چهارشنبه, 27 خرداد 1394 ساعت 09:00
خواندن 642 دفعه

کاربرد لقب امیرالمؤمنین در سلامِ خلافت - حامد منتظری مقدم

کاربرد لقب امیرالمؤمنین در سلام خلافت، در میان  کاربردهای فراوان و گوناگون آن، کاربردی ویژه بوده که پژوهش پیش رو درباره آن صورت گرفته است. در این پژوهش، با تکیه بر روش تحلیلی، کوشش می شود تا بدین مسئله که«سلام خلافت چگونه  بوده و چه کارکردی داشته است»، پاسخ داده شود.
در گستره  تاریخ اسلام، سلام  بر خلفا، با عبارتِ«السّلامُ علیک یا امیرالمؤمنین» رواج داشته است. این سلام، خود، اعلان خلافت، و دگرگونه کردنِ  آن، اعتراض  به خلافت بوده است. 
واژگان کلیدی: خلافت، امیرالمؤمنین، سلامِ  خلافت و تاریخ اسلام.
 
مقدمه
پیش تر، در نوشتاری از این قلم (در همین مجله)، کاربرد لقب امیرالمؤمنین در بستر تاریخ اسلام شناسایی شد. گذشت که پیدایشِ  این لقب، در عصر پیامبر(صلی الله علیه و آله)، درباره علی(علیه السلام) بود. سپس، همراه با اصلِ خلافت، از او بازداشته شد. از آن سو، در خلافتِ  عُمَر، واژه مزبور، به جایِ ترکیبِ  خلیفه خلیفه رسول الله، درباره وی به کار رفت. پس از عُمَر، لقبِ امیرالمؤمنین نشانه ای از خلافت، و هم پایه با لقب  های خلیفه و امام به شمار آمد. 
همچنین، مشخص شد که لقبِ امیرالمؤمنین به مفهوم خاص خلیفه، در بستر تاریخ اسلام کاربردهای گوناگون و پُرشماری داشته است. این لقب در چنین مفهومی ، در نام بُردن و یادکرد از خلفا، چه از سوی خود آنان و چه از سوی دیگران، چه در گفتار و چه در نوشتار، کاربرد بسیاری داشته است. خلفا بسیار خوش داشتند که با این لقب شناسایی شوند. چنان که در موسم حج سال141ق، منصور عباسی، در معرفی خود به کسی که او را نشناخته بود، گفت:«من، ابوجعفر منصور، امیرالمؤمنین ام».[1]
حال در این نوشتار، درباره  کاربرد لقب امیرالمؤمنین درسلام خلافت، که کاربردی ویژه بوده است، پژوهش می شود.
 

اعلان خلافت با سلامِ خلافت
در گزارش های تاریخی(به زبان عربی) در شرح احوال خلفا، عبارتِ «سَلَّمَ علیه بِالخِلافه؛ بر او ـ خلیفه ـ سلام خلافت داد» بسیار دیده می شود. از بررسی این گزارش ها می توان دریافت که چنین سلامی، در واقع، بیان گر اعلان پذیرش و ابراز وفاداری به خلیفه سلام شونده بود،[2] چنان که در رویارویی میان امین و مأمون عباسی، پذیرندگانِ خلافت امین  (ساکنان بغداد) بر وی، سلام خلافت می دادند، در برابر، بیشتر سرزمین های اسلامی که خلافت مأمون را قبول داشتند، به او همان گونه سلام می کردند.[3] همچنین، پس از مرگ یک خلیفه، در خطاب به ولیعهد او، همین گونه سلام می شد، مثلاً پس از مرگ یزید  بن  عبدالملک (105ق)، پیک، خود را به ولیعهد او، هشام که در جزیره (شمال عراق) بود، رسانید؛ به مجلس او وارد شد و به او سلام خلافت داد.[4]
بر این اساس در متون تاریخی، سلامِ خلافت به کنایه، به جای اعلانِ خلافت، به کار رفته است. در گزارشی که متضمّن آگاهی از به خلافت رسیدن مروان (آخرین خلیفه اموی) است، قتل زود هنگام او انکار و گفته شده است که پیش از سلام خلافت کشته نخواهد شد.[5] ناگفته پیدا ست که صرف نظر از صحّت و سُقمِ این گزارش، تعبیر به سلامِ خلافت درآن، به روشنی به معنای رسیدن به خلافت است. در گزارشی دیگر درباره همین مروان، به ابراز سلام خلافت بر او تصریح وگفته شده است که سلام کننده در خطاب به او اشعاری را که متضمّنِ امیرالمؤمنین(خلیفه) بودنِ او بود، سرود.[6]
در متون تاریخی درباره مدّعیان خلافت نیز سلام خلافت به کنایه، به جای ادّعای خلافت، به کار رفته است. یعقوبی می نویسد که در دوران واثق عباسی، در سال 230 ق، مردانی از بنی سلیم در مسیر حج، به راه زنی پرداختند، و بر فردی به نام عُزیره الخُفاجی سلامِ خلافت دادند. البته ایشان، همگی به دست سپاه عباسی سرکوب شدند.[7] همچنین درباره قَطَریّ بن فُجاءه خارجی نگاشته شده است که بر او سلام خلافت داده می شد.[8]
 

