به معناي الزام از سافل به عالي نيست بلکه به معناي ضرورت و استحقاق و شايستگي است و واجبات شرعي الطاف اند در واجبات عقلي اگر ما به حکم عقل ندانيم که پيغمبر ضرورت دارد و تکليف لازم است ونيز يک سري مصالح نفس الامريه وجود دارد هرگزبه احکام شرعي نيز دست رسي نخواهيم داشت آن وقت هرگز دين و شريعت الهي ثابت نخواهد شد .

شيخ مفيد مي فرمايد : اتفقت الاماميه علي ان العفل يحتاج في علمه و نتايجه الي السمع و انه غير منفک عن سمع ينبه العاقل علي کيفيت الاستدلال اقول ان تکليف الامامه في معنا التفضل به علي الامام کنبوه علي ما قدمت من المقال  .

سيد مرتضي مي فرمايد : اعلم انا انما نوجب الرياسه بشرطين احدهما ثبوت اتکليف العقلي و الشرط الاخر ارتفاع العصمت فتمي زال الشرطان  او احدهما فلا وجوب للرياسه و الذي يوجبه و يقتضيه العقل الرياسه المطلقه و هي فرض الطاعه و نفاذ الامر و نهي فان المصلحه التي نوجب الرياست لها بذالک مقترنه و لافرق ايضا بين ان يکون الرئيس الذي اوجبناه مما يوحي اليه متحملا لشريعه و بين ان لايکون کذالک و لا فرق ايضا بين ان يکون منفذا للشرع و مقيما لحدوده شرعيه ، اولا يکون کذالک لا نا انما نوجب الرياسه المطلقه تفاوت ديد گاه شيخ مفيد وسيد مرتضي از کلمات فوق در باره رابطه عقل ودين وتقدم هريک کاملا پيدا است شيخ مفيد عقل را خادم دين مي داند اماسيد مرتضي عقل را اثبات کننده دين مي داند.

قاعده لطف:

از مسلمات شيعه بعد از عصر سيد مرتضي و شيخ طوسي وجوب لطف است مفاد وجوب لطف اين است که برخدا واجب است که اصلح اشيا را در دين و دنيا براي بندگان فراهم کند البته اين وجوب از باب لطف و کرم است نه از باب عدل ، که اگر انجام ندهد نعوذ بالله خداوند ظالم باشد . پس لطف چيزي است که انسان را به طاعت نزديک و از معصيت دور مي کند .

به طوري که به حد الجا و اجبار نرسد . پس لطف بر دو قسم است . 1- لطف مقرب . 2- لطف محصل . لطف مقرب عبارت است از مبادي و مقدماتي که غرض از تکليف بر آنها متوقف باشد مانند وعده و وعيد و تشويق و تهديد اين نوع لطف به عقيده بسياري از متکلمان درصورتي بر خدا واجب است  که عمل اکثريت مردم برآن متوقف باشد اما لطف محصل آن است که در غرض خلقت نقش دارد که اگر اين تمهيدات نباشد خلقت انسان عبث و لغو خواهد شد مانند بيان تکاليف و ارسال رسول و نصب امام و جانشين پيغمير که اگر اين افعال را خدا انجام ندهد مردم نمي توانند به معارف حقيقي دست رسي پيدا کند و راه سعادت خويش را گم خواهد نمودو به کمال نخواهد رسيد اين  لطف به اتفاق همه متکلمين بر خداوند مطلقا واجب است .

پس امامت لطف است چون اگر امامت را تعيين نکند نقض غرض خلقت لازم مي آيد البته اين که مردم لطف الهي را نپذيرند و باعث غيبت آنها و سلب سلطنت آنها گردد منافاتي با لطف بودن آنها ندارد چنان چه خواجه نصير الدين طوسي فرموده است : وجوده لطف و تصرفه لطف آخر و عدمه منا .

قال المحقق طوسي : « الامام لطف فيجب نصبه علي الله تعالي تحصيلا للغرض و وجوده لطف و تصرفه لطفه آخر و عدمه منا »

علامه حلي در توضيح اين مطلب مي فرمايد : لطف بودن امامت مبتني بر سه اصل است .

1-    واجب است بر خدا ، خلق امام و تمکين او به تصرف و نص بر امام باسم .

2-    واجب است بر امام تحمل امامت و قبول امامت که اين هردو کار انجام شده .

3-  واجب است بر رعيت، مساعدت و ياري امام و اين کار را رعيت انجام نداده است پس منع لطف از ناحيه مردم است نه از ناحيه خدا يا امام .

