چهارشنبه, 23 بهمن 1392 ساعت 08:00
خواندن 1264 دفعه

دو امام در برابر صلح ؛ صلح امام حسن علیه السلام (قسمت پنجم / پایانی) - اصغر حیدری

در سلسله بحث های گذشته، موضوع اختلاف نظر امام حسین علیه السلام با برادرش امام حسن علیه السلام در مورد صلح با معاویه را که در تعدادی از منابع تاریخی آمده، نقل کردیم و آن را با روش نقد مباحث تاریخی مورد نقد و بررسی قرار دادیم و بی پایگی اختلاف نظر در میان آن دو بزرگوار را به اثبات رساندیم و نیز بر مبنای عقیده شیعه در مورد عصمت ائمه علیهم السلام و پذیرش امامت هر امام از طرف امام بعدی، به این نتیجه رسیدیم که چنین امری قابل قبول نمی باشد . در شماره، گذشته با ریشه یابی تاریخی نفوذ این گونه گزارش های دروغ و بی اساس در تاریخ امامت، قلم های تحریفگر را افشا کردیم و تحت 5 بند، قرائن و شواهدی بر بی پایگی اختلاف بین اهل بیت ارائه کردیم، اینک دنباله بحث:
6 . جریان اختلاف، خلاف قرآن است
جریان اختلاف امام حسن با پدر بزرگوارش و نیز اختلاف با برادرش امام حسین علیه السلام خلاف نص صریح قرآن است . قرآن مجید آشکارا اهل بیت رسول خدا صلی الله علیه و آله را از هرگونه پلیدی و زشتی برکنار دانسته است (1) .
اختلاف از «خلاف » یا حداقل «اشتباه » ناشی می شود که هر دو از مقوله پلیدی وزشتی می باشند و اهل بیت از هر دو مبرا و پاکند . احادیث و اخبار ائمه در صورتی قابل قبول هستند که تعارضی با قرآن نداشته باشند .
7 . ادب والای اهل بیت علیهم السلام
سخن گفتن توام با پرخاش و بی ادبی با پدر و امامی که اطاعتش واجب است و نیز جواب علی علیه السلام که «تو مانند دخترکان دوشیزه گریه سر می دهی » ، هیچ کدام با مقام عصمت و پاکی اهل بیت که مورد تایید قرآن مجید است، سازگار نیست . مگر نه این است که علی و حسنین علیهم السلام بزرگترین عالمان زمان خود به قرآن و فقه اسلامی بوده اند؟ آیا امام حسن آیه قرآن را که دستور می دهد «و بالوالدین احسانا فلا تقل لهما اف و لا تنهرهما و قل لهما قولا کریما» (2)«درباره پدر و مادر نیکی کنید و به آنها حتی اف نگویید و آزار نرسانید و با ایشان با احترام سخن گویید» . را که حتی از اف گفتن به پدر و مادر نهی می فرماید، از یاد برده بود؟ در تاریخ نقل شده که مردم در زمان علی علیه السلام از حسن فقه یاد می گرفتند (3) .
همین مورد را می توان در مورد اختلاف دو برادر معصوم بر سر صلح مطرح نمود آن جا که حسین بن علی علیهما السلام به برادر می گوید: «تو را قسم می دهم پدرت را تکذیب و معاویه را تایید نکنی » و جواب امام حسن علیه السلام که «به خدا قسم هرچه گفتم با آن مخالفت کردی می خواهم تو را زندانی نمایم » اگر چنین گفت و گویی واقعیت داشته باشد، دیگر چه طهارت و پاکی برای اهل بیت می ماند؟! حسین بن علی علیهما السلام طبق آیه تطهیر اهل بیت امکان ندارد دروغگو باشد پس معنای این نقل تاریخی این است که امام حسن علیه السلام کاری می کرد که تکذیب امام بر حق قبل و تایید ملعونی مانند معاویه را نتیجه می داد! آیا می شود اعضای اهل بیت، همدیگر را تکذیب نمایند؟ آیا می شود اهل بیت، ملعونی مانند معاویه را تایید نمایند؟ اگر می شود، چگونه می توانیم آیه تطهیر اهل بیت را تفسیر نماییم؟
از طرف دیگر، امام حسن علیه السلام نیز طبق آیه تطهیر اهل بیت امکان ندارد دروغگو باشد، وقتی به برادر می گوید: «هرچه گفتم با آن مخالفت کردی » و حرف خود را با «قسم به خدا» مورد تاکید قرار می دهد و نیز می گوید: «می خواهم تو را زندانی کنم » ، نتیجه می گیریم که: 1 . طبق این نقل، حسین بن علی علیه السلام کارهایی کرده که از طرف امام واجب الاطاعه (امام حسن) مورد بازخواست واقع می شود; 2 . با اقدامات امام بر حق و خلیفه مسلمین مخالفت نموده است; 3 . جرم شرعی و قانونی مرتکب گشته که مستوجب به زندان افتادن بوده است .
