یکشنبه, 27 آبان 1397 ساعت 16:23
خواندن 331 دفعه

ارزیابی سخن ابن‌تیمیه درباره حدیث (اقضاکم علی)

نويسنده : اصغری‌نژاد،محمد
منبع : نشریه سراج منیر شماره 19

مقدمه
کتاب‌های روایی و شروح آنها و کتاب‌های تفسیری و تاریخی و غیر آنها آکنده از نکته‌هایی است که به‌صراحت یا به‌اشاره، فضایل و برجستگی‌های علی(علیه السلام) را یادآوری می‌کند. یکی از این ویژگی‌های «اقضا» بودن آن بزرگوار است که به گونه‌های مختلف، ولی نزدیک به هم، گزارش شده است.
هرچند این مقاله گرداگرد حدیث «اقضاکم علی» است، ولی باید درباره احادیثی که مضمون این روایت را بازگو می‌کند هم سخن می‌گوییم. زیرا با توجه به آنها یقین پیدا می‌کنیم که این خصوصیت در ایشان وجود دارد؛ و از طرفی اگر سند حدیث «اقضاکم علی» ضعیف باشد، با این روایات، تقویت می‌شود. دلایل و شواهد دیگری هم وجود دارد، که در سایه آنها هم می‌توان به صحت و درستی حدیث «اقضاکم علی» دست پیدا کرد، که شماری از آنها را بازگو می‌کنیم.
علت نگارش این مقاله نقد ادعای ابن‌تیمیه درباره ضعف این حدیث است. یکی از سیره‌های ابن‌تیمیه تضعیف فضیلت‌های امام علی(علیه السلام) است. چنین احساس می‌شود که وی می‌کوشد حتی‌الامکان از برجستگی‌های ایشان بکاهد و دیگران را بر آن حضرت برتری دهد. البته همه تقصیر را نباید به گردن ابن‌تیمیه انداخت. کلیه کسانی که به نحوی در تضعیف این حدیث گام برداشته‌اند، در اشتباه وی تأثیر داشته‌اند. در این زمان، که تهاجم عقیدتی و سیاسی و نظامی دنباله‌روهای ابن‌تیمیه فراوان است و دیدگاه‌های وی را طرفدارانش احیا کرده‌اند، بررسی و ارزیابی آنها ضروری است.
روایت اقضاکم
ابن‌حجر هیتمی درباره اینکه چرا و به چه مناسبتی رسول خدا(صلی الله علیه وآله وسلم) تعبیر «اقضاکم علی» را فرمود، می‌گوید:
گفته شده علت اینکه رسول خدا(صلی الله علیه وآله وسلم) تعبیر «اقضاکم علی» را فرمود، این است که پیامبر(صلی الله علیه وآله وسلم) با گروهی از اصحاب خود نشسته بودند. در این بین، دو نفر که با هم اختلاف داشتند، خدمت آن حضرت رسیدند. یکی از آنها گفت: «من یک درازگوش دارم و این شخص یک گاو دارد و گاو او درازگوش مرا کشته است». یکی از اصحاب گفت: «بهائم ضمانی ندارند». رسول خدا(صلی الله علیه وآله وسلم) فرمودند: «علی! تو بین آنها قضاوت کن». حضرت علی(علیه السلام) فرمود: «آیا هر دو حیوان رها بودند یا هر دو بسته؟ یا یکی از آنها بسته و دیگری رها بود؟». یکی از آن دو گفت: «درازگوش بسته و گاو رها و صاحبش هم در کنارش بود». امام علی(علیه السلام) فرمود: «بنابراین ضمان درازگوش به عهده مالک گاو است». رسول خدا(صلی الله علیه وآله وسلم) صحت دادرسی و قضاوت علی(علیه السلام) را تأیید و امضا فرمودند.[1]
نگاه ابن‌تیمیه به روایت اقضاکم علی
ابن‌تیمیه در موضعی از آثار خود درباره روایت «اقضاکم علی» می‌نویسد:
روایت نبویِ «اقضاکم علی» را احدی از نویسندگان کتب شش‌گانه و نویسندگان مسندهای مشهور به اسناد صحیح یا حتی ضعیف روایت نکرده‌اند؛ نه احمد و نه غیراحمد. و فقط از طریق کسی که معروف به کذب بوده، روایت شده است. البته از عمر روایت شده که «علی اقضانا»، ولی این را عمر بعد از مرگ ابو بکر گفته است. روایتی که در سنن ترمذی و غیر آن است، این است که پیامبر(صلی الله علیه وآله وسلم) فرمود: «أَعْلَمُ أُمَّتِی بِالْحَلَالِ وَالْحَرَامِ مُعَاذُ بْنُ جَبَلٍ، وَأَعْلَمُهَا بِالْفَرَائِضِ زَیدُ بْنُ ثَابِتٍ». در این حدیث، نامی از علی(علیه السلام) برده نشده است. در متن حدیثی که علی(علیه السلام) در آن یاد شده، علاوه بر ضعفش، آمده است که معاذ بن جبل، اعلمِ امت من به حلال و حرام و زید بن ثابت، اعلم امت من به مسائل ارث است. حتی اگر صحت این حدیث، که علی(علیه السلام) در آن به عنوان «اقضا» نسبت به دیگر افراد مطرح شده، تقدیر شود، این ویژگی دلالت بر برتربودن او بر معاذ نمی‌کند. زیرا معاذ در آن به عنوان «اعلم بالحلال والحرام» توصیف شده که دلالت بر وسعت علمی بیشتری نسبت به کسی که «اقضا» است، می‌کند؛ زیرا در دایره قضاوت، فقط حل و فصل دعاوی، آن هم در ظاهر وجود دارد و ممکن است واقعیت امر، چیز دیگری باشد. اما علم به حلال و حرام، هم شامل ظاهر می‌شود و هم شامل باطن. لذا کسی که به حلال و حرام اعلم باشد، اعلم به دین خواهد بود. از منظری دیگر هم اگر بررسی کنیم، متوجه می‌شویم که «اعلم به حلال و حرام» برتر از «اقضا» است. چون قضاوت دو نوع است. یکی حکم‌کردن در صورت انکار طرفین دعوا؛ نظیر اینکه یکی چیزی را ادعا می‌کند که طرف خصم او منکرش است. در این صورت با بینه و مثل آن حکم می‌شود که مال ادعاشده متعلق به چه کسی است. و در نوع دوم از قضا تجاحدی در کار نیست؛ بلکه مسئله جهل طرفین به میزان و مقدار حقی مطرح است که بر عهده طرف مقابل است؛ مثل نزاع در حق ارث و حقوقی که زوجین به گردن یکدیگر دارند. و این سری از مسائل، در زمره مسائل حلال و حرام است و اگر طرفین دعوا به فتوای کسی که او را قبول دارند، عمل کنند، کافی است و نیازی به این نیست که کسی بین آن دو قضاوت کند. و فقط وقتی طرفین نزاع، منکر ادعای طرف مقابل هستند، به قضاوت نیاز دارند و این غالباً هنگامی اتفاق می‌افتد که یکی از طرفین نزاع به دیگری ظلم و ستم می‌کند، و گاهی هم در صورت فراموشی، به وجود می‌آید. اما مسائل حلال و حرام را همگان، اعم از خوبان و بدان، به آن احتیاج دارند. به نظر تمامی علمای حدیث، «اعلمکم بالحلال ...» از «اقضاکم» به صحت نزدیک‌تر است. وقتی سند و دلالت اولی صحیح‌تر و روشن‌تر از دومی است (تازه به فرض اینکه قابل احتجاج باشد) مشخص می‌شود که اگر کسی با حدیث «اقضاکم علی» به برتری علی(علیه السلام) بر معاذ استدلال کند، جاهل است، چه رسد به اینکه بگوید علی(علیه السلام) از ابوبکر و عمر، که اعلم از معاذ هستند، بخواهد احتجاج کنند.[2]