 

فصل دوم : نصوص ديني بر نصب و تعيين امام به عنوان خليفه و جانشين پيغمبر

1-2- نظريه اهل سنت

اهل سنت اثبات امامت را منحصر به نص شرعي نمي داند بلکه مي گويد سه طريق براي اثبات امامت وجود دارد . 1- نص از طرق پيغمبر . 2- نص از امام سابق . 3- بيعت اهل حل و عقد . قال قاضي غضد الدين اليجي :« المقصد الثالث في ما تثبت به الامامه و انها تثبت بالنص من الرسول و من الامام السابق بالاجتماع و تثبيت ببيعه اهل الحل و العقد خلافا للشيعه لنا ثبوت الامامت ابي بکر بالبيعت . » منتها در تعداد اهل حل و عقد اختلاف دارند بعضي از اهل سنت گفته است جمهور اهل حل و عقد بايد اتفاق داشته باشند . ولي اين قول با بيعت ابي بکر هم خواني ندارد . زيرا عده اي محدود در سقيفه او را به خلافت منصوب کردند . عده اي گفته اند پنج نفر باشد زيرا در بيعت ابي بکر ابتدا پنج نفر بيعت کردند بقيه از آنها متابعت کردند ، آن پنج نفر عمر بن خطاب ، ابو عبيده جراح ، اسيرابن خضير ، بشر ابن سعد و سالم مولا ابي حذيفه . دوم مسئله شوراي 6 نفره عمر است و در آن اگر پنج نفر به يک نفر راضي شود کافي است . طايفه ديگر گفته اند يک نفر کافي است چرا که عباس به علي (علیه السلام) فرمود دستت را دراز کن تا با تو بيعت کنم آن وقت مردم مي گويند عم پيغمبر به ابن عم پيغمبر بيعت کرده ، آن وقت دو نفر بر تو اختلاف نمي کند .

2  -2- نظرِیه شيعه مبنی بر انحصار امامت در نص شرعي

ما نصوص فراوان اعم از آيات و روايات دال بر تعين و نصب امامت بلافصل علي (علیه السلام)ويازده فرزندش بعد از پيغمبر چه از طريق شيعه و چه اهل سنت به تواتر داريم ، حديث ثقلين متواتر است ، حديث غدير متواتر است ، حديث سفينه ، حديث منزلت ، حديث يوم الدار و آيه مباهله ، آيه صادقين ، آيه تطهير، آيه اولوالامر همگي دال بر امامت و رهبري معصومين است ، مسئله لطف الهي که در مباحث قبل گفته شد نيز از دلائل نصب امام از طرف خدا است که بيان شد .

 

فصل سوم : دلالت آيه اولي الامر بر امامت ائمه معصومين(علیه السلام)  اطيعوالله و اطيعواالرسول واولي الامر منکم يکي از مهمترين دلائل امامت اين آيه شريفه است .

1-3- نظر فخر رازي متکلم مشهور اهل سنت در تفسير اين آيه از اين قرار است ، چون امر به اطاعت در اين آيه مطلق است و اطاعت مطلق در مورد خدا و پيغمبر بدون ترديد صحيح و معقول است اما در اين آيه اولي المر نيز در رديف پيغمبر قرار گرفته طبعا اولوالامر هم بايد معصوم باشد زيرا اگر خطا و اشتباه در حق آنان جايز باشد و مي دانيم که خداوند از کارهاي خطا و لغزش نهي کرده است . از طرف ديگر اگر به طور مطلق به اطاعت کسي که جايز الخطا باشد دستور دهد اجتماع امر و نهي لازم مي آيد و اجتماع امر و نهي محال است پس اولي الامر در اين آيه اجماع است ، چون پيامبر(صلی الله علیه وآله) فرموده است : لا تجتمع امتي علي الخطا ، مراد از اجماع همه ي امت و افراد مسلمين نيست بلکه آنهايي که در استنباط احکام ذي دخل هستند . و آنها همان اهل حل و عقد است و شامل متکلمين نيست . شامل محدث و مفسر نيز نمي شود زيرا آنها هيچ کدام دخل در استنباط احکام شرعي ندارد . افراد عامي را به طريق اولي شامل نمي شود .

و در جواب فخر، علماي اماميه معتقدند منظور از اولي الامر ائمه معصومين است ،فخر مي گويد اين قول با ظاهر آيه سازگاري ندارد زيرا ظاهر آيه مطلق است اما اطاعت از ائمه معصومين مشروط به معرفت است چون اگر مشروط به معرفت نباشد تکليف مالا يطاق لازم

مي آيد پس مراد از اولي الامر بعضي از امت که امامان معصوم باشند نيست چون شناخت آنها در اين زمان محال است . علامه طباطبائي پاسخ مي دهد باين که معرفت از شرايط مکلف به نيست که گفته شود ، اذا فات الشرط ، فات المشروط . بلکه از شرايط بلوغ تکليف است و تمام تکاليف الهي مشروط به معرفت است و معرفت واجب عقلي است .

2-3- نظريه علامه طباطبائي : بدون ترديد مراد از اطاعت خدا اطاعت قوانين و احکام است که به وسيله پيامبر ابلاغ کرده اند و به حضرت وحي نموده اند اما اطاعت رسول ، مي دانيم که رسول خدا (صلی الله علیه وآله) از دو حيثيت و دو شان برخوردار است ( علاوه بر ابلاغ وحي )

1- تبيين احکام و تشريع قوانين الهي که از غير طريق وحي به آن حضرت مي رسيد .

