دوشنبه, 17 اسفند 1394 ساعت 09:00
خواندن 1092 دفعه

معرفت على علیه السلام و ولایت الهی - آیت الله جوادی آملی

چکیده:
بهترین راه شناخت حضرت على بن ابیطالب بررسى معرفى خداوند و رسیدگى به تعریف رسول اکرم و تدبر در تدوین شناسنامه ولوى آن حضرت با بنان و بیان خود اوست، زیرا پى بردن به حقیقت ولایت الهى از یک سو و معرفت سید اولیاى خداوند از سوى دیگر، مقدور غیر معصوم نبوده و شرح حدود و رسوم آن میسور کسى نیست، لکن عدم امکان درک کل، هرگز مصحح ترک کل نیست و عدم اقتدار بر غوص در ژرفا مجوز ترک سباحت و شناورى در جوار ساحل نخواهد بود. از این رو با استعانت از لطف عمیم خداى مستعان و استمداد از فضل فراگیر او اصولى در طى فصولى تبیین خواهد شد.
 

1ـ على(علیه السلام) همتاى جهان آفرینش
انسان کامل چونان امیرالمومنین على بن ابیطالب(علیه السلام) عصاره نظام آفرینش است و آن چه در جهان امکان به طور کثرت، منشور است در حقیقت على بن ابیطالب (علیه السلام) به طور وحدت ملفوف است و هماهنگى این لف و نشر. پیام خاص خود را دارد و آن اینکه وجودهاى طبیعى، مثالى، عقلى، الهى اشیاى عینى، همتاى مراحل چهارگانه وجود این عبد محض و با اخلاص خداوند خواهد بود، به گونه اى که اگر نظام تکوین به صورت انسان کامل متمثل گردد، همان حضرت على(علیه السلام) خواهد بودو اگر حقیقت انسان کامل مانند على بن ابیطالب(علیه السلام) به صورت جهان عینى متبلور شود، جهان کنونى خواهد شد.
این تبادل و تعامل متقابل محصول تطابق آن لف و نشر است. از این رو آن حضرت درباره خویش فرمود: (ما لله آیه إکبر منى)(1) براى خداوند نشانه اى بزرگتر از من نیست. چنان که چیزى بزرگتر از مجموع جهان نیست.
راز این آیت کبرا بودن را باید در مظهریت انسانى کامل براى اسم اعظم الهى جستجو کرد البته ذوات نورانى اهل بیت عصمت و طهارت(علیهم السلام) از یک سنخ وحدت ویژه برخوردارند چنان که در زیارت جامعه مى خوانیم (و ان ارواحکم و نورکم و طینتکم واحده طابت و طهرت بعضها من بعض)(2) و براستى ارواح شما، نور شما و طینت و سرشت شما (أمه معصومین(علیهم السلام)) یکى است در حالى که پاکیزه و طاهر است بعضى گرفته از بعضى است. و اثر این هماهنگى کامل انسان معصوم و جهان را مى توان در علم غیب انسان کامل نسبت به آن چه در جهان مى گذرد و نیز تإثیر وى در آن را به اذن خداوند مشاهده نمود.
 

على(علیه السلام) همتاى قرآن کریم
انسان کامل هم چون حضرت على بن ابیطالب(علیه السلام) همتاى قرآن حکیم است و این کتاب سترک گذشته از تصدیق صحأف آسمانى انبیاى سلف، بر همه آن ها هیمنه و سیطره داشته و جامع هر طارف عتید و تازه آماده و سالف تلید و گذشته ماندگار و به عبارت دیگر در بردارنده همه حقایق کهن و تازه بوده و مشتمل بر قوانین گوناگون بوده و براى هر قادم و غابرى قانونى گذرانده است و چون اوج مقام منیع و بلند هر پیامآورى همانا صحیفه آسمانى اوست و قرآن کریم بر همه آن کتاب ها مهیمن است، جایگاه او نیز بسیار بلند مرتبه خواهد بود. انسان کاملى که طبق حدیث متواتر (ثقلین) کفو و همتاى قرآن مجید است و در هیچ مرحله اى او جدا نخواهد بود و آن حدیث این است: (انى تارک فیکم الثقلین، کتاب الله و عترتى إهل بیتى ما ان تمسکتم بهما لن تضلوا ابدا، لن یفترقا حتى یردا على الحوض؛ من در میان شما دو چیز گرانبها باقى مى گذارم یکى قرآن کتاب خدا است و دیگرى عترت من و اهل بیت من. اگر کسى به آن دو تمسک کند هرگز گمراه نخواهد شد و این دو از هم جدا نخواهند شد تا در حوض کوثر بر من (پیامبر) وارد شوند.)(3)
با توجه به این حدیث، على(علیه السلام) از اهل بیت و همتاى قرآن کریم بلکه سرآمد همه انسان هاى متکامل است. مگر آن که براى همه آن ذوات نورانى نبوى و ولوى، وحدت ویژه اى در نشئه فراطبیعى قایل شد که با ارتفاع کثرت سخن از هیمنه مطرح نبوده و نخواهد شد.
