دوشنبه, 07 مهر 1393 ساعت 10:00
خواندن 2861 دفعه

جستاری در زندگی محمد ابن عبدالوهاب (تقاریر نجد) - سید علی موجانی

مقدمه :

آگاهی ما از برآمدن وهابیان در نجد، آمیخته‌ای است از انواع روایتهای تاریخی و برداشت‌های فقهی ـ کلامی. در همه این موارد، نگرش‌ها سرشار از حبّ و بغض است. برخی در دفاع از اندیشه وهابیان نجد، بی‌توجه به دقائق دوره تاریخی شکل‌گیری دعوت شیخ محمد بن عبد الوهاب، تا آنجا پیش رفته‌اند که دعوی بازگشت به «سلف» را اقدامی در مسیر اصلاح‌طلبی دینی، آنهم با معیارهای رایج در سال‌های اخیر دانسته‌اند.

برخی دیگر نیز، درباره نجدیانِ وهابی شده، بدون توجه به پیشینه اغراض ومنافع قبیله‌ای، یا فارغ از تحولات مناطق پیرامونی سرزمین نجد و حجاز در سال‌های نخستین سده 13ق/ 19م، داوری کرده‌اند. در میان این دسته، نویسندگانی مشاهده می‌شوند که اساس و بنیان هر چه را که در سرزمین‌های اسلامی رخ داده، متأثر از توطئه‌ها و دسیسه‌های استعمارگران برشمرده‌اند و با فرار از واقعیت‌های تاریخی، مسئولیت همه بحرانها، عقب‌ماندگی‌ها، اختلافات مذهبی وسیاسی را به یکباره به گردن استعمار افکنده‌اند.

در میان همه این داوری‌ها آنچه کمتر به چشم می‌خورد، پژوهشی تاریخی است و بنیادین که با مطالعه آن بتوان تصویر جامع‌تر و واقع‌بینانه‌تری از شرائط آن زمان به دست آورد. اصولاً جهت‌گیری مطالعات و پژوهش‌های تاریخی در ایران و همچنین برخی از مناطق دیگر دنیای اسلام، رویکردی توصیف‌گراست وغالباً بدون تحلیل‌های عمیق، و حتی بدون توجه کافی به اسناد و مدارک قابل اطمینان. در چنان شیوه‌هایی، نویسندگان، پرسشی ندارند تا برمبنای آن قصد بازسازی دقیق حوادث تاریخی با توجه به جوانب گوناگون منطقه‌ای و جهانی، در میان باشد. نمونه‌ای تاریخی، مقصود ما را با وضوح بیشتری روشن می‌کند.

حاصل درک عمومی ما از تاریخ ایران در سال‌های حکومت ناصرالدین شاه قاجار، درازای نیم قرن کامل، با توجه به همان شیوه تاریخ‌نگاری، از این دست بوده است: بی‌تدبیری، استبداد، بیگانه‌پرستی و وابستگی به اجانب، ناکارآمدی ارکان قدرت، تسلّط اهل حرم بر ارکان سلطنت، حراج منابع و ثروتهای ملی، قحطی و بیماری و مصیبت و بلا و از این قبیل.

شخص اول مملکت، درتوصیف برخی نویسندگان، عیاشی مستبد بود که به کار ایران و ایرانیان اعتنا نداشت. در این نگرش، فاصله پنجاه ساله آغاز و انجام سلطنت این پادشاه به یکباره با چند جمله و کلمه خلاصه می‌شود. حال آنکه، نوجوانی از دستگاه ولایت‌ عهدی آذربایجان بر سریر قدرت نشست و در طی پنجاه سال سلطنت، به ویژه از حیث سیاسی به پختگی رسید. حادثه ناگوار قتل میرزا تقی خان امیرکبیر در آغاز دوره سلطنت ناصرالدین شاه جوان، نباید اساس داوری تاریخی برای تمام آن پنجاه سال باشد. از سوی دیگر، داوری درباره شخص شاه نیز، نباید فقط به نقش اطرافیان او ودسیسه‌های آنان منحصر گردد: آیا همه فجایع و بلیات ایران، ناشی از سلطه همسران و فرزندان و پیرامونیان شاه بود و بقیه اجزاء وطبقات جامعه آن روز ایران، در نابسامانی‌ها سهمی نداشتند؟

می‌توان مقطعی تاریخی، مثل همین عهد ناصری را، با یک یا چند کشور دیگر در همان دوره مقایسه کرد و البته می‌‌باید عوامل جغرافیایی وفرهنگی را هم درنظر گرفت. با این همه، به یقین میان ناصرالدین شاه قاجار با سلطان عبدالحمید عثمانی یا کاترین کبیر در روسیه و نیز برخی شخصیت‌های تاریخی همان دوره شباهت‌های بسیار هست: وقتی سخن از حرم ناصری یا حرم باب سعادت در استانبول ونیز کاخ‌های مخصوص کاترین در سنت پترزبورگ به میان می‌آید، در نظر پژوهشگر تاریخ، کارکرد و تأثیر گذاری تاریخی همه آنها یکسان است؛ چه مادر سلطان عثمانی وچه مادر پادشاه ایران، هر دو در مسیر رسیدن فرزندان خود به قدرت و جدال بر سر قدرت در درون دستگاه سلطنت، نقش سیاسی آشکاری داشته‌اند. اهالی هر دو کشور ایران وترکیه، به این دو سلطان، که اتفاقاً معاصر یکدیگر نیز بوده‌اند، صفت‌های کمابیش مشابهی داده‌اند، اما با گسترش دامنه مطالعات تطبیقی در تاریخ هریک از این کشورها و نیز پژوهش‌های میان‌رشته‌ای در حوزه تاریخ مانند تاریخ هنر، تاریخ اقتصادی، تاریخ اجتماعی، تاریخ روابط خارجی و مانند این‌ها، پژوهشگران معاصر، نکات جدید و تازه‌ای می‌یابند که داوری و تصور سنّتی و کلیشه‌ای از فردی یا پدیده‌ای تاریخی را با تردیدهای جدّی روبه‌رو می‌کند. بازی پیچیده قدرت‌های اروپایی در آن روزگاران ورقابت سنگین استعماری آنها برای استیلاء بر سرزمین‌های دیگر، به موازات گسترش تعلیم وتربیت، رشد و پیشرفت علوم و انقلابات صنعتی درکشورهای آن‌ها، موجب می‌شد که در معادلات جهانی دست بالا را داشته باشند. حال آن‌که شرایط در کشورهایی چون ایران و عثمانی متمایز بود و به همین سبب است که ایران و عثمانی، محل تلاقی تعاملات و سیاست‌بازی‌های آن دسته از کشورها شدند.

در چنین شرایطی، رویه‌های گوناگون شاهان، که پیوسته در کوران دخالت‌های مستقیم و غیر مستقیم روس و انگلیس قرار داشتند، بایست دوباره بررسی شود. گذشته از نگرش‌های نوین به تاریخ، به دست آمدن انبوهی از اسناد و مدارک دولتی یا دست‌نوشته‌های شخصی و خانوادگی، گزارش‌های سیاحان و مواردی از این قبیل، پژوهشگران را پیوسته با مسائل و دشواری‌ها جدید روبه‌رو می‌کند. در همین دوره ناصرالدین شاه، شاخص‌های چشمگیر و قابل توجهی وجود دارد؛ به عنوان مثال می‌توان شمار نسخه‌های خطی کتابت شده در دوره ناصر الدین شاه قاجار را با ادوار دیگر قیاس کرد. کیفیت تذهیب وتشعیر، جلدسازی و نسخه‌پردازی همین متون نیز، می‌تواند شاخصی مهم از رشد و توسعه هنر باشد. قحطی، بلا و مصیبت‌های دیگر مانند بیماری‌های خطرناک فراگیر هم البته بود، اما می‌باید به ادلّه و اسباب بروز این بلایا نیز پرداخت، از جمله حجم عظیم تردّد زوار و انتقال جنائز به عتبات مقدس درعراق عرب و... . بنابراین نمی‌توان عصر ناصرالدین شاه را به صرف سیاست‌های شخص پادشاه تنها دوره شیوع بیماری‌هایی چون طاعون و وبا دانست و عنصر اعتقادات و باورهای جامعه شیعی ایران را نادیده گرفت؛ به ویژه که صلح درازمدت در روابط ایران و عثمانی در قیاس با گذشته، فرصت‌های بی‌شماری برای سفر پدید آورده بود. چنانکه ایرانیان در همین سفرهای زیارتی، به ویژه حج بیت الله، از طریق مسافران آناتولی و شام و مصر، با نخستین دست‌آوردهای دنیای مدرن غرب هم، آشنایی حاصل می‌کردند.

تاریخ‌انگاری، بسیار پیچیده، پر زحمت و پرمسئولیت است: پژوهشگر پای‌بند به اصول تاریخ‌نویسی که قصد داشته باشد با شیوه پرسشگری و جست‌وجو و نه توصیفی، به گذشته نظر اندازد و تأثیر واقعی و نه مبالغه‌آمیز حوادث را بر دنیای امروز تحلیل کند، مسیر دشواری پیش رو دارد. کَند و کاو در موضوعات چندوجهی مانند تاریخ یک دعوی مذهبی، که ضرورت دارد هم از منظر تاریخی و هم از منظر آراء کلامی به آن پرداخته شود، البته غیرقابل دسترس نیست، اما بسیار دشوار است.

ما در روزگار خود با پدیده تأثیرگذار رشد وهابیت روبه‌رو بوده‌ایم و از تحولات جهانی پیوسته به این باور، مانند 11سپتامبر 2001 و در پی آن، حوادث خونبار افغانستان و عراق، اطلاع یافته‌ایم. به نظر نگارنده، اکنون بیشتر از هر زمان دیگری، لازم است تا در کنار همه تألیفات گذشته در باب تاریخ وهابیان، با توجه به همان مسئولیت‌ها و روش‌های پیش‌گفته در مثال تاریخی دوران ناصری، تحولات منتهی به ظهور تاریخی وهابیت دوباره بررسی شود. البته ناگفته پیداست که این گزارش کامل نیست و همچنان باید در انتظار آزادسازی بیشتر اسناد و مدارک و آثار در این زمینه باشیم.

تاریخ وهابیان در نجد با دعوت شیخ محمد بن عبدالوهاب آغاز شد، اما در این گزارش، تنها به تحولات سیاسی ـ تاریخی این دعوت تا تشکیل دولت مستقل نجد و حجاز و سپس سقوط آن در پی فتح درعیه توجه شده است. در حقیقت در این گزارش، بدون هرگونه داوری نسبت به دعوت شیخ یا آرای اعتقادی وهابیان، کوشیده شده است تا تأثیر این دعوت در نجد و در قیاس با دنیای معاصر آن، بررسی شود. منابع متعددی به توصیف تاریخ نجد در سال‌های مورد نظر ما پرداخته‌اند، اما از سر کم‌دانشی، یا بر اثر غلبه هیجان و احساسات مذهبی و عقیدتی، ناگزیر پرسش‌های بی‌شماری را بی‌پاسخ باقی می‌گذارند وچه‌بسا به سبب برخی تناقضات و اشکالات اساسی، موجب داوری‌های نادرست و گمراه‌کننده هم می‌شوند. جای خوشبختی است که برخی پژوهش‌های عمیق و جدّی، در مسیر بازشناسی حوادث تاریخی این مقطع، راهنمای نگارنده بوده‌اند: پژوهش وزین و عمیق استاد مدرسی طباطبائی در مجله بررسی‌های تاریخی یکی از بهترین گزارش‌ها به زبان فارسی است. اسناد و مدارک و گزارش‌های متعدد فراوانی هم در آرشیوهای برخی از کشورها موجود است که علی‌رغم کوشش، امکان دسترسی به همه آنها فراهم نشد: پژوهشگر ایرانی، حتی با وجود انواع حمایت‌ها، هنوز به منابع آرشیوی مصر، عربستان سعودی و برخی از دیگر کشورهای عربی، به سبب محدودیت‌های سیاسی، دسترسی ندارد. آرشیوهای هند نیز دچار کم‌توجهی دولتمردان هندی به مدارک و اسناد مربوط به این موضوع بوده‌اند؛ زیرا برای تاریخ هند چندان مهم تلقی نمی‌شد، به هر حال اسناد آنها فهرست نشده یا کمتر قابل بازیابی است. اسناد و مدارک متعدد در آرشیوهای قدرت‌های بزرگ طی سال‌های مورد نظر، گرچه کمابیش در دسترس پژوهشگران هست، اما طبیعتاً مشکلات دیگری بر سر راه هست، مثلاً در باب روسیه، تسلّط پژوهشگر بر زبان روسی لازم است و در کشورهای اروپایی، هزینه‌های اقامت بسیار سنگین است. این موانع، هر پژوهشگری را برای بهره‌برداری از مدارک  مورد نظر دچار عسرت و حسرت می‌کند. با این همه، در اثر حاضر کوشش شده است تا مجموعه‌ای مهم و اصیل از مدارک و اسناد، که می‌تواند محور اصلی پژوهش‌های تکمیلی آینده باشد، اساس این تحقق قرار گیرد.

سال‌ها قبل وبه هنگام مأموریت پاریس، امکان همراهی پژوهشگر ایرانی مقیم فرانسه، دکتر سید احمد سلامتیان را در سفر حج یافتم، توجه عمیق ایشان به تأثیر تخریب بقاع شریف در بقیع بر عاطفه و حافظه جهان اسلام، مرا متوجه ضرورت بررسی عمیق حوادث منتهی به این اقدام کرد. از این رو، در این مختصر ازحُسن توجه و راهنمایی ایشان سپاسگزاریم.

نگارنده در شرایط خاص و در پی تحولات سازمانی، که از بسیاری مسئولیت‌ها، سبک ‌دوش شده بود، تصمیم گرفت با مراجعه به بایگانی نخست‌وزیری جمهوری ترکیه، نخستین دیدار خود را از آن مجموعه در زمستان 1374، دوباره پیگیری کرده و امکان پژوهشی نوین را مورد توجه قرار دهد. در فاصله سال‌های 1386 تا پایان سال1387 چند بار امکان‌ حضور در استانبول و استفاده از این اسناد فراهم شد. حاصل آن دوره، خود کتاب مستقلی از فهرست توصیفی اسناد بایگانی یاد شده درباره ایران بود، که در سال 1388 به همت کتابخانه بزرگ آیت الله مرعشی نجفی(رحمه الله) به نام اسناد سلطانی به زیور طبع آراسته شد.

در یکی از این روزهای اقامت در استانبول، به طور اتفاقی مطلّع شدم که حضرت حجت السلام والمسلمین جناب آقای سید جواد شهرستانی نیز، برای افتتاح دفتر مؤسسه آل البیت(علیهم السلام) به این شهر آمده‌اند. در سال‌های مسئولیت اداره کل اسناد و تاریخ دیپلماسی وزارت امور خارجه، تشویق‌های مکرّر ایشان، موجب گردآوری انبوهی از تصاویر نسخه‌های خطی زیدیه یمن شد و محقّقانی که اکنون به آن مجموعه بی‌نظیر به آسودگی دسترسی دارند، مرهون همّت والای ایشان هستند. باری، در محضر ایشان، سخن از اسناد تاریخی دولت عثمانی به میان آمد و دامنه بحث به تحولات نوین جهان اسلام  و ریشه‌های آن کشید. چند اشاره مختصر اینجانب درباره گزارش‌های نجد به هنگام دعوت شیخ محمّد بن عبدالوهاب، ذهن وقّاد ایشان را برانگیخت و با کرامت و سخاوت تمام، تأمین‌بخشی و سپس همه مخارج این پژوهش را تقبّل فرمودند. کار شناسایی و بررسی پرونده‌های مختلف در ترکیه از همان زمان ـ زمستان 1387 ـ آغاز شد و به صورت ناپیوسته در مراحل گوناگون به انجام رسید. اکنون بر خود فرض می‌دانم مراتب قدردانی عمیق خود را به محضر ایشان تقدیم دارم:

اذا عجز الأنسان عن شکر منعم                 فقال: «جزاک الله خیراً» و قد کفی

از درگاه خداوند متعال مسألت دارم وجود نازنین ایشان از گزند بلایا و غرض جُهّال مصون باشد.

 در دوره انجام این پژوهش، همکاری و همیاری استاد دکتر علی ارغون‌چنار و نیز جناب آقای امیر عقیقی بخشایشی، موهبتی گرانقدر بود: ترجمه دقیق و حفظ سبک وسیاق ادبی درباری دولت عثمانی در زبان فارسی مرهون دانش وذوق دوست و برادر عزیزم جناب آقای امیر عقیقی بخشایشی است که با راهنمایی استاد دکتر علی ارغون‌چنار به انجام رسیده و کمتر نمونه مشابهی می‌توان برای آن یافت. اکنون لازم می‌دانم، سپاس بی‌پایان خود را به این عزیزان تقدیم کنم.

پژوهشگر فاضل و دوست دیرینم، جناب آقای بهرامیان نیز با همه مشغله‌ای که داشتند، ویرایش این متن را برعهده گرفت وبدین‌گونه مرا رهین منّت خود کردند. سلامت و صحّت مدام ایشان را مسألت دارم.

حجت الاسلام و المسلمین جناب آقای دکتر رسول جعفریان محقق و پژوهشگر نستوه تاریخ اسلام و ایران با نهایت محبت، چاپ این اثر را در مجموعه کتابخانه تخصصی تاریخ اسلام و ایران در دستور کار قرار دادند و به این ترتیب بر اعتبار آن افزودند. لازم می‌دانم مراتب سپاس عمیق خود را از لطف ایشان در این مختصر ابراز دارم. دوستان و همکاران، سرکار خانم فخری سادات حیدری در نمونه‌خوانی و سرکار خانم فریبا محمدپور در حروف‌چینی و صفحه‌بندی نیز نگارنده را مددکار بوده‌اند و از محبت و توجه ایشان بسیار متشکرم.

سید علی موجانی

ذی حجه 1432

تهران

 

پیشگفتار :

محمد بن عبدالوهاب و دنیای معاصرش :

محمد بن عبدالوهاب، پیشوا و شیخِ وهّابیان، در سال 1115 ق/ 1703م در روستای العُیینه، در منطقه عارض نجد متولد شد[1]. ولادت او با تحولات مهمی در سرزمین‌های پیرامونی مقارن بود وبه همین سبب، شیخ محمد در فضایی متفاوت از پیشینیان خود رشد و نمو کرد.

دو دولت مقتدر صفویه در اصفهان و سلاطین عثمانی در استانبول، در آغاز دوره ضعف و انحطاط بودند: بیست سال پس از تولد محمد بن عبدالوهاب، اصفهان تختگاه شاه سلطان حسین صفوی، به دست افاغنه قندهار سقوط کرد[2] و دولت شیعی حاکم برسرزمین‌های پارسی نیز فرو افتاد. به تقریب از همین زمان، تحولات مهمی در صحنه سیاسی داخلی دولت عثمانی نیز روی داد: تغییرات پی در‌‌‌‌‌‌‌پی دولتمردان بدان حد رسید که در دوره‌ای 120 ساله، بیش از 62 صدر اعظم در عثمانی جابه‌جا شدند. سلطه سلاطین نیز، تحت تأثیر عناصر جدیدی از قدرت در دستگاه خلافت همچون فرمانداران ینی‌چری[3]ونیز عودتی‌ها[4] متزلزل شده بود. رقابت‌های درون حرم و نیز سوءاستفاده والیان و حکّام قلمرو وسیع دولت عثمانی نیز بر آشفتگی اوضاع دربار عثمانی می‌افزود. بدین ترتیب، فروپاشی ساختار سیاسی دولتی که زمانی تهدیدی بالفعل برای همسایگان اروپایی خود و نیز دو دولت مقتدر صفوی و روسیه می‌شد، اندک‌اندک آغاز شده بود.

در جهان خارج از منطقه‌ای که شیخ در آن به دنیا آمد و بالید نیز، پیوسته تحولات جدیدی رخ می‌داد. جایگزینی کشتی‌های بادبانی تندرو، به جای کشتی‌های پارویی وبادبانی کوچک، در ناوگان کشور‌های اروپایی چون فرانسه و انگلستان، عصر جدیدی از توجه به سرزمین‌های دور دست را فراهم کرده بود. قدرت‌های نوظهور دریایی، همچون فرانسه و بریتانیا، با قدرت ناوگان خود، توانسته بودند بر بخشی از میراث پرتغالی ـ اسپانیایی دست یابند. آنها با اتکاء به منابع سرزمین‌های تحت اختیار، چون هند، رقابت در زمینه توسعه قلمرو خود را از همین زمان آغاز کرده بودند.

عنصر مهم دیگر، جایگزینی پول کاغذی به جای سکه‌‌های رایج در نظام مالی اروپا بود. پول اعتباری کاغذی که نخستین بار در فرانسه برای مقابله با بحران‌های مالی به کار گرفته شد، گرچه در گام نخست تجربه موفقیت‌آمیزی از کار در نیامد، اما در فرآیند زمان سبب شد حجم تبادلات تجاری میان سرزمین‌های گوناگون به طور چشمگیری افزایش یابد.[5]

در چنین فضایی، حفظ مستعمرات یا توسعه آنها، می‌توانست مسیر برتری جویی هر یک از قدرت‌ها را نسبت به دیگری افزایش دهد. طی سال‌های مقارن با آغاز دعوت شیخ محمد بن عبدالوهاب، فرانسه و بریتانیا با توجه به حضور مشترک در بخشی از قلمرو هند، در این زمینه رقابت با یکدیگر را آغاز کرده بودند. مسیر تبادلات مالی ونیز نوع اجناس و کالاهای تجاری در تبادل از شرق به غرب، دو قدرت را وادار می‌کرد که کشتی‌های تجاری خود را از آب‌های ساحلی مسیر هند به اروپا عبور دهند. بنابراین، حفظ امنیت مسیرهای رفت و آمد دریایی، از طریق استقرار قوای نظامی یا انجام تفاهمات سیاسی، چه با دولت‌ها و چه با عبدالوهاب، را ایجاب می‌کرد. بخش دیگری از این ضرورت، سر در این موضوع داشت که برای جابه‌جایی منابع مالی و تأمین هزینه‌ها، می‌باید دفاتر تجاری یا نمایندگان مستقل مورد وثوق این دولت‌ها، در سرزمین‌های مورد بحث استقرار می‌یافتند. بنابراین، دعوت پیشوای وهّابیان، در دورانی جدید و در منظقه‌ای آغاز شد که عناصر غیر بومی بیشتری، نسبت به ادوار قبل در سرزمین‌های تحت مالکیت ایران و عثمانی حضور یافته بودند.

البته بخش‌های وسیعی از شبه جزیره عربستان، بیابانی و سخت کم آب بود و توزیع ناهماهنگ جمعیت به همین سبب، اعمال حاکمیت بر اتباع را برای دولت عثمانی ـ که خود را حاکم سرزمین‌های عربی می‌دانست ـ به وضع ناپیوسته و گسیخته‌ای در آورده بود. چنین وضعیتی درمناطق گوناگون نجد، به عنوان یکی از نقاط کور در حوزه حاکمیتی دولت ترکان عثمانی،[6] شرایط مناسبی برای هر‌گونه فعالیت حکام، شیوخ و امرای قبایل پدید می‌آورد. بی‌سبب نیست که در سال‌های منتهی به تولد شیخ محمد بن عبدالوهاب و تا اواسط دوره برآمدن خاندان سعود، تحت امارت امیر عبدالعزیز اول، مجموعه‌ای از درگیری‌ها، نبردها و برخوردهای عنیف میان قبایل نجد وپیرامون آن جریان داشت.[7] به عنوان مثال، تنها نبرد میان امارت درعیه با همسایه خود ریاض، به صورت متوالی در دوره‌ای 28ساله تداوم داشت.[8]

مجموعه عواملی موجب شده بود تا اهالی نجد، در همان فضای ساده و بی پیرایه، سختی جانکاه شرایط زندگی را بسی بیش از گذشته‌ها همراه با رشک و خشم احساس کنند: این شرایط تاب‌سوز فقط در بی‌ثباتی سیاسی و قهر طبیعت در این اقلیم صحرایی و خشک و شیوع بیماری‌های واگیردار[9] و اختلافات درونی قبایل خلاصه نمی‌شد، بلکه مناطق ساحلی حجاز یا خلیج فارس، به سبب حرکت کشتی‌های بازرگانی و وجود مکان‌های زیارتی مهم چون حرمین شریفین در حجاز و نیز عتبات مقدسه در عراق، موقعیت برتری بافته بودند و اهالی نجد برای تأمین مایحتاج خود اعم از آب شیرین و خوراک،[10] با این مناطق آشنایی و مراوده داشتند.

 

داستان شیخ :

در داوری در باب زمینه‌های شکل‌گیری باورهای شیخ محمد بن عبدالوهاب و استنتاج از آموزه‌های او و شخصیت‌های دیگری چون ابن تیمیه، جامعه‌شناسی تاریخی آن ادوار اهمیت خاص دارد. محیط پیرامونی بر فضای درونی منطقه نجد، با همه مشکلات زیستی آن، چنان تأثیر عمیقی داشته که بنابر روایتی، نحوه چیدمان خانه‌های مردم نجد کاملاً متأثر از سنت‌های ایرانی بوده است[11]. شیخ محمد بن عبدالوهاب در دوره رشد فکری، همچون دیگر اهالی نجد بود: رویارویی با تأثیرات خارج از محیط بومی نجد و حفظ سنت‌ها وباورها.

شیخ جوان در بیست سالگی برای فراگیری بیشتر، به مدینه و سپس به احساء مهاجرت کرد. او در مدینه از درس شیخ عبدالله ابراهیم بن یوسف آل یوسف و در احساء از عبدالله بن عبداللطیف شافعی احسائی بهره برد.[12] البته آگاهی‌های ما از جزئیات زندگی شیخ  محمد بن عبدالوهاب، همچون آنچه از اوضاع سیاسی و اجتماعی نجد می دانیم، بسیار محدود و گاه حتی در حد اشاراتی مختصر است[13].

روایت‌های گونه‌گون، توصیفات غیر دقیق، داوری‌های احساسی و اطلاعات اندک که گاه پیچیده و غامض‌اند، در مسیر هر پژوهشگر پیشوای وهّابیان قرار دارد. مهمترین مآخذ و شاید منبع نزدیک به عهد حیات او، کتابی است با نام لُمَعُ الشّهاب فی سیره محمد بن عبدالوهاب، اثر مؤلفی که تاکنون ناشناس مانده است. تنها نسخه شناخته شده این کتاب، به قلم کاتبی که خود را حسن بن جمال بن احمد الریکی (ریگی؟) معرفی کرده، کتابت شده و تاریخ ختم کتابت، یکشنبه 26 محرم سال 1333ق/ 1817م است، یعنی اندکی پیش از سقوط درعیه، مرکز سیاسی دولت وهّابیان سعودی.

در توصیف ظاهر نسخه نوشته‌اند که این اثر بر ورق سفید ساخت ایتالیا با خط نسخ و با قلمی درشت‌تر از سنّت معمول در کتابت نسخه‌های خطی اسلامی تحریر شده است.[14]

اطلاعات موجود بر حاشیه صفحه پایانی نسخه، نشان می‌دهد که این اثر منحصر به فرد، نخست از آن همسر کاپیتان انگلیسی، تیلور، از کارگزاران بریتانیا در خلیج‌فارس بوده و موزه بریتانیا آن را در سال 1860م خریداری کرده است. رابرت سال‌های 1810 تا 1818م به عنوان دستیار مستشار سیاسی، مقیم کنسولگری بیتانیای بصره بوده است.[15] خاور شناس مشهور آمریکایی، مایکل کوک با استناد به مدارک رسمی دولتی، روشن کرده است که تیلور در اوایل سال 1817م منطقه را ترک کرده و در موقعیتی تازه در سنگاپور به خدمت اشتغال داشته است.[16] تیلور در دومین دوره مأموریت خود نیز، در فاصله سال‌های 1843ـ 1822م به عنوان رایزن سیاسی در منطقه بصره خدمت کرده است[17]. فرزند وی ج.تیلور هم از 18 اوت 1851م تا سپتامبر 1858م وکیلی سیاسی بریتانیا در بصره بود.[18] قابل توجه است که دوره خدمت تیلور، به ویژه دوره نخست خدمت او، با دوره مهمی از تاریخ سیاسی وهّابیان در امارت نجد مقارن بوده است. شکل‌گیری و استقرار نخستین سلسله آل سعود و توسعه دامنه متصرفات آنها و هجوم‌های انجام یافته از سوی قوای تحت امر آنها نیز دقیقاً در همین ایام روی داد.

به نوشته کوک، تیلور، مالک این نسخه منحصر بفرد، شامل اخبار ارزشمند دست اول درباره شیخ محمد بن عبدالوهاب، خود نیز در حاشیه نسخه نکته‌هایی نگاشته است. در توضیح روش تألیف این کتاب باید گفت که مؤلف به سنّت مرسوم شرح احوال نویسی یا تاریخ‌نگاری در دنیای اسلام توجه ندارد. به عبارت دیگر، کتاب لمع الشاب، بر خلاف نمونه‌های مشابه موجود از کتب سیر و تواریخ، دارای ویژگی‌های کاملاً منحصر بفرد است و همین موضوع، ابهام‌ها و پرسش‌های گوناگونی را در باب مطالب این کتاب بر می‌انگیزد. مایکل کوک نیز گرچه به این نکته توجه داشته، با این همه، این اثر را دارای ویژگی‌های مهمی دانسته است: «نخست آنکه نگارنده کتاب یک وقایع‌نگار صرف نیست، چه او بر آن بوده تا دلایل و مشخصه‌های اصلی اتفاقات را تحلیل وتبیین کند و نهایت تلاش خود را در ریشه‌یابی و ارائه گزارشی کامل مصروف دارد، دوم، فقدان هر‌گونه جهت‌گیری بغض‌آلود و طرفدارانه در روایت حوادث تاریخی است».[19]

چنین به نظر می‌رسد که چنین شیوه وروشی در سنّت تاریخ‌نویسی منطقه ما، در زمان کتابت نسخه وجود نداشته است. نگارش این متن در بیان اطلاعات و استنادات، بیش از آنکه به سنّت مرسوم ذکر اخبار وحوادث نزدیک باشد، به نوعی «خُفیه‌نویسی» است. مؤلف هیچگاه در برابر خواننده ظاهر نمی‌شود: از او نه نامی در میان است و نه اشاره‌ای. حتی در اشاره به «او»، شاید بهتر باشد که به جای کلمه «مؤلف»، از عبارت «نویسنده گزارش» استفاده کنیم.

این نویسنده در گزارش خود بارها تأکید کرده است که اخبار و گزارش‌هایش را به طور مستقیم، از برخی معاصران «شیخ نجدی» ـ یعنی همان محمد بن عبدالوهاب ـ دریافت داشته است. منابع این اخبار، موکداً از راوی خواسته‌اند نامشان مکتوم باقی بماند و گزارشگر هم خود را در رعایت این اصل ملتزم می‌دانسته است[20].

همچنین، نویسنده اطلاعات و اخباری از تحولات مناطق پیرامون نجد ارئه می‌کند که دسترسی به برخی از آنها، از توان نویسنده معمولی خارج بوده است. به عنوان نمونه، اشاره به مکاتبات پنهان میان دربار عثمانی با دولت  خدیوی مصر،[21] یا روابط محمد علی میرزایی دولت شاه، حاکم کرمانشاهان با والی بغداد.[22] نویسنده متن سیر حوادث را به صورت تاریخی پی می‌گیرد، اما پس از ذکر فتح نجد به دست قوای خدیوی مصر، تحت فرماندهی ابراهیم پاشا فرزند محمد علی پاشا، برخلاف انتظار، در فصولی جداگانه، به حمله کدخدا علی پاشا به احساء در سال 1213ق، نبرد سعود با اهل یمن و یمامه، درگیری قوای انگلیس با راس الخیمه و قواسم[23] و حوادثی از این دست می‌پردازد و می‌کوشد تصویری جامع از منطقه ارائه کند، و البته ارائه این تصویر، بدون اشراف اطلاعاتی وی از مجموعه حوادث پراکنده در مناطق گوناگون، بی‌گمان مقدور نبوده است[24]. چنین ویژگی‌هایی، پرسش‌هایی در ذهن پژوهشگر امروزی بر می‌انگیزد از این دست، که نویسنده، چگونه بر اخبار و حوادث روزگار خود تا این حد مشرف و مسلط بوده است؟!

برای رسیدن به پاسخ در برابر چنین پرسشی، دو احتمال را می‌توان در نظر گرفت: نخست آنکه، نویسنده متن به سبب موقعیت اداری، به طور طبیعی، به اخبار وگزارش‌های واصله به حوزه مسئولیت خود، دسترسی و وقوف داشته و کوشیده است با توصیف این شخصیت معاصر، نقش تاریخی او را بسی بیش از عالمی حنفی، یا فراتر از خالق اندیشه وهّابی جلوه دهد. در چنین حالتی، با توجه بع اینکه نسخه خطی منحصر بفرد موجود درتملک خانواده تیلور بوده و کتابت آن نیز، از سنّت نسخه‌پردازی در آن روزگار دور است، این احتمال قوت می‌گیرد که در واقع نویسنده، شخص تیلور باشد و او به سبب اطلاع از آثار و تبعات نگارش چنین روایتی در آینده، نخواسته مسئولیت مطالب را بر دوش گیرد. نکته مهم دیگر این است که نوع نگرش و شیوه بیان مطالب در این کتاب، به‌هیچ اثر دیگری در همین موضوع شبیه نیست: گزارشگر به مسائل اجتماعی و اقتصادی، آمارها و رفتارهای اهل نجد نه به رویه‌های معمول در متون شرقی، بلکه با اسلوب تحقیقات اروپایی، توجه کرده است. وی در بیان ویژگی‌های اقتصادی، به عواملی چون درآمدها و در توصیف شرایط اجتماعی، به مصادیقی چون جمعیت و احوال اهل نجد، به ‌طور ویژه توجه داشته و اطلاعات ارزشمندی محوری اثر، به این دست اطلاعات جالب، کمتر توجه شده است. به هر حال، چنین شیو‌ه‌ای در نگارش متون تاریخی قرن 13ق میان تاریخ‌نگاران و مصنفان جغرافیای نجد و حتی بیرون از منطقه ما، کاملاً بی‌بدیل به نظر می‌رسد. خاورشناس آمریکایی نیز، در مقاله خود پیوسته کوشیده است با طرح فرضیاتی، تلویحاً به هویت نگارنده گزارش اشاره کند: مثلاً چنانکه گفته شد، گزارشگر به تأثیر‌پذیری نجدیان در چیدمان فضای درونی خانه‌های خود از ایرانیان توجه کرده و اینکه بازار نجد همچون بازارهای ایرانی مسقف است[25]. این نکته نشان می‌دهد که مؤلف با ایرانیان، و شاید هم ایرانیان بصره ـ حوزه مأموریت تیلور ـ ارتباط داشته است.

نویسنده در پایان گزارش اخبار و حوادث، به برخی نکات اشاره کرده که همزمانی این حوادث با تاریخ کتابت نسخه شگفت‌انگیز است: کتابت نسخه، بر اساس انجامه کاتب، در 26 محرم الحرام سال 1233ق خاتمه یافته است. واپسین حادثه‌ای که کاتب خبر آن را نگاشته، مربوط است به ورود قوای مصری به فرماندهی ابراهیم پاشا در 22 محرم که قوای همان سال، به وادی قصیم و مؤلف ذکر وقایع را تا 3 روز بعد، یعنی تا 25 محرم که قوای مذکور روستای «بریده» را در محاصره گرفتند، ادامه داده است[26].

جای این پرسش هست که با وسائل ارتباطی آن روزگار و با چه نوع از دسترسی، نویسنده لمع الشهاب توانسته است با این دقت، حوادث منطقه دور افتاده نجد را تشریح کند؟ آیا او همراه سپاه ابراهیم پاشا بوده؟ در این صورت، چرا خبری از حضور وی، در منابع عثمانی دیده نمی‌شود؟ یا اینکه گزارشگر، در مجموعه پیروان قوای وهّابی عبدالله بن سعود حضور داشته است[27]؟ زیرا او توانسته است اخبار صحنه نبرد را با همان دقتی تصویر کند که ابراهیم‌پاشا برای پدرش، خدیو محمد علی‌پاشا والی مصر[28] نوشت[29].

شرح گزارشگر از احوال شیخ نیز، به نحو قابل تأملی، خالی از وجوه و عناصر خیال‌پردازانه نیست؛ مثلاً در موضوع تمکن مالی شیخ: بنابر دیگر منابع، شیخ در بصره با زنی صاحب مال ازدواج کرد و پس از مرگ آن زن، مرده ریگ وی را که در حدود یک‌هزار دینار بود، به ارث برد، آنگاه به سفر ادامه داد. حال آنکه نویسنده لمع الشهاب، شیخ را مردی مالدار و صاحب مکنت معرفی کرده است و اینکه او این ثروت را در دوران سیاحت به دست آورد. به نوشته وی، شیخ چندان ثروت داشت که 8ـ7 غلام سودانی از بازار برده‌فروشان مکه خرید وبا خود به نجد برد. بر اساس گزارش وی، شیخ حتی در بازگشت به موطن خویش، نخلستان و احشامی نیز به تملک در‌آورد. در حالی که در کتاب عنوان المجد فی تاریخ نجد اثر ابن بشر نجدی، روایتی اندک متفاوت در باب این موضوع آمده است. ابن بشر، نخست از سفر شیخ تا بصره سخن گفته، اما به نوشته وی، در پی بروز مشکلاتی که در منطقه زبیر در نزدیکی بصره برای شیخ پیش آمد، او مسیر مهاجرت را به سمت ناحیه شام گرداند[30]. ابن‌غنام هم این روایت را تأکید کرده است[31]. از سوی دیگر، حسین خلف شیخ خزعل، که با استفاده از منابع گوناگون و شاید اطلاعات خانوادگی حاصل از بستگی با خاندان سعودی، اثر خود را نگاشته، دامنه مهاجرت شیخ را محدودتر ساخته است. به نوشته او، شیخ پس از ورود به بصره، در مدرسه الواقعه در محله المجمعه درس خواند وبه تدریس نیز پرداخت. او در همین مدرسه، نخستین بار موضوع تخریب قبور را مطرح کرد و همین مسأله، اسباب حرف و حدیث سپس شکایت ازوی را نزد حاکم بصره عمر آقا، در پی‌آورد[32].

روایت خزعل با گزارش مؤلف لمع الشهاب در موضوع بصره اختلاف دارد: برخلاف خزعل که در این ماجرا، از عمر آقا سخن به میان آورده است، به روایت گزارشگر لمع، با عزل این حاکم و تعیین جرجیس‌آقا، منصب قضای شهر بصره نیز تغییر کرد و قاضی شهاب الدین موصلی، جای خود را به قاضی حسین الاسلام داد وظاهراً مباحثه قاضی اخیر با شیخ محمد بن عبدالوهاب، موجب خروج شیخ از شهر گردید[33]. به نوشته محققی ایرانی، که سال‌هایی را به عنوان مأموریت در عربستان گذراند، ارثیه همسر شیخ 2000 دینار بوده است و او با این مبلغ، توانست سفر به شهرهای ایران را آغاز کند. به نظر این محقق، شیخ حتی در قم نیز اقامت گزید وسپس در سال 1154ق/ 1741م  به زادگاه خود بازگشت[34]. البته روایت حاکی از حضور شیخ در قم به اندازه روایت طالبی، که دامنه مسافرت شیخ را تا غزنین برده ویا یک مورخ غربی که شیخ را به پنجاب نیز کشانده، سست و بی‌پایه است[35]. راست است که قم به هر حال پایگاهی مذهبی بود، اما این شهر، در سال‌های مذکور هنوز به عنوان حوزه علوم دینی اشتهار نداشت. با این همه؛ اگر این فرض بدبینانه را مردود شماریم، از جهت دیگر می‌توان با این برهان نیز به پرسش نخست پاسخ داد که اصولاً نسخه مورد اشاره ما سال‌ها بعد از تاریخ کتابش تقریر شده است.

کتاب لمع الشهاب اطلاعات جنبی دیگری نیز دارد: «شیخ نجدی» تعبیری بود که کارگزاران دولت عثمانی در اشاره به شیخ محمد بن عبدالوهاب، در اسناد و مدارک به کار می‌بردند. طبیعی است که معاصران و پیروان شیخ ـ یعنی طرف‌های گفت‌وگو با نویسنده گزارش ـ از چنین تعابیری استفاده نمی‌کردند؛ به ویژه که تعبیر«شیخ نجدی» در بیان کارگزارن عثمانی معنایی مشابه «شیطان کوچک» داشت. نویسنده متن، در توصیف شخصیت موضوع گزارش، اساساً از او چهره‌ای رازآمیز تصویر کرده است. مثلاً به نوشته او، شیخ محمد بن عبدالوهاب به اقتضای شرایط منطقه‌ای که به آنجا وارد می‌شد، از اسامی گوناگونی استفاده می‌کرد[36]،اما چنین شیوه ای، با سنّت مردمان آن عصر کمتر انطباق دارد[37].

بنابر بیشتر منابع و مآخذ، محمد بن عبدالوهاب در 1115ق زاده شد و در سال 1136ق از نجد به مدینه رفت وسپس راه به سوی احساء و بصره سپرد. به نوشته مؤلف لمع الشهاب، شیخ در زمانی مقارن سال نخست سلطنت نادرشاه افشار، یعنی در 1148ق وارد اصفهان شد[38].

نویسنده، پیشتر مدت اقامت شیخ را 13 سال وبه ترتیب در بصره، بغداد، کردستان و همدان ذکر کرده است، بنابر حضور شیخ در اصفهان با دیگر مطالب او، تطبیق دارد ومی‌توان این بخش از اطلاعات را از حیث ترتیب تاریخی دقیق دانست. اما نویسنده در اشاره دیگری، آغاز حرکت شیخ را از نجد به سوی بصره، در سی‌و هفت سالگی عمر وی ـ ونه بیست ویک سالگی که دیگران گفته‌اند ـ ذکر کرده است[39].

مرگر شیخ را، در حدود 91 سالگی ثبت کرده‌اند[40]، و این روایتی است موافق با نظر مؤلف امع الشهاب[41]، ولی این سن، با مطلب دیگر او در باب 37 سالگی شیخ به هنگام حرکت به سوی بصره توافق ندارد، زیرا در این صورت، و می‌باید سن شیخ را هنگام مرگ 107 سال قید می‌کرد.

علی‌رغم اینکه نویسنده می‌کوشد دقت خود را در ثبت احوال شیخ‌نشان دهد، گزارش او در برخی موارد خالی از خطا نیست؛ مثلاً به نوشته او، شیخ از مسیر مصر به مدینه وسپس برای گزاردن حج به مکه رفت و حضور شیخ در مکه، با امارات شریف سرور بن مساعد بر آن شهر مقارن بود[42]. حال آنکه، شریف سرور در فاصله ذی‌قعده 1186ق تا ریع الثانی 1202ق برمکه امارت داشت است[43]. حتی اگر ورود شیخ به مکه را همزمان با سال نخست امارت شریف در نظر بگیریم، وی باید پنجاه سال پس از ترک نجد قدم بر خاک مکه نهاده باشد! وانگهی، مطلب او، با دیگر اخبار و ذکر سالیان اقامت در مناطق دیگر نیز تطبیق ندارد. چنین خطاهایی در تاریخ، بازهم در جای دیگری از گزارش مذکور دیده می‌شود: نویسنده لمع الشهاب تاریخ حضور شیخ در درعیه و اقامت نزد محمد بن سعود را سال  1159ق ذکر کرده [44]و این مطلب، با خبر قبلی وی، یعنی دیدار شیخ با سرور بن مساعد هم در تضاد است.

وقوع چنین اشتباهی در ثبت تواریخ، نخست نشان می‌دهد که مولف با خود شیخ معاصر نبوده است[45]و دیگر اینکه، باید در اخبار و روایاب مربوط به سفر و اقامت شیخ به جاهایی از سرزمین‌های اسلامی آن روزگار چون بغداد، کردستان، همدان، اصفهان، قم، حلب، دمشق، قدس، مصر ومدینه نیز با دیده احتیاط نگریست.

با این همه، کتاب لمع الشهاب، مستند اصلی همه پژوهشگرانی بوده است که تاریخ دولت سعودیان نجد یا حیات شیخ محمد بن عبدالوهاب را نگاشته‌اند. نه تنها پژوهشگران و نویسندگان معاصر و هم‌مسلکان شیخ، بلکه حتی برخی از معاصران و مخالفان نیز، تصویر رازآمیزی از او در دوره مسافرت، ارائه کرده‌اند؛ تا بدان جا که به نظر یکی از ایشان: «بعد از آنکه در وطن پاره‌ای از علوم عربی، فقه حنفی اخذ کرده مسافرت به اصفهان و در آن‌بلده استفاده از حکیمیات از فضلای نامدار نمود. پس اکثر بلاد عراق و خراسان را تا سرحد غزنین سیر نموده به وطن خود عود کرد»[46].

در فاصله زمانی شیخ تا بازگشت او و انتصابش برمنصب قضاء حریملا در سال 1153ق/ 1740م چند حادثه مهم دیگر در منطقه روی داد: نخست آنکه دولت بریتانیا تصمیم گرفت نمایندگی سیاسی وکنسولی خود را در بصره برپا کند و مارتین فرنچ را در سال 1141ق/ 1728م بر این سمت گماشت. وی تا هنگام مرگ در نوامبر سال 1737م در محل مأموریت، در بصره مستقر بود[47]. دو تحول سیاسی نزدیک به هم نیز رخ داد: یکی عزل سلطان احمد سوم از سلطنت عثمانی و جانشینی محمود اول بر سریر خلافت آل عثمان[48]و دیگر جلوس نادرشاه افشار بر تخت سلطنت ایران[49].

اهمیت این سه حادثه در صحنه سیاسی و پیوستگی آنها، در این نقطه تاریخی است دولت صفوی، انتزاع عراق عرب از قلمرو ایران ناامنی‌هایی را در مرزها و جنگ‌های متعدد به بار آورد. در نتیجه این رخدادها، سفر زوّار ایرانی و هندی، افغانی و قفقازی یا اهالی ماورءالنهر به حج از طریق مسیرهای زمینی گذشته مختل گردید[50]. به همین سبب، تمایل به سفر از طریق مرزهای دریایی، یعنی لنگه، بوشهر[51]و نیز مسیر زمینی بصره ـ جبل شمَّر فزونی یافت[52]. این تغییر در مسیر اعزام کاروان‌های حج، هم موجب تقویت منابع مالی امرای احساء ونجد شد و هم اسباب افزایش قدرت سیاسی آنها را فراهم آورد. از سوی دیگر، توقف در اعزام کاروان‌ها از مسیرهای سابق یعنی شام ومصر، به وجاهت سیاسی دستگاه خلافت عثمانی، که خود را «خادم حرمین شریفین» می‌دانست، نزد افکار عمومی اتباع قلمرو این دولت، در عراق وشام و مصر لطمه زد.

همزمان با تضعیف موقعیت معنوی دستگاه سلطنت آل عثمان، استمرار حملات نادرشاه برای ادعای حاکمیت ایران بر عتبات مقدسه در عراق عرب و نیز پیشنهاد او مبنی بر ایجاد رکن پنجم در مکه مکرمه برای امر قضاء براساس فقه امامیه، موجب افزایش محبوبیت وی درمیان اکثریت جامعه شیعیان ایران گردید. از سوی دیگر، فتوحات نادر در هند، به اقتصاد رونق داد و تجارت را احیاء کرد و او با بذل مالی هنگفت، به بازسازی عتبات مقدسه در عراق عرب پرداخت وهمه این موارد، آمد و شد زوّار و حجاج به عراق عرب و از آن مسیر به مکه را تسهیل کرد. انتشار این اخبار بر رشک و حسد اهالی نجد نسبت به تلألؤ گنبدهای تازه طلا‌اندازی شده نجف و کربلا افزود[53]، ودر ضمن این پیام را نیز در بطن خود داشت که قدرت دولت عصمانی در تمشیت امور حرمین شریفین نسبت به گذشته افول یافته است. بنابراین، می‌توان این گمان را به جا دانست که حتی پیش از دعوت شیخ محمد بن عبدالوهاب نیز، انگیزه گسترش قدرت سیاسی امرای نجد بالقوه وجود داشته است. از این رو، هنگامی که سعودیان وهّابی توانستند با اتکاء به آموزه‌های شیخ بن عبدالوهاب، برای حمله به بقاع شریف و تخریب ابنیه آنها، چه در کربلا ونجف و چه در مکه و مدینه، مجوّز شرعی به دست آوردند[54]، اشتیاق خود را برای غارت خزائن این اماکن، برخلاف انتظار حتی علمای معتقد به باور وهّابی پنهان نکردند[55].

 

بازگشت شیخ به نجد :

آنگاه که محمد بن عبدالوهاب به زادگاه خویش بازگشت، دریافت که خانواده‌اش به سبب درگیری پدرش با یکی از شیوخ العیینه ـ معروف به شیخ خرفاش ـ به حریملا مهاجرت کرده‌اند[56]. شیخ با مرگ پدرش درسال 1153ق/ 1740م، در حریملا، برمنصب قضاء نشست، اما سه سال بعد، میان او و دیگر شیوخ آنجا اختلاف افتاد و وی مجبور شد به زادگاه خود بازگردد. از این زمان، شیخ در تشریح باورهای مذهبی خود، به مکاتبه با بزرگان وشیوخ قبایل پرداخت[57]. این اقدام، اسباب بروز آرای مخالف شیخ را به دنبال آورد: امرای خاندان بنی خالد در احساء، خواهان اخراج شیخ از نجد شدند[58] و شیخ در مسیر خروج از زادگاه خودش، وارد درعیه گردید[59].

حکومت در عیه در آن سال، یعنی 1158ق/ 1745م بر عهده محمد بن سعود بن مقرن بن مرخان، از قبیله عنیزه بود[60]. ظاهراً همسر امیر محمد بن سعود «موضی»، شوهر خود را واداشت تا شیخ را تکریم کند و به وی پناه دهد[61]. محمد بن سعود، با ازدواج با یکی از دختران محمد بن عبدالوهاب، با او پیوند خانوادگی نیز یافت[62]. اندک‌اندک، ساکنان درعیه با تمسّک به فتوای شیخ محمد بن عبدالوهاب، وظیفه دفاع از آیین جدید ـ که «وهّابی» نام گرفته بود ـ را عهده‌دار شدند.

نخستین اقدام از «تفاهم سعودی ـ وهابی»، نه در مسیر گسترش دعوت وهّابی، بلکه با هدف استیلاء برمسیر تردد شرقی زوّار و حُجّاج از مسقط و لنگه به سوی مکه، با تصرف منطقه القصیم صورت گرفت[63]. رفتار سعودیانِ وهّابی شده، در مقدم داشتن توسعه قلمرو منطقه سیاسی بر قلمرو معنوی مورد نظر شیخ، نشان می‌دهد که آیین وهّابی از آغاز، با باورها و منافع اعراب نجد تطبیق نداشته است. یک سال بعد، وجه معنوی تفاهم سعودی ـ وهّابی، با اقدام محمد بن عبدالوهاب در تخریب بارگاه زیدبن الخطّاب صحابه پیامبر(صلّی الله علیه و آله و سلّم) و برادر خلیفه ثانی عمر بی الخطاب، در الجبیله و اجرای حدّ سنگسار بر زنی، ظاهر شد[64].

از این سال، 1159ق/ 1746م تا استیلای کامل وهّابیان بر امور نجد و حجاز، دوره جدیدی از نزاع‌ها و درگیری‌های خونین میان امرای نجد، احساء شریف مکه، شیوخ جنوب عراق و دیگران آغاز شد[65]. این درگیری‌ها، بیش از همه، از تردّد حجاج به مکه کاست و به همین سبب، اشراف مکه نخستین بار در1162ق/ 1748م با ارسال نامه‌ای، تحولات نجد و به ویژه اقدامات سعودیان وهّابی را به باب عالی در استانبول گزارش کردند[66]. دولت عثمانی در برابر حوادث نجد، واکنش چندانی نشان نداد، زیرا پس از قتل نادرشاه افشار در 1160ق/1747م، اعزام مصطفی خان، سفیر عادل شاه افشار به دربار عثمانی، از عزم شاه جدید ایران برای تغییر مذهب تشیع و وادشتن ایرانیان به پذیرش یکی از مذاهب اهل سنّت، سخن به میان آورد و بنابراین، دولت عثمانی دیگر مانند سابق، نگران تسلّط ایران بر حرمین و عتبات نبود، در حالی که ملاحظه شد، نادرشاه، موضوع بازسازی عتبات را پی گرفت[67] و به همّت وی گفت‌وگو میان علمای شیعی و علمای اهل سنّت به رهبری سویدی‌زاده در بغداد، آغاز شده بود[68]. در واقع، نگرانی باب عالی از اینکه ایران در چارچوب سیاست مذهبی نادر بتواند اتباع اهل سنّت را در قلمرو عثمانی به خود جلب کند، یا با تسلّط بر راه‌های زیارتی، هم از منافع مادی و هم از تأثیر معنوی اعزام امیر الحاج به حرمین شریفین برخوردار شود، رفع شده بود. حتّی به نظر می‌رسد، دولتمردان عثمانی از افزایش ناامنی در نجد چندان هم آزرده‌خاطر نبودند، زیرا به این سبب، کاروان‌های حج مشرق‌زمین، از سوی شام و سپس مصر و حجاز حرکت می‌کردند. از این‌رو، بی‌توجّهی باب عالی به درخواست علمای مکه، در این زمینه تاریخی معنا می‌یابد.

رفتار دولت عثمانی در این مقطع، در ساخت و تکوین هویت سعودی ـ وهّابی بسیار مؤثر واقع شد. از سوی دیگر، اوضاع ایران در سال‌های پایانی دولت افشار و آغاز حکومت زندیه، احتمال توجه حاکمان ایران را به امور نجد، کاملاً ازمیان برده بود. بنابراین، در پی ارشادات شیخ محمد بن عبدالوهاب، نخستین اتحاد درونی در نجد با تجمیع قوای درعیه و العیینه شکل گرفت. امارت ریاض، که در رقابت با درعیه قرار داشت، به عنوان هدف نخست قوای متّحد عبدالعزیز بن محمد بن سعود و نیز عثمان بن معمر امیر العیینه، انتخاب شد. این عملیات فرجام خونینی برای  طرفین داشت[69] و سرآغاز 28 سال درگیری و نزاع در عیه وریاض بود[70].

شریف مسعود بن سعید، از علمای مکه، که از حمایت دولت اسلامی عثمانی ناامید شده، و خطر گسترش وهّابیت را محتمل می‌دانست، فتوای تکفیر شیخ محمد بن عبدالوهاب را صادر کرد[71] و برای تأیید، متن فتوای خود را به دارلأفتاء استانبول فرستاد. باب عالی ظاهراً از این فتوا با بیانی خاص استقبال کرد[72]، اما از هر گونه اقدام از آن جمله اعزام نیرو برای اجرای حکم استنکاف ورزید. یک سال بعد، شرفای مکه با صدور اعلانی، جهاد علیه محمد بن عبد الوهاب را «ضرورتی دینی وسیاسی» اعلام کردند[73]. مقارن همین حادثه، یعنی در سال 1164ق/ 1750م بخشی از منطقه سُدیر با حمله امیر عدالعزیز، به متصرفات اتحاد سعودی ـ وهّابی پیوست[74].

نه فقط شرفای مکّه، بلکه شیخ سلیمان، برادر شیخ محمد بن عبدالوهاب، که به جای وی برمنصب قضاء در حریملا نشسته بود، نیز به جمع تکفیر کنندگان او پیوست[75]. مورخان سعودی عموماً از توضیح بیشتر در این‌باره خودداری کرده‌اند، و تنها به نوشته ابن غنام، حکم سلیمان بر تردید گروندگان به آیین جدید افزوده بود[76]، اما این مورخ، سرچشمه حکم سلیمان بن عبدالوهاب را نه ادله فقهی، بلکه بغض و حسد دانسته است. استمرار برخورد آراء دو برادر سرانجام موجب شد که در سال 1168ق/1754م امیر عبدالعزیز به حریملا حمله و آنجا را به قلمرو خود ضمیمه کرد و البته در پی آن، شیخ سلیمان بن عبدالوهاب از حریملا گریخت[77].

 

سیاست و حکومت در مناطق پیرامون نجد :

به موازات پریشانی اوضاع ایران، دستگاه خلافت آل عثمان نیز در این سال‌ها، از ناکارآمدی رنج می‌بُرد: صدر اعظم‌های متعدد، یکی پس از دیگری از کار معزول یا دوباره خدمت دعوت می‌شدند. امور ممالیک در مصر، موجب دلمشغولی باب عالی در دامنه متصرفاتش در شمال آفریقا شده بود. اوضاع‌گاه چنان نابسامان و پریشان می‌شد که سلطان عثمانی، صدر اعظم خود را بلافاصله پس از عزل،اعدام می‌کرد[78]. البته آشفتگی در مرکز تصمیم‌گیری حکومت عثمانی، مناسب‌ترین شرایط را برای توسعه قلنرو حکّام جدید در نجد فراهم می‌ساخت: در همین اوضاع، ناحیه جلاجل در سدیر هم در سال 1170ق/ 1756م به اختیار امیر عبدالعزیز درآمد[79].

