شنبه, 19 ارديبهشت 1394 ساعت 08:00
خواندن 525 دفعه

اشارات تاریخى امام على علیه السلام در خطبه شقشقیه - قسمت اول - على امامى فر

رهبرى امّت اسلام پس از پیامبر اکرم (صلى الله علیه وآله) از مهمترین مسائل تاریخ اسلام بوده است. اهمیت آن از اینروست که این مسأله تأثیر زیادى در مسائل فرهنگى سیاسى، اقتصادى و اجتماعى دارد، به نحوى که مى توان گفت: تمام شؤون امّت به گونه اى متأثر از آن است و اختلافات سیاسى و بیشتر اختلافات فکرى جهان اسلام از این مسأله نشأت گرفته است. [1]
مسأله امامت تنها مربوط به گذشته نیست و ارتباط کاملى با زندگى هر روزه ما دارد؛ زیرا بحث «حکومت و رهبرى سیاسى جامعه» و تبیین مسائل مربوط به رهبرى پس از پیامبر (صلى الله علیه وآله) مىتواند ما را در رسیدن به حقیقت و پیدا نمودن راه صحیح یارى نماید. در این زمینه، یکى از بهترین منابعىکه تمامى ویژگىهاى یک سند معتبر را دارا مىباشد خطبه سوم نهج البلاغه معروف به خطبه «شقشقیه» است. [2]
این خطبه در حقیقت، تاریخ و فلسفه سى سال حکومت خلفا و خلافت خود آن حضرت و فلسفه حکومت از دیدگاه اسلام بوده که به صورتى فشرده بیان گردیده است. فشردگى و اختصار بیان حضرت در ذکر مطالب، براى کسانى که در متن حقایق یا نزدیک به آنها بوده اند قابل فهم و درک بوده، ولى براى بسیارى از افراد زمان ما، که آگاهى و اطلاع کافى از تاریخ اسلام ندارند، شاید مبهم و نارسا باشد. این مقال در حد خود، مىکوشد تااین مطالب راتبیین نماید. 

خطبه شقشقیه، زمان و دلایل ایراد آن
اگرچه از زمان ایراد این خطبه اطلاع دقیقى در دست نیست، ولى از محتواى آن مىتوان دریافت که حضرت این خطبه را در سالهاى آخر عمر شریفشان و پس از جنگهاى جمل، صفین و نهروان بیان نموده اند؛ زیرا در آن، به مخالفت ناکثین (اصحاب جمل)، قاسطین (اصحاب صفین) و مارقین (اصحاب نهروان) اشاره دارند. [3]
اما اینکه چرا حضرت این خطبه را ایراد نمودند، باید گفت: همان گونه که خود آن حضرت در پایان خطبه اشاره کرده اند، تصمیم و اراده اى از پیش بر ایراد آن نداشتند، بلکه آن حضرت وادار به دفاع از خود در برابر مسائلى همچون اتهام ریاست طلبى، استبداد رأى و عدم اعتنا به رأى و مشورت با دیگران[4] و مقایسه ایشان با سایر خلفا مىشود و در شرایط خاصى قرار مىگیرند که بیان این مسائل را ضرورى مىدانند و بدینروى، آن را ایراد مىکنند. 
مجموع سخنان حضرت على (علیه السلام) را در این خطبه، مىتوان در سه محور خلاصه کرد: 
1. فلسفه حکومت و ویژگىهاى حاکم و اینکه تنها آن حضرت این ویژگىها را داشته است؛ 
2. پس از پیامبر (صلى الله علیه وآله)، حکومت و رهبرى به انحراف کشیده شده، در دین بدعتها ایجاد گردیده و افرادى به ناحق در جایگاه حکومت نشسته بودند؛ 
3. انحرافات ایجاد شده نه از روى جهل، بلکه آگاهانه بوده است. 
 

در این مقال، موضوعات مزبور مورد بررسى قرار مىگیرد: 

1) فلسفه حکومت ازدیدگاه حضرت على (علیه السلام) 
بحث از حکومت و فلسفه آن بحثى مفصل است و خود مجالى وسیع مىطلبد، اما به قدر گنجایش این مقاله و آنگونه که حضرت با اشاره به اصول، به آن پرداختهاند، در اینجا به کلیاتى بسنده مىشود: 
الف ـ هدف حکومت: از دیدگاه حضرت على و ائمه اطهار (علیهم السلام) و نیز شیعیان آنها، حکومت یک وظیفه، تکلیف و تعهد الهى و شرعى است که بر عهده حاکمان الهى گذاشته شده تا به وسیله آن، انسانها را هدایت نمایند و موانع تحقق آن را از سر راه بردارند. آن حضرت در بیانات متعددى به این حقیقت اشاره دارند؛ از جمله در این خطبه مىفرمایند: «سوگند به خدایى که دانه را شکافت و... اگر پیمان الهى با دانایان درباره عدم تحمل پرخورى ستمکارو گرسنگى ستمدیده نبود، مهار شتر خلافت را بر دوشش مىانداختم و انجام آن را مانند آغازش با پیاله بىاعتنایى سیراب مىکردم.»
