شنبه, 06 تیر 1394 ساعت 09:00
خواندن 962 دفعه

زندگانى و سیره امام على علیه السلام در دوران حکومت - داوود الهامى

پیش گفتار 
بهترین و کامل ترین نمونه حکومت اسلامى، بعد از پیامبر اکرم صلى الله علیه وآله حکومت مولاى متقیان على علیه السلام است. سیاست وى، سیاست راستین اسلام است و از تعالیم عالیه اسلام سرچشمه مى گیرد. 
تاریخ پرافتخار آن حضرت بویژه در دوران حکمرانى کوتاهش گواه اجراى دقیق مبانى و تعالیم حیاتبخش اسلام است. از این رو سیره و روش حکومت و شیوه زندگى او، بهترین نمونه و سرمشق براى تمام امرا و حکام اسلامى در طول تاریخ است. 
در این نوشتار بر آنیم، تا مختصرى از سیره و روش زندگى امیرالمؤمنین علیه السلام در دوران زمامدارى را بیاوریم. اگر چه میزان شدت زهد و تقوا و مراقبت شدیدش در زندگى و امور فرمانداران و جلوگیرى از حیف و میل اموال مسلمانان چیزى نیست که در این مختصر بتوان آن را به شرح و بیان آورد. 
 

روش امام در وضع خوراک و پوشاکش در دوران حکومت
امیرالمؤمنین علیه السلام در ضمن خطبه اى مى فرماید: 
«ان الله جعلنى اماما لخلقه، ففرض على التقدیر فى نفسى و مطعمى و مشربى و ملبسى کضعفاء الناس، کى یقتدى الفقیر بفقرى ولایطغى الغنى غناه » (1) 
«خدا مرا امام و پیشوا قرار داده و بر من واجب کرده است که در رفتار و خوراک و پوشاکم مانند مردم ضعیف و مستمند، بر خود تنگ گیرم، تا فقیر از فقر من پیروى کند و ثروتمند هم به واسطه ثروتش طغیان نکند.» 
امام علیه السلام در پاسخ «عاصم بن زیاد» که به آن حضرت عرض کرد: 
پس شما چرا به خوراک سخت و پوشاک درشت، اکتفا نموده اى و این چنین بر خود سخت گرفته اى؟! 
فرمود: 
«ویحک، ان الله عزوجل فرض على ائمة العدل، ان یقدروا انفسهم بضعفة الناس کى لایتبیغ بالفقیر فقره » (2) 
«واى بر تو، خداى عزوجل بر پیشوایان عادل واجب کرده است که خود را در ردیف مردم ضعیف و ناتوان گیرند، تا فقر و تنگدستى، فقیر را از جا به در نبرد.» 
على علیه السلام در دوران حکومتش، عباى کهنه و لباس وصله دار به تن مى کرد. روزى از ایشان سؤال کردند: 
چرا لباس وصله دار مى پوشى؟ 
فرمود: 
این گونه لباس پوشیدن براى خشوع قلب و ذلت نفس اماره، مفید است. 
این جریان مربوط به آن زمانى است که بیشتر مسلمانان در فقر و نادارى به سر مى بردند. 
ابن عباس مى گوید: روزى بر امیرمؤمنان على علیه السلام وارد شدم، در حالى که آن حضرت نعلین خود را پینه مى زد، عرض کردم: 
ما قیمة هذه النعل حتى تخصفها ارزش این کفش چیست، تا آن که تو خود آن را پینه زنى؟ 
فقال: 
«هى والله احب الى من دنیاکم او امارتکم هذه، الا ان اقیم حقا او ادفع باطلا» (3) 
به خدا قسم این کفش نزد من از دنیاى شما یا از حکومت شما محبوب تر است! مگر اینکه حقى را بر پا دارم یا باطلى را دفع کنم. 
«سوید بن غفله » نیز مى گوید: روزى بر على علیه السلام وارد شدم در حالى که در خانه اش جز حصیر کهنه اى نبود و آن حضرت روى آن نشسته بود به او گفتم: یا امیرالمؤمنین، تو حاکم مسلمانان هستى و در بیت المال نیز حکمت روا است و این همه مردم بر تو وارد مى شوند و در خانه ات جز این حصیر نیست. حضرت گریه کرد و فرمود: 
«یا سوید، ان اللبیب لاتیاثت فى دار النقله وامامنا دار المقامة قد نقلنا الیها متاعنا، و نحن ینقلبون الیه » (4) 
اى سوید! آدم عاقل در خانه اى که باید از آن منتقل شود، اثاث نمى چیند. در حالى که در جلوى ما خانه اقامت و آخرت است. ما متاع خود را به آنجا انتقال دادیم. خود هم بدانجا منتقل خواهیم شد. 
سوید مى گوید: 
به خدا قسم سخن آن حضرت مرا به گریه انداخت. 
على بن ابراهیم از امام باقرعلیه السلام روایت کرده که آن حضرت فرمود: 
«والله کان على لیاکل اکل العبد و یجلس جلسة العبدو انه کان لیشترى القمیصین السنبلانیین فیخیر غلامه خیرهما فاذا جاز اصابعه قطعه و اذا جاز کعبه حذفه و لقد ولى خمس سنین ما وضع اجرة على اجرة » (5) 
به خدا سوگند على علیه السلام چنان غذا مى خورد و چنان مى نشست که برده اى مى خورد و مى نشیند. او دو پیراهن سنبلانى مى خرید و بهترین آن را براى غلامش اختیار مى کرد و هر گاه آستین آن از انگشتانش تجاوز مى کرد، آن را قطع مى نمود و اگر از کعبش تجاوز مى نمود آن را کم مى کرد، او پنج سال حکومت کرد و آجر بر روى آجر [براى ساخت خانه اى شخصى] ننهاد. 
هارون بن عنتره از پدر خود نقل مى کند: 
من در خور نق بر على علیه السلام وارد شدم، فصل زمستان بود و على علیه السلام قطیفه کهنه اى بر تن انداخته بود، در آن هنگام از شدت سرما مى لرزید. 
من به او گفتم: خداوند براى تو و خانواده ات در این مال (بیت المال) سهمى قرار داده است و تو با خود این چنین مى کنى؟! 
فرمود: 
«والله ما ازرؤکم شیئا و ما هى الاقطیفتى التى اخرجتها من المدینة » (6) 
من نمى خواهم به شما اندک چیزى تحمیل کنم، این همان قطیفه کهنه اى است که از مدینه با خود آورده ام. 
امیرالمؤمنین علیه السلام حاضر نبود از بیت المال براى خود چیزى زیاده بر دارد، حتى در بیت المال چیزى نگه نمى داشت. هر روز جمعه هر چه در بیت المال بود، میان مردم تقسیم مى کرد، بعد زمین بیت المال را جارو مى کرد و بر جاى آن نماز مى خواند و پس از نماز مى گفت روز رستاخیز گواه من باشید. 
و بنابر نقلى دیگر بر زمین اش آب مى پاشید و آنجا استراحت مى کرد. 
مى گویند وقتى به بیت المال مى آمد و در آنجا پاره هاى زر و سیم را مى دید زیر لب زمزمه مى کرد: 
اى زردها و سپیدها، دیگرى را فریب دهید. خداوند بر من احسان مى کند و از فتنه شما مرا نگه مى دارد. (7) 
ابوعمروزاذان فارسى مى گوید: 
من با قنبر نزد امیرالمؤمنین على علیه السلام رفتیم. قنبر گفت: 
یا امیرالمؤمنین براى تو ذخیره یى نگه داشته ام. 
على علیه السلام فرمود: 
آن چیست؟ 
قنبر پاسخ داد برویم به خانه، چون وارد خانه شدند، در آنجا کیسه بزرگى پر از سیم و زر بود. 
قنبر رو به على علیه السلام کرد و گفت: 
اى امیرالمؤمنین علیه السلام تو هر چه از اموال و غنایم بود، همه را قسمت کردى. من این را براى تو ذخیره کردم. 
على علیه السلام رو به قنبر کرد و گفت: 
آیا مى خواهى که آتش فراوانى به خانه من داخل کنى. 
سپس شمشیر خود را کشید و به حامهاى سیم و زر نواخت و شعرى خواند که مفادش این بود که، هیچگاه از آنچه در نزد او فراهم شده است، خوب آن را براى خود برنگزیده، بلکه همه را به حقداران و مستحقان بخشیده است. سپس رو به زر و سیم انباشته کرد و گفت: 
اى سیم سپید فام غیر مرا فریب ده! اى زر زرد گونه غیر مرا فریب ده! (8) 
 