در این شرایط، تنها عناصر اصلی تأثیر گذار در مراکز شبه جزیره و حجاز، اُمرای بنی‌خالد در احساء، امارت ریاض و شرفای مکه بودند. منطقه بحرین، قطیف و احساء به لحاظ گرایش مذهبی، در حوزه شیعی و قدری هم شافعی قرار داشتند. ارتباط علمای قطیف و بحرین با حوزه نجف اشرف، سبب انتشار اخبار و حوادث این مناطق در سرزمین عراق و با اندک زمانی در ایران می‌گردید. مقارن نخستین رویارویی قوای سعودی با نیروی امارت احساء اخبار ظهور باوری جدید با شهرت «وهّابیت»، توجه حوزه علمیه کهنسال نجف اشرف را جلب کرد. نامه میرزای قمی به فتحلی‌شاه قاجار نشان می‌دهد که در مقطع زمانی مورد بحث، یعنی 1172ق/1758م موضوع عقاید شیخ محمد بن عبدالوهاب وپیرامون او، در حوزه‌های بحث درس نجف مطرح بوده است.[80]

با سقوط ناحیه الخرج[81] عملاً به غیر از ریاض، بخش قابل ملاحظه‌ای از نجد تحت انقیاد عبدالعزیز در آمد. سه سال بعد ریاض واحساء هم توسط امیر عبدالعزیز فتح شد[82]. اگر چه سلیمان نابسامان دستگاه خلافت عثمانی در قلمرو متصرفات آن نیز جلوه‌گر شد. اگرچه سلیمان‌پاشا ابولیله[83] که دارای شجاعت بود به ولایت بغداد برگزیده شد[84]، اما اندکی بیش از یک دهه و در پی مرگ او(1176ق/1762م) میان حکّام تحت امر او نزاع درگرفت. نخست عمرآقا، داماد دیگر احمد احمد پاشا بر منصب حکومت بغداد دست یافت[85]، اما سرانجام علی آقا، فرماندار بصره و حاکم سابق دیوانیه، توانست با حذف وی، قدرت را در دست گیرد. باب عالی نیز بی‌توجه به جدال سیاسی سخت جانشینان ابولیله بر سر مرده ریگ او در بغداد، نخست سعدالدین پاشا حاکم رقه را به منصب حکومت بغداد برگزید، سپس با نیرو گرفتن علی‌آقا و هدایایی که او برای ارکان حکومت در استانبول فرستاد، حکم سلطان برگشت. بدین‌گونه، آل عثمان، خلافت خود را به روند حوادث و دست سرنوشت سپرده بودند[86]. حکومت علی‌پاشا دوام چندانی نیافت، زیرا متهم شد که قزلباش [87]و ایرانی است[88]. سرانجام دولت عثمانی در سال 1178ق/1764م عمر پاشا را به حکومت بغداد منصوب کرد.

ضعف دولت عثمانی، عشائری چون خزاعل، العبید و قبیله بنی منتفق در جنوب عراق را به اغتنام از فرصت برانگیخت[89]. شخصیت امیر امارت منتفق در ناحیه سوق الشیخ کنونی در جنوب عراق، ثوینی بن عبدالله[90] موجب شد تا همچنان که سیاحی ایرانی در سفرنامه خود نوشته است: قبیله بنی منتفق «امیدگاه بصراویان و نگهبان ایشان از صدمات وهّابیان» باشند[91]. نماینده ویژه بریتانیا در دربار ایران، توان عملیاتی قوای ثوینی را که از این مقطع به عنوان بازیگری جدید در صحنه سیاست درون منطقه‌ای سر بر می‌آورد، توصیف کرده است:

«اردوگاه او تشکیل می‌شد از 1000 ویا 1200 سوار و تعدادی خدمه، همان لحظه که ما از اردوگاه خارج شدیم، خیمه‌ها برچیده شد و همه افراد شروع کردند به اینکه با شنا از شط العرب که پهنایش در آن نقطه بیش از نیم مایل عبور کنند. صبح روز بعد حدود ساعت 9 افراد ثوینی بر اردوگاه عتوب حمله بردند و آنها را به کلی تار و مار کردند. راهی که او پیموده بود بین 60 تا 70 مایل بود م می‌باید از دو رود بزرگ به همان ترتیب یعنی با شنا عبور می‌کرد»[92].

ارزیابی کارگزار عالیمقام دولت بریتانیا، سرهارد فورد جونز، آن است که از منظر شیوخ قبیله یاد شده، بخشی از مناطق سواحل شمال غربی و منطقه وسیعی از صحرا که بنی خالد احساء آن را قلمرو خود می‌دانستند[93]، متعلق به بنی‌منتفق است.

بروز این وضعیت وگسترش دامنه آشفتگی در جنوب عراق، و سلایق حاکم بر دستگاه وزارتِ بغدادِ عثمانی، سبب شد تا نمایندگی سیاسی ـ تجاری بیریتانیا مقیم در بصره، برای شرایط محتمل ناشی از افزایش ناامنی به فکر جایگزین باشد. بنابراین، در سال 1177ق/1763م نخستین دفتر نمایندگی سیاسی ـ تجاری بریتانیا در بوشهر افتتاح شد[94]. با بیعت امیر ریاض در همین سال با شیخ محمد بن عبدالوهاب[95]، «تفاهم وهابی ـ سعودی» به این ترتیب، با حکومت پیشوایان و حاکمان مسقط، زیدیان نجران یمن، شرفای مکه و شیوخ بنی منتفق همسایه شد.

در چنین وضعیتی، بزرگان و اشراف مکه بر آن شدند تا برای هشدار به مقامات دستگاه عثمانی، به باب عالی عزیمت کنند و از دستگاه سلطنت بخواهند در مواجهه با این پدیده از حالت انفعال خارج شود[96]. به نظر می‌رسد که در نتیجه این مذاکرات، برای نخستین‌بار، بخشی از قوای عثمانی مستقر در نجد، بی‌توجه به توان و دست برتر طرف مقابل شناخت از منطقه، با قوای وهّابی درگیر شدند[97].

اگرچه قوای وهّابی از این نبر پیروز در آمدند، اما اندکی بعد در پی درگیری میان آنها و حکام زیدی نجران، وهّابیان به سختب شکست خوردند وتا درعیه عقب نشستند[98]. حسن بن هبة الله مکرمی فرمانده قوای زیدی نجران با مساعدت حاکم احساء به در عیه حمله برد[99]. علی‌رغم توان نظامی قوای وهّابی، این نقش سیاسی و معنوی شیخ عبالوهاب، زمینه مصالحه میان نیروی مهاجم و نیروی مدافع را فراهم کرد[100]. ایفای این نقش سبب شد تا شاخه سعودی «تفاهم سعودی ـ وهابی» دریابد که شیخ علاوه بر جنبه معنوی، حتی برای زمانی که شمشیر هم در دست نیست، نیز می‌تواند در پیشبرد مقاصد سیاسی مؤثر باشد. چنین به نظر می‌رسد که بعدها همین ویژگی سبب شد تا پس از فتح درعیه و حذف خاندان سعود از قدرت سیاسی، به دست قوای مصری به رهبری ابراهیم پاشا، بار دیگر حلقه‌های برادران وهّابی بتواند از خاکستر دولت مستقل نجد، نظام کنونی پادشاهی سعودیان عرب را بر سرزمین عربستان برپا کنند[101].

 

ظهور امیر عبدالعزیز اول :

پس از مرگ محمد بن سعود ـ پدر عبدالعزیز و داماد شیخ محمد بن عبدالوهاب ـ ویکی از دو قطب اتحاد سعودی ـ وهّابی، صنه برای حضور فرزندش امیر عبدالعزیز آماده گردید. وی با حمایت شیخ محمد بن عبدالوهاب به جانشینی پدرش برگزیده شد. نواده محمد، سعود بن عبدالعزیز نیز نیات جاه طلبانه بسیاری در سر داشت[102]. با آغاز امارت امیر عبدالعزیز اول، قدرت نجد برای خُرده نیروهای سیاسی همجوار قابل انکار نبود، لذا وی از سوی اکثر آنها به وقتی در ذی‌حجه 1184ق/1770م کاروان حجّاج نجد که قصد داشتند با نامه مشترک شیخ محمد بن عبدالوهاب و عبدالعزیز وارد مکه شوند[103]، شریف مکه، جعفر بن سعید صدور مجوز ورود کاروان آنها را موکل به پرداخت مبلغی کرد که نگاهبانان شهر از شیعیان دریافت داشتند. وهّابیان این حکم را نپذیرفتند و در پاسخ، تعیین راه حل نهایی را به شمشیر سپردند[104]. از این تاریخ، رویکرد وهّابیان در برابر امارت مکه خصمانه شد. در سال بعد، شریف احمد بن سعید، که پس از مرگ برادرش جانشین او شده بود، ناچار برای کاهش جنگ و نزاع، درخواست کرد فقهی از سوی شیخ محمد بن عبدالوهاب به مکه بیابد و ادلّه و مستندات صدور فتاوای وهّابیان را برای زعمای شهر تشریح کند، بلکه به این وسیله، زمینه پذیرش این فرقه، به عنوان یکی از شاخه‌های اهل سنّت هموار گردد[105].

با این همه، واکنش تند شریف جعفر بن مساعد در نپذیرفتن حجاج نجد، به نوعی نفی مشوعیت آیین جدید بود و لطمه‌ای اساسی به موقعیت شیخ و پیروانش وارد کرد، و البته وهّابیان آن را از یاد نبُردند. نخستین پیآمد چنین رفتاری با وهّابیان درعیه سبب شد تا حاکم ریاض، که در پی سقوط آن شهر به اتحاد سعودی ـ وهّابی پیوسته بود، نقض عهد کند[106]. واکنش عبدالعزیز بن محمد، تند وقاطع بود: در ربیع الثانی سال 1186ق/ 1772م به اشغال کامل حاکمان درعیه درآمد[107].

در منطقه خلیج فارس، اوضاع نابسامان و بی‌ثبات بود و بیم احتمال ناآرامی‌ها به عمان می‌رفت. دولت مستقر در مناطق جنوبی ایران، یعنی کریم‌خان زند، اندک زمانی پیش از این، در 1181ق/ 1767م با پیشنهاد فرانسویان برای اتحاد و همکاری روبه‌رو شده بود[108]. با انتقال مرکزیت سیاسی ـ تجاری بریتانیا از بصره به بوشهر، دولت ایران توانسته بود به عنوان طرف اصلی در رقابت سیاسی بریتانیا ـ فرانسه نقشی برعهده گیرد. دولت زند، برای حفظ این موقعیت و تأسی به سیاست نادرشاه افشار، در جهت اعمال حاکمیت کامل بر خلیج‌فارس، اعزام سپاه به عمان را در دستور قرار داد[109]. سپاه ایرانی در عمان، شورشیان مسقط را سرکوب کرد و چون قصد داشت برای انتظام امور و گسترش حاکمیت ایران بر سواحل جنوبی، از مسیر بصره به داخل ایران بازگردند، دولت زند به مکاتبه با مقامات عثمانی پرداخت. مخالفت حکومت عثمانی با عبور نیروی اعزامی به مسقط از سمت بصره، یکی از اسباب اقدام صادق خان زند در حمله به بصره تلقی شده است[110]. مأخذ مختلف، ادله دیگری نیز در این زمینه برشمرده‌اند، از جمله، ضرورت تقویت تجارت بوشهر در برابر بصره[111]، رقابت با بریتانیا و تضعیف نقش آن و تأدیب والی بصره[112]، زیرا وی، میر مهنّا، شورشی جنوب ایران را که به بصره پناه بُرده بود، را سر خود محاکمه کرده و به مجازات قتل رسانده بود[113]. نباید فراموش کرد که ضعف دولت عثمانی به موازات برتری شیوخ بنی منتفق نیز می‌تواند، یکی از عوامل مهم برای توجه ایران به تمشیت امور سواحل شمالی خلیج‌فارس باشد. از سوی دیگر، استمرار سیاست نادرشاه در اعمال حاکمیت دریایی ایران و نیز تسهیل تردّد حجاج به صورت مستقل ـ ونه در کاروان‌های امیرالحاج دولت عثمانی ـ درشرایطی که مسیرهای دریایی مسقط، لنگه و بوشهر با قدرت «تفاهم سعودی ـ وهابی» مسدود شده بود، می‌توانست برای وکیل‌الرعایا کریم‌خان زند، روزنه‌ای باشد تا کاروان حجاج ایرانی را با حفظ امنیت، از مسیر بصره ـ جبل شمّر به حجاز اعزام کند[114]. در 1190ق/ 1776م پس از یک سال عملیات، نیروهای ایرانی تحت فرمان صادق‌خان زند منتفق شدند و سرانجام توانستند قبیله منتفق را به تمکین در برابر حاکمیت سیاسی ایران وادارند[115]. دولت عثمانی، شاوی‌زاده، سفیر خود را با درخواست تخلیه بصره، همراه هدایایی گران‌قیمت نزد کریم‌خان زند اعزام کرد[116].

جدال در مناطق شمالی خلیج‌فارس در این سال‌ها، بار دیگر فرصت را برای توسعه قلمرو حکومت مستقل و نوپای برخاسته از «تفاهم سعودی ـ وهابی» فراهم آورد: یمامه در 1190ق/1776م[117] و احساء به صورت کامل در 1192ق/1778م در جدال با عبدالعزیز تسلیم شده و به وی پیوستند[118].

 

پایه‌ریزی سیاست مستقل در تهران و بغداد :

با مرگ کریم‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌خان زند و اقدام آقا محمد‌خان قاجار در تشکیل حکومت مستقل در مناطق شمال ایران، دوره‌ای نسبتاً طولانی از فقدان حکومتی مرکزی وفراگیر بر ایران، روبه پایان بود. از آن سوی، دولت عثمانی نیز با انتخاب سلیمان پاشا[119] به ولایت بغداد و اعطای اختیارات فوق العاده به وی، از جمله رابطه نسبتاً مستقل با همسایگان، نحوه مدیریت جدیدی را در معادلات سیاسی درون منطقه وارد کرد. سلیمان پاشا توانست حکومت نیمه مستقل بغداد را در این سال‌ها برپا دارد و نسبت به دیگر والیان دولت عثمانی، اختیارات وسیعی داشته باشد؛ به همین سبب، وی را مؤسس حکومت ممالیک عراق دانسته‌اند[120].

بدین‌ترتیب، انتصاب سلیمان‌پاشا ابوالممالیک در 15 شوال 1194ق/1780م بر بغداد، عهد جدیدی را در نظام سیاسی حاکم بر عراق پایه نهاد. مناسبات دو قدرت ایران و عثمانی که تا پیش از آن صورت مستقیم داشت، برای دولتمردان عثمانی به عنوان تابعی از روابط حکومت بغداد با ایران درآمد. این مسأله تأثیر نامطلوبی بر روابط دو کشور برجای نهاد، و سنگین به بار آورده بود، تجدید‌نظر کرد[121].

فترت این سال‌ها و چرخش قوه تصمیم‌گیری از استانبول به بغداد فرصت را برای عبدالعزیز بن محمد در قالب سرکشی‌های نظامی به مناطق مختلف نجد و اطراف آن میسر ساخت[122]. تنها اتفاق پس از انتقال قدرت سیاسی با بغداد در نجد، شورش اهالی وادی قصیم بر وهّابیان بود که امیر عبدالعزیز آن را نیز سرکوب کرد[123]. چنین به نظر می‌رسد که قدرت نوظهور عبدالعزیز امیر درعیه، توجه قدرت‌های خارج از منطقه را از همین سال‌ها برانگیخت.

رویکرد قدرت‌های فرامنطقه‌ای :

فرانسه در سال‌های سخت و پایانی منتهی به انقلاب کبیر و پس از دوره جنگ‌های سلسله بوربون، به حفظ ارتباط به هند برای تأمین نیازهای خود، سخت وابسته شده بود. پیشنهاد همکاری با دولت ایران در دوره کریم‌خان زند و تأمین تجهیزات نظامی ایران در برابر دریافت اقلام مورد نیاز، نمونه‌ای از نیاز دولتمردان فرانسوی برای یافتن شریکی مطمئن در منطقه بود. رقیب اصلی فرانسه هم در این سال‌ها، اگر چه توانسته بود با گشایش و حضور در دفتر نمایندگی تجاریسیاسی بصره وسپس بوشهر از رقیب پیشی گیرد، اما در شرایط ضعف دو حکومت ایران و عثمانی، برآن شد تا سیاست ارتباط با مرکزیت سیاسی را، چه در بغداد یا شیراز، فراموش کند و بکوشد با اتخاذ سیاستی عملگرا و حضور در منطقه بنیان جدیدی در مناسبات خود با شیوخ و قدرت‌های نوپای محلّی پی افکند. در این شرایط به 3 دلیل، منطقه خلیج‌فارس از برای آنها نقشی به مراتب مهم یافته بود:

ـ سریع ترین مسیر برای دسترسی و انتقال پیامهای اداری پیک‌های سیاسی میان مستعمرات آنها در هند با لندن و پاریس؛

ـ مهمترین امکان برای هر یک در برابر دیگری، که در صورت استقرار ناوگان خود در سواحل آرام خلیج‌فارس، می‌توانستند هم امنیت بحریه خود را در برابر توفان‌های اقیانوس هند با استقرار موقتی ناوگان در خلیج‌فارس تضمین کنند، و هم از این طریق، برمسیر ترددهای دریایی دسترسی به هند از سواحل عمان نظارت داشته باشند؛

ـ نخستین جبهه مقاومت احتمالی در برابر هر گونه اقدام سوء دشمن اصلی و مشترک هر دو کشور، یعنی روسیه، که در اظهار تمایل برای دسترسی به سواحل جنوبی از عهد پطر، خویشتنداری نمی‌کرد.

به باور نگارنده، حوادث این سال‌ها حائز اهمیت بسیار است. محققان سعودی در دو سده اخیر کوشیده‌اند بر این نکته پافشاری کنند که روش‌های خصمانه و تند امرای سعودی با برخی از عناصر غیر مسلمان، چه در دولت مستقل برآمده از «تفاهم سعودی ـ وهابی» و چه در دوره کفّار و مشرکان از سرزمین‌های مقدس اتفاق افتاده است. حوادث مورد بحث نشان می‌دهد که برخلاف این تحلیل، رویکرد عبدالعزیز، فرزندش سعود وهمپیمانان وهّابی آنها در منطقه نجد، از این الگوی رفتاری پیروی نمی‌کرده است.

ارتباطات میان امیر سعودی نجد با نمایندگان سیاسی ـ تجاری بریتانیا از این سال‌ها آغز شد. به نظر یکی از مقامات عالی‌رتبه بریتانیا: «این سنّت و روابط دوستانه‌مان را با ابن سعود حفظ کردیم... بدین ترتیب تفاهم دوجانبه خوبی میان مرکز نمایندگی تجاری بریتانیا با رهبر وهابیون بر پایه احترام متقابل برقرار بود. من به دلایل گوناگون می‌دانستم که ابن سعود هم به اندازه خود ما میل داشت این تفاهم حفظ شود»[124]. این مناسبات را نخست مانستی و سپس  لاتوش که در اواخر سال1784م/ 1199ق حوزه مأموریت خود را در بصره ترک کرد، بنیان نهادند. مقام بریتانیایی هیچگاه از «دلایل گوناگون» مورد نظر خود سخنی به میان نیآورده است، اما این بخش از نوشته او که «ابن سعود هم به اندازه خود مامیل داشت این تفاهم حفظ شود» نشان از توافقی مهمتر و تعهداتی سنگین‌تر از آنچه دارد که همین مقام بعداً در اثر خود آن را به سطح «تبادل هدایای کم اهمیت» فروکاسته است[125].

معدود گزارش‌های باز مانده از آن سال‌ها که نگارنده به آنها دسترسی یافت، نشان دهنده رفتار دوگانه امرای نجد در تفاهم سعودی ـ وهّابی، با بیگانگان اروپایی است که در آن دوره در نجد و حجاز تردّد داشته‌اند. افسر جوان فرانسوی دوبرگ، که به او حمله کردند، نمونه و مصداق روشنی در این زمینه است.[126] با مطالعه نمونه‌هایی از این دست و اشاره هایی مانند «تبادل هدایا و دلایل گوناگونی» که مناسبات بریتانیا را با امرای نجد تنظیم می‌کرد، به نظر می‌رسد، وهابیان نجد بر خلاف باور عمومی، صرفاً بر اساس اعتقادات یا آموزه‌های شیخ محمد بن عبدالوهاب تصمیم نمی‌گرفتند: آنها از محیط بین‌الملل، این اندازه شناخت و درک داشتند که می‌توانستند میان تبعه فرانسوی و تبعه بریتانیایی، یکی را «دوست و اهل کتاب» و دیگری را «دشمن و کافر» تلقی کنند!

به هر حال، سایه ابهام و تردید در باب کیفیت مناسبات مقامات بریتانیایی منطقه با «تفاهم سعودی- وهابی» در تاریخ خاورمیانه، همچنان گسترده و راه برای در نظر گرفتن هر گونه احتمال، باز است. در میان آثار مربوط به این دوره، شاید بیش از همه، کتاب «خاطرات همفر جاسوس انگلیسی در ممالک اسلامی»،[127] که نخست به زبان عربی در عراق انتشار یافت و سپس ترجمه‌های فارسی آن به بار‌ها در ایران نشر شد، نمونه مهمی باشد.[128]

پس از خروج نیرو‌های دولت زند از بصره، امکان قدرت‌یابی قبیلۀ بنی منتفق دوباره فراهم شد. برادران ثوینی بن عبدالله، حاکم منتفق در سال 1200ق /1785م در رأس سپاهی متشکل از 700 شتر سوار، به وادی قصیم در نجد حمله بردند.[129]  البته اطلاعات در باب تعرض آنها محدود است و تنها می‌توان به نوشته منابع بریتانیایی موجود در منطقه اشاره کرد که بنا‌بر آن، آنها سواحل جنوبی خلیج فارس را قلمرو سلطه سیاسی خود می‌دانسته اند،[130]  اما افزون بر این، باید به منابع مادی حاصل از استیلاء بر منطقه، که از عبور و مرور کاروان‌های حج بدست آمد، نیز توجه داشت.

 

نقش شامات و آغاز رقابت والیان :

مجموعه عواملی چون تعرض‌ها و درگیری‌های متعدد میان قبایل وهابی در نجد با دیگر امرای شبه جزیره، تحرک قوای عشایر جنوب عراق به ویژه بنی منتفق و نیز اقدام کریم خان زند در قطع راه دسترسی دولت عثمانی از مسیر عراق به شبه جزیره، سبب شد باب عالی در این دوره زمانی، اقدام جدی دیگری را در دستور قرار دهد: در سال 1200ق /1785م سلطان عثمانی، جزّار احمد پاشا پاشا، والی عکا را به سمت امیرالحاج کاروان مهم شام برگزید.[131]

کاروان شام به این سبب اعتبار بیشتری داشت که تقریبا اکثر اتباع دولت عثمانی، با هدف همراهی کاروان شام، که حامل «محمل شریف» بود، مسیر سفر خود را به دمشق رسانده و از آنجا به سوی حج عزیمت می‌کردند.[132] برپایی آیین‌های عمومی، سرور و پای کوبی در استقبال از کاروانی که کسوت بیت الله الحرام را به مکه می‌برد، یکی از جاذبه‌های اساسی برای کاروان حاجیان در مسیر شهر‌ها بود.

 جزّار احمد پاشا، در میان والیان دولت عثمانی در آن هنگام، شأن و مرتبت والایی داشت. یک پژوهشگر غربی، درباره جزّار احمد پاشا به نکته‌ای اشاره کرده است که در منابع دیگر یافت نمی- شود. اگر با نظر او موافق باشیم، می‌توان چنین احتمالی را نیز در نظر گرفت که انتخاب وی، با هدف تاثیر گذاری مستقیم بر وهّابیان نجد صورت پذیرفته است.

وی معتقد است نسب جزّار پاشای بوسنیایی به خاندان پیامبر اسلام (صلّی الله علیه و آله و سلّم) می‌رسید و تا آنجا پیش می‌رود که بیان می‌دارد حتی مردم دمشق، وی را «حجّت موعود» می‌پنداشتند.[133] اگر چه جزّار پاشا در سال‌های بعد و پس از شکست ناپلئون در برابر او در قلعه عکّا شهرت عالمگیر یافت، اما تعلق جزّار به سادات یا تمایل به شیعیان ناپذیرفتنی است؛ به ویژه که نائب السلطنه ایران، عباس میرزای قاجار، در گفتگویی با ژوبر نماینده سیاسی دولت فرانسه، از رفتار سبعانه جزّارپاشا با زائران شیعی به تلخی یاد کرده است .[134]

انتخاب جزّار پاشا از سوی سلطان عثمانی، از میان دیگر هم رتبه‌های وی یعنی والیان بغداد ومصر نیز، معنا داشت. ظاهراً از این سال‌ها به بعد است که رقابت داخلی میان والیان دولت عثمانی در شهرهای گوناگون، سخت افزایش می‌یابد. انتظار هر یک از این والیان، افزایش دامنۀ اختیارات یا قلمرو حاکمیتی، از باب عالی است. در برابر این خواسته، سلطان و دستگاه صدراعظمی همواره می‌کوشیدند از افزایش قدرت والیان جلوگیری کنند. فراموش نباید کرد، قلمرو گسترده دولت عثمانی و ضرورت تفویض بسیاری از امور بر عهده والیان، چون عزل و نصب یا فرماندهی سپاه در مناطق مرزی، تماس با مقامات سرزمین‌های همجوار و نیز رسیدگی به امور وقفی و شرعی، می‌توانست در شرایطی خاص، زمینه سرکشی و خودمختاری در میان آنها فراهم آورد یا حکومت در خانواده والیان را موروثی نماید. برای مثال، سلیمان پاشای کبیر ملقب به «ابو الممالیک» خود داماد احمد پاشا والی قبلی بود و پس از مرگش، داماد خود او، کدخدا علیاشا به جای وی بر مسند ولایت بغداد نشست و پس از کدخدا علی، خواهرزاده‌اش سلیمان بیک بر مقام دایی خود دست یافت.

بنابراین، در صورت هرگونه بی‌توجهی به مدیریت توزیع قدرت در میان والیان، بیم آن می‌رفت که دولت عثمانی با ادعای استقلال والیان رو به رو شود. از این رو، یکی از اصول سیاسی باب عالی، در تنظیم توازن داخلی، ایجاد نوعی رقابت میان والیان، برای تقرب بیشتر به مقام خلافت و سلطنت با واگذاری مسئولیتهای مهم بود، تا به این ترتیب، همتایان والی تقرب یافته، با ارائه خدمات بیشتر، توجه سلطان و صدراعظم را به خود جلب کنند.

پیشتر اشاره شد که در سال 1200ق/1785م برادران ثوینی در رأس سپاهی متشکل از 700 شتر به وادی قصیم در نجد حمله بردند. امیر قبیله منتفق ثوینی، یک سال بعد با اعزام مفتی سوق الشیخ به باب عالی از سلطان تقاضا کرد تا امارت بصره را به وی واگذار کند.[135] قبیله منتفق در این سال‌ها، همواره در نقش حائلی میان عراق و شبه جزیره ظاهر می‌شد و در این زمان، فرصت مناسب برای استقرار همیشگی این نقش بر آنها، فراهم شده بود: عشایر منتفق، خلأ خروج دولت زندیه را پر کرده بودند و دستگاه اداری سلیمان پاشا ابوالممالیک نیز، هنوز توانمندی لازم را برای اعمال حاکمیت بر صفحات جنوبی عراق نداشت. از همین ایام بود که بنابر اخبار موجود، دسته جات وهّابی به سوی مناطقی از جنوب عراق توجه یافتند.

هدف گزینی نجد، عتبات عالیات عرش درجات :

 سبب توجه وهّابیان نجد به عراق عرب، جای پرسشی اساسی دارد؛ زیرا روشن نیست که آیا صرف انگیزه‌های مذهبی آنها را به سوی بصره، کربلا و نجف کشاند یا چنانکه بیان شد، اطلاع و آگاهی از سرمایه گذاری سنگین دولت نادرشاه افشار برای توسعه و آبادانی عتبات مقدسه به ویژه نجف، انگیزه تهاجم و غارت بقاع شریف را در ایشان برانگیخت؟ به باور نگارنده، نمی‌توان به دقت به این سؤال پاسخ داد، بنابراین، شاید مناسب باشد تا «به فصل مشترک» هر دو انگیزه توجه کنیم. البته عامل مهم دیگری را هم باید در نظر گرفت: به نظر می‌رسد که بخشی از سازمان اداری دولت عثمانی هم، در مقاطع زمانی خاصی، در تسهیل دسترسی قوای وهّابی به این مناطق نقش داشته است. به عنوان مثال، در یک دوره تاریخی، صدراعظم خواسته است تا از امکان هدایت تعرض‌های قوای وهّابی به سوی مرز ایران، بهره برداری شود. در مواردی نیز، سلیمان پاشا ابوالممالیک، در برابر قدرت عشایر جنوب عراق و جدال آنها با قوای متعرض وهّابی، بر خلاف مصلحت، عشایر شیعه در جنوب را سرکوب کرده است[136].

گذشته از اینکه آیا این اقدامات، برای دولت عثمانی «تاکتیکی» بود یا «راهبردی» آنچه از این سیاست برای آن دولت و سپس برای کل منطقه به بار آمد، اشراف اطلاعاتی وهّابیان نجد بر مسیرها و حذف موانع طبیعی سر راه آنها چون عشایر بنی منتفق در جنوب بود؛ وهّابیان نجد با اغتنام از این فرصت در دو دهۀ بعد از این تاریخ، تحت پوشش «غزوات»، اما با هدف کشتار و غارت ذخایر و نفائس عتبات مقدسه، بارها به شهرهای شیعی جنوب عراق یورش آوردند.

در سال 1200ق/1785م حادثه مهم دیگر نیز در خود شبه جزیره روی داد که نتیجه آن، اسباب اقتدار بیشتر «تفاهم سعودی- وهّابی» را فراهم کرد: در منطقه احساء، علیه امیر سعدون از امرای بنی خالد و حاکم آن ناحیه، شورشی آغاز شد. امیر سعدون در انتخاب میان اباضیان عمان و وهّابیان نجد، سرانجام به درعیه پناه برد وامیر نجد عبدالعزیز از وی استقبال کرد. بدین ترتیب، شیوخ بنی خالد که تا پیش از این، تنها نقطه اتکا در مناطق شبه جزیره علیه وهّابیان به شمار می‌آمدند، دچار انشقاق شدند و امارت احساء پس از این حادثه، به حوزه قلمرو وهّابیان پیوست. برای بررسی این وضعیت باید به سیاست سلیمان پاشا والی بغداد، که با استناد به کمبود منابع مالی در خزانه بغداد، کمک‌های تعهد شده دولت عثمانی به شیوخ بنی خالد را قطع کرده بود، نیز توجه داشت، چرا که به نظر می‌‌رسید بروز نارضایتی در احساء، به این موضوع بی‌ارتباط نباشد.[137]

عبدالعزیز، شاید به پیشنهاد شیخ محمد عبدالوهاب، در سال 1202ق/1787م بر آن شد تا از طوایف و شیوخ، برای فرزندش سعود بن عبدالعزیز بیعت بگیرد[138]. سلطه بر امارت احساء، زمینۀ همجواری میان امارت وهّابی در نجد و امامت اباضی در مسقط را فراهم ساخت. سلطنت مسقط از حکومت بریتانیا در بمبئی یاری خواست، اما به نظر لرد کرزن، حکومت بمبئی در آن عهد تصمیم داشت، میان دو قدرت موجود در شبه جزیره[139]، تصادمی روی ندهد[140].

در چنین اوضاعی، به نوشته کرزن، دولت بریتانیا، سیاست عدم تعرض میان نجد و مسقط را در دستور قرار داد. از حوادث بعد معلوم است که این سیاست متوازن در منطقه شرقی شبه جزیره، در اولویت «تفاهم سعودی- وهابی» هم قرار گرفت. در این حالت، یعنی احساس امنیت از از ناحیه عمان، رویکرد قوای وهابی از منطقه شرقیه به سوی حدود عراق و حجاز بازگشت.

سلیمان پاشا والی بغداد، که دریافته بود تبعات تحولات نجد می‌تواند رقیب او جزّار پاشا را بر امور مناطق مورد توجه جامعه مسلمانان یعنی حرمین شرفین، مسلط کند، تصمیم گرفت سیاستی متفاوت و در عین حال خطرناک در این مقطع در پیش گیرد: سپاه اعزامی او در منطقۀ نهرالفاضلیه، به رویارویی با قوای شیخ منتفق، ثوینی بن عبدالله شتافت و حاصل اقدام او، شکست سخت عشایر جنوب عراق و جایگزینی شیخ جدیدی بر قبیله منتفق به نام حمودبن ثامر بود.[141]او همچنین، از پذیرش کشتی‌های بریتانیایی در بصره جلوگیری کرد، تصمیم او به این استناد بود که این کشتی‌ها علیه قوای نجد در خلیج فارس تردد می‌کنند[142]. همزمان، سلیمان پاشا توانست با حاکم جدید مکه، شریف غالب بن مساعد- که در ربیع الثانی 1202ق/1787م به این مقام پذیرفته شده بود- به تفاهم برسد، به طوری که شریف به باب عالی پیشنهاد داد امنیت مکه و مسئولیت اقدام در جهت مقابله با حملۀ احتمالی وهّابیان را بر عهدۀ سلیمان پاشا قرار دهند؛ در حالی که جزّار احمد پاشا نیز با اعلام قبلی همین هدف در مسیر عزیمت به مکه بود.

سرانجام مجموعه حوادث و نیز تبعات ناشی از کم توجهی، برای نخستین بار سبب شد تا موضوع نجد به صورت جدی در دستور کار استانبول قرار گیرد. به نظر می‌رسد که جاه طلبی سلیمان پاشا در توسعه قلمرو حاکمیت خود و انعکاس غیر واقع برخی از حوادث نجد، توانست تصویر اولیه تهدیدات وهابیان و اقدامات شیخ محمد بن عبدالوهاب را که در ذهن مقامات استانبول جای گرفته بود، دگرگون کند. به طوری که در این مقطع حتی برخی از علمای تختگاه دولت عثمانی، فعالیت شیخ را مصداق امر به معروف و نهی از منکر می‌پنداشت. صدراعظم دولت عثمانی در جلسه‌ای با حضور شیخ الاسلام و دیگر دست اندر کاران امور و بیشتر تحت تاثیر القائات بغداد، موضوع آرای شیخ محمدبن عبدالوهاب و حوادث صفحات نجد و حجاز را به بحث گذاشت. در نتیجه این نشست، مسئولیت رویارویی با قوای وهّابی ودفاع از مکه، در نیمه اول سال 1204ق/1789م به عهده سلیمان پاشا ابو الممالیک والی بغداد واگذار شد.

برای درک بهتر اسباب رقابت میان سلیمان پاشا و جزّار احمد پاشا در این مقطع، باید به چند دلیل اصلی توجه کرد: نخست معافیت‌های متعدد مالیاتی بود، که هریک از این دو والی می‌توانستند پس از تصدّی این مسئولیت، با استناد به هزینه‌های لازم برای اقدامات پیش روی عواید اقطاعات قلمرو خود را در اختیار گیرند. از این طریق بود که که والی یا حاکمی، از انتقال منابع مالی به خزانۀ سلطان در دوره بحران معاف می‌شد. دومین نکتۀ حائز اهمیت، حفظ توازن قوا در داخل ولایت بغداد از سوی سلیمان پاشا بود. به نظر می‌رسد که او و کار گزارانش با مدیریت مسیر هجوم وهّابیان، می‌خواستند به نوعی از طریق ایجاد نزاع «وهّابی-شیعی»، بر حفظ توازن قوای درونی ولایت بغداد – که اکثریت آن با شیعیان بود- نیز تاثیر گذارند. همکاری عمرآغا، فرماندار کربلا[143] در ورود قوای وهّابی به کربلا در عید غدیر سال 1216ق/1801م و یا بی‌تفاوتی سلیمان پاشا و جانشینش، به گزارش‌های متعدد در باب احتمال یورش به شهرهای شیعی در جنوب عراق، همه نشان از این رویکرد دارد[144].  

گزارش‌های سال‌های بعد نشان می‌دهد که عامل دیگری نیز وجود داشت که سبب شده بود، وهّابیان در آغاز، از نظر سلیمان پاشا و جانشینش، همچون ابزاری موثر برای تحریک ایران باشند: تعرضات آنها به عتبات مقدس می‌توانست تألمات ایرانیان را برانگیزد و با فشار سیاسی و گاه پیام‌های تند دولت ایران، پاشایان بغداد می‌توانستند امتیازات بیشتری از باب عالی تقاضا کنند. به نظر می‌رسد این نکته هم به انگیزه‌های شخصی حکام نواحی در بهره برداری از حفظ و تداوم بحران، با هدف بقای خود بر منصب و توسعۀ دامنۀ قلمرو با الحاق بخش‌های همجوار باز می‌گردد. والیان بغداد، شام و عکا، یکسان، چنین سیاستی در پیش گرفتند. مثلا به همان ترتیب که کدخدا علی پاشا، در خطاب به سلطان دراستانبول، با اشاره به تهدید از ناحیۀ همسایۀ خارجی[145] می‌خواست تا دامنۀ متصرفات خود را به دیار بکر نیز افزایش دهد،[146] والی عکا هم با همین استدلال سخن از ضرورت انضمام مصر به حوزۀ اختیار خویش، به میان می‌آورد.

رقابت درونی میان والیان دولت عثمانی و معطّل ماندن امور نجد و حجاز و حتی باز گذاشتن دسترسی قوای وهّابی در تعرض به جنوب عراق، که با حذف ثوینی بن عبدالله ممکن شده بود و نیز اختلاف علمای استانبول در صدور فتوا در باب شیخ محمد بن عبدالوهاب، شرایط کاملا مساعدی برای شیخ فراهم ساخت تا با ارسال مکتوبی، از علمای مکه درخواست کند که ابنیۀ موجود بر قبور متبرک متعلق به حافظه تاریخی جهان اسلام را تخریب کنند[147].

 

تعرض و تخریب بقاع مقدسه :

مجموع شرایط پیش گفته به آنجا انجامید که شریف مکه با وجود احساس تنهایی در برابر تهدید موجود، خود رأساً تصمیم گرفت در برابر وهابیان بایستد. به این ترتیب، شریف غالب بن مساعد، برادرش عبدالعزیز را در رأس سپاهی متشکل از 20 هزار نفر، به سوی درعیه روانه کرد. داستان این لشکرکشی به صورت مبالغه آمیزی در منابع تاریخی سعودی ثبت شده است: به روایت آنها، سپاه 20 هزار نفری شریف در مقابل 30 محافظ «قصر بسّام» و چند مدافع «قریه الشعرا» زمینگیر شدند.[148] در چنین وضعیتی، به گزارش احمد بن زینی دحلان، علی رغم پیوستن شریف به برادرش عبدالعزیز، تغییری در موازنۀ سیاسی صحنه نبرد حاصل نشد و این اقدام ناکام و بی‌حاصل ماند[149].

از سوی دیگر، در این شرایط وپس از ابلاغ فتوای شیخ محمد بن عبدالوهاب به علمای مکه، دیگر روشن شده بود که جهت پیکان تعرضات پراکندۀ قوای تفاهم «سعودی – وهابی» به گوشه و کنار نجد، اکنون به سوی مکه و با هدف سیاست تخریب قبور تغییر یافته است.

مرگ شیخ محمد‌بن عبدالوهاب در آخر ذی القعده 1206ق/ 1791م[150] و آخرین فتوایش برای تخریب قبور، با آغاز دور جدیدی از حملات بعدی نیروی تجمیع شدۀ «تفاهم سعودی- وهابی» مقارن بود. از سوی دیگر، امکان مناسبی برای تفوق شاخه سعودی این تفاهم در بدنه قوای نجد میسر شد. سعود بن عبدالعزیز که از عنفوان جوانی در رکاب پدر، شاهد تعرّضات گوناگون بود، از این پس، به عنوان فرماندهی قوا، تهاجمات مختلف را رهبری کرد. عبدالعزیز در درعیه و در تفاهم با اولاد شیخ، به زندگی سادۀ خود ادامه داد و نیروهای آزاد شده سپاه از قیدها و محدودیتهای باور وهابی، این بار تحت امر امیر جوان خود، سعود بن عبدالعزیز و تا پایان مرگ وی، سرزمین‌های گوناگون اسلامی از شام تا مرزهای مصر، و از کربلا ونجف تا حدود یمن را با رؤیای کشورگشایی درنوردید. اگر تا هنگام مرگ شیخ، می‌شد از تعبیرهایی چون«حملات ایدئولوژیک» برای این تحرکات استفاده کرد، ازاین هنگام به بعد، تهاجمات تحت رهبری شاخۀ سعودی تفاهم، رنگ و رویی دیگر یافته بود. نمونه‌هایی از غارت گری، سود جویی و حتی نسل کشی بروز یافت که حتی مورخان سعودی نیز برای بیان آنها، عبارات گزنده وعتاب آلوده به کار برده اند، مانند حملۀ سعود به مدینه و غارت و فروش ذخائر خزانۀ روضۀ نبوی:

«ولکن سعود ارتکب بعد ذلک خطاءً سیاسیاً استغلّه  خصومه استغلالاً شنیعاً، وهو استیلاؤه علی اموال الحجرةٍ الشّریفة، فقد اشتری قسماً منها لنفسه و باع قسماً و وزع قسماً علی عددٍ من الأعیان».[151]

گویا هر چه وجه اعتقادی رفتارهای قوای وهّابی در مسیر لشکرکشی‌های سعود کمتر می‌شد، خشونت وسبعیت بیشتری نیز در روشها وشیوه‌های تبلیغ این تفکر جلوه می‌یافت. حادثۀ شهر کربلا یا حمله به کاروان حجاج با این مستمسک صورت گرفت که چون«پیامبر علیه الصلوة والسلام راه اهالی مکه را قطع نموده بود، او[152]نیز به همین علت قطع طریق نموده و جملۀ اهالی بلدۀ طیبه را به دین اسلام دعوت می‌نماید. با اینکه صحت وسلامت اهالی را مطلوب می‌دارد، ولی چنانچه قبول نکرده و امتناع نمایند، دست به خشونت خواهد زد».[153] این عبارت نمونه ای است از داوری دربارۀ آغاز سیاستی تازه از سوی قوای وهّابی تحت امر سعود بن عبدالعزیز که مشرکان عهد پیامبر عظیم الشأن اسلام (صلّی الله علیه و آله و سلّم) را با کاروانی از حجاج مسلمان لبیک گوی همسنگ می‌دانند و به خود اجازه می‌دهند تا آنها را کشتار کنند. ناکامی شریف مکه در لشگرکشی به نجد، موجب شد تا بسیاری از قبایل اطراف شهر‌های حرمین شرفین، با درک محور جدید قدرت سیاسی به همراهی با وهّابیان روی آوردند.[154] تهدیدی که در آغاز از ناحیۀ درعیه متوجه امارت‌های کوچک همجوار چون ریاض، حریما و حتی احساء بود، اینک به قدرتی قاهر و در تعارض کامل با حاکمیت متزلزل دولت عثمانی بر حرمین شریفین تبدیل می‌شد. اقدامات مقطعی جزّار پاشا پس از عزیمت به عنوان امیرالحاج شام، در تغییر شیخ الحرم و انتصاب ادریس آقا رئیس پیشین دارالسعادۀ مدینه به جای وی برای تصدی امور حرمین، در تمشیت امور و تثبیت اقتدار حاکمیت دولت عثمانی هم حاصلی نداشت.[155] اخبار نگران کننده از حرمین شریفین و احتمال سقوط مکه و مدینه، سلطان را واداشت تا دستور دهد صدراعظم و شیخ الاسلام دولت عثمانی به همراه دیگر افراد مؤثر، مشورت کنند و نتیجه رایزنیهای خود را به او اعلام دارند. این جلسه، ظاهراً اندکی پس از ربیع الثانی 1208ق/1794م در خانه شیخ الاسلام استانبول با حضور مقامات عالی برگزار شد. حاضران پس مشورتهایی، نتایج جلسه را به اطلاع سلطان رسانیدند: اعزام 500 سرباز به همراه 3 عراده توپ و تدارکات آذوقه با تامین اعتباری مشخص از محل دیمن میری برای حفاظت حجاز از سوی عبدالله پاشا والی شام و به موازات آن، دستور تشکیل سپاهی به فرماندهی سلیمان پاشا والی بغداد یا قائم مقام او کدخدا علی پاشا، برای عزیمت به نجد جهت سرکوب وهّابیان در درعیه[156].

از گزارش‌های باب عالی مشهود است که در این زمان، مقامات دولت عثمانی در استانبول با چند سؤال مهم روبه رو بودند که ریشه در اطلاعات و اخبار تحریف شده و نادرست سلیمان پاشا و جزّار پاشا داشت. از جمله اینکه، آیا حرکت شورشیان وهّابی از رقابت و دشمنی شخصی میان عبدالعزیزـ یا شاید شیخ محمدبن عبدالوهاب ـ با شریف مکه نشأت گرفته است؟ یا اینکه قصد و انگیزه شورش وهّابیان در نجد حمله به مکه است؟ و پرسشهایی از این قبیل.[157]

در پی این ابهامات و پرسشها بود که دولت عثمانی تصمیم گرفت برای نخستین بار، نمایندۀ ویژه ای به نام آدم افندی[158]برای کسب اخبار دقیق و ارتباط مستقیم با وهّابیان نجد را به آن صوب اعزام کند. احمدآقا قاپوچی باشی دستگاه سلطنت به عنوان نماینده ویژۀ صدراعظم با هدف ابلاغ تصمیمات شورای مذکور، وارد بغداد شد. گزارشی که او از این مأموریت ارائه داده است، حائز کمال اهمیت است. به عنوان مثال دربارۀ سلیمان پاشا و رویۀ شخصی او، برای صدراعظم نوشته است: «گهگاه ضمن تحریر وضعیت به دولت علّیه با بزرگنمایی، مهمات کلّیه و مین باشی و سرباز مطالبه می‌کند که ظاهراً جهت رعایت احتیاط است»[159]. سلیمان پاشا که سخت تابع نظرات داماد و قائم مقامش کدخدا علی پاشا بود، ظاهراً در گفتگو با نماینده باب عالی بر اساس تعلیمات کدخدا علی پاشا عمل نموده است. از این رو خطاب گزارش نمایندۀ باب عالی را باید به این روح واحد منقسم شده در دو پیکر تعمیم داد. داوری این نماینده ویژه در این باب، از آنجا قابل تأیید است که یک دهه بعد، کدخدا علی پاشا پس از نیل به مقام وزارت بغداد، در مقام والی اصولا تهدیدی را از جانب ایران متصور نمی‌داند. این رفتار والی، که موجب نقض تصمیم صدراعظم عثمانی نیز شد، باب عالی را شگفت زده کرد؛ چنان که صدراعظم، برای سلطان نوشت:

«همانگونه که مستحضر هستند، هدایایی برای معتمد الدولۀ بابا خان و دیگران آماده و تحریراتی نیز ازجانب این چاکر متضمن تاکید بر صفوت و دوستی تسطیر و ضمن انتخاب سفیر مخصوصی از اینجا تا بغداد ارسال شد که مشارالیه بنده شان والی بغداد، سفیر و تحریرات و هدایا را نزد خود توقیف کرده وبا این بهانه که من پیش از این برای ایرانیان هدیه فرستاده ام و مسألۀ جلب و تألیف ایشان حاصل شده و نیازی به ارسال مجدد این هدایا و تحریرات نیست، همگی آنها را اعاده کرد و مفصلاً نوشت که هیچ گونه وسوسه ای در ایرانیان موجود نیست و مسالمت کامل برقرار است. این نامه اخیر او با نوشته‌های قبلی اش در تناقض است. چنین گمان می‌رود که مطرح کردن این مسئله با این شیوه از جانب مشارالیه، با هدف کسب زمان برای تمدید مأموریت سرعسکری خود در قضیۀ شورشی [وهابی] باشد»[160].

علی پاشا در باب تهدید ایران، در همین نامه نیز عباراتی به کار برده که اغراق آمیز و دور از واقعیت است، زیرا بررسی تاریخ ایران در آن دوره نشان می‌دهد که حکّام وقت ایران، چنین نیتی نداشته‌اند. از نظر علی پاشا: ایرانیان «در فکرآن هستند که اموال حضرت امام حسین (رضی الله تعالی عنه) را که وهّابی نهب و غارت کرده، از ما باز پس بگیرند. البته وهّابیان به اعتبار آنکه مشهدین الشریفین پایگاه قافله‌های زوّار و مسکن ایرانیان و مجمع خزائن و اموال و نذورات است، بیش از تمام مناطق عراق قصبتین مذکورتین را مطمح نظر قرار داده و در زمانی که فرصت به چنگ آورند، خباثتی را که بدان مجبول بودند اجرا نمودند»[161]. نماینده ویژه، احمد آقا همچنین به صراحت دربارۀ نقش و تأثیر کدخدا علی پاشا که با سلیمان پاشا ابوالممالیک نسبت دامادی نیز داشت، مطالبی به باب عالی گزارش کرده است[162]. برای نخستین بار نماینده ویژه باب عالی، احمد آقا قاپوچی باشی در گزارش‌های خود، با استناد به اشارات والی بغداد، سخن از احتمال تعرض قوای وهابی به عتبات مقدس، به ویژه تربت امیرالمومنین علی بن ابی‌طالب(علیه السلام) به میان آورده است[163].

همزمان با احمد آقا قاپوچی باشی، آدم افندی نیز به عنوان نمایندۀ ویژۀ دیگر، به نجد عزیمت کرد تا برآوردی واقع بینانه از نیات و توان تفاهم سعودی- وهابی به اطلاع مرکز برساند.[164] از مجموعه اطلاعات گردآوری شده وبر اساس برآوردها، دولت عثمانی دستور ارسال 5 تا 10 هزار پیمانه آذوقه، انتقال 500 سرباز از شام به همراه سه عرّاده توپ از یافا، را برای تقویت استحکامات مدینه صادر و ابلاغ کرد[165].

در این ایام دستگاه سلطنت عثمانی، بار دیگر به تعلل والی بغداد در اعزام سپاه برای سرکوب وهّابیان نجد، توجه نشان داد و دستورالعمل جدیدی را برای عزیمت فوری والی بغداد یا کدخدایش، علی پاشا در رأس نیروی اردوی ششم همایون به نجد صادر کرد[166].                   

در جبهۀ مقابل و به موازات این تحولات،«تفاهم سعودی-وهابی» بر آن می‌شود تا سپاهی برای حمله به مکه گسیل کند. امیر عبدالعزیز، سعود فرزندش را در رأس قوای اعزامی گماشت. حاکم مکه در برابر این سپاه، مکّه را رها کرده و به جدّه عقب نشست. صدراعظم عثمانی در مکاتبه‌ای انتقاد آمیز، رفتار شریف مکّه را نکوهش کرد: «در حالی که مأموریت شما محافظت و حراست از مکّۀ مکرمه و تأمین امنیت بلدۀ طیبه در هر شرایط می‌باشد... از امر محافظت که مأمور بدان هستید صرف نظر نموده... به جده عزیمت نموده اید که این مسئله باعث تعجب و حیرت شده است». [167]

با وجود همۀ تمهیدات پیش‌بینی شده، تعلّل والی بغداد سلیمان پاشا و اقدام پیشدستانۀ سعود در حمله به مکّه و نیز فرار شریف از شهر، تصمیمات شورای تشکیل شده در استانبول را پیش از آنکه به منصّۀ ظهور رسد، بی‌اثر کرد. صدر اعظم در مکاتبه ای، از اقدام غیر مسئولانۀ خاندان شریف نخست گلایه کرد و سپس مراتب تردید عمیق خود را نسبت به وی، به سلطان نیز نگاشت:                  

«معاذ الله تعالی چنانچه در جده نیز حرکتی خلاف رضا و مغایر انتظار از او سرزند سلامت حال وی غیر ممکن خواهد بود»[168]     

دولت عثمانی که از رفتار سلیمان پاشا سر خورده و از شریف مکه نا امید شده بود، تصمیم گرفت جزّار احمد پاشا را به عنوان مسئول عملیات در نجد بر گزیند. جزّار پاشا نیز دربارۀ شریف مکّه، با صدر اعظم هم نظر بود.[169] در دستورالعمل برای جزّار پاشا تأکید شده بود: «بلافاصله با کسب اطلاع از وضعیت و حرکات شورشی مذکور و نحوۀ رفتار او با اهالی مکه و نیز تعاملات او با اعراب و قبایل و کیفیت سایر مقاصد و نیات... آنچه در خصوص آن شورشی می‌دانند به تفصیل گزارش نموده، از این پس نیز به گزارش پی در پی از حالات و اخباری که گزارش آن را ضروری تشخیص می‌دهند، توجه وعنایت مبذول دارند».[170] این میزان تأکید، با توجه به شناخت از شخصیت جزّار احمد پاشا، چندان مبالغه آمیز نبود، زیرا صدر اعظم از او گله داشت که، جزّار احمد پاشا از دادن پاسخ مدبّرانه به سبب بی‌حوصلگی، طفره می‌رود یا توصیه‌ها را پشت گوش می‌اندازد.[171] با این همه، کفایت جزّار پاشا به منصۀ ظهور رسیده بود، اما آنچه که رؤیای دولت عثمانی را سرکوب این جنبش دگرگون کرد، عنصری خارج از منطقه و رخدادی غیر قابل پیش‌بینی بود.

جذّابیت مسئولیت فرمانداری مصر برای جزّار پاشا و ظهور قدرتی جدید در صحنۀ سیاست جهانی یعنی فرانسهِ جمهوری، موجب شد که تمهیدات لازم برای آغاز عملیات علیه نجد، با تأخیر رو به رو شود. به همان میزان که در این جبهه، زمان بر خلاف منافع دولت عثمانی بود، در جبهۀ مقابل، زمان، فرصتهای تازه ای برای افزایش اقتدار قوای وهّابی به رهبری سعود بن عبدالعزیز فراهم ساخته بود. حذف عشایر جنوب عراق به دست سلیمان پاشا، به قوای وهّابی امکان داد تا به بصره یورش آورند؛ حمله هایی که بنابر اطلاعات منابع بریتانیایی «ترک‌ها نه می‌توانستند پیش‌بینی کنند و نه قادر به دفاع از قلمرو خود در مقابل آنها بودند؛ زیرا وهّابی‌ها به راحتی می‌توانستند لشکر خود را جمع آوری و آماده حرکت کنند و سرعت راهپیمایی و نقل و انتقالات لشگریان وهّابی باعث حیرت و وحشت لشگریان سنگین و کندروی عثمانی بود».[172]

از مجموع اخبار و حوادث سال 1210ق/1795م چنین بر می‌آید که دولت عثمانی به خطای فاحش و استراتژیک سلیمان پاشا در حذف عشایر جنوب عراق پی برد و بر آن شد تا بار دیگر امیر منعزل قبیلۀ بنی منتفق، ثوینی بن عبدالله را به همکاری فرا خواند[173]. ثوینی در نخستین اقدام، توجه خود را به بازمانده شیوخ بنی خالد در احساء معطوف کرد و با آنها برای اقدام علیه قوای وهّابی به تفاهم رسید؛ آنگاه قوای وی با کشتیهای کوچک خود را به احساء رساندند[174]. سعودبن عبدالعزیز با درک تحول در حال وقوع، به سرعت مسیر عملیات را از بصره به سوی احساء بازگرداند و قوای بنی خالد را شکست داد. شیخ بنی خالد به بصره پناه برد و سه ماه بعد در لشکری که ثوینی بن عبدالله به درخواست دولت عثمانی تشکیل داده بود، به سوی قلمرو خود حرکت کرد[175]. برخلاف انتظار دولت عثمانی، این لشکرکشی عشائر و شیوخ نیز به سبب قتل ثوینی بن عبدالله [176]به دست یکی از نزدیکانش، که متهم به وهابیگری شد، نافرجام ماند[177].