چون انسان کامل همتاى قرآن حکیم است، آفرینش او به نحو تجلى از ام الکتاب و تنزل از کتاب مبین، بوده و معرفت او که همانا مساس علمى با آن ذات مقدس است، بدون طهارت میسور نخواهد بود.
زیرا قرآن و هر حقیقت دیگر که معادل آن باشد از تماس غیر طاهر مصون است چنان که فرمود: (لایمسه الا المطهرون)(4) قرآن را جز پاکان مس نمى کنند از این رو گروهى که معاصر حضرت امیرالمومنین(علیه السلام) بوده و او را از نزدیک مى دیدند و یا بعد از شهادت آن حضرت، در سنت و سیرت او مطالعه کرده و مى کنند، لیکن از طهارت روح طرفى نبسته بودند، مقام منیع آن حضرت را نیافتند و به او معرفت پیدا نکردند؛ زیرا آن ها اهل نظر و نگاه بوده اند ولى هیچ کدامشان اهل بصر و دیدن نبوده اند. خداوند درباره چنین افرادى نسبت به رسول اکرم(صلی الله علیه و آله) فرموده است: (و ان تدعوهم الى الهدى لایسمعوا و تراهم ینظرون الیک و هم لایبصرون؛ و اگر آن ها را به راه هدایت بخوانید، نخواهند شنید، تو مى بینى که آن ها در تو مى نگرند ولى آن ها نمى بینند، آن ها از بصیرت بى بهره اند.)(5)
 

کیفیت معرفت و معرفى حضرت على(علیه السلام)
شناخت انسان کامل، مانند على بن ابیطالب و تفسیر نحوه هستى آن عنصر تام ولوى طبق آن چه که در عناوین گذشته بیان شد در خور تجزیه و تحلیل است، اما بنابراین که امیرالمومنین(علیه السلام) همتاى جهان آفرینش باشد، معرفت آن حضرت(علیه السلام) نظیر شناخت جهان عینى، داراى مراتب متنوع است، زیرا مبناى معرفت برخى، حس و تجربه احساسى است، و مدار شناخت بعضى، تعقل و برهان عقلى است و پایه ادراک گروه دیگر، شهود و عرفان قلبى. آنانکه موجودهاى عینى جهان آفرینش را با مبناى حس و تجارب احساسى مى شناسند، اساس معرفت على بن ابیطالب(علیه السلام) را در بررسى تاریخى و گزاره هاى سمعى و بصرى جستجو مى نمایند و از عمق و سمک معارف عقلى آن حضرت(علیه السلام) محرومند.
آنان که حقایق جهان عینى را با براهین عقلى مى فهمند، با تحلیل حکیمانه نهج البلاغه و دیگر مآثر و آثار قیم آن حضرت از عمق دریاى علم و از سمک و ارتفاع آسمان دانش علوى در حد علم حصولى و شناخت مفهومى بهره مند مى گردند، ولى از شهود عینى علوم آن حضرت(علیه السلام) بى نصیب اند، و آنان که اسماى حسناى الهى را با مشاهد قلبى مى یابند و با عین الیقین، آیات خداوند را مى نگرند گرچه از دیگران در معرفت اسرار علوى کامیابند، لیکن از اکتناه مقام علمى آن حضرت(علیه السلام) محروم خواهند بود.
غرض آنکه شحرور شهود همانند طایر تفکر به کنه مقام امیرالمومنین(علیه السلام) پر نمى کشند و هر پرنده در برابر فرمان (لایرقى الى الطیر)(6) مقصوص الجناح و پرشکسته خواهد بود. اما بنابراین که امیرالمومنین(علیه السلام) همتاى قرآن کریم باشد، تفسیر حقیقت علوى گاهى همانند تفسیر قرآن مجید، سلسله اى و ترتیبى، و زمانى موضوعى است.
در روش تفسیر سنت و سیرت حقیقى آن حضرت(علیه السلام) گذشته از سه منهج حس و عقل و قلب، تجربه و تعقل و عرفان، منهج چهارمى وجود دارد که آن، راه نقل و روش حدیث است؛ تفسیر موضوعى نحوه هستى آن حضرت، همانند تفسیر موضوعى قرآن مجید، متنوع است؛ همانطور که متخصصان علوم گوناگون، موضوع مناسب با رشته تخصصى خود را انتخاب کرده و آیات مشتمل بر همان موضوع را محور تفسیر موضوعى خود قرار مى دهند، فن آوران فنون متعدد، فن مناسب با رشته تبحرى خویش را برمى گزیند و سیرت ویژه علوى(علیه السلام) را که حاوى آن فن مزبور است، مدار تحلیل و تفسیر خود قرار مى دهند.
البته هر تفسیر موضوعى اگر بخواهد از اتقان و جامعیت بانصیب باشد، باید نصاب کامل تفسیر سلسله اى و ترتیبى را فراهم کرده باشد.
