سه شنبه, 25 آبان 1395 ساعت 09:00
خواندن 472 دفعه

بررسی تطبیقی روایات حضرت مهدی عجل الله تعالی فرجه الشریف در صحاح سته و منابع شیعه - غلام محمد فخرالدین

چکیده
عقیده مهدویت جزء مسلّمات مذاهب اسلامی است و اختلاف فقط در مصداق آن می باشد. اهل سنت در مورد روایات خلفای اثناعشر اقوال متعددی دارند، لیکن با بررسی روایات فریقین و اقوال آنها به این واقعیت می رسیم که مراد روایات از خلفای اثناعشر، ائمه اثناعشر شیعه می باشد. در بعضی روایات اهل سنت آمده که اسم پدر حضرت مهدی همان اسم پدر حضرت رسول اکرم(صلی الله علیه وآله) است، اما بعد از بررسی روایات فریقین به این نتیجه می رسیم که اسم حضرت مهدی همان اسم پیامبر(صلی الله علیه وآله) و پدر ایشان امام حسن عسکری(علیه السلام) است و او از اولاد حضرت فاطمه(سلام الله علیها) و از فرزندان امام حسین(علیه السلام) می باشد.
عقیده مهدویت نزد فریقین
عقیده به مهدی موعود یکی از مسلّمات مذاهب اسلامی است. علمای فرق مختلف اهل سنت، احادیث مهدویت را متواتر دانسته اند. ابن حجر هیثمی مکی، احمد ابوالسرود الصباع الحنفی، شیخ محمد الخطابی المالکی، و شیخ یحیی بن محمد الحنفی، این چهار تن، از علمای مذاهب اربعه اهل سنت، احادیث مهدویت را مسلّم دانسته اند.[1]
اما نزد شیعه عقیده مهدویت جزو اصول مذهب است. علامه حسن زاده می فرماید: اگر کسی در خصوص شخص حضرت مهدی موعودعجل الله تعالی فرجه الشریف اندک تتبعی در جوامع روایی فریقین و کتب سیر و تاریخ آنها بنماید، حقیقت به وی مسلّم خواهد شد که ایمان به مهدی موعود و ایقان به ظهور او از بدو اسلام مرکوز اذهان بوده است.[2]
اگر ما مصادر حدیثی، تاریخی، عقیدتی و تفسیری اهل سنت و شیعه را بررسی کنیم، این حقیقت را در می یابیم که نخستین کسی که درباره عقیده مهدویت و درباره اوصاف او سخن گفت خود رسول اکرم بود. خود رسول اکرم اولین مروج این عقیده بود.[3] اگر چه در مصداق مهدی موعود اختلاف وجود دارد، لیکن اصل قضیه مهدویت یکی از مسلّمات فریقین است و از صدر اسلام تا امروز احدی از مسلمین منکر اصل عقیده مهدویت نشده است.[4]
در آثار طرفداران مکتب خلافت، ظهور مهدی موعود یکی از نخستین و نامدارترین علامات رستاخیز بزرگ به شمار می رود. از این رو در مصنفات دانشمندان اهل سنت، روایات و مباحث مهدویت بیشتر به دنبال گفت وگو از «اشراط الساعه» نقل و مطرح می شود.[5]
شهید مطهری فرموده است: اگر می خواهید بفهمید که مسئله مهدویت منحصر به شیعه نیست، ببینید آیا مدعیان مهدویت در میان شیعه زیاد بودند و در میان اهل سنت نبودند. می بینید مدعیان مهدویت در میان اهل تسنن زیاد بودند.[6]
طبق تحقیقات بعضی از دانشمندان، ذکر حضرت مهدی(عجل الله تعالی فرجه الشریف) در بیش از هفتاد کتاب اهل سنت آمده است[7] خلاصه مطلب این است که عقیده مهدویت در میان اهل سنت یک حقیقت غیر قابل انکار و تردید است. علامه حسن زاده آملی در این باره گفته است: امامیه را در این سرّ الهی (حضرت مهدی(عجل الله تعالی فرجه الشریف)) همان صحاح و سنن اهل سنت حجت بالغه است.[8]
فصل دوم: واژه شناسی
1. کلمه مهدی در لغت قدیم
کلمه «مهدی» از جهت صرفی اسم مفعول ثلاثی مجرد از ریشه ناقص (معتل اللام) «هدی یهدی و هدایه» می باشد. از آنجا که در لغت نامه های زبان عربی در سده های نخستین اسلامی، واژه مهدی به طور ممتاز مستقل یادآوری نشده، بلکه همان ریشه اصلی را معنا کرده اند، درباره این واژه سخن بسیار زیاد است، لیکن قول احمد بن فارس جامع تمام اقوال است:
هدی.. اصلان احدهما التقدم للارشاد و للاخر بعثه لطف فالاول قولهم هدینه الطریق هدایه ای لتقدمته لارشده و لاصل لاخر الهدیه ما اهدیت من لطف الی ذی صوره.[9]
طبق این سخن معنای این واژه در دو مطلب خلاصه می شود: الف) پیش افتادن برای نشان دادن راه درست و روشن ساختن مسیر صحیح. ب) دادن و بخشیدن هر نوع تحفه، پیش کش، قربانی یا تقدیمی.
2. واژه مهدی در لغت جدید
در لغت نامه هایی که در قرون میانه یا اخیر، ویژه کلمات مشکله آثار و اخبار فراهم گردیده، کلمه مهدی را به عنوان یک اشتقاق در شکل مستقل مطرح نموده و معنای عام لغوی آن را از شاخه نخستین دانسته اند و برای این واژه در متون دینی معنای خاص اصطلاحی برشمرده اند. در این زمینه نمونه ای از دو کتب لغوی فریقین آورده می شود.
ابن اثیر گفته است:
المهدی الذی قد هداه الله الی الحق و قد استعمل فی الاسماء حتی صارت کالاسماء العامه و به سمی المهدی الذی بشر به النبی انه یجیی فی آخر الزمان.[10]
فخر الدین طریحی گفته است:
المهدی من هداه الله الی الحق و المهدی اسم للقائم من آل محمد(صلی الله علیه وآله) الذی بشر بمجیئه فی آخر الزمان... .[11]
طبق این دو منبع، معنای مهدی در دو نکته خلاصه می شود: الف) به معنای خاص لغوی، یعنی هدایت شده الهی به سوی حق. ب) در شکل اسم علم با مصداق معنای اصطلاحی به عنوان موعود منتظر اسلام.
3. واژه مهدی در قرآن
اگر چه قریب هفتاد شکل از مشتقات و ریشه لغوی «هدی» در قرآن به کار رفته که در مجموع 316 مورد می شود،[12] اما واژه مهدی در میان آنها نیست. کلمه «مهتدی» که معنای بسیار نزدیک با مهدی دارد، به شکل مفرد چهار بار و به صورت جمع هفت بار در قرآن آمده است.[13] در سه مورد از این آیات، به مفهوم هدایت شده الهی درباره واژه مهدی تصریح شده است: «من یهدالله فهو المهتدی»؛[14] «و من یهدالله فهو المهتد»؛[15]«من یهدالله فهو المهتد».[16]
4. واژه مهدی در حدیث
ما درباره این واژه به سه دسته روایات بر می خوریم. برای نمونه از هر سه دسته به نقل یک روایت اکتفا می شود.
دسته اول: این دسته بیشترین مورد را در بر می گیرد. این روایات کلمه مزبور را در مصداق خاص یعنی موعود منتظر اسلام استعمال کرده است. مثلاً این روایت که مورد قبول فریقین است: «ابشرکم بالمهدی یبعث علی اختلاف من الناس و زلزال یملأ الارض قسطاً و عدلاً کما ملئت ظلماً و جوراً.»[17]
دسته دوم: الف) نمونه ای از روایت شیعه این است: «...اوصیایی الی یوم القیامه کلهم هارون مهدیون و اول اوصیایی بعدی اخی علی(علیه السلام) ثم حسن(علیه السلام) ثم حسین(علیه السلام) ثم... .»[18] در اینجا مهدی به معنای هدایت شده و هدایتگر آمده است.
ب) نمونه ای از روایت اهل سنت این است:«فعلیکم بسنتی و سنه الخلفا الراشدین المهدیین.»[19] در اینجا هم مهدی به معنای هدایت شده آمده است.
دسته سوم: در این دسته مهدی به معنای عام لغوی، یعنی راهنمایی شده و هدایت یافته است. این روایت از آن جمله است: «المهدی من اهتدیت.»[20]
روایات
امامت حضرت مهدی(عجل الله تعالی فرجه الشریف)
بعضی از کتب، روایات خلفای اثناعشر را از صحاح سته نقل کرده اند. این روایات بر امامت ائمه اثناعشر دلالت می کنند. از این جهت که حضرت مهدی(عجل الله تعالی فرجه الشریف) یکی از ائمه اثناعشر است، این روایات ضمناً امامت حضرت مهدی(عجل الله تعالی فرجه الشریف) را هم اثبات می کنند.
1. روایات اهل سنت
نخست به بررسی روایات اهل سنت می پردازیم. در یکی از این روایات آمده است:
حدثنی محمد بن المثنی، حدثنا غندر، حدثنا شعبه، عن عبدالملک، سمعت جابر بن سمره قال: سمعت النبی(صلی الله علیه وآله) یقول: یکون بعدی اثناعشر امیراً فقال کلمه لم اسمعها فقال ابی: انه یقول کلهم من قریش[21]
...جابر می گوید: من از رسول خدا شنیدم که می فرماید: بعد از من دوازده خلیفه (جانشین) خواهند بود. جابر می گوید بعد از آن رسول خدا سخنی گفت که من آن را متوجه نشدم. پدرم به من گفت: رسول خدا(صلی الله علیه وآله) فرمود: همه آنها از قریش اند.
