یکشنبه, 30 آذر 1393 ساعت 08:30
خواندن 1454 دفعه

ولایتعهدی علی بن موسی الرضا علیه السلام علل پذیرش و چگونگی - حجت الله ایزدی

سیره و زندگانی ائمه (علیهم السلام) چشمه گوارایی است كه از آن جویبارهای شفاف و حیاتبخش معرفت جاری می شود. بر محققان مسلمان و بویژه شیعیان خاندان عصمت و طهارت است كه با مطالعه و تحقیق در زندگانی این مشعلداران هدایت، امكان بهره برداری لازم را در جهت رشد و كمال خود و جامعه اسلامی فراهم سازند. ائمه اطهار (علیهم السلام) اسوه های هدایتی هستند كه در مسائل مختلف مبتلابه، در بُعد فردی و اجتماعی، مقتدای مسلمانان هستند.
حیات سیاسی ـ اجتماعی آن بزرگواران به دلیل دوران حدود 300 ساله امامت مستقیمشان از جلوه های گوناگون زیادی برخوردار، و توان پاسخگویی به سؤالات سیاسی اجتماعی بسیار زیادی را داراست.
در این مقاله ضمن به بحث گذاشتن مسأله ولایتعهدی امام رضا(علیه السلام) سعی شده است ضمن تحلیل اوضاع سیاسی اجتماعی عصر امام و موضعگیریهای آن حضرت در برابر مسائل بسیار پیچیده سیاسی، كیفیت رهبری و امامت در یكی از برهه های بحرانی تاریخ اسلام به تصویر كشیده شود. در این تحلیل ضمن نقد و بررسی اندیشه های مختلف مورخان و صاحبنظران سعی شده است تا خواننده را به فكر و تأمل بیشتر وادارد زیرا هرچه بیشتر زمینه فكر در زندگانی ائمه معصومین (علیهم السلام) فراهم شود، درس آموزی از آن بزرگواران، حلاوت بیشتری دربر خواهد داشت.
چكیده
تحلیل مناسبات ائمه اطهار (علیهم السلام) با دستگاه خلافت عباسیان از اهمیت بسزایی برخوردار است كه برای درك آن، لازم است مقداری به عقب برگردیم و چگونگی بهره جویی عباسیان را از حرمت اجتماعی «اهل بیت (علیهم السلام) در به قدرت رسیدن بررسی كنیم.
عباسیان، نخست دعوت خود را با نام اهل بیت شروع، و در طول مبارزه حدود 50 ساله خود بر ضد بنی امیه كم كم در شعارهای خود به گونه ای تغییر ایجاد كردند كه سرانجام توانستند خلافت را به عنوان میراثی كه از پیامبر اكرم (صلی الله علیه و آله) به عباس عموی پیامبر و جد خلفای عباسی منتقل شده تبلیغ، و شایع كنند. به همین دلیل آنها در دهه های آغاز خلافت خود در پاسخگویی به تعارضات موجود در موضعگیریهایشان، تمهیدات سیاسی ای اندیشیدند كه ائمه معصومین (علیهم السلام) وظیفه خود می دانستند كه با موضعگیری مناسب و بحق، اولاً جلو سوء استفاده بنی عباس را بگیرند و ثانیا امام واقعی و بر حق را به مردم معرفی كنند. قبول ولایتعهدی مأمون از طرف امام رضا(علیه السلام) یكی از این حوادث مهم تاریخ اسلام است كه در این مقاله علل قبول این موضوع و چگونگی آن با استناد به منابع اصلی تجزیه و تحلیل شده است.
ولادت و شهادت امام (علیه السلام)
علی بن موسی ملقب به رضا و مكنی به ابوالحسن، هشتمین امام شیعیان اثنی عشری در شهر مدینه (به قولی) در روز 11 ذی القعده1 به سال 148 ه·· متولد شد. مادر آن حضرت امّ ولد بود. نام وی را خیزران و نجمه ضبط كرده اند. او ملقب به شَقراء بوبیّه و مكنّی به ام البنین بود.
تعداد فرزندان آن حضرت در منابع به اختلاف از یك تا 6 فرزند ذكر شده است. شیخ مفید، ابن شهرآشوب و طبرسی بجز امام محمد جواد (علیه السلام) فرزندی برای آن حضرت نقل نكرده اند.
آن بزرگوار در روز جمعه یا دوشنبه آخر ماه صفر در سال 230 ه·· در توس به شهادت رسید.
دعوت به نام اهل بیت (علیهم السلام) و شكل گیری قدرت عباسیان
برای تبیین مناسبات ائمه اطهار (علیهم السلام) و دستگاه خلافت عباسیان و سرانجام، تحلیل مسأله ولایتعهدی امام رضا(علیه السلام) ضرورتا باید مقداری به عقب باز گردیم و چگونگی به قدرت رسیدن عباسیان را، كه با بهره برداری كافی از شخصیت و حرمت اجتماعی «اهل بیت» میسر شد، به اجمال ریشه یابی و بررسی كنیم.
بی شك اصلی ترین دلیل پیروزی عباسیان بر بنی امیه فعالیت سیاسی با شعار طرفداری از اهل بیت (علیهم السلام) بود.
محمد (پدر سفاح و منصور) اولین خلیفه عباسی برای نشر دعوت خود، شعار «دعوت به اهل بیت» را برگزید. این شعار برای عباسیان حداقل دو سود داشت: نخست اینكه به دلیل سوابق درخشان مبارزاتی آل علی (علیهم السلام) مردم در ذهن خود این شعار را با روش این مدافعان اسلام محمّدی (صلی الله علیه و آله) مطابق می یافتند و با طیب خاطر و علاقه مندی از این نهضت و حكومت ضد اموی استقبال می كردند. دیگر اینكه دستگاه جبار اموی نیز به دلیل جهت گیری خاصی كه این شعار داشت، بیشتر توجه خود را به كنترل و سركوب علویها مبذول می داشتند و عباسیان بهتر می توانستند كار خویش را در رهبری و سازماندهی قیام پیش ببرند. مردم خراسان در طول حكومت بنی امیه، ظلم و جنایت طاقت فرسایی را تحمل كرده، و به اهل بیت علاقه مند بودند. از این رو این شعار توانست خراسان را به مستحكمترین پایگاه و كانون انقلاب تبدیل كند.
