یکشنبه, 20 ارديبهشت 1394 ساعت 08:00
خواندن 1353 دفعه

سیره امام على علیه السلام و تساهل و تسامح - حسین عبدالمحمدى

تساهل و تلورانس در فرهنگ غرب داراى مبانى و فرایند تاریخى خاصى است که با آنچه در فرهنگ اسلامى تحت این عنوان مطرح شده تفاوت ماهوى دارد. در مکاتب گوناگون سخن از تساهل و عدم تساهل مطلق نیست. در هیچ مکتبى سازش و تحمّل رفتار مخالف و یا نابردبارى در برابر آن به طور مطلق تجویز نشده است بلکه بحث از تساهل و عدم تساهل نسبى است. بنابراین مهم تبیین موارد تساهل و عدم تساهل در مکاتب مختلف است. از آن جا که سیره على(علیه السلام) تجسّم عینى اسلام است، براى راه یابى به موارد تساهل و عدم تساهل در مکتب اسلام مى توان سیره آن حضرت(علیه السلام) را مورد توجه قرار داد.

نبشتار حاضر با این هدف به سیره على(علیه السلام) نگریسته و اجمالاً روشن کرده است که امام على(علیه السلام) با تمام وجود به اصول اساسى دین پاى بند بود و مداهنه و سازش درباره آن ها را روا نمى دانستند و در برابر ناقضان حدود الهى، تهدیدکنندگان عدالت اجتماعى و توطئه گران براندازى نظام دینى سخت نامتساهل بودند. در عین حال، در مورد حقوق شخصى و مناظرات علمى بسیار با سعه صدر و متساهل بودند. در این خصوص، نمونه هایى از سیره آن بزرگوار ارائه شده است.

مقدمه:

واژه ها و اصطلاحات در هر فرهنگى معانى و خاستگاه ویژه خود را دارد و بدون توجّه به فرایند تاریخى و مبانى فکریى که در پیدایش آن ها مؤثر بوده است هرگز نمى توان درباره آن ها داورى کرد. این مطلب در مورد واضح ترین مفاهیم نیز صادق است؛ مثلاً، تعریف یک مسلمان از «خدا»، «انسان»، «دین» یا «اصلاح» غیر از تعریف یک مسیحى است.

یکى از مسائلى که اکنون در عرصه فکر و اندیشه، با آن مواجهیم، همین مسأله است که افراد بدون ملاحظه پیشینه تاریخى و مبانى فکرى، برخى مفاهیم غربى را مطرح مى کنند و آگاهانه یا ناآگاهانه سعى مى کنند آن ها را منطبق با فرهنگ اسلام قلمداد نمایند؛ از جمله این مفاهیم واژه «تسامح و تساهل» است. برخى «تسامح و تساهل» را مادرِ تمدن ها و عامل دین دارى واقعى و اکسیرى معجزه آسا براى حلّ تضادهاى اجتماعى و سیاسى مى دانند. اینان اهل تساهل بودن را از افتخارات خویش مى شمارند. برخى دیگر آن را آفت دین و مخالف کتاب و سنّت و ابزارى در دست مخالفان براى تقدّس زدایى از فرهنگ اسلام مى دانند.

البته اگر این مفهوم، که از فرهنگ غرب واردادبیات ماشده است، به صورت علمى تبیین گردد ومبانى فکرى و پیش فرض هاى آن از منظر اسلام نقد و بررسى شود، به یقین، در بین دین باوران اختلاف فاحشى نخواهد بود. بسیارى از اختلافات موجود از خلط مباحث و عدم توجه به مبانى و پیشینه این مفهوم ناشى مى شود.

به تعبیر امیرالمؤمنین(علیه السلام)، «اگر باطل از حق کاملاً جدا مى گردید، بر آنان که پى جوى حقیقتند پوشیده نمى ماند و چنانچه حق از باطل خالص مى شد، زبان معاندان ازآن قطع مى گردید. ولى قسمتى از حق و قسمتى از باطل را مى گیرند و به هم مى آمیزند. این جاست که شیطان بر دوستان خود چیره مى شود و تنها آنان که مورد رحمت خدا بوده اند، نجات مى یابند.»[1]

موضوع تسامح و تساهل:

تسامح و تساهل داراى مفهومى گسترده است که با ابعادى گوناگون در زندگى دو فرد،دوخانواده، دوقبیلهوحتى رابطه دولت با ملت و دولت ها با هم مطرح مى شود.[2]

اجمال مطلب این که انسان در زندگى اجتماعى، وقتى با دیگران مواجه مى شود، اگر رفتار و گفتار آنان را مطابق اندیشه ومرام خود بیابد مشکل خاصى پیش نمى آید و این هماهنگى موجب تقویت پیوند و ارتباط بین آن ها خواهد شد. اما اگر گفتار و رفتار آنان را مخالف مشى و رفتار خود بیابد، چگونه رفتارى شایسته مقام او خواهد بود؟ در این جا، سه فرض متصور است: یا باید تحمل کند و خون سرد باشد و حساسیتى نشان ندهد. یا باید به طور کلى، نسبت به آن نامتساهل باشد و در هیچ موردى سازش نکند و یا باید در برخى موارد، نامتساهل و خشن باشد و در مواردى دیگر بردبار و متساهل.

بدون تردید، فرض نخست که انسان در مقابل رفتار و کردار مخالف همواره تسلیم باشد و از منافع خود چشم پوشى کند هر چند به قیمت از دست رفتن گران بهاترین چیزهاى او باشد، با هیچ منطقى سازگار نیست؛ زیرا این بدترین نوع زبونى و فرومایگى است و اگر این روحیه در خانواده یا ملّتى به صورت فرهنگ درآید، قطعاً مورد تهاجم افراد سودجو و ملت هاى منفعت طلب قرار مى گیرد. فرض دوم یعنى این که در برابر دیگران در همه موارد نابردبار و نامتساهل بودن نیز مردود است؛ زیرا مانع سامان یافتن زندگى اجتماعى است و مشکلات عدیده اى به همراه خواهد داشت.

بنابراین، سخن از تساهل مطلق و عدم تساهل مطلق نیست، بلکه سخن از تساهل و عدم تساهل نسبى است.

تفاوت دیدگاه اسلام با لیبرالیسم:

اختلاف دیدگاه اسلام با لیبرالیسم در موارد تساهل و خشونت است. از آن جا که لیبرال ها براى عقاید و ارزش هاى معنوى هیچ اهمیتى در جغرافیاى فرهنگ و معرفت قایل نیستند و هویت آدمى را به امیال او مى دانند، نه عقایدش؛ مثلت سود، لذّت و امنیت را جایگزین حقیقت، اخلاق و عدالت کرده اند. از این رو، نسبت به ارزش هاى معنوى و عقاید اهل تساهل و نسبت به منافع مادى، نامتساهل اند و در این مورد، هرگونه خشونتى را مجاز مى دانند. به عنوان نمونه، کسى که امنیت یا بهداشت جامعه را تهدید کند، لیبرال ها سخت ترین مجازات را در حق او روا مى دانند؛ زیرا امنیت و بهداشت را از امور حقیقى و واقعى مى دانند که در کام یابى دنیوى آنان مؤثر است. اما نسبت به کسى که با ابتذال و ترویج مفاسد، اخلاق و معنویت جامعه را به انحطاط سوق دهد، با مسامحه برخورد مى کنند؛ زیرا این امور را اعتبارى و غیرواقعى مى پندارند.[3]  آنان این امور را از مسائل شخصى مى دانند و خارج از قلمرو اختیارات حکومت قلمداد مى کنند. اما مکتب اسلام، که ارزش انسان را مدیون عقل و اعتقادات او مى داند و با معیار حقیقت و عدالت به همه چیز مى نگرد، سود و لذت و امنیت را نیز در پرتو آن ها جست و جو مى کند و نسبت به مسائل معنوى و اخلاقى، بیش از منافع مادّى حساس است.

