چهارشنبه, 26 اسفند 1394 ساعت 08:00
خواندن 876 دفعه

نگاهى به حکومت امام مجتبى علیه السلام - عباس کوثری

 

سال چهلم هجرى در حالى که خاندان وحى و امّت اسلامى در سوگ اميرمؤمنان على عليه‏ السلام نشسته‏اند، کوفه، مرکز استقرار خلافت علوى، بار ديگر انتخاب و آزمايشى برزگ را تجربه مى‏کند. صبحگاه روز بيست و يکم ماه رمضان، ابن عباس به ميان مردم آمده و مى‏گويد: 

اى مردم! اميرمؤمنان به سراى ديگر سفر کرد و فرزندش را از براى شما به يادگار گذاشت. اگر دوست داريد، فرزندش به سوى شما آيد!
مردم گريستند و خواستار حضور امام مجتبى عليه‏ السلام در ميان خود شدند. حضرت، به مسجد کوفه آمد و پس از سپاس الهى و درود بر پيامبر صلى‏ الله‏ عليه‏ و‏آله‏ وسلم چنين ادامه داد:
«در اين شب، مردى از دنيا رفت که پيشينيان بر او در عمل نيک سبقت نگرفتند و آيندگان توان رسيدن به او را نخواهند داشت. او همراه پيامبر صلى‏ الله‏ عليه‏ و‏آله‏ وسلم در راه خدا مى‏جنگيد و جان خويش را سپر بلاى وى مى‏نمود. پيامبر صلى‏ الله‏ عليه‏ و‏آله‏ وسلم پرچم خويش را به وى مى‏داد، در حالى که جبرئيل از طرف راست و ميکائيل از جانب چپ، در کنار او بودند و از جنگ برنمى‏گشت تا خداوند پيروزى را به وى ارزانى مى‏داشت. او در شبى به عالم بقا رفت که حضرت عيسى عليه‏ السلام در آن شب به آسمان عروج نمود؛ شبى که يوشع بن نون، وصىّ موسى عليهما السلام از دنيا رفت. از طلا و نقره چيزى جز هفتصد درهم برايش باقى نماند که از بخشش‏هاى او زياد آمده بود و مى‏خواست با آن پول، خادمى براى خانواده‏اش خريدارى کند.» 
پس از آن گريست و مردمان نيز گريه کردند، آنگاه فرمود:
منم پسر بشارت دهنده «به رحمت خداوند». منم فرزند بيم دهنده «از عذاب الهى» منم پسر دعوت کننده به سوى خداوند به اذن او. منم پسر نور تابناک. منم از اهل بيتى که خداوند، ايشان را پاک و پاکيزه ساخت. و منم از خاندانى که خداوند در قرآن کريم محبّت ايشان را واجب ساخته و خطاب به پيامبر صلى‏ الله‏ عليه‏ و‏آله‏ وسلم فرموده است: «بگو از شما پاداشى جز دوستى اهل‏بيت خود نمى‏خواهم و هرکس کار نيکى انجام دهد، برنيکى‏اش مى‏ افزاييم.»1 و اين نيکى، دوستى ما اهل‏بيت عليهم‏ا السلام است.»2
آنگاه نشست و مردم را غرق جذبه و نور معنويّت خويش نمود.