حضرت در جاى دیگرى با اشاره به همین اصل، مىفرماید: «پروردگارا، تو مىدانى آنچه ما انجام دادیم نه براى این بود که سلطنتى به دست آوریم و نه براى اینکه از متاع پست دنیا چیزى تهیه کنیم، بلکه براى این بود که نشانه هاى از بین رفته دینت را باز گردانیم و صلح و مسالمت را در شهرهایت آشکار سازیم تا بندگان ستمدیده ات در ایمنى قرار گیرند و قوانین و مقرراتى که به دست فراموشى سپرده شده است بار دیگر عملى گردد.»[5]
عبدالله بن عباس مىگوید: در منزل ذى قار بر امیرالمؤمنین وارد شدم، هنگامى که مشغول وصله نمودن کفش خود بود. به من فرمود: «قیمت این کفش چه قدر است؟» گفتم بهایى ندارد. فرمود: «به خدا سوگند، همین کفش بىارزش برایم از حکومت بر شما محبوبتر است، مگر اینکه با آن حقى را به پا دارم و یا باطلى را دفع نمایم.»[6]
مىبینیم که هدف حکومت آن حضرت بسط عدالت و امنیت، برپا داشتن حق و دفع باطل است و هر حکومتى هدفى غیر از این داشته باشد، باطل خواهد بود. 
ب ـ ویژگىهاى حاکم: حاکم اسلامى از دیدگاه حضرت على (علیه السلام)، باید داراى ویژگىهایى باشد که مهمترین آنها عبارت است از: آگاهى به هدایت و اهداف و لوازم آن تا مردم را به گمراهى نبرد. این شرطى است که عقل آن را تأیید و قرآن کریم بر آن تأکید مىکند: «آیا کسى که هدایت به حق مىکند براى پیروى شایسته تر است یا کسى که خود هدایت نمىشود مگر اینکه او را هدایت کنند؟ شما را چه شده است؛ چگونه حکم مىکنید؟» (یونس: 35) 
بدین روى، آن حضرت در استدلال به برترى بر ابوبکر و سایر خلفا، به این نکته اساسى اشاره دارند. «سیل انبوه فضیلتهاى انسانى ـ الهى از قله هاى روح من به سوى انسانها سرازیر مىشود، ارتفاعات سر به ملکوت کشیده امتیازات من بلندتر از آن است که...»[7]
حضرت در جایى دیگر مىفرمایند: «اى مردم، شایسته ترین مردم بر زمامدارى، نیرومندترین آنان براى این کار و داناترین آنان به امر خداوند است.»[8]
شرط مهم دیگر رهبرى، دورى از رذایل اخلاقى و نفسانى است؛ همان شرط اساسى امامت از دیدگاه اهل بیت (علیهم السلام) و شیعیان آنان؛ یعنى «عصمت» و در صورت نبودن آن، وجود «عدالت». امام (علیه السلام) در خطبه 131 ویژگىهاى حاکم اسلامى را بیان نموده اند: «شما قطعاً مىدانید آن که بر نوامیس، خون ها، غنایم، احکام و رهبرى مسلمانان حکومت مىکند نباید بخیل باشد تا در جمع آورى اَموال آنان براى خویش حرص ورزد؛ و نباید جاهل و نادان باشد که با جهلش آنها را گمراه کند؛ و نه جفاکار، تا پیوندهاى آنها را از هم بگسلد و به نیازهاى آنها پاسخگو نباشد؛ و نه ستمکار که در اموال و ثروت آنان حیف و میل نماید و گروهى را بر دیگرى مقدّم دارد؛ و نه رشوه گیر در قضاوت تا حقوق را از بین ببرد و در رساندن حق به صاحبانش کوتاهى ورزد؛ و نه آن که سنّت پیامبر (صلى الله علیه وآله) را تعطیل کند و بدین سبب، امت را به هلاکت بیفکند.»
بنابراین، از دیدگاه آن حضرت، انسانهاى بخیل، جاهل، جفاکار، ستمگر، رشوه گیر و کسانىکه خارج از خط پیامبران الهى (علیهم السلام) حرکت مىکنند، حق حکومت ندارند و در یک کلام، ظالم حق حکومت ندارد و عهد الهى، که همان «امامت مردم» است، به ظالمان نمىرسد (بقره: 124) 
ج ـ ویژگىهاى حکومت: «سوگند به خدایى که دانه را شکافت و روح را آفرید، اگر گروهى براى یارى من آماده نبود و حجت خداوندى با وجود یاوران بر من تمام نمىگشت... مهار این زمامدارى را بر دوشش مىانداختم.»
همانگونه که گفته شد، حکومت عهد و پیمانىالهى و وظیف هاىشرعىاست و کسى که ویژگىهاى حاکمیت را داراباشد، نمىتواند از زیر بار این تکلیف شانه خالى کند. 
با توجه به این نکته، این سؤال مطرح مىشود که شرط عمل به این وظیفه الهى چیست؟ حضرت در سخن مزبور، به این سؤال پاسخ داده اند. و آن وجود «قدرت» است. قدرت شرط عام تکلیف است؛ یعنى فعلیت و تنجّز هر تکلیفى مشروط به قدرت است. عمل به این وظیفه بزرگ ـ یعنى حکومت ـ نیز مشروط به وجود قدرت مىباشد. اما فرق است بین «قدرت» براى حکومت کردن و «قدرت» براى اداى فرایض؛ زیرا براى حکومت، علاوه بر توانایىهاى شخصى، قدرت عظیم سیاسى و اجتماعى نیز ضرورى است و این با حمایت مردم حاصل مىشود؛ اگر مردم حمایت کنند قدرت اجتماعى نیز خواهد بود و زمینه حکومت فراهم خواهد شد. 
بدین روى، تلاش براى به دست گرفتن حکومت و کسب حمایت مردمى از باب مقدمه واجب، لازم و ضرورى و از این دیدگاه، قابل توجیه است. تلاشهاى آن حضرت در طول 25 سال پس از رحلت پیامبر اکرم (صلى الله علیه وآله)، به همین دلیل است. 