نقد نگاه ابن‌تیمیه نسبت به حدیث اقضاکم علی
1. شهرت مضمون روایت اقضاکم علی در بین روات و اصحاب و علما
اگر نظر ابن‌تیمیه را درباره حدیث «اقضاکم علی» بپذیریم که عین الفاظ این حدیث در صحاح سته و مسندهای مشهور نقل نشده، باز هم می‌بینیم که مضمون آن، در همه یا بسیاری از کتاب‌های قدیم و جدید اهل سنت در موضوع روایت، فقه، تفسیر، کلام و غیر آن ذکر شده است. اقضابودن امام علی(علیه السلام) بین روات، صحابه، تابعین، علما و حتی معاصران مشهور است؛ و آنها روایت «اقضاکم علی» یا مضمون آن را در قالب «اقضانا علی»، «اقضاهم علی»، «اقضی امتی»، «اقضی اهل مدینه» و نظیر آن به نقل از رسول خدا(صلی الله علیه وآله وسلم) یا برخی از صحابه در کتب خود مطرح کرده‌اند و برخی بدون استناد به پیامبر(صلی الله علیه وآله وسلم) یا صحابه به صورت روایتی که قطع به صدورش داشته‌اند، آورده‌اند. در ذیل، نمونه‌هایی در این زمینه ذکر می‌کنیم:
عبدالرزاق صنعانی (متوفای 211 ه.ق.): حدیث «اقضاهم علی» را در کتاب خود نقل می‌کند.[3]
ابن ابی شیبه (متوفای 235 ه.ق.): حدیث «علی اقضانا» را از عمر نقل می‌کند.[4]
ابن‌ماجه (متوفای 275 ه.ق.): روایت «اقضاهم علی» را به اسناد خود از انس از رسول خدا(صلی الله علیه وآله وسلم) نقل کرده است.[5]
البانی (1914-1999 م.) این روایت را صحیح دانسته است.[6]
احمد بن حنبل (متوفای 241 ه.ق.): حدیث «علی اقضانا» را در سه موضع از مسند خود از ابن‌عباس از عمر نقل کرده و شعیب ارنؤوط، محقق مسند احمد، ذیل هر سه صحیح گفته است: «صحیح»، «اسناده صحیح علی شرط الشیخین»، «اسناده صحیح علی شرط الشیخین».[7]
بخاری (متوفای 256 ه.ق.): در صحیح خود «اقضانا علی» را از عمر به گزارش ابن‌عباس آورده است.[8]
نسایی (متوفای 303 ه.ق.): در سنن خود روایت فوق را به اسناد خود از ابن‌عباس از عمر نقل می‌کند.[9]

محمد بن خلف ضبی بغدادی، معروف به وکیع (متوفای 306 ه.ق.): روایت «اقضی اهل المدینة» را با دو سند از ابن‌مسعود و ابوهریره نقل کرده است.[10]
احمد بن علی تمیمی موصلی (متوفای 307 ه.ق.): حدیث «اقضاهم علی بن ابی طالب» را از ابن‌عمر از پیامبر(صلی الله علیه وآله وسلم) نقل می‌کند.[11]
طبرانی (متوفای 360 ه.ق.): به نقل از ابن‌ ابی ‌لیلی حدیث فوق را از عمر نقل می‌کند.[12]
کتانی سند حدیث طبرانی را حسن دانسته است.[13]
نیز طبرانی حدیث «اقضی امتی علی بن ابی طالب» را از جابر بن عبدالله انصاری از پیامبر(صلی الله علیه وآله وسلم) نقل می‌کند.[14]
دارقطنی (متوفای 385 ه.ق.): برای این حدیث عمر چند طریق ذکر کرده، در جمع‌بندی بین آنها می‌گوید: «وحدیث حبیب بن أبی ثابت هو الصحیح فی هذا الباب».[15]
حاکم نیشابوری (متوفای 405 ه.ق.): حدیث ابن‌مسعود را درباره اقضابودن علی(علیه السلام) به قرار ذیل مطرح کرده و آن را صحیح دانسته است: «"کنا نتحدث أن أقضی أهل المدینة علی بن أبی طالب" هذا حدیث صحیح علی شرط الشیخین و لم یخرجاه».[16]
از سخن ابن‌مسعود به‌خوبی آشکار می‌شود که اقضابودن علی(علیه السلام) بین روات حدیث و صحابه، معروف بوده و کسی در این زمینه تردیدی نداشته است.
بیهقی (متوفای 458 ه.ق.): به طور قاطع حدیث «علی اقضانا» را از عمر نقل می‌کند.[17]
ابن عبد البر (متوفای 463 ه.ق.): به طور جزمی می‌گوید: «قال رسول اللّه(صلی الله علیه وآله وسلم) «علی أقضی أمّتی... ذکره الحلوانی عن یزید بن هارون. و روی عمر(رضی الله عنه) من وجوه: "علی أقضانا ..."».[18]
ابن عبد البر، در موضعی دیگر نیز، به طور قطعی اقضابودن علی(علیه السلام) را به پیامبر(صلی الله علیه وآله وسلم) نسبت می‌دهد و نیز به دنبال آن اقضابودن علی(علیه السلام) را از عمر نقل می‌کند: «و قال(صلی الله علیه وآله وسلم) فی أصحابه: "أقضاهم علی بن أبی طالب" و قال عمر بن الخطاب: "علی أقضانا..."».[19]
طاهر بن محمد اسفرایینی شافعی (متوفای 471 ه.ق.): قاطعانه حدیث «اقضاکم علی» را از پیامبر(صلی الله علیه وآله وسلم) نقل کرده است.[20]
محمد بن عبدالله، معروف به ابن‌مغربی (متوفای 543 ه.ق.): «اقضاکم علی» را در تفسیر خود نقل کرده است.[21]
نویری (متوفای 732 ه.ق.): به طور جزمی «اقضاهم علی» را به پیامبر(صلی الله علیه وآله وسلم) نسبت می‌دهد و در پی آن حدیث «علی اقضانا» را به عمر: «و قال فی أصحابه: "أقضاهم علی" وقال عمر(رضی الله عنه) : "علی أقضانا"».[22]
شخصیتی مثل ذهبی هم، که شاگرد ابن‌تیمیه بوده و به ذکر فضایل علی(علیه السلام) چندان خشنود نیست،[23] روایت «علی اقضانا» را قاطعانه به عمر نسبت می‌دهد.[24]
مزی (متوفای 742 ه.ق.) نیز قاطعانه «علی اقضانا» را به عمر نسبت می‌دهد.[25]
ماردینی، معروف به ابن‌ترکمانی (متوفای 745 ه.ق.) روایت «اقضاکم علی» را در کتاب فقهی خود به طور قطعی از رسول الله(صلی الله علیه وآله وسلم) نقل می‌کند.[26]
ابن‌الوزیر (متوفای 840 ه.ق.) در الروض الباسم به طور قطعی می‌گوید: «... کان علی(رضی الله عنه) أقضاهم».[27]
سخاوی (متوفای 902 ه.ق.) بعد از آنکه مطالبی را درباره حدیث «اقضاکم علی» و روایت‌هایی که مضمون آن را بازگو کرده و اسناد و طرق آنها مطرح می‌کند، می‌گوید: «و هذه الطرق یقوی بعضها ببعض ...».[28]
محمد بن عمر بحرق خضرمی شافعی (متوفای 930 ه.ق.) هم به طور قطعی حدیث «أقضاکم علی ...»[29] را به پیامبر(صلی الله علیه وآله وسلم) نسبت می‌دهد.