بيعت با امام مجتبى عليه‏ السلام  :
پس از سخنرانى امام، ابن عباس برخاست و گفت: 
«معاشرالنّاس هذا ابنُ نبيّکم و وصىُّ امامکم فبايِعوه؛ اى مردم! اين فرزند پيامبر شما و وصىّ امام شماست، با او بيعت کنيد.»
مردم گفتند: او را نيک دوست داريم و حقّ او را برخويش واجب مى‏شماريم.3 
به عقيده طبرى، اوّلين کسى که با آن حضرت بيعت کرد، قيس بن سعد بن عباده بود. وى به هنگام بيعت، گفت: با تو بيعت مى‏کنم به حکم خدا و سنّت پيامبر صلى‏ الله‏ عليه‏ و‏آله‏ وسلم و جهاد با دشمنان خدا. امام مجتبى عليه‏ السلام فرمود: بيعت کن به حکم خدا و سنّت پيامبر صلى‏ الله‏ عليه‏ و‏آله‏ وسلم که در بردارنده تمامى شرط‏هاست. و او با اين شرط بيعت نمود و مردم نيز با آن حضرت بيعت کردند.4 
قيس بن سعد، اوّلين استاندار اميرمؤمنان على عليه‏ السلام در مصر بود و در تمامى جنگ‏ها همراه آن حضرت شرکت داشت. وى تا آخر به پيمانى که با سبط اکبر عليه‏ السلام بسته بود، وفادار ماند و زمانى که فرمانده بخشى از لشکريان امام شد، فريب وعده‏هاى معاويه را نخورد و در جواب وى نگاشت:
«لا واللّه لا تَلْقانى ابداً الاّ بينى و بينک الرُّمح؛ سوگند به خدا! مرا ديدار نخواهى کرد، مگر آنگاه که بين من و تو نيزه باشد.»5


دلائل انحصار خلافت در اهل‏بيت عليهم‏االسلام  :
پس از پايان يافتن بيعت، امام مجتبى عليه‏ السلام ديگر بار در سخنانى، دلائل شايستگى خويش براى خلافت و انحصار آن را در اهل‏بيت عليهم‏السلام برشمرد و فرمود: 
«ماييم حزب پيروز خدا ماييم عترت پيامبر خدا که از هرکس به وى نزديک تريم. ماييم اهل‏بيت رسالت که از گناهان و بدىها معصوم و پاکيزه‏ايم. ماييم يکى از دو چيز گرانبها که پيامبر صلى‏ الله‏ عليه‏ و‏آله‏ وسلم در ميان امت به يادگار گذاشت. ماييم تلاوت کنندگان قرآن که همه اشيا به تفصيل در آن بيان شده‏اند، کتابى که باطل از هيچ سو در آن راه نمى‏يابد.
در تفسير قرآن تنها مرجعِ مورد اعتماد، ما هستيم. در قرآن با يقين سخن مى‏گوييم و با گمان، تأويل آيات نمى‏نماييم. از ما اطاعت کنيد؛ زيرا اطاعت ما، از جانب خدا بر شما واجب شده است و فرمانبرى ما را با اطاعت خود و رسول خويش همراه نموده و فرموده است: «يا ايّها الذّين آمنوا اطيعوا اللّه و اطعيوا الرّسول و اُولى الأمر منکم فَاِن تنازعتم فى شى‏ء فرُدّوه الى اللّه والرّسول»6؛ اى کسانى که ايمان آورده‏ايد، اطاعت کنيد خدا را، و اطاعت کنيد پيامبر خدا و اولوالأمر «اوصياى پيامبر» را و هرگاه در چيزى نزاع داشتيد، آن را به خدا و پيامبر صلى‏ الله‏ عليه‏ و‏آله‏ وسلم باز گردانيد (و از آنها داورى بطلبيد) 
و در آيه ديگر فرمود: «اگر آن را به پيامبر و اولى الأمر بازگردانند، از ريشه‏هاى مسائل آگاه خواهند شد.»7
امام مجتبى عليه‏ السلام در ادامه فرمود: 
«شما را از گوش دادن به سخنان شيطان برحذر مى‏دارم؛ زيرا او دشمن آشکار شماست، تا همانند سپاهيان کفر در جنگ بدر نباشيد که شيطان به آنان گفت: «امروز هيچ کس از مردم بر شما پيروز نمى‏گردد، و من همسايه «و پناه دهنده» شما هستم؛ اما هنگامى که دو گروه (کافران و مؤمنانِ مورد حمايت فرشتگان) در برابر يکديگر قرار گرفتند، به عقب برگشت و گفت: من از شما بيزارم، من چيزى مى‏بينم که شما نمى‏بينيد».8
در اين خطبه، دلايلى براى انحصار امامت در اهل‏بيت عليهم‏ا السلام وجود دارد، که در منابع اهل سنّت نيز مورد قبول واقع شده است؛ از جمله:
1. طهارت و عصمت اهل بيت عليهم‏ا السلام ؛ که قرآن کريم آن را در آيه تطهير «انّما يريد اللّه ليذهب عنکم الرّجس اهل البيت»، بيان داشته است.
2. آيه اولوالأمر؛ که منظور از آن، امامان معصوم عليهم‏السلام هستند.
3. حديث ثقلين؛ که بين شيعه و سنّى متواتر است.
امام عليه‏ السلام در کلامى ديگر به حديث پيامبر صلى‏ الله‏ عليه‏ و‏آله‏ وسلم استناد مى‏ کند و مى‏فرمايد:
«اَلستُ الّذى قال رسول اللّه صلى‏ الله‏ عليه‏ و‏آله‏ وسلم لى وَ لاِءخى: الحسن والحسين امامان قاما او قعدا؛ آيا من همان فرد نيستم که پيامبر گرامى در حقّ من و برادرم فرمود: حسن و حسين هردو امام هستند؛ چه قيام کنند و چه صلح.»9
 

