یکشنبه, 16 تیر 1392 ساعت 08:00
خواندن 1603 دفعه

واقفیه - حسن حسین زاده شانه چی

پيدايش فرقه‏هاى مختلف در بين مسلمانان و شكل‏گيرى عقايد آن‏ها، تحت تأثير عوامل مختلف مذهبى و غير مذهبى بوده است. يكى از آموزه‏هاى دينى كه در شكل‏گيرى عقايدِ شمار قابل توجهى از فرق اسلامى و به خصوص شيعى تأثير داشته است، عقيده مهدويت است. انديشه مهدويت در قالب شيعى آن با مسأله غيبت و رجعت كاملاً به هم پيوسته است و همين دستمايه‏اى شد براى برخى پيشوايان و پيروان فرق اسلامى تا عقايد خود را بر پايه آن بنا نهند كه يكى از اين فرقه‏ها واقفيه است. واقفى‏گرى كه يكى از اركان اساسى آن اعتقاد به غيبت و رجعت مهدى است، در معناى عام آن، سابقه‏اى ديرين در تاريخ اسلام دارد و شمار قابل توجهى از فرق اسلامى با تمسك به عقيده مهدويت قايل به وقف شده‏اند. واقفيه در معناى خاصّ به وقف كنندگان بر امام هفتم اطلاق مى‏گردد كه عقيده به مهدى موعود و غيبت و رجعت او را، بر امام هفتم تطبيق دادند. در مقاله حاضر ضمن معرفى واقفيه و عقايدشان علل و عوامل پيدايش اين جريان را مورد بررسى قرار مى‏دهيم.
معنا و مدلول واقفيه‏
واقفيه - يا واقفه - عنوانى است كه به برخى از فرقه‏هاى مذهبى اطلاق مى‏شود كه در زمان حضور امامان‏عليهم السلام تحت تأثير عوامل گوناگون؛ به ويژه القاء شبهات عقيدتى و انگيزه‏هاى مادى و غير مادى ديگر پديد آمدند. درباره اين كه عنوان واقفيه به طور خاصّ بر چه گروه يا فرقه‏اى اطلاق مى‏شود و مراد از آن در كتاب‏هاى رجال و تاريخ متقدم كدام يك از توقف كنندگان بر امامت ائمه‏عليهم السلام هستند، اختلاف نظر وجود دارد.
عنوان واقفيه در كتاب‏هاى رجال و تاريخ و نيز در شرح حال اشخاصى با چنين گرايشات مذهبى و يا در ذكر مذاهب و فرق شيعه بارها تكرار شده است و بر كسانى گفته شده است كه در دوره‏هاى مختلف بر امامت امامان شيعه توقف كرده بودند، از جمله به برخى از پيروان سبائيه، كيسانيه و ناووسيه. به عنوان مثال شيخ صدوق در كتاب كمال الدين و تمام النعمه به هنگام نقل مناظره ميان ابن قبه و ابى زيد علوى عناوين «الواقفة على اميرالمؤمنين» و «الواقفه على موسى‏عليه السلام» و «الواقفه على ابى عبداللَّه» را به كار برده است.[2] و باز در جاى ديگر همين كتاب از «الواقفه على الحسن بن على بن محمّد» ياد مى‏كند كه عقيده داشتند امام حسن عسكرى‏عليه السلام غايب گشته و او همان مهدى قائم است.[3] ملاحظه مى‏شود كه در موارد فوق اطلاق عنوان واقفيه با ذكر نام امامى كه بر او توقف كرده بودند همراه است و عنوان مذكور به صورت عام ولى مقيّد بر همه توقف كنندگان در امامت اطلاق گرديده است. نوبختى نيز ضمن اشاره به وجود توقف كنندگانى - واقفيانى - براى هر يك از امامان تأكيد مى‏كند كه واقفيه به طور مطلق عنوان خاصّ كسانى است كه بر امامت امام موسى بن جعفرعليه السلام توقف كرده‏اند. او مى‏گويد: «هر يك از ايشان - امامان - كه در گذشت واقفيه‏اى داشت كه بر امامت او توقف كردند ولى اين لقب خاص اصحاب موسى بن جعفرعليه السلام است».[4] محققان و نويسندگان متأخر نيز عمدتاً بر اين مبنا اعتماد كرده‏اند و بر اين نكته اتفاق نظر دارند كه توقف در امامت به دو گونه بوده است:
توقف به معناى عام يعنى توقف گروهى از مردم بر امامت يكى از امامان؛
توقف به معناى خاص يعنى توقف بر امامت موسى بن جعفرعليه السلام.

وحيد بهبهانى در اين باره مى‏گويد :

«واقفيه كسانى هستند كه بر امامت موسى بن جعفر توقف كردند چه بسا عنوان واقفيه بر كسانى كه بر امامت ديگر امامان توقف كردند هم اطلاق شود... ولى هر گاه به طور مطلق گفته شود مراد از آن توقف كنندگان بر امام كاظم‏عليه السلام هستند و به ديگر توقف كنندگان مربوط نمى‏شود مگر با وجود قرينه‏اى بر آن...».[5]
با اين حال برخى علماء اطلاق عنوان واقفيه را ولو به طور مطلق، بر ساير توقف كنندگان در امامت بعيد ندانسته‏اند، از آن جمله شيخ سليمان بحرانى است كه ناووسيه - توقف كنندگان بر امام صادق‏عليه السلام را به طور مطلق تحت عنوان واقفيه ذكر كرده است.[6] به نظر مى‏رسد علامه حلّى نيز چنين نظرى داشته است.[7] گفتار كشى درباره على بن حسان بن كثير هم مى‏تواند مؤيدى بر اين نظريه باشد چنان كه درباره وى - كه از اصحاب امام باقر و امام صادق بوده - مى‏گويد: «او واقفى بود و ابوالحسن - يعنى موسى بن جعفرعليه السلام - را درك نكرد».[8] او هم‏چنين درباره حيان سراج كه در زمان امام صادق‏عليه السلام مى‏زيسته و كيسانى مذهب بوده گفته است: «او كيسانى و واقفى بود».[9]
به هر حال در كتب رجالى بر بسيارى از توقف كنندگان بر ائمه‏عليه السلام واقفى گفته شده است.[10] با اين حال، علماء به همان قاعده مذكور - يعنى اطلاق عنوان مطلق واقفيه بر واقفيه موسى بن جعفرعليه السلام - عمل كرده‏اند شايد علت اشتهار عنوان مطلق واقفيه بر واقفيه موسى بن جعفرعليه السلام به سبب فراوانى واقفيه در ميان اصحاب موسى بن جعفرعليه السلام و شهرت يافتن اين فرقه واقفى پس از وفات امام كاظم‏عليه السلام و ظهور رجال بزرگى از اين طايفه مثل بطائنى، قندى، ابن سماعه، ابن مهران و ... بوده باشد.
اقسام توقف‏
پديده توقف - يا واقفى‏گرى - را با توجه به انگيزه‏ها و عوامل شكل دهنده آن و مطالعه شخصيت و عملكرد بانيان مى‏توان به سه دسته تقسيم كرد :
1. توقف عادى و ساده :

اين پديده نشأت گرفته از عقيده‏اى پاك و خالص بود كه با برخى شبهات اعتقادى و يا تأويل‏هاى ناروا آميخته شده بود. اين نوع توقف را در ميان همه طوايف واقفى مى‏توان يافت. عوامل پيدايش اين نوع واقفى‏گرى به طور كلى باورهاى دينى و عقايد مذهبى بودند، كه عمدتاً به سبب تأويلات نادرست و برداشت‏هاى غلط از مبانى و اصول امامت و عدم شناخت صحيح ملاك‏هاى تشخيص امام شكل مى‏گرفتند. دلايل عمده‏اى كه اين واقفيان در توجيه توقف خود بيان مى‏كردند شامل: مسأله انتقال امامت به فرزند ارشد، نداشتن فرزند پسر و يا خردسالى فرزندان امام متوفى بود.
2. توقف برنامه‏ريزى شده و هدفمند :