از اینرو، هنگامى که مردم پس از مرگ عثمان، از آن حضرت مىخواهند که امامت را به دست گیرند و بر این اصرار مىورزند «آن گونه که گرسنگانى براى رسیدن به غذا هجوم مى آورند و گوسفندانى خود را تسلیم چوپان مىکنند»، با توجه به شرایط موجود در جامعه و برنامه ها و اهدافى که داشتند و نمىتوانستند از آنها چشم پوشى کنند و اینکه ممکن بود مردم نتوانند او را تحمل کنند، از پذیرش حکومت سرباز مىزنند و مىفرمایند: «مرا واگذارید و دیگرى را طلب کنید، زیرا ما به استقبال چیزى مىرویم که چهره هاى مختلف و جهات گوناگونى دارد. دلها بر این امر استوار و عقلها ثابت نمىماند. افق حقیقت را ابرهاى تیره فساد گرفته و راه مستقیم حق ناشناس مانده است. آگاه باشید! اگر دعوت شما را اجابت کنم، طبق آنچه خود مىدانم با شما رفتار مىکنم و به سخن این و آن و سرزنش ملامت کنندگان گوش فرا نخواهم داد. مرا رها کنید، من هم یکى از شما هستم. شاید من شنواتر و مطیع تر از شما نسبت به رئیس حکومت باشم و در چنان حالى، من وزیر شما و مشاورتان باشم بهتر از آن است که امیر و رهبرتان.»[9]
نقش مردم در حکومت اسلامى: بنابر آنچه ذکر شد، شرط تحقق حاکمیت و مقبولیت آن، پذیرش و حمایت مردم است. توجه به این نکته اساسى ضرورت دارد؛ زیرا حاکمیت دین حق و نظام اسلامى همانند هر نظام دیگرى، با آرزوها تحقق نمىپذیرد، بلکه حضور مردم و اتحاد آنان بر محور حق را مىطلبد. مردم با پذیرش دین ـ اولاً ـ و پذیرش ولایت حاکم اسلامى ـ ثانیاً ـ دین خدا را در جامعه متحقق مىسازند، اگرچه همانگونه که در ویژگىهاى حاکم گفته شد، حاکم، مشروعیت خود را مرهون مردم نیست، اما تحقق حاکمیت او بدون حمایت مردم امکانپذیر نمىباشد و حضرت امیر در خطبه 27به این حقیقت تصریح دارند. [10]

2ـ بدعتها و انحرافات پس از پیامبر اکرم (صلى الله علیه وآله) 
حضرت در بخشهاى دیگر خطبه شقشقیه، به این نکته توجه مىدهند که پس از پیامبر (صلى الله علیه وآله) در هر سه محور هدف حکومت، ویژگىهاى حاکم و ویژگىهاى حکومت ـ که در بخش پیش اشاره شد ـ انحراف ایجاد شده است. در ذیل به این انحرافات اشاره مىشود: 
الف ـ انحراف در اهداف حکومت اسلامى: هدف حکومت اسلامى در نهایت، هدایت انسانها و فراهم کردن زمینههاى لازم براى تحقق آن است. از نظر حضرت على (علیه السلام)، در حکومت خلفا، این اهداف مهم نه تنها تحقق پیدا نکرد، بلکه مردم در جهاتى خلاف جهت اصلى حرکت کردهاند. آن حضرت وضعیت حاکم بر زمان خلافت عمر را اینگونه بیان مىنمایند: «سوگند به پروردگار، مردم در چنین خلافت نابهنجارى به مرکبى ناآرام و راهى خارج از جاده و سرعت در رنگ پذیرى و حرکت در پهناى راه ـ به جاى سیر در خط مستقیم ـ مبتلا گشتند.»[11]
پس از عمر، نه تنها وضع بهتر نشد، بلکه به مراتب بدتر هم شد. حضرت به آنها نیز اشاره نموده اند.

در مجموع، مى توان انحراف در اهداف را به دو بخش تقسیم کرد: 
1. انحرافات فکرى و فرهنگى: حضرت امیر (علیه السلام) مىفرماید: «مردم پس از پیامبر، از صراط مستقیم، که همان راه خداست که در سیره رسول خدا تجلّى یافته، خارج شدند و به بیراهه رفتند.»اماچگونه این کارانجام گرفت؟
اولین و بزرگترین انحراف در دین و امّت اسلامى، محروم کردن مسلمانان از وجود امام معصومى بود که به تصریح قرآن کریم، وجودش سبب «تکمیل دین» و ضامن بقاى هدایت الهى است. با توجه به اینکه پیامبر (صلى الله علیه وآله) فرصت کافى پیدا نکردند تا امّت اسلامى را، که اکثریت قاطع آنها در سالهاى آخر عمر شریفشان به اسلام گرایش پیدا کرده بودند، تربیت کنند، قطعاً نیاز بود انسانى الهى و پیامبرگونه، که توانایى و لیاقت هدایت آنها را داراست، در مقام رهبرى جامعه و جانشین آن حضرت قرار گیرد. البته رسول خدا (صلى الله علیه وآله) به فرمان الهى، چنین فردى را براى رهبرى به جامعه معرفى و نصب فرمودند. محروم کردن جامعه از وجود چنین رهبرى، بزرگترین خیانت به مردم و از مصادیق بارز «صدّ عن سبیلالله» است. 
