سه شنبه, 22 مهر 1393 ساعت 12:44
خواندن 2010 دفعه

وفا به پیمان فلسفه غدیر شرط ظهور - ابراهیم شفیعی سروستانی

با یک عهد و پیمان شکل می گیرد. عهد و پیمانی که بر پذیرش پروردگاری خداوند متعال و نفی پرستش شیطان بسته شد و همه انسانها بر وفای به آن همداستان شدند:

ای فرزندان آدم، مگر با شما عهد نکرده بودم که شیطان را مپرستید؛ زیرا وی دشمن آشکار شماست؟ و این که مرا بپرستید؛ این است راه راست!(1)
و [یاد کن] هنگامی را که پروردگارت از پشت فرزندان آدم، ذریّه آنها را برگرفت و ایشان را بر خودشان گواه ساخت که آیا پروردگار شما نیستم؟ گفتند: «چرا، گواهی دادیم» تا مبادا روز قیامت بگویید ما از این [امر] غافل بودیم.(2)
این عهد و پیمان در طول تاریخ، بارها و بارها توسط پیامبران الهی و جانشینان آنها، به انسانها یادآوری شد تا آنان نسبت به عهدی که با خدای خود داشتند دچار فراموشی نشوند:
و در حقیقت، در میان هر امتی فرستاده ای برانگیختیم [تا بگوید:] «خدا را بپرستید و از طاغوت [= فریبگر[ بپرهیزید.(3)
و پیش از تو هیچ پیامبری نفرستادیم مگر این که به او وحی کردیم که: «خدایی جز من نیست، پس مرا بپرستید».(4)
از سوی دیگر برای این که مردم در وفا به پیمانی که بر عهده داشتند دچار مشکل نشوند و در تشخیص راهی که به اطاعت و بندگی خدا و مخالفت با شیطان می انجامد گرفتار سردرگمی نگردند، به آنان گوشزد شد که اطاعت خدا در اطاعت رسول اوست و هر کس بیشتر در طریق اطاعت رسول گام بردارد در اطاعت خدا از دیگران پیشی گرفته است:
هر کس از پیامبر فرمان بَرَد، در حقیقت، خدا را فرمان برده؛ و هر کس رویگردان شود، ما تو را بر ایشان نگهبان نفرستاده ایم.(5)
... و آنچه را فرستاده [او] به شما داد، آن را بگیرید و از آنچه شما را بازداشت بازایستید و از خدا پروا بدارید که خدا سخت کیفر است.(6)
با پایان یافتن عصر رسالت، نه تنها از بار عهد و پیمانی که آدم خاکی با خدای خود داشت کاسته نشد، بلکه بسیار شدیدتر از دوران حیات پیامبر(صلی الله علیه و آله) از او خواسته شد که به عهد و پیمان خود وفا کند؛ چرا که او در وفاداری به این پیمان مورد بازخواست قرار خواهد گرفت:
... و به پیمان [خود] وفا کنید؛ زیرا که از پیمان پرسش خواهد شد.(7)
و این عهد، چنان که امام موسی کاظم(علیه السلام) در تفسیر آیه یادشده می فرماید، چیزی نبود جز پیروی از امیر مؤمنان علی(علیه السلام):
[مراد از] عهد [در این آیه] آن پیمانی است که پیامبر درباره دوستی ما و پیروی از امیر مؤمنان[علیه السلام] از مردم گرفت؛ این که با او مخالفت نورزند، از او پیشی نگیرند، با خاندانش نیکی کنند و آنها را آگاه کرد که درباره این پیمان بازخواست خواهند شد.(8)
یعنی این بار عهد آدمی با خدای خود در صورتی دیگر متجلی شد و اطاعت امیر مؤمنان و امامان پس از او همسنگ اطاعت خدا و رسول او گردید:
آگاه باشید، هر کس خدا را درباره ولایت امیر مؤمنان و امامان پس از او پیروی کند، این همان پیمان گرفته شده از سوی خداوند است.(9)
و برای این که هیچ کس در شناسایی شخصی که پس از پیامبر(صلی الله علیه و آله) می بایست با او عهد اطاعت بسته می شد به اشتباه نیفتد، در اجتماعی عظیم از مسلمانان نو شدن عهد آدمی به آگاهی همگان رسید و اعلام شد هر کس پیمان ولایت نبی خاتم(صلی الله علیه و آله) را پذیرفته از این پس باید به پیمان ولایت امیر مؤمنان علی(علیه السلام) گردن نهد:
هر کس را من مولای اویم، پس این علی مولای اوست.(10)
ای مردم! هر کس خدا و رسولش و علی و امامانی را که از آنها یاد کردم، اطاعت کند، بی تردید به رستگاری بزرگی نائل آمده است.(11)
و از همین رو بود که این روز را روز «عهد معهود» (عهد شناخته شده) نامیدند.
