شنبه, 12 ارديبهشت 1394 ساعت 09:00
خواندن 1256 دفعه

امام على علیه السلام، برادر محمد رسول خدا صلى الله علیه وآله وسلم - یدالله جنتى

محمدجواد شرّى، نویسنده لبنانى تبار و تحصیلکرده حوزه علمیه نجف است. وى دانشمندى است تاریخ دان، حکیمى الهى و بنیان گذار و مدیر کنونى (مرکز اسلامى) دیترویت در امریکاى شمالى. از جمله اقدامات ارزشمند وى اداره برنامه رادیویى هفتگى است با نام (اسلام در روشنایى) که به وسیله WNIC پخش مى شود. آقاى شرى در سال 1959 در دیدارش از خاورمیانه با یک مشکل کهنه اسلامى مواجهه شد و در حل آن کوشید و توفیقاتى هم بدست آورد؛ وى مشاهده کرد مسلمانان بیش از هزار سال است که به دو گروه شیعه و سنى تقسیم شده اند، (على رغم موافقت دو مکتب با تعالیم قرآن کریم و صحت گزارش احادیث از پیامبر(صلی الله علیه و آله).) (ص15)
وى در ژوئیه 1959 در ملاقاتى که با شیخ الازهر، مرحوم شیخ محمود شلتوت داشت، به درستیِ مکتب شیعه جعفرى اذعان نمود و یکى از پیشنهاد دهندگان تنظیم و انتشار اعلامیه 7ژوئیه 1979 است که برابرى مکتب هاى شیعه و تسنن را اعلام و وحدت پیروان این دو مکتب را طلب مى کند.
از تألیفات چاپ شده وى است: شیوه مسلمان، آموزش اسلام، امام حسین (سیدالشهداء) و کتابى که معرفى آن را مى خوانید، یعنى (امام على(علیه السلام)، برادر محمّد رسول خدا(صلی الله علیه و آله).)[1]
نویسنده در مقدمه مى گوید، بر آن است که مقام سیاسى ـ مذهبى امیرمؤمنان را چنان که برازنده او است روشن کند؛ نقش امام را در پایه ریزى حکومت اسلامى نشان دهد و مناسبات روحانى و معنوى او را با پیامبر اسلام بر رسد.
مؤلف همچنین بر سیاست مدارى و شیوه خلافت امام على(علیه السلام) ـ به مثابه روشى سیاسى، مذهبى ـ درنگى دارد و مراحل سه گانه زندگى حضرت را در دوران پیامبر اسلام، روزگار خلفاى پس از پیامبر و دوران خلافت ایشان به تفصیل بحث کرده و خلافت را در قانون اسلام توضیح مى دهد. آنچه پیش از همه، بر ضرورت مطالعه این اثر ارزنده تأکید دارد، پرتوى است که مؤلف بر چند و چونى جانشینى امیرالمؤمنین على(علیه السلام) افکنده و دلایلى است که او در توضیح بستر منطقى و اجتماعى منازعات فقدان وصیت نامه اى مکتوب آورده است که از همان روز نخست، انگیزه مجادلات و منشأ منازعات تفرقه انگیز شد.[2]
نویسنده کتاب را در چهار فصل و یک نتیجه سامان داده است:
فصل اوّل
سرآغاز این فصل (امام در عصر پیامبر) است که در آن ابتدا (اهل بیت پیامبر اکرم) را با نگاه به آیات و روایات برمى رسد و مى گوید: (زمانى که پیامبر خدا یک مطلب دینى را به امت خود تعلیم و دستور مى دهد، از روى تمایل شخصى صحبت نمى کند. قرآن گواهى مى دهد که دستورهاى او همه جنبه وحى دارد.) (ص23) و پیامبر فرمود: (خدایا، به محمد و آل محمد رحمت فرست، همان طور که به ابراهیم و آل ابراهیم رحمت فرستادى، یقیناً تو ستایش شده و معزّز هستى.)[3]
(آیا عزت و افتخار حق منسوبین است؟) چنانچه گفته شود که شریک کردن اهل بیت در درود و صلوات، حق خویشاوندان پیامبر است، با روح اسلام مطابقت ندارد و (حقیقت این است که معنى آل محمد، خویشاوندان منتخب حضرت محمد(صلی الله علیه و آله) است و این انتخاب منحصراً به سبب شرافتِ انتساب با حضرت محمد(صلی الله علیه و آله) نیست، بلکه در واقع به دلیل تقواى آنان است. طرز زندگى آنان واقعاً اسلامى بود. و در حد کمال به دستورهاى قرآن و پیامبر خدا عمل مى کردند.)
بنابراین ما وظیفه داریم که هم زمان با درود فرستادن بر پیامبر، بر آنان نیز درود و سلام بفرستیم و این پیامبر(صلی الله علیه و آله) بود که ما را از شایستگى آنان آگاه کرد. (ص24ـ 25)
گواهى تاریخ: شایستگى خاندان نبوّت
همه مسلمانان چنین عقیده دارند که على(علیه السلام)، پسرعموى پیامبر و همسرش فاطمه زهرا(سلام الله علیها) و حسن و حسین عزیزترین فرزندان پیامبر هستند و هم اینانند که در نماز مشمول درود مى شوند. نیز در روایات متعدد وارد شده که (پیامبر، على(علیه السلام) و فاطمه(سلام الله علیها) و حسن و حسین(علیه السلام) را فرا خواند و فرمود: خداوندا، اینان اهل بیت من هستند.) (ص35)
در میان اصحاب پیامبر، بالاترین رتبه در دفاع از اسلام و حمایت از پیامبر ویژه امام على(علیه السلام) است که لحظه اى از ایثار جان در راه اعتلاى اسلام دریغ نورزید، و تاریخ بهترین گواه بر این دعوى است.
