سه شنبه, 03 شهریور 1394 ساعت 09:00
خواندن 1014 دفعه

امام على علیه السلام و رد و پذیرش حکومت - قسمت دوم - علیرضا انصاری مقدم

ب - ولایت على علیه السلام در قرآن و رابطه آن با حکومت
یکى از دلائل روشن در خصوص پذیرش حکومت از سوى على علیه السلام، ولایت آن حضرت در قرآن است. براى تبیین صحیح این مطلب، بیان چند مطلب ضرورى است: 
 

اهمیت و فلسفه امامت
درفرهنگ غنى اسلام به ضرورت و فلسفه وجودى امامت توجه خاص داده شده است.از این رواست که بعد از رحلت پیامبراسلام علیه السلام اولین مساله که میان مسلمانان مطرح مى شود، رهبرى امت اسلامى است. درقرآن تعیین رهبرى على علیه السلام به عنوان نعمت و اکمال دین بیان شده (1) و اطاعت از ولى امردر کنار اطاعت از خدا و رسول خدا قرار گرفته است: «اطیعوالله و اطیعوا الرسول واولى الامر منکم » (2) . 
در روایات نیز به امامت اهمیت خاص داده شده است. رسول خدا فرمود: «من مات ولم یعرف امام زمانه مات میتة جاهلیة » (3) 
امام صادق علیه السلام نیز فرمود: «بنى الاسلام على خمس: على الصلواة و الزکاة والصوم والحج والولایة و لم ینادى بشى ء کما نودى بالولایة فاخذ الناس باربع و ترکوا هذه یعنى الولایة...» (4) 
بى تردید یکى از علل اهمیت رهبرى دراسلام آن است که رهبر در سایه تشکیل حکومت نظم در جامعه بر قرار نموده (5) وقوانین الهى را اجرا، و مردم را به سوى خدادعوت کند. (6) 
 

