جمعه, 15 خرداد 1394 ساعت 12:00
خواندن 1240 دفعه

نگرش به حکومت و مدیریت از منظر امام على علیه السلام - علیرضا اعرافى

مقاله حاضر حاصل یک سخنرانى است که توسط آقاى محمد داورى بازنویسى شده است.

چکیده:

در دیدگاه حضرت على(علیه السلام)، نگرش مدیران به «مدیریت» چگونه باید باشد؟ براى پاسخگویى به این سؤال سعى شده است با استفاده از سخنان ایشان در نهج البلاغه اصول کلى حاکم بر نگرش مدیران و وظایف کلى آنان در یازده اصل بررسى گردد:

1.امانت بودن مسؤولیت و مدیریت؛

2. ارزش ابزارى حکومت و مدیریت؛

3. نگرش اخلاقى به مدیریت؛

4. سلسله مراتب و مشارکت در مسؤولیت ها؛

5. مسؤولیت فرصتى اخلاقى و معنوى؛

6. عمران و آبادانى در کنار وظایف فرهنگى؛

7. ضرورت استفاده از تجارب تاریخى در مدیریت؛

8. حقوق و وظایف متقابل؛

9. نگرش مثبت و کرامت مدار به انسان ها؛

10. توجه به قدرت و نظارت الهى؛

11. توجه به مشارکت و نقدپذیرى در مدیریت.

مقدمه
نهج البلاغه مجموعه اى از خطبه ها، نامه ها و کلمات قصار امام على(علیه السلام) است که به همت سیدرضى جمع آورى وتنظیم شده است. در بخش نامه ها، مجموعاً 79 نامه ذکر شده است که آن ها را از نظر موضوعى مى توان به سه دسته تقسیم کرد: دسته اول نامه هاى اخلاقى و تربیتى است که مفصل ترین آن ها، نامه 31 (توصیه هاى ایشان به فرزندش امام حسن یا محمد بن حنفیه) است؛ دسته دوم مکاتبات حضرت با معاویه؛ و دسته سوم (تقریبا 39 نامه) مواردى است که امام درباره مسائل حکومت و مدیریت، به مناسبت هاى مختلف، خطاب به کارگزاران کشورى و لشگرى بیان فرموده اند. در واقع مى توان ادعا کرد که نیمى از نامه هاى نقل شده از على(علیه السلام) در نهج البلاغه، به مباحث حکومت و مدیریت اختصاص دارد. بیشترین توجه ایشان در این منشورها، عهدها و نامه هاى ابلاغ شده به کارگزاران و مدیران، به مسأله نوع، الگو و شیوه حکومت و مدیریت بوده است.
هرچند نمى توان ادعا کرد که تمامى مباحث مدیریت یا علوم انسانى در متون و منابع دین اسلام مطرح شده است و نیازى به عقل و تجربه بشر نیست، مى توان ادعا کرد که الگویى از مبانى ارزشى و نظرى در باب مدیریت در متون و منابع دینى، از جمله نهج البلاغه، ارائه شده است که در علوم اجتماعى و از جمله مدیریت تأثیر فراوانى دارد. بنابراین، سؤال اساسى در این مقاله این است: «در دیدگاه حضرت على(علیه السلام)، نگرش یک مدیر به «مدیریت» خود چگونه باید باشد؟»
پاسخ این سؤال را مى توان با مطالعه و بررسى مکتوبات و نامه هاى حضرت، به خصوص عهدنامه مالک اشتر[1] ـ مفصل ترین و جامع ترین منشور حکومتى و ادارى على(علیه السلام) ـ به دست آورد. ایشان در این نامه ها بیش از 200 دستورالعمل در زمینه هایى مانند چگونگى ارتباط کارگزاران با مردم، ـ دوست و دشمن و نظیر آن ـ ذکر کرده اند که تجزیه و تحلیل این دستورالعمل ها ما را به اصول لازم در نگرش مدیر به مدیریت راهنمایى مى کند.
تذکر این نکته ضرورى است که همه فعالیت هاى انسان در مقام کنش هاى اجتماعى مسبوق به نگرش است؛ بدین معنا که تمام این فعالیت ها در صحنه عمل، بر اساس نوع نگرش قبلى شخص تنظیم مى شود و هنگام اشتغال مدیر به خدمت و فعالیت ادارى، عملکرد، نوع ارتباط با دیگران و همه رفتارهاى مدیریتى وى مسبوق به نگاه او به مسؤولیت و مدیریت خواهد بود. درواقع، نگرش مدیر بر اساس پاسخ به پرسش هایى مانند این که: «این کار ارزشمند است یا خیر»، «این عمل چه مقدار ارزش دارد»، «این رفتار چه سهمى در زندگى وى دارد» و «مردم داراى چه منزلت و مرتبتى هستند»، شکل مى گیرد و نوع این پاسخ ها نقشى تام در شکل گیرى نوع و روش مدیریتى وى دارند. بدین ترتیب مواضع ما در پشت صحنه مدیریت، تعیین کننده نحوه عمل و فعالیت ما در صحنه مدیریت است. در روان شناسى گفته مى شود که فعالیت و کنش انسان، مبتنى بر نوع نگرش و انگیزش اوست و چون انگیزش بر نگرش تکیه دارد، نقش نگرش بنیادى تر است و در واقع، نگرش، مولد انگیزش و گرایش است، هرچند نمى توان از منشأ غریزى برخى انگیزه ها غافل بود که نگرش فرد نمى تواند تأثیر مستقیم در آن انگیزه ها داشته باشد. ازاین رو در مقام عمل نگرش جایگاهى مهم دارد و این قانون و قاعده اى روشن است که عقل و تجربه درونى نیز آن را تأیید مى کند.
با مراجعه به کلام على(علیه السلام) در بحث از مدیریت، مى توان دو نوع سؤال مطرح کرد: اول، رفتار یک مدیر در مقام اجراى وظایف مدیریتى چگونه باید باشد؟ پاسخ این سؤال را مى توان ازدستورالعمل هایى که حضرت در نامه هاى مختلف بیان کرده اند، به دست آورد. اما سؤال عمیق تر این است: از دیدگاه امام(علیه السلام)، نگرش مدیران به حکومت و مدیریت باید چه نوع نگرشى باشد؟ و توصیه هاى حضرت در این زمینه چیست؟ به عبارت دیگر، از دیدگاه على(علیه السلام) چگونه باید در پشت صحنه مدیریت، به نگرش ها و انگیزش ها سامان بخشید تا آن دستورالعمل ها و توصیه ها در جاى خود تحقق یابد؟ در این صورت، فهم دیدگاه حضرت در باب مواردى از قبیل کار، مسؤولیت و مدیریت و... ــ که پشت صحنه عمل مدیریتى افراد را مشخص مى کند ــ ضرورت دارد.
به عبارت دیگر در مدیریت توصیه ها و توصیفها داریم، و على الاصول توصیه ها و تجویزهاى ادارى و اخلاقى مبتنى بر توصیفها است، و مبناى بایدهاى مدیریتى هستیها و واقعیتها است؛ یک بار مى توان از آن توصیه ها سؤال کرد و بار دیگر از توصیفها و نگرش و باور به آن ها.
محور اصلى بحث در این مقاله، یافتن پاسخ سؤال اول (حوزه کنش ها و رفتارهاى مدیران) نیست، بلکه پاسخگویى به سؤال دوم (نگرش ها) است. در سطور آتى بر اساس کلمات نقل شده از حضرت على(علیه السلام) در نهج البلاغه، اصول کلّى حاکم بر نگرش مدیران و وظایف کلى آنان را در یازده اصل بررسى خواهیم کرد.
 