 

تأثیر حمله ناپلئون بر حوادث نجد و حجاز :

انقلاب کبیر فرانسه در 1789م، نظام سلطنت گذشته را از میان برداشت. پس از دورۀ پر التهاب ترور[178]که انقلابیون جوان به رفتارهای خشونت آمیز روی آوردند، هیئت مدیره انقلابی فرانسه بر آن شد به منظور سرکوب شورشها و تثبیت قدرت نظام جمهوری، سپاهیانی را تجهیز و به مناطق گوناگون اعزام کند. یک افسر جوان توپخانه، توانست با آتش توپخانه سپاه خود، شورشیان پایگاه تولون در جنوب فرانسه را، چنانکه خود اظهار داشت، «جارو» کند وبه دریا بریزد. هیئت مدیرۀ انقلابی که از پیروزی غیر منتظرۀ این «پدیده» دچار اعجاب شده بود، او را به فرماندهی لشگری بزرگتر و برای دفاع به مرزهای سمت ایتالیا فرستاد. ناپلئون بناپارت جوان و مغرور به سرعت از این فرصت استفاده کرد و با حمله به شمال ایتالیا، چهرۀ آشفته دولت جمهوری را در نزد افکار عمومی اروپاییان و مردم فرانسه، به قدرتی نو ظهور تغییر داد.[179]با این پیروزی، رقیبی جدی در صحنۀ سیاست داخلی برای هیئت مدیرۀ انقلاب ظهور نمود. دولت فرانسه مصمم شد با انتقال این افسر محبوب و جویای نام و استقرار او در نقطه ای دور دست، دست کم دامنۀ پیشرفت احتمالی وی را محدود کند؛ از این رو، ناپلئون بنا پارت، فرماندهی سپاهی را عهده دار شد که با وظیفۀ فتح مصر، می‌باید پس از عبور دریا، به سرزمین تاریخی فراعنه وارد شود. مقارن این تحولات، در ژوئیه 1793م نمایندۀ سیاسی‌ـ تجاری بریتانیا در خلیج فارس، به آگاهی کمیتۀ سرّی شرکت هند شرقی در بمبئی می‌رساند که یک کشتی جنگی فرانسوی به خلیج فارس وارد شده و در یکی از بنادر پهلو گرفته است. [180]پس از این گزارش، اخبار دیگر مؤید آن است که دولت فرانسه از این تاریخ به بعد، با اعزام نمایندگان سیاسی و مکاتبات گوناگون، به ایجاد ارتباط با شیوخ منطقه پرداخت[181]. ورود فرانسه به منطقه، سبب شد تا رفتارهای بازیگران منطقه ای در سال‌های بعد، تابع گردش اضلاع مثلث قدرت اروپایی و اتحادها و تنازع‌های میان آنها باشد[182].

در این دوره، توجه دولت عثمانی به حوادث مهم در مناطق دیگر معطوف شد: ظهور سر سلسله قاجاران آغا محمد خان در ایران، قفقاز و سپس عراق عرب، حضور عنصر جدید در منطقه، یعنی فرانسه و تحرک چشمگیر نمایندگان مستقر تجاری –سیاسی بریتانیا، مشکلات باب عالی با متصرفات اروپایی خود، درگیری با دولت روسیه، فرصت طلبی والیانی چون سلیمان پاشا یا جزّار احمدپاشا و اختلافات سیاست داخلی در استانبول.

هر یک از این موارد، به تنهایی می‌توانست دولت عثمانی را با بحرانی پایان ناپذیر روبه رو کند. علاوه بر همه این مشکلات، لشکرکشی ناپلئون به مصر، سقوط قاهره و نیز حرکت سپاه فرانسوی به سوی شام، معادلات و اولویت‌ها را در سیاست خارجی کشورهای مهمی چون عثمانی، بریتانیا، ایران و حتی روسیه دستخوش تغییر بنیادین کرد: بریتانیایی‌ها که پیش از این، با سیاست منطقهای عثمانی، در تقابل بودند، به این نتیجه رسیدند که درآستانۀ جنگهای ایران و روس، مقارن تغییر سلطنت، سیاستهای دو قدرت بریتانیا و روسیه را «مزوّرانه» تشخیس داده بود، اگر چه سخت پیام ناپلئون را در حدّ «عرض عبودیت بناپارت نامی» سبک شمرد، اما بعداً در مسیر حوادث ودر مقاطعی خود را متحّد فرانسه می‌پنداشت.

 

اقدام بغداد در لشگرکشی به نجد :

بررسی و مطالعۀ حوادث آن سال‌ها نشان می‌دهد که هر چه روند رخدادها دولت عثمانی را به دشواری و تنگنا افکنده بود، در نجد، فضای مناسبی برای توسعۀ قدرت جدید پدید آورده بود: سعود بن عبدالعزیز در آستانۀ حملۀ ناپلئون به مصر، به سوی عراق توجه کرد و دامنۀ حملات او در 1212ق/1797م از بصره و منتفق فراتر رفت و برای نخستین بارف قوای وهّابی به سماوه در جنوب عتبات مقدس رسیدند.[183]

تهدید برای والی بغداد، جدّی تر شده بود: بر خلاف دوره‌های قبل که سلیمان پاشا با بهانه جویی، عملیات علیه وهّابیان را تأخیر می‌انداخت،[184] این بار خود را در مقابل وهّابیان تنها تر از همیشه می‌دید. حمله به حله در نیمه اول سال 1213ق/1798م در حالی که بیشتر فرماندار آن شهر بغداد را از احتمال عملیات و نیز کمبود‌های دفاعی، مطلع کرده بود،[185] سرانجام سلیمان پاشا را بر آن داشت تا برای سرکوب وهابیان، به تجهیز و اعزام قوا به سوی نجد اقدام کند: قائم مقام و داماد والی بغداد، کدخدا علی پاشا از سوی ابوالممالیک به فرماندهی قوایی با شمار15هزار نفر گماشده شد.[186]منابع تاریخی دولت سعودی شمار سپاهیان را 18 هزار نفر ذکر کرده اند.[187] اگر چه این سپاه، شوکت و مهابت کم مانندی داشت، اما بنابر گزارش سفیر بریتانیا امید چندانی برای پیروزی بر نمی انگیخت:

اردویی که به خاطر ترتیبات سخاوتمندانه و آزادانه در همه امور و نفرات جورواجوری که از مناطق مختلف دور و نزدیک کشور گرد آمده بودند... این لشگرداری توپخانه مجهز و مهیبی بود ... البته افراد صاحب نظر و مطلع از امور، شکست این لشگرکشی پرخرج را قبل از آنکه گنبد‌های بغداد از دید آنها محو شود، با اطمینان پیش‌بینی می‌کردند و این پیش‌بینی بر پایه بی‌فکری و نا آگاهی بود که وزیر[188] در امور نظامی از خود بروز می‌داد و نیز به خاطر رفتار نا معقول و متکبرانه‌ای که در رابطه با اعراب دوستی که به لشگر او پیوسته بودند، در پیش گرفته بود».[189]

سپاه سلیمان پاشا ابوالممالیک، پس از ورود به احساء، به آشفتگی و پراکندگی دچار شد و پس از چند برخورد مختصر نظامی، انتظام امور لشگر از هم پاشید.[190] کدخدا علی پاشا امیر الامرای والی و وزیر بغداد که سپاه را فرو پاشیده دید، از باب مذاکره وارد شد و برای عدم تعرض با قوای سعودبن عبدالعزیز به توافقی شش ساله دست یافت[191]. گرچه او بخشی از مناطق احساء را آزاد کرد، اما نتوانست استحکامات وهّابیان را از میان بردارد و سرانجام در «الهفوف» شکست خورد. سفیر بریتانیا سبب شکست قوای اعزامی را چنین روایت کرده است: «عربی به نام محمد بیگ که یکی از مشاوران سلیمان پاشا بود در این لشگرکشی در مقام مشاور اصلی،علی پاشا را همراهی می‌کرد. این شخص املاک وسیعی در حومۀ بغداد در مالکیت خود داشت و از مدتها قبل مشکوک به داشتن رابطه پنهانی با ابن سعود بود».[192]

این اقدام نمایشی و بی‌محاسبه، از دیدگاه دیپلماسی انگلستان دو پیامد مهم داشت: نخست اینکه، هیبت و توان ارتش عثمانی را در نظر وهّابیان کاست. نباید فراموش کرد که تا پیش از این لشگرکشی، هیچگاه جدال مستقیمی میان ارتش عثمانی با قوای وهابی پیش نیامده بود. در همه نبرد‌های گذشته، دسته جات کم شمار محافظان مکه، بصره یا حله یا لشگریان قبایل بنی خالد و بنی منتفق با نیروی وهابی مصاف داده بودند. پیامد دوم، ورود نجد به صحنه مذاکرات و دیپلماسی جهانی بود، زیرا نماینده ای برای تایید توافق عدم تعرض شش ساله کدخدا علی پاشا با امیر سعودبن عبد العزیز، از نجد به بغداد رفت.[193]

در شرایطی که ناپلئون مصر را تصرف و خزار احمد پاشا را در قلعۀ عکا محصور کرده و لشگرکشی سلیمان پاشا نیز به صورت مفتضحانه ای شکست خورده بود، دولت عثمانی مجبور شد با اعطای مجوّز ورود حجاج وهّابی نجد، تحت رعایت امیر سعودبن عبدالعزیز به مکه، عملا مشروعیت این قدرت نو خاسته و معارض خود را به رسمیت بشناسد؛ حتی از طریق شریف مکه، به نمایندگی سلطنت آل عثمان، او را اکرام کند.[194]صدراعظم دولت عثمانی، در گزارش به سلطان، دربارۀ این سیاست نوشته است:«به سبب آنکه مصر قاهره تحت تسلط کفار فرانسوی است، مشارالیه[195] از سر ناچاری‌ ـ گویی که با آن شورشی در صلح است- تا کنون به غیر از رفتار دوستانه حرکتی نسبت به وی نشان نداده و به افرادی که از جانب او وارد می‌شوند، خلعت الباس، و بدین منوال با او مدارا کرده است».[196]

والی بغداد، که اقتدار و هیمنۀ خود را پس از بازگشت مفتضحانۀ قوای تحت امر کدخدا علی پاشا متزلزل دید برآن شد در قالب برگزاری مراسمی خاص نمایندۀ ویژۀ سعود بن عبدالعزیز را برای تایید توافق نامه عدم تعرض به حضور بپذیرد و چنین وانمود کند که «نجدیان» خود با اعزام نماینده خواهان صلح، متارکه و عدم تعرض شده اند. علی رغم این تمهیدات و آرایش دیپلماتیک و تشریفات بی‌حد و حصر، که برنامه‌ریزی شده بود تا شوکت و حشمت دستگاه وزارت بغداد را به رخ عرب نجدی بکشد، نماینده نجد بی‌توجه به ظواهر و حواشی مذکور، قدری پرخاشجویانه قدم به مجلس نهاد. اتفاقاً از بد حادثه، سفیر بریتانیا نیز به این مراسم دعوت شده بود، و هم اوست که وقایع این مجلس را ثبت کرده است:

«فرستادۀ وهّابی هم تا پای پله‌های ورودی تالار پیش رفت و در اینجا افسران ارشد در خانه پاشا آماده بودند تا تعارف مرسوم این گونه مواقع را به جا آورند و با گرفتن زیر بغل فرستاده، او را در بالا رفتن از پله‌ها یاری دهند، ولی فرستاده وهابی به آنها اجازه این کار را نداد و با وقار و سنگینی زیادی به تنهایی از پله‌ها بالا رفت، وارد تالار شد و قبل از آنکه هیچ مراسم دیگری بتواند اجرا شود، بدون معطلی و بدون کسب اجازه، درست روبه روی پاشا روی زمین نشست و به زبان عربی به او گفت: هی سلیمان! سلام بر همه کسانی که درست فکر می‌کنند. عبدالعزیز من را فرستاده تا این نامه را به تو برسانم و و از تو تصویب قراردادی را بگیرم که مابین پسر او سعود و وزیر تو علی بسته شده است. باشد که هرچه زودتر به بهترین نحو انجام شود... ضمنا اگر تو به دنبال تعالیم شرع باشی، عبدالعزیز می‌تواند به تو کمک کند و آموزشت دهد! »[197]

تحمّل چنین رفتار تحقیر آمیزی، برای سلیمان پاشا بسیار سخت بود. با توجه به دوگانگی سیاست بریتانیا، شاید چنین به نظر رسد که در این گزارش مبالغه شده است، اما سند دیگری نشان می‌دهد، نیروی وهّابی نجد دو سال بعد، در مکاتبه‌ای رسمی از همین ادبیات استفاده کرده اند: «سلام علی من اتّبع الهدی. واما بعد، من تو را با داعیۀ اسلام دعوت می‌کنم. به اسلام داخل شو تا سلامت یابی!»[198]

حضور نیروهای فرانسوی در عکّا، علی رغم کوشش نیروهای مسلمان تحت امر جزّار احمد پاشا و نیز شکست نیروی اعزامی به نجد، سبب شد تا دولت عثمانی به تصمیم همکاری با بریتانیا برسد.[199] واکنش بریتانیا که تهدید فرانسویان را جدی می‌دانست، در این زمینه مثبت بود. «اعلیحضرت پادشاه و کمیته سری کمپانی هند شرقی» تصمیم گرفتند سطح تماس‌ها را ارتقاء دهند و نمایندگی‌های مقیم ایجاد کنند. همین تصمیم بود که سرهارفورد جونز را به نمایندگی بغداد رسانید:

در سال 1798 من از طرف اعلیحضرت پادشاه و کمیته سری کمپانی هند شرقی به عنوان نمایندۀ سیاسی در بغداد منصوب شدند و به آنجا رفتند. غرض اصلی از مأموریت من، نزدیکی به سلیمان پاشا بود تا بتوانم او را وادار به کمک مالی به باب عالی کنم تا با تقویت دولت عثمانی جلوی اهداف ناپلئون بناپارت در شرق- هرچه که باشد- گرفته و او ناامید شود.[200]

 

تغییر در توازن قوای درون شبه جزیره :

انتظار می‌رفت حوادث نجد با تشکیل حکومت مستقلی که از سوی دولت عثمانی به سبب پیمان متارکه و عدم تعرض و نیز صدور مجوز اعزام به حج، عملا به رسمیت شناخته شده بود، پایان یافته تلقی شود، اما دو حادثۀ به ظاهر کم اهمیتف بار دیگر مسیر تحولات را تغییر داد:

حادثه نخست اینکه، قبیله مهم بنی حرب به«تفاهم سعودی- وهابی» پیوست و این اتحاد، تاثیر مهمی در تغییر توازن قوای درون شبه جزیره بر جای نهاد[201]. این حادثه را باید در پیوند با سیاست تفاهم سعودی ـ وهابی در تسخیر مکه، بررسی کرد، زیرا حضور بنی حرب در اتحاد قبایل وهابی شده، نه تنها بر شمار متحدان وهابی افزود، بلکه فرصت‌های تازه ای برای توسعه سرزمین‌های تحت سلطه وهّابیان فراهم آورد.

این واقعه در برآورد‌های اولیه مقامات عثمانی، شاید فقط در حد پیوستن گروهی دیگر از اعراب شبه جزیره به قوای وهّابیان بود، اما از مطالعه و بررسی مختصاتی چون محل استقرار قبیله بنی حرب، شمار شاخه‌های منشعب از آن و حتی تبار شناسی این قبیله – که پیوند‌های مستحکمی با مناطقی خارج از منطقه داشت روشن می‌شود که این رویداد می‌توانست تاثیر عمیقی بر جای نهد: قبیله حرب بر منطقه عمومی مدینه منوره اشراف داشت و این برای قوای وهابی، برای تهاجم به شمال حجاز و شام به منزله امکانات چشم گیری بود، که از این پس در اختیار آنها قرار گرفته بود.

پس از حضور ناپلئون در شمال حجاز و مصر و نبرد‌های او با قوای عثمانی، که خطوط ارتباطی شمال – جنوب و نیز شرقیغربی را در مناطق شامات و مصر محدود کرد، شاید تنها راه ممکن در حجاز، بهره برداری از پیوند‌های عشیره ای و حرکت در مسیر قبیله بنی حرب برای عبور از نواحی شرقی تر چون مسیر اردن و صحرای جنوب عراق به سوی شمال بود. همبستگی قبیله بنی حرب با قوای وهابی سبب شد که در سال 1213-1214ق/1798-1799م تنها امکان دسترسی حجاج به حرمین شریفین از مسیر زمینی جبل شمّر، یکی از خطوط مرزی محیط استمرار قبیله بنی حرب نیز قطع شود. از این رو، عبدالعزیز و فرزندش سعود با اتکا به موقعیت ژئوپلتیک قبیله بنی حرب متحد جدید خود، تصمیم گرفتند در این سال از عزیمت حجاج مناطق شرقی، که از این مسیر به سمت خانه خدا راه می‌سپردند، جلوگیری کنند[202].

بررسی علل این تصمیم قابل توجه است در ارزیابی اولیه از اوضاع، چنین به نظر می‌رسد، حال که مسیر سنتی دسترسی حجاج به مکه [203]مصدود شده و دولت عثمانی نیز عملا مشروعیت حکومت مستقل نجد را به رسمیت شناخته است، عبدالعزیز و فرزندش، سعود، از این فرصت برای جذب دوباره حجاج و کسب درآمد ناشی از این سفر ها، تا حد ممکن بهره برداری کنند، اما بر خلاف انتظار، چنان که بیان شد، وهابیان بر آن شده اند از حرکت کاروان‌ها از تنها مسیر موجود نیز ممانعت به عمل آورند. بستن راه بر حجاج از مسیر جبل را نمی توان اقدامی از سر خشم وبی محاسبه دانست روند اتفاقات سال بعد نشان داد که قوای وهّابی در این مقطع با درک محدودیت در عزیمت حجاج مناطق شمالی و غربی،[204]در صدد بر آمده بودند تا با کاستن از شمار حجاج، زمینه را برای برنامه‌ریزی حضور خود در مکه و تسخیر شهر، مساعد کنند؛ واز سوی دیگر، بکوشند از این طریق، فشار اقتصادی بر شریف مکه واهالی آن شهر را، که به سبب جدال قوای عثمانی و فرانسوی، منابع مالی و اعتباری آنها دچارنقصان قابل توجه شده بود، افزایش دهند.

تسخیر مکه، درسال 1214ق/1799م نیز آزموده شد:در حج1214ق/1799م سعود امیرالحاج نجدیان با نظر پدرش، عبدالعزیز پس از تمهیداتی ونیز اطمینان از اینکه، برای دولت عثمانی به سبب درگیری با قوای فرانسوی، امکان اعزام نیروهای پشتیبانی وجود ندارد، مصمم شد با بهره مندی از فرصت حج و در قالب گرد آوردن وهابیان قبایل و عشایر منطقه نجد و اطراف آن، کاروانی را به سرزمین مقدس گسیل دارد و سپس مکه را تسخیر کند.

امیر نجد در مکاتبه با دیگر هم پیمانان در شبه جزیره، نیت خویش را چنین آشکار کرد:«لله الحمد و المنه اسلاممان حق و قوی می‌باشد و بر مشرکین غالب شده و روز به روز کسب اشتهار می‌کنیم. در این سنۀ مبارکه به علت عدم ورود قافله مصر وقفۀ عرفات بسیار خلوت و فرصت مناسبی خواهد بود.[205] لازم است که همگی ضمن حج شریف، سلاح‌هایتان را فی سبیل الله آماده، و دقت نمایید و در تدارک آذوقه بیش از حد کفایت اهتمام کنید تا زمانی که سالار تعیین شده از جانب ما دستور شفاهی من را آورد، آماده بوده و بلافاصله رهسپار شده و بدین ترتیب نسبت به کسر شوکت مشرکین مسارعت نمایید»،[206] اما با وجود برنامه‌های پیش‌بینی شده، وهّابیان از دست بردن به شمشیر و جنگ برای تصرف مکه پرهیز کردند.[207]

حادثۀ دوم، بروز قحطی و کمبود غلات در شبه جزیره در سال 1213ق/1798م بود. دولت عثمانی که به سبب درگیری با قوای فرانسوی به آسانی، امکان دسترسی زمینی به حجاز نداشت، بر آن شد تا در این شرایط از امکان ارتباطات دریایی بهره گیرد.[208] مهم‌ترین وظیفه او در این هنگام، تهیه غلات از مناطق جنوبی ایران و انتقال آن از مسیر دریایی به بندر ینبوع بود، تا به این وسیله، هم سکنه حرمین شریفین را از قحطی نجات دهد و هم قوای درگیر با نیروی فرانسوی مهاجم را به لحاظ مایحتاج اولیه تامین کند. این مسیر از شوشتر ـ هویزه آغاز می‌شد و با انتقال از دریا در مسیر بصره – بوشهر- لنگه-  مسقط – جده به ینبوع می‌رسید.[209] در گام نخست اجرای این طرح، 8000 کیسه آذوقه از مناطق جنوب ایران خریداری و از این مسیر ارسال شد. گرچه دولت عثمانی تلویحا با دولت مستقل نجد کنار آمده بود، اما در مسیر کمک به قحطی زدگان شبه جزیره، تنها به اولویت حجاز و سینا توجه داشت. ساحل نشینان مناطق جنوبی خلیج فارس، یعنی قبایل پیوسته یا متمایل به وهابیان نجد، که شاهد انتقال آذوقه در شرایط دشوار خشکسالی و قحطی دو ساله بودند، تصمیم گرفتند محموله‌ها را به چنگ آورند. عاملی که به کمک زورق نشین‌های ساحل جنوبی آمد، نوع کشتیهای شراعی بحریۀ عثمانی مستقر در منطقه بود: در قیاس با ناوگان دریایی بادبانی مسلح دولت بریتانیا، لنچ‌های عثمانی هم کوچک بودند و هم به سبب ظرفیت اندک خود، ناچار با سرعتی کمتر در حاشیه ساحل جنوبی مسیر را طی می‌کردند؛ بنابراین، اهداف سهل الوصولی برای مهاجمانی به شمار می‌آمدند، که با استفاده از تاریکی شب، لنچ و محمولۀ آن را به چنگ می‌آوردند و ناویان را نیز به قتل می‌رسانیدند. تحرکات دریایی اعراب منطقه ساحل جنوبی، که از همین سال‌ها به صورت جدی آغاز شده بود، دو پیامد مهم داشت: نخست ناامنی دریایی خلیج فارس، که آن نیز خود اسباب دخالت بیشتر عنصر بیگانه، یعنی بحریه دریایی بریتانیا را فراهم ساخت. عامل دیگر، موقعیت وسوسه برانگیز سواحل و کرانه‌های جنوبی خلیج فارس بود که محلی مناسب برای کسب ثروت از طریق غارت کشتی‌ها شمرده می‌شد و زمینه توجه دیگر ساکنان شبه جزیره را فراهم آورده بود. در میان قبایل مناطق مرکزی نجد، قبیله عتوب بر دیگران در این امر پیشی گرفت وطی کوتاه زمانی بر مناطق وسیعی از این کرانه‌ها مستولی شد.

از همین ادوار، باید به موضوع جابجایی و مهاجرت‌های داخلی قبایل گوناگون، که به جای‌گیری آنها در مناطقی چون ابوظبی، دُبی، زباره، رأس الخیمه، شارجه و غیره منجر شد، بیشتر توجه کرد. اگر نگوییم همه، دست کم اغلب حوادث سالیان بعد، مانند دعاوی مرتبط با مسائل سرزمینی شیوخ سواحل یا جزایر، قلمرو دریایی و سپس فلات قاره که در این نیم قرن اخیر موجب بروز انواع تنشها و تلاطمات سیاسی شده است، ریشه در حوادث این مقطع تاریخی دارد.

حملۀ قوای عتوب به بحرین و زباره در شبه جزیره قطر که به سبب حضور اتباع ایرانی، جزئی از قلمرو حاکمیتی ایران محسوب می‌شد، دل مشغولی مشترک دولت ایران و امام مسقط گردیده بود، به طوری که مسقط پس از تحرکات قوای دریایی مهاجم، آیندۀ اقتصادی و نیز سیاسی خود را در منطقه در معرض خطر می‌دید. سرانجام قوای امام مسقط به پیشنهاد ایران، برای بیرون راندن مهاجران مهاجم، به بحرین یورش بردند[210] و اگرچه توانستند نیروی قبیله بنی عتبه یا همان عتوب را به زباره پس برانند، و با پذیرش حاکمیت ایران آنها را به تأدیۀ خراج به دولت ایران وادارند، اما این پیروزی موقت، در توازن بر هم خورده جمعیتی منطقه که آغاز شده بود، تاثیری ننهاد. مجموعه حوادث سال‌های 1213-1214ق/1798-1799م یعنی سیاست عبدالعزیز با هدف تسخیر مکه از یک سو و تعرضات دریایی برخی قبایل عرب مهاجر به کشتیهای موجود در خلیج فارس در توازن قوا تغییری به وجود آورد، و نمایش آشکاری از قدرت و جمعیت وهّابیان در شبه جزیره و نشانگر همبستگی آنها در نیل به اهداف سیاسی بود. شاید همین عامل بود که بریتانیا را بر آن داشت تا با اعزام نماینده ای ویژه[211] به درعیه باب مذاکرات مستقیم را با عبدالعزیز بگشاید. از نتایج این مذاکرات اطلاع محدودی در دست است. به این معنا که نماینده بریتانیا با توجه به استقبال گرمی که از او شد، درخواست داشته تا قوای وهابی امنیت محموله پستی میان بصره و حلب را تامین کنند.[212] اگر این روایت درست باشد، پرسش این است: آیا می‌توان به منبعی دست یافت که نشان از اعمال حاکمیت و یا عملیات پیوسته قوای وهابی نجد طی آن ایام بر مناطق شمال کویت و در مسیر بصره – حلب داشته باشد؟ طبیعی است که منابع تاریخی موجود خبری در این زمینه نمی‌دهند، از این رو با دیده تردید، نمی توان گفت موضوع یاد شده می‌تواند پوششی برای مأموریتی دیگر باشد؟ تغییر رویکرد سیاسی – نظامی نجد در سال‌های بعد نشان از آن می‌تواند داشته باشد که مقام بریتانیایی توانسته است در جهت حملات وهابیان تاثیری بر جا گذارد.

 

عراق، صحنه اجرای سیاست تقابل «وهابی- شیعی» :

پس از پایان مراسم حج در 1214ق/1799م عبدالعزیز بن محمد بن سعود با توجه به خلأ قدرت و درگیری‌های دولت عثمانی، بر آن شد تا مسیر فتوحات وهابیان نجد را از شبه جزیره به سوی خارج از آن گسترش دهد؛ از این رو نجف به عنوان هدفی شاخص در نظر گرفته شد.

به نظر می‌رسد که این شهر از دو جنبه، توجه«تفاهم سعودی – وهابی» را جلب کرده بود: ثروتی که از عهد نادر شاه در ساخت و نگهداری عتبۀ علوی و طلا اندازی گنبد، مناره‌ها و ایوان هزینه شده بود،[213] در دورۀ پس از او نیز با هدایای ثمین شاهان زندیه[214] و قاجار ادامه یافت و بر اعتبار ظاهری و دنیایی،[215] این مضجع شریف افزود. از جنبۀ دیگر، انهدام گنبد و بارگاه تربت علوی احساسات مذهبی شاخۀ وهابی این مجموعه را تسکین می‌داد. نیروهای نجد به فرماندهی سعود بن عبدالعزیز، تا نجف پیشروی کردند و به مدت چهار ماه شهر را در حصار گرفتند. دو عامل شهر را نجات داد: نخست حصاری که کار احداث آن، به تقاضای اهالی نجف و دستور آغا محمد خان پادشاه قاجار، زیر نظر صدر اعظم او حاج محمد حسین خان علّاف اصفهانی از محل اعتبارات دولتی، آغاز شده بود و سپس خود صدر اعظم، مسئولیت تأمین اعتبار لازم این امر را از منابع شخصی بر عهده گرفت[216]. عامل دیگری که مانع از سقوط شهر شد، مبارزه علما و مردم شهر از فراز حصار نجف بود[217]. رهبری محصوران را علامه شیخ جعفر کبیر ملقب به«کاشف الغطاء» بر عهده داشت[218].

ناکامی در این عملیات و درگیری قبیلۀ خزاعل [219]با سپاه وهابی، که به مرگ 300 نفر از آنها انجامید[220]سعود را بر آن داشت تا بار دیگر،درون شبه جزیره را بر گسترش دامنۀ عملیات در جایی خارج از آن، اولویت دهد؛ بندر گاه قطیف را قوای سعود تصرف کردند[221]و با حمله به کوه احد در نزدیکی مدینه، گنبد‌های افراشته تربت شهدای غزوه احد نیز به دست آنها تخریب گردید[222].

دولت عثمانی که در گرداب استیصال افتاده بود، تصمیم گرفت با سیاست تطمیع و تهدید، یعنی اعزام سرباز و توزیع پول، از تداوم این اقدامات جلوگیری کند[223]. سعودبن عبدالعزیز در ایام حج، با اقتدار به مکه وارد شد و شریف مکه را نیز به حضور پذیرفت[224]. سعود برای نمایش اقتدار معنوی خود به سلطان عثمانی، به ابتکاری هم دست زد:بر ظهرِنامۀ شریف غالب، که به صورت خصوصی به او تحویل داده شده بود و در آن تبعیت خود را از سعود ابراز کرده بود، متنی نوشت و برای سلطان عثمانی فرستاد:

«این کاغذی که می‌فرستم کاغذ شریف است که در [ظهر] آن به تو نامه نوشتم و این بهسبب قلّت کاغذ نیست، بلکه آن است که بدانی شریف و اهالی حرمین چگونه به صحت دینم و اسلامم اقرار کرده اند و بر بطلان ادیان دیگر قائل شده اند.»[225]

از متن نامه شریف پیداست که شرفای مکه سخت نومید شده بودند. شریف غالب اطلاعات پنهانی نیز به سعود بن عبدالعزیز داده و تمکین کامل خود را نسبت به تصمیمات نجد عملا ابراز کرده بود:

«بر تو معلوم باشد که امیر حجاج شام عبدالله پاشا پسر اعظم بوده و عابدین پاشا والی جده نیز با اوست و سربازان عبدالله پاشا نیز قریب دو هزار نفر باشند و پانصد اسب سوار نیز همراه والی جده می‌باشند. لکن سربازان والی جده را تفریق کرده، برخی را با ... تعریض و برخی دیگر را از مسیر دریا اعزام کردیم. در نهایت، به همراه او حداکثر ده نفر در مکه باقی ماندند و حجاج نیز امروز ویا فردا البته باز خواهند گشت. ... آنان نیز شتربانان عبدالله پاشا هستند که اراده کردند که میانه شان را با امراء مسلمین وساطت کنیم، ولی ما اعتذار کردیم و تا زمان نگارش این نامه علامتی دایر بر مسیر حجاج مشاهده نشده و از این پس هر حالتی که برایشان رخ دهد، البته به تو اعلام خواهیم کرد. ...من تو را ولد صالحی می‌دانم و تو پیش از این عداوت من را تجربه کرده ای، از این به بعد صداقت من را تجربه کن و من از آن اشخاصی نیستم که به تو شکوک ایهام کنم. ... همانگونه که گفتم در اطاعتم از تو خلافی از من سر نخواهد زد.»[226]

 توجه ایرانیان به حوادث نجد و اخبار آن بلاد، با آغاز موسم حج برانگیخته می‌شد. نگرانی از مشکلات راه موجب می‌گشت وابستگان کاروانیان راه حجاز، اخبار و حوادث مسیر عزیمت را در حد توان پیگیری کنند. البته گاه شایعات و اخبار درست و نادرست از بیماری‌های فراگیر، بادهای مسموم، سیل و باران، حملۀ راهزنان، گرانی و قحطی، تضعییقات کارگزاران دولت عثمانی، کم آبی و خشک سالی از دشواری‌هایی از این دست به گوش می‌رسید، اما طبیعتا، دل نگرانی‌های وابستگان حجاج بیت الله الحرام با بازگشت کاروان حاجیان و رسیدن اخبار درست پایان می‌یافت. از این رو، جامعه آن روز ایران از اخبار آن صفحات، چندان هم بی‌اطلاع نبودند؛ حتی در منابع و متون و نیز سفرنامه‌های پرشمار باقی مانده از سده اخیر اخبار و گزارش هایی است که با بررسی و پژوهش در آنها امکان داوری دقیق تر از افکار عمومی و نظام سیاسی ایران نسبت به حوادث، بدست می‌آید.

اشاره میرزای قمی در حدود دهه هفتم قرن دوازدهم به عنوان یکی از ایرانیان مقیم نجف، در باب اخبار نجد و جنبش شیخ محمد بن عبدالوهاب[227] شاخص روشن دیگری است از رسیدن اخبار نجد و حجاز. با این همه، به این سبب که میان نیروهای طرفین، تا پیش از درگیری مشترک قوای ایران و امام مسقط با هدف آزاد سازی بحرین در سال 1214ق/1799م، اتفاقی روی نداده بود، موضوع اخبار و حوادث نجد، در مرکز توجه نظام اداریسیاسی ایران قرار نداشت.

اما محاصرۀ نجف و سپس استمداد اهالی کربلا، افکار عمومی ایرانیان را بر انگیخت[228]وسپس نظام حاکمیتی ایران را متوجه پدیدۀ جدیدی کرد که می‌توانست برای اتباع و منافع ایران تحدیدی بالقوه باشد. از این رو، فتحعلی شاه برآن شد تا در این زمینه اقدام کند.بر اساس اطلاعات منابع عثمانی، مادر فتحعلی شاه دستور داده بود فرزندش، محافظانی از میان نظامیان به همراه کاروان وی، که عازم زیارت عتبات مقدس بود، اعزام کند.[229] تصمیم شاه ایران بر اساس انتشار اخبار حملۀ قریب الوقوع وهابیان به نجف وکربلا گرفته شده بود. البته سلیمان پاشا ابولممالیک، والی بغداد که این گونه اخبار را شایعه می‌دانست، دفع ابن سعود را مسئله ای ساده تلقی می‌کرد.[230] همین اطلاعات غلط و چشم پوشی از واقعیتهای موجود بود که موجب شد باب عالی نیز احتمال تعرض دوبارۀ قوای وهّابی را ضعیف شمارد.یوسف ضیاء، صدر اعظم دولت عثمانی نظر داشت که به جای کوشش برای رویارویی نظامی با عبدالعزیز، با ارسال نامه‌ای متضمن پند و اندرز، «شقاوت» امیر عبدالعزیز را خاموش کرده، تا به ابزار «قوت قاهره» دولت عثمانی نیازی نگردد.[231]

نامۀ یوسف ضیاء ازدو جنبه حائز اهمیت است: نخست اینکه او، اقدام عبدالعزیز را در حمله به نجف «وتخریب چنین حرم مبارکی [را] شرعاً وعقلاً ناروا» می‌دانست و دیگر آنکه چنین اقدامی، واکنش ایرانیان را در پی خواهد داشت. در تحلیل«خوش بینانه» از اشارۀ یوسف ضیاء، می‌توان چنین نتیجه گرفت که دولت ایران پیام‌های جدی و مؤثری به باب عالی داده و تاکید کرده بود که اگر والی بغداد، در حفاظت از عتبات مقدسه شانه خالی کند، دولت ایران از برای حفظ منافع ملی، جان اتباع و دفاع از میراث تاریخی تشیع، اقدام در برابر مهاجمان را مجاز خواهد شمرد. به اشاره یوسف ضیاء: اقدامات عبدالعزیز می‌تواند «موج تحریک عرق غیرت طایفه اعجام [=ایرانیان] شده، بر وجه شرعی موجب احتمام آنان بر تسلط برشمرد و خونریزی را فراهم خواهد کرد و آشکار است که در این میان عده‌ای از فقرا دچار خسارت و ضرر خواهند شد... پس بر شماست که از ارتکاب این اطفال و حرکات فراغت و در محل خود اقامت و با تجویز نکردن هرگونه مناسفه با طایفه ایرانیان به تحصیل رضای خدا مباشرت نمایید.»[232]

در ارزیابی بدبینانه باید گفت که شاید صدراعظم عثمانی، یوسف ضیاء زیرکانه کوشیده است جهت پیکان برخورد با قوای وهّابی را به سوی ایران و در تقابل با تشیع برگرداند. این نکته با برخی از مستندات مذکور در پیش انطباق دارد؛ دست‌ کم می‌توان گفت که در مقطعی خاص، ئولت عثمانی به این نتیجه رسید که زمینه جدال میان وهابیان وشیعیان را تسهیل کند. رفتار گذشته سلیمان پاشا در برخورد با عشایر جنوب عراق یا هدایت قوای وهابی به مناطق مرزی ایران، این فرض را تقویت می‌کند.

 

پیشنهاد شریف برای ائتلاف چهار جانبه :

 برخلاف سیاست رسمی دولت عثمانی در این مقطع، شریف مکه همچنان در این نظر بود که برای از میان برداشتن این پدیده، چهار مرکزیت بغداد، شام، مکه و مسقط می‌باید همزمان و باهم قوای وهابی را شکست دهند:[233]

 «بنا بر دستور آصفانه از قلعۀ عریش پیشروی و حضرت محمد پاشا نابلسی که به عنوان سرلشگر سربازان اسلام منصوب فرموده اند، به همراه پنج، شش هزار نفر سرباز پیاده و سواره اردوگاه خود را در محلی به مسافت هفت هشت منزلی از شام شریف مستقر و در اطراف و اکناف گشت زنی و جولان می‌دهد. اعراب ساکن در آن حوالی، از ترس قادر به ترک عیال و اوطان خود و امداد رسانی به عبدالعزیز شورشی نبوده و در قید محافظت از عیال و اوطان خود هستند. این محبّ ثناوری نیز با افراد تحت تبعیتم و تمام اشراف، حدود پنج- ده هزار نفر از عشایر عرب و تدارکات کلی حسب الامکان ترتیب داده و در محلی به فاصله هفت هشت منزل جلوتر از طائف چادر‌ها را برپا کرده و دراطراف و اکناف به گشت زنی و جولان مشغول و همان گونه که ذکر شد، اعراب شورشی این حوالی نیز از امداد به شورشی مزبور سرگردان خواهند شد. از جهت سوم نیز امام بندر مسکت [مسقط] دعا گویتان به نام سلطان در حد خود از عقلای قدرتمند بوده و  یک چهارم از اراضی تحت حاکمیتش قهرا داخل قلمرو آن شورشی شده است. سلطان نام برده از قدیم الایام تابع رأی دولت علّیه و مطیع امر شاهانه بوده و الفت مکاتبه با این محب را علی الدوام برقرار داشته و دارای توپچیان ماهر در فن توپ می‌باشد. چنانچه از توپ و توپچیان انگلیسی و یا توپ و توپچیان موجود در ارتش همایونی یک مقدار توپخانه به توسط کشتیهای انگلیسی به بندر مسکت ارسال و از طریق ولایات احساء و قطیف حرکت داده و اقدام به محاصرۀ ایشان نموده و یک قطعه امر عالی خطاب به نام برده ارسال گردد، سلطان نام برده از آن سو حرکت نماید، براً و بحراً سمت احساء و قطیف در اختیار ما قرار خواهد گرفت و آن شورشی از سه جهت کاملا تحت فشار قرار خواهد گرفت و از جهت چهارم نیز حضرت سلیمان پاشا والی بغداد شخصاً با توپ خمپاره و بلا فاصله به سوی مقرّ آن شورشی حرکت و در درعیه چادر زده و اقدام به محاصرۀ آن شورشی خواهد کرد و بدیهی است که بعون الله الملک القدیر بدین ترتیب وجود آن شورشی ازاله و به دین و دولت خدمت و منّت عظیمی خواهد رسید. به هر حال، محاصره از سه جهت باعث شکست وی خواهد شد و تأثیر این امر در سهولت پیروزی از صد هزار سرباز کمکی حضرت وزیر مشار الیه بیشتر خواهد بود، و به جز این طریق هیچ .جه من الوجوه امکان پیروزی وجود نداشته و لازم است که در بین خود در خصوص وقت و ساعت محاصره از این جهات اربعه هماهنگی صورت پذیرد و اوامر جداگانه در خصوص مأموریت هر کدام از ما صادر و در اسرع وقت برای رضای خدا و رسول خدا، همسایگان حرمین شریفین را از این بلیۀ عظما نجات داده و در برابر تسلط نامحرم حمایت و وقایت نماییم».[234]

ارزیابی شریف با توجه اتفاقی که در صفر سال 1216ق/1801م میان شیخ «بادی» از عشایر الظواهرۀ قبیلۀ بنی حرب با عبدالله پاشا والی شام صورت گرفته بود، صحیح می‌نماید.

کاروان شام که محمولۀ قهوه داشت، در صحرای مزیرب[235]بر اثر بارش باران گرفتار شد و2000 نفر از شتران این کاروان تلف شدند. همجواری محل حادثه با مرکزیت قبیلۀ بنی حرب اگر چه نخست سبب بروز برخوردهایی میان طرفین شد، اما سرانجام این برای والی شام این امکان را فراهم کرد که برای انتقال محمولۀ خود، شمار بسیاری از شتران قبیلۀ بنی حرب را خریداری کند. از گزارشهای موجود می‌توان استنباط کرد که وهابیان قبیلۀ بنی حرب که تطمیع شده بودند، شتران خود را به شامیان فروختند و بدین وسیله، ندانسته به توان لجستیک سپاه وهبابی نجد ضربه وارد کردند. اقدام آنها به قدری بر امرای نجد گران آمد که حتی در بازگشت مؤاخذه وتوبیخ شدند[236].بنابراین، می‌توان ارزیابی شریف مکه را در آن مقطع تاریخی، منطبق با واقعیات دانست؛ به این ترتیب که اگر سپاه شامی تجهیز شده با کاروان صحرا یا همان شتران وهابیان نجد، همراه سه ضلع دیگر این اتحاد، وارد عمل می‌شدند، قوای نجد که فاقد توان تحرک سابق در دل صحرا بودند و به محاصره می‌افتادند.

پیشنهاد شریف مکه در حملۀ چهارجانبه، با توجه به ضعف توان لجستیک نیروهای وهّابی در آن تاریخ، هوشمندانه به نظر می‌رسد، اما همچنان که بیان شد، اتخاذ چنین سیاستی نه در دستور کار سلیمان پاشا والی بغداد قرار داشت و نه یوسف ضیاء پاشا، صدر اعظم عثمانی بدان توجه کرد.

در چنین وضعیتی، قوای فرانسوی ناکام از محاصرۀ عکّا و متلاشی شده بر اثر حملات شبانۀ قبایل صحرای سینا، در ساحل شرقی رود نیل به محاصرۀ نیروی بحریۀ بریتانیا با اشتراک بخشی از قوای دولت عثمانی تحت امر شریف پاشا در آمدند. شریف مکه که می‌باید وهابیان را دشمن اصلی خود بداند، در آن مقطع، جمعی از سربازان فرانسوی را در اسارت خود یافت. نیروی مکّیان فارق از توجه به مسئولیت اصلی خود در حفظ امنیت حرمین شریفین، برآن شدند تا در سواحل رود نیل با نیروی بریتانیایی همکاری کنند، بنابراین، اسیران فرانسوی را «به مقتضای سنّت حسنۀ سلطنت سنیه به مسفوران رأی و امان اعطا و به مشار الیه حضرت کاپیتان پاشا و دریا نوردان انگلیسی تحویل» دادند[237].

 

قدرت‌های بزرگ و «تفاهم سعودی – وهّابی» :

در این هنگام، نائب السلطنه بریتانیا، مستقر در بمبئی (=حکومت هند) تصمیم گرفت برای بررسی نجد و حجاز، نماینده ای به صورت ویژه به آن سمت اعزام کند. از این رو، شخصی به نام «میرزا محمدی خان»- که شاید به سبب لقب «میرزا» ایرانی نژاد بوده است- با این مأموریت راهی منطقه شد.[238] از جزییات سفر یا دیدار‌های وی به سبب عدم دسترسی صاحب این قلم به اسناد حکومت هند، اطلاع چندانی در دست نیست، اما می‌توان به این پرسش اندیشید که چه اولویتی سبب شده بود تا دولت بریتانیا در آن دوره تاریخی، که رقیبی چون فرانسه از صحنه خارج شده بود، توجه خود را به تحولات درونی منطقه نجد و حجاز معطوف کند؟

باید گفت که تحولات اروپا در آن مقطع، نشان از برهم خوردن ترتیبات امنیتی اروپای برّی[239] داشت و احتمال تعرض مشترک دو نیروی روسیه و فرانسه به این منطقه می‌رفت. گزارش هایی نیز وجود دارد که مؤید تلاش فرانسه برای ایجاد یک اتحاد مشترک با عثمانی و ایران در تقابل با سیاست بریتانیا است.[240] در شرایط بروز چنین وضعیتی، بیم از همکاری دو قطب قدرت نوظهور یاد شده در تقسیم اروپا و سپس جهت گیری آنها در توسعه متصرفات خود به سمت سرزمین‌های جنوبی یعنی ایران وعثمانی، می‌توانست تهدید مؤثری برای منافع بریتانیا در این منطقه و آبراههای منتهی به مستعمرات هند باشد. بنابراین، ایجاد «کمربند امنیتی» برای کنترل روند توسعه طلبی احتمالی دو کشور، می‌توانست راهکاری قابل توجه محسوب شود. به ویژه که امیر نجد در سال‌های نه چندان دور، در انتخاب میان بریتانیا و فرانسه، نماینده فرانسه را در طبقه «کفار» جای داده بود و «به دلایل گوناگون» امکان همکاری با نمایندگان سیاسی – تجاری بریتانیا برای او بیشتر وجود داشت. شریف مکه نیز، در استمرار سیاست باب عالی که مهاجمان به مصر را جبهه خصم خود می‌دانست، در انتخاب میان قوای «فرانچه» یا همان فرانسویان باز مانده از ارتش ناپلئون، با قوای بحریۀ بریتانیا، «حضرت کاپیتان پاشا و دریانوردان انگلیسی» را برای همکاری مناسب تشخیص داده بود. بنابراین، در چنین وضعیتی، می‌توان حدس زد که بریتانیا، برای اشراف عمیق بر اسباب حقیقی نزاع میان نجد و حجاز، و برای شناخت عینی تر از شریک قابل اعتنا برای اتحاد با وی در مقابل با فرانسه، و شاید هدایت رویکرد نظامی – سیاسی این دو قوۀ معارض به سوی اهدافی جدید بود که مأموریت میرزا محمدی خان و سروان سرجان ملکم[241] را که اندکی پس از او در مأموریتی مشابه عازم خلیج فارس شد، در دستور کار قرار داد.

این تحلیل با توجه به سیاست مشابه حکومت هند، در اعزام مهدی علی خان بهادر جنگ به دربار حکومت نو پای فتحعلی شاه قاجار – یک سال و اندی پیش از مأموریت میرزا محمدی خان- قابل توجه است.[242]چنانکه مورخان ایرانی اذعان کرده اند، بهادر جنگ در آن مأموریت توانست جهت عزیمت نیروی نظامی ایران را از کابل بگرداند[243]و سروان ملکم هم توانست میان دو کشور، اتحادی در برابر فرانسه شکل دهد.

به اندازۀ کافی مدارک متقن هست که نشان می‌دهد دولت بریتانیا در آن زمان مصمم بود از هر امکان لازم برای جلوگیری از حضور سیاسی_نظامی فرانسه در جزایر و سواحل خلیج فارس بهره جوید. این مطلب، فصل پنجم معاهدۀ سیاسی منعقده میان دولتین ایران و بریتانیا در ژانویۀ 1801/ذی قعده 1215ق است:

هرگاه لشگریان فرانسه از روی نیرنگ در صدد بر آیند که در یکی از جزایر یا سواحل ایران خود را مستقر سازند، قدرت مشترک دو دولت متعاهد به اخراج آنها خواهد پرداخت و ریشۀ تبهکاری ایشان را قلع و قمع خواهد کرد... و هرگاه یکی از اعاظم کشور فرانسه در خواست استقرار یا اقامت در قسمتی از جزایر یا سرزمین ایران کند و بر آن سر باشد که در آنجا مستقر شود، دولت شهریاری با چنین درخواستی موافقت نخواهد کرد.[244]

بنابر اطلاعات مذکور، می‌توان حدس زد که سیاست بریتانیا در منطقۀ جنوبی خلیج  فارس نیز می‌باید در تناسب و همسانی با نیمۀ دیگر- یعنی ایران- باشد. بر این اساس، اهمیت امارت خود خواندۀ «تفاهم سعودی-وهابی» در نجد- که اخیراً به صورت «دوفاکتو» از سوی باب عالی نیز پذیرفته شده بود-در قیاس با سالیان پیش، که دولت بریتانیا تنها به «تبادل هدایایی» با آنها و البته «به دلایل گوناگونی» بسنده می‌کرد،[245] ارتقاء چشمگیری یافته بود. شاهد مهم دیگر بر صحت این گمان، همکاری میان بریتانیا با دولت عثمانی در خصوص امنیت و تجارت در خلیج فارس است که به از سرگیری مناسبات طرفین و بازگشایی کنسولگری بصره و نیز فرمان باب عالی به شریف مکه برای همکاری کامل با انگلستان منجر گردید.[246]

با این تصویر از سیاست منطقه ای بریتانیا، که نشان از اقدامی متوازن و همزمان دارد، و نیز با توجه به رفتارهای وهّابیان نجد مقارن سفارت میرزا محمدی خان، می‌توان به این نتیجه رسید که آنچه دربارۀ ایران در اولویت سیاست بریتانیا قرار داشت، مانند بازگرداندن ایران از عملیات نظامی در کابل و همکاری مشترک در خلیج فارس، نسبت به مأموریت شخص مذکور در نجد نیز قابل تسرّی است.

صریح‌ترین عبارت، حاکی از سیاست بریتانیا در این دورۀ زمانی، دستورالعمل جورج کانینگ وزیر امور خارجۀ بریتانیاست به سفیر اعزامی آن دولت به دربار ایران:

چنانچه در مأموریت خود [در ایجاد رابطه با ایران] با عدم توفیق مواجه شدید، در صورت امکان صلاح است به نام دولت هندوستان با رؤسای وهّابی روابط دوستانه دایر کنید، ولی چون تعرضات و اقدامات افراد این طایفه بر خلاف مصالح پاشای بغداد و دولت ایران است، بایستی این روابط با نهایت مهارت صورت گیرد، بخصوص اگر از طرف دو دولت یا یکی از آنها امیدی برای تأمین منافع بریتانیای کبیر باشد.[247]

از این نمونه می‌توان درک کرد که در این دورۀ تاریخی، دولت بریتانیا نه تنها به همان سیاست ابداعی بخشی از دولتمردان عثمانی، یعنی ایجاد بحران وهّابی – شیعی روی آورده بود، بلکه دریافته بود، نجد می‌تواند وزنۀ مؤثری در رویکرد سیاسی دو دولت عثمانی و ایران، نسبت به اهداف و منافع منطقه‌ی انگلستان باشد. به واقع، چنین درکی باید در درجۀ نخست، موجب توجه لندن به منطقۀ خشک وبی حاصل نجد و همچنین باور وهابیت شده باشد.

از این زمان، مسیر عملیات نظامی وهابیان، که تا پیش از آن، «آزاد سازی» حجاز و حرمین را در نظر داشت، مراکز مذهبی در عراق را هدف قرار داد. از سوی دیگر، حمایت عنیزه یعنی- طایفۀ اصلی آل سعود- از عتوب در حوادث بحرین و همچنین تغییرات داخلی و عصیان برادر وهّابی شدۀ امام مسقط،[248] نشانگر ورود مستقیم وهّابیان به ساختار امنیتی سواحل جنوبی خلیج فارس بود. با توجه به سیاست منطقه‌ای بریتانیا، که از آن سخن به میان آمد، دولت پادشاهی انگلستان، ظاهراً با قید ملاحظاتی، از این دخالت استقبال کرد.

 

فاجعه کربلا :

عملیات کربلا به فرماندهی سعود، در سال 1216ق/1801م اوج حضور نظامی وهّابیان در عتبات مقدسۀ عراق بود. بی‌توجهی وساده انگاری مقامات دولت عثمانی در برابر احتمالات، نا آگاهی عمیق آنها از نیات امرای وهّابی نجد و چه بسا، رویۀ نادرست تبدیل بحران وهّابی-عثمانی، به بحران وهّابی-شیعی، در بروز این فاجعه نقش داشت. البته عوامل بیرونی، مانند مشورتهای رسمی دولت بریتانیا با امرای سعودی نجد و تفاهمات فیمابین را نیز نباید فراموش کرد. در حقیقت عبدالعزیز و فرزندش، پس از آنکه دولت عثمانی امارت ایشان را به طور تلویحی پذیرفت، خود را مخاطب دولتی می‌دیدند که با اعزام سفیر به رایزنی با آنها پرداخته است، یعنی انگلستان، و از این پس، خود را در جایگاه قدرتی طرف گفت و گو قرار می‌دادند.

در برخی از منابع، سخن از تبانی حاکم متعصب شهر کربلا عمر آغا؛ با وهّابیان به میان آمده است: ظاهراً وی «بعضی از آنها» را که «در لباس زنانه قبل از این داخل شهر شده بودند»،[249]حمایت کرده بود.

صبح روز عید غدیر، 18ذی حجۀ 1216ق/1801م در حالی که مردم از شب قبل شهر کربلا را برای انجام سنّت تجدید بیعت با امیرالمؤمنین علی(علیه السلام) ترک کرده و برای زیارت عازم نجف شده بودند، نیروی وهّابی تحت امر سعود، با حدود 12هزار نفر وارد کربلا شدند.[250] بنابر اکثر منابع، آنها قریب 5هزار نفر از ساکنان شهر، زائرین و جمعی از اتباع ایرانی را با ندای «اقتلوا المشرکین» و «اذبحوا الکافرین» سر بریدند.[251]روایات در باب شمار مهاجمان و مقتولان متفاوت است: مأخذ ایرانی، مهاجمان را از 25تا 200هزار نفر تخمین زده اند.[252] تاریخ نویسان وهابی نیز شمار شهدای این حادثه را تا 1000تن تقلیل داده‌اند.[253]

به هر حال، حتی مأخذ تاریخی وهابیان نیز در این واقعه صحه گذاشته اند که کشته شدگان، مسلح نبوده اند و اکثر اهالی شهر در بازار و خانه ها، به فجیع‌ترین وضع ممکن به قتل رسیده‌اند.[254]

پس از این کشتار وسیع، نیروی وهّابی حمله به حرم امام حسین(علیه السلام) را آغاز کردند و بر اساس گزارش مقامات دیپلماتیک روسیه، مناره‌ها و گنبد تخریب شد.[255] مهجمان، درهای صحن را شکستند و سپس وارد رواق و روضه شدند: آجرهای طلا را از گنبد به سرقت بردند؛ ضریح وصندوق مقدس روی تربت را شکستند و هر آنچه از طلا و نقره و اشیاء گرانقیمت یافتند، تاراج کردند.[256] یکی از سیاحان ایرانی که سال‌ها بعد به کربلا رفته، این شهر را «فقیر و غارت زده» توصیف کرده است.[257]

غربی‌ها و سیاحانی که پس از این حادثه از این شهر می‌گذشته اند نیز ابعاد وحشتناک این یورش را وصف کرده اند. این حادثه از لحاظ شمار کشتار اهالی بی‌دفاع، شاید در تاریخ حرکت وهابیان بی‌مانند باشد: در چند ساعت، ساکنان شهری، سر بریده شدند.

حادثه عید غدیر 1216ق/ 1801م در کربلا به عنوان مصداق بارز«نسل کشی» در تاریخ وهابیت ثبت شد.[258] اگر بخشی از دولتمردان عثمانی و والی بغداد واقعا تمایل داشتند که بحران وهابی- عثمانی را به بحران وهابی – شیعی تبدیل کنند، می‌توان گفت که با حادثه کربلا آنها به مقصود خود رسیدند.

پس از این حادثه، دولت عثمانی به عنوان مسئول اصلی، دچار تشتت آراء شد. دو دیدگاه مختلف در برابر اقدام سعود بن عبدالعزیز وجود داشت:«برخی گفتند که به جهت اهانتی که نام برده نسبت به حرم حضرت حسین(علیه السلام) از خود نشان داده، در خصوص بغی و طغیان وی شبهه ای باقی نمی‌ماند، در نتیجه باید از جانب بغداد به تعداد کافی مأمورینی تعیین و جهت سرکوب وی اعزام گردند. برخی دیگر چنین مطرح کردند که به علت صعوبت طریق، سرکوب وی از طریق نظامی ممکن نبوده، لذا می‌باید به محافظت از حرمین شریفین اکتفاء نمود».[259] حتی خود سلطان نیز سرگردان بود و شیرازه امور را از هم پاشیده تلقی می‌کرد و چنین وضعیتی را اسباب «وسوسه» برای اقدامات بعدی می‌دانست.[260] البته دستگاه سیاسی صدارت عظمی در استانبول نیز، پس از درک ابعاد وحشتناک حادثه کربلا، اعتراف کرد:«شقی مزبور چنانچه فرصت بیابد نه تنها به تعرض و تجاوز خود به حدود عربستان ادامه خواهد داد، بلکه بدیهی و مبرهن است که برای تسلط بر تمامی آن حوالی تا شام و حلب افکار فاسده در سر می‌پروراند.»[261]

دولت ایران با توجه به اخبار دهشتناک واصله از کربلا تصمیم گرفت، به سرعت سفیری نزد دولت عثمانی اعزام کند.