راهکارهاى حکومتى امام مجتبى عليه‏ السلام  :
پيشوا و رهبر، حلقه اتصال و سررشته‏دار امور مملکتى است که با فقدان او، نظام جامعه دچار از هم گسيختگى مى‏شود. بر اين اساس امام حسن عليه‏ السلام پس از شهادت اميرمؤمنان و عهده دارشدن خلافت، بدين امر اهتمام ورزيد و در اين راستا به اجراى راهکارهايى اقدام نمود که بدين شرح است:
الف) تثبيت نظام مديريّتى
امام مجتبى عليه‏ السلام پس از اوّلين سخنرانى خود، بعد از شهادت اميرمؤمنان، به اداره مملکت پرداخته و کارگزاران سابق را در يمن، حجاز، آذربايجان، خراسان، کرمان و فارس در کار خويش ابقا نمود و عبداللّه بن عباس را به بصره فرستاد.10 
شيخ مفيد مى‏نويسد: «فرتَّب العّمال و امَّرَ الاُمراء وانفذ عبداللّه بن عباس الى البصرة و نظر فى الاُمور؛ کارگزاران خود را به اطراف و نواحى فرستاد و حکّام و امراء را در هر محلّ نصب کرد و عبداللّه بن عباس را به بصره فرستاد و به تدبير امور پرداخت.»11
بدين ترتيب امام حسن عليه‏ السلام ساختار مديريتى را، که از پيش به وسيله اميرمؤمنان عليه‏ السلام پايه ريزى شده بود، حفظ و با همان آهنگ و مقصد بر استمرار آن راه تأکيد نمود.
ب) جلوگيرى از نفوذ دشمن
پس از آنکه معاويه از بيعت مردم با امام حسن مجتبى7 آگاه شد، توطئه‏هاى مختلفى را با هدف ايجاد نابسامانى و از هم گسيختن امور، تدارک ديد که فرستادن جاسوس به سوى کوفه و بصره، از آن جمله است. البته به دستور حضرت، جاسوس معاويه در کوفه گردن زده شد و امام نامه‏اى به بصره براى ابن عباس نگاشت و از وى خواست جاسوس معاويه را دستگير و او را نيز اعدام کند.12
ج) اتمام حجّت با معاويه
معاويه با بهانه‏هاى بى‏اساس، از تسليم در مقابل حکومت اميرمؤمنان على عليه‏ السلام سرباز زد. عملکرد معاويه، حتى طبق مبانى‏اهل سنت ـ که اتفاقِ اهل حلّ و عقد را براى امامت کافى مي دانند ـ نيز محکوم است. امام مجتبى عليه‏ السلام با يادآورى اين اصل، براى اتمام حجّت به معاويه نامه مى‏ نويسد و او را از مخالفت با حکومت مرکزى بر حذر مى‏دارد. در بخشى از اين نامه چنين آمده است:
«همانا على عليه‏ السلام ـ چون از جهان چشم فروبست، که رحمت خداى بر او باد، روزى که به شهادت رسيد و روزى که خداوند بر او با انتخاب اسلام منّت نهاد و روزى که در قيامت بر انگيخته شود ـ پس از او مسلمانان مرا به خلافت و امامت برگزيدند. از خداوند خواستارم که عطاياى دنيوى او، چيزى از آنچه مايه کرامت ما، در آخرت است، کم نکند.
آنچه مرا به ارسال اين نامه واداشت، اين است که برتو اتمام حجّت کنم و نزد خداوند معذور باشم؛ اگر بپذيرى، بهره‏اى بزرگ مى‏يابى و کارى به صلاح مسلمانان مى‏نمايى. پس باطل را رها کن و در آنچه ديگران از بيعت من وارد شدند، تو نيز داخل شو؛ زيرا خود نيک مى‏دانى که من، نزد خدا و نزد آنان که به سوى حق باز مى‏گردند و پيمان‏ها و احکام او را حفظ مى‏ کنند، از تو شايسته ‏تر به خلافت هستم.»13