2- قضاوت و ابزار راي بر اساس استصواب و استنباط احکام از روي ادله ظاهريه ، مثل شهادت عدلين و قسم و غيروذلک ، به اين جهت لفظ اطيعوا دوبار تکرار شده است . اطاعت خدا با اطاعت پيغمبر بين شان تفاوتي اندک وجود دارد .

در مورد اطاعت خداوند مطابقت به واقع صد در صد و به تمام معناست اما اطاعت پيغمبر هر چند به طاعت خدا بر مي گردد و لازم الاجرا اما در مواردي قضاوت ها و اموري دنيوي مطابق ادله ظاهري قضاوت مي کندوبراساس منصب حکومت است اما ،  در مواردي احکام، از وحي متابعت مي کندوعين واقع است و در هر دو مورد اطاعتش واجب است اما اولي الامر شانيت دريافت وحي را نداردولي ازطرق خاصياز طريق پيامر از شريعت الهي اگاهي داشته ودرامور حکومتي و در ابراز راي و نظر در مسائل اجتماعي نيز واجب الاطاعه هستند زيرا مقام حکومت را نيز داشته اند . و درمسائل ديني و احکام شرعي تابع دستورات خدا و پيامبر مي باشد و علوم ديني و الهي را از پيامبر به ارث برده اند ممکن است کسي توهم کند که عصمت در اولي الامر لازم نيست در پيغمبر که از ادله ديگر عصمت اش ثابت شده است اما در اولي الامر غير از اين آيه دليل ديگري نيست ، اين آيه که امر با طاعت مطلق کرده شايد به اين جهت که مصلحت اجتماعي و جلوگيري از اختلاف بين مسلمين امر مهم و موضوع اساسي است . بنابر اين آنها معصوم نيستند و به دليل هاي ديگر مثل لاطاعه لمخلوق في معصيه الخالق ، اطاعت آنها تخصيص خورده يعني اطاعت آنها واجب است در صورتي که خلاف واقع و خلاف دستورات الهي نباشد . علامه مي فرمايد که اين احتمال هر چند في نفسه صحيح است . چنان چه در مورد مجتهدين قضيه از اين قرار است که حکم انها مادام حجت است که بر خلاف واقع نباشد . اما صحت يک احتمال دليل بر تطبيق آيه بر آن احتمال نيست زيرا آيه ظاهرا مطلق است و هيچ قيد ذکرنکرده اند که مادامي که معصيت نکردند ، اطاعت آنها واجب باشد در حالي ک در موارد ديگر که خيلي مهم نيستند نباشد قرآن اين قيد را ذکر کرده در اظاعت از والدين قيد عدم دعوت به شرک و معصيت را ذکر کرده است در حاليکه در اين آيه اولوالامر را در رديف پيغمبر قرار داده پس همان طور که پيغمبر معصيت نمي کند و امر به معصيت نمي کند و اولوالامر مورد اشاره در آيه ، امر به معصيت نمي کند و آنها معصومند و چون عصمت يک صفت حقيقي است مربوط به افراد و اعضاي اولوالامر است ، والا، اولوالامر به عنوان يک هيئت اجتماعي امر اعتباري است اما جواب از فخر رازي و اين که ايشان با استفاده از حديث لا تجتمع امتي علي الخطا استدلال مي کند که عصمت ، صفت همان هيئت اجتماعي است تحت عنوان اهل حل و عقد يعني خداوند آن ها را از خطا و کذب مصون مي دارد نه اين که صفت حقيقي در افراد باشد ، علامه مي فرمايد اين روايت بر فرض صحت سند، اجنبي از مدعاست . زيرا در روايت اجتماع بر خطا را نفي کرده نه اين که خطا را از اجتماع نفي کرده باشد و بين اين دو تفاوت زياد است ، زيرا مفاد اولي اين است که جامعه اسلامي اجتماع بر خطا نمي کند يعني ممکن است همه يا يک عده ولو يک نفر هستند که حق را تشخيص مي دهند و همه بر خطا نمي روند ، دليل اين قول دلالت آيات قرآن و روايات است که حق از روي زمين هيچ وقت بر چيده نمي شود از جمله ايه انا نحن نزلنا الذکر يا روايات که مي گويد ، مسلمين بر 73 فرقه تقسيم مي شوند ، کلهم هالک الا واحده . ثاينا عامل اين که هيئت اجتماعي اولوالامر خطا نمي کند ، چيست ، آيا يک امر عادي است اکه انسان ها با توافق با يکديگر خطا نمي کند . اين برخلاف واقعيت هاي تاريخي و اجتماعي است اما اگر به واسطه معجزه است شانش ، شان قرآن است و بايد اين مطلب در آيات و روايات بيان مي شد و مسلمين هم در موارد مختلف آن را مورد استبصار قرار مي دادند و روشن مي کردند مسئله حل و عقد را و چون اصلا اثري از آن در تاريخ و متون ديني مشاهده نمي شود معلوم مي شود که اين مسئله در اسلام اهميت نداشته است . والا همگي از آن مطلع مي گشتند .