همانطور که بیماردلان، با هجر محکمات و پیروى بیجا از متشابهات قرآن مجید، فتنه گرى مى کنند، منحرفان از ولایت نیز با کنارگذاشتن سنت و سیرت متقن و محکم حضرت على(علیه السلام) به دنبال متشابهات از آداب و سنن آن حضرت، شعله فتنه را مى افروزند و با زبانه آن، نسبت به ارزشهاى متعالى قرآن و عترت، زبان درازى مى کنند، و همان طور که خداوند حقیقت قرآن را از تطاول رخدادهاى تلخ تاریخ حفظ مى فرماید: (انا نحن نزلنا الذکر و انا له لحافظون؛ ما قرآن را نازل و خود، آن را حفظ مى کنیم. )(7) 
همچنین حقیقت عترت طاهرین (علیهم السلام) را ، که امیرالمومنین(علیه السلام) اولین امام از آن ذوات مقدس است، از آسیب تحریف کج اندیشان و تهاجم کژراهه منحرفان، مصون نگه مى دارد.
اکنون که روشن شد، موقعیت وجودى حضرت على(علیه السلام) همتاى حضرت نیز هم چون قرآن کریم است. معلوم خواهد شد که چرا غیر از افراد معتدل و میانه رو به معرفت او نایل نمى شوند.
توضیح آن که در رابطه با حضرت گروهى به غلو و افراط مبتلا شدند و عده اى نیز به تقصیر و تفریط تن در دادند و هر دو گروه براساس فرموده آن حضرت هلاک شده اند (هلک فى رجلان، محب غال و مبغض قال؛ دو کس درباره من تباه شدند؛ دوستى که اندازه نگاه نداشت و دشمنى که بغض مرا در دل داشت).(8)
و فرمود: (یهلک فى رجلان محب مفرط و باهت مقتر؛ دو دسته درباره من تباه گردیدند، دوستى که از حد بگذراند و دروغ بافنده اى که از آن چه در من نیست سخن راند.)(9)
البته تشخیص هسته مرکزى ولایت و تصفیه آن از لابلاى شبهات فرث افراط و دم تفریط و ارأه آن به صورت لبن ناب و شیر شفاف و گواراى امامت و خلافت، کارى صعب بلکه مستصعب است، لیکن با عنایت و حمایت و هدایت الهى از یک سو و با درایت ولایت مدارانه عبد صالح سالک، که آن هم به فیض و فوز خدایى وابسته است از سوى دیگر، چنین معسور و مشکلى، میسور و آسان خواهد شد.
 

على بن ابیطالب به منزله جان رسول اکرم(صلی الله علیه و آله)
پیوند معنوى پیامبر و امام معصوم(علیه السلام) را باید در حقیقت ولایت جستجو کرد، زیرا باطن نبوت همانا ولایت الهى است که این منزلت کبرى مشترک بین رسول الله(صلی الله علیه و آله) و امام است. البته اختصاص وحى تشریعى به رسول اکرم(صلی الله علیه و آله) و امتیاز ویژه آن حضرت که پایه تقدم و مایه ترجح آن ذات مقدس نسبت به همه امامان معصوم(علیهم السلام)است، هم چنان محفوظ خواهد بود.
چون از لحاظ ولایت که پشتوانه نبوت است، رسول اکرم(صلی الله علیه و آله) و امیرالمومنین(علیه السلام) سهیم اند لذا مى توان وجود گرامى على بن ابیطالب(علیه السلام) را به مثابه جان مبارک نبى اکرم(صلی الله علیه و آله) تلقى نمود. در این رابطه به دو نمونه نقلى بسنده مى شود:
اول: آیه مباهله: (فمن حاجک فیه من بعد ما جأک من العلم فقل تعالوا ندع إبنأنا و ابنأکم و نسأنا و نسأکم و انفسنا و انفسکم ثم نبتهل فنجعل لعنت الله على الکاذبین؛ پس هر کس با تو درباره عیسى(علیه السلام) در مقام مجادله برآید بعد از آنکه به وحى خدا به احوال او آگاهى یافتى، بگو: بیایید ما و شما بخوانیم فرزندان و زنان و نفوس خود را تا با هم به مباهله برخیزیم، یعنى در حق یکدیگر نفرین کرده و در دعا و التجا به درگاه خدا اصرار کنیم تا دروغگو و کافران را به لعن و عذاب خدا گرفتار سازیم.)(10)
در این آیه طبق نقل مورخان صدر اسلام، و مفسران نامدار، حضرت على(علیه السلام) به منزله جان رسول گرامى تلقى شده است.
دوم: حضرت رسول اکرم(صلی الله علیه و آله) به امیرالمومنین(علیه السلام) فرمود: (انک تسمع ما اسمع و ترى ما إرى؛ یعنى تو مى شنوى چیزىرا که من مى شنوم و مى بینى چیزى را که من مى بینم)، و حضرت (11)على(علیه السلام) در این باره فرمود: (إرى نور الوحى والرساله واشم ریح النبوه؛ یعنى من نور باطنى و معنوى وحى و پیامبرى را با چشم ملکوتى مى بینم و بوى غیبى نبوت را با شامه دل ادراک مى کنم)(12)، و چون مهبط وحى الهى همانا قلب مطهر رسول اکرم(صلی الله علیه و آله) است: (نزل به الروح الامین على قلبک لتکون من المنذرین؛ یعنى جبرییل روح الامین و فرشته بزرگ خدا نازل گردانید و آن را بر قلب تو فرود آورد تا خلق را متذکر ساخته و از عذاب خدا بترسانى.)(13)
اگر حضرت على(علیه السلام) بخواهد نور وحى و رسالت را با بصیرت قلبى ببیند و بوى نبوت را استشمام نماید، حتما باید در محدوده جان رسول گرامى(صلی الله علیه و آله) با آن حضرت، پیوند غیبى داشته باشد و همین معنا مصحح تنزیل روح علوى به منزله روح نبوى ـ علیهما آلاف التحیه والثنإ ـ خواهد بود.