تکرار می کنیم اگر این جعلیات را که به شوخی شبیه ترند باور نماییم در تفسیر و توضیح آیه تطهیر اهل بیت وا می مانیم و از طرف دیگر قداست و راستی قرآن - نعوذ بالله - زیر سؤال می رود زیرا قرآن به امری گواهی داده (دوری اهل بیت از هرگونه پلیدی و زشتی) که در عمل به واقعیت نمی پیوندد!
اصولا از اهداف جعالان چنین وقایعی :
الف . شکستن قداست و پاکی و عظمت علی علیه السلام و آل او .
ب . از بین بردن اهمیت، عظمت و راستگویی قرآن مجید می باشد .
8 . دستکاری در خطبه علی علیه السلام
جاعلان خبر اختلاف امام حسن علیه السلام با پدر بزرگوارش، قسمتی از خطبه امام علی علیه السلام را در میان متن خبر، با دست کاری نقل نموده، دروغ و راست را به هم بافته اند تا به اهداف دیگر خود - که ذکر خواهد گشت - برسند . توضیح این که:
در سخنان علی علیه السلام، از جمله «پیامبر خدا در گذشت و ...» تا «. . او بهترین داوران است » ، قسمتی از خطبه امام در منطقه ذی قار می باشد که مورد تحریف و دست کاری واقع شده است . اصل سخنان امام چنین است:
«به نام خدا، حمد و ثنای بی پایان بر پروردگار جهان ... با غروب آفتاب نبوت، مصیبت بزرگ و کمرشکنی عموم مسلمانان را فرا گرفت که در این میان، مصیبت قوم و خویش و خاندان وی بیش از سایرین بود . پس از رسول خدا صلی الله علیه و آله، ابوبکر زمام قدرت و امور مردم را به دست گرفت و در دوران حکومتش تا حدودی با مسلمانان، نیکو رفتار نمود و مسلمانان نسبتا از او راضی بودند . بعد از ابوبکر، عمر در کرسی حکومت قرار گرفت و روش ابوبکر را تعقیب نمود . بعد از آن دو، عثمان بر مقام حکومت و خلافت تکیه زد و قدرت و اختیارات مسلمانان را قبضه کرد ولی راه و روشی انتخاب نمود که خشم مسلمانان را برانگیخت تا تصمیم به قتل وی گرفتند و بالاخره او را به قتل رسانیدند [مردم عثمان را بین دو کار مخیر کردند: اول عمل به عدالت و طرد مروان و بنی امیه، دوم استعفا و کناره گیری از خلافت . عثمان هیچ کدام را انجام نداد و با اقداماتی که بر ضد انقلابیون نمود، راه کشته شدن خود را هموار ساخت] آنگاه به سوی من روی آوردید و مرا با اصرار زیاد به قبول این مقام وا داشتید هر چه دست خود را درهم فشردم باز نمودید و هرچه دستم را عقب بردم آن را با زور به سوی خود کشیدید ...» (4) .
9 . نظر علی علیه السلام در مورد سه خلیفه پیشین
در دست کاری مذکور، از قول امام چنان از خلفای پیشین و بیعت مردم با آنان سخن گفته می شود که گویی امام آن سه را بر حق دانسته مشروعیت و بیعت شرعی مردمی برای ایشان قائل است . نظر واقعی آن امام مظلوم در مورد سه خلیفه قبل در خطبه معروف شقشقیه نهج البلاغه به خوبی منعکس است و طی آن امام به غصب خلافت توسط ایشان آشکارا اشاره می نماید و هیچ مشروعیتی برای خلافتشان قایل نیست: ترجمه خظبه از نهج البلاغه دشتی یا امامی
«سوگند به خدا پسر ابوقحافه (ابوبکر) خلافت را مانند پیراهنی پوشید حال آن که می دانست من برای خلافت مانند قطب وسط آسیا هستم، پس جامه خلافت را رها و پهلو از آن تهی نمودم و در کار خود اندیشه می کردم که آیا بدون دست (کمک) حمله کنم (برای گرفتن حقم) یا بر تاریکی کوری (گمراهی خلق) صبر کنم، دیدم صبر کردن خردمندی است پس صبر کردم درحالتی که چشمانم را خاشاک و غبار و گلویم را استخوان گرفته بود . میراث خود را تاراج رفته می دیدم . تا این که ابوبکر راه خود را به انتها رسانده خلافت را بعد از خود به آغوش ابن خطاب (عمر) انداخت . ابوبکر چند روز از عمرش مانده خلافت را (بعد از خودش) در جای درشت و ناهموار قرار داد در حالتی که عمر، سخن تند و زخم زبان داشت، ملاقات با او رنج آور بود و اشتباه او بسیار و عذرخواهی اش بی شمار بود، پس سوگند به خدا مردم در زمان او گرفتار شده اشتباه کردند و در راه راست قدم ننهاده از حق دوری نمودند پس من هم در این مدت طولانی (10 سال و 6 ماه) شکیبایی ورزیده با سختی محنت و غم همراه بودم . عمر هم راه خود را پیمود و امر خلافت را در جماعتی قرار داد که مرا هم یکی از آنها گمان نمود . پس بار خدایا از تو یاری می جویم برای شورایی که تشکیل شد و مشورتی که نمودند، چگونه مردم مرا با ابوبکر مساوی دانسته درباره من شک و تردید نمودند تا جایی که امروز با این اشخاص (پنج نفر اهل شورا) هم ردیف شده ام و لیکن در فراز و نشیب از آنها پیروی کردم تا این که سوم قوم (عثمان) برخاست (مقام خلافت را اشغال نمود) در حالتی که هر دو جانب خود را باد کرد و اولاد پدرانش (بنی امیه) با او همدست شدند، مال خدا را می خوردند خوردنی مانند خوردن شتر که گیاه بهاری را می خورد (با ولع و حرص) رفتارش سبب سرعت در قتل او شده پس مردم مانند موی گردن کفتار به دورم ریخته از هر طرف به سوی من هجوم آوردند (تا با من بیعت کنند) در نتیجه ازدحام مردم حسن و حسین زیر دست و پا رفتند و جامه من پاره شد» (5) .