نتيجه بحث

پس از مجموع قوانين استفاده کرديم که مراد از اولوالامر افراد از امت اسلامي است که معصومند و بايد با تشخيص و تعين از سوي خداوند مشخص و معين گردد و ما شيعيان معتقديم که خداوند به وسيله پيامبر ايشان را معرفي کرده اند . يکي از نصوص الهي آيه اولوالامر است که از بهترين و موثر ترين دلائل امامت و رهبري خاندان عصمت و طهارت است چون اطاعت آنها را در رديف اطاعت خود و پيامبر قرار داده و امر آنها امر خداوند و نهي آنها نهي خداوند است .

اين شبهه که اطاعت آنها مشروط به معرفت آنها است و آيه اولوالامر مطلق است ، علامه طباطبائي پاسخ مي دهد باين که معرفت از شرايط مکلف به نيست که گفته شود ، اذا فات الشرط ، فات المشروط . بلکه از شرايط بلوغ تکليف است و تمام تکاليف الهي مشروط به معرفت است و معرفت واجب عقلي است .

ولايت تکويني :

ولايت تکويني از ولايت تشريعي بالاتر است . ولايت تشريعي عبارت بود از نفوذ صاحب اختيار بودن در امور اعتباري اما ولايت تکويني نفوذو اعمال قدرت است در امور تکويني و تصرف در طبيعت و قوانين آن  ودرمنابع روائيما به آن تاکيد شده است زيرا ريشه ولايت ظاهري به ولايت باطني بر مي گرددوبه همين جهت درذيل آيه شريفه ان الله يامرکم ان تَُودوالاماناتِ الي اهلها امام باقر(علیه السلام)ميفرمايد مراد از امانت در اين آيه امامت ماخاندان است که هر امامي بايد منصب امامت را به امام بعد از خود تحويل دهد پس امامت امانت الهي وعهد الهي است همان عهدوپيمان که خداوند در عالم الست از انسان گرفته است درحقيقت ريشه ولايت تکويني به بحث ظاهر و باطن عالم و قرآن و معرفت بر مي گردد در واقع همان بحث غيب و شهادت است که جنبه هاي مختلف پيدا مي کند.

بُعد جهان بيني ولايت تکويني

در جهان بيني توحيدي اسلامي جهان را مجموع از غيب و شهادت تشکيل مي دهند در آيات مختلف قرآن اشاره به عالم غيب و عالم شهادت شده است ، بديهي است که منظور از غيب و شهادت ، غيب و شهادت حسي نيست زيرا ايمان به غيب راکه از صفات مومنان بيان کرده است معلوم مي گردد که منظور باطن عالم و عالم مجردات و معقولات است .

شهيد مطهري در اين زمينه چنين مي گويد : که مرز عالم غيب و شهادت مرز جسماني نيست که مثلا ما يک حد را عالم مادي تصور و فرض کنيم و ماوراي آن را عالم غيب . خير حداکثر تعبير که مطلب را به ذهن نزديک کند اين است که بگوييم شبيه رابطه ي اصل و فرع يا شخص و سايه است يعني اين جهان انعکاس از آن جهان است از قرآن چنين استباط مي شود که اين عالم تنزل يافته آن عالم است . آيه شريفه : و ان من شي الا عندنا خزانيه و ما ننزله الا يقدر معلوم  و انزالناالحديد دلالت دارد که هرچه در اين عالم است تنزل يافته موجودات جهان ديگر است .

پس مسئله ي که در جهان بيني ما مطرح است اين است که جهاني بس فراتر و وسيعتر از اين جهان مادي وجود دارد .

بعد معرفت شناسي آن

بنابر مشرب حکماي الهي معرفت نيز دو وجه و صورت دارد ، يک وجه آن جنبه ي مادي است که جهان مادي را با ابزار حسي که در اختيار نفس است درک مي کند وجه ديگرآن کاملا جنبه غيبي و شهودي دارد يعني قوه عاقله که در درون آدمي قوه فهم اشيااست ، تابش است از شعاع عقل فعال که درک کليات ومعقولات را افاضه مي کند که آن نيز به نوبه خود به ذات مطلق الهي بر مي گردد ، پس اصل عقل و علم در وجود انسان دليل بر عالم ماوراي طبيعت است وطبعا اصل علم علم خداشناسي است .

