پنج شنبه, 24 اسفند 1391 ساعت 13:19
خواندن 2320 دفعه

عدالت صحابه؛ زمینه ها، پیامدها و نتایج - علی حسن بگی

چکیده :

این مقاله ابتدا به بررسی تعریف های مختلف «صحابی»، آن گاه به بحث درباره موضوعاتی مانند بسط و گسترش جغرافیایی جهان اسلام در دوره خلفا، تعریف و تمجید قرآن و پیامبر اسلام از برخی صحابه و نیز شیوع و نفوذ فرقه های کلامی خاص، مانند مرجئه، که زمینه های پیدایش نظریه عدالت صحابه اند، پرداخته است.
در پایان، مؤلف با استناد به گفته های صحابه درباره خود یا همدیگر، به ویژه سخنان امام علی(علیه السلام) درباره برخی صحابه، به نقد نظریه عدالت صحابه می پردازد.
کلید واژه ها: صحابی، عدالت صحابه.
تعریف صحابی :
در مورد تعریف صحابی دانشمندان مسلمان تعاریف مختلفی ارائه داده اند، که در اینجا به برخی از آنها اشاره می کنیم:
سعید بن مسیّب: صحابی کسی است که یک یا دو سال از عمر خود را در کنار پیامبر صلی الله علیه و آله سپری کرده، و یا دست کم در یک یا دو غزوه شرکت داشته باشد. (ابن اثیر، 1/18)
واقدی: اهل علم می گویند: صحابی شخصی است که پیامبر صلی الله علیه و آله را دیده، در حالت بلوغ اسلام آورده و دین را فهمیده درک کرده و آن را باور کرده باشد (همان) و لیکن ما (واقدی) صحابی را کسی می دانیم که مصاحب پیامبر صلی الله علیه و آله باشد ولو یک ساعت.
احمد بن حنبل: صحابی کسی است که مصاحب پیامبر صلی الله علیه و آله باشد، حال این مصاحبت
یک ماه طول کشیده باشد، یا یک روز و یا یک ساعت، فرقی نمی کند، مهم این است که فقط پیامبر صلی الله علیه و آله را دیده باشد.
بخاری: صحابی کسی را گویند که مصاحب پیامبر صلی الله علیه و آله باشد، یا این که پیامبر صلی الله علیه و آله را دیده باشد.
در اینجا باید به این نکته توجه شود که صحابی مشتق از صحبت است و می بایست به تفاوت میان معنای لغوی و عرفی آن توجه داشته باشیم. کسانی که صحابی را عبارت از کسی می دانند که مدت مدیدی در خدمت پیامبر صلی الله علیه و آله بوده، به معنای عرفی صحبت نظر دارند، و کسانی که برای عنوان صحابی، صرف مصاحبت و رؤیت پیامبر صلی الله علیه و آله را کافی می دانند، اگر چه مدت زیادی هم در کنار پیامبر صلی الله علیه و آله نباشد، چنین اشخاصی به معنای لغوی صحبت نظر دارند. در هر صورت، اگر به کتب شرح حال صحابه مراجعه کنیم، می بینیم که به صورت عملی این نویسندگان صحابی را کسی می دانند که پیامبر صلی الله علیه و آله را در زمان حیاتش ملاقات کرده، و به او ایمان آورده و مسلمان از دنیا رفته است.
کتب شرح حال صحابه
در این جا به تعدادی از کتب معروف که در شرح حال صحابه نوشته شده است، اشاره می کنیم:
الاستیعاب فی معرفة الاصحاب: تألیف ابو عمر یوسف بن عبداللّه بن محمد بن عبدالبرّ، معروف به ابن عبدالبر اندلسی، متوفای سال 463 ه .ق. در این کتاب، شرح حال 4225 نفر از صحابه منعکس شده است، که از این تعداد 1001 تن زن و بقیه مرد هستند.
معرفة الصحابة: تألیف ابو نعیم اصفهانی، متوفای سال 430 ه .ق. در این کتاب، شرح حال 1402 صحابه از صحابیان پیامبر صلی الله علیه و آله آورده شده است.
اسد الغابة فی معرفة الصحابة: تألیف عز الدّین علی بن ابی الکرم، معروف به ابن اثیر. در این کتاب، شرح حال حدود 7703 نفر از صحابه آمده است.
الاصابة فی تمییز الصحابة: تألیف ابن حجر عسقلانی، متوفای سال 835 ه. ق. در این کتاب، شرح حال حدود 12000 نفر را ذکر شده است، که از این تعداد 10752 نفر مرد و 1552 نفر زن هستند.
نظر اهل سنّت در مورد صحابه
اگر از مخالفت عده ای از دانشمندان اهل سنّت صرف نظر کنیم، (الاحکام فی اصول الاحکام، 2/128) شاید بتوان گفت که نظریه عدالت صحابه در میان آنان یکی از عقاید محوری است. چنین اعتقادی پیامدها و نتایج خاص خود را دارد، که بعدا به آنها اشاره خواهیم کرد. برای روشن شدن مطلب فوق نظریه چند تن از دانشمندان اهل سنّت را نقل می کنیم:
امام نووی در شرح خود بر صحیح مسلم می نویسد: اهل حق بر کمال عدالت اصحاب پیامبر صلی الله علیه و آله اتفاق کرده اند. (صحیح مسلم به شرح امام نووی، 8/6) در جای دیگر از او نقل شده است که همه صحابه عادل هستند، چه آنها که در فتنه فاصله میان اواسط خلافت عثمان (29ه) تا خلافت معاویه (41 ه) وارد شدند و چه آنها که عزلت گزیدند. (مقدمة الاستیعاب، 1/25)
ابن حجر عسقلانی می نویسد:
اتفق أهل السنة علی أن الجمیع عدول و لم یخالف فی ذلک إلا شذوذ من المبتدعة. (الاصابة، 1/5)
ابن اثیر در مقدمه اسد الغابة می گوید: تمام صحابه عادل هستند و هیچ جرحی متوجه آنان نمی شود، چرا که خداوند و پیامبر صلی الله علیه و آله آنان را تطهیر و عادل اعلام کرده اند. (اسد الغابة، 1/21) خطیب بغدادی در کتاب الکفایة از ابوزرعة رازی نقل می کند که او گفته است:
اذا رایت الرجل ینتقص احدا من اصحاب رسول الله صلی الله علیه و آله فاعلم انه زندیق. (الکفایة، 49)
نحوه شکل گیری نظریه عدالت صحابه
در مورد شکل گیری این نظریه باید توجه داشت که پدید آمدن این نظریه در میان دانشمندان اهل سنّت مبتنی بر زمینه هایی بوده است، که بعد از طی مراحلی این نظریه پس از مطرح شدن در کتاب ها، به صورت یکی از عقاید آنان ظاهر شد.
زمینه ها
1. فتوحاتی که در زمان خلیفه اوّل و به ویژه خلیفه دوم صورت گرفت (که با موفقیت همراه بود) و سرازیر شدن سیل غنایم به سوی مسلمانان، باعث شد که خلیفه اوّل و دوم در نظر مسلمانان بزرگ جلوه داده شوند(1). البته نحوه زندگی این دو و اداره سرزمین پهناور اسلامی، همگی در عظمت یافتن آنها مؤثر بود؛ برای مثال زمانی که عمر کشته شد و امر خلافت به شورا واگذار شد، عبدالرحمن بن عوف به امام علی علیه السلام رو کرد و گفت: ای علی، با خدا عهد و پیمان می بندی که اگر خلیفه شدی مطابق کتاب خدا، سیره پیامبر صلی الله علیه و آله و سیره عمر و ابوبکر رفتار کنی؟ (تاریخ الطبری، 4/238)
ابن ابی الحدید می نویسد: ابو جعفر نقیب البصره می گفت: اگر عثمان همان روش عمر و ابوبکر را در پیش می گرفت، هیچ صدمه ای نمی دید و مخالفتی با او نمی شد، هر چند قبله را از کعبه به بیت المقدس تغییر می داد و یا یکی از نمازهای پنج گانه را از مردم ساقط می کرد، زیرا همّ و غمّ مردم مصروف به دنیا و اموال و خواسته های دنیوی بود، تا زمانی که بدان دست رسی داشتند، ساکت بودند، و چون با فقدان آن روبه رو شدند، به هیجان آمدند و آشوب به راه انداختند. (شرح نهج البلاغه، 12/89-90)
در گزارش دیگری آمده است که شخصی به نام ربیعة بن شداد، راضی نشد با امام علی علیه السلام بر کتاب خدا و سنّت رسول اکرم صلی الله علیه و آله بیعت کند، بلکه گفت: با تو به سنّت ابوبکر و عمر بیعت می کنم، پس امام علیه السلام به او فرمود:
ویلک لَو اَنَّ ابابکر و عمر عَملا بغیر کتاب اللّه و سنة رسوله لم یکونا علی شی ء (نهج الصباغه، 12/203، به نقل از: تحلیلی از زندگانی سیاسی امام حسن علیه السلام ، 108)؛
وای بر تو، اگر ابوبکر و عمر بر خلاف کتاب خدا و سنّت رسول اکرم صلی الله علیه و آله عمل کرده باشند، مسلمان نیستند و دین ندارند.
