سه شنبه, 30 آبان 1391 ساعت 18:10
خواندن 1261 دفعه

نقد بازخوانی تشیع

چکیده

محسن کدیور یکی از پژوهشگران نوگرای معاصر است. یکی از دغدغه های ایشان (و از مباحث ممتاز در فضای روشنفکری) چگونگی استناد به دین است. در این نوشتار، نحوة استدلالها و نیز قوت و کارایی استنادات آقای کدیور، در مبحث ذکرشده، مورد نقد و بررسی قرار می گیرد. نویسنده ـ در مقام نقد ـ ابتدا شاخص های صحیح امامت و تعریف تشیع را از دیدگاه کدیور بررسی می کند و سپس به نقد آنها از دیدگاه امامت، علم علوی و توصیف اهل بیت (علیهم السلام) در نهج البلاغه، تحلیل تأکید امیرالمؤمنین بر افضلیت خویش و... می پردازد. وی در ادامه، نحوة مواجهه کدیور با نهج البلاغه را نقد کرده و ادعاهای ایشان را بی دلیل می داند و در نهایت، با بیان ضرورت توجه به شرایط اجتماعی در زمان صدور هر سخن، مقاله را به پایان می رساند.

در میان پژوهشگران دینی نوگرای معاصر ـ در ایران ـ آقای دکتر محسن کدیور، با توجه به پیشینة مباحث نظری اش، ویژگیهای خاصی دارد. البته این ویژگیها، به مرور زمان دچار تغییراتی شده اند که امیدواریم به نقطه پیشین بازگردند. یکی از مباحث وی، که قطعاً در فضای روشنفکری، امتیاز مهمی محسوب می شد «دغدغة استناد» بود. دکتر کدیور در مصاحبه منتشر شده ای با همین عنوان، [2] پس از تقسیم بندی نوگرایان مذهبی معاصر می گوید:

دغدغه ای که من الان دارم، دغدغة خلوص است؛ نحوه استناد به دین است؛ یعنی هرکدام از این اندیشه های مختلف، چقدر از آن چه را که بدان رسیده اند می توانند به دین واقعی نسبت بدهند. (شخصاً قائلم که فقط یک دین واقعی هست؛ این گونه نیست که در طول زمان دین تولید بشود و تکوین بیابد و تحول بیابد و هیچ امر ثابتی در میان نباشد.) مشکل اصلی به نظر من نحوة استناد آن ها به دین است؛ یعنی به چه میزانی این ها خودشان را دین دار می دانند؛ به عبارت دیگر چقدر از مقوّمات، ذاتیات و محورهای اصلی را حفظ می کنند که ما بتوانیم آن ها را جزو ارزش های دینی حساب بکنیم؛ چون گاهی وقتها خیلی کمرنگ است. بحث جدی من این است که به چه دلیل این اندیشه را می توان دینی نام نهاد؟

وی در ادامه، قرآن را اولین و سنت را دومین منبع دین برمی شمارد و در توضیح سنت می گوید :

منبع دوم که جای مناقشه فراوانی دارد و جای اختلاف فراوان هم هست، مسأله حدیث یا سنت معصومان (علیه السلام) است... ما انسان هایی داشته ایم که در تلقی وحی و تعالیم دینی، به قابلیت های ویژه ای رسیده بودند که اسم آن را در تفکر سنتی عصمت می گذاریم. اینان مطالبی را از خداوند دریافت کردند که در زمان مناسب در

اختیار مردم قرار دادند... مشکلی که ما نوعاً در میان نوگرایان جامعه خودمان داریم، عدم عنایت به سنت است.

خود پیامبر (صلی الله علیه وآله) می گوید :

«من بین شما دو امر گران بها و سنگین می گذارم؛ یکی کتاب خدا و یکی اهل بیتم». اهل بیت؛ نه به اعتبار انتساب آن ها به پیامبر (صلی الله علیه وآله)، بلکه به اعتبار اهلیت آن ها در دانش دینی؛ به اعتبار این که منبع دینی محسوب می شوند. می گوید اگر به این دو تمسک کردید، گمراه نخواهید شد و مسلمان خواهید بود؛ یعنی اندیشه شما از انحراف و اعوجاج نجات خواهد یافت. نوگرایی دینی اگر از سنت معتبر غفلت کند، یقین بداند که به انحراف دچار می شود. ... دین دار کسی است که اگر برایش محرز شد امری از جانب خداوند یا در مرتبه بعدی از جانب رسول (صلی الله علیه وآله) و در مرتبه بعدی از جانب امام معصوم (علیه السلام) است، این امر را دیگر غیر قابل بحث بداند.

آقای کدیور در سخنرانی منتشر شدة دیگری، با این بیان که «متأسفانه نوگراها نسبت به سنت خیلی غفلت دارند» به تحلیل این ضعف در نحله های گوناگون نواندیشان معاصر می پردازد:

در احیای اندیشه دینی، اصالت دینی باید حفظ شود. آن چه از پالایش گاه احیاگران تولید می شود، باید دین باشد؛ نه آن که به بهانة فربه کردن اندیشه دینی و احیای دین، اندیشة دیگری ـ ولو قدرتمند ـ به جای دین نشسته باشد. [3]

این تأکیدات ارزنده بر لزوم «استناد به منابع معتبر دینی» و این که نواندیش دینی مشخص کند به چه اعتبار خود را دین دار و نظریه اش را دینی می داند، هشداری ضروری برای اندیشمندان ما بوده و هست؛ ضرورتی که دکتر کدیور در آن دوره به فراست دریافته و به صراحت بر آن پای فشرده است. [4] و [5]

بازخوانی تشیع و دغدغه استناد

در عباراتی که گذشت، اعتقاد کامل به مبانی امامت شیعی، به خوبی مشاهده می شود؛ اما آقای کدیور در نیمة دوم سال 84، دیدگاه های متفاوتی را با عنوان «بازخوانی تشیع» مطرح و تعریف جدیدی از مفهوم امامت ارائه کرد که فاصلة قابل توجه و معناداری با دیدگاه پیشین ایشان داشت.

البته صِرف تغییر عقیده اشکالی ندارد؛ اما می توان دلایل و استنادات را مورد مناقشه قرار داد؛ به ویژه اینکه ایشان در گذشته ای نزدیک، به مبانی مغایری اعتقاد داشته است: «دغدغه ای که من الان دارم، دغدغة خلوص است؛ نحوه استناد به دین است؛ یعنی هرکدام از این اندیشه های مختلف، چقدر از آن چه را که بدان رسیده اند می توانند به دین واقعی نسبت بدهند».

این مقاله قصد دارد نحوه استدلال ها و قوت و کارایی استنادات آقای کدیور ـ در مباحث اخیر ایشان ـ را به نقد بکشد.

مفهوم امامت و سند آن

تعبیر آقای کدیور در خلال عبارات نقل شده این بود: «[ در عقیده شیعه، امام] انسان ویژه ای با سه صفت: علم لدنی، عصمت و نص خاص از جانب خداوند است که اگر امری به طور محرز از او به دست آمد، [شیعه] این امر را غیر قابل بحث [و اطاعتش را واجب] می داند»؛ اما وی در مباحث جدیدش، با ارائه قرائت دیگری از مفهوم امامت با عنوان «تشیع تاریخی سنتی»، تعریف ذکرشده را به نقد کشید. [6]

شاخص های صحیح و معتبر امامت

روایات فراوانی در منابع معتبر شیعی، امامت را بر اساس همین مفاهیم (نص الهی، عصمت، علم غیب) تبیین می کنند. ما در مقام نقد، به اشکالات آقای کدیور بر این مفاهیم می پردازیم؛ وی تشیع را اینگونه تعریف می کند: «شیعه بودن یعنی باورداشتن به قرائت علی (علیه السلام) از پیام نبوی (صلی الله علیه وآله)»؛ [7] «ما شیعه ایم، چون برداشت علی و یارانش را از برداشت های دیگر بهتر می دانیم»؛ [8] «تأکید امام علی (علیه السلام) و متون معتبر باقی مانده از امامان همواره بر نوعی افضلیت علمی، بصیرت، تهذیب و پاکی نفس .. است». [9]

آقای کدیور در ارائة سند برای ادعاهای خود، نهج البلاغه را ـ به عنوان قوی ترین سند دینی بعد از قرآن ـ معرفی می کند. وی ادعا می کند که امیرالمؤمنین (علیه السلام) در نهج البلاغه، دائماً بر افضلیت خود تکیه می کند؛ نه بر مواردی چون انتصاب الهی، صدور نص از سوی پیامبر (صلی الله علیه وآله)، عصمت و علم غیب:

این [استناد به] شایستگی، در نهج البلاغه هم موج می زند. ما اهل بیت از شما اولاییم به این امر؛ چرا؟ چون سوادمان بیشتر است؛ انسمان با پیغمبر بیشتر بوده؛ بیشتر قرآن را می فهمیم. [10]

این دیدگاه به طور خلاصه، فرو کاستن عقیده «امامت منصوص» به «امامت دانشمندان پرهیزگار» است. آقای کدیور، در مقاله ای مستقل با عنوان «قرائت فراموش شده؛ بازخوانی نظریۀ علمای ابرار؛ تلقی اولیه اسلام شیعی از اصل امامت»، به دفاع از این دیدگاه پرداخت. [11] در ادامه، به نقد این دیدگاه می پردازیم.

امامت در نهج البلاغه

مواردی در نهج البلاغه به چشم می خورند که امیرالمؤمنین (علیه السلام) در آن ها به افضلیت و اولویت خویش بر دیگران اشاره می کند؛ اما افضلیت در علم و بصیرت و تهذیب نفس، اولاً با داشتن علم غیبی و لدنی، عصمت، نص الهی و انتصاب نبوی (صلی الله علیه وآله) تعارض ندارد و ثانیاً امام (علیه السلام) همه این ویژگی ها را در مورد خود و اهل بیت (علیهم السلام) مطرح فرموده است.

نخستین ویژگی مورد بحث در امامت، انتصاب الهی و معرفی از سوی پیامبر (صلی الله علیه وآله) و پاسخ به این سؤال است که آیا خداوند، شأن پیشوایی برای امام قرار داده و مردم را ـ از طریق نص نبوی ـ موظف به تبعیت از او نموده است یا نه؟

آقای کدیور می گوید :

علی (علیه السلام) خود را عالم نامیده. دیگران هم می توانند عالم باشند. اما علی (علیه السلام) به خاطر هم نشینی بیشتر با پیامبر (صلی الله علیه وآله)، تهذیب نفس بیشترش و این که توانسته است اصول دین و معارف مذهب را بیشتر در خود متجلی کند، اعلم است. [12]

طبعاً در فرض انتصاب و نص، امامت حقی الهی است و امام حق پیشوایی و مقام عصمت دارد؛ اما در فرض دوم، امام فرد برتری است که در اثر به دست آوردن امتیازاتی مانند تهذیب نفس و بهره گیری از محضر رسول خدا (صلی الله علیه وآله)، بهترین فهم و برداشت را از تعالیم نبوی دارد و سزاوارترین فرد برای پیروی است. تفاوت عمیق این دو برداشت از امامت روشن است و می توانیم آنها را با فرازهایی از نهج البلاغه تطبیق کنیم؛ در خطبه 151 می خوانیم:

«إنَّمَا الْأَئِمَّةُ قُوَّامُ اللهِ عَلَى خَلْقِهِ وَ عُرَفَاؤُهُ عَلَى عِبَادِهِ لَا يَدْخُلُ الْجَنَّةَ إلَّا مَنْ عَرَفَهُمْ وَ عَرَفُوهُ وَ لَا يَدْخُلُ النَّارَ إلَّا مَنْ أنْكَرَهُمْ وَ أنْكَرُوهُ؛ [13] »

«همانا امامان عهده داران امر الهی در میان مردم و سرپرست بندگان از جانب خدایند. جز کسی که آن ها را بشناسد و او را بشناسند به بهشت نمی رود و جز کسی که ایشان را انکار کند و آن ها انکارش نمایند، به جهنم نمی رود.»

در نامه بیست و پنجم نیز امیرالمؤمنین (علیه السلام) از مأمورین جمع آوری زکات می خواهد به مردم بگویند:

«...أرْسَلَنِي إلَيْكُمْ وَلِيُّ اللهِ وَ خَلِيفَتُهُ لأخُذَ مِنْكُمْ حَقَّ اللهِ فِي أمْوَالِكُمْ؛ [14]»

« همانا ولی خدا و جانشین او مرا به سویتان فرستاده است تا حق الهی در اموالتان را از شما دریافت کنم.»

هم چنین ـ در ادامه ـ فرازهایی با عنوان «توصیف اهل بیت (علیه السلام) در نهج البلاغه» خواهند آمد که مؤید موارد فوق هستند.