ملا علی قاری (متوفای 1014 ه.ق.) درباره اقضابودن علی(علیه السلام) می‌گوید هنگامی که پیامبر(صلی الله علیه وآله وسلم) ایشان را به یمن به عنوان قاضی اعزام فرمود، علی(علیه السلام) سن کم خود را برای این کار مهم مطرح کرد. پیامبر(صلی الله علیه وآله وسلم) در پاسخ ایشان فرمود: «ان الله سیهدی قلبک و یثبت لسانک»؛ علی(علیه السلام) می‌گوید بعد از آن، یعنی بعد از دعا و تعلیم پیامبر(صلی الله علیه وآله وسلم) ، در هیچ قضاوتی دچار شک و تردید نشدم. ملا علی قاری می‌گوید شاید همین موضوع (یعنی دعای حضرت پیامبر در حق ایشان) باعث شد علی(علیه السلام) در قضاوت از دیگران برتر باشد.
جزری روایت «علی اقضانا ...» را به اسناد خود در اسنی المناقب، از سعید بن جبیر از ابن‌عباس از عمر، نقل کرده است. این روایت را ترمذی و ابوداوود و ابن‌ماجه نقل کرده‌اند.[30]
ابن‌تیمیه هم اقضابودن علی(علیه السلام) را به سخن عمر قبول دارد و بالاتر اینکه می‌گوید در روایت‌های صحیح این مطلب از عمر گزارش شده است: «ثبت فی الصحاح عن عمر أنه قال: أبی أقرأنا وعلی أقضانا».[31] البته، چنان‌که پیش‌تر ذکر کردیم، ابن‌تیمیه معتقد است عمر این سخن را بعد از وفات ابوبکر گفته؛ و ظاهراً منظور ابن‌تیمیه این است که اگر ابوبکر زنده بود عمر چنین توصیفی از علی(علیه السلام) نمی‌کرد.
و به طور خلاصه باید گفت اقضابودن علی(علیه السلام) در بسیاری از کتاب‌های اهل سنت در رشته‌های گوناگون ذکر شده و نشان‌دهنده مسلم‌بودن این ویژگی در آن بزرگوار بوده است.
از اقضابودن علی(علیه السلام) حتی حجاج بن یوسف خون‌خوار هم خبر داشت. درباره اطلاع حجاج از این فضیلت علی(علیه السلام) در بخشی از روایت بیهقی آمده است: «إِنَّا لَمْ نَنْقِمْ عَلَی عَلِی قَضَاءَهُ قَدْ عَلِمْنَا أَنَّ عَلِیا کانَ أَقْضَاهُمْ».[32]
صلابی، از پژوهشگران سنی معاصر، درباره جایگاه علی(علیه السلام) در نگاه عمر و ثابت‌بودن «اقضانا علی» می‌نویسد: «فقد کان علی(رضی الله عنه) عضواً بارزاً فی مجلس شوری الدولة العمریة بل کان هو المستشار الأول، فقد کان عمر(رضی الله عنه) یعرف لعلی فضله، وفقهه، وحکمته، وکان رأیه فیه حسناً، فقد ثبت فیه قوله فیه أقضانا علی».[33]
بنابراین، اگر هم بپذیریم که حدیث «اقضاکم علی» حدیث ضعیفی است، مضمون آن از طرق مختلفی نقل شده که اگر هم برخی از آنها ضعیف باشد، برخی دیگر به اسناد صحیح و برخی هم به اسناد معتبر نقل شده و اگر این روایات را کنار هم بگذاریم نتیجه می‌گیریم که اگر مضمون «اقضاکم علی» متواتر نباشد دست‌کم مشهور است؛ و برای همین یقین پیدا می‌کنیم که علی(علیه السلام) در قضاوت، از دیگران برتر بوده است.
2. گسترده‌تربودن دایره قضاوت نسبت به علم به حلال و حرام
اشتباه دیگری که ابن‌تیمیه مرتکب شده تا مقام علی(علیه السلام) را کمتر از حتی معاذ نشان دهد، این است که می‌گوید دایره قضاوت از دایره علم به حلال و حرام کمتر است. لذا اگر هم «روایت اقضاکم علی» قابل احتجاج باشد، ثابت نمی‌کند که علی(علیه السلام) بالاتر از معاذ است. در پاسخ، می‌گوییم کسی که می‌خواهد در بین مردم به امر خطیر قضاوت بپردازد، باید بر تمامی ابواب و مسائل فقه تسلط کافی داشته باشد. برای همین مالک و شافعی و برخی از حنفی‌ها هم یکی از شروط قضاوت را تسلط بر احکام الهی در حد اجتهاد دانسته‌اند.[34] فقهایی مثل ابن‌قدامه هم چنین عقیده‌ای دارند.[35] بر این اساس، به‌راحتی متوجه می‌شویم کسی که صلاحیت قضاوت دارد از کسی که فقط عالم به شرع است، یک گام جلوتر است؛ چراکه لازمه قضاوت تسلط کافی بر تمامی ابواب فقه و حدیث و غیر آن است. بنابراین، از روایاتی که اقضابودن امام علی(علیه السلام) را مطرح کرده، به دلالت التزامی فهمیده می‌شود که آن حضرت از معاذ برتر بوده است.
