خطا
  • JUser: :_بارگذاری :نمی توان کاربر را با این شناسه بارگذاری کرد: 3938
پنج شنبه, 09 آبان 1392 ساعت 10:14
خواندن 1446 دفعه

تدوین حدیث؛ منع تدوین - رازها و رمزها (قسمت ششم) - محمدعلی مهدوی راد

در بحثهاى پیشین، از منع تدوین و نشر حدیث سخن گفتیم و توجیه هاى عالمان و محدثان اهل سنّت را در استوار جلوه دادن این موضع، گزارش کردیم و به نقد و تحلیل آنها پرداختیم. از آنچه آوردیم، روشن شد که آن توجیه ها هرگز در برابر نقدها و اشکالها تاب مقاومت ندارند. بنابراین باید منع تدوین و نشر حدیث، رازها و رمزهاى دیگر داشته باشد که اکنون بدانها مى پردازیم:
دیگرسانى سیاسى و پیامدهاى آن :
پیامبر (صلی الله علیه و آله) از آغازین روزهایى که دعوت و رسالتش را علنى ساخت، بر امامت و پیشوایى پس از خود نیز تصریح کرد[1] و زعامت آینده امت را رقم زد. این تأکید و تصریح، در جاى جاى سیره رسول الله (صلی الله علیه و آله) جریان دارد که در جریان«غدیرخم» به اوج خود مى رسد؛ بدان گونه که هیچ تردیدى باقى نماند و تمام ابهامها و تاریکى ها از زعامت آینده امت زدوده شود.[2] رسول الله(صلی الله علیه و آله) افزون بر روشنگرى درباره زعامت پس از خود، به چهره نمایى پرداخته، جریان «نفاق» را که در پس عناوین بزرگ و فریبنده اى پنهان بودند روشن ساخت. پیامبر از یک سوى با طرح «شجره ملعونه» جریان نفاق پس از خود را افشا کرده بود[3] و از سوى دیگر با طرح «جایگاه اهل بیت(علیهم السلام)»، جایگاه والاى رهبران آینده و تبارى را که باید زعامت امت را به دست مى گرفت.[4]
خوب؛ جان منوّر رسول الله (صلی الله علیه و آله) به مینو پر کشید ـ مع الرفیق الأعلى ـ [5] و پس از آن بزرگوار، آرمان بلند وى جامه عمل نپوشید و زعامت سیاسى به گونه اى دیگر رقم خورد وسیاست، دیگر سان گشت و شد آنچه نباید مى شد! اکنون مردم هستند و پیشوایانى برساخته؛ و خلفا هستند و حافظه تاریخى مردم؛ حکومت است و آنچه پیامبر در درازاى بیست و سه سال بر مردم فرو خوانده بود؛ و حاکمان هستند و دلهره لرزش پایه هاى حکومت و نااستوارى استوانه هاى خلافت و...
به پندار من، باید ریشه اساسى و بنیادین منع تدوین و نشر حدیث را در همین جا جستجو کرد و نه در جاى دیگر؛ که صد البته این خود در عناوین گونه گونى چهره بسته است و در این بحث مى کوشم تا مگر اندکى از این حقیقت را واگویم.
1) جلوگیرى از نشر فضایل على(علیه السلام) و اهل بیت(علیهم السلام)
گفتیم پیامبر بر جایگاه والاى رهبرى تأکید کرده بود، و چهره شایسته رهبرى پس از خود را بارهاى بار در پیش دید مردمان و در مناسبتهاى مختلف فراز آورده بود؛ فراوان در فضایل و مناقب مولا سخن گفته بود، و مردمان و مؤمنان را از اینکه با کژاندیشى و کژرفتارى و قرار گرفتن در دام «فتنه» راهى دیگر برگزینند، بر حذر داشته بود، و افزون بر «غدیرخم» که اوج این ابلاغ بود، با تمهید و دور اندیشى براى آخرین بار در لحظات پایانى حیات خود کوشید تا حقیقت همیشه مؤکّد زندگى اش را یک بار دیگر تأکید کند و این بار آن را بنویساند و با ثبت و کتابت، در استوارى آن بکوشد؛ امّا غوغا سالاران و سیاستمدارانى که از سوى دیگر و در مقابل تمهیدات رسول الله (صلی الله علیه و آله) براى آینده «چاره اندیشى» کرده بودند،[6] آن بزرگوار را با غوغا و جوآفرینى از نوشتن باز داشتند و سینه مطهّر رسول الله (صلی الله علیه و آله) را با کلماتى بس ناگوار و اندوهبار فشردند و پیامبر را از اینکه پیشوایى امت و رهبرى جامعه را یک بار دیگر ـ امّا با کتابت ـ تأکید کند، جلوگرفتند.[7] این واقعیت، یعنى جلوگیرى از اینکه پیامبر(صلی الله علیه و آله) زعامت امّت را رقم زند و با کتابت برآن تأکید کند، افزون بر اینکه با توجه به چگونگى جریانهاى آن روزگار و مواضع سیاستمداران روشن است و عالمانى از اهل سنّت نیز به صراحت بر آن تأکید کرده اند ـ از جمله حاج داوود ددا، مفتى حنفى صور لبنان[8] ـ در گفتارها و اعترافهاى عمر نیز به صراحت آمده است که او در واپسین لحظات حیات رسول اللّه «پیامبر را از نوشتن بازداشت تا خلافت از آن على نباشد». عمر در گفتگویى با عبداللّه بن عباس، چگونگى راست آمدن خلافت بر او را خواست خداوند تلقّى مى کند و در مقابل دلایل ابن عباس، مبنى بر اینکه پیامبر مى خواست خلافت از آن على باشد، مى گوید: اراده رسول اللّه تحقق نیافت، و اراده خداوند بر اینکه على خلیفه نشود، عینیت پیدا کرد!![9]
چنین بود واقعیت امر و آنان خود نیز مى دانستند که زدودن این واقع هاى صادق از ذهن و زبان مردم، به این سادگى نیست! از این روى،چون زمام امور را به دست گرفتند، و با توجیه هاى ناموجّه کوشیدند که مردم را در برابر آنچه رقم زده بودند ساکت کنند، و کار را به صلاح و مصلحت مردمان جلوه دهند، و در استوارسازى پایه هاى حکومت بکوشند، باید در برابر آن همه تأکید و تصریح موضع مى گرفتند و پرسشها را پاسخ مى گفتند؛ و چون کسى به نشر آموزه هاى نبوى درباره على و اهل بیت(علیهم السلام) همت مى گماشت ومآلا در جامعه سؤال مى آفرید، باید جواب مى دادند. سیاستمدارى(!)، جامعه دارى(!)، و حراست از حکومت(!) و مصلحت اندیشى(!) اقتضا مى کرد که آنچه را که بوده است یکسر از صفحه ذهن ها و صحنه زندگى ها بزدایند، و خود را آسوده دارند. استاد محمدتقى شریعتى با نگرش عمیق و دقیقى بر روند شکل گیرى جریانهاى پس از رسول اللّه (صلی الله علیه و آله)، نوشته اند:
در سابق، خاطر نشان ساختیم که چون پیغمبر در آخرین ساعات حیاتش خواست چیزى بنویسد، نگذاشتند و بهانه شان این بود که پیغمبر در حال بیمارى است و قرآن ما را بس است؛ ولى آنان بعد متوجه شدند که احادیث دیگرى هست که همان مقصود را که پیغمبر مى خواست در آن موقعیت خاص، تأکید و تسجیل کند، مى فهماند. این بود که به طور کلّى از روایت و نقل حدیث و نوشتن آن جلوگیرى کردند و سخت ممانعت نمودند.[10]
دانشمند فقید لبنانى، هاشم معروف حسنى ـ که پژوهنده اى است استوار اندیش در تاریخ اسلام و چگونگى شکل گیرى آرا و اندیشه در سده اول تاریخ اسلام ـ درباره منع تدوین حدیث و ریشه اصلى آن مى نویسد:
اگر تمام عوامل و انگیزه هاى متصوّر براى منع تدوین حدیث را بکاویم، هیچ انگیزه اى که بتواند این مسئله را توجیه کند، نمى یابیم. بعید نمى دانم که عامل منع، هراس از گسترش احادیث پیامبر(صلی الله علیه و آله) در برترى و فضیلت على و فرزندانش بود!
آقاى هاشم معروف حسنى براى تأکید و تأیید دیدگاه خود، از جمله استناد مى کند به گزارشى که توجیه گر علت منع تواند بود. وى مى نویسد:
این دیدگاه را تأکید مى کند آنچه عبدالرحمان بن اسود از پدرش گزارش کرده است که: علقمه از یمن و مکه نگاشته هایى آورد مشتمل بر احادیثى در فضیلت اهل بیت پیامبر(علیهم السلام).ما از عبداللّه بن مسعود رخصت خواستیم و به منزل وى درآمدیم و نگاشته ها را در پیش دید وى نهادیم. او از کنیزش خواست تا طشت آبى آورد. گفتیم در آنها بنگر، که احادیث نیکویى است. او توجه نکرد و در حالى که سطور اوراق را مى شست، مى خواند: «نحن نقص علیک أحسن القصص بما أوحینا الیک هذا القرآن». دلها ظرف فراگیرنده است؛ آنها را به جز قرآن مشغول نکنید![11]
آنگاه محقق یاد شده بر انحراف عبدالله بن مسعود از ولایت علوى اشاره کرده و تصریح کرده است که او با دگراندیشان در برابر مولا همسویى مى کرده و بر چرخ خلافت مى چرخیده است. این دیدگاه را تنى چند از محققان و پژوهشیان پذیرفته و بدان تأکید کرده اند و برخى از جمله در تبیین، توضیح و تأیید این دیدگاه به روایت یاد شده استناد کرده اند و نوشته اند:
موضوع احادیث که احادیث نیکویى بوده، با اهل بیت(علیهم السلام) مرتبط بوده است. راوى به این نکته توجه داشته و از این روى بدان تأکید کرده است تا عبداللّه بن مسعود را به محتواى روایات متوجه سازد؛ امّا وى وقعى ننهاد و احادیث را تباه ساخت.[12]
به پندار من، توجه به واقع جریان شکل گرفته پس از رسول اللّه(صلی الله علیه و آله) و ضرورتهاى حاکمیت، و گستره سخنان پیامبر(صلی الله علیه و آله) درباره على(علیه السلام) وفرزندانش، و تنبه ها و تأکیدهایى که پیامبر(صلی الله علیه و آله) داشته است، در این موضوع تردیدى باقى نمى گذارد، بویژه در ادامه جریان منع و به روزگار حاکمیت بنى امیه و نیز در گستره حاکمیت آنان در حاکمیت خلفا. به این نکات باز هم در ضمن بحث، اشاراتى و تأکیدهایى خواهیم آورد.