البته منشإ همه این آثار مثبت، همانا این است که حضرت على بن ابیطالب(علیه السلام) انسان کامل، خلیفه الله و مظهر تام همه اسماى حسناى الهى است، لذا همتاى مجموع نظام کیانى از یک سو و کفو و هم سنگ قرآن کریم از سوى دیگر و به مثابه جان رسول اکرم(صلی الله علیه و آله) از سوى سوم خواهد بود و این همان کون جامع حضرات خمس است.
  خصوصیتهاى عقل نظرى و عقل عملى امیرالمومنین(علیه السلام) فراوان است که تیمنا به ذکر نمونه هایى تبرک مى جوییم:
1ـ حضرت على(علیه السلام) اول کسى بود که در فضاى جاهلیت به حقانیت اسلام پى برد و اولین شخصى بود که شهامت کسر اصنام جاهلى را داشته و به رسول اکرم(صلی الله علیه و آله) ایمان آورد و این تنها یک سبق زمانى نبود بلکه سبق هاى وافرى را به همراه داشت، و خود آن حضرت درباره اول مومن بودن خود چنین فرمود: (إنا اول من صدقه)(14)؛ (إنا اول من آمن به)(15)؛ (انى إول من إناب و سمع و إجاب، لم یسبقنى الا رسول الله(صلی الله علیه و آله)). (16) من اول کسى هستم که او را تصدیق کرده و به او ایمان آورده ام، من اول کسى هستم که به رسول خدا رجوع کرده و سخنش را شنید و دعوت او را اجابت کرده است.
2 ـ امیرالمومنین(علیه السلام) در بین امت اسلامى اول مسلمانى است که معارف الهى و عقاید حقه را تبیین و تعلیل کرد و از آن دفاع و حمایت نمود؛ لذا رسول اکرم به عنوان معلم اولى و على بن ابیطالب(علیه السلام) به عنوان معلم ثانى نزد محققان علوم الهى، معروفند و هیچ فرد دیگرى توان تحریر مسأل عمیق توحید و سایر اسمإ و اوصاف خداوند را نداشت.
ابن ابى الحدید در شرح خطبه 84 نهج البلاغه مى گوید:
بدان که توحید و عدل و مباحث شریف الهى فقط از کلام این مرد (على بن ابیطالب علیه السلام) شناخته شد و سخن دیگران چیزى از معارف مزبور را در بر نداشت و آنان چیزى از مباحث الهى را تصور نمى کردند و اگر آن را ادراک مى کردند، حتما بازگو مى نمودند، و هذه الفضیله عندى إعظم فضأله علیه السلام.(17)
وى در شرح خطبه 86 راجع به نوآورى و ابتکار حضرت على(علیه السلام) چنین مى گوید:
(اول من خاض فیه من العرب على علیه السلام؛ اول کسى که در میان اعراب به حقایق حکمت و معارف الهى نأل آمد، على (علیه السلام) بوده است.)(18)
آنگاه مى نویسد:
از این جهت است که همه متکلمان (اعم از اشاعره و معتزله و امامیه و زیدیه و کیسانیه و...) به حضرت على(علیه السلام) انتمإ و انتساب داشته و فقط او را به عنوان استاد کلام و رئیس متکلمان، پذیرفته اند.(19)
با توجه به این مطلب شایسته است به بیان بهترین معروف در مکتب آن حضرت یعنى اصول پنجگانه اعتقادى در کلام نورانى آن حضرت و سنت و سیرت وى بازگو شود.
الف ـ حضرت على(علیه السلام) درباره توحید و مبدإشناسى از مقطع قطع علم حصولى به مشرب یقین شهودى، هجرت وسطى داشت و از مرحله (کإن) به مقام برین و منیع (إن) واصل شد و خداوند را نه با اندیشه بلکه با شهود و نه در حد (کان و گویا)، بلکه در حد تحقیق و تکمیل به مقدار وسع مخلوق درباره معرفت خالق شناخت و چنین فرمود: (إفاعبد ما لا إرى؛ شگفتا: آیا مى پرستم خدایى را که نمى بینم)(20) یعنى خداوند را یقینا با شهود دل مى یابم و او را که مشهود جان من است مى پرستم.
ب ـ حضرت على(علیه السلام) درباره معادو قیام قیامت، که حداکثر ادراک و باور دیگران درباره آن از معرفت حصولى و ایمان به غیب نمى گذرد، علم شهودى و ایمان به شهادت دارد؛ لذا از آن جناب چنین مإثور است:
(لو کشف الغطإ ما ازددت یقینا؛ اگر پرده معاد کنار رود و قیامت قأم گردد، چیزى بر یقین من افزوده نمى شود)، یعنى هم اکنون اسرار آینده بدون پرده براى من مشهود است، پس ایمان آن حضرت(علیه السلام) به قیامت، از سنخ باور به شهادت است، نه از قبیل ایمان به غیب؛ زیرا براى وى چیزى غایب نیست.