دانش على، در عمق و وسعت شگفت انگیز بود. خطبه ها، سخنرانى ها و کلمات و فرازهایى که از آن حضرت بر جاى مانده حقیقت فرمایش پیامبر را در مورد او نشان مى دهد که فرمود: (من شهر علم هستم و على دروازه آن، هرکس مى خواهد وارد این شهر شود باید از دروازه آن وارد گردد.) (ص26)
سپس نویسنده با توجه به آیات و روایات متعدد، شایستگى و برترى خاندان پیامبر را بر عرب و غیر عرب مى نمایاند. در خاتمه این فصل با تمسک به آیه قل لاأسئلکم علیهِ اجراً اِلاّ المودّة فى القربى [4]؛ (پاداش پیامبر) را همانا دوستى اهل بیتش مى داند؛ و نهایتاً ذکر و درود فرستادن بر آنها را در نمازهاى یومیه موجب وحدت مسلمانان مى شناساند.
موثق ترین مدرک در این باره فرمایش خود پیامبر است که راجع به اهل بیت یا عترت سخن گفته است و این احادیث به تواتر از فریقین نقل شده است که دو دسته اند: الف. احادیث توصیفى که اهل بیت را از دیگر مسلمانان ممتاز مى کند؛ ب. احادیثى که مستقیماً اهل بیت پیامبر را معرفى مى کند. (ص31ـ36)
(طبق احادیث تا زمانى که قرآن وجود دارد، اعضاى اهل بیت باید وجود داشته باشند. زیرا طبق فرمان پیامبر، مسلمانان باید قرآن و اهل بیت را اطاعت کنند و با اعلان این که على، فاطمه، حسن و حسین(علیه السلام) اعضا و خاندان پیامبرند، پیامبر گرامى واقعاً على و دو فرزندش را در مقام رهبرى مردم قرار داده است.) (ص36)
پیامبر وحى را دریافت مى کرد و پیام خدا را مى رساند و رو به رو بود با آنچه دیگرى با آن رو به رو نبود. او تنها انسانى است که شایستگى اش وى را قابل کرد که وحى دریافت کند.
در طول دوران پیامبرى درمى یابیم که سه گروه کوچک: هاشمیون، اوسیان و خزرجیان و ابوطالب، ارتباط قوى و مثبتى با وى داشته اند. تاریخ اسلام دو نفر را معرفى مى کند که وجودشان در دوران پیامبر ضرورى بوده است: یکى ابوطالب، عمو و قیم پیامبر در دوران کودکى بود که حمایت ها و رادمردى هاى او در دفاع از اسلام بى نظیر است، و دیگرى فرزند ابوطالب، على(علیه السلام) است. او مأموریت پدر را بعد از وفاتش به عهده گرفت، اما در وسعتى به بلنداى تاریخ، مردى که در شجاعت بى نظیر است و در عدالت بى مانند.
على(علیه السلام) مانند نورى که از نور محمد(صلی الله علیه و آله) گرفته شده باشد، رشد کرد، سرشت روشن و فکر حساس، او را قادر کرد که راه پیامبر را دنبال کند. زندگى وى براى مسلک و اهدافش بود. خود در نهج البلاغه چنین مى فرماید: (و شما جایگاه مرا نزد پیامبر خدا مى دانید، با آن بستگى نزدیک و موقعیت خاص. او مرا روى زانوى خود مى نشاند در حالى که من بچه کوچکى بودم مرا در آغوش مى گرفت و مرا در رختخواب خود مى خواباند که من بدن مبارکش و بوى خوش نفسش را استشمام مى کردم. او عادت داشت که خود، غذا در دهان من بگذارد… و هر سال گوشه نشینى در کوه حرا اختیار کند و من با او بودم در حالى که هیچ کس دیگرى نمى توانست او را ببیند. و در سپیده دم دوران اسلام، فقط یک خانه پناهگاه پیامبر خدا بود. خدیجه و خود من به عنوان سومین نفر نور وحى را مى دیدم و استشمام مى کردم بوى عطر پیامبرى را)[5] و این جا بود که پیامبر فرموده باشند آنچه را من مى شنوم و مى بینم تو هم مى شنوى و مى بینى، اما تو پیامبر نیستى. (ص37ـ50)
على(علیه السلام) اولین مسلمان بود. او دین و آیین محمد(صلی الله علیه و آله) را بدون مشورت پدرش اختیار کرد و دلیلش را چنین توضیح مى دهد: (خدا بدون مشورت با ابوطالب مرا به وجود آورد، چرا من مى بایست براى پرستش خدا مشورت کنم.) (ص51 ـ52)
در پى نزول آیه وانذر عشیرتک الاقربین، پیامبر کنفراسى برپا کرد و فرزندان عبدالمطلب را دعوت کرد و رسالتش را ابلاغ نمود و این در حالى بود که هیچکس از بنى هاشم دعوت پیامبر را نپذیرفت و این پیمانى بود بین آخرین پیامبر خدا و وزیرش على بن ابى طالب که در زمان پیمان بیش از سیزده سال نداشت. و على(علیه السلام) آن وزیر بى مانندى است که موفق به کسب دو افتخار گردید، افتخار نجات جان پیامبر و افتخار وصایت پیامبر و هردو افتخار، بى نظیر است. (ص53 ـ70)
