سه شنبه, 17 آذر 1394 ساعت 09:00
خواندن 843 دفعه

علت عظمت عاشورا - غلامرضا گلی زواره قمشه ای

مفهوم عزّت 
واژه عزت و صفت عزیز در فرهنگ اسلامى معناى خاصى دارد که با آنچه در بین مردم متداول مى باشد، متفاوت است. عزّ در اصل به مفهوم شدت غلبه و توانایى است و عزت رفعت و قوّت را مى رساند چنانچه عزیز از صفات الهى و اسماء حسنى مى باشد یعنى خدایى که بر همه چیز غالب است (1) و قاهر و غالبى که در هیچ شرایطى مقهور و مغلوب نمى گردد.(2) اصل عزت، شدت، استحکام نفوذ پذیرى را نیز به ذهن متبادر مى نماید و انسانى که از این خصلت برخوردار است با مناعت طبع و عزت نفسى که دارد تن به امور ذلت آور نمى دهد.(3)
عزت در زبان فارسى به معنى سرافرازى، بزرگوارى، کرامت انسانى، ارجمندى و شرافت و ذلّت ضد آن مى باشد، همچنین کسى که دیگرى را بسیار دوست دارد مى گوید: او عزیز من است و آنچه مورد علاقه آدمى باشد چنین حالتى دارد، اما در فرهنگ قرآن و عترت، عزیز به کسى مى گویند که در زندگى شکست ناپذیر است، بر تمامى قدرت ها غلبه یافته و پیروزى را بدست آورده است، عزتمندى مردم یعنى آن که در برابر هر منطقى و هر حرکتى صلابت دارند و قوى هستند. عزت در آدمى صفتى است قریب به حالت تکبر که اولى پسندیده و دومى مذموم است. عزت، شناخت مرتبه راستین و واقعى هر کسى و قرار دادن خویشتن در جایگاهى که باید قرار گیرد و ارج نهادن به چنین منزلتى که با اهتمام و گام نهادن در طریق فضیلت بدست آمده است، مى باشد. اما تکبر نوعى جهالت نسبت به موقعیت خویش بوده و فردى که به چنین صفتى مبتلا مى گردد خود را در مقامى برتر از دیگران قرار مى دهد، بدون آن که شرایط، شایستگى و توانایى آن را داشته باشد.(4) روایت کرده اند: یکى از جاهلان خطاب به حضرت امام حسین (علیه السلام) عرض کرد: در روش تو نوعى تکبر مشاهده مى کنیم؟ آن فروغ شهادت در پاسخ به وى فرمود:بل فىّ عزة، بلکه در وجود من عزت مى باشد، آن گاه امام این آیه را تلاوت فرمود: «فللّه العزة و لرسوله و للمؤمنین »(5) عزت مختص خداوند، رسولش و مؤمنان است.(6)
 

پرتوى از عزت الهى 
عزت از باب استعمال در معانى، به مفهوم غلبه، صعوبت، حمیّت، غیرت و نفوذ ناپذیرى به کار مى رود.(7) از نظر قرآن خداوند عزیز است ذاتى مى باشد که هیچ چیزى بر او غالب نبوده و اوست که قاهر بر تمامى امور مى باشد و هر عزیزى در برابر قدرت الهى ذلیل مى باشد چرا که تمامى موجودات هستى، محتاج فیض الهى هستند و مالک چیزى براى خود نبوده اند مگر آن که پروردگار متعال به دلیل لطف و رحمتى که نسبت به آنان اعمال نموده، بهره اى از عزت خویش را به آن موجودات تفویض نموده است.(8)
از آیه: «من کان یرید العزة فللّه العزة جمیعاً»(9) بر مى آید که عزّت نزد خداوند است و هر کس طالب آن مى باشد باید از او بخواهد، زیرا عزت با اصالت مختص ذات پاک اوست و هیچ موجودى بالذات چنین ویژگى را ندارد. در قرآن نود و دو بار از خداوند با صفت عزیز یاد شده است و بر این اساس او شکست ناپذیر مطلق مى باشد چنانچه در این کلام الهى مى خوانیم: «و له الکبریاء فى السموات و الارض و هو العزیز الحکیم»(10) یعنى در آسمانها و زمین بزرگى از آن اوست و او خدایى شکست ناپذیر و حکیم است. قرآن مجید که مبدأ و منشأ صفات نیک و خصال پسندیده را آفریدگار متعال مى داند در این آیه و آیات متعدد دیگرى به صراحت و با تأکید، قدرت و غلبه را از آن «الله» شمرده است. 
در آیات پایانى سوره حشر نیز عزّت و عظمت و کبریایى پروردگار با شکوه و بلاغتى تمام شایسته مقام ربوبى وصف گردیده است. انسان بطور غریزى و فطرتى و بر اساس سرشت ملکوتى خواهان ترقى و عزت است اما گاهى براى کسب این مقام معنوى و رتبه عرشى به خطا مى رود و به چیزى دست مى یابد که عزت نیست بلکه ذلت است و همچنین گاهى به گروهها و افرادى مراجعه مى کند که عزتى به دست آورد در حالى که عزتى نزد آنان وجود ندارد که به وى دهند. قرآن به روشنى این موضوع را بیان مى کند: «الّذین یتّخذون الکافرین اولیاء من دون المؤمنین ایبتغون عندهم العزة فإنّ العزة للّه جمیعاً(11)»؛ آنانى که غیر از مؤمنان، کافران را دوستان خود مى گیرند، آیا سربلندى را نزد آنان مى جویند(این تصورى باطل است) چرا که عزت همه از آن خداوند است. بنابراین قرآن عزت و قدرتى را که توأم با تحقیر فرد یا اجتماع اسلامى در برابر کافران سلطه جو و مستکبر، باشد باطل مى داند و مؤمنین و پیروان واقعى خود را از دوستى و ابراز ارادت نسبت به استیلا طلبان نهى مى کند و دشمنى مخفى مخالفان را آشکار مى نماید.(12) قرآن به مسلمانان هشدار مى دهد که هیچ سرافرازى خود را حتى در امور سیاسى و اقتصادى در اتکا و امید به کافران که دشمن اسلام و مسلمین هستند جستجو نکنند، زیرا رفتارشان ثابت کرده که در خصوص اهل توحید و پرهیزکاران دلسوز و خیر خواه نبوده اند و همیشه در صدد آن بوده اند که از موضع تفوّق و استکبار سخن گویند و نظر خود را تحمیل نمایند.
انسان مسلمان باید عزّت را از درگاه حق بخواهد، آبرو و شخصیت خویش را صیانت نماید. در برابر صاحبان زر و زور و تزویر کرنش نکند و بداند که با خو گرفتن به اخلاق الهى بر اساس سخن معصوم (تخلقوا با خلاق اللّه(13)) مى تواند عزت را بدست آورد، اگر نورى از عظمت حق در وجود آدمى روشن شود و نسبت به تثبیت آن گونه عزّت در پرتو بندگى خالصانه خداوند، ترک رذایل و روى آوردن به فضایل بدست مى آید، بنده خاص خداوند نه اسیر هوس هاى آلوده و تمایلات نفسانى مى گردد و نه خود باخته قدرت هاى پوشالى مى شود. به همین دلیل امام صادق(علیه السلام) فرموده اند: بدان که به راستى عزت ندارد آن که در برابر خداوند خوارى نکند و آن که براى حق تواضع نماید رفعتى بدست نخواهد آورد.(14)
در فرهنگ اهل بیت (علیهم السلام) نیز به مؤمنان اجازه ذلت و خوارى داده نشده است و اصولاً کسى که نفس خود را ذلیل نماید نه تنها به خیرش امیدوارى نیست، بلکه احتمال دارد نقشه هاى توأم با شرارت بار براى دیگران به اجرا گذارد. بدین ترتیب باید تلاش انسان در جهت عزت بخشى و کسب این خصلت در پرتو عبودیت الهى باشد تا از سقوط و تباهى رهائى یابد و به سعادت دنیوى و اخروى دست پیدا کند، عزت و عظمت معنوى و فکرى از برترى هاى عبادى و علمى سرچشمه مى گیرد و دشمنان اسلام و مؤمنین، هر قدر در برخى فنون و علوم مهارت هایى کسب کرده باشند در برابر قدرت و حکمت و علم الهى عاجزند و قابل اعتماد و اتکا نمى باشند و البته این موضوع منافاتى با بهره گیرى علمى و فنى از آنان ندارد بلکه منظور غفلت از یاد خداوند و ایجاد ارتباط صمیمى با اهل کفر و نفاق است. حضرت امام حسین علیه السلام در دعاى عرفه، خداوند را چنین مخاطب قرار مى دهد: «یا من خص نفسه بالسّمو و الرّفعة فاولیاؤه بعزته یعتزّون» یعنى :اى آن که ذات خود را به رفعت و علو و عظمت مخصوص گردانیدى و دوستان خویش را به عزت خود، عزیز ساختى.