اين گونه توقف‏ها بر اساس اهداف سياسى - اقتصادى و يا انگيزه‏هاى شخصى - چون جاه‏طلبى و شهرت‏طلبىِ - بانيان آنها پديد مى‏آمدند. اين نوع توقف را نيز در فرقه‏هاى مختلف واقفيه مى‏توان مشاهده كرد. اهداف سياسى دنبال شده در اين پديده بيشتر در ميان فرقه‏هايى قابل مشاهده است كه فعاليت‏هاى سياسى گسترده‏اى داشتند مانند برخى طوايف زيديه و كيسانيه. انگيزه‏هاى شخصى مذكور را بيشتر در سران واقفيه امام صادق‏عليه السلام و واقفيه امام يازدهم‏عليه السلام مى‏توان جستجو كرد. امّا انگيزه‏هاى مادى و اقتصادى بيش از همه در واقفيه موسى بن جعفرعليه السلام بروز و ظهور داشتند كه در حقيقت اركان اساسى پيدايش اين انشعاب عقيدتى بودند.
اين نوع توقف اهميت بسيار زيادى داشته است، زيرا همواره گامى خطرناك در ايجاد انشعابات در تاريخ شيعه به شمار مى‏رفت و آثار فكرى و عقيدتى منفى و مفاهيم و شبهات دشوارى را به همراه داشت، هم‏چنين موجب برخى تحريفات در روايات معتبر و مصادر تشريع و مبانى امامت مى‏گرديد. علاوه بر اين، توقف‏هاى برنامه‏ريزى شده، خود زمينه‏ساز پيدايش توقف‏هايى از نوع اول - توقف‏هاى عقيدتى - بودند. تحريفات و تاويلات هدف‏مندى كه توسط سران اين طوايف واقفى صورت مى‏گرفت موجب رويكرد كسان ديگرى به واقفيه، البته با انگيزه‏هاى خالص عقيدتى، مى‏شد. اين نوع توقف و انگيزه‏هاى مربوط به آن را مى‏توان به وضوح در واقفيه موسى بن جعفرعليه السلام ديد كه در ابتدا تحت تأثير انگيزه‏هاى مادى و شخصى بنيانگذارانشان شكل گرفت و سپس با جعل و تحريفات صورت گرفته، شكل و رنگ عقيدتى يافت.
واقفى‏گرى‏
در تاريخ فرق و مذاهب اسلامى به خصوص در ميان فرقه‏هاى شيعى، طوايف متعددى با انديشه‏هاى واقفى‏گرى وجود دارند كه همگى با وجود اختلاف‏هاى موجود داراى يك وجه شباهت كلى هستند و آن اين است كه همگى عقيده دارند پيشواى آنان آخرين پيشواى برحق الهى است و بعد از او كسى را به پيشوايى - امامت - نمى‏شناسند. اغلب بر اين عقيده‏اند كه او همان مهدى قائم است كه از ميان مردم غائب گرديده و نمرده و نمى‏ميرد، تا روزى كه جهان را از عدل و داد آكنده سازد.
نخستين انديشه توقف در اسلام به زمان وفات رسول خدا بازمى‏گردد. مشهور است كه چون پيامبر دار فانى را وداع گفت عمر بن خطاب كه بر سر جنازه حضرتش حاضر شده بود بانگ زد: «به خدا محمد نمرده است بلكه همچون موسى از ميان قومش غائب گرديده و به زودى باز خواهد گشت» و پيوسته اين سخن را تكرار مى‏كرد چنان كه مردم گمان كردند عقلش را از دست داده است.[11] اين سخن عمر به هر انگيزه و هدفى كه بود اولين انديشه توقف در اسلام بود. گرچه اين انديشه دوامى نياورد و اساساً مورد پذيرش قرار نگرفت امّا انديشه واقفى‏گرى در طى تاريخ اسلام بارها تجديد شد و فرقه‏هاى مختلفى را پديد آورد.
1. توقف بر امام على‏عليه السلام

به نظر مى‏رسد اولين كسى كه واقفى‏گرى را در ميان مسلمانان رواج داد عبداللَّه بن سبا بود. عبداللَّه بن سبا چنان كه اشعرى مى‏گويد افكار غلوآميز و افراطى داشت و امام على‏عليه السلام او و پيروانش را مجازات كرد.[12] امّا وقتى خبر شهادت على‏عليه السلام را به او دادند بانگ برداشت: «دروغ مى‏گويى اى دشمن خدا، به خدا سوگند اگر مغز سر او را در كاسه‏اى نزد من بياورى و هفتاد نفر عادل بر مرگ او گواهى دهند سخنت را نمى‏پذيريم و يقين داريم كه او نمرده و كشته نشده و نمى‏ميرد تا بر تمام زمين مسلط شود» سپس همراه اصحابش به در خانه اميرالمؤمنين‏عليه السلام رفته و از او اجازه ورود خواست و وقتى كه اهل خانه اظهار داشتند آن حضرت از دنيا رفته همان سخنان را تكرار كرد.[13]
نوبختى همين مطالب را با اندكى اختصار ذكر مى‏كند.[14] صاحب مقالات الاسلاميين اظهار مى‏دارد كه سبائيه مى‏پنداشتند على نمرده و پيش از قيام باز خواهد گشت و زمين را از عدل و داد پر خواهد كرد، در حقيقت به نوعى رجعت اعتقاد داشتند.[15]
2. توقف بر امام باقرعليه السلام

اين افراد پس از وفات امام باقرعليه السلام با اعتقاد به اين كه امام باقرعليه السلام همان قائم منتظر است و در اين باب به رواياتى استناد مى‏كردند، در امامت آن حضرت توقف كردند. بغدادى مى‏گويد: پس از درگذشت امام باقرعليه السلام گروهى از اصحابش قايل به مهدويت وى شدند[16] و شهرستانى تأكيد كرده كه آنان بر امامت حضرت باقرعليه السلام توقف كرده و قايل به رجعت وى شدند.[17]
3. توقف بر امام صادق‏عليه السلام

گروهى از شيعيان نيز بر امامت حضرت صادق‏عليه السلام توقف كردند، آنها عقيده داشتند وى زنده است و از دنيا نرفته و نخواهد رفت تا ظاهر گردد و او همان مهدى موعود است. اين فرقه همان‏هايى هستند كه به ناووسيه معروف شدند، زيرا رئيس آنها شخصى به نام ناووسى از مردم بصره بود.[18] شيخ مفيد درباره اعتقادات ايشان توضيح بيشترى مى‏دهد و به رواياتى كه اين گروه به آن استدلال مى‏كردند اشاره كرده و آنها را باطل مى‏شمرد.[19]
4. توقف بر امام حسن عسكرى‏عليه السلام

درباره امامان بعد از موسى بن جعفرعليه السلام هم واقفى‏گرى وجود داشت، از جمله درباره امام حسن عسكرى كه عده‏اى قايل به غيبت وى شدند و شيخ صدوق مى‏گويد: «توقف كنندگان بر حسن بن على بن محمد ادعا مى‏كردند كه غيبتى بر او واقع شده، زيرا به غيبت ايمان داشتند ولى مصداق و موضوع آن را نمى‏دانستند و معتقد بود كه وى همان مهدى قائم است».[20] نوبختى مى‏گويد: «اصحاب وى - امام عسكرى‏عليه السلام - بعد از او به چهارده فرقه تقسيم شدند: يك فرقه گفتند: حسن بن على نمرده و زنده است بلكه غايب شده و او همان قائم است كه نمى‏ميرد، چون فرزندى ندارد و زمين هم از وجود امام و حجت خدا خالى نمى‏شود. آنان بسيارى از اقوال واقفيه موسى بن جعفر را مى‏گفتند و چون از آنها مى‏پرسيدند چه فرقى ميان شما و واقفيه است؟ مى‏گفتند آنها در توقف بر موسى بن جعفر اشتباه كردند زيرا او به هنگام وفاتش فرزندى داشت كه به او وصيت كرد «يعنى امام رضاعليه السلام...» گروه‏هاى ديگرى هم از واقفيه امام عسكرى قايل به رجعت آن حضرت شدند.[21]
5. توقف بر فرزندان ائمه‏ عليه السلام

گذشته از توقف كنندگان بر ائمه‏ عليه السلام فرقه‏هاى ديگرى نيز بودند كه به نوعى بر امامت يكى از فرزندان ايشان توقف كردند. نخستين گروه از اين واقفيان، كيسانيه بودند كه قايل به امامت محمد بن حنفيه و مهدويت و قائميت او شدند. گروهى از ايشان پس از درگذشت او بر امامت او توقف كرده و بر اين باور بودند كه او غائب گشته و به زودى خروج خواهد كرد.[22] گروهى از همين كيسانيه كه پيروان شخصى به نام ابن كرب بودند به نام كربيه معروف شدند.[23]
گروهى ديگر از قائلين به امامت محمد حنفيه، امامت پسرش ابو هاشم را پذيرفتند و پس از مرگ او به گروه‏هاى مختلف تقسيم شدند كه يك گروه بر امامت او - ابو هاشم - توقف كرده و قايل به مهدويت، قائميت و رجعت وى شدند.[24] فرقه ديگرى از كيسانيه بر امامت و مهدويت عبداللَّه بن معاويه - بن عبداللَّه بن جعفر - توقف كردند. آنها مى‏گفتند او زنده و در كوهى در اصفهان مقيم است، وى همان مهدى است كه زمين را از عدل و داد پر خواهد كرد.[25]
از مهم‏ترين فرقه‏هاى توقف كننده گروهى از زيديه بودند كه بر امامت محمد بن عبداللَّه بن حسن معروف به نفس زكيّه توقف كردند و او را امام زنده و غايب مى‏دانستند.[26] علاوه بر اين‏ها گروهى از شيعيان نيز پس از درگذشت امام باقرعليه السلام به اين عقيده گرويدند، از آن جمله اصحاب مغيرة بن سعيد بودند كه قايل به امامت محمد نفس زكيّه شدند و چون او كشته شد بر امامتش توقف كردند.[27]
اسماعيليه، فرقه‏اى كه قايل به امامت اسماعيل پسر امام صادق‏عليه السلام بودند به دو گروه تقسيم شدند: گروهى امامت محمد پسر اسماعيل را پذيرفتند امّا گروه ديگر بر امامت اسماعيل توقف كرده و قايل به مهدويت او شدند. آنها عقيده داشتند اسماعيل نمرده بود بلكه پدرش امام صادق‏عليه السلام وى را از ديدگان مردم غايب ساخت تا گزندى به وى نرسد. و او زنده خواهد ماند تا روزى كه بر همه زمين تسلط يابد. اين گروه اسماعيليه خالصه هستند.[28] اما از پيروان محمد بن اسماعيل نيز گروهى قايل به مهدويت وى شدند و بر امامت او توقف كردند.[29]
6. توقف بر امامت ديگران