ولي در دنياي امروزودوران مدرنيته علم الهي و فلسفه متافيزيک را از اقسام علم خارج کرده اند و علم را منحصر کرده اند به امور مادي و قابل تجربه ، درحال که خود همين ميل فطري قوه عقل به تلقي روح الهي و به چيز برتر از ماده و تلقي آگاهي ،به عنوان چيزي در مرتبه بالاتر از واقعيت مادي حتي نسبت به عظيم ترين شي مادي در عالم هستي ، خود دليل برتري جوهر شناخت است بر چيزي که شناخته مي شود زيرا فلسفه وجودي قوه عاقله اين است که واقعيت را به صورت عيني و تمام و کمال و بر طبق اصل معروف مبنا گرايي در معرفت شناسي به صورت کافي و منطبق با واقعيت بشناسد . آگاهي يا جنبه ذهني بشر که شناخت را امکان پذير مي سازد ، خود دليل است که روح ، جوهر مطلق است . ظهورات مادي حتي جوهري ترين آنها نسبت به آن فقط عرضي است . شناخت ذات مطلق لايتناهي از طريق قوه عاقله از ذات قدسي که هم مبدا است و هم مقصد جدايي ناپذير است ( اتحاد عاقل و معقول ) و اين چيزي است که در طبيعت و تقدير بشر قرار گرفته است. اين وجه شهودي و حضوري معرفت بود اما از سوي ديگر ، هم سويي زيادي بين نظريه عقل در فلسفه و مسئله روح در روايات شيعي ومساله نور درآيات قرآني است همان طوري که فلاسفه براي عقل پنج مرتبه قائل است (عقل هيولاني، عقل باالملکه ، عقل باالفعل ، عقل مستفاد ،عقل فعال) در احاديث نيز بنياد انسان را بر پنج روح قرار داده است . در صدر مراتب روح ، روح ايمان و روح القدس وقوه قدسيه قرار دارد . پنج روح فقط در نزد پيامبران و امامان به تماميت فعليت مي رسد ودر مومنان حقيقي  سه روح لذا در نظر ابوريحان بيروني قانون طبيعي همان قانون جنگل است تضاد ميان انسان ها تنها از مجراي قانون الهي که از طريق پيامبر ابلاغ شده ، قابل رفع است .

اشعريان از آنجايي که مراتب تشکيکي وجود را قبول ندارد ، لهذا نبوت را بر مباني فلسفي و عقلي قابل توجيه نمي دانند از اين رو به تناقض گويي و ضديت با عقل کشيده شده اند . معتزليان افراطي نيز نبوت را نابود کرده اند زيرا بعضي از آنان گفته اند نبوت يا با عقل موافقت دارند که مي شود امر زائد و اگر موافقت ندارند بايد نفي شود  اما در ديدگاه اعتدالي شيعه ديديم که به خوبي بين عقل و وحي و معرفت حصولي و حضوري جمع گرديده است زيرابعضي مراتب روح وعقل را مانداريم.

بُعد تاريخي مسئله

پس در ديدگاه جهان بين الهي جهان يک حقيقت باطني و غيبي دارد و نيز جهان سرنوشت روحاني و جنبه ملکوتي دارد ولي تلقي از ملکوت عالم در طول تاريخ به برداشت هاي مختلف منجر گرديده است البته شکي نيست ، ديدگاه مادي گرايانه در جوامع بشري به دليل اختلاط با ماده غلبه داشته ولي افراد که فطرت سالم داشته اند عالم را تجلي خداوند دانسته اند .

ظهور پيامبران الهي و ديني به تاريخ معناي خاصي بخشيده است . تاريخ دو جنبه دارد : يکي : تاريخ طبيعي و تجربي . دوم : تاريخ قدسي و ديني . در اين جا نيز همان تعارض که بين علم تجربي و علم شهودي بود که يکي رنگ دنيايي دارد و ديگري رنگ الهي . تاريخ نيز دو صورت دارد يکي الهي ديگر تاريخ تجربي.

تاريخ تجربي آن است که از اسناد و مدارک تاريخي مورخين و ديرينه شناسان تاريخ جهان و انسان را مطالعه و بررسي علمي مي کند . البته امروزه درباره علمي بودن تاريخ مشاجرات بين فلاسفه تاريخ در گرفته است . نظر غالب فيلسوفان اين است که تاريخ چون سرگذشت وقايع و حوادث جزئي تکرار ناپذير است که فقط يک بار تجربه شده و چون تکرار ناپذير و جزئي است علمي نخواهد بود . لذا بعضي تاريخ را از مقوله هنر مي داند .

تاريخ قدسي ، تاريخ قدسي به تصوراتي اطلاق مي شود که متظمن ادوار نبوت و ولايت است و نيز به  تاريخي اطلاق مي شود که از ماديت تاريخي فراتر مي رود يعني درک از عالم معقولات به عنوان مثال ،روزميثاق خدا و انسان يا معجزات خداوند در تاريخ يا وقايع غيبي ديگر. ظهور پيامبران و امامان به اعتبار نبوت و امامت شان، نه به اعتبار زندگي شخصي  شان مبين تاريخ قدسي است .
نتيجه سخن

نبوت حقيقيه در چهره انسان آسماني ظاهر گرديد که پيش از خلق جهان در عالم ابداع ظاهر شد انسان آسماني همان حقيقت محمديه است که در مرتبه عقول و سلسله طولي علل قرار دارد . اما دايره نبوت ظاهري و تشريعي از آدم تا خاتم تشکيل يافته است . تجلي باطني آن در شخصي ظاهر شد که از همه انسان ها با پيامبر نزديک بود يعني علي ابن ابي طالب و در واقع ولايت باطن نبوت است .

لذا در حديث نبوي پيامبر ص فرمود که من و علي از نور واحدي خلق شده ايم . باز در جايي ديگر مي فرمايد : من نبي بودم در حالي که آدم در ميان آب و گل بود . و علي نيز با اشاره به اين حديث فرمود که من ولي بودم در حالي که آدم در ميان آب و گل و بود . دايره نبوت تشريعي با وجود پيامبر اکرم خاتمه يافت و بسته شد . اما دايره ولايت که باطن نبوت است هميشه باز است .

