دوشنبه, 01 دی 1393 ساعت 12:00
خواندن 1949 دفعه

تحلیلی بر صلح امام حسن علیه السلام - سید مصطفی حسینی رودباری

چکیده
 مقاله حاضر، تحلیلی است از ماجرای صلح امام حسن(علیه السلام) با معاویه؛ در آغاز این مقاله، چشم انداز کلی پیمان صلح و موادِ پنجگانه آن بیان گردیده و آنگاه به تحلیل آن در دو مرحله: ۱. اسباب و عوامل صلح ۲. اهداف و نتایج صلح پرداخته شده است. در قسمت اول، عوامل داخلی نظیر تعداد سپاهیان، عناصر متضاد و ناهماهنگ، عافیت طلبی و نیز برخی از عوامل خارجی مورد بررسی و تحلیل قرار گرفته است و در قسمت دوم، افشای چهره کفرآمیز معاویه و باند اموی به عنوان یکی از اهداف امام تبیین گردیده است. در این قسمت ضمن بیان قرائنی، نشان داده شده که سیاست مدبرانه امام در پذیرش صلح، برترین تصمیمی بوده است که امام به واسطه آن، مقدمات زوال دشمن را فراهم نموده است. 
مقدمه
 از فرازهای حسّاس حیات سیاسی امام مجتبی(علیه السلام) ماجرای صلح یا پیمان متارکه جنگ آن حضرت با معاویه می باشد. اسرار و علل این پدیده مهمّ تاریخی بویژه در عصر وقوع آن، آنچنان عمیق و پیچیده بود که حتی بسیاری از خواص و دوستان آن حضرت را به شگفتی  واداشته و آنان به دلیل کوته بینی، امام(علیه السلام) را مورد اعتراض و سرزنش قرار دادند. دشمنان مُغرض نیز از فضای بدست آمده سوء استفاده کرده، بیشترین اهانتها را به ساحت مقدس امام(علیه السلام) روا داشته اند و در تحلیلها و تفسیرهای خود، نسبتهای ناروایی نظیر عافیت طلبی و ترس از مرگ را به امام(علیه السلام) اظهار داشته اند. سعی ما در این مقاله بر آن است که ضمن تحلیلی بر این واقعه شگفت تاریخی، برخی از عوامل، اسرار و نتائج ارزشمند آن را با استناد به متقن ترین دلائل عقلی و نقلی تبیین کنیم. 
چشم انداز واقعه صلح و مواد آن
 بنابر صحیح ترین روایات در نیمه اول جمادی الاولی سال ۴۱ هجری، بین امام حسن(علیه السلام) و معاویه قراردادی منعقد گردید که در اثر آن، جنگ دو جبهه متخاصم، پایان یافته و حکومت بر ممالک اسلامی طبق موادِ مندرج در صلحنامه به معاویه واگذار گردید. قرارداد مزبور در پنج ماده تنظیم گردید:  ماده ۱. حکومت به معاویه واگذار می شود بدین شرط که به کتاب خدا و سنّت پیغمبر(صلی الله علیه و آله) و سیره خلفای شایسته عمل کند. ماده ۲. پس از معاویه، حکومت متعلق به امام حسن(علیه السلام) است و اگر برای او حادثه ای پیش آید متعلق به امام حسین(علیه السلام) است و معاویه حق ندارد کسی را به جانشینی خود انتخاب کند. ماده ۳. معاویه باید ناسزا گفتن به امیرالمؤمنین(علیه السلام) و لعنت بر او را در نمازها ترک کند و علی(علیه السلام) را جز به نیکی یاد ننماید. ماده ۴. بیت المال کوفه که موجودی آن پنج میلیون درهم است مستثنی است و تسلیم حکومت شامل آن نمی شود و معاویه باید هر سال دو میلیون درهم برای حسین(علیه السلام) بفرستد و بنی هاشم را از بخشش ها و هدیه ها بر بنی امیه امتیاز دهد و یک میلیون درهم نیز در میان بازماندگان شهدایی که در رکاب امیرالمؤمنین(علیه السلام) در جنگهای جمل و صفین کشته شده