یکى از فاضلان، ضمن اینکه «منع نشر فضایل و بیان جایگاه اهل بیت(علیهم السلام)» را به عنوان بخشى از علل منع تدوین حدیث پذیرفته، از اینکه آن را تنها عامل منع تدوین و یا مهم ترین عامل بداند، تن زده و بویژه بر استناد برخى از باورداران این دیدگاه به آنچه از عبدالرحمان اسود نقل کردیم، انگشت نقد نهاده و آن را نپذیرفته است[13] و باز بویژه بر نکته پایانى سخن هاشم معروف حسنى اشاره کرده و نوشته است:
اوّلا مصادر حدیث و تاریخ بر این حقیقت تأکید دارند که ابن مسعود بر ثبت و ضبط حدیث تأکید مى کرده است و براساس این موضع، از سوى خلیفه زندانى شده است.
دو دیگر اینکه این گزارش در «غریب الحدیث» ابن سلام نیز آمده است و ذیل مرتبط با اهل بیت(علیهم السلام) را ندارد.
و سه دیگر آنکه آنچه در این گزارش آمده است با موضع ابن مسعود در نشر فضایل مولا و اهل بیت(علیهم السلام)، که بر آن تأکید مى کرده است و فراوان فضیلت نقل کرده و در فضیلت گسترى بر مولا کوشیده است، نمى سازد؛ از جمله بنگرید:
او از رسول اللّه(صلی الله علیه و آله) نقل مى کند که فرمود: «من زعم أنّه آمن بى وبما جئت به وهو یبغض علیّا، فهو کاذب لیس بمؤمن؛[14]
آنکه مى پندارد به من و آنچه آوردم ایمان دارد، امّا با على دشمنى مى ورزد، دروغ مى گوید و مؤمن نیست».
و دیگر اینکه گفت:«ما به روزگار رسول اللّه(صلی الله علیه و آله) منافقان را با کینه آنها با على(علیه السلام) شناسایى مى کردیم».[15]
ابن مسعود مى گوید: از رسول اللّه(صلی الله علیه و آله) شنیدم که فرمود:«پیشوایان پس از من دوازده تن هستند؛ نه تن از آنان از تبارحسین(علیه السلام)اند که نهمین آنان سمهدیز است.»[16]
و...
افزون بر این، پژوهشى دراز دامن و دقیق نشان داده است که فقه عبداللّه بن مسعود، بسى نزدیک به فقه اهل بیت(علیهم السلام) است؛ دیگر اینکه سید مرتضى بر طهارت ابن مسعود و فضل و ایمان و ستایش رسول اللّه(صلی الله علیه و آله) از وى تصریح کرده و گفته است«بدون هیچ سخن مخالفى، او با حالتى ستودنى زندگى را بدرود گفته است».[17]
بر اساس آنچه گفتیم، احتمال دارد اگر این گزارش درست باشد، مراد از احادیث، قصه ها و داستانهاى امتهاى پیشین بوده است که ابن مسعود آنها را تباه ساخته و کلام پایانى راوى که مى گوید ابن مسعود به هنگام محو سطور این نگاشته، آیه «نحن نقص علیک أحسن القصص...» را مى خوانده است، مى تواند تأییدى باشد بر این احتمال.[18]
مؤلف پس از اینکه احتمالهایى درباره روایت و معناى آن رقم زده ،افزوده است که این سخن مدّعى که مى گوید: «منع تدوین براى آن بوده است که فضایل على از بین برود» با نهى عام حکومت نمى سازد و دلیل، اخصّ از مدّعاست. خلیفه مى توانست نگاشته ها را فراخواند و هرآنچه مرتبط با فضایل على(علیه السلام) است تباه سازد و بقیه را رخصت نشر دهد.[19]
تأملى در آنچه گذشت :
در اینکه عبداللّه بن مسعود از کاتبان سنت نبوى است و بر ثبت و ضبط حدیث تأکید مى کرده است، تردیدى نیست. به این نکته پیشتر اشاره کرده ایم؛[20] امّا درباره شخصیت ابن مسعود و موضع وى در خلافت، سخن بسیار است. آنچه آقاى هاشم معروف حسنى آورده است، مستند است به یک داورى از محدث جلیل فضل بن شادان که آن را ابوعمرو کشّى گزارش کرده است.[21] در آن نقل، فضل بن شادان او را با حذیفه مى سنجد و با تکیه بر برترى حذیفه بر وى مى گوید: «ابن مسعود، حق و باطل را به هم آمیخت و همسویى با حاکمیت را پذیرفت و بر آراى آنان خستو شد». رجالیان غالبا این داورى را به صواب دانسته اند، و ستایش هاى نقل شده درباره وى را با این داورى سنجیده و سخن فضل را مقدم دانسته اند.[22]
آیهاللّه خویى و علاّمه شوشترى، کلام سیدمرتضى را «جدلى» دانسته اند در برابر «عامّه». امّا تدبّر در مجموعه آنچه سیدمرتضى در آن بخش آورده، که در پایان بحث نیز بر استوارى وى در ایمان تأکید مى کند، نشان مى دهد که سیدمرتضى بر آنچه درباره ابن مسعود آورده است باور داشته و سخن را از سر «جدل» نگفته است. به پندار من، کلام محدث جلیل، فضل بن شادان، اگر چنانچه علاّمه شوشترى احتمال داده اند «جدلى» نباشد، در تعارض خواهد بود با روایات بسیارى که ابن مسعود در فضل و فضیلت على(علیه السلام) نقل کرده و موضع او در مقابل عمر و نیز خلیفه سوم و موارد دیگر که به خوبى نشانگر رویارویى اوست با خلفا و نه همسویى وى با آنان و همرأیى وى باحاکمیت.[23]
تا بدینجا گویا دست کم در «انحراف ابن مسعود و همسویى وى با حاکمیت» مى توان تردید کرد. اکنون در روایت یاد شده اندک درنگ کنیم. در نقل دیگر آن روایت، چنین آمده است:
عبداللّه بن اسود از پدرش نقل مى کند که گفت: مردى از شامیان به دیدار عبداللّه بن مسعود آمد که همراهش نگاشته اى بود از گفتار ابو درداء و قصه اى از قصّه هاى او. او گفت: هان، بدین صحیفه که کلام برادرت ابو درداء است نمى نگرى؟ عبداللّه بن مسعود آن را بر گرفت، بدان مى نگریست و مى خواند تا به خانه رسید. آنگاه به کنیزش گفت: ظرفى پر آب برایم بیاور.[کنیز آب] آورد. ابن مسعود در حالى که انگشت به سطور آن مى مالید و نگاشته ها را مى سترد، مى خواند: «المر. تلک آیات الکتاب المبین. انا أنزلناه قرآنا عربیا لعلکم تعقلون. نحن نقص علیک أحسن القصص». شگفتا! آیا قصه نیکوتر از قصّه گویى الهى مى خواهید، و کلامى زیباتر از کلام خداوند مى جویید؟[24]
آیا به واقع آنچه در آن صحیفه بوده است، در فضیلت اهل بیت(علیهم السلام) بوده است؟! آیا این روایت و همگنان آن، نشانه اى نیست که یا چنان نبوده و یا اگر هم بوده به پندار راوى «احادیث حسان» بوده و به واقع «حسان» نبوده و چنانکه در برخى نقلهاى دیگر آمده «باور ناکردنى»، «گمراهى آفرین»، «فتنه انگیز و بدعت آمیز» بوده است؟[25]
افزون بر این، به پندار من، اگر این نقلهاى مختلف را با جریانها و حادثه هاى مختلف مرتبط بدانیم، و آن صحیفه ها را به واقع مرتبط با اهل بیت(علیهم السلام) تلقى کنیم، و بپذیریم که ابن مسعود آن سطور را سترده و نابود ساخته است، آیا بر این اساس نیز مى توان گفت که این حادثه نشانگر انحراف ابن مسعود از اهل بیت(علیهم السلام) است؟ اگر شرایط آن روزگار را فهم کنیم، و بدانیم که این آقاى ابن مسعود به لحاظ اتّهام به نگارش حدیث و یا زیاده روى در گسترش آن(!!) به زندان رفته و سیاست شده است، و از سوى دیگر، او ابن مسعود است و نه ابوذر، عمار و سلمان و استوار گامى خلل ناپذیر چون کوه که با هیچ حادثه اى از جاى نمى جنبد... نه، او زندگى را مى پاید، ضربه ها را برگرده اش مى نگرد، و از اینکه بار دیگر بدانجایى برگردد که از آن نجات یافته است، هراس دارد و... پس چنین مى نمایاند که همسوى با سیاست است و ره چنان مى رود که حاکمان مى خواهند و چنان مى گوید که آنان املا مى کنند. حارث بن سوید مى گوید، از عبداللّه بن مسعود شنیدم که مى گفت:
اگر قدرتمندى مرا بر سخنى وادارد که تازیانه و یا تازیانه هایى از گرده من برگیرد، آن سخن را مى گویم.[26]
او با عثمان حج گزارد.وقتى عثمان در منا نماز را تمام خواند، ابن مسعود نیز چنان کرد.[27] بدو گفتند مگر تو نگفتى پیامبر در منا نماز را به «قصر» مى خواند و نیز ابوبکر؟! گفت: چرا! الآن نیز آن را گزارش مى کنم؛ امّا اکنون عثمان پیشواست؛ با او مخالفت نمى کنم، که خلاف شرع است.[28]
و بدین سان و با این رفتار ـ ستردن حدیث از صفحه صحیفه ـ براى نشان دادن همسویى با جریان حاکمیت است و نه باور به آن و نه اینکه به واقع او از نشر فضایل اهل بیت(علیهم السلام) تن مى زده است و گسترش منقبتها و فضیلتها را برنمى تابیده است؛ و کم لها من نظیر... گستره تاریخ و گذرگاه زمان آکنده است از نمونه هاى عینى این همسوى نمایى ها با حاکمان که از باورها سرچشمه نمى گرفته است و...
«اخصّ» بودن دلیل از مدّعا :
نویسنده یاد شده گفته بود که «مستند ساختن منع تدوین به جلوگیرى از نشر فضایل على(علیه السلام) و اهل بیت(علیهم السلام)» دلیل اخصّ از مدّعاست و درست نیست؛ چون این یعنى آنان که منع تدوین را رقم زدند، از ثبت و ضبط و نشر تمام احادیث پیامبر(صلی الله علیه و آله) جلو گرفتند. این گستردگى نمى تواند به دلیل آهنگ منع از نشر فضایل باشد که اندکى است از مجموعه احادیث و سنت پیامبر(صلی الله علیه و آله).
نقد این سخن :
بارها بر این نکته تأکید کرده ایم که صراحتها و تأکیدها و تنبّه هاى رسول اللّه(صلی الله علیه و آله) بر زعامت پس از خود، بس فراوان بوده است. پس از پیامبر، سیاست و زعامت به گونه اى دیگر رقم خورده است. نگاه داشتن آنچه شکل گرفته بود، کار خردى نبود و بیشترین دغدغه حاکمان و دلمشغولى سیاست بازان پس از پیامبر(صلی الله علیه و آله)، حفظ و حراست از کیان حکومت بود. نشر فضایل على(علیه السلام) و گسترش نصوص سخنان پیامبر(صلی الله علیه و آله) در پیوند با شایستگى مولا براى خلافت، به معناى خطّ بطلانى بود بر هر آنچه رقم خورده بود و مآلا حاکمان باید چاره اى مى اندیشیدند که هرگونه شائبه را جلوگیرند و از هرگونه شبهه و سؤالى مانع شوند. منع نقل فضایل على(علیه السلام) و آزادگذارى هرآنچه جز آن است، به گونه اى طبیعى سؤال انگیز بود و براى حکومت مشکل آفرین. «دلیل نباید اخصّ از مدّعا باشد»: این قاعده اى است استوار در مباحث و اثبات نظریه هاى علمى؛ امّا عالم سیاست، دگر است و قواعد آن، دگر.
