سه شنبه, 14 مهر 1394 ساعت 11:00
خواندن 1102 دفعه

اهداف قیام عاشورا - سید جواد حسینی

ظلم بر محو ديانت سخت مى كوشد هنوز
ظالم از خون دل مظلوم مى نوشد هنوز
تا ديانت را كند جاويد در عالم حسين
خون پاكش بر بساط ظلم مى جوشد هنوز

بيش از سيزده قرن از قيام عاشوراى حسينى مى گذرد و صدها كتاب و هزاران مقاله و ميليونها سخنرانى در اين باره انجام گرفته است؛ ولى همچنان مسائل آن تازه است و ناگفته هايى در آن وجود دارد.
تكرار بحثهاى مربوط به قيام حسينى به جامعه اسلامى و مردم، نفس تازه اى مى دهد؛ چرا كه سالار شهيدان، الگويى ماندگار و جاويد براى همه نسلهاست؛ از اينرو جا دارد هر سال اين مطالب براى نسلهاى جديد با بيان نو مطرح شود.
خود آن بزرگوار در نامه اى به سليمان بن صرد خزاعى، مسيّب و... نوشت: «فَلَكُمْ فِىَّ اُسْوَةٌ؛ براى شما در رفتار من، الگو است.» (1)
امام صادق(علیه السلام) فرمود: «يَكُونُ لِى بِالْحُسَينِ اُسْوَةٌ؛ حسين براى من اسوه و الگوست.» (2)
به اين دليل، لازم است كه با اهداف مقدس قيام حسيني آشنا شويم و براساس وظيفه و ظرف زمانى از اين اهداف به صورت پيشرفته استفاده بريم و به اسلام و مذهب تشيّع، حيات تازه اى بخشيم و به اين وسيله، به شبهات موجود، به ويژه شبهه هاى جمعى از وهابيان - كه در پى تخريب مكتب اهل بيت(علیهم السلام) و آثار سازنده آن هستند - پاسخ بدهيم.

اگر اى مسلمان تو را درد دين است
بدان انتظار حسين از تو اين است
كنى يارى دين تو هم با دل و جان
كه با عزّت هر دو عالم، قرين است
پى حفظ آن بايد از خود گذشتن
كه اين فرض، دستور شرع مبين است(3)


آنچه پيش رو داريد، بازخوانى و بازنويسى اهمّ اهداف قيام حسينى است. اميد كه روح شاهد سرور شهيدان، حسين بن على (علیه السلام) ما را در ارائۀ متناسب اهداف، يارى رساند.
 

الف. احياى اسلام 
 

چو اسلام را ديد اندر سقوط است
چو ديدش كه دزد دغل در كمين است
قوانين اسلام و احكام قرآن
چو اين عصر، بازيچه آن و اين است
نشسته به ناحق به جاى پيمبر
پليدى كه سردسته مشركين است
گروهى ستم پيشه و از خدا دور
روان حكمشان بر كهين و مهين است
چو امروز دنياى ما هر ضعيفى
گرفتار سرپنجه ظالمين است
به ذلّت نشد راضى و جان فدا كرد
كه اين گونه بر عرش عزّت مكين است(4)

در قرآن كريم مى خوانيم: «يَأَيُّهَا الَّذِينَ ءَامَنُوا اسْتَجِيبُوا لِلَّهِ وَلِلرَّسُولِ إِذَا دَعَاكُمْ لِمَا يُحْيِيكُمْ»؛(5) «اى كسانى كه ايمان آورده ايد! دعوت خدا و پيامبر را اجابت كنيد؛ هنگامى كه شما را به سوى چيزى مى خوانند كه شما را حيات مى بخشد.»
از اين آيه، نكات ذيل استفاده مى شود:
1. انسان مؤمن هم ممكن است حيات خود را از دست دهد و نياز داشته باشد كه كسى به او حيات معنوى ببخشد؛
2. آنچه خدا و رسول او، مردم را به آن دعوت مى كنند (دين و دستورات آن) باعث زنده شدن جامعه و مؤمنان مى شود؛
3. اگر دعوت الهى و رسالتى در جامعه ادامه نيابد؛ يعنى دستورات دين زنده نماند، هم دين مرده و بى جان مى شود و هم جامعه، حيات معنوى خويش را از دست مى دهد.
پس از رحلت پيامبر اكرم (صلی الله علیه و آله) چنين وضعيتى در جامعه پيش آمد. هم دستورهاى دينى در جامعه كمرنگ شد و هم جامعه، حيات معنوى خويش را از دست داد. اينجاست كه مؤمنان زنده و رهبران الهى، احساس وظيفه مى كنند كه براى تجديد حيات معنوى مردم بايد آموزه هاى دين را در جامعه زنده كنند.
امام على (علیه السلام) فرمود: «فَاِذا نَزَلَتْ نازِلَةٌ فَاجْعَلُوا اَنْفُسَكُمْ دُونَ دِينِكُمْ؛(6) هنگامى كه حادثه اى پيش آمد، جان خود را فداى دين خود كنيد.»
در زمان معاويه تا حدّى برخى ظواهر اسلامى مراعات مى شد؛ از اينرو امام حسين(علیه السلام) در پاسخ نامه جمعى از مردم كوفه فرمود: «اكنون حركتى انجام ندهيد، و از آشكار شدن، دورى كنيد و خواسته خويش را پنهان كنيد و از حركات شك برانگيز - تا زمانى كه فرزند هند، معاويه زنده است - پرهيز كنيد. اگر او مرد و من زنده بودم تصميم خود را به شما اعلام خواهم كرد.» (7)
1. وقتى يزيد روى كار آمد، آن حضرت فرمود: «وَعَلَى الْاِسْلامِ اَلسَّلامُ اِذْ قَدْ بُلِيَتِ الْاُمَّةُ بِراعٍ مِثْلَ يَزِيدَ؛(8) زمانى كه امّت اسلامى گرفتار زمامدارى مثل يزيد شود، بايد با اسلام خداحافظي كرد.»

اگر بر سر نى سرش گشته تابان
اگر جسم پاكش ز زين بر زمين است
همى خواست تا يوسف دين رهاند
زگرگى كه نامش يزيد لعين است


