دوشنبه, 12 تیر 1396 ساعت 09:22
خواندن 1619 دفعه

نقد و بررسی کتاب «قرآن کریم: ترجمه، توضیحات و واژه نامه»/ مرتضی فرج پور

 

نقد و بررسی کتاب « قرآن کریم: ترجمه، توضیحات و واژه نامه » اثر بهاءالدین خرمشاهی موضوع این مقاله است.

مقدمه

لزوم آشنایی هرچه بیشتر مسلمانان نسبت به جایگاه و مقام والا و مفاهیم آیات قرآن بر کسی پوشیده نیست. با توجه به این که این کتاب عظیم  الشأن طبق بیان خود در شناخت مفاهیم بلند و معارف متعالیش به مبیّن الهی نیاز دارد[1]، جایگاه مبیّنان آن نیز باید روشن باشد. حضرت سیدالساجدین علیه السلام در صحیفه سجادیه[2] به درگاه خداوند متعال عرضه می دارند: «اللّهمَّ أنزَلتَهُ عَلی نبیّکَ مُجملاً و ألهَمتَهُ عِلم عجائبِهِ مُکمَّلاً و ورًَثتَنا علمَه مفسَّراً».

آیت الله خویی(ره) در مقدمة کتاب تفسیری خود، البیان فی تفسیر القرآن، پس از بیان عظمت و جایگاه والای کلام الله و اقرار و اعتراف به عجز انسان در توصیف عظمت، منزلت و فخر قرآن می  نویسد:

من الخیر أن یقف الانسان دون ولوج هذا الباب، وأن یکِلَ بیان فضل القرآن إلــی نظراء القرآن، فإنّهم أعرف النّاس بمنزلته، وأدلهم عـلــی سموِّ قدره، وهم قُرناؤه فـی الفضل، وشرکاؤه فــی الهدایة، أما جدّهم الأعظم فهو الصادع بالقرآن، والهادی إلــی أحکامه، والناشر لتعالیمه. وقد قال صلی الله علیه وآله وسلم: «إنــی تارک فیکم الثقلین : کتاب الله وعترتــی أهل بیتــی، وإنهما لن یفترقا حتــی یردا عـلــی الحوض». فالعترة هم الادلاء عـلـی القرآن، والعالمون بفضله. فمن الواجب أن نقتصر عـلــی أقوالهم، ونستضئ بإرشاداتهم. ولهم فــی فضل القرآن أحادیث کثیرة جمعها شیخنا امجلســی فــی (البحار[3]) الجزء التاسع عشر منه.

مفسران عالی مقام تربیت شدة مکتب اهل  بیت علیهم السلام نیز به این حقیقت معترفند که تفسیر قرآن جز بوسیلة اهل آن جایز نیست. شیخ الطائفه (ره) و طبرسی (ره) در مقدمة تفسیرهایشان می  گویند: «لا یجوز تفسیر القرآن الّا بالاثر الصحیح عن النبی صلی الله علیه وآله وسلم و عن الائمة علیهم السلام الذین قولهم حجة کقول النبــی صلی الله علیه وآله وسلم ».[4]

علاوه بر این، قواعد علمی مکتب، ما را از اعتماد به افراد غیر شایسته در تفسیر قرآن و اخذ معالم دینی از ایشان منع می  کند.[5] علامه سید مرتضی عسکری (ره) در ابتدای درس بیست و یکم کتاب نقش ائمه در احیای دین (شماره هفتم) می  نویسد:

می  توان با قاطعیت گفت که رجوع به منابع اولیه اسلام، یعنی کتاب های حدیث، تفسیر و سیره برای نوشتن تفسیر یا سیرة پیامبر صلی الله علیه وآله وسلم و ائمه علیهم السلام یا قصص پیامبران علی نبینا و آله و علیهم السلام و اظهار نظر کردن در آن ها یا در مبدأ و معاد و سایر عقاید اسلامی، همانند مراجعه به همان کتاب ها برای دریافت یک حکم شرعی است که باید رجوع کننده، دارای تخصص در زبان عرب عصر قرآن و تخصص در علم رجال و درایه و اصول فقه باشد. سپس مدتی زیر نظر فقیهی جامع  الشرایط، کیفیت استفاده از قرآن وسنت را در استنباط حکم شرعی ـ با توجه به علوم نامبرده ـ کار کرده باشد؛ یعنی مدتی در درس خارج فقها در حوزه  های علمیه حاضر شده باشد. همچنان که یک نفر بی تخصص در علوم نامبردة بالا و بی آنکه زیر نظر فقیهی کار کرده باشد، نمی  تواند از منابع اولیة اسلام استخراج حکم فقهی کند و فتوی بدهد، یک نفر بی تخصص در علوم مذکور و بدون کارآموزی زیر نظر یک فقیه نیز نمی  تواند استخراج معلوماتی دربارة عقاید اسلام و تفسیر قرآن و سیرة پیامبر صلی الله علیه وآله وسلم و ائمه هدی علیهم السلام نموده، به جامعه اسلامی تحویل دهد.

قرآن مجید محکم و متشابه، ناسخ و منسوخ، عام و خاص، مبهم و مبین و عزیمت و رخصت دارد. طبق برخی آیات شریفه،[6] علم قرآن مخصوص کسانی است که سید انبیاء صلی الله علیه وآله وسلم در حدیث ثابت و معروف ثقلین، آن بزرگواران را عِدل قرآن معرفی و مسلمانان را به پذیرش آنان دعوت کرده است. آن بزرگواران، در روایات این گونه توصیف شده  اند: «یمنعون عن التنزیل تحریف الغالین و انتحال المبطلین»[7]؛ یعنی برخی اشخاص آیاتی از قرآن مجید را به ناحق به نفع خویش تفسیر و توجیه می کنند که ائمه علیهم السلام از این تصرفات نابه جا جلوگیری می  کنند.[8]

همچنین آن بزرگواران کسانی را که حدّ خویش را نشناخته و بدون شایستگی وارد مرحلة تفسیر قرآن شدند، این گونه مورد تذکر، خطاب و عتاب قرار داده  اند:

«ویحک! ما ورّثک الله من کتابه حرفاً! انّما یعرف القرآن من خوطب به»[9] یا «وَیلک مَا جَعَلَ اللهُ ذَلک[علم القرآن] إلَّا عِنْدَ أَهْلِ الْکِتَابِ الَّذِینَ أُنْزِلَ عَلَیْهِمْ وَیلک وَ لَا هُوَ إلَّا عِنْدَ الْخَاصِّ مِنْ ذُرِّیَّةِ نَبِیِّنَا صلی الله علیه وآله وسلم وَ مَا ورّثک اللهُ مِنْ کِتَابِهِ حَرْفاً».[10]

این نوشتار به دنبال بررسی کتاب قرآن کریم: ترجمه، توضیحات و واژه نامه، نوشته بهاءالدین خرمشاهی است. تاکنون نقدهای فراوانی بر این کتاب نوشته شده است. این مقاله درصدد است با معیارها و قواعدی که ذکر شد، به نقد برخی از اشکالات روشی و محتوایی موجود در آن بپردازد. ابتدا برای آشنایی مختصر با مترجم چند سطری از شرح حال وی را بیان می  کنیم:

بهاءالدین خرمشاهی در سال 1324ش در شهر قزوین به دنیا آمده است. تحصیلات متوسطه را در زادگاهش، دوره زبان و ادبیات فارسی را در دانشگاه تهران و فوق لیسانس کتابداری را در همان دانشگاه گذرانده است. برخی مسئولیت های علمی او عبارتند از :

1ـ عضو و یکی از ویراستاران دائرةالمعارف تشیع از سال 1361 تاکنون؛

عضویت در هیأت علمی مرکز خدمات کتابداری و سپس کتابخانه ملی و سر انجام انجمن پژوهشکده حکمت و ادیان؛

عضویت پیوسته در فرهنگستان زبان و ادب فارسی؛

4ـ همکاری با برخی نشریات قرآنی/ قرآن پژوهی؛ به ویژه بیّنات و مترجمان وحی؛

5ـ معرفی شده به عنوان چهره ماندگار؛

مهم ترین آثار وی عبارتند از :

تفسیر و تفاسیر جدید؛ فرهنگ موضوعی قرآن مجید؛ درآمدی بر تاریخ قرآن؛ قرآن  پژوهی؛ حافظ نامه؛ 6 ـ قرآن کریم، ترجمه، توضیحات و واژه نامه.

کتاب قرآن کریم، ترجمه، توضیحات و واژه نامه از مهم ترین آثار او است که در زمانی نزدیک به چهار سال انجام گرفته است. از خصوصیات این ترجمه افزودن ۴ هزار فقره یادداشت در ذیل صفحات ترجمه و واژه  نامه  ای با ۱۲ هزار لغت است. وی از سه نفر به عنوان نخستین و مؤثرترین استادان خود را در زمینه قرآن  پژوهی، یاد می  کند: پدرش، آیة الله ابوالحسن شعرانی و استاد عبدالحمید بدیع  الزمانی کردستانی.

در مورد نقدهایی که بر اثر اخیر ایشان نوشته شده است، باید گفت به نوشتة خود مترجم در صفحات 910 تا912 همین اثر، بیش از پنجاه نفر به نقد و نظر در مورد این اثر پرداخته  اند که در همین صفحات، به نگاشتة سابق اینجانب نیز ـ که به صورت مختصر و مکتوب به دست ایشان رسیده بود ـ ، اشاره شده است.

تأملی در این اثر

بخش نخست : اشکالات روشی

اصلی  ترین اشکال مصنف، روش و متد اوست. وی در اعتنا و اتکا به منابع و مآخذ غیر معتبر، بدون توجه به جایگاه کتب تفسیری و مفسرین و حتی بدون بررسی اجمالی احوالات ایشان، در موارد متعددی به گزینش روایات تفسیریِ مهم و خطیر دست زده است. این اشکال روشی، موجب آشفتگی و بی اعتباری محتوای متون تفسیری شده است.

توجه داریم که در غیر مکتب اثنا عشری، امامان دین ـ که جایگاهشان در تفسیر قرآن روشن است ـ به گونه  ای مطرود شده  اند که سهم ایشان در تفسیر قرآن به حداقل ممکن رسیده است؛ چند نمونه را به طور مختصر ذکر می  کنیم:

1. صاحب کتاب اسدالغابة فی معرفة الصحابة ـ از علمای عامه ـ در ترجمة جندع انصاری می  نویسد: « شخصی در شهر دمشق حدیث من کنت مولاه را خواند؛ دیگری او را نصیحت نموده، گفت: آیا به خود رحم نمی کنی! مگر نمی  شنوی که از در و دیوار سبّ علی بن ابی طالب می  بارد!؟»![11]

2. نصر بن علی جهضمی، به دلیل خواندن یک حدیث در فضایل اهل بیت علیهم السلام ، به دستور متوکل، محکوم به هزار تازیانه شد.[12]

3. حذیفة بن یمان می گفت: « اگر بر لب جویی نشسته، دستم را از آب پر کنم (به قصد نوشیدن آب) و شروع به خواندن بعضی از احادیث کنم، دستم به لب نرسیده سرم از تن جدا می  شود».[13]

4. امام زین العابدین علیه السلام می  فرمایند: «ما در میان قوم خود، مانند بنی  اسرائیل شده  ایم در میان فرعونیان؛ پسرانمان را سر می  برند و دخترانمان را باقی می  گذارند».[14]

5. در مورد کیفیت صلوات، حدود سیصد حدیث[15] از سید انبیاء رسیده است که همه مشتمل بر لفظ «آل» و برخی نیز مشتمل بر نهی از صلوات بدون «آل» است. با این حال، اغلب مؤلفین عامه، خود را مقید به حذف «آل» کرده  اند؛ مثلاً مؤلف التاج الجامع للاصول، حتی هنگام نقل یکی از احادیثِ آمر به ذکر «آل» می  نویسد:

ان النبــی صلی علیه و سلم!! خرج علینا فقلنا: یارسول الله... فَکیف نصلـی عَلیک؟ قال: قولوا اللهم صل علی محمد و علی آل محمد کما صلیت علی آل ابراهیم انک حمید مجید...[16] .

علامه طباطبایی می  گوید : «سیوطی نوشته است: من 17 هزار حدیث در تفسیر آورده  ام»؛[17] اما اگر آن احادیث را رسیدگی کنیم، می بینیم که از مجموع آنها، بیش از صد حدیث به امیرالمؤمنین علیه السلام نمی  رسد!