علم علوی در نهج البلاغه

چنان که گفتیم آقای کدیور علم امیرالمؤمنین (علیه السلام) را یادگیری صرف از پیامبر اکرم (صلی الله علیه وآله) ـ در نتیجة هم نشینی با آن حضرت ـ می داند؛ یعنی آموختن در یک نظام متداولِ بشری. در مقابل، عقیده رایج شیعه آن است که منشأ علم ائمه (علیهم السلام)، علاوه بر یادگیری از رسول خدا (صلی الله علیه وآله)، الهی و فراتر از نظام عادی بشری است. اکنون فرازهایی از نهج البلاغه را با دو این نظریه مقایسه می کنیم:

«فَوَ الَّذِي نَفْسِي بِيَدِهِ لَا تَسْأَلُونِي عَنْ شَيْ‏ءٍ فِيمَا بَيْنَكُمْ وَ بَيْنَ السَّاعَةِ وَ لَا عَنْ فِئَةٍ تَهْدِي مِائَةً وَ تُضِلُّ مِائَةً إِلَّا أَنْبَأْتُكُمْ بِنَاعِقِهَا وَ قَائِدِهَا وَ سَائِقِهَا وَ مُنَاخِ رِكَابِهَا وَ مَحَطِّ رِحَالِهَا وَ مَنْ يُقْتَلُ مِنْ أَهْلِهَا قَتْلًا وَ مَنْ يَمُوتُ مِنْهُمْ مَوْتا؛ [15]»

«سوگند به کسی که جانم در دست اوست، از من راجع به آن چه از امروز تا قیامت واقع می شود نخواهید پرسید و راجع به هر گروهی که صد نفر را هدایت یا گمراه کند، مگر آن که شما را از رهبر آن و جلودارش و خیمه گاه و محل اجتماع آنان و کسانی از ایشان که کشته می شوند یا به مرگ طبیعی می میرند خبر خواهم داد.»

«وَاللهِ لَوْ شِئْتُ أنْ أُخْبِرَ كُلَّ رَجُلٍ مِنْكُمْ بِمَخْرَجِهِ وَ مَوْلِجِهِ وَجَمِيعِ شَأْنِهِ لَفَعَلْتُ وَلَكِنْ أَخَافُ أَنْ تَكْفُرُوا فِيَّ بِرَسُولِ اللهِ (صلی الله علیه وآله)؛ [16]»

« به خدا قسم اگر بخواهم می توانم هر یک از شما را به آغاز و پایان کارش و تمام شئون زندگیش خبر دهم؛ ولی از آن می ترسم که این کار موجب کافر شدن شما به رسول خدا (صلی الله علیه وآله) شود.»

امام (علیه السلام) هم چنین در توضیح ماجرای بعثت رسول خدا (صلی الله علیه وآله) ـ و این که صدای نالة شیطان را در آن هنگام شنیده و در مورد علت آن از پیامبر (صلی الله علیه وآله) سؤال کرده است ـ می فرماید:

« هَذَا الشَّيْطَانُ قَدْ أَيِسَ مِنْ عِبَادَتِهِ إِنَّكَ تَسْمَعُ مَا أَسْمَعُ وَ تَرَى مَا أَرَى إِلَّا أَنَّكَ لَسْتَ بِنَبِيٍّ وَ لَكِنَّكَ لَوَزِير؛ [17]»

« این (صدای) شیطان است که از پرستش خود ناامید شده است. ای علی! تو آن چه را که من می شنوم می شنوی و آن چه را من می بینیم می بینی؛ جز آنکه تو پیامبر نیستی؛ بلکه وزیر من هستی . »

پیش گویی های امیرالمؤمنین (علیه السلام) در نهج البلاغه فراوان و بعضاً مشهور هستند که ما از تکرار آن ها صرف نظر می کنیم.

توصیف اهل بیت (علیهم السلام) در نهج البلاغه

امیرالمؤمنین (علیه السلام) در فرازهایی از نهج البلاغه، اوصاف خود را در قالب معرفی اهل بیت پیامبر یا عترت نبی (علیهم السلام) بیان نموده اند. این عبارتها از جهت دیگری نیز در بحث ما اهمیت دارند؛ اگر امامت، صرفاً به معنای برتری یافتن فهم و برداشت علوی از اسلام ـ به دلیل درک بیشتر محضر پیامبر (صلی الله علیه وآله) و تهذیب نفسِ بیشتر (و نه نص و گزینش الهی)ـ باشد، تخصیص مسأله به خاندان پیامبر (صلی الله علیه وآله) بی معنا و نشان دهندة تعصبات قومی خواهد بود که شأن آن حضرت از چنین نسبتی مبرّاست. همچنین اگر ادعای امیرالمؤمنین (علیه السلام) «افضلیت به دلیل انس بیشتر با پیامبر (صلی الله علیه وآله)» باشد، چگونه می توان این قاعده را درباره کسی مانند امام حسین (علیه السلام) ـ که در کودکی اش رسول خدا (صلی الله علیه وآله) از دنیا رفتند ـ به کار برد؛ آن هم با حضور صحابه ای که بعضی از آنها حدود بیست سال پیامبر (صلی الله علیه وآله) را درک کرده اند؟ لذا اگر فرض آقای کدیور صحیح بود، امام تنها باید بگوید: «من افضلم» یا «من برترم»؛ نه آن که «ما اهل بیت برتریم». نکته مهم تر این که ائمه بعدی نیز همواره اظهار کرده اند ما اهل بیت پیامبر (صلی الله علیه وآله) باید رهبر و مرجع در همه امور باشیم.

تعبیر «اهل بیت» بار معنایی خاصی دارد. اصولاً تعمیم افضلیت در خاندان ـ آن هم با تعابیر سنگینی که در ادامه خواهند آمدـ معقول نیست؛ مگر آن که تعبیر اهل بیت به افراد برگزیده ای اشاره داشته باشد؛ همان که رسول خدا (صلی الله علیه وآله) در حدیث قطعی ثقلین قرآن و اهل بیت (علیهم السلام) را بازماندگان جدایی ناپذیر خود در میان امت معرفی فرموده است؛ دو بازمانده ای که امت در صورت تمسک به هر دوی آن ها از گمراهی می رهند. [18] این بیان حضرت نشان می دهد که اهل بیت (علیه السلام) افراد برگزیده ای هستند که جایگاه حجیت دینی دارند. مشابه همین سخن در نهج البلاغه آمده است: ‏

« فَأَيْنَ يُتَاهُ بِكُمْ وَ كَيْفَ تَعْمَهُونَ وَ بَيْنَكُمْ عِتْرَةُ نَبِيِّكُمْ وَ هُمْ أَزِمَّةُ الْحَقِّ وَ أَعْلَامُ الدِّين؛ [19]»

«چگونه به سرگردانی کشیده شده و چه سان متحیر مانده اید و حال آن که عترت پیامبرتان در میان شمایند. آنان اساس حق و نشانه های دین اند. »

«هُمْ مَوْضِعُ سِرِّهِ وَ لَجَأُ أَمْرِهِ وَ عَيْبَةُ عِلْمِهِ وَ مَوْئِلُ حُكْمِهِ وَ كُهُوفُ كُتُبِهِ وَ جِبَالُ دِينِه ... ِآلِ مُحَمَّدٍ ص ...هُمْ أَسَاسُ الدِّينِ وَ عِمَادُ الْيَقِين؛ [20] ‏»

« آل محمد (صلی الله علیه وآله) جایگاه سرّ الهی و پناه امن دین او و گنجینه علم خدا و مرجع حکم او و پناهگاه کتاب های او و کوه های استوار دین اویند... آن ها اساس دین و ستون یقین اند. »

«بِنَا يُسْتَعْطَى الْهُدَى وَ يُسْتَجْلَى الْعَمَى إِنَّ الْأَئِمَّةَ مِنْ قُرَيْشٍ غُرِسُوا فِي هَذَا الْبَطْنِ مِنْ هَاشِمٍ لَاتَصْلُحُ عَلَى سِوَاهُمْ وَ لَاتَصْلُحُ الْوُلَاةُ مِنْ غَيْرِهِمْ؛ [21] »

«هدایت از ما خواسته می شود و نابینایی به واسطة ما روشنی می یابد. ائمه از قریش و از این شاخة بنی هاشم اند. امامت شایسته کسان دیگر نیست و کسانی غیر ایشان شایستگی زمام داری ندارند.»

* ائمه (علیه السلام) حجت الهی هستند

آقای کدیور در تبیین تشیع سنتی می گوید :

شیعه با یک واژه نبی را و هم امام را طبقه بندی می کند و آن واژه «حجت» است ... حجت یعنی سند دینی بودن ... شیعیان اعتقاد دارند که حجت سه چیز است: خدا ... پیامبر و دیگری امام. [22]

آنچه کدیور به تشیع سنتی نسبت داده است، دقیقاً از خلال توصیفات امیرالمؤمنین (علیه السلام) در مورد اهل بیت (علیهم السلام) فهمیده می شود: کسانی که مرجع حکم و ملاک حق و باطل اند.

اکنون عبارت صریح تری از آن حضرت را به موارد پیشین می افزاییم؛ حضرت در پاسخ شخصی که در باب خداشناسی سؤال کرد، فرمود:

«شیطان تو را به مشقّتِ فراگرفتن بیش از آن چه در کتاب بر تو واجب شده یا در سنت پیامبر (صلی الله علیه وآله) و ائمه هدی (علیه السلام) آمده، نیفکند و علم آن را به خدا واگذار که این منتهای حق خداوند بر توست. [23]»

حضرت در این عبارت، تعالیم پیامبر و اهل بیت (علیهم السلام) را در یک طبقه نهاده و حجت دانسته اند و از هردو به «سنت» یاد می کنند.

عبارات نقل شده از امیرالمؤمنین (علیه السلام) در توصیف امام و اهل بیت (علیه السلام)، ویژگی عصمت آنان را نشان می دهد: «خلیفة خدا و سرپرست الهی بندگان»، «اساس دین»، «سنتش هم عرض سنت پیامبر (صلی الله علیه وآله)» و... . مقام عصمت، ملازم چنین ویژگیهایی است.

اکنون به این جملات آقای کدیور توجه فرمایید :

نه بحث نصب است، نه بحث علم غیب؛ بحث افضلیت و شایستگی است. این شایستگی در نهج البلاغه موج می زند. ما اهل بیت از شما اولاییم به این امر؛ چرا؟ سوادمان بیشتر است؛ اُنسمان با پیغمبر بیشتر بوده؛ بیشتر قرآن می فهمیم... . [24]

باید از آقای کدیور پرسید چگونه می توان تعابیری که امیرالمؤمنین (علیه السلام) در مورد خود و اهل بیت (علیهم السلام) بیان فرموده است (مانند: «عهده دار امر الهی در میان بندگان»، «جایگاه سرّ الهی» و...) را با تعبیر «سوادمان بیشتر است» توضیح داد؟ آیا تعبیر «پناهگاه کتاب های الهی» با عبارت «بیشتر قرآن می فهمیم» برابر است؟

سخنی دیگر از آقای کدیور:

نکته این است که علی جانشین پیامبر (صلی الله علیه وآله) باشد یا دیگران. اما چرا باید علی باشد؟ بحث این است که علی از ذی القربی است؛ علی از بنی هاشم است و دیگران نیستند... استدلال علی این نبوده است که من منصوب الهی هستم یا من علم غیب دارم. [25]

در مورد نحوه تأکید آقای کدیور بر نهج البلاغه(که گویا سخنان امیرالمؤمنین (علیه السلام) به این کتاب منحصر می شود) در ادامه سخن خواهیم گفت. تا اینجا ملاحظه شد که در نهج البلاغه، از منصوب بودن امام سخن رفته است. اکنون ـ با توجه به اینکه آقای کدیور تعبیر «ذی القربی» را از سوی حضرت می پذیرد ـ باید ببینیم منظور امیرالمؤمنین (علیه السلام) از این تعبیر چیست؟ به این فراز از سخنان حضرت توجه فرمایید:

«تا آنکه خداوند رسولش را به نزد خویش بُرد؛ گروهی به قهقرا بازگشتند و از دستاویزی که امر به مودّت آن شده بودند، دوری گزیدند و بنا را از اساس بنیادش جابه جا کردند و در غیر جایگاهش نهادند. [26] »

دستاویزی که مسلمانان امر به مودّتِ آن شده اند ـ بر حسب آیه 23 سوره شوری ـ ذی القربای پیامبر (صلی الله علیه وآله) هستند. امیرالمؤمنین (علیه السلام) می فرماید که مسلمانان نباید پس از رحلت پیامبر (صلی الله علیه وآله) از این محور دور می شدند و بنا را از جایگاهش خارج می کردند. حضرت، محوریت خود و اهل بیت (علیهم السلام) را از این جهت دستور قرآن می داند که ذی القربای پیامبر (صلی الله علیه وآله) هستند؛ نه صرف خویشاوندی. [27]

نکتة دیگر این که اگر حضرت امیر (علیه السلام) نفرموده است: «من علم غیب دارم؛ پس باید حاکم و پیشوا باشم» یا نفرموده است: «چون معصوم هستم باید امام باشم» به این دلیل است که اساس پیشوایی حجت های الهی، گزینشِ الهی است وـ درجه ای از ـ عصمت و علم، از لوازم این جایگاه الهی هستند؛ لذا شخص پیامبر اکرم (صلی الله علیه وآله) هم نمی فرمود: «چون من معصوم هستم یا علم غیب دارم از من پیروی کنید»؛ بلکه می فرمود: «من رسول خدایم پس مرا تبعیت کنید»؛ هرچند ادله عقلی و نقلی نشان می دهند که رسول خدا (صلی الله علیه وآله) مراتب بالایی از علم و عصمت را دارا بودند.

