مهدویت

مهدویت (148)

درآمد
درباره امام زمان(عجل الله تعالی فرجه) روایاتی از پیامبر بزرگوار اسلام و ائمه اطهار علیه السلام وارد شده که اهمیت و ضرورت بحث مهدویت را ـ از همان سال‌های نخستین ظهور اسلام ـ می‌رساند. یکی از اخبار مهمی که از جانب نبی مکرم اسلام صلی الله علیه وآله وسلم به دست ما رسیده است، بیان صفات و ویژگی‌های امام زمان(عجل الله تعالی فرجه) در خطبة غدیر است؛ آن هم با عباراتی زیبا و در زمانی حساس که بحث انتساب امیرالمؤمنین علیه السلام مطرح بود. این نوشتار بر آن است تا با بهره‌گیری از آیات قرآن کریم و اخبار اهل بیت علیه السلام این عبارات را (که حدود بیست و یک عبارت است) شرح دهد. در این شرح، هم به ظرافت‌های واژگانی و هم به معنای کلی عبارات ـ با در نظر گرفتن آیات و احادیث ـ توجه شده است.
مقدمه
در خطبه شریف غدیر به امام زمان(عجل الله تعالی فرجه) توجه خاصی شده است و در سه فراز خطابه، پیامبر اکرم صلی الله علیه وآله وسلم به وجود مبارک آن حضرت اشاره فرموده‌اند. در فراز اول می فرمایند:
« مَعَاشِرَ النَّاسِ آمِنُوا بِاللهِ وَ رَسُولِهِ وَ النُّورِ الَّذِی أُنْزِلَ مَعَهُ مِنْ قَبْلِ أنْ نَطْمِسَ وُجُوهاً فَنَرُدَّها عَلى‏ أدْبارِها... مَعاشِرَالنّاسِ، النُّورُ مِنَ‏اللهِ عَزَّوَجَلَّ مَسْلوكٌ فِىَّ ثُمَّ فى عَلِىِّ بْنِ أَبى طالِبٍ، ثُمَّ فِى النَّسْلِ مِنْهُ إِلَى الْقائِمِ الْمَهْدِىِّ ، الَّذِی یأْخُذُ بِحَقِّ اللهِ وَ بِكُلِّ حَقٍّ هُوَ لَنَا.»[1]
در این قسمت، پیامبر صلی الله علیه وآله وسلم به صراحت جریان نور را علاوه بر خود، در امیرالمؤمنین علیه السلام و امامانِ از نسل ایشان تا مهدی موعود علیه السلام جاری و ساری می‌دانند و آن بزرگوار را گیرندة تمام حق‌الله و حق اهل بیت علیه السلام ـ که به آن‌ها ظلم شده است ـ معرفی می‌کنند.
فراز دوم از گفتار پیامبر اکرم صلی الله علیه وآله وسلم ـ که اصل نگارش ما را دربر می‌گیرد ـ به‌صورت مستقل به امام زمان(عجل الله تعالی فرجه) و بیان ویژگی های آن حضرت اختصاص دارد. حساسیت این قسمت از سخن را از آن‌جا می‌توان دریافت که حضرتش هجده بار مردم را با تکرار لفظ هشداردهندة «ألا» (= هان، آگاه باشید!) به دقت در کلام خود فرامی خوانند. پیامبر اکرم صلی الله علیه وآله وسلم در آغاز این بخش، بار دیگر روند پیوستة نبوت و امامت را مطرح نموده و یادآور می‌شوند که سررشتة این نظم، در دست علی علیه السلام است و پایان‌بخش این روند، حضرت مهدی(عجل الله تعالی فرجه) خواهد بود:
« مَعاشِرَالنّاسِ، ألا وَإنِّى رَسولٌ وَ عَلِىٌّ الْإِمامُ وَالْوَصِىُّ مِنْ بَعْدى،... ألا إنَّ خاتَمَ الْأَئِمَةِ مِنَّا الْقائِمَ الْمَهْدِى»[2]
پس از آن، بیست و یک ویژگی اساسی و مهم آن امام را ترسیم می‌نمایند که به آن‌ها خواهیم پرداخت.
سومین فراز، اواخر خطابه و هنگام بیعت گرفتن از مردم است که می‌فرمایند:
« فَأُمِرْتُ أنْ آخُذَ الْبَیعَةَ مِنْكُمْ وَالصَّفْقَةَ لَكُمْ بِقَبُولِ ماجِئْتُ بِهِ عَنِ‏اللهِ عَزَّوَجَلَّ فى عَلِىٍّ أمیرِالْمُؤْمِنینَ وَالأوْصِیاءِ مِنْ بَعْدِهِ الَّذینَ هُمْ مِنِّى وَمِنْهُ إمامَةٌ فیهِمْ قائِمَةٌ، خاتِمُها الْمَهْدىُّ إِلى یوْمٍ یلْقَى اللهَ الَّذى یقَدِّرُ وَ یقْضی».[3]
« مأمورم که از شما پیمان بگیرم تا دست در دست من نهید، در پذیرش آن‌چه از سوی خداوند درباره علی امیرالمؤمنین علیه السلام آورده‌ام و درباره اوصیای پس از او که از من و اویند. این امامت در میان آنان پایدار است و خاتم آنان مهدی علیه السلام است و پیشوایی استوار است تا روزی که با خداوند قدر و قضا دیدار کند (قیامت)».
نقطه اوج خطبة غدیر ـ که از افتخارات شیعه به شمار می‌آید ـ این است که پیغمبر اکرم صلی الله علیه وآله وسلم ، آیندة جهان را به‌صورت تابلوی بسیار دقیق و زیبایی طراحی کرده‌اند (همین فراز دوم). البته در سه جای دیگر هم (دو بار در قسمت ششم و یک بار در قسمت دهم خطابه) درباره امام زمان(عجل الله تعالی فرجه) مطالبی را گفته اند؛ ولی قسمتی که دارای حساسیت است ـ و اگر کنار هم چیده شود، حکومت، شخصیت، علم، عصمت و ولایت تکوینی امام زمان(عجل الله تعالی فرجه) روشن می‌شود ـ همین قسمت هشتم خطابة غدیر است. ما نیز در این نوشتار برآنیم تا ویژگی‌های امام زمان(عجل الله تعالی فرجه) را در خطبة غدیر ذیل همین فراز دوم درباره ایشان شرح دهیم تا ظرافت‌های بیانی آن حضرت صلی الله علیه وآله وسلم درباره امام زمان علیه السلام بیش از پیش آشکار گردد.
شرح عبارات پیامبر صلی الله علیه وآله وسلم درباره ویژگی های امام زمان عجل الله تعالی فرجه
عبارت اول:
« أَلَا إِنَّ خَاتَمَ الْأَئِمَّةِ مِنَّا الْقَائِمُ الْمَهْدِی »
« آگاه باشید که القائم المهدی از ماست.»
در ابتدا نکاتی را درباره اعراب جمله فوق بیان می‌کنیم و آن این‌که ممکن است اعراب فوق درست باشد؛ یعنی «القائم المهدی»، خبر «انّ» و مرفوع باشد؛ اما قول صحیح‌تر آن است که بگوییم: «خاتم الائمة»، اسم «انّ» و «منّا» خبر آن باشد و «القائم المهدی» صفت برای «خاتم الائمة» باشد؛ یعنی منصوب بخوانیم. در این صورت ترجمة عبارت فوق به این شکل می‌شود: «آگاه باشید که خاتم الائمه‌ای که قیام‌کننده و هدایت‌شده (یا هدایت‌کننده به امر پنهان) است از ماست». با این ترکیب، عبارت فوق، بار معنایی دیگری خواهد داشت و آن این‌که پیامبر صلی الله علیه وآله وسلم با بیان جمله به این شکل (یعنی با نصب «القائم المهدی») می‌خواهد فخر و مباهات کند که آن وجود مبارک از خاندان ایشان است.
نکته‌ای را درباره نحوة اسم‌گذاری اعراب بیان می‌کنیم به این ترتیب که اَعراب روی شخص سه نوع اسم می‌گذارند: اسمی که در بدو تولد بر روی او می گذارند، لقب و کنیه. کنیه معمولاً با توجه به ویژگی‌های خاصی که آن شخص دارد یا با توجه اسم فرزند ارشد او انتخاب می شود؛ مثلاً وقتی در مورد امام زمان(عجل الله تعالی فرجه) می‌گویند «ابوصالح» به این معناست که آن بزرگوار در صالح بودن سرآمد است. اما لقب به‌معنای صفتی است که خودِ شخص دارد؛ مثلاً برخی از القاب امام زمان(عجل الله تعالی فرجه) عبارتند از: طاهر، زکی، رضی، مهدی، هادی، قائم، مُؤَمَّل (یعنی کسی که مورد آرزوست) و ... .
نکتة قابل توجه در فرق بین لقب و کنیه این است که وقتی کسی را با کنیه‌اش می‌خوانند، احترام و ارزشی والاتر برای آن شخص قائل شده اند که این بار معنایی در القاب کمتر است. پیامبر صلی الله علیه وآله وسلم در این عبارت، امام زمان(عجل الله تعالی فرجه) را با القاب «القائم» و «المهدی» خطاب کرده و ایشان و مشخصاتش را با این القاب برای مردم معرفی نموده است. این در حالی است که اسم و کنیه حضرت علیه السلام همان اسم و کنیة پیامبر صلی الله علیه وآله وسلم است. در روایتی آمده است که پیغمبر صلی الله علیه وآله وسلم فرمودند:
«الْمَهْدِی مِنْ وُلْدِی اسْمُهُ اسْمِی وَ كُنْیتُهُ كُنْیتِی»[4]
« اسمش اسم من است (یعنی همان اسم خاص) و کنیه‌اش هم، کنیه من است (یعنی ابوالقاسم).»
نکته دیگر این‌که غیر از پیامبر صلی الله علیه وآله وسلم ، سایر ائمه علیه السلام نیز به تبعیت از آن حضرت، هرگز حضرت حجت علیه السلام را با نام اصلی خود نخوانده‌اند و پیوسته ایشان را با القاب و کنیه‌ها یاد کرده‌اند. در روایات گوناگونی از نام بردن آن حضرت نهی شده و دلیل خاصی برای این دستور بیان نشده است؛ مثلاً:
« عَنْ أَبِی جَعْفَرٍ علیه السلام قَالَ: سَأَلَ عُمَرُ أَمِیرَ الْمُؤْمِنِینَ علیه السلام عَنِ الْمَهْدِی. قَالَ یا ابْنَ أَبِی طَالِبٍ أَخْبِرْنِی عَنِ الْمَهْدِی مَا اسْمُهُ؟ قَالَ أَمَّا اسْمُهُ فَلَا، إِنَّ حَبِیبِی وَ خَلِیلِی عَهِدَ إِلَی أَنْ لَا أُحَدِّثَ بِاسْمِهِ حَتَّى یبْعَثَهُ اللهُ عَزَّ وَ جَل».[5]
یا این عبارت از امام زمان(عجل الله تعالی فرجه) که در یکی از توقیعات آمده است:
« مَلْعُونٌ مَلْعُونٌ مَنْ سَمَّانِی فِی مَحْفِلٍ مِنَ النَّاس». [6]
البته از برخی روایات به‌طور غیرمستقیم می‌توان فهمید مراد از این عمل ائمه علیه السلام ـ که امام زمان(عجل الله تعالی فرجه) را با القاب و کنیه‌ها خطاب می‌کردند ـ چه بوده است. مثلاً وقتی او را «قائم» می‌خوانند، ویژگی حضرت در قیام و زنده کردن دین از یاد رفتة اسلام ـ پس از غیبت طولانی ـ به ذهن متبادر می‌شود؛ قیامی که در آن از قاتلین کربلا و از همه ظالمان عالم انتقام خواهد گرفت:
« عَنِ الثُّمَالِی قَالَ: سَأَلْتُ الْبَاقِرَ صَلَوَاتُ اللهِ عَلَیهِ یا ابْنَ رَسُولِ اللهِ أَ لَسْتُمْ كُلُّكُمْ قَائِمِینَ بِالْحَقِّ؟ قَالَ: بَلَى. قُلْتُ: فَلِمَ سُمِّی الْقَائِمُ قَائِماً؟ قَالَ لَمَّا قُتِلَ جَدِّی الْحُسَینُ صَلَّى اللهُ عَلَیهِ ضَجَّتِ الْمَلَائِكَةُ إِلَى اللهِ عَزَّ وَ جَلَّ بِالْبُكَاءِ وَ النَّحِیبِ وَ قَالُوا: إِلَهَنَا وَ سَیدَنَا أَتَغْفَلُ‏عَمَّنْ قَتَلَ صَفْوَتَكَ وَ ابْنَ صَفْوَتِكَ وَ خِیرَتَكَ مِنْ خَلْقِكَ؟ فَأَوْحَى اللهُ عَزَّ وَ جَلَّ إِلَیهِمْ: قَرُّوا مَلَائِكَتِی فَوَ عِزَّتِی وَ جَلَالِی لَأَنْتَقِمَنَّ مِنْهُمْ وَ لَوْ بَعْدَ حِینٍ ثُمَّ كَشَفَ اللهُ عَزَّ وَ جَلَّ عَنِ الْأَئِمَّةِ مِنْ وُلْدِ الْحُسَینِ علیه السلام لِلْمَلَائِكَةِ فَسَرَّتِ الْمَلَائِكَةُ بِذَلِكَ فَإِذَا أَحَدُهُمْ قَائِمٌ یصَلِّی فَقَالَ اللهُ عَزَّ وَ جَلَّ بِذَلِكَ الْقَائِمِ: أَنْتَقِمُ مِنْهُمْ».
« (ابوحمزه) ثمالی می‌گوید از امام باقر علیه السلام پرسیدم: مگر همه شما قیام به حق نمی‌کنید؟ کار شما مگر حق نیست؟ مگر برای به اصطلاح اثاره حق و ترویج حق به‌پا نمی‌خیزید؟ پس چرا به قائم گفتند قائم؟ حضرت فرمودند: موقعی که جدّم حسین ـ که درود خدا بر او باد ـ کشته شد، فرشتگان در درگاه خدا به شیون و زاری گریه کردند و گفتند: ای پروردگار و مولای ما! رها می‌کنی کسانی را که برگزیده تو از میان خلقت را کشتند؟ پس خداوند به فرشتگان وحی کرد که: ای فرشتگان در جای خود آرام گیرید. قسم به عزت و جلال خودم، از تمام آنها انتقام خواهم گرفت ولو بعد از مدتی باشد. عجله نکنید. سپس خدا پرده را برداشت و ائمه از نسل امام حسین علیه السلام را نشان داد. فرشتگان خوشحال شدند و فرزندان امام حسین علیه السلام را دیدند ، که نُه نفر بودند (همه نشسته بودند ولی) یک نفر ایستاده و مشغول نماز بود. خداوند فرمود: به ‌وسیلة آن کسی که درحال قیام و مشغول نماز است، از آن‌ها انتقام خواهم گرفت».[7]
دلیل این‌که آن حضرت به «مهدی» ملقب شده‌اند، این است که ایشان از جانب پرورگار هدایت شده و در دامان و ساحت قدس ربوی تربیت و هدایت یافته است. البته معنای دیگری نیز دارد که آن عبارت است از هدایت‌کنندة به امر پنهان. به همین شکل است سایر القاب و کنیه‌های ایشان که شرح و بسط هر کدام در مورد وجود مقدس آن بزرگوار در این‌جا برای ما مقدور نیست.
اما در مورد عبارت بیان‌شده توسط پیامبر صلی الله علیه وآله وسلم در روز غدیر باید گفت که در آن روز گویی پیامبر صلی الله علیه وآله وسلم می‌خواست بفرماید: آگاه باشید ای مردم! من امروز اتمام حجت کردم و ائمة راستین و حقیقی شما را که علی و اهل بیتش علیه السلام هستند، به شما معرفی کردم و نام آن‌ها را برای شما بردم. حال اگر بنابر هر دلیلی از صراط اهل بیت علیهم السلام من منحرف شدید و تن به ولایت کس دیگری دادید و مسیر اسلام را منحرف کردید، بدانید که در نهایت مردی از اهل بیت علیهم السلام من خواهد آمد که از جانب خدای تعالی هدایت شده است و هیچ اشکال و نقصی در او نیست و قیام می‌کند تا دین و سنت حقیقی اسلام را زنده نماید.
عبارت دوم:
« أَلَا إِنَّهُ الظَّاهِرُ عَلَى الدِّین»
« بدانید که اوست غلبه کننده برهمه ادیان.»
در تشریح این جمله باید نکاتی را در ابتدا بیان کنیم؛ اولاً فرق است بین دین و دینداری؛ دین یک ارزش است و دینداری ارزشمند. مانند رابطة‌ بین ایمان و مؤمن که ایمان ارزش است و مؤمن ارزشمند. در مورد ائمه علیهم السلام بحثی وجود دارد که ائمه علیهم السلام ارزش هستند یا ارزشمند؟ ایمان هستند یا مؤمن؟ عدل‌اند یا عادل؟ علم اند یا عالم؟ انتقام اند یا منتقم؟ رأفت اند یا رئوف؟
در این‌باره باید بگوییم که انسان‌ها غیر از ارزش‌ها هستند. انسان‌ها باید ارزش‌ها را کسب کنند تا دارای آن ارزش‌ها بشوند. لذا اگر در مورد امام زمان(عجل الله تعالی فرجه) بپرسند که ایشان دین است یا دیندار؟ عدل است یا عادل؟ پاسخ این است که ایشان دیندار و عادل است و در نهایت می‌گوییم ایشان ارزشمند است. در اصطلاح ادبیات می‌گویند: «ذات ثبت له صفة»؛ یعنی ذاتی که صفت و ارزشی برایش ثابت شده است که در این صورت عبارت «أَلَا إِنَّهُ الظَّاهِرُ عَلَى الدِّین»‏ این‌گونه معنا می‌شود: «الا ان دینه ظاهر علی الدین»؛ یعنی دین او یا دین به سبب او بر همه ادیان غالب است.
نکته دیگر درباره این عبارت این است که پیامبر ص فرموده‌اند: «شخصِ امام زمان(عجل الله تعالی فرجه) بر ادیان غالب است». در بیان معنای آن یک توجیه این است که بگوییم او غالب بر ادیان است؛ یعنی او دین را غلبه می‌دهد بر تمام ادیان. در مورد ائمه طاهرین علیه السلام هر دو تعبیر (یکی این‌که بگوییم آن بزرگواران دین هستند و دیگر این‌که بگوییم دیندار هستند) وجود دارد؛ یعنی وقتی قرآن می‌فرماید:
( إِنَّما یخْشَى اللهَ مِنْ عِبادِهِ الْعُلَماء)) [8]
(آرى) حقیقت چنین است؛ از میان بندگان خدا، تنها دانشمندان از او مى‏ترسند.))
می‌گویند منظور از «العلماء» یعنی ائمه علیهم السلام ؛ یعنی این‌ها دانشمند هستند. از طرفی در زیارت آل یاسین می‌خوانیم:
« السلام علیک ایها العلم المنصوب و العلم المصبوب»
« سلام بر تو ای دانش ریخته شده از آبشار توحید و خداشناسی.»
پس اطلاق علم، بر امام زمان(عجل الله تعالی فرجه) شده است. همچنین می‌گوییم:
« اللَّهُمَّ وَ صَلِّ عَلَى وَلِی أَمْرِكَ الْقَائِمِ الْمُؤَمِّلِ وَ الْعَدْلِ الْمُنْتَظَرِ احْفُفْهُ بِمَلَائِكَتِكَ الْمُقَرَّبِینَ وَ أَیدْهُ بِرُوحِ الْقُدُسِ یا رَبَّ الْعَالَمِینَ»[9]
« خداوندا درود فرست بر ولی امر خودت که قائم و آرزو و عدلِ مورد انتظار است (پس ایشان را) با ملائکه مقربین (درگاهت) بپوشان و با روح القدس یاری اش کن ای پروردگار جهانیان».
پس به امام زمان(عجل الله تعالی فرجه) گفته می‌شود عدل؛ نه عادل. در ادبیات عرب هم به این گونه استعمال، مبالغه از باب «زیدٌ عدلٌ» می‌گویند، یعنی کسی که یک صفتی را زیاد دارد، دیگر نمی‌گویند «زیدٌ عادلٌ» (یعنی مشتق را بر اسم ذات حمل نمی‌کنند؛ بلکه خود مصدر را بر آن حمل می‌کنند) در نتیجه می‌گویند: «زیدٌ عدلٌ، زیدٌ رحمة، زیدٌ علمٌ». لذا در این‌جا که گفته «انه الظاهر علی الدین»؛ یعنی خودِ امام زمان(عجل الله تعالی فرجه) بر ادیان چیره است؛ وقتی هم خودِ امام زمان(عجل الله تعالی فرجه) دین باشد پس جدّ ایشان ـ یعنی حضرت محمد صلی الله علیه وآله وسلم ـ نیز دین خواهد بود.
لذا در این‌جا پیامبر صلی الله علیه وآله وسلم می‌خواهد بگوید: آگاه باشید که خود امام زمان(عجل الله تعالی فرجه) دین و آیین من است و شخصِ اوست که غالب بر ادیان است و یا این‌که می‌خواهد بگوید که دین امام زمان(عجل الله تعالی فرجه) بر همه ادیان غالب است. پس آگاه باشید که اگر از راه ولایت اهل بیتعلیهم السلام بیرون رفتید در نهایت او خواهد آمد، مؤاخذه خواهید شد و به ناچار باید به دین او بگروید.
معنای دیگری که می‌توان برای این عبارت در نظر گرفت، این است که بگوییم «الدین» یعنی دین اسلام. «أَلَا إِنَّهُ الظَّاهِرُ عَلَى الدِّینِ» یعنی او راهنمای دین است. ایشان راهنمای کلِ دینِ اسلام و غالب بر دین هستند. اگر بخواهیم دین را تعریف کنیم باید بگوییم که دین چتری دارد که بالای آن وجود مقدس امام زمان(عجل الله تعالی فرجه) قراردارد. یعنی دین دراینجا به معنای ادیان نبوده و به معنای دین اسلام است. یعنی او غالب و حاکم و چیره بر کل دین اسلام است.
این‌که می گوییم دین اسلام نقطه بلندش وجود مقدس امام زمان(عجل الله تعالی فرجه) است، یعنی او ولی الله است و اتصال و پیوند بلا واسطه با الله دارد. چون معنای ولی و ولایت، قرب بدون حجاب است. حجاب ممکن است گناه، غفلت و یا حتی نور باشد که بین انبیا و خداوند حجب نوری نیز وجود دارد. درنتیجه «أَلَا إِنَّهُ الظَّاهِرُ عَلَى الدِّینِ» یعنی کل دین، امام زمان(عجل الله تعالی فرجه) است و در رأس مخروطِ دین قرار دارد و اگر او را نگاه کنیم، همه دین را داریم، لذا در روایات وارد شده است که اگر کسی ولایت امیرالمؤمنین علیه السلام را قبول کند و بپذیرد، همه چیز را قبول کرده، و وقتی که امیرالمؤمنین علیه السلام را قبول نکند، همه چیز را منکر شده است، این امر بدان سبب است که کل دین عبارتست از وجود مقدس ائمه طاهرینعلیهم السلام .
« عن أبی حمزة الثمالی، قال قال لنا علی بن الحسین زین العابدین علیهما السلام أی البقاع أفضل. فقلت الله و رسوله و ابن رسوله أعلم. فقال إن أفضل البقاع ما بین الركن و المقام، و لو أن رجلا عمر ما عمر نوح فی قومه ألف سنة إلا خمسین عاما، یصوم النهار و یقوم اللیل فی ذلك الموضع، ثم لقی الله بغیر ولایتنا ، لم ینفعه ذلك شیئا».[10]
پس «أَلَا إِنَّهُ الظَّاهِرُ عَلَى الدِّینِ» نقطه اوج آن «ألَا إِنَّ خَاتَمَ الْأئِمَّة مِنَّا الْقَائِمُ الْمَهْدِی‏» است؛ یعنی در سه واژه تمام مختصات امام زمان(عجل الله تعالی فرجه) و حکومت جهانی او که همه انبیا به آن وعده داده‌اند، آمده که «خاتم الائمه»: یعنی وارت کل انبیاء است. «القائم» یعنی قیام‌کنندة خالص؛ یعنی برای همه چیز قیام می‌کند: وضع دینی، اجتماعی، اقتصادی و...که تمام این معانی در القائم مندرج هست . «المهدی» هم یعنی هدایت شده از جانب خدا.
به نظرمی‌رسد پیامبر صلی الله علیه وآله وسلم احتمالا در ذکر سه عنوان : «خاتم الائمه» ، «قائم» و «مهدی» نکته «الأَهَم فالأَهَم» را رعایت نموده است. یعنی به این صورت که اول مهم ترین بعد مهم‌تر و بعد مهم، به تدریج پایین می‌آید و ادامه می‌دهد. روش نگارش کتب حدیثی هم توسط بزرگانی همچون کلینی در کافی و علامه مجلسی در بحار به همین صورت بوده است.
آیات مربوط به بحث
در قرآن کریم سه آیه در تأیید جمله «الا انه الظاهر علی الدین» آمده است که عبارتند از:
( هُوَ الَّذی أرْسَلَ رَسُولَهُ بِالْهُدى‏ وَ دینِ الْحَقِّ لِیظْهِرَهُ عَلَى الدِّینِ كُلِّهِ وَ لَوْ كَرِهَ الْمُشْرِكُونَ؛ )) [11]
در تفاسیر متعددی آمده است که آیة فوق درباره قائم آل محمد علیه السلام نازل شده است.[12]
( هُوَ الَّذی أرْسَلَ رَسُولَهُ بِالْهُدى‏ وَ دینِ الْحَقِّ لِیظْهِرَهُ عَلَى الدِّینِ كُلِّهِ وَ كَفى‏ بِاللهِ شَهیداً؛ )) [13]
البته غیر از این این آیات و روایات ذیل آن‌ها، روایات گوناگونی از جانب ائمه اطهارعلیهم السلام صادر شده‌اند که مضمون و معنای عبارت پیامبر صلی الله علیه وآله وسلم درباره امام زمان(عجل الله تعالی فرجه) را در روز غدیر معنا و تأیید می کنند.
عبارات سوم و چهارم:
« أَلَا إِنَّهُ الْمُنْتَقِمُ مِنَ الظَّالِمِینَ»
« آگاه باشید که امام زمان(عجل الله تعالی فرجه) انتقام گیرنده از ستمکاران است».
« أَلَا إِنَّهُ فَاتِحُ الْحُصُونِ وَ هَادِمُهَا»
« آگاه باشید که او فاتح دژها و منهدم کننده ی آنهاست.»
این فراز از ویژگی های آن حضرت، نشان‌دهندة آن است که دنیای قبل از ظهور ایشان، دارای ویژگی های خاصی است که سبب شده است تا پیامبر صلی الله علیه وآله وسلم آن بزرگوار را این‌گونه و با این صفاتِ با اقتدار و هول‌انگیز معرفی نمایند. البته همه این‌ها درست است؛ زیرا اخبار فراوانی از عامه و خاصه به ما رسیده است که نمایانگر این است که دنیای قبل از ظهور ایشان، جولانگاه ظالمان، مشرکین و بی‌دینان است؛ کسانی که با در دست داشتن قدرت، پیوسته در حال ظلم و خیره سری در دنیا هستند. لذا پیامبر اکرم صلی الله علیه وآله وسلم آن بزرگوار را این گونه با صلابت و هیبت معرفی می نماید. هیچ دین و آیینی، منجی مورد نظر خود را این‌گونه معرفی نکرده است و به دلیل همین صلابت و بزرگی در وجود ایشان است که سبب شده تا توجه بسیاری از پیروان سایر ادیان را به خود جلب کند.
از طرف دیگر این ویژگی‌، خود، نوعی دلگرمی است به شیعیان آن حضرت و مردمی که مورد ظلم و ستم واقع شده‌اند و به آن‌ها روح امید و زندگی را تزریق می‌کند؛ لذا اعتقاد به چنین منجی‌ای، سرآغاز حیاتی امید‌بخش در جامعه اسلامی و حتی سایر جوامع است که این روند رو به افزایش ظلم و ستم در جهان، بالاخره در نقطه‌ای متوقف خواهد شد و آن منجی با در هم کوفتن صلابت ظالمین و مشرکین و بی دینان، آرامش و عدل و داد جهانی را به ارمغان خواهد آورد.
البته فراموش نشود که روایات گوناگونی وجود دارد که نشان می‌دهند وقتی آن حضرت ظهور می کنند، آن‌چنان با صلابت و هیبت هستند که در دل مردم ایجاد رعب و وحشت می‌کنند. از جمله این روایت:
« عن محمد بن مسلم الثقفی قال سمعت أبا جعفر محمد بن علی الباقر علیه السلام یقول القائم منا منصور بالرعب مؤید بالنصر تطوى له الأرض و تظهر له الكنوز یبلغ سلطانه المشرق و المغرب و یظهر الله عز و جل به دینه على الدین كله و لو كره المشركون‏ ...» .[14]
عبارت پنجم:
« أَلَا إِنَّهُ غالب كُلِّ قَبِیلَةٍ مِنْ أَهْلِ الشِّرْك‏ و هادیها»
« آگاه باشید که او غلبه کننده بر تمامی قبیله ها‌‌ی اهل شرک و هدایت کننده‌ی آنهاست.»
در این عبارت دو نکته، مهم و قابل توجه به نظر می‌رسند: یکی این‌که در این عبارت دو ویژگی متناقض را در امام زمان(عجل الله تعالی فرجه) معرفی می‌کند که یکی از آن‌ها غالب بودن و دیگری هادی بودن برای دسته مغلوب است. باید توجه داشت که بسیاری از افراد غالب و پیروز، ویژگی هادی بودن را ندارند؛ یعنی خیلی از افراد نمی‌توانند همه صفات متضاد و متناقض را با هم و در آنِ واحد در وجودشان داشته باشند، ولی ائمه علیهم السلام دارای این نوع ویژگی‌ها هستند. مثلاً امام علی علیه السلام هم یک جنگ‌جوی شجاعِ به تمام معناست و هم وقتی بچه یتیمی را می‌بیند، تمام پشتش به لرزه درمی‌آید و گریه می‌کند. امام زمان(عجل الله تعالی فرجه) هم جامع این دو صفت متضاد است؛ یکی «غالب كُلِّ قَبِیلَة»، و دیگری «هادیها» است. یعنی ضمن این‌که غلبه دارد، ولی با قهر و غلبه آن‌ها را از بین نمی‌برد؛ بلکه هدایت می‌کند. از همین جمله فهمیده می‌شود که وقتی امام زمان(عجل الله تعالی فرجه) ظهور می کند، تمام وجودش زور و غضب نیست. لذا در برخی از روایات داریم که حضرت در زمان ظهورش جنگ و خون‌ریزی زیادی خواهد داشت.[15] اما از طرف دیگر روایت‌هایی داریم که حضرت ابتدا اتمام حجت می‌کنند؛ مثل آن روایاتی که می‌گویند امام زمان(عجل الله تعالی فرجه) در لحظة آغازین ظهور از جانب کعبه ندا می‌دهد که مردم به‌سوی حق بیایند که محتمل همین مضمون هستند.[16]
در زیارت آل یاسین می‌خوانیم: «السلام علیک ایها العلم المنصوب و العلم المصبوب و الغوث و الرحمة الواسعه» که صفت «واسعه» در مورد ائمه دیگر نیست؛ ولی در مورد امام زمان(عجل الله تعالی فرجه) به‌کار رفته است و این یعنی رحمتشان فراگیر است و معلوم می شود چیزی که غلبه دارد، رحمت امام زمان(عجل الله تعالی فرجه) است تا انتقام و از بین بردن مشرکان؛ چون ائمه مُظهِر ومَظهَر تمام‌نمای صفات جمال و جلال خداوند هستند و یکی از صفات جمال خداوند این است: «یا من سبقت رحمتُه غضبَه»؛ یعنی ای کسی که رحمتش بر غضبش پیشی گرفته است. با این بیان که در مورد خداوند اصل بر این است که رحمت کند ولی به خاطر دوام امواج خروشان رحمت، غضب نیز می‌کند. غضب خداوند به ‌خاطر این است که مزاحمین رحمت را کنار بزند، تا رحمت ادامه پیدا کند. لذا امام زمان(عجل الله تعالی فرجه) هم می‌آید تا موانع انتشار رحمتش را برچیند و این موانع چیزی جز مشرکان و ملحدان نیستند.
نکته بعدی در مورد این عبارت این است که اهل شرک در مقابل اهل توحید قرار گرفته است. توحید و شرک نیز با هم متناقض هستند؛ یعنی انسان‌ها یا مشرک اند یا موحد. البته قابل توجه است که توجه به توحید و خدا‌پرستی و یگانه‌پرستی در فطرت مردم است و مردم از آن موقع که آفریده شده اند، به دنبال تحقق کامل این فطرت در عالم بیرون هستند. این موضوع در عالم بشریت فقط به‌ وسیله موعود امم و ادیان، حضرت مهدی علیه السلام انجام شود و این را قرآن نیز وعده داده است:
( وَعَدَ اللهُ الَّذینَ آمَنُوا مِنْكُمْ وَ عَمِلُوا الصَّالِحاتِ لَیسْتَخْلِفَنَّهُمْ فِی الْأَرْضِ كَمَا اسْتَخْلَفَ الَّذینَ مِنْ قَبْلِهِمْ وَ لَیمَكِّنَنَّ لَهُمْ دینَهُمُ الَّذِی ارْتَضى‏ لَهُمْ وَ لَیبَدِّلَنَّهُمْ مِنْ بَعْدِ خَوْفِهِمْ أَمْناً یعْبُدُونَنی‏ لا یشْرِكُونَ بی‏ شَیئاً وَ مَنْ كَفَرَ بَعْدَ ذلِكَ فَأُولئِكَ هُمُ الْفاسِقُون.))[17]
و اساساً این مسئله، هدفِ آمدنِ امام زمان(عجل الله تعالی فرجه) است. در روایات داریم که وقتی ایشان ظهور می‌کنند، در تمام نقاط زمین ندای پذیرش اسلام بلند خواهد شد. به عنوان نمونه در روایتی امام صادق علیه السلام فرمودند:
«( وَلَهُ أسْلَمَ مَنْ فِی السَّماواتِ وَ الْأَرْضِ طَوْعاً وَ كَرْهاً)) قَالَ: إذَا قَامَ الْقَائِمُ لَا یبْقَى أرْضٌ إلَّا نُودِی فِیهَا شَهَادَةُ أنْ لَا إلَهَ إلَّا اللهُ وَ أنَّ مُحَمَّداً رَسُولُ اللهِ».[18]
و در آیه دیگری از قرآن داریم که زمین را بندگان صالح خداوند به ارث می‌برند و صاحب می‌شوند:
(وَ لَقَدْ كَتَبْنا فِی الزَّبُورِ مِنْ بَعْدِ الذِّكْرِ أنَّ الْأَرْضَ یرِثُها عِبادِی الصَّالِحُون )) [19]
و عباد صالح کسانی هستند که موحد و پرچمدار توحید هستند. از طرفی مهم‌ترین ویژگی اصحاب امام زمان(عجل الله تعالی فرجه) موحد بودن ایشان است.
لذا به این نکته مهم می رسیم که عبارت «الا انه غالب کل قبیللآ من اهل الشرک» در واقع برگردان و ترجمه آیة ( وَعَدَ اللهُ الَّذینَ آمَنُوا مِنْكُمْ وَ عَمِلُوا الصَّالِحاتِ لَیسْتَخْلِفَنَّهُمْ فِی الْأرْضِ ... ))[20] یا آیة ( وَ نُریدُ أنْ نَمُنَّ عَلَى الَّذینَ اسْتُضْعِفُوا فِی الْأَرْضِ وَ نَجْعَلَهُمْ أئِمَّةً وَ نَجْعَلَهُمُ الْوارِثینَ )) [21] است. نکته مهم دیگری که از این مقدمات به‌دست می‌آید این است که دغدغة اصلی امام زمان(عجل الله تعالی فرجه) این است که مردم، موحد و یکتا پرست شوند؛ زیرا اصل و اساس رکن جامعه جهانی، توحید است و تا این مهم تحقق نیابد، نمیتوان جامعه اسلامی جهانی را تشکیل داد. لذا ایشان در حین این‌که غالب و پیروز است، مشرکین را نیز به راه راست و یکتاپرستی دعوت می‌کند.
عبارت ششم:
« ألَا إِنَّهُ مُدْرِكٌ بِكُلِّ ثَارٍ لِأَوْلِیاءِ الله‏»
« آگاه باشید او، به دست آورنده خون همه‌ی دوستان خداست.»
«مدرک» در لغت به معنای درک کننده است؛ ولی در این عبارت بهتر است به‌معنای «خون‌خواه» بگیریم و خون‌خواه یعنی «ولی دم»؛ این عبارت امام زمان(عجل الله تعالی فرجه) را ولی دم اولیای الاهی معرفی می‌کند.
واژه «ثار» چند معنا دارد: یکی به معنای انقلاب و برانگیختن است که اصل معنای لغتی آن نیز همین است. معنای دوم «خون» است؛ چون خون برانگیخته می‌شود و برمی‌انگیزاند. در زیارت عاشورا داریم که: « السلام علیک یا ثار الله وابن ثاره». این جا هم هر دو معنا هست که یک معنای آن، این است که تو خون خدا هستی. یعنی آنقدر خونت در راه خدا ریخته شده که اگر قرار بود خدا، خون داشته باشد، خون تو (امام حسین علیه السلام ) خون خدا بود و یا آن‌قدر خون تو به خون خدا پیوند خورده است که ثارالله هستی. معنای دیگرش این است که تو کسی هستی که خدا خون‌خواه و ولی دم تو است. اما در عبارت « ألَا إنَّهُ مُدْرِكٌ بِكُلِّ ثَارٍ لِأَوْلِیاءِ الله‏»، ثار به معنای خون است نه خون‌خواه؛ چون قبل از ثار «کُل» آمده است؛ یعنی او ولی دم همه خون‌های اولیا و دوستان خداست.
از طرفی به‌کار رفتن کلمه «کل» نشان دهندة این است که ایشان خون‌خواه خون های تمام اولیای الاهی از ابتدای تاریخ تا انتهای آن است. اما در این‌جا این سؤال مطرح است که ایشان از چه کسی می‌خواهد خون‌خواهی کند؟ مگر نه این است که تمام آن قاتلان از دنیا رفته‌اند؟
در پاسخ به این سؤال می گوییم که در برخی از روایات داریم که ایشان وقتی ظهور می کنند بعضی از قاتلان انبیاء و ائمه علیهم السلام را زنده می کنند و انتقام خون آنها را خواهد گرفت.[22] از طرف دیگر در قرآن آیه ای وجود دارد که نشان می دهد خداوند به ولی دم و خون خواه، قدرت و اختیاراتی را داده است:
( وَ مَنْ قُتِلَ مَظْلُوماً فَقَدْ جَعَلْنا لِوَلِیهِ سُلْطاناً فَلا یسْرِفْ فِی الْقَتْلِ إِنَّهُ كانَ مَنْصُورا.))[23]
سلطنت و قدرت ولی دم می‌تواند یا با قصاص باشد یا با دیه باشد و یا اصلاً ببخشد و از آن‌جایی که اصل قصاص فطری است (یعنی ولی دم تا خون‌خواهی از قاتل نکرده باشد آرام و قرار ندارد) در تمام اقوام ـ از قرون کهن تا به حال ـ وجود داشته است. در حکومت حقه امام عصر(عجل الله تعالی فرجه) که موعود و منتظَر همه ادیان الهی است، مسائل فطری به‌عنوان مکمل مسائل حکومتی هستند. لذا در زمان امام عصر(عجل الله تعالی فرجه) همه ادیان و همه گروه ها ـ حتی گروههای ماتریالیستی و لائیک براساس ویژگی ها و فطرت انسانی شان ـ منتظر حکومت عادله یا مدینه فاضله هستند و در این حکومت همه چیز باید سر جای خودش باشد؛ زیرا عدل یعنی (وضع کل شی فی موضعه) یا ( اعطاء کل شی حقه)، عدل یعنی هر چیزی در جای خودش قرار بگیرد و یا این‌که به هر صاحب حقی حقش را بدهیم.
در روایت داریم که «انه کان منصورا» امام زمان(عجل الله تعالی فرجه) است[24] و یکی از القاب آن حضرت است. منصور به این دلیل از القاب آن حضرت است که در خون‌خواهی از قاتلان اولیاء‌الله،[25] از طرف فرشتگان یاری شده و تأیید می‌شود. لذا امام زمان (عجل الله تعالی فرجه) دارای این اختیار است که در مقابل قاتلین اولیای الاهی قانون قصاص، دیه، یا عفو و بخشش را جاری سازد.
عبارت هفتم:
« أَلَا إِنَّهُ النَّاصِرُ لِدِینِ اللهِ»
« آگاه باشید که او یاور دین خداست.»
این عبارت در واقع تکمیل‌کنندة عبارت «ألَا إِنَّهُ الظَّاهِرُ عَلَى الدِّین» است. در این عبارت مراد از دین خدا «اسلام» است که پیامبر صلی الله علیه وآله وسلم در همین خطبه غدیر به این موضوع اشاره کرده است: ( إنَّ الدِّینَ عِنْدَ اللهِ الْإِسْلامُ)).[26]
ما می دانیم که تمام انبیاء و ائمه علیهم السلام ، یار دین خدا و یاری دهنده آن هستند ولی معلوم می‌شود ذکر این خصوصیت برای امام زمان (عجل الله تعالی فرجه) به گونه ای است که با دیگران فرق دارد و فرقش این است که نصرت واقعی دین خدا وقتی است که کلیه آثار شرک از دنیا برداشته شده و دین خدا بر تمامی زمین گسترده شود و آیات خدا تحقق یابد:
(هُوَ الَّذی أرْسَلَ رَسُولَهُ بِالْهُدى‏ وَ دینِ الْحَقِّ لِیظْهِرَهُ عَلَى الدِّینِ كُلِّهِ.)) [27]
و روایات متعددی داریم که مصداق این آیات، قائم آل محمد، امام زمان (عجل الله تعالی فرجه) است. با توجه به عبارت «أَلَا إِنَّهُ الظَّاهِرُ عَلَى الدِّین»، عبارت «أَلَا إِنَّهُ النَّاصِرُ لِدِینِ الله» به این معناست که امام زمان (عجل الله تعالی فرجه) تمام اسلام را در جهان پیاده می‌کند و دین خدا را در تمامی گسترة زمین با ابلاغ و اجرا یاری می‌کند؛ لذا امام زمان (عجل الله تعالی فرجه) هم وظیفة ابلاغ و هم وظیفة اجرا دارند.
یکی از ویژگی های قابل ذکر یاران امام زمان (عجل الله تعالی فرجه) این است که آنان باید در دوران غیبت، دین خدا را هم قولاً و هم عملاً یاری کنند و تمام تلاش خود را به کار بندند تا با یاری دین خدا زمینه ظهور آن حضرت را فراهم آوردند.
عبارت هشتم:
« أَلَا إِنَّهُ الْغَرَّافُ من بَحْرٍ عَمِیق‏»
« بدانید او از دریایی عمیق بهره می گیرد.»
«بحر عمیق» یعنی دریای ژرف و «غرفه» یعنی پیمانه. اتاق را هم غرفه می‌گویند؛ زیرا به ‌معنای جایی محدود است. «غراف» صیغه مبالغه است؛ یعنی بسیار پیمانه برمی‌دارد؛ به این معنا که متصل به دریای ژرف است.
در اصطلاح روایات و ادبیات عرب و غیرعرب، دریا به معنی دانش است. البته دریا را بعد از دانش به رحمت و عطوفت نیز تشبیه می‌کنند؛ مثلاً می‌گویند: دریای عطوفت، دریای رحمت، دریای فضل، دریای جود، دریای عدل و ... . ولی اصل دریا که آب زلال است به معنای علم و دانش به‌کار رفته است. در قرآن هم به این معنا اشاره شده است که آب را به معنای علم و دانش ائمه علیهم السلام گرفته اند:[28] (فَمَنْ یأْتیكُمْ بِماءٍ مَعینٍ))؛[29] یعنی چه کسی آب گوارا برایتان خواهد آورد؟ لذا «إِنَّهُ الْغَرَّافُ من بَحْرٍ عَمِیق» یعنی امام زمان (عجل الله تعالی فرجه) در کنار دریای رحمت، دریای دانش و دریای رأفت و عطوفت الهی قرار گرفته است و همه این‌ها پایان‌ناپذیر است؛ زیرا به دریای لایزال الهی متصل است. از طرفی وظیفة ما نیز این است که به آن دریا و سرچشمه متصل باشیم. در قرآن کریم خداوند می‌فرماید:
(یا أَیهَا الَّذینَ آمَنُوا اصْبِرُوا وَ صابِرُوا وَ رابِطُوا وَ اتَّقُوا اللهَ لَعَلَّكُمْ تُفْلِحُون))‏[30]
امام باقر علیه السلام در ذیل این آیه می‌فرمایند: «و رابطوا إمامكم المنتظر».[31] این یعنی ارتباط ما با امام زمان (عجل الله تعالی فرجه) باید یک ارتباط دوطرفه باشد و از خداوند بخواهیم که رفاقت و ارتباط ما را با آن حضرت از طریق ترک گناهان بیشتر نماید و در ارتباط بیشتر با ایشان است که انسان مسلمان زندگی می‌کند، می میرد و محشور می‌شود. این‌که گفته‌اند روح همه عبادات و اعمال، وجود امام زمان (عجل الله تعالی فرجه) است، یا «بالإمام تمام الصلاة و الزكاة و الصیام و الحج و الجهاد و توفیر الفی‏ء و الصدقات و إمضاء الحدود و الأحكام...»،[32] به‌خاطر این است که اگر این ارتباط نباشد روح عبادت در انسان از بین می‌رود.
لذا «أَلَا إِنَّهُ الْغَرَّافُ من بَحْرٍ عَمِیق»‏ یعنی امام زمان (عجل الله تعالی فرجه) از بحر عمیق غرفه برمی‌دارد و پیمانه پیمانه از آن استفاده می‌کند. همان‌طور که گفتیم غراف، صیغه مبالغه است؛ به این معنا که امام زمان (عجل الله تعالی فرجه) وقتی حکومت جهانی را تشکیل می‌دهد، یک دستش در دریای عمیق و یک دستش در اجرای قوانین در جهان است و این نشان می‌دهد که آن حضرت به دریای ژرف نامتناهی وصل است. دارایی وسرمایه وسیع دنیوی و اخروی را در اختیار دارد. البته به این معنا نیست که امام زمان (عجل الله تعالی فرجه) علمش از پیغمبر بیشتر است؛ بلکه یعنی پیغمبر علومی داشته که نمی‌توانسته است در آن زمان ابراز کند و امام زمان (عجل الله تعالی فرجه) آن‌ها را ابراز می‌کند. در تأیید این مطلب روایتی از امام صادق علیه السلام وجود دارد که می‌فرمایند:
«الْعِلْمُ سَبْعَةٌ وَ عِشْرُونَ حَرْفاً فَجَمِیعُ مَا جَاءَتْ بِهِ الرُّسُلُ حَرْفَانِ فَلَمْ یعْرِفِ النَّاسُ حَتَّى الْیوْمِ غَیرَ الْحَرْفَینِ فَإِذَا قَامَ قَائِمُنَا أخْرَجَ الْخَمْسَةَ وَ الْعِشْرِینَ حَرْفاً فَبَثَّهَا فِی النَّاسِ وَ ضَمَّ إلَیهَا الْحَرْفَینِ حَتَّى یبُثَّهَا سَبْعَةً وَ عِشْرِینَ حَرْفاً»[33]
« همه علم و دانش بیست و هفت حرف (باب) است پس همه آن‌هایی که از آدم تا خاتم و از خاتم، تا امام زمانعلیهم السلام آورده‌اند دو حرف است که وقتی امام زمان (عجل الله تعالی فرجه) ظهور می‌کند، آن بیست و پنج حرف دیگر را خارج می‌کند و با ضمیمه کردن آن دو حرف ـ که تا قبل از ظهور خارج شده بود ـ آن بیست و هفت حرف از را در بین مردم منتشر می‌کند.»
البته این علوم غیر از علوم ظاهری است که منظور اصلی از علم، علم خداشناسی و توجه به خدا و مبادی و مبدأ و معاد جهان است.
عبارت نهم:
«أَلا إِنَّهُ یسِمُ کُلَّ ذی فَضْلٍ بِفَضْلِهِ وَ کُلَّ ذی جَهْلٍ بِجَهْلِهِ»
«آگاه باشید! که او به هر ارزشمندی به اندازة ارزش او و به هر نادان و بی‌ارزشی به اندازة نادانی اش نیکی کند.»
در برخی از نسخه‌ها به‌جای «یسم»، واژه «قسیم»[34] آمده است. واژه «یسم» از ریشه (وسم ـ یسم ـ وسماً) است و به‌معنای علامت و نشانه‌گذاری است. از طرف دیگر ضمیر «هاء» در «بفضله» و «بجهله» به همان افراد «ذی فضل» و «ذی جهل» برمی گردد و امام زمان است که به هر دو قسم از گروه‌های فاضل و جاهل اعطا می‌کند.
در بیان معنای این عبارت در ابتدا به شرح واژه های «قسیم» در یک نسخه و «یسم» در نسخه دیگر می‌پردازیم. به این ترتیب که درست است که این دو واژه با هم به لحاظ ظاهری و حتی معنای اصلی با هم فرق می‌کنند، ولی طبق قاعده اشتقاق در زبان عربی که می‌گوید: «اگر در دو واژه دو حرف از حروف اصلی آن‌ها مثل هم باشند، آن دو کلمه قطعاً دارای اشتراک معنایی هستند.» در مورد این دو کلمه هم این قاعده جاری می‌شود؛ یعنی چون در حروف «سین» و «میم» با هم مشترک اند، قطعاً دارای معنای مشترکی در باطن معنایشان با هم هستند و آن معنا «قطع و بریدگی» است. لذا در هر صورت امام زمان (عجل الله تعالی فرجه) در زمان ظهور خود، به انسان‌های فاضل، به اندازه ارزش آن‌ها و به انسان‌های جاهل به قدر خودِ آن‌ها اعطاء می کند.
در بیان عبارت «یسِمُ کُلَّ ذی فَضْلٍ بِفَضْلِهِ» باید گفت که این عبارت خیلی شبیه به این آیه از قرآن است که می‌فرماید: (وَ یؤْتِ كُلَّ ذِی فَضْلٍ فَضْلَه)؛[35] ( به هر صاحب فضیلتى، به مقدار فضیلتش ببخشد.) از این‌جا می‌توان دریافت که مراد از افراد «ذی فضل» و در مقابل آ‌نها «ذی جهل» چه کسانی هستند. علامه طباطبایی(ره) در این قسمت نکات قابل توجهی را بیان می کند که خلاصه اش به قرار زیر است:
«مراد از «ذی فضل» در این آیه شریفه کسانی هستند كه صفات و اعمالى بهتر و بیشتر از دیگران دارند. ... نکته دیگر اعتناء به فضل هر صاحب فضل است. ... و خلاصه کلام این است که هر كسى را در جایى كه لایق آن است قرار مى‏دهد، نه اینكه فاضل و مفضول در دیندارى را، به یك چوب براند، و خصوصیات افراد را نادیده بگیرد و بر روى درجات و منازلى كه اعمال و مساعى اجتماعى دارند، خط بطلان بكشد، و چنان نیست كه در آن سراى، حال افراد زحمتكشِ با نشاط و افراد تنبل و كسل یكسان باشد.»[36]
لذا با توجه به این توضیحات بیان می‌داریم که در روایات فراوانی در ذیل این آیه داریم که آن کسی که فضل هر صاحب فضلی را اعطا می کند، علی بن ابی طالب علیه السلام است؛ مثل این روایت:
«عَنْ أبِی جَعْفَرٍ علیه السلام : وَ یؤْتِ كُلَّ ذِی فَضْلٍ فَضْلَهُ هُوَ عَلِی بْنُ أَبِیطَالِبٍ علیه السلام »[37]
لذا اگر امام علی علیه السلام اعطا کننده فضل است، پس امام زمان (عجل الله تعالی فرجه) را که پیامبر صلی الله علیه وآله وسلم این گونه معرفی کرده، اعطا کننده فضل خواهد بود و این فضل را با توجه به درجه اتصاف افراد به صفات حسنه اعطا می کند و آنها را در جایگاه مخصوص خود که در شأنشان است، قرار می دهد و نیز به افرادی که در درجه پایین تری از فضائل اخلاقی و علوم دینی باشند ـ و خطاب به جهال شده اند ـ به اندازه خودشان اعطا می کند.
نکته دیگر این که شاید طبق قرینه لفظیه کلام، احتمالاً آن اعطا شده، همان علومی باشد که در زمان ظهور ایشان به اتمام و اکمال می رسد. اما سؤال این است که چرا به همه به طور یکسان اعطا نمی شود؟ که در جواب باید گفت: درک و فهم افراد با هم گوناگون است و لذا پیامبر صلی الله علیه وآله وسلم افراد با درک و فهم پایین را خطاب به جاهل نموده است و افراد با درک و فهم بالا را با عنوان فضلاء یاد کرده است و این ها هستند که اهل علم اند؛ زیرا علم است که مایه فضیلت می باشد؛ لذا «ذی فضل» یعنی «ذی علم» و در روایات گوناگونی علم و فضیلت را کنار هم و در ردیف همدیگر قرارا داده اند مثل آنچه که از امام علی علیه السلام آمده است: «غآیه الفضائل العلم» و «رأس الفضائل العلم‏»[38]، که امام زمان علیه السلام قطعاً از علومی که در دست اوست و مالک اصلی آنهاست، به طالبان آن بیشتر اعطا خواهد نمود.
عبارت دهم:
« أَلَا إِنَّهُ خِیرَةُ اللهِ وَ مُخْتَارُه‏»
« بدانید او خیرة الله است، مختارالله است.»
خیرة (مصدر یا صفت مشبه) و مختار (اسم مفعول) هر دو از یک لغت هستند و دارای معنای نزدیک به هم می باشند. لغت «خیر» یعنی بهتر و برتر، و «خیر»، «أخیر» بوده است که بر اثر، کثرت استعمال الف آن افتاده و تبدیل به «خیر» شده است که به معنای «با فضیلت» هم بکار می‌رود. لذا «ألَا إِنَّهُ خِیرَةُ اللهِ وَ مُخْتَارُه‏» یعنی امام زمان (عجل الله تعالی فرجه) توسط خدا انتخاب شده و بهترین است.
پیشینه خلقتی انسان به سه عالم بازمی گردد. عالم نور، عالم روح، عالم جسم؛ یعنی ما دارای سه بُعد در طولِ هم هستیم: بعد جسمانی، بعد روحانی و بعد نورانی که این سه در طول هم هستند؛ نه در عرض هم. خداوند متعال وجود مقدس ائمه طاهرینعلیهم السلام و امام زمان (عجل الله تعالی فرجه) را از همه جهات انتخاب کرده و برگزیده و برتر قرار داده است. امام زمان (عجل الله تعالی فرجه) خِیرَة الله است؛ یعنی از جمیع جهات از جانب خدا برگزیده شده است و این یعنی جسم و روح و نور او برگزیده است. در این‌باره روایتی نیز وارد شده است:
أنَّكُمْ صَفْوَةُ اللهِ مِنْ خَلْقِه؛‏[39]
البته باید توجه داشت که بسیاری از این فضیلت ها در وجود ائمه علیهم السلام اکتسابی هستند یعنی خداوند ائمه علیهم السلام را در یک مرحله ای قرار داده است و درجات بالاتر را خودشان کسب کرده اند.
نکته بعدی که قابل توجه می باشد، این است که آیا این ائمه علیهم السلام که برگزیده شده‌اند، قابل اقتدا هستند یا نه؟ در پاسخ به این سؤال می گوییم که: یکی از وجوه امامت ائمه علیهم السلام این است که قابل اقتدا، الگو و پیشوا هستند و به همین دلیل خداوند متعال پیغمبران و امامان را از بشر آفریده است. اما چرا از بشر آفریده است؟ به این دلیل که بتوانند برای افراد دیگر الگو باشند. بنابراین، ائمه طاهرینعلیهم السلام و از جمله امام زمان (عجل الله تعالی فرجه) خیرة الله هستند تا دیگران در حد وسع و توان خود با تأسّی به آنان ـ هم در فضیلت های خدادادی و هم در فضایل اکتسابی ـ ضمن کسب فضایل، زندگی ایشان رنگ و بوی آن بزرگواران را بگیرد؛ زیرا آنان «صراط الله المستقیم» و آگاه به راه و راهنماهای خوبی برای تمام بشریت هستند. تا آن‌جا که پیامبر اکرم صلی الله علیه وآله وسلم فرمودند:
« أنَا صِرَاطُ اللهِ الْمُسْتَقِیمُ الَّذِی أمَرَكُمْ بِاتِّبَاعِهِ ثُمَّ عَلِی مِنْ بَعْدِی ثُمَّ وُلْدِی مِنْ صُلْبِهِ أئِمَّةٌ یهْدُونَ إلَى الْحَقِّ وَ بِهِ یعْدِلُون»‏.[40]
جهت دیگری که ائمه علیهم السلام خیرة الله و مختارالله هستند این است که ایشان تأمین‌کننده غرض آفرینش اند. به این دلیل که غرض آفرینش عبادت و بندگی خداست: (وَ ما خَلَقْتُ الْجِنَّ وَ الْإِنْسَ إِلاَّ لِیعْبُدُون).[41] این‌ها چون برترین بندگان خدا هستند، پس تحقق بخش و تأمین‌کننده بندگی خدا هستند. اگر آن بزرگواران نبودند، بندگی خدا کامل نمی‌شد؛ زیرا در بندگی خدا سرآمدِ تمامِ خلق از آدم تا خاتم هستند.
نکتة دیگر این‌که وقتی کسی «خیرة الله و مختاره» بود، در این صورت باید «تضمین شده» باشد که مردم بتوانند آن‌ها را الگو قرار دهند؛ پس از «خیرة الله و مختاره» استفاده می شود که ایشان معصوم هستند و از هر گناه و اشتباه و سهو و ترک اولایی مصون هستند؛ از سویی دیگر اگر معصوم اند پس دارای علم الهی نیز هستند؛ چون عصمت و علم الهی لازم و ملزوم یکدیگر و تفکیک‌ناپذیر هستند. اگر کسی بخواهد معصوم باشد، باید علم الهی نیز داشته باشد؛ یعنی خدا یک آگاهی به او داده باشد که در اثر آن آگاهی، اختیاراً از گناه پرهیز کند. بنابراین از «خیرة الله و مختاره» عصمت و از عصمت هم علم برمی‌آید. این در حالی است که علم و عصمت بالاترین کمالات هستند.
دیگر اینکه علم با قدرت مساوق و نزدیک است. مساوق یعنی هم‌سیاق؛ نه این‌که علم با قدرت مساوی است؛ بلکه نزدیک به یکدیگرند. کسانی که دارای علم الهی هستند، حتماً دارای قدرت الهی نیز هستند. در حالی‌که علم‌های بشری قدرت‌آور نیستند. پس از «خیرة الله و مختاره» بر می‌آید که این‌ها دارای کمالات الهی هستند و از جمله کمالات الهی عصمت است؛ لذا وقتی که عصمت باشد باید علم هم باشد. علم هم که باشد باید در کنارش قدرت باشد و برترین نعمت‌هایی که خداوند متعال برای برگزیدگان خود قرار داده، همین علم و قدرت است. علم و قدرت جزو ابزارهای برتر انبیا و ائمه علیهم السلام است. لذا آن بزرگواران از تمام جهات برگزیده و برتر هستند و می‌توانند الگو و شاخص تمام عیاری برای خلق و هدایت آن‌ها باشند.
عبارت یازدهم:
« ألَا إنَّهُ وَارِثُ كُلِّ عِلْمٍ وَ الْمُحِیط بکل فهم»
« بدانید او وارث تمامی علم است و به تمامی فهم و ادراک احاطه دارد.»
اگر کسی بخواهد مدیرِ گروهی باشد، می‌بایست امتیازاتی را داشته باشد. اولین امتیازها بعد از حیات و زندگی، دو امتیازِ علم و قدرت است که از فضایل و کمالات انسانی می باشند . بشر از ابتدای آفرینش تاکنون هیچ وقت در علم و قدرت بصورت اجتماعی، ایستایی نداشته است و همیشه در حال پویایی بوده تا علم و قدرتش را بیشتر کند. اکتساب علم و قدرت برای انسان فطری است، یعنی انسان به طور فطری به دنبال علم و قدرت است. پیامبران و ائمه علیهم السلام که انسان‌های برتر هستند؛ علم و قدرت جزء برترین فضائلشان است، به‌طوری که به این دو صفت بیشتر از صفات دیگرشان اهمیت داده‌اند. پیامبر اکرم صلی الله علیه وآله وسلم در خطبة غدیر راجع به امیرالمؤمنین علیه السلام می‌فرمایند:
« وَ مَا مِنْ عِلْمٍ إِلَّا وَ قَدْ عَلَّمْتُهُ عَلِیاً»[42]
هیچ علمی وجود ندارد مگر آن‌که آن را به علی یاد داده‌ام.
یا می‌فرمایند:
« النُّورُ مِنَ اللهِ عَزَّ وَ جَلَّ فِی مَسْلُوكٌ ثُمَّ فِی عَلِی»[43]
یا در ابتدای قسمت ششم می‌فرمایند:
«آمِنُوا بِاللهِ وَ رَسُولِهِ وَ النُّورِ الَّذِی أُنْزِلَ مَعَهُ.»[44]