اند تقسیم کند و اینها همه باید از محل خراج دارابجرد ـ داراب فارس ـ تأدیه شود. ماده ۵ . مردم در هر گوشه از زمین های خدا ـ شام یا عراق یا یمن و یا حجاز ـ باید در أمن و امان باشند و سیاهپوست و سرخ پوست از امنیت برخوردار باشند و معاویه باید  لغزشهای آنان را نادیده بگیرد و مردم عراق را به کینه های گذشته نگیرد. اصحاب علی(علیه السلام) در هر نقطه ای که هستند در امن و امان باشند و یاران علی بر جان و مال و ناموس و فرزندانشان بیمناک نباشند و کسی ایشان را تعقیب نکند و صدمه ای بر آنان وارد نسازد و حق هر حقداری بدو رسد و هر آنچه در دست اصحاب علی(علیه السلام) است از آنان بازگرفته نشود. به قصد جان حسن بن علی و برادرش حسین و هیچ یک از اهلبیت رسول خدا(صلی الله علیه و آله) توطئه ای در نهان و آشکار چیده نشود و در هیچ یک از آفاق عالم اسلام، ارعاب و تهدیدی نسبت به آنان انجام نگیرد.  علاوه بر مواد پنجگانه مزبور، طبق مندرجات برخی از کتابهای تاریخی، امام حسن(علیه السلام)، معاویه را امیرالمؤمنین نخواهد خواند و برای أدای شهادت در نزد او حاضر نخواهد شد.  بیشتر مورخین نوشته اند که معاویه در زیر قرارداد چنین نوشت: به عهد و میثاق خدایی و به هر چه خداوند مردم را بر وفای بدان مجبور ساخته بر ذمّه معاویة بن ابی سفیان است که به مواد این قرارداد عمل کند.  اکنون بعد از بیان تصویر کلی از اصل قرارداد و صلحنامه به تبیین و تحلیل آن در دو مرحله می پردازیم:
الف. عوامل و اسباب صلح
 شکی نیست که از اهداف مهم و اصلی هر یک از دو جناح متخاصم، پیروزی و غلبه بر رقیب بوده و تا زمانی که این غرض از طریق مسالمت آمیز و مذاکرات سیاسی میسور باشد غالباً از هر نوع درگیری نظامی اجتناب می ورزند؛ بویژه آنکه گاه شرائطی پیش می آید که خط مشی مسلحانه ـ نظامی ـ و اصرار به آن نه تنها تأثیری در شکست دشمن نداشته بلکه زمینه بروز بحران را در جبهه خودی، فراهم نموده و در نتیجه به تشتّت و شکست آن خواهد انجامید. بر همین اساس امام مجتبی(علیه السلام) از روزهای نخست خلافتش ـ که با بیعت گسترده مردم تحقق یافت ـ بعد از مکاتباتی چند با معاویه جهت اتمام حجّت و عدم تأثیر آن در تسلیم  شدن اهل بغی به حکومت مردمی آن حضرت، طی خطابه ای از مسلمانان خواست که به قیام و جهاد نظامی در برابر حزب اموی ـ به رهبری معاویه ـ اقدام کنند: اما بعد: همانا خداوند جهاد را بر خلق نوشت و آن را «کُرْه» ـ مشقّت ـ نامید. آنگاه به اهل جهاد فرمود: پایداری کنید که خدا با پایداران است و شما ای مردم! به آنچه دوست می دارید نائل نخواهید شد مگر بوسیله پایداری و صبر بر آنچه مکروه می دارید. شنیده ام که معاویه پس از اطلاع از تصمیم ما بر جنگ، بدین سوی راه افتاده است. پس شما نیز به اردوگاهتان در نخیله درآیید ـ رحمت خدا بر شما باد ـ تا با کمک فکر و رأی همگان تصمیم بگیریم.  اما به رغم اصرار و تأکید امام(علیه السلام) بر نبرد با اهل بغی ـ معاویه و باند امویان ـ بعد از مدتی اندک با درایت و تدبیر آن حضرت، خط مشی نظامی، جایش را به جهادی صامت و آرام داد تا در پرتو این تاکتیک جدید و معماگونه، مقدمات زوال و نابودی دشمن را فراهم کند؛ هرچند شکل ابتدایی این صلح و جهاد صامت، شکست بود اما هر قدر از زمان می گذشت آثار پیروزی جبهه حق و شکست امویان بیشتر نمایان می شد. در این مرحله از بحث به تبیین عواملی که سبب تغییر تاکتیک قیام و نبرد نظامی امام(علیه السلام) به پذیرش قرار داد متارکه جنگ با معاویه گردید می پردازیم: 