اسماعیل بیگ بیات پیام فتحعلی شاه را چنین به سلیمان پاشا ابلاغ کرد:

«اگر اولیای دولت عثمانیه را مضایقت نرود ما لشگری به دفع عبدالعزیز برانگیزیم و اگرنه قبل از آنکه کار او استوار شود از هلاک و دمارش خودداری نکنید.»[262]

اگرچه از متن نامه شاه ایران در بایگانی وزارت امور خارجه جمهوری اسلامی ایران سابقه ای یافت نشد، اما پاسخ به نامه پادشاه ایران، که در بایگانی نخست وزیری ترکیه موجود است[263] و از فحوای سخنان والی بغداد و نیز برخی اطلاعات پراکنده دیگر، می‌توان با حدس و گمان، به محتوای نامه فتحعلی شاه[264] پی برد. البته برخی از مأخذ فارسی نیز به رئوس نظرات دولت ایران اشاره کرده‌اند[265]. بنابر تصریح مأخذ فارسی، دولت ایران کوشید دولتمردان عثمانی، از این پیام برداشت سوئی نکنند:«اگر از رهگذر تداخل سپاه ایران به مملکت عثمانیه اولیای آن دولت علیه عالیه را بعضی اندیشه هایی دور از راه به خاطر نرسد»، آنگاه دولت ایران وارد عمل خواهند شد. البته به هر حال، پیام فتحعلی شاه«اعتراض سخت» دولت ایران را به مقامات عثمانی در بطن خود داشت. سلیمان پاشا ظاهراً به عمد، از انتقال متن پیام دولت ایران خودداری کرد: اگرچه فتحعلی شاه کوشیده بود که تاکید کند عبور سپاه ایران به سوی سپاه نجد برای سرکوب وهابیان و در انتقام خون اتباع ایرانی و شهدای شیعی کربلا، به منزله نقض تمامیت ارضی و حاکمیت ملی عثمانی نیست، اما او ضمن تفسیری مغرضانه، پیام را به گونه ای دیگر به اطلاع باب عالی رساند:

«یا باید مشارالیه نسبت به قطع عروق مفسدت معاندین مرقومه تعهد نماید و یا در تهیه لوازم ارتش ایرانیان که ورودشان ایجاب خواهد کرد»[266] بکوشد. سلیمان پاشا بدون مشورت با باب عالی خود پاسخ فتحعلی شاه را تنظیم و منتقل کرد:«حاجتی به زحمت سپاه ایران برای این کار جزئی نخواهد بود.»[267] به نظر سفیر بریتانیا، در این هنگام سلیمان پاشا «از هر راهی که امکان داشت و درقدرتش بود استفاده کرد تا در میانه دو دربار را به هم زده و خشم آنها را نسبت به یکدیگر برانگیزد».[268] رویه سلیمان پاشا در اعزام خودسرانه سفیر به دربار قاجار، دولت عثمانی را به عزل او مصمم کرد،[269] اما این تصمیم با مرگ سلیمان پاشا[270] و تصدی کدخدا علیاشا بر امور، محقق نشد.

بر اساس اسناد رسمی دولت عثمانی، اعطای مسئولیت امور به کدخدا علی پاشا، داماد سلیمان پاشا –که بی‌لیاقتی خود را در لشگرکشی به احساء نشان داده و تصادفا روایت ما از بی‌کفایتی او، بر اساس گزارش سفیر بریتانیا در بغداد بود- تنها با درخواست سفیر بریتانیا در باب عالی انجام یافت[271].  

دولت عثمانی در این هنگام بر آن شد تا سفیری به تهران اعزام کند، اما به نظر صدراعظم:«از مدتها پیش تاکنون کسانی که در ایران داعیه شاهی دارند، شاه مستقل و مستبد از اصل و نسل شاهی نبوده، هر کدام از خانات ایالات و ممالک واقع در ایران زمین که بر دیگران تفوق و غلبه یابد، عنوان شاه را بر خود اطلاق می‌نماید و باباخان که پس از وفات آقا خان، هم اکنون در مقام شاه می‌باشد نیز همانگونه که گفته شد، از نسل شاهی نبوده و تنها به سبب تفوق بر دیگران در چنین مقامی نشسته است، که چنانچه در نامه همایون شوکت مقرون شاهانه که بناست خطاب به وی نوشته شود، القابی که پیش از این در نامه‌های همایون خطاب به شاهان واقعی ایران اطلاق می‌شد، تحریر گردد، چنین تصوری را باعث خواهد شد که گویا سلطنت وی از جانب دولت علیه تصدیق گشته است که بدیهی است چنین تصدیقی در زمانی که هنوز دول سایره، سلطنت وی را تصدیق ننموده اند، دارای محذور است. از سوی دیگر واضح و بدیهی است که اگر بجای القاب شاهانه، به عنوان خان ممالک تحت تصرفش مورد خطاب قرار گرفته و القابی در این سطح به وی اطلاق شود، بیم آن می‌رود که در حالی که وی ادعا و تفرد شاهی دارد، چنین نامه ای را قبول نکنند.»[272] بنابراین، سفیری به تهران نرفت و بر اساس مناسبات شخصی صدراعظم با سلیمان خان، مقرر شد به جای سفیر، صدراعظم «به خان مزبور یک قطعه نامه تحریر ودر مضمون آن ضمن یادآوری الفت سابقه، از عزیمتمان به مصر و-بحمدالله تعالی- بازگشت پیروزمندانه و مظفرانه به استانبول بحث به میان آورده، بر سیاق استفسار خاطر، قدری زمینه سازی نمایم، و یکی از بندگان خدمت دولت علّیه که به غایت درایتکار و در تکلم فارسی صاحب اقتدار بوده و بتواند روش و رفتار و کلمات و گفتار خان مشارالیه را سنجیده میزان تصور کرده، نیات و مرام اعجام بدفرجام را استشعار نماید، انتخاب گردد و این بنده می‌باید از اصحاب رتبه بوده، و از حیث متعلقات بندگی از رتبه‌های پایین تعیین گردد و از جانب این چاکر نیز، برخی هدایا ترتیب و ازسال خواهد شد، آنگونه که مناسب باشد. ارسال مأمور نامبرده باید موجبات تاکید و تایید دوستی و مصافات بین دولت علّیه و ایرانیان را باعث و در بسط و تمهید روابط دقت ودر استطلاع و استکشاف نیت و مرام ایرانیان، آنگونه که شایسته است اهتمام نماید. با اینکه طایفه اعجام [ایرانیان] بسیار مفسدت پیشه بوده و گمان می‌رود که قصد واقعی این امر را ملتفت شوند، لکن در وضعیت فعلی جهت جلوگیری از وقوع هر گونه حرکتی، لازم است ضمن مبادرت به چنین تدابیری، ابتدائا در خصوص مرام ایشان تحقیق و سپس آنگونه که اقتضاء می‌نماید حرکت نمود».[273]

در واقع دولت عثمانی اگرچه از واقعه حمله وهابیان به کربلا دریافته بود که سیاست گذشته آن دولت درباره وهابیان، بی‌فایده و آکنده از خطا بوده است، اما برای تصحیح اشتباه و نیز رسیدن به سیاستی واحد قدرت کافی نداشت. تصمیمات جلسه خانۀ ساحلی صدراعظم نیز به سرنوشت تصمیمات جلسه مشورتی شیخ الاسلام دچار شد[274].

 

عملیات حجاز :

این سرگردانی و برگزاری جلسات بی‌حاصل فرصت را از هر حیث برای تقویت نیروهای وهابی فراهم ساخت: طائف در 25شوال 1217ق سقوط کرد؛[275] گنبد مزار عبدالله بن عباس تخریب شد؛[276] مدینه به محاصره قوای وهابی شدۀ قبیله بنی حرب به رهبری بدای درآمد؛ قوای بدای به حجاج کاروان مدینه حمله کردند. گرچه امیرالحاج دولت عثمانی عبدالله پاشا در برابر این حمله مقاومت کرد و کاروان به مکه رفت، اما شماری از سربازان محافظ کشته شدند.

مدینه سقوط نکرد، اما بر اساس گزارشهای واصله به باب عالی، بر اثر یورش بدای به مدینه و طائف، وهابیان «یک گوشه از مسجد شریف حضرت حمزه(علیه السلام) را تخریب» کردند «و ضریح منیف وی را شکسته و چلچراغ و قالیچه و اشیای مسی و پرده‌های گرانقیمت را نهب و غارت کرده و همچنین باب شریف حضرت علی [العریضی] را نیز تخریب و تابوت شریفش را شکسته واز این قبیل جنایاتی که یزید و فرعون نیز بدان جسارت ننموده بودند را مرتکب شده که این اقدامات، باعث ترس و وحشت همگان شده است. در ماه شوال اطراف طائف را محاصره و تحت اشغال درآورده، اکثریت اهالی را به قتل رسانده، اموال و اشیای ایشان را به یغما» بردند.[277]

احد که خارج از حصار مدینه قرار داشت، آسیب پذیر تر بود. به گزارش والی مدینه: سپاه وهابی «مسجد شریف حضرت حمزه سید الشهدا[ع] عموی طه المجتبی[ص] را از یک سمت تخریب و تابوت منیفش را شکسته و سوزانده و چلچراغ و قالیچه و زیرانداز‌های موجود و پوشش قبر منیف را غارت کردند. همچنین مرقد شریف حضرت علی العریضی فرزند حضرت جعفر صادق[ع] واقع در نزدیکی بلدۀ طیبه و درب مقبره را سوزانده و تابوت شریفش را شکستند. از عجایب است که چندین و چند مُسَیلَمۀ کذّاب و یزید و فراعنه این گونه خباثت نکرده و به قبور منیفۀ سرورانمان پیغمبران و صحابۀ کرام و اهل بیت فخام چنین اهانتی روا نداشته‌اند که این فجایع از قبیل اموری است که همه را به دهشت انداخته است».[278] این سپاه به گورستان بقیع نیز، یورش آورد.به نوشتۀ شیخ الحرم مدینه:

«نسبت به مقامات حضرات صحابۀ گزین و علی الخصوص عموی رسول الله حضرت سیدالکونین(رضوان الله تعالی علیهم اجمعین) انواع و اقسام اهانتها را روا داشته، جزماً و یقیناً، ظاهراً و باطناً بدیهی است که مطابق عقل فاسد خود در دفع و رفع شرع شریف به هر وجه من الوجوه سعی وافر مبذول می‌دارد».[279]

انعکاس اخبار منطقه حجاز و رفتار موحش وهابیان با ساکنان کربلا، ارکان سست سیاست دولت عثمانی را بیشتر متزلزل کرد. عثمان بن عبدالرحمن المضایفی شوهر خواهر شریف مکه و وزیر دستگاه اداری شرفای مکه، از این شهر خارج شد و به قوای وهابی پیوست.[280] حتی بر اساس گزارش یک سیاح ترک «شریف عبدالمعین که از جانب برادرش به جانشینی امارت مکه منصوب شده بود، در غیاب او در برابر قوای وهابی خوف نموده، با اعزام سه تن از وجوه اهالی مکه شیخ محمد طاهر، سید محمد ابوبکر میرغنی و سید محمد عکاس عبدالحفظ عجمی به نزد عبدالعزیز، امیر نجد از وی استرحام طلبید. به این نحو سعود قائم مقامی عبدالمعین را پس از ورود به مکه تایید نمود، اما دستور هدم قُبَب [=گنبدها] را[به وی] داد».[281]

آن بخش از دولت عثمانی که کوشیده بود که بحران وهابی- شیعی ایجاد کند، اکنون دستگاه سلطنت را با دو مشکل اساسی روبه رو کرده بود: نخست تألمات سخت مردم ایران از حوادث کربلا که به سبب بی‌توجهی دولت عثمانی اوج می‌گرفت.[282] در کنار این عامل، فشار افکار عمومی بر فتحعلی شاه به واکنش جدی در برابر قوای وهابی، این احتمال را پیش آورده بود که ایران از خاک عثمانی عبور کند و برای سرکوب وهابیان وارد عمل شود. سفیر عثمانی در این زمینه هشدارهای لازم را به دولت متبوع خود داده و پیش‌بینی کرده بود که شاه پس از بازگشت از خراسان، به وهابیان حمله خواهد کرد. شاهد مدعای او، صدور همزمان دو فرمان از سوی دولت قاجار برای گردآوری نیرو بود[283]. مقارن این حوادث، فتحعلی شاه نامه تهدید آمیزی نیز برای عبدالعزیز به نجد فرستاد:«اگر اموال منهوبه را به آن ارض مقدس [کربلا] باز نفرستی و از ادای دین کشتگان خدداری کنی، در فصل شتاء که سورت[= شدت و حدّت] حرارت هوا بشکند، خاک درعیه را به سنابک فرس فارسان به باد خواهم داد».[284]

مشکل دوم غرور و سرمستی سعودبن عبدالعزیز در حمله به کربلا، کسب غنائم و بی‌تحرکی دولت عثمانی در برابر سپاه نجد بود که اسباب تعرضات بعدی وهابیان را به طائف و مدینه فراهم آورد. باب عالی نمی دانست در فضای بی‌اعتمادی موجود، چگونه باید به شرفای مکه کمک کند؟ به ویژه که سعود، سند مکتوبی از تبعیت شریف مکه را پیش از این، به نزد سلطان ارسال داشته بود[285]. افزون بر اینکه، پیوستن عبدالرحمن المضایفی، وزیر دستگاه شریف مکه به وهابیان، سستی ارکان سلطنت و آشفتگی امور در مکه را آگهی می‌داد. سیاست دوگانه و فرصت طلبی‌های والی بغداد سلیمان پاشا ابولیله، در برابر مسائل نجد نیز، اسباب بی‌اعتمادی باب عالی نسبت به جانشین او را ایجاد کرده بود.[286]

دولت عثمانی به حمایت از والی جدید بغداد، علی پاشا، که دوبار در حمله به احساء شکست خورده بود نیز، تمایلی نداشت. سبب همه این موارد، سلطان را در استفاده از همه ابزارها و امکانات در اختیار برای حل و فصل مسأله «نجد و وهابیه» دچار دو دلی کرده بود[287].حتی در صورت صدور فرمانهای لازم، دستورهای سلطان و صدارت با ذکر معاذیر متعدد رد می‌شد. به عنوان مثال، فرمان باب عالی را برای تجهیز نیرو و تامین شتر به عنوان یکی از ضروریات اعزام سپاه به صحاری عربستان، را اهالی در شام نادیده گرفتند؛ اساسا مقامات دولت شام، امور را معطل نگاه داشته بودند[288]. صدراعظم اعتراف داشت که برای اعزام سرباز به جانب حرمین «با ملاحظه صعوبت راه و خوف از اینکه معاذالله تعالی امکان اینکه این امر ازدیاد تسلط وی بر حوالی حرمین شریفین را منتج گردد، صرف نظر شده» است[289].حتی التجاء به حجاج مغربی، که به سبب جثه و توانمندیهای فردی و نیز مشرب صوفیانه، می‌توانستند در رویارویی با سپاه وهابی عاملی مؤثر عمل باشند نیز، با استنکاف آنها بی‌نتیجه مانده بود. صدای «الامان، الامان» از حجاز به گوش می‌رسید[290]، اما در استانبول، قدرت تصمیم گیری و اعمال سیاست وجود نداشت.

 اسناد دولت عثمانی نشان می‌دهد که در این مقطعف شریف مکه کوشید با تامین منابع مالی و تشکیل جلسات، زمینه مقاومت در برابر حمله را فراهم کند[291]، اما اقدام او نیز در این به نتیجه ای نرسید. در مقابل، حملۀ سعود بن عبدالعزیز به مکه در سال 1217ق/1802مؤفقیت آمیز بود[292]:شهر اشغال شد و «مقام مولد النبی (صلی الله علیه و سلم) و گنبدهای شریفه و گنبد مقام وحی و گنبد تربت شریفۀ خدیجه کبری(رضی الله عنها)و گنبدهای سایر مقابر و مزارها را منهدم و کسوت مقام ابراهیم(علیه السلام) را برداشته و نمازهایی که بر اساس مذاهب اربعه خوانده می‌شد را تغییر داده، امام واحد بر جماعتهایشان تعیین و خطبه نماز جمعه را تغییر داده و علمای مکه را به دین باطل خود دعوت و از انواع آزار و جفا فروگذار نکرد. پس از بازگشتن از جده، حدود هفتصد هشتصد نفر از اراذل عرب را به عنوان سرباز در مکه مکرمه باقی گذاشته، آنها نیز به نوبه خود هر روز خاطر امت محمدی را آزرده و الحاصل... همگی در دست آن شورشی اسیر بودیم».[293]

 حمله به مکه و تخریب اماکن مقدس، با خشم طبیعت بر اهالی نجد و حجاز همراه شد:خشکسالی و قحطی تا دو سال، منطقه را فرا گرفت[294]. پس از تسخیر مکه سعود برای سلطان سلیم سوم نامه ای فرستاد[295]. همزمان با حوادث نجد و حجاز، ضربه دیگری بر دولت عثمانی فرود آمد: خسرو پاشا فرماندار مصر، که پس از اخراج قوای فرانسوی به مصر اعزام شده بود، با شورش ممالیک از آن دیار رانده شد[296]. اخبار ایران نیز برای سلطنت عثمانی نگران کننده بود:

«شاه مشهد مقدس و خراسان را تسخیر کرده و در ایران احدی از مخالفین و معارضین باقی نمانده است. امسال نیز در قصد و تدارک آن است که در معیت تعداد زیادی سرباز به زیارت عتبات عالیات عزیمت کند و اموال حضرت سید الشهدا[ع] را باز پس خواهد گرفت».[297]

در این شرایط، امیر عبدالعزیز با بیم از احتمال دخالت ایران،[298] نامه ای برای فتحعلی شاه قاجار ارسال داشت و در آن به اطلاع رساند یکی از علمای نجد به دربار ایران اعزام شده است تا «حقیقت طریقت وهابی» را به آگاهی شاه برساند[299]. متن این نامه در دست نیست، اما فتحعلی شاه در پاسخ، ضمن ابراز تشکیک و تردید در اعمال و افکار وهابیت، آمادگی خود را برای پذیرش نماینده علمای نجد ابراز داشت و حتی خواهان تسریع در اعزام نماینده شد. پادشاه ایران در نامه مذکور، تلویحا به حمایت حسین علی مرزا حاکم فارس، در صورت احزار حقانیت دعاوی وهابیان نجد، از ایشان نیز اشاره کرد[300].

اگرچه با توجه به التهابات جامعه ایران در پی حوادث کربلا، پذیرفتن مطالب نامه شاه، سخت است، اما بنا بر قرائن دیگری، دولت ایران در این مقطع، در سیاست خارجی خود نسبت به منطقه و نظام بین الملل تغییراتی داده بود؛ به طوری که مقامات دولت عثمانی مطلع شدند چهار نماینده از سوی دولت فرانسه به سوی دربار ایران عازم شده اند.[301] با فاصله نه چندان طولانی، روابط ایران و بریتانیا تیره شد و دولت ایران از پذیرفتن سفیر بریتانیا سر باز زد[302]. صفحه شطرنج سیاست خارجی ایران، جایگاه مهره‌های فرانسوی چون «گاردان خان» و «فابویه» شد[303]. مذاکرات میان ژوبر، یکی از آن سفرای نخستین و عباس میرزا نایب السلطنه ایران درباره مسائل دولت عثمانی، نشان می‌دهد که شاهزاده ایرانی به دنبال گرد آوری اطلاعات از توان نظامی دولت عثمانی بوده است.[304] چه بسا اگر جنگهای ایران و روس درنگرفته بود، احتمال اقدام نظامی دولتمردان ایران برای مقابله با حوادث کربلا احتمال داشت. بنابراین، نامه فتحعلی شاه را که در آن سخن از آمادگی برای حضور نماینده وهابیان و حمایت حاکم فارس از نجد به میان آمده است، در چارچوب همین سیاستگزاری تلقی کرد.

 

ترور امیر عبدالعزیز اول :

درست آنگاه که برای کنترل وضعیت امیدی نبود، حادثۀ ساده ای، در دل نجد زنگ خطر را برای وهّابیان به صدا در آورد: عبدالعزیز اول، در مسجدالطریف درعیه به دست عثمان نامی از کردان منطقۀ عمادیه در نزدیکی شهر موصل، هنگام نماز عصر در روز 18 رجب 1218ق/1803م به قتل رسید. بنا بر مآخذ سعودی،ضارب از شیعیان کربلا بود و در کسوت درویشی مهاجر برای فرا گیری قرآن به درعیه وارد شد؛ آنگاه در روز مذکور، هنگام نماز از صف سوم با خنجر بر امیر عبدالعزیز حمله برده و او را سخت مجروح کرد[305].هنگام این حادثه، سعود بن عبدالعزیز در خارج از درعیه و در منطقۀ مشیرفه به سر می‌برد[306]. اندکی پس از این ترور، مرگ بادی بن مضیان از مهمترین فرماندهان قبیلۀ بنی حرب نیز رخ داده بود. همزمانی این دو حادثه، تأثیر مستقیمی بر ترتیبات امنیتی و توازن قوای درون نجد داشت: سعود که در آستانۀ فتح مدینه و جده و استیلای کامل بر شبه جزیره بود، به درعیه بازگشت. البته شیوع بیماری در سپاه وهّابی محاصره کنندۀ جدّه راهم باید در اتخاذ این تصمیم در نظر گرفت. پایان محاصرۀ جدّه و بازگشت قوای شریف مکه به سوی آن شهر وخلع سلاح وهّابیان و تصرف شهر مکه، نخستین نشانه‌ها از تغییر در توازن قوا بود.[307] اگر چه دستگاه‌های اداری باب عالی، قوای وهابی در آن زمان را حدود 60 هزار نفر بر آورد کردند،[308] اما ترور عبدالعزیز، در دل این نیروی یکپارچه رعب و وحشت افکند. والی بغداد کد خدا علی پاشا به طور فرست طلبانه ای، کوشید ترور عبدالعزیز اول را حاصل درایت و برنامه ریزی خود جلوه دهد:

«یک نفر مؤمن دیندار و مسلمان دولتیار از اطرافیان این حقیر به نام حاج عثمان، به هنگام وقوع قضیۀ مکۀ مکرمه (کرمها الله المولک العلاء) چون رگ غیرت و دیانتش به ضربان در آمد، و بر ناسیۀ حالش این چنین درخشید که برای رضای پروردگار متعال، به هر نحوی که باشد محو و اعدام ِ منشأ فساد و مبدأ شقاوت و عناد، عبدالعزیز بن سعود بدعتگر و پسرش سعود را طالب و راغب و برای بر کندن این خار دلخراش از شارع مؤمنین، تیشه افراز جلادت می‌باشد، از جانب این بنده نیز تحریص و تهییج شده، حوصلۀ جبلّتش مصتعد قبول نوالۀ هدایت شده و عزم در این نیت باهر المیمنت جزم کرد، هر چه پیشنهاد و اسرار بر پاداش کلی شد، نپذیرفت و بر خرج راهی به قدر کفاف و گذران قناعت کرده، جاده فدای جان را پویان و به صوب مقصود شتابان شد. حاج عثمان سعادت نشان وقتی به درعیه که جمعیت خر کله بند(؟) دارد، رسید، هر چه کوشش در تحصیل سرمایۀ آمال نمود، دسترسی به سعود بن عبدالعزیز مقدور نشد، لکن به هنگام نماز عصر عبدالعزیز را قافلگیر کرده، به حبل المتین نصّ کریم «ولو تحسبن الّذین قُتِلوا فی سبیل الله امواتاً بل احیاءٌ عند ربّهم یرزقون فرحین بما آتاهُم ُ اللهُ من فضله و یستبشرون بالّذین لم یلحقوا بهم من خلفهم الاّ خوفٌ علیهم ولا هم یحزنون» متمسّک و جسد ضلالت سرشت آن سندان آتش کبرۀ شر و نفاق و سر قافلۀ فساد و شقاق را ضربتگاه خنجر انتقام کرده، وی را اعدام نمود و بر برادرش عبدالله نیز جراحتی مهلک وارد و او را غلتیدۀ خاک و خون نمود. در این هنگام هواداران شرّ و فساد، آن مؤمن پاک نهاد را گداختۀ بوتۀ شهادت و روح پر فروغش را زینت مهمانگاه علیین کردند».[309]

بر خلاف گزارش پاشای بغداد، سند دیگری حادثه را برای سلطان عثمانی چنین گزارش کرده است:«یک نفر عجم در هیبت افاغنه به درعیه آمده و به بهانۀ اینکه کاغذی برای سعود آورده، تقاضای ملاقات با وی را می‌نمایند. ملاقات وی با سعود سر نمی دهد، ولی زمانی که پدرش عبدالعزیز نماز عصر را اقامه می‌کرد، وی نیز در این نماز شرکت کرده و وقتی همگان به سجده می‌روند، عجم مزبور خود را بر روی عبدالعزیز انداخته، با چاقویی که مخصوصا برای همین منظور ساخته بود، وی را به قتل و هلاکت رسانده و برادرش عبدالله را نیز مضروب و مجروح نموده و سپس خود وی را نیز به قتل رساندند».[310]

دولت عثمانی فرصت را غنیمت شمرد و بر آن شد تا سپاهی به نجد اعزام کند و کار وهابیان را فیصله دهد. والی بغداد علی پاشا نخست با عذرو بهانه، کوشید این دستور را در مسیر دیگری بیندازد، به همین سبب، در مکتوبی به سلطان نوشت: «آیا در اجرای ماموریت بندگی اقدام به عزیمت خواهد شد و اگر امکان عزیمت از آنجا نباشد، دولت علیه چاره دیگری برای این مصلحت بیاندیشد».[311] فشار دولت عثمانی سرانجام او را واداشت تا سپاهی به نجد گسیل کند. علی پاشا، البته چنان که خود نیز اذعان کرد، از پذیرش فرماندهی سپاه گریخت و گروهی از عشایر و سربازان و صحرانوردان را به نبرد فرستاد:

«پیش از این به عرض عالی رسانده بودم که برای تدارک انجام مأموریت محوله گردد، نعم المطلوب، بدون توقف خواهم رفت، و چنان چه به علت عدم امکان تدارک سربازان تفنگچی و ملزومات مربوطه عزیمتمان ممکن نگردد، به مصداق«لولم یدرک کلّه لم یترک کله»، بحول الله تعالی تا آخر دست نکشیده ضمن سرکوب شورشی فوق الذکر، از یک سو صنایع اعمال و ازسوی دیگر، افواج رزمنده ترتیب و ارسال خواهد شد. اگرچه به علت معذوراتی چون صعوبت راه و عدم امکان که پیش از این اشاره شد، به شخصه امکان عزیمت برای این حقیر میسر نگشت، لکن جمعی از عشایر عراق و سربازان تفنگچی اسب سوار و اتباع نواحی مرکزی و گروه دریانوردان سواره به شترتجهیز و بدین گونه افواج رزمنده ترتیب داده و همچنین آذوقه و علوفه لازم را نیز بر شتران بار کرده در روز 17 ماه شعبان به سوی مقصد معلوم اعزام و گسیل شد».[312]

امارت سعود دوم بر تفاهم سعودی – وهابی :

همچون مرحله قبل، اقدام پیشدستانه سعود در حمله به بصره[313] – به بهانه خونخواهی پدرش-[314] سبب شد تا سپاه اجتماع یافته علی پاشا، اهداف خود را تغییر دهد و برای تعقیب قوای وهابی در صحرا پراکنده شود. داستان پردازی و فرصت سوزی علی پاشا بار دیگر اسباب نجات وهابیان را فراهم کرد:

«هنگامی که غزاله زرین بدن آفتاب رو به توادی به مبیت افق غربی گذاشته بود، با شورشیان برخورد کرده، این چاکر دستور حمله به اشقیای مزبور را صادر کرده، شورشیان نیز نه فوج، در رأس هر فوج سر کرده ای معتبر و با اسم و رسم و در رأس همه سر عسکری به نام مطرود بن کنفذ بود. با اینکه تعدادشان چند برابر افواج ما بود، این حقیر از سمت صحرا به سوی ایشان حرکت و راهشان را مسدود کرده، از هر طرف تجسس و استخبار لحظه به لحظه کرده، بی‌صبرانه در انتظار ایشان کمین نمودیم، به نحوی که امکان دسترسی به ما نداشتند. سپس افواج ما با شورشیان مصادم شده و و قتال عظیمی از آنان کرده و تعداد زیادی را به خاک مذلت نشانده و جمع کثیری را نیز مجروح و پریشان ساختند، تا آنجا که کمال تشتت و نکبت در فرق شقاوت بارشان آشکار شد. قریب پانصد نفر از شترانشان نهب و غارت و به عنوان غنیمت نصیب مجاهدین اسلام شد. تا تاریکی شب تماماً متفرج و مضمحل شدند. بدعتگران شقاوت پرست، اطرافیان ما که در معیت افواج بودند را دیده هر کدام چون شیر دران مترصد حمله شدند که در آن هنگام این چاکر رکاب هجوم به روی ایشان را جزم کرده، پای ثباتشان متزلزل و فرار را بر قرار ترجیح دادند. از آنجا که این مواجهه مصادف با شب شد، به مصداق«اللیل جنت الهارب»، تاریکی شب باعث نجات و نعمت غیر مترقبه گشته، دشمن از شدت پیکار بی‌تاب شده و بار و توشه و حتی علوفه را به غنیمت به جای گذاشته، به مصداق «فمن نجا برأسه فقد ربح» همچون کوکب نحس مأیوساً و ومنکوباً، خائباً و خاسراً به سوی مأوایشان رو به راه ادبار فرار شدند. وقتی این خبر به این چاکر رسید، بلافاصله و بلاتوقف تا اوایل نجد آنان را تعقیب کرده، به علت دوری مسافت از «خیضر» که محل کمین و انتظار ما بود، تا حد طاقت و امکان شورشیان را تعقیب نمودیم. از آنجا که فراریان یک روز پیش از آغاز تعقیب ما، به سوی راه نجاتشان دوان و پران شده بودند، توانستند به ساحل سلامت واصل شوند».[315]

دولت عثمانی به سبب شرایط پیش آمده، مصمم شد از بغداد روی بگرداند و بار دیگر جزّار احمد پاشا را به همراه قوای تحت امر او، که با شکست ناپلئون بنا پارت سخت پر آوازه شده بود، به نجد اعزام کند، اما این بار دست اجل فرصت از کف حکومت عثمانی ربود و مرگ جزّار احمد پاشا در محرم 1219ق/1804م بخت عثمانیان را به باد داد.

البته اوضاع در منطقه شامات و وادی النیل نیز چندان مناصب نبود و سعود با درک دقیق از حوادث و تحولات پیرامون خود، و در شرایطی که دولت عثمانی سپاهیان خود را در عراق و شامات جابه جا می‌کرد، ظاهراً بر آن شد تا به انتظار نشیند و هدف نهایی نقل و انتقال نیرو سرانجام آشکار شود؛ به محض آنکه دانست در صحنه شطرنج سیاست دولت عثمانی، دیگر جزّار پاشا وجود ندارد و استانبول، امور مصر را با اولویت بیشتری دنبال می‌کند[316] حمله به مکه و جده را در دستور قرار داد. وی از عبدالوهاب بن عامر، امیر عسیر و تهامه خواست تا به سوی مکه عزیمت کند و خود، عثمان المضایفی و سالم بن شکبان را به سوی جده گسیل کرد. این سپاه، باید با محاصره شهر، امکان خروج نیروی نظامی شریف مکه را، که معمولا در پادگان جده مستقر بودند، از او بگیرند و بر شهر مسلط شوند.[317]

در محاسبه و معادلۀ سعود، شاید به سبب مذاکرات او با میرزا محمدی خان، نماینده اعزامی حکومت هند به نجد، متغییر بریتانیا و همکاری قوای شریف با نیروی بحریه بریتانیا در محاصره و شکست سربازان فرانسوی نادیده گرفته شده بود؛ یا او گمان می‌کرد، به هر حال بریتانیا با سیاست توسعه طلبی ارضی وی در آن مقطع همراهی نشان خواهد داد. شریف با بهره برداری از حضور قوای بحریۀ بریتانیا، توانست در شرایط محاصرۀ جده، نیروی نظامی خود را از بندرگاه جده به ساحلی دور دست منتقل کند و بدین ترتیب، آنها را به سمت مکه گسیل دارد.[318] سعود بر اثر این ترفند شکست خورد و شهر مکه دوباره در تحت حاکمیت قوای شریف قرار گرفت.[319]

دولت عثمانی در انتخاب میان مصر و نجد و با توجه به اخبار واصله از عقب نشینی سعود از مکه، بر آن شده بود تا تمرکز اصلی را بر اعاده حاکمیت خود بر مصر قرار دهد. نیروهای ممالیک، که پیش از این خسرو پاشا والی منسوب به باب عالی را رانده بودند، با هجوم قوای محمد علی پاشا –از اهالی آلبانی – رو به رو شدند. کفه اولویت مصر نسبت به نجد و حجاز، این بار نیز در سیاست منطقه ای عثمانی سنگین تر شد و سپاه دولت عثمانی، که می‌توانست در صورت حیات جزّار احمد پاشا، از شام به سوی نجد و حجاز اعزام شود، تحت امر محمد علی پاشاعازم قاهره شد.

 

اغراق: سیاست بغداد

در این اوضاع و احوال، دستگاه صدارت بار دیگر کدخدا علی پاشا والی بغداد را تحت فشار قرار داد تا سپاهی به سوی جنوب اعزام کند. این بار علی پاشا ناچار، خواهر زاده خود سلیمان پاشا، حاکم اربیل را در رأس سپاهی، به سوی جنوب اعزام کرد.[320] گزارش این لشکرکشی نیز با توجه به بیان مبالغه آمیز علی پاشا، چندان قابل اعتماد به نظر نمی رسد:

«چنین شایع نمودم که خود شخصا به نجد عزیمت خواهم نمود و تعدادی سرباز و تفنگچی به قدری که اداره اش ممکن باشد به همراه یک سرکرده معتمد تعیین و اعزام و به آن وادی موحشه بی‌کران و بی‌آب و علف که عثمانی در طول روزگارخود بدان نرفته بود واصل و این فتوحات میسر شد و مهم تر و جالب تر آن است که قوای عثمانی با سوار شدن بر شتر و ذلول ممارست و مؤالفت یافته و ضمن مبادرت بدین اقدام سیاست و مشقت اشتمال، دیار نجد را پازدۀ نهب و غارت کرد که از صیت و صدای صاعقه اندازش، وجود خباثت نمود همه شان لرزان و اضطرابشان ظاهر و نمایان شده است».[321]

او چنان از موفقیت در این عملیات سخن گفته که گویی همه سپاه سعود تار و مار شدند یا از او روی برتافتند.صحنه پردازی علی پاشا، مقامات دولت عثمانی را به این باور رساند که ستاره اقبال سعود افول کرده است و تا سالیانی دراز، از او خبری نخواهد شد:

«ولله الحمد و المنّه، جزیرۀ عراق با مألفۀ قلوب مالامال و بدین گونه در حقّ مستحقّ سعود خباثت اندود که سر قافلۀ نفاق و منبع فساد و شقاق است، مصداق آیۀ شریفۀ «الا انّ حزب الشیطان هم الخاسرون» و بر جبین میمنت و نصرت مبین مسلمین، مهر شریف «الا انّ حزب الله هم المفلحون» درخشان و پرتوافزا و بحمده تعالی روز به روز آثار قوّت و نصرت ظاهر و هویدا و علایم فوز و فتوحات، آشکار و رونما و این حالت، استهال و اضمحلال و محو کلّی آثار بدعت را مژده می‌دهد... برآن مخذولین یقین و تحقیق شده که دولت عثمانی سمند هیون را به این اراضی موحشه سوق داده و به مثابۀ آیۀ کریمۀ «و بدالهم من الله ما لم یکونوا یحتسبون» از خواب غفلت و شقاوت بغتتاً بیدار و سیلاب خانه برانداز خوف و خشیت، بنیاد آرام و اصطبارشان را ویران و صدای رعد آهنگ صاعقۀ تفنگ که از هر طرف به سویشان روانه بود، به قلۀ افلاک رسیده و ساحۀ وسیع الاحاری نجد زیر سُم خیول اسلامیان تار و تنگ و وجود خبیثت نمودشان طعمۀ شیر شمشیر و هیچگونه یارای مقاومت نیافته، بلجمله مال و منال و اسباب و مواشی شان نهب و غارت و آوردۀ دستِ اغتنام و تصرّف شده و بالغ بر پنجاه هزار از گوسفندانشان را که به جهت عدم وجود آب در ثنای راه آوردنش محال بود، همگی تلف و سر بریدۀ مذبحۀ افناء و نصیب حوصلۀ غزات موحدین شده ومقدار وفیره و الوف متعدّدۀ کثیره ازشتران نیز به غنیمت افتاد... تا کنون نیمی از عشایر نجد به طرف ما آمده و با کمال خشنودی ایواء و توطّن کرده، از صمیم قلب آن شقی مخذول و به مصداق «و اذا ابتلیتم بداء فداووه بداء مثلها» آلت قویه ای برای این بنده تان شده اند که پی در پی سپاههایی از ایشان ترتیب و اعزام می‌داریم که آلتی که در اختیار آن مخذول بود هم اکنون در اختیار این بنده‌تان نیز هست و کسی که در اصل همه را با استفاده از این آلت تعجیز کرده بود، هم اکنون در محافظت و تسّتر نفس خود امرار وقت می‌کند و به لطف حق به زودی تمامی عشایر نجد بر همین منوال قصراً و یا قهراً ناچار خواهند آمدند و این بنده تان باز هم در تدراک اعزام سپاه بوده و جهت اعزام ایشان منتظر باران باری تعالی هستیم ... بحول الله تعالی سعود نامسعود در چنین وضعیتی دست امیدش از اعراب و عشایر منقطع و قطعاً یارای اقتدار گردن کشی اش نمانده و آثار نکبت و کمال مذلّت در مقدمۀ حالش پدیدار و از الطاف خفیۀ الهی مأمول و متمنّاست که به مصداق «للباطل جولة ثم یضمحل» قریباً و عاجلاً بالکلّ پریشان و مضمحل شود و از این پس نیز تا زمانی که کاملاً محو و مضمحل گردد، از این شقی مکفر اسلام بحسب الامکان کف ید نخواهد شد و بحول الله تعالی رأیاً و فعلاً با ترتیب و اعزام بلا انقطاع سپاهها بالکل نسبت به تخریب دار و دیار اقدام و در تجویز امر تدمیر در سایر وجوه درنگ نخواهد شد».[322]

صدراعظم عثمانی خرسند از چنین گزارش موفقیت آمیزی از سلطان می‌خواهد که نه تنها فرستاده پیشکار پاشای بغداد به خلعت الباس و انعام شود بلکه سلطان شخصاً با تحریر خط همایون خود التفاط ملوکانه شان را به پاشای بغداد ابلاغ کند.[323]

 

تمکین شام و بغداد : راهبرد یا تاکتیک؟

بنابر گزارشهای واصله به باب عالی، مقارن همین ایام و در حین ارسال اخبار موفقیتهای سپاه بغداد، برخی از قبایل منطقه شبه جزیره به طرق گوناگون با ولایت بغداد تماس می‌گرفتند و مفارقت خود را از همراهی با وهابیان نجد ابراز می‌کردند. علی پاشا والی بغداد به 18 نفر از رؤسا و شیوخ منطقه اشاره[324] و تاکید کرده است که با اعطای کمک‌های نقدی و جنسی به آنها، یقیناً دیگر نمی توان از قدرت دوباره سعود سخن گفت. همزمان با این خبر، والی جدید شام را در زمینه تطمیع اعراب نقد کرده است:«اقدامات تام و مساعی صادقانه ای که با صرف مبالغ کلان جهت تالیف قلوب آن دسته از اعراب و اهالی شام و عشایر ایالت و قبائل و قراء و انحاء و دیگران که در سال‌های گذشته و در زمان اسلام به وهابیه گرویده اند، و تفکیک و تحلیل ایشان از وهابیت انجام شده، به حد کمال خود رسیده، و در پرداخت هزینه‌ها و علوفه سربازان زیادی که در دو سه ماه اخیر با هدف آمادگی در محافظت از ایالت شام و مقابله با دشمنان گرد آوری شده، گرفتار انواع ثقل و اضطرارات صوریه و معنویه شده ام».[325]

در گزارش دو والی، عنصر مشترک هست: از برخی قبایل و عشایر شبه جزیره، رویکردی مسالمت جویانه در تمکین از والیان شام[326] و بغداد دیده شده و مهم آنکه هر دو والی نیز این گروندگان را با هدایای خود نواخته اند. در برابر این عنصر مشترک، جای آن است که پژوهنده بپرسد: وضعیت جدید از کجا سرچشمه می‌گرفت؟ آیا شکست سعود در مکه و بروز برخی اختلافات سبب روگردانی اعراب شبه جزیره بوده؟ یا قبایل شبه جزیره قصد داشته اند پاشایان بغداد و شام و مالا دولت عثمانی را فریب دهند؟ و اگر چنین است، در چارچوب چه هدفی این مسیر را انتخاب کردند؟

اما مطالعه و بررسی حوادث بعدی نشان می‌دهد که سیاست نزدیکی قبایل شبه جزیره، برآمده از تصمیمی راهبردی نبوده است؛ حداکثر می‌توان، آن را تاکتیکی برای جذب کمکهای گوناگون به ویژه آذوقه و مایحتاج عمومی و انتقال آن به شبه جزیره در دوره دو ساله خشکسالی دانست. قحطی جغرافیای طبیعی حاصل از تغییرات شبه جزیره، از اوایل سال 1217ق/1802م آغاز شد و بنا بر گزارشهای رسمی دولت عثمانی، دو سال، یعنی تا زمان مورد نظر ما ادامه یافت.[327]

سقوط مدینه :

کما بیش روشن است که والیان بغداد و شام در تکریم ومحبت به اعراب روی برتافته از سعود، حسن نیت داشته اند، اما بی‌گمان از ساده دلی و خوش باوری، یا شاید بر اثر خستگی از فرسایشی شدن مسائل جد و حجاز بود که موفقیتهای خیالی خود را پررنگ تر از گذشته به اطلاع سلطان عثمانی رساندند. البته می‌باید کمبود یا فقدان اطلاعات لازم از درون اردوگاه تفاهم «سعودی – وهابی» را نیز در نظر گرفت. از سوی دیگر اعطای کمکهای مالی و جنسی، سختی و دشواری دوره خشکسالی را کاهش داد و سعود توانست هدف بزرگ دیگری را در دستور کار خویش قرار دهد: بنیان اردوگاهی نظامی در وادی فاطمه، در نزدیکی شهر مدینه؛[328] با شکل دهی به این اردو دستجات قبایل شبه جزیره به دعوت سعود به آنجا وارد شدند و سپاهی گرد آمد. ظاهراً بخشی از قوای وهابی، شاید برای فریب لشکر بغداد و قرار دادن آنها در موضع تدافعی، به بصره شبیخون زدند و مناطقی از شهر را به آتش کشیدند و جمعی از ساکنان را به قتل رساندند.[329]

سیاست سعود در انجام عملیات پیشدستانه، برای چندمین بار طراحی و با موفقیت اجرا شد. در حقیقت ضربات وهابیان به نجف و کربلا و خاطره تلخ آن در ذهن مردم و دولتیان چنان هولناک و عمیق بود که وقتی حمله ای به مناطق جنوب عراق صورت می‌گرفت، سپاه بغداد از اتخاذ هرگونه ابتکار در انجام عملیات تهاجمی و حتی تعقیب قوای وهابی وا می‌ماند وخود را در آمادگی دفاعی برای مواجهه با ضربات بعدی قرار می‌داد. در ذکر حوادث سال 1218ق/1803م به این نکته اشاره شدکه سعود با حمله پیشدستانه به بصره و عقب نشینی به مناطق صحرایی به صورت پراکنده، توانست نیروهای عثمانی را که تصمیم داشتند به نجد حمله ور شوند، در صحرای میان نجف – ناصریه پراکنده و زمین گیر کند.[330] گزارشهای داخلی دولت عثمانی مؤید آن است که سلطان بنا داشت با توجه به اخبار رسیده از تجمیع قوای سعود، ترتیبی در پیش گیرد تا مدینه سقوط نکند. دستورالعمل صریحی از سوی سلیم سوم صادر شد که «با وحدت ید و وحدت توکل، با منتهای اهتمام و دقت، به مدینه منوره آذوقه و کمک ارسال گردد و برای دفع اغتشاش از آن حوالی چاره‌ای اندیشیده شود. در این خصوص در بند عسرت و هزینه نباشید، به هر طریقی که ممکن باشد حتماً و حتماً به مدینه منوره امداد رسانده شود. اقدام در این خصوص بر عهده و ذمّۀ ماست. در اولین روز و اولین ساعت همه رجال دولت هر آنچه مقدور است مصروف دارند. اصلا تاخیر و تأنی نکنند که بعداً قادر به جواب نخواهند بود».[331] پس از گذشت دو قرن از این حوادث و بر پایه اطلاعات موجود  و در صورت داوری، ناچار باید پذیرفت گردآوری اطلاعاتی و اقدامات سعود از دشمن خود، به مراتب کامل تر و دقیق تر از برآوردها و تحلیل‌ها و تاکتیکهای باب عالی و کارگزارانش در بغداد و شام بوده است.

سرانجام بُدای بن مضیان فرماندهی سپاه اعزامی به مدینه را بر عهده گرفت. رفتار خشونت آمیز با اهالی محصور شده مدینه،[332] نشان می‌دهد که آنها دروازه‌های شهر را نگشودند و با قوای وهابی به مقابله پرداختند. سپس محصوران مدینه مذاکره با فرماندهی سپاه وهابی را آغاز کردند، آنگاه چهار تن از بزرگان شهر برای گفتگو با سعود و گلایه از رفتار بدای انتخاب و به سفارت نزد سعود اعزام شدند.[333]

مهمترین موضوع در این عملیات را باید تعرض به بقاع در مدینه و تخریب آنها دانست. در خصوص تخریب گنبدها و قبور بقیع، بنا بر روایت تأمل برانگیزی، اهالی شهر پیش از ورود قوای وهّابی، تصمیم گرفته بودند گنبدها و قبور را ویران کنند،[334] اما بر اساس یکی از ضمائم کتاب العجلانی- متن مکاتبه میان وجوه اهالی شهر با سعود- تخریب گنبدها به دستور سعود صورت گرفت.[335] گویا یکی از شروط مذاکرات تسلیم شهر به قوای وهّابی و امان دادن به مردم مدینه، تخریب بقیع پیش از ورود سپاه به داخل شهر بوده است. در صورت صحت این فرض، معلوم می‌شود سعود مایل نبوده است مسئولیت تخریب بقاع شریف در بقیع و مدینه را به خود متوجه کند، بلکه قصد داشته است با تهدید و ارعاب و خشونت، اهالی شهر را پیش از ورود سپاه وهّابی، به این عمل شنیع وا دارد[336]و بعد شایع کنند که اهالی مدینه، بر اساس عقیدۀ وهّابی، گنبدها را تخریب و شهر را بر او گشوده اند. گر چه عجلانی با انتشار چه بسا ناخواستۀ تصویر سند مکاتبه میان وجوه اهالی شهر و سعود، داوری در باب مسئولیت سعود در تخریب بقیع را آسان تر کرده است، اما چطور می‌توان باور کرد که مردم مدینه با وجود سال‌ها و بلکه قرنها اُنس با بارگاههای قبرستان بقیع، یکباره و پیش از ورود سپاه وهّابی، دست به ویرانی آنها دراز کنند؟ در میان نمایندگان چهار گانۀ مذاکره کننده با قوای وهّابی، نام فردی به نام حسن القلعی دیده می‌شود و گزارشهای بعدی مربوط به پایان کار دولت مستقل نجد بر اثر حمله قوای مصری تحت امر ابراهیم پاشا به درعیه، سخن از دستگیری و اعزام حسن القلعی به باب عالی به سبب همین عمل مذموم و همکاری با قوای وهّابیان به میان می‌آید.[337]ظاهراً وی با جمع اشراف مدینه، نقش مؤثری در ترغیب آنها برای گشودن دروازه‌های شهر داشت، روندی که به تخریب بقاع شریف در بقیع و مدینة النبی (صلّی الله علیه و آله و سلّم) انجامید.

اعیان و اشراف مدینه، مدّتها پیش از محاصرۀ شهر، وقوع این حوادث ناگوار را در صورت حملۀ سعودبن عبدالعزیز، حتی با تأکید بر تخریب گنبد تربت پیامبر عظیم الشأن اسلام(صلّی الله علیه و آله و سلّم) و نیز غارت خزانۀ نبوی (صلّی الله علیه و آله و سلّم)، پیش‌بینی کرده بودند. در نامه ای که بزرگان شهربه باب عالی نوشته اند، اهداف سعود از حمله به مدینه چنین تشریح شده است:

«طوایف عرب نیز غالباً تابع وی شدند، بر همه مسلم و آشکار است که پس از مراجعت از مکۀ مکرمه، جدّۀ معموره را محاصره و بعد از آن به سوی بلدۀ طیبه رهسپار خواهد شد. در هر حال پیش‌بینی دربارۀ وضعیت و احوالات پس از این عرض حال ممکن نیست، چرا که در حال حاضر پرواز مرغی بر فراز بلدۀ طیبه قابل تصّور نمی باشد، «لا یعلم الغیب الا الله». توانایی مقاومت ما در برابر محاصره حداکثر حدود سه ماه است. بلدۀ طیبه مان از آذوقه و سرباز خالی است و معاذ الله تعالی چنانچه این شورشی فرصتی بیاید، مسلّم بدانید که به تخریب گنبد شریف سرورمان فخر عالم و آدم (صلی الله علیه و سلم) اکتفاء نکرده، خزانۀ جواهرات و اموال داخل حجرۀ معطّره را نیز اخذ و ضبط خواهد کرد. شرح حال و چگونگی وضعیتمان به درگاه عالی جناب حضرت امیر المؤمنین، خلیفۀ رسول رب العالمین عرض شد. از این پس در دار دنیا از لوم و عتاب خلاص و در روز محشر از بندگان فقیر، همسایگان رسول خدا [ص] سئوال شود، واضح است که جواب به اولیای امر احاله گردد».[338]

صحنه پردازی سعود در حمله به مدینه نشان از محاسبه دقیق او دارد. چنانکه بیان شد، وی تمایل نداشت مسئولیت آنچه را که پیش آمده، بر عهده بگیرد، با این همه، روند حوادث به گونه ای رقم خورد که سعود، حتی بر خلاف باور و انتظار پیروان عقیده وهابی، به یکی از مقدس‌ترین اماکن مسلمان و نیز مهم‌ترین بخش از سرزمین‌های اسلامی، تا بدین پایه تعرض و جسارت روا دارد.

دولت ایران گویا در همین شرایط، تصمیم گرفت سفیر ویژه ای برای تبادل اطلاعات درباره طایفه وهابیه به استانبول اعزام کند.[339] روابط ایران و عثمانی همزمان با این تحولات، به سبب پناهندگی والی آهیسکا، شریف پاشا به ایران و نیز ناتوانی دولت عثمانی از تامین امنیت و تأدیۀ خسارات وارده به کربلا و پرداخت خونبهای شهدای حادثه عید غدیر 1216ق، به تیرگی گراییده بود.[340] بنابراین، نخست میرزا علی و سپس میرزا محمد رضای قزوینی وظیفه یافت در مسیر سفارت خود به فرانسه، برای «تشریح سیاست دولت ایران نسبت به مقابله با کفار روس و جهال وهابی» با سلطان عثمانی مذاکره، و پیام شاه ایران را به سلطان ابلاغ کند.[341] از تصمیم سلطان در اعزام دو سفیر به دربار ایران، پس از دریافت پیام، معلوم می‌شود که باب عالی تصمیم گرفته بود، پس از سال‌ها تعویق، خط تبادل مستقیم معلومات و اطلاعات را پیرامون مسائل دو جانبه و سایر موضوعات با ایران برقرار کند و بدین ترتیب، عنصر ثالثی مثل والی بغداد را که خود بارها موجب بروز سوء تفاهم شده بود، از میان بردارد.

 

فتح مکه :

اردوگاه وادی فاطمه، پس از تسلط بر مدینه مأموریت فتح مکه را نیز بر اساس اعلام سعود در دستور قرار داد، از این رو، بارو و حصاری خاص در اطراف آن ایجاد شد.[342] درخواست شریف مکه برای صلح، پس از محاصره سخت شهر که به مدت سه ماه طول کشید، به سعود اعلام شد. در این مدت، بر اثر قحطی، مردم شهر، از شدت گرسنگی، حتی از سگان نیز صرف نظر نکردند.[343] به نظر می‌رسد که شریف مکه قصد داشت با پذیرش صلح و از میان برداشتن محاصره شهر، امکان برگزاری حج را فراهم کند و پس از حضور حجاج مصری و تحریک احساسات مذهبی آنها، بار دیگر به مقابله با سعود برخیزد.[344] اما از رسیدن قوای مددکار خبری نبود و با تصمیم شریف مکه و باز شدن دروازه شهر، قوای وهابی سعود به محاصره بیت الله الحرام پایان دادند و پیروزمندانه وارد شهر شدند. به دستور وی، در بازارها و مأذنه‌ها منادی ندا در می‌دهد:«ادخلوا فی دین سعود و تظللّوا بظلّ الممدود». سعود پوشش کعبه را برداشت و فتاوی و احکامی صادر کرد.[345]

به این ترتیب، سعود بن عبدالعزیز در پایان سال 1220ق/1805م امور حرمین شریفین را به اختیار گرفت و نه تنها حاکمیت دولت عثمانی در این منطقه گسیخته شد، بلکه زمینه شکل گیری دولت حاصل از تفاهم وهابی – سعودی، بیش از پیش فراهم آمد. شمار بسیاری از نمادهای بر جای مانده از دورۀ ظهور اسلام و پس از آن، در شهر مکه ویران شد. سعود سرمست از این پیروزیها، تصمیم گرفت با حمله به نجران و حدیده در یمن که به رهبری ابو نقطه انجام شد، به حاکمیت ائمه زیدی آنجا نیز پایان دهد و مناطق جنوب را نیز به قلمرو خود منضم کند.[346] سپس قوای پیروز سعود بر آن شدند تا به اهداف سابق خود در عراق دوباره هجوم آورند.: نجف، سماوه، بصره و زبیر و حتی به روایتی منطقه هندیه در نزدیکی کربلا نیز، هدف یورشهای قوای وهابی قرار گرفتند[347].

بغداد: فرار از واقعیت

در چنین وضعیتی که سلطان عثمانی، نجد و حجاز را از دست رفته دید و مصر نیز، در آستانۀ انقلاب و چه بسا تشکیل حکومت مستقل بود،[348]حملات جدید به جنوب عراق، زنگ خطر دیگری را برای باب عالی به صدا در آورد. گویا سلطان، اندک اندک به سیاست غلط دستگاه صدارت خود در امور مصر، نجد و حجاز و اعتماد بیجا به ولایت بغداد پی می‌بُرد. یوسف ضیاء پاشا از صدارت دولت عثمانی بر کنار شد و فشار سلطان بر ارکان اداری، سیاسی و نظامی در استانبول افزایش یافت. علی پاشا والی بغداد، با درک موقعیت خطیر خود و با توجه به ضربات سخت و شکستها و تحقیرهای ناشی از اقدامات نجد، بر آن شد تا با اقدامی ناگهانی، صورت مسئله را پاک کند. از این رو مسائل منطقۀ بابان کردستان را بهانه قرار داده و خواهرزاده اش را که در آن سال به قائم مقامی خود سرافراز کرده بود، در رأس سپاهی در سال 1221ق/ 1806م برای تعرض به مناطق غربی ایران اعزام داشت،[349] اما سپاه بغداد به چنگ نیروهای مدافع محمد علی میرزای دولتشاه حاکم کرمانشاه افتادند[350] و روابط دو کشور با شکایت دولت ایران تیره شد. در چنین شرایط سختی، درگیری نظامی با ایران نیز بر مشکلات و دشواری‌های پیشین افزود.[351] مقامات دولت عثمانی در مذاکره با طرفهای دولت ایران، اقدام علی پاشا را «شخصی و نسنجیده» توصیف کردند. در گزارشهای داخلی دولت عثمانی، حتی وی را «بی لیاقت» دانستند و توبیخ کردند.[352] سپاه ایران علی رغم دشواریها، مرزهای شمالی بغداد را تهدید می‌کرد. نمایندۀ ویژه ای ازسوی دربار عثمانی، در مذاکره با فتحعلی شاه مذاکره کرد و در حرم حضرت عبدالعظیم مقرر شد تا در قبال تأدیۀ خسارتهای وارده از لشگرکشی کدخدا سلیمان بیگ و نیز خروج نیروی عثمانی از اراضی ایران، فرماندۀ عثمانی آزاد و امور بابان نیز با توجه به این نظر ایران دنبال شود.[353]

 

خادم حرمین شریفین، رمز مشروعیت :

سعودبن عبدالعزیز در این زمان، یعنی در موسم حج1221ق/1806م تصمیم گرفت با جلوگیری از ورود حجّاج کاروان شام و تُرک، که «محمل شریف» را با خود حمل می‌کردند،[354]رابطۀ معنوی و نمادین خلافت عثمانی را با حرمین شریفین عملاً پایان دهد.[355]

سرانجام پس از مذاکرات متعدد، سعود شرایط سنگینی قرار داد: امیرالحاج دولت عثمانی باید می‌پذیرفت که گردان محافظ کاروان را با تسحیلات از مدینه حرکت ندهد و سربازان و حجاج را از هم تفکیک کند؛ حجاج تنها با پذیرش قوانین شرعی وضع شدۀ سعود حق ورود به مکه را خواهند داشت؛ علاوه بر اینها، دولت عثمانی، باید 200هزار سکۀ طلا به خزانۀ سعود بپردازد.[356] پذیرش شروط سعود برای کاروان اعزامی که به نظر محال می‌رسید. بنابر اخبار مصریان، حج ممکن نشد[357]و به این ترتیب، دولت عثمانی که روزی خود را به سبب خدمت به «حرمین شریفین»، واجد شرایط اطلاق «خلیفه» برای «سلطان» می‌دانست، با چالشی اساسی روبه رو شد.