خداوند متعال نیز می فرماید:
( وَ كُلَّ شَی‏ءٍ أَحْصَیناهُ فی‏ إِمامٍ مُبین ) [45]
( و هر چیزی که ما داشتیم در امام مبین احصا کردیم ) (که امام مبین را حضرت علی علیه السلام می‌دانند).
تعبیر نور، علم، فکر، عقل و تعبیرات دیگر در قرآن کریم جزو پر کاربردترین الفاظ در قرآن است. خداوند در قرآن می‌فرماید:
( اللهُ الَّذی خَلَقَ سَبْعَ سَماواتٍ وَ مِنَ الْأَرْضِ مِثْلَهُنَّ یتَنَزَّلُ الْأَمْرُ بَینَهُنَّ لِتَعْلَمُوا أنَّ اللهَ عَلى‏ كُلِّ شَی‏ءٍ قَدیرٌ وَ أنَّ اللهَ قَدْ أحاطَ بِكُلِّ شَی‏ءٍ عِلْماً ) [46]
( خداوند آن کسی است که هفت آسمان را آفرید و مانند آن آسمان‌ها، زمین را خلق فرمود و امر نافذ خود را بین هفت آسمان و زمین نازل کرد تا بدانید که خدا به هر چیز توانا و به احاطه علمی بر همه امور آگاهست. )
یعنی هدف آفرینش «دانستن» است. در هیچ مکتبی از مکاتب علمی، دانشگاهی، سیاسی و مکاتب دینی، غیر از اسلام، به علم اهمیت نداده است. درعبارت «لتعلموا» لام، لام نتیجه است؛ یعنی هفت آسمان را خلق کرده برای این‌که بدانید.
این عبارت از شاهکارهای قرآن کریم است که هدف از آفرینش را علم معرفی کرده است و در آیه 56 سورة ذاریات فرموده:
( وَ ما خَلَقْتُ الْجِنَّ وَ الْإِنْسَ إلاَّ لِیعْبُدُون )
( ما جن و انس را خلق نکردیم مگر برای این‌که من را عبادت کنند. )
یعنی هدف آفرینش عبادت است. می‌دانیم که در قرآن پارادوکس و تناقض نیست. پس بایستی یک نسبتی بین عبودیت و علم باشد؛ زیرا در یک آیه هدف خلقت، علم آمده و جای دیگر عبودیت. لذا می بایست تناسب و اتحادی بین علم و عبودیت باشد . در آیه 282 بقره می‌‌فرماید:
( وَ اتَّقُوا اللهَ وَ یعَلِّمُكُمُ الله)
( تقوا پیشه کنید، خدا شما را آموزش می‌دهد.)
یعنی تقوی مقدمة علم است. یا در روایات است که:
« العلم نور یقذفه الله فی قلب من یشاء»[47]
علم نوری است که خداوند در قلب عده‌ای از بندگان قرار می‌دهد.
در این‌جا علم و عبودیت بر هم منطبق می‌شوند؛ زیرا مصداق آن، بندگان کامل هستند. بندگان کامل ضمن این‌که عبد هستند، عالم نیز می‌باشند. لذا در آیه 28 سورة فاطر می‌فرماید:
( إنَّما یخْشَى اللهَ مِنْ عِبادِهِ الْعُلَماء)
( از میان بندگان، علماء از خدا می‌ترسند.)
پس از میان بندگان کسانی که دارای دانش هستند، خداترس بوده و خداترسی از ویژگی های بندگی است. پس نسبتی میان بندگی و علم وجود دارد.
نکته‌ی دیگر اینکه دانش بشری که در اصطلاح فلسفه، دانش حصولی به آن می‌گویند، دانش عکس‌برداری از دنیای بیرون است. در دانش الهی پیامبران، علم و قدرت با هم مساوق اند (یعنی هم سیاق‌اند) و نمی‌گویم مساوی هستند؛ یعنی در مورد انبیاء و اوصیاء باید گفت جایی که علم باشد، حتماً قدرت نیز هست و جایی که قدرت باشد، حتماً علم نیز هست. مثل داستان آصف ابن برخیا که توانست تخت ملکه سبا را از دور دست ها بیاورد در حالی که هنوز سلیمان پلک نزده بود، و این قدرت نتیجة‌ قسمتی از علم بود. اما ائمه معصومین ما علیهم السلام که علم تمام کتاب را می دانند قطعاً قدرتشان برتر از آصف ابن برخیا می باشد.[48]
حال به عبارت «أَلَا إِنَّهُ وَارِثُ كُلِّ عِلْم‏» بر‌می‌گردیم که یعنی امام زمان (عجل الله تعالی فرجه) وارث تمامی دانش های آفرینش، شامل علم آدم ابوالبشر علیه السلام تا خاتم الانبیاء صلی الله علیه وآله وسلم و علم امیرالمؤمنین علیه السلام تا امام حسن عسکری علیه السلام و تمامی علم علما و دانشمندان هستند. در طول تاریخ هرکسی هر دانشی دارد، آن دانش نزد امام زمان (عجل الله تعالی فرجه) است. لذا در روایات آمده که مواریث انبیا مثل عصای حضرت موسی علیه السلام در نزد امام زمان (عجل الله تعالی فرجه) است.[49] پس این که مواریث همه‌ی انبیاء در نزد امام زمان (عجل الله تعالی فرجه) است، تجسّم و تبلور این مسأله است که تمام علوم و دانش های انبیاء و گذشتگان نزد آن حضرت است.
«و المحیط بکل فهم» یعنی هرچه ما می‌فهمیم و درک می‌کنیم، امام زمان (عجل الله تعالی فرجه) هم آن را می‌فهمد و درک می‌کند. در مورد خداوند داریم:
( لا تُدْرِكُهُ الْأبْصارُ وَ هُوَ یدْرِكُ الْأَبْصارَ وَ هُوَ اللَّطیفُ الْخَبیرُ) [50]
( دیدگان او را درک نمی کنند در حالی که اوست که دیدگان را درک می‌کند.)
و امام زمان (عجل الله تعالی فرجه) نیز مسلط بر دیدن‌ها و شنیدن‌ها و همه‌ حواس ما می باشد. لذا حضرت می‌توانند با تسلطی که بر ادراکات دارند، ادراکات ما را کنترل کنند، از کار بیندازند و یا تقویت کنند. لذا اگر ارادة ایشان تعلق بگیرد، ادراکات ما قوی‌تر می‌شود.
عبارت دوازدهم:
« أَلَا إِنَّهُ الْمُخْبِرُ عَنْ رَبِّهِ عَزَّ وَ جَل‏ والمشید لامر آیاته»
« بدانید او از جانب خدایش خبر می‌دهد و محکم‌کننده آیات او است.»
«تشیید» یعنی محکم کردن و عبارت فوق یعنی کار آیات خدا را محکم می‌کند. با این بیان که، آیات خدا دو نوع است: آیات تکوینی و آیات تدوینی. آیات تدوینی یعنی نوشتاری مثل قرآن و حدیث و آیات تکوینی؛ یعنی موجودات عینی که خداوند متعال در آفرینش خلق کرده است.
آیات تکوینی ـ نسبت به انسان ـ نیز تقسیم می‌شود به: آیات انفسی و آیات آفاقی، یعنی به آیات درونی و بیرونی. خداوند در قرآن می‌فرماید:
( سَنُریهِمْ آیاتِنا فِی الأفاقِ وَ فی‏ أَنْفُسِهِمْ) [51]
( نشان می‌دهیم به آن‌ها، آیات خود را در افق‌ها و درنفس‌هایشان (یا درون و جانشان))
و این یعنی اینکه ما در افق ها و جان‌هایشان آیاتی داریم. لذا امام زمان (عجل الله تعالی فرجه) ، هم محکم‌کنندة آیات تدوینی و هم محکم کنندة آیات تکوینی هستند. شاهد ما برای محکم کنندگی آیات تدوینی ایشان آن است که در زیات آل یاسین می‌خوانیم: «السلام علیک یا تالی کتاب الله و ترجمانه»؛ «سلام بر تو ای تلاوت‌کننده کتاب خدا و ترجمه‌کنندة آن». یعنی تو ترجمه و تفسیرکنندة کتاب خدا هستی. مترجم بودن امام زمان (عجل الله تعالی فرجه) برای آیات خدا به دو مقولة ترجمة قولی و فعلی تقسیم می‌شود؛ یعنی امام آیات قرآن را قولاً و فعلاً ترجمه می‌کند. قولاً، مانند پیامبر اکرم صلی الله علیه وآله وسلم که در خطابة غدیر، 100 آیه را ترجمه و تفسیر فرمودند (که حدود 80 آیه از جملات آیات و حدود 20 آیه را در حد اشاره تفسیر نمودند.). از طرف دیگر امام زمان (عجل الله تعالی فرجه) ، مفسر و مؤَوِّل آیات بوده و عملاً نیز مترجم آیات هستند؛ مثل آیاتی که راجع به تقوی، صلاح، دانش ، بینش و توحید است، همه را در نفس و اعمال خود پیاده می‌فرمایند. از طرفی این عبارت از زیارت آل یاسین به حدیث ثقلین نیز اشاره دارد آنجا که پیامبر صلی الله علیه وآله وسلم می‌فرماید:
«إنی تارك فیكم الثقلین كتاب الله و عترتی و لن یفترقا حتى یردا علی الحوض».[52]
عترت مقوِّم قرآن است. در خطابة غدیر نیز آمده است:
«فَكُلُّ وَاحِدٍ مُنْبِئٌ عَنْ صَاحِبِهِ وَ مُوَافِقٌ لَه»[53]
«هرکدام از این‌ها (قرآن و عترت) از همراه خود خبر می‌دهد و موافق با اوست».
پس «والمشید لامر آیاته» یعنی حقانیت آیات را با ترجمة قولی و فعلی تثبیت می‌کند. لذا وجود و سکون و زندگی و فریاد و قیام و قعود و گفتارشان ترجمة قرآن است. یکی از شاهکارهای زیات آل یاسین این قسمت است:
« السلام علیک حین تقوم، السلام علیک حین تقعد، السلام علیک حین تقرا و تبین، السلام علیک حین تصلی و تقنت»
اگر ما به زمان‌های نماز و قنوت و حمد و استغفار و الله اکبر و گفتن لا اله الا الله و قیام و قعود امام زمان (عجل الله تعالی فرجه) سلام می‌کنیم معنایش این است که تمام این لحظات، لحظات ارزشمندی هستند. به خاطر ارزش دو چیز، یکی خود امام زمان (عجل الله تعالی فرجه) و یکی کاری که امام زمان (عجل الله تعالی فرجه) انجام می‌دهند. اگر این کار حضرت، عین حق و حقانیت نباشد ، سلام به آن بی معنا خواهد بود؛ ولی چون سلام می‌کنیم معنایش این است که فعل حضرت عصمت داشته و از هر خطا و اشتباه و ترک اولایی مبرا است و همه آن اعمال زیر نظر خداوند و با تأیید ایشان انجام می شود.
در بیان محکم‌کنندگی آیات الاهی توسط امام زمان (عجل الله تعالی فرجه) باید گفت که مثلاً وقتی ما دو قطعه چوب را کنار هم می گذاریم؛ آنها محکم و تشیید می شوند و این چنین است وجود امام زمان (عجل الله تعالی فرجه) که وقتی کنار آیات قرآن قرار می گیرند. به آنها معنا و استحکام می بخشد و اسرار نهان آن را آشکار خواهد نمود. به عبارت دیگر کتاب تدوین مشتمل بر امام ناطق (ائمه معصومین علیهم السلام از امام علی علیه السلام تا امام زمان (عجل الله تعالی فرجه) و امام صامت (قرآن کریم) است. از طرف دیگر حق ـ که خودِ امام زمان (عجل الله تعالی فرجه) است ـ ، قرآن می باشد و قرآن نیز با حق است؛ لذا وقتی این دو حق با هم آمیختند، آنگاه محکم می شوند. لذا وقتی می‌گوییم «والمشید لامر آیاته» یعنی یک یک آیات قرآن را امام زمان (عجل الله تعالی فرجه) محکم و حقانیتش را بیان می‌کند و چون امام زمان (عجل الله تعالی فرجه) در قول و عمل خود آیات کریمة قرآن را تشیید می‌فرمایند. لذا ما با دیدن هر آیه ای از قرآن وجود امام زمان (عجل الله تعالی فرجه) را در خواهیم یافت و او را تجسم می کنیم؛ زیرا که ایشان (عجل الله تعالی فرجه) مصداق اتم و اکمل قولی و عملی آیات قرآن می باشند. همچنین طبق این آیه در قرآن کریم: (لا یمَسُّهُ إِلاَّ الْمُطَهَّرُونَ)) [54] که مماس حقیقی قرآن کریم، پاک شدگانند، امام زمان (عجل الله تعالی فرجه) از جمله پاک شدگان است؛ یعنی این که حقیقت قرآن با حقیقت امام زمان (عجل الله تعالی فرجه) با هم مماس هستند.
عبارت سیزدهم:
« أَلَا إِنَّهُ الرَّشِیدُ السَّدِیدُ»
« بدانید او رشد یافته و استوار است.»
«رشید»، صفت مشبه از ریشه «رشد» به معنی اسم مفعول یعنی «رشد کرده» است و «رشد» یعنی روشن، پیشرفته و بالیده. رشد در مقابل «غی» است. در قرآن هم آمده که: ( قَدْ تَبَینَ الرُّشْدُ مِنَ الْغَی)) [55]؛ ( راه روشن از گمراهی روشن و بیان و واضح شد.)) واژه «سدید» هم به معنی استوار است.
وقتی می‌فرماید: «أَلَا إِنَّهُ الرَّشِیدُ» یعنی آگاه باشید که حتماً امام زمان (عجل الله تعالی فرجه) رشد یافته و راه ‌هدایتش را پیدا کرده است و در صراط مستقیم است.
نکته دیگر اینکه « اَلَا إِنَّهُ الرَّشِیدُ » عبارت دیگری است از:
« أَنَا صِرَاطُ اللهِ الْمُسْتَقِیمُ الَّذِی أَمَرَكُمْ بِاتِّبَاعِهِ ثُمَّ عَلِی مِنْ بَعْدِی ثُمَّ وُلْدِی مِنْ صُلْبِهِ أَئِمَّةٌ یهْدُونَ إِلَى الْحَقِّ وَ بِهِ یعْدِلُون».[56]
این عبارت از طرف پیامبر اکرم صلی الله علیه وآله وسلم عصمت امام زمان (عجل الله تعالی فرجه) و روشنی راه ایشان را تضمین می‌کند. اما همه امامانعلیهم السلام معصوم اند؛ ولی به چه دلیلی درباره این امام بیشتر تأکید فرمودند؟ در جواب می گوییم که این تأکید به خاطر این است که امام زمان (عجل الله تعالی فرجه) مسئولیت مهم و بسیار بزرگی دارد که آن تشکیل حکومت جهانی و تأیید و تثبیت آن است. لذا کار هر قدر بزرگ تر باشد، احتمال خطای آن نیز بیشتر است و چون برنامة آن حضرت یک برنامة استثنایی است که هیچ کدام از پیامبران الهی علیهم السلام و حتی معصومینعلیهم السلام برای اجرای آن برنامه مکلّف نشده اند لذا پیامبر صلی الله علیه وآله وسلم می‌فرمایند: «أَلَا إِنَّهُ الرَّشِید» تا احتمال وارد شدن هر گونه نقصی در کار آن بزرگوار (عجل الله تعالی فرجه) منتفی شود.
از لغت رشید دو مطلب دیگر نیز استنباط می شود. یکی صحیح بودن و دیگری در حال رشد بودن. لذا «الرشید» یعنی اینکه امام زمان (عجل الله تعالی فرجه) غیر از این که در حال رشد و تکامل می باشد، در راه مستقیم نیز قرار دارد.
اما درباره واژه «سدید» باید گفت که: «أَلَا إِنَّهُ السَّدِید» یعنی در کار خودش محکم است، کوتاه نمی‌آید، سست نیست و تحت تأثیر ملامت کسی قرار نمی‌گیرد. یکی از صفاتی که امام زمان (عجل الله تعالی فرجه) دارند این است که ترجمان آن، همان جمله ای است که پیغمبر صلی الله علیه وآله وسلم راجع به امیرالمؤمنین علیه السلام فرمودند: «َولَا تَأْخُذُهُ فِی اللهِ لَوْمَة لَائِم‏»؛[57] « او کسی است که ملامتِ ملامت‌کننده ای در راه خدا دستخوش تغییرش نمی‌کند» و این مسئله مهم به‌خاطر این است که آن حضرت هم تکامل دارد و هم محکم است. آیة (إنَّ الَّذینَ قالُوا رَبُّنَا اللهُ ثُمَّ اسْتَقامُوا تَتَنَزَّلُ عَلَیهِمُ الْمَلائِكَةُ ألاَّ تَخافُوا وَ لا تَحْزَنُوا وَ أبْشِرُوا بِالْجَنَّةِ الَّتی‏ كُنْتُمْ تُوعَدُونَ))[58] نشان می‌دهد که راه دین و تدین راه استقامت است و سران دین که پیامبران اند همیشه در ناراحتی و اذیت و آزار بودند؛ ولی پیوسته در مقابل آن سختیها مقاومت می کردند.
عبارت چهاردهم:
«أَلَا إِنَّهُ الْمُفَوَّضُ إِلَیه»
«‏آگاه باشید! او کسی است که امور به او تفویض شده است»
تفویض کارها دو معنا دارد: یک معنا این است که خدا کاری را واگذار کند و خودش دستش بسته شود که این با تفکر توحیدی اسلام سازگاری ندارد؛ زیرا طبق تفکر توحیدی، این خداوند است که جهان، انسان و موجودات را اداره می‌کند. ارتباط خدا با این جهان ارتباط حکیمانه و تدبیر دائمی و پیوستة با جهان است. باید توجه داشت که معنای غلط تفویض این است که بگوییم: خدا خلق کرده است و دیگر هیچ کاری با جهان ندارد ـ که این عقیده یهود و مفوّضه است ـ ؛ درحالی‌که معنای صحیح تفویض این است که خودش در اختیار گذاشته و خودش مالک است. مثلاً شما برای فرزندتان دوچرخه می‌خرید، پول هم می‌دهید، آزاد هم هست؛ ولی شما املک هستید و مالک‌تر بودن خود به فرزندتان را حفظ می‌کنید.
پیغمبر اکرم صلی الله علیه وآله وسلم در خطبة غدیر در مورد امام زمان (عجل الله تعالی فرجه) فرمود: «أَلَا إِنَّهُ الْمُفَوَّضُ إِلَیه»، که این تفویض برای ائمه دیگر هم بوده است؛ اما این‌که پیغمبر اکرم صلی الله علیه وآله وسلم در مورد امام زمان (عجل الله تعالی فرجه) آن را بیشتر نمایان کرده است، به این دلیل است که در این‌جا تفویض یکی از اصول اولیة شخصی امام زمان (عجل الله تعالی فرجه) است؛ یعنی امام عصر (عجل الله تعالی فرجه) ـ که تنها مجری به تمام معنا و همه جانبة اسلام و قرآن است ـ باید مفوض الیه باشد؛ یعنی خداوند باید امر دین را به او تفویض کند تا بتواند دین را در گسترة زمین نشر بدهد. مرحوم کلینی در این مورد ده روایت در کتاب کافی آورده است که یک نمونه را ذکر می‌کنیم:
« عَنْ أبِی إسْحَاقَ النَّحْوِی قَالَ دَخَلْتُ عَلَى أبِی عَبْدِ اللهِ علیه السلام فَسَمِعْتُهُ یقُولُ إنَّ اللهَ عَزَّ وَ جَلَّ أدَّبَ نَبِیهُ عَلَى مَحَبَّتِهِ فَقَالَ وَ إنَّكَ لَعَلى‏ خُلُقٍ عَظِیمٍ. ثُمَّ فَوَّضَ إِلَیهِ فَقَالَ عَزَّ وَ جَلَّ وَ ما آتاكُمُ الرَّسُولُ فَخُذُوهُ وَ ما نَهاكُمْ عَنْهُ فَانْتَهُوا وَ قَالَ عَزَّ وَ جَلَّ مَنْ یطِعِ الرَّسُولَ فَقَدْ أطاعَ اللهَ قَالَ ثُمَّ قَالَ وَ إنَّ نَبِی اللهِ فَوَّضَ إِلَى عَلِی وَ ائْتَمَنَهُ فَسَلَّمْتُمْ وَ جَحَدَ النَّاسُ فَوَ اللهِ لَنُحِبُّكُمْ أنْ تَقُولُوا إِذَا قُلْنَا وَ أنْ تَصْمُتُوا إذَا صَمَتْنَا وَ نَحْنُ فِیمَا بَینَكُمْ وَ بَینَ اللهِ عَزَّ وَ جَلَّ مَا جَعَلَ اللهُ لِأَحَدٍ خَیراً فِی خِلَافِ أمْرِنَا»[59]
«ابی اسحاق نحوی گوید: وارد شدم بر امام صادق علیه السلام شنیدم که حضرت فرمود: خداوند متعال با روش محبت، پیامبرش را تربیت کرده بود. و آنگاه فرموده است: « تو دارای خلق، اخلاق و آداب بزرگی هستی. سپس به او تفویض نمود (یعنی زمینه تفویض محبت است) سپس گفته است: آن چه پیغمبر صلی الله علیه وآله وسلم برای شما می‌آورد بگیرید و آنچه نهی می‌کند از آن باز دارید. سپس حضرت صادق علیه السلام فرمودند: پیغمبر خدا امور دین را به علی علیه السلام واگذار کرد و او را امین دانست. آنگاه به ابی اسحاق نحوی می‌گوید: شما شیعیان، تسلیم شدید و مردم، علی را منکر شدند. به خدا قسم ما دوست داریم، بگوئید؛ موقعی که ما گفتیم و ساکت بشوید؛ موقعی که ما ساکت شدیم و ما واسطه بین شما و خدا هستیم و خدا قرار نداده برای کسی چیزی را بر خلاف امر و فرمان و راه ما. [یعنی کسی که خیر می‌خواهد ، خیرش در این است که راه ما را طی کند.]»
عبارت پانزدهم:
«أَلَا إِنَّهُ قَدْ بُشِّرَ بِهِ مَنْ سَلَفَ بَینَ یدَیه»
«بدانید او کسی است که گذشتگان قرون پیش به او بشارت داده اند.»
اعتقاد به مهدویت و وجود مصلح کل، اعتقاد همه ادیان، و تمامی سیستم‌های فکری، حتی نظام‌های فکری غیردینی (که اغلب سیستم های فکری سیاسی هستند) می‌باشد. همان‌طور که می دانیم برخی از نظام های فکری بشر، دینی هستند ـ که در رأس مخروط اندیشة آن‌ها خدا قرار دارد ـ و تعدادی هم غیردینی هستند؛ مثل سیستم فکری ماتریالیسم؛ چون بشر به‌طور طبیعی و فطری انتظارِ حکومت و دنیایی را می‌کشد که در آن، هیچ بی‌عدالتی، ظلم و ستمی نباشد تا در آن‌جا بتواند حکومت کند. در این قسمت، که به اصطلاح، بخش موعود ملل و ادیان است، حضرت می فرمایند: «... أَلَا إِنَّهُ قَدْ بُشِّرَ بِهِ مَنْ سَلَفَ بَینَ یدَیه...» و نمی فرمایند: تمام انبیا به او بشارت داده‌اند؛ بلکه می فرمایند: «قد بشّر به من سلف القرون بین یدیه»؛ تمام قرونی که در گذشته بوده‌اند به او وعده داده‌اند. منظور حضرت این است که چه نظام های دینی، چه نظام های غیردینی، چه فکرهای فلسفی و چه فکرهای اجتماعی، تمامشان به مهدی موعود وعده داده‌اند؛ منتها هرکدام از اینها یک بُعد از این موعود را معرفی کرده‌اند؛ چون اولاً این وعده، فطری است؛ ثانیاً موعود ادیان است؛ ثالثاً تمام نظام های فکری در انتظار چنین حکومتی هستند. پس تشکیل چنین حکومتی که ( از نظر عمومی) در آن جا عدل و داد، حکومت کند و پایه این حکومت، خدا باشد، بسیار مطلوب است که این مطلب را برخی از آیات و روایات هم بدان اشاره دارند:
( یعْبُدُونَنی‏ لا یشْرِكُونَ بی‏ شَیئاً)) [60]
«لَا یبْقَى أَرْضٌ إِلَّا نُودِی فِیهَا شَهَادَةُ أَنْ لَا إِلَهَ إِلَّا اللهُ وَ أَنَّ مُحَمَّداً رَسُولُ الله».[61]
این مسأله مورد تأکید آموزه‌ها و مدارک دینی ما است. پس نکتة مهم و شاهکار این وعده حتمی و بطلان‌ناپذیر بودن و قطعی بودن ظهور امام زمان (عجل الله تعالی فرجه) و غلبه‌اش بر دنیا است؛ زیرا خداوند فرمود:
( وَ لَقَدْ كَتَبْنا فِی الزَّبُورِ مِنْ بَعْدِ الذِّكْرِ أَنَّ الْأَرْضَ یرِثُها عِبادِی الصَّالِحُون‏)) [62]
و نیز فرمود:
( وَعَدَ اللهُ الَّذینَ آمَنُوا مِنْكُمْ وَ عَمِلُوا الصَّالِحاتِ لَیسْتَخْلِفَنَّهُمْ فِی الْأَرْضِ كَمَا اسْتَخْلَفَ الَّذینَ مِنْ قَبْلِهِم...)) [63]
که اگر در مدارک دینی ما ، پیش‌گویی‌های اناجیل اربعه، اسفار تورات، کتاب‌های زند، پازند و پانیشال‌های زرتشتی‌ها و در کتب هندوها ،کتب براهمایی ها و نوع کسانی که الان در دنیا اسمی از آن‌ها هست را مشاهده کنیم- با وجود همه تحریفات شان - به آن حضرت علیه السلام وعده داده‌اند.
عبارت شانزدهم:
« أَلَا إِنَّهُ الْبَاقِی حُجَّةً وَ لَا حُجَّةَ بَعْدَه»
«بدانید! او حجت باقی است و هیچ حجتی بعد از او نیست.»
حجت یعنی «ما به یحتج فعل»؛ دلیلی که یک کار با استناد به آن انجام می شود و احتجاج یعنی دلیل آوردن. وقتی می‌گوییم برای چیزی دلیل می‌آوریم، خودِ دلیل، حجت است. همچنین این واژه (حجت) یک نوع اسم و لقب برای ائمه علیه السلام است. لذا حضرت می‌فرماید این آخرین حجت پایدار خداست؛ یعنی از سال 260ق که امام حسن عسکری علیه السلام به شهادت رسیدند، امام زمان (عجل الله تعالی فرجه) حجت روی زمین هستند.
سؤالی که اینجا مطرح می شود این است که اگر پس از آن حضرت حجتی نیست، مسئله رجعت حضرت عیسی علیه السلام و ائمه علیهم السلام چگونه توجیه پذیر است؟ در پاسخ می گوییم روایات زیادی داریم که برخی از ائمه علیه السلام پس از امام زمان (عجل الله تعالی فرجه) باز می‌گردند و حکومت می‌کنند؛ مثل امام علی علیه السلام ، امام حسین علیه السلام و برخی از ائمه علیهم السلام . در این‌که اصل رجعت طبق آیة: «پروردگارا! ما را دوبار میراندى و دو بار زنده كردى»،[64] جزء ضروریاتِ اعتقادات شیعه است شکی نیست؛ اما تعبیر «لاحجة بعده»، ناظر به ‌عنوان حجت که امامت و مسئولیت است می باشد و نظری به رجعت دیگر امامان ندارد؛ زیرا که آنان حجت‌های قبلی هستند که دوباره رجعت خواهند کرد؛ مثل حضرت عیسی علیه السلام که می‌آیند و به عنوان وزیر امام زمان (عجل الله تعالی فرجه) پشت سر ایشان نماز می‌گزارند: «...یصَلِّی خَلْفَه‏...»؛[65] اما حضرت عیسی علیه السلام به تنهایی حجت مستقل نیستند. حجت بودن ایشان تحت حجیت امام زمان (عجل الله تعالی فرجه) خواهد بود. اگر هم امیرالمومنین و امام حسینc تشریف بیاورند، ـ با این‌که افضل از امام زمان علیه السلام هستند ـ ولی حکومت به‌نام امام زمان علیه السلام است و لذا «...أَلَا إِنَّهُ الْبَاقِی حُجَّةً وَ لَا حُجَّةَ بَعْدَه...‏» نشان می‌دهد که ایشان به‌ عنوان آخرین نفر است که حکومت جهانی خدا را تشکیل می‌دهد و اگر قرار است تا قیامت بقیه ائمه علیهم السلام هم بیایند ـ که می‌آیند ـ ذیل حکومت امام زمان (عجل الله تعالی فرجه) هستند؛ نه این‌که حجیت مستقلی داشته باشند.
عبارت هفدهم:
« و لا حق الا معه و لا نور الا عنده»
«هیچ حقی نیست مگر همراه اوست و هیچ نوری نیست مگر در نزد اوست.»
در عبارت فوق بر سر کلمات «حق» و «نور»، «لا»ی نفی جنس آمده است و می گوید که حق همیشه همراه آن حضرت و نور حقیقی در نزد اوست و با وجود او نه حقی و نه نور حقیقی دیگری وجود دارد.
حق کلمه ای است که جمع ندارد و این عبارت نمی خواهد بگوید که چندین حق وجود دارد و حق اصلی، همراه امام زمان (عجل الله تعالی فرجه) است بلکه می گوید که هرکسی که ادعای حق بودن داشته باشد ادعایش باطل است؛ زیرا که حق یکی است و آن هم همراه امام زمان (عجل الله تعالی فرجه) است. اما مراد از «حق» چیست؟ در پاسخ عرض می کنیم که در آیات و روایات مراد از «حق» خداوند عزّوجل می باشد. آنجا که خداوند در قرآن می فرماید: ( أنَّ اللهَ هُوَ الْحَقُّ الْمُبینُ)) [66] و نیز در روایات که داریم: «عَنْ أبِی عَبْدِ اللهِ علیه السلام ... أنَّ اللهَ هُوَ الْحَقُّ وَ أَنَّهُ هُوَ رَبُّهُ... .»[67]: از امام صادق علیه السلام که فرمودند: به راستی که خداوند حق است و اوست پروردگارش (با توجه به سیاق حدیث یعنی: پروردگار عقل آدمی).
نکته دیگری که در مورد این عبارت قابل توجه است این است که علت اینکه «حق» با اوست، آن است که خروج و ظهور ایشان از جانب پروردگار، حق است آنجا که در روایتی داریم:
«عَنْ أبِی بَصِیرٍ عَنْ أبِی عَبْدِ الله علیه السلام قَالَ سَأَلْتُهُ عَنْ قَوْلِ اللهِ عَزَّ وَ جَل ... ( حَتَّى یتَبَینَ لَهُمْ أنَّهُ الْحَقُّ)) قَالَ خُرُوجُ الْقَائِمِ هُوَ الْحَقُّ مِنْ عِنْدِ اللهِ عَزَّ وَ جَلَّ یرَاهُ الْخَلْقُ لَا بُدَّ مِنْهُ»[68]
« ابو بصیر از امام صادق علیه السلام از این قول خداوند که فرمود ( حَتَّى یتَبَینَ لَهُمْ أنَّهُ الْحَقُّ))، سؤال کرد. پس ایشان فرمودند که خروج قائم (عجل الله تعالی فرجه) ، آن همان حق است در نزد خدای تعالی که خلق آن را خواهند دید و هیچ شکی هم در آن نخواهد بود.»
اما نکته دیگری که می توان از این عبارت استفاده کرد این است که خدایی که تنها، او حق است، حقانیت خود را به ولی خود اعطا نموده است و آن را ملازم ایشان گردانیده است تا با این عمل بیان دارد که امر و نهی و رضایت و غضب او، امر و نهی و رضایت و غضب خدای تعالی است و اطاعت و فرمانبرداری از او تکلیف است. چرا که خداوند در قرآن می فرماید:
( یا أیهَا الَّذینَ آمَنُوا أطیعُوا اللهَ وَ أطیعُوا الرَّسُولَ وَ أُولِی الْأمْرِ مِنْكُم.)) [69]
حال به واژه «نور» می پردازیم. واژه «نور» در قرآن نیز به کار رفته است، من جمله در آیه نور: (اللهُ نُورُ السَّماواتِ وَ الْأَرْضِ)) [70] که در مورد نورانیت خداوند بوده اما اینکه به چه معناست نظرات گوناگونی در این باره مطرح گردیده که گزیده ای از آنها به قرار زیر است:
مرحوم شیخ طوسی در ذیل این آیه می گوید:
نور بودن خداوند به دو معناست: یکی اینکه بگوییم خداوند هدایت کننده اهل آسمان ها و زمین است و دیگر اینکه بگوییم خداوند بوسیله ستارگان و خورشید و ماه روشنایی بخش آسمان ها و زمین می باشد.[71]
مرحوم علامه طباطبایی می گوید:
خداى سبحان نورى است كه به وسیله او آسمان ها و زمین ظهور یافته‏اند؛ چون نور را به آسمان ها و زمین اضافه كرده، و آن گاه آن را حمل كرده بر اسم جلاله «الله» و فرموده نور آسمان و زمین الله است و منظور عمده‏اش این بوده كه كسى توهم نکند نور خداوند، نور غیرمستقل و قائم به آسمان ها و زمین است و از اینجا استفاده مى‏شود كه خداى تعالى براى هیچ موجودى مجهول نیست، چون ظهور تمامى اشیاء براى خود و یا براى غیر، ناشى از اظهار خدا است، اگر خدا چیزى را اظهار نمى‏كرد و هستى نمى‏بخشید ظهورى نمى‏یافت. پس قبل از هر چیز، ظاهر بالذات، خدا است.[72]
مرحوم طبری در ذیل این آیه می گوید:
مراد از نور بودن خداوند یکی همان هادی بودن اهل آسمان ها و زمین است و دیگری تدبیر کننده امر در آسمان ها و زمین است.[73]
فخر رازی نیز می‌گوید:
مراد از نور بودن خداوند چهار حالت دارد: 1ـ اینکه خداوند هادی اهل آسمان ها و زمین است. 2ـ خداوند مدبر آسمان ها و زمین است با حکمت بالغه خود. 3ـ او نظم دهنده آسمان ها و زمین است. 4ـ خداوند روشنایی بخش آسمان ها و زمین است که خود سه وجه دارد: اول: او منور آسمان است با ملائکه و روشنایی بخش زمین است با انبیاء. دوم: منور آسمان است با خورشید و ماه و ستارگان. سوم: منور آسمان است با خورشید و ماه و ستارگان و روشنایی بخش زمین است با انبیاء و علماء.[74]
حال با توجه به معانی نور که برای خدای متعال در نظر گرفته شده است و از طرفی چون امام زمان (عجل الله تعالی فرجه) از جانب پروردگار حق است، به حق آمده است و فرمان و اطاعت او فرمان و اطاعت خداوند است لذا همه آن تعابیر و معانی بر امام زمان  (عجل الله تعالی فرجه) هم منطبق است، یعنی امام زمان (عجل الله تعالی فرجه) هم به اذن الله هدایت کننده اهل آسمان ها و زمین است و هم روشنایی بخش آسمان ها و زمین است و هم به اذن خداوند مدبر آسمان ها و زمین است و هم به اذن الله ناظم آسمان ها و زمین است.
عبارت هجدهم:
« أَلَا إِنَّهُ لَا غَالِبَ لَهُ وَ لَا مَنْصُورَ عَلَیهِ»
آگاه باشید که کسی بر او (امام زمان (عجل الله تعالی فرجه) غلبه نمی کند، و هیچ کس علیه او یاری نمی شود.
یکی از آیاتی که درباره ی امام زمان (عجل الله تعالی فرجه) وجود دارد این است که می فرماید:
(...وَ مَنْ قُتِلَ مَظْلُوماً فَقَدْ جَعَلْنا لِوَلِیهِ سُلْطاناً فَلا یسْرِفْ فِی الْقَتْلِ إنَّهُ كانَ مَنْصُوراً. )) [75]
پس او منصور است. در روایات زیادی نیز داریم که او غالب است و کسی بر او نه مسلط می شود و نه ایشان مغلوب خواهد بود:
«عَنْ مُحَمَّدِ بْنِ مُسْلِمٍ قَالَ سَمِعْتُ أَبَا جَعْفَرٍ علیه السلام یقُولُ الْقَائِمُ مَنْصُورٌ بِالرُّعْبِ مُؤَیدٌ بِالنَّصْرِ...»[76]
«حضرت قائم (عجل الله تعالی فرجه) با ایجاد رعب و وحشت (در دل دشمنانش) یاری می شود و با نصر و یاری (از جانب پروردگار) قدرتمند گردیده است».
در روایات زیادی داریم ، قبل از آنکه حضرت با قدرت های بزرگ بجنگد، رعبی در دلشان می افتد، که حکومتشان را تحویل می دهند (مانند روایت فوق) که این مثل همان چیزی است که در جریان فتح فدک و مکه اتفاق افتاد. لذا پیغمبر اکرم صلی الله علیه وآله وسلم در دو جمله (که تاکید همدیگر هستند) می فرمایند : « ...أَلَا إِنَّهُ لَا غَالِبَ لَهُ وَ لَا مَنْصُورَ عَلَیهِ... ». «لا» در «لَا غَالِبَ لَهُ»، نفی جنس است. معنایش این است که هیچ غلبه کننده ای و ظفرمندی بر او غلبه نخواهد کرد.
البته قبل از این جمله، جملات دیگری هم با این مضمون بودند که عبارتند از: « أَلَا إِنَّهُ الْمُنْتَقِمُ مِنَ الظَّالِمِین‏» و «أَلَا إِنَّهُ مُدْرِكٌ بِكُلِّ ثَارٍ لِأَوْلِیاءِ اللَه» که ما آنها را در قسمت های قبل توضیح دادیم.
معنای «وَ لَا مَنْصُورَ عَلَیهِ» نیز این است که در زمان ظهور حضرت (عجل الله تعالی فرجه) هیچ کس نمی تواند با هم متحد شود و علیه امام زمان (عجل الله تعالی فرجه) بشورد زیرا که پیامبر صلی الله علیه وآله وسلم فرمودند که: «هیچ کس عیله او نیز یاری نمی شود.». لذا این جمله تأکید «لا غالب له» خواهد بود.
عبارات نوزدهم، بیستم و بیست و یکم:
«ألَا وَ إِنَّهُ وَلِی اللهِ فِی أرْضِهِ وَ حَكَمُهُ فِی خَلْقِهِ وَ أمِینُهُ فِی سِرِّهِ وَ عَلَانِیتِهِ»
«آگاه باشید که او (حضرت مهدی (عجل الله تعالی فرجه) در زمین ولی خداست و در میان مخلوقاتش حَکَم خداست و در آشکار و پنهان امانت‌دار خداوند است.»
«ولی» به معنای سرپرست و اولی به تصرف است. ما از جمله اول دو معنا برداشت می کنیم: یکی این که امام زمان (عجل الله تعالی فرجه) متولی خداست در زمین، اما چون این امر مطلق بیان شده و مقید به بعد از ظهور نگشته، پس امام زمان (عجل الله تعالی فرجه) در زمان غیبت هم، ولی و سرپرست از جانب خدا در زمین است.
در معنای دیگر، «ولی» از نظر علامه طباطبایی چنین است:
وقتى مى‏گوییم خداى تعالى ولى بنده مؤمنش مى‏باشد، معنایش این است كه آن‌چنان وصل به بنده است و آن‌چنان متولى و مدبر امور بنده است كه هیچ‌كس دیگرى این‌چنین ارتباطى را با آن بنده ندارد. اوست كه بنده را به صراط مستقیم هدایت مى‏كند، امر و نهى مى‏كند، به آن‌چه سزاوار است وامى‏دارد، از آن‌چه نكوهیده است باز مى‏دارد و او را در زندگى دنیایى و آخرتی اش یارى مى‏كند، هم‌چنان كه از این طرف نیز مى‏گوییم مؤمن واقعى ولى خداست؛ زیرا آن‌چنان وصل به خداست كه متولى اطاعت او در همه اوامر و نواهى اوست و تمامى بركات معنوى از قبیل هدایت، توفیق، تأیید، تسدید و به دنبالش اكرام به بهشت و رضوان را از خداى تعالى مى‏گیرد.[77]
این یعنی ولی خدا؛ یعنی کسی که با خداوند هیچ‌گونه فاصله‌ای ندارد. اما چه‌چیزی بین ما و خدا فاصله می‌اندازد؟ پاسخ «گناه» است. حجاب‌های ظلمانی گناه و غفلت، بین ما و خدا فاصله می‌اندازند. حال اگر ولی‌الله هیچ‌گونه فاصله ای بین خود و پروردگارش ندارد، پس همه نگاه و حرکت و قدرت و علم و دانشش از طرف خداست؛ یعنی در عبودیت به مرحله‌ای رسیده است که ولی‌الله گردیده است. لذا ولایتِ کسی که ولی خداست دو جنبه دارد: یکی این‌که خیلی به خدا نزدیک است، دیگر این‌که ازطرف خدا سرپرست است. پس «اشهد ان علی ولی الله» دو معنا دارد: یکی این‌که به خداوند خیلی نزدیک است و هیچ‌گونه فاصله‌ای از نظر گناه و امثال این‌ها ندارد و دیگر این‌که از طرف خدا مبعوث است که اولی به تصرف باشد و در زمین حکومت کند.
«وَ حَكَمُهُ فِی خَلْقِهِ»، «حَکَم» یعنی کسی که حُکم می‌کند؛ اما در کجا حکم می‌کند؟ در پاسخ می‌گوییم: «فِی خَلْقِهِ». سؤال دیگر این‌که خلق بزرگ‌تر است یا ارض؟ در جواب می‌گوییم که خلق بزرگ‌تر است؛ چون ارض فقط زمین را شامل می‌شود، ولی خلق شامل همه مخلوقات است. امام زمان (عجل الله تعالی فرجه) از طرف خداوند در زمین سرپرست است. اما حَکَمیت ایشان در تمام آفرینش است و این معنایش آن است که خداوند متعال او را برای فرشتگان، انسان‌ها، حیوانات، نباتات، جمادات و هر موجودی که دارای هستی و کمالات هستی است، حجت و حَکَم قرار داده است.
از «وَلِی اللهِ فِی أَرْضِهِ» ولایت تکوینی استفاده نمی شود؛ اما از «وَ حَكَمُهُ فِی خَلْقِهِ» این نکته برداشت می‌شود؛ یعنی وجود امام عصر (عجل الله تعالی فرجه) در آفرینش حَکَم است. با توجه به آیه (لا رَطْبٍ وَ لا یابِسٍ إِلاَّ فی‏ كِتابٍ مُبین)) [78].( یعنی هیچ تر و خشکی (در عالم) نیست مگر آن‌که در کتاب مبین (یعنی امام معصوم) آمده است.)) [79] می توانیم بگوییم که تمام موجودات به اذن امام زمان (عجل الله تعالی فرجه) حرکت می‌کنند و حَکَمیت امام زمان (عجل الله تعالی فرجه) بر تمام موجودات از جمادات تا فرشتگان سایه افکنده است.
بعد هم می‌فرماید: «... وَ أَمِینُهُ فِی سِرِّهِ وَ عَلَانِیتِهِ...»؛ «امانت‌دار خداوند است در آشکار و پنهان. آشکار یعنی عالم ماده و پنهان یعنی عالم معنا و آن به این دلیل است که چون امام زمان (عجل الله تعالی فرجه) ولی خداست و بین ولی‌الله و الله هیچ فاصله‌ای نیست، لذا امام خدایی می‌شود و رنگ و بوی خدایی می‌گیرد. خداوند هم او را در عالم ماده و معنا امین خود قرار داده و کلید خزائن آن دو عالم را در اختیار و ارادة آن حضرت می‌گذارد. روایاتی هم وجود دارند که نشان می‌دهند وقتی امام زمان (عجل الله تعالی فرجه) ظهور می‌کنند، خداوند تمام گنج‌های زمین را برای او آشکار می‌کند؛ مانند این روایت:
« عَنْ جَابِرٍ الْأَنْصَارِی قَالَ سَمِعْتُ رَسُولَ اللهِ صلی الله علیه وآله وسلم یقُولُ إنَّ ذَا الْقَرْنَینِ كَانَ عَبْداً صَالِحاً جَعَلَهُ اللهُ حُجَّةً عَلَى عِبَادِه‏ ... وَ إنَّ اللهَ تَبَارَكَ وَ تَعَالَى سَیجْرِی سُنَّتَهُ فِی الْقَائِمِ مِنْ وُلْدِی وَ یبَلِّغُهُ شَرْقَ الْأَرْضِ وَ غَرْبَهَا ... وَ یظْهِرُ اللهُ لَهُ كُنُوزَ الْأَرْضِ وَ مَعَادِنَهَا ... ».[80]
حاصل کلام
ما با بررسی عباراتی چند درباره امام زمان (عجل الله تعالی فرجه) در خطبه غدیر، با برخی از ویژگی‌های ذاتی آن حضرت آشنا شدیم. البته توجه به این نکته هم ضروری است که اصل برپایی جریان غدیر برای معرفی امیرالمؤمنین علیه السلام به‌عنوان امام و ولی بعد از پیامبر صلی الله علیه وآله وسلم در جامعه اسلامی بوده است، اما این‌که در میان آن سخنان گهربار، به امام زمان (عجل الله تعالی فرجه) نسبت به سایر ائمه علیهم السلام توجه خاصی شده، به این دلیل است که اولاً وقتی آغاز و انجام امری، با استحکام و پیش‌بینی همه جانبة آن امر صورت بگیرد، توجه و اهتمام مردم در گرویدن و پایبند بودن به آن دین بیشتر خواهد بود؛ زیرا در خطبه غدیر ابتدا به مسأله مهم امامت امام علی علیه السلام اشاره شده و سپس مسألة امامت امام مهدی (عجل الله تعالی فرجه) با توجه خاصی مطرح شده است. ثانیاً توجه خاص به امام مهدی (عجل الله تعالی فرجه) در این خطبه، به این دلیل است که وقتی پیامبر صلی الله علیه وآله وسلم مردم را برحذر داشت که از صراط اهل بیتعلیهم السلام عدول نکنند، فرمود که ایشان (امام زمان (عجل الله تعالی فرجه) دارای ویژگی اصلاح کنندگی است (و چنان‌چه انحرافی اتفاق بیافتد) دین خدا را اصلاح خواهد نمود و همه ظلم‌ها و بی‌عدالتی‌هایی که در حق اهل بیتعلیهم السلام شده را جبران خواهد نمود. ثالثاً پیامبر صلی الله علیه وآله وسلم می‌خواهد بگوید که این دین در سلسلة امامت، انجامی خواهد داشت؛ زیرا در صورت نداشتن پایان و رها شدن به حال خود، هم بعثت پیامبر صلی الله علیه وآله وسلم به‌عنوان خاتم الانبیاء عبث خواهد بود و هم در مرتبه‌ای بالاتر، کار خداوند بیهوده خواهد بود و خداوند هم کار بیهوده نمی‌کند.