 

شکوفه هاى شکوهمند
حضرت على (علیه السلام) که در آغوش پر مهر خاتم رسولان پرورش یافت و با کوشش هاى تربیتى آن خاتم رسولان از هر جهت به عنوان شخصیتى شایسته و لایق، قله هاى کمال و حکمت و فضیلت را پیمود، بر اثر این پرورشهاى ژرف و عالمانه رسول اکرم(صلی الله علیه و آله) نمونه و برگزیده مکتب اسلام و سرآمد همگان در عصر پیامبر به شمار آمد و یگانه فرد مورد اعتماد و نخستین حامى مصطفاى پیامبران گردید، انگیزه امیر مؤمنان(علیه السلام) در همگامى با آخرین فرستاده الهى، ایمان به خداست و عشق سوزان تمام وجودش را احاطه کرده است، او از کودگى براى صیانت از اسلام و حمایت از خاتم رسولان لحظه اى با دشمنان کوتاه نیامد و به هیچ عنوان با اهل عناد سازش نکرد و عزت و عظمت خویش را در عبودیت حضرت حق و فداکارى در راه توحید جستجو نمود. آن حضرت در سیره تربیتى خویش به تکریم فرزندان خود مبادرت کرد و راه و رسم عزت و اقتدار معنوى را به آنان آموخت، آن امام مؤمنان براى آن که کرامت هاى انسانى را در اولاد خویش تقویت کند در حضور مردم از فرزندان خویش پرسش هاى علمى مى نمود و پاسخ سؤالات افراد را به آنان محوّل مى فرمود. روزى امام على(علیه السلام)، از امام حسن و امام حسین (علیه السلام) در چند موضوع سؤالاتى کرد و هر یک از آن دو بزرگوار با جملاتى کوتاه، جواب هایى حکیمانه و خردمندانه دادند، سپس حضرت على(علیه السلام) متوجه شخصى به نام حارث اعور، که در مجلس حاضر بود گردید و فرمود: این سخنان حکیمانه را به فرزندان خود بیاموزید زیرا موجب تقویت عقل، تدبیر و رأى صائب آنان مى گردد.(15) این رفتار مستقل و عزت نفس را در روحیه امام حسن(علیه السلام) و امام حسین (علیه السلام) ایجاد نمود و آن دو امام همام تحت این تربیت ها چنان شخصیتى را بدست آوردند که رسول اکرم(صلی الله علیه و آله) با این دو عزیزش بیعت کرد با آن که سن آن دو بزرگوار از شش سال کمتر بود.(16) در یک روز جمعه خلیفه دوم بر فراز منبر بود، امام حسین(علیه السلام) که دوران خردسالى را سپرى مى کرد وارد مسجد کردید و خطاب به خلیفه گفت: از منبر پدرم به زیر آى.
خلیفه گریست و گفت: راست گفتى این منبر از آن پدر توست نه پدر من! چون عدّه اى تصوّر مى کردند امام حسین(علیه السلام) در آن مجلس عمومى و در سنین صباوت به سفارش پدرش چنین اعتراضى را بر زبان آورده است و این وضع مشکل آفرین خواهد شد. امام على که در آن مجلس حضور داشت، از جاى برخاست و خطاب به حاضران فرمود: سوگند به خداوند گفته فرزندم از من نمى باشد. خلیفه نیز قسم یاد کرد و گفت: یا اباالحسن راست مى گویى، من هرگز شما را در اظهارات فرزندت متهم نمى کنم، حسین را مى شناسم او شخصیت ممتاز و اراده مستقلى دارد و این سخن برگرفته از تفکّر اوست.(17)
 

عواطف رسول اکرم(صلی الله علیه و آله)، بذرهاى عظمت 
امام حسن(علیه السلام) و امام حسین(علیه السلام) مورد توجه رسول اکرم(صلی الله علیه و آله) بوده اند و شدت اشتیاق پیامبر نسبت به این دو فرزند موجب شده بود که همگان آن دو کودک را تکریم کنند و دوست بدارند، بدیهى است آن آخرین سفیر الهى جویبارى از چشمه جوشان خویش را در وجود آن دو بزرگوار جارى و سارى مى دید که این گونه در برخورد با آن بزرگواران از خود محبت بروز مى داد و شدیدترین عواطف را نثارشان مى نمود، آن پیامبر الهى با دیده درون و بصیرت باطن و از وراى زمان و مکان حقایقى را مشاهده مى کرد و با چشم دل مى دید که فرزندانش براى بازگرداندن عزّت به اسلام و مسلمین کوشش مى کنند و در این راه جانبازى مى نمایند. بیش از شصت تن از علماى اهل سنت با اندک اختلافى و با سندهاى گوناگون از رسول اکرم(صلی الله علیه و آله) نقل کرده اند: «حسین منّى و انا من حسین»(18)
از یعلى بن مرة نقل شده که روزى ما را به همراه رسول خدا(صلی الله علیه و آله) به صرف غذایى دعوت کرده بودند، هنگامى که براى صرف غذا بیرون رفتیم ناگاه حسین(علیه السلام) را دیدیم که در راه بازى مى کرد، وقتى رسول خدا(صلی الله علیه و آله) او را دید، شتابان پیشاپیش مردم رفت و دستهاى خود را گشود تا آن فرزند را در آغوش گیرد ولى آن فرزند به این سو و آن طرف مى گریخت و با این کار خود تبسّم بر لبان پیامبر مى نشانید تا سرانجام آن نبى اکرم(صلی الله علیه و آله) امام حسین(علیه السلام) را در آغوش گرفت و یک دست خود را بر چانه او نهاد و دست دیگرش را بر سر آن طفل گذارد و سپس گونه بر گونه اش گذاشت و فرمود: «حسین منّى و انا من حسین احبّ اللّه من احبّ حسیناً الحسین سبط من الاسباط؛(19) حسین از من است و من از حسین هستم خداوند دوست بدارد هر کس که حسین را دوست دارد، حسین سبطى از اسباط است.»
عده اى از مشاهیر اهل سنت همچون نیشابورى در معرفة الحدیث، محب الدین طبرى در ذخائر العقبى، دمیرى در حیاةالحیوان و علامه گنجى در کفایة الطالب و گروهى دیگر به سندهاى متعدد از ابى هریره روایت کرده اند که رسول اکرم(صلی الله علیه و آله) دست فرزندش «حسین» را در دستان مبارک خویش مى گرفت و او را روى پاها و سینه خویش بلند مى کرد و مى فرمود: «اللهم انّى احبّه فأحبّه و احبّ من یحبّه؛(20) خدایا من او را دوست دارم تو هم او را دوست بدار و دوست دار هر کس که او را دوست دارد.»