بنابراین، همان گونه که نسبت به اخلال گران حیات مادّى نامتساهل است، نسبت به تهدیدگنندگان حیات معنوى جامعه نیز حساس و نابردبار مى باشد. اساساً از نظر اسلام، آنچه ارزش ذاتى دارد، حیات معنوى است و دفاع از آن، بیش از دفاع از حیات مادى از نظر اسلام، اهمیت دارد. و مشروعیت دفاع، بیش از آن که به دلیل منافع مادى باشد، به سبب دفاع از دین و ارزش هاى دینى است؛ چنان که خداوند متعال درباره حکم دفاع مى فرماید: «اگر خدا بعضى از مردم را به بعض دیگر دفع نمى کرد، دیرها و کلیساها و کنشت ها و مسجدها، که نام خدا در آن بسیار یاد مى شود، ویران مى گردید.»(حج:40)

خداوند نفرمود اگر قانون دفاع نبود، شهرهاى شما ویران و تعداد شما کاسته مى شد، بلکه فرمود: اگر قانون دفاع نبود، مراکزى، که نام خدا در آن جا برده مى شد، ویران مى گشت.

علاّمه طباطبائى(رحمه الله) در تفسیر آیه مذکور، مى فرماید: «این آیه در مقام تعلیل، نسبت به تشریع قتال و جهاد قرار دارد و حاصلش این است که تشریع قتال به منظور حفظ مجتمع دینى از شرّ دشمنان دینى است که مى خواهند نور خدا را خاموش کنند؛ زیرا اگر جهاد نباشد، همه معابد دینى و شعایر الهى ویران گشته، عبادات و مناسک از میان مى رود... و اگر تنها «معابد» را نام برده، با این که اگر این دفاع نباشد اصل دین باقى نمى ماند تا چه رسد به معابد آن، بدین جهت است که معابد مظاهر دین و شعایر و نشانه هاى دین است که مردم به وسیله آن به یاد دین مى افتند و در آن ها نشسته، احکام دین را مى آموزند و صورت دین را در اذهان مردم حفظ مى کنند.»[4]

در منطق دین باوران ارزش دین به مراتب، بالاتر از جان و مال است و در صورتى که دین به خطر بیفتد، همه آن ها باید فداى دین شوند. على(علیه السلام) در این باره فرمودند: «آن گاه که حادثه اى پیش آمد، اموالتان را سپر جانتان قرار دهید و در حفظ جانتان بکوشید. اما اگر حادثه اى پیش آمد که دینتان در معرض خطر قرار گرفت، جانتان را فداى دینتان سازید که آن کس که دینش از بین برود، نابود است و غارت زده کسى است که دینش به غارت برود.»[5]

و از وظایف مهم حکومت اسلامى، حفظ دین و شعایر دینى است؛ چنان که(علیه السلام) فرمودند: «خدایا، تو مى دانى که حکومت را براى سلطنت کردن یا کام یابى از دنیا نمى خواهم، بلکه براى احیاى نشانه هاى دینت مى خواهم.»[6]

امام على(علیه السلام)؛ تجسّم حقیقت اسلام:

یکى از راه هاى دست یابى به دیدگاه اسلام در زمینه هاى مختلف بررسى سیره اهل بیت(علیهم السلام) است. زیرا اهل بیت(علیهم السلام) تعیّن عینى اسلام هستند.

امام على(علیه السلام) نیزمصداق عینى اسلام و قول و فعل او جلوه معارف و احکام الهى است. و براى همه کسانى که در جستار راه کمال هستند، الگو و اسوه اى نیکوست.

او قرآن ناطق است و کتاب خدا قرآن صامت. از این رو، آن گاه که معاویه به پیشنهاد عمرو عاص دستور داد که قرآن ها را بر سرنیزه کنند و خواست افراد خام و ساده لوح رابفریبد، على(علیه السلام) فرمود: «قرآن ناطق منم.»[7]

پیامبر اکرم(صلى الله علیه وآله) به بیان هاى گوناگون، از جایگاه رفیع علمى و معنوى على(علیه السلام) خبر داده، تا جایى که او را محور حق معرفى نموده است: «علىٌ مَعَ الحقُ و الحقُّ معَ على یَدوُرُ مَعَهُ حیثما دار»؛[8] على با حق معیت دارد و حق با على، و حق چونان پروانه بر گرد شمع وجودش مى چرخد. روایات فراوان دیگرى نیز به همین مضمون در کتب روایى شیعه و سنّى آمده است که همگى ما را به یک حقیقت رهنمون مى شود و آن این که بین حق و على(علیه السلام) تطابق و توزان وجود دارد و وجه این توازن چیزى جز تعیّن و تقرّر حقیقت اسلام در على(علیه السلام) نیست.

جایگاه بلند على(علیه السلام) را از آیه شریفه تطهیر باید جستوجو کرد که بر این اساس، به اتّفاق شیعه و سنّى، على(علیه السلام) جزو اهل بیت(علیهم السلام) است که خداوند متعال رجس و پلیدى را از آنان دور ساخته و عصمتشان را تأیید کرده است.[9] بدین روى، این مقال درصدد بررسى و کالبدشکافى مفهوم «تساهل و تسامح» در سیره امیرالمؤمنین على(علیه السلام) است.

تساهل و عدم تساهل درسیره على(علیه السلام):

در یک بیان کلّى، مى توان گفت: على(علیه السلام) در مسائل مربوط به حقوق شخصى خودش، بسیار متساهل بود و هرگز به خاطر منافع شخصى با کسى دشمنى نکرد، اما در جایى که حقوق مردم و یا حدود الهى و اصول اسلامى مورد تعرّض قرار مى گرفت، بسیار نامتساهل بود. او مظهررحمت وغضب خدابود؛ در مواردى، مهربان و اهل گذشت و در مواردى، بسیار خشن و نابردبار؛ از سویى، اشک یتیمى دل او را مى لرزاند و از سوى دیگر، وقتى درمقابل دشمنان خداواسلام قرار مى گرفت، تا جان آن ها را نمى ستاند آرام نمى نشست.

جرج جرداق مسیحى در کتاب خود، مى نویسد: «آیا فرمانروا و حاکمى را دیده اید که بگوید من باید به گرسنگى بسازم؛ چون در ناحیه دوردست مرزهاى کشورم، گرسنگانى وجود دارند؟ آیا امیرى را سراغ دارید که دورترین افراد سر حدّ کشورش را مدّ نظر داشته باشد؟ و اگر نمى تواند همه آن ها را سیر کند، خود نیز گرسنه بماند و حتى از فرزندان و اصحاب خود بخواهد که آن ها هم گرسنه بمانند و غذایى سیر نخورند؟

آیا سلطانى را مى شناسید که به نفس خود زنهار بدهد که مبادا نان سیر بخورد، چون در کشورش گرسنگانى هستند؟ آیا حکم رانى را سراغ دارید که از پوشیدن لباس نرم خوددارى کند، زیرا که در گوشه و کنار کشور، کسانى هستند که لباس زبر به تن دارند؟ و بیم داشته باشد از این که درهمى پس انداز کند، چون در بین مردم، تهى دستان یا حاجتمندان وجود دارند؟... خود او مى فرماید: آیا من قانع باشم که مرا امیرالمؤمنین بنامند و با آن ها در ناملایمات روزگار و رنج بسیار سهیم و شریک نباشم؟ و سوگند به خدا که اگر هفت اقلیم و آنچه را در زیر این افلاک هست به من بدهند که از دهان مور ضعیفى پوست جوى را بگیرم وحق اوراسلب کنم،این کاررا نخواهم کرد.»[10]

على(علیه السلام) که این چنین نسبت به بندگان خدا مهربان است، وقتى در برابر کسانى قرار مى گیرد که حدّى از حدود الهى را نقض کرده اند، بدون هیچ تأملى آنان را مجازات مى کند؛ دست سارق را قطع مى کند و زانى و زانیه محصنه را سنگ سار مى نماید و در برابر اخلال گران امنیت جامعه مى ایستد و هزاران نفر از آنان را به هلاکت مى رساند. اساساً انسان هاى هدف دار که درباره منفعت خود نمى اندیشند و در پى تحقق فکرى در اجتماع هستند، ممکن نیست که با همه مردم به یک گونه برخورد کنند.