ب. اهداف صلح و نتایج آن
 هرچند شکل ظاهری صلح و مواد صلحنامه بویژه ماده اول آن، شکستی فاحش برای جبهه حق محسوب می گشت اما حوادث بعدی صحت و حقانیت خط مشی مدبرانه امام را اثبات کرد. تبیین این نکته مهم مبتنی بر توجّه به سه امر می باشد: ۱. بزرگ ترین مانع پیروزی امام بر معاویه و سپاه شام، ناآگاهی مردم از ماهیت پلید و ضد اسلامی امویان بود. دژ آهنینی که امویان در پرتو تظاهر به دینداری و تبعیت از سنّت پیامبر(صلی الله علیه و آله) برای خود ساخته بودند برای بیشتر مردم غیر قابل نفوذ بود. در قاموس امویان فتنه انگیزی و حیله گری برترین مَرکَب موفقیّت و برّنده ترین سلاح محسوب می گشت. از این رو معاویه در برابر سپاه امام حسن(علیه السلام)، به سلاح صلح روی آورد تا در صورت عدم پذیرش امام، آن حضرت را جنگ طلب و خود را صلح جو معرفی کند ـ نظیر ماجرای  حکمیت و قرآن بر سر نیزه قرار دادن ـ به همین جهت او ورقه سفید امضا شده ای را برای امام(علیه السلام) فرستاد که هر چه آن حضرت در آن ورقه بنویسد مورد قبول وی می باشد.  ۲. هدف اصلی معاویه از طرح پیشنهادی صلح آن بود که در بین همه مسلمانان به عنوان خلیفه شرعی و قانونی معرّفی گردد؛ چون حکومت او با وجود تمامی تبلیغات فریبنده اش، رسمیّت نداشت و در نزد بیشتر مسلمانان به عنوان حاکم باغی محسوب می گشت. ۳. مهم ترین هدف امام(علیه السلام) از پذیرش صلح، پرده برداشتن از چهره طاغوتی و کفرآمیز معاویه در منظر مسلمانان بود. امام(علیه السلام) می خواست ـ حال که به وسیله جنگ، غلبه بر خصم و زوال آن ممکن نیست ـ لایه های نفاق و شرک باطنی امویان را به مردم نمایانده و رسوایی آنان را علنی سازد. از این رو با گنجاندن موادی روشنگر در متن صلحنامه زمینه سقوط کاخ فریب امویان را به دست خودشان فراهم نمود. باید گفت نخستین بند که در صلحنامه گنجانده شده بود سبب شد که معاویه، باطن خود را آشکار نماید. آنجا که او با صراحت در برابر مردم، کفر باطنی، پیمان شکنی و هدف اصلی خود را اینچنین اعلام نمود: من بخاطر این با شما نجنگیدم که نماز و حج بجا آورید و زکات بپردازید چون می دانم که اینها را انجام می دهید. بلکه برای این با شما جنگیدم که شما را مطیع خود ساخته و بر شما حکومت کنم... آگاه باشید که هر شرط و پیمانی که با حسن بن علی بسته ام زیر پاهای من است و هیچ گونه ارزشی ندارد.  