آری؛ کسی که طبق فرمایش قرآن مجید، علم قرآن در نزد اوست[18]و سینه  اش منبع معارف قرآن است[19] و از مطهّرون است ـ که قرآن کریم فهم علوم و معارف قرآن را به آن ها منحصر کرده است[20] ـ در میان 17 هزار حدیث، حتی به مقدار صد حدیث هم سهم ندارد؛ اما مجاهدها، سدّی  ها، قتاده  ها، سفیان  ها، عکرمه  ها و شعبی  ها و ... که دورترین افراد از معارف قرآن و از مخالفان سرسخت اهل بیت علیهم السلام بودند، مهم ترین مفسران قرآن دانسته شده  اند!!

ابن خلدون در مقدمه تاریخش[21] در مبحث فقه، با ابتهاج اقرار می  کند که اهل سنت به فقه اهل بیت و فقه خوارج اعتنا ننموده و آن را کنار گذاشته  اند. از میان شش کتاب درجه اول عامه (صحاح سته)، فقط در سنن ابن ماجه آن هم تنها یک حدیث[22] از امام هشتم علیه السلام نقل شده است و بخاری ـ صاحب صحیح معروف ـ حتی یک حدیث هم از امام ششم علیه السلام در صحیحش نیاورده است.

الف) کتاب ها و منابع مورد اعتماد نویسنده

ـ طبری

نویسنده، در موارد متعددی به تفسیر طبری استناد کرده است و منقولات طبری را بدون هیچ گونه نقدی، به عنوان مواد تفسیری قرآن مطرح می  کند که به برخی از آن ها اشاره خواهیم کرد. طبری علاوه بر اشتباهات فراوانی که در تفسیر خود مرتکب شده، در مواردی نیز به تحریف تفاسیر ذیل آیه دست زده است. او در تفسیرش حدیث ثابت و مسلّم «من یبایعنی علی ان یکون أخــی و وصیی...»[23] را به کلمه کذا و کذا تحریف می  کند. همچنین در سوره نجم با نوشتن « تلکالغرانیق العلــی ان شفاعتهن لترجـی» ـ به عنوان القای شیطان بر زبان پیامبر صلی الله علیه وآله وسلم ـ این جملات الحادی را ابزار دست دشمنان قرآن کرده است تا به این کتاب مقدس به عنوان آیات شیطانی حمله کنند. مرحوم بلاغی با اشاره به آیه ی شریفه

« أفَرَأیْتُمُ اللاَّتَ وَ الْعُزَّی ، وَ مَناةَ الثَّالِثَةَ الْأخْری » [24] می  گوید: طبری در تفسیرش نوشته است: «وقتی حضرت رسالت مآب صلی الله علیه وآله وسلم این آیه  ها را خواند، شیطان بر زبان حضرت گذاشت که تلک الغرانیق العلــی منها الشفاعة ترتجــی؛ و این گفتار، وثوق و اطمینان بر گفتار انبیا را از دست بشر می  گیرد»؛[25] و می  گوید: « به کتاب الهدی، صص 129 ـ123 مراجعه شود».

برای آشنایی بیشتر با برخورد طبری با اهل بیت علیهم السلام در تفسیرش، می  توان به مقاله آیت الله استادی[26]مراجعه کرد. ایشان با انتخاب 30 آیه در قرآن کریم که مسلّماً درباره اهل  بیت علیهم السلام است؛ نتیجه می  گیرد که در حدود 25 مورد از آن ها، طبری ابداً اشاره  ای به اهل بیت علیهم السلام نکرده و در حدود 5 مورد دیگر، اگر حدیثی به نفع اهل بیت علیهم السلام آورده، در برابر آن، دو حدیث مخالف نیز نوشته است.

همچنین او در ذیل آیة شریفة « وَ مِنَ اللَّیْلِ فَتَهَجَّدْ بِهِ نافِلَةً لکَ عَسی أنْ یَبعَثکَ رَبُّکَ مَقاماً مَحْمُوداً » [27] از قول مجاهد قائل به تجسیم، این جمله را نقل و امضا می  کند: «یُجلسه معه علی العرش»!

او در ذیل آیه شریفه « لا تُدْرِکُهُ الْأبْصار »[28] نیز با تصریح آیه شریفه بر عدم امکان رویت الهی می نویسد:

«والصواب! من القول فی ذلک عندنا ما تظاهرت به الاخبار عن رسول الله صلی الله علیه وآله وسلم أنه قال : إنکم سترون ربکم یوم القیامة کما ترون القمر لیلة البدر، وکما ترون الشمس لیس دونها سحاب فالمؤمنون یرونه ، والکافرون عنه یومئذ محجوبون».[29]

تفسیر طبری، همان است که به گفتار خود بهاءالدین خرمشاهی، متون روایی و تفسیری «مجاهد» در لابه لای آن به نحو پراکنده محفوظ است.[30] دربارة مجاهد و شرح حال او و جایگاهش در تفسیر خواهیم گفت.

ـ فخر رازی

مترجم در این اثر بارها از فخر رازی نام برده و مطالبی را از او نقل نموده است. وی در این مورد هم دیدگاه فخررازی را به عنوان مواد تفسیری قرآن مطرح کرده و هیچ نقد و ردی بر آن وارد نساخته است. در بخش محتوایی، به مواردی از تفسیر فخر رازی اشاره خواهد شد. در این جا یک نمونه از روش فخر رازی را در تفسیر آیات قرآن بررسی می  کنیم.

طبق احادیث رسیده از ناحیه فریقین، بعد از نزول آیه نجوی[31] که در آن امر شده بود برای صحبت با رسول خدا صلی الله علیه وآله وسلم صدقه بدهید، تنها کسی که به مفاد آیه عمل نمود، مولی الموحدین علی علیه السلام بود. پس از امتحان شدن مخاطبین و اصحاب رسول خدا صلی الله علیه وآله وسلم در این مورد، خداوند متعال با توبیخِ کسانی که محضر پیامبر صلی الله علیه وآله وسلم شرفیاب نشدند، حکم را نسخ فرمود.

با قطع نظر از احادیث متعددی که ـ از طریق فریقین ـ در تمجید این عمل امیرالمؤمنین علیه السلام وارد شده  اند، در متن آیه شریفه، سه مرتبه انجام آن تحسین و ترک آن تقبیح شده است.[32] جالب است که با این همه تأکید، کسی که از تفسیرش به عنوان تفسیر کبیر(!) یاد می  شود، نهایت سرسختی را در تفسیر این آیه از کلام الله به خرج داده و توجیهات نادرستی نموده است. او می  گوید:

هرکه صدقه داده و به محضر حضرت رسول صلی الله علیه وآله وسلم شرفیاب شده است، باعث وحشت قلوب اغنیا شده و هرکه صدقه نداده و شرفیاب نشده باعث الفت قلوب فقرا گشته و بلا شبهه الفت قلوب بهتر از وحشت قلوب است.[33]

اینجاست که مفسّری منصف از عامه خطاب به فخر رازی می  نویسد: «ما تعهد نسپرده  ایم که حتماً هر چه مربوط به فضایل علی بن ابی طالب علیه السلام بود را انکار کنیم»![34]

به چند مورد دیگر از فخررازی ـ به طور مختصر ـ اشاره می  کنیم :

1. انکار حضور امیرالمؤمنین علیه السلام در حجة الوداع. او در راستای انکار حدیث غدیر مدّعی است که آن حضرت در یمن بوده و اصلاً در حجة الوداع حضور نداشته است.[35]

2. نمونه دیگر گفتار او دربارة ائمه علیهم السلام است که می  گوید: «ائمة رافضه، تقیه را سپر بلا بر ظهور خلاف گفتارشان ساخته  اند»![36]

3. از دیگر مصادیق روش او این است که برای سست کردن معنی «من کنت مولاه»، مدعی می  شود که اصلاً «مولی» در لغت عرب به معنی « اولی» نیامده است![37]

ب) اعتماد به مفسران و روایان مغرض و مخالف اهل بیت علیهم السلام

باید دقت کرد که قرآن مجید، بزرگ ترین منبع معالم دین است و بسیار تأکید شده که از غیر شیعه، معالم دین اخذ نشود. مثلاً در رجال کشی (حدیث چهارم)، رسائل شیخ انصاری (ره)،[38] فوائد طوسیه[39] شیخ حرّ عاملی(ره) و مدارک دیگر، این حدیث را آورده اند: «لا تأخذنَّ معالم دینک عن غیر شیعتنا فانک ان تعدّیتهم اخذت دینک عن الخائنین الّذین خانوا الله و رسوله و خانوا اماناتهم». با این تهدید و منع شدید آیا کسی می  تواند معالم دینش را از غیر پیروان مکتب بگیرد؟!

مفسران بزرگ اثنا عشری، از جمله مرحوم شیخ طوسی(ره) در مقدمه تبیان[40] و طبرسی(ره) در مقدمة مجمع البیان، با اشاره به احادیث ثابت و معتبر می  گویند: «لا یجوز تفسیر القرآن إلّا بالأثر الصحیح عن النبـی صلی الله علیه وآله وسلم و عن الائمة علیهم السلام الذین قولهم حجة کقول النبـی صلی الله علیه وآله وسلم ». پس اگر بزرگانی مانند ایشان، از مجاهد و امثالش چیزی نقل می  کنند، هرگز به معنای تصدیق و قبول نیست؛ بلکه جبر زمان ایشان را وادار به این کار نموده است؛ زیرا جوّ به وجود آمده بعد از سید انبیاء صلی الله علیه وآله وسلم این گونه بوده است.[41]

با این وصف، مترجم، از اشخاصی چون قتاده، سدّی، مجاهد، عطاء و ... بسیار تفسیر نقل کرده است؛ کسانی که در تفسیر کتاب خدا هرچه خواسته  اند از روی هوای نفس خویش گفته  اند.[42]

میرزا ابوالفضل تهرانی(ره) (نابغه عصرش) در شفاءالصدور[43] در مورد کسانی که خود را در قالب مفسر قرآن جا زده  اند ـ از قبیل کلبی، سدّی، حسن، عطاء، قتاده و مجاهد ـ می  فرماید:

بعضی به موجب هواهای نفسانی و تسویل شیطانی و پاره  ای به ادعای سماع از مشایخ خود، مثل ابن عباس، ابن مسعود، عکرمه و غیر ایشان ـ که بنا بر اصول امامیه هیچ یک از این ها قولشان مرجع نیست ـ قرآن را تفسیر نموده اند.

شیخ جواد بلاغی(ره)[44] نیز طبق همین معیارهای ثابت، می  فرماید:

هیچ مسلمانی بین خود و خدایش مجاز نیست نه در تفسیر آیات و نه در شأن نزول آن ها، به امثال عکرمه، مجاهد، عطاء و ضحاک مراجعه کند.

از این رو جهت روشن شدن اثر استفاده از چنین اشخاصی در تفسیر، به اختصار به مرور شرح حال برخی از این مفسران و بررسی آرای مربوط به ایشان می  پردازیم:

ـ مجاهد

از أعمش دربارة مجاهد سؤال کردند، در جواب گفت: او از اهل کتاب (یهود و نصاری) این مطالب تفسیری را اخذ کرده است و یکی از نظریات مخالف دین او تفسیر «مقام محمود»[45] به این معناست که خدای تعالی، پیامبر اسلام صلی الله علیه وآله وسلم را در عرش و تختش، بغل خود می  نشاند![46] سپس اضافه می  کند: «اما مجاهد کان یأخذ من اهل الکتاب و اما مقاتل فقد قال فیه وکیع کان کذّابا و قال ابن حبّان کان یأخذ من الیهود و النصاری».

ـ عطا

احمد حنبل در مورد عطا می  گوید: « در بین احادیث مرسله، هیچ کدام در ضعف و بی اعتباری به پایة مرسلات عطا و حسن (بصری) نمی  رسد».[47]

ـ مقاتل بن سلیمان

وکیع، مقاتل بن سلیمان را کذاب و نسائی هم او را دروغ گو نامیده است.[48] حتی ذهبی می  گوید که محدثین، بر ترک احادیث او اجماع دارند.[49]

مرحوم سید شرف  الدین او را دجال و از مرجئه معرفی می  کند.[50]

ـ شعبی

شعبی کسی است که درباره مولی  الموحدین علیه السلام می  گوید: « تا زمان مرگ حافظ قرآن نبود». در گزارشی آمده است که وقتی شعبی صدای ترانه جوان خوش صورتی را می  شنود، آیه  ای مربوط به حکمت از قرآن را بر آواز خوانی او تطبیق و تفسیر می  کند![51] لیَبکِ علی القرآن من کان باکیاً.

