شنبه, 27 مهر 1392 ساعت 09:00
خواندن 1572 دفعه

رابطه وهابیت و مذاهب اسلامی - حسین رجبی

چکـیده :
در این نوشتار به دیدگاه وهابیت و نویسندگان این فرقه درباره مذاهب اهل‌ سنّت پرداخته شده است؛ زیرا امروزه برخی چنین می‌‌اندیشند که وهابیت فقط با شیعه مخالف است؛ در حالی‌‌‌که هجمه آنان به مذاهب فقهی و کلامی اهل سنّت کمتر از مذهب شیعه نیست. در این نوشتار نمونه‌‌هایی از هجمه علمای وهابیت علیه مذاهب اهل سنّت بیان شده است. این فرقه تنها خود را اهل سنّت و سایر مذاهب را اهل بدعت می‌داند.
کلید واژ‌گان: مذاهب، اهل سنّت، وهابیت، سنّت، بدعت
مقـدمه :
با توجه به این که فرقه وهابیت خود را حق مطلق و سایر فرقه‌‌های اسلامی‌ را اهل بدعت و خارج از اسلام می‌‌داند و گاه با تغییر تاکتیک و شیوه‌‌های تبلیغی برای جذب پیروان مذاهب اهل سنّت، تنها به شیعه امامیه حمله می‌کند. این در حالی است که در تبیین معیارهای سنّت و بدعت، فرقه‌‌های کلامی و فقهی اهل سنّت را نیز اهل بدعت می‌شمرد. از این رو، مناسب است به بررسی و تحقیق جامعی درباره نگاه وهابیت به مذاهب اسلامی و نگاه علمای مذاهب به وهابیت، بپردازیم. در این نوشتار سعی می‌کنیم با استناد به منابع و کتاب‌های وهابیت، دیدگاه واقعی آنان را درباره مسلمانان و مذاهب نشان دهیم. پیش از پرداختن به اصل بحث، مذاهب و فرقه‌‌های اهل سنّت و چگونگی پیدایش آنها را به اختصار بیان می‌کنیم.
مذاهب اهل سنّت :
اهل‌ سنّت در تبیین مسائل نظرى دین، به مذاهب و روش‌هاى گوناگونى تقسیم شده‌اند. اختلاف در مسائل اعتقادی و فقهی زمینه پیدایش مذاهب را پدید آورده است. از قرن چهارم به بعد چهار مذهب به صورت رسمى باقى مانده و تاکنون از آن چهار مذهب تقلید شده است: مذهب حنفى، مالکى، شافعى و حنبلى. اهل سنّت در مسائل اعتقادى به اهل‌ حدیث، معتزله، اشاعره و ماتریدیه تقسیم شده‌‌اند و هر یک از این مذاهب داراى روش خاصى مى‌باشند؛ چنان‌که در پاره‌اى از مسائل هم با یکدیگر اختلاف دارند که در کتاب‌هاى کلامى و اعتقادى تبیین شده است. البته زیر مجموعه‌‌هاى دیگرى در درون مذاهب اهل‌ سنّت، خواه با انگیزه‌‌هاى فکرى و اعتقادى و یا با انگیزه‌هاى سیاسى، به مرور به وجود آمده است؛ نظیر فرقه دیوبندى و فرقه بریلوى‌ها در هند، مودودى‌ها در پاکستان، اخوان المسلمین و سایر گروه‌ها و فرقه‌‌ها که با حفظ اصول مذهب در مسائل فراوان دیگر با یکدیگر اختلاف دارند.[1]
با نگاهى به تاریخ اسلام این حقیقت روشن مى‌‌شود که اختلاف مسلمانان از صدر تاکنون موجود بوده و این اختلافات سرچشمه‌‌‌هاى گوناگونى داشته که یکى از مهم‌ترین آنها اجتهادات و برداشت‌‌‌هاى مختلف صحابه و تابعان و سپس علما و اندیشمندان اسلامى بوده است. گرایش به رأى و ظواهر نصوص قرآن و سنّت در مسائل نوظهور در هر عصرى موجب شد تا طیف‌ها و گروه‌هاى گوناگون در برابر یکدیگر صف‌ آرایى کنند. این برداشت‌‌ها و صف‌‌آرایى‌‌ها به مرور زمان همراه اختلافات سیاسى و حکومتى به پیدایش مذهب منتهى مى‌شد. این روند همواره استمرار داشته است. از گروه دوم به اهل ‌حدیث یاد شده است که تنها به ظواهر قرآن و احادیث استناد مى‌‌کردند و با هرگونه بحث استدلالى و عقلى مخالف بودند. آنان علم کلام را از اساس انکار و در آنچه در قرآن و روایت وجود ندارد، توقف می‌کردند و غیر این روش را بدعت مى‌‌شمردند. این جریان تا دوران ابوالحسن اشعرى استمرار داشت و قبل از آن گروه معتزله با روش عقل‌گرایى در برابر گرایش حدیث، صف‌‌آرایى کرده بودند و در بُعد فقهى نیز اهل رأى در قبال اهل حدیث قرار داشتند.
در مقابل همه این گرایش‌‌‍ها، گرایش به اهل ‌بیت پیامبر اکرم صلی الله علیه وآله وسلم بود که بدون مراجعه به رأى و یا توقف، حقایق دین را بیان می‌‌کردند. درگیرى‌‌‌ها و اختلافات اهل حدیث با اهل رأى از یک سوی و از سوی دیگر با معتزله، موجب شد تا ابوالحسن اشعرى مکتب اشاعره را پایه‌‌گذاری کند. اشعری روش اهل‌ حدیث را تعدیل کرد و پس از آن راه و روش استدلال و منطق عقل براى دفاع از معارف دینى مورد توجه قرار گرفت و به تدریج بیشتر علماى اهل‌ سنّت از آن پیروى کردند؛ به‌‌گونه‌‌اى‌ که این مذهب رسمى شد و امروزه بیشتر اهل سنّت در بُعد اعتقادى، اشعرى مذهب‌‌اند. گرچه همزمان با ابوالحسن اشعرى، ابومنصور ماتریدى نیز معارف دین را با نگاه عقلانى بررسى و معرفى کرد و براى عقل نقش فراوانى را قائل شد.
لازم است یادآورى شود در عصرى که معتزله با اهل‌ حدیث درگیر بودند، مبانى هر دو فرقه تبیین شد و چهره سرشناس اهل‌ حدیث احمد ‌بن حنبل بود. این روش حنابله پس از ابوالحسن اشعرى به گونه‌‌اى تعدیل شد، اما در عین حال گروه حنابله به روش اهل‌ حدیث پای‌‌بند بودند و در مقابل، اشاعره رشد نداشت. تا اینکه در قرن هشتم ابن‌ تیمیه روش اهل ‌حدیث را با حرکت جدید آغاز و تحولى در اهل حدیث ایجاد کرد. گرچه خود او حنبلى بود، اما با روش جدید صاحب مذهب شد و خود را به عنوان مجتهد مطلق مطرح ساخت. حرکت ابن ‌تیمیه به گونه‌‌اى شروع شد که مذاهب دیگر به ویژه مذاهب کلامى و فقهى را مورد انتقاد قرار داد و آنان را اهل بدعت و اهل هوا معرفى کرد. او متکلمان را اهل بدعت و گرایش‌هاى تصوف و عرفان را منحرف و مخالف خود شمرد و خود و کسانى را که گرایش اهل حدیث داشتند، اهل‌ سنّت و جماعت دانست. روزگارى واژه اهل ‌سنّت در مقابل اهل عقل و عقل‌‌گرایان مطرح بود و در روزگار ابن ‌تیمیه به پیروان خودشان منحصر دانستند. حرکت ابن ‌تیمیه به شدت با اعتراض و نقد علماى مذاهب مواجه شد و افکار او را انحراف در دین اسلام ‌دانستند. چنان‌که در تاریخ به خوبى بیان شده است و نیازى به نقل آنها نیست.