تأکید امیرالمؤمنین (علیه السلام) بر افضلیت خویش و تحلیل آن

چنان که پیش تر گفتیم، این که امیرالمؤمنین (علیه السلام) بفرماید: «من از دیگران افضل یا اعلم هستم» یا «اولی به حکومتم» و تعابیری از این دست، با منصوب بودن ایشان از سوی خداوند متعال و رسول (صلی الله علیه وآله) تعارضی ندارد؛ واضح است که برگزیدة الهی اعلم، افضل و اولی نیز هست. ممکن است سؤال شود: چرا باید کسی که منصوب الهی و معرفی شدة پیامبر (صلی الله علیه وآله) است، به جای معرفی خود به این اوصاف، به افضلیت و اعلمیت خویش استناد کند؟ در پاسخ این سؤال ـ ضمن یادآوری این نکته که امیرالمؤمنین (علیه السلام) بارها بر منصوب بودن خود تأکید کرده اندـ باید بگوییم گاهی شرایط مخاطبین و یا بحثِ درگرفته، اقتضا می کند که به اولویت ها استدلال شود.

ماجرای طالوت را در قرآن کریم ملاحظه کنید؛ بنی اسرائیل از پیامبر خود خواستند تا برای آنان فرمانده ای برگزیند و پیامبرشان در پاسخ آنها گفت: «خداوند طالوت را به عنوان فرماندة شما برگزیده است»؛ اما آنان بلافاصله ایراد گرفتند که «چگونه او فرماندة ما باشد، حال آن که ما برای فرماندگی سزاوارتریم؟ زیرا طالوت فرد ثروتمندی نیست». آنها صراحتاً در مقابل نصب الهی و معرفی رسول خدا موضع گرفتند؛ با آن که ابتدا خودشان خواهان چنین نصبی شده بودند. پیامبر بنی اسرائیل هم در پاسخ گفت: «طالوت را خداوند بر شما بر گزیده و وسعت علم وقوت بدن او را افزوده است». [28] پس ممکن است برخی افراد در شرایطی، زیر بار نص و نصب الهی و نبوی نروند و بهانه بیاورند که شخصِ منصوب، فلان برتری را ندارد.

یکی دیگر از استنادات آقای کدیور به نهج البلاغه این است که وقتی برای امیرالمؤمنین (علیه السلام) نقل شد مهاجرین در سقیفه گفته اند: «ما شجرة پیامبریم»، حضرت فرمود:

«گفتند ما از درخت پیغمبریم، اما من میوة پیغمبرم. احتجاج به درخت کردید، اما میوة آن را تلف نمودید؛ اهل بیتش ثمرة آن درختند. شما سراغ آن درخت آمدید و میوه و شکوفه اش را لگدمال کردید. [29]»

آقای کدیور چنین نتیجه می گیرد :

احتجاج هایی که شده در این حد است؛ این احتجاج ها کجا و مطالبی که در قرن ما گفته می شود (یعنی اتکای امامت بر نص الهی، نصب پیامبر (صلی الله علیه وآله) عصمت و علم) کجا؟ [30]

در مقام نقد می گوییم: در این ماجرا، پاسخ امام متناسب با استدلال مهاجرین بوده است و ـ همانطور که اشاره کردیم ـ احتجاجات امام، در این حد نبوده و خود ایشان جابه جا نص، نصب و علم را مطرح کرده اند و عصمت نیز از سخنان ایشان منتج می شود.

آقای کدیور، شعری را از امیرالمؤمنین (علیه السلام) ـ به عنوان قرینه ای دیگر بر ادعای خویش ـ نقل می کند:

اگر حکومت بر مردم را با شورا به دست آوردی/ این چگونه شورایی است که طرف های مشورت در آن غایب بودند؟/و اگر در برابر مخالفان به قرابت با پیامبر (صلی الله علیه وآله) استدلال نمودی/دیگران از تو، به پیامبر (صلی الله علیه وآله) سزاوارتر و نزدیکترند. [31]

کاملاً روشن است که اینگونه سخن گفتن، برای نقضِ استدلال طرف مخالف است و نمی توان سخنان و احتجاجات امیرالمؤمنین (علیه السلام) را به این موارد محدود کرد. به تعبیر دیگر، این سخنان، با استنادات حضرت مبنی بر «منصوب بودن خود از جانب خدا و رسول» منافاتی ندارند و کاملاً قابل جمع هستند.

بدین ترتیب، این ادعا که «محوریت امامت در نهج البلاغه به افضلیت است و نه نص و انتصاب و علم لدنی» ابطال شد. اکنون به مناقشه ای مبنایی تر می پردازیم: «رجوع به نهج البلاغه، به عنوان قویترین سند بعد از قرآن کریم».

نقدی بر نحوه مواجهه با نهج البلاغه

چنان که نقل شد، آقای کدیور تشیع را «قرائت علوی (علیه السلام) از اسلام نبوی (صلی الله علیه وآله)» می داند؛ لذا روش دست یابی به فرمایشات امیرالمؤمنین (علیه السلام)، اهمیت ویژه ای در چهارچوب فکری وی دارد. آقای کدیور نهج البلاغه را مرجع دستیابی به سخنان حضرت قرار داده و آن را دومین سند بعد از قرآن شمرده است؛ در صورتی که:

الف) نهج البلاغه گزیده ای از فرمایشات امیرالمؤمنین (علیه السلام) است. مؤلف کتاب، جناب سید رضی(ره)، در مقدمة آن ـ ضمن بیان قصد خود بر جمع آوری برگزیدة سخنان حضرت ـ می گوید: «ادعا نمی کنم به همة سخنان حضرت امیر (علیه السلام) دسترسی داشته ام و چه بسا آن چه که به دست من نرسیده از آن چه رسیده بیشتر باشد». هم چنین در ابتدای خطبه ها می نویسد: «برگزیدة خطب امیرالمؤمنین (علیه السلام)» و در ابتدای بخشِ نامه ها و کلمات قصار نیز تعبیر «برگزیده» (المختار) را به کار برده است.

ب) آقای کدیور در مباحثش، کتب روایی شیعه را ـ که اصول و مجامع اصلی آن در قرن چهارم هجری تدوین یافته اندـ شدیداً تحت تأثیر جریان غلوّ دانسته است؛ لذا روایات بسیاری در موضوع امامت (که در منابع روایی شیعه آمده است) در مباحث ایشان مطرح نمی شوند. عجیب این جاست که نهج البلاغه نیز در همان قرن چهارم تدوین یافته است. همچنین سید رضی(ره) (م 406ق) کتابی به نام خصائص الائمه (علیهم السلام) دارد که مروری بر فهرست آن، اعتقادات مؤلف را نشان می دهد؛ اعتقاداتی که از دید آقای کدیور محکوم به تشیّع تفویضی و سنّتی است. روش حدیثی سید رضی در نهج البلاغه و میزان سندیت آن ـ از حیث فنی و علم الحدیث ـ نیز به هیچ وجه از کتب مشابه قوی تر نیست.

بنابر آنچه گفته شد، اکتفای آقای کدیور به نهج البلاغه با عنوان «قوی ترین سند حدیثی» و تضعیف عمومی سایر منابع، نوعی افراط و تفریط است که از لحاظ علمی قابل دفاع نیست.

اگر آقای کدیور به روش حدیثی و یا شخصیت علمی سید رضی اعتماد دارد، خوب است مروری هم بر کتاب خصائص الائمه (علیهم السلام) داشته باشد. ما چند نمونه از این کتاب را می آوریم و اولین نمونه ـ برای تأکید مجدد بر این که نهج البلاغه، گزیدة فرمایشات امیرالمؤمنین (علیه السلام) است ـ سخن مشهوری از آن حضرت است که در نهج البلاغه نیامده :

« اگر برایم مسند قضاوت زده شود، بین اهل تورات با تورات و میان اهل انجیل با انجیل و بین اهل زبور با زبور و میان اهل قرآن با قرآن حکم خواهم کرد؛ [32]

از امام (علیه السلام) روایت شده است که پس از رحلت رسول خدا (صلی الله علیه وآله)، از قول ایشان فرمود: «ای علی! تو جانشین من هستی»؛ [33]

نقل شده است که پیامبر (صلی الله علیه وآله) به اصحاب خود دستور دادند تا به حضرت علی (علیه السلام) با لقب «امیرالمؤمنین» سلام کنند و چون از رسول خدا (صلی الله علیه وآله) سؤال شد که این دستور از کجاست؟ فرمودند: «از جانب خدا و رسولش»؛ [34]

در این کتاب، خطبه رسول اکرم (صلی الله علیه وآله) در روزهای آخر عمر شریفشان ـ در مدینه ـ نقل شده است که به بخش هایی از آن اشاره می کنیم :

« من در میان شما قرآن را به جای گذاشتم... و نشانة بزرگ و پرچم دین و نور هدایت علی بن ابی طالب (علیه السلام) را. آگاه باشید که او «حبل الله» است؛ پس به حبلِ الهی چنگ بزنید و پراکنده نشوید... او زمام دارِ پس از من و وارث علم و حکمت من و میراث دار انبیای پیش از من است... . [35] »

بنا بر آن چه گذشت، برخورد ایجابی آقای کدیور با نهج البلاغه و برخورد سلبی وی با سایر منابع حدیثی، دلیل منطقی ندارد.

اشاره ای به جمع آوری های دیگر از سخنان امیرالمؤمنین (علیه السلام)

چنان که بیان شد، نهج البلاغه گزیده ای از فرمایشات حضرت علی (علیه السلام) است و مؤلف کتاب (سیدرضی) نیز به این موضوع تصریح نموده است. به همین دلیل برخی از دانشمندان، به جمع آوری مابقی سخنان امیرالمؤمنین (علیه السلام) و تکمیل نهج البلاغه پرداخته اند؛ از مهمترین آثار در این زمینه می توان به نهج السعادة فی مستدرک نهج البلاغه (اثر محقق معاصر شیخ محمد باقر محمودی در هشت جلد) و مسند امام علی (اثر محقق معاصر سید حسن قبانچی در ده جلد) اشاره کرد.

معرفی چنین کتبی، به معنای قابل استناد دانستن همه نقلیات آن ها نیست؛ اما چنان که ذکر شد، نهج البلاغه و مؤلفش ـ از نظر مبانی حدیثی ـ امتیاز ویژه ای نسبت به دیگر کتب روایی و مؤلفان آنها ندارد [36] (لااقل از نقطه نظر مباحث آقای کدیور)؛ لذا محدود بودن استنادات آقای کدیور به نهج البلاغه ، نوعی ترجیح بلامرجح و بلادلیل است؛ اگرچه ـ همانطور که دیدیم ـ حتی با اکتفا به نهج البلاغه نیز ادعاهای آقای کدیور در موضوع امامت مردود است.

ادعاهای بی دلیل و مدرک

آقای کدیور بارها در سخنرانی های خود گفته که یک ملاک برای شناخت صحیح مفهوم تشیع، برداشت اصحاب طراز اول امیرالمؤمنین (علیه السلام) یا سایر امامان از این واژه است. به این جملات توجه کنید:

افتخارمان به سلمان و مقداد و عمار و ابوذر است که در یک انتخاب تاریخی، در نظر ما درست انتخاب کردند. اما چرا آن ها علی (علیه السلام) را انتخاب کردند؟ آن ها ضابطه هایی را گفتند که می توان گفت شیعه به این ضوابط شناخته می شود. [37]

یقین داریم که بعد از رحلت پیامبر، افرادی به نام شیعه علی شناخته شده اند، .. این افراد حدود ۵۰ نفر از شاخص ترین صحابه اند که نامشان هم موجود است ... شیعه از قرن سوم و چهارم دقیقاً همین چهار خصوصیتی که گفتم [اعتقاد به نص، عصمت، علم لدنی و غیبت] را داشته است؛ اما در قرن اول وقتی می گفتند: سلمان شیعه است، ابوذر شیعه است؛ یعنی اینها دقیقاً به این نکات چهارگانه قائل بوده اند؟ به نظر می رسد این اعتقاد یک اعتقاد مستحدثی است، یعنی بعداً این اعتقادات کم کم ایجاد شده است. [38]

ویژگی اصلی علی (علیه السلام) که این پیروان اولیه بر آن تأکید می کردند، افضلیت علی نسبت به دیگران پس از پیامبر (صلی الله علیه وآله) است. [39]

کدیور چنین ادعاهایی را با اطمینان مطرح می کند؛ بدون آن که هیچ نمونه و سندی برای آن ها بیاورد. در اینجا نمونه هایی را برای ابطال این ادعا ذکر می کنیم:

ـ در کتاب وقعة صفین (تألیف نصر بن مزاحم؛ م212ق) نقل شده است که جناب عمار یاسر در جنگ صفین خطاب به عمروعاص گفت:

آیا نمی دانی که رسول خدا (صلی الله علیه وآله) به علی (علیه السلام) فرمود: من کنت مولاه فعلی مولاه، اللهم وال من والاه وعاد من عاداه؟ من تحت ولایت خدا و رسول و پس از او علی هستم؛ اما تو مولایی نداری. [40]

ابن ابی الحدید، شارح سنی مذهب نهج البلاغه نیز این سخن عمار را نقل کرده است. [41]

ـ حاکم نیشابوری در مستدرک خود ـ که از منابع مهم اهل سنت است ـ با دو سند نقل می کند که ابوذر در کنار کعبه ایستاده بود و مردم را خطاب می کرد که پیامبر (صلی الله علیه وآله) فرمود:

«مثَل اهل بیت من چونان کشتی نوح (علیه السلام) است که هرکس بر آن سوار شود نجات می یابد و هرکه سربپیچد غرق می گردد. [42] »

اگر پیشواییِ امیرالمؤمنین (علیه السلام) را تنها به دلیل شاگرد اول بودن در مدرسه رسول خدا (صلی الله علیه وآله) بدانیم، اولاً تشبیه به کشتی نوح (علیه السلام) و اینکه تخلف از حضرت، مساوی غرق شدن و هلاکت دانسته شود معنا نخواهد داشت؛ زیرا اگر کسی به شاگردان رتبة بعد هم مراجعه کند، یا اگر شاگردان دوم، سوم و... به آن حضرت مراجعه نکنند، علی القاعده نباید هلاک شوند. ثانیاً تعبیر «اهل بیت» نشان می دهد که صرفاً رتبه داشتن در مدرسه نبوی (صلی الله علیه وآله) ملاک نیست؛ زیرا در آن صورت باید برای نشان دادن طریق منحصرِ هدایت (به مثابه کشتی نوح) تعبیری به کار می رفت که حکایت از قرابت معنوی و دینی با رسول الله (صلی الله علیه وآله) داشته باشد؛ همان گونه که تعبیر «اهل بیت»، در منظومه اعتقادیِ شیعه چنین وزن و معنایی دارد.

