یکشنبه, 05 آبان 1392 ساعت 10:03
خواندن 1863 دفعه

عید غدیر خم ، روز اکمال دین - حامد صارم

همه چیز در دنیا دچار دگرگونی و تحول گشت ؛ جز نگاشتن درباره مذهب شیعه. برای هر آغازی پایانی است ، جز تهمت و افترا بر شیعه ، برای هر حکمی دلیل و علتی است جز احکامی که علیه شیعه است. عده ای چشم برحقایق بسته اند و اراده کرده اند مردم و ملت ها را در جهل باقی بگذارند و حق و حقیقت را زیر خاک های کتمان و تحریف و تلبیس مخفی کنند . برای این هدف شان حقایق و مسلمات تاریخ را وانهاده و افسانه های ساختگی را به جای تاریخ اسلام و تشیع به خورد مردم می دهند تا بی راهه خود را، شاه راه معرفی کنند و ملح و اجاج (تلخ و شور ) خود را آب حیات بنمایانند ؛و در غایت امر، دینی را که به قالب تفسیر به رأی خودشان در آورده اند را به جای دین مورد رضایت خداوند ، معرفی کنند؛ اما غافلند که فلله الحجه البالغه که خداوند حجت بالغه دارد و حجج الهی در هر زمان هستند تا جلوی تحریف و تبدیل و انحراف در دین را بگیرند و در زمان غیبت آن منتقمی -که خداوند باقی مانده غیبتش را بر شیعیانش ببخشد- سربازان آن امام غائب یعنی علمایی که در مکتب امام صادق علیه السلام درس خوانده اند مرزبان دین خدا خواهند بود .
هرچند دشمن سلاحی جز دروغ و تزویر ندارد ؛ اما دروغ هایش هنرمندانه و مزورانه، صدق و راستی نشان داده می شود. لذا دروغ را راست و تزویر را به صورت حقیقت می آرایند و با حیله و مکر، شجره ملعونه را آبیاری می کنند وشجره طیبه شیعه را که اصل آن ثابت و فرع آن در آسمان ها است را به افسانه ها و دروغ پردازی ها و توهمات خویش نسبت می دهند اما غافلند که :والله خیر الماکرین .
بسیار درد آور است که در ایام عید ولایت و اکمال دین ،عید غدیر در نوشته ای که نمی توان آن را به جهل و غفلت منسوب کرد بلکه سراسر تغافل و تجاهل است با استفاده از حربه دروغ پردازی و کتمان حقایق مسلم تاریخ با تظاهر به استدلال اما، سرار مغلطه ،غدیر خم و عید ولایت انکار شد و وصایت و خلافت حضرت علی بن ابیطالب امیر المومنین علیه الصلواه و السلام از منظر قرآن و سنت و تاریخ حقیقی ! بی اساس اعلام شد.
این عجیب است !بلکه عجیب نیست!که غدیر،این عید اولین مظلوم ،اولین عید مظلوم نیز هست! چه از همان اولین سال و در پی نخستین عید ،همان سال 11 هجری ،هفتاد روز نگذشته بود که شکوهش را بر نتابیدندو حرمتش فرو نهادند و جان و روح و ناموس غدیر را ،در کوچه های شهر پیغمبر و درست چسبیده به مسجد و مرقدش ، آزرده جفا کردند .آری !دود بود و آتش نمرود بود بر خانه فاطمه زهرا ،همان خانه وحی. و این فریاد مظلومانه حضرت صدیقه کبری سلام الله علیها که در راه ابلاغ پیام نور با آن خطابه وکلام پر شور از سینه مجروحش فریاد درد می کشید که :«شگفتا...غدیر را-آیا- فراموش کرده اید»؟!«أنسیتم أو تناسیتم»؟! «فراموش کرده اید یا خود را به فراموشی زده اید؟!» او ، که برای اتمام حجت ،شبانه بر درخانه مهاجر و انصار رفت و بیدارشان ساخت .هشدار ها داد و انذارها کرد که :«چه نشسته اید ؟اسلام وارونه خواهد شد و مسلمین بیچاره!چرا به یک باره رشته عهد و وفا را پاره کرده از نصرت علی علیه السلام فرار کرده و در کنج خانه قرار گرفته اید؟!»و در مقابل عذر های بد تر از گناه آنان می فرمود :«مگر پدرم در روز غدیر خم برای کسی عذری باقی گذاشت؟!»
آری ! عجیب نیست که امروز هم با مغالطه و کتمان تاریخ و دروغ پردازی به انکار غدیر پرداخته شود.
هر چند نوشته مذکور سرار مغالطه و ایجاد شبهه های بی اساس است اما در این نوشته به پاسخ کوتاه اما در خور به شبهات و مغالطات اساسی آن پرداخته می شود .
مولف این شبهات از دو جهت به اثبات مدعای خویش- یعنی عدم وجود نص مبنی بر خلافت بلافصل حضرت امیر المومنین علی علیه السلام- پرداخته است . از جهت تاریخی منکر وجود نص و حق خلافت الهی برای امیر المومنین علی بن ابیطالب شده است و از جهت دیگر ادعا کرده است که در قرآن آیه ای برای اثبات ولایت و وصایت آن حضرت موجود نیست .سپس با برخی از شبهات و سئوالات در صدد احکام و اتقان مدعای خویش برآمده است.
سئوالات تاریخی مولف در مجموع با بیانات و عبارات مختلف در حول این محور است که اگر خلافت و حکومت سیاسی حق الهی حضرت امیر المومنین علی بن ابیطالب علیه السلام بود باید ایشان به این حق اشاره می فرمودند و از غاصبین خلافت ،حق خویش را طلب می کردند در این نوشته می خوانیم :« علی(علیه السلام) هرگز از حقی در امر خلافت و حکومت که از جانب خدا برای او در نظر گرفته شده و توسط پیامبر ابلاغ شده باشد، حرفی به میان نمی‌آورد....»و در قسمتی دیگر این گونه می نویسد :« رفتار علی (علیه السلام) با هر سه خلیفه پیش از خود و به‌ویژه ابوبکر و عمر، که در بسیاری از کتب تاریخی مکتوب شده، به روشنی نشان می‌دهد که وی آن‌ها را کسانی نمی‌پندارد که سخن پیامبر را بر زمین زده و حکومت را غصب کرده باشند »و با ایراد این سئوال سعی در مستحکم کردن این اعتقاد در ذهن خواننده دارد که حتی خود امیر المومنین علی بن ابیطالب علیه السلام نیز اعتقادی به داشتن حق خلافت از جانب خداوند و رسول خدا ندارد لذا این گونه سئوال را مطرح می کند:« اگر امیرالمومنین فرمان خدا را برخلافت خود بعد از رسول اکرم(صلی الله علیه و آله)می‌یافت، آیا شجاعت و شهامت و عدالت او اقتضا نمی‌کرد که یک تنه شمشیر برکشد و فرمان و عدل خدا را جاری سازد؟!» مولف در ارائه تحلیلی عجیب و البته بدون استناد مدعی می شود که اعتراضات حضرت امیر المومنین علی بن ابیطالب علیه السلام به برخورد حذفی سران سقیفه بود و او هیچ اعتراضی به اصل قضیه نداشته است بلکه تنها اعتراض او این بوده است که به وی فرصت شرکت در انتخابات را نداده اند در این باره می نویسد :«... بلکه واکنش وی به محدود شدن عرصه انتخاب بود و نیز این‌که نتوانست خود را در معرض انتخاب مردم قرار دهد. نگرانی علی(علیه السلام) تنها محدود شدن وسعت گزینش مردم بود و از کلماتش این امر به آسانی قابل استنباط است....» البته مولف برای این ادعای خویش هیچ یک از کلمات امیر المومنین را شاهد نیاورده است و همچنین به هیچ واقعه تاریخی استناد نکرده است لذا می توان گفت که در این خصوص کلام او صرف ادعای بدون دلیل است و در پایان نتیجه گیری کرده است که نصی بر خلافت حضرت علی علیه السلام وجود ندارد . همچنین این نوشته در ضمن مباحث تاریخی به استدلال های قرآنی برای اثبات مدعای خویش پرداخته است . مدعی شده است که خلافت از منظر قرآن به شوری واگذار شده است .که پس از بررسی دلایل تاریخی این نوشته ، به حول و قوه الهی ، علیل بودن دلایل او را در استدلالات قرآنی و نظریه شوری نشان خواهیم داد.
استدلال وی را در بخش تاریخی ،می توان به این صورت بیان کرد :
1- اگر امیر المومنین حضرت علی علیه السلام خود را خلیفه منصوب از طرف خداوند و منصوص از طرف پیامبر می دانست باید به این حق اشاره می کرد و آنر ا مطالبه می نمود و در این راه تلاش می کرد و بر علیه غاصبان سخنی می راند یا حرکتی مینمود
2- حضرت امیر المومنین علی علیه السلام به این حق اشاره نفرموده و آنرا مطالبه نکرده است و برای کسب آن تلاش ننموده و برعلیه غاصبان سخنی یا حرکتی انجام نداده است .
در نتیجه :
ابدا خلافتی از جانب خداوند و یا تنصیص پیامبر وجود نداشته است .
پر واضح است که دلایل تاریخی که مخالف مقدمه دوم این استدلال نویسنده است . پایه استدلال او را فرو می ریزد . و ستون خیمه شبهات او کشیده خواهد شد . از این رو به بررسی تاریخ می پردازیم .
از آنجا که نویسنده در برخی از ایرادتش به نهج البلاغه استدلال کرده است ابتدا به ذکر کلمات امیر المومنین در نهج البلاغه می پردازیم . کلماتی که درآن نکوهش از خلفا به خاطر«غصب مقام خلافت »شده است . و یا حضرت امیر المومنین به «حق خلافت» خویش را به تصریح یا کنایه بیان نموده اند .


