پنج شنبه, 04 تیر 1394 ساعت 09:00
خواندن 1438 دفعه

فتنه انگیزی معاویه و پاسخ های دندان شکن امام علی علیه السلام - قسمت اول - احمد بهشتی

شأن صدور
همان طورى كه آشنائى ما با شأن نزول آيات قرآنى به فهم بهتر آيات -بدون اينكه مورد، مخصوص باشد- كمك مى كند، آشنائى ما با شأن صدور نامه هاى امام على عليه السلام نيز به فهم بهتر و دقيق تر آنها كمك مى كند و در حقيقت، با آشنائى با شأن صدور نامه ها، گوئى در همان شرايطى قرار مى گيريم كه صدور نامه را با محتويات ويژه آن، ايجاب كرده است. در عين حال، كلّيّت و عموميّت مطالب، محفوظ است و ما مى توانيم در هر عصر و دوره اى، و در هر مملكت و منطقه اى، بيانات و روش سياسى آن بزرگوار را ملاك عمل و راهنما و الگو قرار دهيم و سياست دينى خود را بر پايه سياست علوى استوار گردانيم. چراكه از واضحات و بديهيات است كه سعادت ما در اين است كه در پى سياست دينى باشيم، نه دين سياسى. چنانكه در اخلاق، ما بايد تابع اخلاق دينى باشيم و حرفه و كسب و سياست و اقتصاد خود را اخلاقى كنيم، نه اينكه در پى اخلاق حرفه اى  يا اخلاق سياسى و اخلاق اقتصادى باشيم.
 