بدیهى استکه این ابراز عواطف از روابط عادى پیامبر و امام حسین(علیه السلام) فراتر بوده و در آن حقیقتى ژرف و جاویدان نهفته است خصوص آن که حضرت محمد(صلی الله علیه و آله) تأکید مى فرمایند حسین از من است و من از اویم، این نکته مؤید این واقعیت مى باشد که امام حسین(علیه السلام) اوضاع نابسامان امت جدش را با قیام خویش اصلاح مى کند و عزت راستین را در این قیام به پیروان حق اختصاص مى دهد و پیروزى واقعى را بدست مى آورد.او با یاران وفادار خویش که عشق خدا در دل و شور جانبازى در راه حق را در سر داشتند شورى در تاریخ بشر درانداخت که شهادت نام داشت و طنینى به نام عاشورا را در گنبد افلاک درافکند و با تقدیم همه هستى خود و خاندان و یارانش در راه حق سرمشق گردید براى همه رهروان طریق حقیقت. آن امام با اقدام به موقع و شجاعانه خویش پرده از سیماى کریه دستگاه فاسد بنى امیّه برافکند و پایه هاى آن را متزلزل ساخت و گام اساسى را در راه عظمت اسلام و مسلمین برداشت و بنابراین به هدف اصلى خود که حفظ عزت اسلامى بود، نائل آمد و این مسایل بود که رسول اکرم(صلی الله علیه و آله) مى خواست با برخوردهاى عاطفى آن هم در حضور مردم به همگان ثابت کند که تلاش و مجاهدت امام حسین(علیه السلام) مورد تأیید من است و همانگونه که آن حضرت جامعه را از جاهلیت و کفر و شرک رهانید امام حسین(علیه السلام) مردم را از جاهلیت اموى نجات داد و درس عزت، آزادگى و ایثار را به همه طالبان حق آموخت. با توجه به این که عزت مختص خدا و رسولش و مؤمنین است و از طرف دیگر قرآن مى فرماید: «لقد کان لکم فى رسول اللّه اسوة حسنه؛(21) قطعاً براى شما در زندگى رسول خدا(صلی الله علیه و آله) سرمشق و الگوى نیکو خواهد بود.» و از سوى دیگر حضرت محمد(صلی الله علیه و آله) اهل بیت(علیهم السلام) خویش را الگوى کامل معرفى نموده اند مشخص مى گردد که هر کس طالب عزت الهى است در این مسیر باید بر رسول او تأسى جوید و سیره آن حضرت و جانشینان او را در زندگى فردى، اجتماعى و عبادى و اخلاقى الگوى خویش قرار دهد تا با پیمودن این راه معنوى به قله عظمت و عزّت گام نهد.
 

مکتب کمالات و فضایل عالى 
هدف نهایى انسان رسیدن به کمالات عالى، پیوستن به عالم ملکوت و آراسته شدن به اخلاق الهى است، خداى متعال کشش و میل به سوى این هدف را در فطرت انسان قرار داده است. طریق وصول به این کمال همان صراط مستقیم است که درجات و مراتبى دارد و میان مراتب آن پیوند و اتصال ناگسستنى مى باشد در این طریق کسى مى تواند رهبر رهروان صراط مستقیم باشد که خود این مسیر را پیموده و به هدف نهایى رسیده باشد و لازم است همواره در میان انسان ها چنین فرد برگزیده اى که در ارتباط مستقیم با جهان غیب و عالم ربوبى است وجود داشته باشد تا واسطه فیض میان علم ربوبى و نوع انسانى گردد. امام فرد کاملى است که به تمام عقاید و حقایق توحید معتقد و به اخلاق و صفات کمالى آراسته است و همه کمالاتى که از جانب خداى متعال اعطا شده و ممکن است در افراد تحقق یابد در شخص او صورت عینى به خود بخشیده است، امام مجراى فیوضات الهى و واسطه بین آدمیان و عالم غیب است و پیشرو قافله سالار انسانیت مى باشد، چنین وجود مقدّسى با عالم غیب در ارتباط است و درهاى کمالات الهى به رویش گشوده است و تحت تربیت و هدایت و ولایت مستقیم پروردگار جهان زندگى مى کند.
گرچه امامان معصوم(علیهم السلام) همه از خاندان رسول اکرم(صلی الله علیه و آله) و داراى قرابت نسبى با او هستند اما چنان نیست که امامت همچون میراثى به آنان برسد بلکه مطالعه در زندگى هر یک از آنان این حقیقت را ثابت مى کند که هر کدامشان به گواهى اعمال و رفتار و شخصیت شان داراى صلاحیت و شایستگى لازم براى احراز مقام امامت بوده اند، هر یک از آن وجودهاى مبارک برترین شخصیت زمان خود و یگانه روزگار خویش بوده اند به طوریکه بعد از گذشت قرن ها نه تنها هنوز هم چون فروغى فروزان بر تارک تاریخ علم، حکمت، معرفت و معنویت مى درخشد بلکه روز به روز بر پرتو افشانى آنان افزوده مى شود تا امامان برحسب شرایط زمان خود به انجام وظیفه خطیر الهى خویش مبادرت کرده و در آن زمینه الگویى زنده و سرمشقى گویا براى امت اسلام گردیده اند.
حضرت امام حسین(علیه السلام) در شرایط خاصى زندگى مى نمود، پیروان اهل بیت(علیهم السلام) در هاله اى از رنج ها و فشار و اختناق، روزگار مى گذرانیدند، فضاى دنیاى اسلام با تحریفات اموى آلوده شده و مقدمات بى دینى و شرک فراهم آمده بود، فرهنگ والاى قرآن و سنت نبوى در معرض تباهى و تحریف قرار گرفت، مشعل عدالت خاموش و ابرهاى تیره جهالت مانع تابندگى خورشید علم و معرفت گشت و مردم به سوى جاهلیت سوق داده شدند. این گونه شرایط آشفته که جامعه اسلامى را در باتلاق ذلت و حقارت و عقب افتادگى فرو برده بود موجب گردید که امام سوم به حرکت بنیادى عاشورا دست بزند و پس از آن همه فساد و تباهى، موضع آن فروغ امامت در برابر دشمنان قرآن و رسول اکرم(صلی الله علیه و آله) موضع قیام گردید و امام حسین(علیه السلام) به سوى برپاکردن مشعل عزت آفرین عاشورا روان گشت تا در دل تاریکى ها روشنى بیافریند و حماسه اى جاویدان را در تاریخ بشریت بنیان نهد و مکتبى را تأسیس کند که به اعتلاى روحى انسان ها منجر شود و در پرتو تربیت هاى حسینى، آدمى براى خود حرمت و عزت قائل شود و کرامت خویش را در همه حال حفظ کند و در برابر حوادث و ناملایمات شکست ناپذیر گردد و به صلابت و استوارى برسد، انسانى که این گونه خود را در چشمه پربهره عاشورا شستشو دهد هرگز به دنائت و فرومایگى تن نمى دهد و در برابر توان فرساترین مصائب مقاومت مى نماید.این گونه سربلندى و عزت را حضرت امام حسین(علیه السلام) در پرتو پرهیزکارى، عبادت و فداکارى بدست آورد و خداوند چنین صلابتى را به او تفویض نمود و آن امام هم به مشتاقان حق آموخت که چگونه مى توان به این درجه استوار رسید.