1. امانت بودن مسؤولیت و مدیریت
«نگرشِ امانتى» در پذیرش حکومت و مدیریت، اصلى بنیادى و قاعده اى فراگیر در بینش اسلامى و قرآنى است؛ زیرا در منطق دینى همه نعمت ها ودایع و امانت هاى الهى اند. البته این نعمت ها از نظر درجات و مراتب، در یک رتبه قرار ندارند؛ برخى از نعمت ها به دلیل شمول و فراگیرى و کارآیى و اثرگذارى بیشتر، و نیز به لحاظ ارتباط وظایف و تکالیف برتر با آن ها، امانتى خاص تلقى مى شوند. بنابراین در فرهنگ دینى، امانت دو کاربرد دارد: نخست در معناى عام که شامل همه نعمت ها و عنایت هاى الهى است؛ دوم در مورد نعمت ها و الطاف ویژه الهى. براى مثال مقصود از آیه شریفه امانت (اِنّا عَرَضنا الامانَةَ عَلى السّمواتِ وَ الاَرْضِ فَاَبَیْنَ اَنْ یَحْمِلْنَها وَ حَمَلَهَا الاِنْسانُ اِنّهُ کانَ ظَلُوما جَهُولاً)[2] معناى دوم، یعنى امانت هاى ویژه است. البته در تعیین مصداق این امانت اختلاف وجود دارد؛ برخى آن را توحید و معرفة الله، و گروهى امامت و ولایت دانسته اند.
«امانت»، در لغت از ریشه «اَمْن» به معناى آرامش و آسایش خاطر است؛ و در اصطلاح، ودیعتى است که کسى آن را به دیگرى مى سپارد و به او در نگهدارى از آن، اعتماد مى کند. ازاین رو امانت داراى چند رکن است: امانت سپار، امانت پذیر، مورد امانت، و شرایط و وظایف امانتدارى.
براساس این اصل، زمامدارى و مدیریت، به عنوان مظاهر و مراتب ولایت و امامت، از امانت هاى خاص است. مدیران و حاکمان قبل از هر چیز باید به این اصل باور داشته باشند و نگرش خود را بر این بنیاد استوار سازند.
نکته شایان یادآورى این است که نگرشِ امانتى در باب زمامدارى و مدیریت، هم به دلیل اثرگذارى گسترده آن و هم از جهت مسائل روان شناختى مربوط به آن، از اهمیت خاصى برخوردار است؛ زیرا حبّ ریاست از غرایز سرکش و از دام هاى شیطانى و وسوسه هاى رهزن است و از سوى دیگر، قدرت مى تواند زمینه ساز تولید آسیب ها و آفت هاى فراوان فردى و اجتماعى شود. حضرت على (علیه السلام)در این خصوص خطاب به مالک اشتر مى فرماید
مگو من مأمورم و مسؤولیت دارم، امر مى کنم و باید اطاعت شود؛ زیرا این کار موجب دخول فساد در قلب و خرابى دین و نزدیک شدن تغییر و تحوّل در قدرت است.[3]
بدین ترتیب در این نگرش الهى تأکید بر نفى اصالت ریاست و طرد برداشت مادى از آن است.
نکته مهم دیگر این است که امانت در نگرش امام على با امانت در نگرش هاى مادى متفاوت است؛ در نگرش مادى ممکن است مدیریت صرفا امانتى اجتماعى تلقّى بشود، اما این امانت در بینش الهى سه ضلعى است: امانت خدا، امانت مردم و امانت حاکمان در سلسله مراتب ادارى، که در نهج البلاغه و سخنان حضرت على(علیه السلام) به هر سه امانت اشاره شده است. البته این امانت ها طولى و ترتبى است و ریشه آن، امانت الهى و به دنبال آن، امانت اجتماعى و مردمى و سپس امانت از سوى فرادستان در سلسله مراتب مسؤولیت است.
بدین ترتیب نخستین اصل در نگرش مدیران به مسؤولیت در دیدگاه حضرت على(علیه السلام) این است که مدیر باید مسؤولیت و منصب پذیرفته شده را امانتى تلقى کند که بر اساس سلسله مراتب، از خدا به ولى و از ولى به او واگذار شده است؛ و تمام کوشش او در جهت اداى این امانت باشد.
حضرت خطاب به یکى دیگر از کارگزاران خود، مسؤولیت حکومت را امانت معرفى مى کند و او را در این امانت سهیم مى داند:
اما بعد، من تو را شریک در امانتم (حکومت و زمامدارى) قرار دادم.[4]
و هنگامى که احساس کرد وى در حوزه مدیریت خود خیانت کرده است به او فرمود:
عهد و پیمانت را نسبت به پسر عمت دگرگون ساختى... با خائنان نسبت به او خیانت ورزیدى؛ نه پسر عمت را یارى کردى و نه حق امانت را ادا نمودى.[5]
سپس او را به علت این که فعالیتش در جهت به دست آوردن دنیا و خیانت به امانت مردم بوده است سرزنش مى کند و مى فرماید:
گویا تو جهاد خود را به خاطر خدا انجام نداده اى... گویا تو با این امت براى تجاوز و غصب دنیایشان حیله و نیرنگ به کار مى بردى و مقصدت این بود که این ها را بفریبى و غنایمشان را در اختیارگیرى؛ پس آن گاه که امکان تشدید خیانت به امت را پیدا کردى تسریع نمودى.[6]
حضرت على(علیه السلام) در این خصوص در نامه اى خطاب به اشعث بن قیس (استاندار منطقه بزرگ آذربایجان) مى فرماید:
کارى که به عهده توست نانخورش (طعمه) نیست؛ بلکه امانتى است بر گردنت. آن که تو را بدان کارگمارده، نگهبانى از امانت را به عهده ات گذارده، تو را نرسد که آنچه خواهى به رعیت فرمایى، و بى دستور به کارى دشوار درآیى.[7]
حضرت در این کلام به صورتى زیبا دو مقوله «طعمه» و «امانت» را در باب مسؤولیت و مدیریت مقابل هم قرار داده است. واژه «طعمه» داراى معنایى عام است که مى تواند شامل همه امورى شود که انسان براى ارضاى نیازهاى شخصى مادى و دنیوى به کار مى گیرد. بدین ترتیب حضرت خطاب به استاندار خود تذکر مى دهد که نباید چنین تصوّرى از مسؤولیت داشته باشد، بلکه تلقّى او باید «امانت شمردن مسؤولیت اجتماعى» باشد؛ امانتى که از طرف خدا و مردم بر دوش او گذاشته شده است.
حضرت در نامه اى خطاب به یکى دیگر از کارگزاران کشورى خود متذکر مى شود که اگر هدف حاکم از مسؤولیت امانتدارى نباشد ـ بلکه هدفش برآوردن حوایج شخصى باشد ـ این انگیزه حاکم را از اجراى عدالت باز مى دارد:
فَاِنّ الْوَالِى اِذَا اخْتَلَفَ هَوَاهُ مَنَعَهُ ذَلِکَ کَثِیراً مِنَ الْعَدْلِ.[8]
برخى «اختلف هواه»را بدین گونه معنا مى کنند: «جَرى تَبَعَاً لِمآرِبِه الشَّخْصِیَة»؛ یعنى این که فرد دنبال خواسته هاى شخصى خود باشد. بدین ترتیب معناى کلام این است که وقتى حاکم و مدیر به دنبال خواسته هاى شخصى و تبعیض هاى بیجا در نگرش به افراد و گروه ها باشد و نگاه او به حکومت و مدیریت، برآوردن حوایج شخصى باشد، این نگرشِ منفى او را از بسیارى از موازین عدل دور مى دارد؛ زیرا توجه خاص به خواسته هاى شخصى سبب ترجیح خود بر دیگران مى شود و این حالت، انسان را از برخورد مساوى در استیفاى حقوق مردم باز مى دارد.بدین سبب حضرت در ادامه مى نویسد:
پس باید کار مردم در آنچه حق است نزد تو یکسان باشد.[9]
بدین ترتیب مدیر باید خود را از این نگرش منفى که مدیریت و کار را طعمه بداند و آن را صرفاً وسیله اى براى ارضاى نیازهاى شخصى قرار دهد، بپرهیزد و با مردم به عدالت و مساوات رفتار کند.
به علت امانت بودن مدیریت، حضرت کارگزارانى را که وظایف خود را به خوبى انجام نمى دادند، به عنوان خیانت کنندگان در امانت، نکوهش کرده است. براى مثال ایشان درباره یکى از کارگزاران خود مى نویسند:
درباره تو خبرى به من رسیده است که اگر چنان کرده باشى پروردگار خود را به خشم آورده باشى، امام خویش را نافرمانى کرده، و امانت خود را از دست داده اى.[10]
و در مقابل، کارگزارانى را که وظایف مدیریتى را به خوبى ادا کرده اند، به عنوان امانتدار،تشویق نموده است. امام(علیه السلام) در این خصوص خطاب به عمر بن ابى سلمه مخزومى (زمامدار بحرین) - هنگامى که او را براى همراهى خود، در جنگ با دشمن فراخواند و فرد دیگرى را به فرماندارى آن جا منصوب کرد- مى فرماید
اما بعد، من نعمان بن عجلان زرقى را فرماندار بحرین قرار دادم، و اختیار تو را از فرماندارى آن جا برگرفتم، بدون این که این کار براى تو مذمّت و ملامت دربرداشته باشد؛ چرا که تو زمامدارى را به نیکى انجام دادى و حق امانت را ادا نمودى... .[11]
نکته اى که توجه به آن شایسته است آن که با تحلیل مفهوم امانت، به دو رکن و عنصر دیگر مى توان دست یافت: نخست، وظایف امین وشرایط امانتدارى؛ دوم، مسؤولیت و بازخواست الهى است، و این دو عنصر در نگرش مدیران باید هر دو با هم، مورد عنایت قرار گیرد. از سوى دیگر امانت با خلافت انسان ربطى وثیق دارد و البته تحلیل و تبیین آن به مجالى دیگر نیاز دارد.
 