10 . آیا شیخین حق حکومت داشتند؟
با ذکر این که «مردم با ابوبکر، عمر و عثمان بیعت کردند» ، از زبان کسی که رسیدن به خلافت، حق مسلم وی بود، می خواهند بیعت واقعی مردم با سه خلیفه نخست را اثبات شده نشان دهند، در صورتی که چنین نیست . ابوبکر با کودتای سقیفه روی کار آمد . به گفته شاهدان عینی «مردم را با او بیعت می دادند» . نه این که مردم با او بیعت می کردند . ! فرق این دو بسیار است . عمر با وصیت ابوبکر و عثمان با شورایی که بیشتر به شوخی شباهت داشت، روی کار آمدند (6) .
حال می پرسیم: کدام مردم؟ کدام انتخاب؟ کدام دمکراسی؟ کدام مشروعیت؟ آیا شیخین از پیامبر اسلام دارای وصیتی برای حکومت بوده اند؟! مورخان اهل سنت می نویسند:
«عباس عموی پیامبر (در بیماری منجر به فوت حضرت) پیش علی علیه السلام آمده پرسید: آیا می دانی که رسول خدا دیگری را غیر از تو (برای خلافت) معین کرده باشد؟ علی گفت: نه به خدا قسم نمی دانم . عباس با ابوبکر و سپس عمر ملاقات نموده از هر یک پرسید آیا رسول خدا تو را به چیزی وصیت کرده و تو را به جای خود تعیین کرده است؟ ابوبکر و عمر جواب دادند نه » (7) .
11 . علی علیه السلام خلیفه پیامبر بود
با نقل این که علی علیه السلام گفت: «من هیچ کس را سزاوارتر از خود به خلافت نمی دیدم » جعالان می خواستند افضل بودن امام بر حکومت را نظر شخصی امام قلمداد نمایند نه نظر مردم و حقیقتی تاریخی که نص صریح پیامبر اسلام صلی الله علیه و آله به آن بارها تاکید فرموده بود . در این مورد اعترافی بس مهم از شخصی که کینه عجیبی با امام و فرزندان ایشان داشت یعنی عایشه وجود دارد همان عایشه ای که به قول ابن عباس «نمی توانست درباره علی خیری بر زبان آورد» (8) .
ام سلمه (از همسران پیامبر) از عایشه پرسید: ای عایشه آیا این سخن را در حق علی ابن ابیطالب از زبان مبارک حضرت صلی الله علیه و آله شنیده ای و گواهی می دهی که فرمود: «علی خلیفه من است در حال حیات و بعد از ممات؟» . پس عایشه گفت: «آری چنین است و از رسول خدا صلی الله علیه و آله در حق علی این سخن را شنیدم و بر این گواهی می دهم » (9) .
12 . اطاعت حسن علیه السلام از پدر
عمل امام حسن علیه السلام در همان منابعی که قصه اختلاف را بازگو نموده اند ناقض و مبطل اختلاف پسر و پدر می باشد . زیرا در همان منابع تاریخی آمده است:
«امام علی علیه السلام فرزندش حسن علیه السلام را همراه مالک اشتر و عماریاسر جهت تشویق و تحریض مردم کوفه برای پیوستن به اردوی علوی جهت جنگ با ظلحه و زبیر فرستادند . در این زمان حاکم کوفه ابوموسی اشعری (آن پیرمرد کم خرد) بود که مردم کوفه را از پیوستن به لشکر علی علیه السلام باز می داشت . حسن بن علی علیه السلام چون در مسجد کوفه او را به چنان حالی دید به او فرمود:
«چرا مردم را از یاری ما واپس می کشانی؟ به خدا ما جز اصلاح، چیزی نمی خواهیم و کسی مانند امیرمؤمنان علی دست به کاری نسنجیده نمی زند» .