شهید مطهرى درباره این صفت على(علیه السلام) مى نویسد: «على از مردانى است که هم جاذبه دارد و هم دافعه. و جاذبه و دافعه او سخت نیرومند است... دوستانى دارد عجیب، تاریخى، فداکار، با گذشت، از عشق او همچون شعله هایى ازخرمن آتش، سوزان و پرفروغ اند؛ جان دادن در راه او را آرمان و افتخار مى شمارندو در دوستى او همه چیز را فراموش کرده اند... على به همین شدّت، دشمنانى سرسخت دارد؛ دشمنانى که از نام او به خود مى پیچیدند. على از صورت یک فرد بیرون است و به صورت یک مکتب موجوداست.»[11]

از این رو،حضرت على(علیه السلام) در مواردى، بسیار متساهل و در مواردى شدیداً نامتساهل بودند. مهم این است که موارد تساهل و عدم تساهل در سیره حضرت(علیه السلام) تبیین شودو ملاک هاى آن ها مشخص گردد.

انعطاف ناپذیرى در اصول:

اصول اعتقادى و ارزش هاى اساسى در اسلام ارزش هایى ثابت و واقعى است؛ هرگز تابع خواست و سلیقه افراد نمى باشد تا بتوان درباره آن ها سازش یا تساهل کرد. (همان گونه که ضروریات علم هندسه و ریاضیات هرگز با خواست افراد گره نخورده و قابل مسامحه نیستند.)

در منطق اسلام، هدایت و ضلالت و حق و باطل یکسان نیست خداوند متعال مى فرماید:

ـ «بگو: پلید و پاک یکسان نیست، هر چند فراوانى پلیدتو رابه شگفت آورد.» (مائده: 100)

ـ «بگو: آیا کسانى که مى دانند با کسانى که نمى دانند یکسانند؟» (زمر: 9)

ـ «آیا کسى که مؤمن است هم چون کسى است که از فرمان ]خداى[ بیرون رفته؟ هرگز برابر نیستند.» (سجده: 18)

از افتخارات على(علیه السلام)، پاى بندى به اصول اساسى اسلام و عشق ورزیدن به آن هاست. مرورى اجمالى بر زندگى سراسر نورانى على(علیه السلام) این حقیقت را نشان مى دهد که اسلام از چنان عظمتى نزد آن حضرت(علیه السلام) برخوردار است که براى جان خویش و فرزندانش در برابر اسلام هیچ ارزشى قایل نمى باشد و هرگاه اسلام به خطر افتاده با جان خود از ناوک دشمنان استقبال کرده است. در این جا، تنها به یکى از بیانات على(علیه السلام) که نشان دهنده نگرش امام(علیه السلام) و دل سپردگى او به اسلام است اشاره مى کنیم:

«آگاه باشید! اسلام آیینى است که خداوند براى خویشتن انتخاب نموده، آن را با علم خویش آماده ساخته (و سخت به آن اهتمام ورزیده)، بهترین مخلوقاتش (یعنى محمد(صلى الله علیه وآله) ) را براى تبلیغ آن برگزیده است، پایه هاى آن را بر محبت خویش قرار داده، ادیان و مذاهب را با عزّت و قدرت اسلام ضعیف نموده، مذاهب دیگر را با اعتلاى آن پایین قرار داده، با احترام و نفوذ آن دشمنانش را خوار گردانیده، با نصرت و یارى آن مخالفان سرسختش را مخذول کرده، با نیرومند ساختنش ارکان ضلالت را درهم کوبیده و تشنگان را از چشمه زلال آن سیراب ساخته است؛ (خداوند) اسلام را طورى قرار داد. که هرگز پیوندهایش شکسته نشود، حلقه هایش گسسته نگردد، اساس و ریشه اش ویرانى نپذیرد، در پایه هایش زوال راه نیابد، درخت وجودش کنده نشود، مدتش پایان نگیرد و قوانینش غبار و کهنگى به خود راه ندهد...

بنابراین، اسلام... چراغى است که شعله هاى آن برافروخته شده، منار هدایتى است که مسافران راه حق با آن رهبرى مى شوند و پرچمى است که براى راه نمایى پویندگان (راه خدا) نصب گردیده است.

اسلام در پیشگاه خداى متعال، داراى ارکانى مطمئن، بنایى بلند، دلیلى درخشنده، شعله اى روشنى بخش، برهانى نیرومند و مناره اى بلند پایه است که ستیز و معارضه با آن امکان پذیر نیست. پس آن را گرامى دارید، از آن تبعیت کنید، حق آن را ادا نمایید و آن را در جایگاه مناسب و شایسته خود قرار دهید و آن چنان که هست، آن را بپذیرید.»[12]

على(علیه السلام) به دلیل همین بینش و اعتقاد درباره اسلام، هرگز سازش درباره آن را جایز نمى داند و مبارزه با تهدیدکنندگان اسلام و حکومت دینى را لازم مى شمارد.

یادآورى این نکته لازم است که نتیجه عشق به اسلام و یقین به درستى آن، ستیز با دیگران نیست. على(علیه السلام) در دوران حکومت خود، نسبت به پیروان سایر مکاتب و ادیان با بردبارى و مدارا رفتار مى کردند، حقوق آن ها در چارچوب مقررات اسلام رعایت مى شد و همواره باب گفتوگو و مناظره در مورد اساسى ترین اصول دین باز بود. مناظرات على(علیه السلام) با مخالفان اسلام گواه این است که آن بزرگوار در زمینه معرفت با سعه صدر با آنان برخورد مى کردند.[13]

از نظر اسلام، مدارا با پیروان سایر مکاتب به معناى احترام به عقیده باطل و خرافى آن ها نیست؛ زیرا از نظر اسلام، این کار نوعى اغراى به جهل است که عقلاً و شرعاً ممنوع مى باشد. اگر عده اى گرفتار خرافه هستند، عقل و شرع آگاهى دادن به آن ها را لازم مى داند، نه آن که کارى کنیم که آن ها بیش تر در جهل غوطهور شوند. برخورد حضرت ابراهیم(علیه السلام) با بت هایى که مورد پرستش واحترام بت پرستان بود و هم چنین روش پیامبراکرم(صلى الله علیه وآله) درفتح مکّه با بت هایى که به کعبه آویزان بودند، قابل تأمل است.

استاد مصباح یزدى در این باره مى فرماید: «نظام ارزشى که امروزه در دنیا تعریف مى شود... تسامح و تساهل است که معناى آن این است که نسبت به کسانى که عقاید، اخلاق و رفتارشان مخالف ماست، احترام بگذاریم و عکس العمل تندى نشان ندهیم، چه این عقاید دینى باشد یا سیاسى و علمى. و تبلیغ مى کنند انسان سالم و با اخلاق و ارزشمند کسى است که دیگران را تحمل کند و به عقاید دیگران احترام بگذارد؛ اگر کسى بت پرست است در مقابل بت سجده مى کند... باید به عقیده او احترام بگذارند؛ همه باید تسامح و تساهل داشته باشند و عقاید افکار و رفتار دیگران را تحمل کنند.

اما از نظر اسلام، ارزش این است که شما پایبند به اصول اسلامى باشید و به جاى احترام به بت و گاو، به خداوند احترام بگذارید.بگویید عقیده حق چیست، عقیده باطل کدام است، براى مردم دلیل بیاورید و آن ها را از کار زشت بازدارید. این منطق اسلامى و قرآنى است.»[14]

تساهل و حقوق شخصى:

على(علیه السلام) در مواردى که رفتار و گفتار دیگران به گونه اى موجب تضییع حقوق شخصى آن حضرت (علیه السلام) بودوعفو و گذشت به معناى ظلم پذیرى و موجب تقویت فساد و تباهى متخلِّف تلقى نمى گردید، با تساهل و تسامح برخورد مى نمود.

آیات و روایاتى نیز که به حلم، عفو، صفح، مدارا، رفق و رأفت سفارش مى کند، عمدتاً در همین جهت مى باشد؛ چه این که تساهل در حقوق اجتماعى و حدود الهى، نوعى از بین بردن قوانین و مقررات فردى و اجتماعى اسلام و مستلزم کمک به ظلم و فساد است که آیات فراوانى از آن نهى کرده است.