و یا زمانی که عمر مجروح شده و در مورد جانشینی او بحث بود، گفت: اگر جانشین تعیین نکند چونان پیامبر عمل کرده است، و اگر جانشین تعیین کند، مانند ابوبکر رفتار کرده است. (المصنف، 5/449، به نقل از: تاریخ خلف، 133)
تشریع صلاة تراویح به دست عمر نمونه دیگری است بر این که بعضی از صحابه کم کم منزلتی یافتند که سنّت آنان همچون سنّت پیامبر صلی الله علیه و آله تلقی می شد. امام بخاری در صحیح خود از عبدالرحمن بن عبدالقاری نقل می کند: شبی در ماه مبارک رمضان همراه عمر وارد مسجد شدیم، دیدیم که مردم متفرقند یعنی در نماز خواندن یکی به سجده رفته یکی به
رکوع و دیگری در حال تکبیرة الاحرام است و... عمر گفت: اگر به جماعت برگزار شود بهتر است، از این رو، ابی بن کعب برای جماعت معیّن شد. شبی دیگر با عمر وارد مسجد شدیم، دیدیم همه به امام جماعت خود اقتدا کرده و از او پیروی می کنند، عمر گفت: نِعْمَتِ البدعة. (صحیح بخاری، 233، به نقل از: الاجتهاد و النص، 217)
امام مسلم در صحیح خود می نویسد: نمازهای مستحبیِ شب های ماه رمضان در زمان پیامبر صلی الله علیه و آله ، ابوبکر و اوایل حکومت عمر به صورت فردی خوانده می شد، بعد امام نووی در شرح خود بر صحیح مسلم از شافعی، ابوحنیفه و احمد بن حنبل نقل می کند که نوافل شب های ماه رمضان به جماعت افضل است، کما فعله عمر. (صحیح مسلم به شرح امام نووی، 4/75)
حال توجه کنید به روایتی از امام صادق علیه السلام که ایشان می فرمایند: زمانی که علی علیه السلام وارد کوفه شدند، به امام حسن مجتبی علیه السلام دستور دادند که به مردم اعلان کنند نمازهای مستحبی در شب های ماه مبارک رمضان به جماعت خوانده نشود. هنگامی که امام مجتبی علیه السلام این مطلب را اعلام فرمودند، فریاد مردم بلند شد که: وا عمراه، وا عمراه. (تاریخ یعقوبی، 2/44؛ تاریخ طبری، 4/209)
غنایم در زمان حضرت رسول صلی الله علیه و آله و ابوبکر به صورت مساوی تقسیم می شد، ولی در زمان خلیفه دوم، معیار تقسیم غنایم سوابق اسلامی افراد و ترتیب قبایل آنان بود. زمانی که امام علی علیه السلام به حکومت رسید، چون چنین رویه ای را قبول نداشت و اموال را بالسویه تقسیم می کرد، به او اعتراض شد که چرا تو با شیوه خلیفه دوم در تقسیم اموال مخالفت کرده ای، (خلافک عمر بن خطاب فی القسم). (شرح نهج البلاغه، 7/42)
از نمونه هایی که ذکر شد به دست می آید که صحابه در برهه ای از زمان چنان عظمتی یافتند که شیوه های ابداعی آنان به ویژه خلیفه دوم به راحتی پذیرفته می شد. در این قسمت، سخن خود را با گفتار ابو جعفر نقیب البصره به پایان می بریم، او می گوید: صحابه به صورت یک پارچه بسیاری از نصوص پیامبر صلی الله علیه و آله را ترک کردند به آن عمل نکردند آن هم به دلیل مصلحتی که در ترک آن می دیدند. (همان، 12/83 به بعد)
2. فاصله زمانی نسل بعد با صحابه که به طور طبیعی، همیشه افراد از جهان گذشته محبوب می شوند، و حجاب معاصرت دیگر از بین رفته است.
3. تعریف و تمجید قرآن در مورد به بعضی از صحابه، سپس سریان دادن آن تعاریف در مورد کل صحابه. (مقدمة الاستیعاب، 1/118 تا 126)
4. مدح و تکریم پیامبر صلی الله علیه و آله در مورد بعضی از صحابه.
5. رواج اندیشه جبرگرایی و این که انسان موجودی است مسلوب الاراده که از خود اختیاری ندارد. طبعا وقتی چنین باشد، نوبت به انتقاد و نقد عمل کرد اشخاص نمی رسد، چرا که اشخاص از خود اختیاری ندارند. به سخن معاویه در مورد بیعت با یزید توجه کنید:
ان امر یزید قضاء من القضاء و لیس للقضاء الخیره من امرهم. (الامامة و السیاسة، 1/183)
6. رواج اندیشه ارجا و مرجئه گری، و این که ما درباره افراد قضاوتی نمی کنیم. این نظریه در مقابل نظریه خوارج پدید آمد. خوارج می گفتند: مرتکب گناه کبیره کافر است. مطابق این نظریه، معصیت به ایمان ضرر نمی رساند. به قول شهرستانی مرجئه می گفتند: ما حکم مرتکب گناه کبیره را به قیامت واگذار می کنیم (الملل و النحل، 1 / 125)، حتی بعضی از آنان معتقد بودند که قضاوت در مورد کفار و مشرکان نارواست، زیرا خداوند از قلب آنان آگاه است، شاید در دل آنها نیت ایمان نهفته باشد. این خداست که باید درباره آنان قضاوت کند. (پرتو اسلام، 1 / 325 تا 328)
7. اقدامات معاویه: زمانی که معاویه به عنوان خلیفه اعلام شد بعد از صلح امام مجتبی علیه السلام از آنجا که نماد امویان در برابر علویان به حساب می آمد و جامعه آن روز تقریبا به دو گروه مختلف علوی و عثمانی تقسیم شده بود، از این رو، برای در هم کوبیدن رقیب علی علیه السلام و علویان دست به یک سری اقدامات زد، از جمله این که، مدائنی نقل می کند که: معاویه به استانداران خود نوشت: کسانی که فضایل و مناقب عثمان را نقل می کنند گرامی بدارید و آنان چنان کردند. چون معاویه به آنان صله (درهم و دینار) و جامه و پاداش و زمین می داد، در بیان فضایل و مناقب عثمان زیاده روی کردند، و در هر شهر و دیاری برای رسیدن به دنیا نوعی مسابقه و رقابت در نقل فضایل عثمان ایجاد شد و چنان فضایی به وجود آمد که حتی افراد فرودست و بی نام و نشان نزد کارگزاران معاویه می آمدند و روایتی در منقبت عثمان نقل می کردند، و اسم آنها در دیوان ثبت می شد. (شرح نهج البلاغه، 11 / 44 تا 45). معاویه در نامه دیگر چنین نوشت: حدیث منقبت در مورد عثمان زیاد نقل شده است، چون نامه من به دست شما رسید، مردم را دعوت کنید تا فضایل صحابه و به ویژه خلیفه اول و دوم را
نقل کنند، و هر خبری را که درباره ابوتراب نقل شده، نظیر آن را درباره دیگر صحابه نقل کنند، چرا که این کار برای من خوش تر و مایه چشم روشنی بیشتر است، و حجت و برهان ابو تراب و شیعه او را بیشتر از بین می برد. (همان، 11/45) معاویه برای شناسایی مخالفان پنهان خود و در هم کوبیدن رقیب و از میدان به در بردن آنان، از یک طرف، دستور لعن و سبّ علی علیه السلام را صادر می کند (همان، 44؛ همان، 4 / 63؛ تاریخ طبری، 5/253 تا 254) و از طرف دیگر، سطح شخصیتی دیگران را بالا می برد، و اتفاقا این نامه اخیر معاویه خیلی مؤثر واقع شد، چنان که ابن ابی الحدید می نویسد: چون این نامه برای مردم قرائت شد، روایات جعلی زیادی در مناقب صحابه میان مردم منتشر شد، این روایات بر فراز منابر خوانده می شد و به مکتب داران معلمان مکتب چنین القا می کردند و آنان هم این روایات را به کودکان و نوجوانان آموزش می دادند و بچه ها همان گونه که قرآن را فرا می گرفتند، این احادیث را هم فراگرفتند (همان، 4/45)، از این رو، باید توجه کرد که بیشتر احادیثی که در فضایل صحابه نقل شده، در زمان بنی امیه جعل شده است، چنان که ابن عرفه معروف به نفطویه می گوید:
ان اکثر الاحادیث الموضوعه فی فضائل الصحابه افتعلت فی ایام بنی امیه تقربا الیهم بما یظنون انهم یرغمون به انوف بنی هاشم؛ (همان، 46)
بیشتر احادیث مجعول در مورد فضایل صحابه در زمان امویان ساخته و پرداخته شد، آن هم برای نزدیک شدن به حکومت و این گمان که به این وسیله، بینی بنی هاشم را به خاک می مالند.