ابعاد امامت
از نظر شیعه، امامت امام معصوم سه بعدعمده دارد: 
یک: بعد معنوى و الهى؛ این همان مقام است که بشر عادى از شناخت او عاجزاست. در خصوص بعد الهى على علیه السلام است که رسول خداصلى الله علیه وآله فرمود: «... انک تسمع مااسمع وترى ما ارى الا انک یست بنبی ولکنک وزیر.» (7) 
دو: بعد مرجعیت دینى؛ از دیدگاه شیعه یکى از ابعاد امامت امام معصوم همانامرجعیت دینى است. بعد از رحلت رسول اعظم و انقطاع وحى، ائمه علیهم السلام بیان و تبیین احکام الهى را بر عهده داشته اند. ائمه علیهم السلام درطول تاریخ زندگى خود این رسالت عظیم راانجام دادند. على علیه السلام نیز در تمام عمر خوداین رسالت را به طور احسن انجام داد. رسول خداصلى الله علیه وآله فرمود: «انا مدینة العلم و علی بابها...» (8) 
سه: بعد زمامدارى؛ این همان مقام ولایت و رهبرى است که مورد بحث در این مقاله است. 
بعد اول و دوم امامت قابل سلب نیست.آنچه که قابل سلب است، مقام رهبرى است.بعد از بیان مطالب فوق، به بررسى آیات مى پردازیم. 
آیاتى که مورد تحلیل قرار مى گیرد، درمورد اثبات اصل ولایت على علیه السلام در قرآن نیست؛ به دلیل این که اصل ولایت على علیه السلام در قرآن از دیدگاه شیعه مسلم است. گرچه برخى از علماى اهل سنت همانند فخررازى (9) و آلوسى (10) و... با استدلال هاى غیرمنطقى و تعصبات مذهبى زمامدارى على علیه السلام را در قرآن قبول ندارند. 
آنچه که در اینجا مورد بررسى قرارمى گیرد، این است که چه رابطه اى بین ولایت على علیه السلام در قرآن و پذیرش حکومت از سوى آن حضرت وجود دارد؟ 
جهت رعایت اختصار به دو آیه از قرآن درخصوص ولایت على علیه السلام اکتفا مى شود:«انما ولیکم الله و رسوله والذین آمنوا یقیمون الصلوة و یؤتون الزکاة وهم راکعون » (11) ؛ سرپرست و رهبر شماخدا است و پیامبر او و آن ها که ایمان آورده اند و نماز را برپا مى دارند و در حال رکوع زکات مى دهند. دانشمندان شیعه همانند طبرسى (12) ، ، علامه طباطبایى (16) ، و...در خصوص رهبرى على علیه السلام به این آیه استدلال نموده اند. شیخ طوسى مى نویسد:«واعلم ان هذه الایة من الادلة الواضحة على امامة امیرالمؤمنین(علیه السلام) بعد النبى بلافصل ». (17) 
برخى از علماى اهل سنت همانندزمخشرى (18) ، سیوطى (19) ، بغوى (20) ،ابى السعود (21) ، و... شان نزول این آیه را درمورد فضیلت على علیه السلام ذکر کرده اند: «یاایهاالرسول بلغ ما انزل الیک من ربک و ان لم تفعل فما بلغت رسالته...» (22) ؛اى پیامبر! آنچه از طرف پروردگارت برتو نازل شده کاملا (به مردم) برسان و اگرچنین نکنى، رسالت او را انجام نداده اى. 