علت روش امیر المؤمنین در توزیع بیت المال 
حضرت على علیه السلام روش خود را در تقسیم بیت المال این گونه بیان مى کرد: 
حبیب من رسول خداصلى الله علیه وآله، از غنایم و اموال هیچ چیزى براى روز بعد در بیت المال نگه نمى داشت. 
ابوبکر به همین گونه رفتار مى کرد چون نوبت به عمر رسید، رایش بر تدوین دیوان ها و تاخیر اموال از سالى تا سال دیگر قرار گرفت. 
اما من به همان روش عمل مى کنم، که حبیبم رسولخداصلى الله علیه وآله عمل مى کرد. (9) 
امیرالمؤمنین علیه السلام در تقسیم بیت المال دقت و احتیاطى بى مانند داشت از این رو طاغیان، آن حضرت را «محدود» مى خواندند. (10) حکام و زمامداران دیگر، دست فرزندان و نزدیکان و نور چشمى هاى خود را در حیف و میل بیت المال کاملا باز مى گذارند. ولى على علیه السلام پیشواى پرهیزگاران در کار بیت المال نسبت به فرزندان و نزدیکان خود کمال سخت گیرى را به عمل مى آورد. به حدى که برادرش عقیل نیز نتوانست آن را تحمل کند. (11) 
 

رفتار با دوستان و خویشاوندان در بیت المال 
على بن ابى رافع - کلیددار بیت المال مى گوید که بر بیت المال على علیه السلام امین و نیز کاتب آن حضرت بودم. در بیت المال گردنبند مرواریدى بود که در روز بصره به دست آمده بود. روزى دختر على علیه السلام کسى پیش من فرستاد و گفت: 
به من خبر رسیده است که در بیت المال امیرالمؤمنین رشته مرواریدى است و آن هم در دست تو است و من دوست دارم که آن را به من عاریه بدهى تا روز عید اضحى خود را با آن زینت کنم. 
گفتم: 
من آن را به عاریه مضمونه مى دهم، او قبول کرد که عاریه با قید ضمانت باشد و بعد از سه روز برگرداند، پس من آن را به وى تسلیم کردم. 
امیرالمؤمنین آن گردنبند مروارید را دیده و شناخته، به او فرموده بود: 
این گردنبند را از کجا آورده اى؟! 
او گفته بود آن را از على بن ابى رافع به عنوان عاریه گرفته ام تا روز عید خود را بدان زینت کنم آنگاه به او رد نمایم! 
ابن ابى رافع مى گوید: امیرالمؤمنین به دنبال من فرستاد، همین که آمدم فرمود: 
اى پسر ابورافع آیا به مسلمانان خیانت مى کنى؟ 
عرض کردم: 
پناه مى برم به خدا که به مسلمانان خیانت کنم! 
فرمود: 
پس چگونه بدون اجازه من و رضایت مسلمانان گردنبندى را که در بیت المال مسلمین است به دختر امیرالمؤمنین عاریه داده اى؟ 
عرض کردم: 
اى امیرمؤمنان او دختر تو است و از من درخواست نمود که آن را به وى عاریه دهم، تا خود را بدان در روز عید زینت کند، من نیز به قید ضمانت دادم و با مال خود آن را ضمانت کردم که آن را سالم به محل خود برگردانم. 
فرمود: 
همین امروز آن را برگردان! و بر حذر باش که دیگر آن را تکرار نکنى که در آن صورت مستحق عقاب خواهى شد. 
به دخترش نیز فرمود: 
دخترم هرگاه عاریه با ضمانت نبود، دستت را به خاطر دزدى از بیت المال قطع مى کردم و این نخستین دستى از بنى هاشم بود که به خاطر سرقت قطع مى نمودم. 
پسر ابو رافع مى گوید: دخترش عرض کرد: 
یا امیرالمؤمنین من دختر تو و پاره تن تو هستم، چه کسى به این مروارید از من سزاوارتر بود؟! 
امام فرمود: 
اى دختر على بن ابى طالب خود را گم مکن و از راه حق دور مشو؟ آیا تمام زنان مسلمان در این عید بمانند این مروارید خود را زینت مى کنند؟! 
پس آن مروارید را گرفته به محل برگردانید. (12) 
ابن ابى الحدید روایت کرده است که عبدالله بن جعفر بن ابى طالب گفت، به عمویم على علیه السلام عرض کردم: 
اگر امر کنى که به من کمکى شود، یا نفقه ام را زیاد کنند، بسى بجا است. به خدا سوگند که من نفقه خود را ندارم مگر اینکه اسبم را بفروشم. 
امام در پاسخ فرمود: 
«لا والله ما اجد لک شیئا الا ان تامرعمک ان یسرق فیعطیک » 
نه به خدا، من چیزى براى تو نمى یابم جز اینکه بخواهى عموى تو دزدى کند و به تو ببخشد. (13) 
و همچنین عتاب آن حضرت به یکى از فرزندانش که براى مهمانش مقدارى عسل از بیت المال به عنوان قرض درخواست مى کرد، در حکایات تاریخى آمده است. 
مؤلف کتاب «الغارات » ابوسحاق ابراهیم بن محمد ثقفى (متوفى 283 ه) مى نویسد: 
اشراف اهل کوفه از على علیه السلام ناراضى بودند و به معاویه گرایش داشتند زیرا على علیه السلام هیچ کس را از غنایم بیت المال بیشتر از حقش نمى داد، ولى معاویه به اشراف و بزرگان دو هزار درهم بیشتر مى داد. (14) 
یکى از شیعیان و یاران آن حضرت نزد او آمد و درخواست مالى خاص از آن حضرت کرد. امام در پاسخ او فرمود: 
این مال نه از آن من است، نه از آن تو، بلکه غنیمتى است براى مسلمانانى که به وسیله شمشیر آن را به دست آورده اند. اگر تو با آنان در جنگ شریک بودى، براى تو از آن سهمى است به اندازه سهم آنان، و گرنه آنچه را آنان به دست خود چیده اند، شایسته نیست که به دهان دیگران برود. (15) 
و ده ها جریان دیگر که در کتب تواریخ مسطور است، همه نمایانگر جدیت آن حضرت در مساله بیت المال است و روش قاطع ایشان را در سیاست مالى نشان مى دهد. 
 