2. امام حسين(علیه السلام) در نامه اى به جمعى از بزرگان بصره به صراحت اعلام كرد، سنّت و دين خدا مرده و به فراموشى سپرده شده است و من وظيفه دارم كه سنّت و دين را احيا و مردم را هدايت كنم: «وَاَنَا اَدْعُوكُمْ اِلى كِتابِ اللَّهِ وَسُنَّةِ نَبِيِّهِ فِاِنَّ السُّنَّةَ قَدْ اُمِيتَتْ وَاِنَّ الْبِدْعَةَ قَدْ اُحْيِيَتْ وَاِنِ اسْتَمِعُوا قَوْلِى وَتُطِيعُوا اَمْرِى اَهْدِكُم سَبِيلَ الَّرشادِ؛(9) من شما را به كتاب خدا و سنّت پيامبرش فرا مى خوانم؛ چرا كه سنّت پيامبر از بين رفته و بدعت (در دين) زنده شده است. اگر سخنانم را بشنويد و فرمانم را اطاعت كنيد، شما را به راه راست هدايت مى كنم.»
حضرت در نامه ها و ملاقاتها بر اين هدف تأكيد داشت؛ براى نمونه، در نامه آن حضرت به جمعى از كوفيان، چنين مى خوانيم:
3. اين نامه اى است از حسين بن على به سوى سليمان بن صُرَد خزاعى و مسيّب بن نجبه و رفاعة بن شدّاد و عبد اللّه بن وال و جماعت مؤمنان: امّا شما مى دانيد كه رسول خدا(صلی الله علیه و آله) در حياتش فرمود: «مَنْ رَاى سُلْطاناً مُسْتَحِلّاً لِحَرامٍ اَوْ تارِكاً لِعَهْدِ اللَّهِ وَمُخالِفاً لِسُنَّةِ رَسُولِ اللَّهِ فَعَمِلَ فِى عِبادِ اللَّهِ بِالْاِثْمِ وَالْعُدوانِ ثُمَّ لَمْ يُغَيِّرْ عَلَيْهِ بِقَوْلٍ وَلا فِعْلٍ كانَ عَلَى اللَّهِ اَنْ يَدْخُلَهُ مَدْخَلَهُ؛ كسى كه ببيند سلطان (ستمكارى)، حرام (خدا) را حلال مي داند يا عهد خدا را ترك مي كند و با سنّت رسول خدا(صلی الله علیه و آله) مخالفت مي كند و با بندگان خدا با گناهكارى و دشمنى رفتار كند، سپس در گفتار و عمل بر ضدّ آن سلطان از خود غيرت نشان ندهد، سزاوار است بر خدا كه او را در جايگاه ستمگر (يعنى جهنم) وارد كند.»
آن گاه پس از بيان كبراى مطلب از زبان پيامبر اكرم(صلی الله علیه و آله) مصداق و صغراى مسئله را بيان كرد: «وَقَدْ عَلِمْتُمْ اَنَّ هؤُلاءِ لَزِمُوا طاعَةَ الشَّيْطانِ وَتَوَلَّوا عَنْ طاعَةِ الرَّحْمنِ وَاَظْهَرُوا الْفَسادَ وَعَطَّلُوا الْحُدُودَ وَاسْتَاْثَرُوا بِالْفَى ءِ وَاَحَلُّوا حَرامَ اللَّهِ وَحَرَّمُوا حَلالَهُ وَاَنَا اَحَقُّ مِنْ غَيْرِى بِهذا الْاَمْرِ لِقَرابَتِى مِنْ رَسُولِ اللَّهِ (صلی الله علیه و آله)؛ (10) شما مى دانيد كه اين جماعت، ملازم طاعت شيطان شدند و از طاعت (خداى) رحمان روى گرداندند و فساد (و گناه) را آشكار ساختند و (اجراى) حدود الهى را تعطيل و مال مسلمين را به خود اختصاص دادند و حرام خداى را حلال و حلال را حرام شمردند و من (امروز) بر اين امر به سبب پيوندى كه به رسول خدا دارم از هر كس سزاوارترم.»
اين جملات صراحت دارد كه پيامبر دستور داده است كه بايد عليه سلطان ستمگر قيام كرد و خود حضرت نيز آشكارا، يزيد را جائر و ستمگر مى داند.
4. در مسير راه كربلا، حضرت با «فرزدق» برخورد كرد و اعلام كرد كه هدف من از قيام، يارى دين و از بين بردن بدعتهاست:
«يا فَرَزْدَقُ اِنَّ هؤُلاءِ قَوْمٌ لَزِمُوا طاعَةَ الشَيْطانِ وَتَرَكُوا طاعَةَ الرَّحْمانِ، وَاَظْهَرُوا الْفَسادَ فِى الْاَرْضِ وَاَبْطَلُوا الْحُدُودَ وَشَرِبُوا الْخُمُورَ، وَاسْتَاْثَرُوا فِى اَمْوالِ الْفُقَراءِ وَالْمَساكِينَ وَاَنَا اَوْلى مَنْ قامَ بِنُصْرَةِ دِينِ اللَّهِ وَاِعْزازِ شَرْعِهِ وَالْجِهادِ فِى سَبِيلِهِ لِتَكُونَ كَلِمَةُ اللَّهِ هِىَ الْعُليا؛(11) اى فرزدق! اينان گروهى اند كه پيروى شيطان را پذيرفتند و اطاعت خداى رحمان را رها كردند و در زمين، فساد را آشكار ساختند و حدود الهى را از بين بردند، باده ها نوشيدند و داراييهاى فقيران و بيچارگان را ويژه خود ساختند و من از هر كس به يارى دين خدا و سربلندى آيينش و جهاد در راهش سزاوارترم تا آيين خدا پيروز و برتر باشد.»
حضرت در اين جملات به صراحت مى فرمايد كه من براى يارى دين و سربلندى شريعت، براى قيام تصميم گرفته ام.
5. آن بزرگوار در مسير راه كربلا در جمع لشكريان چنين فرمود: «اَلا تَرَوْنَ اِلَى الْحَقِّ لا يُعْمَلُ بِهِ وَاِلَى الْباطِلِ لا يُتَناهى عَنْهُ لِيَرْغَبَ الْمُؤْمِنُ فِى لِقاءِ رَبِّهِ حَقّاً حَقّاً؛(12) آيا نمى بينيد به حق عمل نمى شود و از باطل جلوگيرى نمى شود، در چنين شرايطى بر مؤمن لازم است راغب ديدار پروردگارش باشد.»
6. در زيارت معروف اربعين مى خوانيم: «وَبَذَلَ مُهْجَتَهُ فِيكَ لِيَسْتَنْقِذَ عِبادَكَ مِنَ الْجَهالَةِ وَحَيْرَةِ الضَّلالَةِ؛ او (حسين) خون پاكش را در راه تو نثار كرد، تا بندگانت را از جهالت و حيرت گمراهى نجات دهد.»
امام خمينى قدس سره در اين باره مى فرمايد: «اسلام، آن قدر عزيز است كه فرزندان پيغمبر، جان خودشان را فداى اسلام كردند. حضرت سيد الشهداء با آن جوانها، با آن اصحاب براى اسلام جنگيدند و جان دادند و اسلام را احيا كردند.» (13)
از مجموع آنچه گفته شد به خوبى به دست مى آيد كه از مهم ترين و اساسى ترين اهداف قيام آن حضرت، زنده كردن اسلام بوده است. اكنون اين پرسش مطرح مى شود كه با كشتن امام معصوم و خوبان امّت چگونه اسلام زنده شد؛ بلكه بر عكس با رفتن آن امام همام به عنوان قرآن ناطق و ثقل اصغر، قرآن صامت نيز بى يار و ياور مى شود و چراغ اسلام به خاموشى مى گرايد. اين پرسش به نحوى از حضرت سجاد(علیه السلام)پرسيده شد و آن حضرت پاسخ گفتند.
ابراهيم بن طلحة بن عبيد اللّه خطاب به امام زين العابدين (علیه السلام) گفت: «يا عَلِىَّ بْنَ الْحُسَيْنِ مَنْ غَلَبَ؟؛ اى على بن الحسين! چه كسى (در اين مبارزه) پيروز شد؟!» حضرت فرمود: «اِذا اَرَدْتَ اَنْ تَعْلَمَ مَنْ غَلَبَ وَدَخَلَ وَقْتُ الصَّلوةِ فَاَذِّنْ ثُمَّ اَقِمْ؛(14) مى خواهى بدانى چه كسى (يزيد يا امام حسين (علیه السلام)) پيروز شده است، هنگامى كه وقت نماز فرا رسيد، اذان و اقامه بگو (آن گاه متوجه مى شوى كه محمد(صلی الله علیه و آله) جدّ ما ماندگار شده است).»
از اين جملات فهميده مى شود كه حكومت بنى اميّه، به ويژه يزيد در پى محو كلّ اسلام و رسول خدا(صلی الله علیه و آله) بوده است؛ ولى امام حسين (علیه السلام) با شهادتش از اين كار جلوگيرى كرد و اسلام و نام محمد(صلی الله علیه و آله) را بيمه كرد. شاهد چنان تصميم خطرناك، اشعار كفرآميز يزيد است. (15)

لَيْتَ اَشْياخِى بِبَدْرٍ شَهِدُوا
جَزَعَ الْخَزْرَجُ مِنْ وَقْعِ الْاَسَلُ


كاش كسان من كه در جنگ بدر كشته شدند، مى ديدند كه چگونه (قبيله) خزرج از زدن نيزه، زارى مى كنند.

لَاَهَلُّوا وَاسْتَهَلوا فَرَحاً
ثُمَّ قالُوا يا يَزِيدُ لا تَشَلُ


در آن حال از شادى فرياد مى زدند و مى گفتند: اى يزيد! دستت شل مباد.

لَعِبَتْ هاشِمُ بِالْمُلْكِ فَلا
خَبَرٌ جاءَ وَلا وَحْىٌ نَزَلُ


بنى هاشم با سلطنت بازى كردند؛ نه خبر آمده و نه وحيى نازل شده است.


لَسْتُ مِنْ خِنْدِقٍ اِنْ لَمْ اَنْتَقِمْ
مِنْ بَنِى اَحْمَد ما كانَ فَعَلُ


من از دودمان خندق نباشم، اگر انتقام نگيرم از فرزندان احمد، به سبب آنچه او كرد. (16)
يزيد در مقابل اسراى كربلا درحالى كه با چوب خيزران به لب و دندان حضرت ابا عبد اللّه (علیه السلام) مى زد، اين اشعار را خواند و به صراحت، وجود وحى و رسالت را انكار كرد.
قيام حسيني نه تنها اصل اسلام و رسالت را از خطر حذف و نابودى نجات داد؛ بلكه در طول تاريخ، بقاى اسلام و تشيّع و توسعه آن را بيمه كرد.
دكتر ژوزف فرانسوى در كتاب «اسلام و اسلاميان» مى نويسد: «پس از واقعه كربلا، پيروان على(علیه السلام) برآشفته و وقت را غنيمت شمرده، مشغول پيكار شدند... و عزادارى بر پا كردند و كار به جايى رسيد كه شيعيان، عزادارى حسين بن على (علیه السلام) را جزء مذهب خود قرار دادند... ترقيات سريع السيرى كه شيعيان در اندك مدتى كردند، مى توان گفت در دو قرن ديگر عدد آنها بر ساير فرقه هاى مسلمانان بيش تر خواهد شد و علّت اين امر به واسطه عزادارى امام حسين است.
امروز در هيچ نقطه از جهان نيست كه براى نمونه حداقل دو يا سه نفر شيعه نباشند كه براى امام حسين(علیه السلام) عزادارى نمايند.» (17)

با قيامت اى شهيد كربلا
زنده كردى تا ابد اسلام را
با بزرگى مانده نامت در جهان
چون قدم برداشتى بهر خدا
با خلوص و با صفا كردى قيام
بَهْ از آن اخلاص و بَهْ بَهْ زين صفا
جز خدا چيزى نبودت در نظر
دل بريدى از تمام ما سوى...
آن ستمها را تحمّل كرده اى
آن همه ديدى جفا روى جفا
تا نمودى قامَت اسلام راست
پايه كفر و ستم كندى زجا (18)


