یکشنبه, 28 تیر 1394 ساعت 08:45
خواندن 933 دفعه

ائمه علیهم السلام و قیامهای شیعی - محسن شریفی

چکیده
شهادت حسین بن علی(علیه السلام) در سال 61 ق نقش بسزایی در دمیدن روحیه انقلابی و مکتبی در جهان تشیع و توسعه آن در مناطق دور از مرکز خلافت مانند عراق و ایران و... داشت؛ به طوری که برخی بزرگان و سران شیعه، مبارزه با طاغوتها و جباران زمان را هدف عمده خود قرار دادند و در طول تاریخ نستوهانه دست به قیامهای مسلحانه زدند.
بدیهی است که این قیامهای شیعی، عکس العملها و موضع گیریهایی را از طرف افراد جامعه آن زمان و خصوصاً شیعیان و در رأس آنها ائمه(علیهم السلام) به دنبال داشته است. در این مقاله سعی می شود موضع ائمه(علیهم السلام) در مورد برخی از قیامهای شیعی مورد کاوش قرار گیرد.
واژه های کلیدی: ائمه(علیه السلام)، زیدبن علی، مختار، توابین، نفس زکیه، شهید فخ.
 

مقدمه
یکی از موضوعات مهم تاریخ شیعه، بررسی قیامهای شیعی است که تحول عظیمی در تاریخ اسلام، خصوصاً تاریخ خونرنگ شیعه محسوب می شوند؛ قیامهایی که ریشه در قیام امام حسین(علیه السلام) داشتند و به عنوان خونخواهی آن حضرت و شهیدان راه خدا به وقوع پیوستند و منجر به هلاکت گروههای کثیری از بنی امیه و سقوط آنان و بنی عباس گردیدند. در واقع قیام مقدس حسین بن علی(علیهما السلام) و حادثه خونبار کربلا را می توان ریشه و اساس همه قیامهای حق طلبانه شیعی، در مقابل حکومتهای غاصب اموی و عباسی دانست.
با توجه به جایگاه ائمه(علیهم السلام) در میان شیعیان، موضع آنها در قبال چنین قیامهایی که در زمان هر یک از آنها رخ داده است، برای معتقدان به عترت و شیعیان اهل بیت(علیهم السلام)، معنایی فراتر از یک پژوهش تاریخی دارد. زیرا واکنش مثبت یا منفی یا بی طرفی امام در چنین اموری، از یک سو محور داوری دینی برای آنان خواهد بود و از سوی دیگر، مبنای آرای سیاسی و فقهی در زندگی دینی و اجتماعی آنان قرار خواهد گرفت. بنابراین، جا دارد که موضع ائمه(علیهم السلام) در قبال قیامهای شیعی مورد بررسی قرار گیرد.
 

1. قیام توابین1 (65ق)
شیعیان کوفه که پس از شهادت حسین بن علی(علیهما السلام) در باتلاق گناه و تقصیر فرو رفته و دچار احساس عمیق ندامت و پشیمانی شده بودند، تصمیم گرفتند با انتقام گرفتن از قاتلان آن حضرت و جانبازی در این راه، کوتاهی خود را جبران کنند. از این رو به رهبری سلیمان بن صرد خزاعی و برخی دیگر از سران و بزرگان شیعه چون مسیب نَجَبه فزاری، عبدالله بن سعد ازدی، عبدالله بن وال تیمی و رفاعه بن شداد بجلی در تدارک سپاه و نیرو برآمدند.[2]
سرانجام یک سال پس از مرگ یزید و در سال 65 ق، سلیمان و چهار هزار تن، با شعار «یا لثارات الحسین»[3] کنار قبر امام حسین(علیه السلام) جمع شدند و پس از ناله و انابه و پیمان با آن حضرت، راهی شام شدند. نبرد میان دو گروه در حالی آغاز شد که از حیث شمار نفرات و نیز از نظر ساز و برگ نظامی با هم برابر نبودند. توابین در ابتدا توانستند تلفات سنگینی بر شامیان وارد آورند، اما با کشته شدن سلیمان و شمار زیادی از نیروها، جنگ به سود عبیدالله خاتمه یافت و باقیمانده توابین نیز به کوفه بازگشتند.[4]
امام سجاد(علیه السلام) و قیام توابین
این قیام یک قیام شیعی محض بود، چرا که نیروهای آن از معتقدان به حق اهل بیت(علیهم السلام) و از محبان و شیعیان علی(علیه السلام) بودند؛ آنان از بی وفایی و پیمان شکنی خویش نادم گشته بودند و در پی توبه و جبران تقصیر بودند.
البته برخی ادعا کرده اند که توابین، امامت امام سجاد(علیه السلام) را پذیرفته بودند،[5] اما در منابع هیچ گونه رابطه ای بین امام سجاد(علیه السلام) و آنها ثبت نشده است. آنان نه دعوتی از امام به عمل آورده بودند، نه سفارش و توصیه ای از طرف امام بر شروع و ادامه قیام داشتند و نه حذر و تکذیبی از امام علیه ایشان نقل شده است.
آنچه مهم به نظر می رسد، این است که توابین در مجموع، دعوت به اهل بیت(علیهم السلام) را در رأس برنامه های خود قرار داده بودند و اصلی ترین رکن تشیع ـ یعنی اعتقاد به امامت و واگذاری امامت جامعه به اهل بیت(علیهم السلام) ـ به طور مکرر در کلمات توابین به چشم می خورد. موارد زیر از آن جمله است:
1. عبیدالله بن عبدالله، سخنگوی توابین، در مقام دعوت مردم به قیام، در این زمینه می گوید:
انا ندعوکم الی کتاب الله وسنّة نبیّه والطلب بدماء اهل بیته والی جهاد المحلّین والمارقین فان قتلنا فما عندالله خیر للابرار وان ظهرنا، رددنا هذا الامر الی اهل بیت نبینا.[6]
ما شما را به کتاب خدا و سنت پیامبر(صلی الله علیه و آله) و خونخواهی اهل بیتش و جنگ با قاسطین و مارقین فرامی خوانیم. اگر در این راه کشته شویم، آنچه خداوند در جهان آخرت برای پاکان فراهم آورده بهتر است و اگر پیروز شدیم، حکومت و رهبری جامعه را به اهل بیت پیامبرمان باز می گردانیم.
2. آنان در میدان جنگ نیز زمانی که در برابر سپاه شام قرار گرفته بودند، هدف و فلسفه قیام خود را چنین اعلام می کنند:
...ثم نردّ هذا الامر الی اهل بیت نبینا الذین آتانا الله من قِبَلهم بالنّعمة والکرمة.[7]
حکومت را به اهل بیت پیامبرمان بازمی گردانیم؛ آنان که خدا به واسطه شان به ما نعمت و کرامت ارزانی داشته است.
بنابراین، با توجه به مطالب فوق می توان گفت: رابطه سیاسی خاصی بین امام سجاد(علیه السلام) و توابین که ثابت کند قیام آنها مورد تأیید آن حضرت بوده، وجود نداشته و آنچه بیشتر رنگ قیام را شیعی نشان داده شرکت فعالانه عده ای از بزرگان و سرشناسان شیعی کوفه در آن و مایه های عاطفی آن است؛ یعنی توبه به سبب عدم حمایت از حسین بن علی(علیهما السلام) و شهید شدن به عنوان تنها راه پذیرش این توبه.[8]
 