نقض مکرر و پیاپی مواد صلحنامه که تا پایان عمر ننگین معاویه ادامه داشت و آخرین آن به شهادت رساندن امام حسن(علیه السلام) بود، کفر مستور امویان را بر همگان هویدا ساخت. با سرپنجه تدبیر امام(علیه السلام) دژ نفوذناپذیر بنی امیه سقوط نمود و مانع تعبیر خوابی گردید که آنان برای نابودی اسلام دیده بودند. هرچند سیاستهای خشن و ظالمانه امویان نسبت به مردم بویژه شیعیان بعد از پیمان صلح گسترش یافت اما این امور هرچه بیشتر حقانیت مکتب اهل بیت(علیه السلام) و صحت خط مشی امام حسن را اثبات نمود و موجب بیداری مردم گردید. به برکت این تدبیر امام حسن(علیه السلام) بود که برادرش حسین(علیه السلام) توانست آن انقلاب بزرگ را در عاشورای ۶۱ هجری ترتیب دهد. به تعبیر عالم بزرگ شیعی سید شرف الدین عاملی:  این هر دو برادر ـ درود بر آنان ـ دو روی یک رسالت بودند که وظیفه و کار هر یک در جای خود و اوضاع و احوال خاص خود از نظر اهمیت و هم از نظر فداکاری و از خودگذشتگی درست معادل و هموزن دیگری بود؛ حسن از جان خود دریغ نداشت و حسین در راه خدا از او باگذشت تر نبود. او جان خود را برای جهادی صامت و آرام نگاهداشت ـ تا اینکه ـ فرصت و وقت موعود فرا رسید. شهادت کربلا بیش از آنکه حسینی باشد حسنی بود.  حُسن ختام مقاله را به بخشی از گفتار امام حسن(علیه السلام) به یکی از اصحاب خود ـ ابو سعید ـ که آن حضرت را در پذیرش صلح مورد اعتراض و سرزنش قرار داد، اختصاص می دهیم: ای ابوسعید، من به همان جهت با معاویه صلح کردم که پیامبر با بنی صخره و بنی اشجع و مردم مکه در حدیبیه صلح کرد. آنها کافران به تنزیل قرآن بودند و معاویه و یارانش، کافران به تأویل. ای ابوسعید وقتی که من از جانب خدای تعالی امام مسلمانان باشم دیگر نباید مرا در جنگ یا صلح به نادانی متهم کنید اگر چه علت و حکمت آن را ندانید. مگر در قرآن نخواندی وقتی که خضر کشتی را سوراخ کرد و پسری را کشت و دیواری را تعمیر کرد حضرت موسی که علت این کارها را نمی دانست خشمگین شد و چون خضر حکمت آن را بیان داشت راضی و آرام گردید. اکنون هم شما در مورد کاری که حکمت آن را نمی دانید بر من خشم می گیرید. من اگر این کار را نمی کردم حتی یک نفر از یارانم در روی زمین نمی ماند.  
۱. عوامل داخلی
 بدیهی است تفوق و پیروزی در نبرد نظامی مبتنی بر وجود عوامل مادی و معنوی می باشد؛ از این رو، فقدان جبهه متشکل داخلی که بهره مند از عوامل غلبه بویژه عوامل معنوی باشند، قهراً آن جبهه را به هزیمت و شکست خواهد کشاند. باید گفت متأسفانه جبهه ای که امام حسن(علیه السلام) در رأس فرماندهی آن قرار داشت ـ بجز عده ای اندک ـ به شدّت خالی از عوامل غلبه بر خصم بود؛ در حالی که جبهه باطل، در وضعیّت مطلوبی قرار داشت. این جبهه مرکب از نیروهایی بود که در باطلشان مصمم بوده و علاوه بر مزایای مادی بیشتر ـ از نظر تعداد سپاهیان و نوع اسلحه و.... ـ حاضر به همه نوع فداکاری در تحکیم حکومت امویان بودند. در اینجا به تبیین برخی از ضعفهای اساسی جبهه حق در دو بُعد مادی و معنوی ـ کمّی و کیفی ـ می پردازیم: 
۲. عوامل خارجی