حوادث دوران حکومت امام مجتبى عليه‏ السلام 
1. ترور امام حسن عليه‏ السلام 
مرحوم صدوق مى‏نويسد: 
معاويه جاسوسى را به سوى تعدادى از منافقان و خوارج مثل عمرو بن حريث، اشعث بن قيس، شبث ابن ربعى و... روانه ساخت و به هريک از آنها وعده داد که در صورت کشتن امام حسن عليه‏ السلام دويست هزار درهم، به همراه فرماندهى بخشى از لشکريان شام اعطا کند. امام عليه‏ السلام که از توطئه دشمنان آگاهى داشت، حتى در حال نماز از زره استفاده مى‏ نمود. روزى يکى از مخالفان، در حال نماز به سوى حضرت تيراندازى کرد که با برخورد به زره، اثر نکرد. و نيز هنگامى که حضرت شبانه از ساباط مداين عبور مى‏ کرد، يکى از منافقان خنجرى مسموم بر ران مبارکش زد که موجب شد حضرت در مداين بسترى و مورد معالجه قرار بگيرد.»14
2. خيانت فرماندهان
يکى از حوادث اسفبار، که زمينه ساز تضعيف روحيه سپاهيان امام مجتبى عليه‏ السلام شد، خيانت فرماندهان بود. يکى از آنان، فردى است به نام «حکم» که از بزرگان قبيله «کِندَه» بود. امام عليه‏ السلام او را براى فرماندهى چهار هزار نفر، به شهر انبار گسيل داشت. معاويه در نامه‏اى او را تطميع کرد و پانصد هزار درهم براى وى فرستاد . اين فرمانده، دين خود را به دنيا فروخت و روانه شام شد.15
يکى ديگر از فرماندهان خائن، مردى است از قبيله «بنى‏مراد» که او نيز به همان شيوه ذکر شده فريفته شد.
عبيداللّه بن عباس از ديگر فرماندهانى است که فريب معاويه را خورد. او که فرماندهى دوازده هزار نفر را عهده دار بود، شبانه به سوى معاويه گريخت. قيس بن سعد در نامه‏اى به امام مجتبى عليه‏ السلام جريان پيوستن وى به معاويه را چنين شرح مى‏دهد: 
چون عبيداللّه بن عباس در قريه «حَبّونيَّه»، که مقابل اراضى «مِسکَن» است، سپاه را رو به روى لشکرگاه معاويه مستقر ساخت، معاويه فرستاده‏اى به نزد عبيداللّه روانه کرد و او را به سوى خود دعوت نمود و تعهّد کرد که به او يک ميليون درهم بپردازد؛ نصف آن را نقد و نصف ديگرش را پس از داخل شدن در کوفه. او، شبانه به سوى لشکر معاويه رفت و چون صبح شد، مردم امير خود را نيافتند و با من (قيس بن سعد) نماز صبح را به جاى آوردند.16
3. صلح با معاويه
از ديگر حوادث مهم، صلح امام مجتبى عليه‏ السلام با معاويه است؛ صلحى که به تعبير امام باقر عليه‏ السلام «براى امت، از آنچه خورشيد بر آن مى‏تابد، بهتر بود.»17 و همان گونه که خود فرمود: «بسان صلح حديبيّه است.» و به نقل بسيارى از مفسران قرآن کريم امام حسن عليه‏ السلام از اين صلح به «فتح مبين» ياد مى‏کند: «انّا فتحنا لک فتحاً مبيناً». کتاب‏ هاى بسيارى در باره صلح آن حضرت نگاشته شده و آن را از ابعاد مختلفى بررسى نموده‏ اند. از آنجا که سخنان و پاسخ ‏هاى امام عليه‏ السلام در اين موضوع، روشنى بخش تاريکى‏ هاى شبهه‏ آميز است، به صورت اختصار، به بخشى از آنها اشاره مى‏شود:
 