تاریخ، در سینه خود، حوادث بسیارى دارد که مى تواند نشان دهد چه سان سیاستمداران که خوب دریافته بودند «الملک عقیم» با کوچکترین پندار، دست به تصفیه هاى شگفت و وحشتناکى مى زدند، و چگونه براى دستیابى به یک «دانه عدس»، ظرف بزرگى را سر مى کشیدند. افزون بر این، پیشتر یاد کردیم که نقل حدیث در چارچوبى خاص ـ بدان گونه که حاکمیت مى خواست ـ ادامه داشت.[29] از این روى، عمر گفته بود:
از گفتار رسول اللّه(صلی الله علیه و آله) اندک روایت کنید، مگر آنچه با اعمال مرتبط است.[30]
حکومت مى دانست چه مى کند. هدف گیرى او حفظ کیان حاکمیت بود و زدودن موانع این راه؛ امّا چرا آن را اعلان کند و چرا به گونه اى عمل کند که «این راز از پرده برون افتد»؟ اگر حدیث گزارش مى شد و مردم براساس احادیث گزارش شده از چگونگى آنچه بر جامعه رفته مى پرسیدند، و نصوص پیامبر(صلی الله علیه و آله) در جواب خوانده مى شد، روشن بود که حکومت به سادگى نمى توانست اعمال سیاست کند. ما پیشتر آوردیم که آنچه ابوبکر را به اندیشه واداشته بود(به گونه اى که خواب را از چشمان او ربوده بود)، بگومگوها بر سر خلافت بوده است؛ وگرنه مردمان در آن روزگار، نه بر سر نماز اختلاف داشتند و نه ممکن بود داشته باشند. این حقیقت را برخى از عالمان اهل سنت نیز دریافته اند و بدان اشاره کرده اند:
اگر مرسل ابو ملیکه [گزارشى که نشانگر آن است که ابوبکر با تکیه بر اختلاف آفرین بودن احادیث، آنها را سوزاند و...] اساسى داشته باشد، وقوع این ماجرا بى درنگ پس از رحلت پیامبر، نشانگر آن است که کار خلیفه[سوزاندن احادیث] در پیوند با خلافت و رهبرى بوده است؛ چون مردمان پس از بیعت اختلاف مى کردند؛ گروهى مى گفتند ابوبکر اهلیت داشته، چون پیامبر چنین و چنان گفته است و گروهى دیگر مى گفتند پیامبر درباره فلان(!) چنین گفته است، پس خلافت از آن اوست. ابوبکر براى اینکه آنان را از این بگو مگوها بازدارد، نگاشته هاى خود را سوزاند و دیگران را نیز بدان واداشت.[31]
نصوصى از تاریخ مى تواند نشان دهد که حاکمیت هیچ گونه پرده برگیرى(از آنچه شکل گرفته بود) را برنمى تابید؛ و نه تنها نشر فضایل على(علیه السلام) را برنمى تابید که روشن شدن جایگاه والاى علمى او را نیز تحمّل نمى کرد؛ و نه تنها او که هیچ جریانى جز جریان حاکم نباید برکشیده مى شد و عنوان مى یافت، و این همه براى کسانى که در روند شکل گیرى حاکمیتها و حکومتها در نگریسته باشند و توجیه هاى حاکمان را در برخورد با مخالفان براى حفظ حاکمیت نگریسته باشند، بسى فهمیدنى و پذیرفتنى است. نمونه هایى را بنگرید(با اختصار در نقل):
کسى از دور دست وارد مدینه مى شود. ابىّ بن کعب را مى بیند. از او مى پرسد پس از پیامبر چه شد؟! ابى از پاسخ تن مى زند. مرد درشتى مى کند و مى گوید: شما صحابیان را چه شده است؟ چرا حق را نمى گویید؟ ابى به این بسنده مى کند که بگوید:«آنان که سیاست را بدین سان گره زدند؛ هم خود هلاک شدند و هم دیگران را هلاک کردند». آنگاه چون مردم گرد مى آیند و گردن مى کشند که بیشتر بشنوند، ابى راه خویش مى گیرد و به خانه اش مى شود. مرد مى گوید: ابى مى رفت و مى گفت:«به خدا سوگند اگر تا جمعه بازمانم، همه چیز را مى گویم... از ملامت ملامتگران هراس به دل راه نمى دهم و آنچه را از رسول اللّه(صلی الله علیه و آله) شنیده ام باز مى گویم؛ زنده بمانم و یا کشته شوم و...» و من چون پگاه پنجشنبه بیرون آمدم، کوچه ها را آکنده از جمعیت یافتم، و چون پرسیدم، گفتند: سرور مسلمانان، ابى بن کعب مرد!!![32]
ابن ابى الحدید مى گوید:
گزارش هاى استوار، نشانگر آن است که بنى امیه سخن گفتن از فضائل على(علیه السلام) را جلو مى گرفتند و هر آنکه از على سخن مى گفت، او را مجازات مى کردند، تا بدانجا که کسانى که آهنگ نقل کلام از على(علیه السلام) داشتند، گرچه با فضایل وى مرتبط نبود و از احکام دین مى بود، جرئت نمى کردند نام مولا را بر زبان آورند و مى گفتند «عن أبى زینب».[33]
زبیر بن بکار، گزارش مى کند که سلیمان بن عبدالملک به روزگارى که «ولى عهد» عبدالملک بوده است به مدینه وارد مى شود؛ از جایهاى تاریخى و آثار و مآثر رسول اللّه(صلی الله علیه و آله): احد، قبا و... دیدن مى کند، سؤال مى کند و پاسخ مى شنود؛ آنگاه به ابان بن عثمان دستور مى دهد سیره پیامبر را بنویسد. او مى گوید براساس صحاح آثار آن را نوشته ام. دستور مى دهد آن را براى او بنویسند. چون بدان مى نگرد، یاد کرد انصار در «عقبتین»، «بدر» و... او را به تأمل وامى دارد و مى گوید: اینان را [انصار را] فضل وفضیلتى نیست، ... ابان مى گوید: حق همین است که نوشته شده است. زبیر مى گوید: سلیمان آنچه را نوشته بودند تباه کرد و گفت: با امیر در این باره سخن بگویم، شاید با نگارش و نشر آن مخالف باشد. چون سلیمان با عبدالملک آنچه را دیده بود باز گفت، عبدالملک گفت: به کتابى که ما را در آن فضیلتى نیست، نیازى نیست! و...[34]
حاکمانى که سخن از انصار را برنمى تابیدند، چگونه نشر فضایل على و آل على(علیه السلام) را تحمّل مى کردند؟! موضع گیرى حاکمان در برابر نشر فضایل على و اهل بیت، بسیار شدید و انعطاف ناپذیر بوده است و این منع و رویارویى خصمانه هرچه از روزگار رسول اللّه(صلی الله علیه و آله) دورتر مى شود، شدیدتر مى گردد و به روزگار بنى امیه، به گونه اى شگفت و خیره کننده چهره مى نماید.
پیوند همراهى با اهل بیت(علیهم السلام) و مآلا همنشین پیامبر بودن همراهان با اهل بیت(علیهم السلام) در قیامت و در کنار حوض، یکى از جلوه هاى زیباى مکانت آل على است، که از جمله در پایان حدیث ثقلین با نقلهاى مختلف آمده است. این حقیقت، در مجلس عبیداللّه بن زیاد گفته مى شود و او به شدت تکذیب مى کند. این انکار به انس بن مالک مى رسد. انس مى آید و مى گوید: چرا آن را انکار مى کنید؟ عبیدالله مى گوید: آیا تو خود از پیامبر شنیدى؟ مى گوید: آرى... ابن زیاد مى گوید: پیرى او را به خرفتى مبتلا ساخته و...[35]
آقاى سعید ایوب مى گوید:
بنى امیه چگونه مى توانستند احادیث «حوض» را تحمّل کنند و بنگرند که پیامبر گفته است:«هان! پس از من، حاکمان ستم گستر خواهند بود. آنان را در ستمبارگى شان یارى نکنید. اگر کسى دروغها و ستمهاى آنان را همراهى کند، هرگز با من وارد بر حوض نخواهد شد»؟ و از سوى دیگر فرموده است:«هر کس همراه على و اهل بیت باشد، بر من در کنار حوض، وارد خواهد شد» و...[36]
اینها و جز اینها و تأمل در واقع تاریخ اسلام و چگونگى مواضع حاکمان، همه و همه نشانگر آن است که براى حکومت، على(علیه السلام) و چگونگى حضور خانواده او در صحنه اجتماع و سیاست، مسئله اى بس جدّى بوده است و منع تدوین حدیث، از جمله براى جلوگیرى از نشر مناقب و فضایل على(علیه السلام) و اهل بیت(علیهم السلام)، تدبیرى بود سیاستمدارانه و دقیقا در جهت حفظ پایه هاى حکومت و بیرون راندن رقیب از صحنه (که بدان پس از این نیز خواهیم پرداخت).
2) مصلحت نیست که از پرده برون افتد راز :
رسول الله(صلی الله علیه و آله) با ابلاغ رسالت، آیینى پى نهاد جهان شمول و زمانشمول. در این آیین الهى، پیامبر(صلی الله علیه و آله)، هم رسالت ابلاغ آموزه هاى دین را بر عهده داشت و هم زعامت جامعه و رهبرى امت را. پیامبر(صلی الله علیه و آله) چونان تمام انسانها حیات ظاهرى محدودى دارد؛ امّا آیین او رنگ ابدیّت گرفته است. این از یک سوى؛ از سوى دیگر، اختلافات در چگونگى ادامه راه پیشوایان انقلابها و تداوم حرکت رهبران، تجربه هماره تاریخ است و اتّفاق افتادنى. چنین است که رسول الله(صلی الله علیه و آله)، هم این چگونگى را پس از خود پیش بینى کرده و هم محورهاى استوارمانى و حراست از اختلاف را نشان داده و هم در شناخت و شناساندن مهمترین و نقش آفرین ترین جریانها سخن گفته و چهره نمایى کرده است.[37] روشنترین سخن آن بزرگوار، کلامى است که در چند گانگى و چند گونگى پس از خود فرمودند:
تکون بین امتّى فرقه و اختلاف، فیکون هذا و أصحابه على الحقّ ـ یعنى علیا؛[38]
در میان امت من، جدایى و اختلاف خواهد بود[و آن روز،] این[على(علیه السلام)] و اصحاب او بر حقّ خواهند بود.