2. ارزش ابزارى حکومت و مدیریت
از مجموع بسیارى از تعالیم اسلام و آموزه هاى امام على(علیه السلام) به وضوح برمى آید که پذیرش هر گونه مسؤولیت و مدیریت، ارزش ذاتى ندارد و نگرش مدیران به آن مسؤولیت ها باید به گونه اى باشد که این مناصب براى آنان ابزارى براى اجراى عدالت و احکام الهى باشد؛ بدین معنا که حکومت و مدیریت ابزارى براى دست یابى به آرمان هاى الهى و تحقق موازین عدل و قوانین الهى است. در این راستا ایشان حکومت خود را وسیله اى مى دانند براى اجراى احکام الهى، نه ابزارى در جهت سلطنت:
... خدایا! تو مى دانى آنچه از ما رفت، نه به خاطر رغبت در قدرت بود، و نه از دنیاى ناچیز، خواستن زیادت. بلکه مى خواستیم نشانه هاى دین را به جایى که بود نشانیم، و اصلاح را در شهرهایت ظاهر گردانیم تا بندگان ستمدیده ات را ایمنى فراهم آید و حدود ضایع مانده ات اجرا گردد.[12]
حضرت در جاى دیگر خطاب به ابن عباس مى فرماید:
به خدا این کفش پاره را از حکومت بر شما بیشتر دوست مى دارم مگر آن که حقّى را برپا سازم یا باطلى را براندازم.[13]
بر این اساس، حضرت در خطبه شقشقیه پذیرش مسؤولیت از طرف علما را «عهدى الهى» و وسیله احقاق حق و دفع ظلم از مظلومان تلقّى مى کند:
و اگر نبود عهد و مسؤولیتى که خداوند از دانشمندان هر جامعه گرفته که در برابر شکمخوارگى ستمگران و گرسنگى ستمدیدگان سکوت نکنند، من مهار شتر خلافت را رها مى ساختم و از آن صرف نظر مى کردم... .[14]
و در جاى دیگر خطاب به مالک اشتر مى گوید:
باید محبوب ترین کارها نزد تو امورى باشد که به حق و عدالت موافق تر است.[15]
و نیز مى فرماید:
آنچه بیشترْ دیده والیان بدان روشن است، برقرارى عدالت در شهرها و میان رعیت دوستى پدید شدن است.[16]
حضرت حکومت را ابزارى براى احقاق حق مى دانند و خطاب به یکى از کارگزاران، که از ریاست براى به دست آوردن منافع شخصى استفاده کرده بود، مى فرماید:
... به خدا! اگر حسن و حسین چنان مى کردند که تو کردى، از من روى خوش نمى دیدند و به آرزویى نمى رسیدند تا حق را از آنان بستانم و باطلى را که به ستمشان پدید شده بود گردانم. و سوگند مى خورم به پروردگار جهانیان که آنچه تو بردى از مال مسلمانان، اگر مرا روا بود، شادم نمى نمود که به دستش آرم و براى پس از خود میراث بگذارم.[17]
و در جاى دیگر در این خصوص مى فرماید:
مرا فرمان مى دهید تا پیروزى را بجویم به ستم کردن درباره آن که والى اویم؟! به خدا که نپذیرم تا جهان سرآید، و ستاره اى در آسمان پىِ ستاره اى برآید.[18]
و نیز مى فرماید:
همانا بر امام نیست جز آنچه از امر پروردگار به عهده او واگذار شده؛ کوتاهى نکردن در موعظت، و کوشیدن در نصیحت و زنده کردن سنت؛ و جارى ساختن حدود بر مستحقان و رساندن سهم هاى بیت المال به در خورِ آن.[19]