به نظر می‌رسد که تغییرات سریع ماههای بعد در ارکان دولت عثمانی، از سطح سلطنت تا والیان و حکّام نواحی، ریشه در همین اتفاق داشت؛ یعنی الغاء عنوان «خلافت» از دستگاه «سلطنت» آل عثمان در نظر افکار عمومی:[358] خلع سلطان سلیم در 21 جمادی الاول سال بعد از سلطنت؛ برکناری عبدالله پاشا والی شام در پی تغییرات سیاسی و شکست در هدایت کاروان حج؛[359] عزل و سپس حذف فیزیکی کدخدا علی پاشا والی بغداد[360] و انتصاب کدخدا سلیمان پاشا به جانشینی او.[361]

با فتح مکه مکرمه، سعود به عنوان حاکم مطلق بر«حرمین شریفین» در 22 ذی القعده سال1222ق/1807م در همراهی شریف مکه، به شهر درآمد و برای مراسم حج آماده شد.[362] او در نخستین اقدام، قاضی مکه، خطیب زاده محمد افندی را از کار برکنار کرد و او را همراه نامه ای در تشریح ضرورت عدم بازسازی قبور به استانبول فرستاد. سپس عبدالرحمن التیامی را به جای وی از طرف خود به عنوان قاضی مکه منصوب کرد.[363] سپس تصمیم گرفت دوباره به مدینه رود و بناهای باقی مانده بر مزار متبرکه امامان شیعه، خاندان و صحابه پیامبر(صلّی الله علیه و آله و سلّم) را در بقیع ویران کند.[364]

سعود بن عبدالعزیز با جسارت تمام به صورت مسلح وارد مقبره پیامبر عظیم الشأن اسلام (صلّی الله علیه و آله و سلّم) شد و ذخایر خزانه نبوی را نیز غارت کرد. در میان آثار تاراج شده، تاج منسوب به کسری انوشیروان پادشاه ساسانی بود که اعراب پس از فتح مدائن، آن را بدست آورده بودند و شمشیر هارون الرشید خلیفه عباسی، هدایای سلاطین هند و دیگر تزئینات قبّه. بنا به روایت نویسنده لمع الشهاب، گنبد و امارت مضجع حضرت زهرا (س) و گنبد و امارت مزارات ائمه بقیع(علیه السلام)، شهدای احد و حتی مقبرۀ خلیفه سوم عثمانی نیز در این سفر، از ویرانی به دست سعود بر کنار نماندند.[365]

به موازات این حوادث در مکه و مدینه، اوضاع دربار استانبول نیز، سخت آشفته و نابسامان شده بود: درباریان، مصطفی- جانشین سلطان معزول سلیم – را کمتر از یک سال پیش به تخت سلطنت نشانده بودند، به زیر کشیدند و بر آن شدند تا دوباره سلیم را به قدرت بازگردانند. کوته زمانی بعد، سلطان سلیم را نیز به قتل رساندند و محمود بن عبدالحمید ملقب به محمود دوم، را به سلطنت نشاندند. در بغداد نیز آشفتگی اوشاع کم از استانبول نداشت: علی پاشا والی سابق بغداد، در آن شهر به دست پنج نفر از نزدیکانش به قتل رسید.[366]

در این میان، تنها شاید قاهره بود که اوضاع آنجا با تقویت دستگاه خدیوی محمد علی پاشا، به سوی امنیت و آرامش بیشتر می‌رفت، اما این ثبات و اقتدار بیش از آنکه وابسته به باب عالی باشد، از ویژگیهای شخصیتی خدیو محمد علی پاشا سر چشمه می‌گرفت.

 

ظهور «دولت مستقل نجد و حجاز» :

فرصت همچون گذشته، بار دیگر به یاری «دولت مستقل نجد و حجاز»- که خود حاصل نظام بر خواسته از «تفاهم سعودی-وهابی» بود-آمد:دولت ایران در مرزهای شمالی درگیر جنگ با روسیه، دولت عثمانی در گرداب نابسامانی، مصر در آستانۀ تثبیت قدرت بلامنازع خدیو محمد علی پاشا در داخل و کم توجه نسبت به امور شبه جزیره، دستگاه ولایت بغداد از هم پاشیده، والی شام معزول. عمان نیز با ترور امام مسقط به دست مردان قبیلۀ قواسم ساکن رأس الخیمه در 1219ق/1804م دچار بی‌ثباتی شده بود[367]و شرایط با تصمیم سعود در انتصاب سلطان بن صقر بن راشد بر رأس الخیمه در سال 1223ق/1808م به جنگی تمام عیار در منطقۀ خور انجامید. سر انجام امام مسقط شکست خورده و برخی از باطنی‌های عمان با سعود دست بیعت دادند. بنابر این شرایط برای تثبیت ارکان قدرت حکومت مستقل نجد به رهبری سعود از هر جهت فراهم بود.[368]

عامل دیگری نیز در این زمان نقش مهمی ایفا کرد: دولت بریتانیا ظاهراً نگران از حضور ناوگان دریایی فرانسه در خلیج فارس و بیمناک از سقوط مسقط، متحد قدیمی خود، نیرومندتر از گذشته وارد آب‌های خلیج فارس شد. در سواحل جنوبی، حضور سنگین قوای دریایی بریتانیا- یعنی«کفار»- برای ساحل نشینان که در رفت و آمد میان سواحل شمالی و جنوبی روزگار می‌گذراندند، به طور بالقوه تحدید بود. در این شرایط دو دولت مسلمان ایران و عثمانی به سبب مشغولیتهای پیش گفته، از توجه به امور منطقه باز مانده بودند. بنابر این، شیوخ بنادر ناچار از توجه به قدرت نو ظهور نجد شدند.[369]

البته با توجه به تماس‌های قبلی طی دیدار و مذاکرات رینود در سال 1214ق، و مقارن همین ایام دولت بریتانیا نیز همچون ساحل نشینان، جایگاه و منزلت «یک طرف مؤثر» را برای حکومت نجد قائل شد. به شرحی که نمایندۀ سیاسی- تجاری آن دولت در بوشهر- برای اجتناب از سوء تعبیر احتمالی از ناحیه وهابیان- برآن شد، با ارسال نامه به سعود، سطح و دامنه حمایت ناوگان کشورش از امام مسقط را به اطلاع نیروی وهابی نجد اطلاع دهد.[370]حاصل چنین اشراف اطلاعاتی، تصرف بحرین به دست قوای وهابی بود. اطلاع از سقف مشخص حضور بریتانیا در منطقه و همداستانی ساحل نشینان برای سعود موهبتی ناخواسته بود که بیش از پیش بر قدرت دولت مستقل نجد و حجاز افزود.

 

ایران و استفاده از اصل مشروعیت دفاع از خود :

مآخذ ایرانی نشان می‌دهند که تأثیر این وضعیت در مناطق داخلی ایران نیز در آن ایام نگران کننده بوده است: دستجاتی از وهابیان وارد مناطق بستک و جهانگیریه شدند و تبلیغات در لارستان ایران را آغاز کردند.[371] گر چه کارگزاران دولت ایران، چنین تحرکاتی را نادیده گرفتند، اما ارزیابی دقیق و پیش‌بینی هوشمندانه سیاحی ایرانی، فضای عمومی منطقه را در آستانۀ تحولات بزرگ باز می‌تاباند، به نوشتۀ میرزا ابوطالب خان در سفر نامۀ طالبی:

«به قبایل عتوب که علم جهازرانی می‌دانند و جهازات خود را دارند، از دو سال [پیش] دست یافته و قوت دریایی را به قوت برّی مزید کرده، بعد تسخیر بصره، تسخیر بغداد و پس از آن ممالک استانبول به آسانی او را مسیر خواهند آمد».[372]

مآخذ بریتانیایی نیز از افزایش جدی خطر تأثیر وهابیان بر سواحل ایران سخن آورده اند.[373] به همین سبب، شاهزاده حسین علی میرزا، فرمانروای فارس در شرایطی که دولت ایران در شمال، در«جهاد» با «کفار روس» بود، مأموریت یافت به این قبیل تحرکات پاسخ دهد. صادق خان دولّوی قاجار در رأس سپاهی برای بررسی وضعیت به این منطقه آمد. وی در تعقیب فراریان وهابی از منطقۀ بستک و لار، وارد عمان شد و چنانکه منابع ایرانی روایت کرده اند، وی توانست آنها را در قطیف سر کوب کند:

«صادق خان با قشون ابواب جمعی، ایشان را در حوالی بحرین و قطیف دریافت و در ابتدای صف آرایی بدون استعمال آلات و ادوات حرب قزلباشی کرده روی از آن جماعت بر تافت. اعراب... از طرز و روش دعوا، یقین بر شکست کرده به محمل بنه لشگر منصور ریختند و به طمع عربیت به صنادیق قند و شکر و حلویات آویختند. به سبب قسمت زیاد و کم، در میان آن طایفه هنگامه نزاع در گرفت و کار به دشنه و خنجر رسید. صادق خان به یکبار [ه] با قشون رکابی به دفع آن جماعت تاخت و از بخت فیروز خسروی مظفردشت جمیعاً را طعمۀ شمشیر آبدار ساخت».[374]

در مآخذ موجود سعودی، خبری از حادثه نیست، اما برخی چون ابن بشر و صلاح الدین مختار نوشته اند که سعید بن سلطان، امام مسقط در حمله وهابی، از قوای بحری بریتانیا استفاده کرد[375].

به هر حال گویا مقارن ورود نظامی ایران به صحنۀ تحولات نجد و شکست قوای وهّابی در قطیف، شایعۀ مرگ سعود بن عبدالعزیز نیز انتشار یافت و موجب خرسندی دستگاه صدارت عثمانی گردید.[376]

چنین به نظر می‌رسد که صادق خان پس از عملیات قطیف، بار دیگر در سال 1225ق/1810م به تعقیب وهابیان شکست خورده، نخست به عمان[377]و سپس تا حوالی درعیه نیز رفت. در آنجا سپاه مدافع وهّابی، به فرماندهی محمد بن سیف و سیف بن مالک شکست خورد و فرماندهان یاد شده نیز زخمی شدند.[378]در این زمینه، باید به این نکتۀ مهم توجه کرد: شماری از مآخذ فارسی، مانند مؤلف فهرس التواریخ و برخی دیگر، حملۀ صادق خان به قطیف را در 1224ق ثبت کرده اند، اما در فارسنامۀ ناصری، ذیل سال 1225ق از حملۀ این فرماندۀ ایرانی به درعیه سخن به میان آمده است.[379] بدین گونه به نظر می‌رسد که صادق خان در دو مرحله به آن حمله مبادرت کرده است، اما باید دقت کرد که در توصیفات این مآخذ از حوادث نبردهای صادق خان، شباهتها و قرابتهایی است.[380] به باور نگارنده، چه بسا سپاه صادق خان از ورود به مسقط تا حمله به درعیه در منطقه استقرار داشته و با یاری قوای امام مسقط، قوای وهّابی را سرکوب می‌کرده است. فلذا تداخل و پیوستگی منابع فارسی در ضبط دقیق اخبار ریشه در انعکاس آنچه طی این مقطع گذشته تنها پس از بازگشت صادق خان دارد. مرحلۀ بعدی جنگ، آزادسازی بحرین به دست قوای نظامی است که در منابع عربی از آنها به عنوان نیروی امام مسقط یاد کرده اند.[381]حضورنیروی نظامی ایران در صحنۀ عملیاتی منطقه و در مواجهه با وهّابیان و با ساز و برگ محدود، اما متمرکز، پیام بسیار مهمی داشت: تصور شکست ناپذیری نیروی سعودبن عبدالعزیز از میان رفت. انتشار شایعۀ مرگ سعود نشان از این واقعیت داشت که قدرت و استحکام حکومت مستقل نجد، تنها به بقای سعود بن عبدالعزیز وابسته است. در واقع بر اثر ویژگی‌های سعود بود که سپاهی گرد آمد و به مناطق گوناگون شبه جزیره و اطراف آن حمله برد و سرانجام هویتی را شکل داد که از آن به نام قدرت وهابیان یاد می‌کنند. رفتارهای سعود نشان می‌دهد که وی، آیین شیخ محمد بن عبدالوهاب را همچون ضرورتی برای حفظ «تفاهم سعودی- وهابی» تلقی نمی کرد، و شاید تنها برای توسعه قدرت معنوی، خود را وهابی معتقد نشان می‌داد. برخی رفتارها و اقدامات سعود، برای شماری از وهابیان متعصب پذیرفتنی نبود: ارتباط با نمایندگان کارگزاری سیاسی- تجاری بریتانیا که دست کم در حد رد و بدل هدایا از آن سن گفته شده، بی‌توجهی به شعائر دین اسلام در تعرض به مزار نبوی و غارت خزائن آن روضه مطهره و سپس فروش آنها، که از طریق خانواده عطاس به هند[382] روی داد و مواردی از این قبیل، نشان می‌دهد که شاخه سعودی «تفاهم»، مسائل را صرفاً از دید مادی می‌دید. بنابراین، وقتی سپاه کوچک، اما متمرکز ایران توانست در نزدیکی درعیه حضور یابد و قوای وهابی را از منطقه قطیف بحرین بیرون راند، همبستگی مذهبی ادعائی منابع سعودی در ساخت دولت مستقل نجد و حجاز، یا پیوستگی قبایل شبه جزیره به عقیده وهابی، چه بسا با تردیدهای اساسی رو به رو شد.[383]

می توان احتمال داد که همین عامل، توجه دولت عثمانی و حتی خدیو محمد علی پاشا را به این نکته جلب کرد: جدال با «دولت مستقل نجد و حجاز» بر اساس رویکردی دینی در به کارگیری«حجاج مغربی»،[384] دعوت مقطعی از «عشایر جنوب عراق»،[385] «خودداری از تقابل و اتکا به مکاتبات حاوی پند و اندرز»[386] یا «فتآوی مفتیان و شیخ الحرم ها»[387]و حتی اعزام «سپاهی متنوع با ساز و برگ فراوان»[388]و مواردی از این قبیل، عبث و بی‌حاصل بوده است، زیرا تنها عملیاتی که آوازۀ شکست ناپذیری قوای سعود را با تردید مواجه کرد، همین حرکت سپاه کم شمار، اما متحد ایرانی و استفاده از حیله‌های سادۀ جنگی بود، مانند عقب نشینی و جا گذاشتن غنائم که قوای طرف مقابل را به طمع انداخت و موجب جدال آنها با یکدیگر شد.

حوادث سال‌های بعد در اعزام قوای متمرکز مصری و فرماندهی واحد در صحنه عملیات مشابه اقداد صادق خان، نشان داد که پایان دادن به حکومت مستقل نجد و حجاز، برای حاکمانی چون سلیمان پاشا ابوالممالیک یا کدخدا علی پاشا، چندان دور از دسترس نبود، البته اگر درایت به خرج می‌دادند.

 

حمله به شام :

سعود بن عبدالعزیز به هنگام عملیات قوای مشترک ایرانی- عمانی، در ربیع الثانی 1225ق/1810م با استفاده از فضای امنیتی متزلزل سرزمینهای تحت حاکمیت دولت عثمانی، با بیان مجدد احتیاجات خود برای دولت عثمانی[389] تا حوالی دمشق پیش رفت.[390]یوسف گنج والی پیشین شام یک سال پیش از این تاریخ، از تمایل به وهّابیان در منطقۀ تحت قلمرو خود سخن گفته بود:

«احتمال آن هست که چه این محبّتان، چه حجّاجی که در معیتم هستند و چه اهالی مسلمان ساکن شام ضمن رو گردانی از قواعد دین مبین و انحراف از اطاعت دولت علّیه، ناچار و مظطر از متابعت از هر امر و ارادۀ وهّابی گردیم و یا اگر با ترتیبات جزئیه اقدام به عزیمت به سوی دشمن گردد، تردیدی نیست که حالت ناگواری پدید خواهد آمد که از حوصلۀ دولت علّیه خارج است... معاذالله تعالی دین و دولت علّیه نیز در معرض مصیبت عظمی و خیانت کبری قرار خواهند گرفت و بدین ترتیب اشقیای وهابی فُرجه یاب شده و ضمن سرایت به حرمین، مقاصد سوء خود را به شام شریف و سایر نقاط عربستان نیز گسترش داده و در نهایت امر، من کلّ الوجوه، پشیمانی مجزوم و آشکار خواهد بود»[391]

اما این پیش‌بینی واقع بینانه، عزل او را در پی آورد.[392]سعود پیش از حضور در منطقه، با ارسال نامه ای، از والی شام خواسته بود تا چهار تن از نزدیکان وی را بپذیرد و از ارشادات آنها در توصیف و تبلیغ عقیدۀ وهّابی بهره ببرد. او نامۀ خود را با این عبارت پایان داد:«والسلام علی من اتبع الهدی و ترک الفتنة والأذی».[393]سعود در پاسخ والی شام، دوباره در نامه ای به تاریخ 14ذی قعدۀ 1225ق/1810م، خود تشریح کرد: نساختن گنبد بر فراز مقابر و ترک زیارت قبور و زیارتگاههای موجود در دمشق که محل نذر و نیاز مردم شده است. او در تأیید نظرات خود، به آرای گوناگون محمد بن عبدالوهاب و برخی دیگر از علمای سلفی هم استناد کرد.[394]سعود در بازگشت، فتوای جدیدی در خصوص ممنوعیت حمل سلاح برای مردان و استفاده از زیور آلات برای نسوان در ایام حج در مکه صادر کرد.[395]همزمان با سفر حج سعود بن عبدالعزیز، فرزندانش به جبران شکست از سپاه ایران، به نواحی عمان یورش بردند. این اقدام خود سرانه به شکست قوای وهابی و تداوم درگیری در منطقۀ شرقیه منجر شد.[396]

بر پایۀ مستندات موجود، سعود در این هنگام بر آن شده بود با تمهیداتی، زمینۀ ارتباط با دولت قاجار را فراهم کند؛ از این رو سفیری را با نام و نسبت عبدالکریم بن ابراهیم برای جلب نظر مقامهای ایرانی به صوب بوشهر گسیل داشت، تا با ایجاد تماس، بتواند از بروز وضعیتی چون اعزام دوبارۀ سپاه از سوی ایران مانع شود. به نظر مآخذ بریتانیایی، ناتوانی قوای وهّابی از مقابله با ایرانیان، سبب اتخاذ این سیاست بوده است.[397]

 

تصمیم به حمله فراگیر؛

ترس از ایران یا فروانداختن دولت خدیوی مصر در باتلاق جدید نجد؟

با انتشار اخبار لشگرکشی ایران و موفقیت‌های بدست آمده در درعیه، دولت عثمانی در صدد برآمد تا سیاست سرکوب وهابیان نجد را دوباره در دستور قرار دهد و خدیو مصر، محمدعلی پاشا را بدین منظور برگزید.[398]خدیو محمدعلی پاشا بر خلاف دیگر حکام و والیان دولت عثمانی، خود را از بندگان دستگاه صدارت و سلطنت عثمانی نمی دانست.[399] به همین سبب، سلطان عثمانی از محمد علی پاشا چندان خرسندی خاطر نداشت. این مطلب از لحن نوشته‌های سلطان عثمانی بر حاشیۀ گزارش‌های محمدعلی پاشا به خوبی پیداست. به عنوان مثال، محمدعلی پاشا پس از فتح درعیه از سلطان برای فاتح قوای مصری درعیه، تقاضای پاداشی نقدی کرد، اما سلطان با مختصر اشاره ای به رؤیت متن گزارش، موضوع را فیصله یافته دانست.[400]

محمد علی پاشا خدیو مصر، نخست تمایل چندانی نداشت به امور نجد و حجاز مشغول شود. دولت عثمانی با ارسال نامه‌های متعدد از وی خواسته بود قوای وهابی نجد را سرکوب کند،[401] اما محمدعلی به سبب اشتغال به امور ممالیک، یک سال پس از درخواست‌های باب عالی بود، که در این خصوص دست به اقدام زد.[402] ورود مصر به مسائل نجد و حجاز تأثیر مهمی داشت. بر خلاف سپاهیان والی بغداد، که گروهی گرد آمده از عناصر گوناگون نژادی- فرهنگی بودند و روابط عشیره ای- قبیله ای را بر اجرای فرمانهای فرماندهان عالی برتری می‌دادند، سپاه مصری انسجام و پیوستگی بیشتری داشت. رفتار سپاهیان عراق، به سبب پیوندهای نسبی با اعراب جنوبی، گاه در برخوردها یا درگیری‌ها به نحوی بود که اساس انتظام امور لشگر را سست و آشفته می‌کرد. چنانکه ریشه قبیلگی بسیاری از افراد مشارکت کننده در سپاه عراق نیز با یکی دو نسل فاصله، به عشایر و قبایل نجد و حجاز و یمن باز می‌گشت و این پیوند نسبی مانع از آن بود تا جنگها به نتیجه نهایی برسد. از سوی دیگر، حضور سربازان و فرماندهان ترک، در تقابل عنصر غیر عرب با عرب را بر می‌انگیخت و این نیز مایه تنش و بحران می‌شد. حال آنکه مصری‌ها ویژگی‌های متفاوتی داشتند: نخست آنکه مصریان به سبب سوابق تمدنی و دوران طولانی حکومت‌های گذشته، به امر سپاه و سپاهیگری اهمیت خاص می‌دادند و حکومت ممالیک و خدیوی، سپاه و تشکیلات نظامی منظمی در اختیار داشتند. روحیه تحمل و تساهل مصریان با عناصر بیگانه نیز به سبب عمق تاریخی مراودات جامعه بیشتر بود. در آنها، روحیۀ برتری طلبی عرب در برابر ترک غیر عرب دیده نمی شد. سرانجام بر خلاف سلیمان پاشا یا کدخدا علی پاشا، والیان گذشته بغداد که می‌کوشیدند با حفظ سیاستی دو گانه، هزینه‌ها را در اجرای فرمانها و دستورهای دولت عثمانی به حداقل برسانند و حداکثر صورت مخارج را به باب عالی تقدیم کنند، خدیو محمدعلی پاشا از وضعیت مستقل تری برخوردار بود و در آغاز حکومتش بر مصر، رؤیای دولتی مستقل و هم عرض با حکومت عثمانی را در ذهن می‌پروراند ضرورتی هم برای هماهنگی یا کسب امتیازهای موقت از باب عالی را نمی دید. افزون بر همه اینها موقعیت ژئوپلتیک این دو منطقه را هم باید در نظر گرفت: ولایت بغداد با ایران هم مرز بود و طی مدتهای طولانی، والیان عثمانی بغداد از اعادۀ حاکمیت ایران بر بغداد بیمناک بودند. از این رو، آنها بیش از آنکه متوجه بخشهای جنوبی یا حتی امور داخلی آن ولایت باشند، می‌کوشیدند دامنه تأثیر عمیق ایران را از حیث حضور تاریخی و اعتقادی بر عراق عرب محدود کنند. به همین سبب، در مقاطعی، سیاست تبدیل بحران «وهابی-عثمانی» را به بحران «وهابی – شیعی» در دستور کار خود قرار دادند. در مصر چنین وضعیتی وجود نداشت؛ دولت خدیوی مصر با هیچ یک از سرزمینهای بیگانه هم مرز نبود. در واقع مصر قرارگاه مرکزی اعمال حاکمیت بر شمال آفریقا و حتی مناطق صحرای بزرگ چون سودان بود. نباید فراموش کرد که پیوستگی فرهنگی مصر با شامات و یمن هم سبب شد تا این مناطق در رقابت با مصر قرار نگیرند. در حالی که در باب عراق، رقابت پنهانی میان بغداد و شام، بغداد و آناتولی با مرکزیت دیاربکر و قارص بیشتر به سبب نژادی هویت کرد- هم وجود داشت.

اگرچه در سال‌های 1225-1226ق/1810-1811م تحولی مبنایی در اعمال قدرت قوای وهابی در شبه جزیره اتفاق نیفتاده و تنها درعیه با درگیری‌های پیش آمده از سوی قوای مشترک ایرانی- عمانی مورد تهدید واقع شده بود، اما دولت عثمانی در این سال‌ها پیوسته بر حکومت محمدعلی پاشا فشار آورد تا وی در امور منطقه درگیر شود. سه احتمال اساسی را در این زمینه می‌توان در نظر گرفت: نخست آنکه، دولت عثمانی از تثبیت بیشتر جایگاه محمدعلی پاشا در مصر احساس نگرانی می‌کرد و با اشتغال وی به امور این منطقه می‌کوشید اسباب وابستگی بیشتر مصر را به باب عالی فراهم کند. در شرایطی که محمدعلی پاشا، دولت خدیوی مصر را بر پا کرده[403] و باب عالی،قدرت او را در عرض حاکمیت خود می‌دید و نیز با توجه به تبعات سنگین اقدامات وهابیان در انتزاع حرمین شریفین از حوزه متصرفات دولت عثمانی، سلطان در صدد برمی‌آمد با اشتغال خدیو محمدعلی پاشا به امور نجد و فرسایشی شدن جدالها، اندک اندک قدرت نوخاسته دولت خدیوی مصر را تضعیف کند، چنانکه با سلیمان پاشا ابوالممالیک نیز چنین کرد.

احتمال دوم، به نقش دولت ایران به عنوان رقیب سنتی و مهم باب عالی مرتبط است. هنوز خاطره اقدام کریم خان زند در تصرف بصره یا عملیات سنگین نادرشاه برای اعمال حاکمیت مجدد ایران بر عتبات مقدسه از ذهن دولتمردان دستگاه خلافت آل عثمان پاک نشده بود. به ویژه اینکه در همین مقطع یعنی شعبان سال 1227ق/1813م نیروی ایران به رهبری محمدعلی میرزا دولتشاه از مرزهای شرقی عثمانی برای تادیب والی بغداد که جسارت تعدی به سرزمین ایران را نموده بود، از سه جهت به سوی بغداد گسیل شده بودند.[404] بنابراین، حضور سپاه ایران در قلب شبه جزیره، زنگ خطر جدی را برای دولت عثمانی به صدا درآورد. شاید مقامات رسمی آن کشور چنین فرض می‌کردند که اگر ایران در حال جنگ با «کفار روس» بتواند بر عتبات مقدسه عراق عرب و حرمین شریفین حجاز مستولی شود، به سبب مشروعیتی که از بابت حرمین شریفین به دست خواهد آورد، امکان بسیج سپاهی انبوه و تبدیل جنگ قفقاز به رویارویی کاملاً دینی با روسیه را هم خواهد داشت. بنابراین، در چنین وضعیت دشواری، تمشیت امور نجد و حضور دولت عثمانی، حتی اگر به تقویت جایگاه محمدعلی پاشا منتهی شود نیز، باید به عنوان ضرورت در دستور قرار می‌گرفت. البته صاحب این قلم در تقویت هیچ یک از این دو فرض مستندات مشخصی در دست ندارد، اما رفتارشناسی تاریخی در تصمیم گیری‌های دولتمردان عثمانی می‌تواند ذهن را به چنین فرضیاتی راهنمایی کند. شاید عزیمت محمدصادق خان قاجار به نجد، مقارن دوران نبردهای سنگین ایران و روس در ماخذ ایرانی، جلوه ای چشمگیر نیافته و اخبار آن تنها در سطوری محدود آماده است، اما برای دولت عثمانی که رفتارهای سیاسی و عملیاتی ایران را به دقت دنبال و ارزیابی کرد، این عملیات حائز ارزش نظامی بسیار بود.

دولت عثمانی سال‌ها کوشیده بود بحران وهابی- عثمانی را به بحران وهابی- شیعی تبدیل کند. بر اثر مماشات دولت عثمانی با پدیدۀ وهابیان، زخمهای عمیقی بر پیکره بخش قابل ملاحظه ای از جمعیت عراق، به ویژه در مناطق جنوب بغداد، وارد آمده بود. خاطره حوادث تلخ کربلا و حمله‌های متعدد به بصره، نجف، حلبه و سماوه هنوز تازه بود. تمایل به قصاص قوای وهابی که در واقع در جنوب عراق، به نوعی نسل کشی دست زده بودند، عمیقاً وجود داشت. بنابراین، اگر زمامداران وقت ایران، اطلاعات دقیق و تحلیل جامعی از وضعیت منطقه داشتند، می‌توانستند به راحتی مسیر درگیریها در نجد را با جلب مشارکت شیعیان جنوب عراق، حتی به سوی جهات دیگری نیز بچرخانند. حس عمیق آزادسازی سرزمینهایی که برای مسلمانان و به ویژه تشیع، اهمیت خاص داشت، می‌توانست مهم‌ترین عامل برای موفقیت اهداف سیاسی- نظامی ایران در اراضی عثمانی باشد. اگر این اهداف حاصل می‌شد، عراق و شبه جزیره به یکباره در مدار سیاست ایران قرار می‌گرفت و بر رویارویی در نواحی شمالی با کفار روس نیز تاثیر عمیق می‌نهاد.

احتمال سوم، تحرک دیپلماتیک دولت فرانسه و اعزام هیئتی از سوی ناپلئون به نجد برای تحریص سعود در حمله به شام بود. اگر این خبر درست باشد، «دولاسکار» نماینده اعزامی به درعیه در سال 1226ق/1811م، وظیفه داشت با توجه به عملیات سال گذشته سعود که خود را تا نزدیکی دمشق رسانیده بود، باردیگر جهت ضربات وهابیان را به آن صوب متوجه نموده، تا با بی‌ثبات سازی عثمانی و امتیازگیری از آن، بر دغدغه‌های جبهه مقابل فرانسه در اروپا بیفزاید.[405]بنظر می‌رسد اگر چنین اقدامی اتفاق می‌افتادو قوای فرانسوی می‌توانستند خود را به سواحل شرقی مدیترانه برسانند، چه بسا دولت عثمانی ناچار می‌گشت، تاوان سنگینی را در ازای شکستی که به ناپلئون در عکا وارد ساخته بود، بپردازد.

اکنون که پس از دو قرن به صفحه شطرنج منطقه می‌نگریم و از ظرفیتهای نهفته و تهدیدهای خفته سخن می‌گوییم، می‌توانیم جایگاه بازیگران مهم منطقه را در شکل گیری سرنوشت سیاسی خاورمیانه تحلیل کنیم. ایران، مصر و ترکیه، با گذشت دو قرن، همچنان از ظرفیتهای تأثیر گذار یاد شده برخوردارند. رقابت دویست و اندی سال پیش و تقابل سیاستهای آن دوران، با تحولات کنونی نیز قابل تطبیق است؛ آنچه دولتمردان دو قرن پیش نسبت به وزن و جایگاه رقبای خود در ذهن داشته اند، همچنان امروز نیز زنده است. به عنوان نمونه ای مختصر، پس از آنکه قوای مصری در سرکوب وهابیان موفق شدند، سلطان عثمانی نگرانی خود را از بابت حضور دائمی نیروی مصری در شبه جزیره پنهان نکرد؛ او در حاشیه یکی از گزارشها در خصوص بازگشت ابراهیم پاشا به مصر پرسیده است:

«در اوراقی که به طرف همایونی مان تقدیم شده، فقره ای دایر بر بازگشت ابراهیم پاشا به مصر نیست، اگر نزد تو مانده است، تقدیم نمایی».[406]

 

فاتحان نجد :

در تابستان سال 1227ق/1811م نخستین بخش از قوای مصری به فرماندهی طوسون پاشا وارد شبه جزیره شدند. در پاییز همان سال، بندر ینبوع سقوط کرد و نقطه استراتژیک مهمی که می‌توانست در لجستیک نیرو، آذوقه و تجهیزات سپاه مصر نقش پشتیبان را داشته باشد، به دست قوای طوسون پاشا افتاد.[407] اشتباه استراتژیک شریف مکه در این هنگام روی داد: او هنگامیکه محمدعلی پاشا، تاجر مصری محمد المحروقی را برای طلب حمایت و کمک به نزدش اعزام نمود،[408] از همراهی و حمایت قوای مصری با توسل به معاذیری تن زد.[409]این خطای فاحش سبب شد که اندکی بعد، محمد علی پاشا درمکه به امارت خاندان شریف در حجاز پایان داد ؛[410] نخست آنها را به قاهره و سپس شریف[411]

را به سلانیک منتقل کرد.[412] محمدعلی سپس شریف یحیی بن سرور را به لفظ به عنوان شریف مکه معرفی نمود.[413]

در ذیقعدۀ همان سال نخستین برخورد سنگین میان قوای وهّابی با نیروی مصری اتفاق افتاد. نیروی وهابیان شامل از 4هزار پیاده و 500سوار به فرماندهی عبدالله بن سعود، در حالی که چهار تن از امرای سپاه سعود وی را یاری می‌کردند، در نزدیکی چاههای بدر حنین با قوای مصری روبه رو شد. فرماندهی مشترک عبدالله بن سعود با ابو محمد بن شکبان، مسعود بن مضیان و عثمان المضایفی و ابن جباره سبب شد تا در برخورد اولیه، سپاه شکست خورده و متفرق شود.[414]این رویارویی گویا هنگامی اتفاق افتاد که قوای سعودی به فرماندهی عبدالله بن سعود از عراق و از یکی از شبیخونها به حلّه باز می‌گشتند.[415]

خبر نبرد بدر حنین، توجه دولت خدیوی مصر را برانگیخت. محمد علی پاشا با درک موقعیت خطیر فرزندش طوسون پاشا، بر آن شد تا با فتحی نمادین، شکست در نخستین مواجهه را ترمیم کند: نیروی کمکی از جانب مصر به ینبوع و سپس به اردوی طوسون پاشا وارد شد. علاوه بر تجهیز قوای نظامی پول فراوانی نیز از سوی خزانه دار محمدعلی پاشا در میان قبایل این منطقه و از جمله مشایخ قبیله بنی حرب توزیع شد.[416]پس از این قوای مصری اردوگاه نظامی خود را در شمال مدینه مستقر کردند. از سوی دیگر، اخبار فتح نبرد بدر حنین، قدری موجب آرامش فکری سعود بن عبدالعزیز و وهابیان شده بود، زیرا قوای کم شمار آنها توانسته بودند بر نیروی مسلّح مصری غلبه کنند. سعود بن عبدالعزیز حضور سپاه مصری را در شبه جزیره، مانند قوای شریف مکه یا والیان بغداد چندان تحدید آمیز نمی دانست. به همین سبب، سعودبن عبدالعزیز با کمال آرامش، حضور در مراسم حج را بر مقابله فوری با سپاه مصری ترجیح داد و سپاه مصری نیز با بهره برداری از این فرصت، مدینه را در محاصره گرفت. برکناری حاکم وقت مدینه حسن القلعی و جانشینی عفیصان هم از ناحیه سعود سودی نداشت.[417] پس از سه هفته، سرانجام مدینه به دست سپاه مصری افتاد. نبرد اصلی در منطقه الجدیده روی داد و قوای مصری تازه نفس به رهبری احمدبن نابرت، خزانه دار مخصوص محمدعلی پاشا، توانستند با ایجاد نقب از ناحیه قبرستان بقیع، وارد شهر شوند و قوای سعودی را شکست دهند.[418]

تغییر وضعیت، نشان از آغاز عهدی جدید در حیات «تفاهم سعودی- وهابی» حکومت مستقل نجد و حجاز داشت. راههای ارتباطی شبه جزیره با مصر در غرب، عراق و شام در شمال کاملا مسدود شده بود. ادامه این وضعیت دشوار می‌توانست بنای دولت سعودی- وهابی را ویران کند. تهدید ایران هنوز پابر جا بود و در قالب تهدید فوق، سعود نیز ظاهرا همزمانی توجه دو دولت عثمانی و ایران، یکی از مسیر مصر و دیگری از جهت عمان را نادیده نگرفت. برهمین اساس، نمایندگان سعود بن عبدالعزیز با هدف سنجش اهداف ایران و با پوشش تشویق دولت ایران برای اعزام حجاج به حرمین شریفین طور مستقل، وارد دربار قاجار شدند:

«سه نفر از اعراب بادیه نجد از جانب شیخ سعود پسر شیخ عبدالعزیز وهابی، با عریضه و هدایائی که یکی از آنها قطعه زمردی بود به اندازه یک کف دست و بسیار صافی و آبدار و شفاف و مضمون آن عریضه استدعا نموده که بعد از این حجاج عجم را مقرر دارند که برای نزدیکی راه، نجد را اختیار کنند که در هر باب رعایت احوال هر یک به واجبی به عمل خواهد آمد».[419]

البته وضعیت سیاسی- اقتصادی نجد را در آن سال‌ها نیز نباید از نظر دور داشت.[420] پاسخی که صدراعظم وقت ایران برای «سعود وهابی فرمانروای نجد و حجاز» نوشته، نشان از آن دارد که دستگاه صدراعظمی ایران از دقایق و ظرائف حوادث مطلع نبوده یا امکان ارزیابی درست و دقیق آن را نداشته است؛ زیرا وی بی‌توجه به حوادث شبه جزیره، به نامه سعود پاسخ مثبت می‌داد و حتی بر رعایت احوال کاروانهای اعزامی حجاج ایرانی تاکید می‌کرد.[421]

به روایت مدرسی طباطبایی، با «مصالحۀ ایران و نجد» کاروان حجاج ایرانی عازم حرمین شریفین شدند. امیر الحاج ایرانی، میرزا هدایت الله با نامه دولت ایران، از راه بندر عباس- عمان، طایف و نجد به سوی مکه و مدینه روان شد.[422]در این شرایط، امام زیدی یمن که از حمایت دولت ایران از امام مسقط اطلاع داشت، وشاید از اعزام نمایندگان سعود به دربار ایران هم بیمناک شده بود، با هدف جلب مساعدت دولت ایران، دو نماینده نزد فتحعلی شاه فرستاد. سفرای یاد شده، ستم‌های قوای وهابی و تحولات شبه جزیره را تشریح و توصیف کردند.[423] لحن پاسخ فتحعلی شاه به امام یمن، با لحن پاسخ به عبدالعزیز تفاوت دارد: در نامه اول، پادشاه قاجار فرمانروایی سعود بر نجد و حجاز را به عنوان یک حکومت وهابی عملا به رسمیت شناخت، حتی بر مناسبات دوستانۀ طرفین نیز تاکید کرد. در حالی که در نامه به امام یمن، از رفتار شنیع و فساد و فتن سعود سخن به میان آورده است.[424]

پرسش این است که آیا دولت ایران، در برابر حوادث شبه جزیره، سیاست دوگانه ای در پیش گرفته بود؟ یا ضعف تحلیل و شناختن درست حوادث منطقه موجب شده بود که فتحعلی شاه قاجار واکنش متفاوت نشان دهد. مطالعه سیاست خارجی ایران در این دوره دو واقعیت را نمایان می‌کند. نخست اصل اضطرار و سپس ضعف نهاد سیاست خارجی.

سلسله جدید که با فتوحات آقا محمد خان قاجار بنیان نهاده شده بود، اگر چه در آغاز بر آن بود تا از تجارب دولتمردان عهد گذشته همچون میرزا ابراهیم خان کلانتر استفاده کند، اما کوتاه زمانی پس از آن، به سبب کم تجربگی پیرامونیان شاه و همچنین رفتار ایلاتی خانواده قاجار، با دشواریهای بسیار روبه رو شد. انتظام امور روند خود را از دست داد و به نظر می‌رسد تا پایان دوره دوم جنگهای ایران و روس – که اشخاص کاردان دوباره به خدمت گرفته شدند- کارگزاران دولت فتحعلی شاه قاجار نوعی سطحی نگری شده بودند. البته جنگ ایران و روس نیز به این وضعیت دامن زده بود. دقت در اسناد دیپلماتیک و قراردادهای ایران با دولت بریتانیا و مقایسه تعهدات طرفین – توافقات با سرجان ملکم و سرهارفورد جونز- مؤید آن است که کارگزاران دستگاه خارجی ایران در آن مقطع تصویر مبهمی از نیازهای خود و توان طرف مقابل داشته اند. به همین سبب، سطح توافقات برابر نبود و در چنین فضایی، شناخت واقع بینانه و جامعی از حوادث کم اهمیت تری مانند تحولات نجد و حجاز وجود نداشت.[425]

 

افول اقبال «دولت مستقل نجد و حجاز» :

همزمان با این تحولات، در شبه جزیره تغییرات اساسی در حال شکل گیری بود: قبیلۀ بنی حرب و برخی دیگر از قبایل حجاز با مشاهدۀ واقعیتهای نظامی و پس از نخستین شکست قوای سعود در رجب1228ق/1812م در حوالی مدینه اتحاد خود با قوای سعودی را فراموش کردند و به همکاری با نیروی طوسون پاشا روی آوردند.[426] این حوادث در درجۀ نخست نشان می‌دهد که سیاست اولیه کارگزاران دولت عثمانی در برخورد با ماجرای وهابیان در حجاز و نجد تا چه حد سست بوده است. محمدعلی پاشا خود در شعبان همان سال به جده و سپس در ذی قعده وارد مکه شد. سر فرماندهی سپاه او، تقریباً بدون درگیری مهمی، این دو شهر را اندکی پیش از ورود وی در اختیار گرفته بود.[427]به نظر می‌رسد که اهالی مکه با طوع و رغبت از قوای مصری استقبال کردند.[428]محمدعلی پاشا که خود در رأس قوای کمکی و تجهیزات فراوان به جده وارد شده بود، عزم جدی حکومتش در فیصله بخشیدن به امور نجد را آشکار ساخت.[429]قوای طوسون پاشا سپس به سوی طائف در نزدیکی مکه حرکت کرد. تنها مقاومت جدی در نبرد طائف میان عثمان المضایفی با قوای مصری صورت گرفت؛ نبردی که به مرگ فرمانده معروف قوای وهابی منجر شد.[430]پیشتر اشاره شد، خدیو مصر، محمدعلی پاشا در این هنگام با توجه به رفتار شریف غالب و با اسرار سلطان عثمانی، ظاهراً علی رغم تمایل شخصی خود، شریف را از کار بر کنار و به قاهره منتقل کرد. تأثیر حوادث حجاز بر مناطق دیگر شبه جزیره نیز به سرعت دیده شد. حاکم بحرین که تا پیش از این خود را با سیاستهای نجد هماهنگ می‌کرد، از دولت ایران کمک خواست.[431]

 

عبدالله بن سعود، جانشینی بی‌اقبال!

به همان سرعتی که میراث سال‌ها درگیری و نزاع سعدبن عبدالعزیز در حمله به مناطق گوناگون از دست رفت، قوای جسمانی سعود نیز رو به کاهش نهاد، چندان که در جمادی الاول سال بعد و کمتر از یک سال پس از سقوط شهرهای حجاز، وی جام مرگ را سر کشید.[432]ضایعه دیگر برای قوای نجد، شیوع بیماری وبا در این منطقه بود.[433]بدین ترتیب، انتظام امور به کلی از هم پاشیده شد.

بنا بر اخبار موجود، نماینده ای که از سوی نجد برای تحبیب دیگر قدرتهای درگیر به بوشهر اعزام شده بود، با نمایندگی سیاسی- تجاری بریتانیا برای نیل به تفاهم به گفتو گو پرداخت[434]و گویا توانست توجه بیشتر انگلستان را به منطقه جلب کند. در همین سال 1230ق/1814م و همزمان با تماس میان قوای وهّابی با کارگزاران بریتانیا در بوشهر، دولت عثمانی هم مصمم شد در ازای خدمات سفیر بریتانیا در ایران، به وی نشان و هدیۀ ویژه ای اعطا کند؟[435]

روشن نیست که این سفیر چه خدمت در خور«هدیۀ ویژه» برای دولت عثمانی انجام داده بود، اما از اخبار این سال‌ها به بعد، سیاست منطقه ای بریتانیا به نحو مشهودی، در حجمی متمایز از گذشته و در قالب رفتاری جدیدی بروز یافت.

انتشار اخبار حوادث شبه جزیره به سبب پیوستگیهای نسبی و نژادی قبایل مناطقی از شام و عراق با شبه جزیره موجب شده بود تا جمع کثیری از عشایر مناطق حماة و حلب در شام علیه دولت عثمانی طغیان کنند.[436] محمدعلی پاشا در واکنش، فرمان بی‌رحمانه ای صادر کرد: بر اساس اعلامیۀ اردوی خدیو مصر وی به ازای جسد هر یک از قوای وهّابی، شش ریال به جنگجویان سپاه خود می‌پرداخت.[437]

احمد طوسون پاشا در ادامه مسیر فتوحات خود، وارد وادی قصیم در یک قدمی درعیه شد. عبدالله سعود امیر قوای وهّابی، که پس از مرگ پدرش، جانشین او شده بود و البته به روایت مآخذ غیر بومی، در مسیر انتخاب و بیعت، برادرانش با او به معارضه برخواسته بودند، بر آن شد تا زودتر درعیه را نجات دهد و از این رو، برای مصالحه هیئتی نزد طوسون پاشا در هنجاویه اعزام کرد.[438]

یکی از شروط صلح قوای مصری، تأدیۀ خراج به دولت عثمانی بود.[439]هنگام مذاکرات میان دو طرف، ظاهراً همان بیماری که موجب مرگ سعود شد، احمد طوسون پاشا فرماندۀ قوای مصری را نیز در نزدیکی درعیه به کام مرگ کشید.[440]سپاه مصری با از دست دادن فرماندهی خود، عقب نشینی کردند. همین که به نظر رسید سایۀ تهدید برداشته شده است، نیروهای وهابی باقیمانده به مقاومت و برخوردهای پراکنده روی آوردند.[441]

با درک این شرایط، محمدعلی پاشا به سرعت دومین فرزندش ابراهیم پاشا را در رأس قوای جدید منصوب کرد و برای تکمیل اقدامات نافرجام پیشین، مسئولیت آغاز عملیات تازه در شبه جزیره را به او سپرد.[442] از هنگام مرگ طوسون پاشا در شوال 1231ق تا ورود نیروی ابراهیم پاشا برای فتح درعیه، مهمترین مسئله برای قوای مصری، امکان حرکت سپاه در درون صحرا بود. قرار بود با توجه به شمار نفرات سپاه جدید، حدود 10 هزار نفر شتر به نجد وارد شود، اما تأخیر پیش آمده، به نیروهای پراکندۀ وهّابی زمان داد.[443]

در سال 1232ق/1816م سپاه جدید وارد شبه جزیره شد. عبدالله بن سعود به منظور مقابله با دور دوم لشکرکشی خدیو مصر، حکم به جهاد داد و اینکه خون مهاجمان مباح است[444] او حتی حکم ارتداد افرادی را هم که در حجاز از او رویگردان شده بودند، صادر کرد.[445]نخستین برخورد در حومۀ مدینه رخ داد: از مدینه تا منطقۀ کوه شمبر، سپس چاه ماؤیه، مقاومت و جدال پیوسته جریان داشت. سرانجام، نیروی 20هزار نفری سپاه عبدالله بن سعود در رجب 1232ق/1816م در منطقۀ کوه شمبر شکست خورد و پسران و دختران عبدالله به اسارت سپاه ابراهیم پاشا در آمدند.[446]نزاع بعدی در منطقۀ چاه ماؤیه پس از شش ساعت، باز به شکست عبدالله انجامید.[447]گزارشهای صحنۀ جنگ حاکی از مصالحۀ اهالی بیشتر شهرها با ابراهیم پاشاست.[448]البته باید تا حدّی، قساوت قوای مصری را در جنگ در نظر گرفت.[449]به عنوان مثال، پس از نخستین برخورد در حومه مدینه، که سپاه وهّابی با600کشته و 150 زخمی و بر جای گذاشتن 3عراده توپ و 500نفر شتر رو به هزیمت نهاد، ابراهیم پاشا فرمان داد تا گوش اجساد کشته شدگان را ببرند[450] و با گزارشی، نزد پدرش خدیو محمدعلی پاشا ارسال کنند. خدیو مصر نیز بلافاصله گزارش وی را همراه ضمائم مذکور، برای باب عالی ارسال کرد.[451] درگیریها در طول سال 1233ق/1817م نیز ادامه یافت و پیوسته بر فهرست پیروزیهای ابراهیم پاشا افزوده می‌شد. به همین سبب، همبستگی قوای وهّابی و حامیانش اندک اندک از میان رفت، چنانکه محمدبن مشاوی و علی بن شیخ، عموهای عبدالله تسلیم قوای مصری شدند.[452]

به روایت سعید پاشا والی بغداد،[453]با تمهیدات او، متحد پیشین وهابی، شیخ کویت هم با حمایت ارابه‌های توپ دار، از منطقۀ بنی خالد سرکوب قوای وهابی را آغاز کرد. گویا تسلیحاتی نیز از سوی والی عراق برای ابراهیم پاشا در نجد تأمین و ارسال شد.[454]

 

پایان «دولت مستقل نجد و حجاز» :

سرانجام پس از جنگی سخت در ذی حجۀ 1233ق/1818م، عبدالله بن سعود خود را تسلیم قوای ابراهیم پاشا کرد.[455] درعیه نیز در سوم ذی قعدۀ همان سال، پس از هفت ماه محاصره و هلاکت 14هزار نفر و اسارت 6هزار نفر تسلیم شد.[456]

همزمان با سقوط درعیه، کاپیتان فوستر سادلر،[457]نمایندۀ اعزامی بریتانیا و مقیم در قطیف، وارد منطقۀ نجد شد و برای گفت و گو با ابراهیم پاشا اظهار تمایل کرد. به نظر برخی مؤلفان، اعزام سادلر از سوی دولت بریتانیا به درعیه، با فاصلۀ کمتر از 48 ساعت، نشان از آن دارد که دولت انگلستان با دقت اخبار و تحولات تغییرات نجد را زیر نظر داشت و با توجه به غلبۀ قوای مصری، سادلر را به منطقه فرستاد تا باب مذاکره با فرماندهی قوای مصری در شبه جزیره را باز کند.[458]

ابراهیم پاشا در درعیه، گویا نخواست یا نتوانست با سادلر ملاقات کند، از این رو، بنا بر اخبار بعدی، سادلر در مسیر حرکت سپاه مصری به سوی مدینه و حتی تا ینبوع بنا به روایت خودش، روان شد. اگر چه سادلر خاطرات سفر خود را نگاشته است، اما در این متن وی از تشریح دقیق و روشن اهداف و نتایج سیاسی- امنیتی ماموریتش اجتناب می‌کند. در حقیقت او در اثر خود کوشیده ماموریتش را به سطح یک سفر برای جلب موافقت نیروی مصری به منظور مقابله با خطر راهزنی دریایی سکنه رأس الخیمه و تسلیم نامه فرماندار هند به ابراهیم پاشا محدود کند،[459] اما به این نکته پاسخ روشن نمی دهد که اگر تنها وظیفه او تسلیم نامه بوده، چرا برای تسلیم این پیام، هفته‌ها در منطقه شرقیه و حتی بوشهر به انتظار نشست تا نتیجه تقابل مصری- وهّابی روشن گردد.‌[460]سر انجام ملاقات سادلر با ابراهیم پاشا در مدینه صورت گرفت، اما تأکید شده است که ابراهیم پاشا هدیۀ سادلر را نپذیرفت.[461]

بنا به برخی روایات، دولت بریتانیا از استیلاء قوای مصری بر شبه جزیره بیمناک بود، چرا که در صورت پیوستگی این منطقه به قلمرو خدیوی مصر، قاهره عملاً بر 3 آبراه استراتژیک هرمز، عدن و سوئز اشراف می‌یافت.[462] دلیل مخالفت باب عالی اما ظاهراً بر وجهی دیگر بوده ست. احتمال شناسایی دولت خدیوی مصر توسط بریتانیا در حالیکه قوای مصری با فتح درعیه با امور حرمین شریفین اشراف یافته بودند؛ به معنای پایان عصر خلافت بود. بنابراین در این فصل مهم دو قدرت متنازع عثمانی و بریتانیا هر دو بر این منطقه موافق بودند، که باید کوشید قوای مصری هر چه سریعتر نجد و حجاز را ترک کنند. دلیل نگرانی سلطان که از چرایی حضور ابراهیم پاشا در نجد جویا می‌گردد، و یا مشایعت ابراهیم پاشا توسط سادلر تا ینبوع ریشه در همین نقطه اشتراک دارد.[463]

صورت مذاکرات دو طرف یا اسناد مشتمل بر دستورالعمل دولت بریتانیا به سادلر، اینک در دست نیست و به همین سبب تنها می‌توان احتمالاتی را در نظر گرفت. اطلاعات محدود کنونی، که حاکی از ارتباطات دولت بریتانیا با جنبش وهابیان در نجد و سپس«تفاهم سعودی- وهابی» است، تصریح می‌دارد مقامات بریتانیا، با شاخه سعودی این تفاهم «به دلایل گوناگون» تبادلاتی داشته اند. این موارد و نیز تماس نماینده اعزامی نجد به بوشهر برای مذاکره با نمایندگی مقیم تجاری سیاسی بریتانیا در بوشهر را نمی توان از دستورالعمل‌ها و اهداف سفر سادلر جدا دانست. سادلر صرفاً برای ابلاغ پیام تبریک دولت بریتانیا به طرف پیروز و یا دعوت او به اتحاد با قوای بریتانیایی به درعیه نیامده بود. او طی دوره هفت ماهه حصار، در قطیف به انتظار نشسته بود: نماینده بریتانیا وظیفه داشت در منطقه بماند و در پایان ماجرا به مأموریت خود- که دانش ما درباره آن ناکافی است- عمل کند.[464] همه این موارد، این پرسشها را در ذهن پژوهشگر پدید می‌آورد:

بنابر چه مأموریتی، سادلر وظیفه داشت در چارچوب «دلایل گوناگون» - که جونز به آن اشاره نموده- ارتباط با تفاهم سعودی – وهابی حفظ کند؟[465]

آیا سادلر برای نجات جان شخصی خاص که تداوم حیات او با منافع بریتانیای کبیر گره خورده بود و در محاصره درعیه در آن شهر حضور داشته و سپس به اسارت ابراهیم پاشا در آمده مأموریت پیدا کرده است؟

ناکامی اولیه مأمور بریتانیا برای ملاقات با ابراهیم پاشا که او را همراه کاروان سرا تا مدینه نیز کشاند، می‌تواند مؤید این احتمال باشد که نماینده ویژه دولت بریتانیای کبیر وظیفه داشته است شخصی یا مدرکی را از قوای مصری تحویل گیرد؟اما در پی خود داری ابراهیم پاشا از دیدار با او، مأمور بریتانیا دشواری مسیر مدینه را بر خود هموار کرد و پس از ملاقات با فرمانده قوای دولت خدیوی، قصد داشته است لطف فرمانده مصری را با تقدیم هدیه ای جبران کند؟

با اینکه ملاقات سادلر – ابراهیم پاشا در مدینه صورت گرفت و ظاهراً نتیجه بخش بود، چرا ابراهیم پاشا هدیه سفیر اعزامی بریتانیا را نپذیرفته است؟

به باور نگارنده، دو موضوع قابل توجه در ربط با این قبیل سوالات است:

1. دسترسی به گزارش‌های موجود در دارالوثائق قاهره، متأسفانه برای نگارنده میسر نشد. بایگانی نخست وزیری جمهوری ترکیه هم فقط شامل گزارشهایی است که به باب عالی واصل می‌شده و یا گزارشهای داخلی از جلسات مشورتی و ارزیابیها می‌باشد. اما مسلماً از صحنه‌های عملیات، ریز غنائم، اسرا، کشته شدگان طرفین، صورت جلسات ثبت اموال موجود در حرمین شریفین و نیز اسناد و مدارک به دست آمده از فتح درعیه، می‌باید اسناد و گزارشهایی در قاهره و بایگانی خدیوی دولت مصر وجود داشته باشد، که متأسفانه امکان دسترسی به آنها مقدور نیست. در بازمانده اطلاعات موجود دو نکته حائز اهمیت هست: نخست آنکه در شمار اسرای انتقال یافته به قاهره اختلاف دیده می‌شود. عبدالله بن سعود و برخی دیگر از وجوه اعیان درعیه و بزرگان وهابی به قاهره منتقل شدند. در برآورد اولیه، شمار این اشخاص 350 نفر[466]و در گزارشهای نهایی پس از تهیۀ لیست، اسامی 285نفر قید شده است.[467] بنابراین افرادی در این فاصله از فهرست حذف شده اند که اسامی آنها مشخص نیست. اگر پیش از ورود اسیران به قاهره، باز هم از شمار ایشان کم شده باشد، آیا می‌توان بخشی از مأموریت سادلر را تحویل گرفتن یا آزاد کردن شخص یا اشخاصی در نظر گرفت؟

2. در توصیف ویژگی‌های نسخه لمع الشهاب یک مسئله بنیادین وجود داشت: رقم تاریخ کتابت تنها نسخه موجود از این اثر مهم که خانواده تیلور به موزه ملی بریتانیا فروخته اند، تنها به دو روز قبل از موفقیت ابراهیم پاشا در فتح درعیه باز می‌گردد. با توجه به این موضوع، آیا نگارنده این اثر یا کاتب آن، در صحنه عملیات جنگی و در میان قوای مدافع درعیه حضور داشته است؟ اگر چنین احتمالی به امر واقع نزدیک باشد، آنگاه می‌توان تصور نمود: مأموریت سادلر، علاوه بر رهایی چنین افرادی، گردآوری منابع و مدارکی بوده که در بازسازی سال‌های مورد نظر ما و ادوار نخست از تشکیل دولت مستقل نجد بی‌نهایت مهم است.