ب. اصلاح امّت 
در فرهنگ دينى همان مقدار كه از فساد و افساد نهى و انتقاد و با آن مقابله شده است، به همان نسبت به اصلاح افراد و جامعه تأكيد و سفارش مى شود.خالى از لطف نيست كه نكاتى را از قرآن درباره اصلاح بيان كنيم.
1. ايمان و تقوا همراه اصلاح به كار مى آيد: در قرآن كريم براى پيشرفت و كمال افراد به صرف ايمان و يا تقوا بسنده نكرده؛ بلكه در كنار هر يك، اصلاح را لازم شمرده است؛ مثلاً در آيه مى خوانيم: «فَمَنْ ءَامَنَ وَأَصْلَحَ فَلَا خَوْفٌ عَلَيْهِمْ وَلَا هُمْ يَحْزَنُونَ»؛(19) «هر كس ايمان آورد و اصلاح كند، پس بيم و اندوهى براى آنها نيست.»
و در آيه ديگر مى خوانيم: «فَمَنِ اتَّقَى وَأَصْلَحَ فَلَا خَوْفٌ عَلَيْهِمْ وَلَاهُمْ يَحْزَنُونَ»(20).
2. خداوند، خود مُصْلِح است: «كَفَّرَ عَنْهُمْ سَيَِّاتِهِمْ وَ أَصْلَحَ بَالَهُمْ».(21)
3. از مردم خواسته شده اوّل خود را اصلاح كنند: «الَّذِينَ تَابُواْ وَأَصْلَحُواْ ... فَأُولَئِكَ مَعَ الْمُؤْمِنِينَ»؛(22) «كسانى كه توبه كردند و خود را اصلاح كردند ... با مؤمنان خواهند بود.»
4. آن گاه جامعه را اصلاح كنند: «فَاتَّقُواْ اللَّهَ وَأَصْلِحُواْ ذَاتَ بَيْنِكُمْ»؛(23) «پس از خدا بترسيد و بين خودتان اصلاح [و آشتى برقرار] كنيد.»
قرآن از زبان حضرت شعيب (علیه السلام) نقل مى كند: «إِنْ أُرِيدُ إِلَّا الْإِصْلَحَ مَا اسْتَطَعْتُ وَ مَا تَوْفِيقِى إِلَّا بِاللَّهِ عَلَيْهِ تَوَكَّلْتُ وَ إِلَيْهِ أُنِيبُ»؛(24) «جز اراده اصلاح در حدّ توانم ندارم، توفيقى نيست جز از طرف خدا، بر او توكّل مى كنم و به سوى او انابه مى كنم.»
افزون بر آن دستور داده است كه از مفسدان پيروى نكنيد: «وَأَصْلِحْ وَلَا تَتَّبِعْ سَبِيلَ الْمُفْسِدِينَ»؛(25) «اصلاح كن و از راههاى مفسدان پيروي نكن.»
5. اصلاحات بر اساس عدل و قانون باشد: «فَأَصْلِحُواْ بَيْنَهُمَا بِالْعَدْلِ وَ أَقْسِطُواْ»؛(26) «سپس بين آنها با عدل اصلاح كنيد و عدالت پيشه كنيد.»
6. دعا و درخواست خوبان همراه شدن با صالحان است: «وَ أَلْحِقْنِى بِالصَّلِحِينَ»؛(27) « [ابراهيم مي گويد: خديا!] مرا به صالحان ملحق كن.»
7. اجر مصلحان واقعى ضايع نمي شود: «إِنَّا لَا نُضِيعُ أَجْرَ الْمُصْلِحِينَ»؛(28) «به راستى اجر مصلحان را ضايع نمى كنيم.»
8 . كسى با شعار، اصلاح طلب نمى شود: خداوند با علم ازلى و ابدى كه دارد، اصلاح طلبان واقعى را از مفسدان مى شناسد: وَاللَّهُ يَعْلَمُ الْمُفْسِدَ مِنَ الْمُصْلِحِ»؛(29) «خدا مفسد را از مصلح مى شناسد.»
گاهي اصلاح طلبى، شعار منافقان قرار مي گيرد: «قَالُواْ إِنَّمَا نَحْنُ مُصْلِحُونَ * أَلَآ إِنَّهُمْ هُمُ الْمُفْسِدُونَ وَ لَكِن لَّا يَشْعُرُونَ»؛(30) «آنها مى گويند: فقط ما اصلاح كننده ايم. آگاه باشيد، آنها خود فسادكنندگانند؛ ولى نمى فهمند.»
9. سرانجام، حكومت زمين با صالحان است: «اِنَّ الْاَرْضَ يَرِثُهَا عِبَادِىَ الصَّالِحُونَ»؛(31) «به راستى زمين را بندگان صالح من ارث مى برند.»
با توجه به نكات قرآنى، سراغ قيام حسينى مى رويم. يكى از مهم ترين اهداف قيام حسينى، اصلاح امّت بوده است؛ به ويژه پس از رحلت پيامبر اكرم(صلی الله علیه و آله) و كشورگشاييها و سرازير شدن مال و اموال فراوان به بيت المال و به فساد كشيده شدن سران جامعه اسلامى تا آنجا كه يزيد به عنوان خليفه رسول خدا(صلی الله علیه و آله) آشكارا شرابخوارى و فسادكارى مى كند و مردم نيز از باب «النَّاسُ عَلَى دِينِ مُلُوكِهِمْ» به فساد كشيده شده اند، جا دارد امام حسين (علیه السلام) به عنوان وارث پيغمبران و پيغمبر خاتم، احساس مسئوليّت كند و براى اصلاح جامعه، قيام كند.
حضرت ابا عبد الله(علیه السلام) در وصيّت نامه به برادرش محمّد حنفيّه چنين فرمود: «وَاِنَّمَا خَرَجْتُ لِطَلَبِ الْاِصْلاَحِ فِى اُمَّةِ جَدِّى؛(32) من تنها به انگيزه اصلاح در امّت جدّم به پاخاستم.»
از اين جمله به خوبى استفاده مى شود كه جامعه آن روز، دچار فساد شده بود و در نتيجه، امام مى خواست آن را اصلاح كند. اكنون بايد ديد چرا جامعه دچار فساد شده بود؟
اوّلاً: حاكميّت يزيد و بنى اميّه منشأ اين فساد بود؛ چنان كه خود حضرت نيز به اين امر اشاره دارد؛ آنجا كه فرمود: «فاتحه اسلام را بايد خواند هنگامى كه امّت به حاكمى مثل يزيد گرفتار شود.» (33)
ثانياً: بى مسئوليّتى، مصلحت طلبى و منفعت خواهى نخبگان جامعه و عدم پايبندى آنان به ارزشهاى دينى و رسالت انسانى، عامل فساد و بحران فرهنگى و معنوى جامعه آن روز شده است كه خود حضرت امام حسين (علیه السلام) به اين عامل نيز اشاره مى فرمايد. در روزهاى پايانى حكومت معاويه، امام در جمع نخبگان اصحاب و تابعين رسول خدا(صلی الله علیه و آله) خطبه اى روشنگرانه در منا ايراد مى كند و در آن به شدت از بى توجهى نخبگان به وظايف دينى و اجتماعى خود انتقاد مى كند. در قسمتى از اين خطبه مى خوانيم:
«اگر شما بر آنها بردبار باشيد و در راه خدا پايدارى كنيد، زمام امور خدا به شما باز مى گردد و از سوى شما اجرا مى شود و در كارهاى حكومت به شما رجوع مى شود؛ ولى شما ستمگران را در مقام خويش جاى داديد و امور حكومت خدا را به آنان واگذارديد و حال آنكه آنها به شبهه كار مى كنند و به سوى شهوتها پيش مى روند.
آنان را اين چنين مسلط كرده ايد، براى اينكه از مرگ فرار و در دنيا خوشگذرانى كنيد؟! (آن هم در) دنيايى كه از شما جدا خواهد شد! ناتوان را در چنگ آنها انداختيد تا برخى را برده و مقهور خويش سازند و گروهى را براى لقمه نانى مغلوب كنند، مملكت و نظام را بر طبق انديشه و رأى خود زير و رو كنند و رسوايى و هوسرانى را بر خويش هموار سازند... پس همه سرزمينها زير پاى آنان و دستشان در برابر آنان باز است و مردم هم در اختيار ايشان اند و قدرت دفاع از خود در مقابل پتكى كه بر سر آنها فرو مى كوبند ندارند.» (34) امّا خود حضرت براى تحقّق اصلاح در جامعه قيام مى كند و از كسانى نيست كه سخنى را به ديگران بگويد و خود به آن عمل نكند؛ از اينرو، تا پاى جان بر تحقق اصلاح جامعه پيش رفت.
آن حضرت، با صراحت اعلام كرد كه براى اصلاح امّت قيام كرده ام: «اَللَّهُمَّ اِنَّكَ تَعْلَمُ اِنَّهُ لَمْ يَكُنْ مَا كَانَ مِنَّا تَنَافُساً فِى سُلْطَانٍ، وَلاَ الْتِمَاساً مِنْ فُضُولِ الْحُطَامِ، وَلَكِنْ لِنُرَى الْمَعَالِمَ مِنْ دِينِكَ، وَنُظْهِرَ الْاِصْلاَحَ فِى بِلاَدِكَ وَ يَأْمَنَ الْمَظْلُومُونَ مِنْ عِبَادِكَ، وَيُعْمَلُ بِفَرَائِضِكَ وَسُنَّتِكَ وَاَحْكَامِكَ؛(35) خداوندا! تو مى دانى كه آنچه از ما [از قيام و تلاش] صورت گرفت به سبب رقابت در امر زمامدارى و يا به چنگ آوردن ثروت و مال نبود؛ بلكه هدف ما آن است كه نشانه هاى دين تو را آشكار سازيم و اصلاح و درستى را در همۀ بلاد تو برملا كنيم تا بندگان مظلومت آسوده باشند و به فرايض و سنّتها و احكامت عمل شود.»
نكته اى كه بايد به آن توجّه شود اين است كه اصطلاحات در ادبيات عاشورا و نهضت امام حسين (علیه السلام) برگرفته از آموزه هاى دينى و قرآنى است كه با تغييرى محتوايى، حوزه اى وسيع از سطوح فردى و گروهى تا سياسى و اجتماعى را فرا مى گيرد؛(36) از اينرو با اصلاح طلبى مصطلح در علوم سياسى و جامعه شناسى، متفاوت است.
بنابراين اصلاح طلبى سالار شهيدان (علیه السلام) حركتى است در مقابله با فساد و تباهى كه در جامعه فراگير شده است؛ امرى كه نيازمند يك دگرگونى اساسى و با شيوه و تحول بنيادى و انقلابى ممكن خواهد بود. (37)
اين معناى از اصلاح و افساد را به خوبى در كلمات خود امام حسين (علیه السلام) مى توان مورد توجه قرار داد؛ از جمله در مقابل لشكريان حرّ، فساد جامعه و راه اصلاح آن را اين گونه ترسيم كرد: «جامعه دگرگون شده و ضدّ ارزشها حاكم و ارزشها رخت بربسته اند و چيزى جز ته مانده اى از آنها نمانده است. آيا نمى بينيد به حق عمل نمى شود و از باطل رويگردان نيستند؟ اينجاست كه مؤمن بايد براى لقاى الهى و شهادت در راه خدا از خود تمايل نشان دهد و به همين سبب، من مرگ را جز سعادت، و زندگى با ستمگران را جز هلاكت نمى بينم. مردم برده دنيا شده اند و دين، فقط بر سر زبان آنهاست و تا زمانى كه براى آنها ابزار زندگى است، بر زبان مى چرخانند و امّا همين كه آزمايش شدند، دينداران كم مى شوند.» (38)
امام در اين تحليل با نگاهى جامعه شناختى، جامعه را به نقد مى كشد و مى فرمايد كه اينان به ارزشها پشت كرده و دنياگرايى را به جاى دين مدارى نشانده اند. البته اين فساد، دايره اى وسيع تر از نخبگان دارد، و دامن كل اجتماع را آلوده كرده است. آن حضرت، تنها راه اصلاح را قيام و شهادت طلبى مى داند.