پیامبر معمار و مؤسس حکومت اسلامى بود و على(علیه السلام) وزیر و حامل پرچم پیامبر در هر جنگى. على(علیه السلام) در 18 جنگ و چند سریه با پیغمبر حضور داشت. در چهار جنگ بدر، احد، خندق و خیبر که براى اسلام و مسلمانان سرنوشت ساز بود و آینده اسلام بسته به نتایج آن، نقش بسیار مؤثرى ایفا نمود. او در جنگ بدر سران مشرکین را از پاى درآورد و در جنگ احد شخصاً دفاع از وجود شریف پیامبر را به عهده گرفت. چون دشمن در این نبرد، وجود رسول الله(صلی الله علیه و آله) را هدف گرفته بود. در جنگ خندق نبردش تنه مى زند با عبادت ثقلین، بلکه برتر از اعمال تمام امت رسول خدا تا روز قیامت است. در فتح قلعه خیبر چه کسى جز على(علیه السلام) آن سلحشور بى نظیر توفیقى داشت؟ و در این برهه از زمان رسول خدا فرمود: (من پرچم را به دست مردى خواهم داد که به واسطه وجودش خدا پیروزى مى آورد. او خدا و پیامبرش را دوست دارد و خدا و پیامبرش هم او را دوست دارند). (ص70ـ101)
از سیره نگاران نقل شده است که پیامبر بین برخى از صحابه برادرى برقرار کرد و سپس دست على را گرفت و گفت: این است برادر من. از این قرار، پیامبر خدا برادر على شد. و پیامبر در مناسبت هاى بسیار على(علیه السلام) را برادر خطاب مى کرد از جمله: وقتى که فاطمه زهرا(سلام الله علیها) به طرف خانه شوهر در حرکت بود، پیامبر به ام ایمن فرمود: (برادر مرا صدا بزن). ام ایمن، او را صدا زد و على آمد. وقتى پیامبر(صلی الله علیه و آله) در حال احتضار بود گفت: برادر مرا حاضر کنید. آنها على را صدا زدند و او آمد. پیامبر(صلی الله علیه و آله) فرمود: بیا نزدیک من و على این کار را کرد. پیامبر(صلی الله علیه و آله) به على(علیه السلام) تکیه داد و شروع کرد با او صحبت کردن، تا روح از تن مبارکش خارج شد.
قرآن کریم گواه بى همتایى است بر ایثار و فداکارى و عشق به خداى على(علیه السلام) و همسرش دختر رسول خدا و فرزندانشان حسن(علیه السلام) و حسین(علیه السلام)، اینان غذایى را که خودشان نیاز داشته اند سه روز متوالى به دیگران بخشیدند و آیه مباهله هم بهترین گواه بر پارسایى این افراد میان مسلمانان است و حضور على(علیه السلام) نشان داد که ارتباط بین پیامبر و على از برادرى گذشته و به درجه اتحاد رسیده است. (ص102ـ107)
پیامبر خدا در اوایل رسالتش در کنفرانسى از بزرگان قریش خواست که دعوتش را بپذیرند و اسلام اختیار کنند و جز على(علیه السلام)، کس دیگرى اسلام اختیار نکرد و همان جا وزیر پیامبر شد. پیامبر خدا در حجةالوداع در غدیرخم ایستاد و دستور داد حجاج گرد آمدند. او مى خواست به ملت اعلان کند مردى که تمام صفات رهبرى را در میان منسوبان نزدیکش دارد، على بن ابى طالب است. بنابراین او را در جاى خویش قرار داد و او را جانشین خود منصوب کرد. (ص107ـ 115)
(خدا سرپرست پیامبر و پیامبر سرپرست مؤمنین است. او حق اداره مؤمنین را بیش از اداره آن توسط خودشان دارد و على کسى است که حق برابر با پیامبر در رهبرى مؤمنین و اداره امورشان دارد.) (ص116)
بخش پایانى فصل اوّل از چند وچونى وصیت پیامبر خدا سخن رفته و نویسنده با بررسى آیات و روایات مربوط، مسأله جانشینى پیامبر را مى کاود و نتیجه گیرى مى کند که پیامبر خدا یک وصیت شفاهى داشتند. روز غدیرخم و دیگرى در لحظاتِ پایانى عمر شریفش از اطرافیان خواستند که: (قلم و کاغذى براى من بیاورید تا براى شما دستورى بنویسم که بعد از من، شما گمراه نشوید.)؛ عمر گفت: پیامبر خدا در مرضش فرو رفته است. شما قرآن کریم را دارید. کتاب خدا برا ما کافى است. و چنانچه على(علیه السلام) با دستور کتبى پیامبر جانشین بلافصل پیامبر بود، دستورات پیامبر مکتوب بود و مسلمانان در رشته هاى مختلف قوانین اسلام یا کمتر اختلاف داشتند، یا متحد و موافق بودند. بنابراین پیامبر مى خواست على(علیه السلام) را به عنوان نیروى وحدت براى همه مسلمانان در همه نسل ها انتخاب کند و این راه نجات از گمراهى آنان بود. (ص117ـ141)
فصل دوم: امام على(علیه السلام) در زمان سه خلیفه