به عنوان نمونه در این بحث، مترجم در صفحه 83 ، ذیل آیة « إنْ تَجْتَنِبُوا کَبائِرَ ما تُنْهَوْنَ عَنْه » برای معرفی و تفسیر کبائر در آیه شریفه، سراغ بافته  های افرادی چون سعیدبن جبیر، مجاهد، ابوالعالیه، ضحاک، سفیان ثوری، وکیع و حتی ذهبی رفته است؛ اما ای کاش سراغی از مبیّنان الهی قرآن و راسخان در علم گرفته بود و لااقل فرمایش ایشان را در حد یک قول نقل می  کرد!

بخش دوم: اشکالات محتوایی

الف) ایمان جناب ابوطالب

مترجم در صحفه 392 در توضیح آیه56 سوره قصص می  نویسد:

اغلب مفسّران خاصه و عامه، از جمله شیخ طوسی، طبرسی، ابوالفتوح، میبدی، زمخشری، امام فخر رازی و قرطبی گفته  اند که این آیه در حق ابوطالب، عمّ پیامبر نازل شده است.

در این مورد باید دو نکته را تذکر  دهیم :

1. گفته شد در بحث تفسیر کلام الاهی، کلام علمای مخالف جایگاه و رتبه  ای برای طرح ندارد. لذا بردن نام چند تن از آنان در ابتدای تفسیر و توضیح هر آیه و نقل نظر ایشان، در شأن یک اثر تفسیری علمی نیست؛ مگر در امری اختلافی که مترجم بخواهد در آن، حقانیت دیدگاه مکتب اهل بیت علیهم السلام را اثبات کند که در آن صورت، روش صحیح این است که مترجم، اقوال موافق دیدگاه خود را نقل و اقوال مخالف را مورد نقد و بررسی قرار دهد؛ اما در اکثر موارد، این کار انجام نشده و تنها به نقل برخی اقوال مخدوش و نادرست مخالفین اکتفا شده که این روش از نظر علمی نادرست می  نماید.

2. در این مورد، شیخ طوسی(ره) و طبرسی(ره) نزول این آیه در حق جناب ابوطالب را با عبارت های «قیلَ» و «رُوِیَ»، نپذیرفته اند. لذا طرح نام ایشان در ردیف علمای مخالفین می  تواند موهم این مطلب باشد که این دو عالم شیعی نیز با عامه در این موضوع هم عقیده بوده  اند که البته چنین مطلبی خلاف واقع است.

شیخ طوسی(ره)[52] اظهار کرده است :

و روی عن ابن عباس و مجاهد و الحسن و قتادة و غیرهم أنّها نزلت فـی ابوطالب. و عن أبـی عبدالله و أبـی جعفر علیه السلام ان اباطالب کان مسلماً و علیه اجماع الامامیة لا یختلفون فیه و لهم علی ذلک أدلة قاطعة موجبة للعلم لیس هذا موضع ذکرها.

در اصطلاح اهل علم، معمولاً از کلمة «رُوِیَ» در جایی استفاده می  شود که گوینده، آن قول و نظریه را مقبول نمی  داند. شیخ طوسی(ره) هم در این جا از چند نفری که گفتار آن ها، نه در نظر او و نه در نظر سایر بزرگان، دلیل محسوب نمی  شود، این معنی را نقل و در آن به فرمایش ائمه معصومین علیهم السلام استناد کرده است، سپس اضافه می  کند: «حضرت ابوطالب مسلمان بوده و اجماع و اتفاق امامیه (شیعه) بر این مطلب دایر بوده بدون هیچگونه اختلاف نظر». امامیه برای این مطلب، دلایل و براهین قطعی دارند که باعث علم و یقین است و فعلاً جای نقل آن مطالب نیست.

طبرسی(ره) در تفسیر مجمع البیان[53] ذیل آیة شریفه 56 سوره قصص[54] می  فرماید: «قیل نزلت قوله تعالی انک لا تهدی من احببت فـی أبی طالب». ایشان این مطلب را از ابن عباس و دیگران نقل کرده  اند؛ ولی به دنبال آن می  گوید:

«اما این گفتار محل ایراد است... و من در سوره انعام ذیل آیه شریفه « وَ هُمْ یَنْهَوْنَ عَنْهُ وَ یَنْأوْنَ عَنْه » [55] نقل نمودم که اهل بیت علیهم السلام همگی اجماع بر ایمان ابوطالب دارند. روایات در این زمینه از ائمه علیهم السلام پشت سر هم رسیده است و آن چه در کتاب های مغازی و سایر کتاب ها بیش از حدّ شمارش است، همه نشان گر دفاع آن جناب از سید انبیاء صلی الله علیه وآله وسلم است. آن حضرت، نبوت پیامبر صلی الله علیه وآله وسلم را تصحیح (و تصدیق) می کرده است و بعضی از موثقین گفته  اند که اشعار بلندمرتبة او ـ که شعرای دهر را در رتبة نازل قرار می  دهد ـ در این موضوع (تصدیق نبوّت پیامبر صلی الله علیه وآله وسلم ) به اندازه یک مجلّد است[56].

این بود لبّ فرمایش این دو مفسّر عالی  مقام که بر اجماع و اتفاق اهل بیت علیهم السلام و بر اتفاق امامیه بر ایمان حضرت ابوطالب علیه السلام ـ با کمال وضوح و صراحت ـ اذعان نموده  اند.

دربارة ایمان حضرت ابوطالب علیه السلام کتاب های مستقلی نوشته شده است و تمام علما و مفسرین شیعه، بدون استثنا، با تبعیت از اهل بیت پیامبر علیهم السلام بر این معنی متفق  القول هستند.[57]

باز مترجم در صفحه 130 ذیل آیه « وَ هُمْ یَنْهَوْنَ عَنْهُ وَ یَنْأوْنَ عَنْه » [58] می  نویسد:

«بعضی از مفسران (میبدی، زمخشری و قرطبی) از قول عطاء و مقاتل، این آیه را درباره ابوطالب می  دانند که قریش را از ایذای پیامبر صلی الله علیه وآله وسلم باز می  داشت، سپس خود به حضرت نزدیک نمی  شد و از او پیروی نمی  کرد».

با این که بعد از طرح این اقوال ضعیف به صفحه 392 ـ که در آن جا بحث ایمان حضرت ابوطالب را مطرح کرده ـ ارجاع داده است، با این حال در این جا، ذیل این آیه، قولی را از عامه در مورد حضرت ابوطالب نقل کرده که با ضروریات مکتب اهل  بیت علیهم السلام و اجماع علمای شیعه در تعارض است. چنان چه مترجم، به ایمان حضرت قائل باشد، چه نیازی به طرح این قول ـ که مخالف ضروریات مکتب اهل بیت علیهم السلام و موافق قول عامه است ـ در ذیل این آیه وجود دارد؟!

ب) نزول آیه « ومن الناس من یشری » در حق دیگران!

مترجم در صفحه 32 کتابش در توضیح آیه « وَ مِنَ النَّاسِ مَنْ یَشْری نَفْسَهُ ابْتِغاءَ مَرْضاتِ الله » [59]، گفته است: «بعضی از مفسران، این آیه را در حق ابوذر غفاری یا صهیب و عمار یاسر یا مادرش و چند تن دیگر می  دانند. قمّی، شیخ طوسی، میبدی، طبرسی، ابوالفتوح، امام فخر (لااقل در یکی از اقوالش) این آیه را درباره حضرت علی علیه السلام می  دانند».

مترجم در چاپ هفتم اثر خویش این جمله را نیز افزوده است: «قول دوم، بی شبهه از نظر مورخان و مفسران شیعه و غیر شیعه قوی تر است».

نزول این آیه در حق امیرالمومنین علیه السلام روشن و غیر قابل انکار است؛ زیرا شیعه بالاتفاق و علمای زیادی از عامه حداقل در یکی از اقوالشان، شأن نزول این آیه را در مورد امیرالمومنین علیه السلام در لیلةالمبیت دانسته  اند.[60]

همان گونه که در قسمت قبل بیان شد، این روش، یعنی طرح نقل های ضعیف (مانند نزول آیه در مورد ابوذر یا دیگران) در کنار نقل  های ثابت و مسلم، تأثیری جز تضعیف و کم رنگ کردن نقل های موثق نخواهد داشت. هرچند مترجم، در چاپ اخیر، سعی خوبی در اصلاح مورد نموده و اشاره به قوت قول دوم کرده است، اما آوردن نقل های ضعیف در ابتدای موضوع، تأثیر خود را خواهد داشت.

ج) عرفه روز اکمال دین!

مترجم در صفحه 107 در توضیح آیه « الْیَوْمَ أکْمَلْتُ لَکُمْ دینَکُم »[61]، نوشته است: «مفسران شیعه «الیوم» را عبارت از روز عرفه (نهم ذی الحجه) سال حجة الوداع (دهم هجرت) می  گیرند»!

می  دانیم که قاطبة علما و مفسران شیعه و حتی عده  ای از مفسّران عامّه ـ در بعضی اقوالشان ـ آن روز را عید غدیر خم (هجدهم ذیحجه) نوشته  اند[62] و قولی که «الیوم» را مربوط به نهم ذی حجه می  داند، موافق قول عامه و خلاف روایات شیعه است.

د) نسبت بی اطلاعی به رسول خدا صلی الله علیه وآله وسلم

مترجم در صفحة 71، ذیل آیه « وَشاوِرْهُمْ فِی الْأمْر »[63] از سوره آل عمران می  گوید:

مفسران در این  باره بحث کرده اند که رسول الله صلی الله علیه وآله وسلم با کمال عقل و اصابت رأیی که داشت و با وجود وحی آسمانی، چگونه و چرا مأمور به مشورت با یاران خود شده بود.

سپس به بیان وجوه مختلفی به نقل از مفسرین پرداخته است؛ از جمله وجه دوم از سه وجهی که فخر رازی بیان کرده و آن وجه این است: «حضرت اگر چه عقلشان از همه مردم کامل تر بود، ولی علوم بشری محدود است؛ پس بعید نیست که وجوهی از مصلحت به نظر کسی برسد و به نظر پیامبر صلی الله علیه وآله وسلم نرسیده باشد؛ مخصوصاً در آن چه مربوط به کارهای دنیاست؛ چنان چه خود حضرت فرمود: شما به امور دنیاتان آشناترید و من به امور دینتان».[64]

ماجرای این روایت در کتب عامه به این صورت نقل شده است که پیامبر خدا صلی الله علیه وآله وسلم مردم را در حال تلقیح و گرده  افشانی درخت خرما دیدند و ایشان را از این کار نهی کردند؛ در نتیجه، سال آینده محصول آن درخت ها خراب شد. پیامبر صلی الله علیه وآله وسلم از علت سؤال کردند و مردم پاسخ دادند که به دستور شما درختان را تلقیح نکردیم و نتیجه این شد. حضرت فرمود: «شما به امور دنیاتان از من آگاه  ترید»!

جای بسی تعجب است که مترجم، این نقل را بدون نقد رها کرده و خواننده را با این نقل، تنها می  گذارد؛ بدون توجه به این که این نقل، بدون بررسی سند و دلالت، می  تواند گمراه کننده باشد.

توضیح مختصر این که این روایت، با شأن و مقام پیامبر خدا صلی الله علیه وآله وسلم در آیات قرآن و احادیث مکتب اهل بیت علیهم السلام در تعارض است.[65]

پیامبر خدا صلی الله علیه وآله وسلم قطع نظر از نبوتشان، از ابتدای عمر در شهری زیسته  اند که در آن جا روش کاشت و برداشت خرما، امری روشن و روزمره بوده و حضرت آگاه بوده  اند که نخل نیاز به تلقیح دارد. واضح است که این نوع احادیث مجعول، برای تنقیص مقام نبوت ساخته شده  اند.[66]

هـ) نفی علم غیب از تمامی انسان ها

مترجم در صفحة 175، به آیاتی که علم غیب را منحصراً دربارۀ خدای تعالی بیان می  کنند (از جمله آیة 26 سورة جن) استناد و علم غیب را از سید انبیاء صلی الله علیه وآله وسلم نفی می  کند. در صورتی که متن آیة بیست و ششم سورة جن به این صورت است: « عَالِمُ الْغَیْبِ فَلاَ یُظْهِرُ عَلَی غَیْبِهِ أحَداً ـ إلَّا مَنِ ارْتَضَی مِن رَّسُولٍ... »؛ «خدای تعالی عالم غیب است و کسی را از علم غیب خویش آگاه نمی  کند، مگر به رسول و پیامبری که مورد رضایت اوست.[67]

بنابراین این آیه شریفه نه تنها نافی علم غیب حضرت رسول صلی الله علیه وآله وسلم نیست، بلکه با کمال صراحت و روشنی اثبات علم به غیب برای ایشان می نماید.