2. قیام مختار (66ق)
با شکست قیام توابین بازماندگان آنان به کوفه بازگشتند. مختار که در این زمان به دلیل توطئه عمال ابن زبیر در زندان به سر می برد، به طور سرّی نامه ای برای باقیمانده توابین و از جمله رفاعه بن شداد و دیگران فرستاد. آنان پس از خواندن نامه به او پیغام دادند که برای قیامی مجدد آماده اند.[9]
مختار با وساطت عبدالله بن عمر، شوهرخواهرش، آزاد شد و پس از آن دعوت خود را علنی کرد. بسیاری از بزرگان شیعه کوفه چون عبدالرحمان بن شریح، سعید بن منقذ، سعر بن ابی سعر، اسود بن جراد کندی، قدامه بن مالک و... از وی حمایت کردند.[10] سرانجام حدود یک سال پس از قیام توابین، مختار با شعار «یا لثارات الحسین» و «یا منصور أمِت» به مقر حکومت کوفه حمله کرد و والی ابن زبیر را اخراج نمود و حکومت شیعی تشکیل داد.[11]
از جمله اقدامات مهم مختار در مدتی که حکومت کوفه در دستش بود، کشتن شمار زیادی از قاتلان امام حسین(علیه السلام) بود. همچنین اشراف کوفه را که علیه او دست به شورش زده بوند یا به قتل رساند و یا عرصه را چنان برای آنان تنگ کرد که مجبور شدند از کوفه فرار کنند و به مصعب بن زبیر در بصره بپیوندند.[12]
 

ائمه(علیهم السلام) و قیام مختار
شرایط سیاسی اجتماعی دوران امامت امام سجاد(علیه السلام) به گونه ای بود که برای آن حضرت امکان فعالیتهای سیاسی و قیام مسلحانه علیه نظام اموی فراهم نبود و حتی تأیید و حمایت علنی از قیامهای مسلحانه علیه حکومت نیز به مصلحت آن حضرت و پیروانش نبود. حال برای اینکه دانسته شود آیا قیام مختار مورد تأیید ایشان و نیز ائمه بعدی بوده یا نه، برخی از روایات ذکر می شود:
1. عمر بن علی، فرزند امام سجاد(علیه السلام)، می گوید:
وقتی مختار، سر بریده ابن زیاد و عمر سعد را به نزد امام سجاد(علیه السلام) فرستاد، حضرت به سجده افتادند و در سجده شکر، خدا را این گونه سپاس گفتند:
الحمدلله الذی ادرک لی ثاری من اعدائی وجزی الله المختار خیراً.[13]
حمد و سپاس و ستایش خدای را که انتقامم را از دشمنانم گرفت و خدا به مختار، پاداش و جزای خیر عنایت فرماید.
2. سدید، یکی از یاران امام باقر(علیه السلام)، می گوید: آن حضرت درباره مختار فرمودند:
لاتسبّوا المختار، فانّه قد قتل قتلتنا و طلب بثارنا وزوّج اراملنا، وقسّم فینا المال علی العسرة.[14]
از مختار بدگویی نکنید که قاتلان ما را کشت و انتقام خون ما را گرفت و بیوه های ما را شوهر داد و در زمان تنگدستی به ما کمک کرد.
هیچ یک از این دو روایت، دلالت بر تأیید قیام نمی کند.
3. عبدالله بن شریک می گوید:
روز عید قربان در مِنی، به خدمت امام باقر(علیه السلام) رسیدیم. حضرت در خیمه تکیه زده و نشسته بودند. شخصی را به دنبال سلمانی فرستاده بودند که بیاید سر حضرت را اصلاح نماید. و من نیز روبه روی حضرت نشسته بودم. در همین حال ناگهان پیرمردی از اهالی کوفه بر امام(علیه السلام) وارد شد و دستش را دراز کرد که دست امام را ببوسد و حضرت نمی گذاشت. امام(علیه السلام) به او فرمود: شما کیستید؟! آن مرد عرض کرد: من ابوالحکم، فرزند مختار بن ابی عبید هستم. تا امام او را شناخت با وجود آن که فاصله کمی با حضرت داشت، امام دست او را گرفت و به نزدیک خود کشاند تا جایی که نزدیک بود روی زانوی خود بنشاند و در کنار خود جای داد.
ابوالحکم، رو به امام(علیه السلام) نمود و عرض کرد: خدا کارت را اصلاح کند. مردم درباره پدرم حرفهای زیادی می زنند و چیزهایی می گویند. اما حق همان است که شما بفرمایید. امام پرسید: چه می گویند؟ گفت: می گویند: کذّاب! ولی سخن شما هر چه باشد ملاک است و من قبول می کنم.
امام(علیه السلام) با شگفتی فرمودند: «سبحان الله! أخبرنی أبی والله انّ مهرَ امّی کان ممّا بعث به المختار. أو لم یبن دورنا وقتل قاتلینا وطلب بدمائنا فرحمه الله وأخبرنی والله أبی انّه کان لیسمر عند فاطمة بنت علی یمهدها الفراش ویثنی لها الوسائد ومنها اصاب الحدیث، رحم الله أباک، رحم الله أباک، رحم الله أباک، ما ترک لنا حقاً، عند احد الا طلبه، قتل قتلتنا، و طلب بدمائنا.»
پدرم به من خبر داد به خدا سوگند، مهریه مادر من از همان پولی بود که مختار برایش فرستاده بود. مگر مختار نبود که خانه های ما را ساخت و قاتلان ما را کشت و خون ما را طلب کرد؟ خدا او را رحمت کند. پدرم به من خبر داد که مختار شبها در خانه فاطمه، دختر علی(علیه السلام) می رفت و او برایش زیرانداز می گستراند و متکا می گذاشت و مختار از او حدیث می شنید.
آن گاه سه بار برای او رحمت فرستاد و فرمود: خدا پدرت را رحمت کند، هیچ حقی از ما نزد کسی نبود، مگر اینکه آن را طلب کرد و قاتلان ما را کشت و خونخواه ما شد.[15]
اما باید گفت در این روایت نکاتی وجود دارد که قابل دقت و تأمل است:
الف) بر فرض صحت سند روایت، در متن روایت آمده که مَهر مادر امام باقر(علیه السلام) را مختار پرداخته است. حال باید بگوییم: بنابر روایات، ولادت آن حضرت در سال 57ق[16] بوده و آن حضرت جدشان امام حسین(علیه السلام) را هم درک کرده و با ایشان در کربلا حضور داشته اند. پس چگونه ممکن است مَهر مادر امام باقر(علیه السلام) از پول مختار باشد، در حالی که مختار در سال 65ق قیام کرده است؟
بنابراین می توان گفت: این روایت جعلی و ساختگی است.
ب) در متن روایت آمده که پسر مختار پیرمردی از اهالی کوفه بوده است.
حال باید گفت: اولاً: مختار در سال اول هجری به دنیا آمده[17] و در سال 67ق هم در جنگ با مصعب کشته شد.[18] از آنجا که زمان دقیق این دیدار هم ذکر نشده، چندان معقول به نظر نمی رسد که پسر مختار ـ آن گونه که در نقل عبدالله بن شریک آمده است ـ پیرمرد باشد، زیرا مختار هنگام مرگ 67 ساله بوده است. بر فرض هم که این امر را بپذیریم، آیا سزاوار است که امام برای نشان دادن احساسات و علاقه خود پیرمردی را به طرف خود بکشاند؟ با توجه به اینکه روایات زیادی وجود دارد که بیانگر فروتنی آنهاست، این امر با تواضع و فروتنی آن بزرگواران سازگاری ندارد.