چگونگی سلامِ  خلافت و آغاز آن 
اکنون پس از آشنایی با مواردی از تعبیر به سلام خلافت در متون تاریخی، باید دانست که در گزارش های موجود (به زبان عربی)، به چگونگی این سلام تصریح نشده است. شاید گمان شود که چنین سلامی، به طور کلی، با عبارت «السلام علیک یا خلیفه...؛ سلام برتو ای خلیفه...!» بوده است، اما در اینجا بدون انکار این عبارت، باید اذعان کرد که شواهد، بیان گر آن است که سلام خلافت، با عبارتِ «السّلامُ علیک یا امیرَالمؤمنین» رواج داشته است، چنان که در اساس، گاهی حتی به جای تعبیر به سلامِ خلافت، به سلامِ اِمرَة المؤمنین تعبیر شده[9] و  گاهی نیز این دو تعبیر، در کنار یکدیگر و به شکل مترادف به کار رفته است.[10]
به طور کلی با توجه به سیر تاریخی کاربرد امیرالمؤمنین، می توان گفت از دوران عمر بن خطاب که واژه امیرالمؤمنین درباره خلفا کاربرد یافت،[11] یکی از مهم ترین و نیز آشکارترین موارد کاربرد آن، در سلام برخلیفه بود.
گفتنی است در متنی فارسی که نگاشته سده چهارم هجری است، در سه مورد جدا از هم (یکم، در سلام ابوسَلَمه بر سَفّاح، دوم، در سلام فضل بن سَهْل بر مأمون، سوم، در سلام ابوالحسن بر مقتدر) به صراحت چنین نگاشته شده است: «... به خلافت سلام کرد وگفت: السّلام علیک یا امیرالمؤمنین...».[12] روشنی است که این سخن، به روشنی بیان گر چگونگی سلام خلافت است.
افزون بر این، در متون عربی نیز شواهد آشکاری بر این امر، یافت می شود:
1. در سال 132ق در آغاز دست یابی عباسیان به خلافت، کسانی که درپی شناسایی ابوالعباس سفّاح بودند تا مشخّصاً بر او به خلافت، سلام دهند، پس از شناسایی، بر وی با همان عبارتِ «السّلام علیک یا امیر المؤمنین» سلام و با او بیعت کردند.[13]
2. همچنین، در شرح چگونگی به خلافت رسیدنِ متوکل عباسی(سال232ق)، تصریح شده است که احمد بن ابی دؤاد (قاضی القضاه دوران خلیفه پیشین) بر متوکل جامه خلافت پوشانید، بر تخت نشانیدَش، میان دو چشمش را بوسه زد، وخطاب به او گفت: «السّلامُ علیک یا امیرالمؤمنین»، سپس مردم با متوکل بیعت کردند.[14]
3. چون یزید بن مُهَلَّب (53 ـ 102 ق) جامه رزم پوشید تا با نیروهای خلیفه اموی پیکار کند، معشوقه او با این باور که وی داعیه خلافت برسر دارد، بدو خطاب کرد: «السّلامُ علیک یا امیرالمؤمنین».[15]
4. آشکارترین گواه، این است که پس از قتل عثمان و تحرک معاویه برای خون خواهی وی، حجّاج بن خُزَیمه بن صمه نزد معاویه رفت و به او گفت: «السّلامُ علیکَ یا امیرالمؤمنین». معاویه پاسخ سلامش را داد و تصریح کرد: «مرا با سلام دادن به خلافت، پیش از آن که به آن برسم، ترساندی [غافلگیر کردی]».[16] گفتنی است که حجّاج بن خُزَیمه، در جایگاه کسی که برای نخستین بار معاویه را امیرالمؤمنین خطاب کرده بود، شناسایی شد و بعداً میان اهالی شام بر این اقدام خود فخر ورزید.[17]
شایان توجه آن که در آغاز خلافت عبدالملک بن مروان، عبدالله بن عمر بن خطّاب، با ارسال نامه ای بدو نگاشت: «...از عبد الله بن عمر به عبد الملک أمیرالمؤمنین! سلامٌ علیک ...». در این مورد، این درنگ برای امویان پیش آمد که چرا ابن عمر، نام خود را بر نامِ خلیفه مقدم داشته است. آنان به بررسی پرداختند و دریافتند که او، در نامه های خود به معاویه نیز همین گونه عمل می کرده است. از این رو، به او اعتراضی نکردند. [18]
قَلْقَشَندی درباره آغاز سلامِ  خلافت، در گزارشی آن را با تأخیر، به دوران معاویه بن  ابی سفیان باز گردانده است،[19] اما به گمان، این گزارش فقط می تواند بیان کننده آغاز رسمی ـ با فرمان حکومتی ـ به شمار آید وگر نه، سلام یاد شده پیش تر از او رواج یافته بود. 
در برخی گزارش های ارائه شده درباره شورش و اعتراض بر عثمان که با عزیمت برخی از اهالی مصر و عراق به مدینه تحقّق یافت، تصریح شده است که آنان هنگام ورود بر محفل خلیفه، خطاب به جمع حاضر درآن جا گفتند: «سلامٌ علیکم»، و به خودِ او به خلافت، سلام ندادند.[20] همچنین، در گزارشی آمده است که از ایشان پرسش شد: «چرا بر امیرالمؤمنین سلام نکردید». ایشان پاسخ دادند: 
به علت کارهای نادرستی که کرده است، اگر او باز گردد و توبه کند و در مسیر درست گام بردارد، امیر ما خواهد بود وگرنه، امیر ما نیست.[21]
بی تردید، پرسش یاد شده، بیان گر آن است که پیش تر از معاویه، سلام خلافت شایع بود و در آن با لقب امیرالمؤمنین، به خلیفه خطاب می شد. از این رو، هنگامی که حجّاج بن خُزَیمه بن صمه به خود معاویه، با عبارتِ «السّلام علیک یا امیرالمؤمنین» سلام داد، معاویه به صراحت آن را سلام خلافت دانست.[22]
شایان توجه است که با ریشه یابی تاریخی، روشن می شود که کاربرد عبارتِ «السّلامُ علیک یا امیرَالمؤمنین»، در خطاب به خلیفه، با اذان که یک امرکاملاً شرعی وعلنی به شمار می آمد، آمیزش یافته بود. بلاذری (م 279ق) به نقل از واقدی (م 207 ق) در تبیین رسم و سنّتی که مرتبط با اذان گفتن بود و ریشه در عصر نبوی داشت، گزارش کرده است که در زمان پیامبر(صلی الله علیه و آله)، بلال (مؤذّن) هنگام اذان گفتن، در درگاهِ خانه حضرت می ایستاد و روی به او، این گونه ندا می داد: «السّلام علیک یا رسولَ الله، حَیّ علی الصلاه، حَیّ علی الفلاح، الصلاه یا رسول الله». سپس در خلافت ابوبکر، سعد القرظ(مؤذّن) در درگاه منزل وی، بدو خطاب می کرد: «السّلام علیک یا خلیفه رسول الله، حیّ علی الصلاه، حیّ علی الفلاح». آنگاه در زمان عمر، سعد القرظ در درگاه خانه او می گفت: «السّلام علیک یا خلیفه خلیفه رسول الله، حیّ علی الصلاه، حیّ علی الفلاح، الصلاه یا خلیفه خلیفه رسول الله». پس از آن، چون عمر از مردم خواست که او را امیرالمؤمنین بنامند، مؤذّن نیز می گفت: «السلام علیک (یا) أمیرَالمؤمنین، حیّ علی الصلاه، حیّ علی الفلاح، الصلاه یا أمیرالمؤمنین».[23]
در این باره، باید دانست که در یک متن فارسی، در شرح اخبار خلیفه مقتدر عباسی(295 ـ 320 ق)، چنین تصریح شده است:
... رسم است که مؤذنان سرای سلطان (در این جا، خلیفه) بانگ نماز کنند، پس بدان خانه اندر آیند که سلطان بدانجا اندر بود و گویند: السّلام علیک یا امیرالمؤمنین و رحمة الله و برکاته، الصّلاة یرحمک الله. و این رسمی است قدیم... .[24]
 