ج ـ سخن نغز حضرت امیرالمومنین(علیه السلام) پیرامون وحى و نبوت این است که رسول اکرم(صلی الله علیه و آله) به من فرمود: (انک تسمع ما إسمع و ترى ما إرى الا إنک لست بنبى ولکنک لوزیر و انک لعلى خیر؛ تمام آنچه را من مى شنوم تو مى شنوى، و تمام آنچه را من مى بینم تو مى بینى، تنها تمایز من و تو این است که من پیامبرم و تو نیستى و تو وزیرى و بر مسیر خیر و طریق سعادت قرار دارى.)(21)
بنابراین، ایمان حضرت على(علیه السلام) به نبوت و رسالت رسول اکرم(صلی الله علیه و آله) از سنخ ایمان به شهادت است، نه از صنف ایمان به غیب؛ زیرا رموز وحى و اسرار رسالت بى پرده براى آن حضرت مشهور و براى وى مشهود بود، نه در پرده تا براى او مستور و از او مهجور و غایب باشد.
تاکنون معلوم شد که اصول سه گانه دین یعنى توحید و معاد و نبوت براى حضرت على(علیه السلام) مشهود بود نه غایب، و ایمان آن حضرت به اصول مزبور از سنخ ایمان به شهادت بود نه باور به غیب.
د ـ عدل الهى، که بر اساس حسن و قبح عقلى از اوصاف فعلى پروردگار و مورد پذیرش و پرورش مذهب امامیه است، نه تنها در کلام علوى(علیه السلام) متبلور است بلکه در تمام هستى حضرت على(علیه السلام) متجلى است و آن حضرت، آیت کبراى عدل خداست؛ به طورى که مى توان امیرالمومنین(علیه السلام) را عدل متمثل دانست و بارزترین صبغه عدل علوى، برأت وى از هوى و نزاهت او از هوس است که اولین عنصر محورى عدالت محسوب مى شود چنانکه آن حضرت(علیه السلام) فرمود: (قد الزم نفسه العدل، فکان اول عدله نفى الهوى عن نفسه؛ پرهیزکار، عدل را بر خود لازم کرد، پس اولین مرحله عدالت فرد متقى دور کردن هوى از محدوده هستى خویش است)(22) و چون آن حضرت، قدوه متقیان است، عدل را به عنوان فصل مقوم هویت خویش قرار داد، به طورى که عدالت براى آن حضرت(علیه السلام) از حد ملکه نفسانى بودن گذشت و به مرحله برین فصل مقوم شدن رسید، چنان که مقصود از عدل علوى، همان رتبه والاى عصمت است نه عدل مصطلح، همان طورى که منظور از عدل الهى همان مرحله قاصیه عصمت است نه عدل اصطلاحى.
با این تحلیل، معلوم مى شود که ایمان امیرالمومنین(علیه السلام) به عدل خدا از سنخ ایمان به شهادت است نه از قبیل باور به غیب؛ زیرا عدل الهى مشهود على(علیه السلام) است نه مستور و غایب.
هـ ـ امامت، که اصل پنجم به شمار مىآید و گذشته از رهبرى ملکوتى و هدایت باطنى نفوس و اخلاق و اعمال بشر، زعامت ملکى و سیاست جامعه انسانى را در تمام ابعاد زندگى به عهده دارد، با وجود على(علیه السلام) تحقق یافت و در سنت و سیرت و سریرت آن حضرت (علیه السلام) متجلى شد.
امیرالمومنین(علیه السلام) نه تنها حقیقت امامت را با علم شهودى شناخت بلکه به آن نایل آمد و در وجود عینى غیر از شهود علمى، متن امامت را یافت، لذا با نبوت از این جهت فرق دارد؛ زیرا نبوت فقط مشهود آن حضرت(علیه السلام) بود چنان که فرمود: (إرى نور الوحى و اشم ریح النبوه)(23) ولى امامت، گذشته از آنکه مشهود وى بود، مورد وجدان و یافت عینى او نیز قرار گرفت؛ لذا ایمان وى به اصل پنجم، از بارزترین مصداق ایمان به شهادت است نه ایمان به غیب، پس آنچه در این معارف و مآثر نسبت به دیگران غیب است براى آن حضرت(علیه السلام) از سنخ شهادت خواهد بود.
3ـ حضرت على(علیه السلام) در پرتو تإله، هر چه صبغه غیر خدایى داشت و از دنیا محسوب مى شد آن را طلاق بأن داد که مجالى براى رجوع مجدد نخواهد بود و زرق و برق زر و سیم براى آن حضرت جاذبه اى نداشت؛ لذا طبق نقل ابن ابى الحدید، هر هفته، بعد از توزیع عادلانه اموال ملى، بیت المال را جاروب مى کرد و بعد از رفت و روب، دو رکعت نماز در آن مى خواند و مى فرمود: تا شاهدم در قیامت باشد!(24)
4ـ حضرت امیرالمومنین(علیه السلام) نوآورى مهمترى داشت که نسبت به تعلیمهاى حصولى و فکرى او رجحان کامل داشت و آن گشودن باب عرفان ناب و تعلیم شهودى و رهبرى ملکوتى بود که در صحایف صاحبدلان شاهد، مسطور است.