دیگر ائمه صحاح هم همین روایت را با همین مضمون، با اندک تفاوت لفظی، در کتب خود نقل نمودند.[22]
الف) اعتبار و جایگاه روایات مذکور
دانشمندان، محدثین و رجالیین اهل سنت، روایات خلفای و اثناعشر را مقطوع الصدور، مسلّم، معتبر و عالی السند می دانند و درباره صحت این روایات تردید ندارند.[23]
ب) آرا و اقوال دانشمندان اهل سنت در تعیین مصداق این روایات
آرا و انظار دانشمندان اهل سنت درباره تعیین مصداق روایات اثناعشر و تفسیر احادیث مذکور، در نکات ذیل خلاصه می شود.
1. روایات خلفای اثناعشر ناظر به فتنه هایی است که بعد از پیامبر(صلی الله علیه وآله) اتفاق می افتد و به علت تعدد خلفا امت اسلامی دچار اختلاف می شود و مردم به خلافت دوازده نفر متفرق می شوند[24]
2. این خلفای دوازده گانه در یک زمان خواهند آمد و باعث اختلاف و تفرقه امت هم نمی شوند.[25]
3. الفاظ و تعبیرات روایات مختلف است. لذا از روایات مذکور مراد معیّنی حاصل نمی شود.[26]
4. مراد رسول اکرم(صلی الله علیه وآله) از این روایات، خبر دادن از خلافت بعد از خود و اصحاب خود است.[27]
5. احادیث مذکور بر خلافت خلفای بعد از مهدی موعود دلالت دارند.[28]
6. روایات ناظر بر خلافت خلفای بنی امیه البته قبل از تزلزل حکومت آنها به دست عباسیان، است.[29]
7. مراد از احادیث مذکور تمام خلفای برحق اسلامی اند.[30]
8. منظور و مراد روایات مذکور خلفای عادل است.[31]
9. مراد روایات خلفایی هستند که بعد از خلافت علویین ظاهر می شوند.[32]
10. مراد روای از خلفای اثناعشر، ابوبکر صدیق تا عمربن عبدالعزیز است.[33]
11. مراد روایات مذکور خلفای اربعه و بعضی امویان غیر از یزید است.[34]
12. مراد روایات از خلفای اثناعشر، خلفای اربعه و بعضی از خلفای امویان است و یزید یکی از آنهاست.[35]
13. مراد از این روایات خلفای اربعه است و حال بقیه نامشخص است.[36]
14. اگر روایات ناظر به خلافت باطنی باشند، خلفای اربعه و عمربن عبدالعزیز را شامل می شوند و اگر ناظر به خلافت ظاهری باشند، بعضی از خلفای امویان و عباسیان را هم شامل اند.[37]
15. آنچه مسلّم است این است که منظور روایات ائمه اثناعشر شیعی نیست.[38]
تفصیل این اقوال و احتمالات در کتب مختلف اهل سنت وجود دارد.[39]
نقد و بررسی اقوال
الف) نقد عام
نقد عام متوجه تمام اقوال مذکور است و بر تمام اقوال و احتمالات مزبور وارد می باشد.
1. تعیین خلفای پیامبر(صلی الله علیه وآله) از طریق نص و من جانب الله است نه از طریق رأی و اجماع، چون در بعضی از روایات خلفای اثناعشر را به نقبای بنی اسرائیل تشبیه کرده اند و نقبای بنی اسرائیل از طریق نص تعیین شده اند، همان گونه که خداوند فرموده است:
«و لقد اخذنا میثاق بنی اسرائیل و بعثنا منهم اثناعشر نقیبا»؛[40] «و من قوم موسی امه یهدون بالحق و به یعدلون و قطعناهم اثناعشر اسباطاً».[41] پس معلوم می شود که مردم در انتخاب خلیفه الهی نقشی ندارند و این احتمالات مذکور ارزشی ندارد.[42]
2. درباره مراد روایات خلفای اثناعشر و در تعیین مصداق خلفای اثناعشر، دانشمندان احتمالات متفاوت بیان نموده اند. حتی اقوال آنها چنان مضطرب است که هرکسی چیزی به ذهنش رسیده به عنوان مصداق روایات بیان نموده و این بیش از پانزده احتمال است. اینکه اقوال مذکور نیز نتوانسته اند مصداق مسلّم و متفق علیه را تعیین کنند، به علت بی توجهی آنها به بعضی از روایات است. اگر آنها به روایات دیگر هم توجه می کردند، این قدر حیرت و اضطراب در تعیین خلفای اثناعشر نداشتند. چون بعضی از روایات صحیحه و عالی السند که در متون آنها آمده خلفای رسول اکرم(صلی الله علیه وآله) را تعیین نموده اند.[43]
3. بعد از خلفای اربعه خلافت به پادشاهی تبدیل شده است و اطلاق خلیفه بر آنها صحیح نمی باشد.[44]
4. دلیل اکثر دانشمندان اهل سنت اجماع است، لیکن اجماع حقیقی برای هیچ کس غیر از علی(علیه السلام) حاصل نشده است.
5. اقوال دانشمندان اهل سنت با یکدیگر توافق ندارد و لذا قابل استناد و عمل نمی باشد.
6. تمام احتمالات مذکور اجتهاد در مقابل نص است، چون مسئله خلافت و اثبات و تعیین آن متوقف بر نص است. خداوند تعیین امامت را حق خود قرار داده است، همان طور که فرموده است: «... وجعلنا ائمه یهدون بامرنا»؛[45] «.. انی جاعلک للناس اماما».[46] پس معلوم می شود خلافت امامت انتصابی است نه انتخابی و لذا احتمالات مذکور درباره تعیین خلافت اجتهاد در مقابل نص است.
7. این اقوال با بعضی از احادیث اهل سنت تعارض دارند، چون در بعضی از روایات آنها آمده که رسول خدا فرموده است: خلافت بعد از من سی سال است. لیکن آنها در این اقوال خلافت بیش از سی سال را اثبات کرده اند.[47]
8. طبق این اقوال و احتمالات بین خلفا فاصله واقع می شود، لیکن این فاصله نباید واقع شود، چون فاصله واقع شدن بین حجتهای الهی به معنای این است که در بعضی از ادیان حجت خدا نبوده و این باعث نابودی اهل زمین است: «لا تخلوا الارض من خلیفه.»[48]
دانشمندان اهل سنت هم گفته اند اهلبیت(علیهم السلام) امان برای اهل زمین اند. آنان حدیث امان را نقل کرده و گفته اند امان اهل زمین متوقف بر وجود اهلبیت(علیهم السلام) است و اگر زمین در یک زمان از وجود آنها خالی شود در امان نخواهد بود.[49] احمدبن حنبل می گوید: «همانا خداوند زمین را به خاطر پیامبر 6 خلق کرد و دوام آن را به دوام اهل بیت(علیهم السلام) عترتش قرار داد.»[50]
9. بین این اقوال قدر متیقنی وجود ندارد، چون دیدیم بین این پانزده احتمال یک قول و احتمال قدر مسلّم و اتفاقی بین همه دانشمندان نیست. وقتی اصحاب از رسول خدا درباره خلفا سوال می کردند، تصور ایشان خلفای منصوص من الله بوده است نه هر حاکم. رسول خدا(صلی الله علیه وآله) نیز در جواب می فرمود: خلفای من به تعداد نقبای بنی اسرائیل است.[51]
ب) نقد خاص
این نقد متوجه به یکایک اقوال و احتمالات مذکور است. اکنون به ترتیب اقوال را بررسی می کنیم و پاسخ می دهیم.
1. احتمال اول باطل است، چون روایات خلفای اثناعشر در مدح خلفا آمده اند. اگر این روایات طبق قول اول ناظر به فتنه های آخر الزمان باشد، برای مدح نیست، بلکه باید برای ذم باشد و این با محتوای حدیث سازگاری ندارد. همچنین اگر خلفا اثناعشر باعث فتنه باشند، حدیث «تجتمع علیه الأمه» بی معنا می ماند.[52]
2. در احتمال دوم گفته شده که همه آنها دریک زمان هستند. این قول باطل است، چون همه آنها نمی توانند در یک زمان باشند، زیرا این سبب افتراق امت می شود. این روایات خلفا را به نقبای بنی اسرائیل تشبیه کرده اند و نقبا در یک زمان نبودند.[53]
3. در قول سوم گفته شده که از روایات خلفا اثناعشر هیچ معنایی فهمیده نمی شود. این قول نیز بی اساس است. آیا رسول اکرم(صلی الله علیه وآله) در این احادیث این قدر مجمل گویی کرده است که هیچ کس این احادیث را نفهمد؟ اگر اینان با چشم باز به نصوص فریقین نگاه کنند، به نتیجه می رسند و معنای سخن پیامبر(صلی الله علیه وآله) را در می یابند.
4. قول چهارم می گوید این احادیث خلافت بعد از پیامبر و اصحاب را بیان می کند. این سخن ناتمام است، چون پیامبر در حدیث فرموده است: «... یکون بعدی..» و نفرموده: «یکون بعدی و بعد اصحابی». این قول معنایی اضافی را به حدیث تحمیل می کند. اگر این قول صحیح باشد، چگونه این روایات دلیل مدح خلفا خواهند بود، در حالی که بعد از پیامبر(صلی الله علیه وآله) و اصحاب، فساق و فجره حکومت کردند.[54]
5. این قول هم صحیح نیست، چون طبق این قول تا ظهور مهدی(عجل الله تعالی فرجه الشریف) زمین از حجت الهی خالی می ماند، در حالی که زمین نباید از حجت حق خالی باشد، چون اتصال خلفا ضروری است.[55]
6. احتمال ششم بسیار تعجب آور است. اینان چگونه این روایات را که برای مدح صادر شده اند، بر معاویه و امثال او حمل می کنند که ظلم او از کسی مخفی نیست و دانشمندان فریقین معاویه را عادل نمی دانند؟[56] همچنین چگونه یزید مصداق این روایت قرار می گیرد که شرش از هیچ کس پوشیده نیست؟[57] آیا این روایات در مدح امثال او آمده است که حرمت قرآن را زیر پا گذاشته اند؟[58]
7. طبق این قول هم مشکل عدم اتصال خلفا و خلو زمین از حجت حق پیش می آید، چون طبق این قول بین خلفای عادل و بعضی خلفای و غیرعادل فاصله واقع شده است.