اشکال

.ممکن است اشکالی در ذهنها خطور کندمبنی بر اینکه براساس فلسفه ملا صدرا روح جسمانیت الحدوث است یعنی روح در اثر حرکت جوهری ازعالم ماده حادث می شود حال چگونه ممکن است که روح پیاامب وعلی پیش از خلق ابدان شان بوده اند؟

درجواب که به طور خلاصه باید گفت که این مساله بر میگردد به مراتب تشکیکی وجودوآن اینکه عالم عقل ومثال مقدم بر عالم ماده است ازحیث رتبه نه از حیث زمان یعنی مرتبه علت مقدم بر مرتبه معلول است وعالم عقول وارواح ازجمله روح چیامبر وعلی دررتبه سلسله طولی علل قرار دارندهرچند که از حیث زمان موءخر ازخلق ابدان شان بوده اند.


نکته پايانی : َ

ََدر نتيچه هر چند مقام ولايت پيامبر بالاتر از نبوت ظاهري است . اما از اين نکته غفلت نورزيم که به هر حال مقام نبي بالاتراز ولي است ، زيرا او سه صفت را در خود جمع کرده است . يکي ولايت ، دوم نبوت ، سوم رسالت و همين نکته ما به التفاوت دو ديدگاه شيعه امامي و شيعه اسماعيلي است زيرا اسماعيليان ولايت را افضل از نبوت مي دانند و ولي  را افضل از نبي مي دانند . اما شيعيان امامي، نبي را افضل از ولي و امام مي دانند .

آیات مربوط به ولایت امیرالمؤمنین علی (علیه السلام)

(( َالیَوم اَکمَلتُ لَکُم دینَکُم وَ اَتمَمتُ عَلَیکُم نِعمَتی وَ رَضیتُ لَکُم الِاسلام َدیناً ))

امروز دین شما را به حد کمال رسانیدم و بر شما نعمت را تمام کردم و بهترین آئین را که اسلام است برای شما برگزیدم. (مائده 4)

رسول اکرم (صلی الله علیه وآله) فرمودند: بهترین عید های امت من روز عید غدیر خم است و آن روزی است که خدا دین را در آن کامل کرد و تمام کرد در آن نعمت را بر امَتم و اسلام را دین پسندیده ی آنها ساخت.

امام رضا (علیه السلام) فرمودند: در آخرین سفر حج پیامبر (صلی الله علیه وآله) که سال آخر زندگی آن حضرت نیز بود و حجه الوداع نامیده شد، پس از اینکه در غدیر خم به دستور خدا جانشین خود را معرفی کرد و این آخرین فریضه الهی را به مردم ابلاغ نمود، خداوند این آیه را به او وحی فرمود. بنابر مفهوم این آیه شریفه با ابلاغ مسئله امامت علی(علیه السلام) مجموعه فرائض تکمیل شد و پیامبر اکرم(صلی الله علیه وآله) رخت از جهان نبست مگر آنکه دستورهای دین و راه های آگاهی و فهم واقعیت آن را روشن نمود و آنان را شاهراه حق به پیشوائی و امامت تعیین کرد، هیچ یک از نیازهای امت را فرو نگذاشت مگر آنکه توضیح داد، با این همه هرکس گمان برد که خداوند دین خود را تکمیل ننموده، کتاب خدا را صریحاً نپذیرفته، و کسی که دست ردّ بر قرآن زند به آن نگرویده است... (معانی الاخبار ج1ص227)

 

(( انّما المؤمنون إخوةٌ ))

همانا مؤمنان برادر یکدیگرند. ( حجرات 10)

رسول اکرم (صلی الله علیه وآله) فرمودند: ای علی تو برادر من و من برادر تو ام.

 

(( وَقِفوهُم إنّهم مسئولون ... ))

وبازدارید ایشان را چون باید باز پرسیده شوند. (صافات24)

رسول اکرم (صلی الله علیه وآله) فرمودند: یعنی از آنان پرسیده می شود که در مورد ولایت علی(علیه السلام) چه کرده اند؟ زیرا که خداوند آنان را آگاه نمود که او خلیفه بعد از پیامبر می باشد. آیا طبق سفارش پیامبر حق ولایت او را ادا کردند یا امر ولایت را ضایع کرده و مهمل گذاردند؟! ( معانی الاخبار ج1 ص154)

 

((و أوفوا بعهدی اوفِ بِعَهدکم ...))