اكنون با اين مقدمه، به سراغ شأن صدور نامه 9 مى رويم.
هنوز جنگ صفين آغاز نشده بود؛ ولى با گستاخى ها و توطئه هاى معاويه، كاملاً بستر جنگ مهيّا شده بود و براى اميرالمؤمنين عليه السلام چاره اى جز قبول جنگ نبود؛ با اينكه حضرتش به هيچ وجه جنگ را نمى پسنديد و سياست او -برخلاف سياست هاى فالانژيستى- سياست جنگى نبود؛ بلكه حضرتش به تمام معناى كلمه صلح طلب بود و سلم و صفا و آشتى را بر هرگونه درگيرى و ناآرامى و زد و خورد -تا آنجائى كه به ضرر اسلام و امت اسلامى نباشد- ترجيح مى داد و اصولاً دين ما نام اسلام را -كه از ريشه سِلْم آمده- بر خود نهاده، تا نشان دهد كه جز در حال ضرورت، مسلمانان نبايد تن به جنگ و خون ريزى و كشتن هم كيشان و همنوعان خود بدهد؛ ولى هنگامى كه رقيب دون همّت، به هيچ صراطى مستقيم و در برابر هيچ حق و حقيقتى تسليم نيست، چه بايد كرد؟
در چنان شرايطى كه تنور جنگ در حال افروخته شدن و شعله ور شدن بود و فتنه قاسطين همچون آتش زير خاكستر، آماده سربرآوردن بود، شخص نيمه آگاه و نيمه ناآگاهى -به نام ابومسلم خولانى(1) كه از تابعين شامى بود و هرگز اسلام ناب را از زبان اهلش نياموخته بود، بلكه تنها با اسلام اموى آشنائى داشت- به همراه عده اى نزد معاويه آمد و با او به مناظره پرداخت و او را به خاطر اينكه با شخصى مى خواهد بجنگد كه از نظر مصاحبت با پيامبر و هجرت و سابقه و قرابت، برترى دارد، مورد انتقاد و نكوهش قرار داد. تا اينجاى كار نشان داد كه نيمه آگاه است، ولى هنگامى كه در برابر ترفند معاويه سر تسليم فرود آورد و فريفته شد، معلوم شد كه نيمه ناآگاه، بلكه نيمه جاهل است.
معاويه گفت: ما با على سر جنگ نداريم. او قاتلان عثمان را پناه داده است. ما تصميم داريم آنها را قصاص كنيم. او اگر قاتلان عثمان را تحويل ما بدهد، با او نمى جنگيم؛ ولى اگر تحويل ندهد، ناگزيريم با او بجنگيم. 
ابومسلم و همراهانش درخواست كردند كه نامه اى براى اميرالمؤمنين عليه السلام فرستاده شود و از او درخواست شود كه قاتلان عثمان را تحويل معاويه دهد؛ چراكه او ولىِّ دمِ عثمان است.
معاويه كه در تردستى و شيطنت، ماهر و استاد بود، نامه اى براى اميرالمؤمنين عليه السلام نوشت و خود ابومسلم را مأمور كرد كه نامه را به كوفه برده و تقديم حضرت نمايد و جواب را خود دريافت كند و بازگردد.
او رهسپار كوفه شد. پس از طى مسافت ميان دمشق و كوفه، وارد شهر شد و نامه را در حضور جمع، تقديم اميرالمؤمنين عليه السلام كرد و خود به پا خاست و پس از حمد و ثناى ذات مقدس ربوبى حضرت را مخاطب ساخته، چنين گفت: 
«تو امروز ولىّ امر مسلمانان و زمامدار امّت مى باشى. من دوست نمى دارم كه اين مقام والا به غير تو واگذار گردد؛ مشروط به اينكه خود پاسدار حق و حقيقت باشى و خواسته ما را برآورده كنى. همه مى دانند عثمان، مسلمان محترمى بود كه مظلومانه كشته شد. اگر قاتلان عثمان را تحويل ما دهى، تو امير و رهبر مائى. در اين صورت، هركس با تو مخالفت كند، تو را يارى مى كنيم، هم با دست و هم با زبان و تو معذورى و صاحب حجّت». 
حضرت فرمود: فردا بيا و جواب نامه ات را بگير. او صبر كرد تا بامداد فردا كه جواب نامه را دريافت كند.
از آنجا كه حكومت و سياست علوى، علاوه بر بعد الهى، بر مردم سالارى واقعى تكيه داشت و اين مردم بودند كه در آن موقعيت حساس بايد با قاصد دين باخته معاويه، پاسخى دندان شكن بدهند؛ روز بعد مردم كه متوجه مأموريت ابومسلم شده بودند، به طور خودجوش در مسجد اجتماع كردند و شعار «كُلُّنا قَتَلَ عثمان» را سر دادند و به ابومسلم فهماندند كه قاتل عثمان، شخص يا اشخاص معيّنى نيستند، بلكه همگان قاتل اويند؛ چراكه او به امّت خيانت كرده و قاتلان او به نمايندگى از همه امت، او را به قتل رسانده اند.
آرى در احاديث آمده است كه: «الرّاضى بِفِعْلِ قومٍ كالدّاخِلِ فيهِ مَعَهُم(2)». 
ما بايد تابع اخلاق دينى باشيم و حرفه و كسب و سياست و اقتصاد خود را اخلاقى كنيم، نه اينكه در پى اخلاق حرفه اى  يا اخلاق سياسى و اخلاق اقتصادى باشيم.
«هركس به كردار گروهى راضى و خشنود باشد، مثل اين است كه با آنها همكارى كرده و در انجام آن كار شركت جسته است».