پديده توقف در ميان فرقه‏هاى غير شيعى هم وجود داشت، از جمله گروهى از اصحاب ابو مسلم خراسانى بودند كه به امامت او ايمان داشتند و ادعا مى‏كردند او نمرده و زنده است.[30] از پيروان عباسيان نيز گروهى به نام راونديه بودند كه اعتقاداتى مشابه گروه مذكور داشتند كه به تدريج مدعى نبوت و الوهيت ابو مسلم شدند و منصور خليفه عباسى عده‏اى از آنان را كشت.[31]
واقفيه‏
پس از شهادت حضرت موسى بن جعفرعليه السلام امام هفتم شيعيان، با توجه به شرايط و موقعيّت خاصّ حاكم بر اين دوره، شيعيان و اصحاب آن حضرت در مسئله امامت و جانشينى ايشان به دو دسته تقسيم شدند: يك گروه كه بخش اعظم شيعيان را شامل مى‏شد با توجه به وصيّت امام‏عليه السلام و دلايل و شواهد كافى، امامت فرزند ايشان، على بن موسى الرضاعليه السلام را پذيرفتند و وى را به عنوان امام هشتم تأييد نمودند. اين دسته كه بزرگان اصحاب امام كاظم‏عليه السلام را هم شامل مى‏شد به نام قطعيه مشهور شدند.[32]
امّا گروه ديگرى از اصحاب امام هفتم‏عليه السلام بنا به دلايلى، از اعتراف به امامت على بن موسى الرضاعليه السلام و يا هر كس ديگرى سرباز زده و در امامت حضرت موسى بن جعفرعليه السلام توقف كردند. آنان اظهار مى‏داشتند كه موسى بن جعفرعليه السلام آخرين امام است و كسى را به امامت تعيين نكرده و يا دست‏كم ما از آن آگاه نيستيم. اين گروه كه به سبب طرح عقايد مختلفى به چند شاخه قابل تقسيم هستند واقفيه - واقفه - ناميده شدند. اين عنوان گرچه بر فرقه‏هاى ديگرى با عقايد مشابه ايشان اطلاق شده ولى به نظر مى‏رسد با توجه به گسترش كار ايشان و تداوم آن تا مدت قريب به يك قرن به عنوان مطلق واقفيه - هر گاه بدون قيدى خاص ذكر شده - اختصاص به اين فرقه - يعنى واقفيه موسى بن جعفرعليه السلام - داشته است.
واقفيان با نام ديگرى هم شناخته مى‏شوند :