و خطاب به مردم کوفه فرمود:
«ای مردم، فراخوان فرمانروای تان را پاسخ گویید و به سوی برادرانتان روان گردید . دعوت ما را پاسخ گویید و برای چاره کردن آن چه ما و شما گرفتار آن گشتیم به یاری ما برخیزید» . آنگاه افزود: همانا امیرمؤمنان می گوید:
«من برای این کار یا ستم کار بیرون آمدم یا ستم دیده . اگر ستم دیده باشم یاری ام کنید و اگر ستم کار باشم داد خود از من بستانید، به خدا سوگند طلحه و زبیر نخستین کسانی بودند که با من بیعت کردند و نخستین کسانی بودند که پیمان خود را شکستند، آیا اندکی از دارایی (بیت المال) را ویژه خود ساختم یا فرمان خدایی را دیگر کردم؟» برخیزید و روان شوید و به کارهای نیک وادارید و از کارهای بد بازدارید» .
چون حسن علیه السلام سماجت ابو موسی را دید بر او بانگ زد که:
«ای بی مادر، از کار ما کناره گیر [از طرف ما از حکومت بر کوفه معزولی] و از تخت سخنوری ما (منبر) به زیر آی » (10) .
مردم فراخوان حسن علیه السلام را قبول کرده و تعداد زیادی - که در منابع از 9000 تا 12000 نوشته اند (11) همراه او بیرون آمده به اردوی علوی پیوستند .
عبدالله بن زبیر - که به نوشته منابع، مورد لعن امام علی علیه السلام قرار گرفته بود (12) - در سخنرانی بر مردم بصره علی علیه السلام را قاتل عثمان شناسانیده و گفت که علی لشکر گردآورده تا بر شهر شما تازد و آن را بگیرد . چون خبر این سخنرانی به حسن علیه السلام رسید در میان لشکر برخاسته و خطبه ای بلیغ ایراد فرموده و طی آن گفت:
«... می دانید پدر او زبیر به همه وقت در حق عثمان چه سخن هایی گفته و او را به چه شکل نام می نهاده و طلحه در حیات عثمان، چه نوع تصرف هایی در بیت المال می کرده . عبدالله زبیر را کی حد آن باشد که پدر مرا به چنین کاری متهم دارد؟ حجت بزرگ پدر او زبیر آن است که می گفته من با علی به دست بیعت کرده ام نه به دل [حضرت مجتبی در این جا سفاهت و حماقت زبیر و پسرش را نشان می دهد، زیرا بیعت با دست می شود، دل که دیدنی نیست تا مردم ببینند چه کسی از دل بیعت نموده است!] به بیعت خود اقرار کرده و انکار بعد از اقرار، مسموع نمی باشد، مردم کوفه روی به دفع اهل باطل آورده اند، ما را با انصار عثمان کاری نیست و با ایشان جنگ نداریم . محاربت ما با کسانی است که متابعت کسی می کنند که بر شتر نشسته یعنی عایشه! (13) » .
اگر واقعا حسن بن علی علیه السلام به کارها و اقدامات پدر از جمله جنگ با اهل جمل اعتراض داشت آیا به ماموریت کوفه می رفت؟ ماموریت خود را به نحو احسن انجام می داد؟ در مقابله با سم پاشی پسر ملعون زبیر (14) سخنرانی می فرمود؟
13 . سکوت سایر منابع تاریخی
مطلب مهمی چون اختلاف امام حسن با امام علی علیهما السلام در امر خلافت و جنگ با اصحاب جمل اگر واقعا وجود داشت در منابع معتبری مانند تاریخ یعقوبی، مروج الذهب مسعودی، و الفتوح ابن اعثم منعکس می شد، درحالی که این مطلب در این منابع وجود ندارد، حتما مطلب را چنان سبک و سخیف یافته اند که به نقل نمی ارزید!
14 . بازگویی قصه ها در تاریخ طبری
مطالب مربوط به جنگ جمل در تاریخ طبری و تاریخ کامل (که از طبری نقل نموده) شدیدا مخلوط به نوشته ها و قصه هایی است که سیف بن عمر زندیق از خود ساخته و در تاریخ اسلام وارد نموده است از جمله:
- ذکر کارها و اقدامات مهم قعقاع بن عمر در قبل، حین و بعد از جنگ جمل (15) .
- ذکر اقدامات عبدالله بن سباء و پیروان او که به سباییان معروف شده اند در ممانعت از صلح بین طرفین و شبیخون جهت شعله ور نمودن آتش جنگ (16) .
- ذکر همکاری مالک اشتر با سباییان و جلسات محرمانه آنان شب هنگام و پیشنهاد مالک به دیگران که شبانه علی را به سرنوشت عثمان دچار سازیم! (17) .
- ذکر گفته های علی علیه السلام در بزرگداشت سرداران و سپاهیان کشته شده از اصحاب جمل و این که آنان در بهشتند (18) .
- ذکر رضایت متقابل علی علیه السلام و عایشه نسبت به هم و پشیمانی هر دو از جنگ و دستور امام به ضرب شدید کسانی که به عایشه توهین نموده بودند(19) .
