سه شنبه, 28 ارديبهشت 1395 ساعت 12:00
خواندن 430 دفعه

قصیده مهدویه - سید احمد ادیب پیشاوری- م ۳ صفر ۱۳۴۹ ق/ ۹ تیر ۱۳۰۹ ش - عبدالحسین طالعی

مقدمه

سید احمد رضوی مشهور به ادیب پیشاوری در حدود نیمه سده سیزدهم هجری در پیشاور زاده شد. از خردسالی به مکتب رفت. ۲ سال در کابل، ۳۰ ماه در غزنین، ۱۴ ماه در هرات و یک سال در تربت جام مقدمات آموخت. در مشهد نزد میرذا عبدالرحمن مدرس درس آموخت تا سال ۱۲۸۷ که برای استفاده از محضر ملا هادی سبزواری به سبزوار رفت. پس از رحلت سبزواری در سال ۱۲۹۰ به مشهد بازگشت و به تدریس پرداخت. در سال ۱۳۰۰ به تهران رفت و تا آخر عمر در آن دیار به کار علمی اشتغال داشت.

مقامات علمی و آثار او در کتاب " آیینه دار طلعت یار" نوشته علی ابوالحسنی منذر، تک نگاری ارزشمند در ۶۲۰ صفحه ( تهران: عبرت، ۱۳۸۰) آمده است.

قصیده ۹۵ بیتی مهدوی که در اینجا می آوریم، چکامه ای با درون مایه استدلالی – برهانی است که ادیب در پاسخ به شبهه پردازان سده سیزدهم سروده است. لفظ این قصیده فاخر و معنای آن استوار است. و : به راستی چنین باید سرود در مدح آن امام موعود ...

متن کامل قصیده – که برای نخستین بار به شکل حروفی منتشر می شود – به نقل از جلد اول کتاب مدینه الادب نوشته عبرت نایینی ( چاپ عکسی کتابخانه مجلس ) به مناسبت ایام میلاد خجسته امام موعود عجل الله تعالی فرجه به محضر پژوهشیان پیشکش می شود. امید است نشر قصیده ، پژوهشگر صاحب ذوقی را بر آن دارد تا شرحی مناسب به توجه به مبانی ادبی و بلاغی و حکمی بر آن بنگارد.

 