ممطوره. اين عنوان در اصل از تركيب اضافى كلاب ممطوره - سگان باران خورده - گرفته شده است كه حاكى از پليدى و پستى سران اين طايفه است. سبب ناميده شدن آنها به اين لقب، ابن است كه در مناظره‏اى بين سران واقفيه و برخى از بزرگان شيعه، زمانى كه بحث به نتيجه نرسيده و واقفيان از پذيرش دلايل و براهين علماء شيعه سرباز زدند يكى از شيعيان خطاب به آنها گفت: «شما همچون سگان باران خورده (كلاب ممطوره) هستيد».[33] از اين رو در بين شيعيان قطعيه اين گروه به نام ممطوره شهرت يافتند امّا عنوان واقفيه بر آن چيرگى يافت و شهرت آنان به اين نام بيشتر گرديد.
واقفيان در خصوص اين كه امام هفتم از دنيا رفته يا زنده است؟ و اگر از دنيا رفته چگونه بوده؟ و اگر زنده است چگونه؟ و مسأله امامت پس از او به چه نحوى است؟ و .... سخنان گوناگونى اظهار داشتند به نحوى كه مى‏توان ايشان را در پنج يا شش دسته جاى داد ولى همگى در يك عقيده مشترك هستند اينكه: موسى بن جعفرعليه السلام همان مهدى موعود و قيام كننده خاندان رسول خداست كه روزى قيام خواهد كرد و دنيا را پر از عدل و داد خواهد نمود؛ دنيايى را كه از ظلم و بيداد آكنده شده باشد و بر همين اساس امامت كس ديگرى را نمى‏پذيرفتند:
امّا شش گروه مزبور واقفيه را مى‏توان به نحو ديگرى در چهار دسته تقسيم‏بندى كرد :
1. گروهى كه عقيده داشتند موسى بن جعفرعليه السلام درگذشته ولى رجعت خواهد كرد و به اين دنيا باز خواهد گشت.
2. اين گروه معتقد بودند امام هفتم‏عليه السلام از دنيا نرفته بلكه زنده است و از ديدگان مردم غائب گرديده و تا روزى كه قيام كند در غيبت به سر خواهد برد.
3. اين گروه اظهار مى‏كردند ما نمى‏دانيم كه او درگذشته يا زنده است و هيچ كدام را تكذيب يا تصديق نمى‏كنيم.
4. گروهى كه معتقد به غيبت امام هفتم پس از رجعت بودند.
بدين ترتيب واقفيان در چگونگى قائميت و مهدويت حضرت موسى بن جعفرعليه السلام كه عقيده اساسى آنان بود دچار تشتت و اختلاف شدند. اينك به طور اختصار به اقوال طوايف مختلف واقفيه اشاره مى‏كنيم:
1. معتقدين به رجعت‏
با شهادت موسى بن جعفرعليه السلام به جز شيعيان قطعيه كه به درگذشت آن حضرت يقين داشتند و به امامت على بن موسى الرضاعليه السلام اعتراف كردند، گروهى از واقفيان هم درگذشت امام هفتم‏عليه السلام را پذيرفتند ولى چون عقيده داشتند وى همان قيام كننده اهل بيت (قائم آل محمد) است؛ لذا اظهار داشتند كه او رجعتى خواهد داشت و در آن عليه ظلم و ستم قيام خواهد كرد. اين گروه خود، به دو دسته تقسيم مى‏شوند:
گروهى معتقد بودند امام هفتم‏عليه السلام به شهادت رسيده و از دنيا رفته است ولى او همان مهدى قائم امت است و چون وقت قيام او فرا برسد رجعت خواهد كرد و زمين را كه از ظلم و جور پر گرديده از عدل و داد سرشار سازد. آنان به اين سخن منسوب به امام صادق‏عليه السلام كه درباره وى فرموده بود: او شباهتى به عيسى بن مريم دارد و به دست بنى‏عباس كشته خواهد شد،[34] استدلال مى‏كردند.
امّا گروه ديگرى از اين واقفيان شهادت آن حضرت را انكار مى‏كردند و عقيده داشتند او به مرگ خود درگذشته و خداوند وى را به آسمان‏ها برده است و به هنگام قيامش او را به زمين فرود خواهد آورد.[35]
بدين ترتيب در كيفيت وفات و رجعت آن حضرت با گروه نخست اختلاف داشتند.
2. معتقدين به غيبت‏
گروه ديگرى از واقفيان از همان ابتدا و زمان شهادت موسى بن جعفرعليه السلام مسأله وفات آن حضرت را انكار كردند و اظهار داشتند وى از دنيا نرفته و زنده است. اين گروه نيز در بين خود درباره چگونگى غيبت و مسأله امامت شيعيان دچار اختلاف شدند.
يك گروه مى‏گفتند موسى بن جعفرعليه السلام زنده است، از دنيا نرفته و نخواهد رفت تا اين كه همه شرق و غرب زمين را تحت سيطره خود درآورد و عدل و داد را بر آنها حكمفرما سازد و او همان مهدى و قائم آل محمد است. آنان مى‏پنداشتند كه حضرت مخفيانه، به گونه‏اى كه كسى وى را نديد از زندان خارج گرديد و سپس از ديدگان مردم غائب گشته و پنهان شد امّا سلطان و درباريان ادعا كردند كه او در گذشته و مردم را به توهم انداختند. آنها در اين باره به روايتى از امام صادق‏عليه السلام استناد مى‏كردند كه فرموده بود: او مهدى قائم امت است و حتى اگر سر بريده‏اش را از فراز كوه به پائين بياندازند نبايد باور كرد زيرا او قيام كننده اهل بيت است.[36] بديهى است كه استدلال به چنين احاديثى كه با احاديث متواتر ديگر در تعارض هستند نمى‏تواند راهى براى اثبات مدعاى اين جريان‏هاى فرقه‏ساز باشد.
گروه ديگرى از همين دسته كه وفات امام هفتم‏عليه السلام را انكار كردند عقيده داشتند كه وى حتى زندانى هم نشد بلكه در همان ايام غائب گرديد و هم اكنون زنده است و مهدى موعود و قائم آل محمد اوست. به عقيده آنان موسى بن جعفرعليه السلام به هنگام غيبتش يكى از اصحابش به نام محمد بن بشير را جانشين خود در كارهايش قرار داد و او را وصى خود نموده و انگشتريش را به وى بخشيد و آن چه را مردم بدان احتياج پيدا مى‏كنند به محمّد بن بشير آموخت و كارها را به او واگذار كرد. محمد بن بشير هم به جاى خود در هنگام مرگش، پسرش سميع بن محمد را معرفى كرد و او پيشواى مردم بود و سپس هر كس را كه سميع معرفى كند پيشوا خواهد بود و اين وضعيت هم‏چنان ادامه خواهد داشت تا موسى بن جعفرعليه السلام ظهور نمايد و قيام كند.[37]
اين گروه كه پيروان عقايد محمد بن بشير بودند به نام بشيريه هم شناخته مى‏شوند.[38]
3. لا ادريون‏
گروه سوم آراءِ معتدل‏ترى ارائه دادند، آنان اظهار مى‏داشتند با توجه به اخبار بسيار درباره اينكه موسى بن جعفرعليه السلام مهدى و قائم است و نمى‏توانيم آنها را تكذيب كنيم از يك سو، و از سوى ديگر اخبارى كه درباره درگذشت پدر و نياكان آن حضرت يعنى امامان قبلى به دست رسيده و همگى تائيدى بر صحّت خبر وفات موسى بن جعفرعليه السلام مى‏باشند و اينها را هم نمى‏توانيم تكذيب كنيم، از اين رو نمى‏دانيم كه آيا وى از دنيا رفته يا زنده است و نمى‏توانيم بر هيچ يك تأكيد كنيم و نمى‏توانيم از امامت او هم فراتر برويم پس بر اين امر توقف مى‏كنيم تا در زمان قيام او اين امر براى ما آشكار شود.[39] به نظر مى‏رسد كه اين گروه واقع‏بينانه‏تر با مسئله برخورد كرده‏اند. ولى بايد توجه داشت كه استناد ايشان به روايت وارده درباره قائميت امام هفتم‏عليه السلام با طيف وسيعى از روايات صحيح و متواتر در باب مهدويت در تعارض است، بنابراين استدلال آنان را باطل مى‏سازد. اين گروه به سبب اين كه در اين مسأله اظهار بى‏اطلاعى مى‏كردند و مى‏گفتند: «ما نمى‏دانيم» (لا ندرى) به فرقه لا ادريون معروف شدند.[40]
4. معتقدين به غيبت پس از رجعت‏
گروه چهارم عقيده‏اى متفاوت‏تر از بقيه اظهار داشتند آنها ضمن اين كه پذيرفته بودند امام هفتم‏عليه السلام از دنيا رفته است، (به غيبت او هم) ايمان داشتند. به عقيده آنان موسى بن جعفرعليه السلام كه همان مهدى قائم است از دنيا رفته اما امامت نصيب و بهره كس ديگرى نيست تا زمانى كه رجعت كند و آن گاه ظاهر گشته و قيام خواهد كرد. آنان مى‏پنداشتند وى پس از وفاتش رجعت كرد - به دنيا بازگشت - امّا در مكانى پنهانى به سر مى‏برد (غيبت) و اصحابش با وى ديدار مى‏كنند و او را مى‏بينند و او به آنان دستورات لازم را مى‏دهد. آنان نيز در اين باره به رواياتى استناد مى‏كردند مبنى بر اينكه او قائم ناميده شده زيرا پس از وفاتش قيام مى‏كند.[41]
بدين ترتيب واقفيان (بغدادى در الفرق بين الفرق ضمن اشاره‏اى به اصل اعتقادى ايشان يعنى زنده بودن موسى بن جعفرعليه السلام و مهدويت آن حضرت آنان را موسويه مى‏خواند).[42] با نشر اين اقوال و آراء بر انگيزه‏هاى خود در واقفى‏گرى سرپوش نهادند به طورى كه حركت واقفيه مدت حدود يك قرن دوام يافت و البته بسيارى از آراء و اقوال مذكور در طى اين مدت و نزد سران و هواداران واقفيه به عنوان دلايل و براهينى بر صحّت مذهبشان طرح و ارائه گرديد.
رويكرد شيعيان به واقفيه موسى بن جعفرعليه السلام فقط به زمان شهادت ايشان منحصر نبود بلكه در يك برهه زمانى ديگر و با انگيزه‏هاى عقيدتى خالص كه متفاوت از بار اول بود گروهى از شيعيان به توقف در امامت موسى بن جعفر معتقد شدند. اين حركت واقفى‏گرى به سال‏ها بعد از شهادت موسى بن جعفرعليه السلام مربوط مى‏شد يعنى زمان شهادت امام هشتم على بن موسى الرضاعليه السلام. در اين زمان شيعيان در مسأله امامت و جانشينى على بن موسى الرضاعليه السلام دچار مشكل شدند اگر چه آن حضرت فرزند خود محمد بن على التقى‏عليه السلام را به جانشينى خويش معرفى كرده بود و اكثريت شيعيان آن را پذيرفته بودند ولى گروهى از شيعيان هم در اين امر دچار ترديد شدند. آنان با اين طرز فكر كه امام حتماً بايد فردى بالغ و داراى سنّ بيشتر باشد از پذيرفتن امامت حضرت جوادعليه السلام كه هفت سال بيش نداشت امتناع كردند و اعلام كردند چون او كودكى نابالغ است نمى‏تواند امام باشد و چون على بن موسى‏عليه السلام جانشين و امامى از خود به جا نگذاشته پس او نيز امام نبوده است و بدين گونه بر امامت موسى بن جعفرعليه السلام توقف كردند و به اقوال واقفيه روى آوردند.[43]
مسأله فرزند امام رضاعليه السلام در زمان حيات خود وى نيز مشكل‏ساز بود و برخى از سران واقفيه به آن حضرت اعتراض مى‏كردند كه چه گونه ادعاى امامت و جانشينى پدرش را مى‏نمايد در حالى كه فرزندى ندارد كه جانشين و امام پس از او باشد.[44] البته با ولادت حضرت جوادعليه السلام اين اعتراضات پايان گرفت ولى كم بودن سن امام جوادعليه السلام همچنان بهانه‏اى در دست واقفيان براى انكار امامت حضرت رضاعليه السلام بود.
علل و عوامل پيدايش واقفيه‏
عوامل پيدايش واقفيه را مى‏توان در دو دسته كلى جاى داد كه هر يك به نوبه خود به عوامل چندى تقسيم مى‏شود: عوامل مادى و عوامل معنوى.
1. عوامل مادى‏
در رأس اين عوامل بايد از انگيزه‏هاى مالى نام برد. مال‏دوستى و ثروت‏طلبى در همه ادوار تاريخ نقش بزرگى در به وجود آمدن تفرقه و مفاسد اجتماعى و سياسى و حتى مذهبى داشته است هم‏چنان كه مى‏توان از آن در جهت پيشبرد اهداف سودمند و مثبت بهره برد. در تاريخ اسلام هم جريان‏هايى وجود دارند كه به سبب حبّ مال و ثروت پديد آمده‏اند و چه بسا شخصيت‏هاى بزرگ و نامدارى را به دنبال خود كشيده‏اند. احاديث و روايات بسيارى كه در مذمت دنيا و مال دنيا آمده همگى ناظر به همين جنبه و بعد منفى و فسادانگيز ثروت است. واقفيه هم يكى از جريان‏هايى است كه تحت تأثير همين انگيزه شكل گرفت و سران آن به ترويج و اشاعه عقايد خود كه مبتنى بر انگيزه‏هاى مادى نيز بود، پرداختند. اخبار و نصوص متعددى وجود دارند كه تأكيد مى‏كنند علت توقف اين افراد در امامت موسى بن جعفرعليه السلام فريفته شدن به اموال و ثروت‏هاى فراوانى بود كه در نزد آنان جمع شده بود. شيخ طوسى ضمن اشاره به اين نكته نام اولين كسانى را كه چنين ادعايى را مطرح كردند، ذكر مى‏كند او مى‏گويد:
«منابع مورد اعتماد خبر داده‏اند كه اولين كسانى كه اين اعتقاد - توقف بر امامت موسى بن جعفر - را آشكار ساختند على بن ابى حمزه بطائنى و زياد بن مروان قندى و عثمان بن عيسى رواسى بودند كه در مال دنيا طمع كردند و به حطام آن دل بستند...».[45]
اين اشخاص كه پايه‏گذاران واقفيه بودند همگى از وكيلان امام هفتم‏عليه السلام بودند كه شيعيان با توجه به اعتمادى كه به آنها داشتند اموال بسيارى را به ايشان سپرده بودند تا به دست امام‏عليه السلام برسانند امّا با درگذشت امام‏عليه السلام آنها در اين اموال خيانت كرده و نزد خود نگه داشتند و از تحويل آن به جانشين امام‏عليه السلام خوددارى كردند. يونس بن عبدالرحمن در روايتى در اين باره مى‏گويد: «وقتى ابوالحسن - امام كاظم‏عليه السلام - درگذشت كسى از وكيلان او نبود مگر اين كه اموال بسيارى نزدش بود و همين سبب توقف آنها - در امامت - و انكار درگذشت ابوالحسن‏عليه السلام شد. در نزد زياد بن مروان قندى هشتاد هزار دينار و نزد على بن ابى حمزه بطائنى سى هزار دينار موجود بود...».[46] اين دو نفر از وكيلان امام هفتم در عراق بودند. عثمان بن عيسى رواسى نيز وكيل امام در مصر بود كه به گفته احمد بن حمّاد اموال فراوانى نزد او بود.[47] اين‏ها اموالى بودند كه در طى مدت طولانى زندانى بودن امام هفتم و عدم دسترسى وكيلان به ايشان، در نزد آنها جمع شده بود[48] و نتوانسته بودند آنها را به امام‏عليه السلام تحويل دهند. اينك كه امام‏عليه السلام درگذشته بود دلبستگى به اين اموال موجب شد وفات وى را انكار كنند و ادعا كنند كه او زنده است تا بدين طريق امامت جانشين او - يعنى امام رضاعليه السلام را ردّ كرده و نصوص بر امامت وى را انكار نمايند و بتوانند اموالى را كه در اختيارشان بود و مى‏بايست به جانشين آن حضرت تحويل دهند براى خود نگه دارند.[49] كشى در شرح حال منصور بن يونس يكى ديگر از وكيلان امام‏عليه السلام مى‏گويد: «منصور بن يونس بزرج نصّ بر امامت رضاعليه السلام را انكار كرد به سبب اموالى كه در نزد او بود».[50]
با توجه به برخى شواهد پيداست كه اين افراد به آن چه خود ادعا مى‏كردند اعتقاد حقيقى نداشتند بلكه صرفاً با طرح ادعاى خويش قصد داشتند به هدف خود يعنى دست يافتن به اموال مذكور نايل شوند، چنانكه اين امر در مناظره يكى از اين وكيلان با امام رضاعليه السلام و مجاب شدن او توسط ايشان به وضوح ديده مى‏شود، به طورى كه او حتى پس از باطل شدن ادعايش توسط امام‏عليه السلام از تحويل اموال سرباز مى‏زند. احمد بن حمّاد اين قضيه را چنين نقل مى‏كند: «يكى از وكيلان، عثمان بن عيسى رواسى بود كه در مصر به سر مى‏برد و نزد او اموال بسيار و شش كنيز بودند. ابوالحسن - امام رضاعليه السلام - درباره [فرستادن‏] اين اموال و كنيزان به او پيغام دادند امّا او در نامه‏اى خطاب به وى نوشت: «پدر تو نمرده است» امام در جواب او نوشت: «پدرم به طور قطع درگذشت و ما ميراث او را هم تقسيم كرديم و خبر درگذشت او درست است». و در اين باره با او استدلال كرد امّا عثمان در نامه‏اى چنين نوشت: «اگر پدرت نمرده است از اين اموال چيزى نصيب تو نمى‏شود و اگر هم چنان كه مى‏گويى درگذشته است، به من دستور نداده كه مالى را به تو بدهم...».[51]
بدين ترتيب اين افراد با طرح ادعاى خود درباره زنده بودن امام هفتم‏عليه السلام و توقف بر امامت وى اموال بسيارى به چنگ آوردند و براى اين كه اهداف و انگيزه‏هاى اصلى آنان - يعنى تصرف اموال - براى مردم اشكار نشود به كمك همين اموال به ترويج عقايد بدعت‏آميز خود دست زدند و كوشيدند تا از اين طريق عده‏اى از شيعيان و بزرگان اصحاب امام‏عليه السلام را با خود هم‏داستان كنند. يونس بن عبدالرحمن در اين باره مى‏گويد: «چون ابوالحسن - امام هفتم‏عليه السلام - درگذشت كسى از وكيلان او نبود مگر كه اموال بسيارى نزدش موجود بود و همين سبب توقف آنها و انكار وفات ابوالحسن‏عليه السلام شد.... وقتى كه اين را مشاهده كردم و حق برايم آشكار شد و امامت ابوالحسن - امام رضاعليه السلام - را دانستم زبان به سخن گشوده و مردم را به امامت وى دعوت كردم امّا آن دو - زياد بن مروان قندى و على بن ابى حمزه بطائنى - برايم پيغام فرستادند و گفتند چه چيز تو را به اين كار وا داشته؟ اگر ثروت مى‏خواهى ما تو را بى‏نياز مى‏كنيم و ده هزار دينار برايم ضمانت كردند و خواستند از كارم دست بردارم امّا من امتناع كردم و گفتم: ما از صادقين عليهما السلام روايت مى‏كنيم كه گفته‏اند: هر گاه بدعت‏ها آشكار شدند عالم بايد دانش خود را آشكار سازد و اگر نكند نور ايمان از او گرفته خواهد شد و من از جهاد در راه امر خدا در هر حالى فروگذار نمى‏كنم. از اين پس آن دو با من دشمنى كردند و كينه‏ام را به دل گرفتند».[52]
با اين حال سران واقفيه در تطميع گروهى از شيعيان موفق شدند چنان كه شيخ طوسى مى‏گويد: «آنها مردم را به سوى خود جلب كردند و از اموالى كه در آنها خيانت كرده بودند به آنان دادند مانند حمزة بن بزيع و ابن المكارى و كرام الخثعمى و امثال اينها».[53]
كشى در جايى ديگر ضمن اشاره به نكات فوق تأكيد مى‏كند كه انگيزه اصلى كسانى كه در امامت موسى بن جعفرعليه السلام توقف كردند آزمندى و حرص مال و ثروت بود. او در اين باره به داستان دو تن ديگر از وكيلان امام هفتم‏عليه السلام اشاره مى‏كند كه نام يكى از آنها حيّان سراج بود و مى‏گويد:
«پيدايش واقفيه اين گونه بود كه سى هزار دينار در نزد اشعث‏ها جمع شده بود كه از زكات اموال و صدقات واجبشان بود. اين اموال را نزد دو وكيل از وكلاء موسى بن جعفر در كوفه بردند كه نام يكى حيّان سراج بود و ديگرى هم با او بود، در اين زمان امام‏عليه السلام در زندان بود و آن دو وكيل با اين اموال زمين و املاكى فراهم كردند و محصولش را فروختند امّا چون موسى بن جعفرعليه السلام درگذشت و خبرش به آنها رسيد وفات او را انكار كردند و در ميان شيعيان شايع كردند كه او نمرده است و او همان قائم آل محمد است. گروهى از شيعيان بر آنها اعتماد كردند و سخنان آنها در ميان شيعيان پخش شد، تا وقتى كه مرگشان فرا رسيد آن گاه وصيت كردند كه اين اموال را به وارثان موسى بن جعفر تحويل دهند. در اين زمان بود كه براى شيعيان آشكار شد آن دو اين سخنان را به جهت آزمندى و حرص مال گفته بودند».[54]
2. عوامل معنوى‏
عوامل معنوى را مى‏توان به چند قسم تقسيم كرد:
الف) شبهات عقيدتى: شبهه‏هاى اعتقادى كه گاه در اثر القاء انديشه‏هاى نو پديد و گاه به سبب برداشت‏هاى نادرست از برخى مبانى و مصادر عقيدتى پديد مى‏آمدند در شكل‏گيرى و زمينه‏سازى حركت واقفيه مؤثر بودند. از مهم‏ترين اين شبهات مى‏توان به موارد زير اشاره كرد :
1. مسئله سن امام‏
مسأله سن امام به ويژه پس از امام رضاعليه السلام موجب پيدايش شبهاتى در بين شيعيان گرديد، زيرا در اين دوران به خصوص، امامان در سنين كم و گاه در سن خردسالى به امامت مى‏رسيدند و اين امر موجب شك و ترديدهائى درباره امامت ايشان مى‏شد. اين امر به ويژه پس از درگذشت امام رضاعليه السلام بسيار مسئله‏ساز گرديد و يكى از عوامل رويكرد گروهى از شيعيان به انديشه واقفيه گرديد. آن چه موجب تشديد بيشتر اين مشكل مى‏شود اين بود كه عده زيادى از اصحاب امام رضاعليه السلام بزرگان و ريش‏سفيدانى بودند كه زمان امام هفتم و گاه دوران حضرت صادق‏عليه السلام را هم درك كرده بودند و اينك پذيرش امامت فرزند امام رضاعليه السلام را كه در سن هفت سالگى بود برايشان دشوار مى‏نمود. چنان كه مى‏بينيم برخى از اصحاب بزرگ امام هشتم‏عليه السلام در مسأله امامت حضرت جوادعليه السلام به شك و ترديد گرفتار شدند.[55] به هر حال اين مسأله موجب رويكرد عده‏اى از شيعيان، پس از وفات امام هشتم‏عليه السلام به واقفيه گرديد. آنان با اشاره به سن كم حضرت جوادعليه السلام امامت وى را رد كردند و سپس امامت حضرت رضاعليه السلام را با استناد به اين كه جانشين و فرزند بالغى نداشته، انكار نمودند و به اعتقاد واقفيه بازگشته و بر امامت موسى بن جعفرعليه السلام توقف كردند. آنها اين طور استدلال مى‏كردند كه جايز نيست كودكى نابالغ امام باشد و اظهار مى‏داشتند اگر جايز باشد كه خداوند به اطاعت از امام نابالغ فرمان دهد پس جايز است كه كودك نابالغ هم مكلف باشد و همان طور كه عاقلانه نيست كودك نابالغ مكلف باشد جايز نيست كه كودك نابالغ امام گردد و امام بايد فردى بالغ باشد.[56]
بدين ترتيب گروهى از شيعيان سال‏ها پس از درگذشت امام موسى بن جعفرعليه السلام بر امامت آن حضرت توقف كردند. البته شبهه سن امام پيش از درگذشت امام رضاعليه السلام نيز در ميان اصحاب ايشان مطرح بود و امام به سؤالات ايشان در اين باب پاسخ مى‏گفت.[57] با اين حال، اين امر مانع از گرايش افرادى به واقفيه نگرديد.
2. مسأله غسل امام‏
يكى از دلايل قطعى در نزد برخى از واقفيان رواياتى بود كه اظهار مى‏داشتند امام معصوم را پس از وفاتش فقط امام معصوم ديگر غسل مى‏دهد. از اين رو چون موسى بن جعفرعليه السلام سال‏ها در زندان بود و به هنگام وفاتش حضرت رضاعليه السلام حضور نداشت تا جنازه وى را غسل دهد پس على بن موسى‏عليه السلام نمى‏تواند امام معصوم و جانشين موسى بن جعفرعليه السلام باشد. رواياتى به اين مضمون - انّ الامام لا يغسله الّا الامام - به طور متعددى در منابع روايى ذكر شده‏اند.[58] شيخ صدوق برخى از اين اخبار را در كتاب عيون اخبار الرضا به نقل از امام هشتم آورده و سپس درباره بطلان عقيده و استدلال واقفيه مى‏گويد: «اين اخبار را در اين كتاب به منظور ردّ عقيده واقفيه موسى بن جعفرعليه السلام آوردم كه مى‏پندارند او زنده است و امام رضاعليه السلام و امامان پس از او را انكار مى‏كنند. صحّت وفات موسى بن جعفر براى ابطال عقيده ايشان كافى است. آنها درباره اين روايات سخنانى دارند و مى‏گويند امام صادق‏عليه السلام فرموده امام را جز امام غسل نمى‏دهد، و اگر على بن موسى الرضا امام بود بايد او بدن موسى بن جعفر را غسل مى‏داد. البته در اين كه كس ديگرى بدن موسى بن جعفر را غسل داد دليل و حجتى براى آنها وجود ندارد، زيرا امام صادق‏عليه السلام نهى كرده است كه بدن امام را كسى جز امام بعدى غسل ندهد و اگر شخص ديگرى در غسل امام متوفى دخالت كرد امامت امام بعدى باطل نمى‏شود و آن حضرت نفرموده: امام نيست مگر كسى كه جنازه امام قبلى را غسل داده باشد، پس استدلال آنها به اين اخبار باطل است. علاوه بر اين، در برخى اخبار نقل شده كه على بن موسى بدن پدرش موسى بن جعفر را به گونه‏اى كه بر حاضران پوشيده ماند، غسل داد».[59]