مخالفت‌‌ها با ابن ‌تیمیه به‌‌گونه‌‌اى بود که مانع رشد افکار او شد؛ گرچه برخى از شاگردان وى مثل ابن ‌قیم و سپس ابن‌ کثیر افکار او را بیان کردند. در قرن دوازدهم جریان محمد ‌بن عبدالوهاب پدید آمد. این جریان با استفاده از افکار ابن تیمیه و هماهنگى با حکومت سعودى توانست بار دیگر در برابر مذاهب اسلامى صف‌‌آرایى کند و امروزه با امکانات و توانایى‌‌هاى اقتصادى و در اختیار داشتن حرمین شریفین به ترویج روش و افکار خود بپردازد. این فرقه، با هجوم به مذاهب فقهى و کلامى اهل ‌سنّت، آنان را مخالف اهل‌ سنّت بلکه اهل بدعت معرفى کرد. کتاب بدعت التعصب و کتاب‌هایی‌‌که در بحث بعد ذکر می‌‌شوند، بهترین شاهد بر این ادعاست. در کتاب بدعت التعصب علیه تقلید از چهار مذهب فقهى و مردود دانستن آن سخن گفته است.
وهابیت نیز مانند فرقه‌‌های اشعری، ماتریدی و اهل حدیث زیر مجموعه یکى از مذاهب اهل ‌سنّت به‌ نام حنبلی است. بیشترین پیروان مذهب احمد‌ بن حنبل در سرزمین حجاز هستند. محمد بن عبدالوهاب پایه‌‌گذار وهابیت و حنبلى مذهب بود و از درون این مذهب برخاست و با روش جدید در پاره‌اى از مسائل اعتقادى مخالفت خویش را با مسلمانان دیگر ابراز کرد.
سرچشمه افکار وهابیت، احمد بن عبدالحلیم معروف به ابن تیمیه است.[2]
سیر تاریخ روشن مى‌‌کند که اهل‌ حدیث خود را اهل ‌سنّت می‌‌‌شمردند و مخالفان خود را از مذاهب دیگر نظیر اشاعره، ماتریدیه، حنفی، مالکی، شافعی اهل بدعت مى‌‌‌دانستند و امروزه نیز وهابیون فقط خود را اهل ‌سنّت و مذاهب فقهى و کلامى اهل ‌سنّت و شیعه را اهل بدعت مى‌‌دانند. این خطرى است که مذاهب و فرقه‌‌‌‌هاى اهل ‌سنّت را تهدید مى‌کند، ولى متأسفانه تاکتیک و روش جدید وهابیت به‌‌گونه‌‌اى است که با فریب و حیله تلاش مى‌کنند تا فرقه‌‌هاى اهل‌ سنّت را به خود جذب کنند. آنان در مناطق سنى‌‌نشین با امکانات مالى و اقتصادى، کتاب و جزوه و کارهاى خیریه تلاش مى‌کنند که نفوذ کنند. البته اقدامات آنان با نام وهابیت نیست، بلکه به‌نام فرقه‌‌هاى مورد قبول هر منطقه وارد مى‌شوند و از این طریق آنان را با افکار و عقاید خود آشنا و به مرور زمان آنان را وهابى مى‌‌کنند. گاهى از شیعه‌‌هراسى و با تهمت‌‌ها و دروغ‌‌ها، اهل‌ سنّت را در قبال مسلمانان شیعه قرار مى‌‌دهند تا به اهداف خود برسند.
در هر صورت امروزه تمام سعى و تلاش وهابیون این است که خود را مسلمان، و سایر فرق و مذاهب اسلامى را مخالف و اهل بدعت معرفى کنند. در اینجا نمونه‌‌هایى را به نقل از نویسندگان وهابى و مذاهب اهل ‌سنّت می‌‌آوریم:
دیدگاه وهابیت درباره فرقه‌‌هاى اهل‌ سنّت :
وهابیون در فتاوا و کتاب‌هاى خود سخنان تندى را درباره مذاهب اسلامى (شیعه، اشاعره، ماتریدیه، قادریه، نقشبندیه، کوثریه، اخوانیه و غیر آنها) به کار برده ‌‌اند. گاهى تعبیر به اهل بدعت و مخالف اهل ‌سنّت و گاه به جهمى بودن و تعبیرهاى دیگرى یاد کرده‌‌اند که در اینجا برخى از عبارات آنان را نقل مى ‌کنیم:
در شرح عقیده واسطیه، تألیف ابن تیمیه، آمده است: ماتریدیه و اشعریه ـ که از مهم‌ترین فرقه‌‌های کلامی اهل سنّت‌ اند ـ مخالف اهل‌ سنّت‌ اند. عثیمین می‌ گوید:
از سخن ابن تیمیه استفاده می‌‌ شود که هر کس با روش آنان مخالفت کند، از اهل ‌سنّت و جماعت بیرون است. به‌‌طور مثال، اشاعره و ماتریدیه از اهل‌ سنّت به‌‌شمار نمی‌‌ آیند؛ زیرا روش آنان مخالف پیامبر اکرم صلی الله علیه وآله وسلم و اصحاب است. از این رو، اشتباه می‌‌کنند کسانی‌‌که اهل سنّت را به سه گروهِ سلفی، اشاعره و ماتریدیه تقسیم کرده‌‌اند. چگونه تمام این گروه‌‌ها اهل ‌سنّت‌‌اند، در صورتی که با یکدیگر اختلاف دارند؟ درحالی‌ که غیر از حق چیزی جز ضلالت و گمراهی نیست... . از این رو، امکان ندارد این گروه‌‌ها در حق جمع شوند؛ چنان‌که دو ضد با یکدیگر قابل جمع نیستند. پس چگونه مخالفان سنّت را جزء اهل سنّت بدانیم.[3]
وی در جاى دیگر کتاب نیز تصریح مى‌‌کند که اشاعره و ماتریدیه از اهل سنّت نیستند[4] و آن دو خلاف طریق سلف را رفته‌‌اند.[5]
با توجه به اینکه بیشتر اهل‌ سنّت را فرقه اشاعره تشکیل مى‌‌دهد، بعد از شیعه، بیشترین هجمه علیه اشاعره بوده؛ به‌‌گونه‌اى که وهابیان کتاب‌‌هاى مستقلى را در رد این فرقه نوشته‌‌اند.