3. نگرش اخلاقى به مدیریت
نگرش به مدیریت در نظام مدیریتى اسلام، ترکیبى است از علم و اخلاق و نمى توان این دو مقوله را از هم جدا کرد. البته در بُعد علمى (روشى و فنى) قابلیت تحول و انعطاف بالایى وجود دارد؛ بدین معنا که، به اصطلاح فقهى، در قسمت روش ها حوزه «منطقه الفراغ» گسترده تر است؛بدین سبب باید در گذر زمان از تجارب جدیدِ بشر استفاده کرد. امّا در بُعد «اخلاق مدیریتى» ثبات بیشترى وجود دارد؛ به این معنا که براى نظام ارزشى و اخلاق حکومتى و ادارى بر اساس رسالت دین، توصیه ها و معارف مبسوط و دامنه دارى وجود دارد که غالبا از ثبات و ماندگارى برخوردارند.
حضرت على(علیه السلام) گاهى در باب جنگ، جمع آورى مالیات، و دیگر فعالیت هاى مدیریتى، توصیه هاى روشى، مهارتى و فنى ارائه مى کنند، که مدیر مسلمان ملزم به رعایت آن هاست؛ و گاهى نیز توصیه هایى اخلاقى و ارزشى در باب مدیریت و حکومت ابراز داشته اند. این دو نوع مباحث، ما را به این مطلب رهنمون مى سازد که یکى از اصول حاکم بر نگرش مدیر در مدیریت آن است که وى، همان قدر که به علم و فن در مدیریت اهمیت مى دهد، به توصیه هاى اخلاقى و رعایت آن نیز توجه داشته باشد. على(علیه السلام) در این خصوص کارگزاران خود را ملزم به رعایت اصول اخلاقى نموده اند. براى مثال حضرت خطاب به شریح بن هانى (یکى از فرماندهان لشکر خود) مى فرماید:
در هر صبح و شام از خدا بترس، و از فریب دنیا به خود بیم دار، و هیچ گاه دنیا را امین مشمار! و بدان که اگر خود را باز ندارى از بسیارِ آنچه دوست مى دارى به خاطر آنچه ناخوش و زشت مى شمارى، هوس ها تو را بدین سو و آن سو کشاند و زیان هاى بسیار به تو رساند. پس نفست را باز دار و در پى هوس رفتنش مگذار و چون خشمت سرکشد، خردش ساز و بکوبش و برانداز.[20]
و در جاى دیگر خطاب به مأموران اخذ مالیات مى فرماید:
او را مى فرمایم که از خدا بترسد در پنهانش آن جا که جز خدا نگرنده اى نیست و جز او راه برنده؛ و او را مى فرمایم تا آشکارا طاعت خدا را نگزارد و در نهان خلاف آن را آرد. وهر کس کردار و گفتار او دو گونه نبود، امانت را گزارده و عبادت را خالص به جاى آورده.[21]
حضرت خطاب به محمد بن ابى بکر ـ هنگامى که او را به سرپرستى لشکر مصر انتخاب کرد ـ در خصوص توجه به مسائل اخلاقى، مى فرماید:
بدان که من تو را سرپرست بزرگ ترینْ لشکرم، یعنى لشکر مصر، نمودم. پس بر تو لازم است که با خواسته هاى دلت مخالفت کنى و از دینت دفاع نمایى؛ گرچه یک ساعت از زندگانیت بیش نمانده باشد. و هرگز خداوند را به خاطر رضایت احدى از مخلوقش به خشم نیاورى؛ چرا که خداوند جاى همه کس را مى گیرد و کس نمى تواند جاى خداوند را بگیرد.[22]
حضرت کارگزارانى را که به اصول اخلاقى پاى بند نبودند، نکوهش و توبیخ نموده است و آنان را براى تصدى امور مدیریتى لایق نمى داند. ایشان خطاب به منذر پسر جارود عبدى مى فرمایند:
پارسایى پدرت مرا درباره تو فریفت و گمان کردم پیرو پدرت هستى و به راه او مى روى، لیکن آنچه درباره تو به من خبر داده اند این است که از فرمانبردارى هوایت دست برنمى دارى، ذخیرتى براى آخرتت نمى گذارى، دنیاى خود را آبادان مى کنى با ویران کردن آخرتت، و با خویشاوندانت مى پیوندى به قیمت بریدن از دینت. اگر آنچه از تو به من رسیده درست باشد، شتر خویش و تبار، و بندِ پاى افزارِ تو از تو بهتر است و آن که چون تو باشد، درخور آن نیست که پاسدارى مرزى را تواند یا کارى را به انجام رساند یا رتبت او را برافرازند، یا در امانتى شریکش سازند.[23]
و در خطاب به یکى دیگر از کارگزاران مى فرماید
...حق پروردگارت را سبک مشمار و دنیایت را با نابودى دینت اصلاح مکن که از زیانکارترین افراد خواهى بود.[24]
حضرت به علت اهمیت ویژگى هاى اخلاقى در نگرش مدیریت، واگذارى مناصب مدیریتى را ـ به خصوص در سطح کلان ـ به افرادى که صلاحیت اخلاقى ندارند، جایز نمى دانند:
... شما مى دانید که سزاوار نیست کسى که بر نوامیس، خون ها، غنائم، احکام و امامت مسلمانان ولایت دارد بخیل باشد تا در جمع آورى اموال آنان براى خویش حرص ورزد و نباید جاهل و نادان باشد که با جهلش آن ها را گمراه کند و نه جفاکار تا پیوندهاى آن ها را از هم بگسلد و به نیازهاى آن ها پاسخ نگوید؛ و نه ستمکار که در اموال و ثروت آنان حیف و میل نماید، و گروهى را بر گروه دیگرى مقدم دارد و نه رشوه گیر در قضاوت تا حقوق را از بین ببرد و در رساندن حقّ به صاحبانش کوتاهى ورزد... .[25]

4. سلسله مراتب و مشارکت در مسؤولیت ها
یکى از اصول حاکم بر مدیریت اسلامى این است که مسؤولِ مافوق در عملکرد مدیران و کارمندانِ سطوح پایین تر مشارکت دارد و باید جوابگوى تخلفات آنان باشد. نشانه تأکید بر این اصل، آن است که امیرمؤمنان(علیه السلام) بر مدیران و کارگزاران خود نظارت بسیار دقیقى داشته است و در موارد مختلف از نهج البلاغه، در باب گزارش از عملکرد مدیران خود مى فرماید: «مأموران من درباره عملکرد تو گزارش آورده اند»، یا «گزارش هاى مردمى دریافت شده است». حضرت بر اساس این گزارش ها، گاهى از تخلفِ مدیر مطمئن شده و نامه اى عتاب آمیز به او نوشته اند و در موارد دیگر که احتمال خطا بوده است، به مدیران هشدار داده اند. براى مثال حضرت در این خصوص به عبدالله بن عباس (عامل بصره)، که شخصیت برجسته اى بود، مى نویسد:
به من خبر داده اند با تمیمیان درشتى کرده اى و به آنان خشن سخن گفته اى!... پس، ابوالعباس! خدایت رحمت کند، در آنچه بر زبان و دست تو جارى گردد، خوب باشد یا بد، کار به مدارا کن که من و تو در آن شریک خواهیم بود.[26]
بنابراین در عین حال که مسؤولیت به صورت سلسله مراتبى توزیع شده است، ولى مسؤولان فرادست نیز در قبال عملکرد فرودستان سهیم اند و در صورت کوتاهى مورد بازخواست قرار مى گیرند.
حضرت در خصوص سلسله مراتبى بودن مدیریت، خطاب به مالک اشتر مى فرماید:
... از عفو و گذشت خود آن مقدار به آنان عطا کن که دوست دارى خداوند از عفوش به تو عنایت کند، زیرا تو مافوق آن ها و پیشوایت ما فوق تو، و خداوند مافوق کسى است که تو را زمامدار قرار داده است.[27]
و در جاى دیگر حضرت مالک را مسؤول تخلفات زیردستان مى دانند و مى فرمایند:
به خوبى باید بدانى هر عیبى در منشیان تو یافت شود که تو از آن بى خبر باشى شخصا مسؤول آن خواهى بود.[28]
حضرت على(علیه السلام) خود را در مقابل تخلفات زیردستان خود مسؤول مى داند و از مردم مى خواهد که اگر از آن ها شکایت دارند به او مراجعه کنند تا آن ها را به سزاى اعمال بدشان برساند:
... من خود پشت سرِ سپاه در حرکتم. شکایات خود را پیش من آورید و در مواردى که آن ها بر شما چیره شده اند و شما قدرت دفع آن را جز با کمک خداوند و من ندارید، به من مراجعه کنید؛ که من به کمک خداوند آن را تغییر مى دهم و دگرگون مى سازم.[29]