فرهنگ عاشورا از ذلت و عزت چهره دیگرى نشان داد. بر سر هدف ماندن و در آن جان دادن عزت است، از هدف مقدس دست برداشتن و به دلیل ترس از مرگ عقب نشینى کردن مساوى با ذلت مى باشد. مشکل اساسى بنى امیه در این بود که با امامى روبرو شدند که نه مى توانستند از راه تمایلات نفسانى در او نفوذ کنند و نه از راه لشکر کشى، قتل و غارت. سید شهیدان، شدائد و سختى ها را با سیمایى بشّاش و ابهت معنوى و اقتدارى روحانى استقبال مى کرد. پایدارى، استقامت، مناعت طبع و عزّت نفس او فوق العاده بود. آنگاه که شمر بن ذى الجوشن با فرمانى شدید مبنى بر جنگ با امام یا تسلیم مطلق او به کربلا وارد گردید، عمر سعد پس از آگاهى از دستورات عبیداللّه بن زیاد، به شمر بانگ زد و گفت: واى بر تو! کار را بر من تباه کردى. به خدا قسم حسین کسى است که روح پدرش على(علیه السلام) میان دو پهلوى اوست، و هرگز تسلیم نمى شود(22) و بنا به نقلى دیگر گفت: سوگند به خداوند حسین مناعت طبع و زورنشنوى را در میان دو پهلوى خود دارد.(23) آن انسان والا در روز عاشورا در حالى که میان آن همه دشمن خون آشام و لجوج محصور بود و بسته شدن آب و ناله و فریاد زنان و اطفال، امام را به شدت ناراحت مى نمود و خطر مرگ، او و فرزندان، برادران و یارانش را تهدید مى کرد و آینده خوفناکى در انتظار زنان و فرزندان و اطفالش بود با کمال اطمینان و اعتماد به نفس به یارانش فرمود:خداوند به کشته شدن شما و من در این روز اجازه داده است خویشتن دارى نمائید و جهاد کنید. این خداى من است که اجازه داده است من و همه یاران پیر و جوانم امروز در راه حق و به دلیل پایدار ماندن فضیلت و عدالت، طعمه شمشیر بنى امیه گردیم و اهل بیتم پیوسته به اسارت افتند تا کلمه عزت در قاموس زندگى من ثبت گردد و مردم بدانند حقیقت آن نیست که پیوسته دست ظالم را ببوسد و او را در مقدرات مردم آزاد بگذارند.(24)
عبیداللّه زیاد، کارگزار اموى در بصره و کوفه، چون خواست پس از هلاکت یزید از بصره بگریزد، لباس زنانه به تن کرد و مردى را پشت سرش سوار کرد که به شورشیان مى گفت: کنار روید، این زن از خاندان من است، به حرمسراى عبیداللّه بن زیاد آمده بود! اکنون مى خواهم او را ببرم. او با این شیوه ننگین و توأم با حقارت و ذلت گریخت و با تمسک به پستى و خوارى خود را از مرگ نجات داد.(25)
اما سومین فروغ امامت و ستاره پرتابش حماسه و ایثار در بحبوحه حوادث خونین روز عاشورا در میان خیل کثیرى از دشمنان و در حالى که در محاصره کامل سپاه تباهى و پلیدى قرار گرفته بود، وقتى با پیشنهاد بیعت با یزید روبرو گردید تا از آن معرکه خونین و اضطراب برانگیز رهایى یابد در نهایت شهامت ، عظمت فضایل انسانى و شکوه عزت و کرامت را نشان داد و اعلام فرمود:
«واللّه لااعطیکم بیدى اعطاء الذلیل و لاافرّ فرار العبید؛(26) سوگند به پروردگار، هرگز دستم را همانند دست افراد ذلیل و زبون به شما نمى دهم و همچون بردگان از مقابل شما نمى گریزم.»
روز عاشورا آنگاه که عدّه اى از یاران امام به شهادت رسیدند، او به جاى این که با مشاهده پیکر خونین آن فداکاران با اخلاص، نگران و محزون گردد و دست تضرّع به سوى دشمنان دراز کند با استوارى و استقامت کامل فرمود: به پروردگار قسم به هیچ کدام از خواسته هاى این ها تن در نمى دهم تا خداى خویش را ملاقات کنم در حالى که به خون خود آغشته ام(27) بدین گونه امام طریق خود را اعلام نمود تا تمامى حق جویان به شیوه او تأسى کنند و جز در برابر خدا سرفرود نیاورند و بندگى نکنند از این جهت در سخنى دیگر خطاب به افراد زبون و ذلت پیشه فرمود: «هیهات منّا الذّلّه(28) هیهات که ما زیر بار ذلت برویم» و پس از آن تصریح فرمود: در قیام او شکستى وجود ندارد.
 

منطق حسینى و امتناع از بیعت 
محور منطق امام حسین(علیه السلام) این است که زندگى در زیر سلطه اهل ستم و افراد ضد حق مرگ است و کشته شدن در راه مبارزه با آنان حیات آفرین مى باشد: «انّى لاارى الموت الّا السعادة و لاالحیوة مع الظالمین الّا برماً؛(29) به درستى که من مرگ در راه مبارزه با حکومت ستمگران را نابودى تلقى نمى کنم بلکه این مرگ را زندگى توأم با سعادت و زیستن با ظالمان را مرگى آمیخته به فلاکت مى دانم». این بیان درخشان امام اساس خطبه و نامه هاى نورانى او را تشکیل مى دهد و هماهنگى و همگامى حرکت او را با بعثت نبوى و مجاهدت هاى حضرت على (علیه السلام) به اثبات مى رساند و ریشه هاى اصلى نهضتش را روشن مى کند. در این سخن نکته اى نهفته که تجلّى آن را افزایش مى دهد و آن این که نه تنها تسلیم در برابر ظالم بلکه اساساً زیستن با اهل ستم را امام مرگى راستین مى داند. منطق امام حسین(علیه السلام) این است که حتى اگر امویان و غاصبان حکومت و افراد ضد قرآن و سنت نبوى، مرا مورد اکرام و حمایت قرار دهند، بازهم زندگى با آنان را زبونى و خوارى مى دانم و این گونه سازش ننگى است که با ایمان و کرامت انسانى سازگارى ندارد، همزیستى و موافقت و سکوت در برخورد با متجاوزان به حریم الهى روا نمى باشد تسلیم در مقابل ستمگران براى اعتقادات دینى خطر اساسى دارد و باید مرگ سرخ توأم با شرافت را بر زندگى سیاه ذلیلانه ترجیح داد و به حماسه اى شکوهمند که شیوه مردان حق است مترنم گردید، سرچشمه این نگرش و بینش شگفت انگیز و شهامتى وصف ناپذیر ایمان و باورى راستین است که دل و روح مردان خدا را از تعلّقات مادى و فناپذیر مى رهاند و به ابدیّت پیوند مى زند و آنها را از روى اختیار و اشتیاق به قربانگاه حق مى برد و چنین ایمانى در حد بسیار عالى در تمامى مراحل زندگى آن امام و یارانش قابل مشاهده است.
چنین ویژگى هایى موجب گردید که رسول اکرم(صلی الله علیه و آله) درباره امام حسین(علیه السلام) بفرماید: «انّ الحسین بن على مصباح الهدى و سفینة النجاة و امام خیرٍ و یمنٍ و عزّ و فخرٍ؛(عیون اخبارالرضا، ج 1، ص 60) حسین بن على(علیه السلام) چراغ هدایت، کشتى نجات و پیشواى سعادت و خجستگى و امام عزت و افتخار است. مسأله عاشورا یک نزاع عادى و معمولى میان حاکمى فاسد و رهبرى فداکار نبود بلکه حضرت اباعبداللّه به عنوان بزرگترین پاسدار اسلام ناب محمدى موقعیت حاکم بر اسلام و مسلمین را به گونه اى مى بیند که اگر اقدامى عاجل انجام نگیرد زحمات رسول اکرم(صلی الله علیه و آله)، فداکارى هاى امیرمؤمنان(علیه السلام) تلاش هاى فاطمه زهرا(سلام الله علیها) و امام حسن مجتبى(علیه السلام) و یاران آن بزرگواران خنثى خواهد گردید.