به هرحال شكوه جمعيت و شعارهاى كوبنده، چشم او را خيره و گوش او را تسخير كرد؛ ولى از آنجا كه قلبش با معاويه بود و پيشاپيش معاويه با دسائس خود، قوه داورى صحيح را از او گرفته و شايد با مال و منال دنيا سبيلش را چرب و دلش را ربوده بود، نتوانست از بيراهه اى كه برايش ترسيم شده بود، بازگردد و به راه راست آيد.
او بايد مى فهميد كه اوّلاً معاويه، ولىّ دم عثمان نيست و حق ندارد خونخواهى كند. ثانياً اگر قدرى فكر مى كرد و كارهاى معاويه را مورد مطالعه و بررسى قرار مى داد، متوجه مى شد كه خود معاويه شريك جرم است؛ چراكه وى در روزهايى كه عثمان در محاصره بود، او را يارى نكرد و اين قدر در فرستادن نيروى كمكى به مدينه كوتاهى كرد، تا عثمان -كه دست از لجبازى و يك دندگى برنداشته بود- كشته شد. ثالثاً در آن روزهاى سخت، تنها كسى كه مانع كشته شدن عثمان بود و اقدامات ميانجيگرانه بين او و شورشيان انجام مى داد، على بود. رابعاً اكنون كه حكومت عدل علوى بر سر كار آمده و از پشتوانه غيرقابل خدشه نص نبوى و بيعت مردمى برخوردار است، هر كسى شكايتى دادر، بايد به او مراجعه كند، تا او با تشكيل يك دادگاه صالح -كه ممكن است رياست آن دادگاه با خودش باشد- به شكايتش رسيدگى كند.
ابومسلم -كه از خودخواهى بى بهره نبود و ترجيح مى داد كه در محيط دمشق و شامات نان به نرخ روز به خورد و احياناً با كرامات دروغينى كه به او نسبت مى دادند، بادى به غبغب مى انداخت- به محضر اميرالمؤمنين عليه السلام بار يافت، تا پاسخ نامه معاويه و پاسخ سخنرانى كذائى خود را دريافت كند.
با ديدن صحنه احساسات آگاهانه جمعيت و ازدحام پرشكوه مردم و شنيدن شعارهاى شعورمندانه ايشان، پيشاپيش جواب برايش روشن بود.
او جواب نامه را دريافت كرد و از اينكه در تحويل گرفتن قاتلان عثمان ناكام مانده و خبر خوشى براى اربابان اموى خود دريافت نكرده است، با ناراحتى و سرافكندگى پاسخ نامه معاويه را از دست مبارك مولا دريافت كرد و با صدايى ملايم -به طورى كه اطرافيان نزديكش بشنود- چند بار گفت:
«الآنُ طابَ الضِّرابُ!»: «اكنون نبرد در كامها گواراست!».
ولى چه خوب بود از او سؤال مى شد: در كدامين كامها؟! آيا در كام جان عاشقان اسلام و قرآن و خليفه بحق پيامبر گرامى اسلام يا در كام جان دشمنان حقيقت و معاندان فضيلت و بيگانگان از انسانيت و غوطه ورشوندگان در منجلاب سبعيت و حيوانيت؟.
آيا آنهايى كه شيران روز و راهبان شب بودند و در خلوت و جلوت خدا را در مدّنظر داشتند و چون خداجو و خداخواه بودند، آنى از غم محرومان و مظلومان قرار و آرام نمى گرفتند، شعار «طابَ الضِّراب» سر مى دادند، يا آنهايى كه دزدان بى وجدان بيت المال عمومى بودند و زندگى را به ظاهر آن مى شناختند و چون چارپايان مى خوردند و مى نوشيدند و مى غنودند؟! شخصى كه: «چندين چراغ دارد و بيراهه مى رود» بايد درباره اش گفت: «بگذار تا رود و ببيند سزاى خويش».
بارى مفصّل نامه 9 نهج البلاغه در كتاب صفين نصر بن مزاحم آمده و مختصر آن را ابن عبد ربّه -صاحب كتاب «العقد الفريد»- نقل كرده و بلاذرى نيز در انساب الأشراف، آن را آورده است. شيخ مفيد نيز قطعه اى از آن را در عيون و محاسن نقل كرده و خطيب خوارزمى نيز در مناقب خويش به ذكر آن پرداخته است(3).
اگرچه معاويه و قاصدش بر تحويل گرفتن قاتلان عثمان پاى مى فشردند، ولى پاسخ حضرت، پاسخى است جامع كه بايد گفت: مشتمل بر چهار بخش است: بخش اول درباره تنگناهايى كه سران شرك -و از جمله معاويه و پدرش- براى مسلمانان مخصوصاً در ايام محاصره در شعب ابوطالب فراهم آوردند. بخش دوم درباره روش پيامبر اكرم صلى الله عليه وآله در جنگها كه نزديك ترين خويشاوندان خود را -مانند عبيده و حمزه و جعفر- در صف مقدم جبهه قرار مى داد و به شهادت مى رسيدند. بخش سوم درباره شگفتى روزگار كه چگونه او را هم سنگ معاويه قرار داده است. بخش چهارم درباره تحويل دادن قاتلان عثمان كه نشدنى و محال است كه حضرتش آنها را تحويل معاويه دهد. ما درباره هر يك از اين بخش ها مطابق نامه حضرت، بحث مى كنيم.
 