خلافت ارث به غارت رفته امیر المومنین
1- خطبه سوم نهج البلاغه معروف به خطبه شقشقیه :
آگاه باش سوگند بخدا كه پسر ابى قحافه خلافت را مانند پيراهنى پوشيد و حال آنكه ميدانست من براى خلافت مانند قطب وسط آسيا هستم علوم و معارف از سرچشمه فيض من مانند سيل سرازير ميشود، هيچ پرواز كننده در فضاى علم و دانش به اوج رفعت من نميرسد، جامه خلافت را رها و پهلو از آن تهى نمودم در كار خود انديشه ميكردم كه آيا بدون دست (نداشتن سپاه و ياور) حمله كرده (حق خود را مطالبه نمايم) يا آنكه بر تاريكى كورى (و گمراهى خلق) صبر كنم (بر اين تاريكى ضلالت) كه در آن پيران را فرسوده، جوانانرا پژمرده و پير ساخته، مومن (براى دفع فساد) رنج ميكشد تا بميرد، ديدم صبر كردن خردمنديست، پس صبر كردم در حالتى كه چشمانم را خاشاك و غبار و گلويم را استخوان گرفته بود ميراث خود را تاراج رفته ميديدم.
ذکر نکاتی در باره این فراز از خطبه امیر المومنین علی علیه السلام ضروری است :
1- عبارت حضرت :«محلی منها محل القطب» من برای خلافت مانند قطب وسط آسیا هستم . در این تمثیل بسیار زیبا حضرت امیر المومنین هم حق خویش را بر خلافت بیان فرمودند و هم غاصب بودن خلیفه اول را چنانکه آسیاب بدون قطب و محور بودن و نبودنش تفاوتی نمی کند چرا که محور است که آسیاب را بر مدار خویش نگاه می دارد خلافت نیز بدون حضرت امیر المومنین علی علیه السلام بر محور خویش استوار نخواهد بود بنابر این تکیه زدن غیر از امیر المومنین بر مسند خلافت یعنی اینکه آسیاب خلافت بدون محور باشد . و این بیان کنایی بسیار زیبا از غصب خلافت توسط ابو بکر است .
2- ینحدر عنی السیل و...سیل علم و دانش ازمن سرازیر می شود و هیچ پرنده ای در فضای علم و دانش به اوج رفعت من نمی رسد . دارا بودن بالاترین مقام علمی به حدی که هیچ کس نمی تواند به اوج . بلندای آن دست یابد نیز دلیلی بر حقیت خلافت برای امیر المومنین است .
3- حضرت امیر المومنین اشارهبیان می نماید که یاوری برای جنگیدن و احقاق حق نداشت حضرت تعبیر می نماید به «ید جزاء» که کنایه است از عدم داشتن یاور بی شک حضرت امیر المومنین خلیفه اول را غاصب می دیده است و خویشتن را محق و الا چه لزومی به داشتن یاور است ؟ و چرا حضرت علت تحمل خلافت ابوبکر را - به صورت خاری در چشم و استخوانی در گلو- نداشتن یار توصیف می کند؟ بی شک حضرت امیر المومنین برای دفع غاصب احتیاج به یاری داشتند
4- «اری تراثی نهبا » میراث خویش را به غارت رفته دیدم .حضرت امیر المومنین علیه السلام صریحا خلافت را میراث خویش می داند و خلافت ابوبکر را غارت رفتن ارث خویش بیان می دارد . این جمله هم چنانکه اعتراض به غصب خلافت می باشد . بیان «حق خلافت»نیز می باشد . چرا که از خلافت به ارث تعبیر شده است . و این بیانی صریح در حق خلافت و بطلان خلافت ابوبکر می باشد .