دگرگونه کردنِ سلام خلافت
به جز موردی که پیش تر درباره چگونگی سلامِ برخی از اهالی مصر و عراق به خلیفه سوم گذشت، موارد دیگری از ناسازگاری با شیوه عمومی سلامِ خلافت نیز یافت می شود. روی هم رفته، می توان آن موارد را در سه گونه زیر بازشناسی کرد:
نخست، مواردی که هم چون نمونه یاد شده، در قالب سلام عادی و بدون خطاب ویژه به خلیفه (امیرالمؤمنین) تحقّق می یافت. حال، چند نمونه  تاریخی دیگر:
عمّار یاسر صحابی پیامبر(صلی الله علیه و آله) در سلام بر خلیفه سوم عثمان، به خلافت سلام نداد و او را به کنیه خطاب کرد.[25] 
سُفیان ثَوری(97 ـ 161 ق) با ورود بر خلیفه مهدی عباسی، بر او سلام عمومی داد، نه سلام خلافت.[26]
ابومسلم خَوْلانی، از بزرگان شام، در سلام بر معاویه بن ابی سفیان (در دوران تکیه او بر مسند خلافت)، وی را با لقب امیر (لقب وی در دوران پیش از خلافت)، خطاب کرد.[27]
خوارج حروریّه در خطاب به عمربن عبدالعزیز گفتند: «السّلام علیک یا انسان».[28]
پیداست که در چنین سلام هایی، به نوعی به شخص خلیفه اعتراض می شده است. البته این گونه از سلام در مقایسه با دو گونه سلامی که پس از این بیان خواهد شد، نسبتاً محترمانه بود.
دوم، مواردی که بیان گر رفتارهای اعتراض آمیز، بلکه جسارت آمیز با خلیفه مورد خطاب بوده و در قالب دگرگونه کردنِ سلام رایج به خلفا، با به کار بردنِ واژه هایی معنادار، نمایان شده است. سلام های دگرگونه برخلفا، در مواضع مختلف و با انگیزه ها و برداشت هایی خاص بروز می یافت که به چند نمونه  آن اشاره می شود:
در خطاب به امام حسن بن علی?، در اعتراض به صلح حضرت با معاویه، گفته شد: «السّلام علیک یا مُذِلّ المؤمنین».[29] شایان توجه است که در برابر این سلامِ دگرگونه، امام(علیه السلام) فرمود:
من خوارکننده مؤمنان نیستم، بلکه بزرگ دارنده آنانم. صلح من با معاویه برای این بود که شما را از کشته شدن برهانَم.[30]
حضرت، همچنین فرمود:« من نخواستم در طلب مُلک [و در جنگی نافرجام]، مؤمنان را به کشتن دهم».[31]
همچنین هنگامی که معاویه بر مسند خلافت تکیه زد (سال 41ق)، سعد بن  ابی وقاص از اصحاب بزرگ پیامبر(صلی الله علیه و آله) بر او وارد شد و در سلام دادن بدو گفت: «السّلامُ علیکَ ایُّهَا المَلِک ؛ سلام بر تو باد ای پادشاه»! معاویه به خشم آمد و گفت: «چرا نگفتی: السّلامُ علیکَ یا امیرالمؤمنین»؟ سعد پاسخ داد: «این [سلام با واژه امیرالمؤمنین]، هنگامی است که ما [مؤمنین] تو را به امارت برگزینیم، اما تو، خود (بر این مسند) جسته ای».[32]
 ابوبکره ، برادر زیاد بن ابیه، هنگام ورود بر معاویه بن ابی سفیان در اعتراض به اقدامات وی چنین سلام کرد: «السّلام علیک یا أمیرَالفاسقین...».[33]
 فردی به نام یحیی بن عامر نیز در سلامی جسورانه به مأمون عباسی گفت: «السّلام علیک یا أمیرَالکافرین»، و جان خود را بر سر همین سلام گذارد.[34]