3. پاره‌ای از دلایل و شواهد دیگر بر تأیید مضمون روایت علی اقضاکم
1- احمد بن حنبل در مسند خود روایت می‌کند که رسول خدا(صلی الله علیه وآله وسلم) به حضرت فاطمه(سلام الله علیها) درباره شأن بی‌همتای علی(علیه السلام) می‌فرماید: «اما ترضین انی زوجتک اقوم امتی سلماً و اکثرهم علماً ...».[36] هیثمی درباره موثق‌بودن سند این روایت می‌نویسد: «رواه احمد والطبرانی وفیه خالد بن طهمان وثقه ابو حاتم وغیره وبقیة رجاله ثقات».[37] هیثمی در موضعی دیگر درباره سند این روایت می‌گوید: «رواه احمد والطبرانی برجال وثقوا».[38]
نظیر روایت فوق را هیثمی به نقل از طبرانی با تعبیر «زوجتکه و ان لاول اصحابی سلماً و اکثرهم علماً ...» یادآوری کرده و درباره سند آن می‌نویسد: «و هو مرسل صحیح الاسناد».[39]
1- بسیار اتفاق می‌افتاد که خلیفه دوم در امر قضاوت و فلسفه احکام و پاسخ به پرسش‌های مردم و غیر آن به امیرالمؤمنین علی(علیه السلام) رجوع می‌کرد. وقتی علی(علیه السلام) پرسش‌ها را پاسخ می‌داد یا مشکلات به‌وجودآمده را حل می‌کرد، خلیفه می‌گفت: «لولا علی لهلک عمر»، یا «لا ابقانی الله لمعضلة لیس لها ابو حسن» یا «أعوذ بالله أن أعیش فی قوم لیس فیهم أبو الحسن» و نظیر آن. بدیهی است که در آن زمان، صحابه بزرگ هم در کنار خلیفه بودند ولی عمر برای حل و فصل مشکلات قضایی و غیرقضایی خود، مخصوصاً مسائل راهبردی حکومت از آنها استفاده نمی‌کرد. اگر کسی از آنها توانایی لازم را داشت، خلیفه از او استفاده می‌کرد. سخنان خلیفه نشانگر برتری علمی و قضایی علی(علیه السلام) نسبت به دیگران است. در ادامه درباره این سری از احادیث، مطالبی از منابع و سخنان علما نقل می‌کنیم:
از سعید بن مسیب (متوفای 94 ه.ق.) نقل شده که عمر می‌گفت: «اللهم لا تبقنی لمعضلة لیس لها ابو الحسن».[40]
ابن‌قتیبه (متوفای 267 ه.ق.) قاطعانه می‌گوید: «و یقول [عمر] أعوذ بالله من کل معضلة لیس لها أبو حسن».[41]
زمخشری (متوفای 538 ه.ق.) به‌جزم، این سخن را از عمر می‌داند، و درباره اختلاف تعابیر این حدیث می‌گوید: «و منه قوله(رضی الله عنه) : اعوذ بالله من کل معضلة لیس لها ابو حسن و روی معضلة"».[42]
ابن‌جوزی (متوفای 597 ه.ق.) درباره نیاز همگان به دانش علی(علیه السلام) و جمله معروف عمر می‌گوید: «و کان الخلق یحتاجون إلی علم علی حتی قال عمر(رضی الله عنه) : آه من معضلة لیس لها أبو حسن».[43]
ابن‌جوزی درباره رجوع اصحاب، حتی عمر، به علی(علیه السلام) و جمله معروف عمر، می‌نویسد: «کان کبراء الصحابة یرجعون إلیه فی رأیه وعلمه حتی کان عمر یتعوذ من معضلة لیس لها أبو حسن».[44]
علایی (متوفای 761 ه.ق.) قاطعانه می‌گوید: «کان عمر(رضی الله عنه) یقول أعوذ بالله من معضلة لیس لها أبو حسن».[45]

سفارینی (متوفای 1188 ه.ق.) به طور جزمی می‌گوید: «وکان أمیر المؤمنین عمر بن الخطاب یتعوذ بالله من معضلة لیس لها أبو حسن».[46]
مناوی (متوفای 1031 ه.ق.) قاطعانه می‌گوید: «کان عمر یتعوذ من کل معضلة لیس لها ابو الحسن».[47]
چنان‌که ملاحظه می‌شود، در برخی تعابیر فوق، عبارت «کان ... یتعوذ» و «کان ... یقول» وجود دارد که نشان‌دهنده استمرار و تداوم است. یعنی برای خلیفه ثانی مشکلات زیادی به وجود می‌آمد که برای حل آنها به مشورت علی(علیه السلام) نیاز داشت و اگر ایشان برای حل آن در دسترس یا در قید حیات نبود، به خدا پناه می‌برد.
ابن عبد البر (متوفای 463 ه.ق.) بعد از اشاره به دو نمونه از تصحیح اشتباهات عمر از سوی علی(علیه السلام) می‌نویسد: «فکان عمر یقول: لو لا علی لهلک عمر».[48]
باقلانی (متوفای 403 ه.ق.) قاطعانه می‌گوید: «و یقول [عمر] لولا علی لضل عمر».[49]
نیآوردی (متوفای 450 ه.ق.) در الحاوی، در فقه شافعی، سخن معروف عمر، یعنی «لولا علی لهلک عمر»، را نقل کرده است.[50]
ابن ابی الحدید (متوفای 656 ه.ق.) بعد از یادکرد سخن عمر می‌نویسد: «و هذا یدل علی انه لم یکن یعرف الظاهر من الشریعة».[51]
شخصیت‌هایی چون سمعانی (متوفای 489 ه.ق.) در تفسیر خود، محب طبری (متوفای 694 ه.ق.) در ریاض النضرة، ابوالحسن نباهی (متوفای 793 ه.ق.) در تاریخ قضاة الاندلس، نظام‌الدین نیشابوری (متوفای 850 ه.ق.) در غرائب القرآن، زکریا بن محمد انصاری (متوفای 926 ه.ق.) در اسنی المطالب، مناوی (متوفای 1031 ه.ق.) در فیض القدیر، اسماعیل حقی (متوفای 1127 ه.ق.) در روح البیان، و غیر او تعبیر «لولا علی لهلک عمر» را گزارش کرده‌اند.
دارقطنی (متوفای 385 ه.ق.) از أبوسعید نقل می‌کند که هر گاه عمر از مسئله‌ای می‌پرسید و علی(علیه السلام) پاسخش را می‌داد، می‌گفت: «أعوذ بالله أن أعیش فی قوم لیس فیهم أبو الحسن وفی روایة لا أبقانی الله بعدک یا علی».[52]
احمد طبری (متوفای 694 ه.ق.) به نقل از یحیی بن عقیل می‌گوید: «کان عمر یقول لعلی إذا سأله ففرج عنه لا أبقانی الله بعدک یا علی».[53]
همو از أبوسعید خدری نقل می‌کند: «انه سمع عمر یقول لعلی - وقد سأله عن شیء فأجابه: أعوذ باللّه أن أعیش فی قوم لست فیه یا أبا الحسن».[54]
عصامی شافعی (متوفای 1111 ه.ق.) هم از جمله کسانی است که روایت یحیی بن عقیل را در سمط النجوم خود آورده است.