8. طبق قول هشتم هم همان مشکل عدم اتصال خلفا پیش می آید، چون بعضی گفته اند ابن الزبیر صلاحیت خلافت نداشته است. حد اقل طبق این قول در زمان ابن زبیر زمین بی خلیفه مانده است.[59]
9. در قول نهم گفته شده: مراد روایات خلافت بعد از علویین است. این قول نا مفهوم است. اگر مراد ایشان از خلافت علویین، خلافت علویین باشد که در مصر حکومت کردند، باز هم مشکل عدم اتصال خلفا پیش می آید و اگر مراد ایشان از علویین حکومت حضرت مهدی(عجل الله تعالی فرجه الشریف) باشد، باز هم همین مشکل را دارد.
10. قول دهم نیز مخدوش است، چون طبق این قول نیز همان مشکل عدم اتصال خلفا پیش می آید.
11. طبق این قول هم همان مشکل خلو زمین از حجت خدا و عدم اتصال خلفا پیش می آید.
12. این احتمال یعنی قول دوازدهم بسیار موهون است، چون طبق این قول یزید هم جزو خلفای رسول6 قرار گرفته است که هیچ کس از مسلمانان او را قبول ندارد. به علاوه اگر فقط اجماع و انتخاب اکثریت مردم شرط باشد، علی(علیه السلام) نمی تواند خلیفه باشد، چون اهل شام ایشان را قبول نداشتند.[60]
13. در قول سیزدهم ادعای قدر متیقن شده، در حالی که قبلاً دانسته شد در بین اقوال قدر متیقن وجود ندارد. طبق این قول، مراد روایات خلافت حضرت مهدی(عجل الله تعالی فرجه الشریف) و بعد از اوست. لیکن بعضی گفته اند مراد خلفای بعد از مهدی است. پس می بینیم که قدر متیقنی وجود ندارد.
14. در این احتمال، یعنی در قول چهاردهم، خلافت به ظاهر و باطن تقسیم شده است. این تقسیم اعتباری و بشری است و نظر درستی نیست، چون همان کس که از طرف خداوند در باطن خلیفه است، در ظاهر هم همان باید خلیفه باشد. علاوه بر این، طبق این قول همان مشکل عدم اتصال خلفا پیش می آید.
15. در احتمال پانزدهم گفته شده بود شیعه از روایات خلفای اثناعشر، امامت ائمه اثناعشر را اثبات می کند، لیکن آنچه در این روایات مطرح شده خلافت است نه امامت. در این روایات تعبیر «خلفای اثناعشر» آمده است و نه «ائمه اثناعشر». برای بررسی و پاسخ این اشکال واژه خلافت و تطبیق آن با معنای امامت بررسی می شود.
خلافت در لغت
راغب گفته است: «الخلافه فی لغه العرب النیابه عن الغیر»؛[61] خلافت در لغت نیابت از غیر است. ابن بشیر گفته است: «و الخلیفه من یخلف غیره و یقدم مقامه و یسد مسده»؛[62] خلیفه کسی است که از غیر خود نیابت کند و جای او قرار بگیرد. این واژه در قرآن کریم هم به همین معنا آمده است. «واذکروا اذ جعلکم خلفا من بعد قوم نوح.»؛[63] «..واذکروا اذ جعلکم من بعد قوم عاد»؛[64] «ان یشأ یذهبکم و یستخلف من بعدکم ما یشاء»؛[65] «مخلف من بعدهم خلف اضاعوا الصلاه».[66]
خلافت در اصطلاح
«خلیفه الله فی الارض» در اصطلاح اسلامی به معنای این است که خدا کسی را از میان بشر انتخاب کند و او را بر مردم امام و حاکم قرار بدهد. خلافت به همین معنا در قرآن مجید هم آمده است: «و اذ قال ربک للملائکه انی جاعل فی الارض خلیفه»،[67] «یا داود انا جعلناک خلیفه فی الارض فاحکم بین الناس بالعدل».[68] در جای دیگر قرآن به جای خلیفه لفظ امام به کار رفته است: «و لوط و اسحاق و یعقوب و... کلا جعلنا من المحسنین و جعلناهم ائمه یهدون بامرنا».[69]
از معنای لغوی فهمیده می شود که خلافت نیابت از غیر است و نایب باید کسی باشد که شایستگی منوب عنه را دارا باشد تا بتواند کار او را انجام دهد. پیامبر معصوم است، پس نایب او هم باید دارای عصمت باشد، چون غیر شیعه کسی دیگر ادعای عصمت را نکرده است و عصمت امامانG از آیه تطهیر، حدیث ثقلین و... ثابت می شود.
از معنای اصطلاحی خلافت و خلیفه فهمیده می شود که خلافت در واقع منصب الهی است و خلیفه باید از جانب خدا انتخاب شود. علاوه بر این، لفظ خلیفه منصرف به کسی است که رسول خدا او را برای خلافت تعیین کرده باشد، چون هیچ یک از اصحاب معتقد نبودند که رسول بدون نصب خلیفه از دنیا رفته باشد.[70]
مصداق روایات مذکور
روایات خلفای اثناعشر فقط با عقیده شیعه سازگار است، چون تمام روایات توالی و اتصال خلفا را می رساند. این روایات خلافت را در دوازده نفر حصر کرده اند و اوصاف و خصوصیات این خلفا در روایات دیگر بیان شده است. این خصوصیات هم در غیر ائمه اثناعشر یافت نمی شود. پس مقصود و مراد احادیث آنان اند. حدیث ثقلین و سفینه و احادیث بسیار دیگر هم این حقیقت را تأیید می کند.[71]
این احادیث را نمی توان بر ملوک اموی و عباسی حمل کرد، چون آنان ظالم بودند و تعدادشان هم از دوازده بیشتر بود. پس فقط ائمه اثناعشر را می توان مصداق روایات مذکور قرار داد، چون دوازده نفرند و در علم و فضل و کرامت از همه برترند.[72]
علاوه بر این، در بعضی از روایات قید و شرط هاشمیت برای خلفا و نیز عبارت «کلهم من قریش» در آنها آمده است. در بعضی از روایات آمده است: «یکون بعدی اثناعشر خلیفه کلهم من بنی هاشم.»[73] در بعضی از روایات نیز پیامبر(صلی الله علیه وآله) خلافت و امامت ائمه اثناعشر را با صراحت بیان فرموده است: «...ان اوصیایی بعدی اثناعشر اولهم علی و آخرهم مهدی.»[74]
1. روایات شیعه
در منابع شیعه هشت دسته روایات به چشم می خورد که در آن خلفای اثناعشر معرفی شده اند و مصادیق روایات اثناعشر بیان شده است.
1. در روایات دسته اول آمده است: «یکون بعدی اثناعشر خلیفه کلهم من قریش.»[75] این همان روایاتی است که در منابع اهل سنت هم آمده است.
2. در روایات دسته دوم آمده است: ائمه و خلفای پیامبر(صلی الله علیه وآله) از اولاد فاطمه(سلام الله علیها) هستند.[76]
3. در روایات دسته سوم آمده است: خلفای پیامبر و ائمه دوازده نفرند.[77]
4. در روایات دسته چهارم آمده است: اول خلیفه رسول، علی(علیه السلام) و آخرین خلیفه مهدی(عجل الله تعالی فرجه الشریف) است.[78] در این روایات اولین و آخرین خلیفه پیامبر ذکر شده است.
5. در روایات دسته هفتم آمده است: خلفای پیامبر(صلی الله علیه وآله) دوازده نفرند و نه نفرشان از اولاد امام حسین اند.[79]
6. در روایات دسته هشتم آمده است: خلفای پیامبر و ائمه، از اهل بیت پیامبر(صلی الله علیه وآله) هستند.[80]
7. در بعضی از روایات آمده است که خلفای پیامبر(صلی الله علیه وآله)، علی، حسن و حسین و نه فرزند از نسل امام حسین اند: «علی اخی و وارثی و وصیی و ولی کل مؤمن بعدی ثم ابنی الحسن ثم الحسین ثم تسعه من ولد الحسین.»[81]
8. در بعضی از روایات نام یکایک خلفای اثناعشر ذکر شده است، همان طور که پیامبر(صلی الله علیه وآله) فرموده است: «... اذا مضی الحسین فابنه علی فاذا مضی علی فابنه محمد هکذا... ثم ابنه الحجه القائم.»[82] دانشمندان اهل سنت و حتی محدثین آنان در اشعار خود نام ائمه اثناعشر را آورده و ایشان را به عنوان خلیفه رسول تمجید کرده اند.[83]
نسب حضرت مهدی(عجل الله تعالی فرجه الشریف)
1. آیا مهدی همان عیسی بن مریم است؟
گروه اندکی از دانشمندان اهل سنت با تمسک به روایت ابن ماجه منکر عقیده مهدویت شدند و گفتند که غیر از مسیح مهدی دیگری وجود ندارد و مهدی همان عیسی بن مریم است. لذا در اینجا این روایت ابن ماجه و اقوال دانشمندان مورد نقد و بررسی قرار می گیرد.
در روایت ابن ماجه آمده است: «حدثنا یونس بن عبدالاعلی.. عن انس بن مالک ان رسول الله قال... و لاالمهدی الا عیسی بن مریم»؛[84] مهدی کسی جز عیسی بن مریم نیست.