سوم، مواردی از ناسازگاری با سلام خلافت، در اساس، در قالب اعراض از سلام کردن بر خلیفه، یا پاسخ ندادن به سلام او، به نشانه اعتراض، نمایان می شد، چنان که در اعتراض به مأمون عباسی، مردی کفن پوش در مسیر حرکت او قرار گرفت و به وی سلام نکرد. مأمون با پرسش از آن مرد، دانست که وی مأمون را می شناخته و آگاهانه به سوی خود او می آمده است. از این رو، وی را به علتِ سلام نکردنَش بازخواست کرد. او به صراحت پاسخ داد که مأمون را شایسته سلام کردن نمی داند.[35]
در این میان، این امکان نیز وجود داشت که اعراض از سلام کردن بر خلیفه، نه برای اعتراض، بلکه با هدف تخفیف جایگاهِ او یا نوعی هماوردی و امتیازخواهی باشد. بر این اساس، عمروعاص در دوران امارتش بر مصر، هنگام بار یافتن به دربار معاویه(در دوران خلافت وی)، به همراهان خود که از مصر با او آمده بودند، سفارش کرد که به معاویه سلام خلافت نگویند. البته این سفارش، نتیجه ای کاملاً معکوس داشت، زیرا آنان، با دیدن دربار با شکوه معاویه مبهوت شده ، در اقدامی شگفت، خطاب به وی گفتند: «السّلام علیک یا رسول الله»![36]
همچنین، حجّاج بن یوسف ثقفی (40 ـ 95 ق) در آغاز امارت بر عراق، وارد کوفه شد و خطاب به مردم آنجا، سخنانی تهدیدآمیز بیان کرد. سپس، فرمان داد تا نامه عبدالملک خلیفه وقت خوانده شود. در طلیعه نامه، آمده بود: «... از بنده خدا، عبدالملک بن مروان امیرالمؤمنین به مؤمنان و مسلمانان ساکن در عراق، سلامٌ علیکم، من برای شما، خدا را شاکرم...». در همین جا، حجّاج خواندنِ نامه را قطع کرد و با پرخاش و تندی، رو به مردم گفت: «...امیرالمؤمنین بر شما سلام می فرستد، اما شما پاسخِ سلامَش را نمی دهید؟!...». آن گاه، به فرمان او، نامه دوباره ـ از آغاز ـ خوانده شد. این بار، حاضران پاسخِ سلام مکتوب را چنین دادند: «   بر امیرالمؤمنین سلام».[37]
از آن چه گذشت می توان دریافت که سلام بر حاکمان، خود در جایگاه وسیله ای برای ابراز وفاداری و احترام نسبت به سلام شونده، امری بسیار با اهمّیت بوده است. در این ارتباط، باید دانست که در منابع تاریخی درباره این گونه سلام ها، جز گزارش هایی که پیش تر بدان ها استناد شد، جزئیات پُرشمار دیگری نیز ثبت و ضبط شده است.[38]
در این میان، شایان توجه است که اساساً، چگونگی سلام به یک خلیفه، بیان گر اندازه قدرت و اعتبار او بود. قلقشندی، نام ابراهیم بن ولید را در شمارآخرین خلفای اموی بیان می کند و می نویسد: 
امر خلافت برای او سامان نیافت تا آن جا که پیروانش بر او، باری به خلافت سلام می دادند، بار دیگر به امارت... [سرانجام] خود را خلع و خلافت را به مروان بن محمد واگذار کرد.[39]
همچنین، باید دانست که با گذشت زمان و پیدایش آداب و تشریفات در دربارهای خلفا، سلامِ خلافت نیز از سادگی خارج شد، بسیار طولانی و مفصل شد. در این باره، کار بدان جا انجامید که اگر در مجلسی رسمی، کسی بدون رعایت تشریفات ابداعی، به خلیفه سلام می کرد، در واقع، مرتکب رفتاری نابهنجار شده بود. در گزارشی آمده است که در دوران خلافت مقتفی عباسی(530 ـ 555 ق)، ابومنصور جوالیقی نَحوی به دربار او وارد شد و در سلام بدو گفت: «السّلام علی امیرالمؤمنین و رحمه الله». ابن تلمیذ طبیب نصرانی، اعتراض کرد که برخلیفه، این گونه سلام نمی دهند. جوالیقی با بی اعتنایی به او، خطاب به شخص خلیفه گفت که سلام وی، منطبق برسنّت نبوی بوده است.[40]
 

