سه شنبه, 12 آذر 1392 ساعت 12:00
خواندن 1958 دفعه

دیدگاه وهابیت درباره حَدّ و مکان برای خداوند و نقد و بررسی آن - رحمت الله ضیائی

مـقدمـه :
توحید اساسی ‌ترین باور دینی و مذهبی مسلمانان بلکه سایر ادیان الهی است؛ زیرا توحید سرچشمه دیگر عقاید و اعمال دینی است. توحید مانند ریشه درختی است که دارای شاخه و میوه‌ است و انسان‌ ها از آن بهره‌ مند می ‌شوند. بدیهی است که اگر نقش مهم و حیاتی توحید، به‌ عنوان اساس و پایه دین، به‌ صورت صحیح معرفی نشود، آثار منفی فراوانی در دیگر عقاید، اعمال و امور فردی و اجتماعی در پی خواهد داشت. از این رو است که جناب سلیم البشری، رئیس جامعة الأزهر آن دسته از وهابیونی را که توحید آمیخته با تشبه و تجسیم را در جامعه اسلامی تبلیغ و ترویج می‌ کنند، گمراه و فاسق العقیده می‌ داند و این نوع فسق را بدتر و خطرناک‌ تر از فسق رفتاری معرفی می‌ کند.[235]
از این‌ رو، لازم است که مسلمانان برای معرفی توحید، به قرآن، سنّت نبوی، اهل بیت و عقل پیراسته از اوهام مراجعه کنند و به هر آوازی در این زمینه گوش فرا ندهند که ظلمات است و خطری جبران‌ ‌ناپذیر و گمراهی را در پی دارد. هر فرد یا گروهی برای معرفی توحید، اگر راهی غیر از این راه ‌ها را انتخاب کند، بدون شک و تردید به انحراف خواهد گرایید.
فرقه‌ وهابیت، خداوند متعال را دارای دست و پا و صورت و... می‌ داند. این فرقه خداوند متعال را به گونه ‌ای معرفی می ‌کند که لازمه آن، جسمانی بودن ذات اقدس خداوندی است. از سویی دیگر، هر گونه توجه و استمداد به غیر خدا را شرک و سایر مسلمانان را کافر و مشرک می‌ داند!
این فرقه با اینکه از نگاه اندیشه در پایین‌‌ترین مرحله قرار دارد و دیدگاه آنان در آموزه‌ ‌های اسلامی با هیچ معیاری پذیرفتنی نیست، در عین حال، دو ابزار مهم و اساسی در اختیار دارد که می‌ تواند برای به انحراف کشیدن مسلمانان مؤثر باشد:
یکی در اختیار داشتن سرزمین وحی و مراکز مهم اسلامی که در طول سال، هزاران زائر مؤمن و خداجو از اقصی نقاط عالم به آنجا سفر می‌ کنند و با افکار آنان رو به رو می‌ شوند و ممکن است تحت تأثیر تبلیغات انحرافی آنان قرار گرفته و از راه دین‌داری منحرف گردند و سراب آنان را آب پندارند و دیدگاه ابن تیمیه، ابن قیّم جوزی و محمد بن عبدالوهاب نجدی را به عنوان اصل و اساس اسلام بپذیرند و نه تنها خود به منجلاب انحراف در عقیده و عمل گرفتار آیند، بلکه دیگر مسلمانان مؤمن را به بدعت، شرک و کفر متهم کنند و ریختن خون آنان را مباح بدانند؛ چه اینکه فرقه وهابیت به جز اقلیت خودشان، پیروان همه فرقه‌‌های اسلامی مانند معتزله، اشاعره، ماتردیه، صوفیه، فلاسفه و شیعه را اهل بدعت و مشرک و کافر می‌‌ پندارند و حتی آنان را در مسجد و در حال انجام فریضه نماز به شهادت می‌‌ رسانند.
دوم در اختیار داشتن قدرت اقتصادی نفت است. سران سیاسی وهابیت با بهره‌‌گیری از این اهرم و با سوء استفاده از فقر عده‌‌ ا‌ی از مسلمانان در برخی از کشورها به تبلیغ و ترویج عقاید این فرقه می‌‌ پردازند؛ به طوری که گفته شده، 33 درصد درآمد نفتی عربستان سعودی به تبلیغ وهابیت اختصاص دارد.
در این تحقیق با استفاده از منابع مورد قبول وهابیت مانند آثار ابن تیمیه، ابن قیّم، محمد بن عبدالوهاب، بن باز و ...، یکی از محورهای توحید از نگاه وهابیت یعنی اثبات حد و مکان برای خداوند العیاذ بالله بحث و بررسی می‌ ‌شود.
واژه‌‌ شناسی :
پیش از بررسی دیدگاه وهابیان درباره حَد و مکان برای خداوند، به مفهوم واژه «حدّ» در لغت و اصطلاح اشاره می‌ گردد. «حدّ» در لغت به آخر و منتهای چیزی گفته می‌‌ شود. حد هر چیز منتهای آن چیز است: «و الحدّ منتهی الشیء، و حدّ کل شیء منتهاه».[236] به گفته برخی از لغویان، «حدّ» از ماده «ح» و«دال» است. دو معنا دارد: اولی به معنای منع است و دومی به طرف و منتهای چیز گفته می‌‌ شود.[237]
جزری نیز در کتاب النهایة می‌ گوید: «لکل حرف حد، أی النهایة، و منتهی کل شی حدّه».[238]
در اصطلاح اهل منطق، «حد» عبارت از قولى است که ماهیت شی‌ء را بیان می‌ کند و به تام و ناقص تقسیم می‌‌ شود. حد تام، حدى است که از جنس و فصل قریب به وجود آمده باشد؛ مثل تعریف انسان به حیوان ناطق. حد ناقص، حدى است که یا فقط از فصل قریب و یا از فصل قریب و جنس بعید تشکیل شده باشد؛ مثل تعریف انسان به جسم ناطق‌.[239]
«حد» در اصطلاح اهل کلام و عقاید یکی از لوازم صفات سلبی خداوند متعال است که ذات کبریایى نامحدود و بسیط است و مانند موجودات مادی حد ندارد. بشر داراى ذاتیات است مانند حیوانیت و ناطقیت و جسمانیت، ولى ساحت ربوبى وجود او بسیط و ازلى است و حد او وجوب وجود است. به عبارت دیگر، ساحت قدس ربوبى بسیط حقیقى است و حد او لاحدى و وجود وجوب است.[240]
پیشینه مبحث «حَـدّ»از نگاه وهابیان :
صالح بن عثیمین، یکی از نویسند‌گان صاحب‌ نام معاصر وهابیان، در کتاب شرح العقیدة السفارینیة در مورد پیشینه این بحث می‌ گوید:
و کلمة الحد من الألفاظ التی لم ترد فی الکتاب و لا فی السنة، فلیس فی الکتاب أن الله یحد و لا أنه لایحد و لا فی السنة ان الله یحد و لا أنه لایحد؛
بحث محدودیت خداوند از مباحث است که نه در قرآن آمده و نه در سنت. در قرآن نیامده است که خداوند دارای «حدّ» است و یا دارای «حدّ» نیست. در سنت نیز چنین است.
أبو محمد دشتی (م 661) درباره پیشینه این مبحث در میان مسلمانان می ‌نویسد که تا سال 180ق مسئله «حدّ» در میان مسلمانان مطرح نبود و نخستین کسی که این موضوع را طرح کرد؛ عبدالله بن مبارک است.[241]
در مقدمه کتاب اثبات الحدّ لله فهرستی از قائلین به «حد» تحت عنوان«من صرّّح من أهل العلم بإثبات الحد لله تعالی» بر اساس سیر تاریخی آمده است که ما نیز آن را به همان صورت می‌‌ آوریم تا روشن شود که اولاً، در طول تاریخ اسلامی چه کسانی قائل به این اندیشه انحرافی بوده‌‌ اند. ثانیا،ً کمیّت صاحبان این اندیشه دلیل بر منحرف و باطل بودن این نگرش می‌‌ تواند باشد. ثالثا،ً ارائه فهرست از سوی وهابیت خود یکی از دلایل قاطع بر این حقیقت است که این طائفه خداوند را محدود می ‌‌دانند.