منظور این که نوشته طبری پر از قصه های غیر واقعی است و اختلاف پدر و پسر نیز یکی از این قصه هاست . در مورد قعقاع بن عمر که او را صحابی بزرگی دانسته و شرح حال هایی برایش نوشته اند و نیز عبدالله بن سباء و گروه سباییان و نقش آنان در جنگ جمل و همکاری مالک اشتر با آنان باید گفت طبق تحقیقات ارزشمند علامه عسکری، قعقاع و عبدالله بن سباء وجود خارجی نداشته و از بافته های مغز قصه پرداز سیف بن عمر هستند که همراه تعداد زیادی از صحابه ساختگی وارد تاریخ اسلام نموده است (20) .
گروهی به نام سباییان نیز وجود خارجی نداشته اند و اگر هم احیانا وجود داشتند، در مرتبه ای نمی توانستند باشند که در جریان های مهمی چون جنگ جمل نقش ایفا نمایند معلوم است که همکاری مالک با آنها هم چیزی بیش از قصه نمی تواند باشد .
اگر علی علیه السلام اصحاب جمل و سرداران آنان را اهل بهشت می دانست چرا اصلا با آنان جنگید؟! امام در خطبه شقشقیه با اشاره به شدت ظلم طلحه و زبیر از بردن نام آنان خودداری نموده می فرماید:
«موهن و زشت است نام ایشان برده شود» آیا چنین اشخاصی اهل بهشت می شوند؟ آیا عاملان ریخته شدن خون بیش از ده هزار نفر، به بهشت می روند؟!
عایشه و علی علیه السلام در پایان جنگ جمل :
اما در مورد عایشه طبری و ابن اثیر در پایان جنگ جمل آورده اند که بعد از کشته شدن شتر و افتادن هودج عایشه - که از بس تیر در آن فرو رفته بود به خارپشت می مانده است - (21) محمد بن ابی بکر برادر عایشه به فرمان امام، خواهر را از میدان جنگ بیرون برد . علی علیه السلام آمده به عایشه فرمود:
«مردم را تحریک کردی که برآشفتند و آنها را به هم انداختی که خون همدیگر بریختند» و سخن بسیار گفت . عایشه گفت: «ای پسر ابی طالب اینک که تسلط یافتی ملایمت کن » (22) .
عایشه چنان کینه کوری نسبت به علی علیه السلام داشت که حاضر نبود در لحظات خطرناکی که امام می توانست او را به مجازات رساند - چه باعث ریخته شدن خون بیش از ده هزار نفر شده بود - امام را امیرمؤمنان خطاب کند! دیگر این که طبری و ابن اثیر تحت تاثیر طرفداری و تعصب نسبت به خلفای سه گانه و بنی امیه یا ترس از متعصبان اهل سنت زمانه، از بازگویی سخنان بسیار علی علیه السلام به عایشه خودداری نموده اند .
تا اینجا نشان داده ایم که هرچه امام المورخین طبری نوشته، حتما راست و درست نمی تواند باشد، مخلوط است از تاریخ و قصه یا حقیقت و دروغ . اکنون می خواهیم نشان دهیم که چگونه او حقایقی را کتمان نموده است حالا به هر دلیلی که باشد، در مذمت کار او فرقی نمی کند . وقتی افسانه ها و قصه ها را به عنوان متنی تاریخی در کتاب بزرگ تاریخ خود می آورد، دلیلی منطقی در کتمان حقایق نمی توانست داشته باشد آن هم حقایقی که مورخان هم عصر او بازگو ساخته اند .
از طرف دیگر نقل و بازگویی گفت و گوهای روشن گرانه علی علیه السلام و ابن عباس (که از طرف امام ماموریت یافته بود) با عایشه، چهره دروغ و تزویر و نفاق را در تاریخ اسلام عیان می سازد و پیروان اسلام را به صراط مستقیم محمدی صلی الله علیه و آله رهنمون می دارد .
علی علیه السلام و ابن عباس با جملاتی بسان ضربات سنگین پتک چنان غرور سیاه و جاهلی و تعصب کور و باطل عایشه را درهم شکستند که او بعدها هر موقع یاد جنگ هولناک جمل می افتاد (که با کشته شدن فاصله اندکی داشت و اگر امام اشاره می فرمود، عایشه به تیغ آبدیده دلاوران اسلام قطعه قطعه می گشت، همچنان که شترش پاره پاره گردید) به صدای بلند می گریست و پشیمانی خود را ابراز می داشت آری هر که با علی و آل علی در افتاد بر افتاد! فاغتبروا یا اولی الابصار .
نوشته روشن گرانه ابن اعثم در برخورد علی علیه السلام با عایشه :
ابن اعثم کوفی (متوفای 314ه ق) مورخ هم عصر طبری چنین می نویسد:
«امیر المؤمنین آواز داد: پی آن شتر گیرید و آن را پی کنید که آن را شیطان نگاه داشته است » .
اصحاب به طرف شتر دویدند، عبدالرحمان بن صرد التنوخی در رسید و شمشیری بر پای شتر زد هر دو پای پیش او را پی کرد . شتر بر زمین افتاد و سینه بر خاک نهاده، بانگی سخت بکرد . عمار یاسر تنگ شتر را با شمشیر ببرید چنانچه هودج بیفتاد و بر عقب امیرالمؤمنین علیه السلام در رسید .
عایشه چون امیرالمؤمنین رادید، آواز داد: «ای علی، چون ظفر یافتی، نیکویی کن » .