انعکاس این نظریه
شاید بتوان گفت که نظریه عدالت صحابه سه مرحله را گذرانده است؛ مرحله اوّل به صورت بسیار رقیق، آن هم درباره بعضی صحابه است که به زمان خلیفه دوم برمی گردد، که بر اثر اقداماتی که انجام داد، برای خلیفه اوّل و دوم در مقابل بقیه صحابه شأن و منزلتی به وجود آمد. مرحله دوم زمانی است که با پدید آمدن زمینه های چنین نگرشی در زمان معاویه این تلقی عدالت و قدسی بودن در مورد اکثر صحابه به وجود می آید، ولی هنوز دانشمندی به صراحت از چنین نگرشی دم نزده، و در کتاب ها هم، مثل صحیح بخاری، مسلم و... ، گرچه فضایل صحابه نقل می شود، بابی تحت عنوان عدالت صحابه گشود نشده است. تا این که شاید برای اوّلین بار ابوذرعه رازی (200-264) که یکی از محدثان و رجال شناسان اهل
سنّت است، سخنی می گوید و باب انتقاد به صحابه را ممنوع اعلام می کند و آنان را در جایگاهی قرار می دهد که انتقاد از آنان مساوی با بی دینی و الحاد تلقی می شود. احمد بن محمد بن سلیمان تستری می گوید: از ابوذرعه شنیدم که می گفت: اذا رایت الرجل ینتقض احدا من اصحاب رسول اللّه صلی الله علیه و آله فاعلم انه زندیق. (الکفایة، 49) و بعد از ابوذرعه دانشمندان عدالت صحابه را به عنوان یک عقیده محوری مطرح می کنند. کسانی که شرح حال صحابه را می نویسند، مثل ابن عبدالبر و دیگران در مقدمه کتب خود این نظریه را مطرح کرده و در صدد استدلال بر می آیند.
تلقی صحابه از خویش و رفتار و برخوردهای آنان با یکدیگر
حال بعد از بحث درباره نحوه شکل گیری نظریه عدالت صحابه و انعکاس آن در میان اندیشمندان مسلمان نوبت به این بحث می رسد که ببینیم علی رغم این که دانشمندان مسلمان اهل سنّت همه صحابه را عادل می دانند، خود صحابه از خویش چه تلقی داشته و چگونه با یکدیگر رفتار می کردند و چه برخوردی داشته اند.
واقعیت این است که صحابه پیامبر صلی الله علیه و آله چنین تلقی ای از خویش نداشتند، بلکه خود را اشخاصی مانند بقیه مردم می دانستند، فقط با این امتیاز که به شرف صحبت پیامبر صلی الله علیه و آله نایل شده اند. در اینجا برای روشن شدن موضوع به چند نمونه اشاره می کنیم:
1. زمانی که ابوبکر به خلافت رسید به مردم گفت: من مثل شما هستم اگر درست رفتار کردم از من پیروی کنید و اگر اشتباه کردم مرا مستقیم سازید: (الا و ان لی شیطانا یعترینی فاذا اتانی فاجتنبونی) (تاریخ طبری، 3/224)
2. روزی به هنگام بیرون آمدن عمر از مسجد زنی از انصار خوله بنت ثعلبه(2) به عمر برخورد، عمر به آن زن سلام داد و آن زن سلامش را پاسخ گفت، سپس رو کرد به عمر و گفت: یادم می آید که در دوران نوجوانی با عصای خود در بازار عکاظ بز می چراندی، و بعدا بزرگ شدی تا این که امیرالمؤمنین گشتی، در مورد رعیت و رعایت حال آنان از خدا بترس. (الاستیعاب، 4/390)
3. زمانی که خلیفه دوم با مشکل امارت کوفه کوفیان از سعد ابی وقاص و عمار یاسر شکایت کردند روبه رو شد، مغیره بن شعبه به او گفت: مرا والی کوفه نما، عمر به او گفت: انت رجل فاسق؛ یعنی تو مرد فاسقی هستی. (تاریخ یعقوبی، 2/47)
4. ابن عبدالبر درباره بسر بن ارطاه می نویسد که او مرتکب گناهان بزرگی شد، از جمله کشتن دو پسر عبیداللّه بن عباس، آن هم در حضور مادرشان. بسر بن ارطاه کسی است که به دستور معاویه به قبیله عمران حمله برد، عده ای از آنان را به قتل رساند و زنان آنان را برای اولین بار به اسارت گرفت و... (الاستیعاب، 1 / 243)
5. یکی از کسانی که در غزوه بدر و احد حضور یافت، ثعلبه بن حاطب است. او همان کسی است که از پرداخت زکات به پیامبر صلی الله علیه و آله امتناع ورزید. (همان، 248)
6. حجر بن عدی که صاحب استیعاب در شرح حالش می گوید: «کان من فضلا الصحابه»، کسی است که به دستور معاویه به قتل رسید. محمد بن سیرین می گوید: حجر بر معاویه وارد شد، معاویه گفت: گردنش را بزنید، حجر گفت: این غل و زنجیر را از دستم بر ندارید و خون از تنم نشویید، چرا که می خواهم با همین حال معاویه را در قیامت ملاقات کنم. (همان، 390؛ تاریخ طبری، 5/257)
7. عثمان بن حنیف، که یکی از صحابه پیامبر صلی الله علیه و آله ، زمانی که از طرف امام علی علیه السلام والی بصره بود، اصحاب جمل بر او یورش بردند و او را دستگیر کردند. ام المؤمنین عایشه ابتدا فرمان قتل او را صادر کرد، و وقتی کسی شفاعت کرد، عایشه دستور داد او را نکشید و فقط زندانی کنند. مجاشع بن مسعود دستور شکنجه عثمان را داد، به طوری که محاسن او را دانه دانه کندند. (همان، 422)
8. عبد الرحمن بن عدیس البلوی که از زمره اشخاصی است که در بیعت رضوان حدیبیه حاضر بوده و با پیامبر صلی الله علیه و آله بیعت کرده فرمانده شورشیان مصری علیه عثمان بوده است. (همان، 2 / 383)
9. قدامه بن مظعون، که یکی از صحابه پیامبر، برادر زن عمر بن خطاب و از کسانی است که به حبشه هجرت کرده و در جنگ بدر حضور داشته است، در زمان خلافت عمر به دستور او والی بحرین می شود، و آنجا مرتکب شرب خمر می گردد، عمر او را فرا می خواند و حد بر او جاری می کند. (همان، 3 / 340-341)
10. حذیفه بن یمان که در میان اصحاب پیامبر صلی الله علیه و آله دارای منزلت خاصی است، درباره او چنین گفته شده است: صاحبٌ سرِّ رسول اللّه صلی الله علیه و آله و معروف بود که منافقان را می شناخته است. در نقلی می گوید: عمر از او پرسید: آیا در میان کارگزاران من از منافقین کسی هم هست؟ حذیفه در جواب گفت: یک نفر، عمر پرسید: او کیست؟ حذیفه گفت: نمی گویم و بعدا گویا عمر می فهمد و آن شخص را عزل می کند. (اسد الغابة، 1 / 468)
11. خالد بن ولید از کسانی است که بعد از صلح حدیبیه مسلمان می شود و در جنگ ها نقش مؤثری ایفا می کند. او زمانی که از طرف ابوبکر برای سرکوبی مرتدان حرکت کرد، به قبیله مالک بن نویره وارد گشت گفته شده که آنان اذان می دادند و نماز می خواندند مالک را به قتل رساند و زن مالک را به همسری خود برگزید و با او هم بستر شد، هنگامی که به مدینه بازگشت، عمر بن خالد گفت: عدو اللّه قتلت امرءا مسلما ثم تزوجت علی امرئته لا رجمنک (همان، 5 / 468) ای دشمن خدا، مسلمانی را کشتی و به همسرش جهیدی، من تو را حتما سنگسار می کنم. ابن اثیر در پایان می نویسد: ابوبکر دیه مالک بن نویره را پرداخت، اسیران قبیله مالک را آزاد کرد. تمام اینها دالّ بر این است که مالک مرتکب زنا شده است و باید بر او حد جاری ساخت. ابوبکر در جواب گفت: چنین نیست، بلکه خالد اجتهاد کرده و در اجتهادش خطا نموده است. (المختصر فی اخیار البشر، 1 / 222)
12. ابوالاعور اسلمی، از جمله کسانی بوده که امام علی علیه السلام در قنوت نماز صبحش او را نفرین می کرد. ابن ابی الحدید می نویسد: علی علیه السلام ، بشر، عمروعاص و معاویه را لعنت می کرد و می فرمود: «اللهم العن بشرا و عمرا و معاویه». (الاستیعاب، 4 / 163؛ شرح نهج البلاغه، 2/18)
13. ابومحجن ثقفی، کسی بود که بسیار شراب می نوشید و چندین بار عمر خلیفه دوم او را حد زد تا این که به جزیره ای تبعیدش کردند. (همان، 310)
14. ابن جریح می گوید: ابوجندل بن سهیل بن عمرو و ضرار بن خطاب و ابوالازور در شام شرب خمر کردند. عمر برای ابوعبیده نوشت که بر آنان حد جاری کند. (همان، 189)
15. مشاطره اموال کارگزاران به دست عمر، به این معناست که عمر در وقت بازگشت آنان از محل مأموریت اموال آنان را دو نیمه می کرد، نیمی از آن را به آنان می داد و نیمی دیگر را به بیت المال می سپرد. ابوموسی اشعری از کسانی بود که اموالش مشاطره شد، به او گفت: به من خبر رسیده است که تو دو کنیز داری و مردم را از دو دیگ غذا می دهی. عمر ابوموسی را بعد
از مشاطره به سر کارش برگرداند. از دیگر کسانی که اموالش مشاطره شد، ابوهریره، کارگزار عمر در بحرین بود. عمر بدو گفت: بله، چند اسبی داشتم که زاییدند. عمر گفت: من درآمد و هزینه ات را معیّن کردم و این که به دست آوردی، زیادی است. ابوهریره گفت: این اموال از تو نیست. عمر گفت: به خدا سوگند چنین است و پشت تو را با تازیانه به درد خواهم آورد، سپس بلند شد و تازیانه را در دست گرفت و چندان بزد که پشت ابوهریره را خون آلود کرد. بعد گفت: اموالت را بیاور و چون آورد، گفت: این اموال را به حساب خدا می گذارم. عمر گفت: این در صورتی است که آن را از طریق حلال به دست آورده باشی و قلبا به دادن آن راضی باشی. (شرح نهج البلاغه، 12/42-43)
ابوبکره هم یکی از کارگزاران او بود که عمر می خواست اموالش را مشاطره کند، امّا او امتناع ورزید و به عمر گفت: اگر این مال از آنِ خداست، پس سزاوار نیست که قسمتی را بگیری و قسمتی را رها کنی و اگر به ما تعلّق دارد، درست نیست که مال ما را بگیری. (تاریخ یعقوبی، 2/50)
16. در صفّین هنگام نوشتن صلح نامه به امام علی علیه السلام گفته شد: آیا تو اقرار می کنی که آنان معاویه و اصحابش مؤمن و مسلمان هستند؟ امام در جواب فرمود: ما اقّر لمعاویه و لا لاصحابه انهم مؤمنون و لا مسلمون (شرح نهج البلاغه، 2/233)؛ من اقرار نمی کنم که معاویه و یارانش مؤمن و مسلمان باشند. زمانی که نگاه امام به پرچم های شامیان افتاد، فرمود: سوگند به آن کسی که دانه را شکافت و انسان را آفرید، اینان اسلام نیاوردند، فقط تسلیم شدند و کفر خود را پنهان کردند، پس زمانی که یارانی پیدا کردند، به دشمنی خویش با ما بازگشتند، جز این که نماز را (آن هم به ظاهر) ترک نکرده اند. (همان، 4/31)
در اینجا به دلیل رعایت اختصار از برخورد عثمان با عمار و ابن مسعود و اباذر، جنگ جمل و برخورد طلحه و عایشه... سخنی نمی گوییم.