زهد و پارسایى امام علیه السلام 
هیچ انسانى زاهدتر و قانع تر از او شناخته نشده است. او سرور پارسایان و قناعت کنندگان است، موقعیت هاى سخت تر و دشوارتر را برمى گزید. او در دوران زندگیش، هیچ گاه از غذایى سیر نخورد، خوراکش خشک ترین غذاها بود. بر سر سفره اش نمک و یا سرکه و اگر گهگاهى چیز دیگرى بر آن مى افزود، از سبزى ها بود. کمى بالاتر که مى رفت اندکى شیر بود. گوشت خیلى کم مى خورد و چنین مى گفت: 
لاتجعلوا بطونکم مقابر الحیوان (16) 
شکم هاى خود را گورستان حیوانات قرار ندهید. 
از زهد سخن مى راند وبه اختصار و بیانى نیکو آن را به کلام خدا مستند مى ساخت و مى فرمود: 
«الزهد، کله بین کلمتین من القرآن: قال الله سبحانه (لکیلا تاسوا على مافاتکم ولا تفرحوابما آتاکم) و من لم یاس على الماضى و لم یفرح بالآتى، فقد اخذ الزهد بطرفیه » (17) 
تمام معنى زهد در دو جمله از قرآن مجید خلاصه شده است: خداوند سبحان مى فرماید: بر آنچه از دستتان رفته اندوه و دریغ مخورید و بر آنچه به شما رسیده، شادمان مباشید. هر کس بر گذشته تاسف نخورد و بر آینده شادمان نباشد همه زهد را، از هر دو سو به دست آورده است. 
او زهد را محرومیت نمى دانست بلکه آن را ثروتى گرانقدر به شمار مى آورد که به آن رغبت داشت. آن حضرت مى فرمود: 
«الزهد ثروة » (18) بى میلى به دنیا ثروت و دارایى است. 
او گوینده این شعر است که مى گوید: 
افادتنى القناعة کل عز 
واى غنى اعز من القناعة؟! (19)
 
قناعت همه گونه عزتى به من بخشید و کدام ثروتى گرامى تر از قناعت است؟! 
فصیرها لنفسک راس مال 
و صیر بعدها التقوى بضاعة (20) 

قناعت را براى خود، سرمایه قرار ده و بعد از آن تقوا را نقدینه و کالاى خویش ساز؟ 
تجارتى سودآورتر و تواناتر از قناعت براى تضمین آزادى انسان نیست. 
عمربن عبدالعزیز، خلیفه اموى که در زمان خود به زهد معروف بود، مى گوید: 
در این امت، بعد از پیامبرصلى الله علیه وآله زاهدتر از على بن ابى طالب نیامده است. (21) 
خواجه نصیرالدین طوسى در برترى امام على بن ابى طالب علیه السلام مى گوید: 
و کان ازهد الناس بعدالنبى:صلى الله علیه وآله او پارساترین مردم پس از پیامبرصلى الله علیه وآله بود. 
و علامه در شرح آن مى گوید: لباس و طعام او از همه خشن تر و غلیظتر بود، هرگز از طعام سیر نخورد. 
علامه مى فرماید: این برنامه ویژه امام بود و دیگرى با او مشارکت نداشت و هیچ کس حتى به بعضى از درجات او نرسید. کفش هاى او از شاخ درخت خرما بود پیراهن خود را گاهى با پوست و دیگر گاه با لیف خرما وصله مى کرد. (22) 
 

انعطاف ناپذیرى در برقرارى مساوات 
به خاطر بر پا داشتن مساوات و محو بدعت ها، در دوران خلافت آن حضرت فتنه ها برپا شد و حوادث ناگوارى پیش آمد. بزرگانى از یارانش براى خاموشى این فتنه ها از آن حضرت استدعا کردند که فعلا مصلحت ایجاب مى کند به اعیان و بزرگان اصحاب، مقدار بیشترى از بیت المال داده شود تا امام را در مقابل دشمن یارى کنند. البته این پیشنهاد، به خاطر این بود که معاویه چنین مى کرد، امام از شنیدن این سخن برآشفت و گفت: 
«اتامرونى ان اطلب النصر بالجور، لا و الله لاافعل ما طلعت شمس و ما لاح فى السماء نجم والله لوکان المال لی، لواسیت بینهم، فکیف و انما هى اموالهم » (23) 
آیا به من دستور مى دهید که بوسیله بذل و بخشش هاى نابجا و ستم کردن به امت اسلام به دنبال پیروزى باشم؟ به خدا قسم هرگز این کار را تا جهان باقى است انجام نمى دهم. اگر این مال، مال شخصى من بود آن را به طور مساوى تقسیم مى نمودم. پس چگونه یکى را بر دیگرى ترجیح دهم و حال آنکه مال، مال عموم مسلمانان است؟!! 
على علیه السلام در کار حق نفع خویش را نمى جست و به جلب دوستان و استمالت دشمنان هم نمى اندیشید، در اجراى عدالت و در طلب حق، از هرگونه میل و تعصب خوددارى مى ورزید. 
 