 علاوه بر عوامل داخلی بازدارنده از ادامه جنگ علیه شامیان، عوامل خارجی نیز نقش مهمی در پذیرش صلح تحمیلی داشت. از جمله این عوامل، خطر تهاجم گسترده  امپراطوری روم شرقی به ممالک اسلامی بود؛ چون ایشان مترصد فرصتی بودند که بتوانند شکستهایی را که از ناحیه مسلمانان متحمل شده بودند جبران کنند؛ از این رو استمرار جنگهای داخلی در ممالک اسلامی، فرصت مناسبی برای آنان جهت جبران آن شکستها محسوب می شد. باید گفت: شواهد تاریخی نیز مؤیّد نکته یاد شده می باشد: یعقوبی در تاریخش می نویسد: در هنگام بازگشت معاویه به شام، بدو خبر رسید که امپراطوری روم شرقی با سپاهی منظم قصد حمله به کشور اسلامی را دارد. معاویه چون قدرت مقابله با چنین قوای بزرگی را نداشت با آنها پیمان صلح بست و متعهد شد صدهزار دینار به دولت روم شرقی بپردازد.  بنابراین ادامه جنگهای داخلی ـ با قطع نظر از ضعف درونی سپاه امام حسن(علیه السلام) ـ زمینه را برای پیروزی کفار خارجی فراهم نموده و اصل دین و نوامیس مسلمانان در معرض خطر جدّی قرار می گرفت. این خطر بزرگ با تدبیر و درایت امام(علیه السلام) خنثی گردید. شاید به همین دلیل بود که امام باقر(علیه السلام) به شخصی که به صلح امام حسن(علیه السلام) ایراد می گرفت فرمود: «اگر امام حسن(علیه السلام) این کار را نمی کرد خطر بزرگی را به دنبال داشت.»  
۱ ـ ۱. تعداد سپاهیان:
 هر چند در آمار سپاهیان حضرت بین مورخین اختلاف زیادی وجود داشته و برخی تعداد آن را چهل هزار یا پنجاه هزار نیز نوشته اند اما براساس قرائن و شواهدی که موجود است پذیرش این گونه نقل ها دشوار بوده و حدّاکثر یاران آن حضرت را باید حدود بیست هزار نفر یا اندکی بیشتر از آن دانست، چون اوّلاً: سیاست و تاکتیک امام مبنی بر اعزام دوازده هزار نفر به فرماندهی عبیداللّه بن عباس به محلی به نام مَسْکِن ـ به منظور جلوگیری از پیشروی دشمن به سوی کوفه، ناقض این ادعا می باشد؛ چون هرگاه ادعای کسانی که تعداد سپاهیان حضرت را، چهل هزار یا پنجاه هزار نقل نموده اند صحیح باشد چه ضرورتی داشت که امام تنها تعداد دوازده هزار نفر را در برابر سپاه شصت هزار نفری شام اعزام داشته و خود به همراه بقیه سپاه در مدائن بسر ببرد؛ طبیعی است در صورت صحّت چنین ادعایی، به یقین امام(علیه السلام) با همان تعداد انبوه، قادر بود سپاهیانش را در برابر سپاه شام به حالت آماده باش درآورد. قرائن به خوبی نشان می دهد دلیل اصلی امام در ـ استقرار پایگاه فرماندهی اش در مدائن، فقدان نیروی کافی و لازم در برابر سپاهیان شام بود؛ با این روش امام(علیه السلام) مترصد بود که نیروهای تقویتی اش را از نواحی مختلف، در آن نقطه جمع نموده و به خطوط مقدم نبرد، اعزام دارد. ثانیاً تمامی مورخین نوشته اند که بعد از اولین خطابه غرّاء امام حسن(علیه السلام) که مردم را به جهاد با شامیان فراخواند هیچ کس از حاضران بدو پاسخ نداد و سکوتی مرگبار فضای مسجد کوفه را فراگرفت؛ به گونه ای که برخی از یاران صدیق و مخلص آن حضرت نظیر عدی بن حاتم، قیس بن سعد بن عباده از خونسردی و بی تفاوتی حاضران به شگفت آمده و آنان را به شدّت مورد اعتراض قرار دادند.  