یعقوبی در تاریخ خود نقل کرده که ابوذر در زمان عثمان، بر در مسجد النبی (صلی الله علیه وآله) ایستاده و گفت:

محمد (صلی الله علیه وآله) وارث علم آدم و پیامبران (علیهم السلام) است و علی بن ابی طالب (علیه السلام) وصی محمد (صلی الله علیه وآله) و وارث علم اوست. ای امت سرگردان پس از پیامبرش! اگر کسی را که خدا جلو انداخته، جلو می انداختید و آن را که خدا عقب افکنده، عقب می نهادید و به ولایت و وراثت اهل بیت پیامبرتان گردن می نهادید، از بالای سر و زیر پاهایتان برکت بر شما می ریخت... . [43]

ضرورت توجه به شرایط اجتماعی در زمان صدور هر سخن

یکی از استنادات آقای کدیور این است که امیرالمؤمنین (علیه السلام) در ماجرای مراجعه مردم پس از قتل عثمان ـ که به حکومت امام منجر شدـ از امامت منصوص، علم الهی و عصمت خویش سخن نگفته اند و نهایتاً بیان داشتند که چون خداوند از دانشمندان پیمان گرفته تا بر ظلم ستم گر و ستم دیدگی مظلوم صبر نکنند، حکومت را می پذیرند. به تعبیر دیگر چون حضرت علی (علیه السلام) در این صحنة حساس، خود را «عالم» معرفی نموده و به استنناد این وصف، حکومت را پذیرفته اند، تعریف امامت همین است: «علی (علیه السلام) به نظر ما اعلم علماست و به خاطر پیمانی که خداوند از او و از هر عالمی در مرتبة خویش گرفته است، بیعت را می پذیرد و خلافت را آغاز می کند». [44]

در واقع آقای کدیور شیعه بودن ـ و تعریف تشیع ـ را پیروی از حضرت علی (علیه السلام) به دلیل همین اعلم بودن، در کنار تهذیب نفس بیشتر ایشان می داند و اظهار می کند که این اوصاف، منجر به تجلّی اصول دین و معارف مذهب در شخص امام ـ در رتبه ای بیش از دیگران ـ شده است.

در نقد این سخن باید بگوییم :

اولاً: هیچ نظریة علمی ای را نمی توان بدون استناد و اتکا به همه قراین و شواهد ارائه کرد. کاری که آقای کدیور انجام داده اند، نوعی برخورد گزینشی با فرمایشات حضرت علی (علیه السلام) است؛ به طوری که حتی نهج البلاغه را هم پوشش نمی دهد؛ چه رسد به همه سخنان حضرت. به عبارت دیگر باید تحلیلی ارائه کرد که کل مدارک را دربربگیرد.

ثانیاً: ممکن است کسی ویژگی های مختلفی داشته باشد و در جایی به بعضی از آن ها استناد کند. اگر حضرت علی (علیه السلام) در جایی فرموده باشد: «من عالم هستم»، آیا از این سخن فهمیده می شود که ایشان حجت خدا و معرفی شده از سوی خدا و رسول (صلی الله علیه وآله) نیست؟

ثالثاً: در تحلیل سخنان هر شخص، باید به شرایط صدور آن توجه شود. آقای کدیور با اشاره به سخنان امیرالمؤمنین (علیه السلام) در جریان بیعت مردم مدینه با ایشان اظهار می کند:

استدلال علی این نبوده است که من منصوب الهی هستم یا من علم غیب دارم. در زمان به خلافت رسیدن ـ پس از مرگ عثمان ـ علی می گوید من شبانه بیعت نمی کنم؛ فقط با رضایت مسلمانان خلافت را قبول می کنم. [45]

این سخن باید با توجه به شرایط زمانِ صدور آن تحلیل شود. در اینجا برخی قراین را ـ که وضعیت جامعه و اندیشه مسلمانان در زمانِ مورد نظر را نشان می دهند ـ یادآور می شویم تا امکان قضاوت واقع بینانه ای فراهم آید؛ امام (علیه السلام) به مردمی که هجوم آوردند و قصد نشاندن ایشان در مسند حکومت را داشتند می فرماید:

«مسألة من و شما یکی نیست؛ من شما را برای خدا می خواهم و شما من را برای خود می خواهید... [46]

مرا واگذارید و دیگری را بطلبید؛ زیرا ما امری را در پیش رو داریم که جهات مختلف و رنگارنگی دارد؛ دل ها بر این امر استوار و عقل ها بر آن ثابت نمی ماند. افق ها تیره گشته و راه راست پوشیده شده است. آگاه باشید که اگر دعوت شما را اجابت کنم، طبق آن چه خود می دانم با شما رفتار خواهم کرد و به سخن این و آن و ملامتِ سرزنش کنندگان گوش فرا نخواهم داد. [47]»

پس از آغاز حکومت حضرت، پیش بینی فوق به تلخی تحقّق یافت. اصحاب جمل و خوارجِ نهروان ـ که پیمان شکسته، شمشیر به روی امام کشیدند ـ و حتی سپاهیانی که ظاهراً طرفدار حضرت بودند، در قالب سخت ترین ملامت گرانِ نافرمان ظاهر شدند. در اینجا به سه نمونة مهم از این نافرمانیها اشاره می کنیم:

مردم در مقابل بیان احکام الهی از سوی امیرالمؤمنین (علیه السلام)، هرجا که با آموزه های خلفا مغایرت داشت به سختی مخالفت می کردند. حضرت در خطبه ای به طور مفصل این موارد را بازگو می کند؛ در بخشی از این خطبه می خوانیم: «اگر بخواهم این بدعت ها را برگردانم، جز اندکی افراد که فضل من و وجوب اطاعتم را از قرآن می شناسند، کسی در اطرافم نمی ماند». [48] بررسی مستقل این خطبه نشان می دهد این بدعتها ـ که بر خلاف سیرة نبوی بوده اند ـ در دورة حکومت امیرالمؤمنین (علیه السلام) اصلاح نشده اند. یکی از این بدعتها اقامة نماز مستحبِ شبهای رمضان بود که حضرت به توقف آن دستور داد و البته با با فریادهای «وا عمراه» مواجه شد. [49]

ـ در جریان تجهیز سپاه برای جنگ با معاویه، افراد آن قدر بهانه جویی و نافرمانی کردند که امیرالمؤمنین (علیه السلام) با شکوه فریاد می زند :

ای کاش شما را نمی دیدم و نمی شناختم. خون به دلم کردید و سینه ام را از خشم آکندید و پی درپی جرعه های غم و اندوه را به من نوشاندید. با سرپیچی و یاری نکردن، نقشه های مرا تباه کردید تا آن جا که قریش گفتند: پسر ابوطالب مردی شجاع است، ولی از فنون جنگ آگاهی ندارد. [50]

در جریان جنگ صفین، اکثر سپاه امام (علیه السلام) نه تنها حکمیت را به ایشان تحمیل کردند، بلکه تهدید نمودند که اگر دعوت سپاه معاویه به قرآن را نپذیری تو را می کشیم. [51]

این نمونه ها عمق سخن امیرالمؤمنین (علیه السلام) را آشکار می سازد که در سال 35ق به جمعیت مشتاق و هجوم  آورنده بر در خانه خود فرمود: «مسألة من و شما یکی نیست». دغدغة آن جمعیت، رفع گرفتاری های به وجودآمده در حکومت عثمان بود؛ نه مقام الهی و یا افضلیت علی (علیه السلام).

در برابر چنین مردمانی ـ که گذشت زمان بیشتر آن ها را شناساند ـ چه توقعی از امیرالمؤمنین (علیه السلام) می رفت؟ آیا می توانست 25 سال پس از رحلت رسول خدا (صلی الله علیه وآله)، با جماعتی که جز حاجت خویش نمی طلبد و نمی فهمد، از منصوص بودن الهی خویش و نصبش از سوی پیامبر اکرم (صلی الله علیه وآله) سخن بگوید؟ معنای ضمنی چنین سخنی زیر سؤال بردن خلفای پیشین است؛ خلفایی که اکثریت جامعه، حتی مخالفت با بدعتهای آنان را از امیرالمؤمنین (علیه السلام) نمی پذیرد.

در نهج البلاغه می خوانیم که امام در دوران خلفا، به دلیل سخن گفتن از حق خویش بر خلافت، بارها به حرص ورزی نسبت به قدرت متهم می شده است. [52] اکنون که مردم با اصرار از وی می خواهند تا حکومت را بپذیرد، اگر بگوید که خلافت پیامبر (صلی الله علیه وآله) از روز نخست حق الهی من بوده، عکس العمل مردم چه خواهد بود؟ آیا به سادگی می توان گفت: «اگر امام مقام الهی داشت، حتماً باید در این شرایط بدان تصریح می کرد؛ حتماً چنین مقامی نداشته که دربارهاش سخن بگوید»؟ اگر حضرت در این جا از نصّ الهی و نصب نبوی (صلی الله علیه وآله) نسبت به خویش سخن نگفته، در جایگاه های دیگری این مطلب را به زبان آورده است و دلایل و شواهد فراوانی بر این امر دلالت می کنند.

امیرالمؤمنین (علیه السلام) در دوران حکومت خویش نیز هرجا که شرایط مقتضی بود، حقیقت مقام امامت خویش را مطرح می کرد. نمونة آن، ماجرای مشهور رحبه (میدان بزرگی مقابل مسجد کوفه) است که طی آن، امام با یادآوری ماجرای غدیر از حاضران خواستند هرکس در غدیر بوده بایستد و به آن چه دیده و شنیده شهادت دهد که سی نفر چنین کردند.

علامه امینی در جلد اول الغدیر، طی بیست صفحه این حدیث را از چهار صحابی و چهارده تابعی ـ به تفکیک و نقل از منابع اهل سنت ـ ذکر کرده و اسامی بیست و چهار نفر از کسانی را که در ماجرای رحبه به غدیرخم شهادت دادند استخراج نموده است. وی در ابتدای این بخش، انگیزة امام از برپایی اجتماع رحبه را بیان می کند (که با ادعای ما در بحث جاری بسیار هم خوانی دارد):

چون به امیرالمؤمنین (علیه السلام) خبر رسید که مردم ایشان را در مورد آن چه از رسول خدا (صلی الله علیه وآله) در معرفی ایشان به عنوان خلیفه نقل می کند، متهم می سازند، در جمع مردم در رحبه کوفه حاضر شد و... . [53]

سایر استنادات امیرالمؤمنین (علیه السلام) به واقعة غدیر نیز در نخستین مجلّد الغدیر ذکر شده است.