یکى از آیات صریح در مورد ولایت على علیه السلام همین آیه است. همه مفسرین شیعه به این آیه در خصوص ولایت على علیه السلام استدلال کرده اند. (23) مرحوم علامه طباطبایى به نقل از تفسیر عیاشى مى نویسد:«... امرالله تعالى نبیه محمدا(صلی الله علیه و آله) ان ینصب علیا علما فى الناس لیخبرهم بولایته فتخوف رسول الله(صلی الله علیه و آله) ان یقولوا: فابى ابن عمه و ان یطعنوافی ذلک علیه قال فاوحى الله الیه هذه الایة «یاایهاالرسول بلغ...»فقام رسول الله بولایته یوم غدیرخم » (24) . درتفسیرمجمع البیان نیز آمده است: «... عن ابن عباس قال نزلت هذه الایة فى على(علیه السلام) فاخذرسول الله(صلی الله علیه و آله) بیده فقال: من کنت مولاه فعلى مولاه اللهم وال من والاه و عاد من عاداه » (25) 
استاد شهید مطهرى در ذیل تفسیرهمین آیه مى فرماید: «اینجا لحن خیلى شدیداست.» اى پیامبر! آنچه را که برتو نازل،شد تبلیغ کن و اگر تبلیغ نکنى، رسالت الهى را تبلیغ نکرده اى... (26) 
با توجه به بررسى هایى که پیرامون آیات فوق الذکر صورت گرفت، حال این سؤال مطرح مى شود که بین این آیات و پذیرش حکومت از سوى على علیه السلام چه رابطه اى وجوددارد؟ اگر ولایت را حق بدانیم؛ یعنى خداوندحقى را به على علیه السلام داده است، آنگاه وظیفه على علیه السلام در قبال این حق چیست؟ مسلم این حق فردى نیست که امام على علیه السلام نسبت به آن بى تفاوت باشد، بلکه حق سیاسى واجتماعى است که حضرت نمى تواند آن رانادیده بگیرد. مقصود از این حق همان ولایت است که ازعلى علیه السلام غصب شده است. واگر مقصود از این حق بعدالهى و معنوى امامت بود، که آن قابل سلب نیست و اگرمقصود از حق بعد مرجعیت دینى امامت باشد، این حق هم از على علیه السلام غصب نشده است؛ به دلیل این که آن حضرت درهیچ مقطع زمانى، چه درایام بیست وپنج سال سکوت و چه در ایام دیگر از زندگى خود، ازبیان احکام الهى غفلت نکرد. پس این حق همان ولایت است که على علیه السلام از آن به عنوان حق مسلم خود یادکرده است. پس رابطه بین این آیات و پذیرش حکومت از سوى امام علیه السلام همان است که آن حضرت حکومت الهى راتشکیل دهد، به دلیل این که چطور امکان دارد که على علیه السلام در قبال امامت با آن اهمیت و این حق مهم بى تفاوت باشد، مگر این که این حق را از او غصب کنند؟ اگر ولایت راتکلیف بدانیم؛ یعنى خداوند براى على علیه السلام تکلیفى را قرار داده که باید رهبرى امت اسلامى را برعهده بگیرد، آن گاه، سیاست على علیه السلام در قبال چنین تکلیف الهى چیست؟ مگر مى توان گفت: - العیاذبالله -على علیه السلام در مورد این تکلیف تخلف کرده وسیاست آن حضرت عدم پذیرش حکومت بوده است؟! سخن درباره على علیه السلام دومین شخصیت جهان اسلام است که آیه تطهیر درشان او و دیگر اهل بیت پیامبرصلى الله علیه وآله نازل شده که تخلف از وظیفه، درحریم خاندان وحى وعصمت راه ندارد. اگر نبود که این حق را از اوگرفته بودند، آن حضرت اولین کار را که بعد ازرحلت رسول اعظم صلى الله علیه وآله انجام مى داد، هماناتشکیل حکومت الهى بود، از این رو على علیه السلام در هنگام تشکیل سقیفه و بعد از آن، از حق خود دفاع نمود و سعى کرد که امامت از مسیراصلى خود منحرف نشود ولى متاسفانه این حق را از او غصب کردند. 
 