 

ج. امر به معروف و نهى از منكر 
اشاره شد كه نخستين هدف قيام حضرت، احياى اسلام و هدف ديگر، اصلاح جامعه بود. اين دو در جامعه تحقق نمى يابد؛ مگر عامل سوّمى وارد صحنه شود و آن امر به معروف و نهى از منكر است. در واقع، اين عامل، ضامن بقاى اسلام و به اصطلاح، علّت مبقيّه آن است كه در قيام حسينى، جايگاهى خاص و ويژه دارد؛ چنان كه در منابع دينى، سخت بر آن پاى فشرده شده است.
استاد مطهرى(ره) مى گويد: «عنصر امر به معروف و نهى از منكر به نهضت حسينى ارزش داد و امام حسين(علیه السلام) هم به امر به معروف و نهى از منكر ارزش داد.» (39)
در قرآن، لفظ «معروف» بيش از 36 مرتبه و همين طور در قالبهاى ديگر در آيات متعددى به كار رفته است.
يكى از آيات قرآن، سبب هلاكت و انقراض اقوام پيشين را بى توجهى به امر به معروف و نهى از منكر مى داند. (40)
و راز آنكه حضرت داوود و عيسى (علیه السلام) گروهى از بنى اسرائيل را لعن كردند، در اين مى داند كه ايشان، يكديگر را نهى از منكر نمى كردند. (41)
قرآن، راز برترى امّت اسلامى را اجراى اين اصل مى داند؛ آنجا كه مى فرمايد: «كُنتُمْ خَيْرَ أُمَّةٍ أُخْرِجَتْ لِلنَّاسِ تَأْمُرُونَ بِالْمَعْرُوفِ وَتَنْهَوْنَ عَنِ الْمُنكَرِ وَتُؤْمِنُونَ بِاللَّهِ»؛(42) «شما بهترين امّتى بوديد كه به سود انسانها آفريده شديد؛ [چه اينكه ] امر به معروف و نهى از منكر مى كنيد و به خدا ايمان داريد.»
در روايات، تعبيرهاى كليدى از اين دو اصل مهم شده است كه در ذيل به نمونه هايى اشاره مى شود. حضرت باقر(علیه السلام) فرمود: «اِنَّ الْاَمْرَ بِالْمَعْرُوفِ وَ النَّهْىَ عَنِ الْمُنْكَرِ فَرِيضَةٌ عَظِيمَةٌ بِهَا تُقَامُ الْفَرَائِضُ وَ تَأمَنُ الْمَذَاهِبُ وَ تَحِلُّ الْمَكَاسِبُ وَتُرَدُّ الْمَظَالِمُ وَ تَعْمَرُ الْاَرْضُ وَ يَنْتَصِفُ مِنَ الْاَعْدَاءِ وَ يَسْتَقِيمُ الْاَمْرُ؛(43) به راستى امر به معروف و نهى از منكر، فريضه بزرگ (الهى) است كه با آنها بقيّه فرايض برپا مى شوند و راهها امن مى شود و كسب و كار مردم، حلال، و حقوق افراد تأمين مى شود. در سايه آن، زمين آباد و از دشمنان انتقام گرفته مى شود و همه كارها رو به راه مى شوند.»
امير مؤمنان، على (علیه السلام) در باره نقش كليدى امر به معروف مى فرمايد: «قِوَامُ الشَّرِيعَةِ الْاَمْرُ بِالْمَعْرُوفِ وَ النَّهْىُ عَنِ الْمُنْكَرِ وَاِقَامَةُ الْحُدُودِ؛(44) قوام شريعت بر پايه امر به معروف و نهى از منكر و اقامه حدود الهى استوار است.»
امام حسين (علیه السلام) از نقش كليدى و كارساز امر به معروف و نهى از منكر به خوبى اطلاع داشت؛ از اينرو هم در مرحله نظرى ترسيم زيبايى از آن ارائه داد و هم در مرحله عمل، عالى ترين درجه امر به معروف را به نمايش گذاشت.
امام حسين (علیه السلام) در بخش نظرى اوّلاً: اعلام كرد كه من قلباً به شدت امر به معروف را دوست و از منكر نفرت دارم. آن حضرت، در كنار قبر پيامبر اكرم(صلی الله علیه و آله) اعلام داشت: «اَللَّهُمَّ هَذَا قَبْرُ نَبِيِّكَ مُحَمَّدٌ(صلی الله علیه و آله) وَ اَنَا ابْنُ بِنْتِ نَبِيِّكَ وَ قَدْ حَضَرَنِى مِنَ الْاَمْرِ مَا قَدْ عَلِمْتَ اَللَّهُمَّ اِنِّى اُحِبُّ الْمَعْرُوفَ وَ اُنْكِرُ الْمَنْكُرَ؛(45) خداوندا! اين قبر پيامبر تو محمد(صلی الله علیه و آله) و من هم فرزند دختر او هستم. تو آگاهى از آنچه براى من پيش آمده است. خداوندا! من معروف را دوست دارم و از منكر بيزارم.»
ثانياً: سالار شهيدان كربلا در وصيّت نامه خويش به برادرش محمّد حنفيّه، به صراحت اعلام داشت كه من براى امر به معروف و نهى از منكر تصميم دارم:
«اُرِيدُ اَنْ آمُرَ بِالْمَعْرُوفِ وَ اَنْهَى عَنِ الْمُنْكَرِ، وَ اَسِيرُ بِسِيرَةِ جَدِّى وَ اَبِى عَلِىِّ بْنِ اَبِى طَالِب؛(46) تصميم گرفته ام امر به معروف و نهى از منكر نمايم و به روش جدّم و پدرم على بن ابى طالب رفتار كنم.»
ثالثاً: اعلام كرد كه امر به نيكيها مى تواند تا مرز شهادت ادامه يابد؛ حضرت ابا عبد اللّه (علیه السلام) هنگام مواجهه با لشكر حرّ فرمود: «اَلاَ تَرَوْنَ اَنَّ الْحَقَّ لاَ يُعْمَلُ بِهِ، وَ اَنَّ الْبَاطِلَ لاَ يُتَنَاهَى عَنْهُ لِيَرْغَبَ الْمُؤمِنُ فِى لِقَاءِ اللّهِ مُحِقّاً؛(47) آيا نمى بينيد به حق عمل نمى شود و از باطل جلوگيرى نمى شود؟! در چنين شرايطى بر مؤمن لازم است [قيام كند و] شيفته ملاقات پروردگار [و عاشق شهادت] باشد.»
همچنين آن جناب از نظر عملى نيز حاضر شد بالاترين مرحله امر به معروف را به اجرا گذارد. على (علیه السلام) براى امر به معروف، سه مرحله بيان كرده است: مرحله قلبى، زبانى، و عملى؛ آن گاه مى فرمايد: «وَ اَفْضَلُ مِنْ ذَلِكَ كُلِّهِ كَلِمَةُ عَدْلٍ عِنْدَ اِمَامٍ جَابِرٍ؛(48) از همه برتر، سخن حقى است كه در برابر پيشواى ستمگرى گفته مى شود.»
امام، نه تنها سخن حق و عدل را در مقابل يزيد گفت؛ بلكه به مرحله بالاتر پا گذاشت و حاضر شد براى رسوايى يزيد و يزيديان، بيدارى مردم و جامعه و احساس مسئوليت نخبگان و خفتگان، جان خويش را فدا كند؛ از اينرو در زيارت نامه آن حضرت مى خوانيم:
«اَشْهَدُ اَنَّكَ قَدْ اَقَمْتَ الصَّلاَةَ وَ آتَيْتَ الزَّكَاةَ وَ اَمَرْتَ بِالْمَعْرُوفِ وَ نَهَيْتَ عَنِ الْمُنْكَرِ؛(49) من گواهى مى دهم كه تو نماز را به پاداشتى و زكات را ادا كردى و امر به معروف و نهى از منكر را به جا آوردى.»
 

د. مقاومت در برابر بيعت با يزيد 
عامل ديگر كه در حركت امام حسين (علیه السلام) نقش داشت، به ويژه در حركت از مدينه به مكه، عكس العمل در مقابل دعوت بيعت با يزيد است كه اين عكس العمل بسيار شديد و همراه نفى خلافت يزيد و آل ابى سفيان، و اثبات خلافت براى خود بوده است كه به نمونه هايى اشاره مى شود:
1. آن بزرگوار در پى اصرار مروان بن حكم براى بيعت با يزيد، با قاطعيّت فرمود: «وَ عَلَى الْاِسْلاَمِ اَلسَّلاَمُ اِذْ قَدْ بُلِيَتِ الْاُمَّةُ بِرَاعٍ مِثْل يَزِيدٍ، وَ لَقَدْ سَمِعْتُ جَدِّى رَسُولَ اللّهِ (صلی الله علیه و آله) يَقُولُ: اَلْخِلاَفَةُ مُحَرَّمَةٌ عَلَى آلِ اَبِى سُفْيَانَ؛(50) هنگامى كه امّت اسلامى به زمامدارى مثل يزيد گرفتار آيد، بايد فاتحه اسلام را خواند! من از جدّم رسول خدا(صلی الله علیه و آله) شنيدم كه مى فرمود: خلافت بر خاندان ابو سفيان حرام است.»
2. همچنين به والى مدينه فرمود: «اِنَّا اَهْلُ بَيْتِ النُّبُوَّةِ وَ مَعْدِنُ الرِّسَالَةِ وَ مُخْتَلَفُ الْمَلاَئِكَةِ... وَ يَزِيدُ رَجُلٌ فَاسِقٌ شَارِبُ الْخَمْرِ، قَاتِلُ النَّفْسِ الْمُحَرَّمَةِ، مُعْلِنٌ بِالْفِسْقِ، وَ مِثْلِى لاَ يُبَايِعُ مِثْلَهُ؛(51) ما از خاندان نبوت و معدن رسالت و محلّ رفت و آمد فرشتگان هستيم...؛ در حالى كه يزيد، مردى فاسق، ميگسار و قاتل بي گناهان است و آشكارا، مرتكب فسق و فجور مى شود؛ [از اينرو] مانند من [هرگز] با مثل او بيعت نمى كند.»
3. آن حضرت، در پاسخ برادرش محمّد حنفيّه فرمود: «يَا اَخِى وَ اللّهِ لَوْ لَمْ يَكُنْ فِى الدُّنْيَا مَلْجَأٌ وَ لاَ مَأوَى لَمَا بَايَعْتُ يَزِيدَ بْنَ مُعَاوِيَةَ؛(52) برادرم به خدا سوگند! اگر در هيچ نقطه اى از دنيا پناهگاه و جاى امنى نباشد، با يزيد بن معاويه بيعت نمى كنم.»
4. در جواب عبد اللّه بن زبير هم فرمود: «اِنِّى لاَ اُبَايِعُ لَهُ اَبَداً؛(53) هرگز با يزيد بيعت نمى كنم.»
 