 

پی نوشت ها :
[1]. مجلسی، بحارالانوار، 37/ 211.
[2]. همان، 213.
[3] همان، 215.
[4]. مجلسی، بحارالأنوار،51/ 71 و 38/ 304؛ شیخ طوسی، الغیبة،271؛ شیخ صدوق، كمال‏الدین و تمام النعمة،2/ 411.
[5]. مجلسی، بحارالأنوار،51/ 33.
[6]. شیخ حرعاملی، وسائل‏الشیعة،16/ 242؛ مجلسی، بحارالأنوار،51/ 33.
[7]. مجلسی، بحارالأنوار،51/ 28.
[8]. فاطر/ 28.
[9]. کفعمی، البلد الأمین،194.
[10]. شیخ طوسی، امالی،132؛ نوری، مستدرک الوسائل،1/ 149؛ مجلسی، بحارالانوار،27/ 171. با همین مضمون.
[11]. توبه/ 33 ؛ صف/ 9.
[12]. قمی، تفسیر القمی،1/ 289. قال علی بن إبراهیم فی قوله ( هُوَ الَّذِی أَرْسَلَ رَسُولَهُ بِالْهُدى‏ وَ دِینِ الْحَقِّ لِیظْهِرَهُ عَلَى الدِّینِ كُلِّهِ وَ لَوْ كَرِهَ الْمُشْرِكُونَ))، فإنها نزلت فی القائم من آل محمد و هو الذی ذكرناه مما تأویله بعد تنزیله.
[13]. فتح/ 28.
[14]. صدوق، کمال الدین وتمام النعمة،1/ 330.
[15]. نعمانی،285. عن معمر بن خلاد قال ذكر القائم عند أبی الحسن الرضاg فقال؛ «أنتم الیوم أرخى بالا منكم یومئذ قالوا و كیف قال لو قد خرج قائمناg لم یكن إلا العلق و العرق و النوم على السروج و ما لباس القائمg إلا الغلیظ و ما طعامه إلا الجشب.» (که به همین مضمون است).
[16]. مجلسی، بحار الانوار،52/ 1: «... أَنَا الْمَهْدِی أَنَا قَائِمُ الزَّمَانِ أَنَا الَّذِی أَمْلَؤُهَا عَدْلًا كَمَا مُلِئَتْ ظُلْماً وَ جَوْراً... .»
[17]. رعد/ 31.
[18]. مجلسی، بحار الانوار،52/ 340؛ عیاشی، تفسیر،1/ 183.
[19]. انبیاء/ 105.
[20]. رعد/ 31.
[21]. قصص/ 5.
[22]. مجلسی، بحار الانوار،53/ 12. عن الصادقg ... فَیقُولُ النَّاسُ یا مَهْدِی آلِ مُحَمَّدٍ p مَا هَاهُنَا غَیرُهُمَا إِنَّهُمَا دُفِنَا مَعَهُ لِأَنَّهُمَا خَلِیفَتَا رَسُولِ اللهِ p وَ أَبَوَا زَوْجَتَیهِ فَیقُولُ لِلْخَلْقِ بَعْدَ ثَلَاثٍ أَخْرِجُوهُمَا مِنْ قَبْرَیهِمَا فَیخْرَجَانِ غَضَّینِ طَرِیینِ لَمْ یتَغَیرْ خَلْقُهُمَا وَ لَمْ یشْحُبْ لَوْنُهُمَا ... .
[23]. اسراء/ 33.
[24]. مجلسی، بحار الانوار،51/ 30؛ کوفی، تفسیرفرات ‏الكوفی، 240. «عَنْ أَبِی جَعْفَرٍ g فِی قَوْلِهِ تَعَالَى وَ مَنْ قُتِلَ مَظْلُوماً فَقَدْ جَعَلْنا لِوَلِیهِ سُلْطاناً قَالَ الْحُسَینُ فَلا یسْرِفْ فِی الْقَتْلِ إِنَّهُ كانَ مَنْصُوراً قَالَ سَمَّى اللهُ الْمَهْدِی الْمَنْصُورَ كَمَا سُمِّی أَحْمَدُ وَ مُحَمَّدٌ [مَحْمُوداً] و محمود وَ كَمَا سُمِّی عِیسَى الْمَسِیحَ g.»
[25]. قمی، كامل‏الزیارات،63؛ عیاشی،تفسیر عیاشی،2/ 290 با اختلافی اندک: فی قوله تعالى وَ مَنْ قُتِلَ مَظْلُوماً فَقَدْ جَعَلْنا لِوَلِیهِ سُلْطاناً فَلا یسْرِفْ فِی الْقَتْلِ إِنَّهُ كانَ مَنْصُوراً قال ذلك قائم آل محمد یخرج فیقتل بدم الحسین g فلو قتل أهل الأرض لم یكن مسرفا و قوله فَلا یسْرِفْ فِی الْقَتْلِ لم یكن لیصنع شیئا یكون سرفا ثم قال أبو عبد الله g یقتل و الله ذراری قتلة الحسین g بفعال آبائها.
[26]. آل عمران/ 19.
[27]. توبه/ 33؛ صف/9 ؛ فتح/ 28.
[28]. مجلسی، بحار الانوار،51 / 50؛ همان/24، 100. سُئِلَ الرِّضَا صَلَوَاتُ اللهِ عَلَیهِ عَنْ قَوْلِ اللهِ عَزَّ وَ جَلَّ (قُلْ أرَأیتُمْ إِنْ أصْبَحَ ماؤُكُمْ غَوْراً فَمَنْ یأْتِیكُمْ بِماءٍ مَعِینٍ)) فَقَالَg: مَاؤُكُمْ أبْوَابُكُمُ الأئِمَّةُ وَ الأئِمَّةُ أبْوَابُ اللهِ فَمَنْ یأْتِیكُمْ بِمَاءٍ مَعِینٍ یعْنِی یأْتِیكُمْ بِعِلْمِ الْإِمَامِ.
[29]. ملک/30.
[30]. آل عمران/200.
[31]. نعمانی، الغیبة، 26 و 199؛ استرآبادی، تأویل الأیات الظاهرة،133.
[32]. طبرسی، الاحتجاج،2/ 434.
[33]. مجلسی، بحار الانوار،52/ 336؛ نیلی نجفی، منتخب الانوار المضیئة،201.
[34]. مجلسی، بحار الانوار،37/ 213.
[35]. هود/ 3.
[36] . طباطبایی، المیزان فی تفسیر القرآن،10/ 143.
[37]. ابن شهرآشوب، المناقب،3/ 98؛ حسکانی، شواهد التنزیل،1/ 355.
[38]. آمُدی، غرر الحکم،41، ح 15 و ح 16.
[39]. کلینی، الکافی،1/ 483؛ مجلسی، بحار الانوار،48/ 94.
[40]. فتال نیشابوری، روضة الواعظین،1/ 95؛ طبرسی، الاحتجاج،1/ 62؛ حلی، العدد القویة،177؛ ابن طاووس، التحصین،586. از دو منبع آخر با اندکی اختلاف.
[41]. ذاریات/ 56.
[42]. مجلسی، بحار الانوار،37/ 208.
[43]. مجلسی، بحار الانوار،37/ 211.
[44]. همان.
[45]. یس/ 12.
[46]. طلاق/ 12.
[47]. مصباح الشریعة،16.
[48]. کلینی، الکافی،1/ 229 :«عَنْ أَبِی عَبْدِ اللهِ g قَالَ قالَ الَّذِی عِنْدَهُ عِلْمٌ مِنَ الْكِتابِ أَنَا آتِیكَ بِهِ قَبْلَ أَنْ یرْتَدَّ إِلَیكَ طَرْفُكَ قَالَ فَفَرَّجَ أَبُو عَبْدِ اللهِ g بَینَ أَصَابِعِهِ فَوَضَعَهَا فِی صَدْرِهِ ثُمَّ قَالَ وَ عِنْدَنَا وَ اللهِ عِلْمُ الْكِتَابِ كُلُّهُ».
[49]. مجلسی، بحار الانوار،26/ 248؛ دیلمی، ارشاد القلوب،2/ 418؛ صفار، بصائر الدرجات،62. عَنْ أَبِی جَعْفَرٍg قَالَ: سَمِعْتُهُ یقُول ... نَحْنُ مُسْتَوْدَعُ مَوَارِیثِ الْأَنْبِیاء.
[50]. انعام/ 103.
[51]. فصلت/ 53.
[52]. صدوق، عیون اخبار الرضا،2/ 62.
[53]. مجلسی، بحار الانوار،37/ 208.
[54]. واقعه/ 79.
[55]. بقره/ 256.
[56]. فتال نیشابوری، روضة الواعظین،1/ 95؛ طبرسی، الاحتجاج،1/ 62؛ حلی، العدد القویة،177؛ ابن طاووس، التحصین،586؛ از دو منبع آخر با اندکی اختلاف.
[57]. ابن طاووس، إقبال الأعمال،296.
[58]. فصلت/ 30.
[59]. کلینی، الکافی،1/ 265؛ عاملی، وسائل الشیعة،2/ 73.
[60]. نور/ 55.
[61]. مجلسی، بحارالانوار،52/ 340.
[62]. انبیاء/ 105.
[63]. نور/ 55.
[64]. غافر/11.
[65]. طبرسی، الاحتجاج،1/ 48.
[66]. نور/ 25.
[67]. کلینی، الکافی،1/ 28.
[68]. همان، 8 / 381؛ مجلسی، محمدباقر، بحار الانوار،51/ 62؛ نعمانی، کتاب الغیبة،269؛ مجلسی، بحار الانوار، 52/ 241؛ از دو منبع آخر با اندکی اختلاف.
[69]. نساء/ 59.
[70]. نور/ 35.
[71]. شیخ طوسی، التبیان فی تفسیر القرآن،7/ 436.
[72]. طباطبایی، المیزان فی تفسیر القرآن،15/ 121.
[73]. طبری، جامع البیان فی تفسیر القرآن،18/ 105.
[74]. فخر رازی، مفاتیح الغیب،23/ 379.
[75]. اسرا/ 33.
[76]. طبرسی، اعلام الوری،463؛ اربلی، کشف الغمة،2/ 534؛ شیخ صدوق، کمال الدین و تمام النعمة،1/ 330.
[77]. طباطبایی، المیزان فی تفسیر القرآن،10/ 88.
[78]1. انعام/ 59.
[79]. استرآبادی، تاویل الأیات الظاهرة، 478؛ مجلسی، بحار الانوار، 26/ 116. مفضل بن عمر قال دخلت على الصادقg ذات یوم. فقال لی یا مفضل هل عرفت محمدا و علیا و فاطمة و الحسن و الحسین g كنه معرفتهم قلت یا سیدی و ما كنه معرفتهم؟ قال یا مفضل تعلم أنهم فی طرف عن الخلائق بجنب الروضة الخضرة فمن عرفهم كنه معرفتهم كان مؤمنا فی السنام الأعلى. قال قلت عرفنی ذلك یا سیدی قال یا مفضل! تعلم أنهم علموا ما خلق الله عز و جل و ذرأه و برأه و أنهم كلمة التقوى و خزناء السماوات و الأرضین و الجبال و الرمال و البحار و عرفوا كم فی السماء نجم و ملك و وزن الجبال و كیل ماء البحار و أنهارها و عیونها و ما تسقط من ورقة إلا علموها و لا حبة فی ظلمات الأرض و لا رطب و لا یابس إلا فی كتاب مبین و هو فی علمهم و قد علموا ذلك فقلت یا سیدی قد علمت ذلك و أقررت به و آمنت قال نعم یا مفضل نعم یا مكرم نعم یا محبور نعم یا طیب طبت و طابت لك الجنة و لكل مؤمن بها».
[80]. مجلسی، بحارالانوار،52/ 322.

 

فهرست منابع :
1. قرآن کریم.
2. دیلمی، حسن بن ابی الحسن، إرشاد القلوب إلی الصواب، اول، شریف رضی، 1412ق.
3. طبرسی، فضل بن حسن، إعلام الوری بأعلام الهدی، سوم، تهران، دار‌الکتب الاسلامیة.
4. طبرسی، احمد بن علی، الإحتجاج، مشهد، مرتضی، 1403ق.
5. سید رضی‌الدین علی بن موسی بن جعفر بن طاووس، الإقبال بالأعمال الحسنة، دوم، تهران، دارالکتب الاسلامیه، 1367ق.
6. طوسی، الأمالی، اول، قم، دارالثقافه، 1414ق.
7. مجلسی، محمد باقر، بحارالانوار، بیروت، مؤسسة الوفاء ، 1404ق.
8. صفار، بصائر الدرجات، دوم، قم، کتابخانه آیةالله مرعشی نجفی، 1404ق.
9. کفعمی، ابراهیم بن علی عاملی، البلد الأمین و الدرع الحصین، چاپ سنگی.
10. حسینی استرآبادی، سید شرف الدین، تأویل الأیات الظاهرة فی فضائل العترة الطاهرة، اول، قم، جامعه مدرسین، 1409ق.
11. طوسی، التبیان فی تفسیر القرآن، بیروت، دار احیاء التراث العربی.
12. ابن طاووس، التحصین لأسرار ما زاد من أخبار کتاب الیقین، اول، قم، مؤسسة دارالکتب، 1413ق.
13. محمد بن مسعود عیاشی، تفسیر عیاشی، تهران، چاپخانه علمیه، 1380ق.
14. فرات بن ابراهیم کوفی، تفسیر فرات بن ابراهیم، اول، مؤسسه چاپ و نشر وابسته به وزارت فرهنگ و ارشاد اسلامی.
15. قمی، علی بن ابراهیم بن هاشم، تفسیر علی بن ابراهیم قمی، سوم، قم، مؤسسة دارالکتاب، 1404ق.
16. طبری، ابوجعفر محمد بن جریر، جامع البیان فی تفسیر القرآن، اول، بیروت، دارالمعرفة، 1412ق.
17. فتال نیشابوری، محمد بن حسن، روضة الواعظین و بصیرة المتعظین، قم، رضی.
18. عبیدالله بن عبد الله بن حسكان‏ (حاکم حسکانی)، شواهد التنزیل لقواعد التفضیل فی آیات النازلة فی أهل البیت صلوات الله و سلامه علیهم، اول، مؤسسه چاپ و نشر وابسته به وزارت فرهنگ و ارشاد اسلامی، 1411ق.
19. رضی‌الدین علی بن یوسف بن مطهر حلی، العدد القویة لدفع المخاوف الیومیة، اول، قم، کتابخانه آیت الله مرعشی نجفی،1408ق.
20. محمد بن علی بن حسین بن بابویه قمی (شیخ صدوق)، عیون أخبار الرضا علیه السلام، جهان، 1378ق.
21. تمیمی آمُدی، عبدالواحد بن محمد، غرر الحکم و دررالکلم، اول، قم، دفتر تبلیغات، 1366ش.
22. کلینی، محمد بن یعقوب بن اسحاق، الکافی، چهارم، تهران، دارالکتب الاسلامیة، 1365هجری شمسی.
23. جعفر بن محمد بن قولویه قمی، کامل الزیارات، نجف اشرف،مرتضویه، 1356ق.

 

24. محمد بن ابراهیم نعمانی، کتاب الغیبة، تهران، مکتبة الصدوق، 1397ق.
25. محمد بن حسن طوسی (شیخ طوسی)، کتاب الغیبة للحجة، اول، قم، مؤسسه معارف اسلامی، 1411ق.
26. علی بن عیسی إربلی، کشف الغمة فی معرفة الأئمة، تبریز، مکتبة بنی هاشم، 1381ق.
27. محمد بن علی بن حسین بن بابویه قمی (شیخ صدوق)، کمال الدین و تمام النعمة، دوم، قم، دار الکتب الاسلامیة، 1395 هجری قمری.
28. نوری، میرزا حسین، مستدرک الوسائل، اول، قم، مؤسسة آل البیت لإحیاء التراث، 1408ق.
29. امام جعفر بن محمد الصادق علیه السلام ، مصباح الشریعة، اول، مؤسسة الأعلمی للمطبوعات، 1400ق.
30. فخرالدین رازی، محمد بن عمر، مفاتیح الغیب، سوم، بیروت، دار احیاء التراث العربی، 1420ق.
31. رشیدالدین محمد بن شهرآشوب مازندرانی، مناقب آل ابی طالب، قم، علامه، 1379ق.
32. نیلی نجفی، سید علی بن عبد الکریم، منتخب الانوارالمضیئة، قم، خیام، 1401ق.
33. طباطبائی، محمدحسین، المیزان فی تفسیر القرآن، قم، جامعه مدرسین، پنجم، 1417 هـ . ق.
34. حر عاملی، محمد بن حسن، وسائل الشیعة، اول، قم، مؤسسه آل البیت لإحیاء التراث، 1409ق.

 

منبع : فصلنامه امامت پژوهی - شماره 3

چکیده :

رجعت یکی از پیشگویی‌های مهم آخرالزمان است که افزون بر اسلام، در آیین مسیح و یهود نیز، به آن اشاره شده است و براساس پیشگویی هرسه آیین، در زمان ظهور موعود آخرالزمان روی خواهد داد. تحقیق حاضر به بررسی پیشگویی‌های موجود در تورات و سایر کتاب‌های عهد عتیق و نیز، انجیل‌های چهارگانه و سایر کتاب‌های عهد جدید و پیشگویی‌های قرآن درباره رجعت و بازگشت دسته‌ای از مردگان به دنیا، تفسیر آن و بیان اختلاف‌ها دراین‌باره، پرداخته است.

این تحقیق مشخص خواهد کرد، اعتقاد به رجعت در آخرالزمان اختصاص به اسلام، به‌خصوص مذهب شیعه نداشته، در منابع مقدس آیین یهود و مسیح نیز، آمده است؛ بنابراین، رجعت یکی از اعتقادات مهم ادیان آسمانی است.

 

دانلود متن کامل مقاله

 

منبع : فلسفه دین - شماره هشتم

طرح مسأله درباره رجعت :
یكی از مباحثی كه از دیر باز پیرامون آن سخن گفته شده و پیوسته مورد نقد و ایراد از یكسو ، و پاسخگوئی و دفاع از سوی دیگر بوده ، مساله رجعت است . بدین معنی كه برخی از آیات قرآن شریف وروایات منقول از خاندان رسالت از بازگشت گروهی از انسانها به دنیا پیش از بر پائی رستاخیز گزارش می دهند ، و پیروان آئین تشیع نیز در پذیرش آن كمترین تردید به خود راه نداده ، یقین به وقوع رویدادی دارند . بدین جهت در كتب عقاید و كلام به صورت مختصر وكوتاه از این عقیده سخن به میان آمده و درصورت لزوم به دلایل و شواهدی بر صحت آن اشاره شده است .
اما برخی از نویسندگان مسلمان در گذشته و حال در كتاب های خود به نقد اصل رجعت پرداخته ، شبهاتی پیرامون آن وارد كرده اند . و چه بسا اظهار داشته اند كه این عقیده ریشه اسلامی ندارد و از اندیشه ها و عقاید مكاتب و مذاهب دیگر به اسلام سرایت نموده است . البته عالمان بزرگ اسلامی ـ كه پاسداران مرزهای عقیده و ایمان هستند ، هرگز اینگونه انتقادات و اعتراضات را بدون پاسخ نگذارده ، با بیان و قلم ، رایت مقدس دفاع از آرمانهای اصیل اعتقادی را بردوش كشیده اند .
از این رو می بینیم كه كتب بسیاری در بررسی عقیده رجعت و نفی شبهات وارد پیرامون آن ، نگاشته و هرگاه مخالفان و منكران لبه حمله خویش راتیزتر كرده اند ، اینان نیز بر شمار نوشته های علمی خود افزوده و چون مشعلهایی فروزان به روشنگری و هدایت پویندگان راه حق و جویندگان چشمه های زلال معرفت پرداخته اند . مثلاً در قرن دوم و سوم هجری كتابهایی چند بدست توانمند دانشمندان شیعه درباره رجعت نوشته شده ، و در قرن چهارم وپنجم شمار آنها كاهش یافته واز قرن ششم به این سو گاهگاه نوشته ای در این زمینه تألیف گردیده است . همچنانكه در چند دهه اخیر نیز به علت گسترش مخالفتها و انتقادات ، ـ به ویژه از سوی برخی مذاهب جدیدالتأسیس ، شماری از عالمان و قلم پردازان به تألیف كتاب مستقل واستدلالی در همین مبحث دست یازیده اند .
اینك به منظور روشن ساختن اذهان كلیه كسانی كه مایلند این مساله را با كمال بی طرفی مطالعه و بررسی كنند ، بحث رجعت را در صفحات آینده بررسی كرده از خلاصه گویی پیروی می كنیم . مباحث ما را در این رساله ، امور یاد شده در زیر تشكیل می دهد :
1- مفهوم رجعت .
2- شیعه و رجعت .
3- ظهور مهدی منتظر و رجعت .
4- امكان رجعت از دیدگاه عقل .
5-بازگشت به دنیا در امتهای پیشین .
6- دلیل وجود رجعت در امت اسلامی .
مفهوم رجعت :
رجعت در لغت به معنای بازگشت بكار می رود ودر اصطلاح به بازگشت گروهی از مردگان به این جهان همزمان با قیام جهانی حضرت مهدی علیه السلام گفته می شود ، و طبعاً بازگشت این گروه قبل از فرا رسیدن رستاخیز خواهد بود . روی این اصل گاهی از رجعت در شمار رویدادهای قبل از قیامت یاد می شود و گاهی در زمره حوادث مربوط به ظهور مهدی منتظر ذكر می شود . ولی باید دانست كه مساله رجعت از دیدگاه شیعه رویدادی است مستقل از دو موضوع یاد شده ( قیامت ـ و ظهور حضرت مهدی ) ، اگر چه بین هر سه موضوع پیوند زمانی برقرار است .
محدث گرانقدر شیعی شیخ حر عاملی می نویسد :
مراد از رجعت در نزد ما همانا زندگی بعد از مرگ و پیش از قیامت است ، و همین معنی است كه از لفظ رجعت به ذهن خطور می كند و دانشمندان بر آن تصریح كرده اند [1].
فقیه ومتكلم توانای شیعی شیخ مفید می فرماید :
خداوند شماری از امت محمد ـصلی الله علیه و آله ـ را بعد از مرگشان و پیش از برپائی قیامت بر می انگیزد ، و این از اختصاصات مذهب آل محمد علیهم السلام می باشد و قرآن بر درستی آن گواهی می دهد [2].
دانشمند متبحر شیعه در قرن چهارم سید مرتضی علم المهدی پیرامون رجعت از نظر شیعه می نویسد :
عقیده شیعه امامیه چنین است كه خدای متعال به هنگام ظهور امام زمان حضرت مهدی ـ عجل الله فرجه الشریف ـ گروهی از شیعیان را كه پیش از قیام آن دنیا رفته اند ، به دنیا باز می گرداند تا آنان به پاداش یاوری و همراهی و درك حكومت آن وجود مقدس نائل آیند ؛ و نیز برخی از دشمنان حضرتش را زنده می كند تا از ایشان انتقام گیرد ، بدین ترتیب كه آشكاری حق و بلندی مرتبت پیروان حق را بنگرند و اندوهگین شوند [3].
علامه مجلسی ـ قدس سره ـ پس از نقل روایات فراوان و ذكر اقوال بزرگان درباره رجعت می نویسد :
از دیدگاه ما (شیعیان ) رجعت به ( گروهی از ) مؤمنان راستین و كافران فرو رفته درگرداب كفر و الحاد اختصاص دارد و كسی غیر از این دو گروه به دنیا باز نخواهد گشت [4].
از این بیانات وبا توجه به احادیثی كه در كتب معتبر شیعه گردآوری شده به روشنی بر می آید كه شیعیان رجعت را منحصر به بازگشت گروهی از مؤمنان و كافران می دانند و بس . اینان با استناد به دلائل متقن و خلل ناپذیر معتقدند كه بنا بر وعده حتمی الهی ، آخرین ذخیره خداوندی ، حضرت مهدی ـ كه همنام و هم كینه پیامبر خاتم صلی الله علیه و آله و از نسل آن حضرت می باشد . در روزگاری كه زمان آن بر ما پوشیده است ، پرده غیبت را كنار می زند وبا ظهور خویش كاخ ستمگران را درهم می شكند ، خداجویان را به عزت می رساند ، شوكت مسلمین را زنده می كندو خفاشان شبهای تیره را برای همیشه از صفحه روزگار محو می نماید . آنگاه همزمان با قیام این رادمرد عدل گستر گروهی از مؤمنان و منكران به جهان مادی بازگشته و هر گروه بر اساس كردار پیشین خود به ثواب و عقاب نائل میآیند[5] .
شیعه و رجعت :
هیچگونه تردیدی نیست كه شیعه به رجعت اعتقاد دارد و همه دانشمندان بزرگ این مكتب ، اعتقاد به رجعت را از ویژگیهای پیروان امامان معصوم علیهم السلام بر شمرده اند ، تا بدانجا كه پیروی مذهب تشیع و اعتقاد به رجعت متلازم یكدیگر بوده و برخی از یاران و پرورش یافتگان مكتب اهل بیت با همین صفت معرفی شده اند ، و خرده گیران بر شیعه نیز همین اعتقاد را وسیله نكوهش ومخالفت خویش قرار داده اند . علامه مجلسی بیش از پنحاه تن از عالمان شیعه را نام می برد كه اصل رجعت را پذیرفته و روایات مربوط به آن را در كتب خویش آورده اند . از این گروهند :
سلیم بن قیس هلالی (متوفای سال 90 ) ، حسن بن صفار (م 290 )، علی ابن ابراهیم قمی ( استاد كلینی ) ، ثقه الاسلام كلینی (م 328) محمد بن مسعود عیاشی ( معاصر كلینی ) ، ابوعمر و كشی ( معاصر كلینی )، شیخ صدوق (م 381) ، شیخ مفید ( م 413)، سید مرتضی ( 436 ) ابوالفتح كراجكی (م 449) ،ابوالعباس احمد بن عباس نجاشی ( م 450) ، شیخ طوسی (م 460 ) ، سید رضی الدین بن طاووس (م 464) و ...
همومی نویسد : اعتقاد به رجعت در تمام دوره ها مورد اجماع فرقه شیعه بوده و چون خورشید بر تارك آسمان می درخشد و كسی را یاری انكار آن نیست [6].
شیخ صدوق در كتاب اعتقادات می گوید : عقیده ما درباره رجعت این است كه این رویدادها قطعاً به وقوع می پیوندد[7].
شیخ مفید نیز عقیده به رجعت را از ویژگیهای پیروان خاندان رسالت می داند[8]. سید مرتضی معتقد به اجماع شیعه درباره رجعت است و می گوید : پیروان این مذهب در این باره كمترین اختلافی ندارند[9] .
شیخ حر عاملی می نویسد : فزونی نویسندگانی كه روایات مربوط به رجعت را در كتب مستقل یا غیر مستقل گرد‌آورده اند ـ و تعداد آنها از هفتاد كتاب تجاوز می كند ـ دلیل بر قطعی بودن اعتقاد به رجعت از دیدگاه شیعه است[10] .
شیخ طوسی در تفسیر تبیان[11] و امین الدین طبرسی در تفسیر مجمع البیان[12] و دیگر مفسران بزرگ شیعه درباره رجعت سخن گفته اند و بنا به نوشته صاحب كتاب الایقاظ من الهجه صحت رجعت از نظر شیعیان امری مسلم قطعی و انكار ناپذیر بوده و بیشتر دانشمندان یا همه آنان این واقعیت را پذیرفته اند[13] .
شیخ صدوق دركتاب صفات الشیعه اعتقاد به رجعت را از مشخصات پیروان این مكتب بر شمرده و حدیثی را از امام ششم حضرت صادق در این رابطه نقل می نماید[14] .
بنابراین قاطعانه می توان گفت كه اصل رجعت از دیدگاه عالمان بزرگ شیعه ، امری مسلم و قطعی بوده و با توجه به روایات بسیاری كه از پیشوایان معصوم رسیده است تردیدی در تحقق رجعت بر جای نمی ماند . علامه مجلسی كه در حدیث شناسی سرآمد همه بزرگان و محدثان است و تتبع و پشتكار وی در گردآوری مجموعه گرانسنگ بحار الانوار و شرح اصول كافی به وضوح دیده می شود ، درباره روایات رجعت می نویسد :
كسی كه حقانیت ائمه اطهار علیهم السلام راباور كرده است ، چگونه می تواند درباره مساله متواتری كه از آنان نقل شده و نزدیك به دویست روایت صریح در این زمینه رسیده و بیش از چهل تن از ثقات و عالمان شیعه آنها را در كتب خود آورده اند ، شك داشته و این عقیده را با دیده تردید بنگرد ؟ ... راستی اگرمساله ای از این قبیل را نتوان از متواترات دانست ، پس در كدامین موضوع می توان ادعای تواتر كرد[15] ؟
شیخ حر عاملی نیز كه از بزرگترین محدثان قرن دهم هجری بوده و كتاب پربار وسایل الشیعه را در احادیث فقهی فراهم آورده است ، روایات رجعت را فزون از شمار دانسته و قائل به تواتر معنوی اخبار وارده می باشد[16] .
كوتاه سخن آنكه : شیعیان به پیروی از فرموده پیامبر گرامی و با رجوع به عترت نبوی بر این عقیده اند كه پیش از تحقق قیامت كبری رویدادی خاص در جهان به وقوع می پیوندد و جمعی ازمردگان به دنیا باز می گردند . این رویداد را رجعت می گویند و گاهی از آن به قیامت صغری تعبیر مینمایند .
ناگفته نماند كه این سخن نه بدان معنی است كه از دیدگاه عقاید شعی ،اصل رجعت در شمار اصول دین بوده وهمپایه اعتقاد به توحید ، نبوت و معاد می باشد . بلكه بسان بسیاری از ضروریات دینی یا رویدادهای تاریخی انكار ناپذیر ، از مسلمات قطعی محسوب می گردد .
به عنوان مثال : همه مسلمانان باور دارند كه جنگ بدر ، نخستین غزوه ای بود كه بین مسلمانان ومشركان مكه در سال دوم هجرت به وقوع پیوست . . اما قطعیت چنین حادثه ای و اعتقاد به وقوع آن در زمره اصول عقاید اسلامی به شمار نمی آید . وبا این همه ، كسی ازمسلمانان را نیز یارای انكار آن نیست .
ظهور مهدی منتظر و رجعت :
برخی ناآگاهانه چنین پنداشته اند كه ظهور حضرت مهدی پس از غیبت همان رجعت است ، در حالیكه چنین نیست . زیرا غیبت از نظر شیعه جز زندگی آن حضرت در این جهان ماده به صورت یك فرد ناشناخته چیز دیگری نیست و شیعه حضرت مهدی را زنده می داند ودر انتظار ظهور حضرتش بسر می برد . اما رجعت به معنی زنده شدن گروهی از مؤمنان و كافران و بازگشت آنان به دنیاست و به هیچ روی با غیبت ارتباط ندارد . روایات رجعت در كتب شیعه موجود است و هر كس با مراجعه به آنها در می یابد كه هیچگاه در هیچ روایتی ، قیام امام عصر را رجعت نخوانده اند و هرگز كسی آن حضرت را مرده نمی داند تا ظهورش را بتوان رجعت خواند . گذشته از این ، اگر رجعت همان انتظار ظهور منجی باشد ، نباید شیعه را به خاطر داشتن چنین اعتقادی نكوهش كرد ، چرا كه برخی از فرق اسلامی ـ حتی از اهل تسنن ـ نیز بر این عقیده بوده و چشم به راه ظهور شخصیتی از نسل رسول گرامی هستند .
خلاصه آنكه : مساله رجعت و ظهور امام عصر علیه السلام دو رویداد مستقل از یكدیگرند . كه یكی از آن دو ( قیام حضرت مهدی ) مورد تأئید همه فرق اسلامی بوده ‍( اعم از اینكه متولد شده و هم اكنون زنده است و یا درآینده دیده به جهان خواهد گشود ) و دیگری ( رجعت ) كه چنین نیست و فقط شیعی مذهبان درباره آن بحث و گفتگو كرده اند . البته بر اساس روایات موجود ، بین ظهور مهدی منتظر و وقوع رجعت پیوند زمانی وجود دارد ، ولی این پیوند هرگز نشانه اتحاد و یگانگی دو مساله نمی باشد .
نكته دیگری كه از توضیح آن ناگزیریم ، این است كه :
هرگاه ظهور پس از غیبت را رجعت بنامیم . باید در دو مورد بنابر نظر اهل تسنن به رجعت قائل شویم :
1- شكی نیست كه حضرت موسی به حكم‌ آبه : و واعدنا موسی ثلاثین لیله ...[17] مدت چهل شبانه روز از قوم خود جدا شد و دور از انظار آنان زندگی كرد، آنگاه پس از سپری شدن چهل روز به میان قوم خود بازگشت .
2- طبری و ابن سعد و دیگران چنین گزارش می دهند : هنگامی كه رسول خدا دعوت حق را لبیك گفت ، خلیفه ثانی از جای برخاست و فریاد بر آورد كه : چند تن از منافقان پیامبر را مرده می پندارند . بخدا سوگند آن حضرت نمرده است ، بلكه نزد پروردگار خود رفته است همانگونه كه موسی بن عمران به آستان خدا شتافت و چهل شب از دیده مردم پنهان بود ، سپس نزد ایشان بازگشت در حالیكه مردم او را مرده می خواندند . قسم به خدا ، رسول گرامی باز می گردد و آنگاه دستها و پاهای كسانی را كه به حضرتش نسبت مرگ دادند ، جدا خواهد نمود[18] . البته وی پس از گفتگوئی كوتاه با ابوبگر نظر خود را پس گرفت ورحلت پیامبر را باور كرد ؛ اما این عبارات نشان می دهد كه ظهور پس از غیبت محال نیست .
در فرازهای آینده به بررسی براهین عقلی و نقلی بر امكان رجعت و سازگاری آن با معارف اسلامی می پردازیم و موارد چندی از وقوع بازگشت به دنیا در زمانهای گذشته را مورد بررسی قرار داده دلائل تحقق آن را در زمان آینده ، ذكر می كنیم .
امكان رجعت از دیدگاه عقل :
پیش ا‌ر آنكه به دلائل قرآنی و حدیثی رجعت بپردازیم ، قبلاً امكان چنین پدیده ای را از نظر فلسفی و علمی بررسی می كنیم و آنگاه به سراغ قرآن می رویم.
نخست باید دانست كه مسأله رجعت به جهان مادی با مسأله حیات مجدد در روز رستاخیز كاملاً مشابهت دارد و رجعت و معاد دو پدیده همگون هستند ، با این تفاوت كه رجعت محدودتر بوده و قبل از قیامت به وقوع می پیوندد ؛ اما در قیامت همه انسانها برانگیخته شده زندگی ابدی خود را آغاز می كنند . بنابراین كسانی كه امكان حیات مجدد را در روز رستاخیز پذیرفته اند ،باید رجعت را كه زندگی دوباره در این جهان است ممكن بدانند ؛ و از آنجا كه روی سخن ما با مسلمانان است و مسلمانان اعتقاد به معاد را از اصول شریعت خود می دانند ، بناچار باید امكان رجعت را نیز بپذیرند .
معاد از نظر یك فرد مسلمان معاد جسمانی عنصری است ، یعنی روح آدمی به همین بدن مادی عود می كند . حال اگر چنین بازگشتی در آن مقطع زمانی مقرون به اشكال و مانع نباشد ، طبعاً بازگشت آن به این جهان قبل از قیامت نیز مقرون به اشكال نخواهد بود ؛ چرا كه امر محال در هیچ زمانی انجام پذیر نیست .
برای آنكه كمی گسترده تر سخن بگوئیم ، یادآور می شویم كه انسان تنها از چند عنصر مادی تركیب نیافته ،بلكه حقیقت وجود او را جوهری مجرد به نام روح تشكیل می دهد كه حیات وی به وجود همین روح بستگی داشته و همان است كه بعد از مرگ زنده می ماند و در روز رستاخیز به بدن باز می گردد . و جود روح مجرد و زنده بودن آن امری است كه مورد پذیرش همه فلاسفه الهی و پیرامون شرایع آسمانی بوده از نظر دلائل عقلی و دریافتهای فطری قابل قبول است و قرآن نیز در این زمینه با صراحت سخن می گوید . براهین اثبات وجود روح بیش از آن است كه در اینجا منعكس گردد ، ولی برای خواننده عزیز فقط یك دلیل وجدانی را مطرح می كنیم و آن اینكه :
هر فردی از افراد انسان ، افعال و كارهای خود را به خویش نسبت می دهد و می گوید : گفتم ، شنیدم ، دیدم و ... حرف میم كه در آخر این كلمات قرار گرفته همان واقعیت انسان است كه در زبان فارسی از آن به من تعبیر می كنند . آیا این من همان بدن انسان است و انسان واقعیتی جز بدن ندارد ، و حقیقت زندگی جز آثار مادی بدن و واكنشهای فیزیكی و شیمیادی مغز و سلسله اعصاب چیز دیگری نیست ؟
به عبارت دیگر : ایا روح و روان جز بدن انسانی و انعكاس ماده و خواص آن چیز دیگری نیست ؟ و با ابطال این خواص و از میان رفتن تأثیرات متقابل اجزاء بدن در یكدیگر ، روح و روان انسان نیز باطل شده وحقیقتی از انسان جز یك مشت رگ ، و پوست و استخوان باقی نمی ماند ؟ طرفداران این نظر از اصول ماتریسم الهام می گیرند . در این مكتب انسان به ماشینی می ماند كه از ابزار و آلات مختلف تركیب یافته و تأثیرات متقابل اجزاء ماده نیروی تفكر و درك در او پدید آورده و با پراكندگی اجزاء آثار تفكر و حیات به كلی نابود می شود .
در برابر این نظر ، نظر دیگری است كه فلاسفه بزرگ جهان ، بویژه حكمای اسلامی با دلائل روشن آن را ثابت كرده و به اصالت وجود جوهری مستقل و اصیل كه واقعیت انسان بدان بستگی دارد و از ماده و آثار ماده مجرد و پیراسته است ، معتقد گردیده اند و بر وجود این جوهر كه مبدأ حركت و احساس در حیوان وتدبر و اندیشه در انسان است ؟ با دلائل فلسفی استدلال نموده اند . در میان آن همه دلائل ، دلیل روشنی دارند كه چون جنبه همگانی دارد ، ما آن را نقل می كنیم :
هر انسانی ناخود آگاه اعضاء بدن و حتی خود بدن را به واقعیت دیگری به نام من نسبت می دهد و می گوید : دست من ، پای من ، مغز من، قلب من و بدن من . یك چنین انتساب در حالت ناخودآگاه حاكی از آن است كه هر فردی خود را به واقعیت دیگری به نام من وابسته می داند كه در پشت پرده شخصیت ظاهری و مادی او قرار گرفته است و همه كارها ، اعضاء و حتی بدن را به آن نسبت می دهد[19] .
خداوند هنگامی كه چگونگی آفرینش انسان را بازگو می كند ، از دمیدن روح در وی یاد كرده به لحاظ ارج و عظمت این پدیده غیر مادی ، آن را به خود نسبت می دهد و می فرماید :
الذی احسن كل شی خلقه وبدا خلق الانسان من طین[20] ... ، ثم سویه و نفخ فیه من روحه و جعل لكم السمع و الابصار و الافئده[21] .
آن كسی كه هر چه را آفرید ، نیكو قرار داد و آفرینش انسان را از خاك آغاز كرد ...، سپس او را هماهنگ نمود و از روح خویش در وی دمید ، و برا ی شما گوش و چشم وقلب قرار داد .
در هر صورت ، وجود روح مجرد از نظر همه مسلمانان ، قطعی و انكار ناپذیر است و نیازی به ذكر دلیل و برهان ندارد . بنابراین بر هیچكس پوشیده نیست كه آدمی با فرا رسیدن پیك اجل از میان نمی رود . بلكه تنها ارتباط بدن وی با روح قطع شده حیات مادی از كالبد او رخت بر می بندد . روح هرگز نمی میرد ومرگ جز گسسته شدن پیوند روح از بدون چیز دیگری نیست ، و این گسستگی تا روز رستاخیز ادامه دارد ودر آن هنگام كه خدای قادر قاهر همه آفریدگان را زنده می كند ، بار دیگر این روح به بدن بازگشته و جسم بیجان حیات دوباره می یابد .
اینك می گوئیم : با توجه به آنكه بین رجعت و معاد شباهت كامل وجود دارد و هر دو عبارت از بازگشت انسان به حیات مجدد و آفرینش نوین و به دیگر سخن پیوند مجدد روح با بدن می باشند ؛ امكان رجعت اثبات می گردد ، زیرا وقوع معاد امری است مسلم و پذیرفته شده .
تا اینجا امكان عقلی رجعت از دیدگاه یك فرد مسلمان كاملاً آشكار گشت . اكنون وقت آن رسیده است كه به دلایل قرآنی و حدیثی بپردازیم .
بازگشت به دنیا در امتهای پیشین :
یكی از دلائل امكان رجعت ، بلكه یكی از دلائل وقوع آن ، وجود مواردی از بازگشت به دنیا در مراسم گذشته است كه قرآن برخی از آنها را بیان فرموده است . از این آیات می توان دریافت كه بازگشت مردگان به دنیا امری است ممكن و قابل قبول كه با سنت های الهی مخالفت ندارد. بدیهی است كه هدف از آوردن این آیات ، جز اثبات امكان بازگشت به جهان مادی و قوع‌آن در امتهای پیشین چیز دیگری نیست . هر چند میان رجعت نزد شیعه و بازگشت افرادی از امتهای گذشته تفاوتهایی وجود دارد كه در احادیث مربوط به رجعت نقل شده است . به دیگر سخن : آیاتی كه بازگشت افرادی از امتهای گذشته را به دنیا اثبات می كند ، گویای آنست كه رجعت محال نیست و به صورت كم رنگ‌، در امتهای پیشین وجود داشته است . بنابراین قائلین به رجعت ، سخن عجیب و غریبی نگفته اند . اكنون ‌آن موارد از نظر خواننده عزیز می گذرد :
1ـ زنده شدن گروهی از بنی اسرائیل :
و اذ قلتم یا موسی لن نومن لك حتی نری الله جهره فاخذكم الصاعقه و انتم تنضرون ، ثم بعثناكم من بعد موتكم لعلكم تشكرون[22].
و ( بیاد آورید ) آن زمان را كه گفتید : ای موسی ما هرگز به تو ایمان نخواهیم آورد تا ‌آنكه خداوند یكتا را آشكارا ببینیم، پس صاعقه شما را در گرفت در حالیكه می نگریستید . سپس شما ا بعد از مرگتان بر انگیختیم ، شاید سپاسگزاری كنید.
در این آیات به داستان گروهی از پیروان حضرت موسی علیه السلام اشاره شده كه خواستار دیدار خدا بودند و چنین خواسته ناروائی سببب نزول عذاب بر آن گردید وبه مرگ آنها انجامید، ولی خداوند آنان را حیات دوباره بخشید. مفسران معتقدند كه این آیات درباره هفتاد نفر از آن قوم بنی اسرائیل نازل شده است، همانان كه برای میقات پروردگار برگزیده شدند و به سبب جهالت گرفتار عذاب گردیدند :
و اختار موسی سبعین رجلا لمیقاتنا فلما اخذتهم الرجفه قال رب لوشئت اهلكتهم من قبل و ایای[23].
موسی هفتاد نفر از مردان را برای میقات ما برگزید ، پس چون لرزش شدید آنان را در گرفت ، موسی عرضه داشت : پروردگارا اگر می خواستی من و ایشان را پیش از این هلاك می كردی.
می بینیم كه در آیه یاد شده به روشنی ازمرگ و زنده شدن شماری ا ز انسانها گفتگو به میان آمده است ، اما برای توضیح و اطمینان بیشتر گفتار برخی از مفسران را می آوریم.
بیضاوی در تفسیر انوارالتنزیل می نویسد : مقید كردن كلمه بعث به كلمه موت از آن رو است كه انسان بعداز بیهوشی یا خواب برانگیخته می شود (كه آن را بعثت می گویند) و اینان هم در اثر صاعقه جان خود را از دست داده بودند[24] .
زمخشری در كشاف می نویسد : صاعقه آنان را میراندو این مرگ یك شبانه روز به طول انجامید[25]
محمد بن جریرطبری به نقل از مفسران نخستین اسلام چون "سدی" می گوید صاعقه آنان را هلاك كرد‌، سپس برانگیخته شدند و به مقام پیامبری رسیدند[26]
جلال الدین سیوطی در تفسیر الدرالمثنور و تفسیر الجلالین بر همین معنی تاكید ورزیده و برانگیختن بعد از صاعقه را به زنده كردن تعبیر می كند[27].
ابن كثیر معتقد است كه این گروه در اثر صاعقه مردند، پس آنگاه خدا ایشان را زنده كرد تا به حیات خود ادامه دهند.[28] فخر رازی نیز در تفسیر كبیر خود همین نظر را پذیرفته است[29].
مفسران شیعه مانند شیخ طوسی در تبیان و شیخ سبرسی در مجمع البیان نیز بر همین عقیده اند، و بطور كلی تتبع در كتب تفسیر گویای آنست كه همه نویسندگان كتب تفسیر همگام با مفسران نخستین قران مانند قتاده ، اكرمه ، سدی ، مجاهد و ابن عباس بر این نظر اتفاق دارند كه هفتاد تن از افراد قوم بنی ا سرائیل در اثر صاعقه ای آسمانی جان خود را از دست دادند و خدا بر ایشان مرحمت فرموده برای دومین بار آنان را به دنیا باز گرداند.
در این میان تنها یكی از نگارندگان جدید را می بینیم كه در كتاب تفسیر خود به توجیه آیه پرداخته وبرخلاف همه صاحبنظران و پژوهشگران مطالبی را بیان داشته است. او می نویسد‍:مراد از برانگیختن در این آیه گسترش نسل كسانی است كه در اثر صاعقه مردند، چرا كه گمان می رفت به سبب این مرگ نسل ایشان نیز منقطع گردد، اما خدای یگانه بر آنان منت نهاد و بازماندگانشان را فزونی بخشید تا شكر گزار نعمتهای حق باشند و مانند پیشینیان خود ناسپاسی نكنند[30].
این سخنان یك نوع تفسیر به رای پیش نیست كه رسول گرامی همگان را از آن بازداشت، زیرا این جمله را كه ثم بعثنا كم من بعد موتكم[31]به دست هر عرب زبان یا فرد آشنا به زبان عرب بدهید، می گوید مقصود آن زنده كردن پس از مرگ است ، و معنائی غیر از این به ذهن كسی خطور نمی كند، تنها این مورد نیست كه این جمله چنین مفادی دارد ، بلكه در قران موارد دیگری نیز دیده می شود كه كلمه بعث همراه موت یا پس از آن ذكر شده است. حال آیا این مفسر محترم حاضر است تمام این آیات را به همین طریق تفسیر و تاویل كند ؟
اینك سه مورد از آیات یاد شده را می آوریم :
و اقسموا بالله جهد ایمانهم لایبعث الله من یموت [32]
و با تمام توان سوگند یاد كردندكه خدا مردگان را بر نمی انگیزد.
ب ـ درباره روز قیامت می فرماید :
و الموتی یبعثهم الله ثم الیه یرجعون[33]
خدا مردگان را بر می انگیزد، سپس بسوی او باز گردانده می شوند.
ج ـ و از زبان كافران حكایت می كند :
و لئن قلت انكم مبعوثون من بعد الموت لیقولن الذین كفروا ان هذا الا سحر مبین.[34]
و هرگاه بگوئی كه شما بعد از مرگ برانگیخته می شوید، آنانكه كفر ورزیدند خواهند گفت ، این سخن را جز سحری آشكار نیست.
به راستی آیا با وجود این آیات وآیات دیگر جائی برای توجیه نویسنده المنار باقی می ماند و آیا او دلیلی بر این تاویل خود می تواند ارائه دهد ؟
2ـ زنده شدن مقتول بنی اسرائیل :
و اذ قتلتم نفسا فادا راتم فیها والله مخرج ما كنتم تكتمون، فقلنا اضربوه ببعضها كذلك یحی الله الموتی و یریكم آیاته لعلكم تعقلون [35]
و (یاد آورید) آن هنگام را كه انسانی را كشتید و درباره قاتل او اختلاف كردید ، حال آنكه خدا ظاهر كننده آن چیزی است كه شما پوشیده داشتید. پس گفتیم بخشی از آن گاو را به قسمتی آن مرده بزنید. این چنین خدای یكتا مردگان را زنده می كند و نشانه های خود را به شما می نمایاند ، شاید خرد خویش را بكار گیرید.
داستان مردی است كه به دست خویشان خود مخفیانه به تقل رسیده و قاتلان وی ناجوانمردانه فرد دیگری را متهم به قتل نمودند، آنگاه خدا به حضرت موسی وحی كرد كه به همان خویشاوندان فرمان دهد گاو ماده ای را با مشخصاتی معین[36] ذبح كنند و قسمتی از بدن این گاو را بدن مقتول زنند تا او زنده شود وقاتل خود را معرفی كند. آنان چنین كردند، مقتول زنده شد و جنایتكار واقعی را شناساند. پروردگار مهربان پس از نقل این داستان می فرماید : و خدا اینگونه مردگان را زنده می كند بدین معنی كه رویداد مذكور نشانی از قدرت خلل ناپذیر الهی بر زنده كردن مردگان بوده و هیچكس را نرسد كه به انكار این و اقعیت مسلم دست یازد.
در میان مفسران هیچگونه اختلافی پیرامون شرح آیات وجود ندارد، وتنها اختلافات جزئی آنان به كلمه بعض مربوط می شود، و دقیقا معلوم نیست كدام عضو گاو را به چه بخشی از بدن مقتول تماس دادند.
سیوطی در الدرالمنثور طبری در جامع البیان و ابن كثیر در تفسیر خود و سدی، ابن عباس ، مجاهد ، عكرمه، ابن سیرین و ابن زید نقل می كنند كه در اثر این كار شخص مقتول زنده شد، قاتل خود را نام برد و از دنیا رفت.[37]
طبری در شرح جمله كذلك یحی الله الموتی می نویسد : این سخن ، خطابی است از خداوند به بندگان مومن و احتجاجی است با مشركانی كه رستاخیز را دروغ می شمردند ، بدین شرح كه ، ای تكذیت كنندگان حیات پس از مرگ‌. از زنده شدن این شخص مقتول عبرت بیاموزید، زیرا همانگونه كه من این شخص را حیات دوباره بخشیدم، مردگان را نیز بعد از درگذشتشان در روز قیامت زنده خواهم نمود[38]
فخر رازی معقتد است كه در كلام خدا جمله هایی پنهان است و در حقیقت چنین بوده است : پس گفتیم كه قسمتی از بدن مقتول را به عضوی از گاو بزنید، آنان اینكار را انجام دادند و مقتول زنده شد كه جمله بعدی بر وجود این جمله پنهان دلالت می كند[39].
زمخشری و بیضاوی نیز همین نكته را ذكر نموده اند[40].
در میان مفسران شیعه هم كسی جز این نگفته ویكایك ایشان داستان یاد شده را كار خارق العاده ای می دانند كه بازگو كننده قدرت انكارناپذیر خداوندی است. اما مفسر بزرگواری كه در بحث آیه پیشین به وی اشاره شده ، در اینجا نیز ضمن انكار نظر مفسران بزرگ مدعی شده است كه آیه قرآن بهیچ وجه از زنده شدن شخص مقتول گفت گو نمی كند و ناقلین داستان مزبور به خطا رفته اند. ایشان آنگاه به توجیهی شگفت انگیز می پردازد كه نقل آن خالی از فائده نیست . می گوید :
در كتاب تورات[41] آمده است كه هر گاه در سرزمینی مقتولی یافت شود و قاتل او ناشناخته باشد، باید گوساله ماده ای را كه به شیار نرفته و گاو آهن نكشیده است در دره ای پر باران و كشت ناشده ذبح كنند و آنگاه همه پیرمردان و بزرگان شهری كه به محل قتل نزدیك است نزد گوساله ذبح شده گرد آمده دستهای خود را بر فراز آن گوساله بشویند و بگویند كه كه ما در این خونریزی نقشی نداشته ایم. انان اینكار را انجام دهند و هر كسی از چنین اقدامی سر باز زند، به عنوان قاتل معرفی می گردد[42].
سپس می افزاید كه آیات سوره بقره تنها بر همین حكم نظر دارد و بهیچ روی از زنده شدن شخص مقتول گفتگو نمی كند.
آنگاه در توضیح جمله كذالك یحی الله الموتی می گوید :
معنی زنده كردن مردگان در این آیه آنست كه در اثر اقدام مزبور و شناسائی جنایتكار واقعی ، خون فردی كه در معرض ریخته شدن بود و نزدیك بود به جرم قتل قصاص شود، محافظت گردید و انسانی از مرگ حتمی نجات یافت[43].
یك چنین تفسیر جز تفسیر به رای چیز دیگری نیست، زیرا هرگاه مقصود این باشد، بخشی از جمله های آیه مورد بحث نامفهوم خواهد ماند.
در آیه می خوانیم فقلنا اضربوه ببعضها كذالك یحی الله الموتی ضمیرمذكر به مقتول بر می گردد كه از كلمه نفس در آغاز آیه فهمیده می شود و ضمیر مونث به بقره مربوط است و معنای جمله این است كه : بخشی از بدن مقتول را به قسمتی ازبدن گاو بزنید. حال اگر مراد آیه این باشد كه متهمین دست خود را با آب بشویند و اظهار برائت كنند، این جمله به هیچ وجه معنای درستی نخواهد داشت ، و پر واضح است كه قرآن را نباید بخاطر انطباق بر تورات از ظاهر روشن و صریح آن منصرف كرد .
3ـ مرگ چند هزار نفر و حیات دوباره آنان :
الم تر الی الذین حرجوا من دیارهم و هم الوف حذر الموت، فقال لهم الله موتوا ثم احیاهم [44]؟
آیا آن كسان را ننگریستی كه هزاران تن بودند و به منظور فرار از مرگ از شهرهای خود رانده شدند، پس خدا به ایشان گفت بمیرید ، سپس آنانرا زنده كرد.
مفسران درباره این آیات می گویند كه گروهی از بنی اسرائیل كه شمارشان به چهار هزار می رسید ازترس طاعون (یا جهاد با دشمنان) شهر خویش را ترك كردند و به سوی سرزمینی دیگر حركت نمودند. اما خدای توانا این فراریان را می راند و در نتیجه از مقصود بازماندند‌، تا انكه پیامبری بر اجساد مرده ایشان گذشت و از پروردگار تقاضا كرد كه بار دیگر آنان را به دنیا باز گرداند. خداوند خواسته پیامبرش را اجابت فرمود و آنها را زندگی دوباره بخشید. گفته اند كه آنان در منطقه فلسطین می زیستند و مدت مرگشان هشت روز بوده است[45].
ابن كثیر بعد ازنقل داستان و بیان اقوال مفسران اولیه قران می نویسد : در زنده كردن این مردگان عبرتی است برای انسانها و نشانی است روشن از وقوع معاد جسمانی در روز رستاخیز[46]
اما نویسنده تفسیر المنار كه باز گو كننده آرا و نظریات استاد خود شیخ محمد عبده می باشد، در اینجا نیز مانند دو آیه پیشین به انكار معجزات و امور خارق العاده پرداخته و ‌آیه را چنین شرح میدهد.
غرض این آیه تمثیل است و بس ، مراد این است كه گروهی از مردم مورد هجوم دشمنانی قدرتمند كه هدفشان استیلا و حاكمیت بر اینان بود، قرار گرفتند، اما از استقلال خود پاسداری ننموده و از بیم مرگ در گروهی چندهزار نفره سرزمین خویش را ترك گفتند. پس خدا به ایشان گفت : بمیرید ، مرگی به معنای خواری و نادانی . اصولا ذات و جهالت نوعی مرگ است و ظلم ستیزی و دانش نوعی حیات میباشد. بنابراین گروه مزبور به ذلت و بیچارگی در افتادند و دشمنان بر آنان چیره شدند ، و همچنان در این حالت باقی ماندند تا خداوند ایشان را زنده كرد، روح شورش و قیام و دفاع از حق را در ایشان دمیدو آنان حقوق حقه خویش ار باز پس گرفته با شوكت و آزادگی زیستند[47].
این تفسیر نیز بسان تفسیرهای گذشته صاحب المنار بی اساس است و انگیزه او بر این توجیهات وحشت از اعتراض مادی گرایان بر مفاد این داستان قرآنی است وآن اینكه چگونه خدا گروهی را می میراند و بار دیگر آنان را زنده كرد ؟ او به خاطر اینكه در برابر این نوع پرسشها و اعتراضات قرار نگیرد، موت و حیات را در این آیه بگونه ای دیگر تفسیر كرده است ، مقصود از موت را موت ا جتماعی دانسته و حیات را نیز حیات اجتماعی تفسیركرده است .
ولی با توجه به الفاظ وارد در آیه ، بی پایگی این سخنان ثابت می شود، زیرا شكی نیست كه اگر این جمله ها را به دست هر فرد آشنا به زبان عرب ـ كه ذهنی پیراسته از این بحثها و گفتگوهاداشته باشد ـ بدهید ، او از این موت و حیات اجتماعی ، می گوید :مراد آیه این است كه گروهی از ترس مرگ فرار كردند و در نیمه راه به فرمان حق مردند ، بار دیگر به اذن اوزنده گشتند
وبه دیگر سخن : هرگز نمی توان لغات را بدون دلیل از معنای اصلی آن باز گرداند و به معنای دلخواه خویش تبدیل كرد احیا‌ء به معنی زنده كردن است و در مقابل اماته بكار می رود كه به میراندن تعبیر می گردد، و هرگاه بدون قرینه استعمال شود باید بر همان معنی اصلی خود باقی بماند. اما مفسر بزرگوار از آن معانی گوناگونی برداشت كرده هر یك را در محلی كه خود مناسب یافته بكار برده است. یكجا " احیاء " را پیشگیری از ریختن خون بیگناه می داند[48]. در جای د یگر "احیاء " را به معنی رشد فزاینده نسل باز مانده مردگان قلمداد می كند[49]. و در این آیه مراد از "احیاء " را نهضت و قیام دانسته و در همه این تحریفات ، تنها آرمان وی توجیه مادی معجزات و امور خارق العاده است. بدیهی است كه این روش ، شیوه درست تفسیر قرآن نیست.
4ـ زنده شدن پس از صد سال مرگ :
اوكالذی مر علی قریه وهی خاویه علی عروشها ، قال انی یحیی هذه الله بعد موتها‌؟ فاماته الله مائه عام ثم بعثه[50] .
یا مانند آن كس كه بر روستائی گذشت در حالیكه پیكره آن روستا از هم گسسته و بر پایه هایش فروریخته بود (با خود) گفت : خدای یكتا اینان را چگونه بعد از مردنشان زنده می كند؟ پس خداوند او را به مدت صد سال میراند، سپس وی را بر انگیخت .
بیشتر مفسران معتقدند كه یكی از پیامبران الهی در راه سفری طولانی از روستائی عبور كرد و با آثار مرگ و نیستی دراین سرزمین روبرو شد، به یاد رستاخیز وزنده شدن مردگان افتاد و در حالیكه قدرت كامله خدا را باور داشت، از خود پرسید : مردگان این روستای ویران را بعد از درنگ دراز مدت در قبر چه كس حیات دوباره می بخشد ؟ آنگاه پرودگار بزرگ با میراندن وی پاسخ این پرسش را بیان فرمود. او مرد، مركبش از هم متلاش شد، ولی غذائی كه همراه داشت هیچگونه دگرگونی نیافت. پس از صد سال زنده شد و گمان كرد كه تنها یك نمیروز خوابیده است ، چرا كه هنگام ظهر جانش را ستاندند و پیش از غروب آفتاب به دنیا بازگشت. اما چون به مركب پوسیده خود نگریست ، دریافت كه مرده و بار دیگر زنده شده است و هنگامی كه این مركب در مقابل دیدگان او زنده شد، باور كرد كه خدای سبحان همه مردگان را در روز قیامت زنده می نماید[51].
بنابراین آیه یاد شده صراحت دارد كه شخص مزبور به مدت صد سال از دنیا رخت بربسته سپس به اذن خدای متعال حیات مجدد یافته است و این خود نمونه ای روشن بر امكان بازگشت مجدد ارواح به دنیا می باشد. همچنانكه خداوند قاهر نیز بدین نكته اشارت كرده و در پایان آیه می فرماید :
و لنجعلك ایه للناس ، و انظر الی العظام كیف ننشزها ثم نكسوها لحما، فلما تبین له قال اعلم ان الله علی كل شی قدیر (بقره 259)
و برای آنكه ترا برای مردم نشانه (قدرت خود) قرار دهیم. و به استخوانهای (الاغ) بنگر كه چگونه آنها را بهم پیوند داده سپس بر آن گوشت می پوشانیم . پس چون این جریان را مشاهده كرد، گفت : باور دارم كه خدا بر هر كاری تواناست .
بیان روشن قران نیازمند هیچگونه تاویل و توجیهی نیست و در آن از دو موجود زنده سخن رفته است :
1ـ خود گوینده سخن كه می گفت : انی یحیی هذه الله بعد موتها
2ـ الاغ این شخص كه در این مدت حیات خود را از دست داده و جز مشتی استخوان از هم گسسته چیزی از او باقی نمانده بود. سپس این الاغ در پیش چشم آن شخص با بهم پیوستن استخوانهایش و پوشیده شدن گوشت بر آن ، حیات خود را باز یافت.
اما تفسیر نویس جدید همچنان روش خود را در جهت نفی معجزه و كارهای خارق العاده ادامه داده در این آیه به سراغ كلمه موت رفته است.و او می گوید مراد از مرگ در این آیه از دست دادن حواس ظاهری همراه با بقاء اصل حیات می باشد، بدین معنی كه انسان زنده چند صباحی را بدون حس و درك بسر می برد و سپس به حال عادی بر می گردد شبیه این رویداد در مورد اصحاب كهف نیز واقع شد ، آنان مدت سیصد و نه سال در خواب بودند و سپس خدای تعالی ایشان را از خواب برانگیخت.[52]
این تفسیر نیز بسان دیگر تفسیرهای او در این زمینه‌، بی پایه است. زیرا :
اولا ـ در این آیه كلمه موت بكار برده شده آنجا كه می فرماید : فاما ته الله مائه عام
و این گواهی بر مردن و مفارقت روح از بدن دارد.
در حالیكه در داستان اصحاب كهف آمده است :
فضربنا علی آذانهم فی الكهف سنین عددا [53]
پرده ای بر گوش انان تا چندین سال بر افكندیم.
و در آیه دیگر می فرماید :
و تحسبهم ایقاظا و هم رقود[54]
آنان را بیدار می پنداری و حال آنكه در خوابند.
این تعبیراها نشان آن است كه اصحاب كهف به خوابی عمیق فرو رفته بودند و سپس از خواب برخاستند. بنابراین مقایسه دو رویداد به یكدیگر كاملا بی مورد است.
ثانیا ـ نه تنها خود او را زنده كرد، بلكه الاغ مردهُ پوسیدهُ صد ساله او را نیز حیات دوباره بخشیدو هر گز نمی توان پوسیدگی و متلاشی شدن بدن یك موجود زنده را به خواب و انقطاع از جهان مادی تفسیر كرد. همچنانكه شخص مزبور نیز پس از مشاهده این واقعه و آگاهی ازمرگ صد ساله خویش چنین نتیجه گرفت كه : اعلم اُنّ الله علی كل شیءٍ قدیر
بنابراین سزاوار است كه مولف محترمالمنار بر نظریه خویش اصرار نورزد و صادقانه خطای خود را بپذیرد كه این به صواب نزدیكتر است.
5ـ زنده شدن مردگان به دست حضرت عیسی
و اُحی الموتی باذن الله [55]
ومردگان را به اذن خدای یكتا زنده می كنم.
قرآن در سوره آل عمران و مائده از معجزات حضرت عیسی ( علیه السلام ) سخن میگوید و بیان می كند كه این فرستاده الهی با اذن پرودگار خویش به كارهای خارق العاده ای دست می یازید . مثلا بیماران مبتلا به پیسی را درمان می كرد، نابینان را بینا مینمود، مجمسمه ای از خاك می ساخت و در آن می دمید و زنده می شد ، مردگان را زنده می نموده و از توشه هایی كه مردم در خانه های خود داشتند خبر می داد.
مفسران معروف موارد بسیاری از این معجزات را آورده و داستانهائی از زنده شدن مردگان توسط حضرت عیسی را گزارش كرده اند.
سیوطی در تفسر الجلالین می نویسد : او دوست خود " عازر" را زنده كرده ، پسر پیرزنی را حیات دوباره بخشید، دختری را از مرگ به زندگی باز گرداند، و این هر سه پس از زنده شدن به حیات خود ادامه داده و فرزندانی نیز از خود بر جای گذراند. همچنین " سام بن نوح " را زنده نمود كه بدون درنگ از دنیا رفت[56].
همودر تفسیر دیگر خود الدر المنثور مواردی از این رویدادها رانقل می كندو یادآور می شود كه ابن ابی الدنیا درباره شماری از انسانها كه بعداز مرگ بار دیگر به دنیا باز گشته اند ، كتابی تالیف كرده است[57] .
ابن جریر طبری ضمن نقل داستانهای مربوط به احیا مردگان درباره چگونگی انجام این معجزه می نویسد : زنده شدن مردگان بدست عیسی چنین بود كه به درگاه خدا نیایش می كرد و خدای سبحان خواسته او را اجابت می فرمود[58].
ابن اثیر تاریخ نگار مشهور در كتاب الكامل از زنده شدن عازر پس از سه روز كه از مرگ وی می گذشت، زنده شدن سام بن نوح‌، زنده شدن زن جوانی كه بعد از حیات مجدد صاحب فرزندانی نیز شد ، زنده شدن " عزیر" پیامبر ( علیه السلام ) و یحیی بن زكریا ( علیه السلام ) توسط آن حضرت سخن می گوید[59].
بدین ترتیب در این مورد نیز جمهور مفسران اتفاق دارند كه مسیح پسر مریم قدرت احیا مردگان راداشته است. البته از ظاهر آیه یاد شده فقط می توان فهمید كه حضرت عیسی وعده زنده كردن مردگان را داده است و بس ، اما از آیه دیگر به روشنی استفاده می شود كه چنین معجزه ای بدست آن حضرت تحقق پذیرفته است. در انجا می فرماید:
اذ قال الله یا عیسی ابن مریم اذكرنعمتی علیك و علی والدتك اذ ایدتك بروح القدس تكلم الناس فی المهد و كهلا... و اذ تخرج الموتی باذنی و اذ كففت بنی اسرائیل عنك اذ جئتهم بالبینات[60].
به ( یاد آور ) آن هنگام را كه خدای یكتا فرمود : ای عیسی پسر مریم نعمت مرا بر خودت و بر مادرت به خاطر آور، آن زمان كه تو را به وسیله روح القدس یاری كردم و در گاهواره و بهنگام خردسالی با مردم سخن گفتی ... و آنگاه كه مردگان را به اذن من زنده می نمودی ، و آن هنگام كه بنی اسرائیل را از آزار رساندن به تو باز داشتم در آن زمان كه تو با دلائل آشكار نزد ایشان آمدی .
صراحت این آیه در وقوع معجزات ، از جمله زنده كردن مردگان ، بدست حضرت عیسی چنان روشن است كه صاحب المنار نیز از انكار آن بازمانده است ، وی در آیات پیشین كوشش داشت آنها را بگونه ای تاویل كند، در تفسیر ایه سوره آل عمران می نویسد : این آیه فقط دلالت بر آن دارد كه به حضرت عیسی دستور داده شده بود تا اینگونه احتیاج كند ، اما آیا این موارد به وقوع پیوسته است یا نه ، نیازمند نقل معتبر و قابل استناد می باشد . ولی در چند سطر بعد صریحا می گوید كه معتبر و قابل استناد می باشد. همچنین سوره مائده دلالت بر وقوع این جریانات دارد. و بدین ترتیب امكان زنده شدن مردگان را می پذیرد. البته روح ناباوری و خود باختگی در برابر اندیشه های مادی او را به تكاپو انداخته و با تلاش بسیار دست به توجیه این معجزات می زند.[61] اما كسانی كه قدرت انكارناپذیر خدا را باور دارند، به آسانی این واقعیت را می پذیرند و نیازی به تاویل و تفسیر ندارند.
دامن سخن را بر چینیم. آنچه از این بحث كوتاه دانسته شده این است كه :
قرآن بر امكان وقوع رجعت یعنی بازگشت مردگان به دنیا پیش از قیامت تصریح دارد و مواردی را به عنوان نمونه نشان می دهد[62]. و جمهور مفسران نیز این مطلب را پذیرفته اند. همچنین دریافتیم كه برخی از زنده شدگان پس از بازگشت به دنیا فقط در زمانی كوتاه زنده بوده بار دیگر مرده اند، اما گروهی از آنان زندگی مجدد خود را ادامه داده سالها در جهان زیسته اند ، همچنانكه بعضی از آنان به فاصله اندكی پس از مرگشان زندگی مجدد یافته اند و برخی دیگر سالها پس از مردن بار دیگر به جهان آمده اند.
ناگفته پیداست كه ما به منظور اختصار از نقل اقوال مفسران شیعه و شماری از تفسیرنگاران اهل سنت خودداری كردیم.
دلیل وجود رجعت در امت اسلامی :
مكتب تشیع بر اساس پیروی از قرآن و خاندان رسالت‌, استوار است‌، و شیعیان معتقدند كه در شناخت و دریافت معارف اسلامی باید به این دو گوهر گرانبها چنگ زد و از پرتو انوار درخشان این دو منبع پر فیض بهره برد. شیعه این اعتقاد را نه از پیش خود ساخته ، بلكه بنیانگزار آئین اسلام و آورنده شریعت مطهر، یعنی رسول گرامی ـ صلی الله و علیه و اله ، در سخنان گهربار خود پیوسته بر آن تاكید ورزیده و ضرورت پایبندی به رهنمودهای قرآن وعترت خویش را یادآور شده است.
در حدیث معروف ثقلین ، بر این نكته به روشنی تصریح شده ، آنجا كه می فرماید :
انی تارك فیكم ما ان تمسكتم به لن تضلوا بعدی ، احدهما اعظم من الاخر . كتاب الله حبل ممدود من السما الی الارض ، وعترتی اهل بیتی . ولن یتفرقا حتی یردا علی الحوض. فانظروا كیف تخلفونی فیهما [63].