بخش اول - ماجراى شعب ابوطالب 
مشركين در برابر پيامبر خدا و پيروانش از دو تاكتيك استفاده مى كردند: مسلمانانى را كه بى پناه بودند، شديداً شكنجه مى كردند. انداختن آنها با بدن عريان بر روى سنگ داغ و كشيدن بدن آن ها بر خار و سنگلاخ و حتى سوزاندن بدن آنها با سيخ داغ از كارهاى معمولى بود. افرادى كه در پناه كسى بودند يا هم پيمانى داشتند، از اين گونه آزارها و شكنجه ها مصون بودند.
مشركين قريش جرأت نداشتند كه با بنى هاشم اين گونه رفتار كنند. به خصوص كه شخصيتى چون ابوطالب در ميان آنها بود و او از جان و دل، پيامبر خدا را حمايت مى كرد. ساير عموها نيز -به استثناى ابولهب- دست از يارى او برنمى داشتند. عموزاده ها نيز در اين راه هماهنگى كامل داشتند. تنها راهى كه براى مشركين باقى مانده بود، اين بود كه بنى هاشم را در محاصره شديد اقتصادى قرار دهند و از هرگونه معاشرت و معامله و مناكحه با آنها خوددارى كنند. از اين رو با نوشتن پيمان نامه اى -كه به ديوار كعبه آويخته شد- برنامه محاصره را آغاز كردند و بنى هاشم ناگزير شدند كه به شعب ابوطالب پناه ببرند.
 