عباسیان در حالی كه مخفیانه در حال سازماندهی كار خود در خراسان بودند در جلسات تجدید بیعت با محمد نفس زكیه (علوی) به عنوان مهدی امت شركت می جستند. به همین جهت در نخستین مراحل كار خویش دقیقا حركت خود را تحت پوشش علویها سرو سامان می دادند. ابو جعفر (منصور دوانقی) در جلسه ای كه در ابواء با شركت بنی هاشم تشكیل شده بود، گفت: «چرا خود را فریب می دهید؟ به خدا سوگند كه خود می دانید مردم از همه بیشتر به این جوان [محمد نفس زكیه] تمایل دارند و از همه سریعتر دعوتش را می پذیرند.» حاضران، اعم از علوی و عباسی (به جز امام جعفر صادق (علیه السلام) گفته او را تأیید كردند و با او دست بیعت دادند.
آنها نخست از كلمه بیعت استفاده، و قلوب مسلمین را تسخیر كردند و عدّه بیشماری را زیر پرچم خویش گرد آوردند. در این هنگام بود كه در شعار خویش استحاله ای ایجاد كردند و آن را به «الرضا من آل محمد» تغییر دادند. اگر چه به ظاهر این دو شعار با هم تفاوتی نداشت ولی به هر حال شعار جدید، چهره علویها را در پرده ای از ابهام فرو می برد.
هنگامی كه قیام در آستانه پیروزی قار گرفت، آنها خلافت را میراثی تلقی كردند كه پس از پیامبر اكرم (صلی الله علیه و آله) از طریق جدشان عباس به آنها منتقل شده است؛ اما به این دلیل كه سوابق مبارزاتی درخشانی نداشتند شعار خونخواهی علویها را مطرح كردند و گفتند قیام ما برای گرفتن انتقام اولاد علی (علیه السلام) از بنی امیه است. به هر حال سفاح در نخستین خطبه خود در مسجد كوفه مدعی شد كه «ولایت و وراثت، راه خود را گشودند و سرانجام به او رسیدند.» از آن به بعد تمام خلفای عباسی و مبلغین آنها خلافت را ارث بنی عباس تلقی و تبلیغ می كردند.
اگر چه بنی عباس با سیاست و فرصت طلبی بر مسند جانشینی پیامبر اكرم تكیه زدند، امّا از ناحیه علویها كاملاً احساس خطر كردند؛ به گونه ای كه آنها را به عنوان دشمنان شماره یك خود می شمردند. آنها برای تثبیت و تداوم حكومت خود به تهدید، كنترل، دستگیری و شهادت اولاد حضرت علی (علیه السلام) پرداختند. در قیام محمد بن عبد الله (نفس زكیه) و برادرش ابراهیم بن عبدالله (قتیل با خمرا) عده بی شماری از سادات و علما و زاهدان طرفدار آنها را به قتل رسانیدند. اذیت و آزارهایی كه امام صادق (علیه السلام) از جانب منصور دوانقی و امام موسی كاظم (علیه السلام) از جانب هارون الرشید دیدند و در نهایت به شهادت آن دو بزرگوار منجر شد، اوج جنایت بنی عباس را تا دوره مأمون به نمایش گذاشت.
در دوره حكومت مأمون «198 ـ 218 ه··.ق» برای مدتی كوتاه شكل جدیدی از روابط بین سادات علوی و دستگاه خلافت ایجاد شد. در اوایل حكومت مأمون «201 ـ 203 ه·· ق» مسأله ولایتعهدی حضرت امام رضا(علیه السلام) مطرح شد و لباسهای سیاه، كه علامت حكومت بنی عباس بود به رنگ سبز كه شعار علویها بود، تبدیل شد.
همان سؤال صلح امام حسن (علیه السلام) اینجا هم مطرح می شود؛ اما این دو حادثه با یكدیگر متفاوت است؛ یعنی در صلح امام حسن (علیه السلام) مسأله كناره گیری از قدرت مطرح است و بر عكس اینجا مسأله روی آوردن به قدرت. ایراد كنندگان می گویند: میان آن واگذار كردن قدرت به بنی امیه و این قبول كردن شركت در قدرت، یك وجه مشترك وجود دارد و آن نوعی سازش است. منتقدان می گویند آنجا امام حسن (علیه السلام) نمی بایست تسلیم می شد بلكه بایست می جنگید تا به شهادت برسد و اینجا نیز امام رضا(علیه السلام) می بایست در مقابل پیشنهاد مأمون مقاومت می كرد تا به شهادت برسد. در اینجا برای روشن شدن مسأله ولایتعهدی امام رضا(علیه السلام) چند مطلب باید به شكل تاریخی بررسی و تجزیه و تحلیل شود.
چگونگی به قدرت رسیدن مأمون
عبد الله (مأمون) و محمد (امین) فرزندان هارون پنجمین خلیفه عباسی بودند. عبداللّه اگر چه حدود  ماه از محمد بزرگتر بود و دارای ویژگیهای شخصی برتری نسبت به برادرش بود، اما وضعیت موجود باعث شد كه محمد به عنوان اولین ولیعهد پدر مطرح شود و پس از او به خلافت برسد و عبد الله عنوان ولیعهدی برادر را بپذیرد. مادر مأمون كنیزی خراسانی بود كه در روزهای پس از تولد مأمون در گذشت و مأمون در طول زندگی خویش از نعمت مادر محروم بود. مربی مأمون، جعفر بن یحیی برمكی خراسانی بود. وجود چنین راهنمایی در زندگی مأمون هر چند باعث رشد قوای فكری و روحی او شد و توانست از او دانشمندی بزرگ و انسانی بسیار سیاستمدار بسازد، اما وجود این مربی ایرانی كه سرانجام هم مورد خشم و غضب هارون قرار گرفت، موقعیت او را بیشتر در ساختار قدرت دربار به ضعف كشاند.