حضرت على (علیه السلام) در این فراز از خطبه که مىفرماید: «موقعیت من نسبت به خلافت، موقعیت محور آسیاب به چرخى است که به دور آن مىگردد»، [12] به این حقیقت اشاره دارد؛ یعنى همانگونه که آسیاب بدون محور، بىاثر و بىخاصیت مىشود، خلافت نیز بدون وجود شخصى مثل حضرت على (علیه السلام) بى ارزش و بى خاصیت است. 
با این وجود، آیا کنار زدن شخصى که مىفرماید: «سیل فضیلتهاى الهى و انسانى از قلّه هاى روح من به سوى انسانها سرازیر مىشود و امتیازات سر به ملکوت کشیده من بلندتر از آن است که پرندگان دورپرواز بتوانند هواى پریدن بر ارتفاعات آن را در سر بپرورانند»[13] و یا مىفرماید: «اى مردم، پیش از آنکه مرا از دست بدهید، آنچه مىخواهید بپرسید؛ زیرا من به راه هاى آسمان، از راه هاى زمین آشناترم»[14] و پیروى از کسى که «دایم در حال لغزش و اشتباه است و در پى آن، عذرخواهى مىکند»[15] بزرگترین خیانت به امّت اسلامى نیست؟!
البته برترى علمى آن حضرت چیزى نیست که نیاز به بحث داشته باشد؛ چرا که براى دوست و دشمن این حقیقت روشن است. ابن ابى الحدید معتزلى ضمن اینکه على (علیه السلام) را منشأ تمام علوم مىداند، مىگوید: «مراجعه و استمداد عمر از على در بسیارى از مشکلاتى که براى او و دیگر صحابه پیش مىآمد، روشن است و اینکه عمر مکرّر گفته است: «اگر على نبود، عمر هلاک مىشد». و «خدا نکند من باقى باشم و مشکلى پیش آید و ابوالحسن (على) براى حل آن وجود نداشته باشد.»[16]
جلوگیرى از تدوین احادیث پیامبر (صلى الله علیه وآله): علاوه بر محروم کردن مردم از وجود امام معصوم (علیه السلام) مردم را نیز از سیره و احادیث پیامبر (صلى الله علیه وآله) محروم کردند. خلفا تصمیم گرفتند سنّت رسول الله (صلى الله علیه وآله) را نیز کنار بگذارند تا راه را براى تحقق منویات و آرزوهاى خود هموار سازند. آنها به بهانه هاى واهى، از کتابت و نقل احادیث پیامبر اکرم (صلى الله علیه وآله) جلوگیرى مىکردند، این ممنوعیت به هر دلیلى که باشد، نتیجه قهرىاش محروم شدن امّت اسلامى از سیره صحیح پیامبر (صلى الله علیه وآله) بود که به تصریح قرآن کریم، واجب الاتباع است و به عنوان الگو باید مورد عمل قرار گیرد. 
از بین رفتن بسیارى از احادیث، شیوع کذب و نسبت دادن احادیث ساختگى و دروغ به پیامبر (صلى الله علیه وآله)، نقل به مضمون کردن احادیث، اختلاف و تفرقه در آراء مسلمانان و شیوع آراء باطل بر اثر نبودن احادیث، برخى از آثار ممانعت از کتابت حدیث است. 
ابوریه مىگوید: وقتى احادیث پیامبر (صلى الله علیه وآله) بدون تدوین رها شد و صحابه در جهت تألیف آنها اقدامى نکردند، باب نقل روایت براى هر صاحب عقده یا عقیده اى باز شد و بدون اینکه از کسى ترسى باشد، هرچه را خواستند، روایت کردند.»[17]
محدود کردن اصحاب پیامبر اکرم (صلى الله علیه وآله): حبس اصحاب خاص رسول خدا (صلى الله علیه وآله) در مدینه و نسپردن کارها به آنها در همین زمینه، قابل توجه است؛ خلفا نمىخواستند که آنها دور از چشم خودشان با مردم تماس داشته باشند و چیزى از سیره رسول خدا (صلى الله علیه وآله) را براى مردم بیان کنند که با خواست آنها سازگارى ندارد. 
اگرچه بعضى خواسته اند این کار خلفا، به خصوص عمر، را در راستاى محدود کردن قریش براى جلوگیرى از فسادشان توجیه کنند[18] ولى واگذارى حکومت شام به فرزندان ابوسفیان و به ویژه معاویه، چگونه قابل توجیه است؟[19] شاید اینگونه قابل توجیه باشد که حکومت شام در مقابل سکوت و حمایت قریش و به خصوص ابوسفیان واگذار شده است! چنانکه این پیشنهاد را به عباس ـ عموى پیامبر (صلى الله علیه وآله) ـ نیز دادند، ولى وى نپذیرفت. [20]
2. انحرافات اجتماعى ـ اقتصادى: «شخص سومى از آن جمع، در نتیجه شورا به خلافت برخاست. او در مسیر انباشتن شکم و خالى کردن آن بود و بالا کشیدن پهلوهایش. به همراه او و فرزندان پدرش برخاستند و چونان شترى که علفهاى باطراوت بهارى را با احساس خوشى مىخورد، مال خدا را با دهان پر مىخوردند.»[21]
شعار اسلام، عدالت در همه زمینه ها، حتى با دشمنان اسلام است. عدالت اجتماعى و اقتصادى سنگ بناى رشد و تعالى و تربیت انسانهاست و بدون آن، امکان تربیت اجتماعى از بین خواهد رفت. پیامبر گرامى (صلى الله علیه وآله) تمام همّ خود را در راه تحقق بخشیدن به این مهم مصروف داشت و با تمام موانعى که در جامعه جاهلىوجود داشت، موفق شدآنرا متحقق سازد. اما چند سال پس از رحلت آن حضرت، اساس این بناىالهى درهم ریخت. 