1- ابواسحاق شیرازی درباره اعلمیت و افضلیت علی(علیه السلام) در نظر عمر می‌نویسد: «روی الحسن قال: جمع عمر(رضی الله عنه) أصحاب النبی(صلی الله علیه وآله وسلم) لیستشیرهم و فیهم علی فقال: قل فأنت أعلمهم و أفضلهم».[55]
2- عبد الملک بن ابی سلیمان از عطاء[56] پرسید: «کان أحد فی أصحاب رسول الله(صلی الله علیه وآله وسلم) احد أعلم من علی؟ قال: لا والله ما اعلمه».[57]
3- ابن سعد (متوفای 230 ه.ق.) به اسناد خود از سعید بن مسیب گزارش می‌دهد که عمر بعد از مطرح‌کردن مشکل فقهی خود و گرفتن پاسخ آن از علی(علیه السلام) خطاب به ایشان در جمع صحابه گفت: «انت خیرهم فتوی».[58]
4- ابن ابی الحدید درباره مقام شامخ علی(علیه السلام) در فقه و علوم دینی و فتوا و برتربودن او به نقل از عمر می‌نویسد که او منع کرده بود با وجود علی(علیه السلام) در مسجد،[59] کسی فتوا بدهد: «لا یفتین أحد فی المسجد وعلی حاضر».[60]
عبدالحلیم جندی، از پژوهشگران معاصر اهل سنت، می‌نویسد: «لقد کان عمر علی الحق اذا امر الا یفتی احد بالمسجد وعلی حاضر فجعل القضاء وقفاً علیه فی ساحة القضاء».[61]
البته به نظر ما سخن خلیفه دوم محدود به قضاوت نمی‌شود.
1- دیلمی (متوفای 509 ه.ق.) به واسطه سلمان از رسول‌الله(صلی الله علیه وآله وسلم) نقل می‌کند که: «اعلم امتی من بعدی علی بن ابی طالب».[62]
2- از ابن‌مسعود نقل شده است: «إن أعلم أهل المدینة بالفرائض ابن أبی طالب».[63]
3- ابن‌عباس می‌گوید: «أعطی علی تسعة أعشار العلم وأنه لأعلمهم بالعشر الباقی».[64]
4- عایشه درباره میزان علم علی(علیه السلام) می‌گوید: «انه اعلم الناس بالسنة».[65]
5- وقتی به معاویه شهادت علی(علیه السلام) گزارش داده شد، گفت: «ذهب العلم والفقه بموت علی ابن ابی طالب».[66]
6- در آیه 33 سوره احزاب آمده است: (إِنَّما یرِیدُ اللَّهُ لِیذْهِبَ عَنْکمُ الرِّجْسَ أَهْلَ الْبَیتِ وَیطَهِّرَکمْ تَطْهِیرا). طبق این آیه، خداوند هر گونه گناه و زشتی و پلیدی و کاستی را از این بزرگواران برداشته و نگذاشته اصلاً به وجود شریفشان راه پیدا کند. ابوحیان اندلسی (متوفای 745 ه.ق.) می‌گوید: «الرجس یقع علی الاثم، وعلی العذاب، وعلی النجاسة، وعلی النقائص، فأذهب اللّه جمیع ذلک عن أهل البیت».[67]
بدون تردید جهل و نادانی از بزرگ‌ترین آفت‌ها و نواقص است. با تمسک به این آیه می‌توان فهمید که علی(علیه السلام) و اهل‌بیت(علیهم السلام) در میدان علم و دانش از دیگران برترند و احدی قابل سنجش با آنان نیست.
1- دلیل دیگر بر برتری علی(علیه السلام) بر دیگر صحابه و اقضابودن ایشان جمله‌ای است که با مضامین قریب به یکدیگر از امام علی(علیه السلام) نقل شده؛ جمله‌ای که مرکز ثقل آن عبارت «سلونی» است. سعید بن مسیب می‌گوید: «ما کان احد من الناس یقول "سلونی" غیر علی بن ابی طالب».[68] این سخن علی(علیه السلام) را بسیاری از علمای اهل سنت، از زمان قدیم تا عصر حاضر؛ در کتب خود نقل کرده‌اند. در ذیل به شماری از آنها اشاره می‌کنیم:
صنعانی (متوفای 211 ه.ق.) در تفسیر خود،[69] ابن‌جریر طبری (متوفای 310 ه.ق.) در تفسیر خود، ابن‌منادی (متوفای 336 ه.ق.) در کتاب ملاحم، سمرقندی (متوفای 373 ه.ق.) در تفسیر بحرالعلوم، حاکم نیشابوری در المستدرک (وی از این حدیث به عنوان حدیث صحیح عالی یاد کرده است)،[70] ابوعمر دانی (متوفای 444 ه.ق.) در سنن خود، سمعانی (متوفای 489 ه.ق.) در تفسیر خود،[71] قرطبی (متوفای 671 ه.ق.) در تفسیر خود، یوسف مقدسی شافعی در عقد الدرر، نظام‌الدین نیشابوری (متوفای 850 ه.ق.) در غرائب القرآن، شربینی (متوفای 977 ه.ق.) در سراج منیر، زمخشری در کشاف، حقی بروسوی در تفسیر خود، سیوطی در اتقان، آلوسی در روح البیان (وی درباره این حدیث می‌گوید: «أخرج غیر واحد عن علی کرم الله تعالی وجهه أنه قال علی المنبر: ...). حتی علمای معاصر مانند عبدالعظیم زرقانی (متوفای 1367 ه.ق.) در مناهل العرفان، تویجری (متوفای 1413 ه.ق.) در اتحاف الجماعة، و عثیمین (متوفای 1421 ه.ق.) این سخن اعجازی و خارق‌العاده علی (علیه السلام) را گزارش کرده‌اند.
تفسیر نادرست ذهبی از حدیث سلونی
ذهبی هم به طور ضمنی به صحت حدیث «سلونی» اذعان دارد ولی آن را به گونه‌ای مطرح می‌کند که قطعاً منظور گوینده‌اش نیست. ذهبی می‌گوید: «إنما قال علی(علیه السلام) سلونی لأهل الکوفة لیعلمهم الدین فإن غالبهم کانوا جهلة... اما الذین کان علی(علیه السلام) یخاطبهم فهم من جملة عوام الناس التابعین وکان کثیر منهم من شرار التابعین ولهذا کان علی(رضی الله عنه) یذمهم ویدعو علیهم وکان التابعون بمکة والمدینة والشام والبصرة خیرا منهم ...».[72]
ذهبی در جایی دیگر هم به گونه‌ای این حدیث را مطرح می‌کند که اصلاً مراد و مقصود گوینده‌اش را نمی‌رساند. او می نویسد: «... فنقول لا ریب أن علیا لم یکن یقول هذا بالمدینة بین سادة الصحابة الذین یعلمون کما یعلم وإنما قال هذا لما صار إلی العراق بین قوم لا یعرفون کثیرا من الدین وهو الامام الذی یجب علیه أن یعلمهم ویفقههم».[73] در واقع، او به تحریف این حدیث دست زده است که در اینجا به نقد سخن او می‌پردازیم:
1- به فرض اینکه امام علی(علیه السلام) این حدیث را در کوفه گفته باشد، ولی اطلاق یا عموم حدیث فقط مخاطبان حاضر در مجلس و حد اکثر کوفه را، آن‌گونه که ذهبی پنداشته، شامل نمی‌شود. اگر این‌گونه با هر روایتی برخورد شود، باید بگوییم احکام و مسائل شرعی که مثلاً رسول خدا$ در مناطق گوناگون گفته‌اند، شامل دیگر افراد و سایر مسلمانان و سایر مناطق نمی‌شود و این دست‌کم در بسیاری از موارد، باطل و نادرست است؛ چراکه بسیاری از احکام و مسائل شرعی، فرامکانی و فرازمانی است؛ یعنی زمان و مکان، هیچ نقشی در آنها ایفا نمی‌کنند. بسیاری از احکام نجاسات، غسل و وضو، حج، امر به معروف و نهی از منکر و تمامی مسائل عقیدتی و اصول دین، از این قبیل است.