ابن‌ الحنبلى، کتابى درباره قرآن و کلام الهى به نام الرساله الواضحه فى الرد على الأشاعره نوشته. نویسنده وهابى کتاب که فقط خود را اهل‌ سنّت و جماعت مى‌داند، اشاعره و ماتریدیه را از اهل ‌سنّت به شمار نیاورده و هرگاه مسئله‌ را بیان کرده، دیدگاه اشاعره، معتزله، ماتریدیه و سایر فرقه‌‌ها را در مقابل قول اهل ‌سنّت قرار داده؛ مثلاً گفته: اشاعره بر این عقیده‌‌اند و اهل سنّت با آن مخالف‌ اند.[6]
او همچنین نظر اشاعره را درباره قرآن مانند نظر مشرکین دانسته[7] و آنها را اهل بدعت و مخالف قرآن و سنّت معرفى کرده و گفته:
به‌‌تحقیق اشاعره به سبب بدعت‌‌هایشان، با صریح قرآن، سنّت پیامبر، عقل و اجماع ادیان الهی مثل یهود و نصارا مخالفت کرده‌اند و از کفار قریش در تکذیب قرآن فراتر رفته‌‌اند.[8]
عثیمین در پاسخ این سؤال که آیا تقسیم اهل‌ سنّت به گروه‌‌های ابن تیمیه، اشاعره و ماتریدیه صحیح است، می نویسد:
اختلاف در روش این گروه‌ها بسیار روشن است و امکان ندارد که واژه اهل سنّت را بر دو روش متغایر و متضاد به‌ کار برد. از این رو، اهل سنّت مخصوص مدرسه ابن تیمیه است، نه مدرسه اشاعره و ماتریدی، و هر دو گروه را از اهل سنّت شمردن ظلم و جمع بین ضدین است که تحقق آن محال است.[9]
محمد بن ابراهیم آل شیخ، یکی‌ دیگر از علمای وهابی، در پاسخ اینکه آیا اقتدای اهل سنّت در نماز جماعت به امامت اشاعره جایز است، مى‌گوید: امامت مبتدع (اشاعره) جایز نیست.[10] همچنین او معتقد است کسانى‌‌که فرقه ناجیه را سه فرقه: اهل حدیث، اشاعره و ماتریدیه دانسته‌‌اند، اشتباه کرده‌‌اند، چنان‌که سفارینى گفته است: «و هذا قول باطل، لأنهم من أهل الوعید؛ لمخالفتهم أهل السنّه. فلیسوا من اهل السنّه، بل هم من المبتدعه الضلال».[11]
دکتر عبدالرحمن ‌بن صالح محمود، در مقدمه کتاب خود، دو گروه را براى اسلام خطرناک دانسته: اول گروه روشنفکر و ناسیونالیسم که به اسلام اعتقادى ندارند؛ دوم پیروان متکلمین و تصوف. وی آن‌گاه فرقه‌‌هاى کلامى اشعرى و صوفى را خطرناک‌تر از این گروه شمرده است. در اینجا قسمتى از گفتار این وهابى را برای آگاهى علاقه‌‌مندان نقل مى‌‌کنیم:
و فى العصر الحاضر نشأت اضافه إلى الفرق و الطوائف القدیمه تیارات فکریه متعدده و أخطر ما یواجه مسیره المسلمین الیوم تیاران کبیران: أحدهما تیار القومیین و العلمانیین الذین لایرفضون الاسلام صراحه...و التیار الثانى: تیار أهل البدع من أهل الإعتزال و الکلام و التصوف... و أخطر ما یمثل هذا التیار، الأشعریه و الصوفیه؛ حیث أن لهما امتداداً عریضاً فى اماکن مختلفه من العالم الإسلامى، و ساعد على ذلک امور من أهمهما:
1. تبنّى کثیر من الجامعات و المراجع العلمیه للمذهب الأشعرى أو الماتریدى على أنه المذهب الحق الذى یجب أن یکون ضمن مناهج التعلیم.
2. استمرار تبنّى هذا المذهب من خلال دروس المشایخ فى بعض البلاد منذ قرون مضت و ربطه فى الغالب بالمذاهب الفقهیه المشهوره، بحیث أصبح أمراً معهوداً و طریقه مسلمه.
3. وفره الکتب و المراجع المخطوطه و المطبوعه التى تخدم هذا المذهب.
4. الترابط أو الإمتزاج الذى وقع بین المذهب الصوفى و الأشعرى، مما جعل الطرق الصوفیه...، و لکن هذه التیارات بامکاناتها الکبیره و جهودها المتواصله یقابلها تیار قوى، منتشر فى أنحاء العالم الاسلامى یتبنّى عقیده السلف و منهجهم فى الإستدلال.
سپس مى‌‌نویسد: بین مذهب سلف (اهل ‌سنّت و جماعت) و اهل بدعت و اهل هوا خلط شده است و مایه تأسف است که مذهب اشاعره در بین بسیاری از مردم مذهب اهل ‌سنّت و جماعت مشهور شده است. او در ادامه می‌‌گوید که مذهب اشاعره همواره در حال گسترش است. از این رو، در ردّ آن باید به کتاب‌‌هاى ابن ‌تیمیه مراجعه کرد. او در پایان مقدمه مى‌نویسد:
و لاشک أن البحوث حول کل من ابن ‌تیمیه و جهوده العلمیه المختلفه و حول الاشاعره و اعلامهم و عقایدهم کثیره جداً؛ کما أنّ لعلمائنا الأفاضل ردود متنوعه على الأشاعره و بیان ما خالفوا فیه مذهب السلف.[12]
همچنین وی از قول ابن ‌تیمیه نقل مى‌‌کند که از اشاعره نسبت به مذهب سلف آگاه نبودند از این رو حدیث فرقه ناجیه و سواد اعظم را بر اهل حدیث و کسانى که افکار و روش آنان را پذیرفته، حمل مى‌‌کنند.[13]
6. دکتر شمس‌‌الدین سلفى در کتاب جهود علماء الحنفیه فى ابطال عقاید القبوریه درباره علماى مورد قبول اهل‌ سنّت مى‌‌نویسد:
یک. تفتازانى و جرجانى و ماتریدى جهمى‌‌اند:[14]
و سایرهم کثیر من المتکلمین من الماتریدیه الحنفیه و الأشعریه الکلابیه بسبب العکوف على کتبهم الفلسفیه، فتأثروا بعقائدهم القبوریه حتى صاروا دعاه الى القبوریه و الجهمیه فى آن واحد: امثال: التفتازانى فیلسوف الماتریدیه و القبوریه (792ق) و الجرجانى الحنفى الصوفى الخرافى الکلامى (816ق).[15]
نویسنده در پاورقى، در معرفى ماتریدى مى‌گوید: «اتباع ابى منصور الماتریدى الحنفى الجهمى».