اوّلین کسی که باب انتقاد بر صحابه را گشود
به نظر می رسد که در تاریخ اسلام اولین کسی که به طور صریح از صحابه انتقاد کرد، امام علی علیه السلام است که برای نمونه می توان به خطبه های 3، 7، 130، 137، 148، 164 و... نهج البلاغه اشاره کرد. ابن ابی الحدید از ابن عالیه نقل می کند که: در مجلس اسماعیل بن علی حنبلی فقیه
معروف بودم که یکی از پیروان احمد حنبل که از کوفه بازگشته بود بر اسماعیل بن علی وارد شد، اسماعیل بن علی از او سؤال کرد که در کوفه چه خبر بود؟ او گفت: اگر بودی می دیدی که شیعیان در هیجده ذی حجه در کنار قبر علی علیه السلام چه انتقادهای تندی را متوجه صحابه می کنند، اسماعیل بن علی گفت: (همان، 9/308) شیعیان چه گناهی دارند؟ به خدا سوگند آن کسی که به شیعه در این مورد جرأت بخشید و باب انتقاد به صحابه را به روی آنان گشود، صاحب همان قبر است. آن شخص سؤال کرد: صاحب قبر کیست؟ اسماعیل بن علی گفت: علی بن ابیطالب است. آن شخص گفت: ای سرور من، یعنی علی این سنّت را برقرار کرد، و به آنان چنین تعلیم داد و آنان را به این راه انتقاد از صحابه راهنمایی کرد؟ اسماعیل بن علی گفت: آری، به خدا سوگند. او گفت: ای سرور من، اگر علی در این کار محق بوده است، پس برای چه ما فلانی و فلانی را باید دوست بداریم و اگر علی در این کار بر حق نبوده، چرا باید او را دوست بداریم؟ سزاوار است که ما یا از علی علیه السلام برائت جوییم یا از آن دو. ابن عالیه می گوید: اسماعیل باعجله برخاست و کفش خود را به پا کرد و گفت: خداوند اسماعیل را لعنت کند اگر پاسخ این پرسش را بداند. او به اندرونی رفت و ما هم برخاستیم و برگشتیم. (همان)
پیامدها و نتایج این نظریه
هر دانشمندی که یکی از پیش فرض هایش عدالت اصحاب پیامبر صلی الله علیه و آله باشد، وجود این پیش فرض در آثارش پیامدهای خاص خود را به جای می گذارد، از این رو، از ذکر آنچه با این پیش فرض منافات دارد خودداری می کند و از پذیرفتن آنچه با این پیش فرض در تضاد قرار می گیرد، امتناع می ورزد. در اینجا به خواست خدا به پاره ای از پیامدها و نتایج این نظریه اشاره می کنیم:
الف) پنهان کردن حقیقت
1. زمانی که مهاجران حبشه به مدینه آمدند سال هفتم هجرت یکی از اصحاب پیامبر صلی الله علیه و آله آنان را به دلیل ماندن در حبشه سرزنش کرد. این جریان را ابن ابی شیبه در دو مورد از شعبی نقل کرده است: در یک روایت نام آن شخص عمر آمده و در روایت دیگر نیامده است. دلیل آن نیز این است که رسول خدا صلی الله علیه و آله معترض را به شدّت سرزنش کرد. (تاریخ سیاسی اسلام، 1/61؛ المصنف ابن ابی شیبه، 7/351)
2. در نقلی آمده است: پس از حدیبیه یکی از اصحاب رسول خدا صلی الله علیه و آله از روی اعتراض پرسید: آیا این فتح بود؟ و پیامبر صلی الله علیه و آله پاسخ مثبت داد. (المصنف ابن ابی شیبه، 7/384، به نقل از: تاریخ خلفا)
همین روایت از طریق زهری نقل شده و ضمن آن به جای یکی از اصحاب پیامبر صلی الله علیه و آله نام عمر به عنوان معترض ذکر شده است. (مجمع البیان، 9/110)
3. در هنگام ساختن مسجد مدینه علی علیه السلام این شعر را می خواند:
لا یستوی مَن یَعْمر المساجدا یدأب فیه قائما و قائدا
و من یری عن الغبار حائدا
کسی که مساجد را آباد می کند و در حال نشسته و ایستاده در عمران آن می کوشد با کسی که از گرد و غبار فاصله می گیرد، برابر نیست. عمار یاسر اقدام به زیاد خواندن شعر کرد. در اینجا بود که یکی از اصحاب پیامبر صلی الله علیه و آله گمان کرد که مقصود عمار اوست و به عمار گفت: با این عصا بر بینی تو خواهم زد. پیامبر صلی الله علیه و آله خشمگین شد و فرمود: با عمار چه کار دارید، عمار آنان را به بهشت دعوت می کند و آنان او را به آتش. (السیرة النبویة، 2/142-143)
سهیلی در پاورقی همان صفحه 142 می نویسد: ابن اسحاق در سیره، نام آن شخص را ذکر کرده است، ولی از آنجا که ابن هشام خوش ندارد احدی از اصحاب پیامبر صلی الله علیه و آله به بدی یاد شود، نام آن شخص را ذکر نکرده است و سزاوار هم نیست ما به دنبال نام او باشیم.