برما ظلم شد...
2- خطبه 162 در مقام جواب از این سئوال :«کیف دفعکم قومکم عن هذا المقام و انتم احق به؟» چگونه قومتان،شما را از این مقام دفع کرد در حالی که شما به آن مقام احق بودید؟ حضرت امیر المومنین در پاسخ فرمودند :«...فاعلم ان الاستبداد علینا بهذا المقام .....» ...پس بدان که آن ظلم و خود کامگی که که نسبت به خلافت بر ما تحمیل شد . در حالی که ما را نسب برتر و پیوند خویشاوندی با رسول خدا استوار تر بود .جز خود خواهی و انحصار طلبی چیز دیگری نبود که گروهی بخیلانه به کرسی خلافت چسبیدند و گروهی سخاوت مندانه از آن دست کشیدند،داور خداست و بازگشت همه ما به روز قیامت است و استشهاد به شعرامرءالقیس نمودند واگذار داستان تاراج آن غارت گران را ، و به یاد آور داستان شگفت دزدین اسب سواری را.
نکات در خور توجه در این قسمت خطبه :
1- سوال سائل در خور توجه است . او از دفع از مقام خلافت سخن می گوید توسط قومی در حالی که اهل بیت سزاوار تر به آن مقام بودند.این بدان معنا است که در نظر سائل «حق خلافت »از آن علی علیه السلام بوده است که عده ای آن حق را از امیر المومنین علیه السلام غصب کردند . و حضرت نیز اعتراضی به این باور سائل نمی کند یعنی غصب خلافت از سوی حاکمان قبلی و حق خلافت خویش را می پذیرد.
2- در جواب تصریح می کند به عبارت : «الاستبداد علینا» که این نیز کنایه از ظلم بر اهل بیت است . واضح است تاحقی در کار نباشد ظلم بی معنا است
3- حضرت امیر المومنین خداوند را حکم کنندهو قاضی بین خویش و زمام داران قبلی در قیامت معرفی می کند . به راستی اگر حضرت علی علیه السلام طالب حقی نبود چه معنایی داشت که قضیه اختلاف بر سر این مقام را به قضاوت حضرت حق بسپارد؟
4- در ادامه استشهاد به شعری می کند که مفادش ستم گذشته گان و ظلم معاصران است اشاره ابه ظلم سه خلیفه در گذشته و به ظلم معاویه در زمان ایراد این خطبه
بنابر این در این خطبه نهج البلاغه هم اذعان به «حق خلافت» بود و هم اعتراض به «غصب خلافت» توسط زمام داران گذشته بود.


حکومت را از من ربودند
3- نامه 36 از نهج البلاغه :«فجزت قریش عنی الجوازی فقد قطعوا رحمی و سلبونی سلطان ابن امی »كيفر رساننده ها(خداوند متعال و ملائکه عذاب) به جاى من قريش را به كيفر رسانند كه خويشاوندى مرا با پيغمبر اكرم بريدند و سلطنت (خلافت) پسر مادرم رسول خدا را بر اثر كينه اى كه با من داشتند از من ربودند (سبب اينكه امام عليه السلام حضرت رسول را پسر مادر ناميده آن است كه حضرت عبدالله پدر حضرت رسول با حضرت ابوطالب پدر حضرت امير پسران عبدالمطلب كه از مادر جدا بودند، و گفته اند: كه فاطمه بنت اسد مادر حضرت امير حضرت رسول را در كودكى در خانه ابوطالب پرستارى نموده است و پيغمبر اكرم درباره او فرموده: فاطمه امى بعد امى يعنى فاطمه بعد از مادرم مادر من است)
نکته ها:
1- در این نامه حضرت تصریح می نمایند که سلطنت را از من سلب کردند و این معنا صحیح نمی باشد الا اینکه ابتدا حکومت و خلافت حق حضرت علی علیه السلام باشد سپس آن را بربایند . بالاخص اینکه حضرت قریش(خلفای قبلی) را به خاطر این عمل و قطع رحم نفرین می کند و برای ایشان مجازات طلب می کند . بی شک اگر حکومت و خلافت حق حضرت علی علیه السلام نبود نفرین کردن قریش برای سلب خلافت امری عبث و حرام بود .
از آنچه که گذشت ،دروغ پردازی مولف آن نوشتار شبهه افکن واضح و آشکار شد که اولا :امیرالمومنین علی علیه السلام خلافت را حق مسلم خویش می دانسته است ثانیا:خلافت خلفای سه گانه را مشروع نمی دانسته و ایشان را غاصب می دانسته است رابعا:حضرت امیر المومنین وقعی به شوری ننهاده و برای تعیین خلافت شوری را کاملا فاقد اعتبار می داند و خلافت را ارث خویش می داند که با خلافت ابوبکر به یغما رفت .
گذشته از نهج البلاغه کتب معتبر تاریخی سراسر پر است از مناشدات امیر المومنین علی علیه السلام و دفاع از حق خویش و اعتراف زمام داران به غاصب بودن خویش . از آنجایی که جمع آوری همه آن موارد در این مختصر امکان ندارد برای ابطال آن نوشته و ظاهر کردن دروغ پردازی مولف آن برخی از این موارد ذکر می شود که گر در خانه کس است یک حرف بس است .


استنصار های شبانه امیر المومنین علیه السلام
شهر مدینه در شبِ پنجمین روز پس از رحلت رسول خداصلّی‌الله‌علیه‌وآله شاهد اقدامات جدیدی از سوی امیرالمؤمنین و حضرت زهراعلیهماالسّلام گردید. نخستین حادثه مهم در این ایّام، استنصارهای شبانه می‌باشد. مطابق برخی اسناد معتبر تاریخی، امیرالمؤمنینعلیه‌السّلام با اتّکا به همراهی و مساعدت حضرت زهراعلیهاالسّلام، در سه شب متوالی، به در خانه‌های مهاجرین و انصار مراجعه فرمودند و از آنان برای سرنگون ساختن خلافت ابوبکر طلب یاری نمودند.
مهمترین دغدغه ، و عذاب روحی که حضرت فاطمه زهرا سلام الله علیها داشت غربت و تنهایی تنها وصی و خلیفه بر حق رسول خدا صلی الله علیه وآله بود . او از تنهایی ومظلومیت علی علیه السلام بسیار رنجیده شد . این مصیبت روحی را نباید از باب رابطه و علقه زوجیت بین حضرت زهرا سلام الله علیها و علی علیه السلام دید ؛این رنج بسیار حضرت طاهره سلام الله علیها برای از دست رفتن زحمات رسول مکرم اسلام بود . تنها او بود که درک می کرد بر اثر غصب حق خلافت امیر المومنین چه فاجعه ای در جهان اسلام و بشریت رخ خواهد داد . فجایع امروزی که در جهان اسلام در حال رخ دادن است ؛ دلیلی واضح بر اندوه بی پایان آن مظلومه تاراج میراث نبوت است .امّ سلمه بر فاطمهعلیهاالسّلام وارد شد و به وی گفت:«ای دختر رسول خداصلّی‌الله‌علیه‌وآله! شبِ خود را چگونه صبح نمودی»؟فرمود: «میان غصّه و غم به صبح رساندم. [غصّه] فقدان پیامبر و [غم و اندوه] ظلم به جانشین وی.به خدا سوگند! حرمتِ وصی پایمال شد... »( ابن شهر آشوب (متوفّای 588) «مناقب آل أبیطالب» (جلد2 ، صفحه 205 ، چاپ: مکتبة العلمیّه) )
در این دو شاهد تاریخی هم طلب یاری کردن و جهاد بر علیه ابوبکر واضح است و هم تصریح حضرت زهرا به وصایت امیر المومنین علی علیه السلام . می توان به مناشدات حضرت علی علیه السلام بعد از بیعت اعضای شوری با عثمان یاد کرد .