به دلایل ذیل این روایت از اعتبار ساقط و غیر قابل اعتماد است.
الف) اشکال سندی
راوی این حدیث نزد عالمان و دانشمندان اهل سنت مجهول الحال است و ارباب جرح و تعدیل آنها حدیث مذکور را ضعیف و جعلی تلقی کرده و گفته اند: در سند این روایت کذاب وجود دارد. بعضی نیز گفته اند روات این حدیث متروک الحدیث هستند.[85]
ب) تعارض با روایات صحیحه و کثیره
از طرق صحیح و معتبر روایات فراوانی وجود دارد که دلالت می کند حضرت مهدی غیر از عیسی بن مریم است، بلکه در این روایات گفته شده که عیسی به حضرت مهدی اقتدا و از او پیروی می کند. روایات مهدویت جز مسلّمات فریقین است و روایت ابن ماجه با این روایات صحیح و معتبر تعارض دارد و از اعتبار ساقط است. بلکه بعضی گفته اند روایت حتی قدرت تعارض هم ندارد، چون احادیث مهدویت فی الجمله متواترند.[86]
ج) فقدان دقت علمی منکران احادیث مهدویت
دانشمندان اهل سنت اظهار می کنند که ابن خلدون و کسانی مانند او که به روایت ابن اجه و امثال او تمسک کرده و وجود مهدی را منکر شده اند و بر احادیث مهدویت اشکال وارد کرده اند، در فن حدیث فاقد دقت علمی اند و توان تشخیص احادیث صحیح را از احادیث غیرصحیح ندارند و میدان حدیث میدان ایشان نیست. لذا آرا و انظار امثال آنان ارزش علمی ندارد و نزد محدثین فاقد اعتبار است.[87]
د)عدم دلالت حدیث بر مدعا
بر فرض که روایت مذکور صحیح هم باشد، بر مدعای منکران وجود مهدی دلالت نمی کند، چون ممکن است یکی از اسمای حضرت عیسی مهدی باشد و این بدان معنا نیست که مهدی نام کس دیگری غیر از عیسی نباشد.[88]
2. اسم حضرت مهدی(عجل الله تعالی فرجه الشریف)
اهل سنت در روایتی از پیامبر(صلی الله علیه وآله) آورده اند: «لا تذهب الدنیا حتی یملک العرب رجل من اهل بیتی یواطی اسمه اسمی؛[89] کار دنیا تمام نمی شود تا اینکه مردی از اهل بیت من بر عرب حکومت کند که اسم او مطابق اسم من است.» این روایت در کتب صحاح اهل سنت آمده است.[90]
بررسی روایات
این دسته از روایات که دلالت می کنند اسم حضرت مهدی، همانند اسم رسول الله است، نزد دانشمندان اهل سنت صحیح، معتبر و از لحاظ سند عالی اند. عالمان و دانشمندان اهل سنت این دسته از روایات را مسلّم تلقی می کنند.[91] همچنین محدثین اهل سنت در کتب معتبر خود نقل و تصریح کرده اند که اسم حضرت مهدی(عجل الله تعالی فرجه الشریف) با اسم پیامبر(صلی الله علیه وآله) مطابقت دارد.[92]
روایات شیعه
محدثان شیعه نیز نقل کرده اند که پیامبر(صلی الله علیه وآله) فرمود: «المهدی ولدی اسمه اسمی...؛[93] مهدی از فرزندان من و اسم او اسم من است.» مثل همین روایت با کمی تفاوت لفظی در کتب و جوامع روایی شیعه آمده است که دلالت دارد اسم حضرت مهدی(عجل الله تعالی فرجه الشریف) همان اسم رسول خداست.[94]
3. آیا اسم پدر حضرت مهدی(عجل الله تعالی فرجه الشریف) همان اسم پیامبر(صلی الله علیه وآله) است؟
در بعضی از روایات اهل سنت آمده که اسم پدر حضرت مهدی، همان اسم پدر رسول خداست. لذا این مطلب مورد بررسی قرار می گیرد. در روایت اهل سنت آمده است که پیامبر(صلی الله علیه وآله) فرمود:
لو لم یبق من الدنیا الا یوم.. لطول الله ذلک الیوم.. حتی یبحث فیه رجلاً من اهل بیتی یواطی اسمه اسمی و اسم ابیه اسم ابی[95]
اگر از عمر دنیا یک روز باقی بماند، خدا آن روز را این قدر طولانی می کند تا اینکه فردی از اهل بیت من مبعوث شود که اسم او با اسم من و اسم پدر او با اسم پدر من مطابقت دارد.
بعضی از دانشمندان اهل سنت با تکیه بر این حدیث گفته اند که اسم پدر حضرت مهدی(عجل الله تعالی فرجه الشریف)، عبدالله است. آنان فرموده اند این حدیث در رد عقیده شیعه وارد شده است که می گویند اسم پدر مهدی(عجل الله تعالی فرجه الشریف)، حسن العسکری است.[96]
بررسی روایت
الف) جمله «اسم ابیه اسم ابی» بر اصل روایت افزوده شده است
این اضافه را فقط ابوداود نقل کرده است. دیگر ائمه حدیث این اضافه را ذکر نکرده اند. بعضی از محدثین در منابع خود بیش از سی طریق را بیان کرده اند، لیکن این اضافه را در روایت نیاورده اند. لذا دانشمندان اهل سنت معتقدند که در اصل روایت فقط جمله «اسمه اسمی» آمده و جمله «اسم ابیه اسم ابی» اضافه است و اعتبار ندارد. بعد از مقایسه این حدیث با احادیث فراوان قطع حاصل می شود که این جمله «اسم ابیه اسم ابی» اضافی است.[97]
ب) سهل انگاری در ضبط صحیح
بعضی از دانشمندان گفته اند شاید حدیث چنین بوده است: «اسمه اسمی و اسم ابی». چون حضرت مهدی سه اسم دارد که یکی عبدالله است. راوی در ضبط اشتباه کرده و به جای «اسمه اسمی و اسم ابی» جمله «اسمه اسمی و اسم ابیه اسم ابی» را ضبط کرده است. همچنین شاید جمله حدیث این بوده: «اسم ابیه اسم ابنی»، چون اسم پدر حضرت مهدی حسن است و فرزند پیامبر(صلی الله علیه وآله) ـ سبط اکبر ـ هم حسن است، اما راوی به جای این کلمه «ابی» را ضبط کرده است. به هر حال راوی در اینجا حدیث را به غلط ضبط کرده است.[98]
ج) اگر روایت مذکور صحیح هم باشد قابل توجیه است
با بررسی سندی معلوم می شود که حدیث مذکور اشکال سندی دارد و اصحاب جرح و تعدیل در سند این روایت اشکال کرده اند.[99] لیکن اگر فرضاً روایت صحیح هم باشد قابل توجیه است. این توجیهات در نکات ذیل خلاصه می شود.
1. دانشمندان شیعه و سنی اقرار کرده اند که یکی از نامهای امام حسن عسکری «عبدالله» است. بنابراین جمله «اسم ابیه اسم ابی» با عقیده شیعه سازگار است.[100]
2. کنیت امام حسن عسکری «ابومحمد» است و از جهت اینکه حضرت عبدالله پدر حضرت محمد است، ابومحمد خواهد شد و جمله «اسم ابیه اسم ابی» به این حقیقت اشاره دارد.[101]
3. در زبان عرب شایع است که لفظ «اب» بر جد اعلی اطلاق می شود. قرآن هم همین استعمال را دارد: «مله ابیکم ابراهیم»؛[102] «واتبعت ملهآبایی ابراهیم.»[103] همچنین کنیت به جای اسم استعمال می شود و در اشعار عرب آمده است:
اجل قدرک ان تسمی مؤنه و من کناک فقد سماک للعرب
در روایت دارد که رسول خدا امام علی را ابوتراب نامید. فرزند رسول خدا امام حسین بود و کنیت آن حضرت نیز ابوعبدالله بود و جمله «اسم ابیه اسم ابی» به این حقیقت اشاره دارد و کنیت را به جای اسم آورده است و اشاره دارد که حضرت مهدی از فرزندان امام حسین است.[104]
د) تصریح روایات به پدر حضرت مهدی(عجل الله تعالی فرجه الشریف)
در بعضی روایات و کلمات دانشمندان اهل سنت با صراحت آمده که اسم پدر حضرت مهدی حسن العسکری است و فرزند امام یازدهم است.[105]
روایات شیعه
این روایت در جوامع شیعی آمده است: «... حدثنا حدمه بن موسی... قال الرضا الخلف الصالح من ولد ابی محمدالحسن بن علی و هو المهدی.»[106] با همین مضمون در کتب و جوامع روایی شیعه روایاتی وجود دارد که دلالت می کند حضرت مهدی(عجل الله تعالی فرجه الشریف) فرزند امام حسن العسکری(علیه السلام) است.[107]
4.حضرت مهدی(عجل الله تعالی فرجه الشریف) از اولاد فاطمه(سلام الله علیها) است
در روایات اهل سنت آمده است: «حدثنا احمد بن ابراهیم... عن ام سلمه، قالت سمعت رسول الله یقول: المهدی من عترتی من ولد فاطمه.»[108] همین روایت در سنن ابن ماجه هم آمده است.[109] این روایات من حیث المجموع دلالت می کنند که مهدی آخرالزمان که بر اساس روایات که جهان را از ظلم وجور پاک و از عدل و داد پر می کند، از اولاد فاطمه است.