در همان پاورقی از قول ابوذر خشنی نقل شده که نام آن شخص عثمان بن عنان بوده است. (همان، پاورقی، 2/142)
4. در آخرین پنجشنبه حیات پیامبر صلی الله علیه و آله که در تاریخ معروف به یوم الخمیس است، عده ای از اصحاب برای عیادت پیامبر صلی الله علیه و آله به خانه ایشان وارد شدند، پیامبر صلی الله علیه و آله فرمودند: «ایتونی بدواة و صحیفة اکتب لکم کتابا لاتضلّون بعدی» (السقیفة و الفدک، 73)؛ قلم و کاغذی بیاورید تا برای شما چیزی بنویسم که پس از من گمراه نشوید. در این هنگام عمر جمله ای گفت که مفاد آن این است: بیماری و درد بر پیامبر صلی الله علیه و آله غلبه یافته است. (همان) سپس گفت: قرآن پیش ماست و برای ما کافی است. در این گزارش عبارت خلیفه دوم نقل نشده، بلکه مفادش گزارش شده است. در اینجا بعضی از گزارش گران نامی از خلیفه دوم نیاورده اند، بلکه آن سخن أنّ رسول اللّه یهجر را به جمعی از صحابه نسبت داده اند، چنان که مسلم در صحیح
می نویسد: وقتی پیامبر صلی الله علیه و آله امر به آوردن قلم و کاغذ کرد، گفتند: آیا هذیان می گوید. هم چنین طبری در تاریخ خود نامی از گوینده آن سخن نمی برد. (صحیح مسلم، 6/162؛ طبری، 3/192-193)
جالب توجه این است که امام نووی در شرح خود بر صحیح مسلم در مورد سخن خلیفه دوم می نویسد: علمای علم کلام اتفاق کرده اند که سخن خلیفه دوم در آن مجلس نشانه های فقاهت و فهم عمر بوده است، و یکی از مناقب و فضایل اوست. (همان، 163)
5. زمانی که پیامبر صلی الله علیه و آله به نزدیک منطقه بدر رسید، با اصحاب خود درباره جنگ مشورت کرد و نظر آنان را پرسید. واقدی می نویسد: نخست ابوبکر به پا خاست و سخنانی نیکو ایراد کرد، سپس عمر برخاست و نیکو سخن گفت و ضمن آن اظهار داشت: ای رسول خدا، به خدا قسم، این قریش است و از آن گاه که عزیز شده، هیچ گاه خوار نشده است و به خدا از هنگامی که کافر شده، ایمان نیاورده است و به خدا هرگز عزّتش را از دست نمی دهد و با شدّت خواهد جنگید. (السقیفة و الفدک، 1/36) همان طور که ملاحظه می شود واقدی سخن عمر را ذکر کرده است، ولی ابن هشام در سیره و طبری، هر دو از نقل سخنان عمر امتناع ورزیده اند، و فقط به این جمله اکتفا کرده اند: «فقام ابوبکر الصدیق، فقال وا حسن ثم قام عمر بن الخطاب فقال واحسن» (تاریخ طبری، 2/434؛ السیرة النبویة، 2/266)
6. در جنگ احد عده زیادی از مسلمانان از صحنه جنگ گریختند و فقط عده معدودی ثبات قدم ورزیدند. مارسدن جونز (مصحح مغازی واقدی) می نویسد: در نسخه خطی که آن را اصل قرار دادیم، فهرستی در مورد نام اشخاصی که در جنگ احد از پیش پیامبر صلی الله علیه و آله گریخته اند، فلان است و حارث بن حاطب... ، در صورتی که همین عبارت را در شرح نهج البلاغه ابن ابی الحدید می بینیم که به جای کلمه فلان، عمر و عثمان آمده است و بلاذری هم این عبارت را از واقدی فقط با ذکر کلمه عثمان نقل کرده و نام عمر در آن نیست. (السقیفة والفدک 1/20؛ در مورد اسامی فراریان ر.ک: همان، 200) از کسانی که در احد ثبات قدم ورزید، زنی است به نام نسیبه که واقدی از قول سعید بن ضمره می نویسد: پیامبر صلی الله علیه و آله فرمود: مقام نسیبه دختر کعب در امروز بهتر و برتر از مقام فلانی و فلانی است. (شرح نهج البلاغه، 14/266) ابن ابی الحدید می نویسد: کاش راوی به صورت کنایه از آن دو سخن نمی گفت و امانت محدِّث این اقتضا را دارد که حدیث را همان گونه که گفته شده، نقل کند و چیزی را پوشیده ندارد، چرا این
راوی نام این دو تن را پوشیده داشته است. (همان) ابن ابی الحدید در جای دیگر از کتاب خود می نویسد: در سال 608، به حضور محمد بن معد علوی موسوی فقیه معروف شیعه رفتم. کسی در حضور او، مغازی واقدی را می خواند، که واقدی از قول محمد بن مسلمه نقل می کند که محمد بن مسلمه می گفت: با این دو گوش خود شنیدم و دو چشم من دید که در جنگ احد مردم به سوی کوه فرار می کردند، و پیامبر صلی الله علیه و آله آنان را فرا می خواند و آنان گوش نمی دادند و شنیدم که پیامبر صلی الله علیه و آله می فرمود: ای فلان و فلان پیش من آیید که من رسول خدایم و آن دو توجهی نکردند و رفتند. در این هنگام ابن معد رو به من کرد و گفت: گوش کن منظور از فلان و فلان ابوبکر و عمر است. گفتم ممکن است منظور کسان دیگر باشند. گفت: در میان صحابه کسی جز آن دو نیست، که در مورد فرار و عیوبشان نام برده نشوند. راوی ناچار به کنایه پناه برده است، چرا که فقط آن دو هستند که این گونه اند. سپس ابن معد سوگند یاد کرد که واقدی منظورش ابوبکر و عمر بوده است و اگر کس دیگری غیر از آن دو بود، صریحا ذکر می کرد. (همان، 5/23)
7. حادثه غدیر را علی رغم این که بیشتر مورخان و محدثان ذکر کرده اند، ولی امام محمد بن اسماعیل بخاری و طبری از جریان غدیر یادی نکرده اند، با این که طبری در تاریخ خود مطالب غیر مهم را بعضا با چندین سند گزارش کرده است.
8 . حذیفة بن یمان یکی از اصحاب پیامبر صلی الله علیه و آله و کسی که معروف بود منافقان را می شناسد، درباره یکی دیگر از صحابه به نام ابو موسی اشعری سخنی دارد که حذف می شود. ابن عبدالبر می نویسد: «فقد روی فیه ابوموسی اشعری لحذیفه کلام کرهت ذکره» (الاستیعاب، 3/104)
9. طبری درباره درگیری ابوذر با معاویه و فرستادن تبعید ابوذر از شام به مدینه می نویسد: (در این سال 30 هجری ابوذر به دستور معاویه از شام به مدینه فرستاده شد. در مورد علت این دستور مطالبی گفته شده است که من خوش ندارم آنها را ذکر کنم؛ (تاریخ طبری، 4/283) آن امور چه بوده که طبری از ذکر آن خودداری کرده است. ابن اثیر در تاریخ خود به این امور اشاره می کند. او می نویسد: «در مورد علت فرستاده شدن ابوذر از شام به مدینه اموری ذکر شده، از قبیل فحش دادن معاویه به ابوذر، تهدید به قتل از طرف معاویه و سرانجام فرستادن ابوذر به مدینه... »
10. زمانی که محمد بن ابی بکر از طرف امام علی علیه السلام به عنوان والی مصر منصوب می شود، بین او و معاویه مکاتباتی صورت می گیرد که اتفاقا این مکاتبات از اسناد مهم تاریخ اسلام است. مسعودی یکی از این نامه ها را آورده است. او می نویسد: «معاویه در جواب نامه محمد بن ابی بکر نوشت: من و پدرت فضیلت و حق پسر ابوطالب را محترم می شمردیم تا این که پیامبر صلی الله علیه و آله از دنیا رفت، پدرت و رفیقش عمر اولین کسانی بودند که حق وی را گرفتند، و با وی مخالفت کردند. ای پسر ابوبکر، مراقب کار خود باش و اندازه خود را بدان، تو با کسی که همچون کوه بردبار است نمی توانی برابری کنی که پدرت راه او را هموار کرده و پایه حکومت او را نهاده است. اگر آن کاری که ما اکنون می کنیم، درست است، پدرت این حکومت را گرفت و ما شریکان او هستیم و اگر پدر تو چنین نکرده بود، ما با پسر ابوطالب مخالفت نمی کردیم و در برابر او تسلیم می شدیم، ولی دیدیم که پدر تو قبل از ما با او چنان رفتار کرد». (مروج الذهب، 3/12؛ انساب الاشراف، 301، 302) حال طبری در این باره چنین می نویسد: «زمانی که محمد بن ابی بکر والی مصر شد، بین او و معاویه مکاتباتی صورت گرفت که من نمی پسندم آنها را در این جا بیاورم، چرا که در این مکاتبات مطالبی است که مردم تاب شنیدن آن را ندارند». (تاریخ طبری، 4/557)
ب) تأویل و توجیه
1. حادثه غدیر را 110 تن از صحابه و 84 نفر از تابعین گزارش کرده اند و طبق بررسی علامه امینی 360 تن از دانشمندان اهل سنّت حادثه را گزارش و ثبت و ضبط کرده اند. (الغدیر، 1/41 به بعد) حال جای این پرسش هست که چگونه با وجود این همه ناقل و قراین متعدّدِ دالّ بر امامت علی علیه السلام چرا امامت علی علیه السلام چرا امامت آن حضرت پذیرفته نشد. شاید بعضی جواب دهند به علت داشتن تعصب، حاضر به پذیرش نشده اند، گرچه شاید این جواب تا حدودی درست باشد، به نظر می رسد تا شخص معتقد به عدالت صحابه است نباید از او انتظار داشت که جریان غدیر و جملات پیامبر صلی الله علیه و آله را همچون شیعیان تفسیر کند، بلکه باید به او حق داد که جملات پیامبر صلی الله علیه و آله را در این باره تأویل کند و اصلاً اگر با وجود نظریه عدالت صحابه جریان غدیر را مثل شیعیان تفسیر می کردند، جای تعجب و پرسش داشت و تا این موضوع (عدالت صحابه) روشن نشود، صریح ترین جمله درباره امامت علی علیه السلام تأویل خواهد شد. حتی دانشمندی عقل گرا همچون ابن ابی الحدید، دچار همین مشکل است. او
می نویسد: «از ابوجعفر یحیی بن محمد بن ابی زید پرسیدم اخباری را درباره خلافت علی علیه السلام در محضر ابوجعفر خواندم که این اخبار قریب به نص تاست درباره خلافت علی علیه السلام و من بعید می دانم که صحابه پیامبر متحدا نص پیامبر صلی الله علیه و آله را درباره شخص خاصی رد کنند و او در جواب من گفت... ». (شرح نهج البلاغه، 12/82) در جای دیگر از شرح خود بر نهج البلاغه می نویسد: زمانی که این خطبه 163 را پیش ابوجعفر یحیی بن محمد می خواندم، پرسیدم: منظور علی علیه السلام از این کلام که می گوید: انحصارطلبی کردند و از رسیدن خلافت به ما بخل ورزیدند و گروهی دیگر اهل بیت در مورد آن سخاوت کردند و از آن چشم پوشیدند، چیست؟ و آن قومی که آن مرد اسدی گفته است که چگونه شما را از خلافت کنار زدند، در حالی که شما به آن اُولی بودید، کیستند؟ آیا منظور روز سقیفه است یا روز شوری؟ ابوجعفر گفت: منظور روز سقیفه است. گفتم: دلم به من اجازه نمی دهد که فکر کنم که اصحاب پیامبر صلی الله علیه و آله مخالفت کرده و نص را ردّ کرده باشند و آن را نادیده گیرند. (همان، 9/248)؛ از دانشمندان متأخّر اهل سنّت، شیخ سلیم بشری که به صورت آشکاری از این مشکل ذهنی اعتقاد به عدالت صحابه و تفسیر مولی به اولی بالتصرف سخن گفته است. او برای علامه شرف الدنی می نویسد:
فانا من الموقنین بدلالة الاحادیث علی ما تقولون ولو لا وجوب حمل عمل الصحابه علی الصحة لنزلت فیها علی حکمکم لکن صرفها علی ظاهرها مما لابد منه اقتدا بالسلف الصالح رضی اللّه تعالی عنهم اجمعین. (المراجعات، 162 و 163)
من به دلالت احادیث بر گفته های شما یقین دارم و اگر بر حمل عمل صحابه بر صحت من ملزم نبودیم، سخن شما را می پذیرفتم و تسلیم می شدم و چاره ای نداریم که از ظاهر این روایات رفع ید کنیم تا به سلف صالح اقتدا کرده باشم. سلیم بشری در نامه ای دیگر می نویسد: حمل عمل صحابه بر صحت سبب تأویل حدیث غدیر است. حال چه حدیث غدیر متواتر باشد چه غیر متواتر. (المراجعات، 196) بالاخره شبیه همین عذر را سلیم بشری درباره آیه ولایت (مائده، 5/55) می آورد. او می نویسد: اگر ما معتقد به صحت خلافت خلفا راشدین نبودیم، هیچ راهی نبود جز این که سخن شما شیعیان را در این مورد بپذیریم، ولی از آنجا که در صحت خلافت آنان هیچ شکی نداریم، مجبوریم به تأویل این آیه دست یازیم. (المراجعات، 168)
2. امام علی علیه السلام در قسمت هایی از نهج البلاغه به اولویت خویش در مورد خلافت اشاره
کرده است، آنجاکه می فرماید:
انّ الائمة من قریش غرسوا فی هذا البطن من هاشم لا تَصلح علی سواهم و لا تصلح الولاه من غیرهم؛ (نهج البلاغه، خطبه 144)
همانا پیشوایان از قبیله قریش هستند، کسانی که نهال وجودشان در تیره بنی هاشم کاشته شده باشد، مقام امامت شایسته کسان دیگری نیست و والیان امر غیر از ایشان شایستگی این کار را ندارند.