هـ . تشكيل حكومت اسلامى 
امام حسين (علیه السلام) طبق نصوص وارده، جانشين امام حسن مجتبى (علیه السلام) بود؛ چنان كه خود فرمود: «اِنَّمَا لاَ اُبَايِعُ لَهُ اَبَداً، لِاَنَّ الْاَمْرَ اِنَّمَا كَانَ لِى مِنْ بَعْدِ اَخِى الْحَسَنِ؛(54) من با يزيد هرگز بيعت نمى كنم؛ زيرا خلافت، بعد از برادرم حسن براى من است.»
وقتى حضرت مجتبى(علیه السلام) امامت واقعى و معنوى را به عهده داشت، شايسته بود كه حاكميت ظاهرى جامعه را نيز به عهده گيرد. حال بايد ديد انگيزه تشكيل حكومت اسلامى در قيام حسينى، وجود داشته است يا نه؟ بزرگانى بر اين عقيده اند كه حضرت براى تشكيل حكومت اسلامى تلاش كرده است؛ هرچند موفق نشده است.
امام خمينى قدس سره مى گويد: «آنهايى كه خيال مى كنند حضرت سيد الشهداء براى حكومت نيامده، خير؛ (اين سخن، صحيح نيست) اينها براى حكومت آمدند، براى اينكه بايد حكومت، دست مثل سيد الشهداء باشد، مثل كسانى كه شيعه سيد الشهداء هستند، باشد.» (55)
در جاى ديگر مى گويد: «زندگى سيد الشهداء، زندگى حضرت صاحب الزمان(علیه السلام)، زندگى همه انبياى عالم، همه انبيا از اوّل، از آدم تا حالا، همه اين معنا بوده است كه در مقابل جور، حكومت عدل درست كنند.» (56)
در كتابى كه زير نظر آيت اللّه مكارم شيرازى نوشته شده است، مى خوانيم: «امام حسين كه شايسته و وارث حاكميّت نبوى و علوى و رهبر معنوى امّت اسلامى بود، براى احياى ارزشهاى اسلامى و بسط قسط و عدل و مبارزه با ستمگران به هدف تشكيل حكومت اسلامى به پاخاست؛ به اين قصد كه اگر ممكن شود با تشكيل حكومت اسلامى وگرنه با شهادت خويش و يارانش، چهره واقعى بنى اميّه را آشكار سازد.» (57)
 

براى داورى صحيح، بهتر است كلمات خود امام حسين(علیه السلام) و رفتارهاى او را بررسى كنيم.
اوّل: در پاسخ به معاويه
هنگامى كه معاويه جهت معرفى و بيعت گرفتن براى يزيد به مدينه آمد، گفت: «به خدا سوگند! اگر من در ميان مسلمانان، كسى را بهتر از يزيد سراغ داشتم، براى او بيعت مى گرفتم!!»
امام حسين (علیه السلام) برخاست و فرمود: «وَ اللَّهِ لَقَدْ تَرَكْتَ مَنْ هُوَ خَيْرٌ مِنْهُ اَباً وَ اُمّاً وَ نَفْساً؛(58) به خدا سوگند! تو كسى را كه از يزيد از جهت پدر، مادر و [شايستگيها و ارزشهاى] فردى بهتر است، كنار گذاشتى!» معاويه گفت: «گويا خودت را مى گويى؟» فرمود: «آرى!» معاويه خاموش شد. اين سخنان حضرت به شايستگى خود براى امر خلافت اشاره دارد و در عين حال، دروغ معاويه را برملا مى كند؛ ولى از سوى ديگر، نوعى تلاش براى مطرح شدن و به دست آوردن حكومت به حساب مى آيد.
در روايت ديگر، آن جناب در جواب معاويه، آشكارا خود را سزاوار خلافت مى داند: «اَنَا وَ اللّهِ اَحَقُّ بِهَا مِنْهُ، فَاِنَّ اَبِى خَيْرٌ مِنْ اَبِيهِ وَ جَدِّى خَيْرٌ مِنْ جَدِّهِ وَ اُمِّى خَيْرٌ مَنْ اُمِّهِ وَ اَنَا خَيْرٌ مِنْهُ؛(59) به خدا سوگند! من از او (يزيد) به خلافت سزاوارترم؛ چرا كه پدرم از پدرش و جدّم از جدّش و مادرم از مادرش بهتر است و خودم نيز از او بهترم.»
آيا امكان دارد كسى خود را لايق ترين فرد براى حكومت بداند، و در عين حال به دنبال تشكيل و زمينه سازى آن نباشد؟
 

دوم: تصريح به شايستگي خود
آن حضرت در خطبه اى پس از نماز عصر در جمع لشكريان حرّ فرمود: «اَيُّهَا النَّاسُ اَنَا ابْنُ بِنْتِ رَسُولِ اللّه (صلی الله علیه و آله) وَنَحْنُ اَوْلَى بِوَلاَيَةِ هَذِهِ الْاُمُورِ عَلَيْكُمْ مِنْ هَؤلاَءِ الْمُدَّعِينَ مَا لَيْسَ لَهُمْ؛(60) اى مردم! من فرزند دختر رسول خدايم، و ما به ولايت اين امور بر شما (و امامت مسلمانان) از اين مدّعيان دروغين سزاوارتريم.»
حضرت در اينجا افزون بر احق بودن خود، تصريح مى كند كه بر شما مردم كوفه و جامعه اسلامى سزاوار حكومتم، و اين خود به نوعى اعلام اين امر است كه من آمده ام تا به عنوان مظهر كامل امامت و خلافت بر شما حكومت كنم.
البته به اين نكته نيز اشاره مى كند كه ما در پى حكومت براى حكومت نيستيم؛ بلكه براى اقامه دين و حدود الهى به دنبال حكومت هستيم. آن جناب در خطبه اى با صراحت به اين امر پرداخته و فرموده است: «خداوندا! تو مى دانى كه آنچه از ما (از قيام و تلاش براى جذب و هدايت مردم) صورت گرفت، براى رقابت در امر زمامدارى و يا به چنگ آوردن ثروت و مال نبود؛ بلكه هدف ما آن است كه نشانه هاى دين تو را آشكار سازيم و اصلاح و درستى را در همه بلاد برملا كنيم تا بندگان مظلومت آسوده باشند و به فرايض و سنّتها و احكامت عمل شود.» (61)
در واقع، دنبال حكومت رفتن، راهى است براى نجات و اصلاح جامعه، و وسيله اى است براى رهايى از فساد و تباهى؛ از اينرو تشكيل حكومت در مرام حسينى، يك وسيله است؛ نه هدف.
از آنچه تا كنون بيان شد، به خوبى اهداف ارزشمند حسين بن على (علیه السلام) براى اصلاح جامعه و احياى اسلام روشن مى شود. همچنين پاسخ اين سخن عثمان الخميس وهابى روشن مى شود. وى مى گويد: «لَمْ يَكُنْ فِى خُرُوجِ الْحُسَيْنِ رَضِىَ اللّهُ عَنْه لاَ مَصْلِحَةَ دِينٍ وَلاَ دُنْيَا... وَ كَانَ خُرُوجُهُ وَ قَتْلُهُ مِنَ الْفَسَادِ مَا لَمْ يَكُنْ لَوْ قَعَدَ فِى بَلَدِهِ؛(62) در قيام حسين(علیه السلام) مصلحت دنيوى و دينى نبود، قيام و كشته شدن او فسادى داشت كه اگر در شهرش (مدينه) مى ماند، چنان نبود.»
با قيام حضرت ابا عبد اللّه (علیه السلام) دين زنده شد و اسلام پا گرفت و تا امروز باقى مانده است و امروزه نيز ضامن بقاى اسلام واقعى كه در تشيّع تبلور يافته، قيام حسينى است. اين، امرى است كه وهابيها به خوبى از آن آگاه اند؛ از اينرو با شدت تمام از مراسم عزادارى و برپايى مجالس حسينى شيعيان در عربستان جلوگيرى مى كنند.
 

سوم: اجابت دعوت كوفيان
از نمودهاى تلاش حضرت براى تشكيل حكومت اسلامى، پاسخ مثبت به نامه هاى كوفيان بود؛ زيرا در آن نامه ها به طور رسمى از حضرت خواسته شده بود كه به عنوان امام و پيشواى مردم به سمت كوفه بيايد. در نامه هاى سليمان بن صرد، مسيّب بن نجبه، رفاعة بن شدّاد و حبيب بن مظاهر و جمعى از شيعيان، چنين مى خوانيم: «خداى را سپاس مى گوييم كه (معاويه) آن دشمن ستمكار و كينه توز را نابود ساخت؛ همو كه بدون رضايت امّت بر گرده آنان سوار شد و اموال آنها را غصب كرد و خوبان آنان را كشت و به نابكاران ميدان داد... .»
همچنين در نامه هاى ايشان آمده است: «اِنَّهُ لَيْسَ عَلَيْنَا اِمَامٌ فَاَقْبِلْ لَعَلَّ اللّه اَنْ يَجْمَعَنَا بِكَ عَلَى الْحَقِّ وَ النُّعْمَانُ بْنُ بَشِيرٍ فِى قَصْرِ الْاِمَارَةِ لَسْنَا نَجْتَمِعُ مَعَهُ فِى جُمُعَةٍ وَ لاَ نَخْرُجُ مَعَهُ اِلَى عِيدٍ وَ لَوْ قَدْ بَلَغَنَا اَنَّكَ قَدْ اَقْبَلْتَ اِلَيْنَا اَخْرَجْنَاهُ حَتَّى نَلْحَقَهُ بِالشَّامِ؛(63) اكنون، ما امام و پيشوايى نداريم. به سوى ما بيا! بدان اميد كه خداوند به بركت وجود تو، همه ما را [بر محور حق] گرد آورد. نعمان بن بشير (والى كوفه) در دارالاماره است و ما با او در نماز جمعه و عيد [و اجتماعات عمومى] حاضر نمى شويم و اگر باخبر شويم كه به سوى ما مى آيى، او را از كوفه بيرون مي كنيم و به شام ملحقش مى سازيم.»
در اين نامه، به صراحت آمده كه ما امام نداريم و اگر شما بياييد، نماينده يزيد را خارج مى كنيم و اگر آن حضرت، به اين نامه جواب مثبت دهد، در واقع به امام شدن و خليفه شدن، جواب مثبت داده است.
 