ثانیاً: ابوالحکم می گوید: مردم درباره پدرم چنین و چنان می گویند. امام می بایست آن را با صدای بلند می گفت تا همه حاضران در مجلس بشنوند و از پدر او اعاده حیثیت شود. اما بنابر عبارت متن که امام پسر مختار را بسیار نزدیک خود آورده تا حدی که می خواسته روی زانوی خود بنشاند و سپس آن مطالب را در حق پدرش بیان داشته اند، باید این سؤال مطرح شود که اگر فاصله آنها تا این حد نزدیک بوده، دیگران چگونه این سخنان امام را شنیده اند؟
با این احتمال، اینکه این روایت ساختگی و جعلی باشد، چندان دور از ذهن نیست.
ج) فاطمه، دختر امام علی(علیه السلام)، برای مختار نامحرم بوده است، بنابراین آیا در شأن آن بزرگواران است که با یک مرد غریبه و نامحرم خلوت کنند و برای او حدیث بگویند؟ مگر در بیت علوی مردی وجود نداشته که مختار از او حدیث بشنود؟
د) در هیچ منبع تاریخی نوشته نشده و یا گزارش نشده که مختار برای اهل بیت(علیهم السلام) خانه ای ساخته باشد.[19]
علامه مامقانی با توجه به روایت فوق (روایت عبدالله بن شریک) می گوید:
معقول نیست امام(علیه السلام) برای کسی که غیرامامی باشد طلب رحمت نمایند. چون براساس مذهب امامیه، صرف اینکه مختار کار نیکی چون خونخواهی امام حسین(علیه السلام) کرده باشد، مجوز این نمی شود که مورد ترحم امام قرار گیرد؛ زیرا اظهار رضایت و خشنودی ائمه(علیه السلام) تابع و فرع خشنودی خداست. پس معلوم می شود که مختار از نظر عقیده، انحرافی نداشته که موجب خشنودی ائمه(علیهم السلام) واقع شده است.
ایشان پس از چند استدلال دیگر، در پایان نظر خود را درباره مختار چنین بیان می کنند:
فتخلص من جمیع ما ذکرنا، ان الرّجل امامی المذهب فانّ سلطنته برخصة من الامام.[20]
خلاصه آنچه ما ذکر کردیم، این است که این مرد (مختار) امامی مذهب و حکومت او با اجازه امام بوده است.
در پاسخ به علامه باید گفت: اولاً: در تاریخ موارد زیادی را شاهدیم که ائمه(علیهم السلام) حتی برای دشمنان خودشان و یا افراد غیرمسلمان طلب خیر و هدایت کرده اند؛ چه رسد به مختار که آن اقدامات (کشتن قاتلان امام حسین ـ علیه السلام ـ) را انجام داده است. ثانیاً:
آیا صرف اینکه امام برای مختار طلب خیر کرده باشد، لازمه اش تأیید قیام و یا حکومت وی است؟
4. مختار پس از آنکه دعوت خود را در کوفه علنی ساخت، گروهی از کوفیان ـ که در رأس آنها افرادی چون عبدالرحمان بن شریح، سعید بن منقذ، سعر بن ابی سعر، اسود بن جراد کندی و قدامه بن مالک بودند ـ در پاسخ به ندای او دچار تردید شدند. سرانجام آنان تصمیم گرفتند هیأتی را به ریاست عبدالرحمان بن شریح به دیدار ابن حنفیه بفرستند تا جریان را با وی در میان گذارند.
هیأت به طور بسیار سرّی در مدینه با محمد حنفیه ملاقات می کند و مسئله را مطرح می نماید. ایشان پس از شنیدن سخنان هیأت و گفتن سخنانی، در پایان می گوید:
فوالله لَوَوَدتُ انّ الله انتصر لنا من عدونا، بمن شاء من خلقه.[21]
به خدا سوگند، دوست دارم خدا به وسیله هر کس از بندگان خود، انتقام ما را از دشمنانمان بگیرد.
البته برخی برای این روایت، ادامه ای هم ذکر کرده اند و آن اینکه محمد پس از شنیدن سخنان سران شیعه، و گفتن سخنانی که ذکر شد، آنان را مخفیانه به حضور امام سجاد(علیه السلام) می برد و وقتی گزارش محمد حنفیه تمام می شود، آن حضرت می فرماید:
یا عمّ، لو انّ عبد زنجیاً تعصب لنا اهل البیت یوجب علی الناس مؤازرته، وقد ولّیتک هذا الامر فاصنع ما شئت.
ای عمو، اگر برده ای زنگی هم به پشتیبانی از ما اهل بیت(علیهم السلام) قیام کند، حمایت از او بر مردم لازم است و در این مورد، من به شما ولایت دادم، هر طور صلاح می دانی عمل کن.
و در ادامه روایت آمده که آنها به یکدیگر می گفتند: زین العابدین و محمد بن حنفیه به ما اجازه دادند و گفتند دوست داریم خدا به وسیله هر کس از بندگانش که خواهد انتقام ما را از دشمنان بگیرد و اگر راضی نبودند ما را نهی می کردند.[22]
آنچه از این روایت به دست می آید این است که اگر کسی پیدا شد و انتقام اهل بیت(علیهم السلام) را گرفت، آنان راضی و خشنود خواهند شد. اما آیا صرف راضی بودن به کار کسی، بیانگر تأیید عمل آن شخص است؟ و آیا صرف اینکه امام(علیه السلام) آنان را نهی نکرد، بیانگر این است که امام(علیه السلام) در آن لحظه قیام مختار را تأیید کرده است؟
روایاتی نیز وجود دارند که بر ذم مختار دلالت می کنند. به این روایت بنگرید:
عن محمد بن الحسن وعثمان بن حامد عن محمد بن یزداد عن محمد بن الحسین عن عبدالله بن المزخرف عن حبیب الخثعمی عن الصادق(علیه السلام): کان المختار، یکذب علی علی بن الحسین.[23]
از امام صادق(علیه السلام) چنین نقل شده است: مختار بر امام سجاد(علیه السلام) دروغ می بست.
آیت الله خویی در رد این روایت می گوید:
این روایت از نظر سند جداً ضعیف است، زیرا حبیب، راوی این حدیث، مجهول الحال است.[24]
عالمان رجال روایات دیگری نیز که در ذم مختار آمده، یا از حیث سند ضعیف دانسته اند و یا با توجه به ضربات مهلکی که مختار به امویان و زبیریان وارد کرد، ساخته و پرداخته علمای عامه و زبیریان دانسته اند و یا آنها را حمل بر تقیه امام گرفته اند.
به هر حال، ما برای جلوگیری از اطاله کلام به همین مقدار اکتفا می کنیم. به عنوان نتیجه بحث باید گفت: مختار از این حیث که توانست قاتلان امام حسین(علیه السلام) را به سزای عملشان برساند و دل اهل بیت(علیهم السلام) و در رأس آنها امام سجاد(علیه السلام) را خشنود کند، مورد تأیید و درخور دعا و طلب خیر و رحمت آن حضرت است. اما اینکه آیا اصل قیام وی در آن شرایط، مورد تأیید امام سجاد(علیه السلام) بوده است، و یا آن گونه که برخی ادعا کرده اند، قیام او به دستور و اشراف امام سجاد(علیه السلام) و محمد بوده است، مطلبی است که نمی توان از روایات به دست آورد. از طرفی هم با توجه به اقداماتی که مختار برای خشنودی آنان انجام داد، بعید است که آن حضرت در حق وی گفته باشد او کذاب و دروغگوست.
 