5ـ حضرت على(علیه السلام) شهامت جهاد اکبر را با شجاعت جهاد اصغر به هم آمیخت و سلحشورى پیکارهاى مصاف اسلام و کفر را به خود اختصاص داد و در دوران نوجوانى سران و صنادید عرب را به خاک افکند و شاخ شاخمداران قبایل را درهم شکست چنانکه خودش در این باره فرمود: (إنا وضعت فى الصغر بکلاکل العرب و کسرت نواجم قرون ربیعه و مضر...؛ من در نوجوانى بزرگان عرب را به خاک افکندم و سرکردگان ربیعه و مضر را هلاک ساختم.)(25)
آگاهى آن حضرت(علیه السلام) به حق بودن خود و اطلاع وى به باطل بودن مخالفان از یک سو و اعتماد آن حضرت (علیه السلام) به وعده تخلف ناپذیر خداوند از سوى دیگر، زمینه اى شد تا آن حضرت نامه اى به اهل مصر بنگارد و در آن مرقوم فرماید: اگر دشمنانم روى زمین را پر کنند و من تنها باشم با همه آنها مبارزه خواهم کرد و هراسى نخواهم داشت: (انى والله لو لقیتهم واحدا و هم طلاع الارض کلها، ما بالیت و لا استوحشت و انى من ضلالهم الذى هم فیه والهدى الذى إنا علیه لعلى بصیره من نفسى و یقین من ربى؛ به خدا اگر تنها آن ها را مى دیدم و آنان زمین را پر مى کردند، نه باک داشتم و نه مى هراسیدم که من بر گمراهى آنان و رستگارى خود نیک آگاهم و با یقین از جانب پروردگارم همراه مى باشم.)(26)
مسإله مرگ، که براى بسیارى از انسانهاى عادى رعبآور است براى آن حضرت کاملا حل شده بود و صبغه لقاى الهى به خود گرفته بود لذا امیرالمومنین(علیه السلام) آن را گوارا مى دانست و درباره آن چنین مى فرمود: (والله لابن إبیطالب آنس بالموت من الطفل بثدى إمه...؛ به خدا سوگند پسر ابوطالب از مرگ مإنوس تر است بیش از آنچه کودک پستان مادر را خواهان است.)(27) (فوالله ما إبالى، إدخلت الى الموت، إو خرج الموت الى...؛ به خدا پروا ندارم که من به سراى مرگ درآیم یا مرگ به سر وقت من آید.)(28)
سابقه آن حضرت (علیه السلام) در نبرد و پیشگامى وى در ممارست نظامى براى همگان مسلم بود، لذا در این باره چنین فرموده است: (هل إحد منهم إشد لها مراسا و إقدم فیها مقاما منى، لقد نهضت فیها و ما بلغت العشرین و ها إنا ذاقد ذرفت على الستین...؛ یعنى کدام یک از آنان پیشتر از من در میدان جنگ بوده و بیشتر از من نبرد دلیران را آزموده؟ هنوز بیست سال نداشتم که پا در معرکه گذاشتم و اکنون سالیان عمرم از شصت فزون است.)(29)
6 ـ سیاست صغراى علوى در کنار سیاست کبراى آن حضرت(علیه السلام) باعث اختصاص جمع رهبرى ملکى و ملکوتى به وى شد؛ زیرا امیرالمومنین(علیه السلام) گذشته از تهذیب نفوس سالکان صالح، و صرف نظر از تزکیه ارواح مشتاقان مفتاق، رهبرى امت اسلامى را به بهترین شیوه علمى و عملى دارا بود، خطر زورمداران و تهاجم ابرقدرتها را گوشزد مى کرد و فتنه دو امپراطورى بزرگ معاصر خود را هشدار مى داد و جامعه اسلامى را از سلطه آنها آگاه مى کرد و کیفیت رهایى از یوغ ذلت استعمار و رسیدن به نور استقلال و آزادى را راهنمایى مى فرمود و در این باره چنین گفت: (فاعتبروا بحال ولد اسماعیل و بنى اسحاق و بنى اسرأیل، فما إشد اعتدال الاحوال و إقرب اشتباه الامثال، تإملوا إمرهم فى حال تشتتهم و تفرقهم لیالى کانت الاکاسره والقیاصره، إربابا لهم...؛ پس از حال فرزندان اسماعیل و اسحاق و اسرأیل پند گیرید که حالت ها سخت متناسب است با هم و چه نزدیک است مثالها به هم بیش و کم، در کار آنان بیندیشید و روزگارى که پراکنده بودند و از هم جدا کسرىها و قیصرها بر آن پادشاه بودند.)(30)
بررسى دقیق انقلاب اسلامى ایران به رهبرى بنیانگذار جمهورى اسلامى و طرد نظام سلطه دو ابرقدرت شرق و غرب به خوبى نشان مى دهد، آنچه امام راحل(ره) و ملت بزرگوار ایران انجام داده و همچنان به رهبرى مقام معظم زعامت، ادامه مى دهند، اقتدا به امام ملک و ملکوت، حضرت امیرالمومنین(علیه السلام) خواهد بود.