دو. مولوى رومى، صاحب مثنوى، ملحد و زندیق است:
و قد عرّف هؤلاء المداحه الزنادقه بالصوفیه الحلولیه و الاتحادیه القبوریه الخرافیه؛ أمثال الحلاج(309ق) و ابن الفارض(632ق) و ابن عربى(638ق) و ابن سبعین(669ق) و المولوى الرومى الحنفى صاحب المثنوى(672ق) و القونوى و التلمسانى(690ق) و خواجه نقشبند امام نقشبندیه (791ق) و عبدالکریم الجیلى(872 ق) و الجامى الحنفى شارح الکافیه و الفصوص (898ق) و الشعرانى (973ق) و النابلسى الحنفى (143ق).[16]
سه. اکثر حنفى‌‌ها بدعت‌‌گذارند:
فاکثر القبوریه فى الحنفیه لکثره عددهم و کثره الفرق المبتدعه فیهم و کثره الملوک و الامراء و القضاه القبوریه فیهم. ثم فى المالکیه و الشافعیه. و نزر قلیل من الحنابله... .[17]
چهار. جماعت تبلیغى، اخوانى‌‌هاى مصرى و مکتب زاهد کوثرى اهل بدعت‌‌اند:
و قد وصل الأمر بسبب ذلک و سکوت السلفیین المثلجین الى ان الدعوات البدعیه المستورده من الهند کالدیوبندیه التبلیغیه و من الترک کالکوثریه الجهمیه و من مصر کاخوانیه السیاسیه و من غیرها کالصوفیه القبوریه و نحوه قد دفعت عقیدتها فى هذه البلاد الطاهره الى ان تأثر بها بعض اهل التوحید فنصروها و کرهوا الرد علیها.[18]
پنج. روش برخى اتباع مذاهب (حنفیه)، همانند یهود است:
لقد صدق هؤلاء العلماء الحنفیه فى أن بعض المقلدین من الغلاه الجامدین. یرفعون الأئمه فوق منزلتهم؛ کانهم رسل و أنبیاء بل یجعلونهم أرباباً یعدونهم من دون الله بالطاعه المطلقه فیعرضون نصوص الکتاب و السنّه على أقوالهم. فما وافق قولهم قبلوه و ما خالفه أوّلوه أو ردّوه، بل وصل ببعضهم الحال إلى حد الإعتراف بأن الحق کذا، و لکن اتباع المذهب واجب. فرد الحق بعد ما عرفه لأجل المذهب و هذا نوع من دأب الیهود. نسأل العافیه. و قد وصل الغلوّ بالشیخ محمود الحسن الملقّب عند الدیوبندیه بشیخ الهند و صدر المدرسین بجامعه دیوبند و أحد کبار أئمتهم... .[19]
شش. فلاسفه مشرک یونانى، رهبران بزرگ دیوبندی‌اند:[20]
«و الفلاسفه الیونانیه الوثنیه المشرکه من أعظم السلف للدیوبندیه فى الاستفاضه من القبور».[21]
هفت. غزالى از اشعرى‌‌هاى جهمیه، و رازى از رهبران جهمیه و معطله و غالیه‌ اند:
و قال رادّاً على خرافات الغزالى حجه إسلام الصوفیه و القبوریه و الأشعریه الجهمیه (505 ق) و الرازى فیلسوف الأشعریه و أحد أئمه الجهمیه المعطله المشککه الغلاه (606 ق).[22]
در پاورقى مى‌نویسد: «انظر المرجع السابق لتعرف حقیقه هذا الرازى و أمثله من إلحاده و تخریقه و خرافاته».
هشت. اهل سنّت، اهل بدعت‌ اند. نویسنده جهود العلماء الحنفیه، در جای دیگر اهل سنّت را اهل بدعت می‌‌ شمرد و دلیل او آن است که آنها اهل قبور و بدعت‌‌اند، نه اهل سنّت:
أقول: یجدر بى أن أسوق نصوص بعض القبوریین بحرفها و فصها فى تقریر هذه الشبهه لیظهر للمسلمین تهوّرهم فى درکات البهتان و تطوّرهم:
1. قال ابن عابدین الشامى(1252ق) مبیناً تعریف الخوارج مدرجاً فیهم أئمه الدعوه السلفیه معلقاً على قول الحصکفى(1088ق): «... و خوارج: و هم قوم لهم منعه خرجوا علیه (أى الامام) بتأویل یرون أنه على باطل: کفر أو معصیه توجب القتال بتأویلهم و یستحلون دمائنا و أمواتنا و یسبون نساءنا و یکفّرون أصحاب نبیناﷺ، کما وقع فى زماننا فى أتباع ابن عبدالوهاب الذین خرجوا من نجد و تغلبوا على الحرمین و کانوا ینتحلون مذهب الحنابله لکنّهم اعتقدوا أنهم هم المسلمون و أن من خالف اعتقادهم مشرکون و استباحوا بذلک قتل أهل‌ السنّه. و قتل علماءهم حتى کسر اللّه‌ شوکتهم و ضرب بلادهم. و ظفر بهم عساکر المسلمین عام ثلاث و ثلاثین و مائتین».[23]
نویسنده جهود در پاورقى مى‌‌نویسد: آنان که کشته شدند، اهل بدعت بودند، نه اهل سنّت. پس بر اساس گفتار ابن عابدین، وهابیان، قتل اهل سنّت را مباح مى‌‌دانند. مقصود از اهل سنّت در کلام ابن‌ عابدین، اشاعره، ماتریدیه، حنفی، شافعی، مالکی و حنبلی است.
عبدالرحمن‌ بن ‌محمد بن قاسم در کتاب الدرر السنیه که مشتمل بر افکار وهابیت است، اقوال بزرگان وهابی را در زمینه‌های مختلف بیان کرده است. او به‌‌‌نقل از محمد بن‌ عبدالوهاب درباره فرقه‌‌های اهل ‌سنّت می‌‌گوید:
اصل ششم: رد شبه‌ه‌ای که شیطان آن را برای کنار نهادن قرآن و سنّت و پیروی از صاحبان دیدگاه‌های مختلف و پراکنده، ایجاد کرد و شبهه آن است که: قرآن و سنّت فقط به وسیله مجتهد مطلق قابل فهم هستند، البته مجتهد وصف شده به شرایط و ویژگی‌‌هایی که شاید در ابوبکر و عمر هم نتوان یافت! پس اگر انسان چنین مجتهدی نباشد، قطعاً باید از آن دو (قرآن و سنّت) دوری کند و ایرادی هم در این کار نیست و کسی که خواستار هدایت از طریق آن دو (قرآن و سنّت) است، او یا زندیق است و یا دیوانه، به‌دلیل سخت بودن فهم آن دو.[24]
یکی دیگر از نویسندگان وهابی در رد اشاعره و ماتریدیه که از آنان به عنوان فرقه مرجئه یاد می‌‌کنند، می‌‌نویسد:
گروه اشاعره‌ مرجئی می‌‌گویند: کلام خداوند نفسی و قائم بالذات است و متعلق به مشیت و اراده او نیست. کلام خدا نه از مقوله حرف و نه صداست و آن مفهوم واحدی است که تعدد در آن راه ندارد. در ادامه می‌‌گویند: به درستی‌ که ولیّ خدا می‌‌تواند با خدا صحبت کند و صدای او را بدون واسطه بشنود. در جای دیگر می‌نویسد: برای مثال، اشاعره مرجئی مذهب، برای اثبات دیده شدن خدا در آخرت به آیات قرآن و سنّت استدلال می‌کنند... و ابوالحسن اشعری می‌‌گوید: زمانی‌که خداوند در قرآن نظر و وجه را کنار هم قرار داده، مقصودش نگاه با چشم بوده است؛ چنان‌که در قرآن فرموده است: «ما [به هر سو] گردانیدنِ رویت در آسمان را نیک مى‌بینیم. پس [باش تا] تو را به قبله‌اى که بدان خشنود شوى، برگردانیم» ... پس واژه‌ وجه را آورده... سپس اشاعره می‌‌گویند: خداوند در آخرت بدون صورت دیده می‌‌شود که لازمه آن نفی دیدن خداوند است و در پی آن رد بر ادله‌‌ای که خود در ابتدا بر آن استدلال می‌‌کردند، در نتیجه اشاعره دچار سردرگمی و شک و تناقض در گفته‌‌ها و باور‌های خود گردیده‌‌اند.[25]
او در ادامه می‌‌گوید:
مرجئه نصوص را گرفته‌‌اند در عین حال در آن اهمال می‌‌کنند. از طرف دیگر معتزله و خوارج عکس ایشان عمل کرده‌‌اند. مرجئه می‌‌گویند: مردم در ایمانشان بر دیگری برتری ندارند و مؤمن و فاسق آنها در ایمان مساوی‌‌اند. در نتیجه ایمان ملائکه، رسولان، پیامبران و همگی مردم یکی است و تفاوتی در آن نیست و کردار هر شخصی داخل در ایمان او نمی‌‌باشد. مرجئه در باب ایمان بر سه دیدگاه‌‌اند: 1. ایمان فقط شناخت است. این دیدگاه مرجئه‌ جهمیه است. 2. ایمان همانا اقرار زبانی است. این دیدگاه مرجئه‌ کرامیه است. 3. ایمان فقط تصدیق است. این نظر جمهور مرجئه است، برخی به این نظر کشیده شده‌‌اند که اقرار، شرط اجرای احکام دینی است.