در این باره، فرمایش مرحوم علاّمه طباطبائى(رحمه الله) بسیار گویاست. وى در تفسیر آیه شریفه «خُذِ العَفْوَ و أمُرْ بِالْعُرفِ وَ اَعْرِض عنَ الْجاهلینَ» (اعراف: 199)، مى فرماید: «معناى این که فرمود: «بگیر عفو را»، این است که همواره بدى هاى اشخاصى را که به تو بدى مى کنند، بپوشان و از حقِ انتقام، که عقل اجتماعى براى بعضى بر بعضى دیگر تجویز مى کند، صرف نظر نما و هیچ وقت این رویه را ترک مکن. البته این چشم پوشى، نسبت به بدى هاى دیگران و تضییع حق شخصى است و اما مواردى که حق دیگران با اسائه به ایشان ضایع مى شود، عقل در آن جا عفو و اغماض را تجویز نمى کند؛ براى این که عفو در این گونه موارد، وادار کردن مردم به گناه است و مستلزم این است که حق مردم به نحو اشد، تضییع گردد... پس منظور از این که فرمود: «خُذالعفو» اغماض و ندیده گرفتن بدى هایى است که مربوط به شخص پیامبر(صلى الله علیه وآله) بوده و سیره آن حضرت(صلى الله علیه وآله) نیز همین بود که در تمام طول زندگى اش از احدى براى خود انتقام نگرفت.»[15]

همچنین مرحوم علاّمه در تفسیر آیه شریفه «فَبما رَحْمَة مِنَ اللّهِ لِنْتَ لَهُم و لَوْ کُنْتَ فَظاً غلیظَ الْقَلب لانَفَضُّوا مِنْ حَولِک فاعْفُ عَنْهم و اسْتَغْفر لَهُم» (آل عمران: 159)، مى فرماید: «عفو و استغفار چنان مطلق نیست که حتى اگر فردى مرتکب قتل شد، او را هم ببخشاید و یا اگر زنا کرد، تنها برایش طلب مغفرت کند و حدّ شرعى را بر او جارى نسازد. چون اگر اطلاق تا این مقدار شمول داشته باشد، باعث لغو شدن تشریع مى گردد.»[16]

برخى از مدعیان روشن فکرى به دلیل غفلت از این حقیقت و بدون تفکیک مسائل از همین آیات براى تساهل در مسائل فرهنگى، اجتماعى و سیاسى استفاده کرده اند.[17]

امیرالمؤمنین(علیه السلام) هرگز به دلیل منافع شخصى خودش با کسى، دشمنى نکردند و از کسى بدین سبب، انتقام نگرفتند. ایشان درباره ماجراى غصب خلافتش مى فرمایند: «به خدا سوگند، ابن ابى قحافه (ابوبکر) رداى خلافت را بر تن کرد، در حالى که به خوبى مى دانست که من براى پیشوایى مسلمانان همچون محور آسیا هستم. و هم چنین مى دانست که من به منزله کوه بلندى هستم که سیل دانش و فضیلت از دامنه ام سرازیر است و هیچ مرغ بلندپروازى را یاراى اوج گرفتن بر افکار و اندیشه هاى بلندم نیست... با این حال، از خلافت صرف نظر کردم ولباس خلافت را رها ساختمو دامن خود را ازآن درپیچیدم.»[18]

البته این تدبیر على(علیه السلام) بر اساس مصالحى بود که در جاى خود، تبیین شده است. نکته قابل توجه در این زمینه، فرمایش حضرت(علیه السلام) در ماجراى بیعت باعثمان است که فرمودند: «به خدا سوگند، مادامى که کار مسلمانان رو به راه باشد و تنها بر من جور شده باشد، مخالفتى نخواهم کرد و هم چنان خاموش خواهم ماند. و این کار را به خاطر آن انجام مى دهم که اجر و پاداش برم و از زر و زیورهایى که شما به سوى آن مى دوید پارسایى ورزیده باشم.»[19]

هم چنین على(علیه السلام) با الهام از کلام خداوند، که مى فرماید: «ولْیَعْفُوا ولْیَصْـفحُوا اَلا تُحِبُّونَ اَنْ یَغْفِرَاللّهُ لکُمْ» (نور: 221)، درباره ابن ملجم مرادى مى فرمایند؛ «... اگر زنده بمانم، خودم ولّى خون خویشم و اگر بمیرم، مرگ میعاد و قرارگاه من است. اگر عفو کنم، عفو براى من، موجب تقرّب به خداست و براى شما نیکى و حسنه. بنابراین، عفو کنید. آیا دوست ندارید خدا شما را مشمول عفو و آمرزش خویش قرار دهد؟»[20]

آن بزرگوار، حلم و بردبارى نسبت به جاهلى را که از روى سفاهت و نادانى به انسان اهانت مى کند کارى شایسته مى دانند و در این باره مى فرماید: «انسان نادانى که از روى جهل با من روبه رو مى شود (بد مى گوید)، من کراهت دارم جواب او را بدهم؛ او به جهل خویش مى افزاید و من بر حلم خود؛مانندعودى که درآتش مى سوزد، ولى بوى خوشى از آن ساطع مى گردد.»[21]

آن حضرت دشمنى به خاطر چیزهاى دنیوى را مایه از بین رفتن دین و دنیاى انسان مى دانند: «کینه یکدیگر را در دل راه مدهید که هرگونه خیر و برکت را نابود مى کند.»[22] از منظر ایشان، عفو و گذشت در حقوق شخصى شکرانه قدرت است: «هنگامى که بر دشمنت غلبه کردى، شکر قدرت را عفو او قرار ده.»[23]

قاطعیت در برابر ناقضان حدود الهى:

پیش از ادامه سخن ذکر این نکته لازم است که اسلام حوزه خصوصى به معنایى که لیبرالیسم بدان معتقد است، قبول ندارد؛ چنین نیست که افراد در جامعه اسلامى با حاکمیت دینى، در رفتار فردى کاملاً آزاد باشند، بلکه موظفند قوانین و مقررات دینى را رعایت کنند.

در منظر لیبرالیسم، اگر فرد با پول خود شراب بخرد و بنوشد و یا با رضایت جنس مخالف زنا کند، مجازات نخواهد شد. اما از نظر اسلام، اگر این گونه اعمال علناً صورت گیرد، بر حاکم اسلامى لازم است که حدّ شرعى را درباره متخلفان اجرا کند تا از شیوع آن پیش گیرى نماید. مسلمانان نیز وظیفه دارند از وقوع این گونه اعمال زشت (با رعایت ضوابط امر به معروف و نهى از منکر) جلوگیرى کنند. این یک تکلیف است که انجام آن بر هر مسلمانى واجب است.

سیره على(علیه السلام) به عنوان رئیس حکومت اسلامى، در این زمینه، قابل توجه است. ایشان همان گونه که برخورد با اخلال گران امنیت ملى، سیاسى و اجتماعى را لازم مى دانند، برخورد با افرادى را که معنویت جامعه را به مخاطره مى افکنند نیز واجب مى شمارند و جامعه بدون فساد و تباهى را براى رشد و تعالى افراد لازم مى دانند و این مهم بدون برخورد با اخلالگران فرهنگى و فکرى میسّر نمى گردد.

علامه طباطبایى(رحمه الله) مى فرماید: «مهم ترین هدفى که در تعالیم اسلام دنبال شده صلاح مجتمع و اصلاح عموم است؛ چون هر چند انسان ها فرد فردند، و هر فردى براى خود شخصیتى و خیر و شرّى دارد، ولیکن از نظر طبیعتى که همه انسان ها دارند یعنى طبیعت مدنیت، سعادت هرشخصى مبنى بر صلاح و اصلاح ظرف اجتماعى است که در آن زندگى مى کند، به طورى که در ظرف اجتماع فاسد که از هر سو فساد آن را محاصره کرده باشد رستگارى یک فرد و صالح شدن او بسیار دشوار است. به همین جهت اسلام در اصلاح اجتماع اهتمامى ورزیده که هیچ نظام غیراسلامى به پاى آن نمى رسد.»[24]

على(علیه السلام) درعصرپیامبر(صلى الله علیه وآله) فرهیخته ترین و اصول گراترین صحابى پیامبر(صلى الله علیه وآله) به شمار مى روند که نسبت به دین خدا و ارزش هاى انسانى، بسیار حساس بوده؛ هرگز نمى توانستند شاهد شکسته شدن حدود الهى باشند. از روزى که ایشان در کنار پیامبر(صلى الله علیه وآله) قرار گرفتند، به عنوان شجاع ترین و فداکارترین شخصیت مطرح شدند، به نحوى که هرگاه دشمنان اسلام براى آسیب زدن به امّت اسلام اجتماع مى کردند، شمشیر على(علیه السلام) بود که شرّ آنان را از مسلمانان دفع مى نمود و گرد غم از چهره پیامبر(صلى الله علیه وآله) مى زدود.