همانا امروز، روزی بس بزرگ است... امروز، روز کامل شدن دین و روز عهد و پیمان شناخته شده است.(12)
آری، انسانها مأمور شدند که پس از رحلت نبی خاتم(صلی الله علیه و آله) با وصی او تجدید عهد کنند و دست در دست او بگذارند تا به فرموده حضرت زهرا(سلام الله علیها)، آنها را آسان آسان و به راحتی و ملایمت به راه هدایت و رستگاری رهنمون شود:
به خدا سوگند، اگر پای در میان می نهادند و علی را بر کاری که پیغمبر به عهده او نهاد می گذاردند، آسان آسان ایشان را به راه راست می برد و حق هر یک را بدو می سپرد. چنان که کسی زیانی نبیند و هر کس میوه آنچه کشته است بچیند. تشنگان عدالت از چشمه معدلت او سیر و زبونان در پناه صولت او دلیر می گشتند. اگر چنین می کردند درهای رحمت از زمین و آسمان به روی آنان می گشود. اما نکردند و به زودی خدا به کیفر آنچه کردند آنان را عذاب خواهد فرمود.(13)

اما چنان که فاطمه زهرا(سلام الله علیها) نیز فرمودند: این چنین نشد و بدعهدی و عهدشکنی از همان نخستین روزهای عروج رسول خدا(صلی الله علیه و آله) آغاز گردید و پیمانی که جماعت مسلمین در روز غدیر بر اطاعت ولی خدا بسته بودند به راحتی شکسته شد و جز جمع اندکی، همه امت اسلامی از اطراف امام و حجت عصر پراکنده شدند:
هنگامی که پیامبر (صلی الله علیه و آله) رحلت فرمود همه مردم جز سه تن؛ سلمان، مقداد و ابوذر غفاری، به گذشته کفرآمیز خود برگشتند.(14)
از آن به بعد اگر چه در مقاطعی از دوران 250 ساله امامت شیعه، شاهد روی آوردن مردم به ائمه معصومین(علیهم السلام) و مرجعیت علمی آنها هستیم، اما هیچ گاه عهدی که مردم در برابر امامان خود داشتند به تمامی پاس داشته نشد و این سخن امامان معصوم(علیهم السلام) که فرموده بودند:
مردم تنها به سه چیز تکلیف شده اند: شناخت امامان، تسلیم شدن به ایشان در آنچه بر آنها وارد می شود و رجوع به آنها در آنچه که در آن اختلاف دارند.(15)
هیچگاه محقق نشد و سرانجام بدعهدیها و عهدشکنیهای امت اسلام منجر به مقتول و مسموم شدن یازده امام و غیبت آخرین امام شد و جامعه اسلامی از برکات حضور امام معصوم(علیه السلام) در میان خود محروم گشت. و این همان اتفاقی بود که پیش از این در کلام امام محمد باقر(علیه السلام) پیش بینی شده بود:
هنگامی که خداوند تبارک و تعالی، از آفریدگانش خشمگین شود، ما [اهل بیت] را از مجاورت با آنها دور می سازد.(16)
آری، غیبت امام از جامعه و به درازا کشیدن آن نتیجه بدعهدی و پیمان شکنی مردم نسبت به حجتهای الهی و جانشینان به حق رسول خدا(صلی الله علیه و آله) است و تا زمانی که مردم چنان که باید و شاید به پیمانی که در برابر امامان معصوم(علیهم السلام) برعهده دارند وفا نکنند و با همه وجود آماده پذیرش اوامر و نواهی آنها نگردند، ظهور محقق نخواهد شد؛ چنان که امام عصر(عجل الله تعالی فرجه الشریف) فرمود:
اگر شیعیان ما ـ که خداوند توفیق طاعتشان دهد ـ در راه ایفای پیمانی که بر دوش دارند همدل می شدند، میمنت ملاقات ما از ایشان به تأخیر نمی افتاد و سعادت دیدار ما زودتر نصیب آنان می گشت، دیداری بر مبنای شناخت راستین و صداقتی از آنها نسبت به ما.(17)
با توجه به همین اهمیت وفا به عهد و پیمان و تأثیر آن در ظهور امام عصر(علیه السلام) بوده است که از ما خواسته اند هر بامداد عهد و پیمان اطاعتی را که نسبت به امام خود بر دوش داریم، به یاد آوریم و آن را تجدید کنیم:
بار خدایا! من در بامداد این روز و تمام دوران زندگانی ام، عهد، عقد و بیعتی را که نسبت به او (امام مهدی(عجل الله تعالی فرجه الشریف)) بر گردن دارم، تجدید می کنم، که هرگز از آن برنگردم و بر آن پایدار بمانم.(18)

در پایان این مقال توجه شما را به روایتی بلند و پرمعنا از امام باقر(علیه السلام) جلب می کنیم. در این روایت امام باقر(علیه السلام) در پاسخ پرسش یکی از یاران خود که از زمان فرا رسیدن امر [ظهور] پرسیده، در قالب یک داستان یا حکایت تمثیلی با تقسیم زمانها به سه زمان گرگ، قوچ و ترازو بر این واقعیت تصریح کرده اند که مردم در یک مقطع زمانی که از آن به «زمان گرگ» تعبیر می کنند، یکسره از در پیمان شکنی با خاندان رسالت برآمدند و حتی در فکر وفا به پیمان خود نبودند، اما در مقطع زمانی دیگر که از آن با تعبیر «زمان قوچ» یاد می کنند، مردم اگر چه تصمیم دارند به پیمان خود وفا کنند، اما در عمل پیمان شکنی می کنند و از بازگرداندن حقوق اهل بیت(علیهم السلام) سرباز می زنند، تا سرانجام در مقطعی از زمان که «زمان ترازو» نامیده می شود، مردم واقعا تصمیم می گیرند به پیمان خود عمل کنند و حقوق غصب شده خاندان رسالت را به آنها برگردانند. و این زمان، زمانی است که می توان در آن امید تحقق ظهور داشت.
زراره نقل می کند که: حمران از امام باقر(علیه السلام) پرسید: قربانت گردم کاش به ما می فرمودید این امر (ظهور امام مهدی(عجل الله تعالی فرجه الشریف)) چه زمانی خواهد بود تا به آن خبر شادمان شویم. آن حضرت فرمود: ای حمران تو دوستان و برادران و آشنایانی داری.(19) در زمانهای قدیم مرد دانشمندی بود که پسری داشت و آن پسر علاقه ای به علم پدرش نشان نمی داد و در مورد دانش پدرش چیزی از او نمی پرسید. آن مرد دانشمند همسایه ای داشت که به نزد او می آمد، پرسشهایش را با او مطرح می کرد و مطالبی از او می آموخت. تا این که زمان مرگ مرد دانشمند نزدیک شد، پس او فرزندش را فرا خواند و گفت: «تو از آنچه در نزد من بود دوری می گزیدی علاقه ای به آن نشان نمی دادی و چیزی از من نمی پرسیدی، اما همسایه ای دارم که به نزد من می آمد و از من سؤالاتی می کرد و چیزهایی فرا می گرفت و به ذهن می سپرد. اگر به چیزی نیاز داشتی، نزد او برو» و همسایه اش را به او معرفی کرد. مرد دانشمند از دنیا رفت و پسر (همچنان) زنده بود تا این که پادشاه آن زمان خوابی دید و سراغ آن مرد دانشمند را گرفت. به او گفته شد: «آن مرد از دنیا رفته است». پادشاه گفت: «آیا فرزندی از او به جای مانده است» گفتند: «آری او یک پسر به جا گذاشته است».