بیان مشابه درباره امام حسین (علیه السلام)

آقای کدیور، در استدلالی دیگر می گوید :

امام حسین در پاسخ این سؤال مهم که «امام کیست؟» نمی گوید: «الامام هوالمنصوب مِنَ الله، الامام هوالمَنصوصُ مِن قِبَلِ رسول الله ؛ الامام هوالمعصوم ؛ الامام هوالعالمُ بالغیب» مگر نه این که این چهار نکته، ابعاد مربعی به نام امامت کلامی در میان ماست؟ عصمت، علم غیب، نصب الهی و نص از جانب پیامبر؟

وی در بخش دیگری از همین سخنرانی به کلام امام حسین (علیه السلام) استناد می کند:

«فلَعمری ما الامام اِلّا العامل بالکتاب و الآخِذُ بالقِسط و الدائنُ بالحق و الحاسب نفسه علی ذات الله»؛ سوگند که امام نیست مگر کسی که این چهار صفت را داشته باشد: عامل به قرآن، پیگیر عدالت، پیرو حق و آنکه نفسش را برای خدا به بند کشیده باشد. [54]

این استدلال آقای کدیور، مشابه استدلالی است که درباره امیرالمؤمنین (علیه السلام) داشت؛ بنابراین، پاسخ های ما نیز به همان روال خواهد بود :

شرایط زمانی امام حسین (علیه السلام)

در قسمتهای گذشته، نمونه هایی را ذکر کردیم که نشان می داد امیرالمؤمنین (علیه السلام) حتی در میان کسانی که به اصرار، خواهان حکومت ایشان بودند، تا چه حد تحت فشار بود و نسبت به ایشان نافرمانی می شد. این موقعیتِ شخصیتی است با آن همه نقاط درخشان در دوران زندگی رسول خدا (صلی الله علیه وآله)؛ با انبوه توصیه ها و تمجیدهای پیامبر (صلی الله علیه وآله) درباره او و نیز فضایل آشکار شدة فراوانش.

پس از شهادت حضرت علی (علیه السلام)، معاویه به حاکمیت مطلق رسید و گستاخانه دشمنی با علی و آل علی (علیه السلام) را درپی گرفت. او در فرمان هایی، نقل هرگونه فضیلت از امیرالمؤمنین (علیه السلام) را موجب هدر بودن خون اشخاص اعلام کرد و پس از آن مقرّر کرد آن حضرت را در سراسر بلاد اسلامی سبّ و لعن کنند. ابن ابی الحدید از قول مدائنی نقل می کند :

معاویه به عمّال خود نوشت که هرکس چیزی در فضائل ابوتراب یا خاندان او نقل کند، حرمتی برای خونش نیست. خطیبان در هر شهر و منبری علی را لعن می کردند و از او بدی می گفتند. ابن زیاد در کوفه و بصره شیعیان را که از قبل می شناخت تعقیب کرده، هرکجا می یافت می کشت. بسیار دست ها و پاها قطع و چشم ها کور کرد. جمعی را بر نخل ها به صلیب کشید. گروهی را از عراق اخراج کرد تا جایی که کسی از افراد شناخته شدة آنان باقی نماند... . [55]

هم او می نویسد :

معاویه در سال 40 بسر بن ارطالآ، فرمانده سنگ دل و خون ریز خود را به سوی حجاز و مکه و مدینه و یمن گسیل داشت و به او فرمان داد تا در هر کجا پیروان علی (علیه السلام) وجود دارند آن ها را به بیعت معاویه دعوت کند و اگر سر باز زدند بکشد و شیعیان علی (علیه السلام) را در هرکجا یافت به قتل برساند. [56]

طبری گزارش می کند که از جمله جنایات بُسر در این مأموریت آن بود که چون به دو کودک خردسال عبیدالله بن عباس (والی امیرالمؤمنین (علیه السلام) در یمن) دست یافت، هر دو را سر برید و در مسیر یمن بسیاری از پیروان آن حضرت را کشت. [57] وی هم چنین می نویسد :

در سال 41 زمانی که معاویه، مغیرلآ بن شعبه را به حکومت کوفه فرستاد، بدو گفت: «هرگز بدگویی و دشنام به علی را فراموش نکن و از عیب جویی نسبت به یاران علی و سختگیری نسبت به آنان کوتاهی منما. [58]

ابن عساکر (از علمای مشهور اهل تسنن) می نویسد: «معاویه سپاهیان می فرستاد تا هرکس از علی پیروی می کند بکشند». [59] هم او می نویسد: «بسر بن ارطاة در پی این دستور معاویه، قبیلة بنی کعب را میان مکّه و مدینه کشت و اجساد آن ها را در چاه ریخت». [60]

ابن عبدالبرّ و ابن اثیر (از دیگر مشاهیرِ اهل تسنن) می نویسند :

بُسر در یکی از حملات خود، قبیلة «همدان» را مورد یورش قرار داد؛ مردان آن ها را کشت و زنانشان را اسیر کرد و آن ها اوّلین زنان مسلمانی بودند که در اسلام به اسیری گرفته شدند. [61]

معاویه هم چنین با حیله های مختلف سعی می کرد جایگاه امیرالمؤمنین (علیه السلام) را در نظر مسلمانان تخریب کند. ابن ابی الحدید نقل می کند شخصی به نام عمرو بن ثابت، در زمان معاویه در آبادی های شام می گشت و به مردم می گفت: «علی مرد منافقی است که در شب عقبه می خواست شتر پیامبر (صلی الله علیه وآله) را رَم دهد و ایشان را بکشد؛ پس او را لعن کنید». [62] این مطلب را ثقفی نیز از قول واقدی نقل کرده است. [63]

این اقدامات معاویه تا آنجا گسترش یافت که حموی می گوید: «علی بن ابی طالب بر منبرهای شرق و غرب عالم اسلام لعن می شد». [64] سر حجر بن عدی و شش تن از یاران حضرت به دستور مستقیم معاویه در شام ـ به دلیل امتناع از لعن امیرالمؤمنین (علیه السلام) ـ از بدن جدا شد. هم چنین با دستور وی یکی از یاران حجر به نام کریم بن عفیف خثعمی، در کوفه به دست زیاد بن ابیه زنده به گور شد. [65]

یکی دیگر از اقدامات معاویه در تخریب وجهة امیرالمؤمنین (علیه السلام)، جعل احادیث در مورد آن حضرت بود. ابن ابی الحدید از استاد خویش نقل می کند :

معاویه گروهی از صحابه و تابعین را به خدمت گرفت تا اخباری که عیوبی را به حضرت علی (علیه السلام) نسبت می دهند بسازند؛ افرادی از قبیل ابوهریره، عمروعاص، مغیرة بن شعبه و عروة بن زبیر.

وی در ادامه، دو حدیث از جعلیات شخص اخیر را نقل می کند؛ از جمله اینکه «امیرالمؤمنین علی (علیه السلام) بر غیر اسلام از دنیا می رود و اهل آتش است»! [66]

هم او می گوید :

معاویه، به سمرة بن جندب چهارصد هزار دینار داد تا آیات 204 و 205 سوره بقره را که در آن ها سخن از دشمنیِ سرسختانة شخصی منافق با رسول اکرم (صلی الله علیه وآله) است، در شأن امیرالمؤمنین معرفی کند و آیة 27 این سوره را ـ که در آن سخن از جانبازی برای کسب رضایت الهی است و در مورد علی (علیه السلام) در لیلة المبیت نازل شده ـ راجع به ابن ملجم بداند. [67]

نمونة دیگر از جعلیات که به صحیح بخاری و صحیح مسلم (صحیح ترین کتب روایی در نظر اهل سنت) نیز راه یافته است، حدیثی است که عمرو بن عاص به پیامبر خدا (صلی الله علیه وآله) نسبت می دهد: «آل ابی طالب در شمار دوستان من نیستند»! [68]

ابوهریره نیز یک بار پس از صلح امام مجتبی (علیه السلام)، هنگام ورود به کوفه، حدیثی از پیامبر (صلی الله علیه وآله) جعل کرد و به استناد آن، امیرالمؤمنین (علیه السلام) را مورد نفرین خدا و ملائکه دانست. چون خبر به معاویه رسید، وی را به حکم رانی مدینه منصوب کرد. [69]

کار مهم دیگری که معاویه همزمان با تبلیغات منفی درباره امیرالمؤمنین (علیه السلام) انجام می داد، جعل روایت در فضیلت خلفای اول، دوم و سوم (به ویژه عثمان) بود که از بیان تفصیلیِ آن می گذریم. این امر نیز به نوبة خود موجب می شد تا هرگونه ادعایی در مورد منصوص بودن امامت علی و آل علی (علیهم السلام) ـ به جهت سلبی بودن این ادعا نسبت به خلفاـ با حکومت و افکار عمومی مشکل پیدا کند.

این اقدامات، به مرور زمان موجب می شدند که در سراسر بلاد بزرگ اسلامی، اذهان عمومی مسلمین نسبت به اهل بیت (علیهم السلام) مخدوش شود. در این میان وضعیت کسانی که در دوران خلفا به اسلام گرویده بودند ـ و بسیاری از مسائل صدر اسلام را نمی دانستند ـ قابل توجه است.

حال مقایسه ای کنیم میان وضعیت «امیرالمؤمنین (علیه السلام) در دوران پس از رحلت رسول اکرم (صلی الله علیه وآله)» و «امام حسین (علیه السلام) در آغاز خلافت یزید»؛ امیرالمؤمنین (علیه السلام) با اینکه جامعه اسلامی ـ به ویژه مردم مدینه ـ سوابق منحصربه فرد او در اسلام و انبوه ستایش ها و توصیه های رسول خدا (صلی الله علیه وآله) درباره او را هنوز در خاطر داشتند، آنطور مظلوم بود که نمونه هایش را گفتیم. اما امام حسین (علیه السلام) در آغاز حکومت یزید، دورانی بیست ساله را پس از پدر گرامی خویش پشت سر نهاده بود؛ دورانی که معاویه در بدنام کردن آل علی (علیه السلام) و قتل و حبس شیعیان، از هیچ اقدامی دریغ نورزیده بود. امام حسین (علیه السلام) با دو مشکل بزرگ مواجه بود: 1 ـ فشار بی امان بنی امیه بر خود و شیعیانش؛ 2 ـ افکار عمومیِ متأثّر از تبلیغات ضد علوی (که از جریانات قوی پنجاه ساله پس از پیامبر اکرم (صلی الله علیه وآله) و به ویژه دوره بیست ساله حکومت معاویه رنگ گرفته بود).

امام حسین (علیه السلام) در پاسخ نامه ای که معاویه در اعتراض به برخی اقدامات امام به ایشان ارسال کرده بود، می نویسد:

«آیا تو قاتل حجر و یارانش که اهل عبادت و خشوع بودند و بدعت ها را بسیار ناروا می شمردند و امر به معروف و نهی از منکر می کردند ... نیستی؟ آیا تو قاتل عمرو بن حمق نیستی که عبادت چهره اش را فرسوده بود [70]؟ تو زیاد را بر مسلمانان مسلط نموده ای تا آن ها را بکشد و دست و پاهایشان را قطع کند و بر نخل ها به صلیب بکشد. آیا تو قاتل حضرمی نیستی که زیاد در مورد او به تو نوشت: «بر دین علی است». [71]

امام حسین (علیه السلام) مبتلا شدن اسلام به زمام داری مانند یزید را مایة نابودی اساس دین می داند و با خروج از مدینه و امتناع از بیعت با یزید، این پیام را انتشار می دهد و مشروعیت آنان را به چالش می کشد.

تا این جا دو زمینه مهم اجتماعی را یادآور شدیم: 1ـ خطری که متوجه اساس اسلام بود؛ 2 ـ شرایط ضد علوی. در چنین شرایطی اگر امام حسین (علیه السلام) موضوع خلافت خویش، پدر و برادر بزرگوارش (به نصَ الهی و نصب نبوی) را مطرح می کرد، این امر حتی قبل از دخالت حکومت، به چالشی میان امام و مسلمانان منجر می شد. در این فرض، بنی امیه می توانستند با بهره گیری از تعصب مردم نسبت به خلفا، خروج حسین بن علی (علیه السلام) از دین جدش را در اذهان عمومی جابیاندازند و با این کار، حرکت امام را خنثی کنند.

اگرچه در همان شرایط نیز حکومت، اباعبدالله (علیه السلام) را به خروج از اسلام متهم کرد و توانست امام (علیه السلام) و همراهانش را به شهادت برساند و خاندانش را به اسارت ببرد و فرزندان پیامبر (صلی الله علیه وآله) را ـ شهر به شهر ـ خارجی معرفی کند؛ اما در عین حال، قیام امام (علیه السلام) به مرور زمان، در جامعه اسلامی تأثیری شگرف برجای گذارد و اسلام اصیل را علیرغم هجمة سنگین بنی امیه حفظ کرد. اگر امام (علیه السلام) در جریان حرکتی که به قیام عاشورا منتهی شد، موضوع امامت الهی خویش را مطرح می کرد، یقیناً مسألة اصلی(که به بیان خود حضرت، حفظ اساس دین از ننگ حکومت شخصی چون یزید و ممانعت از محو شدن اسلام بود) تحت الشعاع قرار می گرفت و علاوه بر مواجهة سخت تر حکومت، افکار عمومی نیز در برابر حرکت امام (علیه السلام) تحریک می شد.

بنابراین در پاسخ به آقای کدیور می گوییم: اولاً: برای تحلیل صحیح اقدامات و سخنان امام حسین (علیه السلام) باید به شرایط زمانی حضرت توجه کنیم؛ توقع ما باید متناسب با شرایط باشد. قضاوت در باب موضوعات اجتماعی، بدون توجه به وضعیت اجتماعی حاکم، انتزاعی و ناصحیح است. ثانیاّ: در میان آن چه از امام حسین (علیه السلام) نقل شده است ـ که طبعاً شامل همة وقایع و سخنان نیست ـ مواردی دال بر آن چه آقای کدیور نسبت به آنها بی اطلاعی کرده، یافت می شود.