و شما به عهد من وفا کنید تا من هم به عهد خود با شما وفا کنم. (بقره 40)

رسول اکرم (صلی الله علیه وآله) فرمودند: به خدا سوگند! حضرت آدم از دار دنیا رفت، در حالی که با قومش پیمان بسته بود تا به فرزندش شیث وفادار باشند، امتش وفا نکردند، حضرت نوح چشم از جهان پوشید و با قومش برای وصی اش سام  پیمان بسته بود تا وفادار باشند، امتش وفا نکردند ... من نیز بزودی از میان شما می روم و به ملکوت اعلی خواهم پیوست، و به تحقیق عهد کرده ام با امتم درباره علی ابن ابی طالب، و او هم به سرنوشت اوصیاء پیامبران پیشین از جانب امتشان دچار خواهد شد، با وصی من مخالفت خواهند ورزید و نافرمانی اش خواهند کرد، آگاه باشید عهدم را درباره علی (علیه السلام) بار دیگر به شما ابلاغ می نمایم...

ای مردم! به پیمانی که خدا درباره علی از شما گرفته وفا کنید، خدا هم روز قیامت برای شما در بهشت وفا خواهد کرد. (معانی الاخبار ج2ص369)

 

(( و من یُطِعِ اللهَ و رَسولَهُ ...))

و هر کس که اطاعت کند خدا و رسولش را ... ( احزاب 71)

امام صادق(علیه السلام) فرمودند: و هر که خدا را اطاعت کند و رسولش را درباره ولایت علی(علیه السلام) و ولایت امامان پس از او هر آینه به تحقیق به فوز بزرگی رسیده است. (اصول کافی ج3 ص169)

 

(( الحَمدُ لله الّذی هَدانا لِهذا وَ ما کُنّا لِنَهتَدی لولا أن هَدانا الله))

سپاس از آن خداست که ما را به این رهنمود کرد و ما راه نمی بردیم اگر خدا ما را راه نمی نمود. (اعراف43)

امام صادق (علیه السلام) فرمودند: چون روز قیامت شود پیامبر (صلی الله علیه وآله) را خوانند به همراه امیرالمؤمنین و ائمه (علیه السلام) از فرزندانش و آنها را برای مردم بر پای دارند و چون شیعیان آنها ببینندشان گویند: سپاس از آن خداست که ما را به این رهنمود کرد و ما راه نمی بردیم اگر خدا ما را راه نمی نمود. یعنی ما را راهنمایی کرد به ولایت امیرالمؤمنین علی (علیه السلام) و فرزندانش که امام بودند. (اصول کافی ج3ص187)

 

((وسئَل مَن أرسلنا من قبلک مِن رُسُلِنا))

ای رسول از رسولانی که پیش از تو فرستادیم باز پرس. (زخرف45)

رسول اکرم (صلی الله علیه وآله) فرمودند: در شب معراج خداوند انبیاء را گرد هم  آورد و به من خطاب فرمود که از ایشان بپرس برای چه به رسالت مبعوث شدند. چون سؤال نمودم همه گفتند: به این که غیر از خدا، خدایی نیست و اقرار به پیامبری تو و ولایت علی بن ابی طالب مبعوث شدیم. (حدیقة الشیعه ص104)

 

(( وَکُل شئ أحصَیناه فی  إمامٍ مُبین ))

همه چیز را دانسته و شمرده ایم در لوح  محفوظ آن پیشوای روشن آشکار. (یس12)

امام حسین(علیه السلام) فرمودند: وقتی این آیه بر پیامبر نازل شد، ابوبکر و عمر از جای خود برخاستند و گفتند: ای پیامبر خدا! آیا امام مبین که همه چیز در آن آورده شده تورات است؟ فرمود: نه، گفتند: انجیل است؟ فرمود: نه، پرسیدند: پس آن قرآن است؟ فرمود: نه،

امام حسین(علیه السلام) فرمود: در این هنگام بود که علی(علیه السلام) وارد شد و رسول خدا(صلی الله علیه وآله) در حالی که با دست او را نشان می داد، فرمود: این امام مبین است، بی تردید او امامی است که خداوند علم همه چیز را در او احصاء فرموده است. (معانی الاخبار ج1ص225)

 

((فاِذا فَرَغتَ فَانصَب، و اِلی رَبکَ فَرغَب))

چون فراغ یافتی در عبادت کوش و به سوی پروردگارت راغب شو. (انشراح 7و8)

امام صادق (علیه السلام) فرمود: یعنی ای پیامبر، چون از تبلیغ رسالت فراغ یافتی، پرچم و نشانه ات (علی) را نصب کن و وصیتت را آشکار نما، پیامبر هم در روز غدیر خم فضیلت علی(علیه السلام) را آشکارا اعلام کرد و فرمود: هر کس من مولای اویم علی مولای اوست، خدایا دوست او را دوست بدار و دشمن او را دشمن بدار... (اصول کافی ح759)

 

(( فاستَمسَکَ بِالذّی اُوحِی اِلَیکَ اِنّکَ عَلی صِراط مستقیم ))

پس تو به قرآنی که تو را وحی می شود تمسک کن که البته تو به راه راست هستی. (زخرف 43)

امام باقر(علیه السلام) فرمودند: تو بر ولایت علی (علیه السلام) هستی و علی همان راه راست است. (اصول کافی ج2ص283)

 

(( قل انّما اَعِظُکم بواحدَةٍ اَن تقومو الله مَثنی وَ فُرادی ثُّمَ تَتَفَکّروا ما بصاحبکم...))