به گفته نویسنده کتاب مزبور، کسانی که قائل به حد برای خداوند متعال شده‌اند، عبارت‌ اند از:
1. عبد الله بن مبارک (181)؛
2. الحمیدی عبدالله بن زبیر(219)؛
3. سعید بن منصور؛
4. احمد بن حنبل (241)؛
5. اسحاق بن راهویه (235)؛
6. حرب بن اسماعیل کرمانی؛
7. اثرم احمد بن محمد برهانی (272)؛
8. عثمان بن سعید دارمی (280)؛
9 . عبدالله بن احمد بن حنبل (290)؛
10. انحلال ابوبکر احمد بن محمد(31)؛
11. ابوعبدالله بن بطّه عکبری (378)؛
12. یحیی بن عمّار السجستانی (422)؛
13. ابوالقاسم بن منده (470)؛
14. ابواسماعیل انصاری الهروی صاحب کتاب الأربعین فی دلایل التوحید؛
15. ابوالحسن جزری؛
16. القاض ابویعلی (450)؛
17. ابواعلاء همدانی (569)؛
18. ابوالقاسم تیمی (535)؛
19. ابن افراغونی (527)؛
20. أبی محمد محمود بن أبی القاسم بن بدران دشتی. (661)؛
21. ابن تیمیه حرّانی (728)؛
22. ابن قیّم جوزی؛
23. ابن ابی العزی حنفی؛
24. یوسف ابن عبدالهادی؛
25. شیخ ابن ابراهیم نجدی؛
26. شیخ سلیمان بن سهمان؛
27. شیخ عبدالعزیز بن باز؛
28. شیخ فوزان.
طبق گفته وهابیان این افراد اعتقاد دارند که خداوند - العیاذ بالله- محدود و دارای «حدّ» است. از صدر اسلام تاکنون دانشمندان بسیاری وجود داشته‌‌اند، از میان آنان این چند نفر گرفتار انحراف بزرگ در توحید گردیده و عده‌‌ای دیگر از مسلمانان ظاهربین و متحجر را دچار مشکلات فکری کرده ‌‌اند.
نقـد و بـررسی :
بی‌‌شک علت اصلی انحراف وهابیت خصوصاً در مسئله توحید به‌‌دلیل انحراف این فرقه از امام علی است، آن حضرت قرن‌‌ ها قبل از پیدایش این فرقه درباره تنزیه خداوند از حَد فرمود:
الذی لَیسَ لِصِفَتِهِ حَدُّ مَحدُود ... وَ مَن أَشَارَه الَیهِ فَقَد حَدَّهُ وَ مَن حَدَّهُ فَقَد عَدَّهُ..؛
پروردگاری که برای صفات او حدّ و مرزی وجود ندارد...و هرکسی به‌سوی او اشاره کند، او را محدود کرده و به‌‌شمارش آورده.[242]
اگر وهابیان به این کلام امام اعتقاد داشتند، هرگز گرفتار این انحراف بزرگ نمی‌ گردیدند و برای خداوند تبارک و تعالی محدودیت قائل نمی‌ ‌شدند. امام علی در قسمت اخیر به نکته ظریفی اشاره دارد و می ‌‌فرماید:
«مَن حَدَّهُ فَقَد عَدَّهُ».
طبق این بیان، هرگاه کسی خدا را محدود بداند، باید برای او عدد قائل شود و به تعبیر دیگر، وجود شریک را برای او ممکن بشمرد. همچنین در خطبه 152 می‌ فرماید:
مَن وَصَفَهُ فَقَد حَدّهُ، وَ مَن حَدّهُ فَقَد عَدَّهُ و مَن عدُّه فَقَد اَبطَلَ اَزَلَهُ؛
آن که خدا را وصف کند، محدودش کرده، و آن که محدودش کند، او را به شمارش در آورده، و آن که خدا را به شمارش آورد، ازلیّت او را باطل کرده است.[243]
ازلیّت و ابدیّت دو وصفی است که از نامحدود بودن ذات پاک خداوند سرچشمه می ‌گیرند.[244] وهابیان با اعتقاد به حَد برای خداوند، افزون بر اینکه برای خدا عدد قائل‌ اند، در حقیقت دو وصف ازلیّت و ابدیّت خداوند را نیز انکار کرده‌ ‌اند!
جایگاه اعتقاد به «حَـدّ» از نگاه وهابیان :
وهابیان بر خلاف تمام فرقه‌‌ های اسلامی که خداوند را از هر گونه حَد و محدودیّت منزّه می‌‌ دانند، برای خدا «حدّ» قائل‌ ‌اند و او را محدود به مکان خاص و اعتقاد به آن را واجب می‌‌ دانند و کسانی را که منکر «حدّ» برای خداوند هستند، بدعت‌‌گذار، مشرک، کافر و زندیق می‌ ‌خوانند! یکی از وهابیان معتقد به محدود بودن خدا صالح بن عثیمین[245] است که می‌ گوید:
«یجب أن نقول أن الله محدود، و أن له حداً؛
واجب است که بگوییم خداوند محدود، و برای او حدّ است».
در کتاب رد الامام دارمی که وهابیان آن را چاپ و منتشر کرده ‌‌اند، منکرین «حَدّ» برای خداوند، کافر معرفی شده ‌‌اند.[246] همچنین در کتاب اثبات الحد لله، منکر «حدّ» بدعت ‌‌گذار، خارج از جماعت مسلمانان، منحرف از راه حق و سنت خوانده شده است:
فمن خالف شیئآً من هذه المذاهب فهو مخالف، مبتدع، خارج من الجماعة، زائل من منهج السنّة و سبیل الحق.[247]
این در حالی است که در کتاب الدرر السنیة فی الأجوبة النجدیة در تفسیر و معنای آیه مبارکه ﴿هو الأول و الآخر و الظاهر و الباطن﴾ حدیثی را از پیامبر صلی الله علیه وآله وسلم چنین نقل می‌ کند:
«اللهم أنت الأول فلیس قبلک شیء و أنت الآخر فلیس بعدک شیء، و أنت الظاهر فلیس فوقک شیء».
سپس می ‌‌گوید:
فلیس فوقک شیء نص فی أنه تعالی فوق جمیع المخلوقات و هو الذی ورد عن الصحابة، و التابعین من المفسرین، و غیرهم، فی معنی قوله ﴿الرحمن علی العرش استوی﴾ إن معنی استوی: استقر و ارتفع، و علا، و کلّها بمعنی واحد. لاینکر هذا. الا جهمی زندیق؛
اینکه در حدیث آمده است که فوق خدا چیزی نیست، به این معناست که خداوند فوق همه مخلوقات است و این همان چیزی است که از صحابه و مفسرین تابعین و دیگران در معنای آیه ﴿الرحمن علی العرش﴾[248] آمده است. استوا یعنی مستقر شد، بالا رفت، و همه اینها به یک معناست. هیچ کس منکر این نیست، مگر جهمی زندیق.
نقـد و بـررسی :
این نگرش تمام مسلمانان از همه مذاهب و فرق اسلامی به جز وهابیان، باید مشرک، زندیق‌، بدعت‌گذار و کافر باشند؛ زیرا هیچ یک از مذاهب کلامی مانند اشاعره، ماتردیه، معتزله و شیعه خداوند را نه تنها محدود نمی‌ دانند،[249] بلکه از نگاه برخی آنان مانند ابوزهره چنین اعتقادی سر از کفر در می‌ آورد. او می‌ گوید:
و من ثبت الحد لله عزوجل و قصد به انّه محصور و محدود بشیء من الأمکنة فهو مبتدع، بل کافر؛
کسی که برای خداوند عزوجل معتقد به حد باشد و مقصودش این باشد که خداوند محصور و محدود به مکان خاصی است، او مبتدع بلکه کافر است.[250]
شـناخت خدا با «حَـدّ» :
وهابیان معرفت و شناخت خدا را با اعتقاد به «حدّ» ممکن می‌ دانند، ابی سعید عثمان از ابن مبارک، بنیان‌گذار اعتقاد به «حَدّ» نقل می‌ کنند: پرسیده شد که به چه چیز پروردگار خود را بشناسیم؟ گفت: به اینکه او جدا از خلق، بالای آسمان هفتم روی عرش قرار دارد. گفت: گفتم: به «حَدّ؟» (یعنی خدا محدود است) گفت: به چه چیز؟ (یعنی با حَدّ فقط می‌شود خدا را شناخت):
«عن ابن المبارک انّه سئل: بم نعرف ربنا؟ قال: بأنه فوق العرش، بائن من خلقه. قال: قلت بحدٍ؟ قال: بأی شیٍء؟»[251]
عبدالله بن احمد حنبل از عبدالله بن مبارک نقل کرده که می‌ گفت:
«نعرف ربنا فوق سبع سموات علی العرش بائن من خلقه بحد؛»[252]
ما پروردگار خویش را بر فراز هفت آسمان و بر روی عرش است و به ‌وسیله حد از مخلوقاتش جدا است.
شیخ بن عبد الله عبید الله عکبری می‌‌ نویسد:
«قال حرب: قلت لاسحاق بن راهویة: العرش بحد؟ قال: نعم و ذکر عن ابن المبارک قال: هو علی عرشه بائن من خلقه بحد؛»[253]
حرب گفت: به اسحاق بن راهویه گفتم: آیا عرش خداوند حَد دارد؟ (یعنی محدود است) گفت: بلی. ابن مبارک گفته است: خداوند روی عرش، جدا از مخلوقات و محدود است!