3. قیام زید بن علی (121 یا 122ق)
زید، فرزند امام سجاد(علیه السلام)، فردی عابد، پرهیزگار و فقیهی بخشنده و شجاع بود که با هدف امر به معروف و نهی از منکر و خونخواهی امام حسین(علیه السلام) و با شعار «یا منصور أمت» قیام کرد.[25]
وی پس از پشت سر گذاشتن درگیریهای لفظی با هشام بن عبدالملک (105 ـ 125ق) تصمیم گرفت علیه وی دست به قیام بزند. پس از بازگشت به کوفه، شیعیان (در حدود پانزده هزار نفر) اطراف او را گرفتند و او را به قیام بر ضد بنی امیه تشویق کردند.[26] اما در اثنای جنگ، با اصابت کردن تیری به پیشانی او، قیامش با شکست مواجه شد و خودش به شهادت رسید.[27]
 

ائمه(علیهم السلام) و قیام زید بن علی
در مورد زید روایات فراوانی نقل شده که کار جمع بندی و داوری را دشوار کرده است. در برخی روایات زید کاملاً تمجید و تأیید شده و در برخی دیگر نوعی ابهام و تردید وجود دارد و وی مورد نکوهش قرار گرفته است.
1. بهترین تعبیری که در این روایات آمده، آن است که امام رضا(علیه السلام) از قول پدرش و او از امام صادق(علیه السلام) نقل کرده که فرمود:
رحم الله عمی زیداً، انه دعا الی الرضا من آل محمد، ولو ظفر لوفی بما دعا الیه، وقد استشارنی فی خروجه، فقلت له: یا عم ان رضیت ان تکون المقتول المصلوب بالکناسة فشأنک.[28]
خدا رحمت کند عمویم زید را، او به «الرضا من آل محمد» دعوت کرد و اگر پیروز می شد به وعده خود وفا می کرد. او درباره قیامش با من مشورت کرد. من به او گفتم: عموجان! اگر بدین خشنودی که همان کشته شده و به دار آویخته کناسه باشی، مانعی ندارد و راهت همین است.
از این روایت دو نکته به دست می آید:
الف) به کار بردن تعبیر «الرضا من آل محمد»، اشاره به این دارد که او مردم را به سوی خود دعوت نمی کرده است.
ب) گرچه در این روایت نهی تحریمی وجود ندارد، اما نهی ارشادی وجود دارد که بیانگر موضع منفی امام صادق(علیه السلام) است. اگر زید واقعاً تابع و مطیع امام(علیه السلام) بود، همین نهی ارشادی بر منصرف کردن او از قیام کافی بود.
2. از عمروبن خالد نقل شده که امام باقر(علیه السلام) با اشاره به زید فرمود:
هذا (زید) سید اهل بیتی والطالب باوتارهم.[29]
او بزرگ اهل بیت و کسی است که خونخواه آنان است.
در مورد این روایت باید گفت: عمروبن خالد، خود از رؤسای زیدیه است و این روایت چندان نمی تواند درست باشد.[30]
3. در برخی از کتب تاریخی نیز آمده که گروهی از شیعیان پیش از قیام زید به محضر
امام صادق(علیه السلام) رسیدند و نظر آن حضرت را درباره بیعت با زید جویا شدند. امام(علیه السلام) فرمودند:
بایعوه فهو والله افضلنا وسیدنا.
با او بیعت کنید، به خدا قسم که بزرگ و سرور ماست.
در ادامه همان خبر آمده که روافض این خبر را کتمان کردند.[31]
با دقت در این روایت می توان گفت: شکل نقل خبر چنان است که ساختگی بودن آن را نشان می دهد، زیرا در ادامه خبر آمده که روافض آن را کتمان کرده بودند. حال جای این سؤال مطرح است که راوی چگونه از چنین خبری مطلع شده تا آن را با این آب و تاب نقل کند.
برخی دیگر از روایات تمجید نیز بیانگر ناراحتی امام صادق(علیه السلام) از شهادت زید است[32] و امر دیگری (تأیید) را نمی توان از آنها ثابت کرد.
4. از زراره بن اعین چنین نقل شده است:
زید در حضور امام صادق(علیه السلام) به من گفت: «ما تقول یا فتی فی رجل من آل محمد استنصرک؛ درباره شخصی از اهل بیت که از تو یاری بخواهد چه می گویی؟» زراره می گوید: من گفتم: «ان کان مفروض الطاعة نصرتُه وان کان غیرمفروض الطاعة فلی ان لاافعل؛ اگر مفروض الطاعه باشد یاری اش می کنم اما اگر چنین نباشد می توانم کمک نکنم.» زراره می گوید: «وقتی زید بیرون رفت، امام از پاسخ من که زید را ساکت کردم و راه جواب را بر او بستم، خشنود شد .»[33]
از قسمت پایانی روایت چنین به دست می آید که امام راضی به حرکت زید نبوده و این سخن زراره که اگر امام مفترض الطاعه نباشد می توانم او را حمایت نکنم، صرفاً از روی احترام به زید بوده است.[34]
5. مذاکره ای بین ابوبکر حضرمی و علقمه، از اصحاب امام باقر(علیه السلام)، با زید رخ داده است. آنها شنیده بودند که زید گفته است:
لیس الامام منّا مَن أرخی ستره؛ امام از میان ما کسی نیست که در خانه بنشیند و قیام نکند، بلکه انما الامام من شهر سیفه؛ امام کسی است که شمشیر برکشد. ابوبکر حضرمی که فردی تند بود به زید گفت : یا اباالحسین! به من بگو، آیا علی بن ابی طالب(علیه السلام) در آن وقتی که خود را به گوشه ای انداخته بود و دور از چشم نگاه داشته بود، امام بوده است یا اینکه تنها وقتی امام بوده که شمشیر برکشیده است ؟ زید ساکت شد و پاسخی نداد. ابوبکر سه بار این سؤال را مطرح کرد ، اما زید پاسخی نداد. ابوبکر ادامه داد: اگر او امام بوده است ، پس جایز است بعد از او نیز کسی امام باشد، در حالی که شمشیری نیز در دست نگرفته باشد . اگر هم امام نبوده که باز مدعای ما ثابت است .[35]
نکته ای که از روایت به دست می آید این است که مضمون روایت عقیده زید را درباره امامت نشان می دهد. ظاهراً در این تردیدی نباید کرد که او تنها به امامت سه امام مفترض الطاعه قائل بوده و از چهارمی به بعد را به شرط قائم بودن امام می دانسته است. این قائم نیز تنها می توانسته از میان خاندان فاطمی باشد.[36]
6. یحیی فرزند زید می گوید: از پدرم تعداد ائمه را پرسیدم. فرمود:
الائمة اثنی عشر، اربعة من الماضین وثمانیة من الباقین، قلتُ فسمّهم یا ابة. قال: اما الماضون فعلی بن ابیطالب والحسن والحسین، وعلی بن الحسین، واما من الباقین اخی الباقر وبعده جعفر الصادق وبعده موسی ابنه وبعده علی ابنه وبعده محمد ابنه وبعده علی ابنه وبعده الحسن ابنه وبعده المهدی. فقلتُ یا ابة، ألسْتَ منهم؟ قال: لا ولکنّی من العتره.[37]
امامان دوازده نفرند، که چهار نفر از گذشتگان اند و هشت نفر باقی اند و عصر آنان در پیش است. یحیی می گوید: عرض کردم: پدر، اسامی آنان را بفرمایید. زید در جواب گفت: اما گذشتگان، علی بن ابی طالب و حسن و حسین و علی بن حسین، و آیندگان برادرم باقر و بعد از او صادق و سپس فرزندش موسی و بعد از او فرزندش علی و بعد از او فرزندش محمد و سپس فرزندش علی و بعد از او فرزندش حسن و بعد از او فرزندش مهدی.
این روایت نیز قابل دقت و تأمل است، زیرا حاکی از آن است که بین امامت امام سجاد(علیه السلام) و امام باقر(علیه السلام) فاصله ای وجود دارد. اگر این سخن در زمان امامت امام باقر(علیه السلام) گفته شده که ایشان امام حاضر است نه امام آینده، و اگر در عصر امامت امام سجاد(علیه السلام) بیان شده که امام سجاد(علیه السلام) امام حاضر است نه گذشته. افزون بر این، در عصر امام سجاد(علیه السلام) هنوز یحیی بن زید به دنیا نیامده و اگر هم آمده باشد شیرخوار بوده و توان تحمل حدیث را نداشته است. از این رو احتمال می رود که روایت ساختگی باشد.
بنابراین، به عنوان نتیجه می توان گفت: آنچه به طور مثبت از روایات مربوط به زید بر می آید، آن است که امامان شیعه(علیهم السلام) به زید خوشبین بوده و قیام او را از این لحاظ که به انگیزه اقامه حق و اصلاح فسادها و امر به معروف و نهی از منکر بوده، تأیید کرده اند. اما از این روایات چنین به دست نمی آید که زید قیام خویش را با موافقت و یا با دستور امام صادق(علیه السلام) انجام داده باشد. زیرا آن حضرت در آن شرایط، قیامهای مسلحانه را ـ با توجه به اینکه نسنجیده، نپخته و محکوم به شکست بودند ـ اصلاً به صلاح شیعیان نمی دانستند و فقط جنبه ظلم ستیزی و اصلاحگری قیام زید مورد تأیید بوده است.
 