هم‏چنين احتمال مى‏رود كه اين روايات ساخته و پرداخته سران واقفيه باشد كه به منظور مستند جلوه دادن اقوال خويش دست به اين كار زده باشند، چنان كه در خصوص رواياتى كه تأكيد مى‏كنند موسى بن جعفرعليه السلام همان مهدى قائم است شاهد اين گونه جعل و تحريف‏ها هستيم. گذشته از اين‏ها، شيخ صدوق احتمال ديگرى را مطرح مى‏كند مبنى بر اين كه روايات مذكور در اين باب كه از امام صادق‏عليه السلام نقل شده‏اند صرفاً در خصوص وفات اسماعيل پسر آن حضرت و براى نشان دادن اين كه او در مرتبه امامت نبوده، از ايشان صادر شده است.[60] شيخ مفيد هم در اين باره گفتارى دارد كه در آن اشاره مى‏كند روايات وارده در اين خصوص ناظر به شرايط عادى و طبيعى است نه در حالت ضرورى و اضطرار؛[61] مانند موقعيت سخت و دشوارى كه عباسيان بر امام هفتم‏عليه السلام تحميل كرده بودند و امكان حضور حضرت رضاعليه السلام بر بالين پدرش و غسل بدن وى وجود نداشت.
3. مسأله فرزند امام رضا عليه السلام‏
از اعتقادات ضرورى شيعه اين است كه امامت با نص الهى از امامى به امام بعد كه يكى از فرزندان وى است انتقال مى‏يابد. اين قيد آخرى از اين جهت بود كه امامت در دو برادر - به جز امام حسن و امام حسين‏عليه السلام - جايز نبود. مشكلى كه در زمان امام رضاعليه السلام پيش آمد اين بود كه آن حضرت تا مدت‏ها فرزندى نداشت اين امر بهانه‏اى در دست واقفيان شده بود، آنان كه در امامت حضرت رضاعليه السلام شك داشتند، به حضرت رضاعليه السلام اعتراض مى‏كردند كه چگونه دعوى امامت مى‏كند در حالى كه جانشينى ندارد. يكى از سران واقفيه به نام ابن قياما واسطى در نامه‏اى خطاب به امام رضاعليه السلام نوشت: «چگونه تو امام هستى در حالى كه فرزندى ندارى؟» امام در جواب او نوشت: «تو چه خبر دارى كه من فرزندى ندارم، خداوند شب و روز را به پايان نخواهد برد - كنايه از پايان دنيا است - تا اينكه پسرى به من ارزانى دارد كه ميان حق و باطل جدايى اندازد»[62] همين ابن قياما مى‏گويد زمانى كه ابو جعفر - امام جوادعليه السلام - به دنيا آمد نزد امام رضاعليه السلام رفت و حضرت به او فرمود: «خداوند به من فرزندى بخشيد كه از من و آل داوود ارث ببرد».[63]
الف) اعتقاد به قائميت‏
اعتقاد به ظهور مهدى قائم كه براندازنده ظلم و جور از زمين و برپا دارنده عدالت و برابرى خواهد بود از اعتقادات اساسى شيعيان و مستند به تأكيدات و تصريحات فراوان رسول خداصلى الله عليه وآله و امامان‏عليهم السلام بود. ولى برخى از روايات در برهه‏هاى زمانى خاص دستخوش برداشت‏هايى مى‏گرديدند كه در نهايت به ايجاد شبهات فكرى و عقيدتى مى‏انجاميد چنانكه بسيارى از فرق شيعه، به خصوص آنان كه در امامت توقف كردند به برخى از همين روايات استناد مى‏جستند. واقفيه موسى بن جعفرعليه السلام نيز از همين گروه بودند كه آگاهانه يا ناآگاهانه برداشت‏هايى خاص از اين روايات - و گاه نمونه‏هاى جعل شده‏اى از آنها ارائه مى‏دادند. در حقيقت يكى از علل اساسى در پيشرفت كار واقفيه و گسترش ادعاى ايشان وجود رواياتى بود كه به گونه‏اى با آراء ايشان هم‏خوانى داشتند و يا سران واقفيه آنها را به گونه‏اى تفسير مى‏كردند كه ادعاهاى ايشان را موجه جلوه دهند. برخى از اين روايات را سران واقفيه در استدلال‏هاى خود به كار مى‏بردند و حتى در كتاب‏هايى كه برخى از ايشان براى اثبات عقايدشان نوشتند آنها را ذكر كردند، از آن جمله در كتاب نصرة الواقفه كه به قلم يكى از بزرگان واقفيه به نام موسوى نوشته شده بود، روايتى را از يكى از اصحاب امام صادق‏عليه السلام نقل مى‏كند كه: «وقتى ابوالحسن - موسى - فرزند ابو عبداللَّه - امام صادق‏عليه السلام - به دنيا آمد هدايايى را نزد ابو عبداللَّه صادق بردم او به من فرمود: به خدا سوگند كه آنها را به قائم آل محمد هديه دادى»[64] چنانكه ملاحظه مى‏شود در اين روايت تصريح شده كه موسى بن جعفرعليه السلام قائم آل محمد است.
شيخ طوسى روايت ديگرى از ايشان نقل مى‏كند كه شخصى نزد امام باقر آمد و پرسيد: آيا شما روايت نمى‏كنيد كه اميرالمؤمنين‏عليه السلام بر منبر كوفه مى‏گفت اگر از دنيا فقط يك روز باقى مانده باشد خداوند آن را آن قدر طولانى مى‏كند تا مردى را از خاندان من برانگيزاند كه دنيا را از قسط و عدل پر سازد همچنان كه از ظلم و جور پر شده باشد؟ امام باقر فرمود: آرى. مرد گفت: آيا او تو هستى؟ امام فرمود: نه، ولى او همنام شكافنده درياست».[65] اين روايت هم تصريح دارد كه موسى بن جعفر - كه همنام حضرت موسى شكافنده درياست - قائم آل محمّد است.
واقفيه با تمسك به اين روايات و باور عمومى شيعيان نسبت به قائميت، به ترويج آراء و عقايدشان پرداختند. آنها عده زيادى از شيعيان را با خود همراه كردند و به تدريج به اهدافشان شكل و رنگ عقيدتى دادند و همين موجب دوام و استمرار اين حركت و عقايد آنان در طى حدود يك قرن گرديد و انديشمندان بزرگى در ميانشان ظهور كردند و كتاب‏هاى چندى در باب مذهب خود نوشتند. بى‏شك پاره‏اى از اين روايات ساخته سران واقفيه بود كه از تعارض آنها با روايات صحيح و اصول و مبانى تشيع مى‏توان به جعلى بودن آنها پى برد و امام رضاعليه السلام نيز با شدت با اين دسته روايات برخورد مى‏كرد.[66] دسته ديگرى از اين روايات نيز آگاهانه يا ناآگاهانه مورد تحريف واقع شده بودند و يا برداشت‏هاى ديگرى از آنها مى‏شد، كه امام‏عليه السلام در مقابل اين روايات به تصحيح و تنقيح آنها مى‏پرداخت.[67]
ب) انتظار ظهور مهدى‏
شيعيان در طى ساليان متمادى متحمل سختى‏ها و مصائب زيادى از جانب حاكمان و خلفاء شده بودند و با توجه به بشارت‏ها و نويدهاى امامان‏عليهم السلام نسبت به ظهور مهدى موعود كه بساط ظلم و ستم را برمى‏اندازد، پيوسته در انتظار ظهور اين منجى الهى بودند. امّا گاه همين انتظار و آرزوى برگرفته از عقايد پاك و خالص منجر به ظهور دسته‏ها و گروه‏هايى از شيعيان مى‏شد. وحيد بهبهانى در اين باره مى‏گويد: «شيعيان به سبب علاقه شديد به دولت كريمه ائمه‏عليهم السلام و شدت اميد و آرزويشان نسبت به آن و به سبب سختى‏ها و دشوارى‏هايى كه بر ايشان و امامانشان وارد شده بود... پيوسته مشتاق برپايى دولت قائم آل محمد بودند كه دنيا را از قسط و عدل پر كند و همواره چشم انتظار قيام وى بودند... از اين رو به كرات و بارها از امامان درباره مهدى قائم مى‏پرسيدند تا شايد يكى از ايشان بگويد: او فلانى است...».[68]
در همين راستا روايات بسيارى هم از ائمه‏عليه السلام نقل شده بود كه به انتظار ظهور و قيام قائم فرا مى‏خواندند و شيعيان را بر اين امر تحريض مى‏نمودند[69] امّا در اين ميان گاه در تطبيق اين روايات بر مصداقشان دچار مشكل مى‏شدند و اين همان مسأله‏اى بود كه درباره واقفيه رخ داد. دوران سخت امامت حضرت موسى بن جعفرعليه السلام كه همزمان با خلافت چند تن از خلفاء سختگير عباسى بود، شيعيان را به شدت خسته و آزرده كرده بود و در آرزوى گشايشى در كارها و ظهور مهدى موعود بودند. اين وضعيت در كنار وجود احاديث بسيار درباره ظهور مهدى زمينه را براى فعاليت سران واقفيه فراهم ساخته بود، در واقع آنان از اين اوضاع بيشترين بهره‏بردارى را كردند.
بدين ترتيب تحت تأثير اين عوامل و انگيزه‏ها واقفيه شكل گرفت و گسترش يافت و با توجه به موقعيت سخت و دشوار شيعيان و ائمه‏عليه السلام كه تا اواخر سده سوم هجرى يعنى دوران غيبت صغرى تداوم داشت شاهد مناظراتى ميان سران واقفيه و علماء شيعه هستيم كه اينك هر دو طايفه قايل به غيبت مهدى‏عليه السلام بودند ولى در مصداق آن اختلاف داشتند. در طى مدت اين صد سال كتاب‏هاى چندى توسط سران واقفيه براى اثبات آراء و اقوالشان نوشته شد كه اگر چه هيچ يك از آنها باقى نمانده است ولى از آنها در منابع قديمى نام برده شده است، از آن جمله شيخ طوسى از كتاب نصرة الواقفه نام برده كه به وسيله يكى از سران واقفيه به نام موسوى نوشته شده بود.[70] امّا نكته‏اى كه بيشتر قابل ملاحظه است تاليف كتاب‏هايى توسط آنها در موضوع غيبت مهدى مى‏باشد. در واقع سران واقفيه براى اثبات مدعاى خود درباره مهدويت و غيبت موسى بن جعفرعليه السلام نخست مى‏بايست اين موضوعات را به طور مبنايى و اصولى به اثبات برسانند و سپس در خصوص مصداق آن - كه به ادعاى آنان امام هفتم‏عليه السلام بود - به بحث بپردازند. از اين رو برخى از بزرگان اين طايفه كتاب‏هايى در باب غيبت تأليف كردند كه زمان تأليف اكثر اين كتاب‏ها به پيش از غيبت امام دوازدهم‏عليه السلام مى‏رسيد. آنان در اين كتاب‏ها به طور عمده به ذكر روايات نقل شده از رسول خدا و ائمه‏عليه السلام در خصوص مهدى و قائم آل محمد پرداخته و سپس آنها را بر امام هفتم‏عليه السلام تطبيق داده و آن حضرت را همان مهدى و قائم موعود معرفى مى‏كردند.
از مهم‏ترين اين كتاب‏ها، كتاب الغيبه نوشته حسن بن محمد بن سماعه كوفى است. ابن سماعه يكى از معروف‏ترين سران واقفيه است كه تصنيفات خوبى داشته و در فقه نيز فرهيخته بود، وى در سال 263ه . درگذشت. او كتاب‏هاى متعددى نوشته بود، از آن جمله همين كتاب است كه در موضوع غيبت مى‏باشد.[71] نجاشى اخبارى درباره عناد او با شيعه و امامان پس از موسى بن جعفرعليه السلام نقل كرده است.[72] از همين قبيل على بن حسن طاطرى بود كه تعقيب شديدى در مذهب خودش داشت و با شيعيان امامى دشمنى سختى مى‏ورزيد. او در حمايت از واقفيه كتاب‏هاى بسيارى نوشت، شمار كتاب‏هاى او را كه اكثراً در موضوع فقه مى‏باشند بيش از سى كتاب دانسته‏اند،[73] از جمله آنها نيز كتابى به نام الغيبه مى‏باشد.[74]
اين تأليفات نشان مى‏دهد كه سران واقفيه فعاليت گسترده‏اى را براى اشاعه مذهب خود شروع كرده بودند با اين حال، اين حركت انشعابى بيش از اين تداوم نيافت و پس از غيبت صغرى امام دوازدهم حضور فعالى از اين طايفه مشاهده نمى‏شود اما توجه زياد علماء بزرگ امامى مانند شيخ صدوق و ابن بابويه و شيخ مفيد و شيخ طوسى به نقد و ردّ اقوال و آراء واقفيه - كه در مقايسه با برخورد ايشان با اقوال ساير فرق شيعه بخش متنابهى را به خود اختصاص داده است - بيانگر اهميت و حساسيت اين جريان در تاريخ تشيع مى‏باشد.