ابن ابی الحدید در این قسمت این سؤال را مطرح می کند که:
اگر بگویی تو این کتاب شرح نهج البلاغه را مطابق قواعد فرقه معتزله شرح نموده ای، در اینجا چه می گویی که این کلام صراحت دارد که امامت در بنی هاشم منحصر است، در حالتی که معتزله در مورد امامت چنین عقیده ای ندارد، می گویم: این قسمت کلام امام علیه السلام مشکل است(3). (شرح نهج البلاغه، 10/128)
اگر برای من ثابت شود که این قسمت از سخنان علی علیه السلام است، من هم همان عقیده را خواهم داشت، چرا که برای من ثابت شد که پیامبر صلی الله علیه و آله درباره علی علیه السلام فرمود: علی مع الحق و انّ الحق یدور معه حیثما دار، البته ممکن است این کلام را به صورتی که مطابق مذهب معتزله باشد، تأویل کرد و چنین معنا شود که منظور از آن مرحله کمال امامت است، مثل: لا صلاة لجار المسجد الاّ فی المسجد، که نفی کمال شده است نه نفی صحت. (همان، 9/88) مشاهده می شود که چگونه این شارح نهج البلاغه دچار تحیّر و سرگردانی شده است. از طرفی، متن نهج البلاغه را قبول کرده است و از طرف دیگر، عدالت صحابه را دست کم در مورد خلفا راشدین پذیرفته است. البته شخصیتی مثل مرحوم عبده در شرح خود بر نهج البلاغه، خیال خود را آسوده کرده و به هیچ وجه متعرّض شرح این قسمت نشده است.
3. امام علی علیه السلام در مورد غصب حق خود و مظلومیت خویش سخنانی دارد از قبیل:
از وقتی که پیامبر صلی الله علیه و آله از دنیا رفت، همواره مظلوم بوده ام. خدایا قریش را خوار نما، چرا که آنان مرا از حقم بازداشتند و حکومتی که حق من بود، غصب کردند. سوگند به خدا از آن زمان که پیامبر صلی الله علیه و آله از دنیا رحلت کرد تا به امروز مرا از حقم بازداشتند و با استبداد با من رفتار کردند و... .
در این جا ابن ابی الحدید بعد از نقل این سخنان می نویسد:
امامیه و زید به همین سخنان در مورد وجود نص بر جانشینی امام علی علیه السلام استدلال می نمایند و به گمان قوی، همین معنا از این الفاظ مقصود است، لیکن اگر این الفاظ را حمل بر ظاهر نماییم، لازمه اش تکفیر و تفسیق عده ای از مهاجر و انصار است، لذا واجب است که بگوییم این جملات مثل آیات متشابه ظاهرش مقصود نیست. (شرح نهج البلاغه، 9/306 307)
ج) انکار حقیقت
1. زمانی که سید رضی نهج البلاغه را تألیف کرد، این کتاب بسیار مورد توجه واقع شد، چنان که بعضی به حفظ آن پرداختند و بعضی در همان عصر سید رضی به شرح این کتاب اقدام ورزیدند. این کتابْ هم مورد توجه شیعیان قرار گرفت و هم اهل سنّت، چنان که جمع کثیری از اهل سنّت، چه در گذشته و چه در حال به شرح این کتاب شریف اقدام کردند، لیکن از آنجا که فقراتی از این کتاب با نظریه عدالت صحابه ناسازگار است و کسانی که کاملاً به این نظر وفادارند، نتوانسته اند قبول کنند که این کتاب بخشی از سخنان و مکتوبات یکی از بزرگ ترین صحابه امام علی علیه السلام است، از این رو، بعضی از نویسندگان این کتاب را یا به صورت کل و یا پاره ای از آن را مجعول و ساخته و پرداخته سید رضی و یا حتی سید مرتضی می دانند. از کسانی که در صحت و اصالت نهج البلاغه اظهار تردید کرده، ابن خلکان است. او در قسمتی از شرح حال سید مرتضی (ره) چنین می نویسد: دانشمندان در مورد نهج البلاغه اختلاف دارند که آیا نهج البلاغه را سید مرتضی تألیف کرده است یا سید رضی(4) و گفته شده است که نهج البلاغه سخنان امام علی علیه السلام نیست، بلکه یک متن ساختگی است و سازنده، این متن را به امام علیه السلام نسبت داده است. و اللّه اعلم. (وفیات الاعیان، 2/149)
همان طور که ملاحظه شد، ابن خلکان درباره دو مطلب اظهار تردید کرده است: اوّل گردآورنده نهج البلاغه، دوم در مورد صحت و اصالت این متن، اما ذهبی به طور قطعی نسبت وضع و جعل را به سید رضی داده است. او در یک عبارت مضحک چنین می نویسد:
و فیها سنته 436 توفی شیخ الحنفیه العلامه المحدث ابو عبداللّه الحسین بن موسی الحسینی الشریف الرضی واضع کتاب نهج البلاغه. (تذکرة الحفاظ، 3/110؛ رقع 998 به نقل از: الغدیر، 4، 269)
در مقابل چنین نگرشی، بعضی قسمتی از نهج البلاغه را مجعول می دانند. ابن ابی الحدید در شرح نهج البلاغه می نویسد:
مصدق بن شبیب واسطی می گفت که: به ابن خشّاب گفتم: آیا خطبه شقشقیه را شما ساختگی می دانید؟ گفت: نه و من معتقدم که این خطبه از آنِ علی علیه السلام است چنان که می دانم تو مصدق بن شبیب واسطی هستی. به او گفتم: بسیاری از دانشمندان می گویند: این خطبه از آنِ سید رضی است. او گفت: اَنّی للرضیّ و لغیر الرضی هذا النفس و هذا الاسلوب... (شرح نهج البلاغه، 1/205)
حال با توجه به این که آنچه در نهج البلاغه منعکس شده، از 114 کتاب اخذ گردیده و تعدادی از این کتب مربوط به کسانی است که قبل از سید رضی می زیسته اند و خود سید رضی به 15 کتاب از منابع خود در نهج البلاغه اشاره کرده است، از قبیل: البیان و و التبین، جاخط، الجمل، واقدی، المغازی، سعید بن یحیی اموی، تاریخ طبری و...، (5) جای این پرسش هست که انگیزه انکار چیست؟ با این که این دانشمندان قسمتی از نامه و سخنان امام را در تاریخ طبری، البیان و التبیین و تاریخ یعقوبی و... دیده اند، چرا در صحت و اصالت این کتاب تشکیک می کنند؟ پاسخ این سؤال را باید در ارتباط با همین نظریه عدالت صحابه یافت. سید محسن امین در اعیان الشیعه می نویسد: بعد از جنگ جهانی دوم امیر شکیب ارسلان معروف به امیر البیان از اروپا بازگشت و در میان جمعی از افاضل دمشق حضور یافت. در این جمع، سخن از نهج البلاغه به میان آمد. یکی از افراد آن جمع گفت: نهج البلاغه یک متن مجعول و به علی علیه السلام نسبت داده شده است. دیگران هم سخن او را تأیید کردند، در حالی که امیر شکیب ارسلان ساکت بود. اینجا بود که از امیر خواسته شد نظرش را بیان کند. او گفت: اگر نهج البلاغه یک متن ساختگی است چه کسی آن را ساخته است؟ آیا سازنده آن شریف رضی است؟ گفتند: بله. امیر شکیب ارسلان گفت: اگر به فرض شریف رضی چهل مرد گردد هم نمی تواند یک خطبه کوچک و یا یک جمله از جملات نهج البلاغه را بیاورد، (نهج البلاغه من کلام امیر المؤمنین علی بن ابیطالب بدون شک او ریب و لکن الذی اوجب الشک فیه اشتماله علی القدح فی الصحابه الذین هم مقدسون فی انظار الناس) نهج البلاغه بدون هیچ شک و شبهه ای از آنِ امام علی علیه السلام است، اما آنچه موجب شک شده، آن است که این کتاب مشتمل بر عیب و انتقاد از صحابه ای که آنان در نزد مردم مقدّس اند). (اعیان الشیعه، 1/540)
خلاصه کسی که به نظریه عدالت صحابه پای بند است نمی تواند قبول کند که نهج البلاغه سخنان امام علی علیه السلام است و اصلاً جمع بین عدالت صحابه و پذیرش نهج البلاغه غیر معقول است و کسانی هم که مثل ابن ابی الحدید و محمد عبده صحت و اصالت نهج البلاغه را پذیرفته اند، یا دچار نوعی سرگردانی و تحیّر شده اند، چنان که نمونه اش را در خطبه 144 در شرح نهج البلاغه ابن ابی الحدید آوردیم و یا جملات حساس نهج البلاغه را نادیده گرفته اند، چنان که عبده در همان خطبه فوق الذکر این رویه را پیش گرفته است و در شرح خطبه شقشقیه، زمانی که جریان شوری را توضیح می دهد، در پایان «واللّه اعلم والحکم للّه یفعل ما یشاء» (محمد عبده، شرح نهج البلاغه، 33) می گوید که همه این تحیّرها، گرفتن ها و... ناشی از همان دل دادن به چنین نظریه ای است، گرچه به صورت رقیق این نظریه را پذیرفته باشند.