یزید و مزدوران اموى در شهر پیامبر چنین خواسته اند که قبل از انتشار هلاکت معاویه و پیدایش عکس العملهاى مردم درباره گذشته هاى معاویه و شومى خلافت بنا حق یزید از امام حسین بیعت بگیرند تا در توطئه هاى ناجوانمردانه خود توفیقى به دست آورند. امام بدون هیچ درنگ و تأمّلى خطاب به عبداللّه بن زبیر که آشفته و نگران بود و آینده اى مبهم و دوراهى خطرناکى را در مقابل خویش مشاهده مى کرد و نظر امام را در خصوص بیعت با یزید جویا شده بود، فرمود: من هرگز با او بیعت نمى کنم زیرا یزید مرد شرابخوار، سگ باز، آلوده به انواع معاصى و ستم ها و غرق در آلودگى و تباهى مى باشد و شایسته خلافت و لایق زمامدارى مسلمانان نخواهد بود و با همین اندیشه و عزم راسخ، حاکم مدینه(ولید) را ملاقات مى کنم.
امام که آشفتگى و سراسیمگى را در چهره عبداللّه زبیر ملاحظه مى نمود با اراده اى راستین و درک راه مقاومت و مبارزه براى حفظ حیات دینى جامعه به وى یادآور شد: من کسى نیستم که زیر بار ذلّت روم و با بى تدبیرى خود را به آسانى در پنجه دشمن اسلام و قرآن گرفتار سازم.آنگاه به نزد حاکم مدینه رفت و به وى تفهیم نمود: من حسینم و به راه امویان نه تنها گرایشى ندارم بلکه به حکم مسؤولیت شرعى و دینى و مقام ولایت موظف به مبارزه و مخالفت با ناپاکان مسلمان نما هستم و چون خواست از نزد وى برود، مروان که در آنجا حضور داشت با غرور خاصى ولید را خطاب کرد و گفت: دست از او مدار، اکنون فرصت مناسبى است که یا از او بیعت گیرى یا کارش را یکسره نمایى، امام با شنیدن نغمه هاى شوم مروان برآشفت و او را با نهایت کوچکى و پستى خطاب کرد و فرمود: اى فرزند بد کارى، نه تو و نه ولید، هیچ کدامتان نمى توانید مرتکب چنین کشتارى شوید، حال که سخن بدینجا رسید، گوش کن تا برایت حقیقت را بگویم، مائیم خاندان نبوت و رسالت، فرشتگان آسمانى در خانه ما رفت و آمد مى نمودند و خداى بى همتا ما را در آفرینش هستى مقدم داشت و مهر خاتمیت بر خاندان ما زد. یزید مردى فاسق و قاتل، معصیت کار و گناهکار است. مثل من، با مثل او هرگز بیعت نمى کند. مروان و ولید که در انتظار چنین مقاومتى از جانب سالار شهیدان نبودند در برابر اقتدار معنوى امام حسین(علیه السلام) مبهوت ماندند و آن حضرت بى درنگ بدون آن که فرصتى به آن نابکاران بدهد محل اقامت ولید را ترک نمود.
با این همه مروان آرام نگرفت و در فکر نقشه اى بود تا با اجراى آن امام سوم را به بیعت با یزید وادار نماید به همین دلیل تصمیم گرفت بار دیگر با امام روبرو شود و آخرین نغمه هاى شوم را از حلقوم خویش خارج نماید. او در دیدارى خطاب به حسین بن على(علیه السلام) گفت: اى اباعبداللّه من تو را نصحیت مى کنم! نصایح مرا گوش کن و بپذیر و با یزید بیعت کن که براى دین و دنیایت بهتر است. امام در جوابش با صراحت و شهامت فرمود: بر اسلام سلام باد هنگامى که رهبرى امت اسلامى به عهده فردى چون یزید ناپاک گزارده شود. به خدا قسم از جدم رسول اکرم(صلی الله علیه و آله) شنیدم که فرمود: رهبرى آل ابى سفیان حرام است.(30) محمد حنفیه فرزند امیرمؤمنان على(علیه السلام) خدمت امام حسین(علیه السلام) رسید و از سرخیرخواهى به آن حضرت توصیه نمود که براى خوددارى از بیعت با یزید به جایى دور دست رود و مردم را به یارى فراخواند و بدین ترتیب از جنگى نابرابر و کشته شدن بپرهیزد. امام در جوابش فرمود:برادرم! به خدا سوگند اگر در تمام دنیا هیچ پناهگاهى نباشد هرگز با یزید بیعت نخواهم کرد.(31) بدین گونه با وجود همه توصیه ها در ماندن و بیعت نمودن با یزید و یا رفتن و گریختن از پیش دشمنان، امام حسین(علیه السلام) در تدارک نهضتى بود که براى همیشه به همگان درس عزت آموزد و در واقع امتناع از بیعت سرآغاز عزتمندى قیام کربلا گردید و از آن زمان پیوسته پیام عزت آفرین حسینى تکرار گردید و هیچ گاه و تحت هیچ شرایطى امام از این هدف دست برنداشت و برعکس تصور تمام کج بین ها و کوتاه فکرى ها از اولین گام تا آخرین قدم استوار ماند و در اصل مبارزه با حکومت امویان در هیچ مرحله اى تغییر نیافت.
 

استوارى و استقامت در راه احیاى حق 
در فاصله بین مکه و مدینه، امام حسین(علیه السلام) از راه اصلى که زیر نظر عمّال حکومت اموى بود، طى طریق مى نمود، پیشنهاد کسانى را که مى گفتند همچون عبداللّه زبیر از راه فرعى برود تا از یورش دشمن مصون بماند نپذیرفت و با اتکا به خداوند متعال و بى اعتنا به قدرت پوشالى یزید فرمود: به خدا سوگند از راه فرعى که مسیر خائنان متوارى است نمى روم بلکه راه اصلى را که طریق آزادگان است پى مى گیرم تا به آنچه خواست خداوند است، نایل گردم.(32)
چون حرّ بن یزید ریاحى راه را بر امام و همراهانش بست و حضرت را از مرگ ترسانید آن فروغ فروزان شهادت، با شهامت فرمود: شأن من همچون کسى نیست که از مرگ بهراسد. چقدر مرگ در راه رسیدن به عزت و حیات بخشیدن به حق راحت است، مردن در راه عزت جز زندگى جاویدان نمى باشد و زیستن با ذلت با مرگ یکسان است. آیا مرا از مرگ مى ترسانى. تیرت به خطا رفته و تصوّرت تباه است، من کسى نیستم که از مرگ نگران باشم، منش من والاتر و برتر از این است و همت من عالى تر از آن مى باشد که به دلیل خوف از مردن، ذلت ستم را پذیرا باشم و آیا شما بر بیش از به قتل رسانیدن من قدرت دارید؟ مرحبا به کشته شدن در راه حق تعالى که شما قادر به نابودى مجد و عزّت و شرف من نخواهید بود. پس در این صورت از کشته شدن بیمى ندارم.(33)
هنگامى که امام در برابر سماجت و پافشارى حرّ قرار گرفت و سیماى اهریمنى جنگ را آشکارا مشاهده کرد، در مقابل یاران شجاع و فداکار خویش ایستاد و خطبه اى پرهیجان ایراد فرمود که مضامین آن تا اعماق روح و روان هر انسان آگاه و بیدار اثر مى گذارد. در فرازى از این خطبه آمده است:اى یاران من، مى بینید که چگونه بلا و شدت بر ما وارد گردید به درستى که راه و رسم زمانه دگرگون گردیده و چهره کریه و زشت آن هویدا گشته است و از نیکوئى و امور معرفت جز اندکى ناچیز و فریبنده نمانده است و زیستن در این شرایط سخت، ناگوار مى باشد آیا نمى نگرید که کسى طالب حق نیست و از باطل گریزان نمى باشد، در چنین وضعى مرد خدا ناگریز باید مشتاق مرگ باشد و لقاى حق را آرزو کند و من در این گونه اوضاع مرگ را جز خوشبختى و زندگى با اهل ستم و ناپاکان را چیزى جز ذلت و زبونى نمى بینم.(34)