ج - دیدگاه و سیره على و ائمه علیهم السلام درمورد دفاع از ولایت
بى تردید یکى از دلایل روشن و قطعى درخصوص پذیرش حکومت از سوى امام على علیه السلام همانا دفاع و گفتار آن حضرت وبرخى از ائمه و فاطمه زهراعلیهم السلام از ولایت آن حضرت است. که این گونه دفاع ها و بیان حقایق جز با در صدد تشکیل حکومت بودن على علیه السلام سازگار نیست، زیرا اگر سیاست على علیه السلام عدم پذیرش حکومت بود، حضرت حکومت را به دیگران واگذار نموده و این قدرازآن دفاع نمى کرد. این گونه گفتارها ودفاع هاگاهى براى مردم صورت گرفته است که حقى از آن حضرت غصب شده است. وگاهى به صورت انتقاد و موضعگیرى منفى درقبال خلفا ظهور پیدا کرده است که چرا حق او راغصب کرده اند؟ و گاهى با اصحاب خاص آن حضرت بیان شده است. ما این قسمت از بحث رادر محورهاى زیر مورد بررسى قرار مى دهیم: 
 

1 - استدلال به نص و وصیت (27) 
در فرهنگ شیعه ولایت على علیه السلام از نظروصیت رسول اکرم صلى الله علیه وآله نیز مسلم مى باشد.در این جا جهت رعایت اختصار به دو حدیث «غدیر» و «منزله » اکتفا مى شود. 
مرحوم علامه امینى مى گوید: رسول خداصلى الله علیه وآله در روز غدیر چنین فرمود: «...فقال: ایهاالناس من اولى بالمؤمنین من انفسهم؟ قالوا: الله اعلم و رسوله اعلم، قال: ان الله مولاى و انا مولى المؤمنین و انا اولى بهم من انفسهم فمن کنت مولاه فعلى مولاه... اللهم وال من والاه و عاد من عاداه و احب من احبه وابغض من ابغضه و انصر من نصره واخذل من خذله و ادرالحق معه حیث دار...» (28) 
در کتاب تاریخ خلفا آمده است: رسول خداخطاب به على علیه السلام فرمود: «اما ترضى ان تکون بمنزلة هارون من موسى؟ غیرانه لا نبى بعدى.» (29) 
هدف از بیان دو حدیث فوق آن بود که ولایت على علیه السلام از نظر وصیت نیز مسلم بوده و جاى تردید ندارد. ائمه دیگر و خودعلى علیهم السلام در مورد ولایت آن حضرت به وصیت استناد و استدلال کرده اند. به نمونه هاى زیر توجه فرمایید: 
علامه امینى از کتاب سلیم بن قیس هلالى حدیث ممفصلى را نقل مى کند که على علیه السلام در میدان صفین براى اثبات حقانیت خود به آیات متعدد و حدیث غدیر استدلال کرد. (30) 
در نهج البلاغه آمده است: «هم موضع سره و لجا امره و عیبه علمه و مؤئل حکمه و کهوف کتبه وجباددینه... لایقاس بآل محمد(صلی الله علیه و آله) احدمن هذه الامة احد... هم اساس الدین وعمادالیقین الیهم یفى الغالى و بهم یلحق التالى و لهم خصائص حق الولایة و فیهم الوصیة والوراثة.» (31) 
خاندان نبوت رازداران پیامبر و پناهگاه فرمان او ومخزن دانش ها و حافظان کتاب واستوانه هاى آیین او هستند. هیچ کس از افرادامت محمدصلى الله علیه وآله را نمى توان با آنان قیاس کرد. آنان پایه هاى دین و ستون هاى ایمان ویقین اند. دورافتادگان از راه حق به آنان رجوع مى کنند و واماندگان به ایشان مى پیوندند.خصائص امامت نزد آنان است. وصیت پیامبرصلى الله علیه وآله در حق ایشان آن است و آنان وارثان پیامبرند. 
استاد جعفر سبحانى مى نویسد: «مقصودامام علیه السلام از این که وصیت پیامبر درباره آنان چیست؟ با در نظر گرفتن لفظ «ولایت »درجمله «ولهم خصائص الولایة » روشن مى گردد که مقصود از وصیت همان وصیت به خلافت و سفارش به ولایت آنان است که درروز غدیر و غیر آن به وضوح بیان شده است.» (32) 
حاکم و مسعودى مى گویند: على علیه السلام درجنگ جمل به حدیث غدیر براى اثبات حقانیت خود استدلال (34) نمود. (33) 
نکته قابل توجه آن است که فاطمه زهرا وبقیه ائمه علیهم السلام نیز براى اثبات ولایت على علیه السلام به نص تمسک کرده اند. چنانچه فاطمه زهراعلیها السلام فرمود: «آنسیتم قول رسول الله(صلی الله علیه و آله)، یوم غدیرخم: من کنت مولاه فعلى مولاه؟ و قوله(صلی الله علیه و آله): انت منى بمنزلة هارون من موسى علیه السلام؟...» (35) 
 