پی نوشت ها :
1- الا یقاظ من الهجعه فی البرهان علی الرجعه، باب دوم.
2- بحار الأنوار 53/136 (نقل از المسائل السرویه شیخ مفید).
3- بحار الأنوار 53/138 (نقل از رساله ای که سید مرتضی در پاسخ مردم نوشت).
4- بحار الأنوار 53/138.
5- ظهور حضرت ولی عصر وقیام جهانی آن حضرت مورد اتفاق همه ی فرق اسلامی بوده، و در
بسیاری از کتب حدیثی ، تاریخی وکلامی دانشمندان مسلمان بر صحت این عقیده تصریح شده
است . برای آشنایی با نظرات واعترافات شخصیت های اسلامی دراین زمینه به کتاب فارسی
دانشمندان عامه ومهدی موعود (نگارش آقای دوانی ) وکتاب عربی منتخب الاثر فی
الامام الثانی عشر (تالیف حضرت آیه ا... صافی)و دیگر کتب مربوطه رجوع شود.
6- بحار الأنوار53/122-144.
7- اعتقادات صدوق بنا بر نقل بحار الانوار 53/128.
8- بحار الأنوار53/136(به نقل از المسائل السرویه شیخ مفید.
9- همانجا /139.
10- الایقاظ من الهجعه ،باب دوم.
11- تبیان 8/120.
12- مجمع البیان 4/235.
13- الایقاظ من الهجعه ، باب دوم ، دلیل پنجم.
14- بحار الانوار 53/121 (به نقل از صفات الشیعه).
15- بحار الأنوار53/122-144.
16- الایقاظ من الهجعه ، باب دوم ، دلیل سوم.
17- اعراف:142- موسی را برای مدت سی شب به میعاد فرا خواندیم وآن را ده شب دیگر به
اتمام رساندیم. پس میقات پرور دگارش چهل شب به طول انجامید.
18- تاریخ طبری 2/442+الطبقات الکبری 2/266.
19- نقل از کتاب اصالت روح از نظر قرآن /24-25 .
20- سجده:7.
21- سجده:9.
22- بقره :55-56.
23- اعراف :153.
24- تفسیر انوار التنزیل ،ذیل آیه 56 بقره.
25- کشاف ج 1/27 .
26-جامع البیان ج1/230.
27- الدر المنثور 1/70- تفسیر الجلالین ج1/8
28- تفسیر القران العظیم ج1/93.
29-مفاتیح الغیب ج3/86.
30-تفسیر المنارج 1/322.
31-پس آنگاه شما را پس از مردنتان بر انگیختیم.
32-نحل :38.
33- انعام :36.
34-هود :7.
35- بقره:72-73.
36- همه این مشخصات در آیات 67-72 سوره بقره مذکور شده است.
37- الدر المنثور ج1/79+ جامع البیان ج1/285+ تفسیر القران العظیم ج1/112.
38- جامع البیان ج1/285.
39- مفاتیح الغیب ج3/125.
40- کشاف ج1/222+تفسیر بیضاوی ذیل آیه.
41- تورات، سِِفر تثنیه ، فصل 21.
42-المنارج 1/347.
43- همانجا/351.
44- بقره:243.
45- رجوع کنید به : الدر المنثور ج1/310 تفسیر الجلالین ج1/31+ جامع البیان ج2/356
+کشاف ج1/286+تفسیر بیضاوی ذیل همین آیه.
46- تفسیر القرآن العظیمج2/298.
47- المنار ، ج2/458-459.
48- المنار ج1/351 درتفسیر آیه 72 سوره بقره.
49- همانجا /322 در تفسیر آیه 56 سوره بقره.
50- بقره:259.
51- کشاف ج1/295+تفسیر الجلالین ج1/331+جامع البیان ج3/19-22+تفسیر القآن العظیم
ج1/314.
52- المنار 3/49-50.
53- کهف/11/18.
54- کهف/11/18.
55- آل عمران:49.
56- تفسیر الجلالین ج1/43.
57- الدر المنثور 3/33.
58-جامع البیان ج3/192.
59- کامل ابن اثیر ج1/179-180.
60-مائده/110.
61- المنار ج3/311-312.
62- گذشته از پنج آیهای که در این صفحهات آوردیم ، آیات دیگری نیز بر احیاء مردگان
در جهان مادی دلالت دارند، ازآنجمله است:انبیاء: 84وبقره:260.
63- سنن ترمذی5/کتاب المناقب، باب 32شماره مسلسل 3788.

منبع : آوینی

چكیده :
معجزه، همان گونه كه صدق مدعی نبوت را اثبات می‌كند، صدق مدعی امامت را نیز اثبات می‌كند و به نبوت اختصاص ندارد. در بسیاری از تعاریف، متكلمان اسلامی كلمه «دعوی» به صورت مطلق ذكر شده و به دعوی نبوت، مقید نشده است. شاید برخی نیز كه آن را به دعوی نبوت مقید كرده اند، مورد غالب و مشهور آن را در نظر داشته‌اند.
متكلمان امامیه معجزه را یكی از راه‌های شناخت امام دانسته و توانایی بر انجام معجزه را از صفات لازم امام شمرده‌اند. آنان در اثبات امامت امامان اهل‌بیت علیهم السلام عموماً و امام عصر عجل الله تعالی فرجه الشریف خصوصاً علاوه بر نصوص امامت، از برهان معجزه نیز بهره گرفته‌اند. معجزات حضرت ولی عصر عجل الله تعالی فرجه الشریف بسیار است كه برخی به دوران قبل از امامت آن حضرت و برخی به دوران امامت ایشان در دو دوره غیبت صغرا و كبرا مربوط است.
در تواتر معنوی این معجزات، تردیدی راه ندارد؛ بنابراین برهان قاطع بر امامت ایشان خواهد بود.
كلید واژه‌ها: امام عصر عجل الله تعالی فرجه الشریف، امامت، معجزه، خارق العاده، معجزه ارهاصی، معجزه تصدیقی، علم غیب.
مقدمه :
از دیدگاه امامیه، یكی از راه‌های شناخت امام، معجزه است.[1] بر این اساس، توانایی بر انجام معجزه را یكی از صفات لازم برای امام دانسته‌اند. (بحرانی، 1406: ص182؛ طوسی، 1405: ص9؛ فاضل مقداد، 1422: ص334).
معجزه، كار خارق العاده‌ای است كه به مشیت و عنایت خاص خداوند از فردی صادر می‌شود، تا دلیل بر حقانیت مدعای الهی او باشد. متكلمان اسلامی، معجزه را به خارق العاده‌ای تعریف كرده‌اند كه با ادعای آورنده‌اش مطابقت دارد و با تحدی همراه و معارضه ناپذیر است. (شیخ مفید، 1413: ص48)[2] روشن است كه تعریف مزبور به ادعای نبوت اختصاص ندارد و دعوی امامت را نیز شامل می‌شود؛ بنابراین، مقرون بودن معجزه با ادعای نبوت كه در كلمات برخی از متكلمان آمده (بحرانی، 1406: ص127؛ جرجانی، 1412: ج8، ص223 ـ 225)، از باب مثال یا قید غالب است؛ زیرا معجزه در باب نبوت، نسبت به باب امامت، نقش تعیین كننده‌تری دارد. در باب امامت، نقش اساسی مربوط به نص (مطابق دیدگاه شیعه) یا بیعت (مطابق دیدگاه اهل سنت) است. در هر حال، فرضیه اختصاص معجزه به باب نبوت، دلیل عقلی یا نقلی معتبری ندارد.
دلالت معجزه بر صدق ادعای نبوت یا امامت، عقلی و قطعی است؛ زیرا ادعای نبوت یا امامت، ادعای مقام و منصبی الهی است. در این صورت اگر مدعی آن، دروغ‌گو باشد، خداوند به او عنایت ویژه نخواهد كرد و چنان قدرت خارق العاده‌ای به وی نخواهد بخشید؛ زیرا این كار با رحمت و حكمت خداوند، سازگاری ندارد، و از نظر عقل، انجام كاری كه با حكمت و رحمت، سازگاری ندارد از خداوند، محال است. فهم عقلی و فطری بشر این است كه خداوند حكیم، كسی را كه به دروغ، نبوت یا امامت را ادعا كند، مورد عنایت ویژه خود قرار نمی‌دهد و او را به انجام كاری خارق العاده مجهز نمی‌سازد؛ خواه، كار خارق العاده قبل از ادعای نبوت یا امامت از وی صادر شود، یا پس از ادعای نبوت یا امامت؛ بدین سبب است كه برخی از متكلمان اسلامی، آنجا كه از معجزات پیامبر اكرم صلی الله علیه و آله و سلم سخن گفته‌اند هم خوارق عادات قبل از ادعای نبوت را نام برده‌اند و هم خوارق عادات پس از آن را. گونه نخست را «ارهاصی» و گونه دوم را «تصدیقی» نامیده‌اند (تفتازانی، 1409: ج5، ص37).
ارهاصی یا تصدیقی بودن معجزات از جنبه مقایسه آن‌ها با خداوند متعال است كه اعطا كننده معجزات به پیامبر اكرم صلی الله علیه و آله و سلم بوده است؛ اما از جنبه دلالت بر صدق ادعای نبوت آن شخص از نظر عقل و فطرت بشر، تفاوتی وجود ندارد؛ زیرا از نظر عقل، اعطای معجزه از سوی خداوند حكیم به انسان دروغ‌گو، قبیح بوده، صدور فعل قبیح از خداوند سبحان، محال است؛ خواه آن معجزه، قبل از ادعای نبوت یا امامت باشد، یا پس از ادعای نبوت یا امامت.
اقسام معجزه و كیفیت استدلال :
الف. معجزه‌ای كه از جنس كلام است؛ مانند قرآن كریم؛
ب. معجزه‌ای كه از جنس خبرهای غیبی از گذشته یا آینده یا زمان حال است؛
ج. معجزه‌ای كه كار خارق العاده‌ای است كه از كسی صادر می‌شود، یا به دعای او رخ می‌دهد و یا به خاطر وی و درباره او تحقق می‌یابد.
بسیاری از معجزات حضرت ولی‌عصر عجل الله تعالی فرجه الشریف از گونه دوم و برخی از آن‌ها از گونه سوم هستند.
برهان معجزه، امامت همه امامان علیهم السلام را اثبات می‌كند؛ زیرا آن بزرگواران مدعی امامت بودند و معجزات بسیاری نیز توسط آنان واقع شده است؛ از این رو برخی از متكلمان امامیه اثبات امامت امامان اهل بیت علیهم السلام را یك‌جا مطرح كرده‌اند؛ مانند ابوالصلاح حلبی در تقریب المعارف[3] و علی بن یونس عاملی بیاضی در الصراط المستقیم[4]، و فاضل مقداد در اللّوامع الإلهیه[5] و محقق حلّی در كتاب المسلك.[6]
برخی از متكلمان نیز معجزات هر یك از امامان علیهم السلام را در باب مخصوص به امامت آن امام، به عنوان یكی از دلایل امامت او بیان كرده‌اند؛ مانند شیخ مفید در كتاب ارشاد. وی برای اثبات امامت امام زمان عجل الله تعالی فرجه الشریف از دلایل عقلی و نقلی بهره گرفته و بابی را به نقل معجزات و كرامات آن حضرت، اختصاص داده است.
نمونه كامل‌تر و دقیق‌تر استدلال بر امامت ولی‌عصر عجل الله تعالی فرجه الشریف بر اساس معجزات آن حضرت، روشی است كه شیخ الطائفه در كتاب الغیبه به كار برده است. وی امامت حضرت ولی عصر عجل الله تعالی فرجه الشریف را از سه راه اثبات كرده است:
الف. از راه ضرورت وجود امام معصوم در هر زمانی به حكم عقل و ابطال دیدگاه‌های مذاهب اسلامی دیگر در باب امامت و تعیین مصداق امام غیر از دیدگاه شیعه امامیه (طوسی، بی‌تا: ص3ـ 57)؛
ب. از راه نصوص متواتری كه از پیامبر اكرم صلی الله علیه و آله و سلم و امامان اهل‌ بیت علیهم السلام بر امامت ولی عصر عجل الله تعالی فرجه الشریف نقل شده است (همو: ص88ـ116)؛
ج. از راه خوارق عادات و معجزاتی كه توسط حضرت صاحب الزمان عجل الله تعالی فرجه الشریف واقع شده است (همو: ص170ـ199).
شیخ الطائفه حدود سی نمونه از معجزات امام عصر عجل الله تعالی فرجه الشریف را نقل كرده و در پایان گفته است:
این اخبار، بیان‌گر خبرهای غیبی و گزارشی از حوادث آینده به روش خارق العاده است كه كسی نمی‌تواند از آن‌ها آگاه شود، مگر اینكه خداوند از طریق پیامبر صلی الله علیه و آله و سلم او را آگاه كرده باشد و چون خداوند معجزات را به دروغ‌گویان نمی‌دهد، این معجزات، راست‌گویی امامان علیهم السلام را در ادعای امامت اثبات می‌كند.
نمونه‌هایی از معجزات حضرت ولی‌عصر عجل الله تعالی فرجه الشریف :
معجزاتی كه از امام عصر عجل الله تعالی فرجه الشریف سر زده، بسیار است. برخی از آن‌ها قبل از فرا رسیدن زمان امامت آن حضرت (255‌ـ 260ق‌‍‍‌) واقع شده است، و برخی دیگر در دوران غیبت صغرا (260‌ـ 329ه‍‍‌) و برخی دیگر در دوران غیبت كبری رخ داده است. معجزات بخش نخست، از آن‌رو كه زمان امامت ولی‌عصر عجل الله تعالی فرجه الشریف فرا نرسیده، و ادعای امامت از سوی وی مطرح نشده بود، جنبه«ارهاصی» دارد؛ یعنی پایه و شالوده امامت او را استوار می‌سازد، و از آن جهت كه امامت او توسط پدر بزرگوار و نیاكان گرامی‌اش مطرح شده بود، برهان امامت به شمار می‌رود. همچنین معجزاتی كه در دوران غیبت صغرا و كبرا واقع شده است، از آن‌جا كه ادعای امامت از جانب آن حضرت مطرح شده بود، برهان امامت او به شمار می‌رود. از آن‌جا كه نقل همه این معجزات از گنجایش این مقال بیرون است، به نقل نمونه‌هایی از معجزات ولی‌عصر عجل الله تعالی فرجه الشریف در زمان غیبت صغرا بسنده می‌كنیم.[7]
1. محمد بن ابراهیم بن مهزیار گفته است :
هنگامی كه امام عسكری علیه السلام از دنیا رفت، من ]درباره امام پس از او[ دچار تردید شدم، و از سویی نزد پدرم اموال بسیاری ]از وجوهات[ بود. پدرم بیمار شد و یقین كرد كه از دنیا خواهد رفت؛ لذا سفارش آن اموال را به من كرد و پس از سه روز از دنیا رفت. من آن اموال را به عراق بردم و منزلی اجاره كردم. تصمیم گرفتم كه چند روزی منتظر بمانم و هرگاه حقیقت امر بر من روشن شد، آن اموال را به امام تحویل دهم، و در غیر این صورت، آن را صدقه بدهم.
پس از گذشت چند روز، فردی نامه‌ای برایم آورد كه خطاب به من نوشته شده بود و در آن، مقدار و خصوصیات اموال، دقیقاً بیان شده بود؛ حتی جزئیاتی توضیح داده شده بود كه من از آن‌ها آگاه نبودم. اموال را به فرستاده تحویل دادم و چند روز از شك و تردیدی كه به من دست داده بود، شرمنده و سرافكنده‌ بودم، تا این كه نامه‌ای به دستم رسید كه در آن آمده بود: «تو را جانشین پدرت كردیم؛ پس خدای را سپاس‌گزار باش.» (كلینی، 1388: ج1، ص434ـ435؛ مجلسی، 1390: ج51، ص310 ـ 311)
2. از شیخ عَمری، نایب خاص امام عصر عجل الله تعالی فرجه الشریف نقل شده كه فردی اموالی را كه به عنوان وجوهات شرعی بدهكار بود، به من داد ]تا به امام عصر عجل الله تعالی فرجه الشریف برسانم. اموال را به امام دادم[ اموال به وی باز پس داده شد و به او گفته شد: «چهارصد درهم از این اموال، حق عموزادگان تو است؛ حقّ آنان را از آن، جدا كن.» آن مرد، متحیر و شگفت زده شد، و به بررسی اموال خود پرداخت. در دست او مالی بود كه به فرزندان عمویش تعلق داشت؛ برخی را به آنان داده بود، و برخی را نپرداخته بود كه مقدار آن، چهارصد درهم بود. آن را از مال خویش جدا كرد و به صاحبانش داد، و بقیه اموال از او پذیرفته شد (كلینی، 1388: ج1، ص435؛ صدوق، 1416: ج2، ص486؛ مفید، 1413 (اول): ج2، ص356).
3. محمد بن یوسف شاشی گفته است: به بیماری ناعلاجی مبتلا شدم و مال بسیاری را برای معالجه آن، مصرف كردم؛ ولی فایده نبخشید. نامه‌ای به ولی‌عصر عجل الله تعالی فرجه الشریف نوشتم و از او خواستم برایم دعا كند. امام علیه السلام در پاسخ نامه‌ام نوشت: «ألبسك الله العافیه و جعلك معنا فی الدنیا و الآخره؛ خدا به تو لباس عافیت بپوشاند و در دنیا و آخرت، تو را با ما قرار دهد». در كمتر از یك هفته، بیماریم برطرف شد. جریان را با یكی از پزشكان در میان گذاشتم؛ او گفت: «برای این درد، دارویی نمی‌شناسیم، و سلامتی تو بدون شك از سوی خدا ]و بدون اسباب طبیعی[ بوده است» (كلینی، 1388: ص436؛ حدیث11؛ مفید، 1413 (اول): ج2، ص357ـ358)
4. علی بن حسین یمانی گفته است: به منطقه عسكر (سامّرا) رفتم تا امام عصر علیه السلام را زیارت كنم. خود را به كسی معرفی نكردم و كسی را از قصدم آگاه نساختم. ناگهان فردی نزد من آمد و گفت: «برخیز» گفتم: «به كجا برویم؟» گفت: به «سوی منزل». گفتم: «شاید مرا با كسی اشتباه گرفته‌ای. نام من چیست؟» گفت: «نه؛ اشتباه نگرفته‌ام؛ تو علی بن الحسین، فرستاده جعفر بن ابراهیم هستی». پس مرا به منزل حسین بن احمد برد و به او چیزی گفت كه من از آن آگاه نشدم؛ ولی همه خواسته‌هایم را برآورد. سه روز نزد او بودم، و اذن زیارت امام علیه السلام را طلب كردم كه به من اذن داده شد و در شبی امام علیه السلام را زیارت كردم (كلینی، 1388: ج1، ص436؛ مفید، 1413 (اول): ج2، ص358؛ صدوق، 1416: ج2، ص491).
5. علی بن حسین یمانی گفته است: به بغداد رفته بودم. قافله‌ای از یمن عازم حركت به سوی یمن بود، من نیز خواستم با آن قافله رهسپار یمن ‌شوم. نامه‌ای نوشتم و از امام علیه السلام اذن رفتن خواستم. پاسخ آمد: «با آنان بیرون مرو كه برای تو خیری ندارد. در كوفه بمان». من نیز چنین كردم. قافله بیرون رفت. بنوحنظله بر آنان یورش بردند و آنان را هلاك كردند. در نامه‌ای دیگر طلب اذن كردم كه از طریق دریا سفر كنم؛ به من اذن داده نشد. از كاروان‌هایی كه از طریق دریا رفته بودند جویا شدم؛ معلوم شد كه قومی از هند بر آنان یورش برده و آنان را نابود كرده‌اند (همو).
6. حسن بن فضل یمانی گفته است: پدرم دو بار با خط خود به ناحیه مقدسه امام عصر عجل الله تعالی فرجه الشریف نامه نوشت و پاسخ او داده شد؛ ولی یكی از فقهای اصحاب ما به امام عصر عجل الله تعالی فرجه الشریف نامه‌ای نوشت و پاسخ او داده نشد. در جست‌وجوی علت آن برآمدیم؛ معلوم شد كه او تغییر عقیده داده و به قرامطه پیوسته است (كلینی، 1388: ج1، ص436؛ مفید، 1413 (اول): ج2، ص3359).
7. همو گفته است: به عراق سفر كردم و تصمیم گرفتم كه تا نیازهایم بر آورده نشود، آنجا بمانم. مدتی گذشت؛ دلتنگ شدم و ترسیدم از رفتن به حج باز بمانم. روزی نزد محمد بن احمد كه از سفیران ]مع الواسطه[ امام عجل الله تعالی فرجه الشریف بود رفتم و از او خواستم مرا راهنمایی كند. او گفت: «به فلان مسجد برو، آن جا مردی نزد تو خواهد آمد». من به آن مسجد رفتم. مردی بر من وارد شد. وقتی نظرش به من افتاد خندید و گفت: «غمگین مباش. در همین سال به حج خواهی رفت و به سلامتی نزد خانواده‌ات بازخواهی گشت». من آرامش یافتم و گفتم: «این، مصداق همان است ]= نشانه‌ای است از حل مشكلات و رفع نیازهایم[».
سپس وارد عسكر ]سامّرا[ شدم. در آن جا كیسه‌ای كه در آن، پیراهن و مقداری دینار بود، به من داده شد. از این بابت غمگین شدم و پیش خود گفتم: «بهره من نزد این قوم، همین است» ]آن را كم شمردم[ و در اقدامی جاهلانه، آن را برگرداندم. سپس از این كار خود پشیمان شدم و پیش خود گفتم: «با رد عطای مولایم كافر شدم». نامه‌ای نوشتم و از كار خود عذر خواستم و استغفار كردم.
در حالی كه تطهیر كرده و برای اقامه نماز آماده شده بودم، با خود فكر می‌كردم و می‌گفتم: «اگر دینارها به من بازگردانده شود، در آن‌ها تصرف نخواهم كرد و آن‌ها را به پدرم تحویل خواهم داد؛ زیرا او در مصرف آن‌ها از من آگاه‌تر است.» در این هنگام، همان فردی كه كیسه دینارها و لباس را به من داده بود، بیرون آمد و گفت: «به من گفته شده است كه تو اشتباه كردی كه آن مرد را از راز دادن دینارها به او آگاه نكردی. ما گاهی برای تبرك، مبلغی به دوستانمان می‌دهیم، بدون آن‌كه آنان درخواست كرده باشند، و گاهی پس از درخواست آنان، چیزی به عنوان تبرك به آن‌ها می‌دهیم.» سپس نامه‌ای به من داده شد كه در آن نوشته شده بود: «تو اشتباه كردی كه احسان ما رد كردی، و چون از خدا طلب آمرزش كرده‌ای، خدا تو را می‌آمرزد، و از آن‌جا كه تصمیم گرفته‌ای در دینارها تصرف نكنی و از آن‌ها بهره نبری، آن‌ها را به تو باز نمی‌گردانیم؛ ولی لباس را بگیر كه برای احرام، به آن نیاز داری.» (همو).
8. حسن بن عبدالحمید گفته است: در ]وكالتِ[ حاجز بن یزید ]كه وكیل امام عصر عجل الله تعالی فرجه الشریف بود[ شك كردم. اموالی را جمع كردم و به عسكر]سامرّا[ رفتم. در آن‌جا نامه‌ای به دستم رسید كه در آن نوشته شده بود: «در مورد ما و كسی كه جانشین ما در كارهای ماست، شكی نیست. آنچه را با خود آورده‌ای، به حاجز بن یزید تحویل بده» (كلینی، 1388: كافی، ج1، ص437؛ مفید، 1413 (اول): ج2، ص361).
9. پدر غلام احمد بن حسن گفته است: وارد سرزمین جبل ]منطقه‌ای بین بغداد و آذربایجان[ شدم؛ در حالی كه به امامت معتقد نبودم، و همگی ] اهل بیت علیهم السلام و خلفا[ را دوست می‌داشتم. تا این‌كه یزید بن عبدالله از دنیا رفت. او به من وصیت كرده بود كه شهری سمند ]نام اسب او[ و شمشیر و كمربندش را به مولایش]ولی عصر عجل الله تعالی فرجه الشریف‌ [تحویل دهم. من ترسیدم كه اگر اسب او را به «اذ كوتكین» ]فرمانده سپاه عباسی[ ندهم، از جانب او تحقیر و اذیت شوم؛ لذا آن‌ها را نزد خود به هفتصد دینار قیمت كردم و بدون اینكه كسی را از این مطلب آگاه كنم، اسب را به اذكوتكین دادم. در این هنگام، از عراق نامه‌ای به دستم رسید كه در آن آمده بود: «هفتصد دیناری را كه از بهای شهری و شمشیر و كمربند از ما نزد تو است، برای ما بفرست». (كلینی، 1388: ص438، مفید 1413 (اول): ج2، ص362).
10. حسن بن عیسی عُریضی گفته است: هنگامی كه امام حسن عسكری علیه السلام از دنیا رفت، مردی از مصر با اموالی به مكه آمد، تا آن اموال را به صاحب امر امامت برساند. در آن حال، با نظرات گوناگونی مواجه شد؛ برخی می‌گفتند: «امام حسن عسكری علیه السلام كسی را جانشین خود معرفی نكرده است.» برخی دیگر می‌گفتند: «جانشین او جعفر ]برادر امام عسكری علیه السلام جعفر كذّاب[است و برخی دیگر می‌گفتند: «جانشین او فرزندش می‌باشد».
وی نامه‌ای نوشت و با فردی كه كنیه‌اش ابوطالب بود به عسكر ]سامّرا[ فرستاد، تا از حقیقت امر، جست‌وجو كند. آن مرد، نزد جعفر رفت و از او برهان طلبید. جعفر گفت: «اكنون آمادگی ندارم». وی به سوی باب ]خانه امام عسكری علیه السلام‌ [رفت و نامه‌اش را به كسانی كه به عنوان سفرای امام علیه السلام موسوم بودند سپرد. در پاسخ او نامه‌ای صادر شد كه در آن نوشته شده بود: «خدا به تو در عزای صاحبت ]كسی كه او را فرستاده بود[ اجر بدهد. او از دنیا رفت و وصیت كرده است كه مالی كه با او بود به فرد ثقه‌ای داده شود تا مطابق آنچه در نامه‌ای كه برای او نوشته خواهد شد، عمل كند. آن واقعه همان گونه كه در نامه نوشته شده بود، اتفاق افتاده بود.» (كلینی، 1388: ص439، ح19؛ مفید، 1413 (اول): ج2، ص364)
11. محمد بن شاذان بن نعیم نیشابوری گفته است: چهار صد و هشتاد درهم مال متعلق به امام عصر عجل الله تعالی فرجه الشریف نزد من بود. خوش نداشتم كه كمتر از پانصد درهم بفرستم؛ لذا بیست درهم از خودم به آن افزودم و به محمد بن جعفر اسدی ]كه از ابواب امام عصر عجل الله تعالی فرجه الشریف بود، [ دادم؛ اما او را از آن مطلب آگاه نساختم. وقتی قبض رسید آن اموال به دستم رسید. در آن نوشته شده بود: «پانصد درهم رسید و بیست درهم از آن، متعلق به تو بود (صدوق، 1416: ج2، ص485-486؛ مفید، 1413 (اول): ج2، ص365)
12. علی بن زیاد صیمری، طی نامه‌ای از حضرت ولی عصر عجل الله تعالی فرجه الشریف كفن درخواست كرد. در جواب او نوشته شده بود: «تو در سال هشتاد]هشتاد سالگی یا در سال 280 ق[ به آن نیاز خواهی داشت». او در سال هشتاد از دنیا رفت و پیش از مرگش برای او كفن فرستاده شد (كلینی، 1388: ج1، ص440؛ مفید، 1413 (اول): ج2، ص366).
13. علی بن محمد از یكی از شیعیان نقل كرده كه گفته است: آماده سفر حج دم و با مردم خداحافظی كردم. از ناحیه مقدسه، نامه‌ای به دستم رسید كه در آن آمده بود: «ما این سفر را خوش نداریم و تصمیم با تو است». من دل‌گیر و غمگین شدم و نامه نوشتم كه: «از سفر منصرف شدم؛ ولی از این كه به حج نرفتم، غمگین هستم». پاسخ آمد كه: «غمگین مباش. در سال آینده، به حج مشرف خواهی شد؛ ان شاءالله». سال بعد، نامه‌ای نوشتم و اذن خواستم و اذن داده شد (كلینی، 1388: ج1، ص438؛ مفید، 1413 (اول): ج2، ص364)
14. محمد بن شاذان بن نعیم نقل كرده است: مردی از بلخ، مالی را فرستاد و نامه‌ای را با آن همراه كرد كه چیزی در آن نوشته نشده بود؛ ولی انگشتان خود را بدون آن كه خطی بر جای بماند در آن، حركت داده و چرخانده بود. وی، آن مال و نامه را به فرستاده خود داد و به او گفت: «این مال را به كسی بده كه تو را از این جریان آگاه كند.» وی عازم سامرا شد و نزد جعفر ]كذاب[ رفت و از او خواست كه از آن واقعه خبر دهد. او گفت: «آیا به بدا اعتقاد داری؟» فرستاده گفت: «آری». جعفر گفت: «برای مولای تو بدا حاصل شده و به من گفته است كه مال را به من بدهی». فرستاده گفت: «این پاسخ، مرا قانع نمی‌كند» و از نزد او بیرون رفت و در بین اصحاب ما می‌چرخید، تا اینكه نامه‌ای به دست او رسید كه در آن نوشته شده بود: «این مال، بیرون صندوقی گذاشته شده بود. دزد به خانه صاحبش وارد شد و آنچه را در صندوق بود، برد؛ ولی این مال، باقی ماند (صدوق، 1416: ج2، ص488، ح11).
15. ابو رجاء مصری گفته است: پس از وفات امام حسن عسكری علیه السلام برای دیدن امام پس از او از مصر بیرون رفتم. دو سال تحقیق كردم و به نتیجه‌ای نرسیدم. در سال سوم در مدینه بودم و در این باره فكر می‌كردم و با خود می‌گفتم: اگر امام علیه السلام جانشین می‌داشت، پس از دو سال برایم روشن می‌شد ]و او را می‌دیدم.[ در این هنگام، ندایی آمد كه گوینده‌اش را نمی‌دیدم و مرا خطاب كرد و گفت: «‌ای نصر بن عبدالله! به اهل مصر بگو: آیا شما پیامبر اكرم صلی الله علیه و آله و سلم را دیده‌اید كه به او ایمان آورده اید؟» نصر می‌گوید: «من نام پدرم را نمی‌دانستم؛ زیرا در مدائن به دنیا آمده بودم و پدرم مرده بود و نوفلی مرا بزرگ كرده بود». با شنیدن آن صدا بی‌درنگ بر خاستم و رهسپار مصر شدم (صدوق، 1416: ج2، ص491-492)
16. محمد بن محمد اشعری از غانم ابی سعید هندی نقل كرده كه گفته است: من و چهل نفر دیگر، از ملازمان پادشاه هند در كشمیر بودیم. ما به تورات، انجیل و زبور، آگاهی داشتیم و در مسایل دینی به ما رجوع می‌شد. روزی سخن از محمد صلی الله علیه و آله و سلم به میان آمد؛ به یك‌دیگر گفتیم: «در كتاب‌های ما درباره او سخن گفته شده است». قرار گذاشتیم كه من درباره او به جست و جو بپردازم. من از كشمیر به كابل و از آن جا به بلخ رفتم. فرمانروای بلخ ابن ابی شور بود؛ نزد وی رفتم و او را از قصد خود آگاه كردم.
وی عالمان و فقیهان را جمع كرد تا با من مناظره كنند. من از آنان درباره محمد صلی الله علیه و آله و سلم پرسیدم. گفتند: «او پیامبر ماست و از دنیا رفته است». گفتم: «جانشین او كیست؟» گفتند: «ابوبكر است». گفتم: «نسب او را بیان كنید». آنان نسب او را شرح دادند. گفتم: «این محمد صلی الله علیه و آله و سلم پیامبر نیست؛ زیرا جانشین پیامبری كه ما در كتاب‌های خود یافته ایم، پسر عمو، همسر دختر و پدر فرزندان اوست». آن عالمان به فرمانروا گفتند: «این فرد، از شرك به كفر گرایید. دستور بده او را بكشند». من به آنان گفتم: «من جز با بیان كافی، از دین خود بر نمی‌گردم». فرمانروا حسین بن اسكیب را فراخواند و به او گفت: «با این مرد مناظره كن». حسین به فرمانروا گفت: «علما و فقها اطراف تو هستند؛ به آنان بگو با وی مناظره كنند». فرمانروا گفت: «تو با او مناظره كن. او را به جای خلوتی ببر و با او مهربان باش». وی به دستور فرمانروا عمل كرد. من از او پرسیدم: «محمد صلی الله علیه و آله و سلم كیست؟» وی گفت: «او پیامبر ماست كه از دنیا رفته و جانشین وی، پسر عمویش علی بن ابی طالب بن عبدالمطلب است كه همسر دختر پیامبر یعنی فاطمه و پدر دو پسرش حسن و حسین علیهماالسلام است».
گفتم: «شهادت می‌دهم كه جز الله، خدایی نیست و محمد صلی الله علیه و آله و سلم رسول خداست». نزد فرمانروا رفتم و اسلام خود را اظهار كردم. وی به حسین دستور داد كه احكام اسلامی به من بیاموزد. من به حسین گفتم: «در كتاب های ما آمده است كه هیچ جانشین پیامبری از دنیا نمی‌رود، مگر این كه جانشینی دارد. جانشین علی علیه السلام چه كسی است؟» گفت: «جانشین علی علیه السلام حسن و پس از او حسین است». سپس جانشینان پس از او را نام برد، تا به حسن عسكری علیه السلام رسید. آن گاه گفت: «باید از جانشین حسن علیه السلام جست و جو كنی».
محمد بن محمد اشعری گوید: وی در بغداد نزد ما آمد و گفت: در مسیر راه، رفیقی داشتم كه با من هم عقیده بود؛ ولی چون از اخلاقش راضی نبودم، از وی جدا شدم. روزی در حالی كه درباره مقصودی كه داشتم فكر می‌كردم، ناگهان فردی نزد من آمد و گفت: «مولایت را اجابت كن» و مرا از كوچه‌ها و محله‌های مختلف عبور داد تا وارد خانه و باغی كرد. ناگهان مولای خود، ولی عصر عجل الله تعالی فرجه الشریف را دیدم كه نشسته بود. مرا كه دید، با زبان هندی با من سخن گفت و بر من سلام كرد. آن حضرت اسمم را گفت و درباره تك تك چهل نفری كه از دوستان هندی من بودند با نام‌هایشان سؤال كرد. سپس فرمود: «تو قصد داری امسال با اهل قم به حج مشرف شوی؛ ولی امسال به حج نرو. به خراسان برو و سال آینده به حج برو». سپس كیسه‌ای را به من داد و فرمود: «این، خرجی تو باشد. در بغداد به خانه كسی نرو و كسی را از آنچه دیدی، آگاه مساز. (صدوق، 1416: ج2، ص495-497).
17. علی بن محمد بن اسحاق اشعری گفته است: همسری داشتم كه مدت‌ها او را رها كرده بودم. وی نزد من آمد و گفت: «اگر مرا طلاق داده‌ای، به من بگو». گفتم: «تو را طلاق نداده ام». سپس با او همبستر شدم. پس از چند ماه به من نامه‌ای نوشت كه باردار است. من درباره او نامه‌ای به ناحیه مقدسه نوشتم و نیز درخواست كردم كه خانه‌ای كه داماد ]یا پدر زنم[ وصیت كرده بود كه به امام عصر عجل الله تعالی فرجه الشریف داده شود را به من بفروشد و من بهای آن را به تدریج بپردازم.
در پاسخ نوشته شده بود: «درخواست تو درباره خانه بر آورده شد؛ اما بارداری همسرت بی‌اساس است». پس از آن، همسرم به من نامه نوشت كه: «آنچه در باره بارداری‌ام نوشته بودم، دروغ بوده است» (صدوق، 1416: ج2، ص497-498).
18. ابوالحسن بن جعفر بن احمد نقل كرده است: ابراهیم بن محمد بن فرج رخجی درباره مسایل مختلفی به امام عصر عجل الله تعالی فرجه الشریف نامه نوشت و نیز درباره نام فرزندی كه برای او متولد شده بود. در پاسخ نامه، جواب سوالاتش داده شده بود؛ ولی درباره نام فرزندش مطلبی نیامده بود. آن فرزند از دنیا رفت.
نیز در میان عده‌ای از اصحاب ما در جلسه‌ای درباره مطلبی اختلافی رخ داده بود. امام عجل الله تعالی فرجه الشریف در نامه‌ای به یكی از آنان شرح آنچه را كه در آن مجلس گذشته بود. نوشت. (همان)
19. اسحاق بن احمد كاتب گفته است: در قم، مرد پارچه فروشی بود كه یك شریك مرجئی داشت. پارچه گرانبهایی به دست آنان رسید. فرد مومن به شریكش گفت: «این پارچه برای مولایم مناسب است». شریكش گفت: «من مولایت را نمی‌شناسم؛ ولی تو این پارچه را هرگونه كه می‌خواهی، مصرف كن». هنگامی كه پارچه به دست ولی عصر عجل الله تعالی فرجه الشریف رسید، آن را دونیم كرد؛ نصفش را نگاه داشت و نصف دیگر آن را برگرداند و فرمود: «ما را به مال مرجئی نیازی نیست». (صدوق، 1416: ج2، ص510)
20. ابوالادیان كه از خدمت‌گزاران امام حسن عسكری علیه السلام بود و نامه‌های آن حضرت را به شهر‌های مخلتف می‌برد، گوید: پس از شهادت امام عسكری علیه السلامجمعی از مردم قم، وارد سامرا شدند و از حال امام عسكری علیه السلام پرسیدند و دانستند كه امام علیه السلام از دنیا رفته است. گفتند: «به چه كسی باید تعزیت بگوییم؟» مردم، جعفر بن علی ]جعفر كذاب[ را معرفی كردند. آنان نزد او رفتند و سلام كردند و به او تعزیت گفتند سپس به وی گفتند: «همراه ما نامه‌ها و اموالی است. آیا می‌گویی كه آن نامه‌ها از چه كسانی است و آن اموال چقدر نه؟» جعفر از جای برخاست و با ناراحتی گفت: «آیا از ما می‌خواهید كه غیب بدانیم؟» در این هنگام، خادم ولی عصر عجل الله تعالی فرجه الشریف بیرون آمد و به آنان گفت: «نامه‌هایی كه با شماست. از فلانی و فلانی است و مالی كه در همیان است، هزار دینار است و ده دینار آن‌ها زراندود است».
آنان نامه‌ها و مال را به او سپردند و گفتند: «كسی كه تو را نزد ما فرستاده، امام است» (صدوق، 1416: ج2، ص475-476؛ حر عاملی، 1425: ج5، ص299)
21. علی بن سنان موصلی از پدرش نقل كرده كه گفته است: كاروانی از قم و جبال بر اساس رسم و عادتی كه داشتند، اموالی را با خود به سامرا بردند تا به امام حسن عسكری علیه السلام بدهند؛ اما وقتی به سامرا رسیدند، از شهادت امام عسكری علیه السلام آگاه شدند. پرسیدند: «وارث امام كیست؟» گفتند: «برادرش جعفر بن علی». آنان نزد او رفتند و او را از مقصود خود آگاه كردند. جعفر از آنان خواست تا اموال را به او تحویل دهند. آنان گفتند: «ما هرگاه نزد امام عسكری علیه السلام می‌رسیدیم، او نام صاحبان اموال و مقدار مال آنان را به طور مشخص بیان می‌كرد و حتی نقش مهری را كه بر كیسه‌ها زده بودند، می‌گفت. اگر تو جانشین او هستی، باید مانند او عمل كنی تا اموال را به تو بسپاریم». جعفر، سخن آنان را تكذیب كرد و گفت: این كار، آگاهی از غیب است و علم غیب، مخصوص خداوند است. سپس نزد خلیفه وقت رفت و از آنان بدگویی كرد. خلیفه، آنان را احضار كرد و از آن‌ها خواست كه اموال را به جعفر بدهند. آنان گفتند: ما وكیل و اجیر مردم هستیم و باید اموال را به كسی بدهیم كه مانند امام حسن عسكری علیه السلام عمل كند و حق خیانت در امانت مردم را نداریم. خلیفه، سخن آنان را تصدیق كرد. آن‌ها از خلیفه خواستند كه مأموری بفرستد تا آنان را تا بیرون شهر، بدرقه كند و آنان اموال را به صاحبانشان باز گردانند. خلیفه پذیرفت و آنان از شهر سامرا بیرون رفتند.
هنگامی كه به بیرون شهر رسیدند، ناگاه جوانی دیدند كه آنان را به نام صدا می‌زد و می‌گفت: «مولای خود را اجابت كنید». گفتند: «آیا تو مولای ما هستی؟» گفت: «پناه به خدا! من خدمت‌گزار مولای شمایم. با من بیایید تا مولایتان را به شما نشان دهم». به دنبال او رفتیم تا داخل خانه امام حسن عسكری علیه السلام شدیم. در آن جا فرزندش قائم علیه السلام را دیدیم كه مانند پاره‌ ماه بر تختی نشسته بود و لباس سبزی بر تن داشت.
به او سلام كردیم؛ جواب سلام ما را داد. سپس اموالی را كه با خود داشتیم به صورت مفصل و دقیق، معرفی كرد. حتی خصوصیات توشه‌ای كه همراه داشتیم و مركب هایمان را نیز بیان نمود. ما به این دلیل كه خداوند، مولایمان را به ما شناسانده بود، سجده شكر به جا آوردیم. سؤالاتی كه داشتیم، از او پرسیدیم و او به آن‌ها پاسخ داد. پس اموال را به او سپردیم.
حضرت قائم عجل الله تعالی فرجه الشریف به ما دستور داد كه از آن پس مالی را به سامرا نیاوریم؛ زیرا او مردی را در بغداد منصوب خواهد كرد و نامه‌های امام عجل الله تعالی فرجه الشریف از آن جا صادر خواهد شد. ما از نزد امام عجل الله تعالی فرجه الشریف به دیار خود باز گشتیم.
آن حضرت به محمد بن جعفر قمی حمیری مقداری حنوط و كفن داد و فرمود: «خدا به تو درباره مرگ خودت اجر بدهد. به همدان كه رسیدیم، او درگذشت (صدوق، 1416: ج2، ص476-478).
22. سعید بن هبه الله راوندی، مؤلف كتاب الخرائج و الجرائح از عده‌ای نقل كرده است كه گفته اند: جماعتی را در همدان یافتیم كه همگی شیعه بودند. علت آن را از آنان پرسیدیم؛ گفتند: «یك‌سال، جد ما به حج رفت و بسیار زودتر از قافله بازگشت. علت آن، این بود كه در یك شب خواب می‌ماند و قافله حركت می‌كند و او تنها می‌ماند. در حالی كه به تنهایی سیر می‌كند، صاحب الزمان عجل الله تعالی فرجه الشریف را ملاقات می‌كند و آن حضرت به او می‌گوید: «آیا می‌خواهی به خانه‌ات برسی؟» او می‌گوید: «آری». جدمان گفت: «امام علیه السلام به یكی از خدمت‌گزارانش فرمود دست مرا بگیرد، و من با امام علیه السلام حركت كردم. ناگهان دیدم زمین زیر پای ما درهم پیچیده می‌شود. هنگام فجر به همدان رسیدیم و او بازگشت.» این واقعه سبب شد كه ما همگی مستبصر شویم (عاملی، 1425: ج5، ص325).
23. نویسنده كتاب مناقب فاطمه و ولدها با سند خود از احمد بن محمد دینوری نقل كرده كه وی رهسپار حج شد و شیعیان، اموالی را به او سپردند تا به ناحیه مقدسه تحویل دهد. وقتی داخل سامرا شد، نامه‌ای به دستش رسید كه در آن، پس از «بسم الله الرحمن الرحیم» نوشته شده بود: «احمد بن محمد دینوری به عهد خود وفا كرد». و خصوصیات كیسه‌های پول و مقدار دیناری كه در آن‌ها بود، با ویژگی‌های پارچه‌ها شرح داده شده بود. به او دستور داده شده بود كه آن اموال را به هركس كه عَمری ]نایب خاص امام عصر عجل الله تعالی فرجه الشریف‌[ می‌گوید، تحویل دهد (عاملی، 1425: ج5، ص329)
24. همو به سند خود از قاسم بن علا نقل كرده است كه او به صاحب الزمان علیه السلام نامه‌ای نوشت و درخواست كرد برایش دعا كند كه خدا به او فرزندی بدهد. در نامه امام علیه السلام در پاسخ او آمده بود: «خدایا! به او پسری عطا كن كهروشنی چشم او باشد و همین حملی را كه با او همراه است، وارث وی قرار بده». قاسم بن علا گوید: «نامه را دریافت كردم و من نمی‌دانستم كه حملی (زن بارداری) با من همراه است».
وقتی بررسی كردم یافتم كه كنیزم كه با من همراه است، باردار است و او پسری به دنیا آورد (همو).
25. از حسن بن جعفر قزوینی نقل شده است كه گفت: یكی از برادران ما بدون وصیت از دنیا رفت. وارثان او می‌دانستند او مالی را پنهان كرده است؛ ولی جای آن را نمی‌دانستند. به ناحیه مقدسه نامه‌ای نوشتند و راهنمایی خواستند. در جواب آن‌ها نامه‌ای صادر شد كه طی آن، جای آن اموال، دقیقاً بیان شده بود. آنان آن مكان را كندند و مال را پیدا كردند (همو: ص327-328)
آنچه نقل شد، مشتی از خروار است كه همگی به عصر غیبت صغرا مربوط است و در تواتر معنوی آن‌ها جای كمترین تردیدی وجود ندارد. اگر در تواتر معنا و مفاد این گزارش‌ها تردید شود، همه مواردی كه تواتر معنا و مفاد آن‌ها مسلم شناخته شده است، مانند شجاعت امیرالمومنین علیه السلام و سخاوت حاتم، مورد تردید قرار خواهد گرفت. معجزات مزبور، غالباً از نوع اِخبار از غیب است كه یكی از معجزات شاخص پیامبران الهی نیز بوده است. آگاهی از غیب، اولاً وبالذات مخصوص خداوند است؛ ولی خداوند بندگان برگزیده خود را نیز از آن بهره مند می‌كند؛ چنان كه فرموده است:
عالم الغیب فلایظهر علی غیبه أحدا إلا من ارتضی من رسول. (جن: 26-26)
]خداوند، [ عالم به غیب است و هیچ‌كس را از غیب خود آگاه نمی‌كند، مگر كسی را كه خدا پسندیده باشد؛ یعنی رسول
از این جا روشن می‌شود كه در آیاتی كه علم غیب را مخصوص خدا می‌دانند،[8]مقصود علم غیب بالذات است؛ اما علم غیب بالغیر، مخصوص خداوند نیست؛ زیرا به نص آیه سوره جن و آیات دیگر، خداوند، بخشی از علم غیب خود را به برخی از آفریده‌های خود مانند پیامبران الهی تعلیم كرده است.
نكته دیگر، اینكه از آیه سوره جن، حصر استفاده نمی‌شود. مفادآیه كریمه این است كه رسول الهی مورد رضایت خداوند و از علم غیب بهره مند است؛ اما این را نفی نمی‌كند كه غیر پیامبران نیز مورد رضایت خدا باشند و در نتیجه آنان نیز از علم غیب بهره مند باشند.
بدین سبب است كه در احادیث اسلامی كه از طریق شیعه و اهل سنت روایت شده، آمده است كه اولیای خدا از الهام و تحدیث بهره مندند؛ یعنی چه بسا حقایقی به آنان الهام می‌شود، یا فرشته‌ای با آنان سخن می‌گوید. (كلینی، 1388: ج1، ص268؛ بخاری، بی‌تا: ج2، ص295)
از سوی دیگر، امامان اهل‌بیت علیهم السلام وارثان علم پیامبر اكرم صلی الله علیه و آله و سلم بوده اند؛ بنابراین وقتی پیامبر اكرم صلی الله علیه و آله و سلم از علم غیب الهی برخوردار است، امامان علیهم السلام نیز آن علوم را از پیامبر اكرم صلی الله علیه و آله و سلم به ارث برده‌اند. محمد بن فضل هاشمی روایت كرده است كه امام رضا علیه السلام به ابن هذاب فرمود: «آیا اگر به تو خبر دهم كه تو در روزهای آینده به خون یكی از خویشاوندانت مبتلا خواهی شد، سخن مرا تصدیق می‌كنی؟»
گفت «نه؛ زیرا كسی غیر از خدا از غیب آگاه نیست». امام علیه السلام به او فرمود: «آیا خداوند نفرموده است: عالم الغیب فلا یظهر علی غیبه احدا الا من ارتضی من رسول؟ بنابر این آیه، رسول خدا صلی الله علیه و آله و سلم نزد خدا مرتضی بوده ]و از علم غیب برخوردار بوده[ است. ما وارثان همان پیامبری هستیم كه خدا او را از غیب خود آگاه كرده است (عروسی، 1384: ج5، ص444).
نتیجه :
امامت ولی عصر عجل الله تعالی فرجه الشریف از سوی پیامبر اكرم صلی الله علیه و آله و سلم و امامان اهل بیت علیهم السلام پیش از تولد آن حضرت مطرح شده است. از سوی دیگر، معجزات بسیاری از آن حضرت صادر شده است؛ بنابر این امامت امام عصر عجل الله تعالی فرجه الشریف علاوه بر آن كه منصوص است، با برهان عقلی معجزه نیز اثبات می‌شود.