علی علیه السلام روی به محمد بن ابی بکر کرد و گفت: خواهر خویش را دریاب و مگذار که سوای تو کسی به حوالی هودج او گردد» .
محمد بدوید و دست به اندرون هودج برد و عایشه را از هودج بیرون آورد ...
پس امیرالمؤمنین عبدالله بن عباس را بخواند و او را گفت:
«نزدیک عایشه شو و او را بگوی که برخیز و به مدینه شو و بیش از این در بصره مقام نکن » .
عبدالله به در سرای عبدالله بن خلف آمد و گفت: با عایشه پیغامی دارم، دستوری فرماید تا درآیم و پیغام تبلیغ کنم » .
عایشه دستوری نداد و عبدالله بی اجازت در رفت، بالشی چند دید، برهم نهاده یکی از آن برگرفت و بینداخت و بر آن نشست . عایشه گفت: ای پسر عباس سنت بگذاشتی، بی دستوری در سرای من درآمدی و بی اشارت من بر بالش نشستی .
عبدالله گفت: تو را با سنت چه کار؟ تو به سنت چه تعلق داری؟ سنت رسم و وضع ماست . تو را و پدر تو را ما سنت آموخته ایم . اگر در آن حجره که مصطفی صلی الله علیه و آله تو را بگذاشته بود، نشسته بودی و از آن بیرون نیامدی، هیچ کس بی اجازت و بی اشارت تو قدم در آن منزل ننهادی . خانه تو آن است که خدای تعالی و رسول خدا صلی الله علیه و آله تو را به ملازمت آن فرموده است . تو بی فرمان خدا و بی اشاره رسول خدا صلی الله علیه و آله از آن منزل بیرون آمدی و کردی آنچه کردی . این ساعت امیرالمؤمنین تو را می فرماید که به جانب مدینه باز گردی و بیش از این در بصره مقام نکنی .
عایشه گفت: خدای تعالی بر امیرالمؤمنین عمر بن الخطاب رحمت کند که امیرالمؤمنین او بود .
عبدالله گفت: لله الحمد که امروز بر عالمیان امیرالمؤمنین علی علیه السلام است، باشد که تو را خوش نیاید .
عایشه گفت: من ابا می نمایم .
عبدالله گفت: ابا بر تو سخت نامبارک آمده است و مدت آن عظیم کوتاه، امر و نهی تو بش مدتی نیافت و سخت رود بر تو سرآمد .
عایشه بگریست و گفت: چنان کنم و از این شهر بروم که هیچ مکان نزد من دشمنتر از مکانی نیست که شما ای بنی هاشم آنجا باشید .
عبدالله عباس گفت: چرا چنین می گریی، هر نعمت که داری همه از ما داری .
عایشه گفت: من از شما چه نعمتی دارم؟
عبدالله عباس گفت: اولا نه به سبب تیم و عدی که نسب تو است، تو را ام المؤمنین می خوانند، بلکه به سبب ما تو را ام المؤمنین می خوانند و تو دختر ام رومانی (23) پدر تو را که صدیق می گویند پسر بوقحافه است و به سبب ما او را صدیق گفتند .
عایشه گفت: بر ما منت می نهی بر رسول خدای صلی الله علیه و آله؟
عبدالله گفت: بلی، چرا بر شما منت ننهیم بر رسول خدای صلی الله علیه و آله؟ به خدایی که وحدانیت صفت ذات پاک او است که اگر یک تار موی یا آن قدر که از یک ناخن بچینند از آن مصطفی صلی الله علیه و آله که در دست تو باشد، بدان بر تو بلکه بر جمله مؤمنان منت نهیم که جای صد هزار منت دارد و خود کدام کس قیمت یک تار موی از آن مصطفی تواند کرد . تو یک زن بودی از جمله نه زن از آن مصطفی . روی تو از ایشان نیکوتر نبود و اصل و نسب تو از ایشان عزیزتر و کریمتر . این ساعت نفاذ امر می طلبی و می خواهی که هرچه می گویی بر آن جمله روند و هیچ کس خلاف تو نکند . ما خون و گوشت و پوست مصطفاییم و میراث او علم او در میان ماست .
عایشه گفت: علی با تو بدین تن در ندهد و تو را آنچه می گویی، مسلم ندارد .
عبدالله گفت: من با او در این باب منازعت نکنم و او را اطاعت کنم که او به مصطفی صلی الله علیه و آله از من نزدیکتر و به میراث و علم اولی تر و سزاوارتر است که او برادر مصطفی، پسر عم و شوهر دختر او، پدر دو فرزند او، وصی او، و شارستان علم او است و تو در این بر چه کاری؟ به خدای که آنچه ما در حق تو و پدر تو کرده ایم، شما هرگز شکر آن نتوانید گزارد و اگر هم بتوانید، نگزارید . چنانچه کردید، آنچه کردید .