دوش می کردم تمنّا کاش این عقد پرن

روز جشن عید صاحب بودی اندر دست من

تا منش چون نابسوده گوهران اندر نثار

بردمی در پیشگاه آن مبارک انجمن

عقل گفت ای بی خبر از خویشتن هم لطف شاه

طبع چون برجیس دادت شعر مانند پرن

مر ترا در یوزه کردن ز آسمان نبود روا

کز بلندی آسمان دیگری اندر سخن

داشتم چون از خرد این راز بشنودم سپاس

زین عنایتها که کرد آن پیر با فضل و فطن

پس فرو رفتم چون غوّاصان به بحر طبع در

تا مگر درّی به چنگ آرم گران سنگ و ثمن

طبع را دیدم یکی دریا که در پهنای او

در شمار یک شمر گنجید درپای عدن

برستردم کلک و بگرفتم یکی دفتر به دست

شاد و خرم چون گل از باد صبا اندر چمن

دفتر اندر دست من گفتی که شد رخسار حور

کلک در انگشت من گفتی که شد شاخ سمن

لیک هر برگی که شد زین شاخ خرم ریخته

تاج از خورشید بستد باج از نجم یمن

آنچنان زد موج دریای من از جوش نشاط

که پر از رخشان گهرها شد صدف وارم دهن

تاج کاوس از فروغ و بال طاوس از نگار

گشت کلک و دفترم از فر سلطان زمن

آن سلیمان بحق کز کلک او رخشان نگین

تا به رستاخیز نتواند ربودن اهرمن

نفس کلی دارد از املایی او جزوی به کف

زین سبب ارواح علوی را کند تلقین فن

می بر آرد بر گلان بوستان علم او

روح قدسی عندلیب آسا نوای خارکن

 پای چون این تیره توده بفشرد اندر درنگ

گر از و فرمان نو باید بر این چرخ کهن

از روان جنبد فلک وز حکم او جنبد روان

خود بجنبد دست اول تا بجنبد پروزن

گوئیا می بشنود گوشم خروش آسمان

که به حکم او همی گردم بدین اشتاب من

از نهیبش لرزه افتد سرزمین را گاه گاه

باز از فرمان او گیرد سکون از بومهن

اوست آب زندگی و ما همه زنده بدو

کو روان این جهان است، این جهان او را بدن

مایه را با سنخ صورت از پی نظم وجود

داد باس او ز یکدیگر دلارام و سکن

طبع زو دستور گیرد تا جنین را در رحم

صورت فحلی دهد یا زینت تشکیل زن

بی جواز او نگردد قطره اندر بحر در

بی مثال او نگردد سنگ در کان بهر من

گر شمیمش بگذرد بر تل خاکستر، بری

عنبر سارا از آنجا کیل کیل و من من

باد فروردین پذیرد از مثالش اهتزاز

تا کند بیدار چشم رستی را از وسن

برگوارد جان گویا از دمش در شاخسار

هم ستبرق پوش گردد شاخ نار و نارون

انکه رنج پیس را و کور مادرزاد را

نیز هم آن مرده را کش سود هم تن هم کفن

زنده کردی از دمیدن و ز بسودن خوب و خوش

از خداوند زمان آموخت این افسون و فن

وین همه اندیشه ها کاندر صنایع وز علوم

از نهاد مردمان روید همی چون یاسمن

خواه جزوی یا که کلی یکسره اشراق اوست

زانکه نور هور، هم بر سهل تابد هم حزن

آن شجر کاندر مبارک سایه او مصطفی

بیعت از فرمان یزدان می ستد زان انجمن

آن شجر را بیخ ایدون آن مبارک شرع اوست

که بود شاخش فرایض برگ و بار او سنن

زیر این فرخ شجر بیعت به دست غیب کن

یؤمنون بالغیب بر خوان چون اویس اندر قرن

آنچنان کاین دور مخصوص است او را مر مرا

جان و تن مخصوص او دان هم به سر و هم علن

بر من است این کز دل و جان بگروم بر هستیش

نیست بر من تا که گویم کی نماید خویشتن

ور تو گوئی کز چه رو همواره باشد محتجب

گویمت ایدون سزید از حکم خلاق زمن

گفت افلاطون نباشد نوع کلی را فنا

اوست رب النوع کلی خیز و کمتر زن ذقن

رفت موسی سوی خلوتگاه سینا چند روز

مستقیم احوال باش و گرد عجلی بر متن

مر ترا بیننده چشمی داد یزدان و خرد

باز دان آماس استسقای زقی از سمن

موسیا برگرد سوی مصر از میقات طور

کارگاه جادوان را با عصا در هم شکن

تیره خون شو آب نیلا گرت خواهد قبطی ای

باز گر سبطیت نو شد باش صوفی چون لبن

سلّه پر مار و کژدم گشت گیتی مصروار

مارها را سربکوب و کژدمان را دم بزن

ای حیاتت دیده اندر جنبش دمگاه شش

از پی جذب روایح وز پی دفع عفن

نفحت  حق زنده دارد جان هر جنبنده را

نفحت حق بادبان است و همه جانها سفن

زاختران پاک گردون هم ز گردون غافلی

کش یکی باغی گمانی پر شکوفه و نسترن

نیست این باغ مزّین بلکه حیّ ناطق است

نه ورا نای گلوی و نه ورا چاک دهن

چون تواند آفریدن در بدن کیفیّتی

که نگردد سوده از گشت سپهری آن بدن

زاختیار و قدرتش یزدان مگر معزول شد

که شدی بر کار دیو طبع زین سان مفتتن