جواب اجمالى امام عليه‏ السلام :
امام مجتبى عليه‏ السلام خطاب به ابو سعيد مى‏فرمايد: 
«مگر من حجّت خدا بر خلق و امام بعد از پدرم نيستم! مگر من همان نيستم که پيامبر صلى‏ الله‏ عليه‏ و‏آله‏ وسلم در باره من و برادرم فرمود: «حسن و حسين هردو امام هستند، چه قيام کنند و چه صلح»؟ پس من، چه قيام کنم و چه صلح، امام خواهم بود. اى اباسعيد! علت صلح من با معاويه همان علتى است که پيامبر صلى‏ الله‏ عليه‏ و‏آله‏ وسلم به خاطر آن با «بنى‏ضمره» و «بنى اشجع» و با اهل مکّه به هنگام بازگشت از «حديبيّه» صلح نمود. آنان به صراحت حکم قرآن، کافر بودند و اينان به حکم تأويل قرآن کافر نيستند. آيا نمى‏دانى که خضر عليه‏ السلام چون کشتى را سوراخ نمود و پسرى را کشت و ديوار را در محلّى که از اطعام آنان خوددارى کردند، تعمير نمود، موسى عليه‏ السلام خشمناک شد؛ ولى بعد از آگاهى به حکمت آن، قانع گرديد؟ شما نيز اين چنين هستيد که به خاطر عدم آگاهى از حکمت صلح، ناخشنود هستيد.»18
جواب تفصيلى امام عليه‏ السلام 
الف) حفظ شيعه
امام عليه‏ السلام در سخنى يادآور مى‏شوند:
«وَ لَولا ما اَتَيتُ لَما تُرِکَ مِن شِيعتنا على وجهِ الأرض اَحَدٌ الاّ قُتِلَ؛ اگر صلح نمى‏کردم، هيچ کس از شيعيان ما باقى نمى‏ماند و همه آنان کشته مى‏شدند.»19
و در پاسخ حُجر بن عدى فرمود:
«و انّما فَعَلْتُ ما فَعَلْتُ ابقاءً عليکم؛ انجام صلح براى حفظ بقاى شما بود.»20
ب) اندک بودن ياران صدّيق
اگرچه در ظاهر، تعداد لشکريان امام عليه‏ السلام زياد بود؛ اما ياوران صدّيق و مقاوم اندک بودند. و اين عده قليل توان مقابله با سپاه معاويه را نداشتند. در آغاز وقتى حضرت، مردم را به جهاد دعوت کرد، پاسخى نشنيد، در اين حال عدىّ بن حاتم به پا خاست و گفت: سبحان اللّه! امام خود را اجابت نمى ‏نماييد؟! بعد از آن بود که مردم، يکى پس از ديگرى براى جهاد اعلام آمادگى کردند.21
امام عليه‏ السلام در خطبه‏ اى اين نکته را بيان داشته و در قسمتى از آن مى‏فرمايد:
«خداوند، هارون (وصىّ موسى عليه‏ السلام ) را، هنگامى که بنى اسرائيل او را ناتوان ساخته و نزديک بود وى را بکشند، به دليل نداشتن ياور، در تنگنا نگذاشت. نيز به همين دليل، پيامبر اسلام صلى‏ الله‏ عليه‏ و‏آله‏ وسلم اجازه يافت که هجرت کند. و اين چنين است کار من و پدرم زمانى که مردم، ما را رها نموده و با ديگرى بيعت نمودند و ياورى نيافتيم.
اينها قوانين و سنّت‏ هاى ناستوده‏اى است که يکى پس از ديگرى مى‏آيد!»22
در راستاى تأکيد بر همين نکته، در نقل ديگرى مى‏خوانيم که حضرت در خطبه‏اى فرمود:
«انّ معاوية قد دعا الى امرٍ ليس فيه عزٌّ و لا نَصِفةٌ فاِنْ اَرَدتُمُ الحيوةَ قَبلناه منه و اَغْضَينا على القَذى وَ اِن اَرَدْتُمُ المَوت بَذَلناهُ فى ذات اللّه و حاکمناه الى اللّه؛ معاويه به بيعتى دعوت کرده است که عزّت و انصافى در آن نيست. اگر زندگى و ماندن خويش را مى‏خواهيد، ما قبول مى‏کنيم و پلک چشم بر خار فرو نهيم و اگر مرگ را بر زنده ماندن اختيار مى‏ کنيد، جان را در راه خدا تسليم کنيم و داورى را از خدا بخواهيم.»
در اين هنگام لشکريان به اتقاق فرياد کردند که: ما زندگى و ماندن را مى‏خواهيم.23
در اين هنگام امام عليه‏ السلام خود را تنها و به ناچار پذيراى «صلح» گشت تا استمرار اسلام و تشيّع علوى را در امتداد تاريخ تضمين کند.