2- برخلاف توهم ذهبی، باید گفت در کوفه، شخصیت‌های برجسته و عظیم‌الشأن هم وجود داشتند و کم نبودند و اطراف آن حضرت را اراذل و جاهل‌ها فرا نگرفته بودند تا بگوییم حضرت علی(علیه السلام) می‌خواهد با گفتن «سلونی» آنها را با مسائل ابتدایی دین خود آشنا کند. افرادی مثل مالک اشتر، عمار یاسر، سلیمان بن صرد، ابن‌عباس، محمد بن ابی بکر، محمد بن حنفیه، عقیل بن ابی طالب، عبدالله بن بدیل، هاشم مرقال، ذوالشهادتین، کمیل بن زیاد[74] (که عظمت آنها بر علمای اهل سنت مخفی نیست) در کوفه و در محضر امام علی(علیه السلام) بودند. بالاتر از همه اینها امام حسن و امام حسین(علیه السلام) بودند که احدی از صحابه را با آن دو بزرگوار در هیچ جهتی نمی‌توان مقایسه کرد. در عین حال، امام علی فرمودند: از هر مطلبی که تمایل دارید، از من بپرسید.
3- برخلاف گمان ذهبی، باید گفت امام علی در این حدیث در این مقام نیست که افراد جاهل را با دین آشنا کند، بلکه در صدد معرفی خویش است تا مردم بدانند با اقیانوس بیکران دانش روبه‌رو هستند. اگر امام علی در این صدد نبود، لزومی نداشت بفرماید: «سلونی قبل ان تفقدونی فانی اعلم منی بطرق السماء» یا «سلونی عما دون العرش» و نظیر آن.
نتیجه
با توجه به دلایل و شواهد زیادی که وجود دارد، مشخص می‌شود که روایت اقضاکم علی حتی اگر سند درستی نداشته باشد، محتوا و مضمونش مسلماً درست و بلکه متواتر معنوی است. ابن‌قدامه می‌گوید هر گاه از طرقی که برخی از آنها برخی دیگر را تصدیق می‌کند، اخبار فراوانی درباره مضمون واحدی نقل شود تا آنجا که یقین به آن مضمون پیدا شود، تواتر حاصل می‌شود. برای همین است که ما به جود حاتم طایی یقین داریم گرچه در این زمینه خبر واحدی با سند معتبر وجود نداشته باشد. شجاعت و علم و دانش علی(علیه السلام) نیز همین گونه است.[75] یعنی متواتر است، حتی اگر درباره آن یک خبر معتبر هم وجود نداشته باشد؛ و از آنجایی که قرآن مجید و روایات نبوی و گزارش‌ها و توصیفات صحابه و تابعین و علما همگی بر جایگاه علمی بی‌بدیل علی(علیه السلام) صحه می‌گذارد و تصویری از ایشان به دست می‌دهد که درباره احدی داده نشده، یقین پیدا می‌کنیم که آن حضرت اعلم و اقضای امت اسلامی بوده است؛ و از همین جا فهمیده می‌شود که سخن ابن‌تیمیه در تضعیف مقام علمی و قضایی علی(علیه السلام) بی‌پایه است.
به‌علاوه، امام علی(علیه السلام) «اعلم» نیز هست؛ یا به این دلیل که «اقضا» به معنای «افقه» است، یا به این دلیل که لازمه اقضابودن اعلمیت در مسائل دینی و حلال و حرام است. در این مقاله اشاراتی درباره اعلمیت آن بزرگوار داشتیم. در اینجا نیز نکته جالبی را از مناوی (متوفای 1221 ه.ق.) به نقل از ابن‌عبدالهادی اضافه می‌کنیم تا بیش از پیش مشخص شود که علی(علیه السلام) اعلم از امثال معاذ بوده است. مناوی ذیل حدیث «اقضاهم علی»، آنجایی که پیامبر(صلی الله علیه وآله وسلم) فضیلت معاذ را مطرح می‌کند (یعنی جمله «اعلمهم بالحلال و الحرام معاذ بن جبل») می‌نویسد: «یعنی معاذ بعد از وفات بزرگان صحابه اعلم به حلال و حرام می‌شود و الا ابوبکر و عمر و علی اعلم از معاذ و اعلم از زید بن ثابت در فرایض بوده‌اند».[76]
و نکته پایانی سخن دکتر ذهبی، وزیر اسبق اوقاف مصر، در ترسیم مقام علمی علی (علیه السلام) است:
علی(علیه السلام) دریای علم، دارای حجت قوی و استنباط سلیم بود. در فصاحت و خطابه و شعر، بهره فراوانی داشت. از عقل قضایی بالنده و شکوفا و بصیرتی که به باطن امور نفوذ پیدا می‌کرد، برخوردار بود. اصحاب، در بسیاری از موارد برای روشن‌شدن مطالبی که بر آنها پوشیده بود، به او مراجعه می‌کردند. رسول خدا(صلی الله علیه وآله وسلم) او را متولی قضاوت در یمن فرمود و این‌گونه دعایش کرد: خداوندا، زبانش را بر حق و حقیقت ثابت بدار و قلبش را هدایت فرما. برای همین موفق بود و کارهای سخت و مشکل را حل و فصل می‌کرد. جای تعجب هم نیست؛ چون در بیت نبوت پرورش پیدا کرده بود و از شیر معارف این بیت تغذیه می‌کرد و مشمول مشکات انوار نبوی بود. ابن‌مسعود نقل می‌کند: ما اصحاب پیامبر(صلی الله علیه وآله وسلم) گزارش می‌کردیم که اقضای اهل مدینه علی بن ابی طالب است. از عطا پرسیده شد: آیا در بین اصحاب محمد(صلی الله علیه وآله وسلم) «أعلم» از علی وجود داشت؟ عطا گفت: نه به خدا من کسی را سراغ ندارم. از ابن‌عباس روایت شده: اگر از علی چیزی برای ما ثابت شود، به غیر او رجوع نمی‌کنیم.[77]

منابع
    ۱. ابن ابی الحدید، عبدالحمید بن هبة الله، شرح نهج البلاغه، بی‌جا: دار احیاء الکتب العربیة، بی‌تا.
    ۲. ابن ابی شیبه، عبد الله بن محمد، مصنف ابن ابی شیبه، بی‌جا: دار الفکر، 1409ق.
    ۳. ابن تیمیه، احمد ابن عبد الحلیم، الفتاوی الکبری، بی‌جا: دار الکتب العلمیة، 1408ق.
    ۴. ابن تیمیه، احمد ابن عبد الحلیم، مجموع الفتاوی، بی‌جا: دار الوفاء، 1426ق.
    ۵. ابن جوزی، عبد الرحمن بن علی، التبصرة، بی‌جا: عیسی البابی الحلبی و شرکاؤه، 1390ق.
    ۶. ابن جوزی، عبد الرحمن بن علی، کشف المشکل، ریاض: دار الوطن، 1418ق.
    ۷. ابن حجر عسقلانی، احمد بن علی، تهذیب التهذیب، بی‌جا: دار الفکر، 1404ق.