مناشده حضرت
حضرت علی علیه السلام به شوری اعتراض می کنند و خلافت را حق مسلم خویش می داند و خطاب به حاضران می فرماید :«آیا در میان شما کسی هست غیر از من که پیامبر در مورد او فرموده باشد «هرکس من مولای او هستم علی هم مولای اوست »؟حاضران گفتند: نه. (شرح نهج البلاغه ،ابن ابی الحدید ج 5 ،ص 167)و همچنین همین عبارات را بعد از شهادت پیامبر اسلام امیر المومنین علیه السلام در مسجد مدینه بر زبان راندند


اعتراف دشمن
ابن عباس می گوید :«روزی در اوایل خلافت عمر بن خطاب نزد او رفتم . به من گفت :...آیا هنوز پسر عمویت به خلافت نظر دارد؟گفتم آری گفت :آیا گمان می کند رسول خدا در باره خلافت او سخنی گفته است ؟گفتم آری عمر گفت البته گاه از زبان رسول خدا سخنانی چند بیان می شد که حجت آور نبود و عذر را بر طرف نمی نمود و گاه در باره او فزون از حد اظهار می کرد و از این همه می خواست امتش را در درباره او بیازماید . رسول خدا در بیماری خود خواست به اسم او تصریح کند (جانشینی او را ذکر کند)ولی من برای شفقت بر امت و حفظ اسلام ،از آن جلوگیری کردم پس رسول خدا دانست که من به آنچه در خاطر او می گذرد پی برده ام . بنا براین از دنبال هدف خود دست نگاه داشت و خدا جز آنچه خود خواسته و مقدر کرده بود جاری ننمود.»(شرح نهج البلاغه ابن ابی الحدیدج 3 ص 97ج 12 ص 21)
ابن عباس در جایی دیگر می گوید :
«در سفر عمر به شام من نیز همراه او بودم . روزی در میان راه چنان که بر شترش سوار بود ،به من گفت ای پسر عباس !از پسر عمویت (علی ) گله مندم ....او پیوسته با من دشمنی و خشم دارد . علت آن چیست ؟گفتم شما خود بهتر می دانید گفت :« می پندارم همچنان از اینکه خلافت از کف او بیرون رفته ،اندوهگین است . گفتم :«علت همین است اومعتقد است که رسول خدا خلافت را فقط برای او سزاوار می دید» عمر گفت خواستن پیامبر چه نتیجه ای داشت ؟!با ان که خداوند نخواسته بود ....»(شرح ابن ابی الحدید ج 3 ص 114)
جناب محمد بن ابوبکر در طی نامه ای معاویه را به خاطر نافرمانی از امام شدیدا نکوهش کرد و معاویه در جواب فرزند ابوبکر این چنین نوشت :
«ما و پدرت فضل و برتری فرزند ابوطالب را می دانستیم و حق او را بر خود لازم می شمردیم . پدر تو فاروق ! عمر ،اولین کسانی بودند که حق حضرت علی را غصب کردند و با وی مخالفت نمودند. این دو نفر ،طبق نقشه قبلی ،دست اتفاق به یکدیگر دادند سپس علی را به بیعت خود خواندند....بنابر این آنچه اکنون ما برآنیم ،اگر راه صواب و حقیقت باشد پدر تو پایه گذار آن است و ماشریک اوییم و اگر پدرت چنان نمی کرد ما هر گز با فرزند ابوطالب مخالفت نکرده ،مسند خلافت را به او واگذار می کردیم ....»(وقعه الصفین ،ص 135،چاپ قاهره،1365) حمد پسر ابوبکر به امیر المومنان عرض کرد دست (مبارک) را بده تا با شما بیعت کنم، حضرت فرمود مگر بیعت نکرده‌ای؟ گفت چرا حضرت دست مبارک را به سوی او دراز نمود، او (دست حضرت را گرفت و) گفت شهادت می‌دهم شما پیشوایی هستی که بر همه واجب است از شما اطاعت کنند، و پدرم در آتش است.
حضرت فرمود نجابت محمد پسر ابوبکر از طرف مادرش اسماء بود نه از طرف پدرش (رجال کشی ص 64) لذا او شهادت داد که پدرش در آتش است و به واقعیت و حقیقت قرآن کریم را ملاک عمل قرار داد و از پدرش اعلام تبری کرد. به راستی به جز کسانی که ملعون خدا و رسولش می باشند چه کسانی در جهنم خواهند بود؟

اعتراف دشمن بهترین دلیل است برای دروغ گو بودن نویسنده آن مقاله ،از این رو در این مختصر شواهد تاریخی که آورده شد واضح گردید نه تنها امیر المومنی اعتقاد بر این داشت که خلافت حق اوست و شوری حق تعیین خلیفه را ندارد بلکه مخالفان او که زمام امور را به دست گرفته بودند به غاصب بودن خویش معترف بودند . از این رو می توان گفت که تمام ادعای نویسنده مقاله در این خصوص باطل است و هر نتیجه ای که مبتنی بر این مقدمه باطل (یعنی عدم حق خلافت حضرت علی علیه السلام و عدم غاصب بودند زمام داران قبلی)بود نیز به حکم عقل باطل می شود .
لذا استدلال به عدم احتجاج امیر المومنین به حق الهی خویش برای عدم دلالت آیه شریفه «الیوم اکملت لکم دینکم ....»به خلافت بلافصل حضرت امیر المومنین علیه السلام از اساس باطل است .


تحصنی اعتراض آمیز
هیچ گاه حضرت امیر المومنین در برابر زمامداران غاصب سکوت نکردند . نه تنها اینکه سکوتنکردند بلکه از تمام امکانات و توان خویش برای احقاق حق خویش و سرنگون کردن حکومت غاصب استفاده کردند از جمله اقدامات انجام شده تحصن مخالفین ابوبکر در خانه حضرت علی علیه السلام بود .با توجه به برخی قرائن می توان گفت: این تحصن، حداکثر سه روز به طول انجامید که در نهایت، با هجوم مسلحانه هواداران خلیفه و ضرب و شتم شدید متحصنین در روز جمعه (چهارمین روز پس از رحلت رسول خدا صلی الله علیه و آله) و تهدید عمر مبنی بر به آتش کشیدن بیت فاطمه علیها السلام، پایان یافت و تنها امیرالمؤمنین علیه السلام بود که با توجه به حمایت خاص حضرت زهرا علیها السلام از ایشان، از گزند این هجوم مصون ماند.هرچند شکست تحصن که با تهدیدهاي عمربن خَطاب مبنی بر سوزاندن بیت فاطمه علیها السلام همراه بود، اجتماع «اندک مخالفین بیعت با ابوبکر» را پراکنده ساخت؛ اما این حادثه ناگوار، هیچ خللی در عزم راسخ امیرالمؤمنین علیه السلام و حضرت زهرا علیها السلام جهت سرنگون ساختن طاغوت حاکم پدید نیاورد.