چهارم: پاسخ نامه و اعزام مسلم به كوفه
به دنبال نامه هاى متعدد و اصرار كوفيان، حضرت در واقع از دو طريق، براى پذيرش رهبرى و امامت جامعه، اعلام آمادگى كرد:
 

  1. فرستادن حضرت مسلم
خود فرستادن نماينده اى كه مردم به عنوان نماينده حضرت با او بيعت كنند، رضايت دادن به خلافت ظاهرى است.
حضرت سيد الشهدا(علیه السلام) در نامه اى كه خطاب به خود مسلم بن عقيل صادر شده است، چنين فرمود: «وَادْعُ النَّاسَ اِلَى طَاعَتِى وَاخْذُلْهُمْ عَنْ آل اَبِى سُفْيَانَ فَاِنْ رَأيْتَ النَّاسَ مُجْتَمِعِينَ عَلَى بَيْعَتِى فَعَجِّلْ لِى بِالْخَبَرِ، حَتَّى اَعْمَلَ عَلَى حَسَبِ ذَلِكَ اِنْ شَاءَ اللّه؛(64) [چون به كوفه رسيدى] مردم را به پيروى از من دعوت كن و آنان را از حمايت آل ابى سفيان باز دار! و اگر ديدي همه مردم بيعت با من كردند، مرا سريعاً باخبر ساز تا برابر آن عمل كنم اگر خدا بخواهد.»
حضرت در اينجا به مسلم دستور مى دهد كه به عنوان امام و پيشوا براى او بيعت بگيرد و اگر مردم را بر اين امر، متحد يافت به سرعت گزارش دهد تا آن جناب به سوى آن سمت حركت كند. مسلم بن عقيل نيز براى اين امر تلاش كرد، و يزيد و ابن زياد نيز متوجه شده بودند؛ از اينرو، وى را به فتنه گرى متهم كردند.
ابن زياد، وقتى مسلم بن عقيل را با حيله دستگير كرد، گفت: «تو براى فتنه گرى آمده اى!»
حضرت مسلم در پاسخ فرمود: «مَا لِهَذَا آتَيْتُ، وَ لَكِنَّكُمْ اَظْهَرْتُمُ الْمُنْكَرَ وَ دَفَنْتُمُ الْمَعْرُوفَ... فَاَتَيْنَاهُمْ لِنَأمُرَهُمْ بِالْمَعْرُوفِ وَ نَنْهَاهُمْ عَنِ الْمُنْكَرِ؛(65) من براى اين چيزها كه تو مى گويى به كوفه نيامدم؛ بلكه شما منكر (و زشتيها) را ظاهر و معروف (و خوبيها) را دفن كرده ايد... . پس ما نزد مردم آمديم تا آنها را به معروف دعوت كنيم و از منكر دور سازيم (و اين گونه زمينه حكومت خوبان را فراهم كنيم).»
 

  2. پاسخ نامه كوفيان
در نامه اى كه سالار شهيدان كربلا، همراه مسلم بن عقيل براى مردم كوفه فرستاد، مى خوانيم: «به نام خداى مهرگستر مهربان؛ از حسين بن على به بزرگان؛ از مؤمنان و مسلمانان! هانى و سعيد همراه نامه هايتان به سوى من آمدند. و اين دو آخرين كسانى بودند كه نامه هايتان را آوردند. محتواى همه نامه هايتان اين بود كه «اَنَّهُ لَيْسَ عَلَيْنَا اِمَامٌ فَاَقْبِلْ لَعَلَّ اللّهَ اَنْ يَجْمَعَنَا بِكَ عَلَى الْهُدَى وَ الْحَقِّ؛ امام و پيشوايى نداريم، به سوى ما بيا! اميد است كه خداوند به وسيله تو ما را بر محور هدايت و حق گرد آورد.»
اكنون من برادر، پسر و شخص مورد اعتماد از خاندانم، مسلم بن عقيل را به سوى شما فرستادم، به او فرمان دادم كه تصميم و برنامه ها و افكارتان را براى من بنويسد. هرگاه به من اطلاع دهد كه بزرگان و خردمندان شما، با آنچه كه در نامه هايتان ذكر شده، همراه و هماهنگ باشند، به زودى به سوى شما خواهم آمد؛ ان شاء اللّه.» «فَلَعَمْرِى مَا الْاِمَامَ اِلاَّ الْعَامِلُ بِالْكِتَابِ وَالْآخِذُ بِالْقِسْطِ وَ الدَّائِنُ بِالْحَقِّ وَ الْحَابِسُ نَفْسَهُ عَلَى ذَاتِ اللّهِ وَ السَّلام؛(66) به جانم سوگند! امام و پيشوا، تنها كسى است كه به كتاب خدا عمل كند و عدل و داد را برپا دارد، دين حق را بپذيرد و خود را وقف راه خدا كند.»
حضرت در اين نامه بر سه نكته مربوط به تشكيل حكومت اسلامى تكيه مى كند:
1. عصاره نامه هاى شما اين است كه دنبال امامى هستيد كه به حق هدايت كند و در اين زمينه از من دعوت گرفته ايد. (اقبال عموم مردم)
2. نماينده ام مسلم را فرستادم تا بررسى كند كه شما به واقع، خواستار امام حق و تشكيل حكومت اسلامى هستيد يا نه؟ (حقانيّت خواسته هاي عمومي)
3. به مردم خط مى دهد كه هر كس نمى تواند خليفه و پيشواى مردم باشد؛ خليفه و پيشوا كسى است كه داراى ويژگى خاصى باشد؛ از جمله عمل كننده به كتاب، برپاكننده عدل و داد باشد، دين حق را با جان و دل پذيرفته باشد و خود را در راه خدا وقف كرده، خالصانه كار كند. (پيشوايي شخص الهي و صالح)
در يك جمع بندى مى توان گفت كه سخنان امام حسين (علیه السلام) و نامه هايى كه به مردم كوفه فرستاد نشان مى دهد كه حضرت به صراحت، خود را شايسته خلافت و امامت مى دانسته و براى آن تلاش كرده است.
در پايان، يادآورى اين نكته نيز ضرورى است كه وجود انگيزه تشكيل حكومت در اين قيام مقدس، به معناى دستيابى عملى و بالفعل به آن در همان برهه از زمان نيست. (67) بلكه آن جناب تلاش كرده است تا ناحق و غصبى بودن خلافت يزيد و آل ابو سفيان آشكار شود و خود را طبق معيارهاى ويژه امامت، جانشين برادرش امام حسن (علیه السلام) و خليفه وقت معرفى كند و به همين سبب، دعوت مردم كوفه را اجابت كرده است.
 

و. عكس العمل در مقابل دعوت كوفيان 
عامل ديگر كه در حركت حسينى نقش داشت و براى او مسئوليت و احساس وظيفه ايجاد كرد، دعوت مردم كوفه است؛ حتى اگر نپذيريم كه حضرت در پى تشكيل حكومت بوده است، خود دعوت مردم كوفه و نامه هاى فراوانى كه آنها فرستادند، مى توانست عاملى براى حركت به سمت كوفه باشد.
1. پس از ورود مسلم بن عقيل به كوفه و اعلام آمادگى مردم و رسيدن اين خبر به محضر امام حسين (علیه السلام)، حضرت از مكّه عازم كوفه شد. ابن عباس خواست مانع حركت امام شود. آن حضرت در جواب فرمود:
«وَهذِهِ كُتُبُ اَهْلِ الْكُوفَةِ وَرُسُلُهُمْ وَقَدْ وَجَبَ عَلَىَّ اِجابَتُهُمْ قامَ لَهُمُ الْعُذْرُ عَلَىَّ عِنْدِ اللَّهِ سُبْحانَهُ؛(68) اينها نامه ها و فرستادگان كوفيان است. بر من لازم است دعوت آنان را اجابت كنم؛ چرا كه حجّت الهى به نفع آنان بر من تمام شده است.»
حضرت در اينجا دعوت مردم كوفه را عامل حركت خويش معرّفى مى كند؛ بدون آنكه به مسائل ديگر اشاره كند.
2. در جواب عبد اللّه بن زبير نيز فرمود: «اَتَتْنِى بَيْعَةُ اَرْبَعِينَ اَلْفاً يَحْلِفُونَ لِى بِالطَّلاقِ وَالْعِتَاقِ؛(69) بيعت چهار هزار تن از مردم كوفه كه در وفادارى به طلاق [كه اگر سوگند خود را شكستند زن طلاق باشند] و عتاق [و برده آزاد باشند] سوگند خورده اند، به دستم رسيده است.»
3. حضرت در جواب عبد اللّه بن مطيع كه از علّت خروج آن امام پرسيد، بر دعوت كوفيان تكيه كرد و فرمود: «اِنَّ اَهْلَ الْكُوفَةِ كَتَبُوا اِلَىَّ يَسْأَلُونَنِى اَنْ اَقْدِمَ عَلَيْهِمْ لِما رَجَوا مِنْ اِحْياءِ مَعالِمِ الْحَقِّ وَاِماتَةِ الْبِدَعِ؛(70) مردم كوفه نامه نوشتند و از من خواستند كه به سوى آنان بروم؛ بدان اميد كه نشانه هاى حق، زنده و بدعتها نابود شود.»
امام به سه علّت، دعوت مردم كوفه را اجابت كرد:
اوّلاً: به سبب اتمام حجّت و حضور مردم؛ يعنى همان امرى كه امام على (علیه السلام)در پذيرش خلافت ظاهرى بر آن تكيه كرد: «لَوْلا حُضُورُ الْحاضِرِ وَقِيامُ الْحُجَّةِ بِوُجُودِ النَّاصِرِ... .»؛
ثانياً: حضرت ابا عبد اللّه (علیه السلام) اميد داشت با اين پشتوانه مردمى، حق را احيا و بدعت را از بين ببرد؛
ثالثاً: به اين سبب كه چون حضرت را در هر جا مى يافتند به شهادت مى رساندند. در نتيجه، اين پرسش بى جواب نماند كه چرا امام حسين(علیه السلام) كوفه نرفت تا با يارى مردم آن سامان از دسترس يزيد و يزيديان محفوظ بماند.
 