آری؛ این مطلب مسلّم است که علم غیب منحصر به خدای تعالی است؛ ولی همین خدای عالِم به غیب، به تصریح آیات فوق، قادر است به بندگان برگزیده  اش هر مقدار از آن را صلاح بداند اعطا نماید. بنابراین، غیب، ذاتاً و مستقلاً منحصر به خدای متعال است و اوست که آن را به انبیا و حتی اوصیائش اعطا نموده که احادیث معتبر و متواتری این موضوع را تأیید می  کنند.[68]

بعد از ملاحظه این نمونه  ها به صفحه 175 کتاب مراجعه می کنیم؛ آن جا که مترجم می  نویسد:

در قرآن مجید بارها دانستن غیب از رسول اکرم صلی الله علیه وآله وسلم نفی شده است؛ از جمله در آیة 50 سوره انعام و آیه 31 سوره هود. فقط خداوند «عالم الغیب»، سوره جن[69] « وعالم الغیب و الشهادة » ، سوره انعام،[70] سوره توبه،[71] سوره رعد،[72] سورة مؤمنون[73] «علام غیوب» است. سوره مائده،[74] سوره توبه،[75] سوره سبأ.[76] و نیز تصریح شده که فقط خداوند غیب می  داند و نه انسان ها: آل عمران،[77] انعام،[78] هود،[79] نحل،[80] نمل،[81] سبأ،[82] حجرات[83] و جن.[84]

و) مدح خلفا و سایر مخالفان اهل  بیت علیهم السلام

1ـ خلیفه اول، از ثابت  قدمان درجنگ

مترجم در صفحه 70، در توضیح آیة « إنَّ الَّذینَ تَوَلَّوْا مِنْکُم » [85] از سوره آل عمران می نویسد: « اما از کسانی که ثابت  قدم ماندند از مهاجرین حضرت علی علیه السلام و ابوبکر و عبدالرحمن بن عوف و ...».

علامه امینی، دانشمند خبیر و متتبع کم  نظیر، در مورد ثابت قدمان در جنگ همراه پیامبر خدا صلی الله علیه وآله وسلم ، از قول ابوجعفر اسکافی معتزلی می  نویسد: «مسلمانان همگی فرار کردند به غیر از چهار نفر: امیرالمومنین علیه السلام ، زبیر، طلحه و ابودجانه».[86]

شیخ طوسی در تبیان می  نویسد: «غیر علی علیه السلام و طلحه، ثابت قدم ماندن دیگران اختلافی است».[87]

2ـ خلیفه دوم، فاروق بین حق و باطل

در صفحه 88 ، در توضیح آیة « یُریدُونَ أنْ یَتَحاکَمُوا إلَی الطَّاغُوت » [88] آمده است:

... عمر رو به منافق کرد و پرسید: آیا چنین بوده است؟ گفت: آری. عمر گفت: همین جا باشید تا نزد شما بازگردم. سپس به درون خانه رفت و شمشیرش را آورد و منافق را کشت و گفت: حکم من دربارة کسی که به حکم الهی و حکم رسول الهی او راضی نباشد چنین است. یهودی از میان گریخت و این آیه در این  باره نازل شد و حضرت رسول صلی الله علیه وآله وسلم [چون این ماجرا را شنیدند] به عمر گفتند: تو فاروقی و جبرئیل نازل شد و گفت: عمر بین حق و باطل به نیکی فرق نهاد. و لذا فاروق نامیده شد.

این در حالی است که طبق احادیث متواتر از فریقین، فاروق هم همانند صدّیق از القاب مولی  الموحدین علیه السلام است.[89] ابن عباس و ابوذر از رسول خدا صلی الله علیه وآله وسلم روایت کرده  اند که حضرت به علی علیه السلام فرمود: « انت الصدیق الاکبر و انت الفاروق الذی یفرق بین الحق و الباطل».[90]

3ـ حزن خلیفه اول در غار برای رسول خدا صلی الله علیه وآله وسلم

مترجم در صفحه 193 در توضیح آیة 40 از سوره توبه ـ در رابطه با حزن ابوبکر در غار ـ از قول ابوالفتوح می  نویسد: «حزن یا خوف ابوبکر، به خاطر پیامبر صلی الله علیه وآله وسلم بود».

پیش تر نیز بیان شد که نقل قول هایی از این قبیل از ابوالفتوح(ره) در مقام تأیید نیست؛ خصوصاً که در این مورد نیز وی جمله را با لفظ «گفته  اند» آورده که نشان می  دهد این قول نزد او معتبر نیست. در ضمن ظاهر آیه و همچنین روایات اهل بیت علیهم السلام نشان می  دهند که در آیه، هیچ گونه مدحی بر صاحب (همراه) پیامبر صلی الله علیه وآله وسلم وجود ندارد.[91]

در ظاهر این آیه هیچ مدحی برای صاحب پیامبر صلی الله علیه وآله وسلم نیست؛ زیرا با آن که به نظر می  رسد این صاحب پیامبر صلی الله علیه وآله وسلم باشد که نیاز به آرامش و سکینه دارد، اما می  بینیم خداوند متعال، سکینه  اش را بر پیامبر صلی الله علیه وآله وسلم نازل می کند و صاحب پیامبر صلی الله علیه وآله وسلم را از سکینه محروم می  دارد.

در ضمن در مورد « سپاهیان نامرئی» در این آیه ـ که مترجم آن ها را تارتنیدن عنکبوت و تخم گذاشتن کبوتران دانسته ـ باید گفت: دو موردی که مترجم نام برده سپاهیان «مرئی» هستند، نه «نامرئی»! زیرا « جُنُودٌ لَمْ تَرْوها » دیده نمی  شوند!

4ـ حضور خالد و فرشتگان موجب پیروزی مسلمانان

مترجم در صفحه 190 در بیان مقصود آیۀ شریفة « لَقَدْ نَصَرَکُمُ اللهُ فی مَواطِنَ کَثیرَة » [92] آورده است: «نستوهیِ بی مانند رسول الله صلی الله علیه وآله وسلم و کفایت نظامی خالد بن ولید ـ سردار سپاه اسلام ـ و نزول فرشتگان باعث پیروزی مسلمانان شد».[93]

خالد بن ولید[94] کسی است که فساد و جنایات او در تاریخ روشن است؛ چه در زمان حیات پیامبر خدا صلی الله علیه وآله وسلم و چه بعد از رحلت آن حضرت. او بود که سیّد کائنات دربارة اعمالش دوبار فرمودند: « اللهم ا نـی ابرء الیک مما صنع خالد».[95] اوست که جنایاتش دربارة مالک بن نویره و قبیله  اش، لکّة ننگی بر چهرة مقدس اسلام زد.[96] او قصد به شهادت رساندن مولی  الموحدین علیه السلام را در سجده داشت[97] و از جمله افرادی بود که در ماجرای هجوم به خانه وحی، سیدة النساء العالمینB را کتک می  زد![98]

آیا با حضور امیرالمؤمنین علیه السلام و رشادت  های حضرتش، خالد ـ با این پروندة ننگین ـ سردار سپاه اسلام و موجب پیروزی مسلمانان بوده است؟!

5. ابوبکر ؛ قوم محبوب خدا

مترجم در صفحه 117، ذیل آیة « مَنْ یَرْتَدَّ مِنْکُم عَن دینِهِ فَسَوْفَ یَأْتِی اللهُ بِقَوْمٍ یُحِبُّهُمْ وَ یُحِبُّونَه » [99] در مورد قوم محبوب خدا از قول ابوالفتوح(ره) این گونه نقل می  کند: «حسن بصری و قتاده گفتند: مراد ابوبکر است».

باز تأکید می  کنیم این گونه اقوال که مترجم از شیخ ابوالفتوح(ره) نقل می  کند، طبق نوشته خود مترجم، قول مختار ابوالفتوح(ره) نیست و او تحت تأثیر خفقان دوران، مجبور به طرح و رد این گونه اقوال بوده است. حتی ابوالفتوح(ره) در چند سطر بعد این گونه تصریح می  کند: «آن چه در اخبار ما آمده و از صحابه و ائمه روایت کردند که آیت در حق امیرالمومنین علی علیه السلام آمد...».

لذا طرح این اقوال مردود از قول ابوالفتوح(ره) ـ از جانب مترجم ـ جای بسی شگفتی است.

6ـ شب زنده  داری عایشه

مترجم در صحفه 332، ذیل آیة « یا أیُّهَا النَّاسُ اتَّقُوا رَبَّکُم » به نقل از میبدی از قول عایشه نقل می کند: «پیامبر صلی الله علیه وآله وسلم در حجرة من خفته بود که ناگاه قطرات اشک من برگونه او فرو چکید. حضرت بیدار شد و فرمود: چه چیز باعث گریة تو شده است؟ گفتم: از قیامت و هول و هراس  های آن یاد کردم...».

جالب است که ما باید قول آقای میبدی را در شب زنده  داری و شدت تقوای عایشه بپذیریم که پیامبر خدا صلی الله علیه وآله وسلم در آن موقع، به جای شب  زنده  داری، در خواب به سر می  برد! جالب این که عایشه نیز درست بر روی صورت پیامبر صلی الله علیه وآله وسلم شب زنده  داری می  کند و اشک می  ریزد تا حضرت از خواب بیدار شوند؛ نه کمی آن سوتر![100]

ز) انکار ضروریات

افسون، جادو و جن

در صفحه 604، در توضیح آیه « وَ مِنْ شَرِّ النَّفَّاثاتِ فِی الْعُقَدِ » [101] آمده است: «در این مورد هم خداوند از چشم  زخم یا جادو و افسون نه بر وفق نفس الامر بلکه بر وفق بازتاب آن در فرهنگ آن عصر ـ عصر نزول قرآن ـ سخن می  گوید».

مترجم، مشابه همین مطلب را در جای دیگری[102] دربارة جنّ نوشته و اعتقاد به جن را غیرعلمی دانسته است و آیات قرآن کریم در این مورد را ـ همانند سحر و جادو ـ غیر واقعی و طبق فرهنگ آن عصر پنداشته است.

فقط قرآن نیست که در مورد چشم زخم و جادو و تأثیر خارجی آنان بر وفق حقیقت و نفس  الامر سخن می  گوید ـ و نه بر وفق بازتاب آن در فرهنگ روز ـ بلکه رسول خداو ائمه اهل بیت علیهم السلام نیز منکر تأثیرات این امور نشده  اند. مثلاً امیرالمومنین علیه السلام در نهج البلاغه می  فرماید: «الْعَیْنُ حَقٌّ وَ الرقـی حَقٌّ وَ السِّحْرُ حَق ...».[103]

همچنین احادیث زیادی در مجامع روایی شیعه در مورد چشم زخم و تاثیر آن وارد شده است[104]. شیخ مفید(ره) نیز در کتابش الارشاد، بعد از نقل روایتی که در آن مطلبی راجع به جن مطرح است می  گوید:

این روایت را خاصه و عامه نقل کرده و چیزی ازآن را انکار ننموده  اند و معتزله به خاطر تمایلشان به براهمه و به خاطر دوری شان از فهم روایات، آن را رد می  کنند و ایشان در این راه، طریق زنادقه را پیروی می  کنند که این طریق، طعن بر قرآن و مفاد روایات است از اخبار جن و ایمان آن ها به خدا و رسول صلی الله علیه وآله وسلم و ماجراهای ایشان که خداوند در قرآن بیان فرموده است... .[105]

ناگفته پیداست که باز کردن این راه به آیات قرآنی، نتیجه  ای جز بی  اعتبار کردن قرآن و منحصر نمودن آن به زمان و مکان های خاص نخواهد داشت.

مطهرانی غیر از اهل بیت پیامبر علیهم السلام

مترجم در صفحه 537، ذیل آیة « لا یَمَسُّهُ إلاَّ الْمُطَهَّرُون » [106] در فهم مراد خداوند از مطهرون، به سراغ سعیدبن جبیر، مجاهد و ابن عباس رفته است و می  نویسد: « اما واقعه مربوط به ماجرای اسلام آوردن عمر است که وقتی صحیفه را از خواهرش خواست، خواهرش گفت: تو ناپاکی؛ باید غسل کنی یا وضو بگیری و عمر هم اطاعت کرد».