حضور ایشان در جنگ بدر، احد، خیبر، خندق به اندازه نیمى از سپاه اسلام اثرگذار بود؛ کسى که براى رضاى خدا خشم مى گرفت و براى رضاى او رأفت نشان مى دهد. همواره نیز سربلند از معرکه بیرون مى آمد. از منظر على(علیه السلام)، تنها کسانى بر نابودى مشرکان توانایى دارند که جانشان کانون خشمى مقدس باشد: «کسى که سرنیزه خشم را به خاطر خدا تیز کند، بر کشتن سردمداران کفرتوانایى پیدا مى نماید.»[25]

مولا على(علیه السلام) و در دوران حاکمیتشان با تمام وجود در برپا ساختن حدود الهى تلاش کردند. ایشان مظهر غیرت دینى و خشم مقدّس بودند و کسانى را که نسبت به قوانین الهى و ارزش هاى انسانى حساسیت نشان نمى دادند مورد مذمّت قرار مى دادند: «مى بینید قوانین و پیمان هاى الهى شکسته شده است، اما به خشم نمى آیید، در حالى که اگر تعهدات پدرانتان نقض گردد ناراحت مى شوید!»[26]

همچنین خطاب به آنان مى فرمایند: «شگفتا! به خدا که هماهنگى این مردم در باطل خویش و پراکندگى شما در حق خود، دل را مى میراند و اندوه را تازه مى گرداند. زشت باد روى شما و همواره قرین اندوه باشید که آماج تیر بلایید؛ بر شما غارت مى برند و ننگى ندارید، با شما پیکارمى کنند وبه جنگى دست نمى گشایید، خدا را نافرمانى مى کنند و خشنودى مى نمایید.»[27]

على(علیه السلام) به همان میزان که سست عنصرى و تساهل منشى بسیارى از یاران خود را نسبت به حدود الهى نکوهش مى کنند، از غیرتمندان تجلیل مى نمایند؛ آن گاه که ابوذر به صِرف نهى از منکر نمودن عثمان، از سوى او تبعید گردید، على(علیه السلام) در بدرقه اش فرمودند: «اى ابوذر، تو به خاطر خدا خشم کردى و غضب نمودى. پس به همان کس که برایش غضب کردى (یعنى خداوند)، امیدوار باش.»[28]

ابوذر نیز در پاسخ محبت امام(علیه السلام) گفت: «به خدا قسم، من جز خدا را در نظر ندارم و تا خدا دارم، وحشتى مرا نیست. خداوندى که خدایى جز او نیست، مرا بس است. بر او توکّل مى کنم و او پروردگار عرش بزرگ است.»[29]

همچنین امام على(علیه السلام)، مالک اشتر، این سردار بابصیرت و خستگى ناپذیر و نیز مسلمانان مصرى را که در برابر منکر ایستادند و در برخورد با استاندار خائن، خشم مقدس خود را به نمایش گزاردند، ستودند: «نامه اى از بنده خدا، على، امیرمؤمنان، است به مردمى که براى خدا خشم کردند، آن گاه که خداوند در زمین معصیت شد و حق او از بین رفته بود... تحقیقاً بنده اى از بندگان خدا را به سوى شما فرستادم که روزهاى بیم نخوابد و در ساعت هاى ترس از دشمن روى برنتابد. بر بدکاران تندتر از آتش سوزان بود. او مالک بن حارث از قبیله مذحج است.»[30]

این یکى از ویژگى هاى اولیاى خداست که نسبت به شکسته شدن حدود او بى تفاوت نیستند و اگر اصل دین به خطر بیفتد تمام هستى خود را فداى دین مى کنند. ائمه(علیهم السلام) همانند انبیا(علیهم السلام) حکومت را نیز براى احیاى حدود خدا مى خواستند. بدین روى، على(علیه السلام) مى فرماید: «خدایا، تو مى دانى که حکومت را براى سلطنت یا کام یابى بیش تر از دنیا نمى خواهم، بلکه براى احیاى نشانه هاى دینت مى خواهم.»[31]

از نظر على(علیه السلام)، مسلمانى که شکسته شدن حدود الهى را ببیند اما واکنشى از خود نشان ندهد، مرده اى است بین زندگان: «گروهى از مردم با دست و زبان و قلب براى مبارزه با منکرات برمى خیزند؛ آن ها تمام خصلت هاى نیک را به طور کامل در خود جمع کرده اند. گروهى دیگر تنها با زبان و قلب، نهى از منکر مى کنند(، نه با دست)؛ این ها به دو خصلت نیک تمسّک کرده اند و یکى را از دست داده اند. گروهى دیگر تنها با قلبشان مبارزه مى کنند؛ این گروه بهترین خصلت ها را از این سه ترک گفته و تنها یکى را گرفته اند. و گروهى دیگر نه به زبان و نه با دست و نه با قلب نهى از منکر مى کنند؛ اینان مردگانى هستند در میان زندگان. (بدانید) تمام کارهاى نیک و جهاد در راه خدا در برابر امر به معروف و نهى از منکر، هم چون قطره اى است در مقابل دریاى پهناور.»[32]

بدین روى، امام على(علیه السلام) مداهنه و تساهل نسبت به نقض کنندگان قوانین اسلام را ناپسند و مقاومت در برابر آنان را در صورت قدرت، لازم و بلکه شرط مسلمانى مى دانند.

صلابت در اجراى عدالت اجتماعى:

هدف کلى ادیان الهى برقرارى عدالت اجتماعى و متعادل و متوازن ساختن سازمان هاى اجتماعى است تا از این طریق، زمینه تکامل اخلاقى و معنوى افراد فراهم آید خداوند متعال مى فرماید: «پیغمبران خود را با دلایل روشن فرستادیم و هم راه آن ها کتاب و میزان فرستادیم تا مردم برمیزان عدالت عمل کنند.» (حدید:25)

و فلسفه اصلى ضرورت نظام سیاسى دینى نیز برقرارى عدالت در جامعه است. عدالت اجتماعى سرلوحه برنامه هاى على(علیه السلام) در عصر حاکمیتشان بود. ایشان علت پذیرفتن خلافت پس از عثمان را از بین رفتن عدالت اجتماعى و منقسم شدن مردم بر دو طبقه سیر سیر، و گرسنه گرسنه ذکر مى کنند و مى فرمایند: «اگر نه این بود که جمعیت بسیارى گرداگرد مرا گرفته و به یاریم قیام کرده اند و از این نظر، حجت بر من تمام شده است و اگر نبود عهد و مسؤولیتى که خداوند از دانشمندان (هر جامعه) گرفته که در برابر شکم خوارى ستمگران و گرسنگى ستمدیدگان سکوت نکنند،من مهارشترخلافت را رها مى ساختم و از آن صرف نظر مى نمودم.»[33]

على(علیه السلام) حقوق مردم را به قدرى عظیم مى شمردندکه بزرگ ترین گناه را خیانت به حقوق مردم مى دانستند: «اَعْظَمُ الخیانةِ خِیانَةُ الاُمَّةِ.»[34]

و براى اداره جامعه بشرى نیز عدالت و رعایت حقوق مردم رامهم ترین عامل مى دانستند. از این رو، در پاسخ کسى که سؤال کرد عدل وجُود (بخشش)، کدام یک برتر و ارزشمندتر است، فرمود: «عدل؛ زیرا عدل، امور را به جاى خود مى نهد، اما جود امور را از جهت اصلى خارج مى کند؛ عدل اداره کننده عموم است و جُود عارضه اى استثنایى. بنابراین، عدل شریف تر و بافضیلت تر است.»[35]

در این جا، على(علیه السلام) از دیدگاه اجتماعى، به عدل نظر مى کنند، نه از دیدگاه فردى؛ زیرا از نظر شخصى، جُود بالاتر از عدل است و عدالت اجتماعى بدون برخورد مقتدرانه با عوامل بى ثباتى جامعه متعادل اسلامى به دست نمى آید. جنگ هاى على(علیه السلام) با ناکثین، قاسطین و مارقین نیز در همین جهت بوده است. اگر آن حضرت(علیه السلام) حاضر مى شدند به طلحه و زبیر و همانند آن ها مثل زمان عثمان امتیاز بدهند، هرگز جنگ هاى جمل، صفین و نهروان رخ نمى داد.