نتیجه 
کاربرد لقب امیرالمؤمنین در سلامِ خلافت، کاربردی ویژه بود. در شرح احوال خلفا، عبارتِ «سَلَّمَ علیه بِالخِلافه؛ بر خلیفه، سلام خلافت داد» بسیار دیده می شود. چنین سلامی، بیان گر اعلان پذیرش خلافت خلیفه و ابراز وفاداری به خلیفه سلام شونده بود. این سلام با عبارت «السّلامُ علیک یا امیرَالمؤمنین» رواج داشت و بنابر یک رسم، با اذان همراه شد. مؤذّنان، هنگام اذان، به خلیفه، سلامِ خلافت می دادند و او را به اقامه  نماز فرا می خواندند. 
تخطّی از شکل  رایج  در سلام خلافت و دگرگونه کردن آن، نشان دهنده رفتاری اعتراض آمیز بود که به یکی از این سه شکل بروز می یافت: 1. سلام عادی، 2. سلام با واژه هایی معنادار مانند: ایُّهاالْمَلِک، امیرالفاسقین و امیرالکافرین، 3. اعراض از اصل سلام یا پاسخ به آن. 
خلفا یا اطرافیان ایشان  در برابر چنین سلام هایی به سرعت ـ و نه لزوماً، به شدّت ـ واکنش نشان می دادند. این واکنش ها، بسته به نوع سلام دگرگونه، از هشدار و تهدید گرفته تا اقدام به قتل کسی که سلامِ خلافت را دگرگونه کرده بود، تفاوت داشت.
همچنین با گذشت زمان و پیدایش تشریفات در دربارخلفا، سلامِ خلافت از سادگی خارج شد، و طولانی و مفصل شد. پای بندی به این آداب تا آنجا ادامه داشت که گاهی حتی، بسنده کردن به «السّلامُ علیک یا امیرَالمؤمنین» رفتاری نابهنجار به شمار می  آمد. 
برآیند کلی پژوهش حاضر آن است که لقب امیرالمؤمنین در میان القاب رایج درباره خُلفا، بیشترین کاربرد را داشت تا آنجا که سلامِ خلافت، در اصل بر پایه همین لقب انجام می شد.