او پس از اشاره به بحث حکم فقهی آیه، قولی هم از غزالی[107] نقل کرده و بعد از نقل اقوال افرادی چون فراء، حسین بن فضل، ابوالعباس بن عطاء و جنید (به نقل از تفسیر ابوالفتوح)، اشاره  ای هم به المیزان می کند که در آن آمده است: « منظور از مس قرآن، دست کشیدن به خطوط قرآن نیست؛ بلکه علم به معارف آن است که جز پاکان خلق، کسی به معارف آن عالم نمی شود».

جالب این که مفسر با این که به المیزان هم رجوع کرده، اما به آیة تطهیر ـ که در آن منبع هم ذکر شده ـ اشاره  ای ننموده است.

قرآن «مطهرون» را در آیة تطهیر معرفی نموده است و مترجم، در این مورد نیز تفسیر و بیان قرآن و تفسیر و تأویل اهل بیت علیهم السلام را نادیده گرفته و خواسته یا ناخواسته مروّج مفسّرانی شده است که از حقایق قرآن دور هستند. کتاب الهی «مطهرون» را این گونه معرفی می فرماید: « إنَّما یُریدُ اللهُ لِیُذْهِبَ عَنْکُمُ الرِّجْسَ أَهْلَ الْبَیْتِ وَ یُطَهِّرَکُمْ تَطْهیرا. » [108]

مبین کتاب الهی و عالم به علم قرآن، حضرت مولی الموحدین امیرالمومنین علیه السلام نیز این گروه را چنین توصیف می  فرماید:

«إنَّ اللهَ یَقُولُ لا یَمَسُّهُ إلَّا الْمُطَهَّرُونَ یَعْنِی لَا یَنَالُهُ کُلَّهُ إلَّا الْمُطَهَّرُونَ إیَّانَا نَحْنُعنـیالَّذِینَ أذْهَبَ اللهُ عَنَّا الرِّجْسَ وَ طَهَّرَنَا تَطْهِیرا».[109]

همان گونه که بیان شد، چون روش مترجم در این اثر بدین منوال است و موارد بیش از آن است که در این جا ذکر شود، به این مختصر بسنده می  کنیم.

پیوست :

1ـ تاریخ  نویسان عامه

مترجم در کتاب خود تکیه زیادی دارد بر کتب تاریخ اسلامی که عامه تألیف کرده  اند. او می نویسد: «در تاریخ اسلام صدّیق لقب ابوبکر است». در مقابل این عبارت در روایات اهل بیت علیهم السلام این گونه می  بینیم: «قلت لابـی عبدالله علیه السلام هؤلاء یروون حدیثاً فـی المعراج انه لمّا اسری برسول الله رأی علی العرش مکتوبا لا اله الا الله محمد رسول الله ابوبکر الصدیق. فقال علیه السلام : سبحان الله غیّروا کلّ شـیء حتــی هذا. قلت: نعم...».[110]

یکی از معروف  ترین تاریخ ها، تاریخ طبری است که منبع مهم تاریخ نویسیِ ابن اثیر، ابن کثیر و سایر مورخین عامه است. تغییر و احیاناً تخریب برخی شخصیت ها توسط طبری، مصادیق بسیاری در تاریخ  نویسی او دارد؛ مثلاً وی در تاریخش، سردار و علمدار شهیدان، حضرت ابوالفضل علیه السلام ، (شخصیتی که کتاب ها در عظمت و بزرگواری، والاهمّتی و شایستگی آن حضرت نوشته شده است و طبق فرمایش امام معصوم، مورد غبطه و آرزوی همه شهدای عالم در روز محشر است) را شخصیتی معرفی می کند که در روز عاشورا به برادرانش می گفت: شما فرزند ندارید؛ ولی من صاحب فرزند هستم. بهتر است شما اول به میدان بروید و شهید شوید تا ارث شما به من منتقل گردد و از طریق من به فرزندانم![111]

طبری که در ثبت و ضبط برخی جزئیات تاریخ تا حدی پیش رفته که مثلاً طول و عرض گردن اوج بن عناق را می  نویسد،[112] تاریخ آل محمد علیهم السلام را نادیده گرفته است. اما ای کاش او در تاریخش، امام هشتم علیه السلام را نیز فراموش می  کرد و برای خوش خدمتی به سفّاکان و سفّاحان آل امیّة و بنی عباس، آن نسبت ناروا را در کیفیّت و علت شهادت آن حضرت به ایشان بیان نمی  کرد![113]

طبری در این نوشتار غیرمنصفانه، منبع اصلی برای ابن اثیرها، ابن خلدون ها، وفیات الاعیان ها، ابوالفداها، یافعی  ها (مرآة الجنان) و دیگران گشته است.[114] اگر بخواهیم برخورد او را با فضائل و مناقب اهل  بیت علیهم السلام در تاریخ بدانیم، در یک جمله می  توانیم بگوییم: او هرکه را با امیرالمؤمنین علیه السلام بوده (مانند مالک اشتر و حذیفه) تخریب کرده و در مقابل، همراهان بنی  امیه را تنزیه کرده است.[115]

لذا وقتی از تاریخ  شناسی چون علامه عسگری درخواست می  شود که کتابی بی آلایش دربارة تاریخ اسلام بنگارد، پاسخش می  دهد: « تا طبری هست، امکان نوشتن تاریخ صحیح وجود ندارد؛ چه او تمام حقایق را وارونه و زیر و رو کرده است».[116] هم چنین در جای دیگری می  نویسد: «اگر آن پنج سال خلافت امیرالمؤمنین علیه السلام نبود، خداوند متعال باید پیامبر دیگری می فرستاد».[117]

علامه امینی(ره) نیز در وصف می  نویسد: «طبری تاریخش را روسیاه کرده که هفتصد و یک روایت فقط از سیف بن عمرِ کذّابِ وضّاعِ متهم بر کفر و زندقه نقل نموده، که همه آن ها برای محو حقایقِ ثابت و مسلّم ساخته  اند».[118] هم چنین می  نویسد:

تاریخ دربارۀ شخصیت های ارزنده و والامقام، چه جنایت هایی مرتکب شده است. شخصیت هایی که امت از تاریخ حیات، زندگی، اخلاق ارزنده و آثار گرانقدرشان می  توانستند بهره  مند گردند و فوایدی به دست آورند. در تاریخ وقتی دقت کنی، می  بینی که چنین اشخاص ارزنده ای را فراموش می  کند و فضایل و عظمت  هایشان را می  پوشاند یا خیلی شکسته و بسته، به  صورت محقر نقل می  کند و یا با مطالبی ناپسند می  آلاید و همة این بی عدالتی ها را به خاطر تأیید عقیدۀ نویسنده و یا به خاطر کشش او به سمت یک گروه انجام می  دهد. حقایق ثابت و مسلّم را لوث می  کند به خاطر برآوردن خواسته  های سران وقت و برآوردن شهوات سیاست مداران.

از این جهت تاریخ در رسیدگی در زندگانی ابوذر از حقایق غفلت می  کند؛ اشاره  ای به عظمت و فضایل او نمی  کند؛ آن روحیات ارزنده  ای که می  توانست در پرورش انسان های ارزنده و با شخصیت مؤثر باشد و در راه تقوی و عقیده، اسوه و قدوه باشد.

بلاذری چه حق  کشی  هایی دربارهء ابوذر انجام می  دهد و آن دیگری برای تبرئة خلیفه، چه جنایت هایی در حق ابوذر مرتکب می  شود. با دروغ های سعید بن مسیب که از لحاظ روحی و عقیدتی امویست، می  خواهند ابوذر را مجرم نشان دهند؛ ولی نمی  فهمند که آن واقعیت ها پوشاندنی نیستند...».

طبری در تاریخش، وقتی نوبت به ابوذر می  رسد می  نویسد: در این سال (سال سی  ام هجری) مسئلة ابوذر اتفاق افتاد که معاویه او را از شام به مدینه روانه کرد و در علت این عمل مطالبی گفته  اند که من دوست ندارم آن ها را ذکر کنم».[119]

راویان تاریخ اسلام، کسانی مانند زید بن ثابت و عمروبن ثابت هستند که ابن ابی الحدید معتزلی دربارة آن ها می  نویسد:

هر دو شدیداً از طرفداران عثمان و مبغض امیرالمؤمنین علیه السلام بوده  اند و عمروبن ثابت سوار مرکب شده، قرا و قصبات را سیر نموده، مردم را جمع کرده و برای آن ها سخنرانی می  کرد: «مردم! علی مردی منافق بود و قصد نمود که پیغمبر را ترور کند؛ پس او را لعنت کنید». پس به محل دیگری می رفت و با آن ها همین حرف را می زد و به همین کار مشغول بود و از امیرالمؤمنین علیه السلام بدگویی می  کرد.[120] یا امثال زهری و عروة بن زبیر که هردو در مسجد می  نشستند و از امیرالمؤمنین علیه السلام بدگویی می  کردند.

ابن ابی الحدید می نویسد: «استادم اسکافی می  گفت: اهل بصره همگی با حضرت امیر دشمنی می  ورزیدند و اکثر مردم کوفه و همین طور اکثر مردم اهل مدینه و همگی مردم مکّه با آن حضرت دشمنی داشتند».[121]

اهل شام هم که گوی سبقت را در این مسیر ربوده  اند.

علامه بزرگوار مرحوم ابن شهر آشوب رضوان الله علیه دربارة این دسته از نویسندگان تاریخ اسلام می  نویسد: «همگی آنان بر اطفا و خاموشی نور الاهی اجماع کرده  اند. آیا نمی  بینی که بهترین ایشان حدیث خاتم ( ذیل آیة شریفة انما ولیکم الله)، قصّه غدیرخم، حدیث طیر و احادیث آیة تطهیر را حذف می کند».[122]

استیعاب در ترجمة أبوموسی اشعری می  نویسد:[123] «حذیفه دربارة او مطالبی گفته که خوش ندارم آن ها را ذکر کنم»![124]

وی هم چنین در مسئله هجوم به بیت حضرت زهراB می  نویسد که عمر گفت: «لا فعلنّ و لَافعَلَنَّ» و اصل سخن خلیفه را کتمان نموده[125]. ولی با مراجعه به مصنف ابن أبی شیبه[126] معلوم می  شود که او تهدید به احراق نموده و گفته بود: «ان اجتمع هولاء النفر عندک ان أمرتُهُم أن یُحرقَ علیهمُ البیتُ».

استیعاب در ترجمة حکم بن العاص نیز می  نویسد: «و کان [حکم] یحکیه [حضرت رسول صلی الله علیه وآله وسلم ] فـی مشیه و بعض حرکاته الـی امور غیرها کرهتُ ذکرها».[127]

این موارد که مانندشان در تاریخ نویسی عامه کم نیست، نشان گر این است که ایشان حقایق بسیاری از این دست را کتمان نموده  اند و حتی بعضی تصریح کرده  اند که کتمان این حقایق، امری ضروری است؛ به مورد زیر توجه فرمایید:

2ـ حکم غزالی به محو حقایق تاریخ

غزالی و دیگران فتوی داده  اند که خواندن واقعه عاشورا و نقل هر اختلافی که بین صحابه بوده، حرام است.[128]

ذهبی این مطلب را به عموم نویسندگان تعمیم داده و می  نویسد: «یعنی این قاعده و قانونی الزامی است که هرگونه اختلاف و تشاجری که بین صحابه وجود داشته، پوشاندن و کتمان آن، بلکه از بین بردن و محو نمودن آن لازم است».[129]

3ـ شناخت روات

از مسایل مبنایی در مبحث تاریخ، تفسیر و حدیث، شناخت راویان است. تفحص نشان می  دهد کسانی که با شخص مولی  الموحدین علیه السلام و اهل بیت علیهم السلام عداوت دارند، عموماً جزو معتبرترین روات شمرده می  شوند.[130] (مانند کسانی که گفتیم: قریه به قریه می  رفتند و...).[131]

4ـ نمونه  ای کوتاه از تاریخ ابن کثیر

ابن کثیر در البدایة و النهایة،[132] هنگام نقل حدیث مواخات می  نویسد: «همه این[احادیث] ضعیف است»! دربارۀ مصادر حدیث مواخات، علامه امینی(ره)[133] از منابع بسیاری نام برده و در ضمن آن ها تصحیح سندش را از صاحب استیعاب (ابن عبدالبرّ)، ابن ابی الحدید[134] و سبط بن الجوزی[135] مطرح کرده است. اما ابن جوزی همانند ابن کثیر حدیث مواخات را ردّ کرده است.[136] حاکم نیشابوری در کتابش[137] حکم به صحت سند حدیث مواخات کرده و ذهبی هم صحت سند این حدیث شریفه را پذیرفته است؛ ولی ابن کثیر همة این احادیث را تضعیف کرده است.