استنصار های شبانه یعنی قیام بر علیه حکومت ابوبکر
شهر مدینه در شبِ پنجمین روز پس از رحلت رسول خدا صلی الله علیه و آله شاهد اقدامات جدیدي از سوي امیرالمؤمنین و حضرت زهرا علیهما السلام گردید. نخستین حادثه مهم در این ایام، استنصارهاي شبانه می باشد. مطابق برخی اسناد معتبر تاریخی، امیرالمؤمنین علیه السلام با اتکا به همراهی و مساعدت حضرت زهرا علیها السلام ، در سه شب متوالی، به در خانه هاي مهاجرین و انصار مراجعه فرمودند و از آنان براي سرنگون ساختن خلافت ابوبکر طلب یاري نمودند.

به موازات استنصارهاي شبانه که در حقیقت دعوت به جهاد بود، حضرت زهرا علیها السلام از طریق مطالبه حقوق مالی غصب شده اش، به رسواسازي نظام حاکم و آشکار ساختن چهره ظالمانه خلیفه اقدام فرمودند.
از هفته دوم به بعد، از تلاش هاي امیرالمؤمنین علیه السلام براي سرنگون ساختن خلافت ابوبکر کاسته شده و اقدامات آن حضرت علیه السلام به پشتیبانی و حمایت قاطع از افشاگري هاي حضرت زهرا علیها السلام معطوف می گردد.
(به عبارت دیگر، پس از گذشت یک هفته از خلافت ابوبکر، حضرت زهرا علیها السلام پیشتاز عرصه مبارزه با نظام حاکم می گردند.)
بنابراین، پس از تثبیت و استمرار کوتاهی صحابه در یاري رساندن به امیرالمؤمنین علیه السلام و تقارن آن با تشدید تمایل هواداران خلافت به سرکوب آن حضرت علیه السلام، شکل و شیوه مواجهه حضرت علی علیه السلام ، با نظام خلافت، تغییر محسوسی یافته و در نهایت، مطابق بخش دوم از وصیت رسول خدا صلی الله علیه و آله، گونه دیگري به خود می گیرد که از آن به «صبر» تعبیر می نماییم.


سکوت مطلق هرگز
امیرالمؤمنین به خوبی دریافته بود که سکوت مطلق ممکن است با توجه به حجم گسترده تبلیغات دستگاه کودتا در افکار عمومی، به عنوان تأیید حادثه سقیفه قلمداد شود و براي مردم آن روزگار و همیشه تاریخ، دلیلی بر حقانیت حاکمان کودتا شمرده شود..
امیرالمؤمنین علی علیه السلام به جهت انجام وظایفی که در جایگاه تصدي مقام امامت و در مسیر حفظ دین اسلام از جانب خداي متعال بر عهده داشتند، نوع و شیوه خاصی از برخورد با غصب خلافت و غاصبان آن را -به ویژه پس از حمله به خانه فاطمه علیها السلام - در پیش گرفتند که اصطلاحا بدان «سکوت» گفته می شود.


معنای سکوت
سکوت امام علیه السلام، نه به معناي واگذاري حق خویش به خلفا و گذشتن از آن؛ و نه به معناي عدم طرح خلافت و صرفنظر نمودن از، بلکه تنها و تنها به معناي انصراف از «قیام با شمشیر» و ترک مبارزه مسلحانه با غاصبان خلافت-آن هم (حدودا) پس از بیست روز مقاومت سرسختانه در مقابل کودتاچیان و تلاش گسترده براي براندازي حکومت نامشروع ابوبکر می باشد.
علت عدم قیام مسلحانه

در این شرایط، هرگونه جهاد مسلحانه، جز کشته شدن امیرالمؤمنین علیه السلام و پایمال شدن خون آن حضرت علیه السلام ، حاصلی در پی نداشت.
بدیهی است که وقوع چنین حادثه اي، بهترین فرصت براي تحقق آمال صحابیان سالخورده! و پیشکسوتی! بود که سالیان متمادي، «ریاکارانه و منافقانه» گرد رسول خدا صلی الله علیه و آله حلقه زده بودند.
در پی شهادت فرزند ابوطالب علیه السلام که به شهادت رسیدن معدود یاران با وفاي ایشان را نیز به همراه داشت، مهاجرین منافق که با نقابی از تقدس، چهره واقعی خود را پنهان می داشتند، نه تنها قادر بودند تا با «عوام فریبی» خون امام علیه السلام را پایمال کنند؛ بلکه از آن پس، به راحتی می توانستند دین مبین اسلام را از محتواي واقعی آن تهی ساخته و مرحله تحریف دین را با سرعتی هرچه تمام تر طی نمایند؛ به گونه اي که پس از اندك زمانی، هیچ اثري از تعالیم حقیقی اسلام باقی نمی ماند.
از سوي دیگر، حزب بنی امیه به رهبري ابوسفیان، با مشاهده جاي خالی حافظ اصلی دین اسلام (علی بن ابی طالب علیه السلام ) و شیعیان باوفایش، آغازگر جنگی خانمان سوز براي تصاحب دوباره قدرت می گردید و در نهایت، پس از تصاحب حکومت، به راحتی جامعه مسلمانان را به سرمنزل ارتداد و بت پرستی فرود می آورد. به عبارت دیگر، با گذشت اندك زمانی از شهادت امیرالمؤمنین علیه السلام ، دین اسلام به طور کامل «محو و نابود» می گردید.
لذا نمی توان گفت :« اگر امیرالمومنین فرمان خدا را برخلافت خود بعد از رسول اکرم(صلی الله علیه و آله) می‌یافت، آیا شجاعت و شهامت و عدالت او اقتضا نمی‌کرد که یک تنه شمشیر برکشد و فرمان و عدل خدا را جاری سازد؟! و آیا از دروازه حکمت و شهر علم نبوی بعید نبود که بیان این حق را از وقت حاجت به تاخیر اندازد؟!» بنا بر آنچه که گذشت بطلان این سخن نیز واضح شد . و الحمد لله


استدلال به شوری
نگارنده در ایجاد شبهه ای دیگر به نامه ای از نهج البلاغه استدلال نموده است و نتیجه گرفته است که خلافت و حکومت امری انتصابی از جانب پروردگار نیست بلکه امری است که باید توسط شوری انجام پذیرد وی نوشته است :
« علی (علیه السلام) خود در جای‌جای نهج‌البلاغه بر این نکته تاکید می‌نهد که حکومت سیاسی از طریق بیعت و رای در اختیار قرار می‌گیرد. به عنوان نمونه امیرالمومنین در نامه ششم نهج البلاغه خطاب به معاویه می‌نویسد:
«مردمی که با ابوبکر و عمر و عثمان بیعت کردند، هم بدانسان بیعت با مرا پذیرفتند. پس کسی که حاضر است نتواند دیگری را خلیفه گیرد و آن‌که غایب است نتواند کرده حاضران را نپذیرد. شورا از آن مهاجرین و انصار است. پس اگر اینان بر امامت کسی گرد آمدند و او را امام خود نامیدند، خشنودی خدا هم در آن است.»
کلمات مولی آشکارا بیانگر این حقیقت است که خلافت، امری انتصابی از جانب خداوند نیست و جانشین سیاسی رسول خدا باید توسط مردم انتخاب شود. »