 

پی نوشت ها :

.[1] ر.ك: حلبی، ابوالصلاح، تقریب المعارف، ص101؛ حلّی، جعفر بن حسن،المسلك، ص212؛ حلّی، حسن بن یوسف، نهج الحق، ص168؛ حلی، حسن بن یوسف، الألفین، ص27؛ حمصی رازی، سدید الدین، المنقذ من التقلید، ج2، ص296.
[2] . ر.ك: شیخ مفید، النكت الاعتقادیه، ص48؛ سید مرتضی، الرسائل، ج2، ص283؛ فخرالدین رازی، المحصّل، ص301؛ تفتازانی، شرح‌المقاصد، ج5، ص11؛ سدید الدین حمصی، المنقذ من التقلید، ج1، ص384؛ فاضل قوشجی، شرح التجرید، ص360.
[3]. تقریب المعارف، ص119 ـ 123.
[4] . الصراط المستقیم، ج2، ص177 ـ‌ 214.
[5] . اللوامع الالهیه، ص346، ابن میثم بحرانی نیز گفته است: «راه شناخت مشخص هریك از امامان دوازدهگانه، معجزات و كراماتی است كه به دست هر یك از آنان ظاهر شده و به صورت متواتر نقل شده است» (القواعد الكلامیه، ص190).
[6] . المسلك، ص273
[7] . برای اگاهی بیشتر از معجزات و كرامات امام عصر عجل الله تعالی فرجه الشریف ر.ك: بحار الانوار، ج51، ص293 ـ 243؛ اثبات الهداه، ج5، ص284 ـ‌341.
[8]. ماننداین آیه شریفه: «قُل لَّا یعْلَمُ مَن فِی السَّمَاوَاتِ وَالْأَرْضِ الْغَیبَ إِلَّا اللَّهُ» نمل/65 ـ «لِلّهِ غَیبُ السَّمَاوَاتِ وَالأَرْضِ» نحل/77 ـ «وَعِندَهُ مَفَاتِحُ الْغَیبِ لاَ یعْلَمُهَا إِلاَّ هُوَ» (انعام: 59).


منابع :
1. بحرانی، ابن میثم، قواعد المرام، قم، مكتبه المرعشی، 1406ق.
2. بخاری، ابوعبدالله، صحیح البخاری، بحاشیه السندی، بیروت، دارالمعرفه، بی‌تا.
3. تفتازانی، سعدالدین، شرح المقاصد، قم، منشورات الرضی، 1409ق.
4. جرجانی، میر سید شریف، شرح المواقف، قم، 1412ق.
5. حر عاملی، محمد بن الحسن، اثبات الهداه، بیروت، مؤسسه الاعلمی، 1425ق.
6. حلبی، ابوالصلاح، تقریب المعارف، قم، مؤسسه النشر الاسلامی، 1404ق.
7. حلی، جعفر بن الحسن، المسلك فی اصول الدین، مشهد مقدس، مجمع البحوثالاسلامیه، 1414ق.
8. حلی، حسن بن یوسف، الالفین، النجف الاشرف، المكتبه الحیدریه، 1388ق.
9. حلی، حسن بن یوسف، نهج الحق و كشف الصدق، قم، دارالهجره، 1414ق.
10. حمصی رازی، سدید الدین، المنقذ من التقلید، قم، مؤسسه النشرالاسلامی، 1412ق.
11. رازی، فخرالدین، المحصل، بیروت، دارالكتاب العربی، 1404ق.
12. سیوری، مقداد بن عبدالله، ارشاد الطالبین، قم، مكتبه المرعشی، 1405ق.
13. سیوری، مقداد بن عبدالله، اللوامع الالهیه، قم، مكتب الاعلام الاسلامی، 1422ق.
14. صدوق، محمد بن علی بن الحسین، كمال الدین، قم، موسسه النشر الاسلامی، 1416ق.
15. طوسی، محمد بن الحسن، الغیبه، تهران، مكتبه نینوی الحدیثه، بی‌تا.
16. طوسی، نصیر الدین، تلخیص المحصل، بیروت، دارالأضواء، 1405ق.
17. ، رساله الأمامه، بیروت، دارالأضواء، 1405ق.
18. عروسی حویزی، عبد علی، نورالثقلین، قم، انتشارات دارالتفسیر، 1384ش.
19. علم الهدی، علی بن الحسین، رسائل الشریف المرتضی، بیروت‏، مؤسسه النور، بی‌تا.
20. قوشجی، ملا علی، شرح التجرید، قم، منشورات الرضی، بی‌تا.
21. كلینی، محمد بن یعقوب، اصول كافی، تهران، المكتبه الاسلامیه، 1388ق.
22. مجلسی، محمد باقر، بحار الانوار، تهران، المكتبه الاسلامیه، 1390ق.
23. مفید، محمد بن محمد بن نعمان، الارشاد، قم، المؤتمر العاملی لالفیه الشیخ المفید، 1413ق.
24. ، النكت الاعتقادیه، المجمع العالمی لأهل البیت، 1413ق.
 

منبع : مجله انتظار موعود - بهار 1390 - شماره 34

پیشگفتار :
یكی از مباحث مهم و كلیدی ـ كه جامعه شیعه را از دیگر فرقه‌های اسلامی ممتاز می‌كند ـ بحث «امامت» است. از نظر اعتقادی مباحث امامت ـ چه امامت عامه (مباحث كلی) و چه امامت خاصه (مربوط به یك امام خاص) جایگاه بلندی دارد. بدین جهت دانشمندان و متلكمان در اثبات امامت ائمه علیهم السلام در طول تاریخ كوشش‌های فراوانی كرده‌اند، و در این راستا از دو روش عقلی و نقلی (قرآن و روایات) بهره گرفته‌اند.
محور بحث در این نوشتار، بهره‌گیری از روش عقلی در اثبات امامت حضرت ولی عصر علیه‌السلام است و هر چند بحث در اثبات امامت حضرت ولی‌عصر علیه السلام است؛ ولی مباحث مطرح شده در بخش امامت عامه نیز به عنوان پیش فرض بیان می‌گردد تا نتیجه روشنی به دست آید.
در این راستا چهار مقدمه برای اثبات امامت حضرت حجت علیه السلام بیان می‌شود:
الف. ضرورت وجود امام (وجوب امام)
ب. اوصاف امام (مانند عصمت)
ج. مصداق یابی به واسطه برهان سبر و تقسیم منطقی[1]
د. وجود حضرت مهدی علیه السلام
پس در استدلال، این مقدمات به كار خواهد رفت كه سه مقدمه آن عقلی و مقدمه چهارم حسّی است كه هیچ گونه ضرری به عقلی بودن استدلال وارد نمی‌كند.[2]
دلایل عقلی امامت حضرت مهدی علیه السلام
مقدمه 1. ضرورت وجود امام (وجوب امام)
وجود امام و خلیفة پیامبر صلی الله علیه و آله و پیشوای مسلمین، مورد قبول همة مذاهب اسلامی ـ اعم از شیعه و سنّی ـ است. این انگاره به قدری اهمیت دارد كه وقتی به اهل سنّت دربارة ماجرای سقیفه اعتراض می‌شود كه چرا عده‌ای از صحابه ـ از جمله خلیفة اول و دوم ـ هنوز بدن پیامبر اكرم صلی الله علیه و آله را غسل و كفن نكرده، به مسألة جانشینی پرداختند، می‌گویند: امامت و رهبری امت اسلامی، مهم‌تر از تجهیز وكفن و دفن پیامبر صلی الله علیه و آله است!
پس مسأله ضرورت وجود امام، نه تنها برای شیعه، بلكه حتی برای فرقه های مختلف اهل سنّت نیز جدّی و پراهمیت است و آنان نیز در اینكه امامت و خلافت، امری بایسته و ضروری است، تردید ندارند، منتها در كیفیت و وجوب آن، با شیعه اختلاف دارند كه در طول بحث روشن خواهد شد. ابتدا دیدگاه‌های هر یك از فرقه‌های شیعه و سنّی به طور اختصار بیان می‌گردد.
الف. فرقه‌های كلامی شیعه :
1. امامیه اثنی عشری: ‌از نظر امامیه، امامت واجب است. مؤید این مطلب، كلام یكی از بزرگان امامیه، خواجه نصیرالدین طوسی، است كه فرمود:
«الامامیة یقولون: نصب الامام لطف، لانّه یقرب من الطاعة و یبعد عن المعصیة و اللطف واجب علی الله تعالی».[3] یعنی، امامیه می‌گوید: نصب امام، لطف است؛ زیرا مردم را به طاعت نزدیك می‌كند و از معصیت دور می‌سازد و لطف بر خداوند واجب است.
یادآوری :
فریقین معتقد به وجوب امامت هستند، ولی در اینكه این وجوب بر خدا است یا بر مردم اختلاف نظر دارند. قول به «وجوب بر خدا»، وجوب كلامی است كه امامیه بدان معتقد است؛ ولی قول به «وجوب بر مردم»، وجوب فقهی است كه فرقه‌های اهل سنّت بر آن دیدگاه هستند.
«مقصود از وجوب كلامی، این است كه فعلی، مقتضای عدل یا حكمت یا جود یا رحمت یا دیگر صفات كمال الهی است و چون ترك چنین فعلی، مستلزم نقص در ساحت خداوند و در نتیجه، محال است؛ پس انجام دادن آن، واجب و ضرورت است. البته كسی،آن فعل را بر خداوند واجب نمی‌كند؛ بلكه او خود، به مقتضای صفات كمال و جمالش، آن را بر خود واجب می‌كند؛ چنان كه فرموده است: «كَتَبَ رَبُّكُمْ عَلی نَفْسِهِ الرَّحْمَةَ» و نیز فرموده است:«اِنَّ عَلَینا لَلْهُدی»[4] و آیات دیگر.
امامیه، امامت را به مقتضای حكمت و لطف خداوند می‌داند و بر این اساس، آن را بر خداوند واجب می‌شمارد».[5]
2. اسماعیله: مشهور این است كه اسماعیلیه نیز مانند امامیه معتقد به وجوب امامت است (حتی وجوب بر خدا) البته بین دیدگاه امامیه و اسماعیلیه در فلسفة امامت اختلاف نظر وجود دارد؛ زیرا آنان معقتدند: فلسفة آن، ‌تعلیم معرفت خداوند به بشر است.
مرحوم فاضل مقداد می‌گوید: «اسماعیلیه، امامت را بر خداوند واجب می‌دانند تا معرفت خداوند را به بشر تعلیم دهد».[6]
توضیح دیدگاه اسماعیلیه :
«اسماعیلیه عالم ممكنات را به دو عالم باطن (امر و غیب) و عالم ظاهر (خلق و شهادت) تقسیم كرده‌اند. عالم باطن یا امر، مشتمل بر عقول و نفوس و ارواح است و نخستین موجود در این عالم «عقل اول» است و سپس عقول دیگر و نفوس قرار دادند. آنان، امام را مظهر عالم باطن یا عالم امر می‌دانند و رتبه‌اش بر نبی ـ كه مظهر نفس است ـ برتر است. از این رو، معرفت به خداوند جز توسط امام، حاصل نمی‌شود. بنابراین نسبت وجود امام با وجود خداوند، نسبت مظهر و ظهور مَجلی و تجلّی است، یعنی وجود خداوند، در وجود امام، متجلّی می‌گردد».[7]
3. زیدیه: اینها اگر چه با امامیه در مصادیق و شرایط امام اختلاف نظر جدی دارند؛ وی معتقد به وجوب امام هستند (آن هم وجوب بر خدا). خواجه نصیرالدین طوسی آنان را از طرفداران وجوب نصب امام بر خدا می‌داند.[8]البته گفته شده كه عده كمی از آنان معقتد به «وجوب نصب امام بر خدا» نیستند.[9] به هر حال در اصل وجوب و ضرورت امام، با سایر فرقه‌های شیعه هم عقیده هستند.
پس فرقه‌های شیعه، معتقد به وجوب امام و ضرورت آن در جامعه هستند؛ هر چند در فلسفه وجود امام اختلافاتی دارند.
ب. فرقه‌های كلامی اهل سنّت :
1. اشاعره: ‌اینان به وجوب امام معتقدند. این مطلب از بیشتر كتاب‌های آنها به دست می‌آید؛ ولی از آنجا كه به حسن و قبح عقلی معتقد نیستند، وجوب امامت را از باب «وجوب بر مردم» (وجوب فقهی) می‌دانند. یكی از علمای بزرگ اشاعره، قاضی عضدالدین ایجی، در این زمینه می‌گوید: «نصب الامام عندنا واجب علینا سمعاً».[10]
بر این اساس آنان نیز معتقدند به نصب امام و ضرورت امام در جامعه‌اند؛ اما با دو تفاوت: 1 وجوب از باب «بر مردم» است؛ 2. وجوب به دلیل عقلی نیست؛ بلكه به دلیل نقلی است.
2. معتزله: اكثریت قاطع معتزله، قائل به وجوب امام هستند و تنها دو متكلم معتزلی ـ ابوبكر اصمّ و هشام بن عمرو فوطی ـ به وجوب امامت اعتقادی ندارند. در نزد اینان «وجوب بر مردم» است.
3. ما تریدیه:[11] اینان معتقد به وجوب امام هستند وجوب امامت در نظر آنها، از قسم «وجوب بر مردم» (وجوب فقهی) است.
ما تریدیه با اشاعره در این جهت هم عقیده‌اند كه وجوب امامت از دلایل نقلی فهمیده می‌شود.
4. وهابیان: این گروه نیز امامت و خلافت را واجب می‌دانند؛ ولی قائل به وجوب كفایی آن هستند. یكی از آنها در شرح كتاب لعمة الاعتقاد ابن قدامه مقدسی چنین می‌نویسد:
«الخلافة منصب كبیر و مسؤولیة عظیمة و هی تولّی تدبیر امور المسلمین بحیث یكون هو المسؤول الاوّل فی ذلك. و هی فرض كفایة، لأنّ امور الناس لاتقوم الّا بها»؛[12] یعنی، خلافت منصبی بزرگ و مسؤولیتی عظیم است و آن عبارت است از عهده‌دار شدن تدبیر امور مسلمانان به گونه‌ای كه وی (خلیفه و والی) مسؤول نخستین در این باره به شمار می‌رود. خلافت واجب كفایی است، زیرا امور مردم، بدون آن قوام نخواهد یافت.
پس فرقه‌های شیعه و سنی، به ضرورت وجوب یا وجوب امام معتقدند و در این مورد اتفاق نظر دارند. هرچند در برخی مسایل نظیر اینكه این وجوب كلامی(وجوب بر خدا) است یا وجوب فقهی (وجوب بر مردم) اختلاف نظر دارند.
حال جای این پرسش است كه دلیل یا دلایل وجوب امام چیست؟
البته جایگاه بررسی دلایل در بحث امامت خاصه نیست؛ بلكه باید آن را در بحث امامت عامه ملاحظه كرد؛ ولی برای آشنایی اجمالی به بعضی از دلایل به طور مختصر اشاره می‌شود:
یك. قاعده لطف
یكی از براهین عقلی ـ كه متكلّمان زیاد به آن استدلال می‌كنند ـ «قاعده لطف» است و به صراحت می‌توان گفت: شیوه رایج گذشتگان همین قاعده بوده است.
شیخ طوسی (رحمة الله علیه) می‌گوید:
«لطف عنایتی است كه انسان را در انجام دادن عملی كه باید آن را انجام دهد برمی‌انگیزد و او را یاری می‌كند؛ به طوری كه اگر این یاری و انگیزه نباشد، وی آن كار را انجام نمی‌دهد، و نیز او را از انجام كاری كه نباید انجام دهد، دور می‌كند و باز می‌دارد. لطف دارای سه مرحله است: توفیق ( فراهم آوردن وسایل و امكانات لازم)، ارشاد و راهنمایی (نشان دادن راه)، و رهبری در عمل (ایصال الی المطلوب)».[13] علامه حلی(رحمة الله علیه) در این زمینه می‌گوید:
«امامت ریاست عامه الهی در امور دین و دنیا است، برای شخصی از اشخاص به عنوان نیابت از پیامبرصلی الله علیه و آله و این واجب عقلی است؛ زیرا امامت لطف است، پس ما علم قطعی داریم كه اگر برای مردم شخصی باشد كه ریاست آنها را بر عهده‌ گیرد و آنها را راهنمایی كند و دیگران از او اطاعت كنند و او حق مظلوم را از ظالم بستاند و ظالم را از مظلوم منع كند، مردم به صلاح نزدیك‌تر و از فساد دورتر می‌شوند».[14]
1ـ1 تعریف لطف
«لطف» از صفات فعل خداوند است، نه ذات و مراد از آن، هر فعلی است كه خداوند نسبت به مكلفین انجام می‌دهد (مانند نعمت‌ها، خیرها و...) و به واسطه آن بندگان را به اطاعت نزدیك می‌كنند و از معصیت باز می‌دارد (البته به حدّ جبر نمی‌رسد.)
قاعده لطف با «قاعده اصلح» تفاوت دارد. مصالح گاهی دینی و گاه دنیوی است. اگر مصلحتی دینی بود كه نزدیك كننده به طاعت و دور كننده از معصیت باشد و در تكلیف دخالت كند، به آن لطف گویند. اما اگر مصلحت دنیوی بوده و در دایرة تكلیف دخالت ندارد، به آن اصلح گویند.
1ـ2. اقسام لطف:لطف به لحاظ تأثیر بهره‌مند ساختن انسان‌ها، دو قسم است: لطف محصّل و لطف مقرّب. لزوم پیشوای الهی، از مصادیق هر دو نوع می‌تواند باشد:
1ـ2ـ1. لطف محصّل: عبارت است از انجام دادن زمینه‌ها و مقدماتی از سوی خداوند كه تحقّق هدف آفرینش، بر آنها متوقف است؛ به گونه‌ای كه اگرخداوند، این امور را در حق انسان‌ها انجام ندهد، كار آفرینش لغو و بیهوده می‌شود. برخی از مصادیق این نوع لطف، بیان تكالیف شرعی، توان مند ساختن انسان‌ها برای انجام تكالیف، نصب و معرفی ولی وحافظ دین و.... است. لطف به این معنا، محقّق اصل تكلیف و طاعت است.
1ـ2ـ2. لطف مقرّب: عبارت است از اموری كه خداوند برای بندگان انجام می‌دهد و در سایة آن، هدف از تكلیف برآورده می‌شود؛ به گونه‌ای كه اگر این امور انجام نمی‌شد، امتثال و اطاعت برای عدة زیادی امكان پذیر نبود.
برخی از نمونه های این نوع لطف، وعدة بهشت به نیكوكاران و عذاب جهنم برای بدكاران، نعمت‌ها و سختی‌ها به عنوان ابتلا، امر به معروف و نهی از منكر و... است.
این نوع لطف، مكلّف را به سوی انجام دادن دستورات الهی نزدیك‌تر و از سركشی به دور می‌دارد. این لطف، مرتبه‌اش، بعد از اثبات تكلیف است امّا لطف محصّل، محقّق و مثبت تكلیف شرعی است.
علامة حلّی، لطف مقرّب را این گونه تعریف می‌كند: «لطف مقرّب، عبارت است از هر آنچه كه در دور كردن بندگان از معصیت و نزدیك ساختن ایشان به طاعت، م‍ؤثر است؛ ولی در قدرت دادن آنان بر انجام تكالیف، مدخلیتی ندارد و اختیار را نیز از آنان سلب نمی‌كند». البته تعاریف دیگری از لطف مقرب و لطف محصل در كتب كلامی شده است.
1-3. تفاوت در لطف
اگر لطف محصّل نباشد، اصولاً تكلیف شرعی، بعثت، پیشوا و راهنمایی نخواهد بود، یعنی،اصل وجود تكلیف شرعی محقّق نمی شود. اما اگر لطف مقرّب نباشد ( هر چند تكلیف، بعثت و نصب پیشوا و راهنما وجود دارد و چه بسا در مورد برخی از اشخاص، تكلیف هم امتثال شود)، ولی نوع مردم، امتثال تكلیف نخواهند كرد. به عنوان مثال اگر وعد و و عیدی نباشد، هر چند بندگان، توانایی بر انجام دادن دستورهای الهی را دارند (چون در سایة لطف محصّل، شریعت و راهنما معرفی شده است)؛ لكن بیشتر آنان تا تشویق و تنبیهی نباشد، كمتر سراغ اطاعت و فرمان برداری می‌روند. به بیان دیگر: با توجه به معنای اصطلاحی لطف كه حالت برانگیزندگی دارد، اگر مكلف از این برانگیزندگی و بازدارندگی متأثر شود و به مرحله عمل برسد یعنی خلاف را ترك و ثواب را مرتكب شود، می‌شود لطفِ محصل، اگر این تأثیر را نگذاشت می‌شود مقرّب. هر لطفی مقرب است یعنی شأن برانگیختن و بازدارندگی را دارد ولی هر لطفی محصّل نیست لذا بینشان از نسب اربع منطقی عام و خاص مطلق است متكلمین بیشتر به لطف
مقرّب توجه نمودند بخاطر عام بودن آن و توجه به لطف محصّل ننمودند.[15]
1-4. دلالت قاعده لطف بر امامت
بیشتر دانشمندان علم كلام، مسأله امامت را از مصادیق «لطف مقرّب» دانسته و در این زمینه بحث كرده‌اند. اثبات ضرورت امامت بر اساس «قاعدة لطف» چنین است.
حال كه خداوند، تكالیفی را بر بندگان واجب كرده است، غرض او اطاعت و پیروی انسان‌ها از آن تكالیف است تا در سایة آن، به كمال و سعادت مطلوب برسند. این مهم (امتثال) بدون انجام دادن اموری (از جانب خداوند)، مثل نصب امام معصوم، وعد و وعید و... محقّق نمی‌شود و خدای حكیم، حتماً این امور را انجام می‌دهد تا نقض غرض در تكلیف لازم نیاید.
بیشتر دانشمندان بزرگ كلامی با ذكر مثالی، می‌گویند: هر گاه كسی، غذایی آماده كند و هدف او دعوت افرادی باشد، به آنان پیغام بدهد و با اینكه می‌داند آنان نشانی و راهنما ندارند، ولی برایشان راهنما نفرستد یا نشانی را به آن نگوید؛ مسلماً كار عبث و بیهوده می‌كند.
پیش فرض‌های مهم برهان لطف :
1.هدف و غرض اصلی خداوند از تشریع تكالیف، اطاعت و پیروی بندگان است؛ نه اینكه هدف، صرفاً بیان تكالیف باشد (هر چند عدّة اندكی بدون وعد و وعید و یا نصب امام، امتثال می‌كنند.)
عقل سلیم، حكم می‌كند كه پیمودن راه كمال و رسیدن به سعادت، با عمل به برنامه‌هایی است كه عقل و شرع، آنها را بیان كرده‌اند و چون این هدف، مربوط به نوع انسان است و او بدون لطف الهی به آن نمی‌رسد؛ این لطف بر خدا واجب است.
قرآن، در موارد گوناگون، این مضمون را بیان می‌كند كه اگر خداوند، دستوری داده، یا لطفی كرده است و یا ضرری را متوجه انسانها ساخته، هدف انجام دادن، دستورها بوده است تا در سایة آن، به كمال مطلوب برسند. در اینجا به ذكر چند نمونه از آیات بسنده می‌شود:
(و بلوناهم بالحسنات و السیئات لعلّهم یرجعون).[16]
آیة الله سبحانی می‌نویسد: مراد از حسنات و سیئات، نعمت‌ها و ضررهای دنیایی بوده و هدف از این ابتلاء واداركردن آنان به حق‌مداری و اطاعت است.[17]
(و ما ارسلنا فی قریة من نبی الا أخذنا أهلها بالبأساء و الضراء لعلهم یضرعون)[18]
در این آیه، به هر دو قسم از لطف اشاره شده است. مفاد آیة كریمه این است كه خداوند، پیامبران را برای ابلاغ تكالیف و ارشاد بندگان فرستاده است (لطف محصّل)؛ منتها چون رفاه طلبی و سستی و فرو رفتن در نعمت‌های دنیایی، می‌تواند سبب سركشی و بی‌خبری انسان از هدف آفرینش و اجابت درخواست انبیاء شود، حكمت الهی اقضا می‌كند تا آنان را گرفتار سختی‌ها كند تا به سوی اوامر الهی برگردند.[19]
از آنجایی كه هدف اصلی، انجام دادن دستورهای الهی بوده، پیامبران صرفاً، به اقامة حجّت و برهان اكتفا نكرده‌اند؛ بلكه به ارائه معجزات، بشارت نیكوكاران و ترسانیدن بدكاران پرداخته‌اند: (رسلاً مبشرین و منذرین) [20] این امور، در گرایش مردم به اطاعت و دوری گزیدن از معصیت، دخالت دارد.[21]
2. نصب امام از مصادیق «لطف مقرّب» نیز می‌باشد. این پیش فرض، با توجه به تعریف مقام امامت و وظایف و اوصاف، آن، كاملاً روشن پذیرفتنی است. مرتبة امامت، نزدیك به مرتبة نبوّت است، با این فرق كه پیامبر، مؤسّس تكالیف شرعی است و امام، حافظ و پاسدار آن به نیابت از پیامبر.[22]
شكی نیست كه محافظت از قوانین و سایر كاركردهای امام انسان‌ها را به سوی پیروی از دستورات الهی نزدیك می‌كند و از سركشی بر كنار می‌دارد. از طرفی هرگاه جامعه، رهبری داشته باشد كه آنان را از تجاوز و نزاع باز ‌دارد و به صلح و عدل و انصاف وادارد، چنین جامعه‌ای، به صلاح نزدیك و از فساد تباهی دور می‌شود.[23] حال اگر چنین رهبری، از جانب خدا بوده و معصوم هم باشد، دیگر جای تردیدی در لطف بودن آن نمی‌ماند. نصب پیشوا و امام معصوم الهی، هیچ گونه مفسده و مزاحمی ندارد تا خداوند به جهت آن مفسده و یا تزاحم با امر دیگر، از نصب امام صرف نظر كند.
دو. بایستگی كارشناس دین
با پذیرش خاتمیت رسالت پیامبر صلی الله علیه و آله و جامعیت دین اسلام، این مشكل رخ می‌دهد كه پیامبر صلی الله علیه و آله در طول 23 سال ابلاغ رسالت، فرصت نیافت كه همه جزئیات و تفاصیل بایسته برای راهنمایی و رهبری امت را تبیین كند و شیوه‌های آن را در گفتار و عمل ارائه دهد. علاوه بر اینكه مردم نیز توانایی درك بعضی از معارف را نداشتند و برخی مباحث و مسائل نیز مورد نیاز نبود تا مردم آن را یاد بگیرند و به دیگران برسانند.
از اینجا مسأله احتیاج به كارشناس بعد از رحلت پیامبر صلی الله علیه و آله (به عنوان امام ) مطرح می‌شود؛ یعنی، كارشناس امر دین كه به اشتباه دچار نشود و خطایی از او سر نزند.
این مسأله یك ضرورت عقلی و شیوة پذیرفته شده در میان عقلا است كه در هر كاری متخصّص آن را می‌طلبند و در مواجهه با هر مكتب و طرح پیچیده‌ای، كارشناس آن را جستجو می‌كنند؛ زیرا بدون متخصّص و كارشناس، رسالت‌های علمی و دینی، ناتمام می‌ماند و سرانجام به تباهی كشیده می‌شود.
آیة الله سبحانی در بحث ادله امامت دلیلی تحت عنوان«الفراغات الهائلة بعد النبی فی مجالات اربعه» ذكر كرده است. ایشان در تقریر برهان چنین می‌گوید:[24]
پیامبر اكرم صلی الله علیه و آله در طول حیات خود، مسؤلیت هایی داشته كه عبارت بود از :
1. شرح و تفسیر آیات الهی و كشف اسرار آنها؛
2. شرح و بیان احكام مستحدثه در زمان حیات پربركت خویش؛
3. دفع شبهات و پاسخ به س‍ؤالات اهل كتاب؛
4. حفظ دین از تحریف.
اینها امور چهارگانه‌ای بود كه پیامبر اكرم صلی الله علیه و آله در حیاتش بدان ممارست می‌كرد، حال بعد از رسول اكرم صلی الله علیه و آله چه كسی باید عهده‌دار چنین مسؤولیتی باشد؟ سه احتمال وجود دارد:
الف. شارع مقدّس، مسأله را مهمل بگذارد و كاری به بعد نداشته باشد! این احتمال محال است.
ب. مسأله را مهمل نگذارد؛ بلكه امّت بعد از پیامبر صلی الله علیه و آله مسؤولیت‌های او را انجام دهد. این هم با توجه به مسائل بعد از رحلت پیامبر صلی الله علیه و آله، و حوادثی كه بعد از رحلت اتفاق افتاد و جامعه اسلامی را دچار تفرقه و جدایی كرد، قابل پذیرش نیست.
ج. خداوند این مسؤولیت را به شخصی مانند پیامبر صلی الله علیه و آله بسپارد كه شئون مختلفی (مثل تفسیر معصومانه از دین و ...) داشته باشد.
از این سه، دو احتمال نخست باطل است، و احتمال درست نصب جانشین پیامبر و امام از سوی خداوند است.
سه. سیره مسلمین
متكلمین دركتاب‌های كلامی خود این دلیل را آورده‌اند؛ نظیر: خواجه نصیرالدین طوسی در تلخیص المحصل[25]، عضدالدین ایجی در مواقف،[26] سعدالدین تفتازانی در شرح مقاصد[27] و شرح عقاید نسفیه[28]شهرستانی در نهایة الاقدام[29] و آمری در غایة المرام.[30]
با پژوهش در سیرة مسلمانان ـ به ویژه مسلمین صدر اسلام ـ روشن می‌شود كه آنان، وجوب امامت را امری مسلّم و تردیدناپذیر می‌دانستند، و حتی كسانی كه در سقیفه حضور نداشتند (مثل حضرت علی علیه السلام)، اصل نیاز جامعة اسلامی به امام را منكر نبودند.
چهار. اجرای حدود و حفظ نظام اسلامی
بدون تردید شارع مقدس، از مسلمانان خواسته است كه حدود اسلامی را اجرا و مرزهای كشور اسلامی را از تجاوز دشمنان حفظ كنند و پاسدار كیان اسلام و امت اسلامی باشند. از طرفی، تحقّق این هدف، بدون وجود امام و پیشوایی با كفایت و مدبّر، امكان‌پذیر نیست. از آنجا كه مقدمة واجب چون خود واجب، واجب است؛ پس نصب امام واجب خواهد بود. سعدالدین تفتازانی به این دلیل در شرح مقاصد اشاره كرده است.[31]
پنج. وجوب دفع ضررهای عظیم
دلیل دیگری كه عده‌ای از متكلمان اسلامی، نظیر فخر رازی[32] و سعدالدین تفتازانی[33] بر وجوب امامت اقامه كرده‌اند، این است كه: امامت، در بردارندة منافع عظیم اجتماعی است كه نادیده گرفتن آنها، فرد وجامعه را دچار زیان‌های بزرگی خواهد كرد و دفع چنین ضررهایی، عقلاً و شرعاً واجب است.[34]
در پایان مقدمه اول می‌توان گفت:
همه متكلمان اسلامی ـ چه شیعی و چه سنی ـ بر ضرورت وجود امام (وجوب امام) اتفاق نظر دارند.
مقدمه 2 . اوصاف امام
اوصاف امام دو دسته است: بعضی از اوصاف بین فریقین اتفاقی است؛ نظیر اینكه، امام باید مسلمان، عادل (اجمالاً) حرّ و آزاد باشد (نه بنده)، و...
دسته دیگر از اوصاف اخلاقی است، مثل عصمت. شیعه معتقد است: امام باید معصوم باشد و حال آنكه اهل سنّت معتقد به عصمت امام و یا خلیفه نیستند.
دلایل عصمت یا عدم آن، در امامت عامه بحث می‌شود؛ ولی در اینجا به طور اختصار و فشرده به آن اشاره می‌گردد:
به چه دلیل امام باید معصوم باشد؟
قبل از بیان ادله، بایسته است چند نكته روشن شود:
یكم. «عصمت» در معنای لغوی به معنای امساك، حفظ و منع آمده است؛ همانطور كه اهل لغت (نظیر ابن فارس[35] و ابن منظور[36]) گفته‌اند. حتی راغب اصفهانی «عصم» را به معنای امساك نگه داری گرفته است.
«عصمت» در اصطلاح متكلمان و حكمای اسلامی معنای لغوی منع و حفظ را در بردارد. آنان معمولاً عصمت را نسبت به گناه می‌سنجند؛ یعنی، معصوم كسی است كه از ارتكاب گناه مصون و محفوظ باشد. سید مرتضی علم الهدی در این زمینه می‌گوید:
«اعلم ان العمصة هی اللطف الّذی یفعله الله تعالی، فیختار العبد عنده الامتناع من فعل القبیح»؛[37]
یعنی، بدان كه عصمت عبارت است از لطفی كه خداوند (در مورد بنده) انجام می‌دهد و به واسطة آن انسان از فعل قبیح امتناع می‌كند.
دوم. معمولاً متكلمان اسلامی، عصمت را به عصمت عملی و ترك گناه معنا می‌كنند؛ در حالی كه دایره عصمت وسیع‌تر است و عصمت علمی را هم شامل می‌شود. عصمت علمی؛ یعنی، معصوم در حوزه علم و معرفت دچار خطا نمی‌شود. عصمت علمی دارای مراتب و ابعادی است، از جمله:
1. عصمت در شناخت احكام الهی،
2. عصمت در شناخت موضوعات احكام شرعی،
3. عصمت در تشخیص مصالح و مفاسد امور، مربوط به رهبری جامعه اسلامی،
4. عصمت در امور مربوط به زندگی عادی، اعم از مسائل فردی و اجتماعی.
در اعتقاد شیعه، عصمت به هر دو قسمش ـ چه عصمت عملی و چه عصمت علمی ـ برای امام لازم است و این از كلمات علمای بزرگ شیعه امامیه فهمیده می‌شود. شیخ مفید (ره) در این باره می‌گوید:
«امامانی كه در اجرای احكام و اقامة حدود الهی وحفظ شرایع و تربیت بشر جانشینان پیامبرانند، همچون پیامبران معصوم‌اند و صدور گناه صغیره (نیز از آنان) روا نیست. آنان در مسائل مربوط به دین و احكام الهی دچار نسیان نخواهند شد. این مطلب مورد قبول همة امامیه است؛ مگر افراد شاذی كه با استناد به ظواهر پاره‌ای از روایات.كه تأویلات درستی دارد ـ به اعتقادی نادرست گراییده‌اند».[38]
البته اعتقاد به عصمت مختص شیعه امامیه اثنی عشری نیست و اسماعیلیه نیز قائل به عصمت امام می‌باشند.[39] شیعه زیدیه عصمت را از شرایط امام نمی‌دانند؛ ولی به عصمت سه امام نخست ـ امام علی علیه السلام، امام حسن علیه السلام، و امام حسین علیه السلام ـ اعتقاد دارند. سایر فرقه‌های اسلامی ـ مثل معتزله، اشاعره و ما تریدیه... ـ عصمت را برای امام شرط نمی‌دانند.
با توجه به این دو نكته، وارد بحث ادله می‌شویم:
ادلّه عصمت امام:
1. برهان امتناع تسلسل: یكی از مهم‌ترین دلایل عصمت امام، «برهان عقلی امتناع تسلسل» است. شكل منطقی این برهان در قالب قیاس استثنایی بدین صورت است:
اگر امام معصوم نباشد، وجود امامان غیر متناهی (تسلسل ) لازم خواهد آمد. لازم، به حكم عقل، محال و باطل است؛ پس ملزوم نیز محال و باطل خواهد بود.
امت از آن جهت كه معصوم نیستند، احتیاج به امام دارند؛ یعنی، چون معصوم نیستند و كاستی در علم و عمل دارند، شخصی را می‌خواهند كه این كاستی آن را جبران كند؛ مثلاً حدود را اجرا كند و قطعاً حدود باید در حق غیر معصوم اجرا شود. حال این امامی كه اجرای حدود می‌كند، خودش معصوم است یا نه؟ اگر معصوم است، مطلوب ما ثابت می‌شود. اگر معصوم نباشد، خود احتیاج به امام بعدی دارد و او هم نیاز به امام دیگر و... لذا تسلسل پیش می‌آید و تسلسل محال و باطل است. پس امام باید معصوم باشد تا گرفتار تسلسل نشویم.
2. آیات: ادله دیگری هم وجود دارد كه بعضی از آنها نقلی است؛ مانند: الف. آیة ابتلای ابراهیم (و اذ ابتلی ابراهیم ربّه بكلماتٍ فاتمّهُنّ قال انی جاعلك للناس اماماً قال و من ذریتی قل لاینال عهدی الظّالمین).[40]
خداوند در این آیه كسب مقام امامت را از ظالم نفی كرده و فقط غیر او را شایسته مقام امامت می‌داند. «ظلم» نیز به صورت مطلق آمده و شامل همة ظلم‌ها و تجاوزها می شود.
ب. آیه اولی الامر (یا ایها الذین آمنوا اطیعوا الله و اطیعوا الرّسول و اولی الامر منكم)[41].
اطاعت از رسول و اولی الامر به صورت مطلق و دركنار اطاعت از خدا آمده است. بنابراین رسول و امام باید معصوم باشند و مرتكب هیچ نوع خطایی نشوند تا از اطاعت مطلق از آنان امكان پذیر باشد.
نتیجه مقدمه دوم این است: حال كه امام ضرورت دارد، باید معصوم هم باشد.[42]
مقدمه 3. مصداق یابی به واسطه سبر و تقسیم
در این قسمت مصداق امام را به كمك دلیل منطقی «سبر و تقسیم» یا «طریق التردید» مشخص می‌كنیم.
پیشینه تاریخی: متكلمان امامیه ازاین روش در كتاب‌های كلامی خود بهره برده‌اند.به نظر می‌رسد ابتدا شیخ مفید(ره) از این روش در آثارش استفاده كرد و بعد از ایشان، شاگردش مرحوم سید مرتضی در كتاب الذخیره و دیگر كتاب‌هایش بكار گرفت. بعد شیخ طوسی دركتاب الغیبة برای اثبات وجود امامت حضرت ولی عصر (عج) به آن استدلال كرد.... این روش در آثار متأخرین مشاهده نمی شود.
كیفیت استدلال
در بخش‌های قبل گذشت كه بعد از پیامبر صلی الله علیه و آله در هر زمان، باید امامی باشد و او نیز باید معصوم باشد. در اینجا سؤال می‌شود: مصداق چنین امامی در كدام فرقه از فرقه‌های اسلامی قرار دارد؟
البته باید دو پیش فرض را پذیرفت: 1. حق وحقیقت از امت اسلامی خارج نیست؛ 2. این امام از امت اسلامی بیرون نمی‌باشد.
حال این امام در میان كدام یك از فرقه‌های موجود شیعه و سنی قرار دارد؟
برای پاسخ باید تك تك فرقه‌های اسلامی را مورد بررسی قرار داد تا بعد از خارج كردن آنها، یك فرقه بیشتر باقی نماند. ابتدا به سراغ مذاهب اهل سنّت می‌رویم و بعد فرقه‌های شیعه را ارزیابی می‌كنیم.
الف. فرقه‌های اهل سنّت:
اهل سنت اگر چه حكم به ضرورت امام می‌كنند؛ ولی هیچ یك از فرقه‌های آن قائل به امامت معصوم نمی باشند و برای امام یا خلیفه، جایگاه عصمت قائل نیستند. لذا براساس اصل عصمت امام، آن اشخاص نمی‌توانند مصداق امام باشند؛ پس امام معصوم در میان فرقه‌‌های اهل سنّت نیست.
ب. فرقه‌های تشیع:
وقتی «امام معصوم» در میان فرقه‌های اهل سنّت نبود، باید آن را در میان گروه‌های شیعه جست‌وجو كرد؛ و در این جهت باید مذاهب شیعه را بررسی كرد تا روشن شود امام معصوم در میان كدام فرقه شیعی است؟
1. فرقه كیسانیه:
نخستین فرقه‌ای كه در شیعه پدید آمد، فرقة كیسانیه بود. آنان پیروان مختاربن‌ ابن‌ عبیده ‌ثقفی‌اند و از آنجا كه مختار در آغاز كیسان نام داشت، به «كیسانیه» شهرت یافتند. این فرقه محمد بن حنفیه را امام می‌دانستند. بیشتر آنان به امامت او پس از امام حسن و امام حسین علیهما السلام قائل بودند و برخی نیز به امامت وی پس از امیرالمؤمنین علیه السلام عقیده داشتند.[43]
آنچه مسلم است، اینان امامت حضرت زین العابدین علیه السلام را بعد از شهادت امام حسین علیه السلام نپذیرفتند.
كیسانیه بر این عقیده بودند كه محمد حنفیه همان «مهدی موعود علیه السلام» است و در كوه رضوی در نزدیكی مدینه پنهان شده است.
نقد: این عقیده باطل است؛ زیرا محمد حنفیه معصوم نیست؛ پس شرط امامت را ندارد و تخصّصاً از امامت خارج است و نیز خود او ادعای امامت نكرده است.
2. فرقه زیدیه:
تاریخ پیدایش زیدیه، به قرن دوم هجری باز می‌گردد آنان پس از شهادت امام حسین علیه السلام، زید شهید، فرزند امام زین العابدین علیه السلام را امام می‌دانند.
عقیدة آنها اجمالاً این است كه امام باید زاهد، هاشمی، فاطمی، شجاع، عالم، و مشهربالسیف (اهل جهاد) باشد. بر این اساس امام زین العابدین علیه السلام را امام علم و زهد می‌دانند، نه امام جهاد. اینان امامت را به زید بن علی علیه السلام نسبت دادند و امامت محمد بن علی علیه السلام را نپذیرفتند.
نقد: این عقیده هم باطل است، زیرا خود زید بن علی علیه السلام ادّعای امامت نكرده (او در نظر ائمه علیهم السلام نیز مدح شده است). از طرفی زید بن علی علیه السلام معصوم نبود، در حالی كه امام باید معصوم باشد.
3. فرقه ناووسیه:
اینان، امام جعفرصادق علیه السلام را آخرین امام می‌دانستند و معتقد بودند : ایشان از دنیا نرفته و زنده است و زمانی باز خواهد گشت و در واقع مهدی موعود او است. اینها به ناووسیه شهرت یافتند؛ چون رهبر آنان عبدالله بن ناووس نام داشت.
نقد: ردّ نظریه ناووسیه با فرقه‌های گذشته تفاوت دارد؛ زیرا اینان شخصی را امام موعود خود می دانند كه معصوم و مدعی امامت است؛ از این رو در جواب ادعای ناووسیه می‌گوییم:
یكم. ادلّه و شواهد مربوط به شهادت امام صادق‌ علیه السلام به قدری زیاد است كه نمی‌توان منكر آن شد و این یك واقعیت مسلّم تاریخی است.
دوم. احادیث ائمه دوازده گانه، خلاف دیدگاه ناووسیه را اثبات می‌كند.
سوم. در بعضی از روایات آمده است: «وقتی از امام صادق علیه السلام سؤال شد، آیا شما مهدی امت هستید؟ حضرت با صراحت آن را نفی كرد و مردم را متوجه امام دوازدهم نمود». روایات در این زمینه، شاهدی بر مدعای ما است.
4. واقفیه:
این فرقه بعد از شهادت امام كاظم علیه السلام در مقطع خاصی از این تاریخ شیعه به وجود آمد. اینها امامت حضرت رضا علیه السلام را نپذیرفتند و در امام كاظم علیه السلام توقف كردند؛ لذا واقفیه نام گرفتند.
نوبختی در فرق الشیعه می‌گوید: پس از آنكه موسی بن جعفر الكاظم امام هفتم شیعیان، برای بار دوم در زندان هارون الرشید، محبوس گردید؛ پیروانش دچار اختلاف شده و بر پنج گروه تقسیم شدند: گروه اول رحلت او را در زندان «سندی بن شاهك» قبول كرده و پس از او به امامت فرزندش علی بن موسی الرضا روی آوردند. اما چهار گروه دیگر برخی قائل به مرگ و گروهی قائل به عدم مرگ شده و بالاخره معتقد شدند: در هر حال او همان قائم آل محمد صلی الله علیه و آله است. آنان چشم به راه امام دیگری باقی نماندند و به امام كاظم علیه السلام توقّف كردند.[44]
نقد: این عقیده هم مردود است؛ به همان دلایلی كه در ناووسیه گفته شد.
5. فرقه اسماعیلیه:[45]
یكی از فرقه‌های معروف شیعی فرقة اسماعیلیه‌ است. آنان اسماعیل (110ـ 138هـ) بزرگ‌ترین فرزند امام صادق علیه السلام را ـ كه در زمان حیات پدر در گذشت ـ امام می‌دانستند.
منشأ تصور امامت اسماعیل، چند چیز بود: یكی به دلیل بزرگ‌تر بودن او و دیگری تكریم ویژه‌ای كه امام صادق علیه السلام نسبت به ایشان ابراز می‌كرد.[46] همچنین ایشان فردی پرهیزگار بود...
به هر حال این گروه امامت امام كاظم علیه السلام را نپذیرفتند و معتقد به امامت اسماعیل و فرزندش شدند.
نقد: یكم. اسماعیل معصوم نبود.
دوم. اسماعیل هیچ گاه ادعای امامت نكرد و اگر كسانی برای او ادعای امامت كرده‌اند دلایل مختلفی داشته است.
سوم. اسماعیل در زمان حیات امام صادق علیه السلام از دنیا رفت، و چطور ممكن است امامت از امام حی و زنده، به شخصی كه جلوتر از امام زنده از دنیا رفته، منتقل شده باشد!
مرحوم شیخ مفید(ره) در نقد این عقیده می‌گوید: «اصل یاد شده در جایی است كه فرزند بزرگ امام پس از درگذشت امام زنده باشد، با آنكه اسماعیل قبل از درگذشت پدر از دنیا رفته و جنازة او در انظار همگان تشییع و تدفین گردید. حتی امام صادق علیه السلام دستور داد تا چند نوبت تابوت (حامل بدن اسماعیل) را روی زمین نهادند. حضرت كفن از روی چهر‌ه‌اش برگرفته و به صورت او می‌نگریست تا كسی در مرگ او دچار شك و تردید نشود»[47]
چهارم: دربارة نصب اسماعیل به عنوان امام از طرف حضرت صادق علیه السلام روایتی نقل نشده است.[48]
با بررسی این دیدگاه‌ها، روشن می‌شود كه هیچ كدام نمی‌توانند مصداق آن امام موعود باشند. بقیه فرقه‌ها نیز به نحوی برآمده از اینها.
6. دوازده امامی
با پژوهشی مختلف روشن می‌شود كه هیچ فرقه‌ای غیر از اثنی عشری، این امام معصوم را در خود ندارند. مجموع ادله و شواهد، آن را فقط در شیعه اثنی عشری محدود می‌كند؛ زیرا این مكتب:
1. معتقد به ضرورت وجود امام در هر عصری است.
2. معتقد به عصمت امام است.
3. معتقد به ولادت حضرت مهدی علیه السلام است و او را امام زمان می‌داند.
پس[49] مصداق امام فقط در شیعه امامیه اثنی عشری خواهد بود و او وجود حضرت حجة ابن الحسن العسكری علیه السلام است.
نكته :
اگر كسی بگوید: نه حرف شما باشد و نه حرف ما، در این صورت چه اتفاق خواهد افتاد؟
لازمة حرف یاد شده این خواهد بود كه «حق» خارج از دایره اسلام باشد و حال آنكه این برخلاف اجماع مسلمین است كه می‌گویند: حق بیرون از دایرة اسلام نیست.
پس باید به نتیجه این روش منطقی گردن نهاد و چاره‌ای غیر از این نیست.
مقدمه 4. وجود حضرت مهدی علیه السلام
این مقدمه عقلی نیست؛ زیرا مستند به گزارش‌های حسی است(حسی بودن مقدمه خدشه‌ای به استدلال، وارد نمی‌كند). ولادت حضرت ولی عصر علیه السلام در نزد شیعه اثنی عشری اجماعی است و هیچ گونه تردیدی در آن نیست؛ زیرا بنابر قول مشهور، آن حضرت در پانزدهم شعبان سال 255 ه.ق [50] متولد شده و پدرش امام حسن عسكری علیه السلام و مادرش نرجس خاتون است. آن حضرت در سال 260 ه.ق به امامت رسید.
اهل سنّت بر این عقیده‌اند كه مهدی موعود خواهد آمد و شكی در این زمینه نیست؛ ولی در ولادت ایشان با شیعه همراه نشدند. البته آنان می‌گویند: مهدی علیه السلام از فرزندان پیامبر صلی الله علیه و آله و فرزند فاطمه علیهم السلام،... است. در مورد ولادت او، بیشتر اهل سنّت می‌گویند: مهدی علیه السلام به دنیا نیامده است؛ ولی برخی از علمای آنها معقتد به تولد او هستند و حتی بعضی گفته‌اند: او فرزند امام حسن عسكری علیه السلام است. گفتنی است آن دسته از علمای اهل سنت كه گرایش‌های عرفانی دارند، معقتد به ولادت حضرت شدند، البته به عنوان انسان كامل....
در اینجا به برخی از ادله ولادت حضرت مهدی اشاره می‌شود:[51]
1. تصریح امام حسن عسكری علیه السلام به ولادت فرزندش مهدی علیه السلام[52]
2. شهادت دادن حضرت حكیمه خاتون دختر امام جواد علیه السلام و عمه امام حسن عسكری علیه السلام.[53]
3. شهادت افرادی كه در عصر حیات امام عسكری علیه السلام خدمت حضرت مهدی علیه السلام رسیدند؛ نظیر: ابراهیم بن ادریس ابواحمد، ابراهیم بن عبده نیشابوری، احمد بن اسحاق قمی، سعد بن عبدالله اشعری و...[54]
4. شهادت كسانی كه در عصر غیبت صغری، خدمت آن حضرت رسیدند؛ اعم از وكلا و غیر وكلا.[55]
5. شهادت كسانی كه در خانه امام حسن عسكری علیه السلام مشغول خدمت بودند ( كنیزان، غلامان و خادمان) و حضرت ولی عصر (عج) را رؤیت كردند؛ نظیر: طریف خادم، ابوالادیان خادم، ابوغانم خادم و....[56]
6. گواهی برخی از علمای اهل سنّت كه نسابه (تبارشناس) می‌باشند؛ مثل نسابه شهیر ابونصر سهل بن عبدالله داود بن سلیمان بخاری، سید عمری (نسابه معروف قرن پنجم)، فخر رازی شافعی، مروزی ازورقانی و....[57]
7. اعتراف برخی از علمای اهل سنّت به اینكه مهدی علیه السلام فرزند امام حسن عسكری علیه السلام است؛ مثل كمال الدین محمد بن طلحه شافعی، سبط بن جوزی، محمد بن یوسف ابوعبدالله گنجی شافعی، نورالدین علی بن محمد بن صباغ مالكی، فضل بن روزبهان و...[58]
در تأیید این مطالب روایاتی از پیامبر صلی الله علیه و آله نقل شده است كه : «خلفای من دوازده تن هستند، نخستین آنان علی و آخرین‌شان مهدی است». همچنین دلایل و شواهدی زیادی بر ولادت آن حضرت وجود دارد كه انكار آن را محال می‌نماید.
پس با چهار مقدمه ـ به خصوص برهان سبر و تقسیم ـ می‌توان امامت امام زمان علیه السلام را اثبات كرد.