که تمامی احادیث خاصه و قسمت مهمی از احادیث عامه، اثبات می  کنند که حضرت امیر علیه السلام «أوّلُ مَنْ أسلم» است؛ اما ابن کثیر این احادیث را رد می  کند.[138] و در مسخ و تمثیل کردن حدیث «من کنت مولاه» می  گوید:

چون در سفر به یمن بین علی علیه السلام و شخص دیگری رنجشی حاصل شده بود، سید انبیاء صلی الله علیه وآله وسلم جهت اصلاح آن موضوع این خطبه را ایراد فرمودند.

او با اعتراف به این که دربارة حدیث طیر، کتاب های مستقلی نوشته شده، می  نویسد: «و بالجملة ففـی القلب منه شـیء»![139]

5ـ ابن کثیر و عکرمه دمشقی

برای شناخت ابن کثیر بهتر است ترجمه عکرمه بربری[140] را با تاریخ طبری و ابن کثیر مقابله کنیم؛ وضعی که عکرمه دارد و طبری به مقدار قلیلی از آن اشاره کرده، ابن کثیر حتی کلمه  ای از آن را در ترجمه عکرمه نیاورده است. معروف است که عکرمه می  گفت: «آیة التطهیر مختصة بأزواج النبـی من شاء باهلته».[141]

شخصی به نام ایوب، از ابن سیرین دربارة عکرمه سؤال کرد؛ او گفت: من بدم نمی  آید که عکرمه از اهل بهشت باشد؛ ولی کذّاب و بسیار دروغ گو بود و نماز را هم بلد نبود. أیوب گفت: مگر او نماز هم می  خواند؟![142]

در کامل ابن عدی، سیر اعلام ذهبی، طبقات کبری، مختصر تاریخ دمشق و سایر کتب تراجم هم امثال این مطالب آمده و گویا تنها ابن کثیر است که در تاریخش[143] عکرمه را ـ فقط ـ مدح نموده و به جنایات و خیانات او اشاره ای نکرده است.

 

پی نوشت ها :

[*]حجت الاسلام مرتضی فرج پور استاد و محقق حوزه علمیه قم (با تشکر از آقای حامد فرج پور که عهده دار تنظیم این نوشته بودند)

[1] . « و ما ذکر (قرآن) را به سوی تو (ای رسول خدا) نازل کردیم تا تو آن چه را برای ایشان نازل شده بر ایشان تبیین کنی، باشد که تفکر نمایند» ؛ نحل: 44. در این زمینه آیاتی دیگری نیز وجود دارند که به چند نمونه اشاره می  کنیم: « وَ یَقُولُ الَّذینَ کَفَرُوا لَسْتَ مُرْسَلاً قُلْ کَفی بِاللهِ شَهیداً بَیْنی وَ بَیْنَکُمْ وَ مَنْ عِنْدَهُ عِلْمُ الْکِتابِ» (رعد: 43)؛ همه تفاسیر شیعه و مقدار معتنابهی از احادیث و تفاسیر پیروان مکتب خلفا، می  گویند که منظور از «مَنْ عِنْدَهُ عِلْمُ الْکِتابِ» در این آیه، حضرت امیر علیه السلام است. « بَلْ هُوَ آیاتٌ بَیِّناتٌ فی صُدُورِ الَّذینَ أُوتُوا الْعِلْمَ وَ ما یَجْحَدُ بِآیاتِنا إلاَّ الظَّالِمُون» (عنکبوت: 49)؛ این آیه نیز به صراحت می فرماید که آیات قرآن فقط برای افراد مخصوصی بیّن و روشن هستند؛ نه برای عموم مردم. « إنَّهُ لَقُرْآنٌ کَریمٌ. فی کِتابٍ مَکْنُونٍ. لا یَمَسُّهُ إلاَّ الْمُطَهَّرُونَ» (واقعه: 77-79)؛ این آیه نیز دست رسی افراد را ـ جز مطهرون ـ به قرآن نفی می  کند. مطهرون را نیز قرآن معرفی کرده است: « إنَّما یُریدُ اللهُ لِیُذْهِبَ عَنْکُمُ الرِّجْسَ أَهْلَ الْبَیْتِ وَ یُطَهِّرَکُمْ تَطْهیراً » (احزاب: 33)؛ که طبق همه تفاسیر شیعه و تعدادی زیادی از احادیث و تفاسیر اهل سنت ، این افراد کسی جز اهل بیت علیهم السلام نیستند. ر.ک: احقاق الحق، ج 9، صص 2ـ 69.

[2] . دعای چهل و دوم؛ دعای هنگام ختم قرآن.

[3] . بحار الانوار، ج 92، صص 5 ـ33.

[4]. تبیان، ج 1، صص 3ـ4. اگر در تبیان و مجمع البیان و امثال آن ها از افرادی مانند مجاهد، سدّی، عکرمه، قتاده، مقاتل و ... مطالبی آورده شده، به دلیل جبر زمان و محیط و نیز خفقان شدید حاکم بر جامعه اسلامی بوده که کسی قادر نبود از آن انوار طاهره نامی به میان آورد. کتب تاریخی نشان می  دهد که خفقان به حدی شدید بود که اگر فردی نامش «علی» بود، سر از تنش جدا می  کردند. (ر.ک: تهذیب التهذیب، ج 7، ص 319، ترجمه علی بن رباح). شیخ طوسی (ره) با آن همه مراعات و احتیاط، کتاب خانه  اش را آتش زدند و او از محلّه کرخ بغداد به جوار امیرالمؤمنین علیه السلام پناه برد. گویا طبرسی (ره) هم علی رغم احتیاط کاری، به درجه شهادت رسیده باشد؛ محل قتلگاه آن بزرگوار در جوار حضرت ثامن الحجج علیه السلام هنوز از ذهن سال مندان مشهد مقدس پاک نشده است. پس این نقل ها نشا ن گر پذیرش این بزرگان نسبت به همه منقولاتشان نخواهد بود.

[5]. برای نمونه ر.ک: به بخش تعادل و تراجیح از کتاب رسائل شیخ انصاری (ره).

[6] . برای نمونه ر.ک: رعد: 43، عنکبوت: 49 و واقعه: 79

[7] . بحار الانوار، ج 25، ص 363

[8] . حضرت صدیقه طاهره علیها السلام در خطبه معروف خود در بیان نسبت مخالفین شان با قرآن می  فرمایند: «أفَعَلَی عَمْدٍ تَرَکْتُمْ کِتَابَ اللهِ وَ نَبَذْتُمُوهُ وَرَاءَ ظُهُورِکُم » (بحارالانوار، ج 29، ص226) ؛ خطاب سیدالشهداء علیه السلام به گروه مخالفان در روز عاشورا این است: «نَبَذَةِ الْکِتَابِ وَ نَفَثَةِ الشَّیْطَانِ وَ عُصْبَةِ الْآثَامِ وَ مُحَرِّفِی الْکِتَابِ وَ مُطْفِئِ السُّنَن » (بحارالانوار، ج 45، ص 8 و نفس المهموم ص246)؛ امام مجتبی علیه السلام می  فرمایند: «فَالْمُعَوَّلُ عَلَیْنَا فِی تَفْسِیرِهِ ... وَ أُحَذِّرُکُمُ الْإصْغَاءَ لِهُتَافِ الشَّیْطَان » (امالی طوسی، مجلس پنجم و غایة المرام، ج 3، ص512)؛ امیرالمومنین علیه السلام می  فرمایند: «فَنَبَذُوهُ وَراءَ ظُهُورِهِمْ وَ اشْتَرَوْا بِهِ ثَمَناً قَلِیلًا فَبِئْسَ ما یَشْتَرُون » (فی رحاب العقیده، ج 1، ص162؛ امام سجاد علیه السلام می  فرمایند: «یَرَوْنَ حُکْمَکَ مُبَدَّلًا وَ کِتَابَکَ مَنْبُوذاً وَ فَرَائِضَکَ مُحَرَّفَةً عَنْ جِهَاتِ شَرَائِعِکَ وَ سُنَنَ نَبِیِّکَ ص مَتْرُوکَة» (دعای چهل و هشتم صحیفه). با این بیانات روشن گر از جانب اهل بیت علیهم السلام ، آیا می توان درتفسیر و توضیح کلام الله مجید به دنبال نظریات «نبذة الکتاب» و خاموش کنندگان سنن رسول خدا « بود؟!

[9] . کافی، ج 8 ، ص311

[10] . علل الشرایع، ص 90

[11] . اسدالغابة ، ج 1، ص 308

[12] . تهذیب الکمال، ج 29، ص359 و تهذیب التهذیب، ج 10، ص 450

[13] . تهذیب الکمال، ج 5، ص570

[14] . تهذیب الکمال، ج 20 ، ص 399

[15] . احقاق الحق، ج 9، صص 524 ـ622

[16] . التاج الجامع للاصول، ج 5 ،ص 144. این روایت را بخاری، مسلم، ابوداوود و ترمذی نیز در صحاح خود نقل کرده  اند. در این باره علامه سید شرف الدّین عاملی (ره) می  نویسد: اهل بیت علیهم السلام را طوری کنار زده  اند که اگر تمامی منقولات از آن ها را در تمامی کتب عامه جمع  آوری کنند، به اندازه تنها منقولات بخاری از عکرمه بربری خارجی نمی  رسد. حفاظ و قلم به دستان معمولاًً از این قماش هستند. لذا نویسنده کتاب فتح الملک العلی می  نویسد: حفاظ و نویسندگان، بالخصوص حفّاظ و نویسندگان دمشق، قلبشان مملوّ است از بغض و کینه امیرالمؤمنین علیه السلام و اهل بیتش علیهم السلام (فتح الملک العلی، ص 155).

[17] . المیزان، ذیل آیات 15 تا 19 سوره مائده

[18] . رعد: 43

[19] . عنکبوت: 49

[20] . واقعه: 76

[21] . مقدمه ابن خلدون، باب ششم ، فصل هفتم، ص 446

[22] . «الإیمان معرفۀ بالقلب و قول باللسان و عمل بالأرکان».

[23] . این حدیث که ذیل آیة 214 سوره شعرا آمده است، بر وصایت امیرالمؤمنین علیه السلام دلالت دارد.

[24] . نجم: 19 و20

[25] . سوژه  ای می  شود برای زنادقه و ملحدین تا آیات شیطانی بنویسند.

[26] . مجله کیهان اندیشه، شماره 25

[27] . اسراء: 79

[28] . انعام: 103

[29] . تفسیر جامع البیان، ج 7، ص394

[30] . قرآن، ترجمه خرمشاهی، ص 663

[31] . مجادله: 12 و 13

[32] . در متن آیه شریفه سه عبارت اصلی قابل تأمل و دقت است:

الف) جمله « فَإنْ لَمْ تَجِدُوا فَإنَّ اللهَ غَفُورٌ رَحیمٌ»؛ اگر کسی مالی نداشت [که صدقه بدهد و خدمت پیامبر « شرفیاب گردد] همانا خداوند بخشنده و مهربان است.

ب) جمله « ءَأشْفَقْتُمْ أنْ تُقَدِّمُوا» آیا از فقر ترسیدید؟

ج) جمله « فَإذْ لَمْ تَفْعَلُوا وَ تابَ اللهُ عَلَیْکُم» حال که این کار را انجام ندادید [و از دل و دستتان برنیامد] خدا هم [به بخشایش] خود بر شما بازگشت... .

[33] . تفسیر رازی، ذیل آیه 12 مجادله. به نظر می  رسد انحصاری بودن فضیلت وارده در آیه برای شخص امیرالمؤمنین علیه السلام ، رازی را وادار به این توجیه ناسازگار کرده باشد.

[34] . تفسیر نیشابوری، ذیل آیه 13 سورة مجادله.

[35] . با تصریح معتبرترین کتب پیروان مکتب خلفا (بخاری، مسلم و حتی سایر منابع معتبرشان) بر حضور حضرت در حجة الوداع و مسائل متعددی که در این موضوع تثبیت شده است، او منکر این حقیقت روشن می  شود و حدیث فوق تواتر «من کنت مولاه» را انکار می  کند. (فیض القدیر، محدث قمی، صص 160ـ162).