برخورد قاطع امام با تخلفات یارانش 
یکى از وسایل تبلیغ در صدر اسلام و دوران خلفا، شاعران سخنور بودند که از راه شعر خلیفه را به نیکوترین وجهى تعریف مى کردند. از این رو، این طایفه نزد خلفاى اموى و عباسى جایگاهى شایسته داشتند و اگر گاهى مرتکب خلاف اخلاق مى شدند، عذرشان پذیرفته بود. و این جمله معروف حکم مثل جارى پیدا کرده بود. 
«یجوز للشاعر مالا یجوز لغیره » 
براى شاعر رواست آنچه براى غیر شاعر نارواست. اگر چه این جمله در آغاز مربوط به کیفیت استعمال الفاظ بود، ولى کم کم توسعه یافت و شامل گفتار و رفتار نیز شد!. 
حال رفتار على علیه السلام را با یکى از شعراى معروف که نخست از یاران وى بود، بررسى مى کنیم. نام این شاعر «نجاشى » است. وى در جنگ صفین شاعر امام علیه السلام بود. 
پس از جنگ صفین هنگامى که در کوفه بود در روز اول ماه رمضان به شاعر دیگرى به نام «ابوسمال » برخورد، او نجاشى را به خانه خود فرا خواند و وسوسه اش کرد و هر دو باهم به باده نوشى پرداختند. این خبر به امام رسید، جمعى را فرستاد تا آن دو را دستگیر کنند. ابوسمال خود گریخت، ولى نجاشى گرفتار شد و او را نزد امام علیه السلام بردند. امام فرمود او را 80 تازیانه زدند، پس از آن 20 تازیانه بر آن افزودند. 
نجاشى رو به امام کرد و گفت: 
یا امیرالمؤمنین آنچه به عنوان حد بود، دانستم، ولى نفهمیدم 20 تازیانه اضافى براى چه بود؟ 
فرمود: 
براى گستاخى تو نسبت به پروردگارت و روزه خوردن در ماه رمضان (24) . 
این ماجرا انعطاف ناپذیرى امام را در اجراى عدالت و احکام الهى نشان مى دهد. على علیه السلام هیچگونه تبعیض و ترس و ملاحظه اى در اجراى حق نداشت. آن حضرت در پاسخ یکى از یاران خود که از دوستان و همشهریان نزدیک نجاشى بود و با جمعى دیگر از مردم یمن درباره تازیانه زدن نجاشى اعتراض کردند و گفتند: 
تو میان دوستان و بیگانگان و مطیعان و مخالفان یکسان عمل مى کنى؟! و با برادر ما نجاشى بدانگونه شدت عمل نشان دادى، از این جهت دل ما را آزردى و میان ما جدایى افکندى و ما را به راهى وادار کردى که عاقبت آن رفتن به دوزخ است؟! 
فرمود: 
احکام خدا فقط بر مردمى پارسا و مطیع دستور خدا آسان است. اى برادر یمنى، نجاشى یکى از مسلمانان است که آنچه را خداوند حرام کرده است، انجام داده و حرمت حریم الهى را از بین برده است. درباره او حدى اجرا شد که خداوند کیفر چنین گناهى قرار داده است. 
مى گویند که این فرد اعتراض کننده (که نامش «طارق » بود) با نجاشى شبانه از کوفه نزد معاویه مى روند. معاویه بسیار شاد مى شود و در مجلسى که سران و بزرگان یارانش جمع بودند شرحى در ستایش خود و نکوهش على علیه السلام بیان مى کند. طارق طاقت نمى آورد و بپا مى ایستد و بر شمشیر خود تکیه مى کند، آنگاه خطبه اى بسیار شیوا در ستایش و تنزیه خدا و مدح رسول خداصلى الله علیه وآله مى خواند و مى گوید: 
اى معاویه! ما نزد امامى پرهیزگار و عادل بودیم که در پیرامون او گروهى از اصحاب پرهیزگار و هدایت یافته پیامبر اکرم صلى الله علیه وآله جمع شده اند که همگى اهل دین هستند نه مردم دنیا، آنان همیشه شمع فروزان هدایت بوده اند. اگر کسانى از پیرامون او کنار مى روند، نه براى آن است که حق را در جاى دیگر مى بینند، بلکه براى این است که تحمل حق بر مردم سخت است!. 
و پس از آنکه شرح مبسوطى بیان مى کند به نجاشى مى گوید که اینجا جاى تو نیست. (25) 
این سخت گیرى ها در اجراى عدالت نه فقط طلحه و زبیر و طارق و نجاشى و... را از وى رنجانید بلکه برادرش عقیل ابن ابى طالب و پسرعمش عبدالله بن عباس را هم از وى ناخشنود کرد. 
 

سختگیرى در اجراى دین و قانون 
آن حضرت در کار دین، سخت گیر و بى اغماض بود. همین عامل او را براى بعضى از اهل زمانه تحمل ناپذیر کرده بود. 
مى گویند: على علیه السلام امر کرد، قنبر، مردى را حد بزند. قنبر تحت تاثیر احساسات، سه تازیانه اضافه زد. على علیه السلام آن مرد را وادار کرد قنبر را، براى جبران آن زیادى، سه تازیانه بزند. (26) 
على علیه السلام با مشاهده کوچکترین انحراف از نمایندگان و عمال خویش شدیدا دلتنگ مى شد و با ارسال نامه اى شدید اللحن آنان را به خطاى خویش متوجه مى ساخت. این نامه ها فراوان است. در اینجا تنها به نقل قسمتى از نامه على علیه السلام به عثمان بن حنیف مبادرت مى ورزیم. 
عثمان بن حنیف، پیر مرد با سابقه و پرهیزگارى بوده است که از طرف امیرمؤمنان على علیه السلام به فرماندارى بصره برگزیده مى شود. شبى یکى از توانگران بصره او را مهمان مى کند و مجلس ضیافتى بس باشکوه به خاطر وى ترتیب مى دهد. گزارش این ضیافت به گوش آن حضرت مى رسد بر پیشواى بینوایان، بس گران مى آید که میان یکى از عمال وى، با طبقه مرفه و اشراف «روابط سر سفره » برقرار شود، لذا نامه اى را به «عثمان بن حنیف » مى نگارد: 
اى پسر حنیف! شنیده ام، مردى از متمکنان اهل بصره تو را به مهمانى فرا خوانده و تو هم دعوت او را پذیرفته و به سرعت به سوى آن شتافته اى، در حالى که طعام هاى رنگارنگ و ظرف هاى بزرگ غذا یکى بعد از دیگرى پیش تو قرار داده مى شد. من گمان نمى کردم تو دعوت جمعیتى را قبول کنى که نیازمندان شان ممنوع و ثروتمندان شان دعوت شوند. به آنچه مى خورى بنگر (آیا حلال است یا حرام؟). 
«الا و ان لکل ماموم اماما یقتدى به ویستضى ء بنور علمه، الا و ان امامکم قد اکتفى من دنیاه بطمریه و من طعمه بقرصیه، الاوانکم لاتقدرون على ذلک و لکن اعینونى بورع و اجتهاد و عفة وسداد فوالله ماکنزت من دنیاکم تبرا ولاادخرت من غنائمها و فرا...» 
آگاه باش! هر مامومى امامى دارد که باید به او اقتدا کند و از نور دانش او بهره گیرد، بدان امام شما از دنیایش به همین دو جامه کهنه و از غذاها به دو قرص نان اکتفا کرده است. آگاه باش! شما توانایى آن را ندارید که چنین باشید، پس لااقل مرا با ورع، تلاش، عفت، پاکى و پیمودن راه صحیح یارى دهید. 
«به خدا سوگند من از دنیاى شما طلا و نقره اى نیندوخته ام و از غنایم و ثروت هاى آن مالى، ذخیره نکرده ام و براى این لباس کهنه بدلى مهیا نساخته ام و از زمین آن حتى، یک وجب براى خود برنداشته ام و از دنیا بیش از خوراک مختصر و ناچیزى برنگرفته ام. 
این دنیا در چشم من بى ارزشتر و خوارتر از دانه تلخى است که بر شاخه درخت بلوطى بروید... 
اگر مى خواستم مى توانستم از عسل مصفا و مغز گندم و بافته هاى ابریشم براى خود خوراک و لباس تهیه کنم، اما هیهات که هوا و هوس بر من غلبه کند و حرص و طمع مرا وادار کند تا طعام هاى لذید برگزینم، در حالى که ممکن است در سرزمین حجاز یا یمامه کسى باشد که حتى امید به دست آوردن یک قرص نان را نداشته باشد و نه هرگز شکمى سیر خورده باشد. آیا من با شکمى سیر بخوابم در حالى که در اطرافم شکم هاى گرسنه و کبدهاى سوزانى باشند؟ و آیا آنچنان باشم که آن شاعر گفته است: 
و حسبک داء ان تبیت ببطنة 
وحولک اکباد تحن الى القد 