شهادت على(علیه السلام) نیز به دلیل همین عدالت خواهى و مقاومت ایشان در برابر اخلالگران بود. و این که گفته شده است. «قُتِل فى محرابِه لِشِّدَةِ عَدْلِه»[36] (على(علیه السلام) در محراب به دلیل عدالت زیادش کشته شد) جمله حقى است که شواهد تاریخى مؤیّد آن است.

عدم تساهل نسبت به غارتگران بیت المال:

قاطعیت در برابر کسانى که از بیت المال استفاده سوء مى کنند کارى لازم و تساهل نسبت به آنان مذموم و ناپسند است. سیره پیامبر(صلى الله علیه وآله) و جانشین آن حضرت، على(علیه السلام) در این باره قابل توجه است.

على(علیه السلام) پس از بازگشت از دعوت مردم یمن به اسلام ـ که از سوى پیامبر اکرم(صلى الله علیه وآله) اعزام شده بودند ـ با خود پارچه هاى حریرى را که به عنوان جزیه و مالیات از مردم نجران گرفته بودند، به همراه داشتند. آن حضرت در بین راه مطّلع شدند پیامبر عازم مراسم حج شده اند. بى درنگ راهى مکّه گردیدند وفرمان دهى سربازان رابه یکى از افسران خود سپردند. پس از شرفیاب شدن به محضر پیامبر(صلى الله علیه وآله) و گفت و گو با آن حضرت(صلى الله علیه وآله)، مأموریت یافتند تا به سوى نیروهاى خود برگردند و آنان را به مکّه بیاورند. وقتى امام(علیه السلام) نزد سربازان خود بازگشتند مشاهده کردند که آنان پارچه هاى حریر را میان خود تقسیم نموده و آن ها را به عنوان لباس احرام مورد استقاده قرار داده اند.

على(علیه السلام) از این تصمیم جانشین خود، سخت ناراحت شدند و دستور دادند که تمام پارچه ها را پس بگیرند و مجدداً بسته بندى نمایند. از این فرمان قاطع حضرت(علیه السلام)، گروهى که از عدالت رنج مى بردند، به پیامبر(صلى الله علیه وآله) شکایت کردند و از رفتار على(علیه السلام) ابراز ناراحتى نمودند. پیامبر(صلى الله علیه وآله) فرمودند: «زبان از بدگویى على(علیه السلام) بردارید که او در اجراى دستور خدا، سخت گیر است و اهل سازش و مداهنه در دین خدا نیست.»[37]

على(علیه السلام) با قاطعیت تمام، نسبت به افرادى که از بیت المال سوء استفاده مى کردند، برخورد مى نمودند. این مطلب از نامه هایى که آن حضرت(علیه السلام) به کارمندان خودنوشته اندو برخوردى که با متخلفان نمودند به دست مى آید.

على(علیه السلام) به زیاد بن ابیه، جانشین فرماندار بصره، نوشتند: «صادقانه به خداوند سوگند یاد مى کنم، اگر گزارش برسد که از غنایم و بیت المال مسلمانان چیزى ـ کم یا زیاد ـ برداشته اى، آن چنان بر تو سخت بگیرم که در زندگى کم بهرهو بى نواو حقیرو ضعیف شوى.»[38]

در نامه اى نیز که به یکى از فرمانداران خود نوشتند، چنین فرمودند: «... از خدا بترس و اموال این ها (یتیمان، مساکین و مجاهدان) را به سویشان بازگردان که اگر این کار را نکنى و خداوند به من امکان دهد وظیفه ام را در برابر خدا درباره تو انجام مى دهم و با این شمشیرم که هیچ کس را با آن نزدم مگر این که داخل دوزخ شد، بر تو خواهم زد... به خدا سوگند، اگر حسن و حسین این کار را کرده بودند، هیچ پشتیبانى و هواخواهى ازناحیه من دریافت نمى کردند، و در اراده من اثر نمى گذاردند تا آن گاه که حق را از آن ها بستانم و ستم هاى ناروایى را که انجام داده اند دور سازم...»[39]

هم چنین در نامه اى به مصقلة بن هبیرة الشیبانى، فرماندار اردشیر خرّه ـ یکى از شهرهاى فارس ـ نوشتند: «به من درباره ات گزارشى رسیده که اگر درست باشد و این کار را انجام داده باشى، پروردگارت را به خشم آورده و امامت را عصیان کرده اى. گزارش رسیده که تو غنایم مربوط به مسلمانان را، که به وسیله اسلحه و اسب هایشان به دست آمده و خون هایشان در این راه ریخته شده است، در بین افرادى از بادیه نشینان قبیله ات، که خود برگزیده اى،تقسیم مى کنى.سوگندبه خدایى که دانه را در زیر خاک شکافت و روح انسانى را آفرید، اگر این گزارش درست باشد، تو در نزد من خوار خواهى شد!»[40]

هم چنین على(علیه السلام) درسفارش خودبه مالک اشتر، مى نویسند: «اعوان و انصار خویش راسخت زیر نظر بگیر. اگر یکى ازآن ها دست به خیانت زدو مأموران سرّى تو متفقاً چنین گزارشى دادند...، او را زیر تازیانه کیفر بگیر و به مقدار خیانتى که انجام داده او را کیفر نما! سپس وى را در مقام خوارى و مذلّت بنشان و نشانه خیانت بر او بنه و گردنبندننگوتهمت به گردنش بیفکن.»[41]

هنگامى که على(علیه السلام)، خود به خلافت رسیدند با قاطعیت اعلام کردند آنچه از عطایاى عثمان بر خلاف حق بوده است، باید به بیت المال بازگردانده شود: «به خدا سوگند، اگر عطایاى عثمان و آنچه را بیهوده از بیت المال مسلمانان به این و آن بخشیده است، بیابیم، به صاحبش باز مى گردانم، اگرچه زنانى را به آن کابین بسته و یا کنیزانى را با آن خریده باشند؛ زیرا عدالت گشایش مى آورد و آن که عدالت برایش گران آید، تحمّل ظلم و ستم بر او گران تر خواهد بود.»[42]

شهید مطهرى(رحمه الله) تحت عنوان «نام على؛ قرین عدالت» حکایتى نقل مى کند که قابل توجه است: ایشان مى نویسد: «در یکى از سال ها، که معاویه به حج رفته بود، سراغ یکى از زنان را که سوابقى در طرف دارى على و دشمنى معاویه داشت، گرفت، گفتند: زنده است. فرستاد او را حاضر کردند. از او پرسید: هیچ مى دانى چرا تو را احضار کردم؟ تو را احضار کردم که بپرسم: چرا على را دوست دارى و مرا دشمن؟ گفت: به علت این که او عادل و طرفدار مساوات بود و تو بى جهت با او جنگیدى. على را دوست مى دارم؛ چون فقرا را دوست مى داشت و تو را دشمن مى دارم؛ براى این که به ناحق خون ریزى کردى و اختلاف میان مسلمانان افکندى و در قضاوت ظلم مى کنى و مطابق هواى نفس رفتار مى کنى. معاویه خشمناک شد و جمله زشتى میان او و آن زن رد و بدل شد. اما بعد خشم خود را فرو خورد و پرسید: هیچ على را به چشم خود دیدى؟ گفت: بلى، دیدم که مُلک و سلطنت، که تو را فریفته و غافل کرده، او را غافل نکرده بود. گفت: آوازه على را هیچ شنیده اى؟ گفت: آرى، شنیده ام؛ دل را جلا مى داد، کدورت از دل مى برد؛ همان طور که روغن زیت زنگار را مى زداید. معاویه گفت: حاجتى دارى؟گفت: هرچه بگویم مى دهى؟ گفت: مى دهم. گفت: صد شتر سرخ مو بده. معاویه دستور داد صد شتر، همان طور که خواسته بود، به او دادند و به او گفت: به خدا قسم، اگر على زنده بود، یکى از این ها را هم به تو نمى داد. او گفت: به خدا قسم، یک موى این ها را هم به من نمى داد؛ زیرا این ها مال عموم مسلمین است.»[43]