سالهاى آغازين بعثت 
با مبعوث شدن پيامبر اكرم صلى الله عليه وآله نخستين مردى كه به او ايمان آورد، على عليه السلام بود(4). او و پيامبر، به بعضى از دره هاى مكه مى رفتند و نماز مى گزاردند؛ بدون اينكه شخص ثالثى با آنها همراه باشد.
مدتى گذشت، تا اينكه ابوطالب از برنامه آنها مطلع شد و از پيامبر سؤال كرد كه: پسر برادر، اين چه كارى است كه انجام مى دهيد؟ پيامبر خدا در جوابش فرمود: 
«عمو، اين، دين خدا و دين فرشتگان و پيامبران و دين پدرمان ابراهيم است. خداوند، مرا به عنوان پيامبر خويش بر بندگانش مبعوث كرده است و تو از همه مردم به نصيحت و هدايت من سزاوارترى و بايد مرا اجابت كنى و به كمك خويش مرا قوت بخشى».
ابوطالب از اينكه رسماً به دين او درآيد، خوددارى كرد، ولى سوگند خورد كه تا زنده است نگذارد به برادرزاده عزيزش آسيب برسد. در حقيقت، راه و رسم تقيه را پيش گرفت، تا بتواند سپرى مستحكم باشد در برابر حملات دشمنان و تهديدهاى مشركان. 
آنگاه از فرزندش على عليه السلام پرسيد: اين چه كارى است كه انجام مى دهى؟ هدفش از اين سؤال اين بود كه بداند فرزند نوجوانش تا چه اندازه راه پيامبر خدا را از روى شناخت و آگاهى برگزيده است. پاسخ فرزند، پدر را به وجد آورد. پاسخ چنين بود: «پدر، من به خدا و رسولش ايمان آورده ام و در پيشگاه خداوند يكتا به نماز ايستاده ام و دستورات پيامبرش را اطاعت كرده ام». ابوطالب، او را تشويق كرد و گفت: «آگاه باش كه او تو را جز به خير دعوت نمى كند. از او جدا نشو».
پس از اميرالمؤمنين عليه السلام نوبت مسلمانى به زيد بن حارثه رسيد. او غلام پيامبر خدا بود. افتخارش اين بود كه بعد از پيامبر و على، او در روى زمين سومين مرد نمازگزار بود.
ابوبكر را به عنوان سومين مردى كه مسلمان شده و عثمان را چهارمين دانسته اند. پس از آن ها طلحه، زبير، عبدالرحمان و سعد بن ابى وقاص اسلام آوردند و تعداد مسلمانان مرد به هشت نفر رسيد. 
از آن پس ابو عبيده جرّاح و ابو سلحة بن عبدالأسد و ارقم بن ابى ارقم -كه خانه اش كانون تجمع و برگزارى نماز بود، اسلام آوردند و اسلام در مكه آشكار شد و اين بعد از آنى بود كه مدت سه سال دين خدا مخفى بود و پيامبر بعثت خود را آشكار نمى كرد. ولى با نزول آيه شريفه «فَاصْدَعْ بما تُؤْمَرُ وَ أَعْرِضْ عَنِ المشركين(5)» او مأموريت يافت كه از پنهان كارى خوددارى كند و دين خدا را آشكار سازد و مطمئن باشد كه خداوند، شر استهزاكنندگان مشرك و منحط منحرف را دفع مى كند. هرچند رفتار آنها موجب آزردگى پيامبر و دلتنگى شديد او مى شود، ولى پيامبر بايد با تسبيح و سجده، خاطر خود را آرام كند و تا آخرين نفس به عبادت و پرستش ادامه دهد و البته مشركين هم سرانجام خواهند دانست كه چه بدبختى هايى دامنگير آنهاست(6).
در آغاز ظهور دعوت، مشركان مكّه چندان مزاحمتى براى پيامبر خداصلى الله عليه وآله و افراد تازه مسلمان نداشتند. اما همين كه حضرتش زبان به عيب جوئى خدايانشان گشود، در مقابلش ايستادند و با اتفاق و همدلى به دشمنى و مخالفت برخاستند. اينجا بود كه ابوطالب، به وعده خود وفا كرد و چون سدّى محكم در برابر دشمنان ايستاد و آنها را از مزاحمت و اذيت، بازداشت.
«مقاومت و پايدارى ابوطالب، سبب شد كه جمعى از اشراف قريش، مانند عتبة بن ربيعه و برادرش شيبه و ابوسفيان بن حرب و ابوالبخترى و اسود بن مطّلب و وليد بن مغيره و ابوجهل و عاص بن وائل و نبيه و منبّه -پسران حجّاج- و... به حضور ابوطالب آمدند و زبان به گلايه گشودند و از اينكه پيامبر به بدگوئى خدايان و انتقاد از دين آنها پرداخته و آنها را نابخرد و گمراه دانسته، شكايت كردند و از وى خواستند يا جلوى او را بگيرد يا او را تسليم ايشان كند».
ابوطالب با نرمى و ملاطفت با آنها سخن گفت و آنها را بازگرداند. پيامبر هم به كار خود ادامه داد و بيش از پيش به اظهار دين خدا پرداخت.
كم كم كينه ها بالا گرفت و دشمنى ها فزونى يافت و كاسه صبر مشركان متعصّب، لبريز شد و كارد به استخوانشان رسيد.
بار ديگر سران قريش به ملاقات ابوطالب آمدند و به او گفتند: 
تو از نظر سنّ و شرافت و منزلت در ميان ما برترى دارى. ما از تو خواستيم كه برادرزاده ات را از آنچه انجام مى دهد، بازدارى؛ ولى تو از اين كار خوددارى كردى. به خدا، طاقت ما به طاق رسيده و به هيچ وجه تحمّل بدگوئى هاى او را از نياكان و خدايانمان نداريم. يا بايد او را از اين كارها بازدارى يا اينكه كار ما و شما به جنگ مى كشد. يا ما شكست مى خوريم يا شما. آنها ابوطالب را بر سر دوراهى قرار دادند و با خشم و عصبانيت، از نزد او رفتند.
مشكلى بزرگ بر سر راه ابوطالب ظاهر شده بود. نه او را توان جنگ با قريش بود نه مى توانست برادرزاده خود را تسليم كند.
او براى خاتمه دادن به ماجرا، گفته هاى سران قريش را براى برادرزاده بازگو كرد و از او خواست كه جان خود و عمو و ياران را به خطر نيندازد و عمو را به كارى كه در توانش نيست، وادار نكند.
پيامبر خداصلى الله عليه وآله با چشم گريان عمو را مخاطب قرار داد و فرمود: 
«به خدا، اگر خورشيد را در دست راستم و ماه را در دست چپم بگذارند، دست از اين كار بر نمى دارم، تا دين خدا ظاهر شود، يا كشته شوم». آنگاه با اطمينان به وعده الهى از عمو -كه شايد عزمش به سستى گرائيده بود و شايد مى خواست ميزان استقامت برادرزاده را سنجش كند- جدا شد. ولى ابوطالب صدا زد: برادرزاده، برگرد. پيامبر خدا بازگشت. ابوطالب عرض كرد: «هرچه دوست مى دارى، بگو. هرگز تو را تسليم آنها نمى كنم».
آنگاه اشعارى خواند كه شاهدى گويا بر مسلمانى اوست. برخى از آن اشعار را ملاحظه مى كنيم:

وَ اللّهِ لَنْ يَصِلُوا اِلَيكَ بِجَمْعِهِمْ 
حَتّى أُوَسَّدَ فِى التُّرابِ دفيناً
فانفذُ لِأَمْرِكَ ما عَلَيْكَ مَخافةٌ
وَ ابْشُرْ وَ قَرَّ بِذاكَ مِنْهُ عُيُوناً 

«به خدا، با جمعيت خود به تو دسترسى پيدا نمى كنند، مگر اينكه من در زير خاك دفن شوم. كارت را دنبال كن. بر تو بيمى نيست و بشارت بده و ديده ها را روشن كن».
قريش يقين كردند كه ابوطالب، دست از يارى پيامبر بر نمى دارد. از اينرو عُمارة بن وليد را -كه زيباترين جوانان قريش بود- نزد او بردند و پيشنهاد كردند كه وى آن جوان زيباروى را به فرزندى بگيرد و برادرزاده خود را تسليم آنها كند، تا او را بكشند و اجازه ندهند كه بيش از اين خدايانشان را مسخره كند.
ابوطالب از بى انصافى آنها شگفت زده شد. شگفت معامله اى بود. آنها مى خواستند فرزندشان را به ابوطالب سپارند كه از او پذيرائى كند و فرزند ابوطالب را از او بگيرند و بكشند؛ از اينرو قاطعانه دست رد بر سينه آنها زد و به آنها اعلام كرد كه چنين چيزى ممكن نيست.
مطعم بن عدى كه با ابوطالب دوست بود، از وى گله كرد و گفت: تو از روى انصاف با قومت رفتار نمى كنى. آنها به خاطر رعايت حال تو از هيچ سعى و تلاشى فروگذارى نكرده اند.
ابوطالب گفت: به خدا، نه آنها انصاف دادند و نه تو. تصميم تو اين است كه قومت را يارى كنى و مرا خوار گردانى. هركارى مى خواهى بكن. 
اكنون قريش آماده شدند كه نسبت به افراد مسلمان شدّت عمل به خرج دهند. تصميم گرفتند كه هر قبيله اى افراد مسلمان خود را تحت آزار و شكنجه قرار دهند. تنها كسى كه در امان بود، پيامبر خدا بود كه خداوند او را به وسيله عمويش ابوطالب از آسيب دشمنان حفظ كرد. بنى هاشم هم به جز ابولهب كه از آنها كناره گرفت، به ابوطالب پيوستند. ابوطالب براى جلب حمايت او بسيار تلاش كرد، ولى فايده اى نبخشيد. جز در يك مورد كه غيرت او شعله كشيد و به حمايت ابوطالب برخاست. 
ماجرا اين بود كه قبيله ابو سلمة بن عبدالأسد مخزومى مى خواستند او را شكنجه كنند. او به ابوطالب پناه آورد. افرادى از بنى مخزوم او را تعقيب كردند. ولى ابوطالب آنها را از آزار و اذيت وى مانع شد. آنها اعتراض كردند و گفتند: ما را از اذيت و آزار برادرزاده ات منع كردى. چرا اين شخص را كه از ماست، به ما وانمى گذارى؟ ابوطالب گفت: محمد برادرزاده من و اين شخص خواهرزاده من است. علّت اين بود كه مادر ابوطالب و عبدالله -پدر پيامبر- مخزومى بودند. كار به جار و جنجال كشيد و طرفين بر سر هم داد و فرياد كشيدند. 
اينجا بود كه ابولهب به صحنه آمد و براى اولين بار و آخرين بار، به يارى ابوطالب برخاست و تهديد كرد كه اگر دست از سر او برندارند، با آنها مقابله خواهد كرد. معترضان عقب نشينى كردند و پى كار خود رفتند. اين عقب نشينى به خاطر اين بود كه ترسيدند ابولهب نيز به مسلمانان ملحق شود.
ابوطالب هم به برادر خويش اميدوار شد و با اشعارى او را دعوت به اسلام كرد؛ ولى مؤثر واقع نشد.
به مرور زمان سختگيرى ها و آزار و اذيت ها شدت بيشترى يافت و غير قابل تحمل شد. مسلمانان ناگزير بودند كه تقيه كنند. در عين حال از زندان و شكنجه، مصونيت نداشتند. تنها پيامبر خدا در پناه ابوطالب، در امن و امان مى زيست. 
سرانجام سران قريش پيمانى امضاء كردند كه با بنى هاشم ترك رابطه كنند و از زن دادن و زن گرفتن و معامله و مجالست با آنها خوددارى نمايند. اين پيمان نامه در درون كعبه و ديوار آويخته شد. بنى هاشم ناگزير از شهر خارج شدند و به شعب ابوطالب رفتند. اما ابولهب به مشركين پيوست و به يارى آنها پرداخت.
بنى هاشم در محاصره شديد اقتصادى گرفتار شدند و با اندك قوتى كه مخفيانه براى آنها برده مى شد، به سختى زندگى مى كردند.
محمد بن اسحاق مى گويد: بنى هاشم مدت دو يا سه سال، در محاصره اقتصادى بودند. به راستى كه اگر قوت ايمان نبود، همه آنها از پاى در مى آمدند، يا تسليم ترفندهاى دشمنان اسلام مى شدند. ولى با عزمى راسخ و استقامتى بى نظير، دوران سخت و دشوارى را سپرى كردند.
شبى ابوجهل، حكيم بن حزام -برادرزاده خديجه كبرى - را ديدار كرد كه به همراه غلامش مقدارى گندم با خود حمل كرده و براى خديجه مى بردند. ابوجهل با او درآويخت و گفت: تو را نزد مردم مكه رسوا مى كنم. ابوالبخترى از راه رسيد و پرسيد: چه خبر است؟ ابوجهل گفت: گندم براى بنى هاشم مى برد. وى گفت: چه مانعى دارد؟ گندم براى عمه اش مى برد. ابوجهل سرسختى نشان داد و ابوالبخترى با استخوان شتر بر سرش كوبيد و با مشت و لگد او را مضروب و مجروح كرد. ولى ابوجهل از ترس اينكه اين خبر به پيامبر برسد و او را مورد ملامت و شماتت قرار دهد، بدون سر و صدا پى كارش رفت.
 