همین مطلب را ابن تیمیه در کتاب خود آورده و افزوده است که دیدگاه امام احمد نیز چنین است.[254]
نقـد و بررسـی :
همان‌‌گونه که ملاحظه شد، تمام مستندات وهابیان درباره «حَدّ» به عبد الله بن مبارک بر می‌‌ گردد، آیا ابن مبارک پیامبر یا وصی او است که چنین جایگاهی در میان وهابیان دارد و حتی دیدگاه او در مهم‌‌ ترین مسئله اعتقادی یعنی توحید، نزد این فرقه ارزشمند و مورد قبول بوده است؟ چرا باید به‌‌جای تکیه بر منابعی چون قرآن، سنت و خرد، به قولی کسی تکیه شود که دیدگاهش نه تنها شاذ و نادر است، بلکه از منظر اکثر متکلمین بزرگ اسلامی به تجسیم و تشبیه بر می‌ گردد؟ این در حالی است که در شرح ابن مبارک آمده است که وی از موالی بنی حنظله و مادرش از خوارزمیان بود. بیشتر زندگی‌‌ اش را در سفرهای بازرگانی سپری کرد و مدتی هم از نزد اساتید عصر خویش بهره برد.
دیدگاه چنین شخصی در برابر علمای بزرگ اسلامی که تمام عمرشان را صرف علم ‌آموزی از منابع اصیل اسلامی کرده‌ اند، چه ارزشی دارد؟
دیـدگاه وهـابیان معاصـر :
اعتقاد به «حدّ» فقط در گذشته مطرح نبوده، بلکه اکنون نیز پیروان ابن تیمیه و محمد بن عبدالوهاب به شدّت و حدّت تمام از آن دفاع می ‌‌کنند.
عبدالعزیز بن فیصل راجحی با اشاره به کتاب اثبات الحد لله دشتی می‌ گوید:
«علمت أنه قد دل علیه (الحدّ) الکتاب و السنة الصحیحه بل المتواترة و آثار السلف و اجماعهم؛»
قرآن، سنت صحیح و متواتر و آثار و اجماع سلف دلالت دارند که خداوند محدود است.[255] (العیاذ بالله)
دیـدگاه اهل سنّـت :
گرچه وهابیان فقط خودشان را اهل سنّت می‌ دانند و دیگر مذاهب کلامی و فقهی معروف اهل سنّت مانند اشاعره، ماتریدیه، معتزله، تصوّف، و.. را اهل بدعت و خارج از جرگه اهل سنّت معرفی می‌‌ کنند، بدیهی است که این سخن ادعایی بیش نیست و آنچه واقعیت دارد، این است که اکثریت قاطع مسلمانان جهان اسلام در بخش عقاید، یا از پیروان ابوالحسن اشعری‌‌ اند یا از ابو منصور ماتریدی متابعت می‌‌ کنند و یا متعلق به یکی از فرقه‌‌های تصوف ‌‌اند. در نتیجه جمعیت وهابیان نسبت به سایر مذاهب اهل سنّت بسیار ناچیز و اندک است، از این‌رو، نباید عقاید و باورهای وهابیان را به حساب برادران اهل سنّت بگذاریم. قاطبه اهل سنّت اهل تنزیه‌ ا‌ند و خداوند تبارک و تعالی را پیراسته از «حدّ» می ‌‌دانند.
بیهقی در کتاب خود پس از اشاره به برخی روایات مجعول از ابن عباس درباره صفات خبری می‌ گوید:
چگونه ممکن است این افتراها از ابن عباس صحیح باشد؛ درحالی‌‌که دیگر صحابه (با شدّت حاجت به معرفت آنها)، نه چنین چیزی را روایت کرده‌‌ا ند و نه از آن خبر دارند؟ اما آنچه کلبی و امثال او گفته ‌‌اند، سبب می‌ گردد که خداوند محدود باشد، و اثبات «حد» برای خداوند سبب می ‌گردد که خدا را حادث بدانیم؛ زیرا «حد» نیازمند محدود کننده است؛ درحالی‌که خداوند سبحان قدیم است.[256]
نویسنده دیگری از محققان اهل سنّت درباره نظریه تأویل و ردّ نظریه تجسیم می‌ گوید:
ما معتقدیم که نصوص متشابه، داراى معناى صحیح مناسب با ذات بارى تعالى است که خالى از مشابهت با حوادث و پدیده‌‌ هاست و این معانى ظاهرى که لازمه آن حدوث و مماثلت و همانندى با حوادث است، معناى واقعى آیات و روایات نیست. این عقیده، عقیده سلف صالح نیز بود، لکن چون برخى از فرقه‌‌ هاى بدعت‌‌ گذار ظهور کردند و به ظواهر آن آیات متشابه تمسک جستند و به معناى ظاهرى آنها معتقد شدند، گروهى از علماى متأخر ترسیدند که این بدعت‌ها در اعتقاد ضعیفان اثر کند. بدین جهت به تأویل پرداختند و آیات را به معانى موافق و مناسب با دلایل عقلى تأویل کردند.[257]
سعد الدین تفتازانی، شارح عقاید نسفى، نیز راه تأویل را می‌ پذیرد و در پاسخ کسانى که به ظواهر آیات تمسک کرده‌ اند، می‌ نویسد:
این برداشت جز توهم محض، چیزى نیست؛ زیرا دلایل قطعى بر تنزیه و پاکى خداوند اقامه شده است. بنابراین دو راه بیشتر وجود ندارد؛ یا اینکه علم و فهم این‌گونه نصوص به خداوند واگذار شود؛ چنان‌که شیوه پیشینیان بوده است، یا با تأویلات صحیح بر معانى مناسب حمل شود تا جلو طعن افراد نادان گرفته شود؛ چنان‌که شیوه متأخران است.[258]
الیاسى در حاشیه بر شرح عقاید نسفى می‌‌ نویسد:
دلایل نقلى، اگر از جهت دلالت بر معنا، قطعى نبود و در حد احتمال و گمان باشد مانند دلیل جسمیت، صورت و جوارح، هرگز نمی‌‌ تواند با دلایلى که از نظر دلالت قطعى و محکم است، معارضه کند. لذا واجب است محتملات را بر قطعیات و محکمات حمل کنیم و بر فرض که با ادله قطعى معارضه کند، باید ادله نقلى محتمل را توجیه و تأویل کنیم. بنابراین اگر در آیه‌‌اى فوقیت به خداوند متعال نسبت داده شده است، مقصود خدای تعالى، بزرگى و عظمت او است، نه فوقیت در مکان. همچنین مقصود از آمدن خداوند، آمدن امر و دستور او است و مقصود از حدیث «خلق آدم على صورته»، آفرینش برخى از صفات انسان است همسان با صفات خداوند مانند علم، قدرت و رحمت. و مقصود از ید قدرت است و مقصود از وجه، ذات او است.[259]
بغدادى صاحب کتاب اصول الدین، عرش را که در آیات و روایات آمده، به معناى ملک تأویل کرده است.[260]
نووى، شارح صحیح مسلم، از قاضى عیاض نقل می‌کند که بین مسلمانان اختلاف نیست که صفات خبرى خداوند را که در قرآن و حدیث آمده، باید تأویل کرد.[261]
دیـدگاه علماى دیوبنـدی اهل سنّت :
علماى دیوبندى[262] در توضیح آیه: ﴿الرَّحْمنُ عَلَىَ الْعَرْشِ اسْتَوَى﴾ می‌‌ گویند:
دیدگاه ما (علمای دیوبند) درباره این آیات آن است که ما به محتواى آیات عقیده داریم، اما چگونگى آن بر ما روشن نیست. ما به خداوند سبحان ایمان داریم، اما او را از صفات آفریده ‌‌ها و نقص و حدوث پاک و منزه می‌‌ دانیم؛ چنان‌که رأى علماى گذشته ما این بوده است، اما آنچه علماى متأخر درباره آیات صفات گفته‌ اند نیز حق است؛ زیرا متأخران آیات را به تأویلات صحیح از نظر لغت و شرع حمل کرده ‌‌اند و گفته ‌‌اند: مقصود از استوا، استیلا و مقصود از دست، قدرت و ... است و تأویل آیات به فهم افراد قاصر نزدیک ‌‌تر است و جهت و مکان براى خداوند بزرگ جایز نیست و او منزّه از صفات نقص است.[263]
وهابیّت و اثبات مکان برای خداوند!