[36] . آیةالله خوئی(ره) در این  باره می  گوید: «و بذلک یتجلیّ لک افتضاح النّاصبی المتعصّب، امام المشکّکین، حیث لهج بما لم یلهج به البشر و قال فی خاتمه نهایة الافکار حاکیا عن الزندیق سلیمان بن جریر: ان ائمة الرافضة وضعوا القول بالتقیة لئلا یظفر معها احد علیهم فانهم کلما أرادوا شیئاً تکلموا به فاذا قیل لهم هذا خطاء او ظهر لهم بطلانه قالوا انما قلناه تقیة». (مصباح الفقاهه، ج 1، ص412).

[37] . با قطع نظر از این که در لغت همان گونه که همه می  دانند «مولی» به معنی «اولی» آمده است، جالب است بدانید که محمد بن اسماعیل بخاری ـ با آن اهمیت و جایگاهش نزد عامه ـ در بخش تفسیری صحیحش در سوره حدید عبارت «مولاکم النار» را به «اولی بکم» معنی می  کند.

[38] . فرائدالاصول، صص 86 و 180 و باب تعادل و تراجیح.

[39] . فوائد طوسیه، صص251 و 365 .

[40] . مقدمه تبیان، صص 3 ـ4 .

[41] . این جو خفقان که بر ضد اهل بیت علیهم السلام و فضایل ایشان شکل گرفته بود، تا جائی پیشرفته بود که ابن حجر در تهذیب التهذیب از مقری نقل می کند که بنی  امیه اگر می  شنیدند فرزندی علی نام دارد، او را می  کشتند. (تهذیب التهذیب، ج 7 ، ص319).

[42] . ر.ک: کتاب مترجم، ص 83، ذیل آیه 31 سوره نساء .

[43] . شفاء الصدور، ج2، ص 56

[44] . تفسیر آلاء الرحمن، صص 45ـ46

[45] . ذیل آیه شریفه 79 سوره اسراء

[46]. متاسفانه طبری هم که نزد عده ای به عنوان مفسر و مورخی طراز اول محسوب می شود، همین معنی را از او نقل و امضاء می  کند.

[47] . آلاءالرحمن فی تفسیر القرآن، ص 46

[48] . الرد علی المتعصب العنید، ص 63

[49] . سیر اعلام النبلاء، ج7، ص 201 ، ترجمه مقاتل بن سلیمان

[50] . النص و الاجتهاد مورد 99

[51] . البیان، چاپ اول، صص 8 ـ 9

[52] . تفسیر تبیان، ج 8، ص164

[53] . مجمع البیان، ج 7، ص259

[54] . « إنَّک لا تَهْدی مَنْ أَحْبَبْتَ وَ لکِنَّ اللهَ یَهْدی مَنْ یَشاءُ وَ هُوَ أعْلَمُ بِالْمُهْتَدین»

[55] . انعام: 26

[56] . آقای زرین قلم اشعار آن حضرت را از مدارک عامه جمع آوری نموده و چاپ نموده است .

[57] . علامه امینی رضوان الله علیه به عنوان نمونه مختصر چهل حدیث در ایمان و عظمت مقام آن بزرگوار از معصومین می آورد که در یکی از آن ها از حضرت امیرالمومنین علیه السلام به کسی که آن نسبت ناروا را درباره حضرت ابوطالب برزبان آورد، با شدت و غضب فرمودند: «مه فض الله فاک» از امیرالمومنین علیه السلام در طول عمرشان به غیر از این مورد کلمه ای به این شدت دیده نشده است. بعد از این بیان، حضرت امیر علیه السلام مقام والای حضرت ابوطالب را به آن شخص خطاکار بیان فرمودند.

دو حدیث از آن چهل حدیث از حضرت امام رضا علیه السلام است. اول: هرکس در ایمان ابوطالب شک داشته باشد از اهل آتش است. دوم: هرکس به ایمان ابوطالب یقین نداشته باشد از اهل آتش است.

علامه مجلسی(ره) در کتاب حق الیقین خویش ایمان جناب ابوطالب را جزء ضروریات مذهب شیعه معرفی نموده و آن حضرت را از اوصیاء انبیاء سلف می  داند.

[58] . انعام: 26

[59] . بقره: 207

[60] . احقاق الحق، ج 3، صص 23ـ 45 و ج 8، صص335 ـ 348 و ج 14، صص116ـ130

[61] . مائده: 3

[62] . ر.ک: تفسیر ابن کثیر، ج2، ص15 و سیوطی در منثور، ج 2، ص 259 از قول ابن مردویه و ابن عساکر.

[63] . آل عمران: 159

[64] . صحیح مسلم، ح 2361ـ2363

[65] . ر.ک: الصحیح من سیرة النبی الاعظم، ج4، ص 168

[66] . ر.ک: سیری در صحیحین. در مورد برخی از این دست احادیث به کتاب فضائل فاطمة الزهراء علیها السلام تألیف حاکم نیشابوری (از علمای عامه) مراجعه شود. وی می  نویسد: « ثم ان زماننا قد خلّفنا فی رعاة یتقرب الناس إلیهم ببغض آل رسول الله « والوضع عنهم فکل من یتوسل الیهم فتوسله بذکر آل محمد « بما قد نزههم الله عنه و إنکار کل فضیلة تذکر من فضائلهم و الله المستعان علی ذلک. و ممّا حملنی علی تحریر هذه الرسالة أن حضرت مجلسا حضرته اعیان الفقهاء و القضاة و الامناء من المذکین و غیرهم و جی بحضرتهم ذکر امیرالمومنین علی بن ابی طالب علیه السلام فانتدب له عین من اعیان الفقهاء فقال کان علیّ لا یحفظ القرآن و هذا الشعبی قد نصّ علیه». همچنین درباره این گونه نویسندگان عالم بزرگوار و شخصیت ممتاز عصرخود، ابن شهر آشوب(ره) در مقدمه کتابش می  نویسد: «فاذا هم مجمعون علی اطفاء نور الله ألا تری ان ازکاهم قد القی حدیث الخاتم و قصّة الغدیر و خبر الطیر و آیة التطهیر، و أن انصفهم قد کتم حدیث الکهف و الاجابة...و انّ خیرهم قد طعن فی حدیث مدینة العلم و حدیث اللّوح...» (مقدمه مناقب آل ابی طالب)

[67] . همچنین ر.ک: آل عمران: 44؛ هود: 49؛ یوسف: 102

[68] . ر.ک: نمازی شاهرودی، شیخ علی، ، رساله علم غیب.

[69] . جن: 26

[70] . انعام: 73

[71] . توبه: 94،105

[72] . رعد: 9

[73] . مومنون: 92

[74] . مائده: 109، 116

[75] . توبه: 78

[76] .سبأ: 48

[77] . آل عمران: 179

[78] . انعام: 59

[79] . هود: 123

[80] . نحل: 77

[81] . نمل: 65

[82] . سبأ: 14

[83] . حجرات: 18

[84] . جن: 26

[85] . آل عمران: 155

[86] . الغدیر، ج7، ص208

[87] . در مورد این موضوع به پیوست این نوشته مراجعه شود.

[88] . نساء:60

[89] . به عنوان نمونه  ای مختصر درباره لقب صدّیق ر.ک: کفایة الخصام باب 416 و 417 و درباره لقب فاروق ر.ک: احقاق الحق ج4، صص26ـ31 و 369ـ370 و 283 و 292ـ294 و ینابیع الموده، ص 151 و الغدیر ج 5، صص327ـ 328 و7 224ـ 245 مراجعه شود. مجله ابوتراب «صدیق اعظم، فاروق اکبر»، شماره دوم، ص 25.

[90] . ر.ک: الغدیر، ج2، ص313

[91] . تفسیر عیاشی، ج 2، ص 88 ، ح 58

[92] . توبه: 25

[93] . به نقل از: سیره رسول الله « ، «دائرة المعارف اسلام» (انگلیسی)، صص 912ـ 928. لازم است اینجا باز به این نکته اشاره کنیم که با مطالعه مختصری از صحیح بخاری و صحیح مسلم (یعنی بخش غزوات) روشن می  شود که این گونه منابع، چه سهمی از حقیقت و واقعیت دارند. با وجود مسلّم و ثابت بودن این که در غزوات پیامبر خدا « کشنده عمرو بن عبدودها و مرحب خیبرها، طلحة بن ابی طلحه  ها (احد)، ولیدها، شیبه  ها، و عتبه  ها (بدر) حضرت امیر علیه السلام بوده و در همه جنگ ها قهرمانان کفار را آن حضرت به خاک مذلت افکنده است، اما در صحیح ترین کتاب بعد از قرآن (به زعم ایشان) ابداً اشاره  ای به این مطالب نشده است. آیا این گونه منابع می توانند در توضیح کلام الله مجید قابل اعتماد باشند؟!

[94] . محدّث قمی(ره) در کتاب منتهی الآمال، در بخش غزوه حنین می  نویسد: «نخستین خالد بن ولید با جماعتی که ایشان را سلاح جنگ نبود بدان اراضی در آمد و چون از طریق عبور لشکر به مضیقی می رفت، لشکریان همه گروه نتوانستند عبور داد و ناچار به تفاریق از طریق متعدّده رهسپار بودند. این هنگام، مردم هوازن ناگاه از کمین گاه بیرون تاختند و مسلمانان را تیرباران کردند. اوّل کس قبیله بنی سلیم که فوج خالد بودند هزیمت شدند و از دنبال ایشان مشرکین قریش که نومسلمان بودند بگریختند. این وقت اصحاب آن حضرت اندک شدند و نیروی آن جنگ با خود ندیدند؛ ایشان نیز هزیمت شدند و در این حرب، حضرت سوار بر استر بیضاء یا بر دلدل جای داشت و از قفای هزیمتیان ندا در می  داد: «الی أین أیها الناس» کجا فرار می کنید ای مردم! و بالجمله اصحاب همه فرار کردند جز ده نفر که نه نفر آن ها از بنی هاشم بودند و دهمی ایمن بن امّ ایمن بود و ایمن را مالک به قتل رسانید و همان نُه نفر هاشمی باقی ماندند. عباس بن عبدالمطلب از طرف راست آن حضرت بود و فضل بن عباس از طرف چپ و ابوسفیان بن حارث بن عبدالمطلب زین استر را گرفته بود و امیرالمؤمنین علیه السلام پیش روی آن حضرت شمشیر می زد و دشمن را دفع می داد و نوفل بن حارث و ربیعة بن حارث و عبدالله بن زبیر بن عبدالمطلّب و عتبه و معتب دوپسران ابولهب. این جمله اطراف آن حضرت را داشتند و بقیه اصحاب فرار کردند».

[95] . بخاری، صحیح، ح 4339، 3173، 6340، 7189؛ صدوق، امالی، مجلس 32، حدیث هفتم؛ احمد، مسند، ج2، ص150، ح رقم 6382

[96] . الغدیر، ج7، صص158ـ166

[97] . حق الیقین، ص 193؛ علل الشرایع، ص 191؛ فضل بن شاذان، الایضاح، صص81 ـ82.

[98] . الهجوم علی بیت فاطمه علیها السلام ، ص112

[99] . مائده: 54

[100] . ر.ک: المراجعات، نامه  های 74، 76، 78

[101] . فلق: 4

[102] . مجله بینات، شماره 5

[103] . نهج البلاغه، حکمت شماره 400

[104] . مانند: وسائل الشیعه، باب جواز العوذة والرّقیة.

[105] . مفید، ارشاد، ج1، ص342

[106] . واقعه: 79

[107] . فتوای او در محو حقایق تاریخی در پیوست خواهد آمد.

[108] . احزاب: 33

[109] . بحارالأنوار، ج33 ، ص270

[110] . احتجاج، ج1، ص230

[111] . تاریخ طبری، ج4، ص 324. دو ایراد اساسی به این نقل سست وارد است؛ اولاً: از لحاظ فقهی تا هنگامی که مادر زنده باشد، برادر از برادر ارث نمی برد؛ ثانیاً: حضرت ابوالفضل علیه السلام تربیت شده سه حجت از حجج الهی است که همگی دنیا را سه طلاقه کرده بودند؛ خطبه پدر بزرگوارش امیرالمؤمنین علیه السلام نقل همه محافل بوده همه بوده و هست که: «یا دنیا الیک عنّی لقد طلقتک ثلاثاً». چگونه ممکن است چنین شخصیتی در چنان گیر و داری در صحرای کربلا و روز عاشورا، به فکر چند درهم و دینار دنیا بوده باشد؟!