در «نُخَیْله» نیز که امام(علیه السلام) مردم را به حضور در آن، جهت تجهیز در برابر دشمن، فراخوانده بود بعد از ۱۰ روز، تنها چهار هزار نفر حاضر شدند، بنابراین چگونه ممکن است در چنین فضای مرده و بی روح که نشانی از حیات و غیرت دیده نمی شود ناگاه معجزه ای رخ داده و سپاهیانی به تعداد چهل هزار یا پنجاه هزار به یاری امام(علیه السلام) برخیزند. محقق ارزشمند شیخ رضی آل یاسین نیز در زمینه تعداد سپاهیان حضرت می نویسد: و اما نسبت عددی... بزرگ ترین رقمی که می توان ادعا کرد لشکرِ امام حسن(علیه السلام) در این واقعه بدان بالغ شده، بیست هزار یا کمی بیشتر است درحالیکه عدد لشکر معاویه که در مرزهای  عراق مستقر شده بودند به شصت هزار می رسید؛ بنابراین امام حسن(علیه السلام) در آغاز کار، یک سوم سربازان معاویه را داشت. آنگاه ایشان به فاجعه فرار در اردوگاه مَسکِن و خیانت فرمانده آن اشاره نموده و در تحلیلی از این حادثه تلخ می گوید: جریان فراری که در اردوگاه مسکِن اتفاق افتاد و آن عموزاده بیگانه صفت ـ عبیداللّه بن عباس ـ با هشت هزار سرباز به سوی معاویه گریخت نسبت عددی میان دو لشکر را بالا برد یعنی برای امام حسن(علیه السلام) مجموعاً در هر دو اردگاه، یک پنجم لشکر معاویه باقی ماند.  در اینجا این سؤال مطرح می شود که: کدامین نظام جنگی دنیا، نبرد یک تن را با پنج نفر، جایز می داند بویژه آنکه چنین قوایی از جنبه معنوی نیز وضعیتی اسفبار داشته باشد؟! 
۲ ـ ۱. عناصر متضاد و ناهماهنگ:
 از عوامل مهمی که نقش بسزا در تغییر خط مشی نظامی امام حسن(علیه السلام) به پذیرش صلح داشت تشتّت و ناهماهنگی بین سپاهیان حضرت بود به گونه ای که در برابر دشمن اعتماد به چنین ارتشی ناهمگون، ممکن نبود. شیخ مفید(ره) در زمینه وجودِ این پدیده خطرناک در سپاه امام حسن(علیه السلام) معتقد است که سپاهیان حضرت از گروههای متنوع و متضاد ذیل تشکیل می شد: ۱. شیعیان مخلص و وفادار علی(علیه السلام) ۲. خوارج که ـ به ظاهر ـ از هر وسیله ای جهت جنگ با معاویه استفاده می کردند. ۳. غارتگران و سودجویان که به حق و باطل بودن کسی کاری نداشته و تنها به طمع منافع مادی در سپاه امام(علیه السلام) داخل شده بودند. ۴. شکاکان که در اثر تبلیغات خوارج، بیماری شک و تردید بر آنها مستولی شده و غالباً به عنوان ابزاری در دست فتنه انگیزان قرار می گرفتند. ۵ . متعصّبان که نه بخاطر وظیفه دینی بلکه براساس تعصّبات عشیره ای و قبیله ای و تبعیّت از سران قبیله شان برای جنگ حاضر شده بودند.  به عبارت دیگر سپاهیان حضرت را باید مصداق این آیه شریفه قرآن دانست که بیانگر اجتماع چندین گروه با عقاید و گرایش های متعارض می باشد: تَحْسَبُهُمْ جَمیعاً وَ قُلُوبُهُمْ شَتّی.  آنان را جمع می پنداری در حالی که دلهای شان پراکنده است.  همانگونه که امیرالمؤمنین(علیه السلام) نیز در توصیف چنین گروههایی می فرمود: اَلُْمجْتَمِعَةُ أَبْدانُهُمْ اَلُْمخْتَلِفَةُ أهْوائُهُمْ.  بدنهاشان نزدیک هم و اندیشه و آرزوهای شان مختلف. در برابر چنین سپاهی، یاران و سپاهیان معاویه را می بینیم که از وحدت عقیده و اشتراک در هدف برخوردار بوده و در تأمین اهداف او، حاضر به هر نوع تلاش و جانبازی بودند؛ چنانکه هیچ مورّخی مطلبی را که حاکی از اختلاف عقیده و هدف بین سپاه شام باشد ثبت ننموده است. 