4و5. قیام محمد بن عبدالله و ابراهیم بن عبدالله (145ق)
محمد، معروف به نفس زکیه، و برادرش ابراهیم، معروف به قتیل باخمری، در سال 145ق علیه منصور عباسی قیام کردند. محمد برادرش ابراهیم را به بصره فرستاد و قرار بر این شد که هر دو همزمان با هم در مدینه و بصره قیام را آغاز کنند.[38]
اما محمد در اواخر جمادی الثانی یا اوایل رجب سال 145ق، بدون هماهنگی با برادرش ابراهیم، در مدینه قیام کرد و با همه مقاومت و سرسختی که وی و یارانش از خود نشان دادند، سرانجام کشته شد و سر او را نزد منصور فرستادند.[39]
ابراهیم هم گرچه آمادگی چندانی برای قیام نداشت، اما پس از دریافت نامه محمد مبنی بر قیام و تشویق و ترغیب برخی از یاران، در اول رمضان سال 145ق، در بصره قیام خود را علنی کرد، اما به سبب خیانت برخی یاران زیدی، قیامش با شکست مواجه شد و خودش نیز کشته شد و سرش از تن جدا گشت و برای منصور به کوفه فرستاده شد.[40]
 

ائمه(علیهم السلام) و قیام نفس زکیه و ابراهیم
در مورد نفس زکیه و قیام او اقوال و روایتهای متفاوتی وجود دارد. برخی از منابع و علما، وی را فردی مدعی امامت و مهدویت معرفی کرده و او را مخالف ائمه(علیهم السلام) دانسته اند. برخی دیگر از منابع و تحقیقات اسلامی و علمای رجال و حدیث، به دفاع و تأیید از او برخاسته اند و او را از اتهامات وارد مبرا دانسته اند.
1. پیامبر اکرم(صلی الله علیه و آله) فرمودند:
تقتل باحجار الزّیت من ولدی نفس زکیة.[41]
در اینکه محمد از فرزندان پیامبر است شکی نیست و این روایت در واقع یک نوع پیشگویی پیامبر اکرم(صلی الله علیه و آله) را نشان می دهد و چیز دیگری ـ یعنی تأیید قیام ـ از آن به دست نمی آید.
2. در مورد ابراهیم نیز از زبان حضرت علی(علیه السلام) نقل شده است که ایشان فرمودند:
بباخَمری یَقتُلُ بعدَ أن یَظهرَ ویُقهر بعد أن یَقْهر.[42]
این روایت هم فقط پیشگویی امام علی(علیه السلام) را ثابت می کند و بس.
3. حدیثی از علی بن عمر، فرزند امام سجاد(علیه السلام) وجود دارد که از امام صادق(علیه السلام) چنین نقل کرده است:
روزی که منصور، امام(علیه السلام) را به ربذه نزد خویش فراخواند، من همراه ایشان بودم. وی به نزد منصور رفت و من به انتظار بازگشت او ایستادم. هنگامی که بازگشت، دیدم اشک از چشمانش جاری است، و به من گفت: ای علی، چه ها دیدم از این ناپاکزاده، و به خدا امضا نخواهم کرد. سپس فرمود: خداوند دو فرزند «هند» یعنی محمد و ابراهیم را رحمت کند که آن دو مردان بردبار و بزرگواری بودند و به خدا آن دو رفتند و آلوده نشدند.[43]
با دقت در روایت می توان گفت: امام شخصیت خود آن دو را تعریف و تمجید کرده که افراد خوب و شایسته ای بودند، و اصلاً سخنی از اصل قیام آنها به میان نیاورده است. به عبارت دیگر، امام صادق(علیه السلام) قیام آن دو را به صورت مطلق، یعنی هر دو سوی مسئله، هم شخصیت محمد و ابراهیم و هم قیام آنها را تأیید نکرده است.
4. وقتی سر ابراهیم را نزد منصور خلیفه عباسی آوردند، حسن بن زید که از مخالفان او بود، به منصور رو کرد و گفت:
ای امیرمؤمنان! به خدا قسم، او را کشتی در حالی که بسیار روزه دار و شب زنده دار بود و دوست نداشتم که گناه او را بر عهده بگیری.[44]
5. زمانی که محمد نفس زکیه در مدینه قیام کرد، بزرگان مدینه و هاشمیان را برای صحبت و گفت وگو پیش خود دعوت کرد که در بین آنها موسی و عبدالله فرزندان امام صادق(علیه السلام) نیز بودند. چیزی نگذشت که خود حضرت هم وارد شد و به محمد سلام کرد و گفت: «آیا می خواهی خاندانت همگی مستأصل شوند (و از بین بروند)؟» محمد گفت: «نه؛ من این کار را دوست ندارم.» حضرت فرمود: «پس خوب است که به من اجازه رفتن بدهی، چون عذر مرا می دانی.» محمد گفت: «اذنت دادم.» چون آن حضرت رفت، محمد به سوی پسران جعفر، موسی و عبدالله، رو کرد و گفت: «شما نیز نزد پدرتان بروید که من به شما نیز اذن رفتن دادم.» حضرت که آن دو را دید، به آنها فرمود: «شما چرا آمدید؟» گفتند: «محمد به ما اجازه داد.» حضرت فرمود: «شما بازگردید که من چنان نیستم که هم جان خود و هم جان شما را یکسره از او دریغ دارم.»[45]
اصفهانی در چند صفحه بعد ـ وقتی از کسانی نام می برد که با محمد قیام کردند ـ از حسین بن زید نقل می کند که گفت:
چهار تن از اولاد حسین بن علی(علیه السلام) با محمد خروج کردند: خودم، برادرم عیسی و پسران جعفر بن محمد یعنی موسی و عبدالله.[46]
آنچه از این روایت، بدون وارد شدن به بحث رجالی و اعتبار آن از حیث سند، می توان به دست آورد این است:
الف) موسی بن جعفر(علیه السلام) هم در قیام شرکت داشته، و حتی خود امام صادق(علیه السلام) به او و برادرش می گوید که شما بروید... . حال با توجه به اینکه امام چند سال قبل (126 ـ 125ق) و در جریان کنگره ابواء به عبدالله بن حسن (پدر محمد و ابراهیم) گفته بود که خلافت به آنها نخواهد رسید و حتی دو فرزند او کشته خواهند شد، چند سؤال مطرح می شود:
1. چطور امام(علیه السلام) که می دانسته سرانجام این قیام شکست و نابودی است، به پسران خودش این اجازه را می دهد که در قیام شرکت کنند؟
2. چرا خود آن حضرت در قیام شرکت نکرده است؟ اگر بگویند چون ایشان امام بوده اند و معذور، می گوییم مگر این قضیه در مورد موسی، فرزند ایشان، صدق نمی کند؟ و مگر امام با توجه به برخی از احادیث که نام ائمه را ذکر کرده، نمی دانسته که بعد از او مقام امامت به فرزندش موسی می رسد؟ پس چرا جان او را به خطر انداخته است؟ ممکن است گفته شود این موسی، غیر از امام کاظم(علیه السلام) است. اما این سخن نیز درست نیست؛ چون وقتی به فرزندان امام صادق(علیه السلام) مراجعه کنیم، فقط یک موسی نام وجود دارد که آن هم امام کاظم(علیه السلام) است.
ب) بر فرض هم که بپذیریم فرزندان امام صادق(علیه السلام) (خصوصاً موسی) در این قیام شرکت کرده باشند، یا باید کشته یا اسیر می شدند و یا فرار می کردند و در هر صورت، بهانه به دست منصور داده می شد که امام صادق(علیه السلام) را توبیخ و ملامت کند، و یا خود موسی بن جعفر، وقتی به امامت می رسید، از طرف منصور و یا خلفای بعد از او، مورد توبیخ و ملامت قرار گیرد؛ در حالی که اصلاً چنین مطالبی در منابع گزارش نشده است. حتی می بینیم وقتی منصور از پیوستن فرزندان زید (حسین و عیسی) به سپاه محمد مطلع می شود، ابراز تعجب و شگفتی می نماید و از آن دو پیش پدرشان حسن بن زید ـ که ظاهراً با منصور بوده ـ گله می کند. بنابراین، اینکه منصور در مورد شرکت فرزندان امام صادق(علیه السلام) هیچ گونه عکس العمل و واکنشی از خودش نشان نداده باشد، جای شگفتی و تعجب دارد.
ج) این احتمال که فرزندان زید، چون خودشان در قیام شرکت داشتند، خواسته باشند فرزندان امام صادق(علیه السلام) را هم شریک کرده باشند، چندان دور از ذهن نیست.
بنابراین به عنوان نتیجه بحث می توان گفت:
بدون اینکه روایات ذم را که کم هم نیستند بیاوریم، هیچ یک از روایات ذکر شده دلالت بر تأیید قیام محمد و ابراهیم نمی کند؛ زیرا روایت اول و دوم، همان گونه که ذکر شد، فقط پیشگویی پیامبر اکرم(صلی الله علیه و آله) و امام علی(علیه السلام) را ثابت می کند و بس. روایت سوم و چهارم هم فقط یک سوی قضیه یعنی شخصیت محمد و ابراهیم را ثابت و تأیید می کند، نه قیام آن دو را. و روایت پنجم هم علی رغم همه اشکالات وارد شده و بر فرض صحت، فقط می تواند این امر را ثابت کند که چون قیام محمد برای اصلاح امت و مبارزه با ظلم و ستم عباسیان بوده، آن حضرت به فرزندانش اجازه شرکت در قیام او را می دهد، اما نمی توان ثابت کرد که امام اصل قیام وی را تأیید کرده باشد.
بنابراین در یک کلام می توان گفت: جنبه اصلاحگری و ظلم ستیزی قیام محمد و ابراهیم مورد تأیید است، اما اصل قیام آن دو در آن شرایط مورد تأیید حضرت نیست.
 