روایت تفرّق امت و نجات یافته بودن یکى از آنها، از جمله روایات مشهور بلکه اجمالا متواترى است که با همه گفتگوها در بخشى از روایت، اصل آن را همه پذیرفته اند.[39] آیات بیدارگر و تنبّه آفرینى که از یک سو به وجود جریانهاى داخلى و نفاق اشاره مى کند و از سوى دیگر از اختلاف و تفرّق نهى مى کند و بالأخره به وحدت و همدلى و همراهى امر مى کند، همه و همه نشانگر این است که آینده امت اسلامى، بسى تأمل برانگیز و دلهره آفرین بوده است. ابن مسعود مى گوید:
پیامبر براى ما خطبه خواند و گفت:«در میان شما منافقان هستند. هر که را نام بردم برخیزد». آنگاه گفت:«فلان برخیزد...و...». بدین سان شصت و سه نفر را نام برد.[40]
این گونه نقلها بسیار است و نشانگر اینکه بسیارى از کسان در روزگار رسول الله(صلی الله علیه و آله) چهره نمایى شده بودند و مردمان بر اساس گفتار پیامبر(صلی الله علیه و آله) آنان را مى شناختند. و برخى از آیات که به گونه اى کلّى از چهره هاى تزویر و نفاق سخن گفته بود، در تفسیرها و تأویلهاى پیامبر(صلی الله علیه و آله) روشن گشته بودند.
بر اساس پژوهشى درست و استوار، مصحفى که على(علیه السلام) به حاکمان پس از سقیفه ارائه داد و نپذیرفتند و گفتند ما را بدان نیازى نیست، مصحفى بود که بجز متن قرآن ـ که همین کتاب اللّه موجود است، بدون کاستى و فزونى ـ مشتمل بود بر تفسیر و تأویل و روشنگرى درباره جریانها و یادکرد مردمان و مصادیق بسیار از آنچه قرآن با اشارت از آن گذشته بود.[41]
افزون بر اینها، یادکردهایى بود نیک و بد از کسانى با نام و نشان؛ مانند آنچه رسول الله(صلی الله علیه و آله) درباره اصحاب ارجمند و فداکارش گفته بود و آنچه درباره حزب قریش، بویژه جریان بنى امیه و سردمدارانش فرموده بود. از جمله بنگرید:
1. پیامبر(صلی الله علیه و آله) چون دید ابوسفیان بر استرى سوار بود و معاویه و برادرش یکى افسار به دست داشت و دیگرى از پس مى رفت، فرمود: اللهم العن القائد و المسائق و الراکب![42]
2. پیامبر(صلی الله علیه و آله) فرمود: هرگاه معاویه و عمروبن عاص را دیدید که با یکدیگر جایى گرد آمده اند، میانشان جدایى افکنید؛ چه این دو هرگز براى کار خیرى با یگدیگر گرد نیایند.[43]
3. ابن عباس مى گوید: در سفر، پیامبر(صلی الله علیه و آله) آوازى شنید که شاد خورانى سر مى دادند. کسى رفت و آمد و گفت معاویه و عمروبن عاص هستند. پیامبر(صلی الله علیه و آله) دستها را فراز آورد و فرمود: بارالها! آنها را در فتنه به سختى گرفتار کن و در دوزخ به بدترین وضعى نگونسار فرما![44]
اینها و جز اینها اندکى است از بسیار، از آنچه رسول اللّه(صلی الله علیه و آله) درباره «حزب طلقاء» و هم پیمانان آنان گفته بود؛ و مى دانیم تلاش حاکمیت را براى تحکیم موقعیت بنى امیه و بویژه عمر را براى استوار سازى جایگاه«حزب طلقاء» در حوزه حکومت اسلامى. امّا چرا؟! روشن است که براى همسازى و هم پیمانى براى زدودن رقیبها از صحنه و ستردن مخالفان از میدان[45] و... در مقابل اینها، آن همه ارج گذارى ها به بزرگان و استوار اندیشان صحابه مانند: ابوذر، سلمان، عمار، و... و فضیلت گسترى براى على و آل على(علیه السلام) و....
اکنون حاکمیت باید چه چاره اى بیندیشد؟ روشن است: منع نشر و جلوگیرى از گسترش این همه و آن همه؛ تا«مگر از پرده برون نفتد راز» وگرنه، اگر مردم به خوبى بدانند که کى، کى است و هر روز کسانى این همه را بر گوشها بخوانند و بر ذهنها بدمند، چه خواهد شد؟ چنین است که على(علیه السلام) با آن همه عظمت و والایى، حتى کمترین ارج و احترامى نمى بیند. زهرى مى گوید:
على(علیه السلام) را تا فاطمه(سلام الله علیها) بود، حرمتى مى نهادند و چون فاطمه رخ در نقاب خاک کشید، همه از او روى برتافتند.[46]
چنین کردند تا قلّه ها در پیش دیدها نهاده نشود، و چهره ها بدان گونه که هست نموده نشود و پرده ها بالا نرود و زشتیهاى آتش نهادان و زشت سیرتان آفتابى نگردد. آنچه را تا بدین جا آوردیم ـ و اندکى به تفصیل گرایید ـ براى این است که بگوییم یکى از مهمترین عوامل منع تدوین و نشر حدیث، این بود که واقع هاى افراد و جریان ها در کلام رسول اللّه(صلی الله علیه و آله) فراز نیاید و آنچه را آن بزرگوار در تکریم و تکذیب افراد و جریانها فرموده بودند، در پیش دیدها نهاده نشود. کسانى از عالمان و پژوهشگران تاریخ اسلام به این حقیقت، راه برده اند و از جمله استناد کرده اند به این گزارش حدیثى و تاریخى:
عبدالله بن عمروبن عاص مى گوید: من هر آنچه از پیامبر مى شنیدم، مى نوشتم و با این کار مى خواستم از تباهى آنها جلوگیرى کنم. قریش مرا از این کار باز داشتند و گفتند:«هر آنچه از پیامبر مى شنوى، مى نویسى و حال آنکه پیامبر، بشرى است که در حال خشنودى و ناخشنودى سخن مى گوید؟[47]
این پژوهشگران بر این باورند که بخشى از این سخن(رسول الله بشر یتکلم فى الغضب و الرضا) نشان انگیزه قریشیان در برابر کلام رسول الله(صلی الله علیه و آله) است؛ یعنى آنان از اینکه سخنانى از پیامبر نشر شود که از سر خشنودى درباره کسانى و از سر خشم درباره کسانى گفته شده است، تن مى زدند و عملا این حرکت، نوعى آینده نگرى براى حراست از موقعیت افراد و زدودن موانع براى دستیابى به قدرت و حاکمیت بود.[48] پس از پیامبر(صلی الله علیه و آله) ،این تدبیر سیاسى عینیت یافته بود. اکنون همان کسانى که رسول الله(صلی الله علیه و آله) درباره آنها از سر خشم سخن گفته بود و گاه (با تصریح به نفاقشان) از آنها چهره نمایى کرده بود و جریان فکرى و اجتماعى آنها را بر نموده بود، در حاکمیت حضور داشتند؛ باید چاره اى مى اندیشیدند. راه سیاستمدارانه همین بود که یکسر از نشر کلام پیامبر جلوگیرند و هر آنکه را جز آن کند، سیاست کنند و بویژه کسانى که اسرار را داشتند (و اگر هویدا مى کردند، حاکمیت بسى مشکل پیدا مى کرد) تهدید شوند. یکى از نمونه هاى روشن آن، حذیفه است. او مى گوید:
اگر آنچه را مى دانم بگویم، و بر کرانه جویبارى باشم و دستهایم را دراز کنم و آب برگیرم، قبل از آنکه آب را به لبانم برسانم، کشته خواهم شد.[49]
حذیفه بن یمان، از کسانى است که اسرار بسیارى را رسول اللّه(صلی الله علیه و آله) بر او فروخوانده بود؛ بین او و عمّار، عقد اخوّت بسته و حقایق بسیارى را به او آموخته بود؛ او به «صاحب سرّ رسول اللّه(صلی الله علیه و آله)» معروف است[50] و به چهره شناسى، شهره. از این روى، مردمان بسیار به او مراجعه مى کردند و از چگونگى ها سؤال مى کردند. نمونه را بنگرید:
بنو عبس به او مى گویند: عثمان کشته شده است. چه کنیم؟
گفت: با عمّار همگام و همراه باشید.
گفتند: عمّار از على جدا نمى شود.
گفت: حسد، جسد را هلاک مى کند. نزدیکى عمّار به على، شما را از او مى رماند. به خدا سوگند، على برتر است از عمّار؛ فاصله آن دو، چونان زمین است و آسمان و عمّار از نیکان است و....[51]
چنین بود که او هماره تحت نظر بود و پنهان پژوهان حکومت، او را مى پاییدند و چون لب به سخن مى گشود، به خلیفه مى فهماندند و گزارش مى دادند.[52] حذیفه روزى یکى از این گونه کسان را دید که رازگشایى هاى او را به عثمان گزارش مى داد. به وى خطاب کرده، گفت «از پیامبر شنیدم که فرمود: خبرچین به بهشت نخواهد رفت».[53]
بنابراین نباید تردیدى رواداشت در اینکه شعارهایى چون «حسبنا کتاب اللّه» و حرکتهایى چون منع تدوین و نشر حدیث، یکسر تدبیرهاى سیاسى بود، براى جلوگیرى از آنچه بر استحکام خلافت ضرر مى رساند و به تزلزل پایه حکومت مى انجامید و چهره هاى حاکم و چگونگى آنها را مى شناساند و رقیبها را در پیش دیدها قرار مى داد. آقاى سعید ایوب ـ نویسنده هوشمند مصرى ـ مى گوید:
گروه هایى از مردم را پیامبر لعن کرده بود، و کسانى را طرد کرده بود. جلوگیرى از نشر احادیث پیامبر، باعث مى شد که کم کم چگونگى آنها از یادها برود و داورى پیامبر درباره آنها به فراموشى سپرده شود و حکومت، در بهره گیرى از آنها، در میان مردم مشکلى نداشته باشد.[54]
بدین سان، باید سخن رسول اللّه(صلی الله علیه و آله) نشر نشود و آنچه نشر شده است، از کارآمدى و کارآیى بازماند و با تحریف و تبدیل محتوا به گونه اى دیگر رقم خورد، و چنین است که افزون بر اینکه از کتابت جلوگرفتند و آنها را سخنانى بشرى برخاسته از «غضب» و «رضا» تلقى کردند، احادیثى برساختند و بگستردند تا مگر کلام نبوى را از کار بیندازند. بنگرید، از پیامبر نقل کرده اند که گفت:
خداوندا، محمد بشرى است؛ که خشمگین مى شود چونان افراد بشر که خشمگین مى شوند. خدایا، با تو پیمانى مى بندم که هرگز مخالفت نکنم. پس هر مؤمنى را که آزار رسانده ام، یا دشنام داده ام، یا بر او تازیانه نواخته ام، این همه را کفّاره گناهان او قرار ده و عامل تقرّب به خود در قیامت![55]
و آورده اند که فرمود:
خداوندا، هر مؤمنى را که لعن کرده ام و یا دشنام داده ام، این لعن و دشنام را باعث تقرّب وى به خود قرار ده![56]
این است پیامبرى که حاکمیت براى تبرئه جبهه خود و جریان حاکم، آن را رقم زده است. یعنى این همان پیامبرى است که خداوند در حق او فرمود: «انک لعلى خلق عظیم»، و فرمود: «وما ینطق عن الهوى» و فرمود: «لو کنت فظا غلیظ القلب لانفضّوا من حولک» و خود فرمود: «لم یکن النبى سبابّا ولافحاشا».[57]
اکنون از آن پیراسته جان پاک سرشت معصوم صبور و مطهّر، پیامبرى ساخته مى شود که خشم مى گیرد و تسلّط بر نفس را از دست مى دهد و فحش مى دهد و تازیانه مى زند و... امّا این همه تبدیل مى شود به «عامل تقرّب» و... شگفتا از تبدیل، تحریف و تأویل!! که یعنى اولا باید مردم ندانند که کسانى که مصادر امور را به دست گرفته اند، چه کسانى هستند و پیامبر درباره آنها چه گفته است و آنان را رسول اللّه(صلی الله علیه و آله) نفرین کرده است و اگر هم اندکى «راز از پرده برون افتاد» و دانستند، بدانند که این هم مشکلى ندارد، و نه تنها قدحى نیست که تقرّبى است و... .