پی گیری اهداف تا مرز شهادت

كربلا آمد عزيز مصطفى
كربلا از فيض او شد كربلا
چون در آن وادى حسين و ياوران
بهر حق كردند ترك ما سوى
با خدا عهد شهادت بسته بود
كرد مردانه به عهد خود وفا
زير بار ذلّت و خوارى نرفت
كرد از تسليم با ناكس اِبا
در خدا شد فانى و از خود گذشت
پس خدا او را عطا كرد اين بقا
هيچ چيزى سدّ راه او نشد
جمله را بنمود در راهش رها
كرد قربانى به راهش با خلوص
هر چه او را بود يار و اقربا
اين همه رنج و مشقّت را خريد
اى (على) تا دين حق ماند به جا(71)

شهادت، ارزش ذاتى دارد و باعث سعادت ابدى انسان در آخرت مى شود، انسان را به فوز عظیم مى رساند؛ ازاینرو، اولیاى الهى، یكى از مهم ترین آرزوهایشان، شهادت بود. حضرت صادق (علیه السلام) در ماه مبارك رمضان كه ماه استجابت دعا است شهادت را از خداوند درخواست مى كند: «اَسْئَلُكَ اَنْ تَجْعَلَ وَفاتِى قَتْلاً فِى سَبِیلِكَ تَحْتَ رایةِ نَبِیكَ مَعَ اَوْلِیائِكَ؛(72) اى خدا از تو درخواست مى كنم كه مرگ مرا شهادت در راه خودت زیر پرچم پیغمبرت همراه با دوستانت قرار بده.»
در جاى دیگر مى خوانیم: «وَقَتْلاً فِى سَبِیلِكَ فَوَفِّقْ لَنا؛(73) خدایا! كشته شدن در راه خودت را نصیب ما فرما.»
گاهی جامعه از نظر فساد به مرحله اى مى رسد كه جز خون و شهادت، آن را درمان نمى كند. در زمان امام حسین (علیه السلام) اوضاع حكومت و جامعه به این مرحله رسیده بود. آن حضرت در چنین شرایطى مى فرماید: «اِنِّى لا اَرَى الْمَوْتَ اِلَّا السَّعادَةَ وَالْحَیاتَ مَعَ الظَّالِمِینَ اِلَّا بَرَماً؛(74) من مرگ را جز سعادت و زندگى با ستمگران را جز هلاكت نمى بینم.»
امام حسین (علیه السلام) در یك تحلیل جامعه شناختى، شهادت طلبى و زنده شدن فرهنگ شهادت را تنها راه درمان جامعه اى مى داند كه به ارزشها پشت كرده و دنیاگرایى را به جاى دین مدارى نشانده است. در طول تاریخ، هر جا جامعه اسلامى از نظر فساد به حدّ غیر قابل تحمّل رسیده، خون شهدا آن را دوباره حیات بخشیده است. و این را به خوبى در پیروزى انقلاب اسلامى و ایام جنگ تحمیلى تجربه كردیم. اكنون به نمونه هایى از سخنان آن حضرت اشاره مى كنیم كه نشانه اطلاع آن حضرت از شهادت خویش است یا اینكه شهادت را فوز و رستگاری می داند:
1. حضرت در ابتداى حركتش در مدینه، خطاب به بنى هاشم نوشت: «اِنَّ مَنْ لَحِقَ بِى مِنْكُمْ اسْتُشْهِدَ، وَمَنْ تَخَلَّفَ لَمْ یبْلُغِ الْضَّرَحَ؛(75) هر كس از شما به من بپیوندد به شهادت مى رسد و هر كس بماند پیروز نخواهد شد.»
2. در جواب محمّد حنفیه - كه پیشنهاد كرد از رفتن به عراق خوددارى كند - فرمود: «آتانِى رَسُولُ اللَّهِ بَعْدَ ما فارَقْتُكَ فَقالَ: یا حُسَینُ! اُخْرُجْ فَاِنَّ اللَّهَ قَدْ شاءَ اَنْ یراكَ قَتِیلاً؛(76) پس از آنكه از تو جدا شدم رسول خدا(صلی الله علیه و آله) (در خوابم) آمد، پس فرمود: اى حسین! (به سوى عراق) حركت كن كه خداوند خواسته است تو را كشته ببیند.»
3. هنگام اعزام مسلم به كوفه فرمود: «اَرْجُوا اَنْ اَكُونَ اَنَا وَاَنْتَ فِى دَرَجَةِ الشُّهَداءِ؛(77) امیدوارم كه من و تو در جایگاه شهدا قرار گیریم.»
4. آن جناب، پیش از عزیمت از مكّه در جمع مردم فرمود:
«وَخَیرَ لِى مِصْرَعَ اَنَا لاقِیهِ كَاَنِّى بِاَوصَالِى تَتَقَطَّعُها عَسَلانُ الْفَلَواتِ بَینَ النَّواوِیسِ وَكَرْبَلا، فَیمْلَاَنَّ مِنِّى اَكْراشاً جَوْفاً وَالْحربَةَ سَغَباً، لا مَحِیصَ عَنْ یوْمٍ خُطَّ بِالْقَلَمِ؛(78) خداوند براى من «شهادت گاهى» اختیار كرده است كه به آن خواهم رسید. گویا مى بینم كه گرگهاى بیابانهاى عراق، میان نواویس (قبرستانى در نزدیكى كربلا) و كربلا بند بند مرا جدا، و شكمها و جیبهاى خالى خود را پر مى كنند و از روزى كه با دست قضا و قدر الهى نوشته شده، چاره اى نیست.»
5. هنگام حركت از مكّه به صراحت فرمود: «مَنْ كانَ باذِلاً فِینا مُهْجَتَهُ مُوَطِّناً عَلَى لِقاءِ اللَّهِ نَفْسَهُ فَلْیرْحَلْ مَعَنا؛(79) هر یك از شما حاضر است در راه ما خون قلبش را نثار كند و از جانش بگذرد با ما همراه شود.» یعنى شهادت طلبها بیایند و راحت طلبان، مرفهان و مصلحت جویان با ما همراه نشوند.
6. هنگام شنیدن خبر شهادت مسلم، حضرت در منزل ثعلبیه بود. وقتى خبر شهادت مسلم بن عقیل و هانى را شنید، فرمود: «اِنَّا لِلَّه وَ اِنَّا اِلَیهِ راجِعُونَ؛ رَحْمَةُ اللَّهِ عَلَیهِمَا» و چند بار این جمله را تكرار كرد؛ آن گاه فرمود:
«اِنْ تَكُنِ الْاَبْدانُ لِلْمَوْتِ اُنْشِاَتْ
فَقَتْلُ امْرِءٍ بِالسَیفِ فِى اللَّهِ اَفْضَلُ(80)
اگر بدنها را براى مرگ ساخته اند، كشته شدن انسان در راه خدا با شمشیر بهتر است.»
این برخورد نشان مى دهد كه حضرت فقط براى تشكیل حكومت و یا اجابت مردم كوفه نیامده بود و گرنه با شنیدن خبر شهادت مسلم بن عقیل باید برمى گشت؛ ولى حضرت همچنان به راه خویش ادامه داد؛ چرا كه شهادت در راه خدا، در آن لحظه كه همه چیز به بن بست رسیده بود تنها راه برون رفت و تنها وسیله نجات امّت به شمار می رفت. به راستى، خون شهید، چه اكسیرى است كه مس آلوده انسانها و جامعه را به طلاى ناب، تبدیل مى كند:

هر قطره از این موج، دریاى بى كران است
دردا كه این معمّا شرح و بیان ندارد

به یقین باید این سخن رسول خدا(صلی الله علیه و آله) را سر داد كه «ما مِنْ قَطْرَةٍ اَحَبُّ اِلَى اللَّهِ مِنْ قَطْرَةِ دَمٍ فِى سَبِیلِ اللَّهِ؛(81) هیچ قطره اى نزد خداوند محبوب تر از قطره خونى نیست كه در راه خدا ریخته مى شود.»
7. پس از شهادت قیس حضرت خبر شهادت نامه رسان فداكار خود قیس بن مسهّر صیداوى را شنید. در این هنگام، اشك در چشمان او حلقه زد و برگونه اش جارى شد و این آیه را - كه نشان از انتظار شهادت دارد - قرائت كرد: «فَمِنْهُم مَّن قَضَى نَحْبَهُ وَ مِنْهُم مَّن ینتَظِرُ وَ مَا بَدَّلُوا تَبْدِیلاً»؛(82) «بعضى، پیمان خود را به آخر بردند و بعضى دیگر در انتظارند و هرگز تغییر و تبدیلی (در عهد و پیمان خود) ندادند.»
آن گاه فرمود: «اَللَّهُمَّ اجْعَلْ لَنَا وَ لَهُمُ الْجَنَّۀَ وَ اجْمَعْ بَینَنَا وَ بَینَهُمْ فِی مُسْتَقَرِّ رَحْمَتِكَ؛(83) خدایا! بهشت را جایگاه ما و آنها قرار ده و ما را با ایشان در سرای رحمت خود جمع كن.»
8 . حضرت در ملاقات با حُر بر مسئلۀ شهادت، بسیار تكیه كرد و همین امر به احتمال زیاد در روح حُرّ تحوّل ایجاد كرد. به نمونه هایی در این باره توجه شود:
الف. در «ذو جسم» فرمود: «إِنِّی لَا أَرَى الْمَوْتَ إِلَّا شَهَادَۀً [اَوْ سَعَادَةً] وَ لَا الْحَیاةَ مَعَ الظَّالِمِینَ إِلَّا بَرَماً؛(84) من مرگ را جز شهادت (یا سعادت) نمی بینم و زندگی با ستمگران را جز ننگ و عار نمی دانم.»

مرگ اگر مردست گو نزد من آی
تا در آغوشش بگیرم تنگ تنگ
من از او عمری ستانم جاودان
او ز من دلقی ستاند رنگ رنگ


ب. هنگامی كه حُرّ او را نصیحت كرد و از مرگ بیم داد، فرمود:  «اَفَبِالْمَوْتِ تُخَوِّفُنِی هَیهَاتَ هَیهَاتَ طَاشَ سَهْمُكَ وَ خَابَ ظَنُّكَ؛ آیا با مرگ مرا می ترسانی؟ هیهات هیهات تیرت به خطا رفت و گمان واهی كردی.»