6. حسین بن علی؛ شهید فخّ (169ق)
با روی کار آمدن هادی عباسی (170 ـ 169ق)، فشار شدیدی بر علویان و رهبران و بزرگان شیعه وارد شد، چندان که علویان را به ستوه آورد و منجر به قیام یکی از نوادگان امام حسن(علیه السلام) به نام حسین بن علی شد. وی همراه با عده ای از علویان و شیعیان، تدارک قیام را دیدند و در هنگام صبح به همراه عده ای از علویان با شعار «احد احد» به مسجد پیامبر(صلی الله علیه و آله) ریختند و مؤذن را وادار به گفتن جمله «حی علی خیر العمل» در اذان کردند. وی از مردم براساس کتاب خدا و سنت پیامبر(صلی الله علیه و آله) بیعت گرفت و آنان را به رضای آل محمد دعوت کرد. در ذی القعده سال 169ق، حسین بن علی به همراه سیصد نفر به سوی مکه حرکت کرد. سرانجام در سرزمین فخّ ـ که نام چاهی در یک فرسخی غرب مکه است ـ در جنگ سختی که بین نیروهای حسین و عباسیان صورت گرفت، حسین بن علی و عده زیادی از یارانش به شهادت رسیدند و سرهای آنان برای خلیفه به بغداد فرستاده شد.[47]
 