پى‏ نوشت‏ها:
1. شورى / 23.
2. بحارالانوار، ج 43، ص 361؛ مقاتل الطالبيين، ص 20، چ قديم؛ ناسخ التواريخ، ج 1، حضرت امام حسن(ع)، ص 178.
3. بحارالانوار، ج ؟، ص 362.
4. تاريخ طبرى، ج 4، ص 121.
5. سفينة‏البحار، ج 2، واژه «قيس».
6. نساء / 59. 7. همان / 83.
8. بحارالانوار، ج 43، ص 360.
9. علل‏الشرايع، به‏نقل از بحارالانوار، ج 44،ص2.
10. بحارالانوار، ج 43، ص 363.
11. ارشاد، شيخ مفيد، ص 168.
12.مقاتل ‏الطالبيين، ص22؛ بحارالانوار، ج44، ص40.
13. بحارالانوار، ج 44، ص 33.
14. اختيار معرفة الرّجال، ص 113.
15. بحارالانوار، ج 44، ص 48.
16. الروضة من الکافى، ص 330، به نقل از بحارالانوار، ج 44، ص 25.
17. مجمع البيان، ج 9ـ10، ذيل آيه.
18 و 19. بحارالانوار، ج 44، ص 2 و 19.
20. همان، ص 29.
21. سفينة‏البحار، ج 2، ص 170.
22. احتجاج، ج 2، ص 8، انتشارات مطابع نعمان، النجف.
23.الکامل‏ فى‏ التاريخ، ج3، ص406؛ اسدالغابة،ج2،ص13.

منبع : فرهنگ کوثر 1381 شماره 55

اضافه کردن نظر


کد امنیتی
تازه کردن