 

پی نوشت ها :
[1]. مسعودی، مروج الذهب، 1368ق، ج3، ص295 ـ 296.
[2]. در اینجا برای نمونه، فقط به سه مورد اشاره می شود: یکم، سلام خلافت بر علی(علیه السلام) (مسعودی، همان، ج3، ص47)، دوم، سلام خلافت بر مروان بن محمد اموی (قلقشندی، مآثرالاِنافه  ، ]بی تا [، ج 1، ص164)، سوم، سلام خلافت بر سفّاح عباسی (تاریخ الیعقوبی، ]بی تا [، ج 2، ص 345 و مسعودی، همان، ج 3، ص270).
[3]. ر.ک: مسعودی، همان، ج 4، ص4.
[4]. یعقوبی، همان، ج 2، ص 316 .
[5]. ر.ک: همان، ج 2، ص 318.
[6]. ر.ک: قلقشندی، همان، ج 1، ص 164.
[7]. ر.ک: یعقوبی، همان ،ج 2، ص480.
[8]. ر.ک: ابن قتیبه دینوری، المعارف، 1415ق، ص 411.
[9]. یعقوبی، همان، ج 2، ص 359.
[10]. ابوحنیفه دینوری، الأخبارالطوال، 1368 ش، ص 124.
[11]. نخستین کاربردِ  واژه   امیرالمؤمنین بنابر گزارش های  مورّخان اهل سنّت، درباره عُمَر بن خطّاب  خلیفه دوم بود (ر.ک: طبری، تاریخ الامم و الملوک ، ]بی تا[، ج 4، ص 208 / ابن خلدون، مقدمه ، 1369 ش، ج 1، ص 435). اما در باورداشتِ شیعیان امامی، آن واژه ( به معنای خلیفه)، درعصرِ  پیامبر(صلی الله علیه و آله)، درباره علی(علیه السلام) پیدایش یافت. در غدیرخُم (10ق)، پیامبر(صلی الله علیه و آله)، علی(علیه السلام) را به جانشینی معرفی کرد و از همگان خواست تا بر او با لقب امیرالمؤمنین سلام گویند. مسلمانان نیز فرمان بردند و  چنان، بر او سلام دادند (ر.ک: شیخ مفید،  الارشاد، 1413، ج 1، ص 176 / امینی، الغدیر، 1366 ق، ج 1، ص 270). می توان گفت که با بازداشتِ خلافت از علی(علیه السلام)، واژه   امیرالمؤمنین نیز از او بازداشته شد، اما در خلافت  عُمَر، این واژه درباره وی کاربرد یافت و این، نخستین کاربرد درباره  یک خلیفه به شمار آمد.
[12]. بلعمی، تاریخنامه طبری، 1373 ق، ج 4، ص 1040، 1216 و 1310.
[13]. مسکویه، تجارب‏الأمم، 1379 ش، ج ‏3 ، ص 318.
[14]. ابن عمرانی، الإنباء فی تاریخ الخلفاء ، 1421، ص 115 / قلقشندی، همان، ج 1، ص 228 ـ 229. در دمشق، پس از مرگ معاویه، به فرزندش یزید به سبب مرگ پدر تعزیت، و برای خلافت خودِ او تهنیت گفتند. همچنین در سلام، با لقب امیرالمؤمنین به او خطاب کردند (مبرّد، الکامل فی اللّغه والادب، 1427 ق، ص 362).
[15]. بلاذری، أنساب‏الأشراف، 1417، ج ‏8، ص 327.
[16]. ابو حنیفه دینوری، الأخبارالطوال، ص 155.
[17]. منقری، وقعه صفین، 1382 ق، ص 78 و80 .
[18]. ابن کثیر، البدایه والنهایه، 1407، ج‏ 9 ، ص 63.
[19]. قلقشندی، همان، ج 3،  ص343.
[20]. طبری، همان، ج 4، ص374 / ابن اثیر، الکامل فی التاریخ، ج ‏3، ص 169.
[21]. ابن اعثم کوفی، الفتوح، 1411، ج 2، ص 401.
[22]. ابوحنیفه دینوری، همان، ص 155.
[23]. بلاذری، همان، ج 2، ص 185 ـ 186.