بر  طبیعت کار یزدان را نهادستی اساس

این نخستین انحراف تست از راه ای شمن

آن بود سیّار و حادث این قدیم و ثابت است

ثابت وسیّار اندر فعل نبود مقترن

بس حجج آرند لیکن ناسره نمرودیان

از خلیل حق طلب کن حجّت باطل شکن

راز دانا را کسی اندازه نتواند گرفت

زین شگفتی خیره ماند فیلسوف رای زن

بودنی ها یکسره در زیر فرمان خداست

 بی ارداۀ او همه زندانیان لا و لن

من شهب دارم به چنگ اندر برای رجمتان

چند چند ای دیو بچگان بی محابا تاختن

هم نسیج العنکبوتی پرده شد بر عقل تو

زانکه عقلت بود زار و زار تر شدن زاب دن

ای روای مانوی را تیره جانهاتان نتاج

زین قبلتان سخره می دارد بلیس مکرتن

من بیارایم به برهان اعتقاد پاک خویش

تا بمانی از بیانم همچو خر اندر لژن

ژاژ بافی های تو در پیش من ماند بدانک

پیش شمشیر تهتمن از کدو سازی مجن

برفرازیدم درفش کاویان از فرّ شاه

کافکنم اندر تبار حمیری اژدر شکن

این جهان است آشیانی بسته از هر شش جهت

تو در او چون فرخ پر نارسته از زاغ و زغن

می ندارد آگهی از دشت و هامون فراخ

تا نیاید فرخ بیرون همچون شهباز از وکن

ور بکاود آن بشیم تنگ را فرخ نزار

هم پدید آیدش راهی از پی بیرون شدن

ور پدید آیدش راهی بال و پر بایدش نیز

تا در آن روشن فضا پرد ز تیره مستکن

این طبیعی بحثها را کاوش آن فرخ دان

روز و شب کاوان در او چون بیستون را کوه کن

همچو جبری کو بکاود شی را اندر حساب

تا بداند از تعادل مفردات از مقترن

پس به اعمال نظر وز قوت برهان عقل

بر مراد خویش گردد جفت بر وجه حسن

ورشود سیر طبیعی منتهی در سلک علم

برجهاند اشتر خود نیز زانسوی عطن

لیکن نادر کس که او بگذارد این هائل عقاب

تا چو ابراهیم آنجا بشکند بت برهمن

ای بسا مردم که درچاه طبیعت بازماند

چاه بد پر دود و دیده کور و هم کوته رسن

این مصائب از چه زاید ؟ یکسره از نقص علم

ناقصان را کرد نفرین آن رسول ذوالمنن

از ره نقص است کاین اطوار بینی از طباع

وز ره نقص است واقف برهمن پیش وثن

الغرض چون از ره حس می بیابی ناقصی

یکسره این مرغکان حس را گردن بزن

گر همی گریی بیا بر نقص و جهل خود گری

رانکه مانی عاقبت زین نقص و جهل اندر محن

دیو افکند است بر تنت از خلاعت خلعتی

خلعت این دیو دون را از تنت بیرون فکن

از ره عقل مجرّد اندر آ در راه دین

زانکه تا دربند حسّی نسپری جز راه ظن

تا نه از مرقاة حسی بر شوی بر سقف عقل

با دد و دیوان قرینی با ستوران در قرن

هست حس چون استخوان و عقل لقمه چرب و نرم

پاک کن از استخوان این لقمه تا نارد شجن

کاخ امن است و سلامت عقل چون کشتی نوح

حس چون دریای طوفان زای پر موج فتن

آنچه در انجام بیند فلسفی ز آغاز کار

انبیا گفتندمان آن رازها، فلیوئمنن

روح کامل را مجالی و صور محصور نیست

خود تو بی دولت سواری که فرو نائی ز تن

آفرینندۀ طبیعت را مدان مقهور طبع

خالق تن را مدان در قبضۀ تن مرتهن

نیست او مقهور تن بل تن بود مقهور او

تن نیارد با چنین جانی دو آلک باختن

گه عرابی وار آید پیش پیغمبر امین

گه سوار و تیغ بر کف همچو سیف ذوالیزن

گاه اسرائیل واری بر دمد از چاه بن

پیش آن کودک که خون آلوده بودش پیرهن

چون درخشد تیغ حیدر در وغا سیمرغ وار

زیر پر گیرد زمین را جبرائیل مؤتمن

گفت عبدالمطلب آن شاه را فرخ نیا

نحن دمرّنا ثموداً واستجنا حمیرا

ای ذخیرۀ آفرینش وی نبیرۀ مصطفی

ای تو خود هم مصطفی  هم مجتبی هم بوالحسن

چون ستودت مصطفی پس مدح یکسر گفته شد

کس ندارد در مدیح تو مجال گپ زدن

مدح تحدید است و در تحدید ناید ذات تو

زانکه آنسو تر بود از حدّ امکانت وطن

نقد مهر تو به جان اندر نهان دارم که تا

درنمانم روز محشر چون در اینجا ممتهن

شکر یزدان را که مفلس نیستم کز مهر تو

چون ادیب اندر نهانم هست گنجی مختزن

بار مدحم جز به خانه  تو فرو ناید که من

می ندانم جز تو کس را صاحب احسان و من

چون عطارد کو نگردد دور از رخشنده هور

برستانۀ تست دایم دیدۀ این ممتحن

نیز چون هر فضل و خوبی را تو اصل و ریشه ای

لاجرم هر مدح یازد با رکابت  در سنن

این بود در پیش دانا معنی حسن المآب

زانکه این بیخ  است و ریشه و از دگر شاخ و فنن

 

اضافه کردن نظر


کد امنیتی
تازه کردن