پادشاه گفت: «او را نزد من بیاورید» و کسانی را به دنبال پسر فرستادند تا او را نزد پادشاه بیاورند. پسر [با خود] گفت: «به خدا قسم، نمی دانم چرا پادشاه مرا احضار کرده است. من هیچ دانشی ندارم و اگر پادشاه چیزی از من سؤال کند، بی شک رسوا خواهم شد» در این حال سفارش پدرش را (در هنگام مرگ) به خاطر آورد. پس نزد همسایه ای که از پدرش علم می آموخت رفت و به او گفت: «پادشاه کسانی را به دنبال من فرستاده و نمی دانم چرا احضارم کرده است. پدرم به من گفته بود اگر به چیزی نیاز داشتم، به شما مراجعه کنم». همسایه گفت: «اما من می دانم(20) به خاطر چه چیزی تو را احضار کرده است. اگر به تو بگویم تو باید هر چیزی را که خدا از این طریق نصیب تو گرداند، با من تقسیم کنی». پسر گفت: «می پذیرم» همسایه از او خواست سوگند یاد کند و به او اطمینان دهد که به عهدش وفا می کند. پسر هم سوگند یاد کرد. آن مرد گفت: «پادشاه می خواهد از تو در مورد خوابی که دیده پرسش کند و بداند که این زمان چه زمانی است. پس بگو این زمان «گرگ» است». پسر نزد پادشاه رفت و پادشاه گفت: «آیا می دانی به چه دلیلی تو را احضار کرده ام؟» پسر گفت: مرا احضار کرده اید تا در مورد خوابی که دیده اید از من بپرسید و بدانید که اکنون چه زمانی است.» پادشاه گفت: «درست گفتی. پس به من بگو این زمان چه زمانی است». پسر گفت: «این زمان زمان «گرگ» است.» پادشاه دستور داد پاداشی به آن پسر بدهند، آن پسر جایزه را گرفت و به سوی خانه اش رفت. اما از این که به دوستش (مرد همسایه) وفا کند، خودداری کرد و [با خود [گفت: «شاید پیش از این که این مال را به او بدهم یا خودم بخورم از دنیا رفتم و شاید پس از این به آن مرد نیاز نداشته باشم و دیگر از اینگونه پرسشهایی که از من پرسیده شد، از من سؤال نشود.» پس مدت زیادی [در وفا کردن به آن مرد[ درنگ کرد.
مدتی بعد پادشاه خوابی دید و به دنبال پسر فرستاد. پسر از کرده خود پشیمان شد و [با خود[ گفت: «به خدا سوگند، هیچ دانشی ندارم که با آن نزد پادشاه بروم و نمی دانم با دوستم (همسایه) چکار کنم چون به او نیرنگ زده و به او وفا نکرده ام» بعد گفت: «به هر حال به نزد او می روم، از او عذرخواهی می کنم و برای او سوگند یاد می کنم، شاید او [از خواب پادشاه] به من خبر دهد». پسر نزد مرد همسایه رفت و گفت: «کاری کرده ام که نمی باید می کردم و به آنچه که میان من و تو بوده وفا نکرده ام و آنچه داشتم از دستم رفته و به تو نیازمند شده ام. تو را به خدا قسم می دهم که مرا تنها نگذاری، من به تو اطمینان می دهم که هر چه به دست آوردم با تو تقسیم کنم. پادشاه به دنبال من فرستاده و نمی دانم از من چه می پرسد.» آن مرد (همسایه) گفت: «پادشاه می خواهد از تو در مورد خوابی که دیده سؤال کند و بداند که این زمان چه زمانی است. پس تو به پادشاه بگو: این زمان، زمان «قوچ» است». آن پسر نزد پادشاه رفت، پادشاه وارد شد و گفت: «می دانی چرا به دنبال تو فرستاده ام؟» آن پسر گفت: «شما خوابی دیده اید و می خواهید بدانید که اکنون چه زمانی است.» پادشاه خطاب به پسر گفت: «درست گفتی. پس به من بگو این زمان، چه زمانی است؟» پسر گفت: «این زمان، زمان قوچ است.» پس از آن پادشاه دستور داد پاداشی به پسر بدهند. پسر آن پاداش را گرفت و به سمت خانه اش رفت و فکر می کرد که آیا به دوستش وفا کند یا نه، یکبار تصمیم می گرفت وفا کند و یکبار تصمیم می گرفت به عهدش وفا نکند پس از آن گفت: «شاید پس از این دیگر تا ابد به آن همسایه نیازی نداشته باشم» و در نهایت تصمیم گرفت که بی وفایی کند و به عهدش وفا نکند. پس مدتی دیگر در وفا به عهدش درنگ کرد.