3) استوار سازى جریان «رأى» و زدودن موانع آن
رسول اللّه(صلی الله علیه و آله) پیام آور حق بود و زعیم امت. او هم رهبرى سیاسى امت را بر عهده داشت و هم مرجعیت فکرى را. پیامبر، هم مبلّغ دین بود و هم مفسّر آن؛ هم گره هاى زندگى انسانها را مى گشود، حکومت را سرپرستى مى کرد و امت را هدایت، و هم گره هاى فکرى را مى گشود و دشواریهاى اعتقادى، فکرى و فرهنگى مردمان را پاسخ مى داد.
پس از پیامبر، سیاست جامعه به گونه دیگرى رقم خورد و کسانى زمام امور را به دست گرفتند که نه آگاهى ها و فهم درستى از دین داشتند و نه اطلاعاتى استوار از کتاب مبین و تفسیر کتاب اللّه و سنّت رسول اللّه(صلی الله علیه و آله). این واقعیت، بدان سان روشن و نصوص آن بدان گونه فراوان است که هیچ تردیدى را برنمى تابد. از سوى دیگر، مردمان آنان را که بر مسند حاکمیت نشسته بودند،در جایگاه رسول اللّه(صلی الله علیه و آله) مى دیدند و بدین سان توقّع داشتند که آنها گره هاى فکرى شان را بگشایند و در این گره گشایى ها و راهنمایى ها، سنت رسول اللّه(صلی الله علیه و آله) را برنمایند و از کتاب اللّه سخن بگویند، و به گونه اى نگویند و فتوا ندهند که در گفتار و رفتارشان تضاد و تهافت آشکار با کلام رسول اللّه(صلی الله علیه و آله) باشد. و بالاخره، حکومت، دامن مى گسترد و زمان پیش مى رفت و نیازهاى مردم فراوان مى شد، و مردم در برابر هرآنچه پیش مى آمد (و حکومت به هر کارى دست مى زد)، توجیه و دلیل مى خواستند. حکومت نیز در اداره جامعه، تصمیم هاى جدید مى گرفت و در زمامدارى، آهنگ تصرّفهاى گونه گونى داشت و چه بسیار صحابیان و دیگر مردم، این همه را با آنچه از پیامبر(صلی الله علیه و آله) دیده بودند و یا شنیده بودند، در تضاد مى یافتند و با استناد بر نصوص کلام پیامبر(صلی الله علیه و آله) آنان را بازخواست مى کردند و گاه بر کژروى آنها تصریح مى کردند. بدین سان حاکمان براى رهیدن از این مشکل و زدودن موانع و ستردن دشواریها، چاره هایى اندیشیدند. از یک سوى، تدوین حدیث را ممنوع کردند و نشر آن و بحث و تدریس آن و گزارش و گسترش آن را جلوگرفتند و از سوى دیگر، باب «رأى» را گشودند و «تأویل» را براى کنشها و رفتارهاى حاکمان، باب کردند و... اینک، برخى از نصوص را که به گونه اى نشانگر آنچه که گذشت،تواند بود، بیاوریم(با اختصار در نقل و گزارش):
عمر تصمیم مى گیرد زنى حامله را که شوهرش بدو پندار زنا داشت، رجم کند. معاذ به این دلیل که او در خود فرزندى دارد و تا آن را بر زمین ننهاده نباید حکم را اجرا کرد، عمر را از اجراى حکم نهى مى کند و پس از تولّد فرزند، پندار مرد نیز زدوده مى شود.[58]
عمر در برابر کشته شدن مردى «ذمّى»، تصمیمى ناروا مى گیرد و ابو عبیده بن جرّاح او را متوجه اشتباهش مى کند، و عمر از تصمیمش برمى گردد.[59]
عمر تصمیم مى گیرد زنى را به خاطر فرزند آوردن پس از شش ماه حاملگى، رجم کند.ابن عباس با استناد به قرآن او را به اشتباهش مى آگاهاند.[60]
شگفت انگیز است: مردى از عمر سؤال مى کند که بر جنابت بودم و آب نیافتم. عمر پاسخ مى گوید که[در چنین شرایطى] نماز مخوان!! و عمّار او را به یاد کلام رسول اللّه(صلی الله علیه و آله) مى اندازد و نشان مى دهد که وى تا چه اندازه در فهم دین، قاصر است.[61]
این موارد، فراوان تر از آن است که نیازمند یادآورى باشد.[62] اینها نشانگر آن است که مردمان با تکیه بر کلام نبوى، سخن عمر و آراى او را نقض مى کردند و ناآگاهى آقاى خلیفه را برملا مى کردند. بدین سان، در جهت چاره جویى، گام آغازین برداشته شد که: کسى حق ندارد سخن رسول اللّه(صلی الله علیه و آله) را تدوین کند، نشر دهد و فراز آورد؛ و تهدیدها نیز آغاز شد.
در موردى، عمر در برابر سؤال کسى، چون پاسخ مى گوید و سؤال کننده به وى یادآورى مى کند که سخنش با کلام رسول اللّه(صلی الله علیه و آله) همخوانى ندارد، او را دشنام مى دهد و با او به درشتى سخن مى گوید؛[63] و در مورد دیگر، تازیانه برمى کشد و سؤال کننده را ادب مى کند!![64] و کم کمک عمر مى فهماند که مى تواند تصمیم بگیرد و برخلاف آنچه رسول اللّه(صلی الله علیه و آله) نظر داده، نظر بدهد و کسى نیز نباید اعتراض کند. داستان خطبه عمر که در ضمن آن گفت: «متعتان کانتا على عهد رسول اللّه و أنا أنهى عنها وأعاتب علیها»[65] مشهورتر از آن است که نیاز به ارائه مستند و مدرک داشنه باشد. بدین سان، پس از پیامبر(صلی الله علیه و آله) در حوزه اندیشه دینى، در مقابل تکیه و تأکید بر نصوص کتاب و سنّت و استناد احکام بر این دو منبع عظیم، جریانى به وجود آمد که عالمان، از آن به جریان «رأى» یاد کرده اند. محقق باریک بین، حضرت شیخ عبدالهادى فضلى نوشته اند:
عامل بنیادین در منع تدوین حدیث ـ که آن را مى توان در پرتو تأمل در حوادث شکل گرفته بعد از سقیفه و اعتبار «رأى و اجتهاد» در مقابل نص دریافت ـ از بین بردن نصوص، و یا اندک ساختن آن ـ بویژه آنچه مرتبط با شایستگى و برترى اهل بیت(علیهم السلام) بوده ـ است، تا جریان «رأى» در برابر «نص گرایى» استوارگردد و به کار بستن آن در میدان سیاست، سودمند افتد.[66]
تأملى در آنچه گذشت :
براى کسانى که در تاریخ اسلام در نگریسته اند و اندک تأملى در جریانهاى شکل گرفته پس از پیامبر روا داشته اند، روشن است که پس از پیامبر(صلی الله علیه و آله) دو جریان کاملا متمایز شکل گرفته است: جریانى که بر کتاب اللّه و سنّت رسول اللّه(صلی الله علیه و آله) تکیه و تأکید مى کرده است و بر ژرف نگرى بدانها و تأمل در آنها و تفسیر کتاب اللّه و تدوین و ثبت سنّت رسول اللّه(صلی الله علیه و آله) اصرار مى ورزیده است و جریانى که از یک سوى شعار «بسندگى کتاب اللّه» را سر مى داد، امّا از تدبّر در آن و تفسیر آن جلومى گرفت و از سوى دیگر از ثبت و ضبط سنّت پیامبر مانع مى شد و در شریعت و ارائه دیدگاه ها بر «مصلحت» و «رأى» تکیه مى کرد. و روشن است که پیشتاز و پیشواى جریان نخست، على بن ابى طالب(علیه السلام) است و در دومى، عمر بن الخطّاب رخ نموده است.[67] ثعالبى فاسى در اثر ارجمند خویش در تاریخ فقه، با استناد به برخى منابع کهن نوشته است:
بسیارى از پیشینیان که براى جهاد مى رفتند، و مردمان بر آنها جمع مى شدند و از آنها مى پرسیدند، چون در کتاب اللّه و سنّت پیامبر پاسخ نمى یافتند، به رأى خود اجتهاد مى کردند، که پیشتاز اینان: ابوبکر، عمر و عثمان بودند.[68]
دکتر محمد روّاس قلعه جى مى نویسد:
اولین استاد مدرسه رأى، عمر بن خطّاب است. با گسترش دامنه حکومت اسلامى و فتوحاتى که در زمان وى رخ داد، او با مسائل و حوادثى رویاروى شد که نیازمند تشریح بود... .[69]
احمد امین، ضمن آنکه مى نویسد بسیارى از صحابه چون از کتاب و سنّت نصّى نمى یافتند به «رأى» روى مى کردند، مى نویسد:
عمر، روشنترین مصداق به کارگیرى «رأى» در مسائل و رویدادهاست که از وى، آراى فراوانى نقل شده است.