ای رسول ما بگو که من به یک سخن شما را پند می دهم و آن سخن این است که شما خالص برای خدا دو نفر با هم یا هر یک تنها در امر دینتان قیام کنید درباره من عقل و فکرت کار بندید تا به خوبی دریابید که صاحب شما امت را جنون نیست او رسولی است و از عذاب سخت که شما را در پیش است می ترساند.

امام باقر(علیه السلام) فرمودند: یعنی تنها شما را به ولایت علی(علیه السلام) اندرز می دهم، ولایت علی همان یک اندرزی است که خدای تبارک و تعالی می فرماید. (اصول کافی ج2ص288-289)

 

(( هُنالِکَ الولایةُ لله الحقّ))

آنجاست ولایت برای خدا بر حق (کهف44)

امام صادق(علیه السلام) فرمودند: ولایت امیرالمؤمنین علی(علیه السلام) است. (اصول کافی ج2ص293)

 

(( یُبَّشَرهم ربهم برحمةٍ منهُ و رضوان و جنّاتٍ لهُم فیها نَعیمٌ مُقیمٌ ))

کسانی را که ایمان آورده اند، مژده بده که نزد پروردگارشان پایگاه راستی و درستی دارند. (توبه 20)

امام صادق (علیه السلام)فرمودند: آن پایگاه، ولایت امیر المؤمنین علی (علیه السلام) است.

 

(( الله لَطیفٌ بِعِباده یَرزُقُ من یَشاء ))

خدا لطف دارد به بندگانش، روزی دهد هر که را خواهد. (شوری 19)

امام صادق (علیه السلام) فرمودند: مقصود ولایت امیرالمؤمنین علی (علیه السلام)است هر که خواهد کِشت و کار، آخرت را. یعنی امیرالمؤمنین علی (علیه السلام) و ائمه بعد از او را، بیفزائیم برایش در کشت او. در معرفت او بیفزائیم و بهره خود را از دولت ائمه دریافت کند و هر که کشت و کار دنیا را بخواهد به او از آن بدهیم و برای او در آخرت بهره ای نیست یعنی برای او در دولت حق با امام قائم (عج) بهره ای نیست. (اصول کافی ج3 ص241)

 

((اَفَمن یمشی مُکبّاً علی وجهه اَهدی امَّن یَمشی سوّیا علی صراطٍ مستقیم))

آیا آن کسی که نگونسار بر چهره خویش راه رود، هدایت یافته تر است یا آن که با قامت راست به راه مستقیم می رود؟ (ملک 21)

امام رضا(علیه السلام) فرمودند: خدا کسانی را که از ولایت علی برگشته به کسی مثل زده است که به رو افتاده، راه می رود و در کار خود گمراه است. و هر کسی را که از علی پیروی کند، با قامت راست و به راه مستقیم قرار داده و راه مستقیم همان امیر المؤمنین علی(علیه السلام) است. (اصول کافی ج2ص313)

 

(( اِنّهُ لَقولُ رسولٍ کریم))

آن گفتار رسولی ارجمند است. (الحاقه39)

امام رضا(علیه السلام) فرمودند: یعنی گفتار جبرئیل از جانب خدا درباره ولایت علی (علیه السلام) است. (اصول کافی ج2 ص313)

 

(( اِنَّ الدین عند الله الاسلام))

همانا دین در نزد خدا، اسلام است. (آل عمران19)

امام باقر(علیه السلام) فرمودند: اسلام یعنی تسلیم شدن نسبت به حضرت علی(علیه السلام) به وسیله قبول ولایت ایشان.(تفسیر برهان ج1ص274)

 

(( وَ هُوَ الذّی خَلقَ مِنَ الماءِ بَشَراً فجعله نسبا ...))

او کسی است که بشر را از آب خلق کرد و برای او  خویشاوندی نسبی قرار داد و پروردگارت قادر بود.(فرقان54)

رسول اکرم (صلی الله علیه وآله) فرمودند: ای علی تو از من و من از تو هستم. گوشت تو گوشت من و خون تو با خون من یکی است. تو بعد از من بین خدا و خلقش سبب خواهی بود و هر کس ولایت تو را انکار کند پس قطع سبب کرده است. یعنی بین او و خدا رابطه ای نیست و خود را به درکات (طبقات جهنم) می کشاند. (اسرار آل محمد(صلی الله علیه وآله) ص368)

 

(( و من اَعرَضَ عن ذکری فاِنَّ لَهُ معیشةً ضنکاً و نحشره یوم القیمة اعمی))

هر که از یاد من رو بگرداند زندگیش تنگ است. (طه 124)

امام صادق (علیه السلام) فرمودند: مقصود از یاد من، امیر المؤمنین علی(علیه السلام) است. (اصول کافی ج2ص317)

 

منابع:

- قواعد العقايد محقق طوسي

- شرح مواقف ص 344

کشف المراد طوسي  - خواجه نصير الدين – جامعه مدرسين  1407 ه . ق ص 362

سوره نساء آيه 58

حديد آيه 25

حجر آيه 21

نور آيه 35

اضافه کردن نظر


کد امنیتی
تازه کردن