«این درد ترا بس که شب با شکم سیر بخوابى، در حالى که در اطراف تو شکمهایى گرسنه و به پشت چسبیده باشند»! 
ااقنع من نفسى بان یقال: هذا امیرالمؤمنین ولااشارکهم فى مکاره الدهر او اکون اسوة لهم فى جشوبة العیش. 
آیا به همین قناعت کنم که گفته شود: من امیر مومنانم، اما با آنان در سختى هاى روزگار شرکت نکنم؟! و پیشوا و مقتدایشان در تلخى هاى زندگى نباشم؟ من آفریده نشده ام که خوردن خوراکى هاى پاکیزه مرا به خود مشغول دارد و همچون حیوان پروارى که تمام همش علف است و یا همچون حیوان رها شده اى که شغلش چریدن و خوردن و پرکردن شکم مى باشد و از سرنوشتى که در انتظار او است بى خبر است، آیا بیهوده و عبث آفریده شده ام. (27) 
ما عالى ترین مظهر تحقق آرمان بزرگ اسلامى را، در روش «حکومت على » و در مکاتبات او به فرماندارانش، به خوبى مشاهده مى کنیم. آرى او، خوراک و پوشاک و آسایش را بر خود ممنوع مى کند تا مبادا لحظه اى از درد توده ها، از رنج اکثریت محروم جامعه خود، غافل بماند. 
 

احترام به شخصیت و حقوق مردم 
امیرمؤمنان على علیه السلام حساسیت عجیبى به عدالت و مهربانى و محترم شمردن شخصیت و حقوق مردم داشت و این حقیقت در بخشنامه هایى که به مامورین دولتى فرستاده است کاملا آشکار است. 
در بخشنامه اى که براى مامورین جمع آورى مالیات نوشته است، پس از چند جمله موعظه و تذکر مى فرماید: 
...فانصفوا الناس من انفسکم واصبروالحوائجهم فانکم خزان الرعیة و وکلاء الامة و سفراء الائمة... (28) 
به عدل و انصاف رفتار کنید و به مردم در باره خودتان حق بدهید، پرحوصله باشید و در برآوردن حاجات مردم صبر و استقامت به خرج دهید که شما خزانه داران رعیت و نمایندگان ملت و سفیران حکومتید. بر هیچ کس به خاطر نیازمندیش خشم نگیرید، هیچ کس را از خواسته هاى مشروعش باز مدارید و به خاطر گرفتن خراج از بدهکار، لباس تابستانى یا زمستانى و مرکبى را که با آن به کارش مى رسد، به فروش نرسانید و نیز به خاطر گرفتن درهمى، کسى را تازیانه نزنید، همچنین براى جمع آورى بیت المال، به مال هیچکس، چه مسلمان و چه غیرمسلمان که در پناه اسلام است، دست نزنید مگر اینکه اسب یا اسلحه اى باشد که براى تجاوز به مسلمانان به کار گرفته شود، چرا که براى مسلمان درست نیست بگذارد چنین اسلحه اى در اختیار دشمنان اسلام باشد... 
در بخشنامه دیگرى که به سران سپاه نوشته است، مى فرماید: 
«...فان حقا على الوالى الا یغیره على رعیته فضل ناله ولا طول خص به و ان یزیده ما قسم الله له من نعمه دنوا من عباده و عطفا على اخوانه...» 
... حقى که بر والى و زمامدار، انجام آن لازم است این است: 
فضل و برترى که به او رسیده و مقام خاصى که به او داده شده نباید او را نسبت به رعیت دگرگون کند و این نعمتى که خداوند به او ارزانى داشته، باید هر چه بیشتر او را به بندگان خدا نزدیک، و نسبت به برادرانش رئوف و مهربان سازد. 
در سفارش نامه اى که عمومى است [لمن یستعمله على الصدقات]و در اختیار مامورین زکات قرار مى گرفت، امام علیه السلام مى فرماید: 
«انطلق على تقوى الله وحده لاشریک له ولاتروعن مسلما ولاتجتازن علیه کارها ولا تاخذن منه اکثر من حق الله فى ماله...» 
«با تقوا و احساس مسؤولیت در برابر خداوند یکتا و بى شریک، حرکت کن و در این راه هیچ مسلمانى را مترسان! آنگونه رفتار نکن که از تو کراهت داشته باشند. بیش از آنچه از حق خداوند در اموالش است از او مگیر. وقتى بر قبیله اى که بر سر آبى فرود آمده اند وارد شدى، تو هم در کنار آن آب فرود آى، بدون اینکه به خانه هاى مردم داخل شوى، سپس با آرامش و وقار به سوى آنان برو، تا رسیدى به آن ها سلام کن، و درود بفرست. 
سپس بگو: اى بندگان خدا، مرا ولى خدا و خلیفه او به سوى شما فرستاده تا حق خدا را که در اموال شما است بگیرم. آیا در اموال شما حقى از خدا هست که آن را به نماینده اش بپردازید؟ اگر کسى گفت: نه، دیگر به او مراجعه مکن و اگر کسى پاسخ داد بلى، همراهش برو، بدون اینکه او را بترسانى و یا تهدید کنى و یا او را به کار مشکلى اجبار سازى، هرچه از طلا و نقره به تو داد، بستان، اگر گوسفند یا شتر دارد که باید زکات آن ها را بدهد، بدون اجازه صاحبش داخل آن مشو، زیرا بیشتر آن ها از آن او است. وقتى داخل گله شدى همچون شخص مسلط و سخت گیر رفتار مکن، حیوانى را فرار مده و ناراحت مساز... (29) 
این سفارش، مفصل است و همین اندازه کافى است که دیدگاه امام را به عنوان حکمران درباره توده مردم روشن سازد. 
 