اما پاسخ
در منطق مناظره و مجادله، شیوه ای وجود دارد که طی آن، تا حدودی فرض را بر صحت اعتقادات طرف مقابل گذاشته و با مبنا قرار دادن همان اعتقادی که نمی تواند از التزام بدان شانه خالی کند، حکم به محکومیت او صادر می شود.
به صورت رایج، استدلالاتی از این نوع، به گونه ای است که مستقیم یا غیر مستقیم، پذیرش اعتقاد طرف مقابل، مشروط به شرطی می شود که در واقع وجود ندارد، مانند این که "اگر من دروغ گفتم..."، "اگر من گمراه شدم ..." و ...
امام علی(علیه السلام) در نامه خود به معاویه، با مبنا قرار دادن منطق مورد پذیرش او، استدلالی را مطرح می کند که در نهایت او نتواند خلافت امیر المؤمنین(علیه السلام) را حتی با منطق خویش، مورد تخطئه قرار دهد.
آنچه در ارتباط با رضایت پروردگار از حکومت خلفای پیشین در نامه امام علی علیه السلام آمده نیز مشروط به تحقق اجماع مهاجران و انصار است که عملا چنین اجماعی به صورت کامل و واقعی هیچ گاه اتفاق نیفتاده است.
ایشان در این نامه می فرماید:
همان گروهی که با ابو بکر و عمر و عثمان بیعت کرده بودند، با من نیز دست بیعت دادند و در پی چنین بیعتی نه آن کس که شاهد ماجرا بوده حق فسخ بیعت داشته و نه آن کس که در دیگر نواحی به سر می برد، حق سرپیچی دارد؛ زیرا تنها مهاجران و انصار هستند که می توانند طرف مشورت قرار گیرند. بر این اساس، اگر تمام آنان یک نفر را برگزیده و او را امام بنامند، تصمیمشان مورد رضایت پروردگار خواهد بود ....( نهج البلاغه، ص 367- 366، کتاب 6، دار الهجرة، قم، بی تا.)
اکنون به مراحل موجود در استدلال امام علی(علیه السلام) دقت فرمایید:
1- افرادی که با ایشان بیعت کرده اند، همان افرادی هستند که خلفای پیشین نیز با استناد به بیعت آنان، حکومت خویش را مشروع می پنداشتند. بنابر این، معاویه نمی تواند چنین استدلالی را مطرح سازد که مبنای حکومت خلفای پیشین را می پذیرم، اما به دلیل فقدان چنین مبنایی در شکل گیری حکومت امام علی(علیه السلام)، از پذیرش خلافتش سرباز می زنم!
2- بر اساس تفکر پذیرفته شده توسط طرف مقابل که برای توجیه چگونگی به قدرت رسیدن خلفای پیشین بدون اطلاع و رضایت کل جامعه اسلامی بدان استناد می شد، این تنها مهاجران و انصار هستند که باید طرف مشورت قرار گیرند. این تفکر نیز که مبنای آن دقیقا مشخص نیست، اما به هر حال مورد پذیرش هواداران معاویه است، در استدلال امام، تلقی به قبول می شود که بر اساس آن، معاویه که از آزاد شدگان فتح مکه (طلقاء) بود، نمی تواند اعتراضی در مورد طرف مشورت قرار نگرفتن خود در جریان به خلافت رسیدن امام علی (علیه السلام) داشته باشد، زیرا او نه از مهاجران بود و نه از انصار!
3- بخش دیگری از استدلال امام علی (علیه السلام) که نقطه اصلی پرسشتان نیز در ارتباط با همان بخش است، بیان می دارد که اگر تمام مهاجران و انصار، شخصی را امام بنامند، امامت او مورد رضایت پروردگار خواهد بود.
اما به گواهی تاریخ، چنین اجماع و توافق رضایتمندانه ای محقق نشده است چون در جریان انتخاب خلیفه اول، دست کم در مراحل اولیه شکل گیری خلافت، علی(علیه السلام) و زبیر و ... (از بزرگان مهاجران) و سعد بن عباده (از بزرگان انصار) به چنین بیعتی رضایت نداشتند و بر این اساس، توافق کامل شکل نگرفته بود. انتخاب خلیفه دوم نیز پیش از آن که انتخابی باشد، انتصابی از سوی خلیفه قبل بود و به شهادت تاریخ، در جریان شورای شش نفره ای که به خلافت خلیفه سوم انجامید، امام علی(علیه السلام) در یک سوی انتخاب و عثمان در سمت دیگر آن بود که در نهایت بدون تحقق توافق همه جانبه ای حتی در میان این شش نفر، عثمان به خلافت برگزیده شد.
بر این اساس، اصولا هیچ اجماعی صورت نپذیرفته تا رضایت پروردگار به دنبال آن باشد.
در این راستا و با آن که مراد علی(علیه السلام)، توافق همه جانبه مهاجران و انصار بوده، اما معاویه نمی تواند خلافت ایشان را با استناد به بیعت نکردن افرادی چون سعد بن ابی وقاص، عبد الله بن عمر و ...نپذیرد، زیرا بر اساس منطق او، همین اجماع ناقص نیز کفایت می کند و پر واضح بود که امیر المؤمنین(علیه السلام) بعد از قتل خلیفه سوم، از هواداری اکثریت مسلمانان بهره مند بود.
این جا است که می بینیم کلام علی(علیه السلام) چه با مبنای تفکر شیعه و چه با مبنایی که معاویه، داعیه هواداری از آن را داشت، استدلالی متین و منطقی می باشد. و در عین حال مغایر با اعتقاد انتصاب خلیفه از جانب خداوند نیز نیست . به هر حال این کلام امام همان گونه که گذشت الزام خصم به وسیله مقبولات نزد او می باشد .
در نهایت، بیان این نکته ضروری است که چنین نحوه ای از استدلال، بارها در قرآن کریم تکرار شده است که به دو نمونه آن اشاره می کنیم:

یک: "أَمْ یَقُولُونَ افْتَراهُ قُلْ إِنِ افْتَرَیْتُهُ فَعَلَیَّ إِجْرامی‏ وَ أَنَا بَری‏ءٌ مِمَّا تُجْرِمُونَ( هود، 35.)
آیا می گویند که او بر خدا دروغ بسته؟ ای پیامبر! بگو اگر دروغی گفته ام خودم باید پاسخ گوی گناهم باشم و مسئولیت گناهان شما نیز بر عهده من نیست.
دو: "قُلْ إِنْ ضَلَلْتُ فَإِنَّما أَضِلُّ عَلى‏ نَفْسی‏ وَ إِنِ اهْتَدَیْتُ فَبِما یُوحی‏ إِلَیَّ رَبِّی( سبأ، 50.)
ای پیامبر! به مشرکان بگو که اگر من گمراه شوم، ضرر این گمراهی به خودم بر می گردد و اگر هدایت نیز شدم به برکت وحی الاهی پروردگار به من می باشد.
بدیهی است که نه آیه اول (نعوذ بالله) نشانگر اعتراف پیامبرصلی الله علیه و آله و سلم به دروغ پردازی است و نه آیه دوم، نشانی از گمراهی ایشان، بلکه منطق مناظره گاهی ایجاب می کند که مبنای گفتگو به گونه ای تنظیم شود که حتی با فرض پذیرش برخی سخنان طرف مقابل، او نتواند در برابر استدلال ارائه شده، سخنی برای گفتن داشته باشد.
دستور مشورت در قرآن
مولف در قسمت دیگری از نوشته خویش مدعی می شود که طبق آیات قرآن نصب خلیفه به شوری واگذار شده است لذا اگر الیوم اکملت لکم دینکم را نصب حضرت علی علیه السلام به خلافت در نظر بگیر یم با ایات شوری دچار ناهم خونی خواهد شد. او نوشته است :
«تخصیص آیات کتاب به یک موضوع، باید همراه با دلائل بسیار روشن صورت پذیرد، در غیر این ‌صورت موجب بروز ناهماهنگی در آیات، می‌شود. در اینجا نیز اگر مضمون آیه فوق را همان «نصب سیاسی» بپنداریم، با آیاتی ناسازگار می‌شود که به پیامبر دستور می‌دهد در اداره دنیای مردم (یعنی همان «امر») با آنان مشورت کند: «وَشَاوِرْهُمْ فِی الْأَمْر» و «وَأَمْرُهُمْ شُورَی بَینَهُم»»
وی که مدعی است تخصیص آیات قرآن به یک موضوع باید بادلائل بسیار باشد و از این رهگذر نمی پذیرد که «الیوم اکملت اکم دینکم» نصب خلافت حضرت امیر المومنین می باشد . چگونه بدون وجود دلایل بسیار آیه« شاورهم فی الامر»و «امرهم شوری بینهم» را به امور دنیایی و نصب سیاسی تخصیص می زند ؟
او مدعی است اگر آیات اکمال معنای «نصب الهی » داشته باشد . ایجاد ناهم گونی بین آن آیات و آیات« شاور هم بالامر » و «امرهم شوری بینهم » خواهد شد . استدلال کاملا سست و بی اساس است . چرا که دقیقا می توان گفت که اگر«شاور هم فی الامر » را به معنای نصب سیاسی و انتخاب خلیفه تو سط مردم باشد . با آیه «الیوم اکملت لکم دینکم » نا همگون خواهد شد .
لذا همانطور که ملاحظه می فرمایید آنچه که به گمان نویسنده به عنوان استدلال قرآنی مطرح شده است اول ادعای خود او را باطل می کند .
جالب تر این جا است او که مدعی آوردن دلایل بسیار است حتی از آوردن قبل و بعد کلمه «شاور هم فی الامر» خودداری کرده است در حالی که قبل و بعد از این آیه شریفه موثر در استدلال خواهد بود .
به هر حال در مقام پاسخ باید گفت : ظاهر آیه شریفه :159 آل عمران و آیه 38 شوری هیچ دلالتی به اختیار مردم نسبت به نصب سیاسی خلیفه ندارد .


مشورت در چه اموری؟
خداوند متعال در قران کریم می فرماید :« وَ ما كانَ لِمُؤْمِنٍ وَ لا مُؤْمِنَةٍ إِذا قَضَى اللَّهُ وَ رَسُولُهُ أَمْراً أَنْ يَكُونَ لَهُمُ الْخِيَرَةُ مِنْ أَمْرِهِمْ وَ مَنْ يَعْصِ اللَّهَ وَ رَسُولَهُ فَقَدْ ضَلَّ ضَلالاً مُبيناً (احزاب 36) و هيچ مرد و زن مؤمنى را نرسد كه چون خدا و فرستاده‏اش به كارى فرمان دهند، براى آنان در كارشان اختيارى باشد و هر كس خدا و فرستاده‏اش را نافرمانى كند قطعاً دچار گمراهىِ آشكارى گرديده است.
خداوند در این آیه شریفه می فرماید در هر جایی که خداوند حکمی داشت و دستوری اختیار از تمام مومنین و مومنات سلب می شود و حق انتخاب نخواهند داشت بلکه باید تابع دستور الهی و دستور رسول مکرم اسلام باشند . بنا بر این امور ی که مربوط به دین هستند ابدا در حوزه اختیار انسان نیست تا انسان ها بتوانند در مورد آن با مشورت تصمیم گیری کنند . در امور مربوط به دنیا نیز نمی توانند برای خویش تصمیم گیری کنند مادامی که خداوند در آن امر دنیایی امری خاص داشته باشد . به بیانی ساده تر اگر قبول کنیم که نصب خلافت از امور دنیایی است (البته حکومت سیاسی شانی از شئون خلیفه منصوب است نه تمام آن ) باز نمی توان به حکم آیه شوری آن را به شور گذاشت چرا که طبق آیه 36 سوره احزاب در جایی که خدا ورسولش حکم و دستوری دارند هیچ کس را اختیار مخالفت با آن دستور نیست و همه باید در مقابل دستور الهی سر تعظیم و تسلیم فرود آورند .
با توجه به آیاتی که ولایت امیر المومنین و خلافت ایشان را منصوب از طرف پروردگار معرفی می کند و همچنین آن دسته از آیاتی که خلافت را جعل الهی می داند ؛ نه جعل مردم و نیز روایات بسیاری که بین شیعه و مخالفین شیعه با سند صحیح و گاه با سند متواتر نقل شده است و دلالت بر نصب خلافت حضرت امیر المومنین علیه السلام می نماید و این مقام را به دست خداوند متعال می داند . موضوع نصب خلیفه و یا نصب سیاسی جانشین پیامبر از موضوع آیه شوری خارج می شود . و آیه شوری ارتباطی با این موضوع نخواهد داشت .


مفاد آیه شوری
فَبِما رَحْمَةٍ مِنَ اللَّهِ لِنْتَ لَهُمْ وَ لَوْ كُنْتَ فَظًّا غَليظَ الْقَلْبِ لاَنْفَضُّوا مِنْ حَوْلِكَ فَاعْفُ عَنْهُمْ وَ اسْتَغْفِرْ لَهُمْ وَ شاوِرْهُمْ فِي الْأَمْرِ فَإِذا عَزَمْتَ فَتَوَكَّلْ عَلَى اللَّهِ إِنَّ اللَّهَ يُحِبُّ الْمُتَوَكِّلينَ (159 آل عمران ) پس به [بركتِ‏] رحمت الهى، با آنان نرمخو [و پُر مِهر] شدى، و اگر تندخو و سختدل بودى قطعاً از پيرامون تو پراكنده مى‏شدند. پس، از آنان درگذر و برايشان آمرزش بخواه، و در كار [ها] با آنان مشورت كن، و چون تصميم گرفتى بر خدا توكل كن، زيرا خداوند توكل كنندگان را دوست مى‏دارد.
دقت در این آیه شریفه نکات بسیاری را روشن می سازد که به برخی از این نکات اشاره می شود :
1- با قرینه فاعف عنهم و استغفر لهم ای پیامبر اینان را عفو کن و برای ایشان استغفار کن واضح می شود که ایشان نسبت به پیامبر مرتکب خطایی شده بودند لذا خداوند می فرماید ایشان را عفو کن و برای ایشان استغفار کن . با توجه به صدر آیه که در باره رحمت الهی پیامبر است واضح می شود امر به مشورت با ایشان ، نه به منظور تصمیم گیری برای مشکلات و معضلات حکومت بوده است بلکه برای تحبیب ،و نرم کردن قلوب ایشان می باشد . لذا با توجه به این قرائنی که در خود آیه است ابدا این آیه به مدعای مولف ارتباطی ندارد.
2- پس از شاورهم فی الامر خداوند می فرماید «فإذا عزمت فتوکل علی الله» هنگامی که تصمیم گرفتی بر خدا توکل کن لذا آنکسی که آیه شریفه حق تصمیم گیری را به ایشان داده است شخص پیامبر است یعنی رهبر الهی امت اسلام .به بیانی ساده تر قرآن به این شوری هیچ نقش و اثری در تصمیم گیری نداده است . لذا استدلال به این آیه برای شورایی بودن نصب سیاسی خلیفه مسلمانان باطل است . واین ادعا ادعایی سست و بی اساس می باشد .