بررسی روایات
اکثریت قاطع دانشمندان، عالمان و محدثین اهل سنت، این دسته از روایات را از لحاظ سند عالی ارزیابی می کنند و این روایات را جزء مسلّمات اهل سنت تلقی می نمایند و جزء معتبرترین و صحیح ترین احادیث قرار می دهند. آنان این دسته از روایات را در منابع حدیثی خود نقل کرده و اذعان نموده اند که در صدور این دسته از روایات شکی نیست. ایشان امری مسلّم و قطعی دانسته اند که حضرت مهدی(عجل الله تعالی فرجه الشریف) از فرزندان فاطمه(سلام الله علیها) است.[110]
آیا مهدی(عجل الله تعالی فرجه الشریف) می تواند از بنی العباس باشد؟
در بعضی از روایات اهل سنت این طور آمده است: «هرگاه پرچم سیاه را دیدید که از خراسان می آید، به سوی آنها بشتابید.. به یقین خلیفه خدا مهدی در آن گروه است.»[111] شبیه همین حدیث را ترمذی هم نقل کرده است.[112]
بعضی از دانشمندان اهل سنت از این قبیل روایات استنباط کرده و گفته اند پرچمهای سیاه همان پرچمهایی است که ابومسلم خراسانی برافراشته بود. آنان بر این اساس گفته اند حضرت مهدی از بنی العباس و همان مهدی عباسی است.
بررسی روایات مذکور
الف) ضعف روایات
عالمان اهل سنت معتقدند این دسته از احادیث ضعیف اند و در اسناد این دسته روایات کذاب قرار گرفته است. چون مهدی عباسی بلکه تمام خلفای بنی العباس نه در زمان آخر بودند نه دجال را به قتل رساندند و نه عیسی از آسمان نازل شده است. طبق روایات این وقایع در اوصاف آن عصر آمده اند، پس این حدیث دروغ است.[113]
ب) عدم دلالت حدیث بر مدعا
پرچمهای مذکور در احادیث، پرچمهایی نیست که ابومسلم برافراشته، بلکه اشاره به پرچمهایی است که حضرت مهدی در آخرالزمان بلند می کند و آغاز ظهورش از مشرق خواهد بود. داعیه داران خلافت عباسی این احادیث را تحریف کرده و حدیث را به نفع خودشان تفسیر نموده اند.[114]
ج) تعارض این روایات با احادیث صریح و صحیح
این دسته از احادیث با احادیث مسلّم فریقین که می گویند مهدیعجل الله تعالی فرجه الشریف از اولاد فاطمه(سلام الله علیها) و امام حسین(علیه السلام) و... است تعارض دارند و از اعتبار ساقط اند، چنان که معلوم شد فریقین آن دسته روایات را که می گویند مهدیعجل الله تعالی فرجه الشریف از اولاد فاطمه(سلام الله علیها) است مسلّم و صحیح می دانند.
روایات شیعه
در منابع روایی شیعه آمده که مهدی آخرالزمان از اولاد حضرت فاطمه(سلام الله علیها) است: «عن احمد بن ادریس.. عن جابر عن ابی جعفر قال: المهدی رجل من ولد فاطمه.»[115] بعضی از روایات با همین مضمون در منابع دیگر شیعه هم آمده اند.[116]
مهدی از اولاد امام حسن(علیه السلام) است یا امام حسین(علیه السلام)؟
در سنن ابی داود یک روایت وجود دارد که با توجه به آن بعضی از دانشمندان اهل سنت معتقدند که حضرت مهدی(عجل الله تعالی فرجه الشریف) از فرزندان امام حسن(علیه السلام) است.
روایت اهل سنت
قال ابو داود، حدثت عن هارون بن مغیره.. عن ابو اسحاق قال: قال علی(علیه السلام): و نظر الی ابنه الحسن فقال: ان ابنی هذا سید کما سماه النبی و یخرج من صلبه رجل نیتکم... ثم ذکر قصه یملأ الارض عدلا[117]
این پسرم آقا و سرور است همچنان که رسول خدا او را این گونه نامید و از نسل او فرزندی ظهور خواهد کرد همنام پیامبرتان. پس قصه عدالت گستری را حکایت کرد.
بعضی از دانشمندان اهل سنت با تکیه به این روایت اظهار داشته اند که مهدی از فرزندان امام حسن است. آنان معتقدند تمام ائمه از فرزندان امام حسین اند، لیکن فقط خاتم الاوصیاء از فرزندان امام حسن(علیه السلام) است.[118]
بررسی حدیث
1. اختلاف در نقل حدیث ابی داود
همین روایت را بعضی از محدثین از ابی داود نقل کرده اند، لیکن به جای کلمه «حسن»، «حسین» را آورده اند.[119]
2. مقطوع السند بودن حدیث
دانشمندان اهل سنت می گویند که حدیث ابوداود از لحاظ سند مقطوع است، چون ابواسحاق این روایت را از زبان امیر المؤمنین نقل کرده و او یا در زمان علی(علیه السلام) اصلاً نبوده، یا اگر بوده هنگام شهادت حضرت دو سال داشته است.[120]
3. احتمال تصحیف در لفظ حسین
احتمال تصحیف و تغییر شکل کلمه «حسین» و ثبت شدن به شکل «حسن» در حدیث ابوداود به هیچ رو بعید نیست، به ویژه آنکه افراد مختلف این حدیث را به چند شکل از ابو داود نقل کرده اند.
4. جعل بودن حدیث
جعلی بودن این حدیث نیز احتمالی جدی است. مؤید این احتمال آن است که حسنیون و اتباع آنان گمان کرده اند که مهدی همان محمد بن عبدالله بن امام حسن است.
5. مجهول السند بودن حدیث
حدیث ابی داود، مجهول السند است. چون ابوداود گفته: از هارون بن مغیره به من خبر رسید، و راویان پیش از مغیره نامعلوم و مجهول اند. پس روایت فاقد اعتبار است.
6. تعارض روایت با روایات مسلّم
محدثین اهل سنت روایات فراوانی را نقل می کنند که دلالت دارند حضرت مهدی(عجل الله تعالی فرجه الشریف) از فرزندان امام حسین(علیه السلام) است. آنها این دسته از روایات را معتبر و مسلّم تلقی کرده اند. پس روایت ابوداود در مقابل این همه روایات اعتباری و ارزشی ندارد.[121]
7. با فرض صحت، روایت قابل توجیه است
این دو دسته روایات به فرض صحت قابل جمع است، چون حضرت مهدی حسینی الاب و حسنی الام است، زیرا مادر امام باقر(علیه السلام) دختر امام حسن(علیه السلام) بوده است. امام باقر حسنی الاب و حسنی الام است و فرزندان امام باقر(علیه السلام) هم ذریه سبطین محسوب می شوند.
روایات شیعه
در روایات شیعه با صراحت آمده که حضرت مهدی از فرزندان امام حسین است: «...قال النبی: لا تذهب الدنیا حتی یقوم بامر اُصتی رجل من ولد الحسین... یملأ الارض عدلاً.»[122] این روایت با همین مضمون در منابع دیگر شیعه هم آمده است و عالمان شیعه این دسته احادیث را صحیح و مسلّم می دانند.[123]


پی نوشت ها:
1. مهدی فقیه ایمانی، اصاله المهدی فی الاسلام، ایران، موسسه المعارف الاسلامیه، 1420ق، ص120، به نقل از البرهان فی علامات مهدی آخر الزمان، متقی هندی، ص178.
2. حسن زاده آملی، نهج الولایه، قم، انتشارات قیام، ص18
3. مهدی فقیه ایمانی، اصاله المهدی فی الاسلام، ص7.
4. جعفر سبحانی، الهیات،قم، موسسه امام صادق، 1417ق، ج4، ص132.
5. عبدالرزاق بن همام الصنعانی، المصنف، بیروت، 1403 ق، ص349؛ ابن الاثیر الجذری، جامع الاصول، بیروت، دارالفکر، 1403 ق، ج1، ص327؛ نورالدین علی بن بکر الهیثمی، مجمع الزواید، بیروت، دارالکتب الاسلامیه، 1408ق، ج14، ص203؛ سعید حوی، الاساس فی السنن، بیروت، دارالاسلام الفوریه، ج2، ص962؛ متقی هندی،کنزالعمال، بیروت، موسسه الرساله 1405ق، ص203.
6. مرتضی مطهری، مجموعه آثار، قم، انتشارات صدرا، 1381 ش، ج18، ص148.
7. محمد مهدی خلخالی، خورشید پنهان، ص207.
8. حسن زاده آملی، نهج الولایه، ص8.
9. احمد بن فارس، معجم مقاییس اللغه، مصر، دارالاحیاء التراث العربی،1389ق، ج6، ص42.
10. ابن الاثیر الجذری، النهایه فی غریب الحدیث والاثر، مصر، مطبعه العثمانیه، 1311ق، ج4، ص244.
11. فخرالدین الطریحی، مجمع البحرین و مطلع النیرین، تهران، مکتبه المرتضویه، 1365 ش، ج1، ص485.
12. دکترمحمد روحانی، المعجم الاحصایی لالفاط القرآن الکریم، مشهد، آستان قدس رضوی، ج1، ص564.
13. محمدفؤاد عبدالباقی، معجم المعزی لالفاظ القرآن الکریم، قاهره، دارالکتب العربیه، 1366ق، ص415.
14. اعراف: 178.
15. اسراء: 97.
16. کهف: 17.
17. احمد بن حنبل، المسند، مصر، مطبعهالمیمنه، 1313ق، ج3، ص37؛ جلال الدین سیوطی، دارالمنثور، بیروت، دارالفکر، 1403ق، ج7، ص483؛ محمد بن الحسن الطوسی، الغیبه، قم، موسسه المعارف الاسلامیه، 1411ق، ص178؛ ابوجعفر الطبرسی، دلایل الامامه، قم، موسسه المعارف الاسلامیه، 1416ق، ص195.
18. صدوق، کمال الدین و تمام النعمه، تهران، مکتبه الصدوق، 1395ق، ج1 ص263؛ محمدباقر انصاری، کتاب سلیم قیس هلالی، قم، موسسه الهادی، 1415ق، ج2، ص321.