2. از گناهانی که در کارنامه زندگی معاویه ثبت شد، جریان به شهادت رساندن حسن علیه السلام است که معاویه با توطئه ای که ترتیب داد، به دست همسر امام علیه السلام با خوراندن زهر ایشان را به شهادت رساند. منابعی که شهادت امام را ذکر کرده اند به شرح ذیل اند:
1. ترجمة الامام الحسن علیه السلام ، ابن سعد / 83 .
2. مقاتل الطالبین، 80.
3. مروج الذهب، 2/426.
4. انساب الاشراف، 3/88 55، به نقل از: تاریخ خلفا، 387.
5 . شرح نهج البلاغه، 16/11.
با تمام این اوصاف امام المورخین طبری هیچ اشاره ای به این جریان حتی وفات نکرده است. شاید این مطلب از قبیل مما لا یحتمل العامة سماعها باشد. ابن خلدون که اصلاً انکار کرده است. او بر خلاف همه شواهد تاریخی می نویسد: «و حاشا المعاویه ذلک». (تاریخ ابن خلدون، 2/18، به نقل از: تاریخ خلفا، 387)
و بالاخره ابن حجر هیثمی مسئولیت شهادت امام حسن علیه السلام را به گردن یزید می اندازد و یزید را مسئول می داند. (الصواعق المحرقة، 140) نکته ای که در پایان این بحث قابل ذکر است این است که به میزان پای بندی افراد به نظریه عدالت صحابه و خوش بینی آنان به صحابه ثبت
حوادث تاریخی تحت تأثیر قرار می گیرد. کسی مثل ابن خلدون از پایه و اساس شهادت امام به دست معاویه را انکار می کند و ابن حجر هیثمی هم گناه را به گردن یزید می اندازد و اصلاً اشاره ای هم به توطئه معاویه نمی کند و کسی هم مثل طبری به طور کل شهادت امام یا حتی وفات را طرح نمی کند.
د) حقانیت همه صحابه
نظریه عدالت صحابه با یک پرسش اساسی روبه رو است و آن این که اگر همه صحابه عادل هستند، پس چرا ما در تاریخ می بینیم که عده ای از این صحابه به روی عده دیگر شمشیر کشیده اند، و جنگ هایی در اثر این مشاجرات پدید آمده است، از قبیل: جنگ جمل، صفین و...؛ اگر بگوییم طرف الف بر حق بوده، لازمه اش باطل بودن طرف ب است، و بالعکس، در اینجا اهل سنّت چون نظریه عدالت صحابه را پذیرفته اند، در پاسخ به این پرسش گفته اند: صحابه پیامبر صلی الله علیه و آله مجتهد بوده اند و البته مجتهد گاهی خطا می کند، ولی با این حال، اجر خود را خواهند برد. ابن کثیر می نویسد:
اما نزاع ها و اختلافاتی که بعد از فوت پیامبر صلی الله علیه و آله در میان صحابه پدید آمد، دو صورت دارد: بعضی از این درگیری ها بدون قصد رخ داده است، مثل جنگ جمل و صورت دوم از روی اجتهاد واقع شده است، مثل جنگ صفین و البته مجتهد گاهی هم خطا می کند، ولی در هر حال، مجتهد، معذور و مأجور است، البته ناگفته نماند علی علیه السلام و یارانش در صفین به حق نزدیک تر بوده اند از معاویه و یارانش، رضی اللّه عنهم اجمعین. (الباعث الحثیث، 172، 173)
امام نووی در شرح خود بر صحیح مسلم درباره عثمان و کشندگانش و علی علیه السلام و معاویه چنین می گوید:
اما خلافت عثمان به اجماع مسلمین مشروع و صحیح بود، او مظلومانه کشته شد و کشندگانش فاسق بودند، و هیچ یک از صحابه در قتل عثمان شرکت نکردند، خلافت علی علیه السلام هم به اجماع مسلمین مشروع و صحیح بوده است، و در زمان خود او خلیفه بر حق بوده است نه کس دیگر، و اما معاویه رضی اللّه عنه فهو من العدول الفضلا والصحابة النجبا رضی اللّه عنهم و جنگ هایی هم که میان صحابه رخ داد به این دلیل بود که برای هرطرف شبهه ای ایجاد شده بود، و براساس آنْ خود را بر حق می دانسته اند، در حالتی که هیچ یک از مسیر عدالت خارج نشده اند، و از آنها هم فعلی صادر نشد برخلاف عدالت، چرا که همه آنان مجتهد هستند و در مسائل اختلافی اجتهاد نموده اند. (شرح صحیح مسلم، 8/6)
ملاحظه می شود وقتی نظریه عدالت صحابه، حقانیت همه آنان از حق بهره مند هستند، نهایت این که گروهی بهره بیشتری از حق دارند، ولی در هر صورت، کسی حق ندارد، گروهی را نکوهش کند. ابن خلدون می نویسد:
نباید به هیچ رو در عدالت هیچ یک از صحابه آن عصر نزاع و درگیری شبهه کرد، و آنان را در هیچ یک از این مسائل مورد نکوهش قرار داد، چه ایشان همان کسانی هستند که آنها را به خوبی شناخته ایم و گفتارها و کردارهای ایشان مورد استناد می باشد، و عدالت ایشان ثمره آنهاست، در نزد اهل سنّت، جز این که معتزله به عدالت کسانی که با علی علیه السلام جنگیده اند، معتقد نیستند. (ترجمه مقدمه ابن خلدون، 1/412)
در پایان یادآوری این نکته لازم است که در این باره معتزله مانند بقیه اهل سنّت نمی اندیشند؛ به طور مثال از واصل بن عطا نقل شده که او معتقد بوده است که یکی از دو طرف اصحاب امام علی علیه السلام و اصحاب جمل فاسق بوده اند، اما این که کدام طرف فاسق بوده اند، مشخص نیست، و چنین نظریه ای هم از عمرو بن عبید نقل شده است. (الملل و النحل، 1/52 و 53) اما معتزله بغداد در مورد اصحاب جمل معتقد بودند که رؤسای اینان، عایشه، طلحه و زبیر، اهل نجات هستند، چرا که توبه کرده اند، ولی پیروانشان تماما اصرار می ورزیدند و در حالت بغی از دنیا رفتند. (شرح نهج البلاغه، 1/9)
ه) مرجعیت علمی
از پیامدهای دیگر نظریه عدالت صحابه این بود که نزد بسیاری از مسلمانان قول و فعل صحابه از حجیت برخوردار شد. البته بعد از گسترش حوزه جغرافیایی مسلمانان و پدید آمدن مسائل جدید، مسلمانان در پی یافتن منابع دیگری غیر از کتاب و سنّت برای پاسخ گویی برآمدند و از آنجا که به صحابه حسن ظن داشتند، عمل صحابه به عنوان یک منبع قانون گذاری مطرح شد. از کسانی که عمل صحابه را حجت می دانست، امام مالک است. او در استنباط احکام به کتاب، سنّت، مصالح مرسله و قول صحابی عمل می کرد. هم چنین احمد حنبل هم به فتوای صحابه عمل می نمود. (تاریخ فقه و فقها، 84 و 85) در مورد شافعی هم اختلاف است که آیا عمل صحابی را حجت می دانسته یا خیر. ابوزهره معتقد است که شافعی عمل صحابی را حجت می دانسته است. (تاریخ المذاهب الفقیه، 81، به نقل از: تاریخ فقه)
اما درباره عقیده حنفیان چنین اظهارنظر شده است: علما و اندیشمندان مذهب حنفی در جایی که نص خاص نباشد، فتوا و مذهب صحابی را به عنوان منبع شناخت احکام پذیرفته اند. (مذهب صحابی، 24)
و) جواز امامت دو نفر
عده ای از اهل سنّت کرامیه معتقد بودند که می توان بادو امام در دو ناحیه مختلف کشور اسلامی بیعت کرد. شهرستانی بعد از نقل این عقیده می نویسد: هدف آنان از ابزار چنین نظریه ای اثبات امامت معاویه در شام و امامت علی علیه السلام در مدینه است. (الملل و النحل، 1/104)
ز) کرامت داشتن عده ای از صحابه
حسن ظن شدید به صحابه و به خصوص به ویژه از آنان سبب شد که برای بعضی از آنان کراماتی نقل شود که در اینجا به دو نمونه بسنده می شود.