آغاز این انحرافات در زمان خلیفه اول و دوم بود و در زمان خلافت عثمان به اوج خود رسید، به گونه اى که حضرت امیر (علیه السلام) مىفرماید: بدانید که وضعیت و مشکلات امروز شما همانند زمان بعثت پیامبرتان (دوران جاهلیت) گردیده است. [22]
یعقوبى مىگوید: «عمر در سال بیست هجرى دواوین را نوشت و مرتب کرد. او در تقسیم غنایم، مردم را بر اساس ترتیب قبیله، و سابقه دینى آنها طبقه بندى کرد. او بر خلاف سیره رسول الله و ابوبکر عمل کرد، ولى در پایان عمرش از این عمل پشیمان شد و گفت: من به آنچه کردم و برخى را بر دیگران برترى دادم، در مقام دلجویى مردم بودم و اگر امسال زنده بمانم، مردم را برابر خواهم نهاد و چنان که پیامبر خدا و ابوبکر کردند، سرخى را بر سیاهى و عربى را بر عجمى برترى نخواهم داد.»[23]
این اقدام او سبب شد تا در میان مسلمانان طبقه بندى و تعصّبات قبیله اى مجدداً استحکام یابد و برخى قبایل و افراد به استناد همین کار عمر، بر کسان دیگر بىسبب ترجیح یابند؛ عده اى از صحابه که پاىبندى کمترى به اصول اسلام داشتند، به ثروت انبوهى دست یافتند و عده اى دیگر در فقر کامل به سر بردند. این موضوع در زمان خلافت حضرت على (علیه السلام)، از عمده ترین مشکلات آن حضرت بود؛ زیرا افرادى که بىسبب به ثروتهاى انبوه دست یافته بودند، تاب عدالت او را نداشتند و در مقابل آن حضرت قیام نمودند. فریاد ابوذر نیز در برابر همین بىعدالتىها بود که در گلو خفه شد، هدف عمر از این تبعیضات آن بود که صحابه و به خصوص قریش را از خود راضى نگه دارد. عمر در زمان حکومت خودش، با زهد شخصى و خشونتى که داشت، مانع از آن شد که این اقدام از مهار او خارج شود، ولى در زمان عثمان، او نه تنها مانع این انحراف نشد، بلکه خود به آن شدت بخشید. او در ابتداى خلافتش براى ساکت نگهداشتن رقیبان و به خصوص اصحاب شورا بذل و بخششهاى فراوانى نسبت به آنها کرد. اما پس از تثبیت نسبى حکومتش، به آنها کمتر توجه نمود و بنى امیّه را بر آنها ترجیح داد. به همین دلیل بود که برخى از آنها مثل طلحه و زبیر در مقابل عثمان ایستادند و اعتراض کردند. 

نمونه هایى از بى عدالتى هاى عثمان 
ابن ابى الحدید در شرح نهجالبلاغه، نمونه هایى بیان کرده است؛ از جمله: 
«ـ افریقا در زمان عثمان فتح شد و تمامى خمس غنایم افریقا را به مروان بن حکم داد و احدى را با او سهیم نکرد. عبدالله بن خالد بن اسیر از او درخواست صله کرد و عثمان به او چهارصد هزار درهم صله داد. 
ـ حکم بن ابى العاص را که تبعید شده رسول خدا بود و در زمان ابوبکر و عمر اجازه ندادند به مدینه برگردد، به مدینه بازگرداند و به او یکصد هزار درهم پول داد. 
ـ فدک، که حق فاطمه، فرزند پیامبر، بود و در زمان خلیفه اول و دوم به او ندادند، در زمان عثمان، به مروان بن حکم واگذار شد. 
ـ تمامى چراگاه هاى اطراف مدینه را براى بنى امیّه قرق کرد و مسلمانان را از آن محروم کرد. 
ـ تمامى غنایمى را که در غرب افریقا (از طرابلس تا طنجه) به دست مسلمانان افتاد، یک جا به عبدالله بن ابى سرح داد. بدون اینکه احدى را در آن شریک کند. 
ـ عثمان در یک روز یکصدهزار درهم به مروان بن حکم داد و در همان روز، دویست هزار درهم به ابوسفیان داد. زید بن ارقم خزانه دار عثمان بود وقتى چنین وضعى را دید، کلیدهاى خزانه را آورد و به عثمان داد، در حالى که گریه مىکرد. عثمان گفت: آیا به خاطر اینکه من صله رحم مىکنم گریه مىکنى؟ زید در جواب گفت: نه، بلکه براى این گریه مىکنم که گمان مىکنم تو این اموال را به جاى اموالى که در زمان رسول خدا و در راه خدا خرج کرده اى، برمىدارى. به خدا قسم، اگر به مروان صد درهم هم بدهى زیاد است. عثمان هم به او گفت: کلید را به زمین بگذار، اى پسر ارقم، ما کلیددار دیگرى پیدا خواهیم کرد. 
ـ ابوموسى اشعرى اموال زیادى از عراق پیش عثمان آورد. او در جا، همه را بین بنى امیّه تقسیم کرد. او به داماد خود، حارث بن حکم، صدهزار درهم از بیت المال پرداخت کرد، البته بعد از عزل زید بن ارقم.»[24]
مسعودى ثروت خود عثمان را در زمان مرگش چنین نقل کرده است: او یکصد و پنجاه هزار دینار (سکه طلا) و یک میلیون درهم (سکه نقره) نقد داشت. اموال او در وادى قرا و حنین و غیر از این ها یکصد هزار دینار بود، به علاوه، شتران و اسبان فراوانى که داشت. 