آنگاه اضافه مى کند که:
بلکه عمر «رأى» را در میدانى فراختر از آنچه گفتیم به کار مى گرفت [یعنى فراتر از جایى که نص نبود]؛ بلکه عمر پا را فراتر مى نهاد و با شناخت و شناسایى مصلحت، در آنچه آیه و سنّت براى آن نازل شده است، اجتهاد مى کرد.[70]
آقاى احمد امین جرأت نمى کند و یا روا نمى داند که بگوید عمر چون مصلحت را درمى یافت، یکسر از نصوص قرآن و حدیث، روى بر مى تافت؛ امّا آقاى خالد محمد خالد این سخن را روا دانسته و به صراحت نوشته است:
عمر بن خطّاب چون مصلحت اقتضا مى کرد، نصوص قرآن و حدیث را یکسر به یکسو مى نهاد و بدانها توجهى نمى کرد. بدین سان در حالى که قرآن بهره اى از زکات را از آن «مؤلفه قلوبهم» مى داند، و به مقتضاى آن رسول اللّه(صلی الله علیه و آله) و ابوبکر عمل کرده بودند، عمر از آن روى برتافت و گفت ما براى اسلام آوردن، چیزى نمى دهیم (هر که مى خواهد اسلام آورد و آنکه نمى خواهد کفر ورزد).[71]
آنچه از امامان(علیهم السلام) در نقد و ردّ و تزییف «عمل به رأى» در فقه و تشریع صادر شده است، موضعى است استوار در برابر چنین هرج و مرجى در احکام الهى و نه در جهت منع تدبّر در نصوص و بهره گیرى درست از آن و اجتهاد هوشمندانه. [72]على(علیه السلام) در ضمن خطبه اى که به گفته ابوطالب مکى آن را در وصف عالمانى [یا عالم نمایانى] که با تکیه بر «رأى» براى مردم سخن مى گفتند، ایراد کرده(و سید رضى در «نهج البلاغه» آن را آورده است) مى فرماید:
ورجل قمش جهلا. موضع فى جهّال الأ مّه عاد فى أ غباش الفتنه. عم بما فى عقدالهدنه. قدسمّاه أشباه النّاس عالما ولیس به. بکّر فاستکثر من جمع ما قلّ منه خیر ممّا کثر، حتّى إذا ارتوى من آجن، واکتنز من غیر طائل. جلس بین النّاس قاضیا. ضامنا لتخلیص ما التبس على غیره. فإن نزلت به إحدى المبهمات هیّأ لها حشوا رثّا من رأ یه ثمّ قطع به. فهو من لبس الشّبهات فى مثل نسج العنکبوت. لایدرى أ صاب أ م أ خطأ . فإن أ صاب خاف أ ن یکون قد أ خطأ . وإن أ خطأ رجا أ ن یکون قد أ صاب. جاهل خبّاط جهالات. عاش رکّاب عشوات لم یعضّ على العلم بضرس قاطع. یذرى الرّوایات إذراء الرّیح الهشیم. لاملىء واللّه بإصدار ما ورد علیه. ولا هو أ هل لما فوّض إلیه . لایحسب العلم فى شىء ممّا أنکره ولایرى أ نّ من وراء ما بلغ مذهبا لغیره. وإن أ ظلم أ مر اکتتم به لما یعلم من جهل نفسه. تصرخ من جور قضائه الدّماء. وتعجّ منه المواریث.[73]
و مردى که پشتواره اى از نادانى فراهم ساخته، و خود را میان مردم در انداخته. شتابان در تاریکى فتنه تازان، کور در بستن پیمان سازش ـ میان مردمان ـ. آدمى نمایان او را دانا نامیده اند و او نه چنان است. چیزى را بسیار فراهم آورده که اندکش بهتر از بسیار آن است. تا آنگاه که از آب بدمزه سیر شود، و دانش بیهوده اندوزد ـ و دلیر شود ـ، پس میان مردم به داورى نشیند و خود را عهده دار گشودن مشکل دیگرى بیند. و اگر کار سربسته اى نزد او ببرند، ترّهاتى چند از رأى خود آماده گرداند، و آن را صواب داند. کارها بر او مشتبه گردیده. عنکبوتى را ماند که در بافته هاى تار خود خزیده، نداند که بر خطاست یا به حقیقت رسیده. اگر به صواب رفته باشد، ترسد که راه خطا پیموده؛ و اگر به خطا رفته، امید دارد آنچه گفته صواب بوده. نادانى است که راه جهالت پوید. کورى است که در تاریکى گمشده خود جوید. آنچه گوید، نه از روى قطع و یقین گوید. به گفتن روایتها پردازد، و چنانکه کاه بر باد دهند، آن را زیر و رو سازد. به خدا سوگند، نه راه صدور حکم را دانسته است و نه منصبى را که به عهده اوست، شایسته است. آنچه را خود نپذیرد، علم به حساب نیارد، و جز مذهب خویش، مذهبى را حق نشمارد. اگر حکمى را نداند، آن را بپوشاند تا نادانى اش نهفته بماند. خون بیگناهان از حکم ستمکارانه او در خروش است، و فریاد میراث بر باد رفتگان، همه جا در گوش.
در نقلى که شیخ طوسى ـ رضوان اللّه علیه ـ از این خطبه آورده، در پایان آن آمده است که مردى از على(علیه السلام) سؤال کرد: پس از این همه که گفتى، به چه کسى اعتماد کنیم و از چه کسى سؤال کنیم؟ فرمود:
به کتاب الهى روى آورید که پیشوایى مهربان و هدایتگرى رشدآفرین است.[74]
و این سخن با توجه به آنچه در 25 سال بر امت اسلامى گذشته بود، بسى تأمل برانگیز است. حکومت، جریان «رأى در مقابل نص» را گسترده بود، تا آنجا که به روزگار حکومت مولا(که آن بزرگوار بر ارزشهاى الهى تأکید مى کرد و متن قرآن و حدیث را مستند عمل مى دانست) آن جریان در برابر على(علیه السلام) فراز مى آمد و موضع ها در مقابل مولا شکل مى گرفت.موضع امامان نیز در این زمینه بسى استوار و انعطاف ناپذیر است. توجه به روایات در این باره، نشانگر چندى و چونى حضور این جریان در عرصه دین و تبیین احکام اسلامى در مدرسه خلفا(در مقابل مدرسه اهل بیت) تواند بود.
مخالفتها و رویارویى هاى خلفا با نصّ صریح قرآن و سنت، فراوانتر از آن است که در این مجال امکان یاد کردن آن باشد. آنان در موارد متعددى چون بدانها یادآورى کرده اند که آنچه مى کنید و مى گویید، خلاف صریح سنت پیامبر است، گفته اند:«رأى رأیته».[75]
طرفه آنکه معاویه نیز در مقابل سنّت رسول اللّه(صلی الله علیه و آله) رأى دارد و چون ابودرداء به او مى گوید: پیامبر فرموده است که«آنکه در ظرف طلا آب بیاشامد، درونش آکنده از آتش خواهد شد،[76] مى گوید: من در این عمل اشکالى نمى بینم. و چون گاهى تذکّر مى دهند که این فتواى او برخلاف آن چیزى است که پیامبر فرموده و ابوبکر و عثمان بدان عمل کرده اند، بدانها مى گوید: این من هستم که باید بگویم و شما عمل کنید؛ نه اینکه شما حکم کنید و من عمل کنم!![77]
اینکه این گونه نگرش چگونه آغاز شد و به لحاظ باورهاى فکرى ریشه در کجا داشت، و ریشه هاى آغازین آن کجاست، اکنون مورد بحث من نیست. به این نکات، عالمان و فاضلانى پرداخته اند؛[78] امّا این نکته با آنچه آمد ـ و اندکى است از بسیار ـ روشن است که جریان «رأى» جریانى است جدّى و اگر بناست استوار بماند و دشواریهاى حکومت را حل کند و کسانى که این سیاست را رقم زده اند از چنگ نقدها، انتقادها و رویارویى ها برهند، باید «نص» از صفحه ذهن و صحنه زندگى فکرى جامعه زدوده شود و سخن خلیفه، در اعتبار و جایگاه، نه تنها اعتبار و جایگاه کلام نبوى را بیابد که فراتر آید. این است که پژوهشیان اهل سنّت نوشته اند:
فقیهان صحابه از آنچه ابوبکر و عمر بدان توافق کرده بودند، نمى گذشتند. عبداللّه بن ابوزید گفت: چون از عبداللّه بن مسعود سؤال مى شد، اگر پاسخ را در قرآن و سنّت مى یافت، مى گفت؛ وگرنه به آنچه ابوبکر و عمر گفته بودند استناد مى کرد و فراتر از آن، به رأى خود سخن مى گفت.[79]
و عثمان گفت:
انّ السنه سنه رسول اللّه(صلی الله علیه و آله) و سنه صاحبیه.[80]
و چنین شد که ربیعه بن شدّاد مى گفت:«با على براساس کتاب و سنّت پیامبر بیعت نمى کنم. على اگر براساس سسنّت ابوبکر و عمرز عمل کند، با او بیعت خواهم کرد» و على(علیه السلام) فرمود: واى بر تو! وگرچه ابوبکر و عمر برخلاف کتاب اللّه و سنّت رسول اللّه(صلی الله علیه و آله) عمل کرده باشند؟[81]
و بر این اساس(و با توجه به آنچه که به پندارها دادند و بر پایه آن، نظریّه پرداختند)، براى پشینیان، این مسئله بسى جدّى شد که: اگر سخن«صحابى» با کلام«رسول اللّه» در تعارض افتاد، باید چه کرد؟ و فراتر از آن، برخى نظر دادند و گفتند که قول صحابى مقدم است و برخى گفتند که کلام صحابى، همسنگ سنّت نبوى است و... .[82]
به هر حال، جریان رأى در برابر «نص»، موضعى بس جدّى بود که کنشهاى حاکمان و مسند داران آن روزگار، با این حربه توجیه مى شد و درست بر همین پایه،«تأویل» و پیوند آن با «اجتهاد» رقم خورد و براى اینکه در این جریان نیز صحابیان و حاکمان و مسندداران جایگاهى پایین تر از پیامبر نداشته باشند و یا به تعبیر دیگر: پیامبر، خیلى بالاتر از آنها تلقى نشود و گفتارها و مواضع آنها قابل عمل باشد، پیامبر را «مجتهدى» نمایاندند که گاهى خطا مى کرد!! [83] نمونه هایى را بنگرید(با اختصار در نقل):
خالد بن ولید ـ در داستانى که بسى مشهور است ـ با قبیله بنى یربوع پیکار کرد... و برخلاف صریح دستور ابوبکر که گفته بود«اگر آنان اذان مى گفتند و نماز مى خواندند، با آنها پیکار نکنید»، با آنان جنگید. مالک بن نویره را کشت و با همسر وى درآویخت (که به گفته ابن کثیر، زیبایى اش او را خیره کرده بود)![84] چون به ابوبکر خبر آوردند و برتعدّى و تجاوز او گواهى دادند، عمر بدون تردید گفت باید قصاص شود؛ و چون به خالد درشتى کرد و او را دشنام داد، خالد هیچ نگفت. عمر تردید نداشت که ابوبکر نیز چون او خواهد اندیشید؛ اما ابوبکر اعتذار خالد را پذیرفت و گفت:«او را رجم نخواهم کرد؛ چرا که او تأویل کرد و در این تأویل، به خطا رفت»![85]
و شگفتا که ستم پیشه اى جنایت گستر برخلاف نصّ صریح قرآن و سنّت و حتى حکم حاکم و رئیسش جنایت مى کند و این، عنوان «تأویل» مى یابد و نه تنها بى اشکال که حتما «مأجور» شمرده مى شود!