5. مسؤولیت؛ فرصتى اخلاقى و معنوى
یکى از نقاط برجسته نظام اخلاقى و سیاسى اسلام، پیوند تکالیف اجتماعى و اخلاقى و دینى است؛ بدین معنا که با عمل به رسالت اجتماعى، مى توان روح را پرورش داد و خود را به عالى ترین درجات معنوى و عرفانى رساند. بدین جهت در دیدگاه حضرت على(علیه السلام)، تلقى مدیر از مسؤولیتِ خود، باید انجام دادن نوعى تکلیف شرعى باشد که از طریق آن، بتواند به رشد معنوى برسد و در قبال آن، ثواب الهى نیز دریافت دارد. بر این اساس، مسؤولیت باید نعمتى الهى و فرصتى براى دست یابى به مدارج معنوى و اخلاقى به شمار آید. حضرت در نامه هاى نهج البلاغه ـ به خصوص در مواردى که در آن، دستورهایى به مأمورانِ مالیات گیر داده اند ـ به زیبایى، فنون و ارزش هاى اخلاقى مدیریت را بیان کرده اند. ایشان در نامه 51 مى فرمایند:
کسى که در اندیشه آینده خود و قیامت نباشد امروز براى آن توشه بر نمى گیرد.[30]
یعنى هر فرد باید فعالیت هاى خود را به گونه اى تنظیم کند که توشه اى براى آخرت او باشد و فعالیت هاى مدیریتى نیز یکى از مصادیقِ آن است. حضرت سپس با تأکید به این نگرش مدیر، خظاب به مأمورانِ خود مى فرماید:
بدانید آنچه به عهده شماست، اندکْ مقدار است و ثوابِ آن بسیار.[31]
بدین معنا که تکلیف شما در کار و مدیریت، با همه سختى آن، در برابر ثواب و توشه عرفانى و معنوى که از آن برمى گیرید اندک است. به بیان دیگر، این فرصت و نعمتى است براى شما، که شکرش واجب است و مى توانید از آن، نه تنها براى رشد و ارتقاى جامعه، بلکه براى ارتقاى روحى و اخلاقى خودتان نیز بهره برگیرید.
بنابراین اصل، خدمت نه فقط فرصتى است براى فعالیت اجتماعى و عمران و آبادانى، بلکه زمینه اى است براى تعالى روحى و کمال اخلاقى و معنوى خود شخص.حضرت خطاب به مالک اشتر، ضمن دستور به این که بهترین اوقات خود را براى عبادت با خدا قرار دهد، متذکّر مى شود که در صورت انجام دادن شایسته وظایف حکومتى، تمام اعمال او عبادت خواهد بود:
... و براى آنچه میان تو و خداست نیکوترین اوقات و بهترین ساعات را بگذار، هرچند همه کارها در همه اوقات براى خداست؛ اگر نیت درست باشد و رعیت را از آن آسایش بود.[32]
حضرت در جاى دیگر خطاب به اسود بن قطبه (رئیس سپاه حلوان از نواحى فارس) مى فرماید:
و از جمله حق ها بر تو این است که نفس خود را بپایى، و به اندازه توانت در کار رعیت کوشش نمایى، که آنچه از این کار به دست مى آرى بهتر است از آنچه بذل مى دارى.[33]

6. عمران و آبادانى در کنار وظایف فرهنگى
نگرش جامع به مدیریت، یکى از نگرش هاى اساسى است؛ به این معنا که مدیر ـ به خصوص در مدیریت کلان ـ نباید خود را به توسعه و آبادانى دنیاى مردم محدود نماید، بلکه علاوه بر آن، وظیفه دارد که به امور معنوى و فرهنگى مردم نیز توجه داشته باشد.حضرت در این خصوص مى فرماید:
مردم! مرا بر شما حقى و شما را بر من حقى است: بر من است که خیرخواهى خود را از شما دریغ ندارم، حقى را که از بیت المال دارید بگزارم، شما را تعلیم دهم تا نادان نمانید، و آداب آموزم تا بدانید.[34]
على(علیه السلام) در عهدنامه مالک اشتر، در بیان وظایف زمامدار، هردو بُعد معنوى و دنیوى را مطرح کرده اند:
این عهدى است که به مالک سپردم، هنگامى که او را بر مصر گماشتم، و او را بر چهار مسؤولیت موظف کردم: تا مالیات هاى آن سرزمین را جمع آورى کند؛ با دشمنان آن کشور بجنگد؛ به اصلاح اهل آن همت گمارد؛ و به عمران و آبادى آن مناطق بپردازد.[35]
بدین ترتیب حضرت همه این وظایف را بر عهده مدیر و حاکم مى گذارد. البته هنگامى که مدیریت ها تقسیم شوند، اوضاع اندکى متفاوت مى شود، ولى روح داستان این است که مدیریت در نظام اسلامى و با نگاه على(علیه السلام) مدیریتى است که فرد نمى تواند بگوید من فقط به عمران و آبادانى مى پردازم و به بُعد فرهنگى و معنوى و اخلاقى کارى ندارم یا به عکس
ممکن است بر اثر تقسیم مسؤولیت ها، این وظایف تقسیم شود، امّا در هر حال نگرشِ مدیرِ اسلامى، نگرشى ترکیبى از «آبادى معنوى و دنیوى» است.
امام على(علیه السلام) خطاب به مالک اشتر در باب آبادانى دنیوى مى فرمایند:
... کوشش تو در آبادى زمین بیش از کوشش در جمع آورى مالیات باشد؛ زیرا مالیات جز با آبادانى به دست نمى آید، و آن کس که بخواهد مالیات را بدون آبادانى مطالبه کند، شهرها را خراب، و بندگان خدا را نابود مى سازد، و حکومتش بیش از مدّت کمى دوام نخواهد داشت.[36]
حضرت در کنار این، به او دستور مى دهد که به مسائل عبادى مردم نیز توجه خاص داشته باشد:
از جمله کارهایى که مخصوصا باید با اخلاص انجام دهى، اقامه فرایض است که ویژه ذات پاک اوست. بنابراین بدنت را شب و روز در اختیار فرمان خدا بگذار، و آنچه موجب تقرب تو به خداوند مى شود به طور کامل و بدون نقص به انجام رسان، اگرچه خستگى جسمى و ناراحتى پیدا کنى. هنگامى که به نماز جماعت براى مردم مى ایستى باید نمازت نه نفرت آور باشد و نه تضییع کننده؛ چرا که در بین مردمى که با تو به نماز ایستاده اند، هم بیمار وجود دارد و هم افرادى که کارهاى فورى دارند.[37]
بدین ترتیب در دیدگاه امام على(علیه السلام) هیچ کس نمى تواند چیزى از دین را به بهانه اصلاح دنیا رها سازد:
مردم چیزى از امور دینشان را براى اصلاح دنیایشان ترک نمى کنند مگر این که خداوند زیانبارتر از آن را بر روى آن ها خواهد گشود.[38]
حضرت سیره خود را در جامعه دینى، هدایت معنوى انسان ها مى دانند و متذکر مى شوند که آنچه در آن بیم داشته اند، غلبه گمراهان و انحراف مردم است
... بر راه حقّ ایستادم و آن را از راه هاى گمراهى جدا کردم و به شما نشان دادم، درحالى که مى پوییدید، و راهنمایى نمى دیدید، چاه مى کندید و به آبى نمى رسیدید و این اشارت است که گویاتر از صد مقالت است.... بیم موسى نه بر جان بود که بر مردم نادان بود، مبادا گمراهان به حیلت چیره شوند و بر آنان امیر.[39]