ثروت بعضى از صحابه، که در زمان عثمان به دست آوردهاند، از قرار ذیل است: 
زبیر بن عوام: او خانه اى در بصره بنا کرد که در این سال (332 ق.) باقى است و کاروانسراى تجّار دریایى است. چنین خانه اى نیز در مصر، کوفه و اسکندریه داشته که وجود آنهامعروف ومشهوراست. اموال زبیر مقدار پنجاه هزار دینار و هزار اسب و هزار نفر کنیز و غلام بوده است. 
طلحه: در کوفه، خانه بزرگى بنا کرد که اکنون (زمان مورّخ) هم هست و معروف به (کناسه) است. در مدینه خانه اى از آجر و گچ و ساج ساخت. درامد او از غلّه عراق روزى هزار دینار و بعضى گفته اند بیشتر از این بوده و بیش از آنچه گفتیم، درامد او از منطقه شراة مىباشد. 
عبدالرحمن بن عوف: کاخى در مدینه ساخت، صد اسب و هزار شتر و هزاران گوسفند داشت و هنگام مرگش یک چهارم از یک هشتم اموالش (یعنى اموال منقول او که به همسرانش به ارث رسید) بر هشتاد و چهار هزار دینار بالغ شده است که مىشود: 2688000 = 8×4×84000
سعد بن ابى وقاص: در منطقه عقیق، کاخى با ستونهاى برافراشته و با طبقات متعدد و وسیع داشت. 
زید بن ثابت: او در هنگام مرگش، آن قدر طلا و نقره داشت که با تبر، آنها را خرد مىکردند و این غیر از اموال و اثاثیه اى بود که به قیمت یکصدهزار دینار بر جاى گذاشته بود. 
یعلى بن منیه: پانصدهزار دینار و اموالى دیگر به قیمت سیصدهزار دینار از خود به جاى گذاشت.» وى پس از این ها مىگوید: «این قصه سر دراز دارد.»[25]
تبعیض نژادى: از دیگر انحرافات اجتماعى که در زمان خلفا به وجود آمد، تبعیض نژادى و طبقاتى بین افراد جامعه اسلامى بود. او عربها را بر مسلمانان غیرعرب ترجیح مىداد
عمر دستور داد که بردگان عرب را از بیت المال آزاد کنند[26] و این به معناى تفاوت گذاشتن بین نژادهاى گوناگون بود، در صورتى که وقتى حضرت على (علیه السلام) بر اساس حکم خدا و رسول او (صلى الله علیه وآله)، بین افراد به تساوى حکم کرد، به او اعتراض کردند. این مشکل آنچنان در جامعه رسوخ کرده و جا افتاده بود که حتى خواهر آن حضرت نیز به او اعتراض کرد که چرا بین من عربى و کنیز عجمىام فرقى نمىگذارى؟
یکى از مشکلات حضرت امیر (علیه السلام) در زمان خلافتش همین مسأله بود که مىخواست بین همه مسلمانان بر طبق قرآن کریم عمل (حجرات: 13) 
عمر بر خلاف حکم خدا و براى رضایت عرب، به خصوص قریش این انحراف را ایجاد کرد، پس از او نیز از بین نرفت و سپس در زمان بنى امیه به اوج خود رسید و موجب قیام مردم ایران علیه بنى امیّه و سقوط دولت آنان گردید. 
ب ـ انحراف در حاکمان و عاملان آنها: «من کى در برابر شخص اولشان در استحقاق خلافت مورد تردید بودم که امروز با اعضاى این شورا قرین شمرده شوم؟»[27]
گفته شد که از دیدگاه اسلام، حاکم باید داراى ویژگىهایى باشد. اعلمیت و عصمت و یا عدالت از اساسىترین آنهاست. پس از رحلت پیامبر (صلى الله علیه وآله)، افرادى به حاکمیت رسیدند که هیچ یک از ویژگىهاى مذکور را نداشتند، نه از لحاظ علمى و نه از لحاظ عملى. 
حضرت على به این نکته اعتراض دارند و از آن شکوه مىکنند: 
ابوبکر: «او در حالى رداى خلافت را بر دوش افکند که خود مىدانست موقعیت من نسبت به خلافت، موقعیت محور آسیاب به چرخ آن است.»[28]
ابوبکر مکرر اعتراف کرده که بهترین افراد نیست: «مرا رها کنید و به سراغ دیگرى بروید؛ زیرا من بهترین شما نیستم.» یا مىگفت: «ولایت بر شما را پذیرفتم، در حالى که بهترین شما نیستم.»[29]
حضرت امیر (علیه السلام) مىفرماید: «ابوبکر در این ادعاها دروغ مىگفت: «شگفتا! با اینکه شخص یکم در دوران زندگىاش، انحلال خلافت و سلب آن را از خویش مىخواست، به شخص دیگرى بست که پس از او زمام خلافت را به دست بگیرد. آن دو شخص چه سخت پستانهاى خلافت را میان خود تقسیم کردند.»[30]
ابوبکر، خود به برترى حضرت على (علیه السلام) اعتراف داشت. [31] ابن ابى الحدید در مقدمه جلد اول شرح نهج البلاغه، نظر رهبران و دانشمندان فرق اسلامى را برمىشمارد که بیشتر، بلکه اتفاق آنها بر برترى و افضلیت على نسبت به خلفاى سهگانه است. 