سرانجام تقدیر الهى رخ داد و پیغمبر خدا محمد(صلی الله علیه و آله) چشم از جهان فرو بست. وفات او بزرگ ترین فقدانى بود که بشر تحمل کرد. وحى آسمانى به پایان رسید. او آخرین پیامبر بود و هیچ پیامبرى بعد از او نخواهد آمد. مسلمانان در مرگ پیامبر آن قدر از توان افتادند که تصور آن براى یک صحابى برجسته مشکل است. ابتدا عمر فوت پیامبر را انکار کرد. سپس ابوبکر که واقع گراتر و روشنفکرتر از عمر بود، ایستاد و گفت: (اى مردم هرکس محمد را مى پرستید، بداند که محمد مرده است و آن که خدا را مى پرستید، بداند که خدا زنده است و هرگز نخواهد مرد.) در حالى که على(علیه السلام) مشغول تدارک جنازه مطهر و شریف پیامبر خدا بود، مکه اى ها و مدینه اى ها بدون توجه به واقعه غدیرخم و دیگر بیانیه هاى پیامبر درباره على(علیه السلام) همکارى شان را براى رهبرى آغاز و قبل از دفن پیامبر به پایان رساندند. (ص141ـ160)
على(علیه السلام) خلافت را حق مسلم خویش مى دانست و از زمانى که غصب شد، در موقعیت هاى مناسب اعتراض مى کرد. ولى خار در چشم و استخوان در گلو صبر کرد و در هر برهه که اسلام و مسلمین نیازمند فکر و همت او بودند، دریغ نمى کرد.
ابوبکر در انتخاب و استقرار رهبریش به عمر مدیون بود. او دست راست ابوبکر در زمان خلافتش بود. ابوبکر مى خواست که احسان او را به رفیق خویش برگرداند، و چنین هم شد. عمر در سال چهاردهم هجرى به عنوان خلیفه دوم به قدرت رسید. عمر دقیقاً تحت تأثیر علم بیکران على(علیه السلام) قرار گرفته بود و مى گفت: وقتى على در مسجد حضور دارد، احدى حق قضاوت ندارد و (لولا علیٌ لهلک العمر) نیز مشهور است و چنانچه عمر در مدت خلافتش در مواردى توفیقاتى به دست آورد، ثمره و نتیجه قضاوت ها و مشاوره هاى بزرگ مردى چون على(علیه السلام) است. (ص161ـ174)
خلیفه دوم، مردان مسلمان جاه طلب و بى وجدانِ قریش را در پست هاى سیاسى قرار داد و این مسأله به نتایج بسیار وخیمى بعد از مرگش منجر شد. عمر، عمرو بن عاص را به حکومت مصر گماشت، قبل از این که اسلام بیاورد. او یکى از دشمنان سرسخت و به ستوه آورنده پیامبر(صلی الله علیه و آله) بود. وقتى هم اسلام پذیرفت، از روى حیله و نفاق بود و این وقتى آشکار شد که او را از حکومت مصر خلع کردند. او رهبرى مخالفان عثمان را به عهده گرفت و تا کشته شدن عثمان ادامه داد و پس از کشتن عثمان، قتل او را بهانه اهداف شوم خود گردانید و در جنگ با على(علیه السلام) به خون خواهى عثمان، نفر دوم بود. (ص175ـ186)
خلیفه دوم در حال نماز در مسجد پیامبر در مدینه کشته شد و به فرمان او شوراى انتخاب خلیفه و رهبرى تشکیل شد و باز هم فرد دیگرى غیر از على(علیه السلام) خلیفه شد، چون على(علیه السلام) تمام شروط عبدالرحمن را نپذیرفت. با خلیفه شدن عثمان، خاندان بنى امیه قدرت را به دست گرفت و براى حفظ این موقعیت با خاندان پیغمبر خدا جنگیدند. راهى را که عثمان در پیش گرفت، محتملاً به عبدالرحمن فهماند که خلافت بعد از عثمان در بین امویان ادامه خواهد داشت و منسوبین خلیفه آن قدر قدرت پیدا کرده بودند که خلافت را در خاندان خود حفظ کنند. عثمان در مصرف بیت المال بسیار مبسوط الید بود و بذل و بخشش هاى بى حساب و کتاب او مخالفت آشکار دو صحابى پیامبر (طلحه و زبیر) و دیگران را به همراه داشت تا جایى که عایشه هم به جرگه مخالفین پیوست. (ص187ـ226) و آشکارا مى گفت: (عثمان روش خلافت پیامبر را اخذ کرده است. او گاه گاهى یک جامه از پیامبر را نشان مى داد و مى گفت جامه پیامبر هنوز از بین نرفته است، اما عثمان دستورات پیامبر را از بین مى برد. [عایشه] عادت داشت که [عثمان] را نعثل بنامد (یک یهودى ریش پهن). مورخان گزارش کرده اند[6] که او کراراً مى گفت نعثل را بکشید. زیرا او دین را از بین برد.) (ص227)
محاصره خانه خلیفه چهل روز ادامه داشت. شورشیان سعى مى کردند که به زور او را وادار به تغییر سیاست یا استعفا کنند. او از استعفا امتناع کرد و گفت: (لباسى را که خدا بر تنم پوشانده است، بیرون نخواهم آورد.) (ص246) سرانجام شورشیان از دیوار خانه عثمان بالا رفتند و او را کشتند و این به جهت ترس از تسلط امویان بود و خنثا کردن بناى سلسله پادشاهى آنان. (ص247ـ251)
فصل سوم: امام على در عصر خویش
با کشته شدن خلیفه سوم و پیشنهاد سران شورشیان و اصرار دیگر اقشار مردم در بیعت با امام على(علیه السلام) وى را وادار به پذیرش خلافت و رهبرى کردند. امام با الغاى امتیازات ویژه و برقرارى مساوات و برادرى و عزل کارگزاران نالایق، مواجه با موضعگیرى نخستین معاویه، عایشه، طلحه و زبیر علیه خود شد.