على(علیه السلام) نه تنها خود امتیازى بى جا به کسى نمى داد از حقوق مردم به نفع کسى چشم پوشى نمى کرد، بلکه امتیازاتى را هم که در زمان عثمان به خاندان اموى و دیگران داده شده بود، سعى کرد به بیت المال برگرداند زیرا حق با گذشت زمان از بین نمى رود.

سیره على(علیه السلام) در برابر توطئه گران براندازى نظام اسلامى:

از مواردى که اسلام به طور کلى سازش و مداهنه را ناپسند مى شمارد، جایى است که عده اى به ناحق بر امام و پیشواى عادل خروج کنند و درصدد براندازى حکومت اسلامى و ایجاد هرج و مرج در جامعه اسلامى برآیند. خداوند متعال مى فرماید: «فقاتِلوُا التى تبغى حتّى تَفئَ الى اَمْرِ اللّهِ.» (حجرات: 9)؛ با گروه متجاوز پیکار کنید تا به خدا بازگردند.

«باغى» که در اصطلاح، به کسى گفته مى شود که بر امام عادل خروج کند، و آیه شریفه، این گروه را نیز دربرمى گیرد.[44] سیره پیامبر(صلى الله علیه وآله) و حضرت على(علیه السلام) در برخورد با معاندان و اهل بغى نیز این معنا را تأیید مى کند. گرچه برخى از جنگ هاى رسول خدا(صلى الله علیه وآله) در حقیقت، براى دفاع از کیان نظام نوپاى اسلامى بود که توسط مشرکان و اهل کتاب تهدید مى شد، اما نبرد على بن ابى طالب(علیه السلام) در این جهت، واضح تر است؛ زیرا در عصر آن حضرت(علیه السلام)، حکومت اسلامى کاملاً شکل گرفته و بیش تر مسلمانان با على(علیه السلام) بیعت کرده بودند. و خروج عده اى از مسلمانان ظاهرى بر حکومت على(علیه السلام) بدون تردید، مصداق بغى بر امام عادل بود و سیره آن بزرگوار در برخورد با آنان بهترین دلیل بر این است که سازش و تساهل نسبت به اهل بغى ناپسند و نارواست. بدین روى، جنگ هاى امیرمؤمنان با مخالفان معاند را به اختصار مطرح مى کنیم:

الف ـ نبرد با ناکثین

على(علیه السلام) حکایت نبرد خویش را با اصحاب جمل چنین توضیح مى دهند: «من در کار آنان، میان دو مشکل قرار گرفته بودم که هیچ یک مورد علاقه من نبود و به هرکدام عمل مى کردم، خالى ازمحذور نبود: اگر آن ها را رها مى کردم و به حال خود مى گذاشتم، از شورش باز نمى گشتند و به حکم عقل، سر فرود نمى آوردند و اگر در برابر آن ها ایستادگى مى کردم، کار به جایى مى کشید که نمى خواستم.

از این رو، پیش از هر چیز، به صحبت با آن ها پرداختم و آنچه را ممکن بود، گفتم و راه هرگونه عذرتراشى را بر آن ها بستم.

به آن زن شخصاًپیغام دادم که به خانه اش بازگردد و از آن ها که او را با خود آورده بودند، خواستم تا بر پیمانى که با من بسته بودند، وفادار بمانند و حرمت بیعتى را که از خداوند بر گردن داشتند، پاس دارند.

هر چه در توان داشتم، به نفع آنان به کار گرفتم. با یکى از آن ها، بالخصوص، گفتوگو کردم و البته مؤثر افتاد و از سپاه کناره گرفت،[45] سپس روى به مردم کردم و همان تذکرها را به آن ها نیز دادم، ولى جز بر نادانى و سرکشى و گم راهى آن ها نیفزود.

چون دیدم آن ها حرفى جز اصرار بر جنگ ندارند، ناگزیر با آن ها جنگیدم. آن ها آتش جنگى را برافروختند که به زیانشان بود و شعله هاى آن پیش از هر چیز دیگر، دامنگیر خودشان شد.شکست (ناکثین) و تلفات سنگین آن ها چیزى نبود که خواسته من باشد، بلکه این پیشامد بر من تحمیل شد...؛ من ناخواسته در برنامه فساد و تعدّى و خون ریزى آن ها سهیم مى گشتم...»[46]

ب ـ نبرد با قاسطین

پس از این که على(علیه السلام) زعامت جامعه اسلامى را (بنا به دلایلى که خود در خطبه شقشقیه بیان داشته اند) پذیرفتند، معاویه از بیعت با ایشان سرباز زد و از امیرمؤمنان(علیه السلام) خواست او را بر ولایت شام ابقا نماید تا بیعت کند. در غیر این صورت، خود را براى جنگ آماده سازد.

برخى از اهل سیاست همانند مغیرة بن شعبه بجلى و دیگران به على(علیه السلام) توصیه کردند براى رفع شرّ معاویه، بهتر است چنین کارى انجام دهد، اما اصحاب دیندار حضرت(علیه السلام) چنین نمى پسندیدند.

امیرمؤمنان(علیه السلام) نامه هاى متعدد و پیک هاى چندى نزد معاویه فرستادند تا او را از این کار منصرف کنند و آماده بیعت نمایند، اما سودى نبخشید. در نهایت، کار به صفین کشید و حضرت ناچار شدند آن ها را سرکوب نمایند.

على(علیه السلام) ماجراى نبرد با قاسطین را چنین توضیح مى دهند: «هنگامى که دیدم معاویه حرمت هاى الهى را پاس نمى دارد و از هتک آن ها پروایى ندارد و بیش از پیش بر دامنه شرارت هاى خود افزوده است، براى کوتاه کردن دست او از اریکه قدرت، با یاران رسول خدا(صلى الله علیه وآله) مشورت کردم... سرانجام من با یارانم آماده نبرد شدیم. (اما پیش دستى نکردم.) از همه جا براى او نامه نوشتم و با ارسال نامه و با فرستادن نماینده از جانب خود، خواستم که دست از آشوب بردارد و هم چون سایر مردم، با من بیعت کند، اما او در پاسخ، نامه هاى تحکّم آمیز نوشت و درباره من آروزهایى کرده و شروطى را پیشنهاد داده بود که نه خداوند پیامبرش و نه هیچ یک از مسلمانان نمى پذیرفتند و از آن خشنود نمى شدند... هنگامى که من شروط او را نپذیرفتم، بر من یورش آورد و در دل، به این سرکشى و ستمگرى نیز مى بالید. شمارى از مردم حیوان صفت را، که نه داراى فهم و قدرت تشخیص بودند و نه دیده حق بین داشتند، نزد خود گرد آورد و امور را بر آنان مشتبه ساخت تا از او پیروى کردند... ما ناگزیر با او جنگیدیم. خداوند نیز مانند همیشه، که ما رابرپیروزى بردشمنان عادت داده بود، پیروزى نصیب ما فرمود.» معاویه با مرگ فاصله چندانى نداشت و براى او جز فرار چاره اى نمانده بود؛ درمانده بود که... از فرزند عاص یارى خواست و از رأى او جویا شد. عمروعاص نظردادکه قرآن هارا بر فراز پرچم ها نصب کنند و مردم را به فرمانى، که کتاب خدا بر آن گویاست، فرا خوانند و از این طریق، با خدعه و نیرنگ، خود را از مهلکه نجات دادند...»[47]

ج ـ نبرد با مارقین

خوارج ـ همان طایفه نادان متعصّب و متحجّر ـ پس از تحمیل حکمیّت بر على(علیه السلام) و نیرنگ خوردن از معاویه در ماجراى حکمیّت، متوجه خطاى خود شدند، اما باز دست از جهالت برنداشتند؛ گفتند: ما خطا کردیم، چرا پیشواى ما، على، چنین چیزى را پذیرفت. پس اینک او نیز کافر شده و کشتن او مباح است.