از سوی دیگر، مادر محمد (امین) مقتدرترین زن از طایفه بنی هاشم در دربار هارون بود. زبیده، امین را غرق در خوشگذرانی و تفریح بار آورد. وی در حد افراط به لهو و لعب می پرداخت و حتی در حساسترین لحظات نیز حاضر نبود دست از عادت خود بردارد و در پناه مادر، داییها و مربی عربش آینده خود را تضمین می دید.
مأمون كه از اصالت برادر برخوردار نبود نه تنها به آینده خود مطمئن نبود بلكه این نكته را مسلم می پنداشت كه عباسیان به خلافت او تن در نخواهند داد. وی چون خود را فاقد پایگاهی قابل اعتماد می دید با آینده نگری در شكل دادن به شخصیت خود كوشید. وی در مقابل بی بند و باریهای برادرش از خود چهره ای پارسا به نمایش گذاشت. هارون به برتری عبد الله اعتراف كرده و گفته است:
... تصمیم گرفته ام ولایتعهدی را تصحیح كنم و به دست كسی بسپارم كه بیشتر رفتارش را می پسندم و خط مشیش را می ستایم؛ به حسن سیاستش اطمینان دارم؛ از ضعف و سستیش آسوده خاطرم و او كسی جز عبدالله نیست. اما بنی عباس به پیروی از هوای نفس خویش، محمد را می طلبند؛ چه در او یكپارچه متابعت از خواهشهای نفسانی است. دستش به اسراف باز است؛ زنان و كنیزان در رأی او شریك و مؤثر واقع می شوند؛ در حالی كه عبدالله شیوه ای پسندیده و رأیی اصیل دارد و برای چنین امری بزرگ قابل اطمینان است. اگر به عبدالله روی آوردم بنی هاشم (یعنی بنی عباس) را به خشم آورده ام و اگر این مقام را تنها به دست محمد بسپارم از تباهی كه بر سر ملت خواهد آورد ایمن نیستم ...
وی همچنین گفته است:
... در عبدالله دوراندیشی منصور، عبادت مهدی و بزرگی هادی را می بینم، ولی من محمد را بر او پیش انداختم در حالی كه می دانستم محمد تابع هوای نفسش است. هر چه به دست می آورد به اسراف از دست می دهد. زنان و كنیزان را در تصمیمهای خود شركت می دهد. اگر امّ جعفر [زبیده [نبود و بنی هاشم هم اصرار نمی كردند حتما عبدالله را بر او مقدم می داشتم.8
هارون در جانشینی، امین را مقدم داشت و حكومت قسمت غرب قلمرو خود را به او واگذار كرد و پس از او مأمون را ولیعهد قرار داد و حكومت خراسان را برای او تعیین كرد. در این خصوص متنی نوشته از هر دو امضا گرفت و عده ای از بزرگان را بر آن شاهد قرار داد و آن متن را در كعبه آویخت.
هارون در سال 193 ه··. فوت كرد و امین بر مسند خلافت تكیه زد. وی در سال 194 ه··. مأمون را از ولایتعهدی عزل كرد و پسرش موسی را به ولیعهدی برگزید و نامه رشید را از كعبه پایین آورد و پاره كرد9 و برادرش مأمون را به عراق احضار كرد، اما چون به این طریق نتوانست برادرش را به بغداد آورد، علی بن عیسی بن ماهان را كه از فرماندهان بزرگ پدرش بود با 50 هزار سپاه به سمت خراسان گسیل داشت. طاهر بن حسین فرمانده مأمون با 5 هزار سپاه در ری علی بن عیسی را شكست داد. با رسیدن نیروهای كمكی به فرماندهی هرثمه بن اَعْیَن به سمت بغداد پیشروی، و پس از محاصره بغداد، امین را اسیر كردند و به قتل رسانیدند و سر او را به مرو نزد مأمون فرستادند.
چگونگی به قدرت رسیدن مأمون، پیامدهایی چند را به دنبال داشت: اولاً با به قتل رسانیدن خلیفه محبوب اشراف عرب و بنی هاشم، موقعیت خود را نزد اعراب كاملاً متزلزل كرد. همانطور كه ذكر شد، وی قبل از این حادثه نیز چون زاده كنیزی ایرانی بود از موقعیت مناسبی در بین اشراف عرب برخوردار نبود. نكته دیگر اینكه تشكیلات دولتی وی به سرپرستی ایرانی تازه مسلمان شده ای به نام فضل بن سهل ذوالریاستین اداره می شد كه علاوه بر مقام وزارت، فرماندهی كل لشكریان را نیز بر عهده داشت و از اقتدار بسیاری برخوردار بود. در صورتی كه تشكیلات دولتی بغداد در دست فضل بن ربیع و دیوانیان عرب بود كه بعد از قلع و قمع برمكیان به قدرت رسیده بودند. این موضوع به تزلزل بیش از پیش موقعیت مأمون نزد عربها انجامید.
شیعه گری ایرانیان
قبلاً توضیح داده شد كه عباسیان به قدرت نرسیدند مگر بر اثر عشق و علاقه ای كه مردم خراسان به اهل بیت داشتند. وقتی یحیی بن زید پس از شهادت پدرش، زید بن علی بن حسین (علیه السلام) به دست هشام بن عبد الملك به خراسان پناه برد، اهل خراسان به حمایت از او با لشكریان نصر بن سیّار درگیر شدند. همراهان یحیی آنقدر در درگیری با سپاهیان مجهز اموی پایداری كردند تا همگی به شهادت رسیدند. یحیی نیز به شهادت رسید و جنازه او بر دروازه جوزجان بر دار بود تا اینكه ابومسلم قیام كرد و جنازه او را پایین آورد. در سال شهادت یحیی هر بچه ای كه در خراسان متولد می شد نام او را زید یا یحیی می گذاشتند. این موضوع از مهمترین حوادثی بود كه باعث استقبال مردم خراسان از داعیان عباسی شد؛ چه مسعودی می نویسد: وقتی جسد یحیی را فرود آورده و دفن كردند و حال كه از جور و خفقان بنی امیه رها شده بودند، هفت شبانه روز در سوگ یحیی به عزاداری پرداختند. مأمون به حمایت از كسانی پشتگرم بود كه اولاً از محبت سرشاری نسبت به خاندان رسول اكرم (صلی الله علیه و آله) بهره مند بودند و ثانیا چون قبلاً بنی عباس از این اعتقاد آنها سوء استفاده كرده بودند نسبت به اشراف بنی عباس بدبین بودند؛ بویژه اینكه بنی عباس پس از به قدرت رسیدن به وسیله افرادی همچون علی بن عیسی و دیگر فرماندهانی كه دست كمی از فرماندهان بنی امیه نداشتند، نسبت به آنها ظلم و جور بسیاری روا داشته بودند.