نمونه هایی از معرفی جایگاه امامت، در کلام و سیره امام حسین (علیه السلام)

امام در پاسخ به معاویه در باب ولایت عهدی یزید می نویسد :

«و همانا تو با جانشین قرار دادن یزید، ما را از میراث پدری مان منع نمودی. به خدا قسم رسول خدا (صلی الله علیه وآله) این امر را برای ما از بدو ولادت به وراثت گذارد. [72]»

ابن اعثم کوفی نقل می کند که چون ولید بن عقبه (والی مدینه)، از امام حسین (علیه السلام) برای یزید بیعت خواست، ایشان در پاسخ فرمودند:

«ما اهل بیت نبوت و معدن رسالت و محل آمد و شد فرشتگان و جایگاه رحمتیم. خداوند به واسطة ما آغاز کرد و با ما به پایان می برد و یزید مردی فاسق و شرابخوار و ... است؛ پس کسی چون من با مثل اویی بیعت نمی کند. [73] »

آیا مجموع این تعابیر، با امامتی که آقای کدیور ادعا می کند سازگاری دارد یا با امامت به معنای متداولِ شیعی آن؟

به نقل ابن اعثم، امام (علیه السلام) در همان ماجرا، به مروان حکم فرمودند:

«وای بر تو! از من دست بردار که تو پلیدی و ما اهل بیت طهارتیم؛ همانان که خداوند درباره شان بر پیامبرش نازل فرمود: (صلی الله علیه وآله)إنَّما يُريدُ اللهُ لِيُذْهِبَ عَنْكُمُ الرِّجْسَ أَهْلَ الْبَيْتِ وَ يُطَهِّرَكُمْ تَطْهيرا O. [74] »

یکی از شگفتی های عاشورا، زهیر بن قین است که ـ بنا بر مشهورـ طرف دار عثمان بود. بر اساس نقل ابومخنف، وی که در مسیر خود، به کاروان حضرت اباعبدالله (علیه السلام) نزدیک شده بود، تلاش کرد تا با حضرت مواجه نشود؛ اما امام (علیه السلام) او را طلبید. پس از ملاقات با امام حسین (علیه السلام) تغییر شگرفی در زهیر ایجاد شد. تنها مطلبی که از این ملاقات اسرارآمیز نقل شده، این است که امام (علیه السلام) ماجرایی را به یاد زهیر آوردند؛ پس از جنگی در منطقه لنجر، سلمان فارسی از زهیر پرسیده بود: «از این پیروزی خوشحالی؟» و پس از پاسخ مثبت او، سلمان گفته بود: «هنگامی که با جوانان آل محمد (صلی الله علیه وآله) مواجه شدید، از این که همراه با آنان بجنگید، بیشتر شادمان باشید». [75]

بنابراین نقل، خبر غیبیِ امام حسین (علیه السلام) باعث تحوّل زهیر شده است.

با توجه به مطالبی که گذشت، اگر ـ بر فرض ـ در مقطعی، امام حسین (علیه السلام) کمتر به امامت منصوص تصریح کردند (یا اصلاً تصریح نکردند) و در سایر مقاطع به این موضوع تصریح کردند، تکلیف چیست؟ نیافتن این مطلب در دورهای خاص، نمی تواند باعث انکار آن شود؛ زیرا حضرت در دورة دیگری، بدان تصریح کرده اند. در چنین فرضی، برای ارائة یک تحلیل علمی و منطقی، می توان از تحلیل تاریخی مدد گرفت؛ یعنی تحلیلی که دلیل صدور کلام در یک دوره و عدم صدور آن در دورة دیگر را تبیین نماید.

تا این جا، از منابعی که آقای کدیور در مباحث خود، به اعتبار آن ها تصریح یا بدان ها استناد نموده است، مدرک آوردیم؛ یعنی: نهج البلاغه، مقتل ابی مخنف، الفتوح (ابن اعثم) و الامامة و السیاسة (ابن قتیبه). البته این نحوه اعتبار دادن به چند منبع و سلب اعتبار از منابع دیگر، جای نقد جدی دارد (مانند نقدی که درباره نهج البلاغه ذکر شد).

اکنون جا دارد از ایشان بپرسیم: آیا روایات فراوانی که امثال شیخ صدوق در باب منصوص بودن امامتِ ائمه (علیهم السلام) نقل کرده اند، هیچ جای اعتنایی ندارند؟ در کتب مورد اعتماد شما، بسیاری از نقلیات، به صورت مرسل، یا اساساً بی سند هستند؛ ولی روایات مورد اشارة ما غالباً مسند هستند. به چند نمونه توجه کنید:

الف) موضوع کتاب کفایة الأثر فی النص علی الائمة الإثنی عشر جمع آوری سخنان رسول خدا (صلی الله علیه وآله)، اهل بیت (علیه السلام) و برخی از صحابه آنان، در باب امامت منصوص الهیِ ائمه معصومین (علیهم السلام) است. مؤلف کتاب، «محمد بن علی خزاز قمی»، از علمای قم در قرن چهارم هجری و شاگرد شیخ صدوق است که علمای رجال از او به «الثقة الجلیل» یاد کرده اند.

ب) شیخ صدوق در کتاب کمال الدین، به سند صحیح از امام حسین (علیه السلام) نقل کرده است:

از امیرالمؤمنین (علیه السلام) درباره سخن رسول خدا (صلی الله علیه وآله) «میان شما دو چیز گران قدر به جای می گذارم: کتاب خدا و عترتم» سؤال شد که «عترت کیانند؟» امام (علیه السلام) فرمودند: «من و حسن و حسین و نُه امام از نسل حسین که نهمین ایشان، مهدی و قائم آن ها است. آنان از قرآن و قرآن از آنان جدا نمی شوند...». [76]

ج) در کتاب کافی(مهم ترین کتاب حدیثی شیعه) احادیث زیادی در باب موضوع امامت هست. چنان که گزینش سخت گیرانه و یا حتی افراط گرایانه درباره سند این احادیث به کار رود، باز هم موارد فراوانی باقی می مانند که صحیح السند و قابل اعتماد خواهند بود. [77] نمونه ای از این احادیث را در زیر می آوریم:

ـ امام صادق (علیه السلام) می فرماید:

«رسول خدا (صلی الله علیه وآله) مرا زاده (از نسل حضرتم) و به قرآن آگاهم. در آن، آغاز خلقت و هر چه تا قیامت پیش آید و خبر آسمان و زمین و بهشت و جهنم و آن چه اتفاق افتاده و خواهد افتاد آمده است. این ها را می دانم (به همان سادگی که) گویا به کف دستم می نگرم. خداوند فرموده: (صلی الله علیه وآله)در قرآن بیان روشن همه چیز هست». [78]

ـ از امام صادق (علیه السلام) درباره آیه (صلی الله علیه وآله)یا أيها الَّذِينَ آمَنُواْ أطِيعُواْ اللهَ وَ أطِيعُواْ الرَّسُولَ وَ أُوْلىِ الْأَمْرِ مِنكم‏ سؤال شد؛ فرمود:

« این آیه در شأن علی بن ابی طالب و حسن و حسین (علیهم السلام) نازل شد... زمانی که عمر [امام] حسن (علیه السلام) به پایان می رسید به [امام] حسین (علیه السلام) فرمود: خداوند به پیروی من امر کرد؛ همان طور که به اطاعت تو و پدرت امر فرمود و پیامبر (صلی الله علیه وآله) درباره (وجوب پیروی) من، ابلاغ کرد؛ چنان که در مورد تو و پدرت ... سپس مسأله به علی بن الحسین (علیه السلام) و پس از او به محمد بن علی واگذار شد. [79]»

ـ در حدیث دیگری راوی به امام عرض می کند که ما اطاعت اوصیای پیامبر (صلی الله علیه وآله) را واجب می دانیم. حضرت با تأیید سخن وی، در بیان مبنای قرآنیِ وجوب اطاعت از ائمه (علیهم السلام) می فرمایند: «آنان کسانی هستند که خداوند راجع به ایشان، آیه اولی الامر [80] و آیه ولایت [81] را نازل فرموده است». [82]

ـ امام صادق (علیه السلام): «... ما حجت های الهی بر بندگان او و گنجینه داران علم اوییم». [83]

روایات معرّف امامت، در منابع تسنن

اگر از باب تسامح، همه مناقشات را درباره اعتمادپذیری کتب حدیثی شیعه صحیح فرض کنیم و حتی همه این کتب را از دایره تحقیق خارج کنیم، منابع اهل تسنن برای اثبات ادعاهای ما در بحث امامت کافی هستند.

یکی از مدارک ما در بحث امامت ـ که با استنادِ صرف به منابع اهل تسنن می توان آن را اثبات کردـ حادثه «غدیر خم» است؛ حادثه ای که نمی توان بدون توجه به آن، در موضوع امامت، نظریه پردازی کرد. اصل ماجرای غدیرخم به شکل متواتر نقل شده و غیر قابل انکار است. این که منظور رسول خدا (صلی الله علیه وآله) در غدیر خم، معرفی علی بن ابی طالب (علیه السلام) به عنوان جانشین خویش و پیشوای مؤمنان پس از خود بوده نیز از قراین و شواهد موجود ـ حتی از منابع اهل تسنن ـ به خوبی برمی آید. [84]

نگارنده در سال 1385ش مقاله ای با عنوان «غدیر خم و بازخوانی تشیع» نوشتم و در اختیار آقای کدیور و جمعی از مخاطبان وی قرار دادم. در این مقاله، به برخی قراین که در نقل های اهل سنت از ماجرای غدیرخم وجود دارند و بر اعلام خلافت و امامت امیرالمؤمنین (علیه السلام) در غدیر دلالت می کنند، اشاره شده بود. [85]

اندکی پس از نگارش این مقاله، در عاشورای 1385ش گفتگویی با آقای کدیور دست داد. در آن گفتگو وی ضمن اشاره به مقالة یاد شده، انتقادی به این مضمون اظهار داشت که «من درباره غدیر صحبتی نکرده ام؛ چرا در نقد مباحثم، به مطلبی پرداخته ای که من بدان نپرداخته ام». این سؤال موجب تعجبم شد و گفتم: «من به غدیر پرداخته ام». و توضیح دادم که وقتی شما به «بازخوانی تشیع» اقدام و نصّ در امامت را رد کرده اید، لاجرم باید درباره واقعة غدیر خم پاسخ گو باشید.

ایشان در مقام پاسخگویی، اشکالی را مطرح کرد که از رایج ترین و ساده ترین اشکالات درباره دلالت حدیث غدیر است: مگر می شود جمعیت انبوهی در غدیر باشند و سخن پیامبر خدا (صلی الله علیه وآله) درباره جانشینی امیرالمؤمنین (علیه السلام) را بشنوند و بیعت کنند، اما به زودی پیمان بشکنند؟

پاسخ کوتاهی به ایشان دادم؛ همان پاسخی که خود امیرالمؤمنین (علیه السلام) به این سؤال داده است؛ کسی از یهودیان به آن حضرت (به سرزنش) گفت: هنوز پیغمبرتان را به خاک نسپرده بودید که درباره او اختلاف کردید! امام (علیه السلام) به او فرمودند:

« ما تنها در آن چه از او شنیده ایم اختلاف کردیم، نه درباره خود او؛ اما شما هنوز پاهایتان از آب دریا (که از آن عبور کردید) خشک نشده بود که به پیغمبرتان گفتید: «خدایی برای ما قرار بده؛ همان طور که این بت پرستان خدایانی دارند. آن گاه (موسی) فرمود: شما مردمی نادان هستید [86]». [87]

می توان ماجرای مشرک شدن اکثریت بنی اسرائیل، پس از غیبت چهل روزه حضرت موسی (علیه السلام) را نیز به این فرمودة حضرت اضافه کرد. توجه به این شواهد قرآنی، استبعاد پنهان در اشکال را دفع می کند؛ ضمن آن که اگر مسلمانان در مسأله امامت منحرف شدند، بنی اسرائیل در اساس توحید لغزیدند.

البته این اشکال، پاسخ های دیگری نیز دارد؛ از جمله پیمان شکنی ها و ضعیف نمایی های مسلمانان در حیات و حضور رسول خدا (صلی الله علیه وآله)؛ مانند: فرار در جنگهای احد و حنین، تنها گذاردن پیامبر (صلی الله علیه وآله) در حین ادای خطبه جمعه به خاطر کاروان تجاری، عدم تمکین اولیه نسبت به امر حضرت در جریان صلح حدیبیه و... .

به هر تقدیر، علاوه بر حدیث غدیر، موارد دیگری نیز در منابع اهل سنت وجود دارند که بر امامت مورد عقیدة شیعه دلالت می کنند؛ مانند: حدیث ثقلین، حدیث منزلت، حدیث اثنی عشر خلیفه و... . بازخوانی تشیع بدون نظر به این موارد، ثمر نمی بخشد.