[112] . نقل قول از قاضی زنگه زوری در تاریخ آل محمد « .

[113] . طبری وفات آن حضرت را [العیاذ بالله] در اثر پرخوری بیان کرده است (تاریخ طبری، ج7 ، ص150)

[114] . علامه جعفر مرتضی عاملی، الحیاة السیاسیة للامام الرضا علیه السلام ، صص 408ـ 409

[115] . مصاحبه با تاریخ شناس معاصر علامه سید مرتضی عسگری، «کیهان اندیشه»، شماره 25، ص 41

[116] . نقش ائمه در احیای دین، شماره 6

[117] . مجله انتظار، شماره 7، ص 31

[118] . الغدیر، ج8، ص327

[119] . الغدیر، ج 8، صص324ـ 325

[120] . ابن ابی الحدید، شرح نهج البلاغه، ج 4، صص102ـ103

[121] . همان، ص 104

[122] . مناقب، ج 1، ص2

[123] . استیعاب، ج 3، ص 890

[124] . کلام حذیفه که صاحب استیعاب از آن خوشش نمی آید، رم دادن شتر پیامبر خدا « است در لیلة العقبه ابن اثیر، کامل، ج 2، ص513 ، طبع جدید؛ ابن حزم، المحلی، ج 11، ص224. درست است که صاحب المحلّی در این موضوع ولید بن جمیع را تضعیف نموده، ولی این تضعیف بی اساس است و بزرگان رجالیون، از قبیل مزّی در تهذیب الکمال و عسقلانی در تهذیب التهذیب و سایرین، او را توثیق کرده  اند.

[125] . استیعاب حاشیة الإصابة ج 3، ص 977 و ج 2، ص 254؛ نهایة الارب، ج 19، ص40

[126] . ابن ابی شیبه، مصنف (دار الفکر)، ج 8، ص 527

[127] . استیعاب، حاشیة الإصابة ، ج 1، صص 317-318

[128] . صواعق، ص 223؛ تطهیر الجنان، ص31

[129] . سیر اعلام، (دارالرساله) ، ج 10، ص92 و در چاپ دارالفکر: ج 8، ص 419

[130] . ابن ابی الحدید، شرح نهج البلاغه، ج 4، صص 102-104

[131] . ابن ابی الحدید در همین صفحات می  نویسد: «مردم بصره و اکثر مردم مدینه و کوفه و کل مردم مکّه با مولی  الموحدین علیه السلام دشمنی و عناد می ورزیدند...».

[132] . البدایة و النهایة ، ج 7، ص374

[133] . الغدیر، ج 3، صص112ـ124

[134] . که می گوید: اتّفق علیه المحدّثون.

[135] . تذکرة ، ص 14

[136] . و جالب این که سبطِ خود او نیز این کلامش را رد کره است.

[137] . مستدرک، ج 3، ص126

[138] . البدایة و النهایة ، ج 7، صص369 و 370

[139] . همان، ص 387

[140] . برای شناخت عکرمه ر.ک: به تهذیب الکمال، ج20، صص277-279؛ میزان الاعتدال؛ ج3، صص95ـ96؛ تهذیب التهذیب، ج 7، ص271؛ علامه امینی، فاطمة الزهرا علیها السلام ، آیة الله میلانی، مجله تراثنا، شماره 13.

[141] . تحفه احوذی، ج 9، ص65

[142] . تهذیب الکمال، ج20، ص 282؛ میزان الاعتدال، ج 3، ص 95؛ تهذیب التهذیب، ج 7، ص271.

[143] . تاریخ ابن کثیر، ج 9، صص 272ـ273

 

فهرست منابع :

1 . قرآن کریم.

2. صحیفه سجادیه.

3. قرآن کریم، همراه با ترجمه، توضیحات و واژه نامه، بهاء الدین خرمشاهی، تهران، انتشارات دوستان، باهمکاری انتشارات نیلوفر و انتشارات جامی، چاپ هفتم1390ش(چاپ سوم انتشارات دوستان).

4. ابن حنبل، احمد، مسند، ریاض، بیت الافکار الدولیة، 1419ه ق.

5. ابن ابی الحدید، شرح نهج البلاغه، دار احیاء الکتب العربیة، 1379ق.

6. ابن ابی شیبة، مصنف فی الأحادیث و الاثار، بیروت، دارالفکر.

7. ابن اثیر، الکامل فی التاریخ.

8. ابن اثیر، اسدالغابة فی معرفة الصحابة.

9. ابن حجر، تهذیب التهذیب، هند، دائرة المعارف نظامیه، 1325ق.

10. ابن حجر، لسان المیزان، بیروت، دارالفکر، 1414ق.

11. ابن حزم، المحلی.

12. ابن خلدون المغربی، مقدمه تاریخ ، دارالفکر.

13. ابن شهر آشوب، مناقب آل ابی طالب، قم، چاپخانه علمیه.

14. ابن عبدالبر، استیعاب، بیروت، دار احیاء التراث العربی،1328 ق.

15. ابن کثیر، تفسیرالقرآن العظیم، بیروت ، دار القلم.

16. ابن کثیر، البدایة و النهایة، بیروت، دار احیاء التراث العربی، بیروت، 1408ق.

17. ابوالفتوح، تفسیر، انتشارات محمد حسن علمی، 1325ش.

18. اردبیلی، ملا احمد، حدیقة الشیعة، انتشارات معارف اسلامی، 1406ق.

19. علامه امینی، الغدیر فی الکتاب و السنة و الادب، تهران، دار الکتب الاسلامیة،1372ق.

20. انصاری، شیخ مرتضی، فرائد الأصول، قم، چاپ سنگی مصطفوی، 1374ق.

21. بحرانی، سیدهاشم، غایة المرام فی تعیین الامام، قم، چاپخانة قلم، 1427ق.

22. بخاری، صحیح، ریاض، بیت الافکار الدولیة، 1419ق.

23. بلاغی، شیخ جواد، آلاء الرحمان، قم، انتشارات وجدانی.

24. توحیدی، محمد علی، مصباحة الفقاهة، نجف اشرف، 1374ق.

25. تهرانی، میرزا ابوالفضل، شفاء الصدور فی شرح زیارة العاشور، چاپخانه سیدالشهداء علیه السلام ، قم، 1409ق.

26. حاکم نیشابوری، محمد بن عبدالله، فضائل فاطمة الزهراءB، دار الفرقان، 1429ق.

27. حاکم نیشابوری، محمد بن عبدالله، مستدرک علی الصحیحین، دار المعرفة، 1406ق.

28. حرّ عاملی، محمد بن حسن، فوائد الطوسیة، قم، چاپخانه علمیه،1403ق.

29. حکیم، سید سعید، فاجعة الطفّ، نجف اشرف، مؤسسة الحکمة، 1430ق.

30. حکیم، سید سعید، فی رحاب العقیده، (دارالهلال)، نجف اشرف 1425 ق.

31. خویی، سید ابوالقاسم، البیان فی تفسیرالقرآن، چاپخانه علمیه، نجف،1377ق.

32. خویی، سید ابوالقاسم، مصباح الفقاهه، نجف، 1374ق.

33. دائرة المعارف اسلامی.

34. دزفولی، محمد تقی، کفایة الخصام، انتشارات کتابفروشی اسلام، تهران.

35. ذهبی، محمد بن احمد، سیر اعلام النبلاء، دمشق، دار الرسالة، 1406 ق.

36. ذهبی، محمد بن احمد، میزان الاعتدال، بیروت، دار احیاء الکتب العربیة، 1358ق.

37. رسولی محلاتی، هاشم، زندگانی حضرت محمد صلی الله علیه وآله وسلم ،تهران، دفتر نشر فرهنگ اسلامی، 1375ش.

38. صدوق، محمد بن علی، امالی، بیروت، انتشارات اعلمی،1400ق.

39. صدوق، محمد بن علی، التوحید، تهران، مکتبة الصدوق، 1387ق.

40. صدوق، محمد بن علی، معانی الأخبار، تهران، مکتبة الصدوق، 1379ق.

41. صدوق، محمد بن علی، عیون اخبار الرضا علیه السلام ، تهران، انتشارات جهان.

42. سیوطی، در المنثور فی التفسیر بالمأثور، قم، چاپخانه مرعشی، 1404ق.

43. شبّر، سید عبدالله، حق الیقین، قم، انتشارات بصیرتی (افست صیدا)، 1352ق.

44. شرف الدین موسوی، عبدالحسین، النص و الاجتهاد، قم، چاپخانه سیدالشهداء علیه السلام ، 1404ق.

45. شرف الدین موسوی، عبدالحسین، فصول المهمة فی تالیف الامة.

46. شوشتری، قاضی نورالله، احقاق الحق وازهاق الباطل، تهران، چاپخانه اسلامیه، 1388ق.

47. علامه طباطبایی، المیزان فی تفسیر القرآن، تهران، چاپخانه حیدریه، 1376ش.

48. طبری، محمد بن جریر، تاریخ الامم و الملوک، مصر، دارالاستقامة، 1308ق.

49. طبرسی، احمد بن علی، الاحتجاج، نجف، دارالنعمان،1386ق.

50. طبرسی، حسن بن فضل، مجمع البیان فی تفسیرالقرآن، تهران، اسلامیه، 1374ش.

51. طوسی، محمد بن حسن، التبیان فی تفسیر القرآن، بیروت، دار احیاء التراث العربی.

52. عاملی، جعفر مرتضی، الحیاة السیاسیة للإمام الرضا علیه السلام ، قم، جامعه مدرسین، 1403ق.

53. عبدالزهراء مهدی، الهجوم علی بیت فاطمهB.

54. عسگری، سید مرتضی، نقش ائمه در احیاء دین، تهران، مؤسسه اهل البیت علیهم السلام ، 1361ش.

55. فخررازی ، عمر بن محمد، تفسیر کبیر.

56. قمی، شیخ عباس، نفس المهموم، قم، خیام، 1405ق.

57. قمی، شیخ عباس، فیض القدیر، قم، راه حق، 1365ش.

58. قمی، شیخ عباس، منتهی الامال، قم، هجرت، 1366ش.

59. قندوزی حنفی، سلیمان بن ابراهیم، یناییع المودة لذوی القربی، قم، محمدی، 1385ق.

60. کلینی، محمد بن یعقوب، الکافی، تهران، چاپخانه حیدری.

61. مبارکفوری، محمد بن عبدالرحمن بن عبدالرحیم، تحفه احوذی شرح سنن ترمذی.

62. مزی، یوسف بن عبدالرحمن، تهذیب الکمال، دمشق، 1406ق.

63. مجلسی، محمدباقر، بحار الانوار، تهران، چاپخانه حیدری، 1382ش.

64. مجلسی، محمد باقر، حق الیقین، تهران، چاپخانه اسلامیه، 1357ش.

65. مغربی، احمدبن محمدالصدیق، فتح الملک العلی، اصفهان، مکتبة امیرالمومنین علیه السلام ، 1403ش.

66. نجمی، محمد صادق، سیری در صحیحین، قم، انتشارات اسلامی، 1376ش.

67. نوری، میرزا حسین، تتمة مستدرک وسائل الشیعة، قم، موسسة آل البیت علیهم السلام ، 1415ق.

68. نوری، میرزا حسین، فیض قدسی، مرصاد، 1419ق.

69. نیشابوری ،حسن بن محمد بن حسین ، تفسیر نیشابوری(غرائب القرآن و رغائب الفرقان).

مقالات:

1. گفت وگویی با استاد علامه سید مرتضی عسگری، مجله انتظار، سال سوم، شماره هفتم، 1382ش.

2. خرمشاهی، بهاءالدین، «بازتاب فرهنگ زمانه در قرآن کریم» مجله بینات، سال دوم، شماره اول (شماره پنجم مسلسل) بهار 1374 ش.

3. صدیق اعظم فاروق اکبر، مجلة ذکر ابوتراب، سال اول، شماره دوم، زمستان 1389ش.

4. علامه عسگری، «نقد متد طبری در تاریخ نگاری»، مجله کیهان اندیشه، شماره بیست و پنجم(ویژه نامه طبری)، مرداد و شهریور 1368ش.

5. مصاحبه با سید عزالدین زنجانی، مجلة مکتب وحی، سال اول، شماره اول، مشهد، 1386ش.

 

منبع : امامت پژوهی شماره 2

اضافه کردن نظر


کد امنیتی
تازه کردن