عمر: «عمر زمامدارى را در طبعى خشن قرار داد که دلها را سخت مجروح مىکرد و تماس با آن خشونتى ناگوار داشت. در چنان طبعى خشن، که منصب زمامدارى به آن تفویض شد، لغزش هاى فراوان به جریان مىافتد و پوزشهاى مداوم به دنبالش.»[32]
حضرت على (علیه السلام) «خشونت»و«جهالت» را دو ویژگى عمر برمىشمارد، در حالى که هر یک از این صفات مانع از استحقاق حاکمیت الهى و خلافت پیامبر (صلى الله علیه وآله) است. مصداق این صفتها و بروز آنها در طول زندگى عمر فراوان است. مرحوم علاّمه امینى در جلد ششم الغدیر و ابن ابىالحدید در جلد 1 شرح نهج البلاغه، نمونه هاى متعددى از هر دو نمونه را ذکر کردهاند. 
عثمان: «او در مسیر انباشتن شکم و خالى کردن آن بود و بالاکشیدن پهلوهایش. به همراه او فرزندان پدرش برخاستند و چونان شترى که علفهاى باطراوت بهارى را با احساس خوشى مىخورند، مال خدا را با دهانى پر مىخوردند.»[33]
عملکرد عثمان به گونه اى است که حتى براى اهل سنّت نیز غیرقابل دفاع مىباشد. 
حضرت على (علیه السلام) در جاى دیگرى مىفرمایند: «او استبداد ورزید و در آن شدت به خرج داد.»[34] بنابراین، عثمان نیز فاقد صلاحیت خلافت پیامبر (صلى الله علیه وآله) بود. 
ج ـ انحراف در حکومت: «مىدیدم حقى که به من رسیده و از آن من است، به یغما مىرود و از مجراى حقیقىاش منحرف مىگردد.»[35]
درباره رهبرى سیاسى در اسلام، دو دیدگاه کلى وجود دارد: دیدگاه شیعه و دیدگاه اهل سنّت. دیدگاه شیعه مستند به آیات قرآن و سنّت پیامبر گرامى (صلى الله علیه وآله) است؛ معتقدند که امامت و رهبرى یکى از ارکان دین و امرى الهى است و هر کسى نمىتواند در این جایگاه قرار گیرد، بلکه باید با وجود ویژگىهاى ذکر شده از طرف خدا و رسول او (صلى الله علیه وآله) منصوب شود؛ زیرا رهبر مسؤول هدایت مردم به سوى مقام خلیفة اللهى است و این از عهده هر کسى برنمىآید. 
اما اهل سنّت اعتقاد دارند پیامبر (صلى الله علیه وآله) جانشینى براى خود معیّن نکرده و انتخاب رهبر را به مردم واگذار نموده است؛ زیرا معتقدند رهبرى یک امر دنیوى است و ربطى به دین ندارد. آنان در حقیقت، با شعار «حسبُنا کتابُ اللّه» مىگویند به کسى که آنها را هدایت و راهنمایى کند نیازى ندارند، در صورتى که این سخن بر خلاف نصوص قرآنى و اوامر نبوى است و این بزرگترین و سنگ اول انحراف بوده است. 
ابن ابى الحدید مىگوید: از استادم درباره نص بر امامت على پرسیدم و گفتم: آیا به راستى ممکن است آنان نص را به کنارى نهاده باشند؟ او گفت: آن مردم خلافت را در شمار معالم دینى همچون نماز و روزه نمىدانستند، بلکه آن را از امور دنیوى و در شمار مسائلى چون امامت بلاد، تدبیر جنگ و سیاست مىدانستند و در این موارد نیز اگر مصلحت مىدیدند، مخالفت با نص رسول الله را نیز جایز مى شمردند.»[36]
جالب است که به همین ادعاى دروغین هم، که پیامبر (صلى الله علیه وآله) حکومت را به انتخاب مردم وانهاده است، عمل نکردند: «لقد تَقَمّصها ابن ابى قحافة.»[37]
بدین روى خلیفه اول بدون مشورت با خانواده پیامبر (صلى الله علیه وآله) و بسیارى از اصحاب خاص رسول الله روى کار آمد. بنا به نقل بیشتر مورّخان معتبر اسلامى، بنىهاشم از بیعت با ابوبکر امتناع کردند تا پس از شهادت حضرت زهرا (س) و به نقلى تا شش ماه پس از رحلت پیامبر (صلى الله علیه وآله) بیعت نکردند. البته پس از به آتش کشیدن خانه آن حضرت و ضرب و جرح دختر عزیز رسول خدا (صلى الله علیه وآله) و تهدید به قتل حضرت على (علیه السلام)، ابوبکر به این ظلم اعتراف و در آخر عمرش نسبت به آن اظهار پشیمانى کرد و گفت: «اى کاش خانه فاطمه را تفتیش نمىکردم.»[38] همچنین جمع کثیرى از اصحاب و شخصیتهاى بزرگ جامعه اسلامى از بیعت با ابوبکر خوددارى کردند که از جمله آنها سعد بن عباده بود که همان گونه که عمر تهدید کرده بود، او را کشت و کشتن او را به جنّیان نسبت داد. [39]
تهدید، ارعاب و فریب مردم مسلمان در تثبیت خلافت ابوبکر نقش مهمى داشت. ابن ابى الحدید مىگوید: «عمر همان کسى است که پایه هاى خلافت ابوبکر را محکم کرد و مخالفان او را درهم شکست؛ او بود که شمشیر زبیر را هنگامى که از نیام بیرون آمده بود (و مىگفت: خلافت باید به على برسد)، شکست و به سینه مقداد کوبید، سعد بن عباده را در سقیفه زیر لگد گرفت و گفت: «بکشید سعد را، خدا او را بکشد»؛ بینى حباب بن منذر را له کرد؛ همو بود که هاشمیانى را که در خانه فاطمه (س) پناهنده شده بودند، تهدید کرد و آنها را از آنجا بیرون نمود و اگر عمر نبود کار ابوبکر و امور او روبه راه نمىگشت.»[40]
عمر و دوستانش مردم را به زور و با تهدید به مسجد مىبردند تا با ابوبکر بیعت کنند و هر که را در کوچه ها مىدیدند، به زور دست او را به عنوان بیعت در دست ابوبکر مىگذاشتند. [41] ابوبکر و عمر نیز به این واقعیت اعتراف کرده اند که بیعت با ابوبکر غیرصحیح و بدون مشورت و ناگهانى بوده و تنها خدا شرّ آن را نگاه داشته است و کسى حق ندارد با بیعتى همانند بیعت با ابوبکر سرکار بیاید، وگرنه باید کشته شود. [42]
مسأله «ارتداد» نیز بهانه اى شد براى سرکوبى افرادى که حاضر به پذیرش بیعت با ابوبکر نبودند؛ آنها را به اتهام «ارتداد» از میان برمىداشتند. نمونه اش مالک بن نویره بود که خالد بن ولید او را کشت و در همان شب، با همسرش ازدواج کرد و وقتى مسلمانان به ابوبکر شکایت بردند و خواستار اجراى حکم الهى بر خالد شدند، ابوبکر مانع شد و قبول نکرد. [43]

ادامه دارد...