او در جای دیگری از کتاب می‌گوید:
و اما توحید در دیدگاه ماتریدیه، بدین معناست که خداوند متعال ذاتاً یکی است و قسمت و جزء‌بردار نیست، در صفاتش شبیهی ندارد و در افعالش وحدانیت دارد، چنان‌که با سایر موجودات شباهت ندارد، و ضدی برای او نیست. بنابراین دیدگاه کسانی‌‌ که خدا را جسم و عرض می‌‌دانند، باطل است؛ چرا که این دو محل و تکیه‌‌گاه اشیا می‌‌باشند و زمانی‌که بطلان آنچه به مخلوقات نسبت داده شده ثابت شد ...گفتار آنها در نهایت به تعطیلی صفات خداوند منجر می‌‌شود و محور چرخ آسیاب توحید آنها، انکار حقیقت اسما و صفات خداوند می‌‌شود. توحید در نگاه اشاعره‌ مرجئی مذهب، توحید ربوبی است و بر گفتار خداوند در قرآن استناد می‌‌شود که فرمود: «آیا من پروردگار شما نیستم؟ گفتند: آری». اشاعره می‌گویند: مگر خداوند نفرموده: آیا من خدای (اله) شما نیستم؟ و اینان به توحید ربوبی خداوند اکتفا کرده و گمان برده‌‌اند اولین چیزی که بر انسان‌ عاقل و بالغ در هنگام رسیدن به بلوغ شرعی واجب می‌‌شود، قصد یک عقیده صحیح است. به همین دلیل اشاعره گمان برده‌‌اند توحید همان معرفت با دقت نظر و فصد (میل) به آن است... بدین جهت در مشکل بزرگی افتاده‌‌اند؛ چراکه آنها توحید الوهی را همان توحید ربوبی معنا کرده‌‌اند و فرق است بین این دو! در حقیقت آنها صفات خداوند عزوجل را از سویی نفی کرده و از دیگر سو در مقام اثبات برخی از آنها برآمده‌‌اند و این همان تناقض است.[26]
یکی دیگر از نویسندگان وهابی در نقد اشاعره و ماتریدیه می‌‌نویسد:
زمانی‌که به سوی گروه کلابیه،‌ اشاعره و ماتریدیه برویم، آنان را در حالی می‌یابیم که دقیقاً همان روش معتزله را در پیش گرفته‌اند، بدین معنا که (روش) عقلی را اصل قرار داده‌‌اند و نقل را فرع و تابع آن. ایشان در امور اعتقادی، امور مشتبه‌ عقلیه را قطعی قلمداد کرده‌‌اند و ادله‌ کتاب و سنّت را از ظنیات.
او سپس نمونه‌‌هایی را از علمای اشاعره نظیر ابن فورک، عبدالقاهر بغدادی، جوینی و غزالی نقل می‌‌کند و در ادامه می‌‌گوید:
با اینکه اشاعره و ماتریدیه در دلیل عقلی به عنوان اصل مقدم بر نقل، با معتزله همراه شدند، اما روش آنها در اصل مذکور متناقض و پریشان است. شاهد آن تقسیماتی است که در حوزه اصول اعتقادی‌شان وجود دارد. نتیجه اینکه آنان در اثبات وجود خدا اسما و صفات الهی، عقل را دلیل حاکم قلمداد کرده و در بحث آخرت (معاد) مأموریت عقل را تعطیل کرده‌‌اند. ایشان در رؤیا سفر می‌‌کنند. اگر روش سلف صالح را پیش می‌کشیدند، می‌‌یافتند که هیچ منافات و تعارضی بین عقل صریح و نقل صحیح وجود ندارد.[27]
از آنچه بیان شد، روشن مى‌‌شود که با این نگاه و روش جدید وهابیت، باید آینده مذاهب اربعه و سایر مذاهب کلامى اهل سنّت را تیره و تار دید. بدین جهت علماى اهل سنّت باید موضع خود را براى پیروانشان بیان کنند.
دیدگاه علماى اهل سنّت درباره وهابیت :
پس از نقل دیدگاه وهابیان درباره مذاهب اهل سنّت، اینک مناسب است دیدگاه برخی از علماى اهل ‌سنّت را درباره وهابیت بیان کنیم. علمای تمام مذاهب اهل سنّت حتی مذهب حنبلی کتاب‌های فراوانی در نقد و رد شیوه‌‌ها و افکار و آراى وهابیان نوشته‌‌اند. نخستین کتاب الصواعق الإلهیه فى الرّد على الوهابیه است که برادر محمد بن عبدالوهاب که خود حنبلى بوده، نوشته است. کتاب‌هاى دیگر عبارت‌اند از: صحیح شرح العقیده الطحاویه و کتاب الإغاثه فى جواز الاستغاثه هر دو از حسن بن علی سقاف، شفاء السقام از تقى الدین سبکى، فتنه وهابیت و الدرر السنیه از احمد زینى دحلان، مخالفه الوهابیه للقرآن و السنّه از عمر عبدالسلام، و ده‌ها کتاب دیگر. البته کتاب دیگرى به نام الرد على الوهابیه فى القرن العشرین نوشته شده که در آن از برخی نویسندگان قرن بیستم که فرقه وهابیت را نقد و بطلان افکار آنها را ثابت کرده‌‌اند، یاد شده است. یکى از نویسندگان معاصر اهل سنّت که افکار و کتاب‌هاى محمد بن عبدالوهاب را نقد علمى کرده است، آقاى حسن بن فرحان مالکى است. وی در کتاب داعیه و لیس نبیّاً به بیان حقایقی در بطلان این فرقه پرداخته است.[28] براى روشن شدن بیشتر گفتار برخى از نویسندگان را نقل مى‌کنیم.
مولوى محمد عبدالجلیل مى‌‌نویسد:
محمد بن عبدالوهاب نجدى براى ایجاد مذهب خود بعضى از مسائل را از طرف خود ساخته و اکثر مسائل را از کتب مذاهب مخالف اهل اسلام مانند خوارج و معتزله و غیر آنها جمع کرده و مذهب مستقل قرار داده و کتابى را در این باب به نام التوحید تألیف و مردم را بر پیروی از آن مجبور ساخته است. پس در باب عدم ایصال ثواب به ارواح اموات، مذهب معتزله را برگزیده و استدلال ایشان را اخذ کرده است. تعجب است از لامذهبان هند که با وجود ادعاى عمل به حدیث، احادیث صحیحه صریحه را با آنکه ادعاى صحت آن را دارند، رها مى‌‌کنند و استدلال معتزله را که شیخ محمد بن عبدالوهاب به آن تمسک کرده، مى‌‌پذیرند.[29]
سپس دلایلى را از روایات و گفتار علما بر ایصال ثواب به اموات بیان مى‌‌کند و در ادامه در سؤال هفتم می‌‌گوید:
چه می فرمایند علماى امت و مفتیان ملت آن حضرت (کثّرهم الله) اندرین مسئله که یا رسول الله و امثال آن گفتن، جایز است یا خیر؟ اگر باشد، به کدام دلیل و اگر نباشد، به کدام دلیل. پس در این صورت گوینده آن گنه‌کار است یا کافر؟ بینوا لوجه الله أجرکم على‌الله.