ائمه(علیهم السلام) و قیام حسین بن علی (شهید فخّ)
درباره قیام شهید فخ، احادیثی از پیامبر اکرم(صلی الله علیه و آله)، امام صادق(علیه السلام) امام کاظم(علیه السلام) و امام جواد(علیه السلام) رسیده است که بیشتر دلالت بر مدح وی دارد و اخباری که دال بر ذم او باشد، کم است. پیامبر گرامی اسلام و برخی از ائمه به مناسبتهای مختلف از قیام حسین بن علی یاد کرده و او و یارانش را مورد تمجید و تأیید قرار داده اند. در اینجا به چند مورد اشاره می شود:
1. پیامبر اکرم(صلی الله علیه و آله) در یکی از سفرهایش، هنگامی که به «فخّ» رسید، با اصحاب نماز مسافر خواند و سپس فرمود:
در اینجا مردی از خاندان من با گروهی از مردمان باایمان کشته خواهند شد که کفنها و حنوط آنها از بهشت بیاید و روانهای آنها پیش از بدنهایشان به سوی بهشت خواهد شتافت.[48]
2. امام صادق(علیه السلام) نیز چون به «فخّ» رسید فرمود:
در این سرزمین مردی از خاندان من با جمعی از مؤمنان کشته خواهند شد که روانهای آنها پیش از بدنهایشان به بهشت می شتابد.[49]
ناقل این دو روایت (که جنبه پیشگویی دارد) ابوالفرج اصفهانی است و از این رو چندان نمی توان به آنها اعتماد کرد. این روایات بر فرض صحت نیز عظمت و مقام شهید را بیان می کنند و در اینکه حسین و یارانش در راه خدا کشته شدند و شهید بوده اند، و در آخرت هم مستحق چنین پاداشی باشند، جای هیچ شکی نیست؛ اما نمی توان از آنها تأیید قیام او را ثابت کرد.
3. هنگامی که حسین بن علی به موسی بن جعفر(علیه السلام) تکلیف کرد که با او خروج و قیام کند و آن حضرت هم نپذیرفت؛ در نهایت بدو فرمود:
بدان که تو کشته خواهی شد، پس در کار خود (جهاد و پیکار) جدی و کوشا و آماده باش. و به کسی اعتماد مکن، زیرا این مردم فاسقانی هستند که اظهار ایمان می کنند ولی در باطن منافق و مشرک اند و ـ انا لله وانا الیه راجعون ـ و در مصیبت شما گروه فامیل من پاداش خود را نزد خدای عزّوجلّ می جویم.[50]
علامه مامقانی با توجه به این روایت، در این باره می گوید:
گرچه امام کاظم(علیه السلام) به ظاهر دعوت را نپذیرفت، اما دلسوزی و خیرخواهی و دعا برای حسین و یارانش بیانگر این نکته است که ایشان از روی تقیه، دعوت را نپذیرفته و چون از نتیجه آن آگاه بوده برای جلوگیری از شرارت بنی عباس، ناگزیر در حضور مردم، دعوت را رد کرده است تا بعدها ارتباط امام و قیام کنندگان فاش و مشخص نشود.[51]
علامه مجلسی نیز در توضیح جملات امام کاظم(علیه السلام) در رد بیعت، جمله «در کار خویش جدی باش» را نشانه نیت قلبی امام دانسته، و این را که امام در شهادت و مصیبت آنها از خداوند طلب پاداش می کند، دلیل بر آن می داند که آنها نزد خداوند، درجه بالایی دارند.[52]
در پاسخ به سخن علامه مامقانی می توان گفت:
اولاً: خود علامه قبول دارند که امام دعوت را، البته به گفته ایشان در ظاهر، نپذیرفته است.
ثانیاً: علامه علت این امر را هم تقیه و جلوگیری از شرارت بنی عباس ذکر می کند تا بعداً دستاویزی برای آنها علیه حضرت نشود. حال باید از علامه سؤال کرد: وقتی امام به شکست آنان قطع و یقین دارد، آیا معقول است از یک طرف قیامشان را تأیید کند و به آنها فرمان قیام بدهد و در این بین هر تعدادی که کشته شد، اشکالی ندارد، و از طرف دیگر در ظاهر تقیه کند و دعوت را نپذیرد که مبادا بعدها این رابطه فاش شود و مورد شرارت عباسیان قرار گیرد؟
ثالثاً: بر فرض قبول ادعای شما، آیا با یک تقیه می شود آن سوءظن و بدگمانی را که خلفای عباسی به ائمه داشتند، از بین برد؟
رابعاً: اگر تقیه در کار بوده و کسی هم از این رابطه مطلع نشده است، آن حضرت هرگز نباید از طرف هادی مورد توبیخ و ملامت قرار می گرفت، در حالی که تاریخ بیانگر این است که وقتی هادی سرهای قیام کنندگان را مشاهده کرد و فرمان قتل اسرا را هم صادر کرد، با خشم گفت:
به خدا حسین جز با دستور او (موسی بن جعفر ـ علیه السلام ـ) بر ضد من قیام نکرده و جز محبت او راه دیگری نپیموده است، زیرا پیشوا و صاحب وصیت در میان این خاندان کسی جز موسی بن جعفر نیست؛ خدا مرا بکشد اگر او را زنده بگذارم.[53]
گرچه پیشگویی موسی بن جعفر(علیه السلام) درباره هادی به وقوع پیوست، اما این سخن هادی نشان می دهد که اگر او نمی مرد، امام از شرارت او در امان نبود.
بنابراین امام کاظم(علیه السلام) چون از یک طرف شکست این قیام را قطعی می دانست و از طرفی هم برای اینکه جان خود و شیعیان و مکتبی را که از پدرانش به او رسیده به خطر نیندازد، صلاح نمی دانست که در قیام شرکت کند و یا آن را تأیید نماید. و صرف اینکه حضرت برای آنها دلسوزی و یا دعا کند، دال بر تأیید قیام آنها نیست.
در پاسخ علامه مجلسی هم باید گفت:
وقتی امام کاظم(علیه السلام) احساس کرد حسین و یارانش در تصمیم خود پافشاری می کنند، به او توصیه کرد که در کار خود جدی باشد. در مورد قسمت دوم سخن علامه هم (طلب پاداش در مصیبت آنها) باید گفت: به هر حال امام هم انسان است و دارای احساسات، و طبیعی است که از دست دادن آن تعداد از افراد خاندانش در یک روز، برای او هم سخت و گران باشد. صرف اینکه آنان در آخرت از مقام بلندی برخوردار خواهند بود، دلیل تأیید قیام نمی شود.
4. هنگامی که سرهای بریده شهدا را به مدینه نزد موسی و عباس آوردند، در مجلسی که گروهی از خاندان پیامبر(صلی الله علیه و آله) و از جمله موسی بن جعفر(علیه السلام) حضور داشتند، همه سکوت کرده بودند جز امام کاظم(علیه السلام) که چون چشمش به سر بریده حسین بن علی، رهبر قیام فخّ، افتاد فرمود:
انا لله وانا الیه راجعون، مضی والله مسلماً، صالحاً، صوّاماً، آمراً بالمعروف وناهیاً عن المنکر ما کان فی اهل بیته مثله.[54]
سوگند به خدا او در گذشت در حالی که مسلمان و درستکار بود، بسیار روزه می گرفت و شبها را به قیام و عبادت می گذرانید و امر به معروف و نهی از منکر می کرد؛ در خاندان وی چون او وجود نداشت.
این روایت هم فقط یک سوی قضیه یعنی فقط شخصیت حسین را تأیید می کند نه قیام او را.
5. ابراهیم بن اسحاق قطان می گوید: من از حسین بن علی و یحیی بن عبدالله شنیدم که می گفتند:
ما خرجنا حتی شاورنا اهل بیتنا وشاورنا موسی بن جعفر فامرنا بالخروج.[55]
ما تا وقتی که با خاندان خود مشورت نکردیم اقدام به خروج نکردیم و حتی با موسی بن جعفر(علیه السلام) مشورت کردیم و او به ما دستور خروج و قیام را داد.
در مورد این حدیث باید گفت:
بر فرض صحت سند حدیث، اگر این روایت با روایت سوم مقایسه شود، می بینیم که این دو با هم متعارض اند و هیچ گونه سازگاری بین آنها وجود ندارد، زیرا:
اولاً: در روایت قبلی آمده با اینکه حسین حضرت را مکلف به خروج می کند، اما ایشان نمی پذیرد و آن توصیه ها را به او می کند، ولی در این روایت آمده که حسین و یحیی از او دستور می گیرند؛ لذا با توجه به این روایت دوم، اگر دستور دهنده و همه کاره امام است، پس اینکه آن حضرت از طرف حسین مکلف به خروج می شود، چه معنایی می تواند داشته باشد؟ و آیا این وقاحت و بی ادبی حسین را در مورد امام نمی رساند؟
ثانیاً: طبق این روایت، میان حسین و امام از قبل هماهنگی بوده است. بنابراین چرا حسین درصدد بوده که از امام بیعت بگیرد (آنها که قبلاً با هم توافق کرده اند) و از طرفی هم چرا امام از بیعت کردن با او خودداری می کند؟ آیا معقول است فکر کنیم که امام از ابتدا در جریان بوده و وقتی زمان قیام رسیده العیاذ بالله کنار کشیده باشد و با او بیعت نکند؟
بنابراین، تنها راه حل این مشکل این است که بگوییم: روایت دومی یا ساخته و پرداخته عباسیان بوده تا بدین طریق علیه امام بهانه ای پیدا کنند و رهبری قیام را به او نسبت دهند و یا ساخته و پرداخته زیدیان بوده تا از آن برای تأیید قیامهای خود و جلب شیعیان امامی در قیامهای بعدی استفاده کنند.
6. در حدیثی از امام جواد(علیه السلام) چنین نقل شده است:
لم یکن بعد الطّفّ مصْرعٌ أعظم من فخّ.[56]
پس از حادثه کربلا هیچ حادثه ای برای ما بزرگ تر از فاجعه «فخ» نبود.
این روایت نیز قیام را تأیید نمی کند، بلکه فقط می خواهد بگوید: چون تعداد زیادی از علویان در آن کشته شدند، این مصیبت بعد از واقعه عاشورا، بزرگ ترین مصیبت بوده است. بنابراین به عنوان نتیجه باید گفت: روایات وارد شده بیانگر این است که امام فقط یک سوی قضیه یعنی شخصیت حسین را تأیید می کند و این غیر از تأیید قیام اوست.
در پایان، به عنوان خلاصه و نتیجه گیری بحث باید گفت: ائمه(علیهم السلام) از زمان امام سجاد(علیه السلام) به بعد، خط مشی سیاسی خود را تغییر دادند؛ یعنی به جای مبارزه و قیام مسلحانه، اقدام به کارهای فرهنگی کردند و یک نهضت علمی ـ فکری را در پیش گرفتند که به تعلیم و تربیت شاگردان و نشر احکام و معارف دینی می پرداخت. از این رو، آنان در هیچ قیام و حرکت ضدحکومتی شرکت نکردند و حتی برخی یاران خود را نیز از شرکت کردن در چنین حرکاتی منع می کردند. زیرا این قیامهای پراکنده که از سوی شیعیان صورت می گرفت، چندان سنجیده و حساب شده نبود و اتفاقاً به آن حرکت حساب شده ائمه(علیهم السلام) که به شکل دیگری (نهضت علمی ـ فرهنگی) نمود پیدا کرده بود، ضربات سختی وارد کرد و قیام آنان را ناکام گذاشت و موجبات تفرقه نیروها و از دست رفتن آنها را فراهم کرد.
بنابراین، در اینکه رهبران قیامهای شیعی افرادی مؤمن، متقی، فاضل، ظلم ستیز و دارای نیات اصلاح طلبانه بودند، و از این جهت مورد تأیید ائمه(علیهم السلام) بودند، شک و تردیدی نیست؛ اما این یک سوی مسئله است و دلیل نمی شود که سوی دیگر مسئله، یعنی قیام و رهبری آنان در آن برهه از زمان، مورد تأیید امام معاصر آنها نیز باشد، چنان که روایات مطرح شده در این باب هم، همه ناظر به سوی اول مسئله است.
 