 

پى نوشت ها :
1ـ سعد بن عبدالله اشعرى قمى، المقالات و الفرق، ص 2 / شهرستانى، الملل و النحل، ج 1، ص 24
2ـ علامه محمدتقى جعفرى (رحمه الله) در مقدمه تفسیر این خطبه، به تفصیل در مورد اسناد این خطبه و اعتبار آن بحث فرمودهاند. (ر. ک. به: جلد دوم شرح و تفسیر نهجالبلاغه.) ابن ابى الحدید نیز در جواب اشکالى که مطرح شد و آناینکهاین خطبه ازساختههاى سیدرضى است، مفصلاًاز صحتاستناد این خطبه به آن حضرت دفاع کرده است. ر. ک. به: شرحنهج البلاغه، ج 1، ص 205
3ـ در تذکره الخواص ابن جوزى به نقل از ابن عباس، زمان ایراد این خطبه را پس از بیعت با آن حضرت (اوایل خلافت) ذکر کردهاند، ولى همانگونه که اشاره شد، این مطلب صحیح به نظر نمىرسد و در کتاب الاحتجاج، ج 1، ص 289 مىگوید: این خطبه پس از جنگ نهروان ایراد شده است. 
4ـ در خطبههاى 5 و 172 و 205 نهج البلاغه به این مسائل اشاره شده است. 
5ـ بخشى از خطبه 131
6ـ مقدمه خطبه 33
7ـ خطبه شقشقیه
8ـ خطبه 173
9ـ خطبه 92
10ـ «وافسدتم رأیى بالعصیان و الخذلان...»
11ـ12ـ13 خطبه شقشقیه
14ـ خطبه 189 / سعید بن مسیب مىگوید: «کسى غیر از على بن ابى طالب این حرف را نزده است.» (على بن محمد الشیبانى المعروف بابن الاثیر، اسدالغابه، ج 3، ص 596) 
15ـ خطبه شقشقیه
16ـ ابن ابى الحدید، پیشین، ج 1، ص 18
17ـ ر. ک. به: مجله نور علم، ش. 9 و 11 و 12
18ـ رسول جعفریان، تاریخ سیاسى اسلام، ج 2، ص 71
19ـ عبدالفتاح عبدالمقصود، الامام على بن ابیطالب، ج 1، ص 378
20ـ ابن ابى الحدید، پیشین، ج 2، ص 52
21ـ خطبه شقشقیه
22ـ خطبه 16
23ـ یعقوبى، تاریخ یعقوبى، ترجمه محمدابراهیم آیتى، ج 2، ص 42
24ـ ابن ابى الحدید، پیشین، ج 1، ص 198 و 199
25ـ على بن حسین مسعودى، مروج الذهب، ج 2، ص 3 ـ 342
26ـ دکتر حسن مصطفوى، الحقایق، ص 155
27ـ رسول جعفریان، پیشین، ج 2، ص 233
28 و29ـ خطبه شقشقیه
30ـ ابن ابى الحدید، پیشین، ج 1، ص 169 / الاحتجاج، ج 1، ص 79 / مروج الذهب، ج 2، ص 308
31ـ خطبه شقشقیه
32ـ الامام على بن ابىطالب، از تاریخ دمشق، ج 3، ص 54
33ـ34 خطبه شقشقیه
35ـ خطبه 30
36ـ خطبه شقشقیه
37ـ رسول جعفریان، پیشین، به نقل از: ابن ابى الحدید، ج 12، ص 82
38ـ خطبه شقشقیه
39 و40ـ مروج الذهب، ج 2، ص 8 و 307 / ابن اثیر، الکامل فى التاریخ، ج 2، ص 227 و ص 331 / احتجاج، ج 1، ص 80
41ـ ابنابىالحدید، پیشین، ج 1، ص174/ الکامل فى التاریخ، ج 2، ص 325
42ـ رسول جعفریان، پیشین، ج 2، ص 21
43ـ الحقایق، ص 125
 

منبع : معرفت، شماره 37

اضافه کردن نظر


کد امنیتی
تازه کردن