مدتی بعد پادشاه خوابی دید و به دنبال پسر فرستاد، آن پسر به خاطر آنچه با دوستش کرده بود پشیمان شد و پس از دو بار بی وفایی گفت: «چه کنم که دانشی ندارم» سپس تصمیم گرفت که به نزد مرد همسایه برود. پسر نزد آن همسایه رفت و او را به خدای تبارک و تعالی سوگند داد و از او خواست که او را [در مورد خواسته پادشاه] آگاه سازد و به همسایه گفت این بار به او وفا می کند و به او اطمینان داد و گفت: «مرا به این حال وامگذار! بدون شک دیگر پیمان شکنی نمی کنم و به تو وفا می کنم» همسایه از او خواست تا به او اطمینان دهد، سپس گفت: «تو را خوانده تا از تو در مورد خوابی که دیده سؤال کند و بداند که این زمان چه زمانی است. وقتی که پادشاه از تو سؤال کرد، بگو این زمان، زمان «ترازو» است» آن پسر نزد پادشاه رفت و پادشاه وارد شد و گفت: «[می دانی [چرا تو را احضار کرده ام؟» پسر گفت: «شما خوابی دیده اید و می خواهید سؤال کنید که این زمان چه زمانی است» پادشاه گفت: «درست گفتی پس به من بگو اکنون چه زمانی است.» پسر گفت: «این زمان، زمان ترازو است.» پادشاه دستور داد هدیه ای به او بدهند، پسر هدیه را گرفت و آنرا نزد مرد همسایه برد و آنرا جلوی همسایه گذاشت و گفت: «آنچه که من به دست آورده ام برای تو آوردم پس تو آن را تقسیم کن.»
آن همسایه دانشمند گفت: «زمان اول زمان گرگ بود و تو از گرگها بودی و زمان دوم زمان قوچ بود که قوچ تصمیم می گیرد و انجام نمی دهد و تو هم مثل قوچ تصمیم می گرفتی اما وفا نمی کردی و این زمان (سوم) زمان ترازو بود و تو در آن زمان وفادار بودی. پس بگیر آنچه که برای تو است چون من نیازی به آن ندارم» و آن دانشمند (همسایه) هدیه را به پسر برگرداند.(21)


پی نوشت ها:
1 .ألم أعهد إلیکم یا بنی ادم أن لاتعبدوا الشیطان إنّه لکم عدوّ مبین و أن اعبدونی هذا صراط مستقیم. سوره یس (36)، آیه 60-61.
2 .و إذ أخذ ربّک من بنی ادم من ظهورهم ذرّیتهم و أشهدهم علی أنفسهم ألست بربّکم قالوا بلی شهدنا أن تقولوا یوم القیامة إنّا کنّا عن هذا غافلین. سوره اعراف (7)، آیه 172.
3 .و لقد بعثنا فی کلّ أمة رسولاً أن اعبدوا اللّه واجتنبوا الطاغوت... . سوره نمل (16)، آیه 36.
4 .و ما أرسلنا من قبلک من رسول إلّا نوحی إلیه أنّه لا إله إلّا أنا فاعبدون. سوره انبیا (21)، آیه 25.
5 .من یطع الرسول فقد أطاع اللّه و من تولّی فما أرسلناک علیهم حفیظا. سوره نساء (4)، آیه 80.
6 .... و ما آتاکم الرسول فخذوه و ما نهاکم عنه فانتهوا و اتقوا اللّه إنّ اللّه شدید العقاب. سوره حشر (59)، آیه 7.
7 .... و أوفوا بالعهد إنّ العهد کان مسئولاً. سوره اسراء (17)، آیه 3.
8 .العهد ما أخذ النبیّ علی الناس فی موّدتنا و طاعة أمیرالمؤمنین أن لایخالفوه ولایتقدّموه ولایقطعوا رحمه و أعلهم أنّهم مسئولون عنه. محمدباقر مجلسی، بحارالانوار، ج24، ص187، ح1. سوره مریم (19)، آیه 87.
9 .ألا من دان اللّه بولایة امیرالمؤمنین والأئمة من بعده فهوالعهد عنداللّه .
به نقل از امام صادق(علیه السلام) در تفسیر آیه شریفه «لایملکون الشفاعة إلّا من اتّخذ عند الرحمن عهدا.»؛ [آنان] اختیار شفاعت را ندارند، جز آن کس که از جانب [خدای [رحمان پیمانی گرفته است. (بحارالانوار، ج24، ص333، ح58.)
10.من کنت مولاه فهذا علیّ مولاه... . ابو منصور احمد بن علی بن ابی طالب طبرسی، الاحتجاج، ج2، ص66-56.