از آنجا که وهابیان قائل به تجسیم‌‌ اند و به خدایی معتقدند که دارای صورت، چشم، گوش، دست، پا و ... است، برای خدا جاه و مکانی نیز در نظر گرفته و کمال معرفت به ذات مقدّس الهى را در این دانسته‌‌ اند که انسان معتقد شود خداى متعال بالاى همه مخلوقات و بر روى عرش و کرسى قرار گرفته است و گاهی بر اثر خستگی، پا را روی پا قرار می‌‌ دهد و به استراحت می‌‌ پردازد! و اگر کسی چنین خدایی را انکار کند، گمراه و کافر است. محمد بن صالح عثیمین، عضو هیئت علمای بزرگ وهابیان، می‌‌ گوید:
از گمراهی شخص این است که بگوید خداوند با ماست و منکر این باشد که خداوند در آسمان بالا است. و الّذی یعتقد هذا أشهد بالله أنه کافر.[264]
در یکی از کتب فتوایی وهابیان، در پاسخ به این سؤال که امام مسجد قریه‌‌ ای معتقدند که خداوند در جای خاصی نیست؛ یعنی منزّه از مکان است. حکم نماز به امامت این شخص چگونه است؟ لجنه در پاسخ به این پرسش می‌‌ گوید: این‌‌گونه افراد (منکرین مکان برای خدا) کافرند و نماز به امامت آنها صحیح نیست: «أنهم کفار، لاتجوز الصلاة خلفهم و لاتصح».[265] سپس می‌ گوید:
هرکه مخالف این دیدگاه باشد یا در آن طعن بزند، او مبتدع و خارج از جماعت است: «فمن خالف شیئاً من هذه المذاهب او طعن فیها فهو مبتدع، خرج من الجماعة».[266]
در کتاب اثبات الحد لله آمده است:
و لله عزّوجل عرش و للعرش حملة یحملونه و لله عزّوجل علی عرشه و له حدّ یتحرک و یتکلم و ینظر و یضحک و یفرح؛[267]
برای خداوند عرشی است، و برای عرش حاملانی است که آن را حمل می ‌‌کنند، و همچنین خداوند محدود است، حرکت می‌ کند، حرف می‌ زند، نگاه می ‌‌کند، می‌ خندد و شادی می‌ ‌کند!
نقـد و بـررسی :
در قرآن تعبیراتی به کار رفته که نشان می‌ ‌دهد خداوند موجودی است غنی و بی‌نیاز و در عین حال، تمام موجودات در هر لحظه به او محتاج‌‌ اند: ﴿یا أَیهَا النَّاسُ أَنْتُمُ الْفُقَراءُ إِلَى اللَّهِ وَ اللَّهُ هُوَ الْغَنِی الْحَمیدُ﴾[268] این وجود غنی و مطلق در هر مکانی وجود دارد و به همه چیز نزدیک است:
﴿هُوَ مَعَکُمْ أَینَ ما کُنْتُمْ﴾؛[269] ﴿وَ مَعَهُمْ أَینَ ما کانُوا﴾؛[270] ﴿وَ لِلَّهِ الْمَشْرِقُ وَ الْمَغْرِبُ فَأَینَما تُوَلُّوا فَثَمَّ وَجْهُ اللَّه﴾؛[271] ﴿وَ هُوَ الَّذی فِی السَّماءِ إِلهٌ وَ فِی الْأَرْضِ إِلهٌ وَ هُوَ الْحَکیمُ الْعَلیم﴾.[272]
در کلام نورانی ائمه علیهم السلام نیز هر نوع مکان از خداوند نفی و به شبهات مربوط به این موضوع پاسخ داده شده است. برخی از این روایات را نقل می ‌‌کنیم:
راوى می‌‌ گوید:
از حضرت رضا درباره معناى قول خداوند: ﴿وَ جاءَ رَبُّکَ وَ الْمَلَکُ صَفّاً صَفّاً﴾ سؤال کردم. آن حضرت فرمود: خداى عزّوجلّ به آمدن و رفتن وصف نمی‌‌ شود. او از انتقال (از مکانى به مکان دیگر) منزّه است. جز این نیست که مقصود از این آیه این است که: ﴿و جاء أمر ربّک و الملک صفّاً صفّاً﴾.[273]
بنابراین معناى این آیه با توجّه به آیه قبل از آن و توضیح امام رضا، چنین است: «آن زمان که ... و فرمان پروردگارت فرا رسد و فرشتگان صف در صف حاضر شوند».
راوى می‌‌ گوید:
به حضرت رضا عرض کردم: درباره حدیثى که مردم از پیامبر روایت می‌‌کنند که فرمود: «خداوند تبارک و تعالى هر شب به آسمان دنیا (آسمان اوّل) فرود می‌‌ آید»، شما چه می ‌‌فرمایید؟
حضرت فرمود: «خدا لعنت کند تحریف‌ کنندگان کلام از جاى خود را! به خدا قسم، رسول خدا این‌‌چنین نگفته است». آن حضرت فرمود: «خداوند تبارک و تعالى، ملکى را به آسمان دنیا فرو می‌‌ فرستد، در ثلث آخر هر شب و در اول هر شب جمعه، و به او دستور می‌ دهد که ندا کند: آیا سائلى هست تا به او عطا کنم؟ آیا تائبى هست تا توبه او را قبول کنم؟ آیا آمرزش‌ طلبى هست تا او را بیامرزم؟ اى طالب خیر، روى ‌آور (به کار خود و فراتر آى‌). اى پویاى شر، کوتاه کن (و از بدى دست بدار).
آن ملک همچنان ندا مى‌کند تا فجر آن شب طلوع کند و چون فجر طالع شود، به جایگاه خود در ملکوت آسمان بازگردد. این چنین برایم روایت کرد پدرم، از جدّم، از رسول خدا».[274]
خبـر عـروج پیـامبـر صلی الله علیه وآله وسلم :
راوى گوید:
به امام موسى کاظم عرض کردم: به چه علّت خداوند پیامبرش را به آسمان بالا برد و از آنجا به سدرة المنتهى انتقال داد و از آنجا به حجاب‌‌ هاى نور برد و (آن‌ گاه پس از طىّ این مراحل‌) در آنجا او را مخاطب قرار داد و با او مناجات فرمود و حال آنکه خداوند را به جا و مکان نتوان توصیف کرد؟!
آن حضرت در جواب فرمود: خداوند متعال، هرگز به جا و مکان توصیف نمی‌‌ گردد و زمان بر او جارى نمی ‌‌گردد، ولى خواسته است، آسمان ‌‌نشینان و فرشتگانش را به دیدار پیامبرش، شرفیاب و گرامى بدارد و نیز خواسته است که شگفتی ‌‌هاى عظمت خداوندى را به پیامبرش نشان دهد تا پس از فرود آمدن، از آنچه دیده، خبر دهد. این مطلب (معراج) آن‌‌ گونه‌‌که تشبیه کنندگان می‌ گویند نیست. خداوند از آنچه بدو شرک می‌‌ ورزند، منزّه و متعالى است.[275]
امام صادق فرموده است:
خداوند تبارک و تعالى، نه به ‌زمان توصیف می ‌‌شود، نه به‌ مکان، نه به حرکت، نه به سکون، و نه به نقل و انتقال و جا به جا شدن. بلکه او آفریننده زمان و مکان و حرکت و سکون است. خدا والاتر و برتر است از آنچه می‌‌ گویند.[276]
فـوقیت برای خـداوند!
یکی از عقاید وهابیت در توحید صفاتی خداوند که به اشکال مختلف در عقاید آنان ظهور و در آثار بزرگان و رهبرانشان انعکاس یافته، این است که خداوند ـ العیاذ بالله ـ در جهت و مکان خاص قرار دارد. آنان معتقدند خداوند از نظر فیزیکی و خارجی، در جهت فوق و بالا قرار دارد. آنها این عقیده را امری ضروری و فطری می‌ دانند.
ابن تیمیه که دیدگاه ‌های او ریشه و اصل اساسی وهابیت است، چگونگی این فوقیت را این‌ گونه بیان می‌ کند:
هوا فوق زمین است، ابر فوق هواست، آسمان‌ها فوق ابرها و زمین است و عرش، فوق آسمان‌ هاست و خداوند فوق همه این ها قرار دارد.[277]
همچنین می‌ گوید: «این اعتقاد، با عقل و فطرت سازگار است».[278]
وی در مقام تأکید این مطلب می ‌گوید:
کسانی‌که قائل به دیدن خدا می‌ باشند، ولی برای خدا جهت فوقیت را ثابت نمی ‌دانند، سخن‌شان به حکم ضروری عقل معلوم الفساد است.[279]
ابن تیمیه همچون ابن خزیمه[280] بر اساس برخى روایات معتقد است که عرش خدا روى آب است و خدا فوق عرش است.[281] او در نامه‌ اى به برادرش زین ‌‌الدین می‌ نویسد:
خداى تعالى فوق عرش خویش است، آن‌گونه‌‌ که شایسته او است، نمی‌‌ گویم فوقیت او مانند فوقیت مخلوقى بر آفریده‌ اى دیگر است، چنان‌ که مشبهه می‌‌ گویند و نمی‌ گویم خدا فوق آسمان ‌ها و عرش نیست، چنان‌که معطله جهیمه پیروان جهم بن صفوان[282] مى‌ گویند، بلکه می‌‌ گویم او بالاى آسمان ‌‌ها بر عرش خویش نشسته است و جداى از مخلوقات خویش است.[283]
محمد ناصرالدین البانی، یکی از علمای برجسته وهابیان، در حمله به علمای جامعة الأزهر می‌ گوید: خداشناسی علمای الأزهر به‌ اندازه‌ یک چوپان نیست. اگر از چوپان پرسیده شود که خدا در کجاست، جواب می‌ دهد که در آسمان، اما اگر همین سؤال از دانشمندان الأزهر شود، می‌‌گویند خدا مکان ندارد.[284]
نقـد و بـررسی :
ما داوری را به عهده خواننده می‌ گذاریم و تنها به چند پرسش اکتفا می ‌‌کنیم:
آنان ادعا می‌ کنند که «عقیده به فوقیت برای خداوند، نظری و عقلی است». مقصود آنان چه نوع فوقیت است؟ اگر مقصود فوقیت مادی باشد، مانند اینکه ابرها و آسمان در بالای موجودات قرار دارند، در این صورت آیا مسئله جسمانیت، مکانیت و خالی بودن مکان‌ های دیگر، برای خداوند ثابت نمی‌ شود؟ آیا این عقیده، مخالف صریح آیاتی نیست که می‌ فرماید: ﴿وَ لِلَّهِ الْمَشْرِقُ وَ الْمَغْرِبُ فَأَینَما تُوَلُّوا فَثَمَّ وَجْهُ اللَّهِ إِنَّ اللَّهَ واسِعٌ عَلیمٌ﴾[285] یا می‌ فرماید: ﴿وَ هُوَ مَعَکُمْ اَینَما کُنْتُمْ﴾[286]
البته در قرآن، کلمه «فوق» در مورد حضرت حق به کار رفته است که مقصود، معنای کنایی آن است، نه معنای ظاهری که لازمه‌ اش جسمانیت و مکانیت است.