بنابر اطلاعات مندرج در اسناد دولت عثمانی با فتح درعیه، ابراهیم پاشا اقدام به انتقال اسرا و غنائم نمود. شاید مهم‌ترین دستاورد این عملیات انتقال صندوقی شامل بخشی از نذورات و هدایای خزانه حرم نبوی در مدینه بود که طی عملیات سعود و تعرض وی به مدینه به غارت رفته بود.[468]در بین اسرا آنگونه که از گزارشهای حاصل مستفاد می‌گردد علاوه بر شخص عبدالله بن سعود و برخی از کارگزارانش جمعی از کودکان و زنان و حتی سالخوردگان نیز وجود داشته اند که پس از ورود به مصر محمد علی پاشا آنها را در محلی به نام باغ شبرا در قاهره اسکان داد. سلطان عثمانی در پاسخ به استعلام به عمل آمده از وی در خصوص تبعید این افراد به نقطه ای دیگر چنین پاسخ داد که «از آنجا که اکثر اینها پیر و علیل و صبیان و نسوان هستند، تأدیب و یا تبعیدشان به محل دیگر بیهوده خواهد بود. به قدر کفایت مستمری اعطاء گردد و داخل مصر و یا در محلی مناسب در جوار آنجا اسکان داده شوند».[469]

آثار به غارت رفته را در استانبول به رویت سلطان رسانیدند. علاوه بر اینکه سلطان از مشاهده همین بخش اندک بازمانده از ذخایر حرم نبوی خرسند شد[470]و دستور ترمیم آسیبهای وارده به آنها را صادر کرد دستور داد تا با سیاهه برداری از آنها این مجموعه را به محل اصلی باز گردانند.

در قاهره، عبدالله بن سعود جامه دارش عبدالله السری و کاتب دومش عبدالعزیز را دستگاه خدیوی محمدعلی پاشا مورد بازجویی قرار داد. موضوع اصلی صورت جلسه بازجویی نامبردگان اختصاص به تاراج ذخایر موجود در حرم حسینی و حرم نبوی داشت که طی عملیات سعود بن عبدالعزیز به آنها تعرض شده بود. بنابر صورت جلسه یاد شده این سه تن به صورت جداگانه مورد بازجویی قرار گرفتند. اظهارات آنها با هم تطبیق دارد. بنابر صورت جلسه این محاکمه عبدالله بن سعود تأکید داشته در حمله به کربلا پدرش را همراهی ننموده است اما در عملیات مدینه حضور داشته و وقتی جسارت پدرش در ورود به حرم نبوی را مشاهده کرده و از دستبرد او به هدایا و نذورات مطلع شده از این عمل شنیع ابراز تنفر نموده و پس از آن دیگر با پدرش دیدار و تماسی را برقرار ننموده است:

«... و خود وی نیز گویا پس از وقوع این قضیۀ ناپسند از پدرش متنفّراً جدا شده و دوری گزیده و تا زمان وفات پدرش نزد وی نیامده»

است.[471]از اظهارات نامبردگان همچنین معلوم می‌گردد که سعود بن عبدالعزیز به همراه کاتبش، جبر و اطرافیانی به نامهای عبدالله بن مطلق، غصاب، حباب، احمدالحنبلی و ابراهیم بن سعید داخل حجره نبوی شده و ذخائر و نقائص آن را به غارت برده اند. سعود سپس بخشی از این آثار را در داخل صندوقی به نزد دخترش در درعیه به ودیعه نهاده و بخش قابل ملاحظه ای را نیز به شریف غالب، شریف مکه فروخته است. شریف نیز این بخش از آثار را از طریق داماد خود محمد عطاس به هند منتقل و در آنجا به فروش رسانیده اند.[472]با این همه بنا به روایت جونز«صندوقچه ای کوچک از جنس عاج، همچون جعبۀ جواهر» که در آن«سه قرآن دستنویس مزین به یاقوتی روی جلد، سیصد مروارید زیبا و زمردی که به زنجیر طلا آویخته بود» را عبدالله بن سعود از این مجموعه با خود به قاهره برد و تحویل محمدعلی پاشا خدیو مصر نمود، که وی نیز آن را به همراه اُسرا به استانبول فرستاد.[473]

از بررسی و مطالعۀ داستان بر آمدن و فرو افتادن وهّابیان نجد چنین برمی آید که هنوز دانش ما از این تحولات محدود و ناکافی است. اسناد و مدارک فراوانی در آرشیوهای دولتی وجود دارد که تنها روند زمان است که می‌تواند دسترسی محققان را بر آنها فراهم سازد. افزون بر مدارک رسمی و دولتی چه بسا مکاتبات شخصی و اسناد خانوادگی نیز به دست آید که مطابقت روایت آنها با گزارشهای رسمی خواهد توانست امکان قضاوت واقع بینانه تری را فراهم سازد.

پژوهش حاضر در نظر دارد از نظام متوازنی برای تحلیل پدیده‌های تاریخی منطقه ما سخن به میان آورد. پیوستگی منطقه ای که ما در آن زندگی می‌کنیم با جهان پیرامون خود و توجه قدرتهای بزرگ فرا منطقه ای به این حوزه را به همان میزانی که نباید در تاریخ نویسی مسائل منطقه ای نادیده انگاشته شود، نبایست مورد مبالغه قرار داد.

عناصر متعدد ویژگیهای بومی و جغرافیایی خاص، بازیگران رسمی و غیر رسمی، سلایق و رفتارهای توأم با احساسات و عواطف مشرق زمینی ما، به همراه نگرش هدفمند بیگانگان به منافع خود در پیوستگی با این منطقه، مجموعه عواملی است که تاریخ نگاری را دشوار و قضاوت در رابطه با رخدادها را پیچیده و غامض می‌نماید.

اما علیرغم این نکات، تجربیات تاریخی در منطقه ما متأسفانه در حالتی جدید تکرار می‌شوند. دولت وهابی نجد مجدداً در صحنه سیاسی منطقه ظهور پیدا می‌کند. رفتارها و رویه‌های حکّام آن در دورۀ دوم، شباهتهای متعددی با دوره مورد اشاره ما در این پژوهش دارد. این درست است که دولت دوم و سوم وهّابیان سعودی فرو نیفتاده اما تکرار این تجربه تاریخی در شکل جدید خود دور ذهن نمی تواند باشد، همچنان که تجربه نبرد ایران و عثمانی در قرن نوزدهم با تجربه جنگ عراق و ایران قرابتهایی داشت، و با تاسف تکرار شد.

بنیادی‌ترین پرسش در ذهن ما، چرایی تکرار تجربیات تاریخی و عدم تجربه آموزی ما از تاریخ است. به نظر می‌رسد پاسخ به این پرسش چندان ناممکن نباشد: ما تجربه تاریخ نویسی را نداشته ایم و تاریخ خود را عمیقاً مورد بررسی و تحقیق قرار نداده ایم. افکار عمومی بسیاری از کشورهای منطقه تصویری وهم گونه از گذشته تاریخی خود دارند و اهتمام جدی برای تدوین تاریخ خود، بر اساس نظامی روشمند را مورد نظر قرار نداده اند. همین ویژگی است که حوادث تاریخی را تکرار پذیر نشان می‌دهد. اگر عراقیها به مطالعه دقیق و منصفانه از جنگ هشت ساله صدام علیه ایران پرداخته بودند و تاریخ جنگ خود را به دقت و مستند ثبت می‌نمودند، تجربه جنگ با کویت و سپس جنگ با آمریکا و ائتلاف جهانی را تکرار نمی نمودند.

فقدان حافظه تاریخی دقیق و مستند برای هر کشوری در منطقه ما می‌تواند لطمات جبران ناپذیری را به دنبال آورد. عدم بررسی تاریخی در رابطه با حوادث گذشته چه تلخ و چه شیرین، این اجازه را به ما نمی دهد تا محاسبه دقیقی از هزینه‌ها یا منافع خود در رویداد‌های تاریخی داشته باشیم. از این رو است که مفهوم پیوستگی تاریخی ملتهای خاورمیانه و سپس دولتهای این منطقه – آنگونه که در اروپا معنا پیدا می‌کند- تاکنون مصداق کمتری یافته است.

 

پی نوشت ها :

[1] .وی نزد پدرش قرائت قرآن کریم و صرف ونحو آموخت و آنگاه به فراگیری فقه بر اساس مذهب احمد بن حنبل پرداخت. نسب وی به تیره حنظله بن مالک بن زید مناة از بنی تمیم  می رسد. حسین خلف شیخ خزعل، تاریخ جزیرة العرب فی عصر شیخ بن عبد الوهاب، دار و مکتبه الهلال بیروت، صص 52 ـ 56.

[2] . 1135ق/ 1723م

[3] . سربازان تازه مسلمان مناطق تحت انقیاد دولت عثمانی.

[4] . یهودیان تازه مسلمان شده.

[5] . یکی از اهالی اسکاتلند به نام لاو Lawبه لوئی چهاردهم پیشنهاد نظامی مالی جدیدی که مبتنی بر انتشار پول کاغذی بود را داده بود. با این اقدام بانک دولتی و یک کمپانی مستعمراتی براساس اعتبار سهام و اوراق بانکی کار خود را برای نخستین بار آغاز نمود وسبب آن‌شد تا از گردش مسکوکات در تبادلات مالی که

[6] . محققان سعودی معتقدند که نجد در قلمرو دولت عثمانی نبوده است وبرای اثبات ادعای خود عدم پرداخت نقود و فقدان نفوذ دولت عثمانی برای اعمال حاکمیت خود را مبنا قرار داده‌اند. در این نگاه کنید به مرسال عبد الله مرسال المحمادی، موقف المستشرقین من دعوه الامام محمد بن عبدالوهاب، پایان‌نامه دانشگاهی برای اخذ درجه فوق لیسانس تبلیغ اصول الدین دانشگاه ام القری، عربستان سعودی، صص 174 ـ 175. اما بر خلاف این نظر باید گفت که در تقسیمات کشوری اوایل قرن 19 میلادی نجد در کنار منتفق و عماره در حوزه متصرفات ایالت بصره ثبت شده بود. در این خصوص بنگرید به مقدمه نگارش یافته بر کتاب : ایوب صبری پاشاّ مرآة جزیره، ترجمه احمد فواد متولی و الصنصافی احمد الرسی، قاهره، الآفاق العربیه 1999، ص 20.

[7] . در ابتدای قرن 12ق آل معمر در العیینه، آل سعود در درعیهف آل دواس در ریاض، بنی خالد در احساء، آل هزار درنجران، آل علی در حائل، آل حجیلان در القصیم و آل شبیب در شمال نجد امارت داشته و به صورت مقطعی به زدو خورد با یکدیگر مشغول بودند. به طوری که همین عامل سبب شده بود تا امارتهای آنها عموماً ثبات و استقرارنداشته باشد.

[8] . نک: لمع الشهاب فی سیره محمد بن عبدالوهاب، تحقیق احمد مصطفی ابو حاکمه، لبنان: بیلبوس الحدیثه 1967، ص 36. باید یارآوری کرد که گذشته‌های دور شبه جزیره عربستان، در دوره پیش از ظهور اسلام نیز، آکنده از جنگ‌ها و نزاع‌های بیحاصل و دراز مدت میان قبایل گوناگون بوده و در ادبیات تاریخی سده‌های نخست هجری، از آن با عنوان کلی «ایام العرب» یاد شده است. شماری از اخباریان و مورخان مشهور، به گردآوری اخبار و ادب افسانه آمیز این نبردها دلبستگی داشته‌اند (برای تفصیل، نک : دائرة المعارف بزرگ اسلامی، ج 10، ص 492 ـ 494). برای درک بهتر فضای سیاسی و رقابتهای امارات نجد طی آن سالها همچنین نک به: عبدالفتاح حسن ابوعلیه، محاضرات فی تاریخ الدوله السعمدیه الاولی، ریا     ض، دار المریخ للنشر 1991، صص 23 ـ 24.

[9] . بیماری‌های سخت چون طاعون و وبا، در دوران حج و بر اثر رفت و آمد کاروان‌های متعددی که مسیر صحرا را برای وصول به حرمین شریفین برمی‌گزیدند، وعلاوه بر عدم رعایت بهداشت از سوی سکنه محلی شیوع می یافت.

[10] . رشد بندرگاه‌هایی چون مسقط، بوشهر، کویت در قرن17و 18 میلادی نشان از افزایش تبادلات و رونق تجاری در منطقه دارد. نباید فراموش کرد که یکصد و اندی سال پیش از این تاریخ، تنها بندگاه قابل اعتنا در منطقه هرموز بیش از داشتن نقش تجاری، با هدف تأمین امنیت تردد کشتی‌ها و به عنوان پایگاه مهم نیروهای پرتغالی‌ها تأسیس شد.

[11] . لنع الشهاب، ص 179.

[12] . عثمان بن عبدالله بن بشر نجدی، عنوان المجد فی تاریخ نجد، مطبوعات دار الملک عبد العزیز، ریاض 1402ق، ص 36 ـ 37.

[13] . برای مشاهده این قبیل آثار به اثری مجهول المولف به نام : کیف کان ظهور شیخ محمد بن عبدالوهاب، تحقیق عبدالله صالح العثیمین، ریاض، جامعه ملک سعود 1983.

[14] . لمع الشهاب، صص 9 ـ 10.

[15] . ج.ج لوریمر، دلیل الخلیج، قطر، مکتب امیر دولت قطر بی‌تا، ج7، ص 3943.

[16] . مایکل کوک، «منشاء اصلی کتاب لمع الشهاب فی سیره محمد بن عبدالوهاب»، ترجمه محمد حسین رفیعی، آینه پژوهش، سال 21، شماره دوم [خرداد / تیر 1389]، ص 178.

[17] . لوریمر، ج7، ص 3938.

[18] . پیشین، همانجا، ص 3943.

[19] . کوک، ص 174.

[20] . لمع الشهاب، ص 18.

[21] . پیشین، ص 157.

[22] . پیشین، ص 103.

[23] . در صفحات پایانی متن حاضر، نگارنده به توصبف چرایی و چگونگی عملیات بریتانیا علیه قواسم در رأس الخیمه اشاره می‌نماید. شاید نکته بارز که قضاوت ما درباره نویسنده این اثر را شکل می‌دهد آن است که موضوع‌بندی این قبیل از مطالب با اولویتها و موضوعات بریتانیا ـ بدان‌گونه که با آن مواجه می‌شویم ـ تطابق دارد.

[24] .لمع الشهاب، صص 126 ـ 141.

[25] . پیشین، ص 179 و نیز ص 184.

[26]. پیشین، ص 197.

[27] . با وجود این احتمال، در لحن و بیان گزارشگر متن، نشانی از کمترین تعلق خاطر او به آیین وهابیت دیده نمی‌شود. البته اطلاع او از دقایق اخبار و اطلاعات از مناطق خارج نجد و فهم عمیقی که از مناسبات و توازن قوای منطقه‌ای در بیان حوادث عمان، قواسم یا اخبار بغداد و ایران داشته است، ذهن هر پژوهنده‌ای را مشغول انواع پرسش‌ها می‌گرداند.

[28] . ابراهیم پاشا امیر سپاه مصر در حمله به درعیه، در گزارشی که به قاهره ارسال داشته و به نظر می‌رسد تاریخ آن، با توجه به خبر ورودش به وادی قصیم باید 25 محرم 1233ق باشد، صحنه نبرد را چنین توصیف کرده است: « دو روز و دو شب  با توپ و خمپاره اقدام به محاصره کرده، در روز سوم، خائنین مذکور طلب امان کردند که توپ و مهماتشان ضبط و اهالی رهین گرفته و پس از سامان دادن به اوضاع، به قریه بریده که در هشت ساعتی آنجا واقع شده، عزیمت خواهد کرد و ان شاءاله تعالی هنگامی‌که قریه مذکور نیز تصرّف کردد، در وادی قصیم مخالفی باقی نخواهد ماند». این گزارش به محض وصول به قاهره، یعنی 48 ساعت بعد از سوی محمد قصیم علی پاشا با قید تاریخ 27 محرم الحرام برای سلطان عثمانی ارسال شد. برای اصل گزارش نک به بایگانی نخست‌وزیری جمهوری ترکیه:.HAT- 00343- 19592-H- 00001

[29] . احتمال دیگری نیز هست که در بخش پایانی متن به آن پرداخته خواهد شد.

[30] . ابن بشر، ص 36 ـ 37.

[31] . حسین بن غنام، تاریخ نجد یاروضه الافکار و الافهام ، تحقیق ناصرالدین الاسد، دارالشروق بیروت 1994، صص 81ـ 82.

[32] . حسین خلف شیخ خزعل، تاریخ جزیرة العرب فی عصر شیخ محمد بن عبدالوهاب، دار و مکتبه الهلال بیروت، صص 61ـ 62.

[33] . لمع الشهاب، صص 16 ـ 17.

[34] .عباس فرزانگان، عربستان سعودی، تهران: بی‌جا 1350، ص 19.

[35] . میرزا بوطالب خان، مسیر طالبی، به کوشش حسین خدیوجم، انتشارات آموزش انقلاب اسلامی 1363، ص 409، ونیز برای خبر پنجاب بنگرید به: ه. ر. ب دیکسون، الکویت و جارتها، بی‌جا، صحاری 1990، ج 1، ص 102.

[36] .« حالت عجیب چنین بود که او نامش در هر شهری تغییر می‌داد، در بصره خود را عبدالله می‌نامید، در بغداد احمد، در کردستان به محمد موصوف می‌شد و در همدان به یوسف» نگاه کنید به لمع الشهاب، ص 19.

[37] . شاید تنها مصداق مشابه از این دست روایات انتساب افغانی یا ایرانی بودن به سید جمال الدین اسد ابادی

[38] . لمع الشهاب، ص 19.

[39] . به این ترتیب تاریخ تولد وی را باید حدود 1099ق دانست.

[40] . حسین خلف شیخ خزعل، ص 316. برخی مرگ وی را در دوشنبه آخرین روز شوال ذکر نموده‌اند. ر.ک به حسین بن غنام، ص 90 و نیز صلاح الدین مختار، تاریخ المملکته العربیه السعودیه فی ماضیها و حاضرها، بیروت: دارلمکتبه الحیاه 1390ق، ج1، ص 56.

[41] .لمع الشهاب، ص 102.

[42] . پیشین، ص 22.

[43] . زامباور، معجم الانساب و الاسرات الحاکمه فی التاریخ الاسلامی، اخرجه رکی محمدحسن بک و حسن احمد محمود، قاهره: مطبعه جامعه الفواد الاول 1951، ج1، ص 34.

[44] . لمع الشهاب، ص 32.

[45] . گزارشگر لمع الشهاب تاکید دارد اخبارمرتبط با شیخ را با واسطه در یافت داشته است. ر.ک به لمع الشهاب، ص 18.

[46] . میرزابوطالب خان، ص 409.

[47] . لوریمر، ج 7، ص 3940.

[48] . زامباور، ج 2، ص 240.

[49] . نادر در نوروز سال 1148ق بادعوت روسای عشایر، وجوه اهالی، مقامات نظامی و اعیان و دیوانیان به دشت مغان عملا زمام قدرت فروپاشیده سیاسی ایران پس از عهد صفوی را با تاجگذاری خود در دست گرفت.

[50] .با توجه به مشکلات صحاری جنوب عراق و نیز عربستان چه به لحاظ مایحتاج ضروری و چه امنیت، کاروانهای حجاج طی این دوران براین تمرکز داشتند تا با عبور از عراق و یا آناتولی در حلب خود را به کاروان امیر الحاج دولت عثمانب که حامل «محمل شریف» بود و از مسیر حلب به سوی حجاز حرکت می‌نمود، بپیوندند. حرکت حجاج سرزمینهای دیگراسلامی از مسیرهای مسکون وطولانی تر در اراضی عمومی تثبیت می نمود. فلذا دولت عثمانی کوشش داشت علاوه بر حرکت کندِ کاروان امیر الحاج خود و برگزاری جشن  در شهرهای مسیر به مناسبت ورود محمل شریف (شامل هدایا و نذورات و پوشش کعبه که در مسیر از ناحیه صنعتگران مصری تهیه و به این کاروان منضم می‌شد) نسبت به ارائه تسهیلات و تامین امنیت حجاج این مسیرها توجه بیشترش کعطوف دارد. برای اطلاع در این خصوص نگاه کنید به عبدالرحیم بن شاهین، خدمات الحج فی حجاز خلال عصر العثمانی، قاهره؛ دارلقاهره 2005.

[51] . مسیر دریا از این مبادی آغاز می‌شد و گاه به صورت مستقیم به سوی سواحل جنوبی یعنی مسقط و احساء گاه نیز در مسیر سواحل شبه جزیره تا اسکله بندری دریمن ادامه می‌یافت. برای اطلاع بیشتر ر. ک به رسول جعفریان، سفر به مکه و دشواریهای آن از زبان محمد سعید مشیری، مجموعه مقالات تاریخی، قم، دلیل ما 1382، دفتر 12.

[52] . برای اطلاع بیشتر از مسیرهای حچ و برخی مسائل مرتبط با آن در دوره مورد اشاره می توانید ر. ک به اسراء دوغان، تاریخ حج گزاری ایرنیان، تهران، مشعر 1389.

[53] . نادرشاه برای نخستین بار تصمیم گرفتف برای حرم و ضریح ائمه شیعه (ع) در عتبات مقدسه پوشش طلا اختصاص دهد. در این زمینه، نک: سید علی موجانی، بازسازی تاریخ فراموش شده، تهران، مجمع جهانی اهل بیت(ع)، 1389، ص 74.

[54] . ابن بشر، صص 171 ـ 172. این مجوّز در مکاتبه شیخ محمد بن عبدالوهاب در سال 1204ق/ 1789م با علمای مکه رسماً صادر شد.

[55] . این رفتارها بسیار عنیف و غییر قابل تحمل بوده‌اند؛ حتی یک مورخ سعودی نیز که کتابی در فضائل و حماسه سعود بن عبد العزیز پرداخته، در این خصوص از ادبیات متفاوت استفاده کرده و این کار آنها را «خطایی سیاسی و اقدامی شنیع» دانسته است. نک: منیر العجلانی، تاریخ البلاد العربیة السعودیة، بی‌جا و بی‌تا، ج «عهد سعود الکبیر»، ص 48.

[56] . صلاح الین مختار، ج 1، ص 37. به نظر محقق ترک قورشون، سبب مهاجرت، شیوع طاعون در العیینه و مرگ امیر آنجا وسپس جانشین امیری دیگر، وبرکناری پدر شیخ ار منصب قضاء بوده است. نک: رکریا قورشون، العثمانیون و آل سعود فیالأرشیف العثمانی (1745 ـ 1914م)، بیروت، الدار العربیة للموسوعات، 2005، ص 34.

[57] . حسین خلف شیخ خزعل، ص 76.

[58] . برای اطلاع از این ماجرا وفشار حکام احساء،نک: لمع الشهاب، صص 33 ـ 35.

[59] . ابن غنام در اینکه تاریخ بازگشت، 1157 یا 1158ق بوده است، تردید دارد. نک: حسین بن غنام، ص 86.

[60] . دراین تاریخ، درعیه روستایی کوچک بود با حدود  30 خانه. برای اطلاع از وضعیت آن هنگام درعیه، نک: زکریا قورشون، ص 43 و نیز : حسین خلف شیخ خزعل، ص 149 ـ 156.

[61] . صلاح الین مختار ج 1، ص 38 ـ 39.

[62] . حسین خلف شیخ خزعل، ص 175.

 

[63] . J.L. Burckhardt, TRAVELSh in ARABAIA, London 1986, p. 458.

[64] . . ابن بشر؛ ص 39. به نوشته ابن غنام، با دست خود این بارگاه راتخریب و حتی دو درخت را هم که شاید عوام بدان دخیل بسته بودند، با کمک دیگران قطع کرد. نک: حسین بن غنام، ص 84؛ نیز: حسین خلف  شیخ خزعل، صص 115 ـ 116 ونیز ص 206. این روایت، نابینایی شیخ را مشکوک جلوه می‌دهد. برای تفصیل در این‌باره نک: میرزا ابوطالب خان، ص 117 ونیز 410. البته به اعتقاد پژوهشگر فرزانه جناب آقای علی بهرامیان بعید نیست« نابینایی» شیخ، گونه‌ای «طعن» باشد

[65] . برای اطلاع از اخبار این رخدادها نک به: محمد بن عمر الفاخری، تاریخ الفاخری، تصحیح عبدالله بن بوسف الشیل، ریاض، مکتبه الملک فهد 1419، صص 131 ـ 150 و نیز برخی دیگر از حوادث در فاصله سالهای 1156 ـ 1173ق به: محمدبن عبدالله بن یوسف، ریاض 1419،

صص، 137 ـ 143.

[66] .منیر العجلانی، ج 1، ص 121.

[67] . شاید تاکنون کمتر از این زاویه به سیاست مذهبی نادر شاه نگریسته شده باشد: « فرزند شمشیر» بر آن شد تا با برگزاری چند دور مذاکرات  میان مذاهب گوناکون اسلامی، زمینه تثبیت مذهب جعفری را به عنوان رکن پنجم در دارالأفتاء مکه تثبیت کند. چه عاملی وی را چنان متوجه و مسحور عتبات مقدسه در عراق کرد که هزینه های سنگینی برای توسعه آنجا برعهده گرفت. به نظر محقق ایرانی مقیم فرانسه جناب آقای دکتر سید احمد سلامتیان، نادر مانند بسیاری دیگر از حکام، در آغز، مشروعیت سلطنت را از «شمشیر» گرفته بود و می‌دانست که در جهان آن‌روز‌، تکیه دائم به تیغه، محال است، بنابراین، بر آن رشد تا برمظاهر دیگری تکیه کند وبه ‌ویژه ایجاد محیطی توأم با تسامح برای حضور مذاهب چهارگانه درکنار تشیع، گوی سیقت را از رقیب خود، خلافت عثمانی برُباید. در صورت پذیرش این فرض، سیاست دریایی نادر نیز می‌تواندبا هدف اعمال قدرت دریایی ونزدیکی به حرمین شریفین تلقی شود: اوبا اشراف و تسلط برمسیر زمینی جنوب عراق به مکه و مدینه، زمینه تسهیل گذر حجاج سرزمین‌های شرقی ‌تر چون هند را نیز از طریق خلیج فارس فراهم کرد تا بدین‌وسیله به مشروعیتی همچون سلطنت عثمانی دست یابد. دقت در مضامین صورت‌جلسه مذاکرات علمای مذهبی در بغداد در بررسی مطالب بالا، می‌تواند راهگشا باشد. در این گفت‌وگوها، سویدی‌زاده از سوی دولت عثمانی معرفی شده بود و همو به حضور و اهتمام شخص نادر در پیشبرد مذاکرات، اشاره کرده است. در خصوص صورتجلسه این مذاکرات نگارنده به انجام تحقیقی دیگر مشغول است که امید دارم قریباً انتشار یابد.

[68] . بایگانی نخست وزیری جمهوری ترکیه :.HAT – 5 – 150 – 29 z 1162 - 1

[69] . ابن بشر، ص 56؛ نیز : صلاح الدین مختار، ج 1، ص 40.

[70] . لمع الشهاب، ص 36.

[71] . ایوب صبری، تاریخ وهّابیان ، استانبول 1296، ص35.

[72] . زکریا قورشون، ص 48.

[73] . زکریا قورشون، ص 50.

[74] . حسین خلف شیخ خزعل، ص 232.

[75] . حسین بن غنام، صص 106 ـ 107.

[76] . شیخ سلیمان، رساله‌ای هم به نام الصواعق الالهیة فی علی الوهّابیة نوشت؛ نک: پاورقی عبدالرحمن بن عبدالطیف بن عبدالله آل الشیخ بر اثر ابن بشر،ج 1، ص 71. این کتاب در سال 1370 ش به صورت اُفست از روی چاپ سوم استانبول : دارالشفقه 1979، در ایران توسط ناشری به نام الشهید به چاپ رسید

[77] . حسین بن غنام، ص 109.

[78] . نشانچی بیقلی علی، صدر اعظم دولت عثمانی در محرم عزل و اعدام شد؛ صدر اعظم بعدی نیز تنها تا رجب آن سال برمسند صدارت نشست، به طوری که هنوز فرامین وی در نظام دیوانی به گردش در نیآمده بود، که پس از او، سلطان برای دومین بار باهر کوسه مصطفی رابه صدارت تعیین و اندکی بعد وی را نیزعزل کرد و جایش را به راغب محمد داد. با مرگ راغب محمد در 1176ق/ 1162م حامد توقیعی و کوتاه زمانی بعد دوباره باهر کوسه مصطفی به این مقام گمارده شدند. بدین ترتیت در کمتر از 7 سال، هشت‌بار مقام صدرات عظمی دستخوش تغییر و جابجایی شد. برای اطلاع بیشتر در خصوص اسامی و تاریخ جابجایی‌ها، نک: زامباور، ج2، ص 246.

[79] . حسین خلف شیخ خزعل، ص 229.

[80] . برای مطالعه نامه میرزای قمی به فتحلعی‌شاه قاجار، مورخ 1230ق، نک، نسخه شماره 5348، کتابخانه مجلس شورای اسلامی، اوراق 7پ ب ـ 73 آ.

[81] . حسین خلف شیخ خزعل، ص 232.

[82] . ابن بشر، صص 89 ـ 90. برای اطلاع از مناسبات مهم و تقابل تاریخی احساء ـ نجد نک به : عبدالفتاح حسن ابوعلیه، صص 38 ـ 43.

[83] . سلیمان‌پاشا ابولیله ( حک: 1750 ـ 1762م)، داماد والی قبلی احمد پاشا بود و او را به سبب حمله به عشائر شورشی عراق در شب «ابولیله» خوانده‌اند. همسر او عادله خاتون دختر والی قبلی، نفوذ چشمگیری بر وی داشت م بنا به اخبار عهد پاشایی وی، «عادله خاتون» در واقع بر امور حکم می‌راند. از عادله خاتون مستحدثات و موقوفاتی، مانند مسجدی اینک در بغداد، باقی مانده است.

[84] . علاء موسی کاظم نورس، حکم الممالیک فی العراق (1750 ـ 1831م)، بغداد، دار الحریه، 1975، صص 30 ـ 33.

[85] .  علاء موسی کاظم نورس، ص 33.

[86] . رسول کر کوکلی، دوحة اوزراء فی تاریخ وقائع بغداد الزوراء، ترجمه موسی گاظم نورس، بیروت، 1963، ص 132 ـ 133.

[87] . مراد از«قزلباش» نزد مقامات دولت عثمانی، «تشیع» بود.

[88] . لوریمر، ج 4، ص 1799.

[89] . در خصوص این وضعیت نک به: حمید حمد السعدون، امارة المنتفق و أثرها فی التاریخ العراق و المنطقه الاقلیمیه 1546 ـ 1918، عمان، دار وائل للنشر 1999، صص 139 ـ 142.

[90] . شیخ ثوینی بن عبدالله، آل شبیب، پس از مرگ پدرش به حکومت قبیله بنی منتفق رسید. دوران امارت وی بر منتفق، شاید مهمترین عهد تاریخی حیات اجتماعی ـ سیاسی این امارت در منطقه خاورمیانه باشد. وی طی سه مرحله به قدرت رسید وسرانجام  نیز با توطئه‌‌‌‌‌‌‌‌‌ای به قتل رسید. جهت اطلاع در خصوص اهمیت این دوه تاریخی  و حوادث آن نک به : حمید حمد السعدون، صص 135 ـ 156.

[91] . ابوطالب خان، ص 423.

[92] . سرهرفورد جونز، روزنامه سفر خاطرات هیئت اعزامی انگلستان به ایران، ترجمه مانی صالحی علامه، تهران، ثالث 1386، ص 400.

[93] . پیشین، ص 291.

[94] . لوریمر، ج 7، ص 3925.

[95] . انعقاد صلح میان دهام بن دواس حاکم ریاض با عبدالعزیز حاکم درعیه در پی نافرجام ماندن حمله قوای ریاض به در عیه وبیم آنها از انتقام جویی عبدالعزیز حاصل شد، اما این صلح یری نپایید. نک: حسین بن غنام، ص 123 ونیز برای اطلاعات تفصیلی، بنگرید به حسین خلف شیخ خزعل، صص 245 ـ246.

[96] . آنها نامه قاضی مکه، دینه عطالله افندی را به مقامات دولت عثمانی در موضوع ضرورت عطف توجه و برخورد با این پدیده، به باب عالی عرضه کردند. نک: زکریا قورشون، ص 53.

[97] . واسیلیف، تاریخ العربیة السعودیه، مسکو، دارالتقدم 1986، صص 104 ـ 105.

[98] . لمع الشهاب، ص 42.

[99] . حسین خلف شیخ خزعل، صص 260 ـ 261 و نیز واسیلیف، ص102.

[100] . حسین خلف شیخ خزعل، ص 250.

[101] . برای اطلاع از حوادث آن سالها و چگونگی تشکیل حکومت کنونی، نک: کریم طلال الرکابی، التطورات السیاسیة الداخلیة فی نجد، به اهتمام عبدالله محمد المنیف، بیروت، الدار العربیة للموسوعات، 2004.

[102] .  عثمان بن عبدالله بن بشر نجدی الحنبلی، عنوان المجد فی التاریخ النجد، مطبوعات داره الملک عبدالعزیز، ریاض 1402ق، ص 99. محمد بن سعود به هنگام مرگ 46 سال داشت.

[103] . سلیمان بن صالح اخراشی، تاریخ النجد من خلال الکتاب الدرر السنیه فی الاجوبه النجدیه، دار العربیه للموسوعات، بیروت 2007، صص 21 ـ 22.

[104] . حسین خلف شیخ خزعل، صص 224.

[105] . صلاح الدین مختار، ج 1، ص 43.

[106] . حسین خلف خزعل، صص 308 ـ 309.

[107] . برخی این حادثه را در ذیل وقایع سال 1187ق ثبت کرده‌اند. نک: ابن بشر، ص 120؛ نیز : صلاح الدین مختار، ج 1، ص 42.

[108] . هادی هدایتی، تاریخ زندیه، انتشارات دانشگاه تهران 1344، ج 1، ص 234.

[109] . جان ر. پری، کریم‌خان زند، ترجمه علی محمدی، تهران،نشر آسونه، 1383، ص 372. برای بررسی حوادث صفحات جنوبی در عهد زند، نک: مهدی ابراهیمی واحمد موسوی، «فراز و نشیب روابط خارجی کریم‌خان زند با انگلستان»، فصلنامه تاریخ روابط خارجی، پاییز 1389، صص 1 ـ28 و نیز : عبدالله متولی، «عوامل مؤثر بر مناسبات ایران و عثمانی در دوره زندیه»، فصلنامه تاریخ روابط خارجی، بهار 1389، صص 143 ـ 170.

[110] . سید علی موجانی و دیگران، اسناد سلطانی، قم، کتابخانه بزرگ حضرت آیت الله مرعشی نجفی (ره) 1388، ج 2، ص 439. البته تامین امنیت حجاج نیز یک تقاضای دیگر برای حضور نیروی ایرانی در بصره بود که بنظرمی‌رسد چون مورد مخالفت واقع شده، اعزام سپاه در دستور قرار گرفته شد. پیشین، همانجا، ص 440.

[111] . عبدالامیر محمد امین، القوی البحریه فی الخلیج العربی[؟] فی القرن الثامن عشر، بغداد 1966، ص 62.

[112] . سلیمان آغا.

[113] . منابع نزدیک به عصر زند چون رستم التواریخ حتی به متن مکاتبه منسوب به کریم خان با والی بصره به شرح زیر اشاره می‌کنند که «ای بیخرد ناهوشیار چاکریاغی روگردان ما را تو چرا  بر دار کردی. تنبیه چاکر گناهکار بر [عهده] آقای وی است نه غیر » ر. ک به محمد هاشم آصف (رستم الحکماء) ، رستم التواریخ، تهران: نشر سپهر 1352، ص 400. درباره این  لشگر کشی کشیده و تنها در منتفق به مقابله با او برخاسته اند. ر.ک به محمد باقر وثوقی، تاریخ خلیج فارس و ممالک همجوار، تهران: انتشارات سمت 1384، صص 371 ـ 372. دز سفرنامه طالبی از آب بستن به سپاه ایران در منتفق یاد شده است. نگاه کنید به میرزا ابوطالب خان، ص 423. در کنار مجموعه ادامه فوق باید این را در نظر گرفت که حمله قوای عثمانی با انتقال نیرو از بصره به مسقط که متحد طبیعی دولت ایران محسوب می‌شود، در عهد حکومت عمرآقا  والی بغداد، مه نائره جنگ را برافروخته بود، آغاز نشد. فلذا دولت زند بی‌تمایل نبود تا به ازای رفتار عثمانی واکنشی نشان دهد. ر. ک به موجانی، اسناد سلطانی نشان دهد. ر. ک. به موجانی،ج 2، صص 574 ـ 575 ونیز بایگانی نخست‌وزیری ترکیه :.HAT – 811 -37233 – 29 Z1189 - 1

[114] . عمر پاشا والی بغداد در 6 شوال 1189ق به باب عالی نامه نوشت و در آن به نامه سفیر ایران عبدالله بیک، در خصوص فقدان امنیت مسیر حجاج سخن به میان آورد، و اظهارات سفیر کریم‌خان را رد کرد. از این نامه می‌توان دریافت که موضوع تأمین امنیت حجاج از مسیر یاد شده نیز، می‌توانسته است یکی از سرفصلهای اولویت حمله به بصره باشد. نک به بایگانی نخست وزیری جمهوری ترکیه:

.HAT- 7 – 218 – 17 Za 1189 - 1

[115] . شیخ محمد النبهانی الطائی، التحفة النبهانیة فی تاریخ الجزیرة العربیة، بیروت، دارالحیاء العلوم وبحرین، المکتبة الوطنیة، 1986، ص 43 و نیز درباره چگونگی موضوع نک به: حمید حمد السعدون، صص 122ـ 130.

[116] . موجانی و دیگران، اسناد سلطانی، ج2، ص 450.

[117] . ابن بشر، صص 128ـ 129.

[118] . ابن بشیر، صص 136 ـ 137؛ نیز: صلاح الدین مختار، صص 43 ـ 48. از این سال تا پایان قرن 12ق عبدالعزیز و فرزندش سعود، به صورت گسترده ، با رهبران و امرای منطقه، در گیر جدال و نبردهای پراکنده بودند.

[119] . وی با القاب سلیمان پاشای کبیر و «ابوالممالیک» نیز شناخته می‌شود.

[120] . درباب دوره حیات و تأثیر او، نک: علاوه موسی کاظم نورس، صص 45 ـ 64.

[121] . جلال افندی وسپس یاسنجی زاده عبدالوهاب افندی در سال 1226ق/1811م با این مأموریت به دربار ایران اعزام شدند که ضمن پوزش از رفتار غیر مسئولانع والی بغداد در حمله به اراضی ایران در منطقه کردستان، تأکید کنند، دامنه مناسبات میان طرفین باید دوباره در سطح سفیر مقیم در تهران و استانبول دنبال گردد. وی بر اساس دستورالعملی که داشت، مدتی طولانی در تهران اقامت کرد و بدین ترتیب زمینه افتتاح سفارت کبرای دولتش وسپس سفارت ایران در استانبول را موجب شد. البته در باب اعمال سیاست جدید دولتمردان وقت دولت عثمانی می‌توان به توصیه‌های یکی از صدراعظمهای آن دولت در خصوص سطح روابط وشکل تماس‌های دیپلماتیک، اشاره کرد. وی در سال 1217ق/1802م، یعنی مقارن آغاز حکومت فتحلعی‌شاه و هنگام عزیمت به دربار ایران برای رساندن پیامی از جانب دولت عثمانی، به سلطان توصیه می‌کند: «شاه مستقل ومستبد از اصل ونسل شاهی نبوده، هر کدام از خانات ایالات و ممالک واقع در ایران‌زمین که بر دیگران تفوّق و غلبه یابد، عنوان شاه را بر خود اطلاق می‌نماید و باباخان[فتحعلی‌شاه] که پس از وفات [محمد] خان هم‌اکنون در مقام شاه می باشد نیز همانگونه که گفته شد از نسل شاهی نبوده وتنها به سبب تفوّق بر دیگران در چنین مقامی نشسته است، که چنانچه در نامه همایون شوکت مقرون شاهانه که بناست خطاب به وی نوشته شود، القابی که پیش از این در نامه‌های همایون خطاب به شاهان واقعی ایران اطلاق می‌شد، تحریر گردد، چنین تصوری را باعث خواهد شد که گویا سلطنت وی از جانب دولت علّیه تصدیق گشته است که بدیهی است چنین تصدیقی در زمانی که هنوز دول سایره سلطنت وی را تصدیق ننموده‌اند، دارای محذور است. از سوی دیگر واضح و بدیهی است که اگر بجای القاب شاهانه، به عنوان خان ممالک تحت تصرّفش مورد خطاب قرار گرفته و القابی در این سطح به وی اطلاق شود، بیم آن می‌رود که در حالی که وی ادعّا و تفرّد شاهی دارد، چنین نامه‌ای را قبول نکند».بایگانی نخست‌وزیری جمهوری ترکیه :.HAT – 00094 – 03816 - 00001

[122]. برای اطلاع از این برخوردها ؛ نک: به صلاح الدین مختار، ج1، صص 45 – 46.

[123] . پیشین، ج1، صص 47 – 48.

[124] . جونز، ص 296.

[125] . پیشین، همانجا.

[126] . حکایت سرهنگ جیمز کاپر در کتاب گزارش روزانه سفر در صحرای بزرگ از حلب تا بصره ذیل وقایع 24 ژانویه 1779 به نقل از جونز صص 400-405.

[127] . خاطرات همفر جاسوس انگلیسی در ممالک اسلامی ، ترجمه محسن مؤیدی، تهران، امیر کبیر ،1361.

[128] . چنانکه در این متن آمده‌، همفر با مأموریت «جمع آوری اطلاعات کافی به منظور جستجوی راه های در هم شکستن مسلمانان» به همراه 9 نفر دیگر، از سوی وزارت مستعمرات با اعتبار مالی کافی و اطلاعات دقیق چون فهرست کامل نام وزرا، فرمانروایان، مأموران عالی رتبه ،علماء و رؤسای قبایل به قلمرو عثمانی وارد شده است (ص15) تناقضات بی شماری در این کتاب هست که البته نشانه ضعف مبنایی تهیه کننده آن است و از سوی دیگر، تناقض در رفتار دولت صعودی را در برابر بریتانیا و فرانسه نشان می‌دهد. در حقیقت به همان میزان که پژو هشگر باید درباب اصالت لمع الشهاب فی سیره محمد بن عبدالوهاب تحقیق کند، توجه به این خاطرات هم مهم است. یکی از نکاتی که همچون لمع الشهاب ،اصالت تاریخی این متن را مخدوش جلوه می دهد، مطالب منصوب به همفر است. عبارات این کتاب گاهی با رسوم زمانۀ نگارش ادعائی (یعنی دویست سال قبل)، همخوانی ندارد. به عنوان مثال‌، سخن از اختلافات نژادی سیاه و سفید (ص31) در شرایطی که در بازارهای بصره خرید و فروش غلام رایج بود و مذموم نیز شناخته نمی شده است، جای تأمل دارد. عبارات و کلماتی که عموماً در اواسط قرن 19 میلادی یا حتی قرن اخیر مصطلح شد، مانند استعمار (ص7)، بنیادهای نیکوکاری (ص87)، تاجیکستان و ترکمنستان (ص91)، اقتصاد ملی (ص96). سخن نویسنده این متن‌، که از میان 9 فرد انتخاب شده برای وزارت مستعمرات بریتانیا، یکی خود جاسوس دولت روسیه بوده (ص25)، چنین تداعی می‌کند که اخبار فضای سالهای رقابت سنگین دو قدرت روسیه وبریتانیا در اواخر قرن نوزدهم ،ذهن مؤلف را به شبیه سازی حوادث معاصر خود با اتفاقات یک قرن و نیم قبل سوق داده است‌. عبارات کتاب همفر در توصیف شخصیت شیخ محمد بن عبدالوهاب متناقض است. به عنوان نمونه‌، همفر، شیخ را در جایی «جوانی به تمام معنی آزاد اندیش‌« می داند، اما نوسنده در جایی دیگر با قاطعیت نظر می دهد که همین «جوان آزاداندیش» در برابر عقاید شیعیان شهرهای اصفهان و شیراز متصلب خواهد ماند (ص58). به طور خلاصه می‌توان گفت که حجم محدود منابع و تحقیقات تاریخی به سبب بسته بودن مراکز اسنادی در کشور سعودیان‌، به همراه تمرکز مورخان سعودی در بررسی تاریخ جنبش وهابیان از منظر مسائل ایدئولوژیک، و سکوت آنها در برابر روایات و اشارات تاریخی روابط میان کار گزاران بریتانیا با بخش سعودی «تفاهم سعودی-وهابی»، و چه بسا گریز از نقد تاریخی حوادث سالهای نخستین حرکت ، اسباب افزایش گمانه زنیهای بیشمار، تردیدهای جدی و حتی داستان پردازی در خصوص بنیان پایه‌های شکل گیری وهابیت بوده است‌.   

[129] .در این زمینه نک: گزارش والی بغداد به باب عالی، بایگانی نخست وزیری جمهوری ترکیه :HAT-00002-0064-00001 ، مورخان نجدی تاریخ این ورود سپاه ثوینی را در محرم سال بعد آورده اند، در این زمینه نک: ابن بشر، صص158-159 ؛ نیز: صلاح الدین مختار، ج1، ص49.

[130] . جونز، ص291.

[131] . جزار احمد پاشا بوسنیایی( درگذشت 12 محرم 1219ق /23 اوریل 1804م) والی دولت عثمانی در شامات (سوریه و فلسطین) در دوره تاریخی موضوع این اثر، مدتی نیز در مصر خدمت کرد. او را به سبب شدت عمل و بی رحمی در برخورد با مخالفان «قصاب» یا چزار نام نهادند. مهم ترین حادثه تاریخی که وی در آن نامی ماندگار یافت، شکستی بود که قوای تحت فرمان او بر ناپلئون بنا پارت، ژنرال ارتش جمهوری فرانسه در پشت استحکامات شهر عکا وارد آوردند. با اشغال مصر به دست قوای فرانسوی، جزار احمد پاشا از سوی دولت عثمانی به فرمانداری کل ولایات شام و منطقه اشغالی مصر منصوب و مقرّر شد تا به آزادسازی مصر اشغال شده ، اقدام کند. احمد جزار پاشا با کمک ناوگان بریتانیا، که از دریا سپاه فرانسویان را هدف قرار داده بودند، توانست قوای ناپلئون را پس از بیش از دو ماه محاصره از عکا براند و برای نخستین بار، سپاه جمهوری فرانسه را در شرق شکست دهد. برای اطلاع از این حادثه نک: به ویل و آریل دورانت، تاریخ تمدن، ترجمه اسماعیل دولت شاهی و علی اصغر بهرام بیگی، تهران، انتشارات علمی و فرهنگی 1370، ج11، صص 144-145، همچنین برای اطلاع از سرنوشت جزار احمد پاشا نیز نک: iSLAMANSiKLOPEDiSi,TURKiYEDiANETVAKFI,IStanbuI1993,Cilt7,pp516-518.

[132] . دولت عثمانی همه ساله مجموعه ای از نزور و هدایا و از جمله پوشش کعبه را طی مراسمی از استانبول و با کاروان حجاج بسوی مکه می فرستاد.

[133] .جرالد دو غوری، حکام مکه ، قاهره، مدبولی2000، صص212-213.

[134] . ژوبر در این خصوص نوشته است:«روز دیگر به حضور شاهزاده [عباس میرزای قاجار] تشرف جستم. از فتوحات قشون فرانسه در مصر از من سوالات نمود و از احمد جزّار جویاشده فرمود از این وحشی بی باک چه خبر داری؟ احمد جزار تنها دشمن عیسویان نیست، بلکه نسبت به طایفۀ اثنی عشری عداوت او بیشتر وبی رحمتر است و در این اواخر جمعی از حجاج شیعه را که به زیارت مکه معظمه می رفتند، مقتول ومنهوب نموده است».نک: محمد حسن خان اعتماد السلطنه، مراةالبلدان، به کوشش عبالحسین نوایی و میرهاشم محدث، تهران، دانشگاه تهران، 1367، ج1، ص587.

[135]. ابن بشر، ص159

. Zekeriyya KURSUN,Necit ve ahsa da osmanli hakimiyeti, TTK 2000,P.33.11

[137] . جونز ، ص291.

[138] . صلاح الدین مختار، ج1 ، ص51.

[139]. نجد و عمان.

[140] . جورج ناتانیل کرزن، ایران و قضیه ایران، ترجمه غلامعلی وحید مازندرانی، تهران، علمی –فرهنگی، 1380، ج2، ص548.

. [141]ابن بشر، صص 160-161؛ نیز: صلاح الدین مختار، ج1، صص 50-51، سلیمان پاشا از سرکشتگان، 3 کله منار درست کرد.

[142] . در این زمینه نگاه کنید به: بایگانی نخست وزیری جمهوری ترکیه: HAT-5-174-29Z1203-1. به نظر می رسد که تصمیم سلیمان  پاشا بر خلاف واقعیت موجود بود؛ زیرا که نمایندگی تجاری بریتانیا پس از اعمال سیاست های سختگیرانه دولت عثمانی، از بصره به منطقه جرین منتقل شد و بنابر گزارش سرهارفوردجونز از آن ناحیه ارتباط نزدیکتری با نیرو های پیشرو وهابی برقرار کرد. سیاست دولت بریتانیا در آن هنگام، ترک هرگونه تعرض به قوای مهاجم وهابی بود که گهکاه به شهر جرین(قرین کنونی در کویت) دستبرد می زدند. جونز به صراحت تاکید کرده است که علی رغم در خواست و اصرار شیخ جرین، نمایندگی بریتانیا از همکاری با وی در تقابل با نیروی وهابی خودداری ورزید.

[143] .میرزا ابوطالب خان، ص409، یک پژوهشگر ترک نیز، که در پژوهش خود اسناد بایگانی نخست وزیری جمهوری ترکیه را منا قرار داده، به نکته مهمی اشاره کرده است؛ البته اظهار نظر او با ارائه سندی همراه نیست، اما خبر موجود در تحلیل وی مؤید نوعی تفاهم میان قوای سعود با ولایت بغداد است و اینکه کارگزاران عثمانی در عراق، مهاجمان تجدی یاری هایی رسانده اند. به نوشته وی« بعدها سران سعودی به عثمانی اعلام کردنند که در صورت عدم همکاری عثمانی نیز قادر خواهند بود با ایرانیان وارد جنگ شوند، این امر نشان دهنده بروز نفرت میان شیعیان و عثمانیان است». در این زمینه، نک: اسرا دوغان، ص223.

[144] . به عنوان مثال، اهالی نجف در سال 1203ق/1788م از دولت ایران تقاضا کردند تا برای محافظت از بقاع متبرکه در نجف اشرف از تعرضات احتمالی اعراب بادیه نشین نجد[وهابیون] حصار آن شهر را تحت توجه قرار دهد(جعفرباقر آل محبوبه، ماضی النجف وحاضرها، بیروت، دارالضواء1406، ج1، ص214).

[145] . در نمونه‌ای دیگر، ایران در برابر این سیاست طی این سالها و پس از تعرضات قوای وهّابی، پیوسته خشم خود را با ارسال مکاتبات از بی تفاوتی حکام عراق در حمایت از بقاع شریف، شیعیان و اتباع مقیم در اراضی عثمانی نشان می داد. والیان بغداد نیز با استفاده از شایعه احتمال هجوم ایران به اراضی عثمانی، امتیازات یاد شده را از باب عالی تقاضا می کردند. به عنوان مثال، علی پاشا در مکاتبه ای با سلطان چنین نگاشته است:«اکنون نیز ایالت رُها اَشدّ احتیاج به یک وزیر رشید و صاحب قوت دارد که مقتدر به تأدیب اشقیای عرب و ضبط و  ربط مملکت و انحاء و دفع و منع اعدای دین و دولت بوده و با صرف مال و سعی و جهد بدون انتظار نفع مأمول تا چند سال به استراحت عباد و تعمیر و زراعت و حراست رعایت نماید. به هرحال استمرار وضعیت فعلی که از هرنظر مستهجن است، به هیچ عنوان مناسب نبوده و توجیه و احسان یک وزیر عالی شأن و حائز صفات عرض شده برای ایالت رها جهت رهایی آن از اضمحلال و تسلط اغیار، به رأی رزین عالی شان محوّل است. از آنجا که این بنده تان به ایالات مذکور اقرب و بر تمام احوال و کیفیات آن مطلع هستم، واجبۀ ذمّه صداقتم می باشد که مواردی را که مرئی و مسموع و معلوم چاکرانه ام می گردد، مطابق حقیقت عرض و اعلام نمایم. چنانچه بر این وظیفه مستحق تشخیص داده نمی شویم، تصدیعاتمان را عفو فرمایید که مرحمت از آن سرورمان است و چنانچه معروضاتمان اصوب و اصلح برای دین و دولت باشد، نسبت به عمل و اجرای سریع آن لطف و عنایت فرمایند که فرمان از آن سرورمان است. حضرت حق (جلّ و علاء) جمله را در اجرای خصوصات اصلح به دین و دولت موفق و در هر حال توفیق علیه اش را قرین و رفیق نماید، آمین!... . من باب صیانت از هر دو، چنانچه به وزیر مشارالیه ایالتی با درآمد که اداره آن ممکن باشد احسان فرمایند، هم مشارالیه را احیاء و هم این محبّتان را ممنون خواهند کرد. ایالتین مذکورتین نیز در وضعیت فعلی بالکلّ مشرف به اضمحلال هستند و از آن مهم تر این وضعیت منتهی به استیلای اعدای دین و دولت خواهد شد که این نیز دردسر کلی ایجاد خواهد کرد و اقرب احتمال آن است که دفع آن غائله نیز بر عهده ما تحمیل گردد.» نک به بایگانی نخست وزیری جمهوری ترکیه: HAT_00104_04111_A_00001.  

[146] .وی در این باب چنین طرح موضوع کرده است: «...و به بند گانشان جناب والی حلب و والی رُها از اینجا خبر فرستادیم که با سربازانشان به این طرف شتاب کنند و به ولایت های موش و با یزید و وان  و سایر ولایات هم مرز با ایران نیز خبر فرستادیم و منتظر صدور فرامین عالی شأن برای هجوم همزمان و اشغال ایران هستند». نک : گزارش کدخدا علی پاشا به صدراعظم مورخ 16 شوال 1218ق، بایگانی نخست وزیری جمهوری ترکیه: HAT_00160_06675_00001.

[147]. ابن بشر، صص171-172.