آن گاه اشعاری را خواند به این شرح:
سَأَمْضِی وَ مَا بِالْمَوْتِ عَارٌ عَلَى الْفَتَى
إِذَا مَا نَوَى حَقّاً وَ جَاهَدَ مُسْلِماً
وَ وَاسَى الرِّجَالَ الصَّالِحِینَ بِنَفْسِهِ
وَ فَارَقَ مَثْبُوراً وَ خَالَفَ مُجْرِماً
فَإِنْ عِشْتُ لَمْ أَنْدَمْ وَ إِنْ مِتُّ لَمْ أُلَمْ
كَفَى بِكَ ذُلًّا أَنْ تَعِیشَ وَ تُرْغَمَا(85)


من می روم و مرگ برای جوانمرد ننگ نیست. اگر برای خدا باشد و مخلصانه بكوشد و با مردان نیكو به جان مواسات كند؛ چون بمیرد، مردم بر مرگ او اندوه خورند و نابكاران از سر عناد برخیزند. پس اگر زنده ماندم پشیمان نیستم، و اگر بمیرم ملامت نشوم. این ذلّت برای تو بس است كه زنده باشی و خوار شوی و ناكام بمانی.
از آنچه گفته شد می توان نتیجه گرفت كه امام حسین(علیه السلام) در قیام خود اهداف مختلفی را دنبال می كرد:  اصلاح امّت، احیای اسلام، امر به معروف و نهی از منكر، تشكیل حكومت اسلامی، پاسخ به دعوت مردم كوفه، و ... . همۀ اینها را می توان در یك قالب جمع كرد و آن اینكه حضرت ابا عبدالله(علیه السلام) بر اساس انجام وظیفۀ الهی و طبق تكلیف قیام كرد و از شهادت در این راه هراسی نداشت؛ بلكه مشتاقانه در طلب آن بود؛ از اینرو فرمود: «أَرْجُو أَنْ یكُونَ خَیراً مَا اَرَادَ اللهُ بِنَا قُتِلْنَا اَمْ ظَفِرْنَا ؛(86) امیدواریم آنچه خداوند برای ما مقرّر فرموده، خیر باشد، چه كشته شویم و یا پیروز.»
 

پی نوشت ها :
(1) بحار الانوار، محمّد باقر مجلسى، بیروت، دار احیاء التراث، ص 381، ح 44.
(2) وسائل الشیعه، حرّ عاملى، دار احیاء التراث، ج3، ص 265، و بحار الانوار، ج 13، ص 389.
(3) راز دل (دیوان آیت اللّه على صافى گلپایگانى)، قم، ابتكار دانش، 1385 ش، ص515.
(4) همان.
(5) انفال/24.
(6) كافى، كلینى، بیروت، دار صعب و دار التعارف، چهارم، 1401 ق، ج 2، ص 216، ح 2.
(7) انساب الاشراف، بلاذرى، تحقیق زكار و زركلى، بیروت، دار الفكر، دوم، 1424 ق، ج 3، ص 366.
(8) بحار الانوار، محمّد باقر مجلسى، بیروت، مؤسسة الوفا، ج 44، ص 326؛ فتوح، ابن اعثم، ج 5، ص 24 و لهوف، ص 99.
(9) بحار الانوار، همان، ص 34؛ تاریخ طبرى، بیروت، مؤسسة اعلمى، چهارم، 1304 ق، ج 4، ص 266.
(10) بحار الانوار، ج 44، ص381؛ فتوح، ابن اعثم كوفی، ج5، ص91؛ مقتل الحسین، خوارزمی، ج1، ص 234 و فرهنگ سخنان امام حسین(علیه السلام)، محمد دشتی، انتشارات مشهور، ص 574.
(11) بحار الانوار، ج 44، ص 381 و تاریخ طبرى، ج 4، ص 305.
(12) همان.
(13) صحیفه نور، امام خمینى، تهران، نشر آثار امام، ج 8، ص 151، سخنرانى 24/3/58.
(14) بحار الانوار، ج 45، ص 177.
(15) قمقام زخار، فرهادمیرزا، تهران، انتشارات اسلامیه، ص 561.
(16) همان.
(17) آشنایى با حسین(علیه السلام)، میرزا باقر زفره اى، قم، نامدار، 1382 ش، ص 66.
(18) راز دل، همان، ص 548.
(19) انعام/48.
(20) اعراف/35.
(21) محمّد/2.
(22) نساء/146.
(23) انفال/1.
(24) هود/88.
(25) اعراف/142.
(26) حجرات/10.
(27) شعراء/83.
(28) اعراف/180.
(29) بقره/220.
(30) همان/11 و 12.
(31) انبیاء/105.
(32) بحار الانوار، ج 44، ص 329 و فتوح، ابن اعثم، ج 5، ص 33.
(33) بحار الانوار، ج 44، ص 326؛ فتوح، ابن اعثم، ج 5، ص 24 و كشف الغمّة اربلى، تحقیق: رسولی محلاتى، ج 2، ص 191.
(34) وقعة الطف، لوط بن یحیى (ابو مخنف)، دار الكتاب، ص 17 و ر. ك: درس نامه سیره و تاریخ امامان (علیهم السلام)، جمعى از مؤلفان، انتشاراتى زراره، اوّل، ص 116.
(35) بحار الانوار، ج 97، ص 79 و تحف العقول، على بن شعبه، قم، بصیرتى، ص 170.
(36) ر. ك: مفردات الالفاظ القرآن، راغب اصفهانى، تهران، دفتر نشر الكتاب، ص 284.
(37) ر. ك: درس نامه سیره و تاریخ امامان، همان، ص 116.
(38) بحار الانوار، ج 44، ص 381 و تاریخ طبرى، ج 4، ص 305.
(39) مجموعه آثار، مرتضى مطهرى، تهران، انتشارات صدرا، ج 17، ص 155.
(40) هود/116.
(41) مائده/79.
(42) آل عمران/110.
(43) وسائل الشیعة، حرّ عاملى، دار احیاء التراث، چهارم، ج 11، ص 315، ح 6.
(44) بحار الانوار، ج 44، ص 328 و غرر الحكم، آمدى، حكمت 6817.
(45) بحار الانوار، همان؛ مقتل الحسین، خوارزمى، ج 1، ص 186 و فتوح، ابن اعثم، ج 5، ص 27.
(46) بحار الانوار، ج 44، ص 329 و فتوح، ابن اعثم، ج 5، ص 33.
(47) بحار الانوار، ج 44، ص 381؛ تاریخ طبرى، ج 4، ص 305 و مقتل الحسین، خوارزمى، ج 1، ص 237.
(48) نهج البلاغه، ح 374.
(49) زیارت وارث.
(50) بحار الانوار، ج 1، ص 184 و لهوف، ص 99.
(51) بحار الانوار، ج 44، ص 325 و فتوح، ابن اعثم، ج 5، ص 18.
(52) بحار الانوار، ج 44، ص 329 و فتوح، ابن اعثم، ج 5، ص 31.
(53) مقتل الحسین، خوارزمی، قم، مكتبۀ المنیر، اوّل، ج 1، ص 182.
(54) همان.
(55) صحیفه نور، ج 21، ص 3.
(56) همان، ص 4.
(57) عاشورا، ریشه ها، انگیزه ها، زیر نظر آیت اللّه مكارم شیرازى، محققان: داوودى و رستم نژاد، قم، مدرسة الامام على بن ابى طالب(علیه السلام)، ص 251.
(58) الامامة و السیاسة، ج 1، ص 211، به نقل از: همان، ص 263.
(59) موسوعة كلمات الامام الحسین، قم، دار المعروف، اوّل، 1373 هـ . ش، ص 265.
(60) فتوح، ابن اعثم، ج 5، ص 137 و تاریخ طبرى، ج 4، ص 330.
(61) متن عربى روایت، پیش تر بیان شد. بحارالانوار، ج 97، ص 79 و تحف العقول، قم، مكتبةبصیرتى، پنجم، 1394 هـ . ق، ص 251.
(62) حَقْبَةٌ من التاریخ، عثمان الخمیس، مصر، دار الایمان للطبع و النشر و التوزیع، ص 163.
(63) بحار الانوار، ج 44، ص 333.
(64) فتوح، ابن اعثم، ج 5، ص 53 و مقتل الحسین، خوارزمى، ج 1، ص 196.
(65) همان، ص 101 و لهوف، ص71.
(66) ارشاد، شیخ مفید، تهران، انتشارات اسلامیه، اوّل، 1380 هـ . ش، ص 380 و 381.
(67) عاشورا، ریشه ها، انگیزه ها...، ص 268.
(68) معالى السبطین، مهدى حائرى، قم، منشورات شریف رضى، ج 1، ص 246 و ناسخ التواریخ، ج2، ص 122.
(69) تاریخ ابن عساكر، بیروت، دار الفكر، 1415 ق، ص 194، ح 249.
(70) اخبار الطوال، دینورى، احیاء الكتب العربیة، ص 245.
(71) دیوان آیت اللّه على صافى گلپایگانى.
(72) مفاتیح الجنان، ص 318، اعمال مشترك ماه رمضان.
(73) همان، ص 328.
(74) بحار الانوار، ج44، ص 381؛ تاریخ طبری، ج4، ص 305.
(75) موسوعة كلمات الحسین (علیه السلام)، ص 296 و مناقب، ابن شهر آشوب، ج 4، ص 76.
(76) بحار الانوار، ج 44، ص 364 واعیان الشیعه، ج 1، ص 593.
(77) مقتل الحسین، خوارزمى، ج 1، ص 196.
(78) اعیان الشیعه، سید محسن امین، بیروت، دار التعارف، ج 1، ص 593.
(79) اعیان الشیعه، سید محسن امین، بیروت، دار التعارف، ج 1، ص 593.
(80) ر.ك: قصه كربلا، على نظرى منفرد، قم، انتشارات سرور، ص 180 - 182 و الامام الحسین و اصحابه، فضلعلى قزوینى، قم، باقرى، ص 167 و مناقب، ابن شهر آشوب، ج 4، ص95.
(81) كافى، كلینى، تهران، دار الكتب الاسلامیه، ج 5، ص 53.
(82) احزاب/23 و وسائل الشیعه، ج 15، ص 13 و مستدرك، ج 11، ص 241، باب 15.
(83) كامل، ابن اثیر، بیروت، دار صادر، ج4، ص49.
(84) تاریخ طبری، ج5، ص403.
(85) كامل ابن اثیر، ج4، ص48 و قصّه كربلا، ص196 و 197.
(86) اعیان الشیعه، ج1، ص597.
 

منبع : مبلغان، شماره 123

اضافه کردن نظر


کد امنیتی
تازه کردن