پی نوشت ها :
1. علت نامگذاری آنان به توابین (توبه کنندگان) این است که برخی از آنان از جمله خود سلیمان از کسانی بودند که برای یاری امام حسین(علیه السلام) و تشکیل خلافت، از آن حضرت برای آمدن به عراق دعوت کرده بودند، اما وقتی امام در کربلا محاصره شد به کمک و یاری او نشتافتند . پس از این عمل خویش نادم و پشیمان بودند و توبه کردند و بدین جهت «توابین» نام گرفتند .
2. تاریخ طبری، محمد بن جریر طبری، ج3، ص390؛ مروج الذهب، حسین بن علی مسعودی، ج2، ص97؛ الکامل، ابن اثیر، ج2، ص624 ـ 625.
3. ای خونخواهان حسین(علیه السلام).
4. تاریخ یعقوبی، ابن واضح، احمد بن ابی یعقوب، ج2، ص199؛ مروج الذهب، ج2، ص99 ـ 98؛ الکامل، ج2 ، ص627 ـ 645.
5. تشیع در مسیر تاریخ، سیدحسین محمدجعفری، ترجمه سیدمحمدتقی آیت اللهی، ص286.
6. تاریخ طبری، ج3، ص395.
7. همان ، ص416.
8. حیات فکری سیاسی امامان شیعه، رسول جعفریان، چ1، انتشارات انصاریان، قم، 1376ش، ص266.
9. تاریخ طبری، ج3، ص433؛ ذوب النضار فی شرح الثار، ابن نما، جعفربن محمد، ص92؛ بحارالانوار، محمدباقر مجلسی ، ج45، ص363.
10. تاریخ طبری، ج3، ص437 ـ 436؛ الکامل، ج2، ص663؛ ذوب النضار، ص94 ـ 96.
11. تاریخ طبری، ج3، ص449 ـ 448؛ الکامل، ج2، ص665 ـ 671.
12. اخبار الطوال، ص343 ـ 340؛ نهایة الارب، شهاب الدین احمد نویری، ترجمه محمود مهدوی دامغانی، ج6 ، ص32 ـ 30.
13. ذوب النضار، ص99؛ بحارالانوار، ج45، ص344؛ اختیار معرفة الرجال، محمد بن حسن طوسی، ص127؛ قاموس الرجال، محمدتقی تستری، ج8، ص445؛ معجم الرجال الحدیث، سیدابوالقاسم خویی، ج19، ص104.
14. بحارالانوار، ج45، ص351؛ اختیار معرفة الرجال، ص125؛ قاموس الرجال، ج8، ص444؛ معجم الرجال الحدیث، ج19، ص102.
15. همان ، ص343؛ همان، ص126؛ همان، ص444 ـ 445؛ همان، ص103.
16. الارشاد، محمدبن محمد بن نعمان، معروف به شیخ مفید، ج2، ص158.
17. ذوب النضار فی شرح الثار، ص60؛ بحارالانوار، ج45، ص350.
18. انساب الاشراف، احمد بن یحیی بلاذری، ج6، ص19 ـ 20؛ تاریخ طبری، ج3، ص491 ـ 492؛ الکامل، ج3، ص18.
19. در حالی که در منابع آمده است، مختار خانه های چند تن از قاتلان امام حسین(علیه السلام) را که فرار کرده بودند، خراب کرد، از جمله خانه محمد بن اشعث، و از مصالح آن، خانه حجربن عدی را که معاویه خراب کرده بود، بازسازی کرد. مقتل الحسین، اخطب خوارزمی، ص202.
20. تنقیح المقال فی احوال الرجال، اسدالله مامقانی، ج3، ص215.
21. تاریخ طبری، ج3، ص436 ـ 437؛ ذوب النضار، ص94 ـ 96؛ الکامل، ج3، ص677.
22. تاریخ طبری، ج3، ص436؛ الکامل، ج3، ص663؛ بحارالانوار، ج45، ص365.
23. اختیار معرفة الرجال، ص125؛ قاموس الرجال، ج8، ص445.
24. معجم رجال الحدیث، ج18، ص96.
25. الارشاد، ج2، ص171.
26. انساب الاشراف، ج3، ص434 ـ 433؛ تاریخ طبری، ج4، ص206؛ مقاتل الطالبیین، ص158؛ عمدة الطالب، سیدجمال الدین احمدبن علی حسنی معروف به ابن عنبه، ص256.
27. تاریخ یعقوبی، ج2، ص299 ـ 298؛ تاریخ طبری، ج3، ص205 ـ 208؛ مروج الذهب، ج2، ص210؛ الکامل، ج3، ص381 ـ 380.
28. عیون اخبار الرضا، محمدبن علی بن بابویه، معروف به شیخ صدوق، ترجمه حمیدرضا مستفید و علی اکبر غفاری، ج1، ص516؛ بحارالانوار، ج46، ص174؛ مسعودی در مروج نیز گفت وگوی زید را با امام باقر(علیه السلام) آورده که تا حدودی شبیه همین روایت است و امام باقر(علیه السلام) وقتی اصرار زید را می بیند می فرماید: «انی اخاف علیک یا أخ تکون غدا المصلوب بکناسة الکوفه، وودعه ابوجعفر.» مروج الذهب، ج2، ص209.
29. بحارالانوار، ج46، ص170؛ اختیار معرفة الرجال، ص231 ـ 232.
30. قاموس الرجال، ج4، ص266.
31. انساب الاشراف، ج3، ص436؛ تاریخ طبری، ج4، ص207: الکامل، ج3، ص381.
32. به عنوان نمونه عبدالله بن سبابه می گوید: ما هفت نفر بودیم که به مدینه و به خدمت حضرت صادق(علیه السلام) رسیدیم، حضرت فرمودند: آیا از عمویم زید خبری دارید ؟ گفتیم او قیام کرده است... وقتی توسط پیکی که از کوفه آمده بود، از جریان شهادت زید مطلع شدیم ، خدمت حضرت رسیدیم و نامه را به ایشان تقدیم کردیم. حضرت نامه را خواند و گریست و سپس فرمودند: «انا لله وانا الیه راجعون، عندالله احتسب عمّی، انه کان نعم العمّ، ان عمی کان رجلا لدنیانا وآخرتنا، مضی والله عمی شهیدا کشهداء استشهدوا مع رسول الله وعلی والحسن والحسین.» عیون اخبار الرضا، ج1، ص521 ـ 522.
33. اختیار معرفة الرجال، ص153.
34. تاریخ سیاسی اسلام، تاریخ خلفا، رسول جعفریان، چ2، نشر الهادی، قم، 1378ش، ص682.
35. اختیار معرفة الرجال، ص416.
36. تاریخ سیاسی اسلام، تاریخ خلفا، ص684.
37. کفایة الاثر فی شرح النصوص علی الائمة الاثنی عشر، علی بن محمد خزاز رازی قمی، ص300؛ سیره و قیام زیدبن علی، حسین کریمان، ص49.
38. تاریخ طبری، ج3، ص422؛ الکامل، ج3، ص564؛ البدایة والنهایة، ابن کثیر، ج10، ص341.
39. تاریخ یعقوبی، ج2، ص365 ـ 368؛ تاریخ طبری، ج3، ص425 ـ 438؛ مروج الذهب، ج2، ص298؛ مقاتل الطالبیین، ص273 ـ 281؛ الکامل، ج3، ص563 ـ 578.
40. تاریخ یعقوبی، ج2، ص369؛ تاریخ طبری، ج3، ص461 ـ 476؛ مروج الذهب، ج2، ص300 ـ 303؛ مقاتل الطالبیین، ص318 ـ 328؛ الکامل، ج3، ص585 ـ 590.
41. عمدة الطالب، ص105.
42. منتهی الـآمال، شیخ عباس قمی، ج1، ص324.
43. مقاتل الطالبیین، ص258 ـ 259.
44. تاریخ یعقوبی، ج2، ص372.
45. مقاتل الطالبیین، ص259.
46. همان ، ص283.
47. تاریخ یعقوبی، ج2، ص407؛ تاریخ طبری، ج3، ص598 ـ 600؛ مروج الذهب، ج2، ص332؛ مقاتل الطالبیین، ص429 ـ 438؛ الکامل، ج4، ص11 ـ 12.
48. تاریخ یعقوبی، ج2، ص417.
49. همان، ص418؛ بحارالانوار، ج48، ص170.
50. مقاتل الطالبیین، ص430؛ بحارالانوار، ج48، ص161.
51. تنقیح المقال، ج17، ص237.
52. بحارالانوار، ج48، ص165.
53. همان ، ص151.
54. مقاتل الطالبیین، ص438؛ بحارالانوار، ج48، ص165.
55. مقاتل الطالبیین، ص441.
56. عمدة الطالب، ص183؛ بحارالانوار، همان.
 

منبع : طلوع، شماره 17

 

اضافه کردن نظر


کد امنیتی
تازه کردن