قیامهای علویها در عصر مأمون
در سال 199 ه··. ابو عبدالله محمد بن ابراهیم از اعقاب امام حسین (علیه السلام) معروف به ابن طباطبا در كوفه قیام، و دعوت به «الرضا من آل محمد(صلی الله علیه و آله) و عمل به قرآن و سنّت» رسول اكرم(صلی الله علیه و آله)  كرد. فرماندهی لشكر او را ابوالسرایا السری بن منصور، كه قبلاً خود از فرماندهان مأمون بود، به عهده گرفت. از این قیام، استقبال بی نظیری شد. علت این قیام عمومی برخوردی بود كه مأمون با فرمانده فاتح خود طاهر بن حسین كرد. مأمون تحت تأثیر فضل بن سهل، طاهر را از حكومت بغداد عزل، و برادر فضل، حسن بن سهل را به جای او منصوب كرد. كم كم در عراق شایعاتی پخش شد مبنی بر اینكه فضل بن سهل، مأمون را حبس كرده است و خود مستبدانه حكمرانی می كند. این مسأله باعث خشم و غضب بیش از پیش بنی هاشم شد و به حسن بن سهل شوریدند و فتنه از آنجا شروع شد و تقریبا سراسر قلمرو خلافت شرقی و حجاز را در بر گرفت. سپاهیان ابوالسرایا به هر لشكری كه برمی خوردند آن را تار و مار، و شهرها را یكی پس از دیگری تسخیر می كردند. در نبرد ابوالسریا دویست هزار نفر از سپاهیان مأمون كشته شد؛ در حالی كه مدت قیام بیش از ده ماه طول نكشید.
در بصره برادر امام رضا(علیه السلام) به نام زید معروف به زید النار قیام كرد. وی خانه های تمام افراد منصوب به عباسیان را به آتش كشید و اموال آنها را غارت كرد. در مكه و نواحی حجاز محمد بن جعفر ملقب به دیباج قیام كرد و به خود لقب «امیر المؤمنین» داد.
در یمن محمد بن سلیمان بن داود از اعقاب امام حسین (علیه السلام) قیام كرد و بر سرزمین یمن تسلط یافت.
در واسط، كه بخش عمده آن عثمانی بودند، جعفر بن زید بن علی (علیه السلام) و حسین بن ابراهیم بن حسن (علیه السلام) قیام كردند. در مدائن محمد بن اسماعیل بن محمد قیام كرد.
در مجموع، سرزمینی نبود كه در آنجا یكی از علویان به ابتكار خود و یا به خواست مردم به شورش بر ضد عباسیان اقدام نكرده باشد. سر انجام، كار به جایی كشید شد كه اهالی بین النهرین و شام نیز كه به طرفداری از امویان معروف بودند به محمد بن محمد علوی یار ابوالسرایا گرویده، ضمن نامه ای نوشتند كه در انتظار پیكش هستند تا فرمان او را ابلاغ كند.
علاوه بر قیامهای علویها شورشهای دیگری نیز با شعار «الرضا من آل محمد(صلی الله علیه و آله)» بر پا می شد.
در ارزیابی شورشهای ضد عباسی به این نكته پی می بریم كه خطر جدی از سوی علویان، اساس حكومت مأمون را متزلزل ساخته بود؛ بویژه كه كانون اصلی این قیامها در قلب قلمرو اسلامی در حال جوشش بود؛ در صورتی كه مأمون در مرو به سر می برد. در چنین وضعیتی بود كه مأمون به اوج بحران پی برد و این نكته را دریافت كه علی بن موسی الرضا(علیه السلام) نیز اگر بخواهد اقدامی بكند، چه وضع خطرناكی پیش خواهد آمد. این در حالی بود كه هنوز مأمون موفق نشده بود از تمام مسلمانان بیعت بگیرد. از این موقعیت كه بزرگان علوی در اقصی نقاط قلمرو اسلامی به قیام بر ضد مأمون دست زده بودند، پیداست كه دیگر خلیفه نمی توانست نسبت به تداوم وفاداری مردم خراسان نیز مطمئن باشد.
علامه جعفر مرتضی مشكلات مأمون را در این برهه خطیر چنین دسته بندی می كند: در چنین اوضاع و احوالی مأمون دریافته بود كه برای رهایی از آن ورطه می بایست چند كار را انجام دهد:
1 ـ فرو نشاندن شورشهای علویان
2 ـ گرفتن اعتراف از علویان مبنی بر اینكه حكومت عباسیان از مشروعیت برخوردار است.
3 ـ از بین بردن محبت و احترامی كه مردم نسبت به علویان ابراز می داشتند. او می بایست این احساس عمیق را از نهاد مردم بركند و علویان را به طرقی كه شبهه و شك زیادی هم برنینگیزد در نظرشان بی آبرو گرداند تا دیگر نتوانند دست به كوچكترین حركتی بزنند و از سوی مردم حمایت شوند.
4 ـ كسب اعتماد و محبت عرب
5 ـ استمرار تأیید و مشروعیت از سوی اهالی خراسان و تمام ایرانیان
6 ـ راضی نگهداشتن عباسیان و طرفدارانشان كه با علویها دشمنی داشتند.
7 ـ تقویت حس اعتماد مردم كه در اثر كشتن برادرش مخدوش شده بود.
8 ـ سرانجام، ایجاد مصونیت برای خود در مقابل خطری كه او را از سوی شخصیتی گرانقدر تهدید می كرد و می ترسید كه روزی با او برخورد مسلحانه كند.