عبدالله بن عباس این سخنان بگفت و از نزد عایشه باز گشت و به خدمت امیرمؤمنان علی علیه السلام آمده، آنچه بین او و عایشه رفته بود، باز گفت . امیرمؤمنان گفت: می دانستم که چنین سخنان تکرار خواهد شد پس فرمود: استر مصطفی صلی الله علیه و آله را زین کنید و پیش من آرید .
چون آوردند، بر نشست و به در سرای عایشه آمد و دستوری خواست و در رفت . عایشه را دید نشسته و می گریست و جماعتی از زنان بصره گرد بر گرد او نشسته و با او می گریستند .
پس علی علیه السلام روی به عایشه آورده، او را سرزنشها کرد و گفت: خدای تعالی تو را فرموده است که در خانه بنشینی و از پرده بیرون نیایی . تو در وی عاصی شدی و بیرون آمدی و خویش را در جنگ انداختی، مردمان را به حرب من تحریص نمودی و از آن یاد نیاوردی که خدای تعالی تو را و پدر تو را به سبب ما شریف کرده است و به موجب قرابت ما تو را ام المؤمنین می خوانند . برخیز با آن خانه می باش که جای تو است .
این کلمات را امیرالمؤمنین بگفت و باز گشت .
دیگر روز امیرمؤمنان پسر خویش حسن علیه السلام را به نزد او فرستاد . حسن با عایشه گفت: امیرالمؤمنین سوگند یاد می کند بدان خدایی که جان همه در کف قدرت اوست که اگر این ساعت بر نخیزی و به جانب مدینه باز نگردی، سخنی که می دانی در حق تو بگویم .
عایشه در آن ساعت سر شانه می کرد یک گیسو بافته بود و یکی مانده . چون حسن علیه السلام این سخن بگفت، گیسو نابافته بگذاشت و بر پای جست و گفت:
بشتابید و راحله من بیاورید و بار کنید تا به جانب مدینه روان شوم .
زنی از مهالیه (24) نزدیک او بود گفت: ای ام المؤمنین عبدالله عباس نزد تو آمد و هر سخن که گفت او را جوابهای سخت دادی چنانکه به خشم از نزدیک تو باز گشت . امیرمؤمنان به ذات خویشتن نزد تو آمد و میان او و تو کلمات چند رفت و از محارات و محابات عبدالله عباس و امیرمؤمنان علی علیه السلام چنان مضطرب و متحرک نگشتی که از سخن این کودک . موجب آن چیست؟
عایشه گفت: از سخن او بدان سبب مضطرب و بیقرار شدم که او فرزند رسول خدا صلی الله علیه و آله است هرکس که خواهد سیاهه چشم مصطفی را ببیند، در سیاهه چشم او باید نگرد . کلمه ای دیگر است که تعلق به زبان علی علیه السلام دارد که با رمزی از آن بر زبان حسن پیغام داده است . ناچار گوش بدان سخن می باید داشت و رفت .
آن زن گفت: سوگند بر تو می دهم به حق خدایی که محمد را به راستی به خلق فرستاد که مرا بر گوی که آن کلمه چیست؟
عایشه گفت: چون سوگند بر من دادی، تو را بگویم . وقتی مصطفی صلی الله علیه و آله از غزوه ای که فرموده بود غنایم بسیار آورده بودند و او بر اصحاب خویشتن قسمت می فرمود، من و جماعتی از زنان مصطفی صلی الله علیه و آله از آن غنایم از او چیزی خواستیم و الحاحها کردیم آن حضرت از الحاح ما دلتنگ شد، علی علیه السلام حاضر بود ما را بر الحاح ملامت کرد و گفت بسیار مگویید و خاموش باشید که حضرت رسول صلی الله علیه و آله دلتنگ گردید، ما در سخن درشتی کردیم و علی علیه السلام را برنجانیدیم علی علیه السلام این آیه از کلام خدای تعالی برخواند: «عسی ربه ان طلقکن ان یبدله ازواجا خیرا منکن » .
ما دیگر نوبت الحاح بر دست گرفتیم و سخنهای درشت گفتیم . مصطفی صلی الله علیه و آله در خشم شد و سخنهایی که علی علیه السلام را می گفتیم، او را ناخوش آمد . پس علی علیه السلام را گفت: طلاق این زنان به دست تو کردم . هرکه را از ایشان که خواهی طلاق ده بعد از وفات . از آن می ترسم که اگر اشارت علی علیه السلام را این ساعت گوش ندارم علی علیه السلام مرا طلاق دهد و آنگاه من از آن مصطفی نباشم . بدان سبب همان لحظه حرکت به جانب مدینه می کنم » .
عایشه هرگاه که از مصاف جمل یاد کردی، بگریستی تا بدان غایت که مقنعه او از آب چشم اوتر گشتی و بیهوش افتادی و گاه گاه گفتی:
«کاشکی پیش از آن که به بصره می شدم، به بیست سال مرده بودمی تا این نوع حرکت از من در وجود نیامدی » (25) .