    ۸. إبن حجر هیثمی، احمد بن محمد، الصواعق المحرقة، بیروت: مؤسسة الرسالة، 1997م.
    ۹. ابن سعد، محمد، الطبقات الکبری، بیروت: دار صادر، بی‌تا.
    ۱۰. ابن عبد البر، یوسف بن عبدالله، الاستذکار، بیروت: دار الکتب العلمیة، 2000م.
    ۱۱. ابن عبد البر، یوسف بن عبدالله، الاستیعاب، بیروت: دار الجیل، 1412ق.
    ۱۲. ابن قتیبه، عبد الله بن مسلم، تأویل مختلف الحدیث، بیروت: دار الجیل، 1393ق.
    ۱۳. ابن قدامه، عبد الرحمن، الشرح الکبیر، بیروت: دار الکتاب العربی، بی‌تا.
    ۱۴. ابن مغربی (ابن عربی)، محمد بن عبد الله، احکام القرآن، بی‌جا: بی‌نا، بی‌تا.
    ۱۵. اسفرایینی، طاهر، التبصیر فی الدین، بیروت: عالم الکتب، 1983م.
    ۱۶. اندلسی، ابو الحسن، تاریخ قضاة الاندلس، بیروت: دار الآفاق الجدیدة، 1403ق.
    ۱۷. اندلسی، ابو حیان، البحر المحیط، بیروت: دار الفکر، 1420ق.
    ۱۸. باقلانی، محمد بن طیب، تمهید الاوائل، بیروت: مؤسسة دار الکتب الثقافیة، 1987م.
    ۱۹. بحرق، محمد، حدائق الأنوار، بیروت: دار الحاوی، 1998م.
    ۲۰. بخاری، محمد، صحیح البخاری، یمامه/ بیروت: دار ابن کثیر، 1407ق.
    ۲۱. بیهقی، احمد، السنن الکبری، حیدرآباد: مجلس دائرة المعارف النظامیة، 1344ق.
    ۲۲. بیهقی، احمد، دلائل النبوة، بیروت: دار الکتب العلمیة، الطبعة الاولی، 1405ق.
    ۲۳. تمیمی موصلی، احمد، مسند ابو یعلی، بی‌جا: دار المأمون، بی‌تا.
    ۲۴. جندی، عبد الحلیم، الامام جعفر الصادق (علیه السلام) ، بی‌جا: بی‌نا، 1397ق.
    ۲۵. حاکم نیسابوری، محمد بن عبدالله، المستدرک، بیروت: دار الکتب العلمیة، 1411ق.
    ۲۶. دارقطنی، علی، العلل الواردة، ریاض: دار طیبة، 1405ق.
    ۲۷. دیلمی، شیرویه، الفردوس، بیروت: دار الکتب العلمیة، 1406ق.
    ۲۸. ذهبی، شمس الدین، المنتقی، قاهره: المطبعة السلفیة و مکتبتها، بی‌تا.
    ۲۹. ذهبی، شمس الدین، تاریخ الاسلام، بی‌جا: دار الکتاب العربی، 1407ق.
    ۳۰. ذهبی، محمد حسین، التفسیر والمفسرون، بی‌جا: دار الکتب الحدیثة، 1396ق.
    ۳۱. زرندی حنفی، محمد، نظم درر السمطین، من مخطوطات مکتبة الامام امیر المؤمنین (علیه السلام) ، 1377ق.
    ۳۲. زمخشری، محمود، الفائق، بیروت: دار الکتب العلمیة، 1417ق.
    ۳۳. سخاوی، عبد الرحمن، المقاصد الحسنة، بی‌جا: دار الکتاب العربی، بی‌تا.
    ۳۴. سفارینی، شمس الدین، لوامع الأنوار البهیة، دمشق: مؤسسة الخافقین، 1402ق.
    ۳۵. سمعانی، منصور، تفسیر السمعانی، ریاض: دار الوطن، 1418ق.
    ۳۶. شیبانی، احمد بن حنبل، مسند احمد، قاهره: طبع مؤسسة القرطبه، بی‌تا (و طبع مؤسسة الرسالة، 1420ق.).
    ۳۷. شیرازی، ابو اسحاق، طبقات الفقهاء، بیروت: دار الرائد العربی، 1970م.
    ۳۸. صنعانی، أبو بکر، مصنف عبد الرزاق، بیروت: المکتب الاسلامی، 1403ق.
    ۳۹. صنعانی، عبد الرزاق، تفسیر القرآن، ریاض: مکتبة الرشد، 1410ق.
    ۴۰. طبرانی، سلیمان، المعجم الاوسط، قاهره: دار الحرمین، 1415ق.
    ۴۱. طبرانی، سلیمان، المعجم الصغیر، بیروت/عمان، المکتب الاسلامی/ دار عمار، 1405ق.
    ۴۲. علایی، خلیل بن کیکلدی، اجمال الاصابة، کویت: جمعیة احیاء التراث الاسلامی، 1407ق.
    ۴۳. قاری، ملا علی، مرقاة المفاتیح، بیروت: دار الفکر، 1422ق.
    ۴۴. قرطبی، ابو عمر، جامع بیان العلم، بی‌جا: مؤسسة الریان، 1424ق.
    ۴۵. قزوینی، محمد بن یزید (ابن ماجه)، سنن ابن ماجه، بیروت: دار الفکر، بی‌تا.
    ۴۶. کتانی، ابو الحسن، تنزیه الشریعة، بی‌جا: دار الکتب العلمیة، بی‌تا.
    ۴۷. مغربی، ابن صدیق، فتح الملک العلی، اصفهان: مکتبة امیر المؤمنین (علیه السلام) ، بی‌تا.
    ۴۸. مناوی، محمد، فیض القدیر، بیروت: دار الکتب العلمیة، 1415ق.
    ۴۹. نسایی، احمد، السنن الکبری، بیروت: دار الکتب العلمیة، 1411ق.
    ۵۰. نویری، شهاب الدین، نهایة الأرب، بیروت: دار الکتب العلمیة، 1424ق.
    ۵۱. نیآوردی، ابو الحسن، الحاوی، بی‌جا: دار الکتب العلمیة، 1414ق.
    ۵۲. نیسابوری، نظام الدین، غرائب القرآن، بیروت: دار الکتب العلمیة، 1416ق.
    ۵۳. وکیع، محمد بن خلف؛ ضبی بغدادی، عباس بن بکار، اخبار القضاة، مصر: المکتبة التجاریة الکبری، 1366ق.
      هیثمی، نور الدین، مجمع الزوائد، بیروت: دار الکتب العلمیة، 1408ق.

پی نوشت:
[1]. ابن حجر هیثمی، احمد ابن محمد، الصواعق المحرقة، ج2، ص358.
[2]. ابن تیمیه، احمد ابن عبد الحلیم، الفتاوی الکبری، ج4، ص437 و 438.
[3]. صنعانی، ابوبکر، مصنف عبد الرزاق، ج11، ص225
[4]. ابن ابی شیبه، عبد الله بن محمد، مصنف ابن ابی شیبه، ج1، ص183.
[5]. قزوینی (ابن ماجه)، محمد بن یزید، سنن ابن ماجه (المذیلة باحکام الالبانی)، ج1، ص55.