کسانی‌که عقیده دارند می‌ توان در قیامت خداوند را بدون آنکه در جهت و مکانی خاص قرار داشته باشد، دید (دیدگاه اشاعره)، برای فرار از قول به جسمانیت خداوند، ملتزم شده‌ اند که خداوند، جهت و مکان ندارد.
این سخن، از نظر ما پذیرفتنی نیست؛ زیرا لازمه دیدن، جهت و مکان داشتن است و بدون داشتن جهت، رؤیت ممکن نیست. البته ابن تیمیه نیز بر اشاعره اشکال می‌ کند، اما ما هم نظر اشاعره و هم نظر ابن تیمیه را نقد علمی می‌ کنیم.
خـداوند بـر عرش قرار دارد!
وهابی ‌ها برای عرش خداوند، شکل و شمایل خاصی ساخته‌ اند. آنان پنداشته‌ اند خداوند دارای وزن سنگینی است و عرش او به علت سنگینی خدا به صدا در می‌‌ آید! ابن تیمیه، مقتدای وهابیان، در کتاب‌ های گوناگون خود چنین می ‌گوید: «خدای سبحان در بالای عرش قرار دارد و عرش او هم شبیه قبّه‌ ای است که در بالای آسمان‌ ها قرار گرفته است و عرش، به‌ علت سنگینی خدا، مانند جهاز شتر در اثر سنگینی راکب، به صدا در می ‌آید!».[287]
در کتاب اثبات الحد لله آمده است:
فمن زعم أنّ الله علی العرش استوی علی خلاف ما تقرّر فی قلوب العامّة فقد کفر و ارتدّ عن دین الإسلام؛[288]
کسی‌ که اعتقادش بر خلاف عقاید عموم مردم درباره استوای خداوند بر عرش باشد، کافر و مرتد از دین اسلام است.
ابن قیم جوزی، شاگرد و مبلّغ عقاید ابن تیمیه، و نیز سلیمان بن عبدالله بن محمد بن عبدالوهاب می ‌گویند:
ضخامت عرش خداوند که به اندازه فاصله میان دو آسمان است، بر پشت هشت قوچی قرار دارد که فاصله ناخن تا زانوی آنها نیز به اندازه فاصله میان دو آسمان است. این قوچ ‌ها روی دریایی قرار دارند که عمق آن، به اندازه فاصله دو آسمان است و دریا بر روی آسمان هفتم قرار گرفته است.[289]
نقـد و بـررسی :
پیش از نقد دیدگاه وهابیان درباره استقرار خداوند در عرش لازم است که در معنا و مفهوم عرش بحث گردد.
جوهرى در معناى عرش مى ‌نویسد:
سریر الملک (تخت پادشاه) و عرش البیت، سقفه (سقف خانه را عرش آن گویند.) و در نزد عرب وقتى گفته شود ثُلَّ عرشُهُ، یعنى وَهَى أمرهُ و ذهب عزّه؛ کارش سست و عزتش از دست رفت.[290]
علامه شیخ احمد رضا عرش را به سریر ملک و فلک اعلى معنا کرده و در مورد عرش خداى سبحان می ‌نویسد: «عرشهُ تعالى لا یُحّد و لا یوصف؛ عرش خداى تعالى نه تعریف می‌ شود و نه وصف می ‌گردد». [291]
احمد بن فارس ضمن اینکه عرش را به معناى نخست می ‌آورد، مى ‌نویسد: «عرش الرجل، قوام أمره؛ عرش انسان، استوارى کار او است و عرش خانه سقف آن است».[292]
فیروز آبادى می نویسد: «عرش الله تعالى لایحد؛ عرش خدا تعریف شدنی نیست». و در عرب وقتى کار کسى رو به سستى مى ‌رود، مى‌ گویند: «ثلَّ عرشُهُ».[293]
زمخشرى می‌ نویسد: «استوى على عرشه، إذا ملک و ثُلَّ عرشه، إذا هلک و العروش، السقوف».[294]
زبیدى در تاج العروس می ‌گوید: «عرش خداى تعالى محدود به حدى نیست».
راغب اصفهانی استعمالات و معانى متعدد عرش در قرآن را بازگو کرده و گفته: عرش در اصل به‌ معناى شى‌ء سقف‌دار است و جمعش عروش است و خداى تعالى فرمود: ﴿و هى خاویةٌ على عروشها﴾ «آن قریه بر بامهایش فرو ریخته بود».[295]
وی می ‌نویسد: «به نشیمنگاه سلطان، عرش گویند، به اعتبار بلندى جایگاه و موقعیت سلطان». ایشان آیه ﴿و رفع أبویه على العرش﴾؛ «یوسف والدینش را بر بالاى تخت برد»[296] و آیه ﴿أیّکم یأتینى بعرشها﴾؛ «سلیمان به اطرافیانش گفت: کدام‌یک تخت بلقیس را برایم در اینجا حاضر می ‌کنید؟»[297] را شاهد می‌ آورد. در ادامه می نویسد: «و کنّى به عن العزّ و السّلطان و المملکة» عرش کنایه از عزت و قدرت و حکومت و پادشاهى است» و هرگاه کار کسى رو به سستى می ‌رود، می‌ گویند: «ثلّ عرشه». [298]
در نهایت ایشان در توصیف عرش خدا مى ‌نویسد: «عرش الله، ما لا یعلمه البشر على الحقیقة الّا بالإسم؛[299] عرش خدا چیزى است که بشر به حقیقت آن جز نامش دانشى ندارد».
وى ضمن رد تصور عامیانه از معناى عرش الهى به استناد آیه ﴿ذو العرش المجید﴾ «خداى سبحان صاحبِ عرشِ بلندمرتبه است»[300] و مانند آن می ‌نویسد: «اینها اشاره به پادشاهى و سلطنت او است، نه به محل براى او؛ چرا که او برتر از آن است که صاحب محل باشد».[301]
کلمه دیگری که باعث اشتباه وهابیان شده، واژه «استوی» است. جوهرى می‌ نویسد: «استوى على ظهر دابته، أى علا و استقرّ» و این شعر را شاهد خود ذکر می ‌کند:
«قد استوى بُشر على العراق ِ/ من غیر سیف و دم مهراقِ؛ بشر بر عراق استیلا یافت، بدون اینکه شمشیرى بکشد و خونى بریزد».[302]
راغب نیز در مفردات می ‌نویسد: «استوى وقتى به "على" متعدى شود، معناى استیلا می ‌دهد» و آیه ﴿الرحمن على العرش استوى﴾[303]را شاهد می آورد.
قرطبى می ‌نویسد:
الاستواء فى اللغة، الإرتفاع و العلوّ على الشى‌ء؛ استوا در لغت به معناى برترى یافتن و علوّ پیدا کردن بر چیزى است؛ مثل سخن خداى تعالى که به نوح می ‌فرماید: ﴿فإذا استویتَ أنتَ و من مَعَک على الفلک﴾؛ «وقتى تو و همراهانت بر کشتى سوار شدید».[304] و مى ‌فرماید: ﴿لتستووا على ظهوره﴾؛ «وقتى بر چهارپایان سوار شدید».[305]
با توجه به معنای عرش و استوا در لغت باید گفت که سخن ابن تیمیه و وهابیان که می ‌گویند خدا حقیقتاً بر عرش استوا دارد، اگر استوا را به معناى استقرار بدانند، لازمه ‌اش جلوس است. آیا جلوسِ امرِ غیرِ مادى بر شى‌ء مادى یا شى‌ء غیر مادى، معنا دارد؟ و آیا روح انسان در بدن او جالس است؟ بی‌ تردید استوای بر عرش به‌ معناى لغوى و ظاهرى آن مستلزم جسمیت خداست و این قول مشبهه است. پس باید استواى خدا بر عرش را استیلا و مالکیت و ملکیت حقیقى خدا بر هستى بدانند.