سادگى در میهمانى و معاشرت 
مولاى متقیان در زندگى بسیار ساده و بى تکلف بود. و انتظار داشت دوستانش نیز همین طور باشند. روزى حارث ابن اعور همدانى به آن حضرت عرض کرد یا امیرالمؤمنین آیا به منزل ما تشریف مى آورید؟ حضرت فرمود: به شرط آنکه چیزى زیاده از آنچه در خانه دارى براى من تهیه نکنى و با تهیه چیزى که بیرون از خانه تو است خود را به زحمت نیندازى! 
حارث قبول کرد. امیرالمؤمنین وارد خانه او شد، حارث به خود مى پیچید و میل داشت که چیزى براى حضرت تهیه کند، ولى گمان مى کرد که حضرت به او این اجازه را ندهد، تا این که حضرت به او فرمود: اى حارث تو را چه مى شود؟ عرض کرد: اینها پول است، دلم مى خواهد هر چیزى براى تو بخرم و لکن قادر نیستم! امام فرمود: «او لیس لک قلت لاتکلف لى مماوراء بابک فهذه مما فى بیتک » 
مگر یادت نیست که به تو گفتم که با تهیه چیزى که بیرون از خانه تو است خود را براى من به زحمت نیفکنى، پس همین که در خانه تو است کافى است. (30) 
پیشواى پرهیزکاران براى جلوگیرى از تکبر و فخر فروشى امرا و رؤسا در خطبه «قاصعه » چنین دستور مى دهد: 
الا فالحذر الحذر من طاعة ساداتکم و کبرائکم الذین تکبروا عن حسبهم و ترفعوا فوق نسبهم... (31) 
آگاه باشید، بترسید، بترسید! از پیروى بزرگترهایتان، یعنى آن کسانى که به واسطه موقعیت خود تکبر مى فروشند، همان ها که خویشتن را بالاتر از نسب خود مى شمارند... 
 

سرزنش تملق گویان 
امام از اظهار کرنش و تملق دیگران در برابرش به شدت نفرت داشت. در سیستم حکومتى اسلام، حاکم یا خلیفه در فرمانروایى، اصیل نیست، بلکه امانت دارى است که در عین حکمرانى فرمانبر است و تنها مسؤول اجراى احکام الهى مى باشد. حاکم واقعى، خدا است و جز خداى واحد پرستش نمى شود، و احدى جز ذات احدیت سزاوار مدح و ثنا نیست و سجده و تعظیم ویژه خداوند آسمان ها و زمین است و اظهار کرنش و تملق و چاپلوسى و سر بر خاک نهادن و پیشانى بر توده هاى غبار ساییدن، در برابر حاکم از آثار شرک است و اسلام از آن به شدت نهى کرده است. 
امیرمؤمنان على علیه السلام از مدح و ثنا خوانى و گزافه گویى و احترامات فوق العاده افراد بیزار بوده و مسلمانان را نیز از این اعمال به شدت نهى فرموده است. 
على علیه السلام از جنگ صفین مراجعت فرموده بود، در کوفه شخصى به نام «حرب بن شرحبیل الشیانى » همراه آن حضرت پیاده مى رفت در حالى که خود آن حضرت سواره بود امام ایستاد و به حرب فرمود: برگرد، چون حرب از برگشتن امتناع کرد حضرت دو مرتبه به او فرمود: 
«ارجع فان مشى مثلک مع مثلى فتنة للوالى و مذلة للمؤمن » (32) 
«برگرد براى اینکه پیاده رفتن شخصى مثل تو با شخصى مثل من، براى والى و زمامدار فتنه است و براى مؤمن ذلت و خوارى است » 
نقل مى کنند «یوسف بن یعقوب » از صالح، فروشنده لباس روایت کرده است که جده او، امیرمؤمنان على علیه السلام را در کوفه دید، در حالى که آن حضرت مقدارى خرما با خود حمل مى فرمود، آن زن به حضرت سلام داده و عرض مى کرد یا امیرالمؤمنین این خرما را بده تا من به خانه بیاورم، حضرت مى فرمود: 
«ابوالعیال احق بحمله » 
پدر خانواده به حمل آن سزاوار است! 
آن زن مى گوید: آنگاه حضرت به من فرمود: از این خرماها مى خورى؟ عرض کردم میل ندارم. 
همین زن مى گوید: حضرت به منزل تشریف برد در حالى که، همان عبایى را که با آن خرما حمل کرده بود در وقت نماز به دوش انداخته با مردم به نماز ایستاد. (33) 
او نه تنها از تملق و چاپلوسى و ستایش و کرنش بیزار بود، حتى مدح آمیخته به تملق را نیز از عیوب اخلاقى مى شمرد و در مقابل رفتار و گفتار ذلت آمیزى که منافى با عز و شرف انسانى بود، سکوت نمى کرد و اگر کسى مرتکب چنین عمل غیر اخلاقى مى شد از او انتقاد مى کرد.
روزى یکى از اصحاب او را مدح کرد، حضرت به شدت او را از این عمل منع نمود و در خطبه اى که در حضور بیش از پنجاه هزار نفر بعد از جنگ صفین ایراد نمود، چنین فرمود: 
«... ان من اسخف حالات الولاة عند صالح الناس، ان یظن بهم حب الفخر و یوضع امرهم على الکبر و قد کرهت ان یکون جال فى ظنکم انى احب الاطراء و استماع الثناء و لست بحمدالله، کذلک...» 
«... بدانید از بدترین حالات زمامداران، نزد صالحان، این است که گمان برده شود که آنان فریفته تفاخر گشته و کارشان شکل برترى جویى، به خود گرفته، من از این ناراحتم که حتى در ذهن شما جولان کند که من مدح و ستایش را دوست دارم و از شنیدن مدح و ثنا خوشم مى آید. من -بحمدالله- چنین نیستم. 
گاهى هست که مردم ستودن افراد را به خاطر مجاهده ها و تلاش هایشان لازم مى شمرند و این براى مردم بى عیب است اما من از شما مى خواهم مرا با سخنان جالب خود نستایید و اینکه مى بینید در راه اجراى فرمان الهى تلاش مى کنم، براى آن است که مى خواهم خود را از مسؤولیت حقوقى که برگردنم هست، خارج سازم، حقوقى که خداوند و شما برگردنم دارید و هنوز کاملا از انجام آن ها فراغت نیافته ام و واجباتى که به جاى نیاورده ام، باید بجا آورم. 
فلا تکلمونى بما تکلم به الجبابرة ولا تتحفظوا منى بما یتحفظ به عند اهل البادرة ولا تخالطونى بالمصانعة ولاتظنوا بى استثقالا فى حق قیل لی، ولا التماس اعظام لنفسى فانه من استثقل الحق ان یقال له او العدل ان یعرض علیه، کان العمل بهما اثقل علیه، فلا تکفوا عن مقالة بحق او مشورة بعدل...» (34) 
با من آن طور که با جباران و زمامداران ستمگر سخن مى گویند، سخن نگویید، القاب پرطنطنه برایم به کار نبرید، آن ملاحظه کارى ها و موافقت هاى مصلحتى که در برابر مستبدان اظهار مى دارند در برابر من اظهار مدارید، با من با ظاهر سازى رفتار ننمایید درباره من گمان بى جا نبرید که گفتن حق بر من سنگین باشد، یا بخواهید مرا به بزرگى تعظیم کنید. 
هر کس که گفتن حق یا پیشنهاد عدل بر او سنگین باشد، عمل به آن دو، بر او سنگین تر است. پس از سخن به حق یا مشورت به عدل هیچ خوددارى ننمایید. 
 