 

پى‏ نوشت‏ ها :
1. دانش‏آموخته حوزه علميه قم و دكتراى تاريخ اسلام (حسن حسین زاده شانه چی).

2. محمد بن على بن بابويه الصدوق، كمال الدين و تمام النعمه، (قم، دفتر انتشارات اسلامى، 1416)، ص 101 - 103.
3. همان، ص 40.
4. حسن بن موسى نوبختى، فرق الشيعه، (نجف، حيدريه، 1355)، ص 82.
5. محمدباقر وحيد بهبهانى، فوايد الوحيد، (قم، مكتب الاعلام الاسلامى، 1404)، چاپ شده در آخر رجال خاقانى، ص 40.
6. رياض محمد حبيب الناصرى، الواقفيه دراسه تحليليه، ج 1، (مشهد، المؤتمر العالمى للامام الرضاعليه السلام، 1409)، ص 20.
7. همان، به نقل از علامه حلّى در منتهى المطلب، ج 2، ص 261.
8. محمد بن حسن طوسى، اختيار معرفه الرجال، ج 2، (مشهد، دانشكده الهيات، 1348ش)، ص 748.
9. همان، ص 602.
10. ر.ك: محمد بن على بن شهر آشوب، معالم العلماء، (نجف، حيدريه، 1380)، ص 74؛ احمد بن على نجاشى، رجال، (بى‏جا، مؤسسه نشر اسلامى، 1418)، ص 165؛ محمد بن حسن طوسى، الغيبه، (قم، مؤسسه المعارف الاسلاميه، 1417)، ص 47 و همو، اختيار معرفه الرجال، پيشين، ص 505؛ تقى الدين ابن داوود، الرجال، (نجف، حيدريه، بى‏تا)، ص 265.
11. محمد بن على بن بابويه، صدوق، پيشين، ص 30.
12. سعد بن عبداللَّه اشعرى، المقالات والفرق، چاپ سوم، (تهران، انتشارات علمى و فرهنگى، 1361)، ص 20.
13. همان.
14. حسن بن موسى نوبختى، پيشين، ص 22.
15. ابوالحسن اشعرى، مقالات الاسلاميين و اختلاف المصلّين، ج 1، (بيروت، بى‏نا، 1405)، ص‏85.
16. عبدالقاهر بن طاهر بغدادى، الفرق بين الفرق، (بيروت، دارالآفاق الجديده، 1978)، ص 59.
17. محمد بن عبدالكريم شهرستانى، كتاب الملل والنحل، (قاهره، مكتبه انجلوا، 1956)، ص‏147.
18. حسن بن موسى نوبختى، پيشين، ص 67.
19. محمد بن محمد بن نعمان المفيد، الفصول المختاره فى العيون والمحاسن، (قم، ستاد كنگره شيخ مفيد، 1411)، ص 250.
20. محمد بن على بن بابويه، صدوق، پيشين، ص 40.
21. حسن بن موسى، نوبختى، پيشين، ص 96؛ محمد بن عبدالكريم شهرستانى، پيشين، ص 151.
22. نوبختى، پيشين، ص 28؛ سعد بن عبداللَّه اشعرى، پيشين، ص 26.
23. نوبختى، پيشين، ص 26 - 27.
24. نوبختى، پيشين، ص 34 و سعد بن عبدالله اشعرى، پيشين، همان، ص 44.
25. نوبختى، پيشين، ص 25 و سعد بن عبدالله اشعرى، پيشين، ص 44.
26. نوبختى، پيشين، ص 62.
27. همان، ص 61 - 62.
28. همان، ص 67 - 68.
29. همان، ص 73.
30. همان، ص 47؛ اشعرى، پيشين، 69 - 70.
31. نوبختى، پيشين، ص 52 - 53؛ اشعرى، پيشين، ص 69 - 70.
32. نوبختى، پيشين، ص 79؛ اشعرى، پيشين، ص 87.
33. نوبختى، پيشين، ص 81؛ اشعرى، پيشين، ص 91.
34. نوبختى، پيشين، ص 80؛ اشعرى، پيشين، ص 90.
35. نوبختى، پيشين، ص 81؛ اشعرى، پيشين.
36. نوبختى، پيشين، ص 80؛ اشعرى، پيشين، ص 89.
37. نوبختى، پيشين، ص 82؛ اشعرى، پيشين، ص 91.
38. همان.
39. همان، ص 82؛ اشعرى، پيشين، ص 91.
40. نوبختى، پيشين.
41. همان، ص 80؛ اشعرى، پيشين، ص 90.
42. بغدادى، پيشين، ص 46.
43. نوبختى، پيشين، ص 88.
44. محمد بن يعقوب كلينى، الكافى، ج 1، (تهران، انتشارات اسلاميه، 1362ش)، ص 320؛ محمد بن محمد بن نعمان المفيد، الارشاد، (تهران، اسلاميه، 1376)، ص 298.
45. محمد بن حسن طوسى، الغيبة، پيشين، ص 42.
46. محمد بن على بن بابويه الصدوق، علل الشرايع، (نجف، مكتبة الحيدريه، بى‏تا)، ص‏235.
47. همان، ص 236.
48. فضل بن حسن طبرسى، اعلام الورى، (قم، مؤسسه آل البيت، 1417)، ص 303.
49. همان.
50. طوسى، اختيار معرفة الرجال، پيشين، ص 768.
51. محمد بن على بن بابويه، صدوق، پيشين، ص 236.
52. همان، ص 235.
53. محمد بن حسن طوسى، الغيبه، پيشين، ص 42.
54. همان، ص 286.
55. الناصرى، پيشين، ص 85.
56. حسن بن موسى نوبختى، پيشين، ص 97؛ محمد بن محمد بن نعمان مفيد، پيشين، ص 256.
57. على بن عيسى اربلى، كشف الغمه، ج 2، (قم، اسلاميه، 1364ش)، ص 353؛ محمد بن يعقوب كلينى، پيشين، ج 2، ص 106.
58. محمد بن على بن شهر آشوب، مناقب آل ابى طالب، ج 3، (بيروت، دارالاضواء، 1412)، ص 324؛ محمد بن يعقوب كلينى، پيشين، ص 224 - 225.
59. محمد بن على بن بابويه، عيون اخبار الرضا، (بيروت، الاعلمى، 1404)، ص 105.
60. محمد بن على بن بابويه صدوق، كمال الدين و تمام النعمه، پيشين، ج 1، ص 71.
61. محمد بن محمد بن نعمان، مفيد، پيشين، ص 249.
62. محمد بن يعقوب كلينى، پيشين، ج 1، ص 320 و مفيد، الارشاد، پيشين، ص 298.
63. محمد بن حسن الصفار، بصاير الدرجات، (قم، كتابخانه مرعشى، 1404)، ص 138.
64. محمد بن حسن طوسى، پيشين، ص 30.
65. همان، ص 33.
66. محمد بن يعقوب كلينى، پيشين، ج 3، ص 215.
67. محمد بن حسن طوسى، اختيار معرفة الرجال، پيشين، ص 774.
68. محمدباقر وحيد بهبهانى، پيشين، ص 41.
69. محمد بن على بن بابويه صدوق، پيشين، ص 286 و 644؛ محمد بن ابراهيم نعمانى، الغيبة، (قم، انوار الهدى، 1422)، ص 198 و 200.
70. محمد بن حسن طوسى، الغيبة، پيشين، ص 30.
71. محمد بن حسن طوسى، الفهرست، (قم، مؤسسه آل البيت، 1420)، ص 134.
72. احمد بن على نجاشى، پيشين، ص 41.
73. محمد بن حسن طوسى، پيشين، ص 273.
74. احمد بن على نجاشى، پيشين، ص 255.