موضع گیرى آنها، امویان و دشمنان قبلى را با خویش متحد کرده در برابر امام قیام کردند. با کشته شدن طلحه، جنگ به پایان رسید. امام بر جسد طلحه و دیگر دشمنان خود اشک ریخت. از سوى دیگر زبیر هم که به جنگ پشت کرده بود، در حال نماز کشته مى شود. سرانجام امام، عایشه را با احترام به مدینه مى فرستد و فاجعه جمل پایان مى پذیرد. (ص252ـ 308)
امام پس از اصلاح نابسامانى هاى بصره، وارد کوفه مى شود و آن جا را دارالخلافه اعلام مى کند. امام براى معاویه پیغام مى فرستد، ولى معاویه با عمروعاص هم پیمان شده افکار عمومى را علیه امام تحریک مى کنند و امام را به عنوان قاتل عثمان معرفى مى کنند و سرانجام (فاجعه صفین) را رقم زدند، و لکه ننگ حکمیت معاویه پسند را بر چهره تاریخ نشاندند. (ص309ـ354)
پس از نابودى خوارج یکى از اصحاب امام به او گفت: (خوارج کاملاً از بین رفتند.) امام فرمود: (نه به خدا آنها هنوز نطفه شان در صلب مردان و رحم زنان است. هر وقت شاخى از آنها پدیدار شود، قطع مى شود. تا آخرین نسلشان دزدان و رهزنان گردند.) (ص355)
على(علیه السلام) پس از آشکار شدن توطئه حکمیت، تنها راه کار را در تجدید جنگ دید. اما خوارج در نهروان، اردو زدند و مردم کوفه از ترس خوارج به نبرد شام گرد نیامدند. پس از به شهادت رسیدن مالک اشتر، توسط معاویه، روحیه و اتحاد سپاه امام به شدت تضعیف شد؛ به گونه اى که انگیزه اى براى نبرد با معاویه نماند. از این رو ابتکار عمل و سیاست جنگ و نبرد به دست معاویه افتاد. لشکر امام بسیار ضعیف گشت و معاویه بین آنها تخم نفاق افشانده، رشد کرد و آرزوى دیرینه امام را نزدیک و بالاخره هم طبق پیشگویى پیامبر اکرم در صبح روز نوزدهم ماه مبارک رمضان سال چهلم هجرى، به دست یکى از خوارج تحریک شده امام على برادر رسول خدا، وزیر و وصى پیامبر را در حالى که در خانه خدا مشغول نماز براى خدا بود، کشت. با وجود این قاتل شهادتین را بر زبان مى آورد.
انسانى که ذره اى ایمان در دلش باشد، نمى تواند از این نقطه تاریخ بگذرد، بدون این که قطره اشکى براى شهادت کسى که بالاترین درجه تقوا و کمال را به دست آورده، نریزد. بنابراین ملتى که او برایشان این همه زحمت کشید، با او چنان رفتارى کردند که اگر به بدترین دشمنان مى کردند، شرمنده مى شدند. (ص365 و366)
خسارتى که مسلمانان متحمل شدند، وقتى بود که آنها برادر و جانشین پیامبرشان را از دست دادند. او بزرگ و در عظمت بى مانند بود؛ مسلمانان هرگز بعد از وفات پیامبر(صلی الله علیه و آله) شبیه آن را تجربه نکرده بودند. (ص355ـ 368)
بعضى از مورخان امام را به خاطر اصرارش در عزل معاویه توبیخ مى کنند! معتقدند اگر امام بر عزل معاویه اصرار نمى ورزید، حمایت او را به دست مى آورد، و جنگ صفین رخ نمى داد.