امام در این جملات دستوراتى براى رفتار مردم با آن حضرت داده است: 
1) با آن حضرت به شکلى که با جباران و پادشاهان سخن مى گویند با عناوین و القاب پر طنطنه، سخن نگویند. 
2) در ملاقات با آن حضرت خیال نکنند که او پادشاهى است و به سبب آن خوف و رعب بر آن ها مسلط شود و نتوانند حرفشان را بزنند. 
3) با مجامله و ظاهرسازى با آن حضرت رفتار نکنند. 
4) خیال نکنند که شنیدن حرف حق بر آن حضرت سنگین است. 
5) حرف حق را آشکارا و بدون پرده بگویند. 
6) از عرضه عدل و انصاف بر حضرتش خوددارى نکنند. 
روش حکومت على علیه السلام عملا نیز مطابق با گفتارش بود، مردم على علیه السلام را بى پیرایه تر از آنچه تصور مى کردند، مى یافتند. 
یکى از نمونه هاى برخوردهاى حکومت اسلامى را در بسیج على علیه السلام هنگام لشکرکشى به شام با کشاورزان آزاد شده ایرانى شهر «انبار» مشاهده مى کنیم. 
هنگامى که نیروى امام به سوى شام حرکت کرد، دهقانان شهر انبار طبق آیین ایران باستان، صف بسته بودند تا موکب همایون امیرمؤمنان را همچون شاهنشاه ایران استقبال کنند و بر آستان او سر برخاک نهند و ملازم رکابش باشند. چون على علیه السلام نزدیک شد، پیش دویدند، و با هلهله و شادباش به استقبالش شتافتند، آن پیشواى آزاده، از رسم تعظیم و تکریم ایرانیان نسبت به رهبر خویش، انتقاد فرموده و سجده و کرنش را ویژه خداوند آسمان و زمین شمرد و فرمود: 
این چه کارى بود که کردید؟ 
گفتند: 
این عادت ما است که شهریاران خود را به آن احترام مى نماییم. 
امام فرمود: 
«والله ماینتفع بهذا امراؤکم وانکم لتشقون على انفسکم فى دنیاکم و تشقون به فى آخرتکم و ما اخسرالمشقة وراءهاالعقاب.» (35) 
«به خدا سوگند شهریاران شما در این کار سود نمى برند و شما خود را در دنیا به زحمت و مشقت مى اندازید و در آن جهان هم به کیفر الهى و عذاب ابدى گرفتار مى گردید (چون جز خداوند، احدى شایسته پرستش در دنیا نیست) چه بسیار زیان آور است رنجى که در پى آن کیفر و عذاب الهى باشد.» 
البته برخورد تند امام علیه السلام با این موضوع به خاطر مفاسد فراوان آن است، اگر تملق و چاپلوسى در جامعه اى باب شود، روح یگانه پرستى و اتکاى به خود در آن جامعه خفه مى شود. جامعه اى که رهبر خویش را بپرستند، خداى را نخواهند پرستید و بر اراده و عزم خویش ارزش نخواهند گذاشت و همچون گوسفندانى ذلیل و زبون، کورکورانه به دنبال چوپان خواهند رفت و شبان بى خرد را به غرور و اشتباه خواهند انداخت. 
جاى تردید نیست، وقتى زبان مدیحه در جامعه رایج شد و زبان مردان حقگو و حق شناس در دست حامیان مدیحه قرار گرفت، به جاى شرف و فضیلت، باطل و رذیلت رشد مى کند. حق، خرید و فروش مى شود و انصاف و مروت در اختیار وقاحت و نامردى قرار مى گیرد. 
اگر خوب دقت کنیم اکثر مفاسدى که از ناحیه زمامداران خود سر در طول تاریخ صادر گردیده، علتش تملق بیجا و مدح و منقبت نارواى شاعران و گویندگان و نویسندگان دربارى بوده است. 
در تاریخ مى بینیم شعرا و مداحان مزدور براى به دست آوردن پول، قصایدى را در مدح و منقبت خلفا و وزرا مى سرودند و با آن همه کثافت کارى و پرده درى، خلفا و پادشاهان را «ظل الله » معرفى مى کردند. خیلى کم دیده شده امیرى را به خاطر دادگرى و عدالت پرورى تعریف کنند و ظالم و ستمگرى را به خاطر ظلم و ستم مورد هجو و نقد قرار دهند، از این رو عدالت کشى و ستمگرى تقویت مى شد. 
بالاخره کدام یک از خلفا و رؤساى جمهور بعد از پنج سال حکومت بر کشور پهناور با راستى و درستى با پیراهن کرباس ست بافت خانواده خود) مى سازد و مى گوید: «یا اهل بصره ماذاتنقمون منى والله ان هذا من غزل اهلى - واشار الى کمه- (36) 
و در آخر، عمر طومار خیانت و امانت را با این جمله مى بندد و مى گشاید: 
«یا اهل العراق، دخلت بلادکم باشمالى هذه و رحلتى و راحلتى ها هى فان انا خرجت من بلادکم بغیر ما دخلت فاننى من الخائنین » (37) 
«اى مردم عراق! (پایتخت آن کوفه) من با این بارو بند و رحل و راحله و این چند اثاث از حجاز به دیار شما آمدم و اکنون پس از چند سال فرمانروایى بر شما اگر با غیر این رحل و راحله و این چند شمله از اینجا بیرون رفتم، من از خیانتکاران خواهم بود». 
کدام یک از زمامداران بزرگ جهان در طول تاریخ اعلام مى دارد که: 
«مخارج من از اموال خودم تامین مى شود و مادامى که نهالى در مدینه دارم، بار سنگینى به دوش بیت المال شما ندارم.» 
«والله لاازرءکم من فیئکم شیئا مادام لى عذق بالیثرب » (38) 
آرى اینها چند صفحه اى از کتاب پر حجم فضایل مولاى متقیان و امیرمؤمنان على علیه السلام و قطراتى از دریاى بیکران فضایل آن حضرت است که در این مقال ذکر گردید. 
توجه به شرایط زمانه براى حاکم ضرورى است
 