الجواب: أقول و من الله الوصول إلى ما هو المقبول عند العلماء الفحول که گفتن یا رسول الله و یا نبىّ الله در حضور روضه مقدسه و نائباه، در هر دو حالت جایز و صحیح است و قائل آن نه گنه‌کار است و نه کافر، بلکه مکفّر وى کافر است به‌‌موجب حدیث صحیحین که نسبت دهنده کفر به مسلمان را کافر می‌ شمرد.
در این‌باره روایاتى را نقل مى ‌کند از جمله حدیث ابن ماجه و سنن نسائى را می ‌‌آورد:
قال ابن ماجه قال أبواسحق، هذا حدیث صحیح عن عثمان بن حنیف انّ أعمىً قال: یا رسول الله ادع الله أن یکشف لى بصرى. قال: فانطلق فتوضّأ ثم صلى رکعتین. ثم قال: اللّهم إنى أسئلک و أتوجه إلیک بنبیک محمّدﷺ نبى الرحمه یا محمد إنى أتوجه بک إلى ربک أن یکشف عن بصرى. اللّهم شفّعه فىّ. قال: فرجع و قد کشف الله عن بصره.
در این حدیث در غیبت آن حضرت به نداى یا محمد صلی الله علیه وآله وسلم تصریح شده. اگر نداى در غیبت آن حضرت صحیح است، در پس از رحلت آن حضرت نیز ثابت است؛ چنان‌که روایت شده که پس از رحلت آن حضرت، فردى براى برآورده شدن حاجت خود در زمان خلافت خلیفه سوم این دعا را خوانده و حاجت او برآورده شد. در شرح ابن ماجه آمده است:
و الحدیث یدلّ على جواز التوسّل و الاستشفاع بذاته المکرّم فى حیاته و أما بعد مماته، فقد روى الطبرانى فى الکبیر عن عثمان بن حنیف المتقدم أنّ رجلاً کان یختلف إلى عثمان بن عفان فى حاجه له فکان لا یلتفت الیه و لا ینظر فى حاجته. فلقى ابن حنیف فشکى إلیه. فقال له ابن حنیف ائت المیضاه. فتوضّأ ثم ائت المسجد فصلّ رکعتین. ثم قل اللّهم إنى أسئلک و أتوجّه إلیک بنبینا محمّدﷺ نبىّ الرّحمه یا محمّد إنّى أتوجّه إلیک إلى ربّک فتقضى حاجتى... .
این روایت طولانى است. محدّث دهلوى در جذب القلوب آورده که ابن ابى شیبه به سند صحیح آورده است که در زمان خلیفه دوم قحطى بود. شخصى نزد قبر شریف نبوى صلی الله علیه وآله وسلم آمد و گفت: یا رسول الله استسق لأمّتک؛ فانّهم قد هلکوا... .[30]
افزون بر این در هر نماز بر پیامبر اکرم صلی الله علیه وآله وسلم سلام و تحیت داده مى‌‌شود. پس تکفیرکنندگان در این صورت به مرتبه اعلاى از کفر مى‌‌رسند؛ زیرا الفاظ تحیات به نحو انشا صادر مى‌‌شود، نه اخبار و حکایت از آن چیزى که در شب معراج بین آن حضرت و خدا و فرشتگان واقع شد. در در ّالمختار مى‌‌نویسد:
و یقصد بألفاظ التشهد معانیها مراده له على وجه الإنشاء، کأنّه یحیى الله و یسلّم على نبیه و على نفسه و أولیائه لا الإخبار عن ذلک.
نویسنده سیف مى‌‌گوید: در منادا به«یا» لازم نیست که مدخول«یا»، موجود باشد یا بشنود؛ زیرا در لغت و عرف عرب به کار رفته است و دخول«یا» بر مندوب در کلام عرب شایع است و مندوب به کسى گفته مى‌‌شود که از دنیا رفته است و براى بزرگ شمردن مرگ او و اظهار دردمندى از«یا» استفاده مى‌شود؛ مثل یا حسرتاه، یا مصیبتاه. و گاه براى اظهار اشتیاق و محبت گفته مى‌شود: یا رسول الله.
در مقدمه شرح عقیده اصفهانیه آمده است:
ابن تیمیه در برخى از عقاید، احکام، آیات مربوط به صفات خدا و احادیث وارد شده در ذیل آن آیات، توسل و وسیله قرار دادن براى رسیدن به قرب خدا، رفتن براى زیارت قبور، سوگند بر طلاق و موارد دیگر، آراى ویژه‌اى دارد که در آنها مخالفت با جمهور علماست. [31]
حافظ ذهبى نیز مى‌‌گوید: «من ابن تیمیه را معصوم نمى‌دانم، بلکه در مسائل اصول و فروع با او مخالفم».[32]
گفتنى است که ابن تیمیه برخلاف ضروریات دین و همچنین برخلاف شیوه و روش پیامبر و صحابه فتوا صادر کرد و مورد انزجار و برائت امت اسلامى قرار گرفت و علما حکم به گمراهى او کردند و توبه را بر او واجب دانستند و در نهایت او را به زندان افکندند.

 

پی نوشت ها :

[1]. برای اطلاعات بیشتر ر.ک: چگونگی شکل‌ گیری مذاهب اسلامی.
[2]. السلفیه بین اهل السنّه و الامامیه، ص 211.
ابن ‌تیمیه، که در حقیقت افکار و عقاید فرقه وهابیت، از او نشئت گرفته، تحصیلات اولیه خود را در زادگاه خود حران به پایان رساند. وى پس از حمله مغول به اطراف شام همراه خانواده‌ اش به دمشق آمد و در آنجا اقامت گزید. 33 ساله بود که آثار انحراف‌ هاى فکرى او همچون تجسیم نمایان شد؛ به‌ طورى‌ که انتشار افکار باطل او در دمشق و اطراف آن غوغایى به ‌پا کرد و باعث شد که بسیارى از علماى اهل ‌سنّت در برابر او موضع‌ گیرى و حتى او را تکفیر کنند. بسیارى دیگر از بزرگان اهل‌ سنّت بر رد او کتاب‌ هاى حجیمى نوشتند؛ از جمله تقى ‌الدین سبکى که دو کتاب به‌ نام‌ هاى شفاء السقام فى زیاره خیر الأنام و الدرّه المضیئه فى الردّ على ابن ‌تیمیه را نوشت. نیز ابن‌ حجر عسقلانى(م852)، ابن ‌شاکر کتبى(ت764)، ابن ‌حجر هیثمى(م973)، ملاقارى حنفى(م1016)، شیخ محمود کوثرى ‌مصرى(م1371)، یوسف‌ بن اسماعیل ‌بن یوسف نبهانى(م1265) و حصنى دمشقى(م829)، که هر کدام کتابى در ردّ ابن تیمیه نوشتند.
ابن‌ حجر هیثمى ‌که از علماى اهل ‌سنّت است، درباره ابن‌ تیمیه مى ‌گوید: «خدا او را خوار و گمراه و کور و کر کرده است و پیشوایان اهل ‌سنّت و معاصرین وى از شافعى‌ ها و مالکى ‌ها و حنفى ‌ها، بر فساد افکار و اقوال او تصریح دارند و اعتراض وى حتى عمر‌بن خطاب و على‌‌ بن ابى ‌طالب را نیز در بر گرفته است... . سخنان ابن ‌تیمیه فاقد ارزش است و او فردى بدعت‌ گذار، گمراه، گمراه ‌گر و غیر معتدل است. خداوند با او به عدالت خود رفتار کند و ما را از شر عقیده و راه و رسم وى حفظ کند» ( الفتاوى الحدیثه، ص 86).