برخى نیز گفته اند: که امام با مخالفینش بسیار ملایم بود و آنها را تنبیه نمى کرد. و بعض دیگر را عقیده بر این است که امام براى مردم بیش تر شبیه یک واعظ بود تا حاکم. این ها مباحثى است که نویسنده آنها را از زیر غبار اوراق تاریخ استخراج کرده و به نقد و بررسى آنها مى پردازد و از هر کدام تحلیلى عقلى ـ منطقى ارائه مى کند. (ص369ـ397)
در واپسین بخش این فصل نویسنده سؤال ذیل را مطرح کرده و سپس علل آن را کاویده و پاسخ مى دهد.
چرا حکومت امام(علیه السلام) طولانى نشد؟
پاسخ این سؤال را باید در سیره جانشینان پیامبر(صلی الله علیه و آله) یافت و برخوردارى آنها از بیت المال و گزینش کارگزاران نالایق و به قدرت و مکنت رسیدن زخم خوردگان از اسلام و به وجود آمدن فضاى فکرى و فرهنگى و شرایطى که آنها در بلاد اسلامى و تحت نفوذ خود به وجود آوردند و مواجهه امام على(علیه السلام) را با این شرایط و اهداف بلند و افق دید براى اعتلاى اسلام و مسلمین با ایجاد وحدت، برادرى، عدالت همراه با ملاطفت و نرمى و طرد هرگونه درشتى و خشونت. (ص398ـ421)
فصل چهارم:
این فصل با عنوان (آیا اولین خلافت با توارث برقرار شده است یا به انتخاب مردم یا به انتخاب پیامبر؟) آخرین بخش کتاب است. به منظور دانستن مشروعیت حکومت از نظر اسلامى، ما باید وضع اسلام را نسبت به آرزوى انسان و راه هاى قانونى را که چگونه آزادى باید محدود شود، بدانیم. دو دیگر این که ما مى باید آزادى مردم را در انتخاب حکامشان بدانیم و حدود آزادى حکومت را در تنظیم و تعدیل قوانین نیز.
دین اسلام به آزادى افراد احترام مى گزارد و تا آن جا که مخالف دستورات خدا نباشد، اجازه مى دهد و این حق محترم است و مقدس و کسى حق ندارد او را از آن محروم کند. از آن جا که به وسیله حکام، آزادى افراد محدود مى شود، چنین حکومتى از دید اسلام قانونى نخواهد بود؛ مگر این که انتخاب یا از طریق مردم باشد یا انتصاب خدا. پس در اسلام حکومت موروثى نیست. در نتیجه هیچ دانشمند مسلمان خصوصاً شیعى حکومت خاندان نبوت را توارث نمى داند؛ بلکه چنانچه مردم حکومتى را انتخاب کردند، انتخاب آنها یک اجازه به حکومت به نمایندگى از سوى آنهاست. هر وقت قانونى را وضع و اجرا کند که آزادى مردم را محدود کند با اجازه و رضایتِ خود مردم خواهد بود. یعنى حکومت در واقع خود آن مردمند. از آن جا که خداوند انسان را آفرید، و به او آزادى داده است، این حق را دارد که آزادى او را محدود کند. پیامبر اکرم حضرت محمد(صلی الله علیه و آله) یک حاکم برگزیده الهى بود. خداوند مى فرماید: (اى مؤمنین، اطاعت کنید خدا و رسول خدا و اولوالامر را… اگر نزاعى بین خودتان رخ داد آن را به خدا و پیامبر برگردانید؛ اگر شما به خدا و روز قیامت ایمان دارید، این کار براى شما بهتر و خوش عاقبت تر خواهد بود.)[7]
حکومت پیامبر با اجازه خدا بوده و پیامبر اکرم حق دارد به اعتماد وحى خدا، براى حکومت جانشین تعیین کند؛ زیرا (پیامبر اولى و سزاوارتر است بر مؤمنین از خود آنها.)[8] و قرآن کریم در آیه اى دیگر بیان مى کند: (هیچ مرد مؤمن و زن مؤمنه را در کارى که خدا و رسول او حکم کند اراده و اختیارى نیست و هرکس نافرمانى خدا و رسولش کند، در حقیقت به گمراهى سختى افتاده است.)[9]
چنانچه حکومت به تعیین پیامبر ممکن نباشد، تنها راه ایجاد یک حکومت شرعى از نظر اسلام انتخاب عمومى است نه غیر آن. زیرا حکومت انتخابى در قرآن تأیید شده است.
پیامبر(صلی الله علیه و آله) بارها خطراتى که ملت را تهدید مى کنند، گوشزد کرد، و به مسلمانان اطلاع داد که بسیارى از اصحابش بعد از رحلتش ایمانشان را از دست خواهند داد. پیامبر(صلی الله علیه و آله) فرمود: (مردانى از اصحاب من در روز رستاخیز به نزد من خواهند آمد، در حالى که من نزد حوض هستم، وقتى من آنها را شناختم، آنها را از من دور خواهند کرد. من مى گویم: خداى من، اینها اصحاب من هستند. او خواهد گفت: تو نمى دانى اینها بعد از تو چه بدعت ها گذاشتند.)[10]
سپس نویسنده با توجه به قرائت هاى مختلف آیات قرآن و در نتیجه برداشت هاى متفاوت از آن و ملاحظه طبقات احادیث نبوى و راویان متعدد، نیاز به مرجع را در تفسیر قرآن و تبلیغ دستورات پیامبر اکرم، ضرورى مى داند. (ص422ـ447)
على(علیه السلام) در کلام پیامبر(صلی الله علیه و آله)
منابع شیعى[11] و اهل سنت مملو از احادیثى است که پیامبر اکرم به پیروانش درباره مردى که خزانه علم او است، خبر داده است. در این جا به اجمال برخى از آن احادیث را از منابع اهل سنّت مرور مى کنیم:
(من شهر علمم و على دروازه آن است. هرکس علم را بخواهد بایستى از دروازه بیاید)[12] از طریق ابن عباس، جابر عبدالله انصارى و دیگران نقل شده است.