1. شیخ صالح عمر بن زعنی نقل می کند: (زمانی که من در مدینه مجاور بودم، روز عاشورایی بیرون آمدم و در آن روز شیعیان بر سر قبر عباس عموی پیامبر صلی الله علیه و آله گرد می آمدند. من گفتم: در راه محبت ابوبکر به من کمک کنید. در آنجا پیرمردی بود، گفت: بنشین تا مراسم تمام شود و حاجتت را برآورده سازم. من نشستم. بعد از اتمام مراسم به من گفت: برویم منزل، به اتفاق او به منزل رفتیم، در را بست و به دو تن از غلامان خود دستور داد، مرا بزنند. آنها هم چنین کردند. بعد به آن دو گفت که زبان مرا قطع کنند، آنها نیز چنین کردند. سپس گفت: به آن کسی که او را دوست می داری بگو تا زبانت را برگرداند و من از نزد او بیرون آمدم و به مسجد پیغمبر درآمدم و از شدّت درد به خودم می پیچیدم و می گریستم. در دل خود گفتم، ای پیامبر صلی الله علیه و آله تو می دانی که این اذیت و آزار را من در راه محبت ابوبکر به جان خریده ام، حال اگر یار تو بر حق است، دوست می دارم که زبان مرا به من بازگرداند. در اینجا بود که مرا خواب فرا گرفت و در حالت خواب دیدم که زبانم به حالت اول برگشته است. بیدار شدم، دیدم کاملاً زبانم سالم است. در اینجا بود که محبت ابوبکر در دلم افزایش یافت. در سال بعد در همان مکان گفتم بدهید به راه ابوبکر که جوانی به من گفت: بنشین تا مراسم تمام شود. بعد از مراسم مرا به سوی همان خانه برد و برایم غذا آماده کرد. غذا را خوردیم، بعد از غذا جوان برخاست و در یکی از اتاق ها را باز نمود و شروع کرد به گریستن. من برخاستم تا ببینم چرا جوان می گرید که دیدم میمونی را بسته اند. جوان را قسم دادم که قصه را برایم شرح دهد. او گفت: سال قبل پدرم که از بزرگان امامیه بود، یکی از محبین ابوبکر را آورد به منزل و دستور داد او را زدند و زبانش را قطع کردند و ما دیگر از آن شخص تا به حال خبری نداریم تا این که شب شد و خوابیدم که یک مرتبه فریاد دل خراشی را شنیدم و بیدار شدیم، دیدیم که
پدرم به یک میمون بدل شده است. (مصباح الظلام، 2/57، به نقل از: الغدیر، 7/343)
2. در سال بیستم هجرت در مدینه زلزله ای آمد. امیر المؤمنین (عمر) نیزه خود را بر زمین کوبید و گفت: ای زمین آرام باش، آیا من در میان اهل تو عدالت نورزیدم؟ در اینجا بود که زمین ساکن شد. (محاضرة الاوائل، به نقل از، الغدیر، 8/123)
ناگفته نماند که نظریه عدالت صحابه نتایج و پیامدهای دیگری دارد که ما به دلیل اختصار از ذکر آنها خودداری می کنیم، در پایان، از خداوند می خواهیم که به همه توفیق فهم صحیح معارف دینی را عطا کند.

 

پی نوشت ها :
1. البته اگر تا قبل از فتوحات ما شاهد انتقاد افراد از خلیفه هستیم که نشان دهنده این است که دیگران خلیفه را یک فرد عادی به حساب می آورند، ولی بعدها دیگر چنین نیست، که به این موضوع در صفحات بعد اشاره خواهیم کرد
2. این خوله همان کسی است که همسرش او را ظهار کرد و آیاتی از سوره مجادله درباره اش نازل شد.
3. جالب است بدانیم که ابن ابی الحدید برای صحت و اصالت نهج البلاغه در جای دیگر شرح خود چنین دلیل می آورد: «و انت اذا تأمّلت نهج البلاغه وجدته کلّه ماء واحدا و نفسا و اسلوبا و احدا کالقرآن العظیم اوّله کاوسطه و اوسطه کاخره.»
4. ناگفته نماند که مرحوم علامه امینی (الغدیر، 4/268) به این شبهه پاسخ داده و ثابت کرده اند که نهج البلاغه از تألیفات سید رضی است.
5. برای اطلاع بیشتر ر.ک: سید عبدالزهراء حسینی، مصادر نهج البلاغه و اسانید، ج 1، ص 29 41 .


کتاب نامه :
1. آمدی، الاحکام فی اصول الاحکام، دارالکتب العلمیه، لبنان.
2. ابن عبد البر، مقدمة الاستیعاب، دارالکتب العلمیه، لبنان.
3. ابن حجر، الاصابة، ج 1، دار احیاء التراث العربی، لبنان.
4. ابن اثیر، اسد الغابه، دار احیاء التراث العربی، لبنان.
5. خطیب بغدادی، الکفایة، دارالکتب العلمیه، لبنان.
6. مکارم شیرازی، پیام امام، دارالکتب الاسلامیه، ایران.
7. طبری، تاریخ الطبری.
8. ابن ابی الحدید، شرح نهج البلاغه.
9. محمدتقی شوشتری، نهج الصباغه، تهران، مکتبة الصدور.
10. عبدالرزاق، المصنف، الصنعانی، لبنان، دارالفکر.
11. یعقوبی، تاریخ یعقوبی، لبنان، مؤسسة الاعلمی.
12. مسلم، صحیح مسلم، به شرح امام نووی، دار احیاء التراث العربی، لبنان.
13. بخاری، صحیح بخاری، کتاب صلاة تراویح، دار احیاء التراث العربی، لبنان.
14. ابن قتیبه، الامامة والسیاسة، شریف الرضی، ایران.
15. احمد امین، پرتو اسلام، ترجمه فخر الاسلام، اقبال، ایران.
16. ابن عبدالبر، الاستیعاب، دارالکتب العلمیه، لبنان.
17. ابی الفداء، المختصر فی اخبار البشر، دارالکتب العلمیه، لبنان.
18. طبرسی، مجمع البیان، ج 9، دارالمعرفة، لبنام.
19. ابن هشام، السیرة النبویة، دار الاحیاء التراث العربی، لبنان.
20. الجوهری، السقیفة والفدک، به کوشش هادی امینی، ایران ماثینوی.
21. جوهری، السقیفة والفدک، ترجمه مغازی واقدی.
22. مسعودی، مروج الذهب، تحقیق محمد محی الدین عبدالحمید، لبنان.
23. بلاذری، انساب الاشراف، ترجمه بلاذری، موسسة الاعلمی، لبنان.
24. علامه امینی، الغدیر، مرکز الغدیر للدراسات الاسلامیه، ایران.
25. شرف الدین، المراجعات، مؤسسة الاعملی، لبنان.
26. سید رضی، نهج البلاغه.
27. الذهبی، تذکرة الحفاظ، دار احیاء التراث العربی، لبنان.
28. ابن خلکان، وفیات الاعیان، دار احیاء التراث العربی، لبنان.
29. سیدمحمد امین، اعیان الشیعه، دارالتعارف، لبنان.
30. محمد عبده، شرح نهج البلاغه، صبا، ایران.
31. ابن خلدون، تاریخ ابن خلدون، مؤسسة الاعلمی، لبنان.
32. رسول جعفریان، تاریخ خلفا، سازمان چاپ و انتشارات وزارت فرهنگ و ارشاد اسلامی، ایران.
33. ابن حجر هیثمی، الصواعق المحرقه، مکتبة القاهره، مصر.
34. ابن کثیر، الباعث الحثیث، دارالاسلام، عربستان.
35. محمدپروین گنابادی، مقدمه ابن خلدون، مؤسسه علمی و فرهنگی، ایران.
36. شهرستانی، الملل والنحل، شریف رضی، ایران.
37. ابوزهره، تاریخ المذاهب الفقهیه، دارالفکر العربی.
38. ابوالقاسم گرجی، تاریخ فقه و فقها، سمت، ایران.

 

منبع : پژوهش های فلسفی - کلامی ، پاييز و زمستان 1382 - شماره 17 و 18

اضافه کردن نظر


کد امنیتی
تازه کردن