بدین سان «رأى» در قالب «تأویل» و توجیه «معذور بودن»، دامن گشود و جنایات بسیارى با آن توجیه گشت. به گفته سعید ایّوب:
کار ابوبکر آغازى بود که پس از آن، توفانى از سوى امیران و حاکمان شکل گرفت در تجاوزها و تأویلها و...[86] و چنین شد که بسیارى از موضعها، حرمت شکنى ها، قتلها و تحریم حلالها، و تحلیل حرامها، مصلحت اندیشى و تأویل نام گرفت و نص قرآن و سنّت، و صراحت نصوص دینى، در مسلخ «مصلحت» و «رأى»، گردن زده شد.[87]
برسر سخن باز گردیم و تأکید کنیم که منع تدوین حدیث، از جمله، مستند بود براى گره گشایى از سیاستى که رقم خورده بود و ثقافتى که باید برپایه آن سیاست شکل مى گرفت؛ و از میان رفتن نصوص و تباه ساختن آنها چاره جویى سیاستمدارانه اى بود براى استوار ساختن پایه هاى «اصالت رأى» در حاکمیت و حکومت و مآلا زدودن موانع سر راه.
و در نهایت بحث، تأکید کنیم که آنچه در ذیل این سه عنوان آمد، عملا در جهت تدارک استوار سازى پایه هاى سیاست شکل گرفته پس از پیامبر(صلی الله علیه و آله) بود و در جهت استحکام پایه هاى حکومت و از میان برداشتن رقیبها و بیرون کردن دیگران از صحنه.

 

پی نوشت ها :
1. اشاره است به حدیث بسیار مشهور «بدء الدعوه» یا حدیث «الدار» که پیامبر بزرگوار در جمع خویشان و پس از عرضه رسالت خود و پاسخ مثبت على(علیه السلام) فرمود:«انّ هذا أخى و وصیّى و خلیفتى». ر.ک: تاریخ طبرى، ج2، ص612؛ احقاق الحق؛ ج3، ص560 و ج4،ص423ـ430 (از مدارک و منابع بسیارى از اهل سنت)؛ المراجعات، تحقیق حسین الراضى، ص98؛ سبیل النجاه فى تتمه المراجعات (چاپ شده به همراه المراجعات)، ص68 (از منابع بسیارى از اهل سنت).
2. ر.ک به: مجموعه ارجمند «الامام علّى فى الکتاب والسنّه» فصل امامت، که آنچه یاد شد را براساس سیر تاریخى آن و با استناد به منابع فریقین گزارش کرده است. و نیز ر.ک، به تحلیل بخشى از آن فصل در فصلنامه علوم حدیث، ش7، ص37، مقاله «واقعه غدیر، اوج ابلاغ ولایت».
3. آیه 60 سوره اسراء: واذ قلنا لک انّ ربّک أحاط بالنّاس وما جعلنا الرؤیا التى أریناک الاّ فتنه للناس والشجره الملعونه فى القرآن ونخوّفهم فما یزیدهم الاّ طغیانا کبیرا.
رسول اللّه(صلی الله علیه و آله) روزى افسرده نشسته بود. چون از چرایى افسردگى سؤال کردند، فرمود: در خواب دیدم بنى امیّه چونان بوزینگان برمنبر من در حال فراز و فرود هستند. (الدرّ المنثور، ج4، ص191؛ نورالثقلین، ج3، ص179؛ تفسیر القرآن العظیم، ابن کثیر، ج3، ص52 و...) آنگاه پیامبر این آیه را بر مردم فرو خواندند. پیامبر اکرم(صلی الله علیه و آله) با نقل رؤیا و قرائت این آیت الهى، تردیدى باقى نگذاشت که فراروندگان و فرودآیندگان بر منبر پیامبر، مصداق «شجره ملعونه» هستند. علامه عالى قدر، سید محمد حسین طباطبایى، افزون بر نقل روایات، با شیوه استوار خویش(تفسیر قرآن به قرآن) و با تأمل در سیاق آیات و لحن آیه، روشن کرده اند که مصداق این فتنه، جریان نفاق است و «بنى امیّه» (المیزان، ج13، 136). در مقامى دیگر از این آیه و چگونگى مواضع مختلف مفسّران درباره آن و آهنگى که این آیت الهى دارد، سخن گفته ام:«تاریخ تفسیر: تفسیر در عصر صحابه»، فصلنامه میراث جاویدان، ش12 ـ 11، ص40.
4. بى گمان، رسول اللّه(صلی الله علیه و آله) با این آیت الهى از سوى خداوند، بخشى از تدبیر حکیمانه در جهت رهبرى آینده را رقم زده است. آیه تطهیر، از این نگاه، بسى تأمل برانگیز است (بنگرید به مقاله یاد شده، ص41). در موردى دیگر، بشرحتر چگونگى آن را باز گفته ام: «تفسیر مأثور: کفایتها، کمبودها و اکنون»، یادنامه خاتمى (مجموعه مقالات علمى ـ تحقیقى در بزرگداشت آیهاللّه حاج آقا روح اللّه خاتمى اردکانى)، ص686 به بعد.
5. آخرین جمله اى که رسول اللّه(صلی الله علیه و آله) فرمود، آهنگ سراى دیگر، سراى مینوى، «مع الرفیق الأعلى».
6. این نکته بسیار تأمل برانگیز است که جریان «سقیفه» جریانى خلق الساعه نبود و از پیش تمهیدات و مقدماتى براى آن شکل گرفته بود. این نکته را به خوبى مى توان از نصوص تاریخى(به ویژه از نوع برخورد سیاستمداران با سپاه «اسامه») دریافت که تفصیل و تحقیق آن فرصتى دیگر مى طلبد. اکنون نگریستن به منابع ذیل سودمند تواند بود: المواجهه مع رسول اللّه(صلی الله علیه و آله)، احمد حسین یعقوب، بویژه فصل هاى سوم و چهارم؛ الامام الحسین، عبداللّه علائلى، ص242 به بعد؛ نظام الحکم و الاداره، شیخ محمد مهدى شمس الدین.
7. جریانى است بس مشهور و قصّه اى است آکنده از غصّه که در همین سلسله مقالات به مناسبتى بدان اشاره کردیم و نکاتى درباره آن آورده ایم:(فصلنامه علوم حدیث، ش2، ص28 به بعد).
8. المراجعات (تحقیق حسین الراضى)، ص354
9. شرح نهج البلاغه ابن ابى الحدید، ج12، ص78و 79
10. خلافت و ولایت از دیدگاه قرآن و سنت، محمد تقى شریعتى، ص156. درباره این کتاب ارجمند، بنگرید به: یادنامه استاد محمد تقى شریعتى، ص467، مقاله «نگاهى به سخلافت و ولایت از دیدگاه قرآن و سنّتز»، محمد على مهدوى راد .
ما نیکوترین سرگذشت ها را به موجب این قرآن که به تو وحى کردیم، بر تو حکایت مى کنیم. (یوسف3/)
11. دراسات فى الحدیث و المحدثین، ص22. روایت را بنگرید در: تقیید العلم، ص54
12. تدوین السنه الشریفه، ص412
13. علامه سید مرتضى عسکرى، پس از بحثى سودمند در منع حدیث، نوشته اند: اکنون فراموش نکنیم که منع تدوین، به داعى جلوگیرى از نشر فضائل على(علیه السلام) شکل گرفت؛ بویژه به روزگار معاویه که بر کتمان فضایل مولا تأکید مى شد و بر منابر، به آن بزرگوار دشنام داده مى شد. (معالم المدرستین، ج1، ص64 و نیز ر.ک به: بحوث فى الملل و النحل، ج1، ص68ـ69)
14. المناقب، خوارزمى، ص35
15. الدرّ المنثور، ج6، ص566
16. کفایه الأثر، ص23
17. الشافى فى الامامه، ج4، 283
18. منع تدوین الحدیث: اسباب و نتائج، ص57ـ64. نویسنده براى استدلال به آنچه آورده بویژه در اینکه ابن مسعود فضایل بسیار نقل کرده است، روایات فراوانى آورده است. آنچه آمد، گزیده اى بود از بحث وى در صفحات یاد شده.
19. همان، ص66
20. فصلنامه علوم حدیث، ش3، ص33
21. اختیار معرفه الرجال، ص38 (چاپ دیگر، ج1، ص178).
22. قاموس الرجال، ج6، ص601؛ معجم رجال الحدیث، ج11، ص345
23. این موارد، به گستردگى در مجلدات مختلف بحارالأنوار آمده است. عالم جلیل، حاج شیخ على نمازى(ره) فهرست این موارد را در آثار ارجمندش: مستدرکات علم الرجال، ج5، ص107و 108 و مستدرک سفینه البحار، ج4، ص425 گزارش کرده است. علاّمه امینى بحثى استوار و گسترده در شخصیت و جلالت ابن مسعود پى نهاده که خواندنى است: الغدیر، ج9، ص3 به بعد.
24. تقیید العلم ، ص54؛ جامع بیان العلم و فضله، ج1، ص283
25. تقیید العلم، ص55
26. المحلّى، ج7، ص212، مسئله 1409؛ این احتیاط را عبداللّه بن عمر روا مى داشت. او پس از آنکه نماز را با همگان مى خواند، چون به منزل مى رسید، اعاده مى کرد و دو رکعتى مى خواند (المحلّى، ج4، ص70؛ الغدیر، ج8، ص45).
27و 28.تمام خواندن نماز در منا از جمله مخالفتهاى صریح عثمان با سنّت رسول اللّه(صلی الله علیه و آله) است. با این بدعت وى، بسیارى از صحابیان مخالفت کردند و با صراحت فریاد اعتراض برآوردند، از جمله عبداللّه بن عباس، عبداللّه بن عمر، عروه بن زبیر، أنس بن مالک و... بنگرید به: کنز العمال، ج8، ص238؛ سنن بیهقى، ج3، ص135؛ الغدیر، ج8، ص145؛ النص والاجتهاد، ص405؛ السنن الکبرى، ج3، ص144
29. فصلنامه علوم حدیث، ش5، ص19
30. این توجیه را پیشتر آورده ایم و آن را نقد کرده ایم. بنگرید: به فصلنامه علوم حدیث، ش6، ص20
31. الأنوار الکاشفه، ص59؛ نویسنده، این کتاب را در نقدکتاب «أضواء على السنه المحمدیه» نگاشته است.
عنوان کامل آن چنین است: الأنوار الکاشفه لمافى کتاب «أضواء على السنه» من الزلل والتضلیل والمجازفه، الشیخ عبدالرحمن بن یحیى المعلى الیمانى.
32. گزارشهاى این جریان، متفاوت و بسیار است. آنچه آوردیم، تلفیقى است از یکى دو نقل. بنگرید به: الطبقات الکبرى، ج3، ص500؛ تهذیب الکمال، ج2، ص270؛ سیر اعلام النبلاء، ج1، ص399؛ تقریب المعارف، ص262؛ بحارالأنوار، ج31، ص269، ج28، ص118ـ122 (پانوشت) به تفصیل جریان را از منابع اهل سنّت گزارش کرده است؛ الایضاح، ص373؛ حلیه الأولیاء، ج1، ص252 و... در مقامى دیگر و در شرح حال ابى بن کعب، نشان داده ام که چگونگى این نقلها براى کسانى که در تاریخ تدبّر دارند و حوادث پس از پیامبر و جریانهاى پس از سقیفه را غور رسى کرده اند، تردیدى باقى نمى گذارد که ابى بن کعب پس از این اعلام، سر به نیست شده است (نفسیر در عصر صحابه، محمدعلى مهدوى راد). به این نکته محققانى به صراحت پرداخته اند: سیره علوى، محمد باقر بهبودى، ص33؛ بحارالأنوار، ج28، پانوشت ص122؛ تاریخ الاسلام السیاسى والثقافى، صائب عبدالحمید، ص362
33. شرح ابن ابى الحدید، ج4، ص73
34. الموفقیّات، ص28
35. کتاب السنه، ج2، ص322؛ ناصرالدین آلبانى مى گوید رجال این احادیث از ثقات هستند. و نیز ر.ک:معالم الفتن، ج2، ص311
36. معالم الفتن، ج2، ص313
37. در این موضوع، بحث بسیار ارجمندى را آقاى سعید ایوب پى نهاده اند، در کتاب بس ارجمندشان: معالم الفتن... نظرات فى حرکه الاسلام و تاریخ المسلمین، ج1، از آغاز تا ص137. خواندن این کتاب، بویژه بخش یاد شده و تدبر در آن را توصیه مى کنیم.