11.معاشر الناس! من یطع اللّه و رسوله و علّیا والائمّة الذین ذکرهم فقد فاز فوزا عظیما. همان.
12.إنّ هذا یوم عظیم الشأن... یوم کمال الدین و یوم العهد المعهود. بحارالانوار، ج37، ص164، ح40.
13.همان، ج43، ص158. همچنین ر.ک: سیدجعفر شهیدی، زندگانی فاطمه زهرا(علیه السلام)، ص151.
14.إنّ النبی، صلّی اللّه علیه و آله، لمّا قبض ارتدّ الناس علی أعقابهم کفّارا إلّا ثلاثة: سلمان والمقداد و أبوذر الغفاری. بحارالانوار، ج28، ص259، ح42.
15.إنّما کلّف الناس ثلاثه: معرفة الأئمّة والتسلیم لهم فیما و رد علیهم والردّ إلیهم فیما اختلفوا فیه. حدیث از امام باقر(علیه السلام). محمدبن یعقوب کلینی، الکافی، ج1، ص390، ح1.
16.إذا غضب اللّه تبارک و تعالی علی خلقه، نحّانا عن جوارهم. همان، ص343، ح31.
17.لو أنّ أشیاعنا، و فقّهم اللّه لطاعته، علی اجتماع من القلوب فی الوفاء بالعهد علیهم، لما تأخّر عنهم الیمن بلقائنا و لتعجلّت لهم السعادة بمشاهدتنا علی حقّ المعرفة و صدقها منهم بنا. بحارالانوار، ج53، ص177.
18.أللّهم إنّی أجدّد له فی صبیحة یومی هذا و ماعشت من أیّام حیاتی عهدا و عقدا و بیعة له فی عنقی لا أحوال عنها ولا أزول أبدا. همان، ج102، ص111.
19.مرحوم علامه مجلسی در توضیح این سخن حضرت(علیه السلام) که «تو را دوستان و برادرانی است» می فرماید: «شاید هدف از آوردن این حکایت، این باشد که این زمان، زمانه وفای به عهد نیست و اگر زمان ظهور این امر را به تو بگویم، تو دوستان و آشنایانی داری و زمان ظهور را به آنها می گویی در نتیجه خبر میان مردم پراکنده می شود و باعث فساد می شود. و عهد و پیمان به پوشیده داشتن زمان ظهور هم فایده ای ندارد؛ اگر هنوز زمان ترازو نرسیده باشد، تو به عهد خود وفا نمی کنی.
یا معنای این سخن این است که تو آشنایانی داری، پس به آنها بنگر آیا آنها با تو در چیزی هم رأی هستند یا اینکه اصلاً به عهد تو وفا می کنند؛ پس چگونه امام زمان(علیه السلام) در اینگونه زمان ظهور می کند!
یا اینکه مقصود این است که تو می توانی آنرا استعلام کنی، پس برای کسب علم به حال آشنایان و برادرانت بنگر هر چه از آنها عزم و تصمیم قاطع بر فرمانبرداری و اطاعت و تسلیم کامل از امامشان دیدی، پس بدان آن زمان، زمان ظهور حضرت قائم ـ که خداوند ظهور و فرجش را نزدیک گرداند ـ است و قیام آن حضرت مشروط به این امر است و عموما اهل هر زمانی بر یک حالت هستند همانگونه که از این داستان پیداست.» (بحارالانوار، ج14، ص500).
20.علامه مجلسی در توضیح عبارت «اما من می دانم» می نویسد: «شاید علم آن مرد از اطلاع دادن آن عالم باشد و آن عالم هم علمش را از انبیاء گرفته باشد یعنی آنها براساس وحی آسمانی به او خبر داده اند که پادشاه به زودی آن خوابها را خواهد دید و این تعبیر آن خوابهاست. یا اینکه او از آن دانشمند نوعی دانش فرا گرفته که شخص با آن می تواند امثال آن امور را استنباط نماید. این احتمال هم وجود دارد که آن مرد پیامبری باشد که این امور را از طریق وحی فهمیده است. (همان)
21.الکافی، ج8، ص362، ح552؛ بحارالانوار، ج14، ص497 ـ 499.

 

 منبع : ماهنامه موعود - شماره51

اضافه کردن نظر


کد امنیتی
تازه کردن