19. سلیمان بن محمد الطبرانی، المعجم الکبیر، بیروت، دارالاحیاء التراث العربی، 1395ق، ج18، ص244؛ احمد بن محمد بن الحسن بیهقی، السنن الکبری، بیروت، دارالمعرفه، 1413ق، ج10، ص114.
20. علی بن عمر الدار القطنی، السنن، بیروت، عالم المکتب، 1406ق، ج1،ص268؛ میرزا حسین نوری، مستدرک الوسائل، قم، اسماعیلیان، ج6، ص141.
21. محمد بن اسماعیل بخاری، صحیح بخاری، بیروت، دارالفکر، 1410 ق. ج8؛ کتاب الاحکام، باب الاستخلاف، ص171، ح7222.
22. محمد بن الحجاج النیشابوری، صحیح مسلم، بیروت، دارالفکر، ج6، کتاب الاماره، باب یتبع الناس لقریش، ص3، ح4805، 4806، 4807، 4809، 4810، 48011؛ محمد بن عیسی ترمذی، سنن ترمذی، بیروت، دارالفکر، 1403ق، ج3، باب ما جاء فی الخلفاء، ص340، ح2323، 2324؛ سلیمان بن اشعث سجستانی، سنن ابی داود، بیروت، دارالفکر، 1410ق، ج2؛ کتاب المهدی، ص309، ح4279، 4280، 4281.
23. ابن عربی، عارضه الاحوزی شرح صحیح الترمذی، بیروت، دارالاحیاء التراث العربی، 1415ق، ج9، باب42 ما جاء فی الخلفاء، ص67؛ محمود بن محمد العینی، عمده القاری شرح البخاری، بیروت، دارالفکر، 1423ق، ج16، ص464.
24. ر.ک: فتح الباری فی شرح البخاری، بیروت، دارالکتب العلمیه، 1418ق، ج13، کتاب الاحکام، باب الاستخلاف، ص261، ح7222؛ ابن بطال، شرح صحیح البخاری، ریاض، دارالکتب الرشد، 1420ق، ج8، ص278؛ محمدشرف الدین الصدیقی العظیم آبادی، عون المعبود شرح سنن ابی داود، بیروت، دارالاحیاء التراث العربی، 1421ق، ج11، کتاب المهدی، ص261؛ محیی الدین ابابکر زکریابن شرف النووی الشافعی، شرح صحیح المسلم، بیروت، دارالقلم، 1407ق، ج13، ص445.
25. نک: فتح الباری فی شرح البخاری، بیروت، دارالکتب العلمیه، 1418ق، ج13، کتاب الاحکام، باب الاستخلاف، ص261، ح7222؛ ابن بطال، شرح صحیح البخاری، ریاض، دارالکتب الرشد، 1420ق، ج8، ص278.
26. فتح الباری فی شرح البخاری، ص263، ح7222، 7223.
27. همان، ص264، ح7222.
28. ابن حجر عسقلانی، فتح الباری کتاب الاحکام، باب استخلاف، ص264؛ محمود العینی، عمده القاری فی شرح البخاری، بیروت، دارالفکر، 1422ق، ج16، ص466.
29. همان، ص466؛ فتح الباری فی شرح البخاری، ج13، کتاب الاحکام، ص263؛ ذکریابن شرف النووی، شرح المسلم، ج12، ص445.
30. فتح الباری فی شرح البخاری، ج13، کتاب الاحکام، ص264؛ محمودالعینی، عمده القاری، ج16، ص466.
31. عظیم آبادی، عون المعبود، کتاب المهدی، ص214؛ فتح الباری فی شرح البخاری، کتاب الاحکام، باب استخلاف، ص262.
32. ابن بطال، شرح صحیح البخاری، ج8، ص378.
33. فتح الباری فی شرح البخاری، ج16، ص466؛ شهاب الدین احمد قسطلانی، ارشاد الساری به شرح صحیح بخاری، ج15، ص213؛ فتح الباری فی شرح البخاری، کتاب الاحکام، باب استخلاف، ص266.
34. ر، ک، عظیم آبادی، عون المعبود، ج11، کتاب المهدی، ج216.
35. ر، ک، عظیم آبادی، عون المعبود، ج11، کتاب المهدی، ج216؛ فتح الباری، ج16 کتاب الاحکام، باب الاستخلاف، ص265.
36. عظیم آبادی، عون المعبود، ج11، کتاب المهدی، ص214.
37. ابن عربی، عارضه الاحوزی، ج9، باب 48 ما جاء فی المهدی، ص69.
38. عظیم آبادی، عون المعبود، ج11، کتاب المهدی، ص216.
39. ر،ک، تقی الدین احمد بن علی المغرزی، السلوک لمعرفه الملوک، مصر، دارالکتب، 1973م، ج1، ص13؛ قاضی علی بن محمد بن ابی الضرّاء الدمشقی، شرح عقاید السطحاویه، بیروت، موسسه الرساله 1408 ق، ج2، ص734؛ ابن القیم الجوزیه، شرح الحفاظ علی سنن ابی داود، عربستان، مکتبه السفینه، ج11، ص263؛ جلال الدین سیوطی، الحاوی للفتاوی، بیروت، دارالکتب العلمیه، 1403ق، ج2، ص85.
40. مائده: 12.
41. اعراف: 159.
42. شیخ محمد الامام المظفر، دلائل الصدق، قاهره، دارالعلم للطباعه، 1396ق، ج2، ص489؛ سیدسامی البدری، شبهات وردود علی شبهات احمد الکاتب حول امامت اهل بیت و وجود المهدی المنتظر، قم، مؤلف، 1421ق، حلقه اولی، ص126؛ سیدعبدالله شبر، حق الیقین فی معرفه اصول الدین، تهران، انتشارات علمی، ج1، ص199.
43. سیدمرتضی عسکری، معالم المدرستین، ایران، مجمع العلمی الاسلامی، 1416ق، ج1، ص538.
44. سیدابوالاعلی مودودی، خلافت و ملوکیت، لاهور، اداره ترجمان القرآن، 1992م، ص105.
45. انبیاء:73.
46. بقره: 124.
47. سیدعبدالله شبر، حق الیقین، ص232.
48. همان، ص232.
49. حاکم نیشابوری، المستدرک، ج3، ص149؛ مجمع الزواید، ج9، ص179.
50. سلیمان قندوزوی، ینابیع الموده، ج1، ص72، ح2.
51. احمد بن حنبل، المسند، بیروت، دارالاحیاء التراث العربی، 1415ق، ج1، ص398؛ شیخ محمد الامام المظفر، دلایل الصدق، ج3، ص489.
52. فتح الباری، کتاب الاحکام، باب الاستخلاف، ص261، ح7222؛ احمد القسطلانی، ارشاد الساری، ج15، ص213.
53. فتح الباری، ج13، کتاب الاحکام، باب الاستخلاف، ص263.
54. لطف الله صافی گلپایگانی، منتخب الاثر فی الامام الثانی عشر، قم، مدرسه سیده معصومه، 1421ق، ص49.
55. همان، ص4، 52، هامش.
56. سیدعبدالله شبر، حق الیقین، ص233؛ صافی گلپایگانی، منتخب الاثر، ص49، هامش.
57. حق الیقین، ص236.
58. همان؛ صافی گلپایگانی، منتخب الاثر، ص56، هامش.
59. الاستیعاب، ترجمه ابن الزبیری، ج1، ص363؛ ابن ابی الحدید، شرح نهج البلاغه، ج4، ص487؛ ابوالاعلی مودودی، خلافت و ملوکیت، ص116.
60. صافی گلپایگانی، منتخب الاثر، ص46، 59، هامش.
61. راغب اصفهانی، مفردات لالفاظ القرآن، بیروت، دارالشایه، 1416ق، ماده خلف.
62. ابن اثیر الجذری، النهایه من غریب الحدیث و الاثر، ماده خلف؛ ابن منظور، لسان العرب، بیروت، دارالاحیاء التراث العربی، 1408ق، ماده خلف.
63. اعراف: 69.
64. اعراف: 74.
65. انعام: 133.
66. مریم: 59.
67. بقره: 30.
68. ص: 26.
69. انبیاء: 72.
70. محمد حسن الامام المظفر، دلایل الصدق، ج2، ص488.
71. صافی گلپایگانی، منتخب الاثر، ص50؛ محمدحسن المظفر، دلایل الصدق، ج2، ص491.
72. سلیمان قندوزی، ینابیع الموده. بیروت، موسسه الاعلمی، 1418ق، جزو3، باب السابع و التسعون، ص505.
73. همان، ص503.
74. همان، ص505؛ جوینی خراسانی، فوائد السمطین، بیروت، موسسه المحمود، 1400ق، باب الحادی و الستون، ص313، ح564؛ ابن صباع مالکی، الفصول المهمه، نجف، دارالکتب التجاریه، الفعل الثانی عشر فی ذکر ابی القاسم مهر الخلف الصالح، ص312، ح562.
75. نک: شیخ صدوق، کمال الدین و تمام النعمه، قم، انتشارات مسجد مقدس جمکران، 1382 ش، باب 24، ح19، 20، 21، 22، 23، 24، 25، 26.
76. محمد بن ابراهیم نعمانی، الغیبه، تهران، مکتبه الصدوق، باب چهارم، ح1، 2؛ شیخ صدوق، کمال الدین و تمام النعمه، باب 24، ح16، 17، 18.
77. محمد بن یعقوب کلینی، الکافی، تهران، دارالکتب الاسلامیه، 1388ق، ج1، باب ما جاء فی الاثنی عشر، ح9، 10، 11، 12، 13، 14، 15، 16، 17، 18، 19، 20؛ شیخ صدوق، من لا یحضره الفقیه، قم، جامعه المدرسین، 1404 ق، ج4، ح5404؛ شیخ صدوق کمال الدین و تمام النعمه، باب 27، ح1، همان، باب 28، ح1،2، 3، 4، 5، 6؛ محمدبن ابراهیم نعمانی، الغیبه، باب چهارم، ح6، 7، 8، 9، 10، 11، 12، 13، 14، 15، 16، 17.