۳ ـ ۱. عافیت طلبی، خستگی از جنگ، پیمان شکنی و...
 مشخّصه دیگر سپاه امام حسن(علیه السلام) که آن حضرت را از ادامه جهاد نظامی بازداشت عدم انضباط و فرمانبری اینان از فرامین حضرت بود؛ باید گفت: این امر، معلول عواملی نظیر: خستگی و تلفات ناشی از سه جنگ بزرگ جمل، صفین و نهروان، تبلیغات دروغین و فریبنده معاویه مبنی بر صلح، میل به عافیت طلبی و ترجیح آن بر جنگ به رغم اعلام وفاداری اولیه شان مبنی بر لزوم پیکار با امویان، بود. برترین سند در تبیین عوامل فوق، سخنرانی جامع و مهیّج امام حسن(علیه السلام) در مدائن است. امام(علیه السلام) در این رابطه می فرماید: هیچ شک و تردیدی ما را از مقابله با اهل شام بازنمی دارد در گذشته به نیروی استقامت و تفاهم داخلی شما با اهل شام می جنگیدیم ولی امروز بر اثر کینه ها، اتحاد و تفاهم از میان شما رخت بر بسته، استقامت خود را از دست داده و زبان به شکوه گشوده اید. وقتی به صفین روانه می شدید دین خود را بر منافع دنیا مقدم می داشتید ولی امروز منافع خود را بر دین خود مقدم می دارید. ما همان گونه هستیم که در گذشته بودیم ولی شما نسبت به ما آنگونه که بودید وفادار نیستید. عده ای از شما، کسان و بستگان خود را در جنگ صفین و عده ای دیگر کسان خود را در نهروان از دست داده اند. گروه اول بر کشتگان خود اشک می ریزند و گروه دوم خونبهای کشتگان خود را می خواهند و بقیه نیز از پیروی ما سرپیچی می کنند. امام(علیه السلام) در ادامه سخنرانی خویش ضمن آزمونی شگفت، روحیّه عافیت طلبی و تن دادن به زندگی ذلّت بار دنیوی سپاهیانش را چنین نمایان می سازد: معاویه به ما پیشنهادی کرده است که دور از انصاف و برخلاف هدف بلند و عزّت ماست. اینک اگر آماده کشته شدن در راه خدا هستید بگویید تا با او به مبارزه برخیزیم و با شمشیر  پاسخش را بدهیم و اگر طالب زندگی ـ با ذلّت ـ و عافیت هستید اعلام کنید تا پیشنهاد او را بپذیریم و رضایت شما را تأمین کنیم... . سخن امام که بدینجا رسید مردم از هر طرف فریاد می زدند: البُقْیَة البُقْیة: ما زندگی می خواهیم، ما زندگی می خواهیم.  از طرف دیگر، اوضاع نابسامان سپاه امام حسن(علیه السلام) را از گفتار علی(علیه السلام) که در اواخر عمرشان به صورت دردمندانه و شکوائیه ایراد نموده اند نیز می توان به دست آورد؛ چون این سپاه، باقیمانده همان نیروهایی بود که تحت فرمان علی(علیه السلام) بوده و قلب مبارک آن حضرت از دست آنان به شدت آزرده بود. در بخشی از سخنان حضرت ـ خطاب به کوفیان ـ آمده است: ای مرد نماهای نامرد و ای کسانی که عقل شما مانند عقل بچه ها و فکرتان چون اندیشه زنهای تازه به حجله رفته است. ای کاش شما را نمی دیدم و نمی شناختم که نتیجه شناختن شما پشیمانی و غم و اندوه می باشد. خدا شما را بکشد که دل مرا بسیار چرکین کرده و سینه ام را از خشم آکنده ساختید و در هر نفس جام غم و اندوه را پیاپی جرعه جرعه در گلویم ریختید و به سبب نافرمانی و بی اعتنایی به من، رأی و تدبیرم را تباه ساختید.  