ثانیاً، در کلمات رسول خدا، اصحاب، تابعین و تابعین تابعین سخن در مکان ‌داری خدا نیست؛ چنان‌که شهرستانى به نقل از حضرت على می ‌نویسد: «و الذى أیّن الأین لا یقال له أین؛ کسى که مکان را مکان قرار داد، نمی ‌توان به او گفت داراى مکان است».[306]
در نهج البلاغه در موارد متعدد نفى مکان‌مندى از خدا شده است؛ از جمله می ‌فرماید: «من قال أین فقد حیّزه؛ کسى که بگوید خدا کجاست، او خدا را جاگیر و محدود به مکان کرده است».[307]
مفید در ارشاد از آن حضرت نقل می ‌کند که فرمود:
خدا مکان را مکان گردانیده است. پس او را مکانى نیست و او برتر از آن است که مکان او را محدود نماید و او در همه جا هست بدون اینکه مماس به‌ جایى باشد.[308]
ثالثآً، اثبات عرش به عنوان محل استقرار خداى سبحان با سخنان خود وهابیان نیز متعارض است؛ چون اگر سؤال شود آیا عرش الهى مخلوق خداست یا قدیم است و آیا خدا از ازل متصف به استواى بر عرش بوده یا بعد از آنکه عرش را آفرید مستوا بر عرش شد، چاره‌اى ندارند جز آنکه بگویند چیزى اقدم از خدا و قدیم به قدم الهى نیست، و الّا باید به تعدد واجب الوجود رضایت دهند، پس عرش حادث است، پس صفت استواى بر عرش هم حادث است و خدا متصف به صفات حادث شده است.
کـرسی‌ های شاهانـه :
مطلب دیگری که در حوزه مکان‌داری خدا، از عقاید انحرافی وهابیان به‌ حساب می‌ آید، این است که به عقیده آنان، خداوند مانند انسان‌ ها و دیگر حیوانات، از محلی به محل دیگر حرکت می ‌کند.
ابن تیمیه و ابن قیم جوزی که از استوانه ‌های فرقه وهابیت هستند، خداوند را به سلاطین تشبیه می‌ کنند و می‌ گویند: در روز جمعه، از روزهای آخرت، خداوند از عرش پایین می‌ آید و بر کرسی می‌ نشیند. کرسی خداوند، در میان منبر‌هایی از نور قرار می‌ گیرد و پیامبران بر این منبرها می‌ نشینند. کرسی‌ هایی از طلا، این منبرها را احاطه کرده‌ اند و شهیدان و صدیقان بر آن می‌ نشینند و پس از برگزاری جلسه مفصّل و گفتگو با اعضای جلسه، خداوند از کرسی بلند می‌شود و با ترک جلسه، به سوی عرش خود بالا می ‌رود![309]
بر مبنای مذهب وهابیت، کرسی ‌های متعددی در فضاهای مختلف برای خدا در نظر گرفته شده است. ابن قیم می‌ گوید:
برای خداوند در هر آسمان، یک کرسی وجود دارد. هنگامی‌ که به آسمان دنیا نزول می ‌کند، روی کرسی مختص به آسمان دنیا می ‌نشیند و می ‌گوید: «آیا استغفار کننده‌ا ی هست تا او را ببخشم...» و تا صبح در آنجا می‌ ماند و هنگام صبح، کرسی آسمان دنیا را ترک می ‌کند، بالا می‌رود و بر کرسی دیگری می ‌نشیند![310]
ابن تیمیه و ابن قیم درباره کیفیت نشستن خداوند بر کرسی می‌ گویند:
استوا، به معنای مجرّد استیلا نیست، بلکه به معنای نشستن بر کرسی پادشاهی است... . استوای خدا بر کرسی، مانند استوای بشر بن مروان بر کرسی سلطنت است؛ زمانی که عراق را فتح کرد».[311]
حاجی خلیفه در کشف الظنون، از کتاب العرش ابن تیمیه نقل می ‌کند: «خداوند بر کرسی می ‌نشیند و محلی را برای نشستن رسول خدا در کنار خودش خالی می ‌گذارد!».
نقـد و بـررسی :
آیا جز این است که وهابیون با بیان این مطالب غیر معقول، مقام و ذات الهی را که از هر گونه شائبه مکانی و مادی منزّه و پاک است تنزّل داده و پنداشته‌ اند خداوند نیز مانند پادشاهان، دارای تشریفات و زندگی پر زرق و برق مادی است و با بندگان خود، جلساتی برای سامان دادن امور انجام می ‌دهد؟
آیا این ‌گونه عقاید، انحراف‌ آشکار از مبانی دین مبین اسلام محسوب نمی ‌گردد؟ چرا باید خداوند متعال را مانند انسانی تلقّی کرد که در هر آسمان، به داشتن یک کرسی نیازمند است و همیشه برای نشستن بر این کرسی ‌ها، میان آسمان ‌ها در گشت و گذار باشد؟ آیا این عقیده، عجز خداوند در برقرار کردن رابطه با بندگانش را ثابت نمی‌ کند؟ آیا خداوند قدرت و توانایی ارتباط با بندگان، بدون قرار گرفتن در آسمان دنیا را ندارد و نمی ‌تواند پیام خود را به استغفار کنندگان برساند؟ آیا آن‌گونه که ابن تیمیه استیلا را معنا کرده و حتّی جایی را برای رسول خدا صلی الله علیه وآله وسلم در کنار او فرض کرده، لازمه‌اش این نیست که خداوند، جسم‌ محدودی متناسب با وسعت کرسی و همسان با وجود پیامبر اسلام صلی الله علیه وآله وسلم باشد که هر دو با هم در یک کرسی جا می ‌گیرند؟!
جمع‌بندی :
آنچه ذکر گردید، دیدگاه بزرگان وهابیت همچون ابن‌ تیمیه، ابن ‌قیم، محمد بن عبدالوهاب و ...، درباره یکی از اساسی‌ ترین اصول اسلام یعنی توحید بود که از معتبرترین کتاب‌ های اعتقادی آنان ارائه گردید.
تمام اندیشمندان اسلامی از صدر اسلام تاکنون با استناد به قرآن و سنت و عقل، خداوند تبارک و تعالی را منزه از اوصاف جسمانی می‌ دانند، اما فرقه وهابیت نه تنها خدا را محدود، مکان‌مند و دارای اعضا و جوارح می ‌دانند، بلکه دیگر مسلمانان را به جهت عدم اعتقاد به چنین پندارهایی، کافر و مشرک و بدعت‌گزار می‌ خوانند!
علت اساسی انحراف وهابیت از توحید ناب اسلامی، دوری و فاصله گرفتن از اهل بیت پیامبر صلی الله علیه وآله وسلم است. دوری از مکتب اهل ‌بیت علیهم السلام سبب شد که وهّابیت در مورد خداوند متعال به «تشبیه» بگروند؛ چنان‌که برخی فرقه‌ های دیگر، به تعطیل روی آوردند.

 

پی نوشت ها :

[235]. «هؤلاء ضلال فساق فی عقیدتهم و إطلاقهم علی الله ما لم یأذن به الشارع و لامریة أن الفاسق العقیدة أقبح و أشنع من فاسق الجارحة بکثیر» (فرقان القرآن بین صفات الخالق و صفات الاکوان).
[236]. تاج العروس، ج8 ص6-7.
[237]. معجم المقاییس اللغة، ج2، ص3.
[238]. النهایة، ماده حد.
[239]. فرهنگ علم کلام، ص99.
[240]. شرح اصول کافی، ج2، ص56.
[241]. اثبات الحد لله، ص30.
[242]. نهج البلاغه، خطبه اول.
[243]. همان، خطبه 152.
[244]. پیام امام امیرالمؤمنین ، ج6، ص 48.
[245]. ابوعبدالله محمّدبن صالح بن محمّد بن سلیمان بن عبدالرحمن عثیمین تمیمی نجدی معروف به محمّد صالح بن عثیمین در چهاردهم ژوئن سال 1925م، برابر با بیست و هفت رمضان 1347ق در شهر عنیزه واقع در ایالت قصیم در پادشاهی عربستان سعودی متولّد شد. در سال 1330ق، به ریاض رفت و در نزد عبدالعزیز بن باز به تحصیل فرائض و احکام پرداخت. در 1370ق، در دانشگاه اسلامی عنیزه شروع به تدریس کرد. پس از مدتی ابن عثیمین به عنوان خطیب مسجد الحرام در مکّه منصوب شد. او در سال‌های 1384و 1385ق به ایراد سخنرانی در دانشگاه امّ القرای مکّه در مسائل فقهی، عقیدتی، حدیث و تفسیر پرداخت و شرح آثار ابن تیمیه و ابن قیّم را آغاز کرد. سپس به عنوان رئیس دانشگاه شریعت امام محمّد بن سعود در قصیم برگزیده شد. او همچنین در مجلس شریعت و اصول دانشگاه قصیم و هیئت علمای کبار عربستان عضویت داشت. او از پیروان محمد بن عبدالوهاب و دعوت سلفیه در توحید است. او در روز چهارشنبه پانزدهم شوال 1421ق برابر با دهم ژانویه 2001 در 74 سالگی در گذشت.