اميرالمؤمنين عليه السلام درباره ماجراى شعب ابوطالب در نامه خود به معاويه نوشت:
«فَأرادَ قَوْمُنا قَتْلَ نَبِيِّنا وَ اَجْتِياحَ أَصْلِنا وَ هَمُّوا بِنَا الْهُمُومَ وَ فَعَلُوا بِنَا الأَفاعيلَ وَ مَنَعُونَا العَذْبَ وَ أَحْلَسُونا الْخَوْفَ وَ اَضْطَرُّونا الى جَبَلٍ وَعرٍ وَ أوقَدُوا لَنا نارَ الحَرْبِ».
«پس قوم ما (قريش) تصميم گرفتند كه پيامبرمان را بكشند و اصل و ريشه ما را قطع كنند و براى قلع و قمع ما انديشه ها كردند و كارهاى بسيار و خطرناكى انجام دادند و ما را از آب گوارا و زندگى آسوده محروم كردند و گرفتار ترس و بيم ساختند و ناگزيرمان كردند كه به كوهى سخت و دشوار (شعب ابوطالب) پناه بريم و آتش جنگ را براى ما افروختند».
خواننده آگاه با مطالعه همين چند جمله از زبان كسى كه سايه وار به دنبال پيامبر خدا حركت كرده و خود، طعم تلخ دوران محصوربودن در درّه اى مخوف را طى مدتى كه كمتر از دو سال و بيشتر از سه سال نبوده، چشيده است، به بسيارى از حقايق پى مى برد. قطعاً يكى از سرانى كه اين ماجرا را پديد آورده بود، پدر معاويه بود. ساير كسان نزديك معاويه -و حتى خودش- در اين ماجرا نقش داشتند و اكنون اميرالمؤمنين عليه السلام به نقد معاويه و كسانش پرداخته است. شايد امت اسلامى بيدار شود و دل به معاويه و معاويه صفتان تاريخ نبندد.
ولى طرفداران حق و حقيقت بايد هميشه در انتظار نصرت الهى باشند و بدانند كه «پايان شب سيه، سپيد است».
مسلمانان -و مخصوصاً بنى هاشم و در رأس آنها ابوطالب- در آن سالهاى سخت، در كنار پيامبر خداصلى الله عليه وآله مقاومت جانانه اى از خود نشان دادند، تا اراده الهى بر نجات و پيروزى آنها تعلق گرفت.
نخستين كسى كه عليه آن پيمان شوم قيام كرد هشام بن عمرو بود كه پدرش با نضلة بن هاشم بن عبدمناف - از سوى مادر- برادر بود. او در ميان قوم خود مورد احترام بود. شبها مواد خوراكى را بر پشت شتر مى نهاد و بر درِ شعب مى آورد و رهايش مى كرد. شتر وارد شعب مى شد و بنى هاشم بار شتر را بر زمين مى گذاشتند و مصرف مى كردند.
او نزد زهير بن ابو اميه رفت و سخنانى گفت كه عواطفش برانگيخته شد؛ ولى او گفت: چه كنم؟ من تنهايم. اگر يك نفر ديگر با من بود، پيمان نامه را از ديوار كعبه برمى داشتم و پاره مى كردم. هشام گفت: من چنين شخصى سراغ دارم. پرسيد: كيست؟ گفت: خودم!. زهير گفت: شخص ديگرى جستجو كن. او به سوى مطعم بن عدى رفت و او را با خود همراه كرد و شمار آنها به سه تن رسيد، ولى مطعم پيشنهاد كرد كه فرد چهارمى هم با آنها همراه شود. هشام نزد ابوالبخترى رفت و او را نيز به جمع خويش دعوت كرد و او نيز پذيرفت.
با به هم پيوستن اين افراد، تصميم گرفته شد، كه پيمان نامه را پاره كنند. مطعم، دليرى كرد و پيمان نامه را به زير آورد. او با كمال تعجب مشاهده كرد كه موريانه تمام پيمان نامه را خورده، به جز «بِاسْمِكَ اللّهُمَّ» را.
منصور بن عكرمه كه نويسنده پيمان بود، دچار فلج دست شد و با پاره شدن پيمان نامه، بنى هاشم با سربلندى و افتخار از شعب خارج شدند. 
اميرالمؤمنين عليه السلام در ادامه نامه به معاويه نوشت:
«فَعَزَمَ اللّهُ لَنا عَلَى الذَّبِّ عَنْ حَوْزَتِه وَ الرَّمْىِ مِنْ وَرآءِ حُرْمَتِهِ».
«خداوند اراده كرد كه ما پاسدار حوزه شريعتش باشيم و حرمتش را نگاه داريم».
آرى خداوند افتخار پاسدارى از دينش را به امثال معاويه نمى دهد. بلكه اين فيض بزرگ تنها نصيب كسانى مى شود كه باطنى پاك و نيّتى خالص و عزمى راسخ و همّتى والا داشته باشند. «ورنه هر سنگ و گلى لؤلؤ و مرجان نشود». ادامه دارد
 