در روز عاشورا، آن گاه که سپاه ستم رویاروى امام و یارانش قرار گرفت و لشکر عمر سعد از هر سو امام و یارانش را چون نگین انگشترى در میان گرفت، آن وجود مقدس از بین سپاه خویش بیرون آمد و در برابر صفوف دشمن قرار گرفت و سخنانى آموزنده و حماسى را که یادآور عزت عاشورایى بود بر زبان جارى نمود و فرمود: آگاه باشید که این فرومایه «عبیدالله» فرزند فردى پست مرامیان دو راهى شمشیر و زبونى قرار داده است، هرگز ما زیر بار ذلت نمى رویم زیرا خداوند، رسولش و مؤمنان از این که به چنین ننگى روى آوریم شرم دارند و دامن هاى مطهر و مادران و انسان هاى پاک و اندیشه هاى غیرتمند و نفوس با شرافت، جایز نمى دارند که ما پیروى از لئیمان و اهل دنائت را بر قتلگاه انسانهاى با کرامت و نیک منش ترجیح دهیم.(35)
امام خطاب به سپاه پلیدى کوشید کرامت انسانى و عزت ایمانى آنان را شکوفا نماید و آنان را از آلودگى حقارت و ذلتى که بدان گرفتار شده بودند برهاند. بعد از این سخنان هشدار دهنده و عبرت آموز و بیان اهداف پاک و مقاصد والاى خویش عده اى از کوفیان را که از وى دعوت کرده بودند تا او به کوفه آید و اکنون در پیشاپیش لشکر دشمن قرار گرفته بودند، مخاطب قرار داد و به آنان فرمود: اى شبث بن ربعى، اى حجاربن ابجر، اى قیس بن اشعث، اى یزید بن حارث، مگر شما نبودید که به من نامه نوشتید و در آن ذکر نمودید که میوه ها رسیده، بوستان ها و باغستان ها سرسبز و خرم گشته و چاهها پرآب شده اند. و به سوى سپاه مجهز و مهیایى که آماده اطاعت هستند بشتاب. آنان که بندگى دنیا طلبان را پذیرفته بودند واقعیت را انکار کردند و گفتند ما جزء نویسندگان نامه نبودیم. در این حال قیس بن اشعث خطاب به امام عرض کرد: چرا به فرمان عموزادگان خود گردن نمى نهى، سوگند به خداوند مطابق میل تو عمل مى کنند و از ایشان شرى به سویت نخواهد رسید در این لحظه امام حسین(علیه السلام) فرمودند:نه به خدا سوگند همچون زبونان تسلیم نمى شوم و همچون برده ها گردن نمى نهم.(36)
او در زیر آفتاب گرم و سوزان کربلا در میان کوفیان بى وفا، در بین دشمنان فراوان و در حالى که مرگ همچون اژدهایى مهیب براى فرو بردن او و اصحابش دهان باز کرده و زنان و کودکانش را تهدید به اسارت و یتیمى مى کرد و در خیمه هایش قطره اى آب یافت نمى شد و از اطفال خویش جز ناله العطش و فریاد واابتاه نمى شنید و افغان اهل بیت دل سخت سنگ را مى گداخت و در آن لحظه هاى حساس به عنوان قهرمانى شکست ناپذیر و رهبرى عزت آفرین و انسانى داراى مناعت طبع و صاحب رأى مستقل توحیدى، پس از سپاس و ثناى الهى و درود بر محمد و آل او و فرشتگان و فرستادگان الهى، خطاب به کوفیان جفا پیشه فرمود: هلاکت و نابودى بر شما باد، ما را با اشتیاق فراوان به یارى خواندید و ما هم به یارى شما شتافتیم. همان شمشیرى را که ما به دست شما دادیم به رویمان کشیدید و همان آتشى را که براى نابودى دشمنان خود و شما آماده بود برما افروختید. آنگاه با دشمنان خود همدست شدید، بر ضد دوستان و خیرخواهان خویش گردآمدید بى آن که در میانتان عدالتى گسترده باشند یا به آینده آنان امیدى بسته باشید. واى بر شما چرا آنگاه که هنوز شمشیرهایتان در نیام و دلهایتان آرام بود و تصمیم قطعى نگرفته بودید دست از ما بر نداشتید.(37)
آنگاه امام سروده هاى «فروة بن مسیک» صحابى را که حاوى دنیایى از کرامت و بزرگوارى است بر خواند که درفرازى از آن آمده است: اگر شما را شکست دادیم، از قدیم چنین بوده ایم، تازگى ندارد و اگر ما با شکست نظامى و ظاهرى مواجه گردیم مغلوب نشده ایم زیرا پیروزى و عزت با حقیقت است ما با ترس و کور دلى خود نگرفته ایم و اگر کشته شویم، تقدیر چنین است که به شهادت نائل گردیم.(38)
در اوج حماسه آفرینى، امام آنگاه که به عرصه رزم گام نهاد تا لحظه اى که به شهادت رسید در رجزهایش این نکته فروزندگى داشت:
الموت خیرٌ من رکوب العار
والعار أولى من دخول النار(39) مرگ از قبول ننگ بهتر است و این حالت(شکست ظاهرى) از ورود در آتش سزاوارتر است. او در تمامى لحظات پراضطراب عاشورا به مشتاقان معرفت و عزت مى آموزد که باید تنها در برابر خداوند تسلیم بود و در مقابل هر قدرتى نباید سرخم آورد و مرگ بر ذلت و زبونى پذیرش سخن زورگویان رجحان دارد.
 

آزمایش سخت، موفقیتى درخشان 
در شب عاشورا آنان که عزت و استوارى خویش را در همراهى با حماسه عاشورا جستجو مى کردند، در آزمایشى سخت، موفقیتى نیکو بدست آوردند، زیرا چون امام در خطبه اى فرمود: به همه اجازه مى دهم با رضایت من بروید و از تاریکى شب استفاده کنید و از اطرافم پراکنده شوید زیرا این قوم در پى من هستند، همه افراد خاندان و یارانش خاطرنشان ساختند: استوارى خود را بر همراهى با آن حضرت و غیرت و حمیت خود را در دفاع از حق مى دانند و تأکید نمودند هرگز امام خود را رها نمى کنیم و کشته شدن در رکاب امام حسین(علیه السلام) را کرامتى تلقى کردند که جاویدان است و پایان نمى پذیرد، آنان تصریح نمودند که اگر کشته شدیم به عهد خویش وفا نموده ایم و تکلیف خود را به درستى انجام داده ایم.(40)
امام حسین(علیه السلام) که یاران خود را این چنین وفادار، مقاوم و شکست ناپذیر دید، در حق همه آنان دعا کرد و از پیشگاه پروردگار متعال براى این فداکاران طلب پاداش نیک نمود و خبر شهادت همه را اعلام فرمود. حماسه سازان عاشورا با استماع این خبر نه تنها نگران نشدند بلکه به دلیل دست یافتن به چنین توفیقى گفتند: سپاس خداوندى را که به سبب یارى رساندن به تو، ما را کرامت اعطاء نمود و با کشته شدن همراه تو، عزت و شرافت نصیبمان گشت. اى فرزند فرستاده خداوند آیا نباید خشنود باشیم که در بهشت با تو مى باشیم.(41)
شکست ناپذیرى و صلابت قهرمانان کربلا تا بدان حد بود که حتى اهل بیت امام حسین(علیه السلام) نیز که بر حسب ظاهر توسط دشمنان اسیر گردیدند، بیمى به دل خویش راه ندادند و با سخنانى شیوا و رساء و بلیغ به دفاع از اهداف قیام کربلا پرداختند و دشمن را در محل حکومت و فرمانروایى اش افشا ساختند.