حسن ختام :
امام حسین علیه السلام ناظر و شاهد بی مهری های مردم نسبت به برادرش بود . همان مردمی که به امام حسن علیه السلام حمله کرده مجروحش ساختند و با تنها گذاشتنش، وی را مجبور به قبول صلح نمودند . اگر امام حسن با آن وضع درهم ریخته سپاهیانش، صلح نمی کرد، معاویه با حیله های فراوان (از جمله خرید فرماندهان سپاه امام) در میدان کارزار موفق می گشت . و معدود شیعیان واقعی و اهل بیت پیامبر حتی حسنین را به شهادت می رسانید و ریشه امامت و تشیع را قطع می نمود . نرمش امام حسن علیه السلام نجات اسلام، تشیع و امامت را در پی داشت و این است معنای این حرف که «صلح امام حسن، زمینه ساز قیام امام حسین بود» .
امام حسین علیه السلام به خوبی می دانست که به امید چنان سپاهیان ازهم پاشیده و خائن و تبهکار، هرگز نمی توان بر معاویه پیروز شد به همین سبب، اقدام برادر را در پذیرش صلح تایید می کرد و هرگز با نظر برادر و ولی امر خویش، مخالفت نمی نمود . شکی نیست که امام حسین علیه السلام از صلح با معاویه غمی بزرگ در دل داشت (26) چنانکه امام حسن علیه السلام نیز از این ماجرا به سختی رنج می برد ولی آنها با چنان شرایطی، چاره ای غیر از صلح و صبر نداشتند .


پی نوشت ها :
1) سوره احزاب، آیه 32 و 33 .
2) اسراء، 23 .
3) تایخ یعقوبی، ج 2، ص 140 .
4) العقد الفرید، ج 4، ص 318 به نقل از نقش عایشه در تاریخ اسلام، ج 2، ص 96 .
5) نهج البلاغه فیض الاسلام، خطبه سوم .
6) در این زمینه به نوشته دیگر نویسنده تحت عنوان «شیخین، تعیین خلیفه و نقش عبدالرحمان بن عوف » که در آینده نزدیک به چاپ خواهد رسید، مراجعه فرمایید .
7) ابن قتیبه دینوری، امامت و سیاست، بخش اول، ص 20، مقریزی (متوفای 845) النزاع و التخاصم، ص 98 و 9 (ترجمه سید جعفر غضبان، انتشارات مرتضوی، بی جا، بی تا . 9
8) تاریخ طبری، ج 4، ص 1316 .
9) الفتوح ابن اعثم، ص 408 .
10) تاریخ طبری، ج 6، ص 2401 تا 2407 . کامل ابن اثیر، ج 4، ص 1786 تا 1791 . الاخبارالطوال، ص 181 . امامت و سیاست، بخش اول، ص 94 .
11) طبری، ج 6، ص 2405 . کامل، ج 4، ص 1790 . الفتوح ابن اعثم، ص 415 . الاخبارالطوال، 182 .
12) مروج الذهب، ج 1، ص 702 . امامت و سیاست، بخش اول، ص 69 .
13) الفتوح، ص 422 و 423 .
14) در ایام کامکاری عبدالله بن زبیر در مکه و مدینه، و برخی بلاد دیگر، او و برادرش مصعب، کشتار وحشتناکی از شیعیان نمودند . عبدالله گروهی از آل علی را در دره ای در مکه جمع کرد و در صدد آتش زدنشان برآمد . اما مختار آنان را نجات داد . او می گفت: چهل سال است دشمنی خاندان علی را در دلم نهان داشته ام . (رجوع کنید مروج الذهب، ج 2، ص 80 تا 90) .
15) تاریخ طبری، ج 6، ص 2408 تا 2475 .
16) طبری، ج 6، ص 2431 تا 2435 .
17) همان، ج 6، ص 2415 تا 2418 .
18) همان، ص 2470 تا 2474 .
19) همان، ص 2472 تا 2473 .
20) به کتاب یکصد و پنجاه صحابی ساختگی، ج 1، ص 200 تا 260 و عبدالله بن سباء جلد 2، هر دو از علامه عسکری مراجعه فرمایید .
21) تاریخ طبری، ج 6، ص 2463 .
22) همان، ج 6، ص 2436 . کامل، ج 4، ص 1802 .
23) ام رومان، دختر عامر بن عویمر و همسر ابوبکر و مادر عایشه . او در زمان حیات پیامبر درگذشت .
24) مهالیه، شاخه ای از اعراب که از اولاد مهلب شاعرند .
25) الفتوح، ص 436 تا 441 .
26) به نوشته ابن اعثم، امام حسین به امام حسن گفتند: بر خاطر من از این کار (صلح با معاویه) رنجی عظیم آمده است (الفتوح، ص 771) در کتاب امامت و سیاست می خوانیم: «امام حسین در جواب سلیمان بن صرد نوشت هر یک از مردان شما باید در خانه خود بنشیند و دست به کاری نزند تا زمانی که معاویه زنده است به خدا سوگند این بیعت، بیعتی بود که ما آن را نمی پسندیم » (امامت و سیاست ص 189) . صلح و بیعت با معاویه مورد رضایت و پسند دو برادر نبود و به آن مجبور شدند .


منبع : مجله مکتب اسلام ، شماره 8 ، سال 1382

اضافه کردن نظر


کد امنیتی
تازه کردن