در چنین وضعیتی، مأمون از كدام پایگاه قدرت برای حل مشكلات متعدد خود می بایست استفاده می كرد؟ در بین بنی عباس بویژه پس از قتل امین كسی حاضر به همراهی با مأمون نبود. افزون بر اینكه پس از رفاه و خوشگذارانی كه در این خاندان نفوذ كرده بود، دیگر فرد لایقی كه در مواقع بحرانی كار آمد باشد باقی نمانده بود. فضاحت این خاندان از آنجا هویدا می شود كه سال بعد هنگامی كه بنی عباس خواستند در مقابل مأمون موضع بگیرند، ابراهیم بن مهدی معروف به ابن شكله را، كه مردی مطرب و آوازه خوان بود، به خلافت برداشتند. قبلاً گفته شد كه شهرهای عرب نشین همگی دستخوش شورش و قیام شده بود، پس هیچگونه امیدی به اینكه از بین عربها پشتیبان و حامی برای خود پیدا كند وجود نداشت.
طرح مسأله ولایتعهدی حضرت امام رضا(علیه السلام)
در اینكه مأمون با چه انگیزه و نیّتی مسأله ولایتعهدی امام را مطرح كرد، مورخان، نظر واحدی ندارند و در نتیجه، نظریات بسیار گوناگونی مطرح شده است. البته هر كدام از مورخان كه نظری ابراز داشته، برای اثبات نظریه خود دلایل تاریخی نیز ارائه داده اند كه این موضوع كار را پیچیده تر می كند. شاید بتوان واقعیت مطلب را از اظهارات جرجی زیدان دریافت كه می نویسد:
یكی از خصوصیات دولت عباسی این بود كه اسرار دولتی را با جدیت تمام محفوظ می داشتند و آنچه را در دل پنهان می نمودند به احدی ابراز نمی كردند و نقشه خود را تا ساعت آخر مخفی می گذاردند؛ بخصوص اگر آن نقشه ها مربوط به امور سلطنتی و روابط آنان با سرداران و رجال كشور بود. رفتار منصور با ابومسلم و عموهای خودش گواه بر این مدعاست؛ چنانكه هارون با برمكیان و مأمون با فضل بن سهل و علی بن موسی(علیه السلام) و طاهر بن حسین همانطور عمل كرد ...
مورخان اولاً در اینكه طرح این مسأله كار شخص مأمون باشد تشكیك كردند و آن را طرح فضل بن سهل می دانند. زیرا نخستین نامه ای كه به دست حضرت می رسد از طرف فضل است. وی در این نامه طوری وانمود كرده است كه گویا وی این مسأله را از روی اعتقاد به اصل امامت و حق الهی امام مطرح می كند و این مسأله را با استناد به فضایل فردی و خانوادگی آن حضرت به مأمون نیز قبولانده است.
كسانی كه این طرح را ابتكار فضل می دانند در انگیزه او به دو شكل اظهار نظر كرده اند. عده ای از جمله جرجی زیدان معتقدند كه فضل شیعه بود و روی اعتقاد به امام چنین اقدامی انجام داده است. نظر دیگری نیز مطرح است كه همانطور كه از آغاز عدّه ای روی حس ایرانی در مقابل عرب به دلیل اینكه مادر مأمون كنیزی بادغیسی بود، متوجه او شدند و فضل نیز از این دسته است زیرا او اخیرا به دست برامكه مسلمان شده بود ولی هنوز اعتقاد راسخی به اسلام نداشت و می خواست اصل خلافت را به بازی بگیرد و در نهایت ایران را به مجوسیت و ایران قبل از اسلام بازگرداند.
در خصوص شیعه بودن فضل جای تردید جدی است زیرا بر اساس روایات شیعه حضرت امام رضا(علیه السلام) بیشتر از آنكه با مأمون مخالف بود با فضل مخالف بود؛ شیخ صدوق نقل می كند:
در یكی از روزها فضل بن سهل همراه هشام بن ابراهیم حضور مبارك حضرت رضا(علیه السلام) شرفیاب شدند. فضل به عرض رسانید یابن رسول الله (صلی الله علیه و آله) می خواهم مطلب سرّی با شما در میان بگذارم شایسته است خانه را از بیگانه تهی كنی. پس از آنكه خانه از بیگانه تهی شد، فضل نامه ای بیرون آورد كه در آن سوگند به عتق غلامان و طلاق زنان و نذری كه حتما عملی شود ثبت بود. هر دو نفر متفقا به عرض رسانیدند كه آمده ایم تا كلمه حق و راستی به عرض برسانیم و آن این است كه اطمینان داریم امارت مسلمانان حق شما و خلافت متعلق به شماست و آنچه را اینك به زبان می آوریم به وجود آوردن آن را ضمانت می كنیم كه در غیر این صورت غلامان خود آزاد كنیم و زنان خود را طلاق دهیم و سی حج پیاده گردن بگیریم.
با توجه به شرایط مزبور تصمیم گرفته ایم مأمون را به قتل برسانیم و خلافت را در حالی كه خالی از اغیار باشد به اختیار شما درآوریم تا حق به حقدار برسد.
حضرت رضا(علیه السلام) از این سخن سخت بر آشفت و آنان را ناسزا گفته، و لعنت كرد و فرمود شما دو نفر بنده كافر نعمت هستید و امید است شما به سلامت نباشید و من هم به خواسته ننگین شما راضی نخواهم شد ...
پس از این حادثه حضرت رضا(علیه السلام) مطلب را به اطلاع مأمون رسانید و فرمود «خود را از گزند آنان محفوظ بدار.» این روایت نه تنها تشیع فضل بن سهل را زیر سؤال می برد بلكه هر گونه اعتماد حضرت رضا(علیه السلام) را به او رد می كند و نشان می دهد كه با وجود پیش بینیهایی كه قبلاً فرموده، و شهادت خود را به دست مأمون بیان فرموده بودند، در عین حال حفظ مأمون را برای اسلام نسبت به طرح فضل ترجیح می دادند. همچنین به شرح زیر روایتی دیگر در كتاب فصولِ المهمه مبنی بر مخالفت آشكار فضل با ولایتعهدی آمده است:
«وقتی مأمون تصمیم بر ولایتعهدی گرفت از فضل بن سهل مشورت خواست. آنها مخالفت كردند و گفتند كه خلافت از دست بنی عباس خارج می شود اما وقتی دیدند كه مأمون اصرار دارد، ساكت شدند.»