همچنین سبکى، از محققان برجسته و معاصر ابن‌ تیمیه، درباره او مى ‌گوید: «او در پوشش پیروى از کتاب و سنّت، در عقاید اسلامى ‌بدعت گذاشت و ارکان اسلام را در هم شکست. او با اتفاق مسلمانان به مخالفت برخاست و سخنى گفت که لازمه آن جسمانى بودن خدا و مرکّب بودن ذات او است، تا آنجا که ازلى بودن عالم را ملتزم شد و با این سخنان حتى از 73 فرقه نیز بیرون رفت» ( الدره المضیئه فى الردّ علی ابن ‌تیمیه، ص5).
[3]. «و علم من کلام المؤلف(ابن تیمیه) انه لایدخل فیهم(اهل السنّه و الجماعه) من خالفهم فى طریقتهم. فالأشاعره مثلاً و الماتریدیه لایعدّون من أهل السنّه و الجماعه فى هذا الباب، لأنهم مخالفون لما کان علیه النبى(صلی الله علیه و آله وسلم) و أصحابه... و لهذا یخطى من یقول: أنّ أهل السنّه و الجماعه ثلاثه: سلفیون، و أشعریون و ماتریدون، فهذا خطأ، نقول: کیف یکون الجمیع أهل السنّه و هم مختلفون؟! فماذا بعد الحق إلّا الضلال... هذا لایمکن إلّا إذا أمکن الجمع بین الضدین... لننظر کیف نسمى من خالف السنّه أهل السنّه» (شرح العقیده الواسطیه، ص22).
[4]. همان، ص463.
[5]. همان.
[6]. ر.ک: الرساله الواضحه فى الرد على الاشاعره، ج1، ص201.
[7]. «مقارنه بین قولى الاشاعره و المشرکین فى کلام اللّه‌» (الرساله الواضحه فى الرد على الاشاعره، ج2، ص388).
[8].«فقد خالفت الأشاعره ببدعتهم نص الکتاب و صریح السنّه و أدله العقول و إجماع أهل الملل من الیهود و النصارى و الزیاده على کفار قریش فى تکذیب القرآن...»، ( الرساله الواضحه فى الرد على الاشاعره، ج2، ص397).
[9]. «و هل تقسیم اهل السنّه الى قسمین: مدرسه ابن تیمیه و تلامیذه و مدرسه الأشاعره و الماتریدیه تقسیم صحیح؟ و ما موقف المسلم من العلماء المؤوّلین؟ ... من المعلوم ان بین ‌هاتین المدرستین اختلافاً بینا فى المنهاج فیما یتعلق بأسماء اللّه‌ و صفاته فالمدرسه الاولى یقرّر معلموها وجوب إبقاء النصوص على ظواهرها فیما یتعلق باسماء اللّه‌ و صفاته... و المدرسه الثانیه یقرّر معلموها وجوب صرف النصوص عن ظواهرها و هذان المنهاجان متغایران تماماً... و انما المقصود بیان أن وصف(اهل السنّه) لایمکن أن یعطى لطائفتین یتغایر منهاجهما غایه التغایر... و على هذا فیتعین أن یکون وصف أهل السنّه خاصاً بهم لایشارکهم فیه أهل المدرسه الثانیه لأن الحکم بمشارکتهم ایاهم جور، و جمع بین الضدین و الجور ممتنع شرعاً و الجمع بین الضدین ممتنع عقلاً» (مجموعه فتاوى و مسائل العثیمین، ج 1، رقم 50).
[10].«لایجوز تقدیم مبتدع اماماً فى الصلاه و ان کان نص الواقف و شرطه کما ذکرت فان فاء اللّه‌ احق و شرط اللّه‌ اوثق و غیر خاف علیکم حکم امامه الفاسق فکیف بالمبتدع»، (رسائل و فتاوی محمد بن ابراهیم آل ‌الشیخ، ج1، ص685).
[11]. اللالى البهیه فى شرح عقیده الطحاوى، ج2.
[12]. «قلما یتصدى احد للرد على المعتزله او الأشاعره أو المتصوفه أو الرافضه أو غیرهم الا و یکون جل اعتماده فى ذلک بعد الکتاب و السنّه و اقوال السلف، على ردود و مناقشات هذا الإمام العظیم... و اخیراً فیما یلاحظ أن ردود شیخ الإسلام على کثیر من الطوائف التى کانت اشد إنحرافاً من الأشاعره؛ کالفلاسفه و غلاه الصوفیه و المعتزله» (موقف ابن تیمیه من الاشاعره، ج1؛ نیز ر. ک: مقاله عبدالعزیز بن باز در مجله مجتمع الکویتیه، ش958).
[13]. «فأهل الحدیث مرادف لأهل السنّه، یقول اللالکائى: فلم نجد فى کتاب اللّه‌ و سنّه رسوله و آثار صحابته الا الحث على الاتباع و ذم التکلف و الإختراع...» (مجموع الفتاوى، ج1، ص26).
[14]. جهمیه به پیروان جهم ‌بن صفوان متوفاى(م 128ق) گفته مى‌شود. وى شاگرد جعد بن درهم است که در اواخر دوران بنى‌ امیه کشته شد. از مهم‌ترین عقاید آنان، جبرگرایى است و اینکه ایمان تنها با معرفت حاصل مى‌شود(ر.ک . ملل و نحل؛ الفرق بین الفرق).
[15]. جهود علماء الحنفیه، ج1، ص24.
[16]. همان، ص 26.
[17]. همان.
[18]. جهود علماء الحنفیه، ج1، ص30.
[19]. همان، ص107.
[20]. مقصود از دیوبندیه، فرقه مهم مذهبی در شبه قاره هند است که اکثر اهل سنّت هند و پاکستان و شرق ایران پیرو این فرقه ‌اند.
[21]. جهود علماء الحنفیه، ج1، ص417.
[22]. جهود علماء الحنفیه، ج1، ص465 - 466.
[23]. همان، ص517.
[24]. «الأصل السادس: رد الشبهه التی وضعها الشیطان، فی ترک القرآن و السنّه و اتباع الآراء و الأهواء المتفرقه المختلفه، و هی أن القرآن و السنّه لایعرفهما إلّا المجتهد المطلق، و المجتهد هو الموصوف بکذا و کذا و أوصافاً لعلّها لاتوجد تامه فی أبوبکر و عمر! فإن لم یکن الإنسان کذلک، فلیعرض عنهما فرضاً حتماً لاشک و لا إشکال فیه، و من طلب الهدی منهما فهو إما زندیق و إما مجنون؛ لأجل صعوبه فهمهما! فسبحان الله و بحمده کم بیّن الله سبحانه شرعاً و قدراً، خلقاً و امراً فی رد هذه الشبهه الملعونه من وجوه شتی بلغت إلی حد الضروریات العامه» ( الدرر السنیه، ج 1، ص 174).
[25]. «الأشاعره من المرجئه یقولون: إن کلام الله کلام نفسی قائم بالذات لیس متعلق بالمشیئه و الإراده و علی أنه لیس بحرف و لاصوت و أنه معنی واحد لایتعدد. ثم یقولون: إن الولی یستطیع أن یکلم الله و یسمع منه بدون واسطه». در جای دیگر می‌ نویسد: «و من الأمثله أن الأشاعره من المرجئه تستدل علی إثبات رؤیه الله فی الآخره بأدله من القرآن و السنّه... و یقول أبوالحسن الأشعری: و لما قرب الله النظر بذکر الوجه، أراد نظر العینین اللتین فی الوجه؛ کما قال تعالی: ﴿قد نری تقلب وجهک فی السماء فلنولینّک ...﴾ فذکر الوجه... ثم بعد ذلک یقول الأشاعره أن الله یری فی الآخره لاجهه. فلازم قولهم نفی الرؤیه و بالتالی رد الأدله التی استدلوا فی البدایه علی اثباتها فجمعوا بین التردد الشک و التناقض فی الأقوال و المعتقدات» (تناقض أهل الأهواء و البدع فی العقیده، ص189ـ191).