دلالت آیه اکمال
مولف این مقاله در اثناء نوشتار خویش به بررسی دلالت آیه اکمال می پردازد . وی مدعی است که آیه اکمال دلالتی بر اعلام خلافت و ولایت حضرت علی علیه السلام ندارد وی می نویسد:
«آیات قبل و بعد از آیه فوق موید این معنی است که خداوند پیامبر را موظف می‌کند هر آنچه بر او نازل می‌شود، بی‌کم‌وکاست، ابلاغ کند و در این میان هیچ پیشامد و گزندی وی را از انجام رسالت باز ندارد و بر طغیان و مخالفت و سرکشی کافران اندوهگین نباشد. پس، از سیاق آیات چنین به‌نظر می‌رسد نعمتی که تمام شده است، همان وحی خداوندی (قرآن) و تحقق عینی آن (اسلام) باشد. یعنی اکنون که وحی بدون هیچ نقص و گزندی به مردم ابلاغ شده است، نعمت بر ایشان تمام است».
ادعای نویسنده مبنی بر اینکه نعمتی که تمام شده است . اتمام آیاتی است که باید بر پیامبر نازل می شده است . بی اساس است چرا که لازمه این ادعا این می باشد که این آیه آخرین آیه ای باشد که بر پیامبر نازل شده باشد و دیگر هیچ آیه ای نازل نشده باشد . مدعی باید با دلیل اثبات کند که این آیه آخرین آیه ای است که بر پیامبر نازل شده است . بعد از اینکه این ثابت شد باید دلیل بیاورد که موضوع اتمام نعمت و اکمال دین اتمام آیات است . باید گفت مولف دانشمند !در هیچ یک از دو مقام دلیلی را اقامه نکرده است و تنها به ادعای سیاق بسنده نموده است . این در حالی است که :
1- در اینکه آخرین آیه ناز ل شده بر پیامبر چه آیه ای است اجماعی وجود ندارد . آیات و سوره های مختلفی را به عنوان آخرین آیات و سوره ها بیان کردند
2- طبق برخی از روایات شیعه و عامه برخی از آیات بعد از واقعه غدیر نازل شده است . مانند «سأل سائل بعذاب الواقع للکافرین لیس له دافع» که همان جریان مردی است که از خداوند خواست که اگر انتصاب خلافت و ولایت علی علیه السلام از جانب اوست از آسمان سنگی بفرستد و او را هلاک کند
بنابر این هنگامی که مدعی نمی تواند برای ادعای خویش دلیل بیاورد و دلایلی بر خلاف مدعای او موجود است . بطلان و ضعف گفتار او بر عاقلان نمایان می شود
گمان بر این است که نویسنده دانشمند ! این سطور، برای یک بار هم آیات قرآن را ندیده است . قبل و بعد از آیه اکمال ارتباطی با مدعای او که از آن تعبیر به سیاق نیز می کند ندارد . در آیه 2 سوره مائده و نه درآیات 4 به بعد این سوره سخنی ازلزوم ابلاغ بی کم و کاست قرآن نیست . تا بتوان به وسیله سیاق آیات نتیجه گرفت که نعمتی که تمام شده است همان وحی است ! ابدا چنین سیاقی در این آیات وجود ندارد.
گذشته ازبودن و یا نبودن چنین سیاقی باید گفت که سیاق ضعیف ترین قرینه است . اگر هم باشد نمی تواند با قرینه های محکم و استوار دیگر معارضه کند . در اینجا قرینه هایی بسیاری در درون خود آیه موجود است . که بهما می فهماند که موضوع اکمال دین اتمام نزول آیات نیست . مانند جمله الیوم یئس الذین کفروا من دینکم .به راستی آن امیدی که به یأس مبدل شد چه بود ؟ این قرینه ای بسیار مهم است . چرا که امید کافران برای چیره شدن بر اسلام بودن یا نبودن چند آیه نبود .اگر چند حکم فقهی در اسلام کم یا زیاد شود تاثیری در امید یا یأس دشمن نخواهد داشت . قرآن کریم امید دشمنان را در تسلط و نفوذ در امر رهبری امت اسلامی معرفی می نماید (بقره 121)بنابراین، این امید کفار وقتی به یأس مبدل می شود که احکام و اتقانی در امر رهبری امت اسلامی صورت پذیرفته باشد و الا یأس بی معنا است . لذا این قرینه ای بسیار قوی است بر اینکه موضوع اکمال دین و اتمام نعمت مرتبط با بحث رهبری جامعه است نه اتمام آیات قرآن .
قرینه بسیار مهم دیگر وجود خبر غدیر است . این واقعه مهم تاریخی قابل انکار نیست . طرق آن بسیار زیاد است . متواتر بودن خبر غدیر کلمه ای است که یارای بیان واقعیت را ندارد چرا که غدیر مافوق تواتر است و مورد اتفاق عامه و خاصه می باشد . و با توجه به خبر غیر قابل انکار غدیر اکمال دین برای نصب الهی حضرت امیر المومنین می باشد . در باره سند خبر غدیر و دلالت آن مرحوم علامه امینی و میر حامد حسین در کتاب های الغدیر و عبقات مفصلا سخن گفته اند . اینجا نمی توان تمام آن بحث ها را آورد .
بسیار عجیب است مولف دانشمند که اصرار بر استدلال به وقایع تاریخی دارد چشمان مبارک ایشان در صفحات تاریخ واقعه ای به عظمت غدیر را ندیده است ؟یا شاید خبر متواتر غدیر را جعلی می داند ؟ که اگر غدیر با این استحکام و اتقان سند جعلی باشد ؛در عالم هستی هیچ خبر صادقی وجود ندارد . کور باد چشمی که توان دیدن نور غدیر را ندارد . و شکسته باد دست و قلمی که برای کتمان غدیر می نگارد .

بنابر آنچه که گذشت :
آیه اکمال دین مربوط به غدیر و برای نصب الهی حضرت امیر المومنین به مقام خلافت و لایت اللهی است و کمال دین و اتمام نعمت همان ابلاغ ولایت علی علیه السلام است
و این آیه تعارضی با وقایع تاریخی وآیاتی دیگر از جمله «شاورهم فی الامر »ندارد

اضافه کردن نظر


کد امنیتی
تازه کردن