البته لازم به توضیح است كه این حادثه بر حادثه قبلی مقدم بوده است و دور از احتمال نیست كه طرح توطئه برضد مأمون بعدا طراحی شده و صد البته اینكه خاندان سهل كه با ولی نعمت خود غدر كردند قطعا امام از خیانت آنان مصون نبود.
اكنون و پس از طرح این مسائل تا حدود زیادی مشخص شد كه طرح ولایتعهدی به ابتكار شخص مأمون بوده است. امّا اینكه مأمون با چه انگیزه ای اقدام به چنین كاری كرد، نظریات ذیل مطرح شده است:
1 ـ مأمون گرایش شدید شیعی داشت و بر اساس تمایل خود عمل كرد و تا آخر هم بر اعتقاد خود باقی ماند و رحلت حضرت رضا(علیه السلام) طبیعی بود.
2 ـ مأمون بر اساس گرایش شیعی خود عمل كرد اما نتوانست این اعتقاد خود را برای مدت طولانی حفظ كند و در نتیجه حضرت رضا(علیه السلام) را به شهادت رساند.
3 ـ مأمون نه بر اساس اعتقاد بلكه به دلیل عقل چون حضرت را به لحاظ تواناییهای فردی شایسته چنین كاری تشخیص داد، برای رعایت مصلحت جامعه به این كار اقدام كرد.
4 ـ مأمون در اوایل كار خویش چون با مشكلات و نابسامانیهای زیادی روبرو بود، نذر كرد كه اگر بر مشكلات پیروز شد حق را به حقدار برگرداند.
5 ـ وی به لحاظ اینكه گرفتار مشكلات گوناگون بود، بهترین راه حل مشكلات را واگذاری ولایتعهدی به حضرت رضا(علیه السلام) تشخیص داد و بر اساس برنامه ای از پیش طراحی شده برای حل مشكلات خود به این كار اقدام كرد و پس از حل مشكلات مذكور، ادامه ولایتعهدی حضرت، خود برای او به شكل مشكلی جلوه كرده بود كه این مشكل نیز می بایست حل شود؛ لذا حضرت را به شهادت رسانید.
جلال الدین سیوطی می نویسد:
... [مأمون] در سال 201 ه··. برادرش مؤتمن را از ولایتعهدی خلع كرد و ولی عهد بعد از خودش علی (الرضا) بن موسی الكاظم بن جعفر الصادق قرار داد و افراطش در تشیع او را وادار به این كار كرد تا جایی كه تلاش زیادی می كرد كه [حضرت را راضی كند و] خودش را از خلافت عزل كند و خلافت را به او واگذار كند و مأمون بود كه به او لقب رضا داد و به اسم او سكه ضرب كرد و دخترش را به عقد او درآورد و به سراسر آفاق نامه نوشت و آنها را به ترك [پوشش] سیاه [كه علامت عباسیان بود [و پوشیدن [لباس] سبز [كه شعار علویها بود [وادار كرد و این موضوع بر عباسیان بشدت گران تمام شد ...
در این متن، علاوه بر عمل خالصانه مأمون در اعطای منصب ولایتعهدی خاطر نشان شده است كه حتی مأمون تأكید داشت كه از خلافت كناره گیری كند و مسند خلافت را به امام تحویل دهد. اولاً باید گفت خلافتی كه مأمون به بهای دشمنی همه عربها، برادر خود را برای به دست آوردنش به كام مرگ فرستاد، چگونه حاضر می شود آن را به دشمنان دیرینه خانواده عباسیان تحویل دهد. بر فرض محال هم اگر چنین می شد، چگونه حضرت می توانست با حضور افرادی همچون مأمون، فضل بن سهل، جلودی و دیگر افراد كار كشته دست پرورده بنی عباس حكومت عدل الهی را برقرار سازد؟ آیا همه این كادرهای كار كشته حاضر می شدند احكام عادلانه حضرت را گردن نهند؟ اما در خصوص تمایلات شیعی مأمون بحث كردن مقداری مشكلتر است؛ زیرا وی اقداماتی چند در خصوص رعایت حقوق شیعیان انجام داده بود.
ـ دستور به لعن معاویه داد.
ـ فدك را به اولاد فاطمه زهرا(س) بازگرداند.
ـ اعلام كرد كه پس از پیامبر اكرم(صلی الله علیه و آله) بافضیلت ترین افراد، حضرت علی(علیه السلام) است.
ـ در جمع علمای بزرگ اهل سنت در حق خلافت حضرت علی(علیه السلام) بحث، و همه را محكوم كرد.
ـ روایتی از او نقل شده است كه هنگامی كه هارون، امام موسی كاظم(علیه السلام) را احضار كرد از آن همه احترامی كه پدرش برای امام قائل شد تعجب كرد و از پدرش سؤال كرد اگر حق با اوست چرا خلافت را به او تقدیم نمی كند. پدرش گفت «الملك عقیم» یعنی انسان حاضر می شود به جهت حفظ حكومت، حتی فرزندان خود را نیز بكشد. مأمون به این واقعه استناد می كرد و می گفت من از آن روز تمایلات شیعی پیدا كردم.
شهید مطهری می فرماید زیاد بحثی در مذهب مأمون نمی كنیم اگر هم شیعه بوده است بر اساس همان نقل پدرش كه «الملك عقیم» یك شیعه امام كش بوده است. پس گرچه گرایشهای شیعی داشته است امام را به لحاظ اعتقاد به امامت یا حق اولویت دعوت به این كار نكرد. قبلاً وقتی سیر تاریخی حوادث را بحث كردیم هشت مشكل اساسی در تداوم خلافت مأمون چهره نمود. حال ببینیم طرح مسأله ولایتعهدی امام چگونه می توانست راه حلی برای این مشكلات باشد.