زینب کبرى، به عنوان بانوى شجاع کربلا پس از تحمّل رنج ها و مصائب فراوان و مشاهده کشته شدن برادران، فرزندان و عدّه اى از برادرزادگان با ایراد خطبه آتشین، افشاگرانه و مستند خود، یزید و اعوان و انصارش را به هراس افکند.(42) ایراد خطبه اى این گونه در درباره کسى که خود را حاکم جهان اسلامى مى داند و حدود نیمى از دنیا زیر سلطه اش قرار دارد و کشورهاى مهمى چون ایران، عراق، عربستان و ترکیه را همچون استانهایى تلقى مى کند، از سوى بانویى که ظاهراً در چنگال دشمن بى رحم و مکار اسیر است نشانى از شجاعت، کرامت و عزت خواهر امام حسین(علیه السلام) است، فاطمه دختر امام حسین(علیه السلام) نیز در دربار عبیداللّه بن زیاد در کوفه و نیز در شام آن هم در حضور یزید به افشاى جنایات امویان پرداخت و از شرافت خاندان عترت دفاع کرد.
شکست ظاهرى امام حسین(علیه السلام) یک پیروزى مسلم و قطعى را به دنبال داشت که راه عزت را براى طالبان حق و کمالات انسانى گشود. امام خمینى در این باره فرموده اند: «سید الشهداء(سلام اللّه علیه) از یزید شکست خورد، همه را کشتند. لکن همچو شکستى به رژیم معاویه داد که تا ابد دفنشان کرد...»(43) ایشان در جاى دیگر فرموده اند: «سید الشهداء هم شکست خورد در کربلا اما شکست نبود این، کشته شد و زنده کرد یک عالمى را».(44)
زیرا براى انسانى که به عزّت حق دست مى یابد و براى حماسه اى که در دفاع از حق ترتیب داده مى شود شکستى نمى توان متصور گردید. سید قطب ذیل تفسیر آیه 40 از سوره غافر براى اثبات پیروزى حق بر باطل و نصرت الهى که مدام نصیب مؤمنان مى گردد، از عاشورا مثال مى آورد و مى افزاید در صورت ظاهر و با معیارهاى کوچک، شهادت امام حسین(علیه السلام) یک هزیمت بود و در حقیقت و با ملاحظه معیارهاى عالى حرکت او به صورت فتح و ظفرى مهم جلوه مى نماید.(45) ابن ابى الحدید معتزلى در این باره نوشته است: سید و آقاى افرادى که ذلت را قبول نکرده اند، کسى که به مردم درس حمیّت و غیرت و مرگ زیر سایه هاى شمشیر را آموخت و چنین مرگى را بر ذلت و دنائت ترجیح داد. امام حسین فرزند على بن ابى طالب(علیه السلام) است که به او و همراهانش امان داده شد اما از آنجا که مى خواست تن به ذلت ندهد، کشته شدن را بر چنین زندگى برترى داد.(46) با قیام عاشورا و شهادت امام حسین(علیه السلام) و یارانش عزت و کرامت انسانى جلوه اى درخشان یافت و دیگر بعد از این رویداد عظیم هیچ انسان مبارز و فرد آزاده اى عذرى ندارد و نمى تواند به هیچ وجه ستم و ذلت را تحمل کند، مصعب بن زبیر خطاب به سکینه دختر امام حسین(علیه السلام) گفته است: پدرت دیگر براى هیچ آزاده اى بهانه اى باقى ننهاده است. وى که خود را رقیب امام حسین(علیه السلام) براى خلافت مى دانست درباره آن حضرت گفته است: حسین مرگ شرافتمندانه را بر زندگى ذلت بار ترجیح داد و شعرى خواند که ترجمه اش این است که: مردان بزرگوارى از آل هاشم در برابر ستم مقاومتى به خرج دادند که براى بزرگان تاریخ نمونه است.(47) هنگامى که یاران مصعب از نزد او گریختند و او با چند نفر تنها ماند نیام شمشیر خود را شکست و گفت: پیشگامان بنى هاشم براى تمام طالبان عزت سنت پایدارى را بر جاى نهادند و مقتداى آنان شدند. با این کلام یارانش فهمیدند که او جز کشته شدن منظورى ندارد.(48)
 

امام خمینى(قدس سره) و عزت عاشورایى 
امام خمینى در بیانات خود کراراً آموزه هاى عزت آفرین عاشورا را مورد تأکید قرار داده اند: «حضرت سیدالشهداء(علیه السلام) به همه آموخت که در مقابل ظلم، در مقابل ستم و در مقابل حکومت جائر چه باید کرد با این که از اول مى دانست که در این راه که مى رود راهى است که باید همه اصحاب خویش و خانواده اش را فدا کند و این عزیزان اسلام را براى اسلام قربانى کند. لیکن عاقبتش را هم مى دانست. اگر نبود این نهضت، نهضت حسین(علیه السلام) یزید و اتباع یزید اسلام را وارونه به مردم نشان مى دادند...و علاوه بر این در طول تاریخ آموخت به همه که راه همین است، از قلّت عدد نترسید...افراد ممکن است کم باشند لیک در کیفیت توانا باشند و سرافراز...»(49)
امام خمینى از نسل همین حماسه آفرینان بود و او نیز همانند اجداد طاهرینش هرگز زیر بار ذلت و ستم نرفت، رنج زندان، تبعید و آوارگى را پذیرا گردید، براى خطرات جانى مهیا گشت ولى حسرت یک سازش جزئى و مختصر را بر دل طاغوت و استکبار نهاد. او در یکى از بیانات خویش فرمود: من اکنون قلب خود را براى سرنیزه هاى مأمورین شما (حکومت پهلوى) حاضر کرده ام ولى براى قبول زورگویى ها و خضوع در مقابل جبار(ى)هاى شما حاضر نخواهم کرد.(50)
وقتى امام را دستگیر کردند و براى زندانى که احتمال کشته شدن هم در پى آن بود به تهران انتقال مى دادند، در راه به مأموران دستگیر کننده خود آرامش قلب مى دهد و به آنها سفارش مى کند نترسید. امام در خاطره اى مى گوید: من دست گذاشتم روى پاهایشان، گفتم من هستم ناراحت نباشید. من تا با شما هستم مضطرب نباشید. خلاصه به یک کیفیتى تسکین پیدا کردند و این اضطراب از اینها برطرف گردید.(51) این شجاعت بدون تردید از این امر نشأت مى گرفت که آن روح قدسى خود را از اسارت تمایلات نفسانى و امیال دنیوى و فناپذیر رهانیده بود و این رشد معنوى و کمالات و وارستگى را در مکتب امام حسین(علیه السلام) آموخته بود. چنانچه خود در بیاناتى به چنین حقیقتى اشاره مى کند: «ماه محرم، ماه حماسه و شجاعت و فداکارى آغاز شد. ماهى که خون بر شمشیر پیروز شد، ماهى که قدرت حق، باطل را تا ابد محکوم و داغ باطله بر جبهه هاى ستمکاران و حکومت هاى شیطانى زد. ماهى که امام مسلمین، راه مبارزه با ستمکاران تاریخ را به ما آموخت. ماهى که باید مشت گره کرده آزادى خواهان و استقلال طلبان و حق گویان بر تانک ها و مسلسل ها و جنود ابلیس غلبه کند و کلمه حق، باطل را محو نماید.»(52)
امام خمینى همچون جدش امام حسین(علیه السلام) در هیچ شرایطى از مواضع اصولى خود دست بر نداشت و در مقابل استکبار و اهل شرک و نفاق فریاد برآورد: «هیهات که خمینى در برابر تجاوز دیو سیرتان و مشرکان و کافران به حریم قرآن کریم و عترت رسول خدا و امت محمد و پیروان ابراهیم حنیف ساکت و آرام بماند و یا نظاره گر صحنه هاى ذلت و حقارت مسلمانان باشد. من خون و جان ناقابل خویش براى اداى واجب حق و فریضه دفاع از مسلمانان آماده نموده ام و در انتظارفوز عظیم شهادتم، قدرت ها و ابرقدرت ها و نوکران آنان مطمئن باشند که اگر خمینى یکه و تنها بماند به راه خود که راه مبارزه با کفر و ظلم و شرک و بت پرستى است ادامه مى دهد و به یارى خدا در کنار بسیجیان جهان اسلام خواب را از دیدگان جهانخواران و سرسپردگانى که به ستم و ظلم خویشتن اصرار مى نمایند سلب خواهد کرد.»(53)
سخنان ذیل را امام خمینى با تأثیر پذیرى از حماسه عاشورا و خطبه هاى پرهیجان امام حسین(علیه السلام) بیان فرموده است: «من به تمام دنیا با قاطعیت اعلام مى کنم که اگر جهانخواران بخواهند در مقابل دین ما بایستند ما در مقابل همه دنیاى آنان خواهیم ایستاد و تا نابودى تمام آنان از پاى نخواهیم نشست یا همه آزاد مى شویم و یا به آزادى بزرگترى که شهادت است مى رسیم... و از مرگ شرافتمندانه استقبال مى کنیم ولى در هر حال پیروزى و موفقیت با ماست...»(54)
آخرین نکته این که ما باید خاطره هاى حیات بخش کربلا را که روح عزت و شرافت را در زندگى آدمیان مى دمد و عالى ترین درس کرامت و آزادگى و فضیلت را به جهان انسانیت مى دهد به صورت شکوهمند برگزار کنیم و اجازه ندهیم مراسم سوگوارى کربلا به حالت ذلت آور، درآید و بکوشیم تا بر شکوه عزادارى هاى عاشورا افزوده شود.