با ظهور این فکر، از لشکر بیرون رفتند و فریاد مى کشیدند: «داورى و حکمیّت فقط مخصوص خداست.» سپس دسته دسته به هر سو پراکنده شدند؛ گروهى به نُخیله و عده اى به حَرَوْراء و شمارى نیز راه مشرق را پیش گرفتند و از دجله گذشتند.

حضرت(علیه السلام) مى فرماید: «من ابتدا نزد دو دسته اول رفتم و همه را به پیروى از حق و اطاعت خدا و بازگشت به سوى او فراخواندم، اما آن ها نپذیرفتند و دل هاى بیمارشان به کم تر از جنگ راضى نشد. دریافتم که جز به تیغ شمشیر آرام و قرار نمى گیرند. پس به ناچار، با آن ها جنگیدم و هر دو گروه را کشتم... افسوس اگر آن ها دست از حماقت مى کشیدند و خود را به کشتن نمى دادند، پشتیبانى نیرومند و سدّى سترگ براى پیشرفت اسلام به شمار مى آمدند... سپس براى دسته سوم شورشیان نامه نوشتم و نمایندگان خود را پى در پى نزد آن ها فرستادم...، اما گویا سرنوشت این گروه نیز با سرنوشت هم فکرانش گره خورد بود... تا آن جا که در توان داشتم، براى هدایت آن ها تلاش کردم. به آن ها گفتم: چنانچه دست از شرارت بردارند، عذرشان را مى پیذیرم...، اما نپذیرفتند. هم چنان بر پستى و شرارت هاى خود پافشارى کردند. این شد که با آنان جنگیدم و تمامى آن ها، که به چهارهزار نفر بلکه بیش تربالغ مى شدند،کشته شدند.»[48]

مسعودى مى نویسد:«جز نه نفر از خوارج، که به خراسان فرار کردند، کسى از آنان باقى نماند.»[49]

بنابراین، چنانچه معلوم مى شود، سیره اولیاى الهى این نبوده که در تمام موارد، رفتار و گفتار ناپسند دیگران را تحمّل کنند و نسبت به آن ها تساهل نشان دهند. به اعتقاد برخى از مورّخان، در جنگ هایى که على(علیه السلام) با سه گروه مزبور داشتند، قریب صدهزار نفر از طرفین کشته شدند، اما درهرصورت، منطق على(علیه السلام) سازش ناپذیرى با باطل بود. او چنان است که خود در این باره فرمود: «به جان خودم سوگند، در مبارزه با مخالفان حق و آنان که در گم راهى غوطهورند،آنى مدارا و سستى نمى کنم.»[50]

 

پى نوشت ها:

1ـ نهج البلاغه، خطبه 50

2ـ «تسامح و تساهل» از باب تفاعل، به معناى سهل گیرى، اجازه دادن و تحمّل کردن یکدیگر است. این واژه معادل Tolerance لاتین مى باشد و یک امر طرفینى است. برخى از مروّجان تساهل و تسامح در کشور بدون توجه به این معنا، روایاتى که اسلام را «شریعت سهله» مى داند، مؤیّد تساهل دانسته اند، در صورتى که سهله و سمحه بودن شریعت به هیچ وجه، بیانگر تساهل نسبت به دین نیست. ر. ک. به: هفته نامه امید جوان، ویژه نامه ش. 173، اردیبهشت 79، ص 3)

3ـ مبانى نظرى این دیدگاه را در مباحث معرفت شناسى اثبات گرایان، اومانیسم و سکولاریزم باید جستوجو کرد. ر. ک. به: محمدتقى مصباح یزدى، آموزش فلسفه، چاپ دوم، سازمان تبلیغات اسلامى، ص 188

4ـ سیدمحمدحسین طباطبائى، المیزان، ترجمه سیدمحمدباقر موسوى همدانى، دفتر انتشارات اسلامى، قم، ج 14، ص 534

5ـ شیخ عباس قمى، سفینة البحار، ج 1، ص 476

6 و7ـ نهج البلاغه، کلام 131 / خطبه 125

8ـ محمدباقرمجلسى،بحارالانوار، ج 33، ص 376

9ـ ر. ک. به: سیدجعفر مرتضى عاملى، اهل بیت در آیه تطهیر

10ـ جرج جرداق، الامام على صوت العدالة الانسانیة،بیروت،دارمکتبة الحیاة،1970،ج1،ص87

11ـ مرتضى مطهرى،جاذبهودافعه على(علیه السلام)،ص22

12ـ نهج البلاغه، خطبه 198

13ـ ر. ک. به: طبرسى، الاحتجاج، ج 1

14ـ نشریه داخلى مؤسسه امام خمینى(رحمه الله) (اندیشه،) ش1، ص 15

15 و16ـ سیدمحمدحسین طباطبائى، پیشین، ج 8، ص 499 / ج 4، ص 83

17ـ ر. ک. به: مقاله مصطفى حنیف، «تسامح آرى یا نه؟» دفتر نخست، نشر خرّم.

18 و19 و20ـ نهج البلاغه،خطبه 3/خطبه 74/ نامه 23

21ـ من الشعر المنسوب الى الامام الوصى على بن ابى طالب(علیه السلام)،عبدالعزیزسیدالاهل،بیروت،ص20

22 و23ـ نهج البلاغه، خطبه 86 / حکمت 11

24ـ محمدحسین طباطبائى،پیشین، ج12، ص476

25 و26 و27 و28ـ نهج البلاغه، حکمت 174 / خطبه 106 / همان / خطبه 130

29ـ بحارالانوار، ج 22، ص 427

30 و31 و32 و33 و34 و35 و 36ـ نهج البلاغه، نامه 38 / کلام 131 / حکمت 374 / خطبه 3 / نامه 25 / حکمت 429 / حکمت 437

37ـ محمدباقر مجلسى، پیشین، ج 21، ص 385 و ج 41، ص 115

38  و39 و40 و41 و42ـ نهج البلاغه، نامه 20 / نامه 41 / نامه 43 / نامه 53 / خطبه 15

43ـ مرتضى مطهرى، بیست گفتار، ص 56

44ـ مرتضى مطهرى، سیرى در سیره ائمه(علیه السلام)، صدرا، 1368، ص 67 و 68

45ـ مقصود زبیر، پسر عمّه پیامبر(صلى الله علیه وآله) است که از جنگ فاصله گرفت و برگشت. در راه بازگشت، توسط ابن جرموز به قتل رسید. قاتل پس از کشتن او، شمشیرش را نزد على(علیه السلام) آورد. حضرت در همان حال که شمشیر او را مى نگریست، فرمود: «این شمشیر چه بسیار غم و اندوه را که از چهره رسول خدا(صلى الله علیه وآله) زدوده است!»ثقفى،الغارات،ص65

46ـ شعبان صبورى، خاطرات امیرمؤمنان(علیه السلام)، چاپ دوم، قم، مرکز انتشارات دفتر تبلیغات اسلامى، 1378، ص 408 و 409، به نقل از: ابن ابى الحدید، شرح نهج البلاغه، ج 1، ص 235

47ـ شیخ مفید، الاختصاص، قم،جماعة المدرسین فى الحوزه العلمیه، 1418 ق.، ص 277 و 178

48ـ شیخ مفید، پیشین، ص 179

49ـ مسعودى، مروج الذهب، ج 1، ص 27

50ـ نهج البلاغه، خطبه 24

 

منبع: معرفت، شماره 41

اضافه کردن نظر


کد امنیتی
تازه کردن