پى نوشت ها :
1) جالب اينكه در تاريخ ابن عساكر و حليةالأولياى ابونعيم كرامات عجيبى براى وى نقل شده است. از جمله اينكه او را در آتش افكندند و همچون ابراهيم خليل نسوخت. ديگرى اينكه هنگام طغيان دجله، خود و همراهانش به آب زدند و همچون موسى و همراهانش غرق نشدند و نيز كودكى چشمش به آهوئى افتاد كه در بيابان در حال فرار بود. او متوجه شد كه كودك دوست دارد كه آهو را بگيرد؛ از اينرو دعا كرد و خداوند آهو را نگاه داشت. حتماً اين كرامات را به خاطر يارى معاويه برايش جعل كرده اند. اگر ما چنين كرامتى را به ائمه اطهارعليهم السلام نسبت دهيم، ما را متهم به غلوّ و كفر مى كنند. قصه يك بام و دو هوا يعنى همين.(نگ: مصادر نهج البلاغه و اسانيده، ج 3، ص 216).
2) بحارالأنوار، ج 100، ص 96، ح 7.
3) نگ: مصادر نهج البلاغه و اسانيده، ج 3، ص 217.
4) گويا خديجه نخستين مسلمان است ولى در اينكه على اولين مرد مسلمان است، شكى نيست.
5) حجر، 94. آنچه را به آن مأموريت دارى، آشكار كن و از مشركان روى بگردان.
6) با استفاده از بقيه آيات تا آخر سوره حجر.

 

 

دانلود مقاله


 

منبع : ماهنامه مکتب اسلام، شماره 1

اضافه کردن نظر


کد امنیتی
تازه کردن