78. شیخ صدوق، من لا یحضره الفقیه، ج4، باب الوصیه من لدن آدم، ح5406، شیخ صدوق، کمال الدین و تمام النعمه، باب 24، ح1، 10، 13، 27، 29، 30، 35؛ مولا محمد باقر مجلسی، بحار الانوار، بیروت، دارالتعارف، 1421ق، ج21، باب ما ورد عن الله و عن النبی من طرق العامه و الخاصه، ح12، و باب ما ورد عن امیر المؤمنین، ح18، و باب ما ورد عن الحسنین، ح4.
79. محمدبن یعقوب کلینی، الکافی، ج1، باب ما جاء فی الأئمه الاثنی عشر، ح4، همان، ج2، باب آخر منه، ح1، همان، ج1، باب ما جاء فی الأئمه الاثنی عشر، ح7، همان، ج1، ح15.
80. شیخ طوسی، الاستبصار، تهران، دارالکتب الاسلامیه، 1363ش، ج3 ، باب من احیا ارضنا، ح383؛ محمد بن یعقوب کلینی، الکافی، ج1، باب ماجاء فی الأئمه الاثنی عشر، ح7، 8.
81. سلیمان قندوزی، ینابیع الموده، جزء3، باب السابع والثمانون، ص533؛ همان، ج1، باب الثامن والثلاثون، ص136؛ جوینی خراسانی، فراید المسطین، ص133، ح430و ص311، ح563.
82. سلیمان قندوزی، ینابیع الموده، جزء3، باب الخامس والسبعون، ص501؛ جوینی خراسانی، فراید المسطین، ج2، باب الحادی والثلاثون، ص134، ح134؛ عبدالوهاب شعرانی، الیواقیت والجواهر، ج2، ص411؛ ابن طولون، الائمه اثناعشریه، باب12، الحجه المهدی؛ نورالابصار فی مراتب آل البیت، ص108؛ تذکره الخواص، ص260 و 325.
83. سبط ابن جوزی، تذکره الخواص، ص327؛ ینابیع الموده، جزء3، ص532.
84. محمد بن یزید قزوینی، سنن ابن ماجه، ج2، ص1341، ح 4039.
85. ر، ک، منصور علی ناصف، التاج لجامع الاصول، مصر، دارالاحیاء التراث العربی، ص341؛ اسماعیل حلوانی، العطر الوردی به شرح قطر الشیدی، بولاق، مطبعه الامیریه، 1308ق، ج1، ص45؛ آلوسی، غالیه المواعظ، بولاق قاهره مصر، چ1، مطبعه الامیریه، 1301ق، ج1، ص79؛ محمدخضر حسین المصری، نظره فی احادیث المهدی، دمشق، مجله تمدن الاسلامی، 1370ق؛ یوسف المذی، تهذیب الکمال، بیروت، دارالفکر، 1414ق، ج25، ص146؛ ابن حجر، عسقلانی، تهذیب التهذیب، بیروت، دارالفکر، 1415ق، ج9، ص121، رقم 6099؛ عظیم آبادی، عون المعبود، ج11، کتاب 35، ص213؛ سندی، شرح سنن ابن ماجه، بیروت، دارالجبل، ج3، باب شده الزمان، ص295؛ کنجی شافعی، البیان فی اخبار صاحب الزمان، بیروت، موسسه الهادی، 1396ق، باب الحادی عشر، ص125، 126.
86. نک: محمد بن ابی بکر بن ایوب سعد الزرعی، معروف به ابن قیم جوزیه، المنار المنیف فی الصحیح و الضعیف، حلب، مکتبه المطبوعات الاسلامیه، 1391ق، فصل پنجم، ص141، 142؛ عظیم آبادی، عون المعبود، کتاب المهدی، ص213؛ ابن حجر هیثمی، الصواعق المحرقه، مصر، مکتبه القاهره، ص99؛ عبدالمحسن بن حمد العباد، مقاله «الرد علی من کذب با الاحادیث الصحیحه الوارده فی المهدی»، عربستان، مجله جامعه اسلامی ، مدینه؛ محمد خضر حسین المصری، مقالته فی احادیث المهدی، مجله تمدن اسلامی، احمد بن محمد بن الصدیق الحسنی، ابراز الوهم المکنون من کلام ابن خلدون، دمشق، کلیه الترقی، 1348ق، ص433؛ محمد بن ادریس بن محمد اسکتابی الحسنی الفاسی المکی، نظم المتناثر من الحدیث المتواتر، فاس، مطبعه المولویه، ص146؛ حلوانی، العطر الوردی، ص45؛ کنجی شافعی، البیان فی اخبار صاحب الزمان، باب الحادی عشر، ص125، 126.
87. سلیمان بن اشعث سجستانی، سنن ابی داود، ج2، کتاب المهدی، ص310، ح4286؛ عظیم آبادی، عون المعبود، ج11، کتاب المهدی، ص224؛ محمد بن جعفر الفاسی، نظم المتاثر من الحدیث المتناثر، ص136؛ عبدالمحسن بن حمد العباد، مقاله «الرد علی من کذب بالاحادیث الوارد فی المهدی»، مجله جامعه اسلامی، مدینه؛ همان، «عقیده اهل السنه والاثر فی المهدی المنتظر»، مجله جامعه اسلامی مدینه.
88. حافظ ابن عربی، عارضه الاحوزی، بیروت، دارالاحیاء التراث العربی، 1405ق، ج9، باب45، نزول عیسی، ص79؛ سندی، شرح سنن ابن ماجه، بیروت، دارالجبل، ج2، ص495.
89. محمد بن عیسی ترمذی، سنن ترمذی، ج3، باب ما جاء فی المهدی، ص334، ج2313، همان، ص343، ح2333
90. سلیمان بن اشعث سجستانی، سنن ابی داود، ج2، کتاب المهدی، ص309، ح4282.
91. محمد بن عیسی ترمذی، سنن ترمذی، ج3، باب ما جاء فی المهدی، ص343، ذیل حدیث 3213، 3223؛ کنجی شافعی، البیان فی اخبار صاحب الزمان، باب اول فی ذکر خروجه، ص92، همان، ص93؛ ابن عربی، عارضه الاحوزی، ج9، باب نزول عیسی، ص76؛ احمد بن حلیم الحرانی، ابن تیمیه، منهاج السنه النبویه، مصر، مکتبه الکبری الامیر، 1333ق، ص91؛ محمد بن طلحه بن الحسن القریشی الهدوی الصیبی، مطالب السؤوال فی مناقب آل الرسول، نجف، دارالکتب التجاریه، ج2، باب الثانی عشر فی القائم، ص129.
92. عدوی صیبی، مطالب السؤول، ج2، باب الثانی عشر فی اب القاسم، ص104؛ کنجی شافعی، البیان فی اخبار صاحب الزمان، باب الاول فی ذکر خروجه، ص91؛ ابوالفداء اسماعیل بن کثیر، کتاب النهایه او الفتن والملاحم، قاهره، دارالکتب الحدیثه، 1388ق، فصل فی ذکر المهدی، ص25؛ نورالدین علی بن ابی بکر بن سلیمان هیثمی، موارد الظمأن الی زواید ابن حبان، مکه، مطبعه السلفیه، باب 21 ما جاء فی المهدی، ص464، ح1877؛ ابوعبدالله محمد بن علی المعروف به ابن عربی الحاتمی الطائی، الفتوحات المکیه، بیروت، دارالصادر، ص98؛ ابن قیم جوزیه، المنار المنیف، فصل 50، ص143؛ ولی الدین محمد بن عبدالله الخطیب العمری التبریزی، مشکاه المصابیح، دمشق، منشورات الکتب الاسلامی، 1283ق، ج3، کتاب الفتن، باب اشراط الساعه، ص28، ح5452؛ مسعود بن عمر بن عبدالله سعد بن تفتازانی الهروی الشافعی الخراسانی، شرح المقاصد، ترکیه، 1277 ق؛ فاتحه 8، ص307؛ ابوالسعادات مبارک بن محمد الاثیر الجذری، جامع الاصول من احادیث الرسول، بیروت، دارالاحیاء التراث العربی، 1370ق، ج11، کتاب التاسع، باب اول، ص55، ح7810؛ ابوالقاسم سلیمان بن احمد الطبرانی، معجم الکبیر، عراق، احیاء التراث الاسلامی، ج10، ص55، ح10213؛ علاء الدین علی المتقی الهندی حسام الدین، کنزالعمال فی سنن الاقوال والافعال، حلب، 1395ق، ج14، باب خروج مهدی، ح38655؛ جلال الدین سیوطی، الحاوی للفتاوی، ج2، ص365؛ منصور علی ناصف، التاج لجامع الاصول، ص342، دکتر احمد محمود صبحی، نظریه الامامه لدی الشیعه الاثنی عشریه، مصر، دارالمعرفه، ص45؛ آلوسی، غالیه المواعظ، ص77؛ علی بن سلطان مهر الهروی القاری الحنفی، نورالدین، مرقاه المفاتیح شرح مشکاه المصابیح، ص176؛ شیخ حسن العدوی الخرازی، مشارق الانوار فی فوز اهل الاعتبار، مصر، مطبعه المدنی، 1262 ق، ص115؛ ابن صباغ مالکی، الفصول المهمه، ص96؛ ناصر الدین البانی، مجله تمدن، مقاله «حول المهدی»، دمشق، 1322ق؛ محمد بن احمد بن اسماعیل، المهدی حقیقه لا خرافه مکتبه العربیه الاسلامیه، فصل اول، باب اول، ص33.