[24]. بلعمی، همان، ج ‏4 ، ص 1310.
[25]. ر.ک: زبیر بن بکّار، الاخبار الموفّقیّات، 1416، ص 608.
[26]. مسعودی، همان، ج 3، ص 332.
[27]. ر.ک: ابن قتیبه دینوری، همان، ص 439. ابن اَبی الدّنیا (م 281ق) در رساله ای موسوم به «مُجابِی الدّعوه» با ذکر نامِ ابو مسلم خولانی، حکایتی را درباره اعراض وی از معاویه ـ نسبت به تقاضای مال ـ بیان کرده است، ر.ک: ابن اَبی الدّنیا، موسوعه رسائل ابن اَبی الدّنیا، 1414، ج 4، ص 66 ـ 68.
[28]. ر.ک: بلاذری، همان، ج ‏8، ص190.
[29]. بنا به گزارش بلاذری (م279ق) در عراق، خطاب به امام حسن(علیه السلام) گفته می شد: «السلام علیک یا أمیرالمؤمنین» (همان، ج ‏3 ، ص 150).
[30]. ابوحنیفه دینوری، همان، ص 221.
[31]. ابن عبدالبرّ اندلسی، الاستیعاب، 1412 ق، ج ‏1، ص 387 / سیوطی، تاریخ الخلفاء، 1411، ص 192.
[32]. یعقوبی، همان، ج2، ص 217 / ابن منظور، مختصر تاریخ دمشق، 1409، ج 8، ص 210. نگارنده، در رساله دکتری خود، با عنوان «تأثیر تحوّلات فرهنگی بر کاربرد لقب های امیرالمؤمنین و مَلِک» به پژوهش درباره تقابل دو لقب امیرالمؤمنین و مَلِک پرداخته است.
[33]. ر.ک: ثقفی کوفی، الغارات، 1353 ش، ص 649.
[34]. ر.ک: یعقوبی، همان، ج 2، ص 449 و450.
[35]. در ادامه ماجرا، مرد کفن پوش درباره سه مورد مشخّص، مأمون را بازخواست کرد. مأمون پس از پاسخ گویی، او را بخشید، اما تهدید کرد که زان پس، اگر کسی بدون حجّت او را بازخواست کند، با هزار تازیانه مجازات، و سپس بر چوبه اعدام آویخته خواهد شد، ر.ک: زبیر بن بکّار، همان، ص 51 ـ 57.
[36]. ر.ک: بلاذری، همان، ج ‏5، ص31.
[37]. زبیر بن بکّار، همان، ص97 ـ 98 / مسعودی، همان، ج 3، ص 136.
[38]. از جمله، چون ابومسلم خراسانی در حضور سفّاح به برادرش منصور سلام نکرد، با هشدار سفّاح روبه رو شد، اما پاسخ داد که در مجلس خلیفه، نباید حقّ کس دیگری برآورده شود ( یعقوبی، همان، ج 2، ص 351). یادآوری می شود که ابومسلم در سال137ق، به دست منصور کشته شد. گفتنی است که جز سلامِ خلفا، سلام بر امرای منطقه ای نیز اهمیتی فراوان داشته و بخشی از گزارش های تاریخی را به خود اختصاص داده است. برای نمونه، مغیره بن شعبه (امیر کوفه) نخستین ا میری بود که بر او، به امارت سلام شد ( ابن قتیبه دینوری، همان، ص551). در کوفه، به مسلم بن عقیل که به دست مأموران عبیدالله بن زیاد دست گیر و نزد او آورده شد، گفته شد که بر امیر، سلام ده، اما او اجابت نکرد (ابوحنیفه دینوری، همان، ص240). مأمون عباسی نیز با بدگمانی به گماشته خود عبدالله بن طاهر (امیر شام و مصر) برایش پیامی تند و عتاب آمیز ارسال کرد، و به پیک خود سفارش نمود که بر او سلام نکند (یعقوبی، همان، ج 2، ص460).
[39]. قلقشندی، همان، ج 1، ص 161.
[40]. سیوطی، همان، ص 442. 
 