2 - استناد به احقیت و اولویت
یکى از دلائل روشن در مورد این که سیاست على علیه السلام پذیرش حکومت بوده، آن است که آن حضرت ولایت را حق خودمى دانسته و در اولویت و احقیت خود نسبت به آن استدلال مى کرده است. چنان چه آن حضرت بعد از انتقال خلافت به ایشان،فرمود: «الان اذ رجع الحق الى اهله ونقل الى منتقله.» (36) ؛ هم اکنون حق به اهلش برگشته است و به جایى که از آن جابیرون آمده بود، منتقل شده است. همچنین آن حضرت فرمود: «فوالله ما زلت مدفوعا عن حقى مستاثرا على منذقبض الله نبیه(صلی الله علیه و آله) حتى یوم الناس هذا» (37) ؛ به خدا سوگند! از روزى که خداوندجان پیامبرش را قبض کرد تا به امروز، من ازحق خود محروم بوده ام. و نیز فرمود:«بارخدایا! مرا در برابر قریش وکسانى که ایشان را کمک کرده، نصرت بده. زیرا آنان قطع رحم من کردند و مقام بزرگ مرا کوچک شمردند و اتفاق کردند که با من درباره خلافت که حق مسلم من است، نزاع کنند.» (38) 
پس از ماجراى سقیفه یک روز ابوعبیده به امام گفت: تو چقدر به خلافت علاقه دارى و به آن حریصى؟! امام فرمود: «به خدا قسم شما ازمن به خلافت حریص ترید؛ در حالى که از نظرشرایط و موقعیت از آن دورید و من به آن نزدیک ترم. من حق خود را مى طلبم و شمامیان من و حقم حائل شده و مرا از آن بازمى دارید.» (39) 
فاطمه زهراعلیها السلام درحالى که در بستربیمارى بود و زنان انصار و مهاجر به عیادت آن وجود مقدس آمده بودند، خطاب به آنان فرمود: «من از مردان شما آزرده خاطرم... واى به حال مردان شما، چرا آنان خلافت را ازمرکز رسالت و بیت نبوت بیرون بردند؟! و چراولایت و رهبرى امت را از آن مرد لایق و عالم وآگاه از امور دنیا و دین (على علیه السلام) دور کردند؟بى شک این زیان و خسارت روشنى است...» (40) 
این گونه گفتارها و دفاع ها و استدلال هابیانگر دو مطلب مهم است: 
الف: شکایت على علیه السلام و فاطمه زهراعلیها السلام در خصوص سلب مقام ولایت از على علیه السلام حاکى از مظلومیت على علیه السلام است. على علیه السلام که لایق ترین و شایسته ترین فرد براى مقام ولایت بوده و سلب چنین مقامى از على علیه السلام فاجعه اى براى جهان اسلام و حتى براى جهان بشریت بود؛ به دلیل این که رهبران الهى متعلق به کشور و قوم خاصى نبوده وافکار بلند آنان بزرگ ترین نقش را در رهبرى وهدایت بشریت دارد. 
ب: از استدلال هاى على علیه السلام و فاطمه زهراعلیها السلام استفاده مى شود که سیاست على علیه السلام درخصوص حکومت، پذیرش آن است؛ به دلیل این که این گونه شکوى و گفتار فقط با عهده دار شدن رهبرى امت اسلامى سازگار است. 
د - موضعگیرى منفى و انتقاد على علیه السلام درقبال خلفا 
یکى از شواهد قطعى در مورد پذیرش حکومت از سوى على علیه السلام استراتژى وسیاست على علیه السلام در قبال خلفاى سه گانه مى باشد. گرچه سیاست على علیه السلام در قبال خلفا متفاوت است، ولکن در اصل انتقاد وموضعگیرى منفى علیه آنان سیاست مشترک دارد. انتقاد على علیه السلام از خلفا، انتقاد سازنده ومنطقى است، نه براساس هواهاى نفسانى ورقابت هاى سیاسى؛ به دلیل این که خود خلفابه لیاقت و احقیت على علیه السلام در مورد رهبرى امت اسلامى اعتراف داشته اند و جریان غدیرخم را نیز شاهد بودند، آن گاه حق مسلم آن حضرت را غصب کردند. در تفسیر نمونه آمده است:«...(درجریان غدیرخم) در این هنگام شور وغوغایى درمیان مردم افتاد وعلى علیه السلام را به این موقعیت تبریک مى گفتند واز افراد سرشناس که به او تبرک گفتند، ابوبکرو عمر بودند... که گفتند: بخ بخ لک یابن ابى طالب اصبحت و امسیت مولاى ومولاى کل مؤمن و مؤمنة؛ آفرین برتوباد، آفرین برتوباد، اى فرزند ابوطالب! تو مولا ورهبر من و تمام مردان و زنان با ایمان شدى.» (41) 
باتوجه به مطالب فوق، انتقاد و موضعگیرى منفى على علیه السلام درقبال خلفا موضعگیرى صحیح و اصولى و منطقى است؛ به دلیل این که هرکس حق دارد از حق خود دفاع نموده وآن را استیفا نماید. از این رو است که على علیه السلام خطاب به ابوبکر مى فرماید: «اما و الله لقدتقمصها ابن ابى قحافه و انه لیعلم ان محلى منها محل القطب من الرحى » (42) به خداسوگند! پسرابوقحافه پیراهن خلافت را به تن کرد،در حالى که خود مى دانست محور این آسیا منم. 
مولوى مى گوید: 
زان بظاهر کوشد اندر جاه و حکم تا امیران را نماید راه و حکم تا بیاراید بهر تن جامه اى تانویسد او به هرکس نامه اى تا امیرى را دهد جان دگر تا دهد نخل خلافت را ثمر 
همچنین آن حضرت خطاب به ابوبکر و عمرفرمود: «لشد ماتشطراضرعیها» (43) باهم باقوت شدید و پستان خلافت را دوشیدید. 
 