[246]. رد الامام دارمی، ص 24.
[247]. اثبات الحد لله، ص121.
[248]. سوره طه، آیه 5.
[249]. الإیضاح فی أصول الدین، ص 325.
[250]. حاشیة أسماء الله و صفاته، ج2، ص1041.
[251]. الرد علی الجهمیة، ص98.
[252]. کتاب السنة، ج1، ص176.
[253]. الإبانة عن الشریعة، ج3، ص160.
[254] . درء تعارض العقل و النقل، ج1، ص386.
[255]. قمع الدّجاجلة، ص240.
[256]. الأسماء و الصفات، ص573.
[257]. حصون الحمیدیة، ص30.
[258]. شرح عقاید نسفى، ص63 ـ 66.
[259]. حاشیه الیاسى بر عقاید نسفى، ص70.
[260]. اصول دین، ص113.
[261]. شرح صحیح مسلم، ج3، جزء5، ص24.
[262]. دیوبَندی نام یک جنبش اسلامی از شاخه سنی صوفی است که از هندوستان آغاز شد و در دوران معاصر به افغانستان، آفریقای جنوبی و بریتانیا نیز گسترش یافته‌ است.
نام این فرقه از مدرسه دارالعلوم دیوبند گرفته شده که در محلی به نام دیوبند ـ که بخشی از شهر سهارنپور در ایالت اوتارپرادش بود ـ قرار داشت. این مدرسه شبانه‌ روزی که نام دارالعلوم را بر آن نهادند، در پانزدهم محرم سال 1283 ق/ 1867 م، به همت شیخ قاسم ننطاوی و به کمک شیخ رشید احمد گنگوهی به عنوان حامی معنوی آن تأسیس شد. دیوبندیان در اعتقادات، ماتریدی و در فقه، حنفی مذهب ‌اند و اگرچه تمام شاخه ‌های صوفی و طریقت ‌های آنها را قبول دارند، ولی طریقه چشتیه را طریقه خود قرار داده ‌اند و به طرق نقشبندیه، قادریه و سهروردیه ارادت دارند. آنان شاه ولی ‌الله دهلوی را بزرگ طریقت خود می ‌دانند.
[263]. «هل تجوزون إثبات جهة و مکان للبارى تعالى؟ قولنا فى أمثال تلک الآیات أنا نؤمن بها و لا یقال کیف و نؤمن بالله سبحانه و تعالى متعال و منزه عن صفات المخلوقین و عن سمات النقص و الحدوث؛ کما هو رأى قدمائنا. و أما ما قال المتأخرون من أئمتنا فى تلک الآیات یأولونها بتأویلات صحیحة سائغة فى اللّغة و الشرع بأنه یمکن أن یکون المراد من الإستواء الإستیلاء و من الید القدرة إلى غیر ذلک تقریباً إلى أفهام القاصرین، فحقّ أیضاً عندنا و أما الجهة و المکان، فلا نجوز إثباتهما له تعالى و نقول تعالى منزّه و متعال عنهما و عن جمیع سمات الحدوث» (مهند على المفند، ص48).
[264]. سلسلة مؤلفات فضیلة الشیخ محمد بن صالح العثیمین.
[265]. فتاوی اللّجنة الدائمة للبحوث العلمیة، ج7، ص361.
[266]. همان، ص122.
[267]. اثبات الحد، ص116.
[268]. سوره فاطر، آیه 15.
[269]. سوره حدید، آیه4.
[270]. سوره مجادله، آیه7.
[271]. سورهبقره، آیه115.
[272]. سوره زخرف، آیه14.
[273]. توحید صدوق، باب تفسیر قوله﴿وَ جاءَ رَبُّکَ...﴾، ص162.
[274]. عن عبد العظیم بن عبد اللّه الحسنى، عن ابراهیم بن أبى محمود، قال: قلت للرضا : یا ابن رسول اللّه! ما تقول فى الحدیث الّذى یرویه النّاس عن رسول اللّه(صلی الله علیه وآله وسلم) أنّه قال: «انّ اللّه تبارک و تعالى ینزل کلّ لیلة إلى السّماء الدّنیا»؟ فقال لعن اللّه المحرّفین الکلم عن مواضعه! و اللّه ما قال رسول اللّه(صلی الله علیه وآله وسلم) کذلک. إنّما قال(صلی الله علیه وآله وسلم): «إن اللّه تبارک و تعالى ینزِل ملکاً إلى السّماء الدّنیا کلّ لیلة فى الثّلث الأخیر، و لیلة الجمعة فى أوّل اللّیل، فیأمره فینادى: هل من سائل فأعطیه؟ هل من تائب فأتوب علیه؟ هل من مستغفر فأغفر له؟ یا طالب الخیر أقبل، یا طالب الشرّ أقصر. فلایزال ینادى بهذا، حتّى یطلع الفجر. فإذا طلع الفجر، عاد إلى محلّه من ملکوت السّماء. حدّثنى بذلک أبى، عن جدّى، عن رسول اللّه صلی الله علیه وآله وسلم (توحید صدوق، باب نفى المکان و...، ص176، ح7).
[275]. «عن یونس بن عبد الرّحمن، قال: قلت لأبى الحسن، موسى بن جعفر : لأىّ علّة عرج اللّه بنبیه صلی الله علیه وآله وسلم إلى السّماء، و منها إلى سدرة المنتهى، و منها إلى حجب النّور، و خاطبه و ناجاه هناک؛ و اللّه لا یوصف بمکان؟! فقال : إن اللّه تبارک و تعالى لایوصف بمکان و لایجرى علیه زمان و لکنّه عزّوجلّ أراد أن یشرّف به ملائکته و سکّان سماواته، و یکرمهم بمشاهدته، و یریه من عجائب عظمته ما یخبر به بعد هبوطه. و لیس ذلک على ما یقول المشبّهون. سبحان اللّه و تعالى عمّا یشرکون» (توحید صدوق، باب نفى المکان و...، ص175، ح5).
[276]. «عن أبى بصیر، عن الصادق قال: إنّ اللّه تبارک و تعالى لایوصف بزمان و لا مکان و لا حرکة و لا انتقال و لا سکون، بل هو خالق الزّمان و المکان و الحرکة و السّکون. تعالى اللّه عمّا یقولون علوّاً کبیراً» (توحید صدوق، باب نفى المکان و...، ص183- 184، ح20).
[277]. منهاج السنّة، ج1، ص263؛ کتاب التوحید، ص149.
[278]. کتاب التوحید، ص219.
[279]. کتاب التوحید، ص217.
[280]. دانشمندان مکتب خلفا، ابن خزیمه را با چنین تعابیرى یاد کرده‌اند: «إمام الأئمّة، الحافظ الکبیر و المجتهد المطلق، بحر العلوم، رأس المحدّثین و حبر العلماء العاملین، کعبة العلماء».
وى در سال 213 ق به دنیا آمد و در سال 311 درگذشت. علمایى که از ابن خزیمه حدیث‌ روایت کرده ‌اند، بسیارند؛ از جمله آنان، صاحب کتاب صحیح بخارى و صاحب کتاب صحیح مسلم هستند. خود ابن خزیمه نیز از این هر دو، حدیث روایت کرده است. ابن خزیمه علاوه بر رساله‌ هایى که در جواب سؤال ‌ها نوشته، بیش از 140 کتاب تألیف کرده است. از تألیفات او کتاب صحیح ابن خزیمة است که بعضى از ائمّه علم حدیث مکتب خلفا، کتاب صحیح او را برتر از دو کتاب صحیح بخارى و صحیح مسلم وصف کرده ‌اند. ابن خزیمه در عقیده، «سلفى» و در فقه، پیرو مذهب شافعى بود.
ابن خزیمه کتابی دارد به نام التوحید که در آن احادیثى درباره خدا نقل مى‌ کند و کاملاً پیداست که او قائل به جسمیت، جهت و مکان برای خداست.
[281]. مجموع الفتاوی، ج3، ص126.