 

هدف غدیر خم و چگونگى بهره ورى از آن
هدف از تعیین حضرت على بن ابیطالب(علیه السلام) از طرف خداوند، براى جانشینى رسول اکرم(صلی الله علیه و آله) و امامت امت، همان هدف اصیل بعثت پیامبر(صلی الله علیه و آله) است، یعنى تعلیم کتاب و حکمت از یک سو، تزکیه نفوس و تهذیب ارواح از سوى دیگر و قیام مردم به قسط و عدل از سوى مردم و بالاخره خروج جامعه انسانى از تاریکى جهل علمى و تیرگى جهالت عملى، و ورود آن به فضاى روشن دانش و صحنه منور بینش خواهد بود، چنین آرمانى فقط در پرتو قرآن و عترت از یک سو و رهبرى فقیه آگاه و سیاستمدار صالح و مدیر و مدبر از سوى دیگر و وحدت تزلزل ناپذیر و أتلاف اختلاف ناپذیر امت، محقق خواهد شد.
حضرت على بن ابیطالب(علیه السلام) هدف امامت را، تنظیم و سامان بخشیدن امور ملت معرفى کرد: (والامامه نظاما للامه و الطاعه تعظیما للامامه؛ خداوند امامت را قرار داد تا نظامت امت پایدار باشد و طاعت را قرار داد تا امام را در دیده ها بزرگ نماید. )(31)
امیرالمومنین(علیه السلام) عامل اختلاف و سبب تشتت و پراکندگى را خبث سریره و زشتى باطن دانست و در این باره چنین فرمود: (و انما اخوان على دین الله، ما فرق بینکم الا خبث السرأر و سوء الضمأر؛ همانا شما برادران دینى یکدیگرید، چیزى شما را از هم جدا نکرده جز درون پلید و نهاد بد که به آن به سر مى برید.)(32)
حضرت على(علیه السلام) گاهى با زبان تحبیب و تطمیع، جامعه اسلامى را به اتحاد و هم آوایى فرا مى خواند و زمانى با لسان تحدید وتهدید، امت اسلامى را از اختلاف برحذر مى دارد، گاهى خیر جامعه را در ظل وحدت معرفى مى نماید و زمانى خطر آن را در اثر شکاف و خلاف، اعلام مى داردو مى فرماید:
(والزموا السواد الاعظم فان ید الله مع الجماعه، و ایاکم والفرقه فان الشاذ من الناس للشیطان کما إن الشاذ من الغنم للذئب؛ یعنى با اکثریت همداستان شوید که دست خدا همراه جماعت است و از تفرقه بپرهیزید که موجب آفت است آن که از جمع مسلمانان به یک سو شود بهره شیطان است چنان که گوسفند چون از گله دور ماند نصیب گرگ بیابان است.)(33)
چون دست غیبى پروردگار منزه از دست، با متحدان است، لذا باید سواد اعظم و امت منسجم و هماهنگ اسلامى را حفظ نمود، و چون گوسفند وامانده از رمه، از حفاظت چوپان محروم است و طعمه گرگ قرار مى گیرد، لازم است از صفوف به هم فشرده مسلمین فاصله نگرفت تا از آسیب وسوسه شیطان در امان بود. هیچ فرد خردمند یا گروه متفکر، از خیر، منصرف نمى شود و به شر، رو نمىآورد مگر آنکه در تشخیص خیر و شر، دچار اشتباه شده باشد.
حضرت على بن ابیطالب(علیه السلام) براى هدایت به معیار خیر و شر، اتحاد و همدلى را مدار خیر، دانسته، اختلاف و کینه ورزى را محور شر معرفى نمود و در این باره چنین فرمود: (ایاکم والتلون فى دین الله، فان جماعه فیما تکرهون من الحق، خیر من فرقه فیما تحبون من الباطل، و ان الله سبحانه لم یعط إحدا بفرقه خیرا ممن مضى و لا ممن بقى؛ در دین خدا از گونه گون و ناپایدار ماندن بپرهیزید که همراه جماعت بودن در حقى که آن را خوشى نمى انگارند بهتر است لذا پراکنده شدن به خاطر باطلى که آن را دوست مى دارید و همانا خداوند سبحان خیرى نبخشد به کسى که جدایى گزیند از مردمان نه از گذشتگان و نه از باقى ماندگان)(34)
از این سخن بلند نه تنها سودمندى اتحاد و زیانبارى اختلاف، استفاده مى شود، بلکه استمرار سنت الهى در گذشته و حال و آینده نیز معلوم خواهد شد؛ زیرا اساس فیض الهى بر وحدت و جماعت پى ریزى شده و هیچ گونه خیرى در تفرقه و کثرت گرایى نامعقول نخواهد بود.