در پایان این بحث، تذکر یک نکته لازم است: 
باید توجه داشته باشیم که وضع حکام و پیشوایان اسلامى باید متناسب با وضع زمان باشد به این معنى اگر مردم دچار فقر و فلاکت باشند باید پیشواى آنان با محرومان و مستضعفان هماهنگى و همدردى کند. وقتى که مى بیند عملا راه برخوردار کردن و رفع نیازمندى هاى آنان مسدود است باید با همدردى و هم سطحى و شرکت عملى در غم محرومان برزخم هاى دل آنان مرهم بگذارد. 
البته همدردى و تشریک مساعى در غم دیگران بویژه از ناحیه پیشوایان امت که چشم ها به آنان دوخته است، اهمیت به سزایى دارد، از این رو على علیه السلام در دوره خلافت بیش از هر وقت دیگر زاهدانه زندگى مى کرد. چنانکه در سخنان خود به عاصم بن زیاد و در نامه خود به عثمان بن حنیف نوشت که من قدرت بر خوردن طعام لذیذ دارم اما مى ترسم که در حجاز ویمامه افرادى افت شوند که امید همین یک قرص نان را هم ندارند. 
و اگر مردم در رفاه و آسایش باشند در آن صورت پیشواى امت نیز مى تواند از رفاه و آسایشى که عموم بهره مندند، نیز بهره مند شود. چنانکه امام صادق علیه السلام در نشستى که با زهاد و صوفیان زمان خود داشت به این معنى تاکید فرمود. (39) 
و در نامه اى که امیرالمؤمنین علیه السلام به مردم مصر و محمدبن ابى بکر نوشته، یادآور شده اند که استفاده از نعمت هاى الهى از مقام اولیاى خدا چیزى کم نمى کند. (40) 
و این مطلب به طور روشن در روایتى که از امام صادق علیه السلام منقول است بیان شده است. «حمادبن عثمان » مى گوید در حضور امام صادق علیه السلام بودم که مردى به آن حضرت عرض کرد: 
اصلحک الله، شما فرمودید که على بن ابى طالب علیه السلام لباس زبر و خشن در برمى کرد و پیراهن چهار درهمى مى پوشید و مانند اینها، در صورتى که بر تن شما لباس نو مى بینم. 
حضرت صادق علیه السلام به او فرمود: 
«ان على بن ابیطالب کان یلبس ذالک فى زمان لاینکر علیه ولو لبس مثل ذلک الیوم شهر به فخیر لباس کل زمان لباس اهله، غیران قائمنا اهل البیت علیهم السلام اذا قام لبس ثیاب على و سار بسیرة على علیه السلام. (41) 
«على بن ابى طالب علیه السلام آن لباس ها را در زمانى مى پوشید که بدنما نبود و اگر آن لباس را این زمان مى پوشید به بدى انگشت نما مى شد، پس بهترین لباس هر زمان، لباس آن زمان است، ولى قائم ما اهل بیت علیهم السلام زمانى که قیام کند همان لباس على علیه السلام را به تن کند و به روش او رفتار نماید. [زیرا آن حضرت هم حکم فرمایى مى کند و وظیفه امام در دوران حکومتش این است که خود را در ردیف مردم فقیر آورد].» 
 

پى نوشت ها : 
1. اصول کافى، ج 1، ص 410. 
2. اصول کافى، ج 1، ص 411. 
3. سبط ابن جوزى، تذکرة الخواص، ص 124. 
4. تذکرة الخواص، ص 133. 
5. تنبیه الخواطر، ج 2، ص 3; به نقل از بحارالانوار، ج 40، ص 338. 
امام حسن علیه السلام بعد از شهادت پدرش گفت: ماترک خضراء و لابیضاء الا سبعماة درهم من عطائه اراد ان یسرى بها خادما، اسدالغابه، ج 3، ص 38. 
6. کامل ابن اثیر، ج 3، صص 201-200، طبع بیروت; بحارالانوار، ج 40، ص 334. 
7. العقدالفرید، ج 2، ص 279; الغارات، ج 1، ص 47. 
8. الغارات، ج 1، صص 57-56. 
9. همان، 50. 
10. کارنامه اسلام، دکتر زرین کوب، ص 111. 
11. تاریخ الخلفاء، سیوطى، ص 204. 
12. تهذیب، شیخ طوسى، ج 10، ص 151- چاپ نجف- مجموعه ورام، ابن ابى فراس ج 2، ص 3; تاریخ طبرى، جلد 3 جزء 6، ص 90; ابن اثیر، ج 3، ص 300. 
13. شرح ابن ابى الحدید، ج 2، ص 200. 
14. الغارات، ج 2، ص 45. 
15. همان. 
16. شرح نهج البلاغه، ابن ابى الحدید، ج 1، ص 26. 
17. نهج البلاغه، حکمت 439. 
18. نهج البلاغه، حکمت 4. 
19. عبدالعزیز سیدالاهل از اشعار منسوب به جانشین پیامبر امام على بن ابى طالب- دیوان امام، صص 371-634. 
20. همان. 
21. کشف الغمه، ج 1، ص 162 ; مناقب، ج 2، ص 94. 
22. شرح تجرید، ص 301. 
23. شرح نهج البلاغه، ابن ابى الحدید، ج 2، ص 203. 
24. الغارات، ج 2، صص 536-533. 
25. الغارات، ج 2، ص 536. 
26. سفینة البحار، ج 2، ص 167. 
27. نهج البلاغه، نامه 45. 
28. نهج البلاغه، نامه 51. 
29. نهج البلاغه، نامه 25 و در این رابطه نامه هاى 26 و 27 و 46 ملاحظه شود اینکه تنها نام مسلمان آمده است به خاطر آن است که صدقات تنها از مسلمانان گرفته مى شود. 
30. رجال کشى، ص 82- چاپ نجف: ذیل شرح حال حارث بن اعور همدانى. 
31. نهج البلاغه، خطبه 192. 
32. ابن اثیر کامل، ج 3، ص 318. 
33. شرح ابن ابى الحدید، ج 2، ص 206، چاپ مصر. 
34. نهج البلاغه، خطبه 216. 
35. نهج البلاغه، کلمات قصار شماره 37- شرح ابن ابى الحدید، ج 3، ص 203. 
36. بحارالانوار، ج 40، ص 325. 
37. الغارات، ج 1، ص 68- وسائل الشیعه، ج 11، ص 83. 
38. وسائل الشیعه، ج 11، صص 80 و 79. 
39. به باب ملابس وسائل الشیعه و کافى و سایر کتب حدیث مراجعه شود. 
40. امالى شیخ طوسى. 
41. اصول کافى، ج 2، ص 274 مترجم.

 

منبع : فصلنامه پیام حوزه، شماره 28

 

اضافه کردن نظر


کد امنیتی
تازه کردن