1 ـ با شركت امام در حكومت، دیگر بزرگان از سادات نمی توانستند هیچ دلیلی برای قیام داشته باشند زیرا وقتی امام علویها در رأس حكومت است حكومت از آن خودشان تلقی می شود؛ گر چه خلیفه [مأمون] و دیگر كارگزاران بدترین اعمال را نیز مرتكب شوند؛ زیرا حضور امام در كار خلافت به معنای تأیید اعمال آنهاست.
2 و 3 ـ با ورود امام در كادر رهبری در دید مردم، امام نیز آلوده به دنیا مطرح می شد. آن شخصیت زاهدانه ای كه از امام در ذهنها نقش بسته بود تخریب می شد. زیرا مردم می گفتند زهد او به دلیل عدم دسترسی به دنیاست؛ اما اگر دنیا به ائمّه شیعه نیز رخ بنماید از آن استقبال خواهند كرد. بدین طریق چهره مقدس امام در اذهان مردم مخدوش می شود و دیگر به وی عشق نمی ورزند؛ از سوی دیگر همین مسأله عامل مشروعیت خلافت بنی عباس در دید مردم می شد.
4 ـ چون امام از اصیلترین اعراب به شمار می آمد، خودبه خود عربها نیز بیشتر از گذشته به خلافت علاقه مند می شدند.
5 ـ قبلاً گفته شد كه ایرانیان، حكومت بنی عباس را به دلیل تبلیغ و حمایت از عنوان اهل بیت پذیرفته بودند. حال كه واقعیات روشن شده بود آن اعتماد اولیه سلب شده، و ولایتعهدی امام در اعاده اعتماد ایرانیان نسبت به بنی عباس عامل مؤثری بود.
6 ـ چون مناقشه بین علویان و عباسیان حل می شد موضوع سبب ایجاد امنیت برای آن عده از عباسیانی می شد كه از برادر كشی خسته شده بودند.
7 و 8 ـ سرانجام چون در آن اوضاع بحرانی، مهمترین خطر در مدینه وجود خود حضرت رضا(علیه السلام) بود با انتقال وی به مرو اولاً او را از كانون قدرت دور ساخته (اگر چه در جبهه علویها نیز یكپارچگی لازم برای انتصاب امام به خلافت وجود نداشت.) ثانیا با گماشتن جاسوسان و ازدواج خانوادگی براحتی می توانست آن حضرت را كنترل كند و از همین طریق نیز هر موقع كه صلاح می دانست حضرت را به شهادت می رساند و از بابت او خیال خود را راحت می سازد.
سیر تاریخی ولایتعهدی
سیر تاریخی و چگونگی وقوع این حادثه اولاً مطالب فوق را اثبات می كند. ثانیا مخالفت امام را نیز با این طرح روشن می كند و نشان می دهد كه حضرت نیز از هر فرصتی كه به دست می آمد استفاده می كرد و در خنثی كردن اغراض مأمون می كوشید.
در سال 201 ه··. مأمون، رجاء بن ابی ضحاك و فرناس خادم  را برای بردن امام به مرو راهی مدینه می كند. حضرت وقتی می بیند ناگزیر از حركت است كنار قبر رسول الله(صلی الله علیه و آله) حاضر شده و گریه كنان آن چنان وداعی می كند كه گویا هیچ امیدی به بازگشت ندارد با وجود اینكه برای بردن اهل بیت خود آزاد بوده آنها را همراه نمی برد. این موضوع خود نشان می دهد كه این سفر، سفر پر مخاطره ای است. حضرت با حالت تضرع می فرماید خدایا اگر راحتی من در مرگ من است، پس مرگ مرا برسان البته معنای این كار مجبور بودن امام به حركت به سوی مرو نیست. از دید حضرت حركت به سوی مرو دلایل خاص خود را داشته است.
رجاء مأموریت داشته است كه حضرت را از راه بصره، اهواز و فارس به مرو برساند و از راه میانی، كه كوفه، قم، ری و مناطق دیگر شیعه نشین وجود دارد، حضرت را حركت ندهد، چون ملاقات بین امام و شیعیان می تواند مشكل ایجاد كند. زیرا اتفاقی كه در نیشابور سنی مذهب افتاد اگر در دیگر شهرها خصوصا مناطق شیعه نشین تكرار می شد دیگر اثری از حكومت مأمون باقی نمی ماند.
ورود حضرت به نیشابور با معجزات و با كیفیتی همراه بود كه باعث جلب توجه آحاد مردم شد و عدّه زیادی قلم و دوات به دست، آماده بودند تا حدیثی از زبان حضرت بشنوند و بنویسند. حضرت تقاضای آنها را اجابت فرمود و حدیث زیر را با سلسله مسند از قول رسول خدا(صلی الله علیه و آله) از قول جبرئیل و از قول خدا فرمود:
«كلمه لا اله الا الله حصنی فمن دخل حصنی امن من عذابی»
«هركس كلمه توحید را بیان كند وارد حصار من می شود و هر كس كه وارد حصار من بشود از عذاب من در امان خواهد بود.»
پس از آن وقتی مقداری مركب امام حركت كرد، امام مركب را متوقف ساخت. علمای كاتب را به حضور طلبید و فرمود:
«بشرطها و شروطها و انا من شروطها»
«[در امان ماندن از عذاب الهی] شرایطی دارد كه من از جمله آن شرایط هستم».
این حدیث به عنوان حدیث «سلسله الذهب» جایگاه خاصی در معارف شیعه پیدا كرده است.
حضرت وقتی وارد مرو شدند، برای پذیرش ولایتعهدی تحت فشار قرار گرفتند. اما همچنان مقاومت می فرمودند تا اینكه تهدید به شهادت شدند. در این موقع با این استدلال كه انسان نباید خود را با دست خود به هلاكت اندازد پذیرفتند؛ به شرط اینكه هیچ دخالتی در امور و عزل و نصبها نكنند.
البته این نكته نیز قابل ذكر است كه اگر منافع عدم پذیرش ولایتعهدی برای اسلام و شیعیان بیشتر از پذیرش بود، قطعا امام برای رعایت مصالح اسلام و مسلمین از پذیرش این منصب سر باز می زد.