[26]. «فالمرجئه تأخذ بنصوص الوعد و تهمل نصوص الوعید، و المعتزله و الخوارج علی عکس ذلک. فهم یقولون أن الناس لایتفاضلون فی إیمانهم و أن برّهم و فاجرهم فی الإیمان سواء... فإیمان الملائکه و الرسل و الأنبیاء و الناس جمیعاً واحد لاتفاوت فیهما و أن العمل غیر داخل فی مسمّی. الإیمان عند المرجئه علی ثلاثه أقوال: 1.الإیمان هو المعرفه فقط، قول مرجئه الجهیمه. 2.الإیمان هو الإقرار باللسان، و هو قول مرجئه الکرامیه. 3. الإیمان هو التصدیق فقط و هو قول جمهور المرجئه. و ذهب بعضهم إلی أن الإقرار شرط لإجراء الأحکام الدنیویه» (تناقض أهل الأهواء و البدع فی العقیده، ص189). «اما التوحید عند الماتریدیه فیعنی أنه تعالی واحد فی ذاته لاقسم له و لاجزء له، واحد فی صفاته لاشبیه له و واحد فی أفعاله لاشریک له ... و واحد بالتوحّد عن الأشباه و الأضداد و لذلک بطل القول فیه بالجسم و العرض؛ اذ هما تأویلا الأشیاء. و إذ ثبت ذا، بطل تقدیر جمیع ما یضاف إلیه من الخلق... . فیؤدی قولهم فی النهایه إلی تعطیل الله عزّوجل. فقطب رحی التوحید عندهم جحد حقائق أسماء الله و صفاته. و أما التوحید عند الأشاعره من المرجئه، فهو توحید الربوبیه و یستدلون بقوله تعالی: ﴿ألست بربّکم قالوا بلی﴾ فیقولون أن الله عزّوجل لم یقل ألست بإلهکم و اکتفی منهم بتوحید الرّبوبیه. فهم یزعمون أن أول واجب علی العاقل البالغ باستکمال سن البلوغ او الحلم شرعاً، القصد إلی النظر الصحیح. فزعموا أن التوحید هو المعرفه مع النظر و القصد إلی النظر... . فوقعوا فی خلل کبیر حیث جعلا توحید الألوهیه هو توحید الرّبوبیه و شتّان بین الإثنین! مع نفیهم لصفات الله عزّوجل و إثباتهم لبعضها و هذا عین التناقض عندهم» (تناقض أهل الأهواء و البدع فی العقیده، ص324).
[27]. «و إذا انتقلنا إلی الکلابیه من الأشاعره و الماتریدیه، نجدهم یسلکون نفس المنهج الذی سلکه المعتزله حیث جعلوا العقل أصلاً و النقل فرعاً تابعاً له، و جعلوا شبهاتهم العقلیه، قطعیه و أدله الکتاب و السنّه، ظنیه فی مسائل الإعتقاد» (منهج السلف و المتکلمین فی موافقه العقل للنقل، ج2، ص452)؛ «و مع اتفاق الأشاعره و الماتریدیه مع المعتزله فی اعتبارها سموه العقل هو الأصل المقدم علی النقل، لکن منهجهم فی ذلک متناقض مضطرب یدلّ علی ذلک تقسیمهم لأصول العقیده فالحاصل أنهم جعلوا العقل فی إثبات وجود الله و صفاته حاکماً، و فی إثبات أمور الآخره جعلوه عاطلاً و فی الرؤیا مسافراً. و لو سلکوا منهج السلف الصالح، لعلموا أنه للمنافات و لاتعارض بین العقل الصریح و النقل الصحیح اصلا» (منهج السلف و المتکلمین فی موافقه العقل للنقل، ج2، ص459).
[28] . دانشگاه ادیان ترجمه این اثر را عرضه کرده است.
[29] . سیف المقلدین، ص378.
[30]. سیف المقلدین، ص 384.
[31]. «و کانت لابن تیمیه آراء خالف فیها ما علیه جمهور العلماء فی بعض العقائد و الأحکام و فی آیات الصفات و الأحادیث الوارده فى التوسل و الوسیله و شدّ الرحال لزیاره القبور و فى الحلف بالطلاق و غیر ذلک» (شرح العقیده الاصفهانیه، مقدمه).
[32]. همان.


منـابع :
الإغاثه فى جواز الإستغاثه: حسن ‌بن علی سقاف، بی‌جا، بی‌تا.
البدر الطالع: شوکانی، بی‌جا، بی‌تا.
تناقض أهل الأهواء و البدع فی العقیده: عفاف حسن محمد مختار، ریاض، بی‌تا.
جهود علماء الحنفیه فی إبطال عقائد القبوریه: شمس الدین السلفی، ریاض، چاپ اول، بی‌تا.
چگونگی شکل‌ گیری مذاهب اسلامی: حسین رجبی.
الدرّه المضیئه فى الردّ على ابن‌ تیمیه: نور الدین هروی حنفی، بیروت: دارالکتب، بی‌تا.
الدرر السنیه فی الأجوبه النجدیه: سلیمان بن صالح الخراشی، دار العربیه للموسوعات، بی‌جا، بی‌تا.
دفع شبهه من شبّه و تمرّد: ابن ‌جوزی، دارالنووی، بی‌جا، بی‌تا.
الرساله الواضحه فى الرد على الاشاعره: ابن حنبلی، ریاض: مکتبه الرشد، بی‌تا.
السلفیه بین أهل السنه و الإمامیه: سید محمد کثیری، بیروت: دارالفکر، بی‌تا.
سیف المقلدین على أعناق المنکرین: عبدالجلیل خلیل، بی‌جا، بی‌تا.
شرح العقیده الواسطیه لابن تیمیه: شرح محمد بن صالح عثیمین، بی‌جا، 1428ق.
شرح العقیده الاصفهانیه: تقی الدین ابن تیمیه، بی‌جا، بی‌تا.
شفاء السقام فى زیاره خیر الأنام: تقی الدین سبکی،حیدرآباد، بی‌تا.
صحیح شرح العقیده الطحاویه: حسن ‌بن علی سقاف، اردن: دار الامام النووی، بی‌تا.
الفتاوی الحدیثیه: ابن ‌حجر هیتمی، بیروت: دارالفکر، بی‌تا.
الفرق بین الفرق: بغدادی، بیروت: دارالمعرفه، بی‌تا.
اللآلى البهیه فى شرح عقیده الطحاوى: سفارینی، بی‌جا، بی‌تا.
مجموع الفتاوى: شیخ الاسلام ابن تیمیه، بیروت: درالکتب العلمیه، بی‌تا.
مجموعه فتاوى و مسائل العثیمین: محمد بن صالح عثیمین، ریاض، بی‌تا.
ملل و نحل: جعفر سبحانی، قم: موسسه امام صادق ، بی‌تا.
منهج السلف و المتکلمین فی موافقه العقل للنقل: جابر ادریس علی امیر، اضواء السلف، بی‌جا، بی‌تا.
موقف ابن تیمیه من الأشاعره: عبدالرحمن ‌بن صالح محمود، ریاض: مکتبه الرشد، بی‌تا.


منبع : نشریه سراج منیر شماره پاییز 1390 - شماره

اضافه کردن نظر


کد امنیتی
تازه کردن