7. ضرورت استفاده از تجارب تاریخى در مدیریت
یکى دیگر از اصولى که در کلام على(علیه السلام) بدان اشاره شده، نگاه به تاریخ و تجربه تاریخى حاکمان و مدیران پیشین است. حضرت خطاب به مالک مى فرماید:
بدان که من تو را به شهرهایى مى فرستم که دستخوش دگرگونى ها گردیده؛ گاه داد و گاهى ستم دیده. و مردم در کارهاى تو چنان مى نگرند که تو در کارهاى والیان پیش از خود مى نگرى، و درباره تو آن مى گویند که درباره آنان مى گویى.[40]
بنابراین باید حکومت و مدیریت را به عنوان فرایندى تاریخى و تجربه شده نگریست و آن را واقعیتى داراى قوانین و قواعد مشترک و قابل ارزیابى و مورد توجه و نظارت دیگران دانست و با این نگرش به عبرت آموزى و بهره گیرى از تجارب پیشینیان اهتمام ورزید. امام(علیه السلام) در پایان عهدنامه، به مالک مى فرمایند:
بر تو واجب است که همواره به یاد حکومت هاى عادلانه پیش از خود باشى. هم چنین توجه خود را بر روش هاى خوب یا اثرى که از پیامبر رسیده، و یا فریضه اى که در کتاب خداوند آمده است، معطوف دار و به خطوطى که در روش من مشاهده کرده اى، اقتدا کن... ..[41]
 

8. حقوق و وظایف متقابل
نگرش انسان به مدیریت و مسؤولیت، بر حقوق و وظایف متقابل مبتنى است. از افتخارات روش حکومتى و مدیریتى امام، ذکر شده در نهج البلاغه ـ که الگویى بسیار زنده و پاسخگوى نیازهاى انسان در گذر زمان است ـ نگاه حق و وظیفه متقابل است. امیرمؤمنان(علیه السلام) در موارد مختلف به این حقوق و وظایف متقابل اشاره کرده است:
کسى را حقى نیست جز آن که بر او نیز حقى است؛ و بر او حقى نیست جز آن که او را حقى بر دیگرى است.[42]
بدین معنا، حق چنان است که به نفع کسى نخواهد بود مگر آن که به گونه اى به زیان وى نیز خواهد بود و حق به زیان وى جارى نخواهد شد جز آن که در مواردى دیگر به سود او تمام مى شود. حضرت سپس بر این نکته تأکید مى ورزد که حتى خداوند هم، که صاحب حق مطلق است، با عنایت و لطف خود براى دیگران نسبت به خود، حق متقابل مقرر داشته است:
و اگر کسى را حقى بُوَد که حقى بر او نَبُوَد، خداى سبحان است نه دیگرى از آفریدگان؛ چه، او را توانایى بر بندگان است و عدالت او نمایان است در هر چیز که گونه گون قضاى او بر آن روان است.لیکن خدا حق خود را بر بندگان، اطاعت خویش قرار داده و پاداش آنان را در اطاعت، دو چندان یا بیشتر نهاده، از درِ بخشندگى که او راست و افزون دهى که وى را سزاست.[43]
ایشان در مورد حق متقابل شهروندان و مسؤولان مى فرمایند:
همانا خداوند بر شما براى من حقى قرار داده، چون حکمرانى شما را به عهده ام نهاد؛ و شما را نیز حق است بر من، همانند حقّ من که بر گردن شماست.[44]
امام(علیه السلام) در ادامه این خطبه ـ که در جنگ صفین ایراد کرده است ـ بر اهمیت و منزلت برتر حق متقابل مسؤولان و مردم تأکید مى کند و کاربست آن را مایه عزت و اعتلاى جامعه مى داند:
بزرگ ترین حق ها که خدا واجب کرده است، حقّ والى بر رعیت است و حق رعیت بر والى، که خداى سبحان آن را واجب نمود، و حق هر یک را بر عهده دیگرى واگذار فرمود، و آن را موجب برقرارى پیوند آنان و ارجمندى دین ایشان کرد. پس حال رعیت نیکو نگردد جز آن که والیان نیکو رفتار باشند؛ و والیان نیکو رفتار نگردند، جز آن گاه که رعیت درستکار باشند. پس چون رعیت حقِ والى را بگزارد، و والى حق رعیت را به جاى آرد، حق میان آنان بزرگ مقدار شود. و راه هاى دین پدیدار و نشانه هاى عدالت برجا و سنت چنان که باید، اجرا. پس کار زمانه آراسته گردد و طمع در پایدارى دولت پیوسته و چشم آز دشمنان بسته و اگر رعیت بر والى چیره شود یا والى بر رعیت ستم کند، اختلاف کلمه پدیدار گردد، و نشانه هاى جور آشکار، و تبهکارى در دین بسیار. راه گشاده سنّت را رها کنند، کار از روى هوا کنند،و احکام فرو گذار شود و بیمارى جان ها بسیار، و بیمى نکنند که حقى بزرگ فرو نهاده شود یا باطلى سترگ انجام داده. آن گاه نیکان خوار شوند و بدکاران بزرگ مقدار.[45]
یکى دیگر از حقوق جامعه بر مدیران، از دیدگاه حضرت این است که منصب، آنان را به مردمان نزدیک تر و عطوفت و خدمتگزارى آنان را به مردم افزون کند:
بر والى است که اگر به زیادتى از مال رسید یا نعمتى مخصوصِ وى گردید، موجب دگرگونى او نشود و آنچه خدا از نعمت خویش نصیبش کرده، بر نزدیکى وى به بندگان خدا و مهربانى او به برادرانش بیفزاید.[46]
امام على(علیه السلام) در عهدنامه مالک اشتر متذکر مى شوند که هر یک از طبقات و گروههاى اجتماعى بر حاکم حقى دارند.[47]
در دیدگاه امام مردم موظف اند این حقوق را از مسؤولان و مدیرانشان مطالبه کنند و در مقابل، حقوق حکّام و مدیران را ادا نمایند:
سپس این دستورها را از امیران خود بگیرید و فرمان آنان را ـ چندان که خدا کارتان را بدان سازوار مى دارد ـ بپذیرید.[48]
این کلام بدین معناست که مردم باید، هم حق خود را طلب کنند و هم خود را بدهکار حکومت و نظام بدانند و در واقع به هر دو سو پاى بند باشند.

9. نگرش مثبت و کرامت مدار به انسان ها
حضرت على(علیه السلام) یکى از نگرش هاى مدیر را توجه به ارزش انسان ها ـ به طور عام، از هر قبیله و نژاد یا دین و مذهب که باشند ـ مى دانند و متذکر مى شوند که زمامدار به عنوان مدیر اسلامى باید حافظ حیثیت، آبرو، مال و جان انسانها باشد. حضرت در این خصوص در نامه اى خطاب به مأموران مالیات گیر مى فرماید:
هیچ کس را از خواسته هاى مشروعش باز ندارید... و نیز به خاطر گرفتن درهمى، کسى را تازیانه نزنید؛ هم چنین به مال احدى ـ چه مسلمان و چه غیرمسلمان که در پناه اسلام است ـ دست نزنید.[49]
امام(علیه السلام) در سیره خود، در برابر افرادى که خویشتن را کوچک وکم ارزش جلوه مى دادند،واکنش نشان مى داد و آنان را از این کار منع مى کرد. براى مثال ایشان از همراهىِ فردى که پیاده در حال حرکت بود با خود که بر مرکب سوار بودند، ممانعت کردند و فرمودند:
باز گرد؛ چرا که پیاده حرکت کردنِ شخصى مانند تو در رکابِ مثلِ من، مایه غرور براى والى و ذلت و خوارى براى مؤمن است.[50]
نگرش حضرت به انسان ها، به خصوص مسلمانان، چنان است که ارزش و احترام آنان را از تمام مقدسات بالاتر مى دانند:
و حرمت مسلمان را از دیگر حرمت ها برتر نهاده، و حقوق مسلمانان را با اخلاص و یگانه پرستى پیوند داده است. پس مسلمان کسى است که مسلمانان از دست و زبان او آزارى نبینند، جز آن که براى حق بود؛ وگزند مسلمان روا نیست جز در آنچه واجب شود.[51]
بدین ترتیب، نگرش مدیر مسلمان به مردم باید حاکى از احترام خاصِ او به آنان باشد، به گونه اى که از ناحیه مدیریت او هیچ نوع بى احترامى و آزارى به مسلمانان نرسد؛ چنان که باید به مردم محبّت کامل داشته باشد.
حضرت در این باره خطاب به مالک اشتر مى فرماید:
قلب خویش را نسبت به ملت خود مملو از رحمت و محبّت و لطف کن و نسبت به آن ها همچون حیوان درنده اى مباش که خوردن آنان را غنیمت شمارى! زیرا آن ها دو گروه بیش نیستند: یا برادران دینى تواند، و یا انسان هایى همچون تو.[52]
هم چنین خطاب به ابن عباس ـ هنگامى که او را به فرماندارى مصر منصوب کرد ـ فرمود:
با مردم گشاده رو باش؛ آن گاه که آنان را بینى، یا درباره آنان حکمى دهى یا در مجلس ایشان نشینى.[53]
ایشان رفتار نامناسب با غیرمسلمانان را نیز نمى پذیرند و خطاب به یکى از کارگزاران خود- که با مردم غیر مسلمان تحت قدرت خود بد رفتارى کرده بود - مى فرمایند
اما بعد، دهقانانِ شهر تو شکایت دارند که با آنان درشتى مى کنى و سختى روا مى دارى، ستمشان مى ورزى و خردشان مى شمارى. من در کارشان نگریستم و دیدم چون مشرک اند نتوانشان به خود نزدیک گرداند، و چون در پناه اسلام اند نشاید آنان را راند. پس، در کار آنان درشتى و نرمى را با هم آمیز. گاه مهربان باش و گاه تیز! زمانى نزدیکشان آور و زمانى دورتر.[54]