[282]. جهم بن صفوان، بنیان‌گذار فرقه جهمیه، در میان فرقه ‌های جبریه مکتبی نو را پایه ریزی کرد و در اواخر دوران بنی امیه کشته شد. جهمیه سرسخت‌ ترین گروه جبریه‌ اند؛ چرا که سایر فرقه‌ های جبریه تا اندازه ‌ای به اراده‌ آدمی و نقش آن اعتقاد دارند، ولی جهمیه هیچ نقشی برای اراده آدمی قائل نیستند. به اعتقاد آنان ثواب و عقاب نیز جبری است، بهشت و جهنم پس از واردشدن مردم در آنها نابود می‌ شوند و سرانجام جز خدا کسی باقی نخواهد ماند. جهمیه همانند معتزله، ذکر هر نوع صفتی را برای خداوند موجب تشبیه می‌ دانند و همه صفات را از خداوند نفی می‌ کنند. یکی از گمراهانه‌ ترین خصوصیات جهمیه این است که ایمان را تنها به معرفت خداوند می ‌دانند و هیچ چیز دیگری را به ‌عنوان شرط ایمان نمی ‌پذیرند(ر.ک: نقش ائمه در احیاى دین، ج‌2، ص154).
[283]. همان، ج3، ص180.
[284]. سلسلة قضایا عقدیة، ص22.
[285]. «مشرق و مغرب از آن خداست. پس به هر سمت که رو کنید، همان‌جا رو به خداست. خدا فراخ‌ رحمت و داناست‌» (سوره بقره، آیه115).
[286]. «و او با شما است، هر جا که باشید» (سوره حدید، آیه4).
[287]. ر.ک ابن تیمیة، ج 5، ص137، 151و580، ج 6، ص556 و 588، ج16، ص437؛ بیان تلبیس الجهمیة فی تأسیس بدعهم الکلامیة، ج1، ص569 و 571؛ تعارض العقل و النقل، ج7، ص4.
[288]. اثبات الحد لله، ص118.
[289]. توضیح المقاصد و تصحیح العقاید، ج1، ص419 و520؛ اجتماع الجیوش الاسلامیة، ج1، ص50؛ شرح کتاب التوحید، ج 1، ص677.
[290]. صحاح، ماده عرش.
[291]. معجم متن اللغة، ج4، ماده عرش.
[292]. مجمل اللغة، ج3، ماده عرش.
[293]. القاموس المحیط، ج2، ص278.
[294]. اساس البلاغة، ماده عرش.
[295]. المفردات، ص319.
[296]. سوره یوسف، آیه100.
[297]. سوره نمل، آیه38.
[298]. المفردات، ص 319.
[299]. همان، 329.
[300]. سوره بروج، آیه 15.
[301]. المفردات، ص 330.
[302]. صحاح، ماده سوا.
[303]. سوره طه، آیه 5.
[304]. سوره مومنون، آیه 28.
[305]. سوره زخرف، آیه13.
[306]. نهج البلاغة، ص212، خطبه152.
[307]. الصراط المستقیم، ص224.
[308]. بحار الانوار، ج37، ص257.
[309]. ر.ک: مجموع الفتاوی، ج5، ص55، زادالمعاد فی هدی خیر العباد، ج1، ص 369-370؛ اجتماع الجیوش الاسلامیة، ج1، ص51؛ توضیح المقاصد و تصحیح‌ القواعد، ج1، ص426، ج2، ص 585؛ حادی الارواح، ج1، ص218؛ روضة المحبین، ج1، ص 433.
[310]. اجتماع الجیوش الاسلامیة، ج1، ص55.
[311]. تفسیر کبیر، ج6، ص385؛ مجموع الفتاوی، ج16، ص397؛ توضیح المقاصد و تصحیح القواعد، ج2، ص31.


منـابـع :
الأسماء و الصفات: ابوبکر بیهقی، بیروت: دارالجیل، 1417ق.
اثبات الحد لله: أبی محمد محمود بن أبی القاسم بن بدران الدشتی، بی‌جا، چاپ اول، 1430ق.
اجتماع الجیوش الاسلامیة: ابن قیم جوزی، محمد بن ابی‌ بکر، بیروت: دارالکتب العلمیة، چاپ اوّل، 1404ق.
أساس البلاغة: أبی القاسم محمود بن عمر زمخشری، بیروت: دارالمعرفة، بی‌تا.
اصول الدین: عبدالقاهر بغدادى، بیروت: دارالمعرفة، 1398ق.
بحار الانوار: محمد باقر مجلسی، بیروت: مؤسسة الوفاء، 1403ق.
بیان تلبیس الجهمیة فی تأسیس بدعهم الکلامیة: ابن تیمیة أحمد عبد الحلیم أبو العباس الحرانی، مکة المکرمة: مطبعة الحکومة، 1392ق.
تاج العروس من جواهر القاموس: محمد مرتضى الحسینی الزبیدی، دار الهدایة، بی‌تا.
التفسیر الکبیر: فخر الدین محمد بن عمر التمیمی الشافعی الرازی، بیروت: دار الکتب العلمیة، 1421ق .
تفسیر قرآن: محمد بن ابراهیم صدرا، تهران، 1332ق.
التوحید: ابی‌ جعفر محمد علی بن الحسن بن بابویه صدوق، قم: مؤسسة النشر الاسلامی، 1398ق.
توضیح المقاصد و تصحیح القواعد فی شرح قصیدة الإمام ابن القیم: احمد بن ابراهیم بن عیسی، تحقیق: زهیر الشاویش‌، بیروت: المکتب الإسلامی، چاپ دوم، 1406ق.
حادی الأرواح إلی بلاد الأفراح: محمد بن أبی بکر أیوب أبو عبدالله زرعی، بیروت: دارالکتب العلمیة، بی‌ تا.
درء تعارض العقل و النقل: احمد بن عبدالحلیم حرّانی(ابن تیمیة)، ریاض: دارالکنوز الأدبیة، 1391ق.
رد الإمام الدارمی: عثمان بن سعید على بشر المریسی العنید، تحقیق: محمد حامد الفقی، مکتبة ابن تیمیة، بی‌تا.
الرد على الجهمیة: أبو سعید عثمان بن سعید الدارمی، الکویت: دار ابن الأثیر، 1416ق/ 1995م.
روضة المحبین و نزهة المشتاقین: محمد بن أبی بکر أیوب أبوعبد الله زرعی، بیروت: دارالکتب العلمیة، 1412ق.
زاد المعاد فی هدی خیر العباد: ابن قیـم جوزی، محمد بن ابی‌بکر(ابو عبدالله)، بیروت: مؤسسة الرسالة، چاپ چهاردهم، 1407ق.
سلسلة قضایا عقدیة: محمد ناصر الدین الألبانی، دارالهدیة النبوی، بی‌ جا، بی‌ تا.
سلسلة مؤلفات العثیمین: محمد بن صالح عثیمین، دار الثریا، چاپ اول، 1425ق.
السنة: عبد الله بن أحمد بن حنبل الشیبانی، الدمام: دار ابن القیم، 1406ق.
شرح أصول کافی: ملا محمد صالح مازندرانی، بیروت: داراحیاء التراث العربی، 1421ق.
شرح عقاید نسفى: سعد الدین تفتازانی، قاهرة: مکتبة الکلیات الأزهریة، چاپ اول، 1407ق.
صحیح مسلم بشرح النووی: أبو زکریا یحیى بن شرف بن مری النووی، بیروت: دار إحیاء التراث العربی، چاپ دوم، 1392ق.
الصراط المستقیم: زین الدین عاملی، تهران: مکتبة المرتضویة، 1384ق .
فتاوی اللجنة الدائمة للبحوث العلمیة: احمد بن عبدالرزاق الدّویش، الریاض: دار المؤید، چاپ پنجم، 1424ق.
فرقان القرآن بین صفات الخالق و صفات الأکوان: شیخ سلامة الشافعی القضاعی، بیروت: داراحیاء التراث، بی‌ تا.
فرهنگ علم کلام: خاتمی احمدی، تهران: صبا، چاپ اول، 1370ش.
القاموس المحیط: محمد بن یعقوب الفیروزآبادی، بیروت: مؤسسة الرسالة، بی‌ تا.
قمع الدجاجلة: عبدالعزیز بن فیصل الرّاجحی، عربستان، بی‌ تا.
کتاب التوحید، محمد بن عبدالوهاب، ریاض: مطابع الریاض، چاپ اول، بی‌ تا.
مجمل اللغة: احمد بن فارس، بیروت: دارالفکر، بی‌ تا.
مجموع الفتاوی، احمد بن عبدالحلیم حرّانی(ابن تیمیة)، مکتبة ابن تیمیة، چاپ دوم، بی‌ جا، بی‌ تا.
معجم المقاییس اللغة: زکریا ابوالحسن احمد، مکتبة الاعلام الاسلامی، 1404ق.
المفردات فی غریب القرآن: أبو القاسم الحسین بن محمد(راغب اصفهانی)، لبنان: دار المعرفة، بی‌تا.
منهاج السنة: احمد بن عبدالحلیم حرّانی(ابن تیمیة)، مصر: بولاق، چاپ اول،1321ق.


منبع : سراج منیر ، شماره پاییز 1390 - شماره 3

اضافه کردن نظر


کد امنیتی
تازه کردن