مأمون مراسم بیعت با شكوهی بر پا كرد. وقتی حكم ولایتعهدی خوانده شد در دو جمله كوتاه، بدون اینكه تقدیری از كسی بكنند، فرمودند: «ان لنا علیكم حقا برسول اللّه و لكم علینا حق به فاذا انتم ادّیتم لنا ذلك وجب علینا الحق لكم».
«ما به خاطر رسول خدا بر شما حقی داریم و شما نیز به خاطر او بر ما حقی دارید. پس هرگاه شما حق ما را رعایت كردید بر ما نیز واجب است كه حق شما را رعایت كنیم».
پس از آن مردم برای بیعت می آمدند حضرت به گونه ای دست خود را برای بیعت گرفته بود كه پشت دست مقابل صورت و كف دست به سمت مردم بود و آنها می آمدند دست خود را به كف دست حضرت می زدند. مأمون اعتراض كرد كه چرا دست خود را این چنین گرفته ای. حضرت فرمود این سنت رسول خدا(صلی الله علیه و آله) است.
حضرت از هر فرصتی كه پیش می آمد سعی خود را در روشن كردن ذهن مردم مبذول می داشت تا اینكه مسأله نماز عید فطر پیش آمد كه به اصرار خلیفه قرار شد حضرت نماز عید را بخواند. هنگامی كه همه سپاهیان و امیران مقابل در منزل حضرت صف كشیده بودند، ملاحظه كردند كه حضرت با پای برهنه از منزل خارج شد و شروع به گفتن تهلیل كرد. مردم نیز با شور و هیجان خاصی چنان فضای معنوی و پر خروشی ایجاد كردند كه مأمون مجبور شد حضرت را از وسط راه بازگرداند. وقتی از حضرت سؤال شد كه چرا ولایتعهدی را پذیرفتند، حضرت فرمودند به همان دلیلی كه حضرت علی(علیه السلام) شركت در شورای پیشنهادی عمر را پذیرفت؛ یعنی اینكه اولاً این اقدام در سیره حضرت علی(علیه السلام) نیز سابقه داشته است و ثانیا مصالح اسلام و مسلمین چنین اقتضایی داشت.
این حوادث، عامل تمرد عباسیان در بغداد شد و در نتیجه آنها ابراهیم بن مهدی را به خلافت برداشتند. حضرت بر خلاف میل فضل بن سهل تصمیم گرفت به سوی بغداد حركت كند. مأمون در سرخس طی نامه ای جعلی از جانب حسن بن سهل به فضل بن سهل یادآور شده بود كه امروز نحوست دارد و برای دفع بلا فضل و امام باید به حمام بروند و رگ بزنند. حضرت از رفتن به حمام امتناع فرمود و فضل در حمام به قتل رسید. پس از محاكمه مجرمان آنها اقرار كردند كه این كار به دستور شخص مأمون صورت گرفت و بلافاصله گردن آنها زده شد. پس از آن در توس به گفته صفدی: خلیفه برای مدارای با بنی عباس حضرت را به وسیله زهر شهید كرد. سیوطی در تاریخ خلفا چنین می نویسد: «پس مأمون به مردم بغداد نوشت شما نمی خواستید از من انتقام بگیرید مگر به خاطر بیعت با علی(علیه السلام) پس به تحقیق كه او وفات یافت».
جرجی زیدان می نویسد:
«[مأمون] پس از قتل فضل به فكر علی بن موسی افتاد. چون بیم داشت كه مبادا اگر او را معزول سازد خراسانیان بر وی شورش كنند. از آنرو به سیاست دیرین عباسی رجوع كرد و در صدد مسموم ساختن وی بر آمد و با انگور زهر آلود، علی بن موسی را به قتل رسانید.»
چون در كیفیت شهادت حضرت اقوال مختلف آمده است در این متن به سه قول از گفته های مورخان اهل سنت و عرب اسناد داده شد. حضرت اگر چه تحت اضطرار و عدم اختیار، ولایتعهدی را قبول فرمود، اما به گونه ای عمل كرد كه مردم بیش از هر برهه ای از تاریخ امامت با سیره سیاسی ائمه اطهار(علیهم السلام) و فكر امامت آشنا شدند و سر انجام نیز خدای متعال در پاداش این عملكرد ارزشمند، فوز عظیم شهادت را نصیب آن حضرت فرمود.
نتیجه
اگر چه مأمون در اصرار بر قبولاندن ولایتعهدی به امام رضا(علیه السلام) حل مشكلات سیاسی و تثبیت قدرت تازه به دست آورده خود را دنبال می كرد، موضعگیری مناسب و سخنان بموقع و دقیق حضرت و تلاشهای فكری و فرهنگی كه در مدت كوتاه ولایتعهدی خویش انجام داد، اولاً ضمن روشن كردن ماهیت اقدامات مأمون، نظر اهل بیت را نسبت به خلافت عباسیان برای مسلمانان تبیین ساخت. ثانیا برای مردم ثابت شد كه خلافت و زعامت مسلمین، حق طبیعی ائمه معصومین(علیهم السلام) است و آنها هستند كه توانایی و صلاحیت اداره و هدایت جامعه اسلامی را دارا هستند. ثالثا با فراهم شدن زمینه های مناسب پرسش و پاسخ و بحث و مناظره در مركز خلافت، امام توانستند به بسیاری از شبهه هایی كه از سوی دانشمندان غیر مسلمان نسبت به اعتقادات اسلامی ایجاد می شد، پاسخ بسیاری از انحرافات و نارساییهایی كه در برداشتِ دانشمندان اسلامی از قرآن و معارف اسلامی ایجاد شده بود، اصلاح فرمایند. پس از آن حضرت با استفاده درست از موقعیت ایجاد شده نه تنها توطئه های مأمون را نقش بر آب ساخت، بلكه منشأ خدمات ارزشمندی به اسلام و مسلمین شدند.

 

دانلود مقاله


منبع : ماهنامه علوم انسانی دانشگاه امام حسین -  شماره 20