محکی دیگر بر مبانی علمی «بازخوانی تشیع»

آقای کدیور از یک سو مسألة مبنایی «دغدغه استناد» و از سوی دیگر، ادعاهایی در تضعیف اعتبار منابع روایی شیعه را در بحث «بازخوانی تشیع» مطرح می کند (که نقد مستقلی می طلبد)، اما خود در مقام ارائه سند، بسیار ضعیف عمل کرده است. به گزیدهای از سخنان ایشان توجه کنید:

يكي از كاركرد هاي سنتي عزاداري ما اين بوده است كه اين طرف اهل تشيع هستند و آن طرف اهل تسنن بوده اند. حال ببينيم امام حسين واقعي چه گفته است. امام (علیه السلام) به عبدالله بن عمر فرمودند: قسم به خدايي كه پيامبر (صلی الله علیه وآله) را به عنوان بشير و نذير فرستاد، اگر پدر تو عمر بن خطاب زمان مرا درك مي كرد، قطعا مرا ياري مي كرد؛ آنچنان كه جد مرا ياري كرد. ... به هر حال اين واقعيات مذهب ماست. [88]

نقلي كه آقای کدیور به عنوان سخن امام حسين واقعي و واقعيات مذهب مطرح کرده، در كتاب الفتوح (ابن اعثم كوفي) آمده است. ما در اين جا از بحث فني درباره ضعف اعتبار اين كتاب ـ به دلیل زیر سؤال بودن اصالت نسخه موجودِ آن [89] ـ درمي گذريم؛ ولي چند نكته را يادآور مي شويم:

ـ نقل ابن اعثم ـ به سياق روش معمول آقای کدیور ـ بدون سند است و وی به سادگي از كنار این موضوع گذشته است.

ـ در نقلهای مورخین، ملاقات عبدالله بن عمر با امام حسين (علیه السلام) تعارضات زيادی ـ به ويژه با نقل ابن اعثم ـ دارد؛ در حالي كه ابن اعثم اين ملاقات را در مكه و با حضور عبدالله بن عباس می داند، ابن عساكر در تاريخ دمشق و ابن سعد در الطبقات الكبري، محل آن را در ابواء (نزديك مدينه) و با حضور عبدالله بن عياش بن ابي ربيعه می داند؛ حال آنکه آنان در بازگشت از عمره به مدينه بوده اند. متن گفتگوهايي كه اين دو عالم مشهور اهل تسنن و نيز دو عالم ديگر آنان يعني ابن اثير در الكامل في التاريخ و ابن كثير دمشقي در البداية و النهاية نقل كرده اند، كاملاً با مضمون آن چه ابن اعثم آورده مغاير است. در نقل اين چهار نفر، عبدالله بن عمر با لحني سرزنش آميز، امام حسين (علیه السلام) را از مخالفت با جماعت مسلمين برحذر مي دارد. نقلیات اخیرالذکر، با همه موضع گيري هاي مشهور ابن عمر در حوادث پيش و پس از كربلا هم خواني دارند؛ بر خلاف آن چه ابن اعثم نقل نموده و هيچ تطبيقي با شخصيت و سوابق ابن عمر و رابطه او با آل علي (علیه السلام) ندارد.

ـ پاسخ هايي كه ابن اعثم از قول امام (علیه السلام) به ابن عمر نقل کرده است، مغاير با موضع صريح و قاطع حضرت در نوع ملاقات هايي است كه از ايشان با اشخاص سرشناس مانند محمد بن حنفيه و فرزدق نقل شده و در آن ها از قصد جدي خود بر خودداري از بيعت با يزيد و ادامة اين مخالفت سخن گفته است؛ اما ابن اعثم چنين نقل می کند كه امام حسين (علیه السلام) به ابن عمر فرمود: «اگر در نظر تو من اشتباه مي كنم، مرا از اين كار منصرف كن كه من خضوع خواهم نمود و سخنت را خواهم شنيد و اطاعت مي كنم». وي در ادامه سخناني تعارف گونه را نيز از قول امام خطاب به ابن عمر نقل كرده است كه به نظر می رسد تلاشي است ناشیانه و غیرمنطبق با واقعیات تاریخی، برای القای روابط دوستانه. در اين نقل ناسازگاري هاي ديگري نيز به چشم مي آيد.

ـ بر اساس گزارش منابع تاريخي، عبدالله بن عمر، پس از بيعت مردم مدينه با اميرالمؤمنين علي (علیه السلام)، از بيعت خودداري كرد. [90] ابن كثير مي نويسد :

زماني كه علي (علیه السلام) قصد جنگ با معاويه را داشت، مردم مدينه را به جهاد تشويق كرد؛ اما اجابت نكردند. پس عبدالله بن عمر را طلب كرد و او را به خروج براي جهاد خواند. عبدالله پاسخ داد كه اگر مردم مدينه آمدند، من هم مي آيم؛ البته در اين سال فعلي نه. سپس آماده شد و به مكه رفت. [91]

حكايت موضع گيري هاي اين چنيني از سوي ابن عمر طولاني است و لذا ملاقات وي با حضرت سيدالشهدا (علیه السلام)، آن گونه كه در ساير كتب تاريخي آمده (و بدان ها اشاره شد) بسيار به صحت نزديك تر است.

اين نمونه، محکی بود به روش آقاي كديور كه با اعتماد به نقلی ضعیف، مبنایي فكري را محكوم و مبناي ديگر را به عنوان حقيقت و واقعيت دين جايگزين مي کند.

 

جمع بنـدی

در این مقال بیان شد که آقای کدیور، رویکرد کاملاً متفاوتی را در معرفی تشیع اختیار نموده و ارکان اصلیِ این مذهب ـ بر حسب دیدگاه متداول ـ را از حقیقت آن جدا شمرده است. این ارکانِ که ناظر به موضوع امامت هستند عبارت بودند از: نص، عصمت و علم غیب. همانطور که گفتیم تعریف ایشان از شیعه بودن عبارت است از: «اعتقاد به امامت دانشمندان پرهیزگار و البته از مهذب ترین و پاکیزه ترین افراد».

به طور خلاصه، ضعف های رویکرد آقای کدیور عبارتند از :

ـ عدم ارائه دلایل اثبات گر برای نظریه؛

ـ رد دلایل طرف مقابل، بدون استدلال؛

ـ منحصر دانستن فرمایشات امیرالمؤمنین (علیه السلام) به نهج البلاغه و برخوردهای غیرفنی دیگر با این کتاب؛

ـ مغایرت مبانی مورد ادعا، حتی با بخش های متعددی از نهج البلاغه (که وی آن را «قوی ترین سند دینمان بعد از قرآن کریم» می داند)؛

ـ مغایرت مبانی مورد ادعا، با کتبی که اعتبار کمتری از نهج البلاغه ندارند؛

انتسابِ بدون سندِ عقیدة مورد نظر، به اصحاب طراز اول امیرالمؤمنین (علیه السلام)؛

ـ بی توجهی به نقلیات فریقین که عقیده اصحاب را مطابق اعتقاد رایج شیعه گزارش می کنند؛

ـ تحلیل ناصحیح از فرمایشات امیرالمؤمنین (علیه السلام) ناظر به موضوع افضلیت و نیز عبارات مشابه امام حسین (علیه السلام)؛

ـ بی توجهی به شرایط صدور کلام در مقام تفسیر آن؛

ـ توجیه گر نبودن رویکرد مورد نقد حتی نسبت به مستندات مورد اذعان اهل تسنن در امامت؛

ـ تضعیف گسترده منابع روایی شیعی (که البته ضعف ـ و بلکه فقدان ـ ادلة وی در این مورد، نقد مستقلی می طلبد).

مقصود اصلی از طرح این بحث ـ علاوه بر نشان دادن موارد فوق ـ توجه دادن به این امر است که کار سترگی مانند «بازخوانی تشیع» به روش های علمی دقیق تر و دقت ورزی های بیشتری از سوی پژوهشگر نیاز دارد و بازخوانی اگر فاقد شرایط لازم باشد، سودبخش نخواهد بود.

پی نوشت ها :

[1]* . دکترای علوم قرآن و حدیث و مدیر پژوهش های فرهنگی دانشگاه آزاد تهران شمال.

[2]. دو هفته نامه ایران فردا، شماره 51، صص 82 ـ 88 و شماره 52 صص 57 ـ60.

[3]. کدیور، محسن، «تحلیل انتقادی سه نظریه معاصر احیاگری دینی»، (خلاصه سخنرانی در سمينار بزرگداشت دكتر شريعتی، دانشكده فنی تهران،3/4/1376) هفته نامه راه نو، شماره 1، (ارديبهشت 1377ش).

[4]. در گفتگویی حضوری که در سال 1385ش با آقای کدیور داشتم، ایشان نسبت به انتشار مصاحبه یادشده با ایران فردا، به شدت اعتراض داشتند و گفتند: «قرار بوده متن مصاحبه را قبل از چاپ، برای ویرایش به من بدهند؛ اما به دلیل زندانی شدن من، بدون ویرایش چاپ کردند». البته توضیح ایشان وجیه به نظر نمی رسید؛ چون «دغدغه استناد» علاوه بر نام، روح حاکم بر این مصاحبه است و با ویرایش، تغییری در ماهیت آن صورت نمی گیرد.

[5]. در مقدمه کتاب حکومت ولایی می خوانیم: «اندیشه سیاسی در اسلام از دیدگاه شیعه به دو دوران کاملاً متمایز تقسیم می شود؛ دوران اول دوران حضور معصوم در جامعه است و دوران دوم دوران غیبت امام معصوم از جامعه. ملاک تمایز این دو دوران، حضور و غیبت انسان ویژه ای است با سه صفت ممتاز: علم لدنی، عصمت و نص خاص دال بر نبوت یا امامت وی از جانب خداوند. واضح است که حضور چنین انسانی در جامعه با عدم حضورش تفاوت جوهری دارد... دوران غیبت صغری نیز به واسطه حضور نواب خاص معصوم در جامعه، به همین عصر ملحق می شود... تا زمان ظهور امام زمان (عجل الله تعالی فرجه) که زمانش برای ما مشخص نیست».

[6]. آقای کدیور درباره «تشیع سنتی» می گوید: «در یک جمله شیعیان [سنتی] یعنی قائلین به ادامه نبوت منهای وحی. ... کسانی که وظیفه حفاظت و ترویج و تبیین دین را پس از پیامبر به عهده دارند افراد دیگری به نام امامان هستند و این امامان کسانی هستند که همانند پیامبر، معصوم از گناه و خطا هستند؛ نه گناه می کنند و نه اشتباه می کنند. ... لازمه چنین مقامی این است که اینها از علمی بالاتر از علم کسبی که از معلم می آموزند برخوردار باشند؛ یعنی علمی موهبتی؛ علم لدنی یا علم غیب؛ علم از طرق غیر عادی. ویژگی سومی که این افراد دارند آن است که ... توسط خدا نصب می شوند و پیامبر این نصب را اعلام می کند ... ویژگی چهارم ... امام فیوضات معنوی هم دارد و در زمان غیبت، از آن فیوضات معنوی اش استفاده می شود. پس غیبت، چهارمین مفهوم کلیدی تشیع سنتی است... . آنچه که از این بحث برآمد آن است که در آغاز، تشیع امری بسیط بود؛ پیروی علی به دلیل افضلیت؛ این امر به تدریج شاخ و برگ پیدا کرد و گسترش یافت. این امور سه یا چهارگانه مطالبی است که در قرن چهار قطعاً بوده است؛ اما چه اتفاقی بین قرن یک تا قرن چهار افتاده که این اعتقادات به تشیع اولیه اضافه شده است؟» (کدیور، محسن، «بازخوانی تشیع2»، سخنرانی در دانشکده فنی دانشگاه تهران، 13 آذر1384ش؛ متن سخنرانی در وبسایت شخصی ایشان موجود است).

[7]. کدیور، محسن، «بازخوانی تشیع1؛ شاخص های بازخوانی تشیع»، (سخنرانی در دانشکده فنی دانشگاه تهران، 2 آذر1384ش)، متن پیاده شده در سایت ایشان موجود است.

[8]. کدیور، محسن، «چرا تشیع؟ کدام تشیع؟»، (سخنرانی در حسینیه ارشاد، ۴ آبان ۱۳۸۴ش)، متن کامل در سایت ایشان موجود است.

[9]. کدیور، محسن، «بازخوانی امامت در پرتو نهضت حسينی»، (سخنرانی در محرم ۱۴۲۷ق)، این سخنرانی در روزنامه شرق (14/12/84) چاپ شده است.

[10]. کدیور، محسن، «بازخوانی تشیع2؛ ادامه نبوت منهای وحی»، (سخنرانی در دانشکده فنی دانشگاه تهران، 13 آذر1384ش)، متن پیاده شده در سایت ایشان موجود است.

[11]. کدیور، محسن، فصل نامه مدرسه، سال اول، شماره سوم، (ارديبهشت1385) / 92ـ102.

[12]. کدیور، محسن، «بازخوانی امامت در پرتو نهضت حسينی»، (سخنرانی در محرم ۱۴۲۷ش)، این سخنرانی در روزنامه شرق (14/12/84) چاپ شده است.