پى نوشت ها: 
1 - مائده، آیه 3. 
2 - نساء، آیه 59. 
3 - دلائل الصدق، ج 6، ص 13. 
4 - اصول کافى، ج 2، ح 3. 
5 - کافى، ج 1، کتاب الحجة. 
6 - تحف العقول، ص 440. 
7 - نهج البلاغه، خطبه قاصعه (234). 
8 - البدایة و النهایة، مجلد 7-8، ص 394؛ تهذیب الکمال، ج 20، ص 485؛ جامع احادیث شیعه، ج 1،ص 24 و الاستیعاب، ج 3، ص 1102. 
9 - تفسیرالکبیر، ج 12، ص 383. 
10 - تفسیر روح المعانى، ج 6، ص 166 و ص 1193- 1196. 
11 - مائده، آیه 55. 
12 - مجمع البیان، ج 2، ص 209 - 212. 
13 - البرهان، ج 1، ص 479. 
14 - المسترشد، ص 465 و 477. 
15 - روضة الواعظین، ص 92. 
16 - المیزان، ج 6، ص 6؛ ر.ک: منهج الصادقین، ج 3،ص 255. 
17 - التبیان، ج 3، ص 559؛ ر.ک: کنزالدقائق، ج 3،ص 137 و اعلام الورى، ص 168. 
18 - الکشاف، ج 1، ص 468 و 469. 
19 - الدرالمنثور، ص 105. 
20 - معالم التنزیل، ج 2، ص 272. 
21 - تفسیرابى السعود، ج 3،22 - مائده، آیه 67. 
23 - ر.ک: کنزالدقائق، ج 3، ص 137؛ تفسیر نمونه،ج 5، ص 2-23؛ الغدیر، ج 1؛ تفسیرابوالفتوح رازى،ج 2، ص 189 و اعلام الورى، ص 129. 
24 و 25 - مجمع البیان، ج 2، ص 223. 
26 - امامت و رهبرى. 
27 - این عنوان از شهید مطهرى گرفته شده است. 
28 - الغدیر، ج 1، ص 11؛ ر.ک: صحیح ترمذى، ج 2،ص 298؛ مسنداحمد، ج 4، ص 281؛ صحیح ابن ماجه،ص 12 و مستدرک الصحیحین للحاکم، ج 3، ص 109.با اختلاف جزئى. 
29 - تاریخ الخلفاء، ص 162؛ ر.ک: اسدالغابه، ج 4،ص 104؛ المنتظم، ج 5، ص 63؛ البدایة و النهایة، ج 7 -8، ص 357 با مختصر اختلاف. 
30 - الغدیر، ج 1، ص 195 و 196. 
31 - نهج البلاغه، صبحى صالح، خطبه 2. 
32 - فروغ ولایت، سبحانى، جعفر، ص 176؛ ر.ک:امامت و رهبرى، اثر شهید مطهرى، ص 38. 
33 - المستدرک، ج 3، ص 371. 
34 - مروج الذهب، ج 2، ص 11. 
35 - الغدیر، ج 1، ص 197. 
36 - نهج البلاغه، خطبه 2. 
37 - همان، خطبه 5. 
38 و 39 - همان، خطبه 167. 
40 - احتجاج طبرسى، ج 1، ص 147. با تغییر درعبارت. 
41 - تفسیرنمونه، ج 5، ص 12 و 119 و نهج البلاغه، خطبه شقشقیه. 
42 - ترجمه و تفسیرنهج البلاغه، ج 2، ص 321. 
43 - سیرى در نهج البلاغه، ص 159.

 

منبع : فرهنگ کوثر، شماره 46

اضافه کردن نظر


کد امنیتی
تازه کردن