93. محمد بن یعقوب کلینی، الکافی، باب 25، باب ما اخبر النبی من وقوع الغیبه، القائم، ح1.
94. محمد بن ابراهیم نعمانی، الغیبه، باب 4 ماورد ان الائمه اثنی عشر، ح23؛ مولا محمد باقر مجلسی، بحارالانوار، ج21، باب2 باب ما ورد عن الله و عن الرسول من طرق العامه و الخامه، ص24، ح19، همان، باب4، 10، 11، 15، 16 ، 20 ؛ همان، ج9، باب 2، ح16، همان، باب ما ورد عن الصادق، ح15.
95. سلیمان بن اشعث سجستانی، سنن ابی داود، ج2، کتاب المهدی، ص309، ح4282.
96. عظیم آبادی، عون المعبود، ج11، کتاب المهدی، ص218؛ فتح الباری، ج13، ص264.
97. کنجی شافعی، البیان فی اخبار صاحب الزمان، باب اول فی ذکر خروجه، ص94، همان، ص96؛ ابن عربی، عارضه الاحوزی، باب نزول عیسی، ص78.
98. صافی گلپایگانی، منتخب الاثر، ص294، 295؛ کنجی شافعی، البیان فی اخبار صاحب الزمان، باب اول، ص94.
99. یوسف مذی، تهذیب الکمال، ج20، ص215؛ ابن حجر عسقلانی، تهذیب التهذیب، ج16، ص311.
100. صافی گلپایگانی، منتخب الاثر، ص295، 296
101. همان، ص195.
102. حج: 78.
103. حج: 38.
104. عدوی الصیبی، مطالب السؤول، ج2، باب الثانی عشر فی القائم، ص191؛ کنجی شافعی، البیان فی اخبار صاحب الزمان، باب اول فی ذکر خروجه، ص95؛ علی بن عیسی اربلی، کشف الغمه فی معرفه الائمه، بیروت، دارالکتب الاسلامیه، 1401ق، ذکر الامام الثانی عشر، ص232.
105. سلیمان قندوزی، ینابیع الموده، ج3، باب السادس و الثمانون، ص53؛ احذربن یوسف بن احمد القرمانی الدمشقی، اخبار الدول و آثار الاول، بغداد، 1382 ق، الفصل الحادی عشر، ص212؛ ابن صباغ مالکی، الفصول المهمه، ص312؛ شعرانی، الیواقیت و الجواهر، ج2، ص411؛ حرازی، مشارق الانوار، ص113؛ سبط ابن جوزی، تذکره الخواص، ص325.
106. شیخ صدوق، کمال الدین و تمام النعمه، باب 36، ما ورد عن ابی جعفر الثانی الجواد، ح3، همان باب 24، ح3، همان، باب 37، ح5، همان، باب 38، ح1.
107. مولا محمد باقر مجلسی، بحار الانوار، ج21، باب 4، ح32، همان، باب ما ورد عن العسکری، ح13، همان، باب ما ورد عن الحسنین، ح4، 14.
108. سلیمان بن احمد سجستانی، سنن ابی داود، ج2، کتاب المهدی، ص33، ح4282.
109. محمد بن یزید قزوینی، سنن ابن ماجه، ج2، باب خروج المهدی، ص1368، ح4086.
110. نک: کنجی شافعی، البیان فی اخبار صاحب الزمان، باب الثانی ص99، ابن تیمیه، منهاج السنه، ص212؛ ابن ابی الحدید معتزلی، شرح نهج البلاغه، تحقیق محمد ابوالفضل ابراهیم، بیروت، دارالاحیاء التراث العربی، ج1، ص127؛ عدوی صیبی، مطالب السؤول، باب الثانی عشر فی القائم، ص210؛ ابن عربی، عارضه الاحوزی، باب نزول عیسی، ص76؛ شیرویه بن شهزاد بن شیرویه الدیلمی، فردوس الاخبار، بیروت، دارالکتب العربیه، ج4، ص497، ح6943؛ حاکم نیشابوری، المستدرک علی الصحیحین، بیروت، دارالمعرفه، ج2، کتاب الاحوال، ص557، الامام البغوی، مصابیح السنه، مصر، مطبعه محمدعلی صبیح و اولاده، ج1، باب اشراط الساعه، ص193؛ عظیم آبادی، عون المعبود، کتاب المهدی، ص230؛ دکتر احمد محمود صبحی، نظریه الامامه لدی الشیعه الاثنی عشریه، ص405؛ شبلنجی، نورالابصار، ص295؛ محمد بن علی الصبان، اسعاف الراغبین، ص15؛ ابن العدوی، ذکر الهاشمی الذی یخرج من خراسان مع رایات اسود، ص167؛ منصور علی ناصف، التاج لجامع الاصول، ص342؛ تفتازانی، شرح المقاصد، فاتحه 8، ص307؛ اسماعیل بن کثیر، کتاب النهایه، فصل فی ذکر المهدی، ص37؛ ابن صباع مالکی، الفصول المهمه، ص260؛ محمد بن احمد بن اسماعیل، المهدی حقیقه لا خرافه، ص29؛ خطیب العمری، مشکاه المصابیح، ج3، باب اشراط الساعه، ص38، ح5453؛ ابن اثیر جذری، جامع الاصول، کتاب التاسع، باب الاول، ص49، ح7812؛ متقی هندی، کنزالعمال، ج14، باب خرج المهدی، ح38663؛ علی بن سلطان الهروی، مرقاه المفاتیح، ص180؛ احمد بن محمد بن محمود بن حجر الهیثمی المکی، القول المختصر فی علامات المهدی المنتظر، قاهره، مکتبه القرآن، مقدمه، ص15؛ شعرانی، الیواقیت و الجواهر، ج3، ص411، جلال الدین سیوطی، الحاوی للفتاوی، ج2، ص290؛ محمد بن عبدالله الطبری، ذخایر العقبی فی مناقب ذوی القربی، بیروت، دارالمعرفه، ص212؛ مقدسی، عقدالدرر، باب اول، ص21؛ احمد بن ابی بکر بن فرج القرطبی، التذکره فی احوال الموتی و امور الآخره، قاهره، مطابع مذکور و اولاده، ص119؛ حافظ ابن عربی، الفتوحات المکیه، ص360.
111. محمد بن یزید قزوینی، سنن ابن ماجه، ج2، ص1336، ح4082.
112. محمد بن عیسی ترمذی، سنن ترمذی، ج4، ص531، ح2246.
113. ابن قیم جوزیه، المنار المنیف فی الصحیح والضعیف، 138، ذیل حدیث 338، 339؛ طبری، تاریخ الامم و الملوک، ج3، ص499؛ اسماعیل بن کثیر، النهایه او الفتن والملاحم، ج1، ص55؛ عظیم آبادی، عون المعبود، ج11، کتاب المهدی، ص220.
114. اسماعیل بن کثیر، النهایه او الفتن والملاحم، ج1، ص55؛ حاکم، المستدرک، ج4، ص52.
115. مولا محمدباقر مجلسی، بحار الانوار، ج21، باب 4، ح33، همان، ح6، 7، 30، 38.
116. محمد بن یعقوب کلینی، الکافی، ج8، باب و کتاب الروضه، ح10؛ شیخ صدوق، من لا یحضر الفقیه، ج4، ح4505؛ کمال الدین و تمام النعمه، باب 27، ح1، باب28، ح1، 3، 4، 5، 6.
117. سلیمان بن اشعث سجستانی، سنن ابی داود، ج2، کتاب المهدی، ص310، ح2290.
118. عظیم آبادی، عون المعبود، ج11، کتاب المهدی، ص218، ابن عربی، فتوحات مکیه، ص360.
119. محمد بن الجذری الدمشقی، اسمی المناقب فی تهذیب الاسنی المطالب، ص195؛ مقدسی، عقد الدرر، ص45.
120. المنذری الشافعی، مختصر سنن ابی داود، بیروت، دارالمعرفه، ج6، ص162، ح4121؛ ابن حجر عسقلانی، تهذیب التهذیب، ج8، ص56، شماره100؛ ابن خلکان، وفیات الاعیان، ج38، ص459، شماره5020؛ تهذیب الکمال، ج33، ص106، شماره4400.
121. ر، ک، سلیمان قندوزی، ینابیع الموده، ج3، باب السابع و السبعون، ص503؛ جوینی خراسان، فرائد السمطین، ج2، باب الحادی و الستون، ص503؛ آلوسی، غالیه المواعظ، ص77؛ ابن ابی الحدید، شرح نهج البلاغه، ج2، ص138؛ عدوی حرازی، مشارق الانوار، ص113؛ عبدالله طبری، ذخایر العقبی، ص210؛ ابن العدوی، ذخیره العجایب، ذکر الهاشمی الذی یخرج من خراسان، ص197؛ الیواقیت و الجواهر، ج2، ص411؛ کنجی شافعی، البیان فی اخبار صاحب الزمان، باب التاسع، ص120؛ شمس الدین ذهبی، میزان الاعتدال، ج2، ص382، ابن حجر عسقلانی، لسان المیزان، ج3 ، ص300؛ علی بن برهان الدین شافعی، سیره الحلبیه فی سیره الامین و المأمون، بیروت، مکتبه الاسلامیه، ج1، ص192.
122. محمدباقر مجلسی، بحارالانوار، ج21، ح5.
123. همان، باب ماورد عن الحسین، ح1؛ کافی، ج1، باب فی الاثناعشر، ح15ـ20؛ الغیبه، باب4، ح7، 11،13،20،25،27،30؛ کمال الدین و تمام النعمه، باب24، ح1،2،5،6،7،8،12،29،34.

 

دانلود مقاله


منبع : فصلنامه طلوع - شماره 22

اضافه کردن نظر


کد امنیتی
تازه کردن