[13]. العرفاء، جمع عریف: القیم بأمر قوم عرف علیهم (کتاب العین) العرفاء جمع عريف و هو القيم بأمور القبيلة أو الجماعة من الناس يلي أمورهم ويتعرف الأمير منه أحوالهم (لسان العرب).

[14]. در گفتگویی با آقای کدیور ـ که پیش تر به آن اشاره شد ـ ایشان درباره عبارات ذکرشده از نهج البلاغه، اظهار داشتند که دلالت آنها با بیاناتی از قبیل آنچه در کتاب حکومت ولایی (ذیل روایات «... فارجعوا فیها الی رواة احادیثنا» در مقبوله عمر بن حنظله و « ... فانی قد جعلته علیکم حاکما» در توقیع ناحیه مقدسه) آورده اند قابل خدشه است؛ اما مراجعه به آن کتاب و بررسی مباحث مطرح شده در آنجا، به روشنی این ادعا را مردود می سازد که البته مجال این بررسی در این مقال نیست.

[15]. نهج البلاغه، خطبه 93.

[16]. همان، خطبه 175.

[17]. همان، خطبه 192.

[18]. با توجه به اظهار نظر آقای کدیور (که در صدر مقاله آمد) ایشان باید توضیح دهد که در رویکرد جدیدش، با حدیث ثقلین چه می کند؛ زیرا دلالت حدیث، به روشنی غیر از سخن ایشان است. هم چنین از جهت سندیت (صرف نظر از منابع شیعه)، حدیث ثقلین در منابع اهل سنت نیز متواتر و غیرقابل تردید است. برای مشاهده مدارک مربوط به این حدیث ر.ک: حسینی میلانی، سید علی، نفحات الازهار فی خلاصة عبقات الانوار، 3 مجلد اول.

[19]. نهج البلاغه، خطبه 87.

[20]. همان، خطبه 2.

[21]. همان، خطبه 144.

[22]. کدیور، محسن، «بازخوانی تشیع2؛ ادامه نبوت منهای وحی»، (سخنرانی در دانشکده فنی دانشگاه تهران، 13 آذر1384ش)، متن پیاده شده در سایت ایشان موجود است.

[23]. نهج البلاغه، خطبه 90.

[24]. کدیور، محسن، «بازخوانی تشیع2؛ ادامه نبوت منهای وحی»، (سخنرانی در دانشکده فنی دانشگاه تهران، 13 آذر1384ش)، متن پیاده شده در سایت ایشان موجود است.

[25]. همان.

[26]. نهج البلاغه، خطبه 150.

[27]. برای تفصیل مطلب ر.ک: میلانی، سید علی، مهرورزی به اهل بیت (علیهم السلام) از دیدگاه قرآن و سنّت.

[28]. بقره/ 246 و 247.

[29]. نهج البلاغه، خطبه 67.

[30]. کدیور، محسن، «بازخوانی تشیع2؛ ادامه نبوت منهای وحی»، (سخنرانی در دانشکده فنی دانشگاه تهران، 13 آذر1384ش)، متن پیاده شده در سایت ایشان موجود است.

[31]. نهج البلاغه، حکمت 190.

[32]. سيد رضی، خصائص الائمه (علیهم السلام)/55.

[33]. همان، 49

[34]. همان، 67

[35]. همان، 74

[36]. به عنوان مثال در کتب روایی، موارد بسیاری از استناد امیرالمؤمنین (علیه السلام) به ماجرای غدیر خم، روزهای نخست رحلت رسول اکرم (صلی الله علیه وآله) و دوران حکومت حضرت نقل شده است که در ادامه به یک مورد اشاره خواهیم کرد (ر.ک: انصاری، محمدباقر، اسرار غدیر/ 263ـ272؛ علامه امینی، الغدیر، ج1).

[37]. کدیور، محسن، «بازخوانی تشیع2؛ ادامه نبوت منهای وحی»، (سخنرانی در دانشکده فنی دانشگاه تهران، 13 آذر1384ش)، متن پیاده شده در سایت ایشان موجود است.

[38]. همان.

[39]. کدیور، محسن، «بازخوانی تشیع1؛ شاخص های بازخوانی تشیع»، (سخنرانی در دانشکده فنی دانشگاه تهران، 2 آذر1384ش)، متن پیاده شده در سایت ایشان موجود است.

[40]. منقری، نصر بن مزاحم، وقعة صفین/338.

[41]. ابن ابی الحدید، شرح نهج البلاغه، 8/21.

[42]. حاکم نیشابوری، المستدرک علی الصحیحین،2/343 و 3/151

[43]. یعقوبی، تاریخ یعقوبی، 2/172

[44]. کدیور، محسن، «بازخوانی امامت در پرتو نهضت حسینی (علیه السلام)»، (سخنرانی درحسينيه ارشاد، 19/11/84)، متن پیاده شده در سایت ایشان موجود است.

[45]. کدیور، محسن، «بازخوانی تشیع2؛ ادامه نبوت منهای وحی»، (سخنرانی در دانشکده فنی دانشگاه تهران، 13 آذر1384ش)، متن پیاده شده در سایت ایشان موجود است.

[46]. نهج البلاغه، خطبه 136.

[47]. همان، خطبه 92.

[48]. کلینی، کافی، 8/59، ح21؛ علامه مجلسی در مرآة العقول این حدیث را مورد اعتماد دانسته است.

[49]. حر عاملی، وسائل الشیعة، 8/46، ح10063؛ صاحب جواهر این حدیث را موثق دانسته است (نجفی، محمدحسین، جواهر الکلام، 12/141).

[50]. نهج البلاغه، خطبه 27.

[51]. منقری، نصر بن مزاحم، وقعة صفین/490.

[52]. نهج البلاغه، خطبه های 5 و 172.

[53]. علامه امینی، الغدیر، 1/166.

[54]. کدیور، محسن، «بازخوانی امامت در پرتو نهضت حسینی» (سخنرانی در 19/11/84 )، متن پیاده شده در سایت ایشان موجود است.

[55]. ابن ابی الحدید، شرح نهج البلاغه، 11/44.

[56]. همان، 2/6.

[57]. طبری، تاریخ الامم و الملوک، 4/107.

[58]. همان، 4/188.

[59]. ابن عساکر، تاریخ مدینه دمشق، 59/119.

[60]. همان، 10/152.

[61]. ابن عبدالبر، الاستیعاب، 1/161؛ ابن اثیر، اسد الغابة، 1/180

[62]. ابن ابی الحدید، شرح نهج البلاغه، 4/103.

[63]. ثقفی، ابراهیم بن محمد، الغارات، 2/581.

[64]. حموی، یاقوت، معجم البلدان، 3/191.

[65]. طبری، تاریخ الامم و الملوک، 4/205؛ ابن عساکر، تاریخ مدینه دمشق، 8/25.

[66]. ابن ابی الحدید، شرح نهج البلاغه، 4/63.

[67]. همان، 4/73.

[68]. همان، 4/64.

[69]. ابن ابی الحدید، شرح نهج البلاغه، 4/67

[70]. معاویه دستور داد همسر وی را حبس کردند و دو سال بعد که او را یافتند، سرش را بریدند و برای همسر وی در زندان دمشق فرستادند (ابن عساکر، تاریخ مدینة دمشق، 69/40).

[71]. ابن قتیبه، الامامة و السیاسة، 1/203.

[72]. همان، 1/209.

[73]. کوفی، ابن اعثم، الفتوح، 5/14.

[74]. همان/ 17و18

[75]. ابومخنف، مقتل الحسین (علیه السلام)/ 74.

[76]. شیخ صدوق، کمال الدین و تمام النعمه، 1/241

[77]. در این بخش، روایاتی را ذکر کرده ایم که صاحب کتاب صحیح الکافی نیز آن ها را آورده است.

[78]. کلینی، کافی، 1/61، ح8 .

[79]. همان، 1/286، ح1.

[80]. نساء/59.

[81]. مائده/55.

[82]. همان، 1/187، ح7.

[83]. همان، 1/193، ح5.

[84]. علاقه مندان برای اطلاع بیشتر ر.ک: حسینی میلانی، سید علی، نفحات الازهار فی خلاصة عبقات الانوار؛ علامه امینی، الغدیر، مجلدات 6 تا 9..

[85]. مواردی که واژه «مولی» را در حدیث غدیر «سرپرست» و «صاحب اختیار» معنا کرده اند (از جمله خبر دادن پیامبر اکرم (صلی الله علیه وآله) از نزدیکی مرگ خویش در خطابه غدیر که در منابع اهل تسنن آمده است)، نشان می دهند که پیامبر (صلی الله علیه وآله) در صدد بیان وصیتی مهم بوده اند؛ نه فقط ضرورت دوستی و یاری امیرالمؤمنین (علیه السلام). بیان حدیث ثقلین در خطابه غدیر (که آن هم در منابع اهل تسنن آمده است) و تأکید بر همراهی جدایی ناپذیر اهل بیت (علیهم السلام) با کتاب خدا تا قیامت نیز با ادعای شیعه تناسب دارد. طبق نقل بزرگان اهل تسنن، پیامبر اکرم (صلی الله علیه وآله) پیش از بیان عبارت «من كنت مولاه فهذا علی مولاه» بالاترین منصب الهی خود یعنی «صاحب اختیار بودن بر مؤمنان، بيش از خود آنان» (مضمون آیه ششم سوره احزاب) را گوشزد فرمود و از حاضران بر این منصب خود اقرار گرفت. یادآوری چنین منصبی نیز دلالت بر اهمیت معنای مورد نظر از عبارت «من كنت مولاه ...» دارد که با دوستی و مانند آن فراهم نمی آید.

[86]. اعراف/138.

[87]. نهج البلاغه، حکمت 317.

[88]. کدیور، محسن، «بازخوانی امامت در پرتو نهضت حسینی»، (سخنرانی درحسينيه ارشاد، 19/11/84)، متن پیاده شده در سایت ایشان موجود است.

[89]. ر.ک: جعفریان، رسول، منابع تاریخی اسلام، 165.
[90] . ابن خلدون، تاريخ، 1/214.
[91] . ابن کثیر، البداية و النهاية، 7/257.

 

فهرست منابع
نهج البـلاغه
ابن ابی الحدید، عبدالحمید بن هبة الله، شرح نهج البلاغه، دار إحياء الكتب العربية، بیروت، 1378ه.ق.
ابن اعثم، احمد بن علی، الفتوح، شركت انتشارات علمي فرهنگي، تهران، 1373ه.ش.
ابن عبد البر، یوسف بن عبدالله، الاستیعاب فی معرفة الاصحاب، دار الجیل، بیروت، 1412ه.ق.
ابن عساکر، علی بن حسن، تاریخ مدینة دمشق، دارالفکر للطباعة و النشر، بیروت، 1415ه.ق.
ابن ‌‌قتیبة، عبدالله بن مسلم، الامامة و السیاسة، انتشارات شریف الرضی، قم، 1413ه.ق.
ابن کثیر، اسماعیل، البدایة و النهایة، دار احیاءالراث العربی، بیروت، 1408ه.ق.
ابی مخنف، لوط بن یحیی، مقتل الحسین (علیه السلام)، چاپخانه علمیه، قم، بی تا
امینی، شیخ عبدالحسین، الغدیر في الكتاب والسنة والأدب، دار الكتاب العربي، بيروت، 1397ه.ق.
ثقفی، ابراهیم بن محمد، الغارات، چاپخانه بهمن، تهران، 1355 ه.ش.
حر عاملی، محمد بن الحسن، وسائل الشیعة، مؤسسة آل البیت (علیهم السلام) لاحیاء التراث، قم، 1414 ه.ق.
حموی، یاقوت بن عبدالله، معجم البلدان، دار احیاء التراث العربی، بیروت، بی تا
رضي، محمد بن الحسین، خصائص الائمه (علیهم السلام)، انتشارات آستان قدس رضوی (علیه السلام)، مشهد، 1406 ه.ق.
صدوق، محمد بن علی، کمال الدین و تمام النعمة، انتشارات جامعه مدرسین حوزه علمیه، قم، 1405 ه.ق.
طبری، محمد بن جریر، تاریخ الامم و الملوک، مؤسسة الاعلمی للمطبوعات، بیروت، 1403ه.ق.
کلینی، محمد بن یعقوب، الکافی، دارالکتب الاسلامیة، تهران، 1365ه.ش.
منقری، نصر بن مزاحم، وقعة صفین، انتشارات کتابخانه آية الله عظمى مرعشي نجفي، قم، 1403ه.ق.
نجفی، محمد حسن، جواهر الکلام، دارالکتب الاسلامیة، تهران، 1365 ه.ش.
نیشابوری، محمد بن عبدالله، المستدرک علی الصحیحین، دارالمعرفة، بیروت، لبنان، بی تا
یعقوبی، احمد بن ابی یعقوب، تاریخ یعقوبی، دار صادر، بیروت، بی تار

نویسنده : جواد علاء المحدثین

منبع : فصلنامه امامت پژوهی شماره چهار زمستان 1390

اضافه کردن نظر


کد امنیتی
تازه کردن