[148] . ابن بشر، صص 174-176، صلاح الدین مختار، ج1، ص 53.

[149] . احمد بن زینی دحلان، خلاصة الکلام فی بیان امراء البلد الحرام، المطبعة الخیریه، قاهره، 1888، ص228.

[150] . حسین خلف شیخ خزعل، ص 316. برخی مرگ وی را در دوشنبه آخرین روز شوال ذکر نموده اند. ر.ک به حسین بن غنام، ص90 و نیز صلاح الدین مختار، ج1، ص56.

[151] . منیر العجلانی، ج1،ص48.

[152] .بُدای بن مضیان فرمانده قوای سعودی در حمله به مدینه.

[153] . بایگانی نخست وزیری جمهوری ترکیه: HAT_00093_03789_E_00001.

[154] . در این زمینه نک: نامۀ شریف غالب به جزار احمد پاشا که در آن هنگام به همراه کاروان حجاج شام به منطقه مداین صالح وارد شده بود. بایگانی نخست وزیری جمهوری ترکیه: HAT_00095_03855_K_00001. بر اساس روایت دیگری از شاهدان آن زمان، قدرت وهابیان در این هنگام بیش از تصور بود، حتی جونز، که در جرین، یعنی در جایی بسیار دورتر از مکه و مدینه حضور داشت، از «احساس خطر هر روزه و هراس دائمی که به خاطر دیده شدن یا خبر دیده شدن دستجاتی از لشگر وهابی یا وابستگان آنها در منطقه، فضای شهر را آکنده بود» سخن به میان آورده است (جونز، ص292).

[155] . بایگانی نخست وزیری جمهوری ترکیه:HAT_00093_03803_00001.

[156] .پیشین: HAT_00093_03801_A_00001.

[157] . برای مطالعه نتایج این جلسه بنگرید به گزارش صدراعظم به سلطان موجود در بایگانی نخست وزیری جمهوری ترکیه:HAT_00093_ 03801_A_00001.

[158] . آدم افندی (در گذشته 1219ق/1803م)، از کُرد های قلمرو عثمانی بود و مدتها در منصب بازرسی اوقاف در استانبول خدمت کرد، وی در سال 1208ق به عنوان نمایندۀ ویژۀ دولت عثمانی مأمور شد در نجد با سران جریان وهّابی مذاکره کند. در سال 1211ق مدتی منتظر خدمت شد و یکبار دیگر نیز در سال 1215ق به نجد اعزام گردید. سپس در 1218ق به منصبی در ادرنه و از آنجا به عنوان قاضی در قدس شریف منصوب شد. برای اطلاع بیشتر درباره وی نک: محمد علی صویری کردی، الموسوعة الکبری لمشاهیر الکرد عبر التاریخ، دارالعربیه للموسوعات، بیروت، 2008، ج1 ، ص202.

[159] . گزارش مورخ 16 شوال 1218ق، کدخدا علی پاشا به صدراعظم، بایگانی نخست وزیری ترکیه: HAT_00160_06675_00001.

[160] .وی حتی در همین سند، شاه ایران را به عداوت ذاتی با اهالی روم و عراق متهم می کند. در خصوص اصل سند نک: گزارش مورخ 16 شوال 1218ق، کدخدا علی پاشا، بایگانی نخست وزیری جمهوری ترکیه: HAT_00160_ 06675_00001.

[161] . گزارش پیشین، بایگانی نخست وزیری جمهوری ترکیه: HAT_00160_06675_00001.

[162] . به روایت او، سلیمان پاشا«فردی رضاجوی و واقعا مطیع هر امر دولت علّیه ودر اجرای آن اوامر مجد است، لکن اگر گهگاه برخی پیشنهادهای ناموافق با مزاج و یا در خصوص مسأله ای مغالطه از او سر می زند، با نظر شخص او نبوده، صرفاً با تحریک و اصرار پیشکارش است، زیرا مشارالیه به پیشکارش وابسته و او نیز فردی خود رأی است که همه کارها را منحصر به خود کرده، حتی مشهور آن است که در بغداد کسی نمانده که با او رقابت نکرده باشد». پیشین ، همانجا.

[163] . به روایت احمد آقا «همچنین از او مسموع شد که اگرچه شورشی مرقوم در حال حاضر ظاهراً هیچ گونه حرکتی نمی کند، ولی مداخلۀ او در برخی تربت ها و مراقد مسموع شد، لذا با احتمال اینکه از جانب وهابی تجاوزی به سمت [تربت] امام علی [ع] صورت بگیرد، مشارالیه تعدادی سرباز را مأمور کرده تا به تناوب در سمت [مضجع شریف] امام علی[ع] کشیک دهند وبدین وسیله دائما در حفاظت آنجا دقت به عمل می آورد». بایگانی نخست وزیری جمهوری ترکیه: HAT_00161_06701_00001. با این همه، روند حوادث نشان داد که تمهیدات والی بغداد و پیشکارش کدخدا علی پاشا سطحی و مقطعی بوده است؛ حتی کار تا به آنجا پیش رفت که بر اثر مساعدت فرماندار کربلا در 18 ذی حجه 1216ق با قوای سعود در ورود به کربلا و نسل کشی آنها، دستگاه دیوانی والی نزد افکار عمومی گاه به خیانت و گاه به بی کفایتی موصوف شد.

[164] . بایگانی نخست وزیری جمهوری ترکیه: HAT_00093_03801_A_00001.

[165] . پیشین ، همانجا.

[166] . بایگانی نخست وزیری جمهوری ترکیه:HAT_00093_03801_A_00001.

[167] .پیشین، همانجا.

[168] .پیشین، همانجا. این نظر جرالد دو غوری بر خلاف نصّ صریح این سند است که بنابر آن، باب عالی و استانبول مانع از هر گونه اقدامی از سوی قوای شریف شده و دائماً حجاز را به حفظ آرامش توصیه کرده است. ر. ک به جرالد دوغوری، ص215.

2. جزار پاشا به باب عالی نوشت:«ربط و نظم از اموری نیست که از عهدی وی برآید و تمام هزینه به بیهودگی صرف خواهد شد». نک بایگانی نخست وزیری جمهوری ترکیه:HAT_00093_03803_00001

[170] .پیشین: HAT_00093_03801_A_00001.

[171] .پیشین: HAT_00093_03030_00001.

[172] . جونز، ص291. به نوشته وی، دامنه ناامنی بدان جا رسیده بود که مردم امکان چرای گله ها را نیز نداشتند. وی تاکید کرده است که مردمان برخی از شهرهای کوچک، مخفیانه پول و پیشکش می دادند تا از وهّابی ها امنیت بخرند و بغداد ضعیف ترجیح می داد چشم خود ببندد تا به مقابله وادار شود (همانجا، ص292).

[173] . شیخ محمد نبهانی طائی ، التحفة النبهانیة فی تاریخ الجزیرة العربیة، بیروت، داراحیاء العلوم با مشارکت بحرین، المکتبة الوطنیة ، 1986، صص408-409 ؛ نیز: ابن بشر، ج1، صص 107-108.

[174] . نبهائی طائی، ص409.

[175] . ابن بشر، ص225. گویا ثوینی، بخشی از قوای خود را با کشتی از بصره به شبه جزیره منتقل کرده بود. نبهائی، ص409.

[176] . 4محرم 1212ق/1797م .

[177] . خیرالدین زرکلی، الأعلام ، دارالعلم للملایین، بیروت، 2007، ج2، ص102؛ نیز: صلاح الدین مختار، ج1، ص67.اشاره شدکه  برخی، قتل او را به دست یک وهابی فدائی دانسته اند:سلیمان فائق ، تاریخ المنتفق، ترجمه محمد خلوصی ناصری، بغداد 1961،ص77.

[178] . دوره یاد شده،از 17 سپتامبر 1793 تا 28 ژوئیه 1794م/1208-1209ق طول کشید و طی آن، تسویه های خونینی از رهبران سیاسی و انقلابیون آغاز شد. عبارت معروف یکی از نمایندگان مجلس وقت نشان از فضای جامعۀ آن روز فرانسه دارد:«ترور باید برنامه روز باشد».

[179] . در این زمینه نک: ویل و آریل دورانت، تاریخ تمدن: عصر ناپلئون، تهران، انتشارات و آموزش انقلاب اسلامی 1370، ج11، صص125-135.

[180] . اسناد شرکت هند شرقیIndian office records، کمیتۀ سری ج19 ، نامه 1652م مورخ 18 ژوئیۀ1793 .

[181] . مصطفی ابو حاکمه، تاریخ الکویت الحدیث، جامعة الکویت، 1996، صص116-123. ناپلئون پس از ورود به مصر، حتی از تمتیل خود به تصرف عمان نیز پرده برداشت. نک: محمد حسن العیدروس، «الموقف البریطانی من التوجه المصری نحو ساحل عمان 1839-1840»، مجلة دراسات تاریخیة، شماره های 59و60، دانشگاه دمشق،1997، ص27.

[182] . به عنوان مثال، ورود عنصر فرانسه در صحنه سیاست خارجی ایران سبب چرخش رویکرد قاجاران از همکاری با بریتانیا به سوی آنها تا آنجا شد که در سال های نزدیک به دورۀ مورد نظر ما، پذیرش سفیر انگلیس را نیز با مشکل مواجه کرد. میرزا شفیع مازندرانی، صدراعظم دولت ایران، در نامه ای به وزیر امور خارجه فرانسه شامپانی، برای انعکاس دیدگاه دولتش در تشریک مساعی بیشتر با فرانسه با ابراز محبت تمام نوشته استطریقه آن است که آن برادر مهر پرور بعد از این نیز همواره در استحکام علاقه اتحاد دو دولت جاوید بنیاد ایران و فرانسه ساعی بوده ...» نامه 24اوت 1809 میرزا شفیع مازندرانی به شامپانی، موجود در بایگانی وزارت امور خارجه جمهوری فرانسه، ج10، ص221، به نقل از: روابط ایران و فرانسه در دوره فتحعلی شاه قاجار، به کوشش محمد حسن کاووسی عراقی و حسین احمدی، تهران، دفتر مطالعات سیاسی و بین المللی ، 1376، ص157. ابراز تمایل به همکاری میان ایران و فرانسه تا آن سطح افزایش یافته بود که صدراعظم ایران تاکید کرد که به ملاحظه همین موضوع، به نماینده سیاسی بریتانیا سر جان ملکم اجازه ورود به ایران نداده است. بایگانی وزارت امور خارجه جمهوری فرانسه، ج10، ص427به نقل از مأخذ پیشین، ص92-94 و نیز ص124، همچنین ص135.

[183] .ابن بشر، 240.

[184] .به نظر زکریا قورشون، سلیمان پاشا برای اقدام علیه نجد تمایلی از خود نشان نمی داد و در برابر دستورات باب عالی به این عذر متوسل می شد که به ترمیم حصار بغداد اشتغال دارد. نک: زکریا قورشون، ص57 به نقل از بایگانی نخست وزیری جمهوری ترکیه: HAT.57033

[185] . وی بیش از تهاجم، مقامات دولت عثمانی را از احتمال عملیات و کمبود های دفاعی شهر مطلع کرده بود: «بر ذات عالی مخفی نیست که دشمن نو ظهور، دشمن قدرتمندی است و لازم است با استعداد کافی برای جنگ آماده شویم»، وی حتی در مکاتبه ای ، از شیوخ دیگر نواحی نیز درخواست کمک کرده بود. در این زمینه، نک به بایگانی نخست وزیری جمهوری ترکیه : HAT_00002_00064_A_00001.

[186] . ابن بشر، صص251-255.

[187] . در منابع متمایل به سعودیان، همواره در بیان شمار قوای طرف مقابل، اغراق دیده می شود؛ مثلا صلاح الدین مختار، شمار این سپاهیان را 18000نفر ذکر کرده است، شاید دلیل چنین رویکردی به این سبب بوده است که قصد داشته اند تصویر پر مهابت تری از قوای وهابیان نجد طی آن ایام را به نمایش گذارند. ر.ک به صلاح الدین مختار، ج1، ص71.

[188] . کدخدا علی پاشا.

[189] . جونز، ص298-299. برخی از مورخان، افراد این سپاه را از اکراد دانسته اند. نک: حسی خلف شیخ خزعل، صص384-385.

[190] . در خصوص سبب شکست سپاه کدخدا علی پاشا، به نظر می رسد که اختلاف او با یکی از امرای عشایر همراه سپاه، موجبات این ناکامی را فراهم آورده است.

[191] . زکریا قورشون ص56-58.

[192] .جونز ، 301.

[193] . پیشین، ص 304.

[194] .صلاح الدین مختار، ج1 ، ص73.

[195] . شریف مکه.

[196] . گزارش صدراعظم به سلطان مورخ سال 1213ق، بایگانی نخست وزیری جمهوری ترکیه:HAT_00113_04519_00001.

[197] . جونز، 303.

[198] . بایگانی نخست وزیری جمهوری ترکیه: HAT_00094_03830_00001.

[199] . جرالد دوغوری، ص216.

[200] . جونز ، صص 296-297.

[201] . در این زمینهف نک: گزارش آدم افندی، نماینده اعزامی دولت عثمانی به نجد در خصوص پیوستن و همکاری قبایل مجاور مدینه به قوای سعودی به تاریخ 1215ق، بایگانی نخست وزیری جمهوری ترکیه:HAT_196930_D_0001.

[202] . بایگانی نخست وزیری جمهوری ترکیه:HAT_00160_06674_00001.

[203] . شامات و مصر.

[204] . حجاج ترک، مصری و مغربی.

[205] . برای درک اهمیت این اشاره مندرج در متن سند نک به: سعد بدیر الحلوانی، صص16-24.

[206] . نامه مورخ 23 ذی الحجه 1214ق شریف مکه به باب عالی، بایگانی نخست وزیری جمهوری ترکیه: HAT_00113_04519_B_00001 و نیز گزارش ارسالی صدراعظم دولت عثمانی مورخ سال 1213ق، همانجا: HAT_00113_04519_00001.

[207] . شریف مکه در تشریح شرایط وصول خبز عزیمت آنها وسبب خودداری آنها از درگیری را، چنین روایت کرده است:«این خبر موحش در شب یازدهم ماه ذی القعده به ما وارد و موجب نگرانی و حیرت و باعث غرفه وحشت شد. در حالی که لله الحمد المنه از بر طرف شدن معضل مصر انشراح درون حاصل شده بود، به این بلیۀ مالا نهایه گرفتار و بالضرور دامن غیرت و نقدینه اهتمام را بسط داده، اگرچه معلوم بود که زمان کافی برای امداد رسانی نخواهد بود، لکن چون افاده حوادث خیر شر لازمه ذمت عدنانی است بلافاصله به اردوی همایون تحریر و تفهیم و توسط نجاب مخصوص ارسال کردیم. الحال این محبشان در جوانب اربعه مستقر و عشایر عرب تحت امرمان را احضار و زیاده از حد الباس و عطایا اهداء و در کوههای دور تا دور مکه مکرمه سنگرها حفر و چپ و راست مسیر عرفات و خود کوههای عرفات و مزدلفه ومنی و محلهایی که در معرض خطر بودند را تحصین و مقدار لازم آذوقه و مهمات مهیا و این محبشان در عقب کافه حجاج در کمال استعداد حربی به عرفات صعود و نزول کرده، با اینکه طایفه خوارج از حد عدد افزون و منظور جمله حجاج بود، لکن با مشاهده حرکت متبصرانه و آمادگی این محبتان، موفق به حرکت خائنانه و غدر نشده و لله الحمد و المنه بدون ضرر رسیدن به احدی از حجاج در روز پانزدهم ماه ذی الحجه از مکه مکرمه به جانب شرقی عودت نمودند ». در این زمینه، نک: نامه مورخ 23 ذی الحجه 1214ق شریف مکه به باب عالی، بایگانی نخست وزیری جمهوری ترکیه: HAT_ 00113_04519_B_00001.

[208] . گزارش رمضان 1213ق، که صدراعظم در آن، نوشته های والی بغداد را خلاصه و تنظیم کرده و به نظر سلطان رسانیده است. بایگانی نخست وزیری جمهوری ترکیه: HAT_00160_06674_00001.

[209] . پیشین ، همانجا.

[210] . برای بررسی مناسبات امام مسقط با دولت های ایران در آن زمان، نک: محمد موسی عبدالله، امارات الساحل و عمان و الدولة السعودیة الاولی1793-1818، قاهره، مکتبة المصری الحدیث 1978، صص81-84.

[211] . وی معاون رئس نمایندگی بریتانیا در بصره بود که در اسناد بریتانیایی از وی با نام Reinaudذکر شده است. اگر چه اطلاع ما از این مأموریت مرهون سرهارفورد جونز است، اما باید توجه داشت که این اشاره در ترجمه فارسی خاطرات یاد شده وجود ندارد. با این همه برای اطلاع از اصل خبر بنگرید به:Brydges,Sir Harford Jones, An account of his Majestys Mission to the court of Persia in the years 1807- 1810 to which is appended : A brief History of the wahhaby, London 1834, vol.2, pp:12-13.

[212] . عبدالحمید البطریق، ابراهیم باشا فی بلاد العرب، قاهره، 1948، ص24، این استدلال را جونز نیز به همین ترتیب ثبت نموده است. نک به :جونز، ص 295.

[213] . مأموریت اجرای فرمانهای نادر در زمینۀ تعمیر و تذهیب گنبدهای نجف و کربلا بر عهدۀ مهدیقلی خان بیگدلی پسر دایی لطفعلی بیگ آذر بیگدلی شاعر بزرگ آن عهد بود (محمدامین ریاحی، ص377). روایت است که نادر شاه پنجاه هزار تومان هزینۀ طلا اندازی کرد (آل محبوبه، ج1،ص64). مؤلف فارسنامۀ ناصری این مبلغ را ده هزار نادری ثبت کرده است (میرزا حسن حسینی فسایی، فارسنامۀ ناصری، به کوشش منصور رستگار فسایی، تهران، کتابخانۀ سنایی، ص193). نادر همچنین کاسه ای بزرگ [و یا شاید سنگ آب] نیز به آستان ملائک پاسبان امیرالمؤمنین علی (ع) اهدا کرد که در فهرست برداری سال1275ق منظور شده است. نک به بایگانی نخست وزیری جمهوری ترکیه، مجموعه دفاتر اوقاف Nezaret Sonrasi Evkaf Defterleri  و به شماره 16646. علاوه بر این، تنها در 1156ق/1743م، یکصد هزار روپیه از سوی گوهر شاه بیگم، مادر امامقلی میرزا برای کاشی کاری دیوار صحن (آل محبوبه، ج1، ص84) و ترمیم بخشهایی از حصار شهر هزینه شد (محمدحسین حرزالدین مسلمی عقیلی، تاریخ النجف الاشرف، قم، دلیل ما، 1427، ج2، ص334).

 

[214] . به عنوان مثال، محمد جعفر خان زند برای تعمیر و تزئین روضات عرش درجات عتبات عالیات نظر کرده بود و وصی خود را با بیست هزار تومان تبریزی، برای کاشی کاری صحن و رواق حرم مأموریت داد و چیزهای دیگری نیز اهدا کردپرداخت 10000 تومان برای کاشی کاری صحن و تزئین رواق، اعطای دو آویز ویک تنگ طلا که مزین به جواهرات، لعل و الماس بود، به ارزش 12000تومان، به همراه چند تخته قالی جوشقان برای حرم اسدالله الغالب علی بن ابیطالب (ع) » (ابولحسن غفاری کاشانی، گلشن مراد، به کوشش غلامرضا طباطبایی مجد، تهران، انتشارات زرین، 1369،صص 658-660). حاجی پیر زاده که در سال 1305ق از نجف دیدار کرده، دربارۀ یکی ازاین قندیلهای آراسته به جواهرات از تخمین ارزش آن به میزان سیصد هزار تومان یاد کرده است (نک: پیر زادۀ نائینی، سفر نامۀ حاجی پیر زاده، به کوشش حافظ  فرمانفرمائیان، تهران، بابک بیتا، ص339).

[215] . ر.ک به عباس عزاوی، تاریخ العراق بین احتلالین، بغداد 1353، ج6، ص108 و نیز: آقا احمد بهبهانی، مرآة الاحوال جهان نما، به کوشش علی دوانی، تهران، قبله، 1372، ج1، ص150.

[216] . نک: سید علی موجانی، باز سازی تاریخ فراموش شده، صص97-98.

[217] . برخی آغاز این حادثه را در سال 1214ق ثبت کرده اند: آل محبوبه، ج1، ص326، اما درمراة الاحوال، آنرا ذیل وقایع 1215 آورده است: آقا احمد بن محمدعلی بهبهانی ، ج1، ص154.

[218] . پس از حمله دوم وهابیون به نجف اشرف، علامه کاشف الغطاء، شیخ جعفر کبیر فتوایی در باب ( وجوب و لزوم) دفاع صادر کرد و از علمای دیگر نیز یاری خواست. گزارشی از پاشای نجد نشان می دهد که مقامات عثمانی در تعقیب قوای وهابی در حرکت به سوی نجف اشرف موفق بوده اند، اما در ضمن کوشش اهتمام خود را به کار نبرده اند تا مانع وصول آنها به نجف شوند، بلکه «مصلحت» را در آن دیدند که تنها در کمین این گروه بمانند تا در مسیر بازگشت بر آنها شبیخون زنند.در این زمینه نک:گزارش 26 شعبان1218ق والی بغداد به باب عالی، بایگانی نخست وزیری جمهوری ترکیه: HAT.00082/03381C/00001..

[219] . این حادثه در سال 1215ق/1800م روی داد. نک: محمد حسین حرزالدین مسلمی عقیلی، ص382.

[220] . عثمان بن سند البصری، مطالع السعودباخبار الوالی  داوود، بمبئی 1304،ص27. یک محقق ترک آنها را ساکنان روستاهای اطراف  نجف وکبیسه، منطقه ای در استان الأنبار کنونی، دانسته است، نک به: زکریا قورشون،ص60.

[221] . لوریمر،ج1، ص286.

[222] . در این زمینه نک: بایگانی قصر ملک عبدالعزیز، بخش اسناد عهد عثمانی، رو نوشت نامه شریف مکه غالب بن مساعد برای باب عالی، به شماره 1/2-834 مورخ 9/5/1216ق.

[223] . نگاه کنید به بایگانی نخست وزیری جمهوری ترکیه: HAT_162_6726_29Z1215_1.

[224] . ابن بشر، ص256، نیز: صلاح الدین مختار، ج1، ص73. در خصوص روش و سیاست شریف پاشا اخبار متناقضی وجود دارد. میرزا ابو طالب خان(ص411)، سیاست دوگانه شریف را به روشنی به تصویر کشیده است:« شریف مکه خود را از متوسلان او وا می نمود، در این ولا به تحریض امرای استنبول اظهار وجود کرده است».

[225] . بایگانی نخست وزیری جمهوری ترکیه: HAT_00094_03830_ 00001.

[226] . بایگانی نخست وزیری جمهوری ترکیه: HAT_00094_03830_ 00001.

[227] . نامه مورخ 1230ق از میرزای قمی به فتح علی شاه قاجار، نسخه خطی شماره 5348، کتابخانه مجلس شورای اسلامی، 71ب_ 73آ .

[228] . نک به بایگانی نخست وزیری جمهوری ترکیه : HAT.811/37235/1218Z29.

[229] . والی بغداد در این زمینه به باب عالی نوشت:« گویا شایعاتی مبنی محاصره و احاطۀ قصبات امام علی (ع) وامام حسین ( رضی الله عنهما) به گوش او رسیده و به پسرش نامه نوشته که سربازان فراوان جهت محافظت از او اعزام نماید و این مسئله را به طرف این چاکر تحریر و منتظر اراده و خبرمان می شود، که باز هم قزیه را حمل بر طریق اتحاد نموده، و در جواب نوشتیم که در سایۀ سلطنت سلطان [ عثمانی] به کمک کسی احتیاج نداریم وبرای مرزها به مقدار کافی آذوقه و مهماندار تخصیص دادیم»، نک به بایگانی نخست وزیری جمهوری ترکیه: HAT_00162_06726_00001.

[230] . سلیمان پاشا دفع ابن سعود را« مسهل الامور» می داند( پیشین، همانجا). دولت عثمانی تا اواخر سال 1216ق نیز باور داشت که اخبار مربوط به حمله شایعه ای بیش نیست و بر توان قاهرۀ خود برای دفع قائلۀ سعود پای می فشرد. بایگانی نخست وزیری جمهوری ترکیه:  HAT_160_6690A_29Z1216_1   .

[231] . گزارش نوزدهم رجب 1216ق صدر اعظم دولت عثمانی به سلطان، بایگانی نخست وزیری جمهوری ترکیه: HAT_0094_03838_E_00001. مفاد نامه آن گونه که صدراعظم می گوید چنین بوده است« در این اواخر جسارت انهدام حرم شریف حضرت امام حسین(رضی الله عنه) مشاهده شده است. جنابعالی از اصحاب علم و تقوی و مشهور و معروف به زهد و صلاح هستید. آشکار است که چنین جسارتی و تخریب چنین حرم مبارکی شرعاً و عقلاً ناروا، وخصوصاً احترام واعتبار ایرانیان به حرم شریف مذکور ظاهر و هویدا و حسن اعتقادشان باهر و روشن است. نگاه کنید به گزارش اوایل سال 1217ق صدر اعظم به سلطان، بایگانی نخست وزیری جمهوری ترکیه:HAT_00094_03816_00001 .

[232] . گزارش نوزدهم رجب 1216ق صدراعظم دولت عثمانی به سلطان، بایگانی نخست وزیری جمهوری ترکیه: HAT_00094_03816_00001.

[233] . وی در حالی این پیشنهاد را در جمادی الاول 1216ق ارائه کرد که اندک زمانی بعد، قوای وهابی با حمله به کربلا، تغییری اساسی در ترتیبات امنیتی منطقه ایجاد کردنند، نک به بایگانی نخست وزیری جمهوری ترکیه: HAT_00094_03838_00001.

[234] . گزارش 16 جمادی الاول 1216ق شریف غالب بن مساعد به صدراعظم ، بایگانی نخست وزیری جمهوری ترکیه: HAT_00094_03838_00001.

[235] . مزیرب در 24 فرسخی شام ( دمشق) ویکی از مراکز اصلی در مسیر آن گروه از حاجیانی بود که از شام به سوی حرمین شریفین عازم بودند. مزار شیخ سعد الاسمر تکروی، از سلسلۀ اهل تصوف در این محل واقع شده بود و به روایتی، اراضی آن ناحیه وقف خانقاه اوست. نک: اعتمادالسلطنه، سفر نامۀ حاج علی خان اعتمادالسلطنه در بیان منازل شام الی مکۀ معظمه .

[236] . نک به بایگانی نخست وزیری جمهوری ترکیه: HAT_00094_03838_00001.

[237] . بایگانی نخست وزیری جمهوری ترکیه : HAT_00094_03838_00001. بر خلاف تواریخ عمومی اروپا که ضربات به سپاه ناپلئون را پس از بازگشت از عکا، بیشتر بر اثر اقدامات نیروی دریایی بریتانیا دانسته اند، ازاین گزارش می توان استنباط کرد که قوای بحری بریتانیا در پناه عملیات زمینی حاکمان محلّی دولت عثمانی به تعقیب فرانسویان پرداختند.

[238] . جرالد دوغوری، ص216.

[239] . اروپای بری سرزمین های منطقه شرقی اروپا است.

[240] . عبد الرضا هوشنگ مهدوی، تاریخ روابط خارجی ایران، تهران: امیرکبیر 1384، ص211.

[241] . اگرچه گزارش سفر وی منتشر شده است، اما در آن هیچ اشاره ای به اهداف مأموریتی و شرح مذاکرات او با دولت قاجار دیده نمی شود، نک: ویلیام هالینگ بری، روزنامه سفر هیئت سرجان ملکم به دربار ایران، ترجمه امیر هوشنگ امینی، تهران، کتابسرا، 1363.

[242] . وی با تحفه ها و هدایای فراوان برای تهنیت جلوس فتحعلی شاه به تهران آمد. نک: به محمد حسن خان اعتمادالسلطنه، تاریخ منتظم ناصری، تهران، دنیای کتاب، 1367، ذیل وقایع سال1214ق.

[243] . محمد حسن خان اعتمادالسلطنه، صدرالتواریخ، به کوشش محمد مشیری، تهران، روزبهان،1357،ص23.

[244] .مجموعه عهد نامه های تاریخی ایران، گردآوری ع، وحید مازندانی، تهران، وزارت امور خارجه1350، ص91.

[245] . برای اطلاع از موضوع نک: شرح حوادث سال 1199ق موجود در همین متن؛ جونز ص296.

[246] . بایگانی نخست وزیری جمهوری ترکیه: HAT_00094_03838_E_00001.

[247] . علی اکبر بینا، تاریخ روابط سیاسی و دیپلماسی ایران با انگلستان از اواخر قرن هفتم ه.ق تا انعقاد معاهدۀ پاریس رجب 1273، تهران، مؤسسۀ علوم سیاسی و امور حزبی، 1352، ص90.

[248] . ابن بشر، ص258. در این شورش جمعی از عناصر وهّابی بر گرد برادر امام حلقه زده بودند:«مسلک او [محمد بن عبداوهاب] را اختیار کرده، از سلطان خویش یاغی شده اند و برادر سلطان که مدعی سلطنت است وهابی گشته لقب امام المسلمین یافته، بنابر این سلطان به جز حصار و شهر اطراف مسقط چیزی در دست ندارد و سعود چون می داند که آخر کار خود به خود به دست خواهد آمد، حمله بر آن نمی برد». نک: ابوطالب خان، صص411-412. در پی این شورش امام مسقط از ایران کمک خواست و سرانجام قوای ایران غائله را پایان دادند. بنابر اشارۀ منابع سعودی، این اقدام امام مسقط با واکنش قوای وهابی روبه رو شد و منتهی به مرگ 1000 سرباز از قوای عمانی منجرگردید. نک: صلاح الدین مختار، ج1، ص74. برای اطلاع از اخبار اخراج وهّابیان از مسقط نک: .Winder R.B,Saudi Arabia in the 19th Century, New york, 1965, pp.92_93

اصل خبر در خواست کمک نیز در این مأخذ آمده است:

Salil_Razik, History of the Imamas and Seyyids of Oman, London,1871, 248_250.

[249] . میرزا ابوطالب خان، ص409.

[250] . یک مورخ دیگر عهد قاجار، شمار قوای تحت امر وی را ده هزار نفر دانسته است. نک: محمود میرزا قاجار، تاریخ صاحبقرانی، به کوشش نادره جلالی، تهران، کتابخانه، موزه و مرکز اسناد مجلس شورای اسلامی 1389،ص144.

[251] . میرزا ابوطالب خان، ص409.

[252] . میرزا ابوطالب خان شمار این سپاه را 25000نفر ذکر کرده است (میرزا ابوطالب خان، ص408) .برخی نیز سخن از 2 لک(000/200)قوای تحت امر وهابیان، سخن به میان آورده اند. نک:آقا احمد بن محمد علی بهبهانی،ج1، ص159.

[253] . ابن بشر، ص258.

[254] . به عنوان مثال:«... وقتلوا غالب اهلها فی الاسواق والبیوت و هدموا القبة الموضوعة بزعم من اعتقد فیها علی قبر الحسین ...». نک: ابن بشر، ص257. «...و قتلوا اکثر اهلها فی ااسواق والبیوت و خرجوا منها قرب الظهر ومعهم اموال کثیرة». نک:صلاح الدین مختار، ج1، ص73.

[255] . بنگرید به بایگانی سیاست خارجی روسیه، الدیوان 1803، پرونده2235، صص38-40 بر اساس روایت واسیلییف، ص117ونیز برای مطابقت روایت این حادثه با منابع غربی نک به:

J.L.Burchardt,Notes on the Bedouins & Wahabys Collected During His Travels in the East,London 1831,vol.2,p.186.

F.Mengin, Histoire de l Egypte sous le Governemet de Mohammad Aly, Paris 1823,vol.2,PP.522-524.

J.Raymond,Les Wahabys Document Indeir de 1806, Caire 1925, P.16.

J.Rousseau, Description du Pachalike de Bagdad Suivie d une Notice Histtorique sur les Wahabis, Paris, 1899,PP.72-75.

رو سو کنسول فرانسه در بغداد تأکید کرده است که گزارش خود از این حادثه را با استناد به اظهارات سفیر روسیه روایت میکند. او خود نیز از این اخبار را مستقیم از شاهدانی که در کربلا حضور داشته اند، روایت کرده است.

L.A. Coroncez, Histoire des Wahabis Dupuis Leur Orgine Jusqa la Fin de 1809, Paris 1810.P. 27.

[256] . به روایت علیقلی میرزا اعتضاد السلطنه در اکسیرالتواریخ: «... ضریح سیمین آن حضرت را به ظلم صریح از هم گسستند، دستها بستند و پایها بشکستند، تیغها کشیدند، سرها بریدند و سینه ها دریدند... خلاصه وهابیان درآن آستان ملائک پاسبان از علما, عرفا، زائر و سایر قریب پنج هزار نفر مقتول ساختند»( علیقلی میرزا اعتضادالسلطنه، اکسیرالتواریخ، به کوشش جمشید کیانفر، تهران، ویسمن، 1370، ص100). قوای وهابی ابن سعود، علاوه بر این جنایات سبعانه، در حق اهالی و زائران شیعۀ کربلا وزائران شیعۀ کربلا و غارت خزائن و نفایس اهدایی و وقفی گرد آمده طی سالیان طولانی ، به مجموعه بی نهایت با ارزش نسخه های خطی و مصاحف شریف موجود در روضۀ حسینی نیز دستبرد زدند. به نوشتۀ سلمان هادی طعمه، 272نسخۀ نفیس و از جمله قرآنی منسوب به حضرت سجاد (ع) که به خط کوفی کهن، بر پوست آهو کتابت شده بود، به غارت از میان رفت ( سلمان هادی طعمه، تراث کربلا، بیروت، الاعلمی 1403، ص329). اما ناصرالدین شاه، که در سال 1287قبه زیارت عتبات رفت از قرآن منسوب به حضرت زین العابدین(ع) که خود آن را دید، یاد کرده است ( ناصرالدین شاه قاجار، سفرنامه، تهران، کتابخانۀ سنایی، 1363، ص142). علاوه بر متون خطی روضۀ حسینی، متون و نسخ خطی موجود در کتابخانۀ علامه میرزا محمد مهدی شهرستانی در محله آل عیسی هم به دست قوای ابن سعود به تاراج رفت(سلمان هادی الطعمه، صص321-322).

[257] . میرزا ابوطالب خان، ص407.

[258] . علی رغم ابزار ها و رویه های بین الملل عصر جدید و پس از گذشت سالها، دولتهای شیعی ایران و عراق که اتباع ایشان در این رخداد « ذبح » شدند، برای طرح موضوع و ثبت آن به عنوان مصداق عینی نسل کشی تاریخی و جنایت علیه بشریت نزد مجامع جهانی،تاکنون اقدامی نکرده اند؛ حال آنکه برخی از دولتها در ثبت و پیگیری حوادث مشابه مانند قتل عام ارامنه، کشتار خمرهای سرخ در کامبوج، فاجعۀ سربرنیسا، دافور، و مانند اینها نهایت توجه را داشته اند.

[259] .بایگانی نخست وزیری جمهوری ترکیه: HAT_00093_ 03793_00001.

[260] . پی نوشت او بر گزارش صدراعظم مؤید این نظر است:« وزیر من! واقعا در چنین برهه ای که مدینه بدون محافظ و جده بدون والی مانده است، بغداد نیز که چنین شده است، موجبات وسوسه می باشد». همانجا.

[261] . بایگانی نخست وزیری جمهوری ترکیه: HAT_ 00093_ 03793_00001.

[262]. میرزا ابو طالب خان، ص1190.

[263] بایگانی نخست وزیری جمهوری ترکیه: HAT_1315/51272A/1217r18, HAT. 1315/ 51272/1217z29.

[264] .« از قرار حکم دولت عثمانیه اسباب قلع مواد فساد آن طایفه بد نهاد از هر طرف فراهم آمده و عماقریب اثری از آنها در صفحه روزگار نخواهد ماندو حاجتی به زحمت سپاه ایران برای این کار جزئی نخواهد بود»( دنبلی،ص78). برای اصل پاسخ نک به بایگانی نخست وزیری جمهوری ترکیه: HAT_ 1315_ 51272A_18R1217_1 و نیز: HAT_ 1315_ 51272_29Z 1217_1.

[265] . روایت مأثر سلطانیه به این شرح است:« اگر از رهگذر تداخل سپاه ایران به مملکت عثمانیه اولیای آن دولت علّیه عالیه را بعضی اندیشه های دور از راه به خاطر نرسد، اظهاری شود تا به یاری جناب باری دفع ماده فساد طایفه وهابی شده تا کار آنها هنوز استوار نشده است به سهولت چاره آنها شود.» (عبدالرزاق دنبلی، مأثر سلطانیه، به کوشش فیروز منصوری، تهران، اطلاعات 1382، ص78و نیز اعتضاد السلطنه، ص100). بنابر مأخذ فارسی، پیام شاو ایران در بر گیرنده« اعتراض سخت» دولت ایران به مقامات عثمانی بوده است. نک: محمد اعظم بنی عباسیان بستکی، تاریخ جهانگیریه و بنی عباسیان بستک، به کوشش عباس انجم روز، بهمن ، 1339، ص206.

[266] . بایگانی نخست وزیری جمهوری ترکیه: HAT_ 01315_51272_A_00001؛ نیز: میرزا فضل الله خاوری شیرازی، تاریخ ذوالقرنین، به کوشش ناصر افشارفر، تهران، کتابخانه، موزه و مرکز اسنادمجلس شورای اسلامی 1380، ج1، ص246.

[267] . دنبلی، ص78.

[268].  جونز ص305.

[269] . Zekeriyya KURSUN,Necit ve Ahsa da Osmanli Hakimiyeti, TTK 2000, P.33

[270] . ابن بشر، ص258؛ زامباور، ج2، ص260.

[271] . بایگانی نخست وزیری جمهوری ترکیه: HAT_ 161_6709_29 Z 1217_1.

[272] . پیشین، HAT_00094_03816_00001.

[273] . بایگانی نخست وزیری جمهوری ترکیه: HAT_00094_03816_00001.

[274]. گزارش جلسه خانه ساحلی صدراعظم به سلطان ارائه شد. نک به بایگانی نخست وزیری جمهوری ترکیه: HAT_00093_03793_B_00001 و نتایج گزارش این سند را با گزارش HAT_00093_03793_A_00001 مقایسه کنید.

[275]. برای اطلاع از خبر وقوع و چگونگی بروز این حادثه، نک به بایگانی نخست وزیری جمهوری ترکیه: HAT_ 00345_19693_B_00001.

[276]. بایگانی نخست وزیری جمهوری ترکیه: HAT_00093_03789_E_00001.

[277]. پیشین، HAT_00093_03789_00001.

[278] . پیشین، گزارش والی مدینه، HAT_00093_03789_E_00001؛ نیز:  HAT_00093_03789_E_00001

[279] . بایگانی نخست وزیری جمهوری ترکیه: HAT_00093_03789_F_00001

[280] صلاح الدین مختار، ج1، ص75.

[281] . ایوب صبری پاشا، مرآة الحرمین(سفرنامه مکه)، ترجمه عبدالرسول منشی، به کوشش جمشید کیانفر، تهران، میراث مکتوب، 1382، صص80-81.

[282] . موجانی، اسناد سلطانی، ج2، ص458.

[283] . بایگانی نخست وزیری جمهوری ترکیه: HAT_161_6707D_20 R 1217_1.

[284] . ابو طالب خان، صص118-119.

[285] . بایگانی نخست وزیری جمهوری ترکیه: HAT_00160_06667_A_00001. سلطان در حاشیه گزارش صدراعظم، درباره تعیین نماینده ای در جده برای مدیریت مکه، به خط خود نوشته است:« برای جده نیز یک وزیر صاحب تدبیر به عنوان والی منصوب و جهت تقویت وی نیز به تخصیص لااقل هزار سرباز و تجهیزات و مهمات کامل اهتمام فرموده، والی مشارالیه نیز جده و گمرک آن را ضبط و محافظت و دست برتری جویانه شرفاء را قطع و اعراب بین الحرمین را طوعا و یا کرها به ربقه اطاعت وارد و بدین ترتیب به امر حراست از مکه مکرمه نیز دقت به عمل آورد». نک به بایگانی نخست وزیری جمهوری ترکیه: HAT_00093_03793_A_00001.

[286] . صدراعظم در این باب اعتراف داشت:« از تدبیر اعزام سرباز به جانب حرمین با ملاحظه صعوبت راه و خوف از اینکه معاذالله تعالی امکان اینکه این امر ازدیاد تسلط وی بر حوالی حرمین شریفین را منتج گردد، صرف نظر شد...» بایگانی نخست وزیری جمهوری ترکیه:HAT_00093_03793_A_00001.

[287] . مقامات عثمانی از ضرورت تجهیز اماکن مقدس و حفاظت آنها آگاه بودند، ولی اقدام مهمی در این زمینه نمی کردند. این مطلب که کسی از نیات واقعی وهابی ها اطلاع نداشت، با توجه به یک عبارت صدراعظم بی‌مورد است:« برای محافظت از حجرۀ شریفه معطرۀ سرورمان حضرت سیدالانام و مقامات مطهّرۀ مبارکه از شر آن خبیث، به مقدار کافی ادوات نظامی و تدارکات جنگی و سربازان وافی و آذوقه نیاز است»، نک به بایگانی نخست وزیری جمهوری ترکیه:HAT_00093_03789_00001.

[288] . قاضی شام در گزارش به باب عالی، از واکنش وجوه اهالی به نمایندگان سلطان که خواهان عزیمت به نجد بودند، چنین یاد کرده است که : اهالی شهر« مراسم اطاعت را کراهتاً به جای آوردند، آنگاه گفتند در اینجا شتر به مقداری که برای انتقال ایشان کفایت کند وجود ندارد و اگر هم باشد از عربها مطمئن نیستند». در باب این موضوع نک به بایگانی نخست وزیری جمهوری ترکیه: HAT_00092_03762_00001.

[289] . پیشین، HAT_00093_03793_A_00001.

[290] . شیخ الحرم مدینه در نامه ای به دستگاه خلافت شرایط را چنین توصیف کرده است:«حضرت سرور ولی النعم، مراحم شیم، اوفر الهمم، وفیر الاحسان، عدیم الامتنان! آنچه مشهود این عبد نعم پرور است آن که برای محافظت و تامین امنیت روضه مطهره حضرت سرورمان، سید الانام، صاحب الشفاعت خاص و عام، فخر عالم و سرور دو جهان(صلی الله تعالی علیه و سلم) و حجره شریفه معطر حضرتش و مقامات مبارکه و مطهره و بلدۀ طیبۀ لطیفه از شر چنین عدوّ مبین، لاعلاج و به شدت به ادوات جنگی و تدارکات قوی و سربازان وافی و ذخایر کافی به مقدار زیاد احتیاج می باشد. الامان، الامان، الامان!». نک به بایگانی نخست وزیری جمهوری ترکیه:HAT_00093_03789_F_00001.

[291] . شریف در این زمینه پیشنهاد کرد:«حال که همه یک جا جمع شده ایم اگر بدون حل و فصل این فقره به نحوی که موجب اطمینان گردد، با بهانه قرار دادن قلت آذوقه و کثرت حجاج قصد بازگشت کنید، تمام اهل مکه شهر را تخلیه و احدی در جای خود باقی نخواهد ماند. در چنین وضعیتی لازم خواهد بود تا ما هم به همراه شما بازگردیم و انگاه شورشی خبیث دیگر به تصرف مکه و جده و مدینه بسنده نکرده، حجاج را نیز یغما خواهد کرد. در چنین حالتی، ترک مکه مکرمه با هدف امنیت حجاج عبث خواهد بود. از حجاج آنان که فرتوت و از پا افتاده اند و نسوان و صبیانشان و به خصوص قشر کشاورز و دامدار که نبودشان باعث قحطی خواهد شد را از اینجا به جده و از جده سوار بر قایق به سوئز خواهم فرستاد. ولی امر الحاجها و سربازانشان و حجاجی که قادر به حرب و ضرب هستند، باید در مکه بمانند. بحمدالله چون جده در دست ماست، در مقوله آذوقه هر قدر هم که سختی بکشیم، لکن به درجه هلاک از فرط گرسنگی نخواهد رسید. نظر من این است. اگر متابعت کنید، فبها، در غیر این صورت نه من و نه اهل مکه نمی توانیم در اینجا بمانیم. از آن گذشته، من تعهد می کنم که جهت هزینه های مهم، جمعا دو هزار کیسه از تجار و غیره استقراض و به هر کدام از امیر الحاجها هزار کیسه پول تحویل داده و مقدار کافی آذوقه نیز تامین کنم، و با گفتن این مطلب جواب خود را به پایان رساند». نک: گزارش 9محرم 1218ق والی جده به امیر البحر عثمانی در دریای سرخ، بایگانی نخست وزیری جمهوری ترکیه:HAT_00095_03854_00001.  

[292] . صلاح الدین مختار، ج1، ص75-76. به گزارش شیخ الحرم مدینه «حجاج مسلمین پس از بازگشت از عرفات به مکه مکرمه و پس از چند روز اقامت، به سوی مدینه منوره حرکت کردند و هنوز یک منزلگاه دور نشده بودند که شورشی مذکور به سرعت با سربازان کثیر و تدارکات قوی به درون مکه مکرمه هجوم آورده، ابواب بیت الله الحرام که نظر گاه حضرت رب العالمین و قبله گاه مؤمنین است را مسدود و مطابق ضمیر خود رفتار و حرکت کرده، قصد خود را برای به طبعیت در آوردن تمام اعراب اطراف و اکناف آشکار نمود». در این زمینه ر.ک به گزارش شیخ الحرم مدینه به باب عالی، بایگانی نخست وزیری جمهوری ترکیه: HAT_00093_03789_F_00001.

[293]. رجوع کنید به گزارش قاضی مکه مکرمه به مقامات دولت عثمانی در استانبول، بایگانی نخست وزیری جمهوری ترکیه:HAT_00092_03784_H_00001.

[294] . پیشین،    HAT_00092_03781_00001.

[295] . حسین خلف خزعل، ص378.

[296] . بردگان ترک و چر کسی که در آغاز به عنوان نگهبانان قصر از عهد ملک صالح نجم الدین ایوب به فضای سیاسی مصر وارد شده بودند و سپس سلسله ملوک چر کس یا ممالیک بورجیه را با سقوط ایوبیان بنا نهاده بودند و به مدت 275 سال امور مصر را در ید اختیار داشتند و مجددا پس از عهد سلطان سلیم اول در 923ق سر به شورش برداشته بودند، در این هنگام از آشفتگی اوضاع بهره جسته، فرماندار دولت عثمانی را از قاهره اخراج نمودند.

[297] . گزارش مخفیانه بوداق خان حاکم ساوجبلاغ به والی بغداد، بایگانی نخست وزیری جمهوری ترکیه: HAT_00160_06675_00001..

[298] . دخالت ایران در این دوره بنا بر گزارش اسناد بریتانیایی تنها در قالب حمایت از امام مسقط سازمان یافته بود. برای اطلاع از اصل گزارش نگاه کنید به: Bombay Government Selections of the Records, vol.24,p:430.

[299] . ابن بشر، ج1،ص123.

[300] . متن پاسخ شاه ایران:« تبارک الذی بیدی الملک و هو علی کل شیء قدیر. و بعد فقد اتانا منک کتاب مصدق لساناً عربیاً تضوح منه عرف المعارف منتشرابً و مطویأ. و العجب ثم العجب عنک دعوتنا الی التوحید و نفی التشریک عن الله الحمید المجید و نحن بین یدیه مفطورون علیه، نحدث به قدیما و ان هذا صراطی مستقیماً. نعم وجدوا اولیائنا کتابک دلیلا علی انک قد اخذت فی هذا الطریق سبیلا اذاً لأ تخذوک خلیلا و لاتجد لسنتنا تحویلا، و المومنون بعضهم اولیاء بعض، و عز من قال: و ربطنا علی قلوبهم اذ قاموا فقالوا ربنا رب السموات و الارض. و قد ذکرتم انکم ترسلون عالماً منکم الینا لنطلع علیکم و تطلعوا علی مالدینا، لیکون لکم مالنا و علیکم ما علینا، فارسلوا و عجلوا فیه فانما المعروض علی حضرتنا من مذهبکم غیر ما تکتبون و الناس من عندهم یقولون و یسمعون و إن یتّبعون الا الظن و ان هم یخرصون. ثم استعجلوا حتی ینکشف من امر کم الحجاب و یرفع الارتیاب. و ان کان الامر کذا فهذا اتفاق المسلمین و کان حقا علینانصر المومنین، نمدکم باموال و بنین، و موقعین علی شبل هز بر الخلافة و من له علی سواحل العمان قدرة و شرافة: حسین علی میزان یعاملکم بالمودة سراً و جهراً و یمدکم بما تستمونه برأو بحرا. فان الله سخرنا الامصار و دبرلنا البحار. و هو الذی یسیرکم فی البر و البحرانه علی ما یشاء قدیر. و نحمدالله علی ما هدانا و نسلم علی النبی البشیر و النذیر» نک: مقاله تحقیقی مهم استاد مدرسی طباطبایی، بررسی های تاریخی، سال یازدهم، شماره 4، (مهر و آبان 1355)، صص 113-114.

[301] . موجانی و دیگران، اسناد سلطانی، ج2، ص467. همچنین برای بررسی روابط ایران و فرانسه طی آن سالها، نک: عبدالحسین نوایی، ایران و جهان، تهران، موسسه نشر هما، 1369، ج2، صص95-167.

[302] . ملکم در اجرای فرمان حکومت هند بریتانیا به بوشهر وارد شد، اما دولت قاجار با ادامه سفر وی در مسیر تهران مخالفت کرد. صاحب مآثر سلطانیه در بیان این حادثه، به این عبارت ساده بسنده کرده استاز جانب دولت ایران به اتمام سفارت او میلی نرفت»؛ نک:دنبلی، ص169.

[303]. برای اطلاع از مأموریت و نتایج سفر ژنرال گاردان افسر توپخانۀ امپراتوری فرانسه که از سوی ناپلئون به ایران اعزام شده، نک: کنت آلفرد دو گاردان، مأموریت ژنرال گاردان در ایران، ترجمۀ عباس اقبال، تهران، نگاه،1362.

[304]. محمد حسن خان اعتمادالسلطنه، مرآة البلدان،ج1،صص587-592.

[305] . صلاح الدین مختار، ج1، صص79-80.

[306] . حسین خلف خزعل، ص388.

[307] . ایوب صبری پاشا، ص81.

[308] . ابن بشر، ج1، ص123.

[309] . بایگانی نخست وزیری جمهوری ترکیه:  HAT_ 00082_ 03381_ 00001.

[310] . پیشین:HAT_00082_03381_G_00001.

[311] . بایگانی نخست وزیری جمهوری ترکیه: HAT_00094_03808_00001.

[312] . پیشین، HAT_00082_03381_00001.

[313] . ابن بشر(ص280) بهسبب تخریب بقاع خارج قلعه شهر در منطقه زبیر، این یورش را واجد نتیجه و هدف مستقل نیز دانسته است. منابع عراقی تاکید دارند که مقاومت قبیله بنی منتفق در برابر این هجوم مانع موفقیت سپاه نجدیان بوده است. نک به: حمید حمدالسعدون،  ص157.       

[314] . ابن بشر، ص264؛ نیز: العجلانی، ج«عهد سعود الکبیر»، ص36.

[315] . بایگانی نخست وزیری جمهوری ترکیه: hat_00082_03381_c_00001.

[316] . صدراعظم در سال 1217ق به سلطان نوشته است:« اولویت اول:ترتیبات در مصر؛ آن است که [محمد] علی پاشا در اسرع وقت رفته و مصر را ضبط نماید» نک به بایگانی نخست وزیری جمهوری ترکیه: HAT_00095_03850_00001.

[317] . العجلانی، صص45-46.

[318] . العجلانی، ص47.

[319] . صلاح الدین مختار، ج1، ص88. سعود در بازگشت به درعیه، با تنشهای درونی و شورش علیه خود رو به رو شد. اخبار این حادثه در نامه ای از شیخ القشعم عبدالعزیز حبیب به شیخ زبید خطاب الشلال چنین آمده است:« یکی از اهالی عارض در روز دوم ماه آمده و چنین خبر داده است: شریف،شورشی مزبور را شکست داده و وی منهزماً به درعیه آمده است. از جماعت سعود تعداد کثیری کشته شده اند. در یک قطعه به زبان عربی به مهر سلیمان نوشته شده است: شورشی مزبور در مکه مکرمه شکست خورده و نصف سربازانش کشته شده، منهزماً و مخذولاً به درعیه برگشته وحین ورودشان به درعیه بین ایشان بغض و عداوت پدیدار گشته، به زد و خورد پرداخته و برخی از بزرگانشان کشته شدند». نک به بایگانی نخست وزیری جمهوری ترکیه: HAT_00093_03800_A_00012.

[320] . نک: به رسول الکر کوکلی، دوحة الوزراء، ذیل وقایع سال 1219ق.

[321] . بایگانی نخست وزیری جمهوری ترکیه: HAT_00094_03808_00001.

[322] . بایگانی نخست وزیری جمهوری ترکیه: HAT_00092_03781_00001.

[323] .« چنانچه موافق ارادۀ سنیه شان باشد، به پیک حامل تحریرات و فرستاده پیشکار وی خلعت الباس شده و ضمن ستایش و تحسین خدماتی که در این راه ظاهر شده، یک قطعه امر عالی با مضمون تشویق مشارالیه به پیگیری بیشتر مسئله از این پس و تلاش در راه دفع غائله بدعتگر مزبور با قهر و اضمحلال کلی وی به عون باری و تصفیه آن حوالی از لوث وجود خباثت آلود خوارج صادر و صدر آن را با خط همایون التفات مقرون ملوکانه شان توشیح و تنویر فرمایند».پیشین، همانجا.

[324] .« اگر چه ظرف دو سال گذشته به اراده الله تعالی نجد از رحمت ارحم الراحمین محروم و مشرف به خرابی و اضمحلالش نمودار و آثار نکبت در ناصیه حالش پدیدار و به قحط و خشکسالی مبتلا شده،لکن آن مخذول نسبت به جمع و انباشت قوت لایموتی که آورده دست وجدانشان است، در مأوای منحوسه اش مبادرت و مسارعت نموده، نجات نفس خود را غنیمت به حساب آورده، تبعه مخذوله اش با مشاهده این امر به مصداق شریف « اذ تبرّا الذین اتبعوا من الذین اتبعوا و راؤوا العذاب تقطعت بهم الاسباب»، آن تبعه متبدعین مضلّین، سرگردان وادی تحیر شده، از بیم صیت و صولت اسلامیان جهت خلاص نفس خود به مصداق « فمن دخله کان آمناً» به حوزه دار الأمن امان و اسلام پناه آوردهو داخل می شوند. از آنجا که دیگر ترفند و حیله ای برایشان باقی نمانده، بجز کسانی که قبلاً آمده بودند، این بار نیز گهگاه افرادی از ایشان آمده و در رأس آنها هیجده نفر از رؤسا و مشایخشان از رجال معلوم و متشخص مبتدعین به همراه عشایر و قبایل توابع و لواحق و نفوس متعدد هم به همراه خانات خود متعاقب یکدیگر از نجد مفارقت و با تمنای اسکان امن و راحت در این طرف با هیئت مجموعه شان به نزد ما التجاء کردند که خواهششان قبول و طبق مفاد آیه شریفه « و جاهدوا فی سبیل الله بأموالکم و أنفسکم» به رؤسایشان خلعت اکساء و نقداً و جنساً انواع اکرام و تلطیف و تامین به عمل آمده، و خودشان نیز تألیف و بدینگونه سایر کسانی که هنوز نیامده اند نیز ترغیب شده اند و به رغبت آبادانی و کثرت چراگاههای جزیره بین الشطین، عبور و با حل نطاق امن و استراحت و کمال صداقت مبادرت به خدمت می نمایند». در این خصوص نگاه کنید به بایگانی نخست وزیری جمهوری ترکیه:  HAT_00092_03781_00001.

[325] . بایگانی نخست وزیری جمهوری ترکیه: HAT_00094_03839_A_00001.

[326] . مراد عبدالله پاشا والی پیشین شام است.

[327] . برای اطلاع بنگرید به بایگانی نخست وزیری جمهوری ترکیه: HAT_00092_03781_00001.

[328] . ابن بشر، ص283.

[329] . در خصوص تحرکات قوای وهابی نجد در عراق،نجد، احساء و حتی شام گاهی نیز باید با تردید به بررسی بیشتر موضوع پرداخته شود، چرا که مثلا یک سیاح در همان ایام معتقد است« اعراب آن نواحی [کربلا] به نام وهابی راهزنی می کنند». بنگرید به میرزا ابو طالب خان، ص408.