 

پى نوشت ها: 
1. لسان العرب، ابن منظور، ذیل عزّ 
2. المفردات فى غریب القرآن، راغب اصفهانى، ذیل عزّ.
3. مجمع البیان لعلوم القرآن، فضل بن حسن طبرسى، ج 3، 193.
4. نک: اقرب الموارد فى فصح العربیه و الشوراء، سعید الخورى الشرتونى، ذیل عزّ.
5. سوره منافقون، آیه 8.
6. بحارالانوار، ج 44، ص 198.
7. المیزان فى تفسیر القرآن، علامه سید محمد حسین طباطبایى، ج 17، ص 20.
8. همان، ج 17، ص 23 - 20.
9. سوره فاطر، آیه 10.
10. سوره جاثیه، آیه 37.
11. سوره نساء، آیه 139.
12. سوره آل عمران، آیه 37.
13. بحارالانوار، ج 61، ص 129.
14. الکافى، کلینى، ج 8، ص 242.
15. کودک از نظر وراثت و تربیت، محمد تقى فلسفى، ج 2، ص 98.
16. همان، ص 97.
17. مجموعه ورام، ورام بن ابى فراس، ج 2،ص 88.
18. نک: ملحقات احقاق الحق، ج 11، ص 265 - 275.
19. الادب المفرد، بخارى، (طبع قاهره) ص 100، سنن ابن ماجه، ج 1، ص 46، مسند احمد بن حنبل، ج 4، ص 172، صحیح ترمذى، ج 13، ص 195.
20. النهایه، ابن کثیر شامى، ج 1، ص 223، احقاق الحق، ج 11، ص 293.
21. سوره احزاب، آیه 21.
22. الارشاد، شیخ مفید، ص 213.
23. تاریخ طبرى، ج 4، ص 315.
24. اثباة الوصیة، مسعودى، ص 216.
25. الامة و السیاسة، ابن قتیبه، ج 2، ص 21.
26. الارشاد، ص 218، البدایه و النهایة، ج 8، ص 194، انساب الاشراف، ج 3، ص 188، اعلام الورى، ص 238.
27. نفس المهموم، ص 633.
28. شرح نهج البلاغه، ابن ابى الحدید، ج 3، ص 249، مقتل خوارزمى، ج 2، ص 7، اثباة الوصیة، ص 142، تحف العقول، ص 171.
29. تاریخ طبرى، ج 4، ص 305، تحف العقول، ص 245.
30. الکامل فى التاریخ، ابن اثیر، ج 4، ص 577، اللهوف، سید بن طاووس، ص 11، ناسخ التواریخ، (حالات سید الشهدا)، ج 1، ص 152 تا 154 و 380، راه حسین، عباسعلى اسلامى، ص 19 تا 21، درسى که حسین به انسانها آموخت، شهید هاشمى نژاد، ص 207 تا 210.
31. مقتل خوارزمى، ج 1، ص 188، و نیز نک: الفتوح، ابن اعثم کوفى،ج 5، ص 32.
32. الارشاد، ص 202، تاریخ طبرى، ج 4، ص 26.
33. احقاق الحق و ازهاق الباطل، قاضى نوراللّه شوشترى، همراه با تعلیقات آیة اللّه مرعشى نجفى، ج 11، ص 601.
34. اللهوف، ص 34، تاریخ طبرى، ج 5، ص 404، حلیة الاولیاء، ج 2، ص 39، کشف الغمه، فى معرفة الائمه، ج 2، ص 32.
35. اللهوف، ص 97، مقتل خوارزمى، ج 2، ص 7، اثبات الوصیة، ص 142.
36. اعلام الورى، طبرسى، ص 238، کامل ابن اثیر، ج 4، ص 62، تاریخ طبرى، ج 4، ص 62، و ج 5، ص 425، مناقب ابن شهرآشوب سروى مازندرانى، ج 4، ص 68.
37. تحف العقول، ص 171، شرح نهج البلاغه، ج 3، ص 249 تا 250.
38. لهوف، ص 57، تا 58.
39. کشف الغمه، فى معرفة الائمه، ج 2، ص 32.
40. نک: تاریخ طبرى، ج 4، ص 4197 اعلام الورى، ص 235، اللهوف، ص 91 تا 92، مقتل خوارزمى، ج 1، ص 247، انساب الاشراف، ج 3، ص 185، کامل ابن اثیر، ج 4، ص 58.
41. مقتل الحسین، علامه مقرّم، ص 259 تا 261 و نیز ص 265، بحارالانوار، ج 44، ص 298.
42. مجموعه مقالات کنگره بین المللى امام خمینى و فرهنگ عاشورا، دفتر دوم، ص 380، تا 381.
43. صحیفه نور، ج 8، ص 47.
44. همان، ج 12، ص 119.
45. فى ضلال القرآن، سید قطب، ج 5، ص 3086.
46. شرح نهج البلاغه، ج 3، ص 249.
47. مجموعه مقالات دومین کنگره بین المللى امام خمینى و فرهنگ عاشورا، دفتر دوم، ص 421 به نقل از کتاب حسین نفس مطمئنه، ص 35.
48. شرح نهج البلاغه، ج 3، ص 249.
49. صحیفه نور، ج 17، ص 58 تا 62.
50. کلمات قصار(پندها و اندرزها) امام خمینى، ص 228.
51. پابه پاى آفتاب، ج 3، ص 10 تا 11.
52. قیام عاشورا در کلام و پیام امام خمینى، ص 23.
53. فرازهاى فروزان، از نگارنده، به نقل از صحیفه نور، ج 20، ص 228.
54. صحیفه نور، ج 20، ص 118.
 

منبع: نشریه پاسدار اسلام، شماره 313

اضافه کردن نظر


کد امنیتی
تازه کردن