10. توجه به قدرت و نظارت الهى
چنان که گذشت، قدرتِ همراه با مدیریت، آسیب هایى مانند عُجب و کبر و فساد در انسان تولید مى کند. بدین سبب على(علیه السلام) متذکر مى شوند که راه علاج این امراض روحى آن است که مدیر نگرش خود را به مدیریت بدین گونه شکل دهد که با در نظر گرفتن عظمت، قدرت و سلطنت الهى به کوچک بودن خود وعملش پى ببرد.در این صورت مدیریت و ریاستى که از این مدیریت براى او حاصل شده است، نمى تواند باعث خودبزرگ بینى او شود. حضرت در این خصوص خطاب به مالک اشتر مى فرماید
آن گاه که در اثر موقعیت و قدرتى که در اختیار دارى، کبر و عُجب و خودپسندى در تو پدید آید، به عظمت قدرت و مُلک خداوند که مافوق تو است، نظر افکن! که این تو را از سرکشى پایین مى آورد و تیزى تو را فرو مى نشاند و خِرَد رفته ات را به جاى باز مى گرداند. از همتایى در علوّ و بزرگى با خداوند برحذر باش و خود را از تشبّه با او در جبروتش برکنار دار؛ چرا که خداوند هر جبّارى را ذلیل و هر فرد خودپسند و متکبّرى را خوار خواهد ساخت.[55]
و در جاى دیگر از عهدنامه مى فرماید:
هرگز حاکم بر خویشتن نخواهى بود، جز این که فراوان به یاد قیامت و بازگشت به سوى پروردگار باشى.[56]
حضرت براى کنترل درونى افراد، نظارت الهى را به یاد آن ها مى آورد و مى فرماید:
از معصیت خدا در خلوتگاه ها بپرهیزید؛ چرا که همو شاهد و همو حاکم و دادرس است.[57]
هم چنین مى فرماید:
آن روز [قیامت] همراهِ هر کس گواه و سوق دهنده اى است، که تا صحنه قیامت او را مى راند و شاهدى که به اعمال او گواهى دهد.[58]
امام(علیه السلام) در مورد نظارت الهى خطاب به محمد بن ابى بکر ـ هنگامى که حکومت مصر را به او داد ـ مى فرماید:
با آنان فروتن باش و نرمخو، و هموار و گشاده رو، و به یک چشم به همگان بنگر؛ خواه به گوشه چشم نگرى و خواه خیره شوى به آنان، تا بزرگان در تو طمعِ ستم بر ناتوانان نبندند و ناتوانان از عدالت مأیوس نگردند؛ که خداى تعالى مى پرسد از شما بندگان، از خرد و درشتِ کارهایتان و از آشکارِ آن و نهان.[59]
حضرت یکى از کارگزاران خود را - که در اموال مردم خیانت کرده بود -به سختىِ حساب الهى آگاهى مى دهد و خطاب به او مى فرماید:
... به من خبر داده اند تو کشت زمین را برداشته و آنچه پایت بدان رسیده براى خود نگاهداشته اى و آنچه در دستت بوده خورده اى. حساب خود را به من باز پس بده و بدان که حساب خدا بزرگ تر از حساب مردمان است.[60]
بدین ترتیب نظارت الهى به دو صورتِ «مستقیم» و «غیرمستقیم» انجام مى گیرد. حضرت در باب «نظارت مستقیم» الهى مى فرماید:
به رازها داناست و بر درون ها بیناست. بر هر چیز احاطه دارد و چیره است، و بر هر چیز تواناست. پس، از شما آن را که پرواى کار است، وظیفه خود بگذارد.[61]
حضرت در این خصوص خطاب به مأموران اخذ مالیات مى فرماید:
او را دستور مى دهم که از خدا بترسد در پنهانش، آن جا که جز خدا نگرنده اى نیست و جز او راه برنده.[62]
ایشان در باب «نظارت غیر مستقیم» متذکر مى شوند که این نظارت توسط فرشتگان و جوارح انسان صورت مى گیرد:
بندگان خدا! بدانید که از شما بر شما نگاهبانانى است، و از اندام هایتان مراقبان و حافظانى، که کرده هاى شما را به درستى در حساب مى آرند و نفس هاتان را مى شمارند. نه شبى سیاه شما را از آن مى پوشاند، و نه درى استوار پنهان کردنتان تواند.[63]