[6]. همان.
[7]. شیبانی، احمد بن حنبل، مسند احمد، ج5، ص113 (طبع مؤسسة القرطبه).
[8]. بخاری، محمد، صحیح البخاری، ج4، ص1628.
[9]. نسایی، احمد، السنن الکبری، ج6، ص289.
[10]. وکیع، محمد بن خلف؛ ضبی بغدادی، عباس بن بکار، اخبار القضاه، ج1، ص89 و 90.
[11]. تمیمی موصلی، احمد، مسند ابویعلی، ج10، ص141.
[12]. طبرانی، سلیمان، المعجم الاوسط، ج7، ص357.
[13]. کتانی، ابوالحسن، تنزیه الشریعة، ج2، ص16.
[14]. طبرانی، سلیمان، المعجم الصغیر، ج1، ص335.
[15] دارقطنی، علی، العلل، ج2، ص85 و 86.
[16]. حاکم نیشابوری، محمد بن عبدالله، المستدرک، ج3، ص135.
[17]. بیهقی، احمد، دلائل النبوة، ج7، ص155.
[18]. ابن عبد البر، یوسف بن عبدالله، الاستیعاب، ج1، ص17.
[19]. همان، ج3، ص1102؛ ابن عبد البر در الاستذکار هم، که کتابی در فقه مالکی است، به طور جزمی نقل می‌کند: «وقال عمر بن الخطاب علی أقضانا...» (ج2، ص66).
[20]. اسفرایینی، طاهر، التبصیر فی الدین، ص179.
[21]. ابن مغربی (ابن عربی)، محمد بن عبد الله، احکام القرآن، ج4، ص1627 و 1629.
[22]. نویری، شهاب الدین، نهایة الارب، ج20، ص6.
[23]. دلایل و قراین بسیاری در این باره وجود دارد. شاید مهم‌ترین دلیل، کتاب المنتقی (خلاصه منهاج السنة) است که ذهبی تدوین کرده است. ابن‌صدیق مغربی هم می‌گوید: «اذا رأی [الذهبی] حدیثاً فی فضل علی (علیه السلام) بادر الی انکاره بحق و بباطل» (مغربی، ابن‌صدیق، فتح الملک العلی، ص50).
[24]. ذهبی، شمس الدین، تاریخ الاسلام، ج3، ص638.

[25]. مزی، یوسف بن عبد الرحمن، تهذیب الکمال، ج20، ص485.
[26]. ابن ترکمانی، علی بن عثمان، الجوهر النقی، ج6، ص211.
[27]. ابن‌الوزیر، الروض الباسم، ج2، ص127.
[28]. سخاوی، عبد الرحمن، المقاصد الحسنه، ص134-136.
[29]. بحرق، محمد، حدائق الانوار، ص368.
[30]. قاری، ملا علی، مرقاة المفاتیح، ج6، ص3429.
[31]. ابن تیمیه، احمد ابن عبد الحلیم، مجموع الفتاوی، ج18، ص482.
[32]. بیهقی، احمد، السنن الکبری، ج10، ص269.
[33]. صلابی، علی محمد، الحسن بن علی بن أبی طالبK، ص155.
[34]. نک.: ابن قدامه، عبد الرحمن، الشرح الکبیر، ج11، ص388.
[35]. همان.
[36]. شیبانی، احمد بن حنبل، مسند، جزء 33، ص422 (طبع مؤسسة الرسالة).
[37]. هیثمی، نور الدین، مجمع الزوائد، ج9، ص101.
[38]. همان، ص114.
[39]. همان، ص102.
[40]. زرندی حنفی، محمد، نظم درر السمطین، ص132.
[41]. ابن قتیبه، عبد الله بن مسلم، تأویل مختلف الحدیث، ص162.
[42]. زمخشری، محمود، الفائق، ج2، ص375.
[43]. ابن جوزی، عبد الرحمن بن علی، التبصره، ج1، ص443.
[44]. همو، کشف المشکل، ج1، ص123.
[45]. علایی، خلیل بن کیکلدی، اجمال الاصابه، ص56.
[46]. سفارینی، شمس الدین، لوامع انوار البهیه، ج2، ص352.
[47]. مناوی، محمد، فیض القدیر، ج4، ص470.
[48]. ابن عبد البر، یوسف بن عبدالله، الاستیعاب، ج3، ص1103.
[49]. باقلانی، محمد بن طیب، تمهید الاوائل، ص502.
[50]. نیآوردی، ابو الحسن، الحاوی، ج12، ص115.
[51]. ابن ابی الحدید، عبدالحمید بن هبة الله، شرح نهج البلاغه، ج12، ص205.
[52]. مناوی، محمد، فیض القدیر، ج4، ص470.
[53]. طبری، احمد بن عبدالله، ذخائر العقبی، ص92.
[54]. همان.
[55]. شیرازی، ابو اسحاق، طبقات الفقهاء، ص42.
[56]. احتمالاً منظور، عطاء بن یسار است.
[57]. ابن ابی شیبه، عبد الله بن محمد، مصنف ابن ابی شیبه، ج7، ص502. سخن فوق منابع دیگری هم دارد.
[58]. ابن سعد، محمد، الطبقات الکبری، ج2، ص339.
[59]. ظاهراً منظور، مسجدالنبی(ص) است.
[60]. ابن ابی الحدید، عبدالحمید بن هبة الله، شرح نهج البلاغه، ج1، ص18.
[61]. الجندی، عبد الحلیم، الامام جعفر الصادق(علیه السلام)، ص27.
[62]. دیلمی، شیرویه، الفردوس، ج1، ص37.
[63]. شیرازی، ابو اسحاق، طبقات الفقهاء، ص42 و 43.
[64]. همان.
[65]. همان.
[66]. ابن عبد البر، یوسف بن عبدالله، الاستیعاب، ج3، ص1108؛ اندلسی، ابو الحسن، تاریخ قضاة الاندلس، ص23.
[67]. اندلسی، ابو حیان، البحر المحیط، ج8، ص478.
[68]. قرطبی، ابو عمر، جامع بیان العلم و فضله، ج1، ص224. این سخن در غیر این منبع هم وجود دارد.
[69]. صنعانی، عبد الرزاق، تفسیر القرآن، ج3، ص241.
[70]. حاکم نیشابوری، محمد بن عبدالله، المستدرک، ج2، ص383.
[71]. سمعانی، منصور، تفسیر السمعانی، ج5، ص250.
[72]. ذهبی، شمس الدین، المنتقی، ص342 و 343.
[73]. همان، ص509.
[74]. عجلی و مدائنی از کمیل به عنوان ثقه، یکی از رؤسای شیعه، و یکی از عباد اهل کوفه یاد کرده‌اند (ابن حجر عسقلانی، احمد بن علی، تهذیب التهذیب، ج8، ص402).
[75]. مغربی، ابن صدیق، فتح الملک العلی، ص65 و 66.
[76]. مناوی، محمد، فیض القدیر، ج1، ص559.
[77]. ذهبی، محمد حسین، التفسیر والمفسرون، ج1، ص89.

 

اضافه کردن نظر


کد امنیتی
تازه کردن