38. کنزالعمال، ج11، ص621، ش31210
39. اینکه پیامبر فرمود:«آنچه در امتهاى پیشین جارى شده، در این امت هم جارى خواهد شد. امت من به فرقه هایى [73 و...] جدایى خواهند یافت که یکى نجات مى یابد و دیگران در گمراهى خواهند بود». بنگرید به رساله عالمانه «أحادیث افتراق المسلمین على ثلاث و سبعین فرقه» از حضرت آیهاللّه صافى گلپایگانى، در مجموعه: لمحات فى الکتاب والحدیث والمذهب، ص25ـ52
40. الخصائص الکبرى، ج2، ص174، و نیز بنگرید به: تفسیر ابن کثیر، ج2، ص384؛ معالم الفتن، ج1، ص54
41.در مقامى دیگر از این موضوع سخن گفته ام و منابع آن را ارائه داده ام: فصلنامه میراث جاویدان، ش14، ص18، مقاله«تاریخ تفسیر: تفسیر در عصر صحابه»؛ ونیز ر.ک: الاحتجاج، ج1، ص607(چاپ انتشارات اسوه)؛ بحرالفوائد، آشتیانى،ص99؛ حقائق هامه حول القرآن الکریم، جعفر مرتضى عاملى، ص157
42. کتاب صفین، ص220. این لعن، بسى مشهور شد که محمد بن ابى بکر در نامه اش به معاویه مى نویسد: ... وانت اللعین ابن اللعین ... (همان، ص132؛ جمهره رسائل العرب، ج1، ص562).
43. همان، ص218
44. همان، ص140، مسند احمد بن حنبل، ج4، ص421. بنگرید تلاش مؤلفان را در پرده پوشى و نیز تحریف این روایت و این گونه روایتها را در: الغدیر، ج10، ص140 به بعد.
45. همسویى دستگاه خلافت با بنى امیه و ارج گذارى حاکمان و سیاستمداران سقیفه به بنى امیه و گذشتن از سفاهتها، ظلمها و پرده درى هاى آنان، به واقع شگفت انگیز است. در این باره نگاه کنید به بحث تحلیلى و دقیق فقید سعید، استاد محمد تقى شریعتى در کتاب ارجمند: خلافت و ولایت از دیدگاه قرآن و سنّت، ص143؛ و نیز المواجهه مع رسول اللّه و آله ،احمد حسین یعقوب الاردنى، فصل ششم.
46. تاریخ طبرى، ج3، ص208؛ صحیح بخارى، ج3، ص202؛ تاریخ احمدى،ص134
47 . مسند احمد بن حنبل، ج2، ص162؛ تقیید العلم، ص81 ـ 88؛ المستدرک على الصحیحین، ج1، ص106
48 . معالم المدرستین، ج2، ص43؛ معالم الفتن، ج1، ص360
49. کنز العمال، ج13، ص345، ح36969
50. الاصابه، ج2، ص332؛ صحیح البخارى، ج2، ص30
51. مجمع الزوائد، ج7، ص488
52. در جریان نبرد تبوک که اوج تلاشهاى منافقان علیه رسول اللّه(صلی الله علیه و آله) بود، على(علیه السلام) در مدینه باقى مانده است و کسانى از منافقان که در سپاه اسلام بوده اند، به توطئه هاى گونه گونى دست زده اند، از جمله تصمیم جدّى بر قتل پیامبر. پیامبر از این توطئه آگاه گشت و به اصحاب گفت اگر کسى مى خواهد مسیر دشت را انتخاب کند، چنان کند. پیامبر خود از فراز تپه ها راه مى سپرد و دیگران به میان دشت رفته بودند و عمّار و حذیفه همراه آن بزرگوار بودند. توطئه گران از تاریکى استفاده کرده به پیامبر نزدیک شدند. پیامبر به حذیفه دستور داد شتر یکى از آنان را که نزدیک شده بود، بزند... آنان از اینکه رازشان از پرده برون افتد، ترسیدند و بازگشتند. پیامبر گفتند: حذیفه، شناختى؟ گفت: فلان و فلان و...بودند. پیامبر فرمود: آنها آهنگ آن داشتند که مرا به ژرفاى درّه بیفکنند و....
تاریخ نگاران از یک سوى کوشیده اند ماجرا را تحریف کنند و کم رنگ سازند و از سوى دیگر خواسته اند توطئه گران را از «انصار» معرفى کنند (مختصر تاریخ دمشق، ج6، ص253). تفصیل جریان را بنگرید در: السیره الحلبیه، ج3، ص143؛ دلائل النبوه، بیهقى، ج5، ص257. مسائل مرتبط با آن واقعه و چگونگى نقش حذیفه در آن، و پاییدن خلافت حذیفه را، و هراس از اینکه حذیفه روزى افشاگرى کند، بویژه دلهره و هراس عمر و... را بنگرید در: نظریات الخلیفتین، نجاح الطائى، ج2، ص129ـ140
53. مسند احمد بن حنبل، ج6، ص539 و 550. و نیز بنگرید به: تاریخ الاسلام السیاسى والثقافى، ص363، که تحلیلى دقیق و ارجمند از این جریان دارد؛ معالم الفتن، ج1، ص405 به بعد.
54. معالم الفتن، ج1، ص332
55 و 56 . صحیح مسلم، ج4، ص2008
57. صحیح بخارى، ج4، ص55(کتاب الآداب).
58. السنن الکبرى، ج7، ص343؛ شرح نهج البلاغه ابن ابى الحدید، ج12، ص202؛ الاصابه، ج3، ص427
59. السنن الکبرى، ج8، ص32؛ کنزالعمال، ج15، ص94
60. الدرّ المنثور، ج6، ص40
61. صحیح مسلم، ج1، ص355؛ مسند احمد بن حنبل، ج5، ص329؛ السنن الکبرى، ج1، ص134؛ الغدیر، ج6،. ص120
62. الغدیر، ج6، ص120 به بعد؛ نظریات الخلیفتین، نجاح الطائى، ج2، ص175 به بعد.
63. سنن ابى داوود، ج2، ص208، ح2004
64. حجیه السنه، ص372
65. البیان و التبیین، ج2، ص193؛ الجامع لأحکام القرآن، ج2، ص261؛ أحکام القرآن، ج1، ص290؛ الغدیر، ج6، ص298
66. دروس فى فقه الامامیه، الدکتور عبدالهادى الفضلى، ج1، ص111
67. این بحث را برخى از عالمان به تفصیل پرداخته اند و برخى تنها بدان اشاره کرده اند:دروس فى فقه الامامیه، ج1، ص49 به بعد؛ منع تدوین الحدیث: اسباب و نتائج، على الشهرستانى، ص85 به بعد؛ أثر القرآن فى تطوّر النّقد العربى، الدکتور محمد زغلول سلام، ص31 به بعد.
68. الفکر السامى فى تاریخ الفقه الاسلامى، الثعالبى الفاسى، ج1، ص371
69. موسوعه فقه ابراهیم النخعى، محمد روّاس قلعه جى، ج1، ص85
70. فجر الاسلام، احمد امین، ص236ـ238
71. الدیمقراطیه أبدا، ص155
72. در این باره بنگرید به روایات بسیارى که در کتابهاى حدیثى آمده است: وسائل الشیعه، ج25، ص35؛ مستدرک الوسائل، ج17، ص252 به بعد.
73. نهج البلاغه، خطبه 17 (ترجمه سید جعفر شهیدى)
74. الأمالى، ج1، ص240؛ مصادر نهج البلاغه، ج1، ص357ـ361؛ نهج البلاغه، خطبه17
75. از جمله عثمان، در جریان نمازش در منا که پیشتر آوردیم.
76 . شرح ابن ابى الحدید، ج5، ص463، سنن بیهقى، ج5، ص280، الغدیر، ج10، ص184
77 . الفکر السامى، ج1، ص270؛ الغدیر، ج10، ص184؛ این کتاب ارجمند، در این زمینه دیده شود، از جمله از ص184 به بعد آن.
78 . مواضع خلفا و بویژه عمر به روشنى نشانگر آن است که آنان درباره پیامبر، باورى درست و استوار نداشتند. آنان به واقع از شخصیت معنوى ـ وحیانى و ارتباط ملکوتى آن بزرگوار، تصویر و فهم درستى نداشتند. برخى از اعتراضهاى عمر به پیامبر، تردیدهاى او درباره تصمیم پیامبر و... از جمله مى تواند نشان این باشد که او پیامبر را چندان هم غیر عادى تصوّر نمى کرده است، و اینکه در برابر اعتراضهایى که به او مى شد، مى گفت «أنا زمیل محمد» (شرح ابن ابى الحدید، ج12، ص122 و...) نشانگر این است که او کمابیش خود را در حدّ پیامبر تصور مى کرد! در این باره، از جمله ر.ک: تاریخ سیاسى اسلام، رسول جعفریان، ج2، ص79 به بعد.
79. موسوعه فقه أبى بکر الصدیق، محمد رواس قلعه جى، ص10
80. السنن الکبرى، ج3، ص144؛ الغدیر، ج8، ص147؛ کنز العمال، ج8، ص234
81. بهج الصباغه، ج12، ص20
82. موارد مختلف و ابعاد بحث را بنگرید در: مخالفه الصحابى للحدیث النبوى الشریف ـ دراسه نظریه تطبیقیه، عبدالکریم على بن محمد النمّله.
83. بحث اجتهاد پیامبر، در اصول فقه اهل سنّت، بحثى جدّى است. از جمله نگاه کنید به: اجتهاد الرسول، نادیه شریف العمرى.
84. البدایه والنهایه، ج6، ص322
85. معالم الفتن، ج1، ص360(به نقل از البدایه والنهایه، ج6، ص322).
86. تاریخ طبرى، ج2، ص503؛ الفصول المهمه فى تألیف الأمه، ص93 به بعد(با منابع بسیار).
87. موارد بسیارى از این گونه را در تاریخ اسلام، بنگرید در بحث بسیار مهم علاّمه سید عبدالحسین شرف الدین العاملى در: الفصول المهمه، ص85 به بعد.
منبع : مجله علوم حدیث ، 1377 شماره 8

اضافه کردن نظر


کد امنیتی
تازه کردن