منابع :
- ابن بابويه الصدوق، محمد بن على، كمال الدين، (قم، دفتر انتشارات اسلامى، 1416).
- - ، علل الشرايع، (نجف، مكتبة الحيدريه، بى‏تا).
- - ، عيون اخبار الرضا، (بيروت، الاعلمى، 1404).
- ابن داوود، تقى الدين، الرجال، (نجف، حيدريه، بى‏تا).
- ابن شهر آشوب، محمد بن على، معالم العلماء، (نجف، حيدريه، 1380).
- - ، مناقب آل ابى طالب، ج 3، (بيروت، دارالاضواء، 1412).
- اربلى، على بن عيسى، كشف الغمه، ج 2، (قم، اسلاميه، 1364).
- اشعرى، ابوالحسن، مقالات الاسلاميين واختلاف المصلين، ج 1، (بيروت، بى‏نا، 1405).
- اشعرى، سعد بن عبداللَّه، المقالات والفرق، چاپ سوم، (تهران، انتشارات علمى و فرهنگى، 1362).
- بغدادى، عبدالقاهر بن طاهر، الفرق بين الفرق، (بيروت، دارالآفاق الجديده، 1978).
- شهرستانى، محمد بن عبدالكريم، الملل والنحل، (قاهره، مكتبه انجلوا، 1956).
- الصفا، محمد بن حسن، بصاير الدرجات، (قم، كتابخانه مرعشى، 1404).
- طبرسى، فضل بن حسن، اعلام الورى، (قم، مؤسسه آل البيت، 1417).
- طوسى، محمد بن حسن، اختيار معرفة الرجال، ج 2، (مشهد، دانشكده الهيات، 1348ش).
- - ، الغيبة، (قم، مؤسسه المعارف الاسلاميه، 1417).
- - ، الفهرست، (قم، مؤسسة آل البيت، 1420).
- كلينى، محمد بن يعقوب، الكافى، ج 1، (تهران، انتشارات اسلاميه، 1362ش).
- المفيد، محمد بن محمد بن نعمان، الارشاد، (تهران، اسلاميه 1376).
- - ، الفصول المختاره فى العيون والمحاسن، (قم، ستاد كنگره شيخ مفيد، 1411).
- الناصرى، رياض محمد حبيب، الواقفيه دراسه تحليليه، ج 1، (مشهد، المؤتمر العالمى للامام الرضاعليه السلام، 1409).
- نجاشى، احمد بن على، رجال، بى‏جا، (مؤسسه نشر اسلامى، 1418).
- نعمانى، محمد بن ابراهيم، الغيبه، (قم، انوار المهدى، 1422).
- نوبختى، حسن بن موسى، فرق الشيعه، (نجف، حيدريه، 1355).
- وحيد بهبهانى، محمدباقر، فوايد الوحيد، چاپ شده در آخر رجال خاقانى، (قم، مكتب الاعلام الاسلاميه،

 

منبع : نشریه تاریخ اسلام (دانشگاه باقرالعلوم) ، پاييز 1384 ، شماره 23

اضافه کردن نظر


کد امنیتی
تازه کردن