منابع

ـ ابن اَبی الدّنیا، ابوبکر عبدالله بن محمد، موسوعه رسائل ابن اَبی الدّنیا، تحقیق زیاد حمدان، بیروت، مؤسسه الکتب الثقافیه، 1414 / 1993.
ـ ابن اثیر، عزالدین أبو الحسن علی، الکامل فی التاریخ، بیروت،  دار صاد، بیروت، 1385ق/1965م.
ـ ابن اعثم کوفی، ابو محمد احمد، الفتوح، تحقیق علی شیری، بیروت، دارالاضواء، 1411ق/ 1991م.
ـ ابن خلدون، عبدالرحمن، مقدمه ابن  خلدون ، ترجمه  محمدپروین گنابادی، تهران، شرکت انتشارات علمی و فرهنگی، 1369، چاپ هفتم.
ـ ابن عبدالبرّ اندلسی، أبوعمر یوسف بن عبد الله، الاستیعاب فی معرفه الأصحاب، تحقیق علی محمد بجاوی، بیروت، دار الجیل، 1412ق/1992م. 
ـ ابن عمرانی، محمد بن علی، الإنباء فی تاریخ الخلفاء، تحقیق قاسم سامرائی، قاهره، دارالآفاق العربیه، 1421ق/2001م.
ـ ابن قتیبه دینوری، ابو محمد عبدالله بن مسلم، المعارف، تحقیق ثروه عکاشه، افست، قم، انتشارات شریف رضی، 1373/1415ق.
ـ ابن کثیر، أبو الفداء اسماعیل بن عمر دمشقی، البدایه و النهایه، بیروت، دار الفکر، 1407ق/ 1986م.
ـ ابن منظور، محمد بن مکرّم، مختصر تاریخ دمشق لاِبن عساکر، تحقیق مأمون صاغرجی، دمشق، دارالفکر، ، 1409ق / 1989م.
ـ ابوحنیفه دینوری، احمدبن داود، الاخبارالطوال، تحقیق عبدالمنعم عامر، مراجعه جمال الدین شیال، افست، قم: انتشارات شریف رضی، 1368.
ـ امینی نجفی، عبدالحسین احمد، الغدیر فی الکتاب و السنه و الادب ، تهران، دارالکتاب الاسلامیه ، 1366، چاپ دوم.
ـ بلاذری، احمد بن یحیی، انساب الاشراف ، تحقیق سهیل زکار و ریاض زرکلی، بیروت، دار الفکر، 1417ق/1996م.
ـ بلعمی، تاریخنامه طبری...[ تاریخ بلعمی]، تحقیق محمد روشن، تهران، البرز، 1373، چاپ سوم.
ـ ثقفی کوفی، ابواسحاق ابراهیم بن محمد، الغارات، تحقیق جلال الدین حسینی ارموی، تهران، انجمن آثار ملی، 1353.
ـ زبیر بن بکار، الاخبار الموفّقیّات، تحقیق سامی مکی عانی، افست، قم، انتشارات شریف رضی، 1374/1416ق.
ـ سیوطی، جلال الدین عبدالرحمن بن ابی بکر، تاریخ الخلفاء ، تحقیق محمد محیی الدین عبدالحمید، افست، قم، انتشارات شریف رضی، 1370/1411ق.
ـ طبری، محمدبن جریر، تاریخ الامم و الملوک (تاریخ الطبری)، تحقیق محمد ابوالفضل ابراهیم، بیروت، روائع التراث العربی، [بی تا].
ـ قلقشندی، احمد بن عبدالله، مآثرالاِنافه فی معالم الخلافه، عبدالستار احمد فراج، بیروت: عالم الکتب، [بی تا].
ـ مبرّد، ابوالعباس محمد بن یزید، الکامل فی اللّغه والادب، تحقیق محمد ابوالفضل ابراهیم، بیروت، المکتبه العصریه، 1427ق/2006م.
ـ مسعودی، ابوالحسن علی بن الحسین، مروج الذهب و معادن الجوهر ، تحقیق محمد محیی الدین عبدالحمید، بیروت، دار المعرفه، 1368ق/1948م.
ـ مسکویه، ابو علی رازی، تجارب الأمم، تحقیق ابو القاسم امامی، تهران، سروش، 1379، چاپ دوم.
ـ مفید، محمد بن  محمد بن نعمان، الارشاد فی معرفه حجج  الله علی العباد، تحقیق مؤسسه  آل البیت(علیهم السلام) لاحیاء التراث ، قم، المؤتمر العالمی لالفیه الشیخ المفید ، 1413 ق.
ـ منقری، نصر بن مزاحم، وقعه صفین، تحقیق عبدالسلام محمد هارون، قاهره، المؤسسه العربیه الحدیثه، 1382ق، چاپ دوم.
ـ یعقوبی، احمد بن واضح، تاریخ الیعقوبی، بیروت، دارصادر، [بی تا].


منبع : تاریخ در آیینه پژوهش، شماره 19

 

اضافه کردن نظر


کد امنیتی
تازه کردن