پی نوشت ها :
[1]. برگرفته از : سخنرانی استاد ربانی گلپایگانی در گفتمان مهدویت سوم حوزه علمیه قم (مدرسه دارالشفاء).
[2]. ادله عقلی به دو دسته تقسیم می‌شود: مستقلات عقلی و غیر مستقلات عقلی. به ادله‌ای كه همة مقدمات آن از روش عقلی تشكیل شود، مستقلات عقلی گویند. و به ادلّه‌ای كه برخی از مقدمات آن عقلی و برخی دیگر نقلی باشد، غیر مستقلات عقلی گویند.
[3]. تلخیص المحصل، ص407.
[4]. سوره اللیل (92)، آیه 12.
[5]. فصلنامه انتظار، شماره چهارم، ص60.
[6]. ارشاد الطالبین، ص227.
[7]. فصلنامه انتظار، ش چهار، ص62.
[8]. قواعد العقائد، ص110.
[9]. برخی از زیدیه، به وجود نصّ در امامت اعتقاد ندارند و عقیدة‌ آنان در این مسأله همانند عقیدة معتزله و اهل سنت است. طبعاً این گروه، امامت را «واجب بر مردم» می‌دانند، نه واجب بر خدا (انتظار، ش چهارم، ص63).
[10]. میرسید شریف گرگانی (جرجانی) شرح مواقف، ج 8، ص 345.
[11]. یكی از فرق كلامی اهل سنت ما تریدیه است، مؤسس این مكتب كلامی ابو منصور ما تریدی است. وی محمد بن محمد بن محمود ما تریدی سمرقندی منسوب به ماترید از روستاهای سمرقند است. او سال 333 در آسیای مركزی (سمرقند ) از دنیا رفت.
[12]. لمعة الاعتقاد، شرح محمد بن صالح عثیمین، ص156، (به نقل از: فصلنامه انتظار)
[13]. تمهید الاصول، ترجمه مشكوة الدینی، انجمن اسلامی حكمت و فلسفه ایران، سال 1358،ص767 ـ787.
[14]. شرح باب حادی عشر، ص 83، مكتبة المعارف الاسلامیة.
[15]. برگرفته از قواعد كلامیه، علی ربانی گلپایگانی.
[16]. اعراف(7)، آیه 168.
[17]. الالهیات، ج 2، ص49.
[18]. اعراف، (7)، آیه 94.
[19]. الالهیات، ج 2، ص49.
[20]. نساء(4)، آیه 165.
[21] . الالهیات، ج 2، ص 50 .
.[22] انیس الموحدین، محمد مهدی نراقی، بخش امامت.
[23] . كشف المرصاد، ص 362.
.[24] الالهیات، صص523ـ 533.
[25] . تلخیص المحصل، ص 407.
[26] . شرح المواقف، ج 8، ص 346.
[27] . شرح المقاصد، ج 5، ص 236.
[28] . شرح عقاید نسفیه، ص 110.
[29] . نهایة الاقدام، ص 479.
[30] . غایة‌المرام، ص 364.
[31]. شرح مقاصد، ج 5، ص236 – 237.
[32]. تلخیص المحصل، ص 407.
[33]. شرح مقاصد، ج5،ص237 ـ 238
[34]. البته برخی به دلایل نقلی بر ضرورت وجود امام استدلال كردند؛ مانند استدلال به آیه «اولی الامر» و حدیث «من مات» و «ان الارض لاتخلو من حجّة » و...(رك: مباحث امامت عامه كتب كلامی)
[35]. احمد بن فارس، معجم مقاییس اللغة، ص 779.
[36]. ابن منظور، لسان العرب، ج 10، ص175.
[37]. الشریف المرتضی، رسائل، ج 3، ص326.
[38]. اوائل المقالات، ص 115؛ مصنفات شیخ مفید، ج 4.
[39]. شرح المواقف، ج 8، ص151، و كشف المراد، ص492.
[40]. بقره(2)، آیة 124.
[41]. نساء(24)، آیه59.
[42] برای مطالعه بیشتر ر. ك: فصلنامه انتظار، ش 11 ـ 12 مقاله: «عصمت امام از دیدگاه خِرد».
[43] . فرق و مذاهب كلامی، علی ربانی گلپایگانی، ص 62.
.[44] ابوالحسن اشعری در، مقالات الاسلامیین و عبدالقاهر بغدادی در الفرق بین الفرق و شهرستانی در كتاب الملل و النحل همین نظر نوبختی را بیان كرده‌اند.
.[45] اسماعیلیه به فرقه‌های اصلی و فرعی منشعب شده است. فرقه‌های اصلی عبارت‌اند از: اسماعیلیه خاص، مباركیه، قرمطیه و فرقه‌های فرعی در آن پدید آمدند كه برخی از آنها الان در زمان ما موجودند، مثل فرقه‌های بُهَرَه، مستعلیه، دروزیه.
.[46] فرق و مذاهب كلامی به نقل از: الفصول المختاره من العیون و المجالس، ص 308، ج2.
[47]. همان.
[48]. همان.
[49]. براساس قاعده منطقی سبر و تقسیم.
[50]. برخی سال ولادت را 254 و 256 گفته‌اند.
.[51] در این نوشتار گرایشهای حسی به اختصار خواهد بود زیرا این بحث بطور مفصل در جایگاه خود مطرح می شود.
[52] . اصول كافی، ج 1، ص 328، ح2، از باب 76.
[53] . كمال‌الدین، صدوق، ج 2 ، ب 42، ح 5 و6.
[54]. مهدی منتظر در اندیشه اسلامی، ثامر العمیدی، صص 168 ـ198.
.[55] كمال الدین، صدوق ج 2، باب 43.
.[56] همان.
.[57] در انتظار ققنوس، صص188 ـ 198.
[58]. برای مطالعة بیشتر:
الیواقیت و الجواهرشعرانی، ج 2، ص 143؛ مطالب السؤول ابن طلحه شافعی، ج2، ب 12، ص 79؛ تذكرة الخواص، ابن جوزی، ص 363 ؛ البیان فی اخبار صاحب الزمان، ب 25، ص 521، الفصول المهمه، ص 291 و.....

منبع : مرکز تخصصی مهدویت

اعتقاد به ظهور مصلح آخرالزمان كه نامش «مهدى» و از اولاد پیامبر اسلام است، مورد اتّفاق همه فرقه هاى اسلامى است.
صاحب كتاب "عون المعبود" كه شرح كتاب سنن ابى داوود است، مى نویسد:
بدان كه در طول اعصار، مشهور بین همه اهل اسلام، این است كه حتماً، در آخرالزمان، مردى از اهل بیت(علیهم السلام) ظهور مى كند كه دین را یارى، و عدل را آشكار مى كند... نامش، مهدى است و عیسى، بعد از مهدى یا هم زمان با مهدى، نزول، و او را در كشتن دجال یارى، و در نماز به او اقتدا مى كند.
احادیث مربوط به مهدى (عجل الله تعالی فرجه الشریف) را عدّه اى از بزرگان آورده اند، از آن جمله است، ابوداوود، ترمذى، ابن ماجه، بزار، حاكم، طبرانى، ابویعلى. سند این احادیث، برخى، صحیح و برخى دیگر، حسن و یا ضعیف است.[1]
یكى دیگر از علماى اهل سنّت مى نویسد:
روایات فراوانى درباره ى مهدى (عجل الله تعالی فرجه الشریف) وارد شده به حدّى كه به حدّ تواتر مى رسد. این امر، در میان علماى اهل سنّت شیوع دارد، به گونه اى كه از جمله معتقدات آنان به شمار مى آید.
نیز یكى دیگر از علماى اهل سنّت نوشته است:
احادیث مهدى(علیه السلام) به طرق گوناگون و متعدّد، از صحابه نقل، و بعد از آنان، از تابعان، نقل شده است، به گونه اى كه مجموع آن ها، مفید علم قطعى است. به همین دلیل، ایمان به ظهور مهدى، واجب است، همان گونه اى كه این وجوب، در نزد اهل علم ثابت بوده و در عقائد اهل سنت و جماعت، مدوّن شده است.[2]


اهل سنّت:

كتاب هاى متعدّدى در گردآورى روایات مربوط به امام مهدى (عجل الله تعالی فرجه الشریف) و این كه در آخرالزمان شخصى به اسم مهدى ظهور خواهد كرد، نوشته اند. تا حدّى كه من اطلاع دارم، اهل سنّت، بیش از سى كتاب در این باره تألیف كرده اند


ابن كثیر نیز در البدایه و النهایه مى گوید:
مهدى، در آخرالزمان مى آید و زمین را پر از عدل و قسط مى كند، همان گونه كه پر از جور و ظلم شده است. ما، احادیث مربوط به مهدى را در جلد جداگانه اى گرد آوردیم، همان گونه كه ابوداوود در سنن خود، كتاب جداگانه اى را به آن اختصاص داده است.[3]
از این مطالب كه از بزرگان اهل سنّت نقل شد، معلوم مى شود كه مسئله ى مهدویّت و اعتقاد به ظهور مهدى (عجل الله تعالی فرجه الشریف) جزء عقاید ثابت اهل سنّت و جماعت است و احادیث مربوط به ظهور آن حضرت، در میان آنان، به حدّ تواتر رسیده است.


كتاب هاى متعدّد و متنوعى درباره ى ظهور آن حضرت از سوى علماى اهل سنّت تألیف شده است به گونه اى كه شیخ محمّد ایروانى در كتاب الإمام المهدی مى نویسد:
اهل سنّت، كتاب هاى متعدّدى در گردآورى روایات مربوط به امام مهدى (عجل الله تعالی فرجه الشریف) و این كه در آخرالزمان شخصى به اسم مهدى ظهور خواهد كرد، نوشته اند. تا حدّى كه من اطلاع دارم، اهل سنّت، بیش از سى كتاب در این باره تألیف كرده اند.[4]
مشهور بین همه ى اهل اسلام، این است كه حتماً، در آخرالزمان، مردى از اهل بیت(علیهم السلام) ظهور مى كند كه دین را حمایت، و عدل را آشكار مى كند و مسلمانان از او پیروى مى كنند و او بر ممالك اسلامى استیلا مى یابد. آن شخص، مهدى نامیده مى شود
هر چند این مسئله، مورد اتّفاق اهل سنّت و شیعه است، امّا تعداد انگشت شمارى از اهل سنّت، احادیث مربوط به امام مهدى (عجل الله تعالی فرجه الشریف) را ضعیف مى انگارند. مثلاً، ابن خلدون در تاریخ خود، این احادیث را ضعیف مى شمارد[5] و یا رشید رضا (مؤلف تفسیر المنار) در ذیل آیه ى سى و دوم سوره ى توبه، به ضعیف بودن احادیث مربوط به مهدویت اشاره مى كند.[6]البتّه، این دو، دلیلى بر ادعاى خود نیاورده اند و تنها به مطالبى واهى استناد كرده اند. سخنان آن دو، از سوى دیگر علماى اهل سنّت، به شدت ردّ شده است. و در تألیفات علماى شیعه نیز به آن دو پاسخ داده شده است.


خود ابن خلدون، در بیان عقیده ى مسلمانان در مورد امام مهدى(علیه السلام)مى نویسد:
مشهور بین همه ى اهل اسلام، این است كه حتماً، در آخرالزمان، مردى از اهل بیت(علیهم السلام) ظهور مى كند كه دین را حمایت، و عدل را آشكار مى كند و مسلمانان از او پیروى مى كنند و او بر ممالك اسلامى استیلا مى یابد. آن شخص، مهدى نامیده مى شود[7].»
بنابراین، ضعیف شمردن احادیث از سوى وى خدشه اى بر اتّفاق نظر اهل سنّت در مورد ظهور مهدى (عجل الله تعالی فرجه الشریف) وارد نمى كند زیرا، این اعتقاد، ناشى از كثرت احادیثى است كه از طرق عامه نقل شده است. ما، در زیر، به ذكر برخى از كسانى كه از این گونه احادیث را در كتاب هاى خود آورده اند، مى پردازیم، هر چند، تقریباً، مى توان ادعا كرد كه تمام كتاب هاى معتبر حدیثى اهل سنّت، حدّاقل، چند مورد از احادیث امام مهدى (عجل الله تعالی فرجه الشریف) را ذكر كرده اند:
1- ابن سعد (متوفى 230 هـ) 2- ابن ابى شیبه (متوفى 235 هـ)
3- احمد بن حنبل (متوفى 241 هـ) 4- بخارى (متوفى 273 هـ)
5- مسلم (متوفى 261 هـ) 6- ابن ماجه (متوفى 273)
7- ابوبكر اسكافى (متوفى 273 هـ) 8- ترمذى (متوفى 279 هـ)
9- طبرى (متوفى 380) 10- ابن قتیبه دینورى (متوفى 276)
11- بربهارى (متوفى 329) 12- حاكم نیشابورى (متوفى 405)
13- بیهقى (متوفى 458) 14- خطیب بغدادى (متوفى 463)
15- ابن اثیر جزرى (متوفى 606).[8]

 

اوصاف امام مهدى (عجل الله تعالی فرجه الشریف) از دیدگاه اهل سنّت :
اوصافى كه در كتاب هاى اهل سنّت براى امام مهدى(علیه السلام) ذكر شده، بر گرفته از احادیثى است كه آنان از پیامبر اسلام(صلى الله علیه وآله) نقل مى كنند و در كلیات، با اوصاف ذكر شده در كتاب هاى علماى شیعه، فرقى ندارد. ما، در فصل هاى آینده، به آنها اشاره خواهیم كرد. در این قسمت، به ذكر چند روایت از كتاب هاى حدیثى اهل سنت، اكتفا مى كنیم:
1- عن النبى(صلى الله علیه وآله) أَنّه قال: «لا تذهب الدنیا حتّى یملك العرب رجلٌ من أهل بیتى یواطىء اسمه اسمی[9] دنیا به پایان نمى رسد، مگر آن كه مردى از اهل بیت من كه اسمش اسم من است، مالك عرب شود».
2- عن النبى(صلى الله علیه وآله): «لا تقوم الساعهُ حتّى تملأ الأرض ظلماً و جوراً و عدواناً ثم یخرج من أهل بیتى مَن یملأها قسطاً وعدلا كما ملئت ظلماً و جوراً[10] قیامت بر پا نمى شود تا این كه زمین پر از ظلم و جور و دشمنى شود و سپس از اهل بیت من، شخصى ظهور مى كند كه زمین را پر از عدل و قسط مى كند همان گونه كه پر از ظلم و جور شده بود».
عدّه اى از اهل سنّت، مدعى هستند كه مهدى، همان عیسى بن مریم است و در این مورد، به خبرى واحد كه از انس بن مالك نقل شده است، استناد مى كنند
3- عبدالله بن مسعود از پیامبر(صلى الله علیه وآله) نقل مى كند كه آن حضرت فرمود:
«لو لم یبق من الدنیا یوم لطول الله ذالك الیوم حتّى یبعثَ فیه رجلا منّى أوْ من أهل بیتی یملأ الارض قسطاً وعدلا كما ملئت ظلماً و جوراً[11] اگر از دنیا، فقط یك روز باقى بماند، خداوند، آن روز را طولانى مى كند تا در آن روز، مردى از من یا از اهل بیت من، مبعوث شود و زمین را پر از قسط و عدل كند، همان گونه كه پر از ظلم و جور شده بود».

 

تفاوت مهدویّت از دیدگاه اهل سنّت با مهدویّت از دیدگاه شیعه :
همان گونه كه گفته شد، اهل سنّت، بالاتفاق، به مهدویّت معتقد هستند و به دلیل وجود روایت هاى متواتر، ظهور حضرت مهدى (عجل الله تعالی فرجه الشریف) در آخرالزمان را جزء اعتقادات قطعى خود مى دانند، امّا برخلاف شیعه امامیه كه معتقدند، امام مهدى (عجل الله تعالی فرجه الشریف)، فرزند امام حسن عسكرى(علیه السلام) است و هم اكنون نیز زنده و غائب است، به چند گروه تقسیم مى شوند:
عدّه اى از اهل سنّت، مدعى هستند كه مهدى، همان عیسى بن مریم است و در این مورد، به خبرى واحد كه از انس بن مالك نقل شده است، استناد مى كنند.[12]
تعداد اندكى نیز مدعى هستند كه مهدى، از اولاد عباس ابن عبدالمطلب است. آنان به خبر واحدى استناد مى كنند كه در كنزالعمال ذكر شده است.[13]
جمعى از آنان، همانند امامیه معتقدند، كه امام مهدى (عجل الله تعالی فرجه الشریف) از اولاد پیامبر(صلى الله علیه وآله) و فاطمه(س) است و حضرت عیسى نیز به هنگام ظهور امام مهدى (عجل الله تعالی فرجه الشریف) به یارى او خواهد شتافت و در نماز به آن حضرت اقتدا خواهد كرد
عده اى نیز معتقدند، مهدى از اولاد امام حسن مجتبى است و نه امام حسین(علیه السلام).[14]
گروهى مى گویند، پدر امام مهدى، هم نام پدر پیامبر اسلام است و چون نام پدر حضرت محمد(صلى الله علیه وآله) عبدالله بود، پس مهدى بن حسن عسكرى(علیه السلام)نمى تواند مهدى موعود باشد. مستند این احتمال هم باز خبرى است كه در كنزالعمال ذكر شده است.[15]
جمعى از آنان، همانند امامیه معتقدند، كه امام مهدى (عجل الله تعالی فرجه الشریف) از اولاد پیامبر(صلى الله علیه وآله) و فاطمه(س) است و حضرت عیسى نیز به هنگام ظهور امام مهدى (عجل الله تعالی فرجه الشریف) به یارى او خواهد شتافت و در نماز به آن حضرت اقتدا خواهد كرد، چنان كه در روایت هاى متعدد آمده است: از ام سلمه نقل شده كه رسول خدا(صلى الله علیه وآله)فرمود: «المهدى من عترتى من ولد فاطمه[16] مهدى، از عترت من و از فرزندان فاطمه است».
جابر بن عبدالله از پیامبر(صلى الله علیه وآله) نقل مى كند كه حضرت عیسى به هنگام ظهور مهدى (عجل الله تعالی فرجه الشریف) نزول خواهد كرد.[17] عبدالله بن عمر مى گوید: «المهدى الذى ینزل علیه عیسى بن مریم و یصلى خلفه عیسى(علیه السلام)[18] مهدى، كسى است كه عیسى بن مریم بر او نزول مى كند و پشت سر او نماز مى خواند».
این گروه، حدیثى را كه مى گوید: «مهدى، از اولاد عباس ابن عبدالمطلب است»، قبول نمى كند. ذهبى مى گوید:
تفرد به محمّد بن الولید مولى بنى هاشم و كان یضع الحدیث[19]این حدیث را تنها محمّد بن ولید، آزاد كرده ى بنى هاشم گفته است. و او، جاعل حدیث بود.
البته این گروه نیز تولّد حضرت مهدى (عجل الله تعالی فرجه الشریف) و غیبت او را قبول ندارند. ابن حجر ادعا مى كند: «همه مسلمانان غیر از امامیه، معتقدند كه مهدى غیر از حجت (عجل الله تعالی فرجه الشریف) است چون، غیبت یك شخص، آن هم با این مدّت طولانى، از خوارق عادات است...».[20]


در پاسخ  باید گفت:
اوّلا، روایات نبوى متعدّدى وجود دارد كه امامان دوازده گانه را با نام هاى آنان به طور روشن معرفى كرده اند، پس سخن او، باطل است.
از ابن عباس روایت شده كه شخصى یهودى به نام نعثل، نزد رسول خدا(صلى الله علیه وآله) آمد و سؤال هاى بسیارى را مطرح كرد. او، از اوصیا نیز پرسید.

 

پی نوشت ها :
[1]. عون المعبود، (شرح سنن ابى داود)، ج 11، ص 362 (به نقل از الطریق الى المهدى المنتظر، سعید ایوب، ص 1).
[2]. نظم المتناثر فى الحدیث المتواتر، ص 226. (به نقل از الطریق الى المهدى المنتظر، ص 91).
[3]. البدایه و النهایه، ج 6، ص 281.
[4]. الإمام المهدى(علیه السلام)، شیخ محمد باقر ایروانى، ص 11.
[5]. تاریخ ابن خلدون، ج 1، ص 199.
[6]. تفسیر المنار، ج 10، ص 393، ج 9، ص 499 ـ 507.
[7]. تاریخ ابن خلدون، ج 1، ص 555، فصل 52.
[8]. در مورد كسانى كه به ذكر احادیث مربوط به امام مهدى(علیه السلام)پرداخته اند، به: المهدی المنتظر فی الفكر الاسلامى، ص 26 ـ 29 مراجعه شود.
[9]. مسند احمد، ج 1، ص 377، ح 3563 الصواعق المحرقه، ص 249.
[10]. مسند احمد، ج 3، ص 36، ح 10920 كنزالعمال، ج 14، ص 271، ح 38691.
[11]. سنن ابى داود، ج 4، ص 106 و 107، ح 4282.
[12]. سنن ابن ماجه، كتاب الفتن، ح 4029.
[13]. كنزالعمال، ج 14، ص 264، ح 38663.
[14]. اطنار المنیف، ابن قیم جوزى، ص 151 (به نقل از الامام مهدى، میلانى، ص 21).
[15]. كنزالعمال، ج 14، ص 268، ح 38678.
[16]. السنن الوارده فی الفتن و غوائلها و الساعه و أشراطها، عثمان بن سعید المقرى، ج 5، ص 1057، نشر دارالعاصمه، ریاض، چاپ اوّل، 1416هـ.
[17]. همان، ج 6، ص 1237.
[18]. الفتن، ج 1، ص 373، نعیم بن حماد المروزى، مكتبه التوحید، قاهره، چاپ اوّل، 1412.
[19]. الصواعق المحرق، ابن حجر هیثمى، ج 2، ص 478، مؤسسه الرساله، بیروت، چاپ اوّل، 1997.
[20]. همان، ج 2، ص 482.


منبع : تبیان

بیشتر دانشمندان بزرگ اهل سنّت و بلکه اکثریت قریب به اتّفاق آنان، عقیده دارند که «مهدی موعود» واقعیت دارد و می گویند: او از دودمان پیامبر صلی الله علیه وآله وسلم و فاطمی و علوی و از نسل امام حسین علیه السلام است؛ ولی در آخر الزمان متولّد می گردد و در سنین جوانی دنیا را پر از عدل و داد می نماید.
در میان این عدّه که حضرت مهدی علیه السلام را از نسل امام حسین علیه السلام می دانند، کسانی بوده و هستند که با وجدانی پاک و بیدار یا به ملاحظه رعایت امانت در نقل حدیث و تاریخ، در کمال صراحت گفته اند: این مهدی موعودی که از دودمان پاک پیامبرصلی الله علیه وآله وسلم و از نسل امام حسین علیه السلام است، کسی جز فرزند برومند امام حسن عسکری علیه السلام نیست.
این عدّه، بدون توجّه به وابستگی هایی که معمولاً علمای عامّه به حکومت های طاغوتی بنی اُمیه وبنی عباس داشته اند و به دور از هرگونه تعصّب، صریحاً اعلام داشته اند که: ابوالقاسم، محمّد بن الحسن العسکری علیه السلام همان که در سال 255 هجری(یا سنوات دیگر به قول آنها) در شهر «سامرا» و در خانه امام حسن عسکری علیه السلام متولّد شد و به عقیده شیعه، امام دوازدهم است، همان «مهدی موعود» است؛ زیرا مجموع روایات صحیح و معتبری که بزرگان اهل سنّت درباره «مهدی منتظر» نقل کرده اند تنها با او قابل تطبیق است، ونمی تواند شخصی غیر از او باشد.
برای نمونه فشرده گفتار برخی از آنان را در اینجا می آوریم.
1ـ ابن ابی ثلج بغدادی(متوفای سال 326 هجری) که در بغداد می زیسته و معاصر نوّاب حضرت ولی عصر علیه السلام بوده و به گفته خطیب بغدادی در «تاریخ بغداد»، استادِ ابوالحسن دار قطنی معروف بوده است، در کتاب «موالید ووفیات الائمّة»[1] چنین می نویسد:
هنگام ولادت محمّد بن ـحضرت حجّت علیه السلام ـ امام حسن عسکری علیه السلام سخنان بسیاری فرمود از آن جمله: ستمگران گمان کردند که مرا به قتل می رسانند تا این دودمان را ریشه کن سازند؛ ولی آنها قدرت خداوند را دیدند. و او را ـ حضرت مهدیعلیه السلام ـ مؤمّل خواند(یعنی کسی که مورد امید آینده و آرزوی مردم است). و در باب مادران ائمّه(علیهم السلام)می نویسد: «مادر امام قائم علیه السلام نامش حکیمه است، و گویند: نرجس، و هم گویند: سوسن». سپس می گوید: «محمّد بن همام گفت که حکیمه، عمّه حضرت امام حسن عسکری علیه السلام است و اوست که حدیث ولادت حضرت صاحب الزمان علیه السلام را نقل کرده و گفته است که نام مادرش نرجس می باشد».[2]
2ـ علی بن حسین مسعودی(متوفای سال 346 هجری) مورخ نامی و جغرافی دان مشهور که اهل سنّت به طور قطع او را از دانشمندان بنام خود می دانند، در جزء چهارم تاریخ خود «مروج الذهب» ـ که در سال 336 هجری از تألیف آن فراغت یافته ـ درباره حضرت مهدی علیه السلام چنین می نویسد:
«در سال 260 هجری ابو محمد حسن بن علی... ابن حسین بن علی بن ابی طالب علیهم السلام در زمان خلافت معتمد عبّاسی به سنّ 29 سالگی وفات یافت و او پدر حضرت مهدی منتظر، امام دوازدهم شیعه امامیه، است».[3]
مسعودی در کتاب خود «التنبّیه والاشراف» که یک سال پیش از درگذشت خود یعنی در سال 345 در شهر فسطاط مصر آن را به اتمام رسانیده است، چنین می نویسد: «امامشیعیان که ظهورش را انتظار برند، در هنگام تألیف این کتاب، محمّد بن الحسن... ابن علی بن ابی طالب ـ رضوان اللّه علیهم أجمعین ـ است».[4]
3ـ احمد بن حسین بیهقی شافعی(متوفّای سال 458 هجری) ـ که به گفته ابن خلکان، امام الحرمین عبدالملک جوینی گفته است: «هیچ فرد شافعی یافت نمی شود مگر این که شافعی بر او منّت دارد جز احمد بیهقی که او بر شافعی منّت دارد» ـ در کتاب شعب الایمان درباره حضرت مهدی علیه السلام چنین می نویسد:
«مردم درباره حضرت مهدی علیه السلام اختلاف نظر دارند، گروهی مردّد مانده و علم آن را به خدای عالم محوّل نموده اند، و عقیده دارند که مهدی علیه السلام فردی از فرزندان فاطمه دختر رسول خدا صلی الله علیه وآله وسلم است که هرگاه خدا بخواهد او را می آفریند و برای یاری دینش وی را برانگیخته می سازد. گروهی دیگر می گویند: مهدی موعود، در روز جمعه نیمه ماه شعبان سال 255 هجری قمری متولّد شده و او امام ملقّب به حجّت، و قائم منتظر محمّد بن الحسن العسکری علیه السلام است که به سرداب سامرا داخل شد و از انظار مردم پنهان گردید و منتظر خروج او هستند و می گویند: زنده است و در آینده تاریخ ظاهر می شود و جهان را پر از عدل و داد می نماید همان گونه که پر از ظلم وستم شده است... .»
سپس می گوید: «و طول عمر او و باقی ماندن وی در این مدّت طولانی، منع عقلی ندارد مانند بقای عیسی و خضر علیهما السلام، و اینان شیعیان امامیه می باشند و گروهی از اهل کشف نیز در این عقیده با ایشان موافقت دارند».[5]
4ـ شیخ احمد جامی(متوفّای سال 536 هجری) عارف معروف و مشهور ـ که عبدالرحمان جامی در کتاب «نفحات الاُنس»، ضمن شمارش مشایخ صوفیه از وی ستایش فراوان نموده ـ از جمله کسانی است که مهدی موعود علیه السلام را پسر امام حسن عسکری علیه السلام می داند.
نامبرده در اشعاری که بنا به قول صاحب «ینابیع المودّه» درباره دوازده امام و مهدی موعود(علیه السلام) سروده است، چنین می گوید:
من زمهر حیدرم هر لحظه در دل صد صفاست از پس حیدر حسن ما را امام و رهنماست
همچو کلب افتاده ام بر آستان بوالحسن خاک نعلین حسین اندر دو چشمم توتیاست
عابدین تاج سر و باقر دو چشم روشنم دین جعفر بر حق است و مذهب موسی رواست
ای موالی وصف سلطان خراسان را شنو ذرّه ای از خاک قبرش دردمندان را دواست
پیشوای مؤمنان است ای مسلمانان تقی گر نقی را دوست داری بر همه مذهب رواست
عسکری نور دو چشم عالم است و آدم است همچو یک مهدی سپهسالار، در عالم کجاست
شاعران از بهر سیم و زر سخن ها گفته اند احمد جامی غلام خاص شاه اولیاست[6]

5ـ فخر الدین رازی(متوفّای سال 606 هجری) دانشمند متفکر، فیلسوف، مفسّر و محقّق عالی مقام اهل سنّت، درکتاب «الفِرَق» ضمن شمارش فرقه های شیعه، چنین می نویسد: «سیزدهم منتظران اند. اینان چنان عقیده دارند که امامت بعد از امام حسن عسکری(علیه السلام) ویژه فرزند اوست که از نظرها غایب است و روزی ظهور کند و حاضر شود، امامیه زمان ما، بر این مذهب اند و هم ایشان در دعا می گویند:
«اللهمّ صلّ علی محمّد المصطفی وعلی المرتضی و خدیجة الکبری، وفاطمة الزهراء والحسن الزکی والحسین الشهید بکربلا وعلی بن الحسین زین العابدین و محمّد بن علی الباقر وجعفر بن محمّد الصادق و موسی بن جعفر الکاظم وعلی بن موسی الرضا ومحمّد بن علی التقی وعلی بن محمّد النقی والحسن بن علی ومحمّد بن الحسن العسکری الإمام القائم المنتظر... »[7]
با این که می دانیم فخر رازی در موارد بسیاری از تفسیر کبیر خود و آثار دیگرش به شیعه تاخته است؛ ولی در عین حال، این موضوع مانع از آن نشده است که وی نیز مانند ابن حجر با همه تعصّبی که داشته، حقّ و حقیقت بر قلمش جاری گردد و آنچه را به تعصّب پنهان داشته، گاهی آشکار کند.
وی در تفسیر کبیر خود که راجع به جهر و اخفات «بسم اللّه» در نماز سخن گفته است، می گوید:
«و امّا مذهب علی بن ابی طالب علیه السلام، بلند گفتن «بسم اللّه» در نماز است و این به تواتر ثابت شده است و هرکس در دین تابع علی بن ابی طالب علیه السلام باشد و او را پیشوای خود قرار دهد و او را امام خود بداند و به او اقتدا کند، به طور حتم راه حق را یافته است. مگر کسی منکر آنست که پیامبر فرموده است: «اللهمّ أدر الحقّ مع علی».
تا آنجا که می گوید: دلایل عقلی با ما موافق و عمل ما با عمل علی علیه السلام مطابق است، و هرکس «علی علیه السلام» را امام بداند و او را به امامت دینی برگزیند، جان، دین و ایمان خود را به پناهگاهی محکم رسانیده است».[8]
6ـ یاقوت حموی (متوفّای سال 626 هجری) دانشمند جغرافی دان مشهور، در کتاب «معجم البلدان» در لفظ «سامرّا» می نویسد: «سرداب معروف که «شیعه» عقیده دارد مهدی آنها از آن بیرون می آید[9]در مسجد جامع آن واقع است... سامرا در زمان مستعین ـ خلیفه عباسی ـ و به ویرانی گذاشت و در زمان معتضد به کلّی ویران شد به طوری که جز زیارتگاهی که شیعه معتقد است سرداب قائم مهدی در آن است چیزی از آن باقی نماند... و در سامرّا قبر امام علی بن محمّد بن علی بن موسی بن جعفر و قبر پسرش حسن عسکری علیهم السلام قرار دارد، و هم در آنجا به عقیده شیعه امامیه، مهدی منتظر غایب شد».[10]
7ـ شیخ فرید الدین عطّار نیشابوری، عارف نامی قرن هفتم هجری و مقتول در سال 627 هجری قمری، که جلال الدین مولوی بلخی سراینده کتاب مشهور «مثنوی» با همه مقامی که در عرفان دارد درباره وی می گوید:
مصطفی ختم رُسُل شد در جهان مرتضی ختم ولایت در عیان
جمله فرزندان حیدر اولیا جمله یک نورند حقّ کرد این ندا
هفت شهر عشق را عطّار گشت ما هنوز اند خم یک کوچه ایم
وی در کتاب «مظهر الصفات» می گوید:
و بعد از آن که بقیه ائمّه علیهم السلام را نام می برد، وقتی که به امام زمان حضرت بقیة اللّه علیه السلام می رسد، می گوید:
صد هزاران اولیا روی زمین از خدا خواهند مهدی را یقین
یا الهی مهدیم از غیب آر تا جهان عدل گردد آشکار
مهدی هادی است تاج اتقیا بهترین خلق بُرج اولیا
ای ولای تو معین آمده بر دل و جانها همه روشن شده
ای تو ختم اولیای این زمان و از همه معنی نهانی جان جان
ای تو هم پیدا و پنهان آمده بنده عطّارت ثنا خوان آمده[11]

8 ـ محی الدین عربی(متوفّای سال 638 هجری) که دانشمندان عامّه عموماً، و عرفای شیعه خصوصاً او را سرآمد عارفان واصل به حقّ و رئیس شریعت و طریقت و حقیقت می دانند، درباره حضرت مهدی علیه السلام چنین می گوید: «مهدی علیه السلام از عترت رسول اکرم و از نسل حضرت فاطمه علیها السلام است. جدّش امام حسین و پدرشامام حسن عسکری، پسر امام علی نقی، پسر امام محمّد تقی، پسر امام علی رضا، پسر امام موسای کاظم، پسر امام جعفر صادق، پسر امام محمّد باقر، پسر امام زین العابدین علی، پسر امام حسین، پسر امام علی بن ابی طالب علیهم السلام است.
او هم نام رسول خدا صلی الله علیه وآله وسلم است، مسلمانان در بین رکن و مقام با او بیعت می کنند. وی در آفرینش چون رسول اکرم و در اخلاق یک درجه پایین تر از اوست؛ زیرا بدیهی است که کسی نمی تواند در سطح پیامبر اکرم باشد چه آن که خدای تعالی درباره او فرموده است: إِنَّک لَعَلی خُلُق عَظیم.[12]
مهدی، پیشانی گشاده و نورانی و بینی کشیده و باریک دارد. خوشبخت ترین مردمان بعد از ظهور او اهل کوفه می باشند. او مال را به طور مساوی در بین مردم تقسیم می کند و به عدالت رفتار می نماید، و قضایا را به سرعت فیصله می دهد...
خداوند به وسیله او اسلام را پس از ذلّت به عزّت می رساند. او جزیه را کنار می گذارد و با شمشیر به سوی خدا دعوت می کند، هرکس نپذیرد کشته می شود و هرکس با او در افتد، زبون می شود.
از دین خدا آنچه را که در واقع و حقیقت دین بوده ظاهر می کند، مذاهب دیگر را از روی زمین بر می چیند، و در روی زمین چیزی جز دین خالص باقی نمی ماند».[13]

 

پی نوشت ها :
[1] کتاب موالید الائمه ابن ابی الثلج، به ضمیمه کتاب غیبت شیخ مفید ونوادر راوندی در سال 1370 هجری در نجف اشرف چاپ شده است.
[2] موالید الائمّه، ص 9 ـ 10.
[3] مروج الذهب، ج 4، ص 112.
[4] التنبیه والاشراف، ص 198 ـ 199.
[5] المهدی الموعود المنتظر، ج 1، ص 182، باب 16 ; کشف الاستار، ص 98.
[6] ینابیع المودّه، ج 3، ص 349 ـ 350.
[7] این کتاب به ضمیمه چهارده مقاله دیگر از او و سایر دانشمندان توسّط آقای سیّد محمّد باقر سبزواری، استاد دانشکده الهیات تهران ترجمه و چاپ شده است.
[8] تفسیر کبیر فخر رازی، ج 1، ص 168، در تفسیر سوره حمد، باب 4، مسأله 9، حجّة 5.
[9] باید توجه داشت که شیعه هرگز چنین عقیده ای ندارد، در این مورد مفصلاً سخن خواهیم گفت.
[10] به کتاب «معجم البلدان»، ج 3، ص 200، ش 6202، لفظ «سامرّا» مراجعه فرمایید.
[11] کشف الاستار، ص 49 ـ 50.
[12] کشف الاستار، ص 49 و در چاپ دیگر، ص 81 ـ 83; و المهدی الموعود المنتظر، ج 1، ص 205.
[13] ینابیع المودّه، ج 3، ص 353، باب 87، چاپ اسوه، قم.