در بخش دیگری از سخنان آن حضرت که پس از جنگ با خوارج برای سپاهیانش جهت جنگ با معاویه ایراد نموده است می خوانیم: من از شما بیزار و دلتنگم و از ملامت کردن شما رنجیده و خسته شدم. آیا بجای حیات جاودانی آخرت به زندگی موقت دنیا خشنود شده و به عوض عزت و بزرگی تن به ذلت و خواری دادید؟ ... سوگند به خدا شما برای افروخته شدن آتش جنگ بد مردمی هستید... دشمن بیدار است و به خواب نمی رود ولی شما را خواب غفلت و فراموشی ربوده است.  از مجموع بیانات حضرت امیر(علیه السلام) اوضاع آشفته و نابسامان مسلمانان را در عصر خلافت امام حسن(علیه السلام) به خوبی می توان استنباط نمود. خیانت برخی از فرماندهان حضرت نظیر فرار ذلت بار عبیداللّه بن عباس به همراه هشت هزار نفر به اردوگاه معاویه، حمله تروریستی برخی از خوارج در ساباط به امام(علیه السلام) و نامه های خیانت بار برخی دیگر از منافقین ـ در سپاه امام ـ به معاویه مبنی بر ترور یا تسلیم نمودن آن حضرت به او و نامه معاویه به امام(علیه السلام) که: کاری مکن که مرگ تو بدست مردم فرومایه باشد. و نیز فتنه جوییهای  گسترده امویان در سپاه امام(علیه السلام) و متأثر شدن بیشتر سپاهیان از آنها، تنها نمونه هایی از بحرانی است که حتی امنیّت جانی را از امام(علیه السلام) سلب نموده بود. در چنین وضعیتی آیا دعوت به جهاد، ممکن است؟ موقعیت در سپاه امام حسن(علیه السلام) به خصوص بعد از فرار هشت هزار نفر آنان به همراه فرمانده خائن شان، آنچنان حساس شده بود که هرگونه اقدامی اعم از جنگ یا صلح، با شورش مواجه می شد. اینجاست که باید اذعان کرد جهاد امام حسن(علیه السلام) نه تنها در یک جبهه بلکه در چندین جبهه و در وسیع ترین میدانها بوده که بیشترین رنج ها و سختی ها را به دنبال داشت: در برابر معاویه و باند امویان، به صورت لشکرکشی؛ در برابر اصحاب و سپاهیان خود، با روش های اصلاحی توأم با رنج و غم؛ در برابر فتنه جویان و منافقین سپاه خود که توفیقی نیافت و از همه سخت تر در جبهه مبارزه با نفس که توانست به رغم تمامی سختی ها و اوضاع پیچیده عصر خویش، عواطف و تمایلات خویش را کنترل نموده و برترین تصمیم ها را اتخاذ کند. در پایان این قسمت شایسته است قسمتی از گفتار امام مجتبی(علیه السلام) را در زمینه عوامل واگذاری حکومت به معاویه و پیمان متارکه جنگ بیان کنیم. ایشان به شخصی که نسبت به صلح آن حضرت اعتراض داشت فرمود: من به این علت، حکومت را به معاویه واگذار کردم که اعوان و یارانی برای جنگ با وی نداشتم. اگر یارانی داشتم شبانه روز با او می جنگیدم تا کار یکسره شود. من کوفیان را خوب می شناسم و بارها آنها را امتحان کرده ام. آنها مردمان فاسدی هستند که اصلاح نخواهند شد. نه وفادارند و نه به پیمانهای خود پایبندند و نه با یکدیگر موافقند. بر حسب ظاهر به ما اظهار اطاعت و علاقه می کنند ولی عملاً با دشمنان ما همراهند.  و در جای دیگر فرمود: اگر یارانی داشتم که در جنگ با دشمنان خدا با من همکاری می کردند هرگز خلافت را به معاویه واگذار نمی کردم... زیرا خلافت برای بنی امیه حرام است. 


منبع : فصلنامه پیام - شماره 81

اضافه کردن نظر


کد امنیتی
تازه کردن