البته آگاهى به چنین سنت تحول و تبدل ناپذیر، یا از روى علم غیب است که ویژه اولیاى خداست یا از راه تحلیل عقلى رخدادهاى تاریخى و استمداد از شواهد عقلى و نقلى است که تا حدودى بهره محققان فن تاریخ و نصیب تحلیل گران سنن الهى است و حضرت على(علیه السلام) درباره سنت شناسى تحلیلى چنین مى فرماید:
(... من تبینت له الحکمه عرف العبره و من عرف العبره فکإنما کان فى الاولین؛ یعنى آن را که حکمت آشکار گشت، عبرت آموخت و آن که عبرت آموخت چنان است که با پیشینیان زندگى را درنوردید.)(35)
انسان هوشمند حکیم، از رخدادهاى فرعى تاریخ مى گذرد و عبور مى کند تا به سنت اصلى زوال ناپذیر آن بار یابد که همین عبور از فرع به اصل، عبرت خواهد بود و تحلیل گر عقلى با گذشت از چنین معبرى است که گویا با نیاکان جامعه کنونى بوده است و آن حضرت(علیه السلام) درباره خودش چنین مى فرماید: من گرچه در درازاى تاریخ نبودم و با تبارها و دوره هاى پیشین به سر نبردم، اما با بررسى آثار آنان به منزله یکى از آنها شمرده شدم: (بل کإنى بما انتهى الى من إمورهم قد عمرت مع إولهم الى آخرهم...؛ با آگاهى اى که از کارهاى گذشتگان بدست آورده ام، گویى چنان است که با نخستین تا پسینیان بسر برده ام.)(36)
چون امیرالمومنین(علیه السلام) جامع هر دو علم یاد شده بود؛ یعنى هم از راه غیب از سنت الهى آگاه بود و هم از راه تحلیل عمیق عقلى، به سنت تحول ناپذیر خداوند باخبر بود، لذا خطر اختلاف را به عنوان اصلى کلى گوشزد کرد تا هیچ کس در هیچ مقطع تاریخ، هوس اختلاف در سر نپروراند؛ زیرا هرگز خداوند، جامعه پراکنده و امت متخاصم با یکدیگر را خیر نمى دهد.
ریشه قرآنى سخن حضرت على بن ابیطالب (علیه السلام) گذشته از آیه 103 سوره آل عمران که دعوت همگان به اعتصام به حبل الله در آن مطرح شده است و گذشته از آیه 47 سوره حجر که بهشتیان را منزه از کینه و دشمنى نسبت به یکدیگر مى داند، در آیه 14 سوره حشر است که خداوند در این باره چنین مى فرماید: (... تحسبهم جمیعا و قلوبهم شتى ذلک بإنهم قوم لایعقلون) عصاره این آیه کریمه این است که افرادى که داراى مبدإ مشترک و هدف مشترک و دین مشترکند اگر دلهاى اینان در اثر اغراض و غرایز، پراکنده باشد، خردمند نیستند.
اکنون که شمه اى از مناقب بى شمار حضرت على(علیه السلام) بازگو شد، معلوم مى شود آنچه را که مرحوم سید حیدر آملى از امام صادق(علیه السلام) نقل نمود به چه جهت است: (ولایتى لامیرالمومنین علیه السلام خیر من ولادتى منه؛ ولایت من براى امیرالمومنین از ولادت من از او بهتر است.)(37) و چون انسان کامل مظهر تام بسیط الحقیقه است، لذا همه چیز را به عنایت خداوند دارد، چنانکه سید على همدانى از عرفاى قرن هشتم گفته است:
پرسید عزیزى که على اهل کجایى
گفتم به ولایات على از همدانم
نه زان همدانم که ندانند على را
بل زان همدانم که على را همه دانم

 

پى نوشت ها:
1 . اصول کافى، ج1، ص207، ح3.
2 . مفاتیح الجنان، زیارت جامعه.
3 . اثبات الهداه، ج1، ص735.
4 . سوره واقعه، آیه79.
5 . سوره اعراف، آیه198.
6 . نهج البلاغه، خطبه3.
7 . سوره حجر، آیه9.
8 . نهج البلاغه، حکمت117.
9 . همان، 469.
10 . آل عمران، آیه 61.
11 . نهج البلاغه، خطبه192 (قاصعه).
12 . همان.
13 . شعرإ، آیه194.
14 . نهج البلاغه، خطبه 37.
15 . همان، خطبه71.
16 . همان، خطبه 131.
17 . شرح نهج البلاغه ابن ابى الحدید، ج6، ص346.
18 . همان، ص370.
19 . همان، ص371 ـ 372.
20 . نهج البلاغه، خطبه179.
21 . همان، خطبه192، بند 121.
22 . همان، خطبه87.
23 . همان، خطبه192.
24 . شرح نهج البلاغه ابن ابى الحدید، ج2، ص199.
25 . نهج البلاغه، خطبه 192 (قاصعه).
26 . نهج البلاغه، نامه 62.
27 . همان، خطبه5.
28 . همان، خطبه55.
29 . همان، خطبه27.
30 . همان، خطبه 192 (قاصعه).
31 . نهج البلاغه، حکمت 252.
32 . همان، خطبه 113.
33 . همان، خطبه 127.
34 . همان، خطبه 176.
35 . همان، حکمت 31.
36 . همان، نامه 31.
37 . جامع الاسرار، ص500.

منبع : نشریه پاسدار اسلام، شماره 231 و 232

اضافه کردن نظر


کد امنیتی
تازه کردن