ام سلمه مى گوید: من شنیدم پیغمبر خدا مى گوید: (على با قرآن و قرآن با على است. آنها از یکدیگر جدا نمى شود تا دم حوض مرا ملاقات کنند.)[13]
حاکم در مستدرک، ج3، ص122 از انس بن مالک روایت کرده که پیامبر اکرم به على گفت: (تو به امت من، درباره حقیقت و آنچه که آنها درباره آن نزاع دارند، بعد از من خبر مى دهى).
ترمذى به سند صحیح در سنن خویش نقل کرده است که پیامبر اکرم فرمودند: (خدایا، به على رحمت فرست؛ خدایا، حق و حقیقت را در همه حال با على قرار بده.)[14]
ابونعیم نقل کرده است که ابن مسعود گفت: (که قرآن داراى معانى ظاهرى و باطنى است و على بن ابى طالب علم هردو را دارا است.)[15]
حاکم در جلد3 مستدرک صفحه 499 گزارش مى کند که: قیس بن ابوحزیم روایت کرده است که او شنید که سعد بن ابى وقاص به مردى از دمشق که على بن ابى طالب را لعن مى کرد، گفت: (مرد! چرا على را لعن مى کنى؟ آیا او اول کسى نبود که اسلام را پذیرفت؟ آیا او اول کسى نبود که با رسول خدا نماز خواند؟ آیا عالم ترین مردم در میان آنان نبود؟ سپس سعد گفت: خدا، این مرد یک نفر از پرهیزگارترین بندگان تو را لعنت مى کند، من از تو مى خواهم که نگذارى این گروه این جا را ترک کنند، مگر قدرتت را به آنان نشان دهى. آن مرد دمشقى خود را از بالاى اسب بر روى سنگى انداخت و سرش شکافت و در دم جان داد.) (ص447ـ451)
این قبیل احادیث به خوبى دلالت بر رهبرى على(علیه السلام) دارند و پیامبر مى خواستند که على(علیه السلام) را خوب بشناسانند، تا مردم از اطراف آن وجود پُر فیض پراکنده نگردند و چونان شب پره از نور و روشنایى نگریزند. البته پیامبر اکرم بیانات روشنى براى تعیین امام على(علیه السلام) براى رهبرى امت اسلام دارند؛ از جمله:
1. پیامبر اکرم در کنفرانسى که ابتداى رسالتش در منزلش برگزار کرد و على(علیه السلام) سیزده سال بیش تر نداشت، او را به عنوان وصى و جانشین خود معرفى کرد. (ص452ـ 455)
2. پیامبر اکرم در سال نهم هجرى، وقتى از مدینه با بیست و پنج هزار لشکر عازم مرز اردن (تبوک) بود، على(علیه السلام) را در مدینه به جاى خود گذاشت.[16]
وقتى على(علیه السلام) از پیامبر(صلی الله علیه و آله) پرسید: (آیا مرا با بچه ها و زنان رها مى کنى؟) پیامبر(صلی الله علیه و آله) فرمود: (آیا تو راضى نیستى براى من مانند هارون باشى براى موسى به جز این که بعد از من پیامبرى نیست؟)[17]
واقعیت این است که پیامبر(صلی الله علیه و آله) در هر فرصتى در بالاى منبر استفاده مى کرد و فضایل على را بیان مى کرد: رهبرى امت، معاونت و وزارت او و این که او تنها جانشینش است. (ص456ـ463)
3. جریان ابلاغ سوره برائت توسط امام على که پیامبر(صلی الله علیه و آله) در اعتراض و سؤال آن شخص فرمودند: (به من دستور داده شده است که هیچ کس نمى تواند آن را ابلاغ کند جز خودم یا مردى از خودم.) (ص464ـ470)
4. حدیث ثقلین که به تواتر از فریقین نقل شده است. (ص471ـ477)
5. حدیث ولایت. چون نویسنده روایت را از طریق اهل سنت نقل کرده بازگویى آن خالى از فایده نیست:
بعد از 27سال پس از واقعه غدیرخم ابوالطفیلِ صحابى گزارش داد که: (على(علیه السلام) به اصحابى که در آن جا جمع شده بودند، گفت: من از شما به نام خدا درخواست مى کنم، هرکسى که در روز غدیرخم حاضر بوده است، بلند شود و بایستد و هیچ کس دیگر نبایستى بلند شود و بگوید من اطلاع دارم و شنیدم. من فقط از آن کسى که مستقیماً با گوشش شنیده و با قلبش کلمات پیامبر را به خاطر دارد، مى خواهم بیان کند. هفده نفر (خزیمة بن ثابت، سهل بن سعد، عدى بن حاتم، عقبة بن عامر، ابوایوب انصارى، ابولیلا و مردانى دیگر) از قریش ایستادند و على(علیه السلام) به آنها گفت: آنچه شنیدید بگویید. آنها گفتند: ما گواهى مى دهیم که با پیامبر خدا از حجةالوداع برگشتیم، وقتى ظهر شد، پیامبر خدا خارج شد و دستور داد این مکان را هموار کنید. آن گاه مردم را براى نماز فرا خواند. سپس او گفت: چه باید به شما بگویم؟ ما گفتیم: پیام خدا را باید برسانى. او گفت: خدا گواه است (سه بار) نزدیک است که من دعوت حق را اجابت کنم. از من پرسیده خواهد شد، و از شما نیز . سپس او گفت: مسلماً خدا مولاى من است و من مولاى مؤمنین. آیا مى دانید که من اختیارات بیش ترى از شما به خودتان دارم؟ ما گفتى

م: بلى. او سه بار این را تکرار کرد. سپس او دست تو را گرفت و آن را بالا برد و گفت: هرکس من مولاى او هستم این مولاى او است و…. در انتهاى این گزارش نویسنده به گونه اى مستدل، لغت و معناى دو کلمه (ولى) و (مولا) را بحث کرده و بر طبق اعتقادات شیعه، امامت على(علیه السلام) را برمى نمایاند. (ص478ـ 508)
نتیجه و پایان سخن
نویسنده علاوه بر این که با نگاه به پشت سر از مباحث گذشته بهره مى جوید و به گونه اى تحلیلى نتیجه گیرى مى کند که: مکتب امام على از طرف پیامبر بیان شد … و مذهب امام جعفر(علیه السلام) مذهب اهل بیت پیامبر محمد(صلی الله علیه و آله) است که توسط پیامبر بیان شده است. حقیقت این است که سیاست امویان و عباسیان بر این بود که شناسایى مذهب اهل بیت پیامبر براى آنان خطرناک است. (ص509 ـ527)
تقریب مذاهب
در سال 1959 مؤلف از مصر دیدن مى کند و پس از ملاقات با جمال عبدالناصر، با شیخ الازهر (شیخ محمود شلتوت) دیدار مى کند و طى گفت وگوى مفصلى او را متقاعد مى کند که شیعه امامیه جعفرى، دنبال امتیاز یا برترى نیست، بلکه آنان اعتقاد دارند که تعالیم امام جعفر صادق(علیه السلام) و بقیه اهل بیت پیامبر(صلی الله علیه و آله) سزاوار اطاعت است و مسلمانان و مؤمنین واقعى از آن پیروى مى کند. علاوه بر انتشار بیانیه 7ژوئیه 1959 مبنى بر اتحاد مسلمانان، آموزش مذهب جعفرى را یکى از دروس رسمى الازهر قرار داد. (ص528 ـ531)
باشد که پژوهش و نگاشته هاى عالمان و تاریخ نگاران به گونه اى سامان یابد که روند وحدت مسلمانان را تسریع بخشد.
 

پاورقی :
1. The brother of the prophet Mohammad (the Imam Ali)؛ by Mohammad Jawad Chirri Director of the Islamic center of Detroit.
ظاهراً عنوان کتاب برگرفته از روایتى است که امیرمؤمنان فرمود: (انا عبداللّه، واخو رسول اللّه، و انا الصدیق الاکبر…). ر.ک: خصایص نسایى، ص3؛ مستدرک حاکم، ج3، ص112و….
2. ر.ک: محمّدجواد شرى، امام على(علیه السلام) برادر محمد(صلی الله علیه و آله) رسول خدا، ترجمه سیّد محمّد صالحى، مقدمه، ص17ـ20.
3. بخارى، بخش6، ص101؛ مسلم، بخش4، ص136؛ سنن ابن ماجه، ج1، ش904 و ترمذى، بخش1، ص483 .
4 . سوره الشورى(42)، آیه 23 .
5 . نهج البلاغه،خطبه قاصعه، شماره 192 .
6. طبرى، حوادث سال36، ص3112؛ کامل ابن اثیر، ج3، ص102 و….
7. سوره نساء، آیه 59.
8. سوره احزاب، آیه 6.
9. سوره احزاب، آیه 36.
10. صحیح بخارى، قسمت8، ص149، و قسمت 15، ص59 و64. بدین مضمون، ص150، 151 و…. این روایت به طرق مختلف در صحیح بخارى آمده است.
11. براى آگاهى بیش تر ر.ک: عبقات الانوار و خلاصه آن نفحات الازهار.
12. مستدرک الحاکم، ج3، ص127؛ کنزالعمال، ج15، ص13.
13. مستدرک الحاکم، ج3، ص124.
14. سنن ترمذى، ج5، ص297.
15. حلیةالاولیاء، ج1، ص65.
16. مضمون آیات 29ـ33 سوره طه.
17. صحیح بخارى، قسمت6، ص3؛ طبقات ابن سعد، قسمت15، ص176؛ بخارى، قسمت5، ص24؛ سیره ابن هشام، ج2، ص172 و….
 

منبع : آیینه پژوهش، شماره 66

اضافه کردن نظر


کد امنیتی
تازه کردن