 

منبع : کتاب ظهور حضرت مهدی(عجل الله تعالی فرجه الشریف) از دیدگاه اسلام و مذاهب و ملل جهان

مقدمه
از محورهای مهم بحث از مهدویت سخن از تکالیف مسلمانان خصوصا شیعیان حضرت مهدی علیه السلام در عصر غیبت است. بحثی که جنبه ی کاربردی داشته و می تواند در صورت عمل به آن تکالیف تحولی عظیم در جامعه ی اسلامی ایجاد کرده و موجب نجات مردم از ضلالت و مرگ جاهلیت شود.
به جهت همین اهمیت است که عده ای از مؤلفان عالی مقدار درصدد بحث و تألیف و تصنیف در این زمینه برآمده و درباره ی آن کتاب ها نوشته اند که از آن جمله کتاب «تکالیف الانام فی ز من غیبه الامام»، از شیخ علی اکبر همدانی، و کتاب «وظائف الأنام فی غیبه الامام»، از محمدتقی اصفهانی است که به فارسی نوشته شده است و گسترده تر از آن کتابی است که ایشان به لغت عربی نوشته و نام آن را به سفارش امام زمان علیه السلام «مکیال المکارم فی فوائد الدعاء للقائم» گزارده است.
در بین کتاب های مرحوم سید جلیل علی بن طاووس اهتمام فراوانی به این محور؛ یعنی بحث از وظائف مؤمن در مقابل امام زمان علیه السلام مشاهده می کنیم، همان گونه که با مراجعه به کتاب «الاقبال» و «کشف المحجه» و «جمال الأسبوع» و دیگر کتاب های ایشان به این مسأله پی خواهیم برد. و شهید سید محمد صدر رحمه الله نیز بخش مهمی از کتاب «تاریخ الغیبه الکبری» را به بحث از این موضوع اختصاص داده است. حاجی نوری در بحث هشتم از کتاب «نجم الثاقب» که به فارسی نوشته به این موضوع پرداخته است. ولی در عین حال مشاهده می شود که احتیاج مبرمی به این گونه بحث خصوصا در این عصر و زمان احساس می گردد؛ زیرا در هر عصر و زمان شرائط خاص خود را داشته و علی الخصوص که در این برهه ی از زمان وضعیت خاص عقیدتی و سیاسی و اجتماعی پدید است و لذا بجاست که مطالبی را در این محور به قلم روز درآورده و با تذکر به هر تکلیفی مطابق شرایط عصر و زمان مردم را به وظایفشان آشنا سازیم.
دیدگاه اهل سنت
اهل سنت گرچه اعتقاد به ولادت حضرت مهدی علیه السلام و زنده بودن ایشان در این عصر و زمان ندارند و تنها معتقدند که مهدی موعود علیه السلام در آخر الزمان و قبل از ظهورش متولد می شود بدون آن که برای او غیبتی باشد آن گونه که شیعه ی امامیه معتقد است، ولی در عین حال مشاهده می کنیم که مصادر حدیثی معتبر نزد اهل سنت مشتمل بر احادیث بسیاری است که در آن ها سخن از وظائف و تکالیف مسلمانان قبل از ظهور حضرت مهدی علیه السلام به میان آمده است. وانگهی در احادیثی که از طرق اهل سنت رسیده سخن از عصر مابین رسول اکرم صلی الله علیه و آله و ظهور امام مهدی علیه السلام و وظایف ما در این عصر به میان آمده است، و لذا می توان ادعا کرد که اهل سنت نیز ملتزم به تکالیف عصر غیبت به این معنا هستند، گرچه در مصادر حدیثی شیعه تفصیل بیشتر در این باره آمده است.
تکالیف عصر غیبت
مقصود به آداب و تکالیف عصر غیبت اعتقاد و کارهایی است که هر مسلمان خصوصا شیعیان امام زمان علیه السلام باید داشته باشند؛ زیرا ما معتقدیم که آن حضرت زنده است و لذا این امر وظائف و تکالیفی را بر ما واجب می کند که به برخی از آن ها می پردازیم:
1) ایمان به حتمی بودن ظهور
از جمله تکالیف عصر غیبت، ایمان به حتمی بودن ظهور حضرت مهدی علیه السلام در آخرالزمان است هرچند که ظهورحضرت طول بکشد. و این که او از اولاد حضرت زهرا علیهاالسلام است و هنگام ظهورش زمین را پر از عدل و داد خواهد کرد.
اصل این اعتقاد از تکالیف قلبی مشترک بین همه ی مسلمانان است.
به همین دلیل، جماعتی از علمای شیعه و اهل سنت بر لزوم اعتقاد به خروج حضرت مهدی علیه السلام استدلال نموده اند که به بعضی از سخنان آنان اشاره می کنیم.
الف ـ نقل سخنان علمای شیعه
مرحوم شیخ صدوق رحمه الله بعد از بحث درباره ی وجوب اعتقاد و ایمان به قیام حضرت حجت علیه السلام و نقل روایات متعدد در این موضوع و انطباق «ایمان به غیب» که یکی از صفات متقین در سوره ی بقره شمرده شده، بر یکی از مصادیق بارزش، یعنی ایمان به ظهور حضرت مهدی علیه السلام می فرماید: «و لا یکون الایمان صحیحا من مؤمن الا من بعد علمه بحال من یومن به، کما قال الله تبارک و تعالی: «الا من شهد بالحق و هم یعلمون». (1) فلم یوجب لهم صحه ما یشهدون به الا من بعد علمهم. ثم کذلک لن ینفع ایمان من آمن بالمهدی القائم علیه السلام حتی یکون عارفا بشانه فی حال غیبته»؛ (2) ایمان از شخص مؤمن به آن حضرت علیه السلام بدون علم به حال امام زمان علیه السلام صحیح نخواهد بود، همان گونه که خداوند متعال می فرماید: «الا من شهد بالحق و هم یعلمون؛ مگر کسانی که شهادت به حق دادند در حالی که می دانند. گواهی شهادت دهندگان به حق صحیح واقع نمی شود مگر بعد از این علم. مسئله ی امام زمان علیه السلام نیز چنین است؛ زیرا ایمان کسی که به قضیه ی مهدویت اعتقاد دارد به او نفعی نمی رساند مگر در صورتی که عارف به شأن آن حضرت علیه السلام در زمان غیبت باشد».
به همین سبب در روایات شیعه و سنی مشاهده می کنیم که منکر خروج مهدی علیه السلام کافر شمرده شده است. جابر بن عبدالله انصاری از پیامبر اسلام صلی الله علیه و اله نقل می کند که می فرمود: «من أنکر خروج المهدی فقد کفر بما أنزل علی محمد، و من أنکر نزول عیسی فقد کفر و من أنکر خروج الدجال فقد کفر. فان جبرئیل علیه السلام أخبرنی بأن الله عزوجل یقول: «من لم یؤمن بالقدر خیره و شره فلیأخذ ربا غیری»؛ (3) کسی که منکر خروج مهدی است، به آنچه بر محمد صلی الله علیه واله نازل شده کافر گردیده است و کسی که منکر نزول عیسی است کافر است. کسی که منکر خروج دجال است کافر است. به راستی جبرئیل به من خبر داد که خداوند متعال می فرماید: هر کس که ایمان به قدر ـ چه خبر آن و چه شر آن نداشته باشد، باید پروردگاری غیر از من را برگزیند.»
در روایتی از امام صادق علیه السلام در تفسیر قول خداوند متعال: «الم - ذلک الکتاب لا ریب فیه هدی للمتقین - الذین یؤمنون بالغیب و یقیمون الصلاه و مما رزقناهم ینفقون» می خوانیم که آن حضرت فرمود: «متقین شیعیان علی علیه السلام هستند و غیب نیز همان حجت غائب است، یعنی مهدی منتظر. (4)
در روایتی از امام صادق علیه السلام یکی از مصادیق غیب را خروج مهدی علیه السلام در آخر الزمان ذکر می کند.
ب ـ نقل عبارات علمای اهل سنت
1- احمد بن محمد بن صدیق می گوید: «... فالایمان بخروجه واجب و اعتقاد ظهوره تصدیقا لخبر الرسول محتم لازب کما هو مدون فی عقائد أهل السنه و الجماعه من سائر المذاهب و مقرر فی دفاتر علماء الامه علی اختلاف طبقاتها و المراتب ...»؛ (5) ایمان به خروج مهدی واجب، و اعتقاد به ظهور او به جهت تصدیق خبر پیامبر صلی الله علیه و آله حتمی و ثابت است، همان گونه که در عقاید اهل سنت و جماعت از جمیع مذاهب اسلامی تدوین شده و نیز در دفاتر علمای امت با اختلاف طبقات و مراتب آنان تقریر گردیده است.»
2- سفارینی حنبلی می گوید: «فالایمان بخروج المهدی واجب کما هو مقرر عند أهل العلم و مدون فی عقائد أهل السنه و الجماعه»؛ (6) «ایمان به خروج مهدی واجب است، همان گونه که نزد اهل علم تقریر یافته و در عقائد اهل سنت و جماعت تدوین شده است.»
3- شیخ ناصرالدین البانی وهابی می گوید: «ان عقیده خروج المهدی ثابته متواتره عنه صلی الله علیه و آله یجب الایمان بها؛ لأنها من امور الغیب و الایمان بها صفات المتقین کما قال «الم - ذلک الکتاب لا ریب فیه هدی للمتقین - الذین یؤمنون بالغیب» ان انکارها لا یصدر الا من جاهل مکابر. أسأل الله تعالی أن یتوفانا علی الایمان بها و بکل ما صح فی الکتاب و السنه؛ (7) همانا عقیده به خروج مهدی عقیده ای است ثابت و متواتر از پیامبر اکرم صلی الله علیه و آله که ایمان به آن واجب است؛ زیرا این عقیده از امور غیب است که ایمان به آن در قرآن کریم از صفات پرهیزکاران شمرده شده است. خداوند می فرماید: «این کتاب، شک در آن نیست(و) راهنمای پرهیزکاران است. آن کسانی که به جهان غیب ایمان آوردند. همانا، انکار این عقیده، جز از فرد جاهل زورگو صادر نمی گردد. از خداوند متعال می طلبم که ما را بر ایمان به این عقیده و به هر امری که به طور صحیح از کتاب و سنت ثابت شده بمیراند.»
4- استاد عبدالمحسن بن حمد العباد وهابی می گوید: «و التصدیق بها داخل فی الایمان بأن محمدا رسول الله صلی الله علیه و آله؛ لأن من الایمان به تصدیقه فیما أخبره، و داخل فی الایمان بالغیب الذی امتدح الله المومنین به بقوله: «الم - ذلک الکتاب لا ریب فیه هدی للمتقین - الذین یؤمنون بالغیب»؛ (8) تصدیق و اعتقاد به قضیه ی مهدویت، داخل در ایمان به رسالت پیامبر اکرم صلی الله علیه و آله است؛ زیرا از آثار ایمان به پیامبر صلی الله علیه و آله تصدیق اوست در اموری که به آن ها خبر داده و نیز داخل در ایمان به غیبی است که خداوند متعال مؤمنین را به جهت ایمان به آن مدح کرده است؛ آنجا که می فرماید: «این کتاب، شک در آن نیست (و) راهنمای پرهیزکاران است؛ آنان که به غیب ایمان دارند و...»
2) تمسک به دین حق در فتنه ها
کلینی به سندش از امام صادق علیه السلام نقل کرده که فرمود: «ان لصاحب هذا الامر غیبه، المتمسک فیها بدینه کالخارط للقتاد... ان لصاحب هذا الأمر غیبه، فلیتق الله عبد ولیتمسک بدینه»؛ (9) «همانا برای صاحب این امر غیبتی است که دین دار در آن به مانند کسی است که دست به شاخه ی پرتیغ گل بکشد... به طور حتم برای صاحب این امر غیبتی است، پس باید بنده ی خدا تقوای الهی را پیشه کرده و به دین او تمسک بجوید».
بزار و دیگران به سند خود از رسول خدا صلی الله علیه و آله نقل کرده اند که فرمود: «ان من ورائکم ایام الصبر، الصبر فیهن کقبض علی الجمر، للعامل فیها اجر خمسین...»؛ (10) «همانا پیش روی شما روزگارانی است که باید در آن صبر پیشه کنید، و صبر در آن به مانند آن است که آتش را در مشت خود بگیرید. کسی که در آن ایام به وظیفه ی خود عمل کند پنجاه برابر اجر دارد...».
صدوق به سند خود از امام صادق علیه السلام نقل کرده که فرمود: «طوبی لمن تمسک بأمرنا فی غیبه قائمنا فلم یزغ قلبه بعد الهدایه ...»؛ (11) «خوشا به حال کسی که در عصر غیبت قائم ما به امر اوتمسک کند و بعد از هدایت هرگز قلبش منحرف نگردد...».
و نیز به سندش از رسول اکرم صلی الله علیه و آله نقل کرده که فرمود: «و الذی بعثنی بالحق بشیرا لیغیبن القائم من ولدی بعهد معهود الیه منی، حتی یقول اکثر الناس ما لله فی آل محمد حاجه، و یشک آخرون فی ولادته فمن أدرک زمانه فلیتمسک بدینه و لا یجعل للشیطان الیه سبیلا بشکه، فیزیله عن ملتی و یخرجه من دینی، فقد اخرج ابویکم من الجنه من قبل، و ان الله جعل الشیاطین اولیاء للذین لا یؤمنون»؛ (12) «قسم به کسی که مرا به حق به عنوان بشارت دهنده مبعوث کرد به طور حتم قائم از اولادم غائب خواهد شد به جهت عهدی که از جانب من با او بسته شده است تا به حدی که بیشتر مردم می گویند: خداوند به آل محمد احتیاجی ندارد، و عده ای دیگر در ولادت او شک می کنند. پس هر کس زمان او را درک کند باید به دینش چنگ زند و با شکش راه را برای نفوذ شیطان در خودش باز نکند تا او را از ملت و دین بیرون کند همان گونه که پدر و مادر شما را از بهشت قبلا بیرون کرد، و همانا خداوند عزوجل شیاطین را اولیای کافران قرار داده است».
3) تمسک به ولایت امام زمان علیه السلام
شیخ صدوق به سندش از امام باقر علیه السلام نقل کرده که رسول خدا صلی الله علیه و آله فرمود: «طوبی لمن ادرک قائم اهل بیتی و هو یأتم به فی غیبته قبل قیامه و یتولی اولیاءه و یعادی اعدائه، ذلک من رفقائی و ذوی مودتی و اکرم امتی علی یوم القیمه»؛ (13) «خوشا به احوال کسی که زمان قائم از اهل بیتم را درک کند و زمان غیبتش قبل از آن که ظهور کند به او اقتدا نماید و دوستدار دوستانش و دشمن دشمنان حضرت باشد. او از رفقای من و دوستان من است و کریم ترین کسی است که در روز قیامت بر من وارد می شود».
4) درخواست شناخت حضرت علیه السلام از خداوند متعال
کلینی به سندش از امام صادق علیه السلام نقل کرده که درباره ی قول خدای عزوجل «و من یؤت الحکمه فقد أوتی خیرا کثیرا» فرمود: «طاعه الله و معرفه الامام»؛ (14) «مقصود از (حکمت) اطاعت از خداوند و شناخت امام است».
5) تجدید بیعت و ثبات بر اطاعت
از مظاهر تمسک به امامت امام زمان علیه السلام تجدید مستمر بیعت با حضرت و ثبات قدم داشتن بر اطاعت اوست تا از مرگ جاهلیت نجات پیدا کند.
در دعای عهد که از امام صادق علیه السلام نقل شده چنین آمده است: «اللهم انی اجدد له فی صبیحه یومی هذا و ما عشت فی ایامی عهدا و عقدا و بیعه له فی عنقی لا احول عنها و لا ازول ابدا. اللهم اجعلنی من انصاره و اعوانه و الذابین عنه...»؛ (15) «بار خدایا من تجدید می کنم با او در بامداد امروز و تا ایامی که زندگانی می کنم پیمان و عقد بیعت با او را که بر گردن من است. و هرگز از آن برنگردم و تا ابد دست از بیعت با او برندارم. بار خدایا مرا از یاران و کمک کاران و دفاع کنندگان از او گردان...».
6) مقابله با شبهات
از وظایف علما و دانشمندان در عصر غیبت حضرت مهدی علیه السلام مقابله با شبهات و تشکیکاتی است که به مقتضای غیبت حضرت مهدی علیه السلام پدید آمده است؛ زیرا شک و تردید در جامعه در صورتی که پاسخ آن ها داده نشود می تواند ایمان مردم را نسبت به امامت و ولایت حضرت علیه السلام متزلزل سازد.
نعمانی به سند خود از امام صادق علیه السلام نقل کرده که فرمود: «... فایاکم و الشک و الارتیاب، انفوا عن انفسکم الشکوک و قد حذرتکم فاحذروا، اسأل الله توفیقکم و ارشادکم»؛ (16) «... خود را از شک و تردید دور سازید، از خود شک ها را دور کنید، من شما را از این ها برحذر داشتم پس پرهیز نمایید. از خداوند توفیق و هدایت شما را خواستارم».
7) کمک و همدردی با برادران مؤمن
شیخ صدوق به سندش از امام صادق علیه السلام درباره ی آیات: «و العصر - ان الانسان لفی خسر» فرمود: «مقصود به عصر، عصر خروج قائم علیه السلام است.» و مقصود از «ان الانسان لفی خسر» دشمنان ما هستند. و «الا الذین آمنوا» یعنی به آیات ما، و «و عملوا الصالحات» یعنی مواسات و همکاری با برادران دینی، و «تواصوا بالحق» یعنی امامت، و «تواصوا بالصبر» یعنی در عصر فترت. (17) و مقصود از فترت همان عصر غیبت امام زمان علیه السلام است.
8) ترویج معارف و علوم اهل بیت علیهم السلام
نشر معارف و علوم اهل بیت علیهم السلام از مصادیق احیای امر اهل بیت علیهم السلام است که سفارش اکید بر آن شده است. ابن شعبه ی حرانی از امام صادق علیه السلام نقل کرده که حضرت در وصف منتظران می فرماید: «... و فرقه احبونا و حفظوا قولنا و اطاعوا امرنا و لم یخالفوا فعلنا فاولئک منا و نحن منهم»؛ (18) «... و فرقه ای ما را دوست داشته و گفتار ما را حفظ کرده اند و امر ما را اطاعت نموده و رفتار ما را مخالفت نکرده اند، اینان از ما و ما از آن هاییم».
9) فریب مدعیان دروغین مهدویت را نخوردن
از برخی روایات استفاده می شود که در عصر غیبت عده ای به دروغ ادعای مهدویت کرده و مردم را گمراه می کنند، لذا بر ماست که با آن ها مقابله کرده و مردم را نیز از انحراف آن ها آگاه سازیم.
شیخ طوسی به سندش از امام صادق علیه السلام نقل کرده که فرمود: «لا یخرج القائم حتی یخرج اثنا عشر من بنی هاشم کلهم یدعو الی نفسه»؛ (19) «قائم خروج نمی کند تا این که دوازده نفر از بنی هاشم خروج کنند و همگی مردم را به خودشان دعوت می نمایند».
شیخ صدوق به سندش از امام صادق علیه السلام نقل کرده که فرمود: «... و لترفعن اثنتا عشره رایه مشتبهه لا یدری ای من ای ...؛ (20) «... و به طور حتم دوازده پرچم بر افراشته خواهد شد که مشتبه است و حق و باطل آن ها تشخیص داده نخواهد شد...».
10) شناخت خصوصیات و علائم ظهور حضرت مهدی علیه السلام
از جمله تکالیف و وظائف ما در عصر غیبت شناخت خصوصیات و علائم ظهور حضرت مهدی علیه السلام است، تا از این طریق مرگمان همانند مرگ جاهلیت نبوده و در شبکه های مدعیان دروغین مهدویت گرفتار نشویم.
11) دعا برای تعجیل در فرج حضرت مهدی علیه السلام
در احادیث بسیاری امر به دعا برای فرج حضرت مهدی علیه السلام شده است. در توقیعی که از حضرت مهدی علیه السلام در جواب سؤال های اسحاق بن یعقوب نقل شده آمده است: «... و اکثروا الدعاء بتعجیل الفرج فان فی ذلک فرجکم...»؛ (21) «... بسیار برای تعجیل فرج دعا کنید که فرج شما در آن است...».
12) اجتناب از جزع
در روایات بسیاری از جزع و فزع به جهت ظهور حضرت مهدی علیه السلام نهی شده و دستور به صبر و تسلیم در برابر اهل بیت علیهم السلام داده شده است.
کلینی به سندش از امام صادق علیه السلام نقل کرده که فرمود: «کذب الوقاتون و هلک المستعجلون و نجا المسلمون»؛ (22) «کسانی که وقت تعیین می کنند دروغ گفته اند، و کسانی که عجله می کنند هلاک شدند، و تنها کسانی که تسلیم امر پروردگارند نجات یافتند».
و نیز به سندش از امام باقر علیه السلام نقل کرده که فرمود: «انما هلک الناس من استعجالهم لهذا الأمر، ان الله لا یعجل لعجله العباد. ان لهذا الأمر غایه ینتهی ط الیها، فلو قد بلغوها لم یستقدموا ساعه و لم یستأخروا»؛ (23) «همانا مردم به جهت عجله کردنشان برای این امر ـ ظهور حضرت مهدی علیه السلام ـ هلاک شدند، خداوند به جهت عجله ی بندگان تعجیل ـ در فرج حضرت ـ نمی کند. به طور حتم برای این امر غایتی است که به آن منتهی می گردد، و هر گاه به آن حد رسید لحظه ای مقدم و مؤخر نمی شود».
13) تعیین نکردن وقت برای ظهور
نعمانی به سندش از امام صادق علیه السلام نقل کرده که فرمود: «... انا اهل بیت لانوقت و قد قال محمد صلی الله علیه و آله: کذب الوقاتون...»؛ (24) «... ما خاندانی هستیم که هرگز وقت معین نمی کنیم؛ زیرا محمد صلی الله علیه و آله فرمود: وقت معین کنندگان دروغ گفته اند...».
14) محبت امام زمان علیه السلام
از جمله ی وظایف در عصر غیبت محبت و دوست داشتن امام زمان علیه السلام است. گرچه به ملاک توحید در محبت، دوستی بالأصاله از آن خداوند متعال است؛ زیرا همه ی خوبی ها به او باز می گردد، ولی پیامبر و اهل بیت او علیهم السلام را به خاطر خدا باید دوست داشته باشیم.
پیامبراکرم صلی الله علیه و آله فرمود: «احبوا الله لما یغذوکم و احبونی بحب الله و احبوا اهل بیتی لحبی»؛ (25) «خداوند را از آن جهت دوست بدارید که به شما روزی می دهد و مرا به خاطر خدا دوست بدارید، و اهل بیتم را به خاطر من دوست داشته باشید».
از جمله اهل بیت پیامبر علیهم السلام امام زمان علیه السلام است. در حدیثی که از امام رضا علیه السلام از پدرانش از امام علی علیه السلام نقل شده آمده است که حضرت فرمود: «قال لی أخی رسول الله صلی الله علیه و آله ... و من احب ان یلقی الله و قد کمل ایمانه و حسن اسلامه فلیتول الحجه صاحب الزمان المنتظر ...»؛ (26) «برادرم رسول خدا به من فرمود... و کسی که دوست دارد خدا را ملاقات کند در حالی که ایمانش کامل و اسلامش نیکوست پس باید تحت ولایت حجت صاحب الزمان قرار گرفته و او را دوست بدارد...».


پی نوشت ها :
1. سوره زخرف، آیه 86.
2. کمال الدین، ج1، ص 19.
3. فرائد السمطین،ج 2، ص 234 باب 61؛ الحاوی للفتاوی، ج 2، ص 83 ، الاذاعه، ص 137؛ عقدالدرر، ص 157.
4. کمال الدین، ج 2، ص 34.
5. ابراز الوهم المکنون من کلام ابن خلدون، ص 433 ـ 436.
6. الاذاعه، ص 146.
7. مجله التمدن الاسلامی، شماره 22، ص 643، چاپ دمشق.
8. مجله الجماعه الاسلامیه، سال نخست شماره ی 3، ذیقعده ی 1388، چاپ حجاز.
9.کافی ج 1 ص 335.
10. مسند بزاز ج 1 ص 378، المعجم الکبیر ج 17 ص 117، مجمع الزوائد ج 7 ص 282 و ...
11. کمال الدین ص 358.
12. کمال الدین ص 51 ، بحارالانوار ج 51 ص 68.
13. کمال الدین ص 286، ح 2.
14. کافی ج 1 ص 185.
15. مصباح الزائر ص 235 ، بحارالانوار ج 102 ص 111.
16. غیبت نعمانی ص 150 ـ 151.
17. کمال الدین ج 2 ص 656.
18. تحت العقول ص 513 ، بحارالانوار ج 75 ص 380 ، ح 1.
19. غیبت طوسی ص 437.
20. کمال الدین ج 2 ص 347، ح 35 ، کافی ج 1 ص 338 ، ح11.
21. کمال الدین ج 2 ص 483، ح 4.
22. کافی ج 1 ص 368 ، ح 2.
23. کافی ج 1 ص 369 ، ح 7.
24. غیبت نعمانی ص 289 ، ح 6.
25. مستدرک حاکم ج 3 ص 149.
26. بحارالانوار ج 36 ص 296 ، ح 125.


منبع : کتاب وظایف ما در عصر غیبت

شیعه و تولّد امام مهدی(عجل الله تعالی فرجه)
در جامعه شیعه دوازده امامی، هم در بین عالمان و صاحبنظران و هم در میان مردم عادی، تولد امام مهدی(عجل الله تعالی فرجه) مورد اجماع بوده، از ضروریات مذهب قلمداد می شود و در این میان کسی را نمی توان سراغ گرفت که کوچک ترین تردیدی در این باره داشته باشد. این باور در جای جای آثار شیعه از کهن ترین آنها تا دوره های کنونی انعکاس یافته است. مرحوم کلینی در الکافی با صراحت می نویسد:
«ولد علیه السلام للنصف من شعبان سنة خمس و خمسین و مائتین»(1).
مسعودی در احادیث زیادی همین را گزارش کرده(2) و مرحوم صدوق نیز در ضمن روایات متعددی، آن را بیان کرده است(3). شیخ مفید در الارشاد نیز همین باور را منعکس نموده(4) و سید مرتضی در تنزیه الانبیاء آن را مستدل ساخته(5) و شیخ طوسی در کتاب الغیبه، همانند عالمان پیشین، این واقعه را ذکر کرده(6)؛ و به همین سان، دانشمندان شیعه تا دوره های معاصر، بر این مسئله تأکید ورزیده اند. مرحوم علامه طباطبایی در کتاب شیعه در اسلام می نویسد:
«حضرت مهدی موعود، فرزند امام یازدهم که اسمش مطابق اسم پیامبر صلی الله علیه و آله بوده در سال دویست و پنجاه و شش و یا دویست و پنجاه و پنج در سامراء متولد شدند»(7).
مرحوم مظفر در عقاید الامامیه به هنگام معرفی عقاید شیعه، یکی از آن باورها را ولادت امام مهدی(عجل الله تعالی فرجه) معرفی می کند(8) و بدین سان می توان گفت یکی از مشخصات شیعه نزد سنیان، اعتقاد به متولد شدن امام مهدی است.
ابن قیم جوزیه در المنار المنیف می نویسد :
«و امّا الرافضة الامامیة فلهم قول رابع و هو انّ المهدی هو محمّد بن الحسن العسکری من ولد الحسین بن علی»(9).
اهل سنت و ولادت امام علیه السلام
برعکس شیعه، بیشتر اهل سنت متولد شدن حضرت مهدی(عجل الله تعالی فرجه) را نپذیرفته اند و بر این باورند که مهدی موعودی که در احادیث اسلامی به آن نوید داده شده هنوز متولد نگردیده و وی در آخرالزمان به دنیا خواهد آمد؛ از جمله شمس الدین ذهبی(10)، ابن قیم جوزیه(11)، ابن حجر هیتمی(12) و نیز ابن خلکان(13) به این موضوع تصریح دارند.
آقای محسن العباد، استاد دانشگاه مدینه در این باره می نویسد :
«احادیث فراوان درباره مهدی... بدون شک بر یک حقیقت ثابت دلالت دارند و آن اینکه مضمون این احادیث در آخرالزمان تحقق می یابد و این فکر، هیچ ارتباطی با عقیده شیعه درباره مهدی منتظر که او را محمّد بن الحسن می نامند، ندارد...»(14).
وی در جای دیگر، با اشاره به این مطلب می نویسد:
«مهدی نزد اهل سنت... در آخرالزمان به دنیا خواهد آمد و حاکمیت اسلامی را به دست خواهد گرفت»(15).
عالمان اهل سنت و اعتراف به ولادت
محمّد بن الحسن العسکری
با اینکه بیشتر اهل سنت به تولد مهدی موعود اعتقادی ندارند، ولی بسیاری از آنان به دنیا آمدن فرزند امام عسکری علیه السلام را به گونه ای پذیرفته اند، و یا آن را به شکل گزارش تاریخی ذکر کرده اند.
یکی از نویسندگان معاصر در این باره از 66 نفر از عالمان اهل سنت یاد کرده(16)، یکی دیگر از 68 نفر(17) نام برده و دیگری این رقم را به 128 رسانده است(18) و بالاخره، برخی دیگر از 135 نفر نام برده اند(19).
در این قسمت به یادکرد گفته های چند نفر از برجسته ترین عالمان اهل سنّت که برای اهل دانش شناخته شده اند، می پردازیم :
1. ابن اثیر جزری (م 630ق) در الکامل فی التاریخ می نویسد:
«و فیها (سنة 260ق) توفی الحسن بن علی بن محمّد و هو والد محمّد الذی یعتقدونه المنتظر بسرداب سامراء»(20).
2. محمّد بن طلحه شافعی (م 652ق):
«ابوالقاسم محمّد بن الحسن الخالص بن علی... هو المهدی الحجة الخلف الصالح...»(21).
3. سبط ابن جوزی (م 654ق):
«فصل فی ذکر الحجة المهدی. هو محمّد بن الحسن علی... و هو الخلف الحجة صاحب الزمان، القائم المنتظر و التالی، و هو آخر الائمة...»(22).
4. گنجی شافعی (م قرن هفتم قمری):
وی فصل آخر کتاب البیان فی اخبار صاحب الزمان را با عنوان «فی الدلالة علی جواز بقاء المهدی حیّا» تنظیم کرده و در این بخش، دلیلهای متعددی برای امکان زنده بودن و ادامه حیات امام مهدی علیه السلام بیان داشته است. وی می گوید همان گونه که عیسی و خضر و الیاس صدها سال است که زنده هستند، امکان زنده بودن امام مهدی نیز وجود دارد(23).
5. ابن خلکان (م 681ق):
«ابوالقاسم محمّد بن الحسن العسکری بن علی الهادی... ثانی عشر الائمة الاثنی عشر علی اعتقاد الامامیة المعروف بالحجة... کانت ولادته یوم الجمعة منتصف شعبان سنة خمس و خمسین و مائتین...»(24).
6. علی بن محمّد بن صباغ مالکی (م 855ق):
وی باب دوازدهم کتاب الفصول المهمه را با این عنوان ذکر کرده:
«فی ذکر ابی القاسم محمّد الحجة الخلف الصالح ابن ابی محمّد الحسن الخالص».
نویسنده در این فصل، دلایلی را در اثبات حیات و زنده بودن امام مهدی(عجل الله تعالی فرجه) ذکر کرده است(25).
7. شمس الدین ذهبی (م 748ق):
وی در چهار کتابش تولد محمّد بن الحسن العسکری علیه السلام را یاد کرده است؛ از جمله در العبر فی خبر من غبر می نویسد:
الحسن بن علی الجواد بن محمّد... احد الائمّة الاثنی عشر الذین تعتقد الرافضة فیهم العصمة و هو والد المنتظر محمّد، صاحب السرداب»(26).
8. سید مؤمن شبلنجی (م 290ق) در نورالابصار فی مناقب آل بیت النبی المختار می نویسد:
«فصل فی ذکر مناقب محمّد بن الحسن الخالص بن علی... امّه امّ ولد... و کنیته ابوالقاسم...»(27).
9. سلیمان بن ابراهیم القندوزی (م 1294ق):
«فالخبر المعلوم المحقّق عند الثقاة انّ ولادة القائم علیه السلام کانت لیلة الخامس عشر من شعبان سنة خمس و خمسین و مائتین فی بلدة سامراء...»(28).
10. خیر الدین زرکلی (م 1396ق):
«محمّد بن الحسن العسکری (الخالص) بن علی الهادی، ابوالقاسم: آخر الائمّة الاثنی عشر عند الامامیّة و هو المعروف عندهم بالمهدی، و صاحب الزمان، و المنتظر، والحجة و صاحب السرداب، ولد فی سامرّاء و مات ابوه و له من العمر نحو خمس سنین...»(29).
پذیرش ولادت یا اقرار به مهدی موعود بودن؟
نکته ای که باید بدان اشاره کرد، این است که هر چند در عبارتهای ذکر شده و مشابه آنها، بسیاری از دانشمندان و نویسندگان اهل سنت ولادت محمّد بن الحسن العسکری علیه السلام را قبول دارند، ولی باید این افراد را به دو دسته تقسیم کرد:
دسته اول :

کسانی که هم ولادت ایشان را پذیرفته اند و هم مهدی بودن وی را باور دارند؛ از جمله می توان از محیی الدین ابن عربی نام برد که وی با صراحت محمّد بن الحسن العسکری علیه السلام را همان مهدی موعودی می داند که پیامبر اسلام صلی الله علیه و آله به ظهور وی وعده داده است(30). محمّد بن طلحه شافعی نیز به روشنی بر این باور است و از آن نیز به دفاع برخاسته، به برخی از اشکالاتی که وارد شده پاسخ می دهد(31). همچنین از این گروه، علی بن محمّد بن احمد مالکی معروف به ابن صباغ می باشد. وی نیز با صراحت این دیدگاه را می پذیرد و در مورد امام مهدی(عجل الله تعالی فرجه) همانند شیعه می اندیشد(32).
سبط ابن جوزی در تذکرة الخواص، مهدی موعود علیه السلام را همان محمّد بن الحسن بن علی بن محمّد می داند که پیامبر اسلام صلی الله علیه و آله به ظهورش نوید داده است(33). از این افراد گنجی شافعی نویسنده کتاب البیان فی اخبار صاحب الزمان است که آخرین باب کتابش را به همین موضوع اختصاص داده و از حیات و زنده بودن اماممهدی با دلایل مختلف به دفاع برخاسته است(34).
دسته دوم :

افرادی هستند که به رغم اینکه ولادت محمّد بن الحسن العسکری را گزارش کرده و آن را پذیرفته اند، ولی به صراحت مهدی موعود بودن ایشان را انکار کرده اند؛ مثلاً ذهبی که در چهار کتاب خود ولادت محمّد بن الحسن را گزارش کرده، و در جاهای مختلفی بدان اشاره دارد، مهدی بودن وی را نمی پذیرد و به سبب این اعتقاد، بر شیعیان خرده می گیرد(35).
ابن حجر هیتمی نیز می نویسد:
«ابی القاسم محمّد الحجة و عمره عند وفاة ابیه خمس سنین...».
وی با این عبارت ولادت فرزند امام عسکری یعنی حضرت حجت را می پذیرد، امّا از سوی دیگر، باور شیعه را درباره مهدی موعود بودن ایشان مورد انتقاد قرار می دهد و آن را رد می کند(36).
به همین سان ابن خلکان که ولادت محمّد بن الحسن را گزارش می کند، مهدی موعود بودن ایشان را یک باور شیعی می داند و با لحنی خاص آن را مورد تأمل می داند(37).
بدین سان آشکار گردید که در منابع اهل سنّت هرگونه گزارش یا قبول ولادت حجة بن الحسن علیه السلام معادل باورمندی صاحب اثر به مهدی موعود بودن آن حضرت نمی باشد، مگر آنکه به صراحت بدان پرداخته باشد.
تحریف سخن محیی الدین ابن عربی
از جمله افرادی که به ولادت امام مهدی به صراحت اذعان کرده، محیی الدین ابن عربی می باشد که در الفتوحات المکیه آن را آورده است و افرادی همانند شعرانی در الیواقیت و الجواهر(38) و محمّد الصبان در اسعاف الراغبین(39) و حمزاوی در مشارق الانوار(40) این اعتراف را از وی نقل کرده اند، ولی با کمال تعجب در چاپهای جدید الفتوحات المکیه، بخشی از متن نقل شده از جمله اینکه امام مهدی(عجل الله تعالی فرجه) فرزند امام عسکری علیه السلام است حذف شده است. برای داوری در این زمینه، متن نقل شده از الفتوحات در الیواقیت و الجواهر و دیگر کتابها ذکر می شود و آن گاه عبارت موجود فعلی الفتوحات به دنبال آن خواهد آمد:
«و عبارة الشیخ محیی الدین فی الباب السادس و الستین و ثلاث مائة من الفتوحات: و اعلموا انّه لا بدّ من خروج المهدی، لکن لا یخرج حتی تمتلی الارض جورا و ظلما فیملؤها قسطا و عدلاً... و هو من عتر¨ه رسول اللّه صلی الله علیه و آله من ولد فاطمة رضی اللّه عنها جدّه الحسین بن علی بن ابی طالب و والده حسن العسکری ابن الامام علی النقی بالنون ابن محمّد التقی بالتاء ... یواطی اسمه اسم رسول اللّه ...»(41).
در این عبارت که شعرانی، محمّد الصبان و حمزاوی از ابن عربی نقل کرده اند، به صراحت، امام مهدی(عجل الله تعالی فرجه) را فرزند امام حسن عسکری معرفی کرده و او را از فرزندان امامحسین علیه السلام برشمرده است.
اکنون بنگرید به عبارت الفتوحات کنونی:
«اعلم ایّدنا اللّه انّ للّه خلیفة یخرج و قد امتلات الارض جورا و ظلما، فیملؤها قسطا و عدلاً... من عترة رسول اللّه صلی الله علیه و آله من ولد فاطمة یواطی اسمه اسم رسول اللّه ، جدّه الحسین بن علی بن ابی طالب، یبایع بین الرکن و المقام...»(42).
بدین سان ملاحظه می شود که در عبارت یاد شده، اینکه امام مهدی فرزند امام عسکری باشد، وجود ندارد، در حالی که در متن نقل شده از همان منبع که توسط چند نفر گزارش شده، چنین مطلبی به صراحت دیده می شود.
همین اختلاف در عبارتها، این پرسش جدّی را در اذهان ایجاد کرده که به چه دلیل در یک منبع اصلی که امروزه در دسترس می باشد با نقلهایی که از آن شده، چنین تفاوتی وجود دارد؟
مرحوم استاد سید جلال الدین آشتیانی در تأیید ادعای نگارنده مبنی بر تحریف در کتاب الفتوحات المکیه می نویسد:
«حقیر، چند نسخه از فتوحات خطی قدیمی را دیده ام که یکی از آنها حدود چهارصد سال قبل و دیگری پانصد سال قبل در مصر و سوریه و نسخه ای در ترکیه نوشته شده است، نسب حضرت مهدی به این نحو نوشته است: هو من عترة رسول اللّه من ولد فاطمة رضی اللّه عنها وجدّه الحسین بن علی و والده الحسن العسکری...»(43).
دلایل شیعه بر تولد امام مهدی علیه السلام
هر چند باور به ولادت امام مهدی به شیعه اختصاص ندارد و همان گونه که پیشتر آورده شد، بسیاری از دانشمندان اهل سنت نیز بر همین باور هستند، ولی چون خاستگاه اصلی این اعتقاد در شیعه است و در میان اهل سنت به عنوان دیدگاه غالب مورد پذیرش قرار نگرفته است، بدین سبب، در ادامه، به دلایل ولادت امام مهدی علیه السلام از منظر شیعه می پردازیم.
تفاوت دیدگاه بر اساس تفاوت مبنا
پیش از پرداختن به بیان دلایل ولادت امام مهدی علیه السلام توضیح این نکته ضرور می نماید که موضوع پذیرش ولادت آن حضرت یا نپذیرفتن آن، همانند بسیاری از مسائل اختلافی دیگر میان شیعه و اهل سنّت، بیش از هر چیز دیگر، به اختلاف در مبانی برگشت می کند و با توجّه به نگرشهای گونه گونی که نسبت به منابع مورد اعتماد هر یک وجود دارد، در نتیجه مقبولات آنان نیز متفاوت و ناهمگون خواهد بود. بر همین اساس نباید توقع داشت با چنین وضعیتی وحدت نظر در بسیاری از مسائل به وجود آید و انتظار پذیرفتن برخی از دلایل یک طرف از سوی طرف دیگر، انتظار بجایی نمی تواند باشد. تلقی اعتبار منابع و مآخذ مورد استناد هر یک، راه و افقهای متفاوت از دیگری را پدید می آورد؛ مثلاً وقتی اهل سنت، حجیت احادیث شیعه را نپذیرند، و در مقابل شیعه نیز چنین حجیتی برای احادیث آنان قائل نباشد، معنی ندارد که در اثبات ادعای شیعه برای اهل سنت، به احادیث شیعه استناد نمود، یا برعکس، در تثبیت دیدگاه اهل سنت برای شیعه، به حدیثهای سنّیان تمسک کرد. در موضوع ولادت امام مهدی(عجل الله تعالی فرجه)، شیعه دلایل فراوانی دارد که بر اساس همین توضیحی که داده شد، و با توجّه به نگرش اهل سنت به منابع مورد استناد شیعه، پذیرش آن دلایل هم نمی تواند کار آسانی باشد.
البته در همین جا نیز برخی استدلالها وجود دارد که به گونه ای می تواند برای طرف مقابل قانع کننده باشد، ولی بدیهی است بسیاری از آنها نیز چنین نیستند؛ اکنون با توجّه به این مقدمه، مهم ترین دلیلهایی که شیعه در این باره دارد یاد می شود:
الف) اِخبار پیشاپیش رسول خدا صلی الله علیه و آله و ائمه معصومین علیهم السلام به ولادت مهدی موعود
رسول خدا صلی الله علیه و آله فرموده است:
«ان اللّه اختار من الایام یوم الجمعة و من اللیالی لیلة القدر و من الشهور شهر رمضان و اختارنی من الرسل، و اختار منّی علیّا و اختار من علیّ الحسن و الحسین، و اختار من الحسین الاوصیاء تاسعهم قائمهم...»(44).
خداوند از میان روزها، روز جمعه را برگزید و از شبها، شب قدر و از ماهها ماه رمضان را انتخاب کرد و مرا از میان رسولان برگزید و علی را از من و حسن و حسین را از علی برگزید و اوصیای بعدی را از امام حسین انتخاب کرده که نهمین آنان قائم است... .
و نیز از حضرت علی علیه السلام نقل شده:
«التاسع من ولدک یا حسین، هو القائم بالحقّ المظهر للدین و الباسط للعدل...»(45).
نهمین فرزند تو ای حسین، همان قائم به حقی است که دین خدا را غالب می گرداند و عدل را می گستراند... .
از امام حسن علیه السلام چنین روایت شده:
«... القائم الذی یصلّی روح اللّه عیسی بن مریم علیه السلام خلفه، ... ذلک التاسع من ولد اخی الحسین»(46).
... قائمی که عیسی مسیح پشت سر وی به نماز خواهد ایستاد، نهمین فرزند از نسل برادرم حسین می باشد... .
امام حسین علیه السلام نیز فرموده است:
«فی التاسع من ولدی سنّة من یوسف و سنّة من موسی بن عمران و هو قائمنا اهل البیت، یصلح اللّه تبارک و تعالی امره فی لیلة واحدة»(47).
نهمین فرزند من سنتی از یوسف و سنتی از موسی بن عمران داراست. او قائم اهل البیت است و خدای متعال کارهای او را در یک شب سامان می بخشد.
مانند این روایت، احادیثی از دیگر ائمه معصومین وارد شده که می رساند مهدی موعود، نهمین فرزند امام حسین علیه السلام است و این خبر، با الفاظ و عبارات گونه گونی از سوی آن حضرت منعکس گردیده، بیشتر این احادیث، در منتخب الاثر گردآوری شده و می توان برای اطلاع بیشتر بدان جا مراجعه کرد(48).
ب) تصریح امام عسکری به ولادت فرزندش مهدی(عجل الله تعالی فرجه)
در خبر صحیحی ابی هاشم جعفری می گوید به ابو محمّد (امام عسکری) عرض کردم: عظمت و بزرگی شما، مرا از پرسش کردن باز می دارد، آیا اجازه می فرمایید که از شما سؤال کنم؟
فرمود: بپرس.
عرض کردم: آیا شما فرزندی دارید؟
فرمود: آری.
عرض کردم: اگر برای شما حادثه ای رخ دهد کجا سراغ او را بگیریم؟
فرمود: در مدینه(49).
در حدیث دیگری که یکی از یاران امام عسکری روایات کرده چنین آمده است:
«خرج الی من ابی محمّد قبل مضیه بسنتین یخبرنی بالخلف من بعده ثم خرج الی قبل مضیه بثلاثة ایام یخبرنی بالخلف من بعده»(50).
دو سال قبل از شهادت امام عسکری از سوی ایشان به من پیغام رسید با مضمون معرفی جانشین بعد از خودش، و دیگر بار سه روز پیش از شهادتش، با همان مضمون، پیغام دیگری به من رسید.
ج) گواهی قابله امام مهدی(عجل الله تعالی فرجه)
قابله امام مهدی(عجل الله تعالی فرجه) حکیمه خاتون، دختر امام جواد علیه السلام می باشد که به هنگام ولادت آن حضرت به نرجس خاتون، مادر ارجمند امام زمان رسیدگی می کرده است. وی پس از متولد شدن امام مهدی، جریان ولادت و برخی از کرامات رخ داده را نقل کرده است. مرحوم شیخ صدوق، حضور حکیمه خاتون و دعوت امام عسکری علیه السلام از وی برای حضور در منزل و چگونگی ولادت امام مهدی را از زبان آن بانو به تفصیل یاد کرده است(51).
بجز وی، از زنان دیگری که هنگام زایمان به او کمک کرده اند نام برده شده؛ از جمله نسیم و ماریه خادمه امام عسکری(52) و نیز کنیز ابوعلی خیزرانی که او را به امام عسکری علیه السلام هدیه کرده بود و بعد از شهادت آن حضرت، موضوع تولد را برای صاحب قبلی اش گزارش کرده است(53).
د) دیدارکنندگان با امام مهدی علیه السلام در خردسالی
در بسیاری از کتابهای حدیثی شیعه که برخی از آنها کتب مرجع و منبع در زمینه آشنایی با حضرت مهدی به شمار می روند، بخشی به گزارش دیدارهایی اختصاص یافته که برخی از یاران ائمه در زمان کودکی امام مهدی با ایشان داشته اند. این دیدارها در دوره حضور امام عسکری علیه السلام صورت گرفته است؛ هر چند بعد از شهادت ایشان نیز چنین ملاقاتهایی وجود داشته است.
مرحوم کلینی در کتاب الکافی بابی را با عنوان «فی تسمیة من رآه علیه السلام » آورده، پانزده حدیث نقل می کند که تعدادی از آنها از جمله احادیث 1، 2، 3، 5، 10، 12 و 14، گزارش دیده شدن امام مهدی(عجل الله تعالی فرجه) در دوره پیش از شهادت پدر بزرگوارشان می باشد. در این روایتها، افراد فراوانی دیدن امام را گزارش کرده اند و در شماری از آنها معرفی آن حضرت توسط امام عسکری علیه السلام به عنوان جانشین خودشان منعکس شده است(54).
مرحوم شیخ صدوق نیز در دو باب کمال الدین به نقل این گونه گزارشها پرداخته است و در مجموع 41 حدیث را ذکر کرده که در شماری از آنها جریان مشاهده حضرت در دوره خردسالی ذکر شده و در آنها به شکلهای گوناگون، از جمله بیان وضعیت جسمی و شکل و شمایل ایشان بیان شده است؛ از جمله محمّد بن الحسن کرخی می گوید:
از ابا هارون که یکی از اصحاب ما بود شنیدم که می گفت: صاحب الزمان را دیدم و چهره اش مانند ماه شب چهاردهم می درخشید و بر ناف وی موئی خط مانند مشاهده کردم...(55).
گاهی توزیع عقیقه ولادت آن حضرت از سوی امام عسکری علیه السلام در این احادیث گزارش شده است:
«ان ابا محمّد بعث الی بعض من سماه و قال: هذه من عقیقة ابنی محمّد»(56).
محمّد بن ابراهیم کوفی می گوید: امام عسکری گوشت گوسفند ذبح شده ای را برای بعضی از افراد که نام آنها را بردند فرستادند و گفتند: این عقیقه پسرم محمّد است.
در حدیثی دیگر جریان دیدار چهل نفر از شیعیان با آن حضرت این گونه نقل شده است:
ما چهل نفر در منزل امام عسکری بودیم و ایشان فرزندشان را به ما نشان دادند و فرمودند: ایشان بعد از من، امام شما و جانشین بعد از من هستند. از وی پیروی کنید و بعد از من در دینتان به تفرقه روی نیاورید که هلاک خواهید شد. بدانید که از امروز به بعد او را نخواهید دید.
آنان می گویند ما از خدمت امام عسکری مرخص شدیم و پس از چند روز، خبر ارتحال ایشان اعلام شد(57).
بسیاری از محدّثان دیگر، جریان دیده شدن امام مهدی را در دوران کودکی، با عبارتهای مختلفی گزارش کرده اند؛ از جمله مسعودی در اثبات الوصیه(58)، طبری در دلائل الامامه(59)، فتال نیشابوری در روضة الواعظین(60) و قطب راوندی در الخرائج و الجرائح(61).
ه) ملاقات کنندگان با امام مهدی
در دوره غیبت صغری
افزون بر آنچه یاد شد، روایتهای بسیاری در کتابهای حدیثی شیعه نقل شده که جریان ملاقات افراد متعددی را با آن حضرت در دوره غیبت صغری (260 - 329ق) یاد کرده اند. این دیدارها، گاه مربوط به نائبان خاص آن حضرت و گاه مربوط به وکلای مالی ایشان بوده و برخی اوقات شیعیان توفیق چنین ملاقاتی را پیدا می کردند.
عبداللّه بن جعفر حمیری از محمّد بن عثمان(62) سؤال کرد که آیا صاحب الامر را دیده ای؟
وی پاسخ داد: «بلی و آخرین مرتبه در بیت اللّه الحرام...»(63).
و نیز از وی نقل شده که می گوید: حضرت را دیدم در حالی که به پرده کعبه چنگ زده بود و می فرمود:
«اللهم انتقم لی من اعدائک»(64).
تعدادی از افراد نائل شده به دیدار آن حضرت در دوره غیبت صغری از این قرارند :
1. ابراهیم بن ادریس (الکافی، ج 1، ص 331، ح 8؛ الارشاد، ج 2، ص 253).
2. ابراهیم بن محمّد التبریزی (الغیبه، ص 259، ح 226).
3. احمد بن اسحاق بن سعد الاشعری (کمال الدین، ج 2، ص 384، باب 43، ح 1).
4. ابراهیم بن عبده النیشابوری (الکافی، ج 1، ص 331، ح 6؛ الارشاد، ج 2، ص 253).
5. احمد بن الحسین بن عبد الملک ابو جعفر الازدی (کمال الدین، ج 2، باب 43، ح 18).
6. علان الکلینی (همان، باب 43، ح 23).
7. ابوالهیثم الدیناری (همان).
8. ابوجعفر الاحول الهمدانی (همان).
9. محمّد بن القاسم العلوی العقیقی (همان و الغیبه، ص 259، ح 227).
10. ابوالادیان (کمال الدین، ج 2، باب 43، ح 24).
11. ابوالعباس محمّد بن جعفر الحمیری القمی (همان، ص 476، ح 26).
12. ابن نعیم محمّد بن احمد الانصاری (الغیبه، ص 259، ح 227).
13. ابوجعفر الاودی (همان، ص 253، ح 223).
14. محمّد بن عثمان (همان، ص 351، ح 221).
15. الحسن بن وجناء النصیبی (کمال الدین، ج 2، ص 443، ح 17).
16. حاجز (همان، ص 442، ح 16).
یادکرد این نکته سودمند می باشد که آنچه درباره دیده شدن امام مهدی بیان شد، مربوط به دوره خردسالی و مقطع غیبت صغری می باشد؛ آنچه مورد اتفاق دانشمندان شیعه می باشد، امّا درباره ملاقات با ایشان در دوره غیبت کبری، مطالب و جریانات بسیاری نقل شده که با توجّه به مباحث جدی که درباره ملاقات با آن حضرت در این مقطع وجود دارد، از استناد به آنها برای اثبات تولد امام مهدی(عجل الله تعالی فرجه) خودداری شد(65).
و) گواهی برخی از عالمان اهل سنت بر ولادت مهدی موعود(عجل الله تعالی فرجه)
پیشتر اشاره شد که شماری از دانشمندان اهل سنت ولادت امام مهدی(عجل الله تعالی فرجه) را پذیرفته اند و این خود، یکی از بهترین مستندات در اثبات ولادت آن حضرت است، البته هر چند بسیاری از آنان فقط تولد محمّد بن الحسن العسکری را بدون تطبیق ایشان بر مهدی موعود بیان داشته اند؛ امّا از این میان، بسیاری از آنها وی را بر حضرت مهدی صاحب الزمان تطبیق داده اند که می توان از این افراد نام برد:
1. محمّد بن طلحه شافعی(66)
2. علی بن محمّد صباغ مالکی(67)
3. گنجی شافعی(68)
4. احمد بن علی شعرانی(69)
5. محیی الدین عربی(70)
6. علامه شبلنجی(71)
7. قندوزی(72)
8. علامه حمزاوی(73)
9. ابن جوزی(74).