[330] . به عنوان نمونه، نک: گزارش والی بغداد که وضعیت را چنین توصیف کرده است:« مصلحت بر این قرار گرفت لشکرمان را در صحرای حضرت علی(رضی الله تعالی عنه) مستقر و ایشان نیز شورشیان را تعقیب و دورادور تحت کنترل داشته، هرگونه تحرکشان را اطلاع بدهد». بایگانی نخست وزیری جمهوری ترکیه: HAT_00082_03381_C_00001.

[331] . بایگانی نخست وزیری جمهوری ترکیه: HAT_00094_03812_00001.

[332] . « واعلم ... أن بدای بن مضیان استولی علی میاه السبیل بطریق العدوان». العجلانی، همانجا،ص 267.

[333] . این چهار تن عبارت بودند از: محمد الطیار، الچاووش حسن القلعی، عبدالقادر الیاس و علی الصدیغ. نک: العجلانی، همانجا، ص268.

[334] . صلاح الدین مختار، ج1، ص92.

[335] . «و امرتنا بهدم القباب التی فوق القبور، فهدمناها»، نک: العجلانی، همانجا، ص267.

[336] . حتی العجلانی، تاریخنگار سعودی نیز این امر را خطای سیاسی و عمل شنیع سعود بن عبدالعزیز دانسته است. نک: العجلانی، همانجا، ص48.

[337] . گزارش طوسون احمد پاشا به خدیو مصر مورخ 12رجب 1228ق، بایگانی نخست وزیری جمهوری ترکیه: HAT_00342_19571_00001.

[338] . بایگانی نخست وزیری جمهوری ترکیه:  HAT_00093_03789_A_00001.

[339] . سفیر اعزامی، میرزا محمد رضا خان قزوینی، وزیر دستگاه محمد علی میرزا دولتشاه بود که یکبار نیز در پاسخ به سفارت سفیر ناپلئون ژوبر، به فرانسه اعزام شد. دولت عثمانی در پاسخ به سفارت وی یاسینجی زاده، عبدالوهاب افندی و جلال الدین افندی را در سال 1226ق به ایران اعزام کرد. نک: عبدالرزاق دنبلی، صص212-213.

[340] . مکاتبه صدراعظم وقت و سلطان عثمانی در تشریح حوادث و بیان مسئولیت بروز این وضعیت، ما را در داوری درست یاری می کند:« همان گونه که معلوم ابهت لزوم شاهانه شان است، واقعه تسلط شورشی بر مشهد شریف حضرت امام حسین[ع]، صبر و آرام اعجام[=ایرانیان] را سوزان کرده و از جانب بنده شان والی بغداد به دربار سلطنت سنیه، تحریر و اشعار شده که از بابت تجاوز ایشان به حدود خاقانیه با داعیه اخذ انتقام، نگرانی وجود دارد که این امر، ضرورت استنکاف احوال طایفه اعجام را موجب می شود. علاوه بر آن، شریف پاشای فراری[ والی آهیسکا] نزد محمدخان، خان ایروان رفته و با معاونت او مبادرت به تجاوز به حوالی چلئدر نموده و اراجیفی منتشر کرده از این قبیل که با سربازان بیشمار می آیم و چنین و چنان می کنم، و بدین وسیله راحت و آسایش رعایای سر حدات خاقانیه را منسلب می کند...[حاشیه به خط سلطان:] ایرانیان تقصیری در این قضیه ندارند و حرفهایشان صحیح است....» بایگانی نخست وزیری جمهوری ترکیه: HAT_00160_06683_00001.

[341] . در استوار نامه وی این عبارت قید شده بود که«... میرزا رضا خان به سفارت استانبول اعزام و تلاش خواهند کرد تا برای اتفاق و اتحاد بین هر دو دولت و تنظیم مکالمات مقتضی برای حصول اتحاد هر دو دولت و دفع غائله روسیه و تبادل اطلاعات و معلوماتی که در مورد طایفه وهابیه ضروری است اقدام کند.» ر.ک به بایگانی نخست وزیری جمهوری ترکیه: HAT.161/6704C/1220.Z 29.

[342] . ابن بشر، ذیل وقایع سال 1220ق، ج1، ص285 و نیز صلاح الدین مختار، ج1، ص89.

[343] احمد بن زینی دحلان، خلاصة الکلام، صص 285-292.

[344] . ر.ک ایوب صبری پاشا، ص83. شاید اخبار واصله از مصر؛ یعنی استقرار قدرت محمد علی پاشا که توانسته بود ممالیک را شکست داده و دوره جدیدی از تاریخ مصر را با تشکیل حکومت خدیوی بنیان گذارد؛ مایۀ دلگرمی شریف مکه شده بود.

[345] . ایوب صبری پاشا، ص84.

[346] ابن بشر، ص289.

[347] . العجلانی، «عهد سعود الکبیر»، ص41. ابن بشر از رسیدن قوای سعود تا منطقۀ هندیه در کربلا هم یاد کرده است. نک: ابن بشر، ص289؛ نیز: فرزانگان، صص14-16. همچنین نک به: لوئیس دو کورانسی، الوهابیون: تاریخ ما اهمله التاریخ، ریاض، الریس بی تا، صص131-138.

[348] . برای اطلاع مختصر از اوضاع مصر طی آن زمان، نک به حاشیۀ مولف اثر الوهابیون: تاریخ ما اهمله التاریخ، همانجا، صص165-169.

[349] . النبهانی الطایی، ص413. اسماعیل بیک به اسارت ایران در آمد و مقامات عثمانی در تماسهای رسمی خواهان آزادی او شدند. نک: سید علی موجانی و دیگران، اسناد سلطانی، قم، کتابخانۀ مرعشی، 1388، ج2، ص427. مقامات عثمانی با توجه به شکست قوای علی پاشا بر آن شدند که اقدام او را برای مقامات ایران با عبارت «شخصی»

[350] . البته با عزیمت فوری شیخ جعفر کبیر(کاشف الغطاء) به ایران و کوشش وی برای آزادی اسرای عثمانی در مذاکره با فتحعلی شاه و تشریح وضعیت وخیم منطقه جنوب عراق، که بیم بهره برداری نیروهای وهابی از آن می رفت، فتحعلی شاه قانع شد تا از تادیب والی بغداد و لشگرکشی به آن سامان دست بردارد. بر این اساس دولت قاجار تصمیم گرفت 4000سرباز به اسارت در آمده در جنگ مریوان را به مرحمت پادرمیانی و با همراهی شیخ آزاد کند( محمد تقی لسان الملک سپهر، ناسخ التواریخ، به کوشش جمشید کیانفر، تهران، اساطیر، 1377،ج1، ص156). پیش بینی و محاسبه شیخ جعفر کبیر کاشف الغطاء در این زمینه کاملا درست بود، زیرا سعود در جمادی الثانی سال بعد 1222ق با سپاهی که برخی شمار آن را تا 20000تن آورده اند، به نجف حمله برد، اما به سبب فتوای جهاد شیخ جعفر کبیر، استحکامات شهر و مقاومت مردم، این یورش ناکام ماند. نک: محمد علی کمال الدین، النجف فی ربع قرن منذ سنی 1908، تحقیق کامل سلمان الجبوری، دارالقاری و نیز ر.ک به المواهب، 1426ق، ص35.

[351] . برای اطلاع از وضعیت سیاسی و نظامی این دوره می توان با ملحوظ دانستن پاره ای از نکات به منبع ذیل نیز رجوع کرد: روح الله بهرامی و پرستو مظفری، روابط حکام اردلان، امارت بابان و مناسبات ایران و عثمانی در عهد قاجار(1212-1226ق)، فصلنامه تاریخ روابط خارجی، سال دوازدهم، شماره 45، زمستان 1389، صص 6-14.

[352] . در خصوص تحولات منتهی به توبیخ علی پاشا و نفی سیاست او در این مقطع، باید توجه داشت که گویا در این مقطع، بغداد از دو طریق و سطح متفاوت با ایران در تماس بوده است: نخست والی بغداد به نمایندگی دولت عثمانی و دیگر سلیمان بیک پیشکار والی، که جاه طلبانه می کوشید بر منصب ولایت بغداد گمارده شود. سفیر اعزام شدۀ دولت عثمانی از باب عالی (استانبول) به تهران، گزارشی به صدر اعظم تقدیم کرده است. به اشارۀ سفیر اعزامی محمد رفیع، خط تبادل پیام میان سلیمان پاشا و تهران با چابکی افزون تری عمل کرده است:« این ایلچی هفت هشت روز پیش از این فقیر به تهران رسیده و در خانه میرزا شفیع( صدر اعظم ) فرود آمده بود». در این زمینه نک: محمد امین ریاحی، سفارتنامه های ایران، تهران، توس، 1368، ص315.

[353] . موجانی و دیگران، اسناد سلطانی، ج2، ص455. دولت عثمانی سر انجام با درخواست بخشش حاکم بابان از ایران موافقت و اجازۀ بازگشت وی را صادر کرد. نک به بایگانی نخست وزیری جمهوری ترکیه: HAT_160_6703_29Z1221_1.

[354] . ک. سنوک هور خرونیه، صفحات من تاریخ المکه المکرمه، ترجمه علی عوده الشیوخ، ریاض، دارالملک عبدالعزیز1419، ج1، ص269. یک محقق مصری که به یک سال قبل از این تاریخ اشاره می کند نیز خبر می دهد به دلیل استعمال ادوات ضربی چون طبل و روش مدیران این کاروان، سعود مانع از وصول این قافله به مکه شده بود. نک به: سعد بدیر الحلوانی، مصرو الحجاز و نجد فی قرن19، قاهره1995، ص31.

[355] . ابن بشر، ج1، ص285؛ نیز : العجلانی،« عهد سعود الکبیر»، صص57-58. برای درک اهمیت و توجه دولت عثمانی به این موضوع می توانید نک به: امیره بنت علی وصفی مداح، اهتمام العثمانیین بکسوه الکعبه الشریفه و تطورها فی العصر الحدیث923-1346ق، مجله جامعه ام القری لعلوم الشریعه و الغه العربیه و آدابها، ج17، ذی قعده 1426، صص141-192.

[356] . بایگانی نخست وزیری جمهوری ترکیه: HAT_00113_04532_00001.

[357] . سعد بدیر الحلوانی، صص31-32.

[358] . البته دخالت امرای سپاه ینی چری و نیز رقابت پیوسته همسران سلطان در حرم، که هر یک برای جانشینی فرزند خود می کوشیدند، در امر سلطنت مزید بر علت شده بود، اما سرعت تغییرات در این دوره، نشان از سستی ارکان مشروعیت دستگاه سلطنت نزد مفتیان دارد. فراموش نباید کرد که جهت گیری بیش از حد سلاطین عثمانی در این دوره به فرهنگ و تمدن اروپایی نیز از دیگر سو، زمینه افول محبوبیت آنها را در میان جامعه مسلمین فراهم آورده بود؛ چندان که در این زمان، مفتی باب عالی در برابر پرسش سپاهیان ینی چری، برای مرگ سلطانی چون سلیم فتوا صادر کرد. برای اطلاع بیشتر، نک: نوئل باربر، فرمانروایان شاخ زرین، ترجمه عبدالرضا هوشنگ مهدوی، تهران، گفتار، 1364، صص 116-117.

[359] . ابن بشر، ج1، ص293؛ نیز: 293 صلاح الدین مختار، ج1، ص96 و همچنین سنت جون فیلبی، تاریخ نجد و دعوة الشیخ محمد بن عبدالوهاب، ترجمه عمر الدسراوی، بیروت، المکتبة الاهلیة، بیتا، ص119. این دو مأخذ اخیر تاریخ این حادثه را 1223ق ضبط کرده اند؛ فیل بی به صراحت دلیل این تغییر را جبن و هراس عبدالله پاشا از اقدام در برابر قوای سعود دانسته است.

[360] . وی را به هنگام نماز صبح و در یکی از تالار های قصرش به قتل رسانیدند. نک به: لوئیس دو کورانسی، ص156.

[361] . علاء موسی کاظم نورس، ص73.

[362]. ایوب صبری پاشا، صص 87-88.

[363] . ایوب صبری پاشا، ص89.

[364] . صلاح الدین مختار، ج1، ص 97.

[365] . لمع الشهاب، صص 108-109. عبد الله فرزندش بعد ها در صورت جلسه محاکمه خود با ابراز تنفر از عمل پدرش، به ذکر اسامی همراهان وی پرداخته و آنها را معرفی نموده است: عبدالله بن مطلق و غصاب و حباب و احمد احمد الحنبلی و ابراهیم بن سعید و جبر . برای اطلاع بیشتر، نک به: بایگانی نخست وزیری جمهوری ترکیه: HAT_00746_36068_00001.

[366] . ابن بشر، ج1، ص293؛ صلاح الدین مختار، ج1، ص96.

[367] . ابن بشر، ج1،ص281، صلاح الدین مختار، ج1، ص88.

[368] . ابن بشر، صص297-298؛ صلاح الدین مختار، ج1، ص100.

[369] . برای درک فضای آن دوره، نک: لوریمر، ج1، صص301-302.

[370] . Bombay Government Selections of the Records, vol.24,p:433.

[371] . محمود میرزا قاجار، ص180. در این سال میان عبدالله خان، بیگلر بیگی لارستان با احمد خان بستکی که ظاهراً به وهابیت گرایش یافته بود، نزاع در گرفت، به طوری که «اهالی بستک و جهانگیریه به جماعت وهابی ساکن بر متوسل شدند». برای اطلاع بیشتر نک: رضاقلی خان هدایت، فهرس التواریخ، به کوشش عبدالحسین نوایی و میرهاشم محدث، پژوهشگاه علوم انسانی و مطالعات فرهنگی، تهران1373، ص359.

[372] . نک: میرزا ابوطالب، ص412.

[373] . مدرسی طباطبایی، ص102.

[374] . میرزا فضل الله خان خاوری شیرازی، تاریخ ذوالقرنین، به کوشش ناصر افشار فر، کتابخانه، موزه و مرکز اسناد مجلس شورای اسلامی 1380، ج1، ص309ونیز به روایت صاحب فهرس التواریخ:«ایشان را در حوالی بحرین و قطیف دریافت. در ابتدا صف آرایی، از جنگ روی بر تافت، اعراب گمان هزیمت وی به محل بنه و غارت اردو عزیمت کردند و در تقسیم اموال مناقشه و منازعه در میان آوردند. صادق خان که عمداً این خدعه انگیخته بود، به یکبار از کمین بر آمده بر ایشان ریخت و جمیعاً طعمۀ شمشیر شدند». نک: رضاقلی خان هدایت، ص359.

[375] . ابن بشر، ج1، صص305-306. صلاح الدین مختار، ج1، ص106. به نظر می رسد همکاری و اجتماع نیروی اعزامی ایران به عمان و نیز مشارکت آنها در نبرد علیه قوای وهّابی ، این تصور را در نظر تاریخ نگاران مقابل پدیده آورده که نیروی مهاجم سپاه، از آن امام مسقط بوده است.

[376] . بایگانی نخست وزیری جمهوری ترکیه: HAT_00344_19639_00001.

[377] . سپاه وهّابیان به فرماندهی مطلق المطیری و عبدالله بن مزروع، در اوایل این سال به عمان حمله برده و بر برخی از شهرهای آن مستولی شده بودند (ابراهیم بن صالح بن عیسی، تاریخ بعض الحوادث الواقعه فی نجد، ریاض، 1419ق، ص100). دلیل عدم حضور سر فرماندهی قوای نجد طی آن مقطع، لشگر کشی سعود به صوب دمشق و حضور عبدالله بن سعود فرزندش در حومه بغداد برای انجام تعرضات جدید بود. در این خصوص نک به: ه. ر. ب دیکسون، ج1، صص107-108.

[378] . محمود میرزا، ص183. همچنین به نوشتۀ مؤلف فارسنامه:«سلطان صید سعید، امام مسقط و عمان که خراج گذار حاکم فارس و چاکر قدیمی دولت ایران بود، از دست اندازی شیخ سعود رئیس طایفۀ وهّابی ساکن بر نجد، بر نواحی عمان و مسقط به نواب حسین علی میرزا، فرمانفرمای فارس شکایت نمود و مستدعی ایفاد لشکر فارس گردید و نواب فرمانفرما، صادق خان قاجار دولو را به سرداری عمان مأمور داشته با چندین هزار تفنگچی لارستان و دشتی و دشتستانی از راه فسا و داراب و سبعه، وارد بندر عباس گردید، پس بر مراکب دریایی اهالی مسقط سوار شده، از خلیج فارس گذشته وارد بلدۀ مسقط شدند و بعد از چند روزی با لشکر عمان به صوب بر نجد حرکت نمودند و شیخ سعود وهّابی، شیخ محمد بن سیف و شیخ سیف بن مالک را سردار نموده، با جماعتی از اعراب بادیه به استقبال سپاه فارس و عمان روانه داشت،...صادق خان با مردان خود، روی به اعراب آورد و بیشتر آنها را از شمشیر بگذارید و محمد بن سیف و سیف بن مالک هر یک زخمی منکر برداشته، جانی را به سلامت بردند و سپاه فارس و عمان اطراف نجد را غارت کرده تا حوالی قلعه درعیه را تاخته، عود به مسقط نمودند و صید سعید خان امام مسقط، به شکرانۀ این موهبت، پیشکشی وافر به دربار نواب فرمانفرما ارسال داشت و صادق خان و سر کردگان تفنگچیان[را] از درم و دینار بی نیاز نمود و هر یک با نیل مقصود عود به بندر عباس نمودند». نک: حسن حسینی فسایی، فارسنامۀ ناصری، به کوشش منصور رستگار فسایی، ج1، صص703-704.

[379] . ابن بشر هم این حادثه را در مجموع عملیات امام مسقط و در ذیل وقایع سال 1225ق درج کرده است. ر. ک به : ابن بشر، ج1، ص156.

[380] . به عنوان مثال، ماده تاریخ سروده شدۀ خاوری، نشان از صحّت ثبت تاریخ 1224ق دارد:

شکر  کز بخت شه و همت فرمانفرما             لشکر مرز عرب از فرس بخت افتاد

ملک درعیه کجا رزمگه جیش   عجم            این دراز بخت شهنشاه جهانگیر گشاد

رفت سرکردۀ قاجار مهین صادق خان             به سراندازی   آن  طایفه  بی بنیاد

ازیکی حمله ز بیدادوی آن جیش شکست            خاک آن قوم شد از آتش کینش بر باد

هرسواری زملک یک تنه می راند به خصم              خود نمی گفت که این هفت بود یاهفتاد

پی ‌شکرانۀ این  فتح،  امام   مسقط               ساوری ها به در  شاه  جهان بفرستاد

هیچ نامی  دگر  از  لشکر وهّابی نیست            زهی از بخت شهنشاه که این رسم نهاد

خاوری  از پی تاریخ  چنین  کرد  رقم          «جنبش وهّابی بی دین بشکست از بیداد»

نک: خاوری، ص323.

 

[381] . این نکته که بحریۀ بریتانیایی، قوای امام مسقط را به بحرین را منتقل کرده اند، در منابع عربی نیز ثبت شده است (صلاح الدین مختار، ج1، صص108-109). علاوه بر این، العجلانی به نقل از النبهانی و در ذیل حوادث ربیع الاول 1226ق، به نبرد سهمناکی در سواحل بحرین اشاره کرده است که میان طرفین روی داد و منتهی به مرگ یک هزار نفر شد (العجلانی، همانجا، صص72-73). ابن بشر نیز در ذیل حوادث این سال، از اعزام نیروی کمکی سعود برای آل خلیفه در بحرین، که در برابر قوای امام مسقط قرار گرفته بودند، سخن به میان آورده است (نک:ابن بشر، ج1، ص306) که با توجه به این جدال که در ادامه عملیات ایرانیها صورت پذیرفته باید زمان دقیق لشگرکشی اواخر سال 1224ق تا اوایل سال بعد بوده باشد. این نکته مهم اما گمراه کننده ای است که مورخان سعودی در بیان حوادث این سالها سعی دارند، خود را در تقابل با بریتانیا نشان دهند، چرا که به اشاره محمد بن سعود حاکم نجد در سال 1811م/1227ق فتوایی صادر شد که، تأکید داشت جهاد بر علیه اهالی بریتانیا چون اهل کتاب هستند، ضرورتی ندارد. در این زمینه نک به: العیدروس،تاریخ الخلیج العربی [؟] الحدیث و المعاصر، کویت، عین الدراسات و البحوث الانسانیه و الاجتماعیه 1998،ص131. همچنین با استناد به یک گزارش که تأکید دارد تعرض قوای قواسم تنها به آن دسته از سفاینی انجام می‌شود که صاحبان آنها «منکر تعالیم سلفیه باشند و یا جزء کفار به حساب آیند»، تا چه اندازه برای ناوگان بریتانیایی- که در شمول افرادی که جهاد با آنها واجب است، قرار نمی‌گیرند-مهم است. برای اطلاع بیشتر نکبه: جمال زکریا قاسم، دولة بوسعید فی عمان و شرق آفریقیا 1741-1861، قاهره 1967،ص80.

[382] . بایگانی نخست وزیری جمهوری ترکیه: HAT_00764_36068_00001.

[383] . جدال بر سر غنائم، که با عقب نشینی تاکتیکی سپاه صادق خان آغاز شد، نشان از تفوق تعلقات مادی بر باورهای اعتقادی دارد. در طول سالیان اخیر، مؤلفان سعودی کوشیده اند، نظام سیاسی این حکومت را متأثر از تعالیم و باورهای عمیق اعتقادی بدانند.

[384] . به نوشته قاضی مکه:«اکنون که به تعداد ده هزار نفر تفنگچی مغربی در میان حجاج موجودند... با حمله غافلگیرانه به روی آن شورشی، اطرافیانش را پریشان سازیم». نک به بایگانی نخست وزیری جمهوری ترکیه:  HAT_00092_03784_H_00001.

[385] . رسول الکر کوکلی، ص 204.

[386] به عنوان مثال، به نظر صدراعظم عثمانی یوسف ضیاء پاشا:«الحال مصلحت اقتضا می نماید که به جای پرداختن به فقره شکست دادن او با ابراز قوت قاهره، به گزینه تسکین شقاوت بر وجه سهولت پرداخته شود. در همین راستا، با رأی حضار تصویب شد که از طرف این چاکر نامه ای به زبان عربی خطاب به ابن سعود تحریر و در مضمون آن چنین گفته شود... قس علی هذا». نک: بایگانی نخست وزیری جمهوری ترکیه: HAT_00094_03816_00001.

[387] . ایوب صبری، تاریخ وهابیان، استانبول 1296، ص35.

[388] . جونز، صص 298-299.

[389] . در این زمینه نگاه کنید به: سلیمان بن صالح الخراشی، صص 43-47.

[390]. العجلانی، ج عهد سعود الکبیر، صص64-68 و نیز صلاح الدین مختار، ج1، ص110.

[391] . بایگانی نخست وزیری جمهوری ترکیه:HAT_00094_03839_A_00001 . این استناد و احتمال که گرایش مردم شام به وهابیت بیش از سایر نقاط بوده است را می توان در برخی متون تحقیقی دیگر نیز مشاهده نمود. در این زمینه نک به: لوئیس دو کورانسی،  صص180-181.

[392] . ابن بشر، ص310.

[393] . العجلانی، «عهد سعود الکبیر»، صص218-220 به نقل از تاریخ جودت.

[394] . العجلانی، «عهد سعود الکبیر»، صص222-237.

[395] . صلاح الدین مختار، ج1، ص113.

[396] . ابن بشر، ص317.

[397]. اسناد کمپانی هند شرقی بروس واردن، گزارشهای سرّی بمبئی، ج24، صص428-436. به نظر عجلانی، ظاهراً براساس روایت منابع بریتانیایی (لوریمر، ج1، ص304)، نمایندۀ سعود در بوشهر با نمایندۀ مقیم انگلستان ملاقات کرد، اما معاهدۀ مکتوبی میان آنها منعقد نشد. به نظر وی، فتحعلی شاه در این هنگام به هیچکدام از طرفین یاری نرساند. (منیر العجلانی، صص 30-31). مدرسی طباطبایی تاریخ این حادثه را در سال 1227ق ثبت کرده است. اگر اشاره پیش گفته العیدروس را که معتقد است در همین ایام فتوای علمای وهابی به اشاره حاکم نجد، مبنی بر عدم وجوب جهاد با انگلیسی ها را برای پیروان وهابیت در نظر داشته باشیم، چه بسا در این ملاقات، این نکته نیز مورد اشاره واقع شده است. نک به العیدوس، ص131.

[398] . در یکی از اجتماع ارباب شورا در سال 1217ق در استانبول، که با حضور صدراعظم تشکیل شده بود تا به امورنجد رسیدگی شود، پیشنهاد اعزام محمدعلی پاشا  برای تنظیم و تنسیق امور مصر به عنوان اولویت اول از سوی صدراعظم به سلطان داده شد. نک به بایگانی نخست وزیری جمهوری ترکیه: HAT_00095_03850_00001.

[399] . وی در مکاتبات رسمی در خطاب به سلطان عثمانی، از بیان عبارت سادۀ« برادر اعزم حضرت سلطان» پروا نداشت. نک: بایگانی نخست وزیری جمهوری ترکیه:  HAT_00342_19563_00001.

[400] . محمدعلی پاشا در نامه ای به ساطان نوشت:« لکن برادر! مشارالیه پسرمان در این روزها به مثابه آب الهی، بی نهایت به دعوات خیریه پادشاهی محتاج است. چنانچه صورت امکانی حاصل شود، اعزّ آمال محبّانه مان است که ضمن استحصال دعوات خیریه ملوکانه حضرت سرورمان روح عالم، که باعث نجات و عامل حیات جملگی ماست، بذل نقدینه فرمایند»، اما سلطان به عبارت سادۀ «مطالعه شد» بسنده کرده است؛ نک: بایگانی نخست وزیری جمهوری ترکیه: HAT_00342_19563_00001.

[401] . سیار کوکب الجمیل، بقایا و جذور التکوین العربی الحدیث، اردن، الأهلیة للنشر و التوزیع، 1997، ص252.

[402] . در این زمینه نک: سند شماره 4 در دفتر شماره یک مجموعه اسناد ترکی 8/E/1 مرکز اسناد تاریخی دولت بحرین(آگاهی نگارنده در این زمینه مرهون محقق محترم سهیر نبیل کمال است) و نیز سند شماره19541 به نقل از العجلانی، همانجا، صص 283-284. بر خلاف روایت عجلانی که این اقدام را ناشی از تصمیم محمدعلی دانسته است، در تابستان سال 1810م سلطان عثمانی با اعزام نماینده ویژه، از خدیو مصر خواست این مهم را به انجام رساند؛ نک: احمد فؤاد متولی، جوانب من کفاح السعودیین الأوائل، ریاض، مجلة الدارة، ص113.

[403] . در خصوص اطلاع از اهداف محمدعلی پاشا به منظور حفظ موقعیت ممتازتری برای مصر تا حد نوعی استقلال از دولت عثمانی نک: محمد فؤاد شکری، مصر فی مطلع القرن التاسع عشر 1801-1811، قاهره، بیتا، ج4، صص 985-1040.

[404] . سعید نفیسی، تاریخ اجتماعی و سیاسی ایران در دوره معاصر، تهران: بنیاد1366، ص202.

[405] . عبدالفتاح حسن ابوعلیه، صص 129-130.

[406] . بایگانی نخست وزیری جمهوری ترکیه: HAT_00762_36021_00001.

[407] . واسیلیف،ص 171.

[408] . عبدالرحمن الرافعی، عصر محمدعلی، قاهره، مکتبه النهضه المصریه1951، ص132 و نیز محمد مرسی عبدالله، امارات الساحل و عمان والدوله السعودیه الاولی 1793-1818، قاهره، المکتب المصری الحدیث 1978، ج1، ص247.

[409] . جرالد دوغوری، صص 230-232.

[410] . محمد علی در سال 1229ق/1814م به همراه فرزندش طوسون پاشا به مکه وارد شد. نک به: عبدالفتاح حسن ابو علیه، ص71.

[411] . با توجه به اشارات متعدد به شریف مکه و تغییر رفتارها و رویه های وی در مقاطع مختلف از ترغیب دولت عثمانی به مقابله با وهّابیان نجد، یا مثلاً همراهی و بیعت با سعود و نقض آن، و نیز ارتباط با فرانسویان و سپس مشارکت با قوای بحری بریتانیا در نبرد علیه آنها، فرار و بی دفاع نهادن شهر مکه در برابر هجوم وهابیان یا مقاومت و جدال با آنها، به این تحلیل می توان نزدیک شد که، به باور نگارنده؛ شریف مکه صرفنظر از خصائص ذاتی و فرصت طلبیهای شخصی خود، اصولاً در هر مقطع و برای اتخاذ هر تصمیمی به عاملی مهم که همانا تجار و تجارت مکیان بود توجه داشته است. این شاخص نه تنها به او، بلکه به همۀ حکام مکه از عصر بعثت به بعد کمک می نمود، با تأمین امکان دسترسی به این شهر و تداوم حج حاجچیان از اقصی عالم، تداوم رونق حیات اقتصادی این طبقه مهم از جامعه مکیان را تضمین دارند. فلذا همین نکته است که اسباب ارتباطاتی فراتر از یک دولت را برای شریف چون تجارت با زعمای هند فراهم ساخته، و باعث شده بود تا دولت عثمانی به وی بدبین شود.

[412] . صلاح الدین مختار، ج1، ص129. شریف در سال 1231ق در سلانیک درگذشت.(نک:ابن بشر،ج1، ص338). از بررسی اسناد عثمانی و خاصه دست خط سلطان برهامش یکی از گزارشهای صدراعظم چنین بر می آید که سلطان به شریف بی اعتماد شده بود و علی رغم اصرار محمد علی پاشا نپذیرفت نامه ای ملاطفت آمیز به او بنویسد و به صدر اعظم خود دستور داد:« اگر شریف مکه به محمدعلی پاشا تملّغ کرده و در ظاهر اتحاد نشان داده باشد، آشکار است که از خوف از دست دادن جده تلوّن خواهد کرد. مصالح حجاز را تا کنون اولاً به خدای تعالی و ثانیاً با خط همایونم به عهدۀ لیاقت مشارالیه حواله کرده ام. تا زمانی که تحریراتی از جانب[محمد] علی پاشا مبنی بر مقبول افتادن معاونت و خدمت شریف مکۀ مکرمه از نظر مشارالیه و تشکر از وی وارد نشده است، از جانب من چیزی اقتضاء نمی کند. به محمد علی پاشا اینگونه تحریر نمایی. بر حسب اقتضاء، مطابق با اصول همانجا مقید به اجرای عمور باشد. چنانچه اقتضاء منماید تا از جانب خودت برای شریف مکه تحریراتی نوشته شود» در این زمینه نک:بایگانی نخست وزیری جمهوری ترکیه: HAT_00613_30104_00001. در برخی منابع گزارش از تبادل مکتوبات پنهانی میان شریف و محمد علی پاشا نیز وجود دارد که به فرض صحت این روایت می توان تصور نمود ریشۀ اسرار محمدعلی به سلطان برای حفظ شریف از کجا نشأت گرفته است. در این خصوص نک به:ک. سنوک هور خرونیه، ج1، ص272. البته علاوه بر این دلیل، یک اتهام دیگر نیز از سوی باب عالی متوجه شریف بوده است. در حقیقت به هنگام اشغال مصر توسط فرانسویان،شریف مجرای ارتباط مکاتباتی میان ناپلئون با بعضی از صاحبان قدرت در هند را فراهم ساخته بود. در این خصوص نک: عبدالعزیز نوار، تاریخ العراق الحدیث فی نهایه حکم داوود پاشا الی نهایه حکم مدحت پاشا، قاهره، دارالکاتب العربی 1968، ص19 و نیز حسام محمد عبدالمعطی، العلاقات المصریه الحجازیه فی قرن الثامن عشر، قاهره، الهیئه المصریه العامه للکتاب 1999. صص180-181. این اتهام با توجه به اظهارات مندرج در صورتجلسه محاکمه عبدالله پاشا فرزند سعود که بر انتقال خزائن حرم نبوی از طریق شریف به واسطۀ دامادش عطاس به هند سخن دارد، قابل قبول به نظر می آید.( برای مطالعه متن یاد شده نک به بایگانی نخست وزیری جمهوری ترکیه: HAT_00344_19627_00001، سند شمارۀ 99 همین کتاب).

[413] . ک. سنوک هور خرونیه، ج1، ص274.

[414] . سند شماره 19544 مورخ 19 (احتمالاً ذی حجه) 1226ق متضمن گزارش محمد علی پاشا به باب عالی، به نقل از العجلانی، همانجا، صص286-289، همچنین برای گزارش دقیق نبرد، نک: همان مآخذ، سند 19544-آ، گزارش احمد طرسون پاشا به محمدعلی پاشا موجود در صص291-294.

[415] . ابن بشر، صص327-328.

[416] . الدحلان، خلاصه الکلام فی بیان امراء البلد الحرام، قاهره، 1305،ص259. یک محقق اروپایی«طلا و خیانت» را اسباب موفقیت قوای مصری برشمرده است. در این زمینه بنگریدبه: ک. سنوک هور خرونیه، ج1، ص273.

[417] . سند 19578 متضمن نامه طوسون پاشا به پدرش محمدعلی پاشا به نقل از العجلانی، همانجا، ص309.

[418] . این جدال در متون محلی به «واقعه الجدیده» معروف شده است. نک: ابراهیم بن صالح بن عیسی، ص101-102؛ همانجا ص102؛ نک: ابن بشر، ج1، صص 328-329.

[419] . فارسنامه ناصری، ج1، ص710؛ نیز: ناسخ التواریخ، ج1، ص151.

[420] . در خصوص وضعیت نجد طی آن سالها، نگاه کنید به بایگانی نخست وزیری جمهوری ترکیه: HAT_00342_19575_B_00001.

[421] . متن پاسخ صدراعظم وقت ایران:« سلام ازهی من الزهر و ابهی من الدرر موشحاً به صدر الوداد منورا منه روض الاتحاد علی حضرة علیة بهیة قد علا بها جبل النجد و انبسط لها برّ المجد. برها علی البریة بحر فی البر یتموج وجودها علی خلیفة فجر من الجبل یتبلج، سلکت قوافل الارب مخلاة السرب الیها فلا زالت رواحل المجد معقولۀ الزند لدیها. و بعد لا یخفی علیکم انه عرض مراراً سراً و جهاراً علی حضرة السنیة العلیة الخاقانیة اعلی الله علاها ان خدمکم لا یزالون یسعون فی رعایۀ عابری ذلک السبیل و قاصدی بیت الله الجلیل سیما مسافری هذه البلاد فرعوا فیهم حق الوداد، ولاغروا ذالرسوم بین الجانبین محفوظة و القلوب من الود محظوظه. فلما انکشف الامر انتشر النهی فی هذه الممالک عن سلوک طریق غیر تلک المسالک، فشد الرحال الی تلک المحال علی حسب الحکم المتعال، و اذا قصد السید الجلیل و الحبر النبیل ذر الحسب المنیع و النسب الرفیع مقتدی الانام علامۀ الایام میرزا هدایت الله مع اخویه المحترمین زیارة الحرمین المکرمین، و تبعهم جم الحجاج و هم هموا بذلک المنهاج. و نرجو منکم ان تلتفتوا الیهم بعین العنایة و تأمروا اتباعکم و اشیاعکم بحسن الرعایة فاسلکوهم الی ارض التهامة و ارجعوهم الی البلد الامین فی سعة الوقت آمنین». ر.ک به مدرسی طباطبایی، ص57 و نیز نسخه خطی شماره 5348، کتابخانه مجلس شورای اسلامی.

[422] . مدرسی طباطبایی، صص56-57. به نظر می رسد علیرغم حوادث بعدی مسیر نجد برای حجاج ایرانی معبری مناسب محسوب می شد، به طوریکه بنابر اخبار موجود، تا چند دهه پس از این دوران، حجاج ایرانی عبور از نجد و پرداخت حق عبور به وهابیان ساکن در آن محل را مورد توجه قرار داده بودند. در این زمینه نگاه کنید به ویلیام جیفورد بالجریف، وسط الجزیره العربیه و شرقها(1862-1863)، ترجمه صبری محمد حسن، قاهره، مجلس الاعلی للثقافه 2001، ج1، صص 320-323.

[423] . خبر این مأموریت در منابع فارسی چنین آمده است:«دو نفر عرب فصیح زبان بلیغ بیان، با عریضه ارادت ترجمان از جانب امام یمن به دربار معدلت مدار آمد و مضمون عریضه آنکه از تعدیات سعود نا مسعود پادشاه نجد شکایت به آستان آن صاحب قران آورده ام». نک: فارسنامه، ج1، ص 709.

[424] متن نامه فتحعلی شاه به امام زیدی یمن:« ادام الله عزه و اقام نصرة و متع به المسلمین و ایده نصرة الدین. فدنه وصل الی حضرتنا کتابک –احسن الله تعالی مآبک- مبتدئاً بتحمیدالله الحمید و تمجید رسول الله المجید. حاویاً حالات تلک الحدود، حاکیاً ماجرت علیها من تطاولات سعود، مبشراً باشارات المنام. یا حبّذا أن صحّت الاحلام، شارحاً استجنادک من معاشر المسلمین لدفع الکفرة و المشرکین، ناصراً لدین الله طالباً بذلک رضاه مهدیاً بهداه. اما ما ثبت فی طی الذریعة من استیلاء الوهابیة و افعالهم الشنیعة، بلی قد استووا اولا علی بلاد النجد وما والاهم ثم الحجاز و ماجاورها فتسامح فی امر هم الولاة و الاشراف و تساهل حماة الاطراف، حتی انبسط الغی براً و بحراً و انتشر الشمس شرقاً و غربا، فانحدروا یمیناً و شمالا و تکثروا رجالا و مالا. هتکوا حمی الدین و سفکوا دم المسلمین. کانهم رأوا حومة الاسلام بلاحام و راع فسرحوا فیها بلارهب و لا ارتیاع، و ترکوا حماة تلک الثغور کأنهم سقوا کأس الحتوف و کم بلغوا بحیلتهم ما لیس یبلغ بالسیوف، و للزمان صروف نهضة و وقوف ثبت و محو تکدر و صفو، کم صلحت الامور بعد فسادها و انسدت الثغور بعد نفادها  وانطفت الفتن بعدما صلت و غیضت الدواهی بعد ما جرت. ولطال ما کانت الدعایم انثلمت و المناظم انخرمت والامور مارت و الفتن ثارت و الرسوم تغیرت والسنن الضطربت، فصرف الله ذلک عن اولیائه و نصرهم علی اعدائه. ان ذلک علی الله یسیر و الی الله المصیر. کم من حق مال فاد الیه و کم من باطل ضال فاز الیه و لیعلموا آنائه. والسلام.» نک: مدرسی طباطبایی، ص52؛ نیز: نسخه خطی شماره 5348، کتابخانه مجلس شورای اسلامی.

[425]. پس از دورۀ اول جنگهای ایران و روس و نیز طی مقطعی از دورۀ دوم این جنگها بود که رفتارهای توأم با دقت و توجه بیشتر نسبت به مسائل حوزۀ سیاست خارجی از دولت قاجار دیده شد. اوج توانمندی گارگزاران صحنۀ سیاست خارجی آن دوره در تنظیم ضمائم قرارداد ترکمانچای بروز یافت. فراموش نباید کرد که ایران به عنوان کشوری شکست خورده در برابر قدرت غالب روسیه به مذاکرات صلح وارد شد. بی تردید معاهدۀ ترکمانچای آثار سوء و عواقب دردناکی برای ایران داشت، اما با داوری دقیق و مطالعۀ کلمات و عبارات ضمائم ترکمانچای می توان دریافت که بنیۀ کارشناسی نهاد روابط خارجی دولت قاجار در این مقطع نسبت به گذشته از دانش افزون تری برخوردار شده است: می توان مصادیقی از حس دفاع از سرزمین و منافع ملی را که سربازان سپاه ایران در صحنۀ نبردهای نظامی دلیرانه از خود بروز داده بودند، در لابه لای سطور ضمائم این قرارداد. این موارد حاکی از جنگندگی و سرسختی طرفهای ایرانی مذاکره کننده برای دفاع از مواضع حاکمیتی و منافع ملی بوده است. متأسفانه صورت جلسه ای از مذاکرات اولیه برای تنظیم این قرارداد در دست نیست و آگاهی ما از آنچه هنگام نگارش عهدنامۀ ترکمانچای و ضمائم آن روی داده، بسیار اندک و محدود است.  

[426] . بایگانی نخست وزیری جمهوری ترکیه: HAT_00342_19575_B_00001.

[427] . صلاح الدین مختار، ج1،صص126-127.

[428] . شهر بدون جنگ و قتال تصرف شد، نک: ابن بشر، ص331.

[429] . عبدالفتاح حسن ابوعلیه، ص70.

.[430] ابن بشر، صص334-335. همچنین برای اطلاع بیشتر نگاه کنید به بایگانی نخست وزیری جمهوری ترکیه: HAT_00082_03381_E_00001 و نیز گزارش ارسالی والی بغداد سعید پاشا برای باب عالی، همانجا، HAT_00082_03381_B_00001.

[431] . مدرسی طباطبایی، ص33.

[432] . ابن بشر، ج1، ص364. صلاح الدین مختار، ج1، ص133.

[433] . پیشین، ص366.

[434] . بنابر روایت مآخذ بریتانیایی این خبر، اگر چه تفاهم نامه ای امضا نشد، اما از فحوای لحن روایت او بر می آید که از این زمان به بعد، جهت گیری سیاسی بریتانیا نسبت به وهّابیان متحول گردید. نک: لوریمر، ج1، صص308-309.

[435] . بایگانی نخست وزیری جمهوری ترکیه: HAT_1275_49484_29 Z 1230_1.

[436]. نک به بایگانی نخست وزیری جمهوری ترکیه: HAT_00345_19683_00001.

[437] . پیشین، همانجا.

[438] . طوسون طی گزارش به پدرش چنین نوشت:« چند نفر فرستاده اش را ضمن تقاضای عفو نسبت به جرم گذشته با تمنّای اینکه از این پس منزلت رعیت سلطانی را حائز شوند بالاستیذان در محل مزرعۀ کوچکی به نام هجناویه واقع در سه ساعتی اردوگاه این مخلص نزد اینجانب ارسال و با امعان نظر به مکاتباتی که به دفعات تحریر شده و با در نظر گرفتن گزارشات فرستادگانش چنین مطلع شدیم که واقعاً از شناعت و حرکات ناهمواری که پدر متوفّایش مرتکب شده است، کلیاً متجنب شده و متعهد خواهد شد که از این پس به جز اعراب درعیه و حوالی آن، به هیچ وجه من الوجوه دخل و تعرض نکرده و کافّۀ بلاد و رعایا در ظلّ طاعت و جناح عدالت تاجداری، همچنان مستظل بوده، نام بنام خسروانی در محافل ومنابر قرائت و از طریق صلاح و اطاعت انحراف پیدا نکرده، خلاصه آنکه کلمات و لفظ وهابیت بر خلاف شرع شریف کلاً از زبان اعراب دفع شده و هر آنگونه که امر پادشاهی صدور نماید و به هر آنچه که مأمور گردند، در اجرای آن قصور نخواهند کرد و بذل وسع مقدرت خواهند کرد». بایگانی نخست وزیری جمهوری ترکیه: HAT_00344_19630_00001.

[439] . ابن بشر، ج1، صص378-379.

[440] . الجبرتی مرگ وی را در 7ذی قعدۀ سال بعد ثبت کرده است.

[441] . گمرکچی ینبوع در گزارش خود اشاره کرده است:«اعراب شرق که در طرف ما بودند، از عبدالله تبعیت کرده اند، لکن مشخص نیست که نامبرده به کدام سو حرکت خواهد کرد و به همین علت، اعراب جهینه و حرب که طرفدار ما هستند نیز بیمناکند. همچنین در راه مدینۀ منوره نیز بعضاً موارد خطر مسموع می گردد». بایگانی نخست وزیری جمهوری ترکیه: HAT_00545_26955_B_00001؛ نیز برای تأثیر این حوادث در خود نجد. نک: همانجا، HAT_00545_26955_E_00001. محمدعلی پاشا در گزارش دیگری چنین نوشته است:« از مفهوم گزارشات چنین بر می آید که عبدالله مزبور در این اواخر از درعیه خارج شده و انواع ملعنتها را اجرا می کند تا عشایر عرب را به تبعیت خود در آورد. گزارشات مزبور همچنین حاکی از آن است که وی در موقعیتی در نزدیکی مکان موسوم به حناکیه که دو تا سه منزل تا مدینۀ منوره فاصله دارد، در حال گشت و گذار می باشد». برای مطالعۀ اصل گزارش نک: همانجا، HAT_00545_26955_00001.

[442] . ابن بشر، ج1، ص384؛ نک به بایگانی نخست وزیری جمهوری ترکیه: HAT_00545_26955_00001.

[443] . پیشین، همانجا، HAT_00545_26955_00001؛ موضوع تأمین شتر برای انتقال سپاه و جابجایی یکی از دل مشغولیهای جدّی قوای مصری در حمله به نجد بود، نگاه کنید به پیشین، HAT_00762_36021_00001.

[444] . وی چنین حکم کرد:« این نامه را بر اهل بیشه قرائت کن و بر همه جا اشاعه بده، چه بر خواص و چه بر عوام اعلام کن و چنانچه فقرۀ قتال وقوع یابد چنانچه مال و یا جان کسی تلف شود، در راه شرع است و شرع نیز بر همه ارضاء نماید و برای عمّال بیشه افهام کن چه از آذوقه و چه از علوفه بدهند. مأمول می دارم». در این خصوص نک به بایگانی نخست وزیری جمهوری ترکیه: HAT_00764_36070_E_00010.

[445] . متن فتوی وی چنین است:« در خصوص اهل حجاز، شیطان ایشان را گمراه کرد و برخی از آنان مرتدّ شدند که اینان طعام شمشیرند»، بایگانی نخست وزیری جمهوری ترکیه: HAT_00764_36070_E_00010.

[446] . بایگانی نخست وزیری جمهوری ترکیه: HAT_00341_19537_00001.

[447] . پیشین، همانجا، 00001_D_312020 HAT_0631 و نیز HAT_00343_19584_00001.

[448] . ابن بشر در اکثر موارد، از مصالحۀ اهالی شهرها با ابراهیم پاشا سخن به میان آورده است که می تواند مؤید تمایل بیشتر اهالی به تفوق مصریان بر وهّابیان باشد. ابن بشر، صص387-393. برای اطلاع از روایت طرف مصری نگاه کنید به گزارش ارسالی ابراهیم پاشا برای پدرش، بایگانی نخست وزیری جمهوری ترکیه: HAT_00762_36021_00001.

[449] . گزارشهای صحنۀ جنگ مؤید درگیریهای سخت و مقاومت سرسختانۀ وهابیان در برابر سپاه خدیوی مصر است. جنگاوری این سپاه، چنان توصیف شده که سلطان هم به وجد آمد و در هامش یکی از این گزارشها نوشته است:« این نامۀ والی مصر و کاغذهای وارده از جانب پسرش ابراهیم پاشا به وی، منظور همایونم شد. در توصیف تلاش و حمیت این انسانها در قضیۀ حجاز، کلامی نمی یابم. حق تعالی نصرت و سهولت احسان نماید! به برکت روحانیت علیه سرور صاحب سعادتمان، ان شاء الله موفق به ختام آن نیز خواهندشد». بایگانی نخست وزیری جمهوری ترکیه: HAT_00346_19700_00001.

[450] . ابراهیم پاشا در یک مرحله، تنها700«گوش بریده» برای باب عالی ارسال کرد. بایگانی نخست وزیری جمهوری ترکیه: HAT_00762_36021_00001؛ نیز: HAT_00342_19541_C_00001.

[451] . پیشین، HAT_00344_19632_00001.

[452] . پیشین، HAT_00345_19685_A_00001.

[453] . وی فرزند سلیمان پاشا ابوالممالیک بود.

[454] . بایگانی نخست وزیری جمهوری ترکیه: HAT_00341_19529_00001.

[455] . ابن بشر، ج1، صص395-416.

[456] . صلاح الدین مختار، ج1، ص182. بنابر گزارش محمدعلی پاشا به سلطان عثمانی، قوای ابراهیم پاشا در تاریخ 25ربیع الاخر 1232 به درعیه رسیدند:« از مفهوم یک قطعه نامه که از طرف جناب سلیمان افندی، کاتب دیوان پسرمان، وزیر مکرم جناب ابراهیم پاشا والی جده در تاریخ 20جمادی الاول 1233 وارد شده و به جانب شما ارسال گشته چنین مستفاد می گردد که چند نفر از بدویانی که جهت خرید برخی اشیاء از درعیه به مدینۀ منوره وارد شده اند نقل و روایت نموده اند که مشار الیه پسرمان در روز بیست و پنجم ماه ربیع الاخر ضمن حرکت از قریۀ ویره بالنصر و الظفر یکی از دروازه های درعیه را فتح و تسخیر کرده و به زودی دروازه های دیگر را نیز فتح و تسخیر خواهد کرد. خبر مذکور از جانب ینبوع نیز ظهور کرده است». بایگانی نخست وزیری جمهوری ترکیه: HAT_00342_19563_00001.

[457] . G. Foster Sadller

[458] . فتحیة النبراوی، الخلیج العربی[؟]، دراسة فی العلاقات الدولیة و الأقلیمیة، منشأة المعارف بالأسکندریة،(مصر، د. ت)، صص244-246. و نیز عبدالحمید البطریق،« الوجود المصری فی الخلیج العربی[؟] فی عهد محمدعلی وأثره فی السیاسة البریطانیة 1819-1840»، مجلة الواحة، العدد(12) السنة 1997، ص100. این اقدام ظاهراً سبب شد که خود سلطان دربارۀ بریتانیا به محمدعلی پاشا تذکر دهد، نک: عبدالرحیم عبدالرحمن عبدالرحیم، من وثانق شبه الجزیرة العربیة فی عصر محمدعلی، المجلد الأول، 1819-1842(الدوحة، 1982)، ص474.

[459] . این خبر مبنای تحلیل و روایتهای بعدی شده است که معتقدند ماموریت سادلر تنها جلب همکاری ابراهیم پاشا برای سرکوب قواسم بوده که در آن مقطع به راهزنی دریایی اشتغال داشته اند. نک به: محمد مرسی عبدالله، صص291-292. به باور نگارنده اصولاً با توجه به فتوی اخذ شده از علمای سعودی که انگلیسی ها را اهل کتاب دانسته، و جهاد را در حق آنها واجب نمی دارد، و با توجه به روابط تحت الحمایگی قواسم با وهابیان نجد، خطر تعرض و راهزنی قواسم طی این مقطع- و نه شاید سالهای قبل از آن – اغراق آمیز مطرح گردیده است. زیرا، بنا بر گزارشهای به دست آمده قواسم درصدی از غنائم اینگونه تعرضات را به نجد تحویل می دادند. به طوری که در سال 1809م از 4 تا 12 هزار ریال بابت زکات این غنائم به خزانۀ نجدیان تحویل شده بود. (نک به: جمال زکریا قاسم، الخلیج العربی [؟] دراسه لتاریخ الامارات العربیه فی عصر التوسع الاروبی الاول 1507-1840م، قاهره، دارالفکر العربی بیتا ، ص281)، بنابر این تهدید مستقیم از سوی قواسم و پس از فتوی مورد اشاره ما، هنوز رخ نداده بود که بریتانیا با اعزام سادلر درخواست عملیات علیه قواسم را با او در میان گذارد و به این ترتیب عملاً بر خلاف مصالح خود مصریان را به آبراه هرمز نزدیک کند.

[460] . Sadller,G.F., Diary of a journey Across Arabia from EL- Katif in the Persian Gulf to Yambo in the Red Sea, During the Year, Bombay 1866.

[461] . نک: محمد عرابی نخله، تاریخ الإحساء السیاسی 1818و 1913، منشورات، ذات السلاسل، الکویت، د. ت، ص41.

[462] . محمدحسن العیدروس، ص128.

[463] . فراموش نباید نمود که ابراهیم پاشا بخشی از نیروی نظامی خود را در قطیف به رهبری خلیل آغا مستقر نمود و با انضمام امور نجد به امارت احساء عملا تغییر مهمی را در تقسیمات پیشین فراهم ساخت. نک : محمدحسن العیدروس، ص127.

[464] . به نظر نگارنده و بر اساس رویداد صورت پذیرفته پس از سقوط درعیه، یعنی حمله قوای بریتانیا به قواسم در راس الخیمه –به جهت مقابله با راهزنی دریایی آنها- می توان مفروضاتی دیگر را نیز در نظر گرفت. به این معنا که در یک گمان، تا هنگام بقای حکومت درعیه بر منطقه به دلیل مناسبات ایجاد شده میان وهابیان و فتوی صادره مبنی بر عدم وجوب جهاد بر علیه انگلیسیها، تعرضات دریایی در سواحل جنوبی خلیج فارس کاهش چشمگیری یافته بود، از این رو ضرورتی برای اقدام نبود. اما با حذف درعیه بریتانیا که با اعزام سادلر به منطقه ارزیابی دقیقی از صحنه تحولات داشت، مصمم شد قبل از نضج دسته جات قواسم و آغاز دور جدیدی از تعرضات، این احتمال را منتفی دارد. در کنار این فرضیه و در یک احتمال دیگر که نگارنده برای آن ارزش بیشتری قائل است، می توان چنین پنداشت که بریتانیا با توجه به ارزیابی سادلر و نشانه حضور پادگان مصری خلیل آغا در قطیف که می توانست به منزله تسلط مصریان بر آبراه دیگری علاوه بر سوئز باشد، بر آن شد به استناد تحرکات دریایی قواسم، عملیات دریایی خود را آغاز کند. بدین وسیله دولت انگلستان با استفاده از خلاء قدرت بر بخش جنوبی خلیج فارس و موقعیت ممتاز بین المللی که با سقوط ناپلئون بناپارت در واترلو برایش حاصل شده بود، بر این آبراه و منطقه مهم استیلاء یافت. فرضی که رخدادهای بعدی یا همان اصل زمان، بدون مستند و مدرک بر صحت آن مهر تایید زده است. به این ترتیب که اگرچه بریتانیا تا قبل از این مقطع تنها توانسته بود با امام مسقط در سالهای 1798و 1800 میلادی معاهداتی را امضا کند، اما از این دوره به بعد است که به ترتیب معاهده 1820م/1235ق با شیخ راس الخیمه و اندکی بعد طی همان سال معاهده معروف با شیوخ ساحل جنوبی را به امضا رسانید و به این ترتیب بر حضور خود در منطقه مشروعیت بخشید.

[465] . همچنان که گفته شد، در سال 1811م علمای وهابی فتوایی را با این مفهوم صادر نمودند که چون بریتانیایی ها اهل کتاب هستند، لذا جهاد با آنها واجب نیست. نک به: العیدروس، ص131.

[466] . بایگانی نخست وزیری جمهوری ترکیه: HAT_00346_19698_B_00001.

[467] پیشین، HAT_00346_19698_00001.

[468] . در این زمینه نگاه کنید به بایگانی نخست وزیری جمهوری ترکیه: HAT_00548_27042_00001.

[469] . پیشین، HAT_00346_19698_00001.

[470] . سلطان پس از رویت این مجموعه چنین گفت که «اگر چه محمدعلی پاشا والی مصر چیزی در این خصوص تحریر نکرده، لکن اینها تبرکات شریفه ای است که سابقاً مرحوم حضرت پدرم و سایر اسلاف کراممان به روضۀ مطهّرۀ سیدالانام فرستاده بودند. سبحان الله، با اینکه باز پس گیری آنها از ید خوارج عقلاً مهار به نظر می رسید، لکن با فضل و احسان خداوند به دست این عبد عاجز رسیده است. از آنجا که امروز روز عقد شوراء می باشد، به جانب شما می فرستم تا تو و سایر ارباب شوراء نیز زیارت کنید. پس از زیارت مجدداً به جانب همایونمان اعاده نمایی تا ترتیب تعمیر آنها در ضرابخانه را داده و جهت قرار دادن در محل اصلی خود، به روضۀ مطهره ارسال کنم. پروردگارم مرا به این خدمت نیز موفّق گردانید که قادر به شکر آن نیستم.». نک به بایگانی نخست وزیری جمهوری ترکیه: HAT_00548_27091_00001.

[471] . پیشین، HAT_00344_19627_00001

[472] . بایگانی نخست وزیری جمهوری ترکیه: HAT_00548_27091_00001.

[473] . جونز، ص396.

 

 

منبع : تقاریر نجد - کتابخانه تخصصی تاریخ اسلام و ایران، قم

 

اضافه کردن نظر


کد امنیتی
تازه کردن