11. توجه به مشارکت و نقدپذیرى در مدیریت
توجه به مشارکت عمومى و نگرش نقدپذیرى و قبول حق نقد براى دیگران ـ چه از طرف مردم و چه افراد فرادست مدیر ـ یکى از موارد لازم براى مدیریت در سطح خرد و کلان است.
بسى روشن است که از امتیازات نگاه امام على(علیه السلام) به حکومت، نفى نگرش مستبدانه و تأکید بر بهره مندى از افکار و پیشنهادها و مشاوره هاى دیگران است. ایشان متذکّر مى شوند در غیر از مواردى که حکم روشنِ الهى وجود دارد، باید با مشورت از پیشنهادها و انتقادات مردم استفاده کرد:
... پس با من چنان که با سرکشان گویند، سخن مگویید و چونان که با تیزخویان کنند، از من کناره مجویید. به ظاهر آرایى با من رفتار ننمایید و شنیدن حق را بر من سنگین مپندارید. و نخواهم مرا بزرگ انگارید؛ چه، آن کسى که شنیدنِ حق بر او گران افتد و نمودن عدالت بر وى دشوار بُوَد، عمل به حق و عدالت کردن بر او دشوار است. با توجه به این، از گفتن سخن حق و یا مشورت عدالت آمیز، خوددارى مکنید... .[64]
حضرت به عنوان فرمانده نظامى خطاب به فرماندهان سپاه خود، مى نویسد
بدانید حقّ شماست بر من که چیزى را از شما نپوشانم جز راز جنگ ـ که از پوشاندن آن ناگزیرم ـ و کارى را جز ـ در حکم ـ شرع بدون مشورت شما انجام ندهم....[65]
سیره امام(علیه السلام) نیز دلیلى بر این مطلب است. براى مثال هنگامى که در سفرى براى جنگ از مدینه به کوفه مى رفتند، در میان راه نامه اى به مردم آن جا نوشتند و از آنان خواستند که در امور مملکتى مشارکت داشته باشند و اگر انتقادى به ذهن آنان مى آید، ابراز دارند
اما بعد، من از جایگاه خود برون شدم، ستمکارم یا ستمدیده، نافرمانم یا ـ مردم ـ از فرمانم سرکشیده. من خدا را به یاد کسى مى آورم که این نامه ام بدو برسد؛ تا چون نزد من آید، اگر نکوکار بودم یارى ام کند و اگر گنهکار بودم از من بخواهد تا به حقّ باز گردم.[66]
بدین جهت بود که حضرت به مالک دستور داد که کارهایش با رضایت توده مردم هماهنگ باشد:
باید محبوب ترین کارها نزد تو امورى باشند که با حق و عدالت موافق تر و با رضایت توده مردم هماهنگ تر است... .[67]
در مقام عمل هماهنگى کامل نیز زمانى صورت خواهد گرفت که با آنان مشورت کند و از نظرات آنان در امور مهم استفاده نماید. بدین سبب حضرت در جاى دیگر به مالک دستور مى دهند که با دانشمندان در امور مملکت و حوزه مدیریتِ خود مشورت کند و از دیدگاه هاى آنان در اصلاح امور مملکت بهره ببرد:
با دانشمندان فراوان گفت وگو کن و با حکیمان فراوان سخن در میان نه؛ در آنچه کار شهرهایت را استوار دارد و نظمى را که مردم پیش از تو بر آن برقرار بوده اند، حفظ کند.[68]
 

یادآورى چند نکته
در این مقاله کوشش به عمل آمد، یازده اصلِ پایه در نگرش مدیران به حکومت و مدیریت از نگاه اسلام و با تأکید بر نهج البلاغه استنباط، استخراج و تبیین شود. این اصول و قواعد کلى در واقع بر یازده گزاره توصیفى در باب مدیریت مبتنى است. از سوى دیگر مى توان ادعا کرد بیشترین توصیه هاى مدیریتى بر این پایه ها بنا نهاده شده است و این اصول باید راهنماى عمل و هدایتگر مدیران باشد.
نکته اى که باید به آن توجه داشت آن است که برخى از این اصول معطوف به فعالیت «مدیریتى»، و پاره اى ناظر به «مدیران» و تعدادى درباره «شهروندان» است. اصول و قواعدِ بینشىِ یاد شده، غالباً در حوزه ها و قلمروهاى دیگر هم جریان دارد، اما در متون دینى و نهج البلاغه بر آن ها در قلمرو زمامدارى و مدیریت کلان تأکید شده است و بسیارى از آن ها قابل تعمیم به سطوح دیگرِ مدیریت و مدیریت هاى سازمانى است و مبناى آن، شمول متن و نص یا تنقیح و تعمیم ملاک و مناط قطعى است.
مطلب مهمى که ممکن است در پایان بدان دست یافت و در جمع بندى بر آن تأکید ورزید این است که محورى ترین مفاهیم در اصول پیشین عبارت اند از: امانت؛ کرامت انسان ها؛ و مسؤولیت دربرابر خداوند. و به احتمال قوى مى توان همه آن مبانى و قواعد را به این اصول سه گانه و بنیادین بازگرداند.
درهرحال شرط نخست در اصلاح مدیریت ها، تغییر نگرش ها و تنظیم نگرش مدیران، بر این اصول و تحکیم این گونه نگرش ها در ذهنیت و کانون عقلانیت و عواطف آنان استوار است.

 

پى نوشت ها :
1. مالک اشتر که حامل این فرمان بود، در مسیر سفر به مصر و قبل از رسیدن به محل مأموریت خود به شهادت رسید. این عهدنامه به دست افرادى افتاد که در نهایت آن را به معاویه رساندند. عده اى از اطرافیان وى پیشنهاد سوزاندن این عهدنامه را دادند، اما معاویه با همه عنادى که نسبت به حضرت داشت، با این پیشنهاد موافقت نکرد و گفت: آیا به من پیشنهاد مى کنید که چنین علمى را بسوزانم؟! به خدا قسم علمى به این کاملى و محکمى ندیده ام. (ابن ابى الحدید، شرح نهج البلاغه، ج6، ص72ـ73، دار احیاء التراث العربى، لبنان، 1355ق. 1965م.)
2. ما امانت (تعهد، تکلیف، و ولایت الهیه) را بر آسمان ها و زمین و کوه ها عرضه داشتیم، امّا آن ها از حمل آن سر برتافتند و از آن هراسیدند، اما انسان آن را بر دوش کشید. او بسیار ظالم و جاهل بود؛ چون قدر این مقام عظیم را نشناخت و به خود ستم کرد! (احزاب، آیه 73).
3. نهج البلاغه، صبحى صالح، نامه 53 (در ترجمه کلمات نهج البلاغه از ترجمه حضرت آیة اللّه مکارم شیرازى و دکتر سیدجعفر شهیدى با کمى دخل و تصرف استفاده شده است).
4. همان، نامه 41.
5. همان.
6. همان.
7. همان، نامه 5.
8. همان، نامه 59.
9. همان.
10. همان، نامه 40.
11. همان، نامه42.
12. همان، خطبه131.
13. همان، خطبه33.
14. همان، خطبه 3.
15. همان، نامه 53.
16. همان.
17. همان، نامه51.
18. همان، خطبه 126.
19. همان، خطبه 105.
20. همان، نامه 56.
21. همان، نامه26.
22. همان، نامه 27.
23. همان، نامه 71.
24. همان، نامه43.
25. همان، خطبه131.
26. همان، نامه 18.
27. همان، نامه 53.
28. همان.
29. همان، نامه 60.
30. همان؛ نامه51.
31. همان.
32. همان، نامه 53.
33. همان، نامه 59.
34. همان، خطبه 34.
35. همان، نامه 53.
36. همان.
37. همان.
38. همان، حکمت 106.
39. همان، خطبه 4.
40. همان، نامه 53.
41. همان.
42. همان، خطبه216.
43. همان.
44. همان.
45. همان.
46. همان، خطبه 50.
47. همان، نامه 53. و در خطبه 34 به صورت مفصل تر این حقوق را این گونه بیان مى فرمایند: «مردم مرا بر شما حقى و شما را بر من حقى. بر من است که خیر خواهى از شما دریغ ندارم، و حقى را که از بیت المال دارید بگزارم، شما را تعلیم دهم تا نادان نمایند، و آداب آموزم تا بدانید. اما حق من بر شما این است که به بیعت وفا کنید و در نهان و آشکار حق خیرخواهى را ادا کنید. چون شما را بخوانم بیایید، و چون فرمان دهم بپذیرید، و از عهده بر آیید».
48. همان، نامه 50.
49. همان، نامه 51.
50. همان، حکمت 322.
51. همان، خطبه 167.
52. همان، نامه 53.
53. همان، نامه 76.
54. همان، خطبه21.
55. همان، نامه53.
56. همان.
57. همان، کلام354.
58. همان، خطبه 85.
59. همان.
60. همان، نامه 27.
61. همان، خطبه86.
62. همان، نامه 26.
63. همان، خطبه 157.
64. همان، خطبه216.
65. همان، نامه 50.
66. همان، نامه57.
67. همان، نامه 53.
68. همان.

منبع : فصلنامه حوزه و دانشگاه، شماره 26

اضافه کردن نظر


کد امنیتی
تازه کردن