 

پی نوشت ها :
1 کلینی، الکافی، ج 1، ص 514.
2 مسعودی، اثبات الوصیه، ص 257-259.
3 شیخ صدوق، کمال الدین، ج 2، باب 42، ص 143-161.
4 شیخ مفید، الارشاد، ج 2، باب آخر.
5 سید مرتضی، تنزیه الانبیاء، ص 180.
6 شیخ طوسی، الغیبه، ص 239.
7 محمّد حسین طباطبایی، شیعه در اسلام، ص 148.
8 محمّد رضا مظفر، عقاید الامامیه، ص 289-290.
9 ابن قیم جوزیه، المنار المنیف، ص 152.
10 ذهبی، سیر اعلام النبلاء، ج 13، ص 119؛ العبر فی خبر من غبر، ج 1، ص 373.
11 ابن قیم جوزیه، المنار المنیف، ص 152.
12 ابن حجر هیتمی، الصواعق المحرقه، ج 2، ص 601.
13 ابن خلّکان، وفیات الاعیان، ج 4، ص 176.
14 محسن العباد، عقیدة اهل السنة و الاثر فی المهدی المنتظر، ص 58.
15 همو، الرد علی من کذب باحادیث الصحیحة الواردة فی المهدی، ص 65.
16 نجم الدین عسکری، المهدی الموعود المنتظر علیه السلام عند علماء اهل السنة و الشیعه، ج 1، ص 182-226.
17 صافی گلپایگانی، منتخب الأثر فی الامام الثانی عشر، ج 2، ص 369-393.
18 ثامر هاشم العمیدی، دفاع عن الکافی، ج 2، ص 569-592.
19 مهدی علیزاده، در انتظار ققنوس، ص 188-198.
20 ابن اثیر، الکامل فی التاریخ، ج 6، ص 320.
21 محمّد بن طلحه شافعی، مطالب السؤول، ج 2، ص 152.
22 ابن جوزی، تذکرة الخواص، ص 325-326.
23 گنجی شافعی، البیان فی اخبار صاحب الزمان، ص 97.
24 ابن خلّکان، وفیات الاعیان، ج 4، ص 176.
25 ابن صباغ، الفصول المهمة فی معرفة احوال الائمه، ص 281.
26 شمس الدین ذهبی، العبر فی خبر من غبر، ج 1، ص 373.
27 مؤمن شبلنجی، نورالابصار فی مناقب آل بیت النبی المختار، ص 168.
28 قندوزی، ینابیع الموده، ج 2، ص 543.
29 زرکلی، الاعلام، ج 6، ص 80.
30 به نقل از: الیواقیت و الجواهر، ج 2، ص 562.
31 محمّد بن طلحه شافعی، مطالب السؤول، ج 2، ص 153-162.
32 ابن صباغ، الفصول المهمه، ص 282. وی در آنجا چنین ذکر می کند:
«ولد ابوالقاسم محمّد بن الحجة بن الحسن الخالص بسرّ من رأی لیلة النصف من شعبان خمس و خمسین و مائتین للهجرة، و أمّا نسبه ابا و امّا فهو ابوالقاسم محمّد الحجة بن الحسن بن علی... و امّا امّه فأمّ ولد یقال لها نرجس، خیر امة و قیل اسمها غیر ذلک و امّا کنیته فابو القاسم و امّا لقبه فالحجة و المهدی و الخلف الصالح و القائم المنتظر و صاحب الزمان و اشهرها المهدی...».
33 ابن جوزی، تذکرة الخواص، ص 325. و بعد از اینکه نسب حضرت را چنین ذکر می کند:
«هو محمّد بن الحسن بن علی بن محمّد می گوید: قال رسول اللّه یخرج فی آخرالزمان رجل من ولدی اسمه کاسمی... فذلک هو المهدی...».
34 ابن عربی، الفتوحات المکیه، ج 6، ص 51.
35 مثلاً وی در سیر اعلام النبلاء جریان ولادت محمّد بن الحسن را نقل می کند و در ادامه می نویسد:
«و محمّد هذا (یعنی محمّد بن الحسن) هو الذی یزعمون انّه الخلف الحجة و انّه صاحب الزمان... و انّه حیّ... حتی یخرج فی الارض عدلاً و قسطا... و من احالک علی غائب لم ینصفک» (ج 13، ص 120) و نیز در تاریخ الاسلام بعد از گزارش ولادت می نویسد: «و هم (شیعه) یدّعون بقاءه، فی السرداب من اربع مائة و خمسین سنة و انّه صاحب الزمان و انّه حیّ...» (ج 19، ص 113).
36 وی که در دو جا موضوع امام مهدی را در کتابش مطرح کرده، در هر دو جا ضمن اعتراف صریح یا ضمنی به ولادت آن حضرت، مهدی موعود بودن ایشان را رد می کند و در یک جا می نویسد: «و مع ذلک لا حجة فیه لما زعمته الرافضة انّ المهدی هو الامام ابوالقاسم محمّد الحجة بن الحسن العسکری...» الصواعق المحرقه، ج 2، باب 11.
37 «ابوالقاسم محمّد بن الحسن العسکری بن علی الهادی... و هو الذی تزعم الشیعة انّه المنتظر و القائم و المهدی... و اقاویلهم فیه کثیرة...» وفیات الاعیان، ج 4، ص 176.
38 شعرانی، الیواقیت و الجواهر، ج 2، ص 562.
39 محمّد الصبان، اسعاف الراغبین فی سیرة المصطفی و فضائل اهل بیته الطاهرین، چاپ شده در حاشیه نورالابصار، ص 141-142.
40 حسن العدوی الحمزاوی، مشارق الانوار فی فوز اهل الاعتبار، ص 112.
41 شعرانی، الیواقیت و الجواهر، ج 2، ص 562؛ نیز محمّد الصبان، اسعاف الراغبین فی سیرة المصطفی و فضائل اهل بیته الطاهرین، ص 141-142؛ الحمزاوی، مشارق الانوار فی فوز اهل الاعتبار، ص 112.
42 ابن عربی، الفتوحات المکیه، ج 6، ص 51.
43 آشتیانی، شرح مقدمه قیصری، ص 914، پی نوشت سوم.
44 مسعودی، اثبات الوصیه، ص 266؛ طبری، دلائل الامامه، ص 240.
45 شیخ صدوق، کمال الدین، ج 1، باب 26، ح 16، ص 564.
46 همان، باب 29، ح 2، ص 581.
47 همان.
48 برای اطلاع بیشتر درباره این گونه روایات بنگرید به: منتخب الاثر، ج 2، ص 164-221.
49 کلینی، الکافی، ج 2، ص 328.
50 همان، ح 1، برای آگاهی بیشتر رجوع شود به: الکافی، ج 1، ص 329، ح 6-4 و نیز ص 514، باب مولد الصاحب؛ شیخ صدوق، کمال الدین، ج 2، باب 42، فی میلاد القائم؛ شیخ طوسی، الغیبه، فصل سوم.
51 شیخ صدوق، کمال الدین، ج 2، باب 42، ح 1.
52 همان، ح 5.
53 همان، ح 7.
54 کلینی، الکافی، ج 1، ص 514، ح 2، ص 329، ح 4 و 6 و ص 332، ح 13 و 14.
55 شیخ صدوق، کمال الدین، ج 2، باب 43، ح 1.
56 همان، باب 42، ح 10.
57 همان، باب 43، ح 2.
58 مسعودی، اثبات الوصیه، ص 275.
59 طبری، دلائل الامامه، ص 274 و 277.
60 فتال نیشابوری، روضة الواعظین، ص 257-262.
61 راوندی، الخرائج و الجرائح، ج 2، ص 957، 960 و 1101.
62 ابو جعفر محمّد بن عثمان بن سعید، دومین نائب از «نواب چهارگانه» امام زمان علیه السلام و فرزند نائب اول عثمان بن سعید است. وی بعد از مرگ پدر، عهده دار سفارتامام گردید و در سال 304 یا 305ق در بغداد درگذشت.
63 شیخ صدوق، من لا یحضره الفقیه، ج 2، ص 520، ح 3115.
64 همان.
65 برای آگاهی بیشتر در این باره می توان به مقاله محققانه آقای علی اکبر ذاکری، در کتاب چشم به راه مهدی (ص 104-33) که در همین باره به چاپ رسیده مراجعه کرد.
66 محمّد بن طلحه شافعی، مطالب السؤول، ج 2، ص 153.
67 ابن صبّاغ، الفصول المهمة فی معرفة احوال الائمه، ص 281.
68 گنجی شافعی، البیان فی اخبار صاحب الزمان، ص 97.
69 شعرانی، الیواقیت و الجواهر، ج 2، ص 562.
70 به نقل از: الیواقیت و الجواهر، ج 2، ص 562؛ حمزاوی، مشارق الانوار، ص 112؛ محمّد الصبان، اسعاف الراغبین، ص 141-142.
71 شبلنجی، نورالابصار فی مناقب آل بیت النبی المختار، ص 168.
72 قندوزی، ینابیع الموده، ج 2، ص 543.
73 حمزاوی، مشارق الانوار، ص 112.
74 ابن جوزی، تذکرة الخواص، ص 352-326.

 

منابع و مآخذ :
1 آشتیانی، سید جلال الدین، شرح مقدمه قیصری، چاپ سوم: قم، دفتر تبلیغات اسلامی، 1372ش.
2 ابن اثیر الجزری، الکامل فی التاریخ، چاپ دوم: بیروت، دارالکتاب العربی.
3 ابن جوزی، تذکرة الخواص، بیروت، مؤسسه اهل البیت، 1401 ق.
4 ابن خلّکان، محمّد ابی بکر، وفیات الاعیان، چاپ دوم: قم، منشورات رضی، 1363ش.
5 ابن صبّاغ مالکی، الفصول المهمة فی معرفة احوال الائمه، چاپ دوم: بیروت، دارالاضواء، 1409ق.
6 ابن عربی، محیی الدین، الفتوحات المکیه، بیروت، دارالکتب العلمیه، 1420ق.
7 ابن قیّم جوزیّه، المنار المنیف فی الصّحیح و الضعیف، حلب، مکتب المطبوعات الاسلامیه، 1390ق.
8 حمزاوی، حسن، مشارق الانوار فی فوز اهل الاعتبار، مصر، مطبعة العثمانی، 1307ق.
9 ذهبی، شمس الدین، العبر فی خبر من غبر، بیروت، دارالکتب العلمیه.
10 ، تاریخ الاسلام، بیروت، دارالکتاب العربی، 1412ق.
11 ، دول الاسلام، بیروت، مؤسسه الاعلمی، 1405ق.
12 ، سیر اعلام النبلاء، چاپ چهارم: بیروت، مؤسسه الرساله، 1406ق.
13 راوندی، قطب الدین، الخرائج و الجرائح، قم، مدرسة الامام المهدی، 1409ق.
14 زرکلی، خیرالدین، الاعلام، چاپ دهم: بیروت، دارالعلم للملایین، 1992م.
15 شافعی، محمّد بن طلحه، مطالب السؤول فی مناقب آل الرسول، بیروت، مؤسسه ام القری، 1420ق.
16 شبلنجی، نورالابصار فی مناقب آل بیت النبی المختار، بیروت، دارالکتب العلمیه، 1418ق.
17 شعرانی، الیواقیت و الجواهر، بیروت، داراحیاء التراث العربی، بی تا.
18 صافی گلپایگانی، منتخب الاثر فی الامام الثانی عشر، چاپ دوم: قم، انتشارات حضرت معصومه علیهاالسلام ، 1421ق.
19 الصبان، محمّد، اسعاف الراغبین فی سیرة المصطفی، بیروت، دارالفکر.
20 صدوق، محمّد بن علی، کمال الدین، قم، انتشارات جامعه مدرسین، 1405ق.
21 ، من لا یحضره الفقیه، قم، انتشارات جامعه مدرسین، 1413ق.
22 طباطبایی، محمّد حسین، شیعه در اسلام، تهران، دارالکتب، 1346ش.
23 طبری، دلائل الامامه، قم، منشورات رضی، 1363ش.
24 طوسی، محمّد بن الحسن، الغیبة، قم، مؤسسه معارف الاسلامیه، 1411ق.
25 العباد، محسن، «الرد علی من کذب بالاحادیث الصحیحة الواردة فی المهدی»، مجله الجامعه الاسلامیه، سال اول، شماره سوم، 1388ق.
26 عسکری، نجم الدین، المهدی الموعود المنتظر عند علماء اهل السنّة و الشیعه.
27 علم الهدی، سید مرتضی، تنزیه الانبیاء، قم، انتشارات رضی، بی تا.
28 العمیدی، ثامر هاشم، در انتظار ققنوس، ترجمه مهدی علیزاده، قم، مؤسسه آموزشی پژوهشی امام خمینی، 1379ش.
29 ، دفاع عن الکافی، مرکز الغدیر، 1415ق.
30 فتال نیشابوری، محمّد بن حسن، روضة الواعظین، قم، انتشارات رضی.
31 قندوزی، سلیمان بن ابراهیم، ینابیع الموده، بیروت، اعلمی، 1418ق.
32 کلینی، محمّد بن یعقوب، الکافی، چاپ چهارم: بیروت، دار صعب، 1401ق.
33 گنجی شافعی، البیان فی اخبار صاحب الزمان، بیروت، دارالمحجه البیضاء، 1421ق.
34 مسعودی، علی بن الحسین، اثبات الوصیه، قم، انصاریان، 1417ق.
35 مظفر، محمّد رضا، عقائد الامامیه، تهران، وزارت فرهنگ و ارشاد اسلامی، 1380ش.
36 مفید، محمّد بن محمّد بن نعمان، الارشاد، قم، کنگره جهانی شیخ مفید، 1413ق.
37 هیتمی، ابن حجر، الصواعق المحرقه، بیروت، مؤسسه الرساله، 1417ق.
امام زین العابدین علیه السلام خطاب به ابو خالد می گوید:
ای ابا خالد: مردم زمان غیبتِ آن امام که معتقد به امامت و منتظر ظهور او هستند از مردم هر زمانی برترند، زیرا خدای تعالی عقل و فهم و معرفتی به آنها عطا فرموده است که غیبت نزد آنان به منزله مشاهده است، و آنان را در آن زمان به مانند مجاهدین پیش روی رسول خدا صلی الله علیه و آله که با شمشیر به جهاد برخاسته اند قرار داده است. آنان مخلصان حقیقی و شیعیان راستین ما و داعیان به دین خدای تعالی در نهان و آشکارند. و فرمود: انتظار فرج خود بزرگترین فرج است.
(صدوق، کمال الدین و تمام النعمة، ترجمه دکتر پهلوان، 1/588)

 

منبع : مجله مشکوة

مقدمه :
اعتقاد به ظهور مهدی موعود علیه السلام بخشی از اعتقادات اسلامی را تشکیل می دهد و با وجود پاره ای از اختلاف نظرها در برخی از جزئیات مربوط به شخص امام مهدی علیه السلام و نیز در باره چگونگی ظهور و تشکیل حکومت آن حضرت، تمامی مذاهب اسلامی به آمدن چنین شخصیتی در آخر الزمان باور دارند و بر خلاف نظر بعضی از نویسندگان، این عقیده اختصاص به مذهب شیعه نداشته و ندارد و این واقعیت با مراجعه به منابع روایی و دیدگاههای عالمان مذاهب اسلامی به خوبی روشن می شود. عالمان و دانشمندان چهار مذهب اصلی اهل سنت، یعنی: شافعیان، حنبلیان، مالکیان و حنفیان به این واقعیت تصریح دارند و آن را از جمله اعتقادات اسلامی بر شمرده و حتی برخی آن را ضروری دین نیز دانسته اند.
با این وصف، برخی از نویسندگان اسلامی و به ویژه در دوره اخیر، از پذیرفتن اصل مهدویت سرباز زده اند و با دلایلی که به نظر می رسد برخی از آنها برگرفته از دیدگاههای مستشرقان باشد، به انکار مهدویت به عنوان عقیده ای اسلامی پرداخته و آن را بر آمده از تفکرات شیعه معرفی کرده اند.
بر خلاف این اظهار نظر غیر کارشناسانه، اعتقاد به امام مهدی علیه السلام و تصریح بر اسلامی بودن این باور، از سده های نخستین تاریخ اسلام تاکنون وجود داشته و در آثار و نوشته های دانشمندان اسلامی منعکس شده است و نادیده گرفتن این واقعیت همانند انکار امور بدیهی و واضح است.
در این نوشتار، برای اثبات این ادعا گفته ها و نوشته هایی از دانشمندان چهار مذهب اصلی اهل سنت ذکر می شود که به روشنی بیانگر این مهم است؛ البته باید اعتراف کرد که توجه به این موضوع در میان عالمان شافعی مذهب جایگاه ویژه و برتری داشته است و آثار و تألیفات آنان در این زمینه، بیش از آثار و تألیفات دیگر دانشمندان مذاهب اسلامی می باشد.
الف. دانشمندان شافعی
آنان توجه خاص و ویژه ای به موضوع مهدویت داشته اند و در بسیاری از آثار و نوشته های خود، از زوایای مختلف به طرح این بحث و مباحث پیرامونی آن پرداخته اند؛ گاهی با ذکر روایات و احادیث مربوط، گاهی با بیان ویژگیها و اوصاف حضرت و دیگر گاه با رد اشکالات و شبهاتی که در این حوزه وارد شده است.
یادآوری این نکته مفید است که تعدادی از دانشمندان شافعی مذهب در مورد خصوصیات و ویژگیهای امام علیه السلام با شیعه هم عقیده هستند و این واقعیت از لا به لای برخی نوشته های آنان مشهود است. اینک برخی از نوشته ها و نظرات تعدادی از نویسندگان شافعی مذهب ذکر می شود:
1. کمال الدین محمد بن طلحة الشافعی (م قرن هفتم ه . ق)
وی با نوشتن کتاب «مطالب السؤول فی مناقب آل الرسول» دیدگاههای خود را در باره امامان معصوم علیهم السلام بیان داشته است و همان گونه که از نام کتاب پیداست، مؤلف، آن را در باره فضایل و زندگی نامه امامان علیهم السلام نگاشته است و به همین سبب، باب آخر کتاب را به امام مهدی علیه السلام اختصاص داده و در آنجا نظرات خود را در باره آن حضرت بیان داشته است.
نکته مهم و قابل توجه در اندیشه این نویسنده، این است که در مورد شخص آن حضرت، به مانند شیعه معتقد است که ایشان فرزند امام عسکری علیه السلام می باشد و اکنون نیز در قید حیات است.
برای اثبات ظهور امام علیه السلام ، احادیث متعددی را از منابع اهل سنت ذکر کرده و در پایان نیز به بررسی و ارزیابی برخی اشکالات در باره امام مهدی علیه السلام پرداخته و به تفصیل آنها را پاسخ داده است. از جمله آن اشکالات اینکه چگونه مهدی موعودی که پیامبر صلی الله علیه و آله وعده آمدن وی را داده است، همان محمد بن الحسن العسکری می باشد؟
نویسنده در توجیه حدیث «اسم ابیه اسم ابی» که برخی منابع اهل سنت آن را به نقل از پیامبر صلی الله علیه و آله ذکر کرده اند، توضیح مفصل و ارزشمندی را بیان داشته است.
2. کنجی شافعی (م قرن هفتم ه . ق)
یکی از کتابهای خوب و منظمی که احادیث و مباحث مربوط به امام مهدی علیه السلام را با ترتیبی خاص و با ابواب و موضوعاتی منسجم ذکر کرده، کتاب «البیان فی اخبار صاحب الزمان» نوشته کنجی شافعی است. وی در مقدمه کتاب می نویسد:
«من این کتاب را به نام «البیان فی اخبار صاحب الزمان» نامیدم و از ذکر هر روایتی که از طریق شیعه وارد شده، اجتناب کردم؛ که شیعه هر چند نقلش صحیح باشد، برای آنان کارساز است... و استدلال به احادیث غیر شیعه مسئله را تأکید بیشتری خواهد بخشید.»
نکته حائز اهمیت در این نوشته آن است که نویسنده با عنوانی که به آخرین باب داده ـ بر خلاف نظر بیشتر اهل سنت ـ امام مهدی علیه السلام را متولد شده می داند و معتقد است که وی دارای حیات است.
وی در ابتدای باب 25 می نویسد:
«هیچ امتناعی در بقاء مهدی وجود ندارد؛ به دلیل اینکه عیسی و الیاس و خضر علیهم السلام که از اولیای خداوند می باشند، زنده اند و دجال و ابلیس که از دشمنان خداوند هستند نیز زنده اند و زنده بودن اینها به وسیله قرآن و سنت اثبات شده. آن گاه که بر این موضوع اتفاق کرده اند، زنده بودن مهدی را انکار کرده اند. پس بعد از این به سخن هیچ عاقلی توجه نمی شود، اگر بخواهد باقی بودن مهدی را انکار نماید.
نویسنده در ادامه، با ذکر دلایل و مستنداتی، زنده بودن عیسی و خضر علیهماالسلام را اثبات می کند و از این دلایل نتیجه می گیرد که زنده ماندن امام مهدی علیه السلام در مدت طولانی هیچ استبعادی ندارد.
3. اسماعیل بن کثیر(م 774 ه . ق)
وی در کتاب «النهایة فی الفتن و الملاحم» فصل ویژه ای برای امام مهدی علیه السلام گشوده و ضمن توضیحاتی در باره ایشان، احادیث و روایات زیادی را نقل کرده و در پاره ای از موارد به توضیح آنها نیز پرداخته است. وی عنوان این فصل را چنین ذکر کرده: «فصل فی ذکر المهدی الذی یکون فی آخر الزمان.»
در ابتدای این فصل این چنین آغاز می کند:
«مهدی علیه السلام یکی از خلفای راشدین و از امامان هدایتگر می باشد که روایات منقول از رسول خدا صلی الله علیه و آله در مورد او نقل شده و گویای این است که حضرت در آخر الزمان خواهد آمد و به گمانم ظهورش پیش از آمدن عیسی علیه السلام باشد.»
وی تصریح می کند که مهدی موعود علیه السلام از ذریه رسول خدا صلی الله علیه و آله و از فرزندان فاطمه علیهاالسلام می باشد.
نویسنده بعد از ذکر برخی از احادیث، در باره سند آنها به قضاوت نشسته و در چند مورد، اسناد این روایات را صحیح و یا حسن دانسته است.
4. سعد الدین تفتازانی (م 793 ه . ق)
وی در مبحث امامت کتاب «شرح المقاصد» که آخرین بخش این کتاب است، موضوع ظهور امام مهدی علیه السلام را مورد توجه قرار داده، می نویسد:
«روایات صحیحه ای در مورد ظهور پیشوایی از نسل فاطمه علیهاالسلام آمده و چنین دلالت دارد که آن حضرت، دنیا را پر از عدل و داد خواهد کرد، پس از پر شدنش از ظلم و ستم... .»
وی در ادامه، ظهور امام علیه السلام را از جمله نشانه های قیامت بر شمرده و مجددا بر صحت اخبار مهدویت تأکید ورزیده؛ هر چند آنها را احادیث آحاد دانسته است.
البته نگاهی نقادانه به نگرش شیعه به مهدویت دارد و زنده بودن امام مهدی علیه السلام را امری بعید دانسته و ظاهرا مهم ترین دلیل وی در این مطلب، همین استبعاد حیات حضرت می باشد که معلوم است استبعاد تنها، نمی تواند دلیل قانع کننده و درستی باشد؛ چون واضح است که اگر با استبعاد تنها بشود موضوعی را منکر شد، بسیاری از مباحث و مسائل به راحتی قابل انکار خواهد بود و البته این شیوه ای پسندیده نمی باشد.
5. جلال الدین سیوطی (م 911 ه . ق)
وی که از نویسندگان برجسته اهل سنت در زمینه های گوناگون حدیثی، تفسیری و علوم قرآنی است، تألیف مستقلی در باره امام مهدی علیه السلام دارد با نام «العرف الوری فی اخبار المهدی» و در آن صدها حدیث را از منابع متعدد و مختلف اهل سنت جمع آوری کرده است و این کار، نشان از اهتمام و توجه جدی وی به این موضوع دارد. نویسنده که بیشتر به نقل احادیث اکتفا کرده و به ندرت توضیحاتی در باره آنها ذکر کرده است، در پایان، فصلی را گشوده و در آن چهار نکته مهم را یادآوری کرده که عبارت است از:
1. مهدی علیه السلام یکی از خلفای دوازده گانه ای است که در حدیث جابری سمره ذکر شده ؛
2. مهدی علیه السلام نمی تواند از فرزندان عباس بن عبد المطلب باشد؛
3. سند حدیث «لَا مَهْدِی اِلَّا عِیْسَی بْنُ مَرْیَمَ» ضعیف است؛ چون با نقل متواتری که گویای ظهور مهدی علیه السلام است، و اینکه وی از فرزندان رسول خدا صلی الله علیه و آله می باشد و عیسی پشت سر او نماز خواهد خواند، متعارض است؛
4. آنچه نقل شده که مهدی علیه السلام از مغرب ظهور خواهد کرد، هیچ پایه و دلیلی ندارد.
علاوه بر آنچه که وی در این اثر نقل کرده، در برخی دیگر از آثارش، همانند: «الجامع الصغیر» احادیثی را در باره اماممهدی علیه السلام ذکر کرده است.
6. ابن حجر هیتمی (م 974 ه . ق)
وی در کتاب «الصواعق المحرقه» در ذیل آیه دوازدهم که در فضایل اهل بیت علیهم السلام نقل کرده، روایات مربوط بهامام مهدی علیه السلام را با تفصیل زیادی از منابع متعدد اهل سنت آورده است و در ادامه می نویسد:
«قول بهتری است که خروج امام مهدی علیه السلام پیش از ظهور عیسی علیه السلام می باشد؛ ولی برخی نیز گفته اند: بعد از آن می باشد. ابو الحسن آبری می گوید: روایات ظهور مهدی علیه السلام که از رسول خدا صلی الله علیه و آله نقل شده و متواتر و مستفیض هستند، دلالت دارند که وی از اهل بیت پیامبر صلی الله علیه و آله است و زمین را پر از داد می کند و به همراه عیسی علیه السلام خروج می نماید و او را در کشتن دجال در درب «لدّ» در سرزمین فلسطین یاری می رساند و او امام این امت خواهد شد و عیسی علیه السلام پشت سر او به نماز می ایستد.»
وی در شرح حال ابی القاسم محمد الحجة می گوید:
«سن وی هنگام وفات پدر، پنج سال بوده که خداوند در این سن به وی حکمت عطا کرد.»
با اینکه سخن وی صراحت در تولد پسر امام عسکری علیه السلام دارد، اما در ادامه و نیز در جایی دیگر، شدیدا بر شیعیان تاخته است که چرا آنان مهدی موعود علیه السلام را همان فرزند امام عسکری علیه السلام دانسته اند.
هیتمی در جایی دیگر و در پاسخ به پرسشی در مورد اعتقاد به یک مدعی مهدویت و نیز سؤال در باره حکم منکرانامام مهدی علیه السلام چنین نوشته است:
«اعتقاد این گروه (معتقدان به مهدی بودن آن شخص) باطل و زشت است و بدعتی فاحش و گمراهی حتمی می باشد و اما انکار مهدی علیه السلام اگر به خاطر انکار سنت باشد، حکم کفر و ارتداد آنان باید صادر شود و کشته شوند و اگر این انکار، نه به خاطر انکار سنت، بلکه صرف دشمنی با بزرگان اسلامی باشد، پس تعزیر آنان لازم است.»
وی ضمن یادآوری مطلب یاد شده و تأکید بر آن در کتاب «الفتاوی الحدیثیة» برای استوار کردن رد این افکار و عقاید، احادیث متعدد و مختلفی را در باره امام مهدی علیه السلام ذکر کرده و به استناد آنها، ادعای آنان را غیر قابل قبول معرفی کرده است.
ضمنا وی کتابی مستقل در باره امام مهدی علیه السلام به رشته تحریر در آورده با نام «القول المختصر فی علامات المهدی المنتظر» که این نوشته در سه باب و یک خاتمه خلاصه شده و باب اول به بیان نشانه ها و خصوصیاتی که برای امام مهدی علیه السلام در روایات آمده، اختصاص یافته است و در این قسمت، با استناد به احادیث، 63 عنوان را یادآور شده است. در باب دوم روایات و احادیثی را که از صحابه ذکر شده، نقل کرده و در آن 39 حدیث را آورده است. در باب سوم آنچه که از تابعین در باره امام علیه السلام نقل شده، آورده که جمع آنها 56 حدیث است و در خاتمه کتاب، مباحث مختلفی از قبیل خروج امام علیه السلام پیش از آمدن عیسی علیه السلام ، علامات نزول عیسی علیه السلام ، خروج یأجوج و مأجوج، و نیز خروج دابة الارض را با تکیه بر احادیث و گفته های علما ذکر کرده است.
افزون بر این چند مورد که از میان علمای شافعی مذهب ذکر شد، شمار زیادی از دانشمندان شافعی، در باره اماممهدی علیه السلام با صراحت اظهار نظر کرده اند و برخی حتی تألیف مستقل و ویژه ای در این مورد به سامان رسانده اند که به جهت رعایت اختصار تنها نام چند نفر از آنها برده می شود: 1. مناوی (م 103 ه . ق) در کتاب «فیض القدیر»؛ 2. محمد رسول برزنجی (م 1103 ه . ق) در کتاب «الاساعة لا شراط الساعة»؛ 3. محمد الصبان (م 1307 ه . ق) در کتاب «اسعاف الراغبین و ابراز الوهم المکنون من کلام ابن خلدون.»
ب. دانشمندان حنبلی
1. امام احمد بن حنبل (م 241 ه . ق)
وی رئیس فرقه حنبلیهاست و نویسنده یکی از گسترده ترین و کهن ترین جوامع حدیثی اهل سنت نیز به شمار می رود. وی در این مجموعه حدیثی، احادیث مختلف و متعددی را در باره امام مهدی علیه السلام ذکر کرده است. یکی از فضلای محترم حوزه علمیه قم در اقدامی شایسته، احادیث مربوط به امام مهدی علیه السلام را که در این کتاب حدیثی آمده، جمع آوری کرده و با نام «احادیث المهدی علیه السلام من مسند احمد بن حنبل» به چاپ رسانده است.
در این کتاب، 136 حدیث از مسند احمد استخراج شده و طی چند بخش تنظیم گردیده است که در بردارنده موضوعات متعدد و مختلفی در باره امام مهدی علیه السلام است؛ از نشانه های ظهور آن حضرت تا ظهور و وضعیت عصر ظهور و دیگر موضوعات مرتبط با امام مهدی علیه السلام .
ممکن است گفته شود: چون احمد بن حنبل در باره این احادیث قضاوت خاص نداشته است، پس ذکر این احادیث نمی تواند دلیلی برای اثبات دیدگاه و نظر او در این باره باشد؛ ولی در جواب باید گفت: ثبت این تعداد زیاد از احادیث در این جامع حدیثی کهن، حتما نشان از پذیرش و اعتماد نویسنده بر این احادیث دارد و چنین اهتمامی از سوی وی حکایت از مقبولیت محتوای آنها نزد وی دارد. بنابراین، مهم ترین شخصیتِ فرقه حنبلی که در موضوع مهدویت دیدگاهش روشن و مشخص است، امام آنها یعنی احمد بن حنبل است.
2. ابن تیم جوزیه حنبلی (م 751 ه . ق)
وی که از نویسندگان سرشناس و معروف اهل تسنن است، فصل پنجاهم کتاب «المنار المنیف فی الصحیح و الضعیف» را به مباحث مربوط به امام مهدی علیه السلام اختصاص داده و در ردّ حدیث جعلی «لَا مَهْدِیَّ اِلَّا عِیسَی بْنُ مَرْیَمَ؛ مهدی جز عیسی وجود ندارد.» مطالب و مباحث مختلفی را ذکر کرده و از قول برخی از دانشمندان اهل سنت، از جمله احمد بن الحسین آبری تواتر روایات نبوی را در باره امام مهدی علیه السلام یاد آور می شود و می گوید: «تواتر در این باره وجود دارد که آن حضرت از اهل بیت رسول خدا صلی الله علیه و آله است و عیسی علیه السلام به هنگام ظهور وی، خواهد آمد و در نماز به او اقتدا خواهد کرد.»
وی در ادامه، برای تأکید گفته آبری، روایات متعددی را از منابع اهل سنت ذکر کرده و هنگام تقسیم بندی این احادیث، تصریح دارد که اینها چهار دسته هستند: صحیح، حسن، غریب و موضوع.
و به این ترتیب، تعدادی از احادیث امام مهدی علیه السلام را صحیح و حسن دانسته و آنها را دارای حجیت و قابل برای استدلال معرفی کرده است.
3. یحیی بن محمد حنبلی (م قرن دهم ه . ق)
وی در پاسخ به پرسشی در مورد معتقدان به یک مدعی مهدویت و نیز در باره منکران اصل مهدویت چنین نوشته است:
«الحمد لله اللهم اهدنا لما اختلف فیه الحق باذنک! عقیده مذکور بدون شک، باطل است؛ چون مستلزم مخالفت و ردّ احادیث صحیحی است که از پیامبر صلی الله علیه و آله رسیده و پیامبر صلی الله علیه و آله در این احادیث از ظهورمهدی علیه السلام در آخر الزمان خبر داده و ویژگیهای شخصی مهدی علیه السلام و حوادث زمان ظهور را یاد کرده است. یکی از علائم مهم ظهور مهدی علیه السلام که کسی نمی تواند ادعا کند که واقع شده است، فرود آمدن حضرت عیسی علیه السلام از آسمان و قرار گرفتن او در کنار مهدی علیه السلام و نمازگزاردن او پشت سر آن حضرت و همین طور خروج دجال و کشته شدن او می باشد... و کسی که مهدی موعود علیه السلام را تکذیب کند، رسول خدا صلی الله علیه و آله به کفر او خبر داده است... .»
ج. عالمان حنفی و مهدویت
تعدادی از عالمان و نویسندگان حنفی مذهب در باره مهدویت و اعتقاد به مهدی آخر الزمان، نوشته ها و آثار خوب و ارزشمندی را از خود بر جای گذاشته اند. در پاره ای از موارد، علاوه بر اصل اعتقاد به ظهور امام مهدی علیه السلام ، به مانند شیعه به زنده بودن وی نیز معتقد می باشند و اینک دیدگاه چند نفر از دانشمندان حنفی مذهب در پی می آید:
1. ابن جوزی (م 650 ه . ق)
وی در کتاب معروفش، «تذکرة خواص الامة فی خصائص الائمة علیهم السلام »، فصلی جداگانه به امام مهدی علیه السلام اختصاص داده و مباحث و موضوعات مختلفی در این باره نگاشته است و در آغاز این فصل می گوید:
«فصل فی ذکر الحجة المهدی هو محمد بن الحسن بن علی بن محمد بن علی بن موسی الرضا و کنیته ابو عبد الله و ابو القاسم و هو الخلف الحجة صاحب الزمان.»
آن گاه روایاتی از منابع اهل سنت ذکر می کند که در آنها موضوعات مربوط به امام مهدی علیه السلام مطرح شده است. ابن جوزی سپس به دیدگاه امامیه در باره زنده بودن امام مهدی علیه السلام پرداخته و برخی دلایل شیعیان در این باره را یاد آور شده است. از نوشته ابن جوزی چنین بر می آید که وی اعتقاد شیعه را در باره امام مهدی علیه السلام پذیرفته و آن را منطقی و قابل قبول دانسته است.
2. ابن طولون دمشقی (م 935 ه . ق)
وی که در حدیث، فقه و تاریخ صاحب نظر و در بسیاری از موضوعات دارای آثار و نوشته هایی بوده، کتابی با نام «الائمة الاشاعة» دارد که بخشی را به «الحجة المهدی» اختصاص داده و در آن به بحث در باره امام مهدی علیه السلام پرداخته است. در این اثر، بیشتر عقاید و اندیشه های شیعه در مورد ولادت امام مهدی علیه السلام و زنده بودن آن حضرت را نوشته است و هر چند با صراحت این عقاید را نپذیرفته، ولی از لا به لای نوشته وی چنین بر می آید که تمایل به قبول آنها دارد و البته اظهار نظر صریح را به کتاب دیگرش با نام «الهدی الی ماورد فی المهدی» موکول کرده و ظاهرا از این نوشته هم اثری باقی نمانده است.
ابن طولون در کتاب «الائمة اثنا عشر» با احترام و تجلیل فراوان اسامی امامان دوازده گانه شیعه را در اشعاری گنجانده است.
3. عبد الوهاب شعرانی (م 973 ه . ق)
وی در باب 56 کتاب «الیواقیت و الجواهر» نشانه های قیامت را که در احادیث آمده، ذکر کرده که از جمله آنها، خروجامام مهدی علیه السلام می باشد. نکته قابل توجهی که وجود دارد، این است که وی با وجود حنفی بودن، به مانند شیعه معتقد است امام مهدی علیه السلام فرزند امام عسکری علیه السلام است و اکنون زنده و در قید حیات می باشد و تا زمان ظهور عیسی علیه السلام نیز زنده خواهد ماند. به متن عبارت وی بنگرید:
«وی (امام مهدی علیه السلام ) از فرزندان امام عسکری علیه السلام است و ولادتش در شب نیمه شعبان سال 255 ه . ق اتفاق افتاده و تا زمان آمدن عیسی علیه السلام زنده خواهد ماند.»
بدین شکل، وی نه تنها آمدن و ظهور امام مهدی علیه السلام را در آخر الزمان از جمله موارد حتمی بر شمرده است، بلکه تولد آن حضرت و حیات ایشان را تا زمان ظهور قبول دارد و از این جهت، اندیشه و عقیده وی بسیار نزدیک به عقیده شیعه می باشد.
4. ابو السرور حنفی (م قرن دهم ه . ق)
وی که مفتی حنفیها در شهر مکه بوده است، در پاسخ به استفتائاتی که جماعتی از مسلمانان هند از علمای آن زمان مکه کرده اند و از آنان خواسته اند که نظرشان را در مورد اعتقاد به یک مدعی مهدویت و نیز منکران مهدویت بنویسند، چنین گفته است:
«اعتقاد این طایفه زشت کردار باطل است و پوچ. باید با عقیده باطل و پیروان آن به سختی مبارزه کرد و این فکر یاوه را از مغز آنان در آورد؛ چون این عقیده مخالف است با احادیث صحیح و سنن صریح و متواتری که به وسیله راویان بسیار و اخبار فراوان رسیده است و آن احادیث و سنن همه می گوید که مهدی موعود علیه السلام که در آخر الزمان خروج می کند، همراه عیسی علیه السلام خواهد آمد و با کمک او، دجال را خواهد کشت. برای ظهور او، علامتهایی است، از جمله: خروج سفیانی و گرفته شدن ماه و خورشید در ماه رمضان بر خلاف معمول.»
از این گفته به خوبی نگاه مذهب حنفی به موضوع امام مهدی علیه السلام آشکار می شود و معلوم می گردد که نه تنها آنان این فکر را قبول دارند، بلکه آن را مضمون احادیث صحیح و متواتر می دانند و این نکته بسیار مهمی می باشد.
5. سلیمان بن ابراهیم قندروزی (م 1294 ه . ق)
وی که متولد شده در بلخ می باشد، بیشتر تحصیلاتش را در همان دیار سپری کرد و ادامه تحصیلات را در بخارا گذراند. بعد از آن به تصوف و عرفان نیز روی آورد و از بزرگان صوفیه شد. بدین شکل، هم در مباحث نقلی و هم طریقی صاحب مقاماتی گردید.
او کتاب «ینابیع المودة» را در مناقب و فضایل اهل بیت علیهم السلام نگاشته است و بخش عمده ای از آن را به مباحث مربوط به امام مهدی علیه السلام اختصاص داده و آیات تفسیر و تأویل شده در باره آن حضرت را ذکر کرده و نیز روایاتی که در مورد ایشان نقل شده، از منابع مختلف آورده است. همین طور، احادیث خلفای دوازده گانه و تفسیرهایی که برای آنها شده را ذکر کرده و نقلهایی که در باره ولادت ایشان شده و نیز علمای سنی مذهب را که تصریح بر ولادت آن کرده اند، نام برده است. در بخش دیگر، کرامات و خارق عادتهایی که توسط آن حضرت انجام شده را نقل کرده و ملاقات کنندگان با ایشان را در دوره غیبت یاد آور شده است.
از مجموع نوشته های وی چنین بر می آید که نویسنده درباره امام مهدی علیه السلام همانند شیعه می اندیشد و معتقد به ولادت و زنده بودن آن حضرت است.
6. ابو البرکات آلوسی (م 1371 ه . ق)
وی در کتاب «غایة المواعظ» در بخش شمارش نشانه های برپایی قیامت ـ به مانند برخی دیگر از دانشمندان اهل سنت ـ ظهور امام مهدی علیه السلام را از جمله این نشانه ها دانسته و گفته است که قول صحیح تر نزد بیشتر عالمان و دانشمندان، ظهور و خروج امام مهدی علیه السلام است.
وی از قول ابن حجر هیتمی در «الصواعق المحرقة» نقل می کند که آیه «وَ اِنَّهُ لَعِلْمٌ لِلسَّاعَة» در مورد امام مهدیعلیه السلام نازل شده است. آن گاه در ادامه می گوید که در باره آمدن امام مهدی علیه السلام ، احادیث و اخبار متعددی وارد شده و به همین مناسبت، تعدادی از این احادیث را ذکر کرده است. در باره سیر حکومتی که امامخواهد داشت، بحثهایی را مطرح کرده و نظرات عالمان معروف را مورد اشاره قرار داده است.
وی در پایان، با اشاره به اعتقاد شیعه در مورد زنده بودن امام علیه السلام ، این باور را مردود دانسته و آن را انکار می کند؛ البته دلیل خاصی برای این کار ارائه نکرده است.
د. امام مهدی علیه السلام در نگاه مالکیان
همانند دیگر عالمان مذاهب اسلامی، علمای فرقه مالکی باور به ظهور و فرج امام مهدیعلیه السلام را یکی از اعتقادات خود دانسته و بر آن تأکید ورزیده اند. این واقعیت در نوشته ها و آثار آنان کاملاً مشهود و واضح است. در دوره های مختلف، تصریح بر این عقیده در لا به لای کتابها و نوشته های آنها دیده می شود. اینک از باب نمونه به گزارشی از نوشته ها و گفته های برخی از دانشمندان برجسته این فرقه پرداخته می شود:
1. قرطبی مالکی (م 671 ه . ق)
او که از جمله عالمان و نویسندگان معروف و شناخته شده اهل سنت است، آثار علمی و مشهوری از خود بر جای گذاشته که مهم ترین آنها تفسیر «الجامع لاحکام القرآن» است. وی در کتاب دیگرش با نام «التذکرة فی احوال الموتی و امور الآخرة» ابواب و فصولی را به بحث در باره امام مهدی علیه السلام اختصاص داده و با بیان احادیث متعددی از منابع اهل سنت، این موضوع را دنبال کرده و در توضیح برخی از این احادیث، مطالبی را در مورد امام مهدیعلیه السلام بیان داشته است؛ البته نویسنده در تفسیر آیه 33 سوره توبه، در کتاب تفسیرش، مضمون آن آیه را که وعده خداوند بر غلبه دین اسلام است، بنا بر قولی منطبق بر عصر و زمان امام مهدی علیه السلام دانسته است.
2. ابن صباغ مالکی (م 855 ه . ق)
وی که از بزرگان فرقه مالکی در عصر و زمان خود بوده است، کتابی با نام «الفصول المهمة فی معرفة احوال با وجود پاره ای از اختلاف نظرها در برخی از جزئیات مربوط به شخص امام مهدی علیه السلام و نیز در باره چگونگی ظهور و تشکیل حکومت آن حضرت، تمامی مذاهب اسلامی به آمدن چنین شخصیتی در آخر الزمان باور دارند
الائمة علیهم السلام » نگاشته که انگیزه تألیف آن را بیان شرح حال و مقامات ائمه دوازده گانه علیهم السلام معرفی کرده است و این نوشته را بنا بر درخواست برخی از معاصران خود به سامان رسانده است. وی در فصل دوازدهم این کتاب، شرح حال و خصوصیات امام مهدی علیه السلام را ذکر کرده و در آن، مباحث مختلف و احادیث گوناگونی در باره امام مهدی علیه السلام آورده است. وعده رسول خدا صلی الله علیه و آله به ظهور آن حضرت را مورد اثبات قرار داده و از نسب آن بزرگوار سخن گفته است.
نکته قابل توجه در نوشته های این نویسنده آن است که به مانند برخی دیگر از عالمان اهل سنت، معتقد به ولادتامام مهدی علیه السلام است و بر این باور است که آن حضرت اکنون زنده و در قید حیات می باشد.
3. محمد بن محمد بن الخطاب المالکی (م قرن دهم ه . ق)
وی در پاسخ به پرسشی در باره معتقدان به میّتی که مدعی مهدویت بوده و نیز راجع به منکران مهدویت گفته است: «عقیده طایفه یاد شده، در باره آن میّت در گذشته که او مهدی موعود است و باید در آخر الزمان ظهور کند، باطل و پوچ است؛ به سبب احادیث صحیحه ای که دلالت دارد بر وجودمهدی علیه السلام و خروج او و نیز حوادثی که در آستانه ظهور او اتفاق خواهد افتاد، همانند: ظهور سفیانی، فرو رفتن وی و لشکرش در زمین منطقه بیداء، کسوف خورشید در نیمه ماه رمضان و خسوف ماه در اول آن... و نیز به سبب احادیثی که دلالت دارند بر اینکه مهدی علیه السلام فرمانروای زمین خواهد شد و دجال، در روزگار وی ظهور خواهد کرد و دیگر علاماتی که هیچ کدام در دوره این شخص مرده ای که بدان اشاره شد، تحقق نیافته است.»
4. شیخ محمد الصبان (م 1307 ه . ق)
وی در کتاب «اسعاف الراغبین» فصلی را به بحث درباره امام مهدی علیه السلام ، نسب ایشان و محل ظهور و نیز نشانه های خروج حضرت بیان داشته است. علاوه بر روایاتی که در این باره ذکر کرده، مطالب مختلفی در تأیید این موضوع از بزرگانی چون محی الدین عربی و شعرانی نقل می کند.
عربی در جمع بین روایاتی که امام مهدی علیه السلام را از نسل امام حسین علیه السلام دانسته و روایاتی که آن حضرت را از نسل امام حسن علیه السلام می داند، مطالب متنوعی را بیان داشته است.
5. محمد بن جعفر بن ادریس الکتانی المالکی (م 1345 ه . ق)
در کتاب «نظم المتناثر من الحدیث المتواتر» که در آن احادیث متواتر را جمع آوری کرده، روایات مربوط به امام مهدی علیه السلام را از جمله آنها دانسته و با استناد به سخنان و گفته های دانشمندان معروف و شناخته شده اهل سنت، بر تواتر این احادیث پای می فشارد و معتقد است که آمدن و ظهور امام مهدی علیه السلام بر اساس این احادیث و نیز وعده هایی که در آنها داده شده است، از ضروریات و موارد حتمی می باشد.

 

منبع : مبلغان ، اردیبهشت و خرداد 1386، شماره 91