جمعه, 24 آبان 1392 ساعت 10:00
خواندن 1462 دفعه

اسناد و نکاتی از حدیث یوم الدار - رسولی محلاتی، سید هاشم

داستان مزبور را که در ذیل آیه مبارکه «و انذر عشیرتک الاقربین »و تفسیر و شان نزول آن وارد شده و در همان سالهای نخست بعثت رسول خدا(ص)اتفاق افتاده بسیاری از مورخین به اجمال و تفصیل ذکر کرده اند که شاید جامعترین آنها روایت طبری است در کتاب تاریخ خود که ذیلا با ترجمه اش میخوانیدکه گوید:
«حدثنا...ابن حمید قال:حدثنا سلمه قال:حدثنی محمد بن اسحاق،عن عبد الغفار بن القاسم،عن المنهال بن عمرو، عن عبد الله بن الحارث بن نوفل بن الحارث بن عبد المطلب،عن عبد الله بن العباس عن علی بن ابی طالب قال:لما نزلت هذه الآیه علی رسول الله(ص):(و انذر عشیرتک الاقربین) (1) دعانی رسول الله(ص)
فقال:یا علی!ان الله امرنی ان انذر عشیرتک الاقربین فضقت بذلک ذرعا و عرفت انی متی ابادئهم بهذا الامراری منهم ما اکره فصمت علیه حتی جاء جبریل فقال:یا محمد!انک الا تفعل ما تؤمربه یعذبک ربک.فاصنع لنا صاعا من طعام و اجعل علیه رجل شاه و املا لنا عسا من لبن ثم اجمع لی بنی عبد المطلب حتی اکلمهم و ابلغهم ما امرت به.ففعلت ما امرنی به ثم دعوتهم له و هم یومئذاربعون رجلا یزیدون رجلا او ینقصونه،فیهم اعمامه:ابو طالب و حمزه و العباس و ابو لهب فلما اجتمعوا الیه دعانی بالطعام الذی صنعت لهم فجئت به فلما وضعته تناول رسول الله(ص)حذیه من اللحم فشقهاباسنانه ثم القاها فی نواحی الصحفه ثم قال:خذوا بسم الله.فاکل القوم حتی ما لهم بشی ء حاجه و ما اری الا موضع ایدیهم،و ایم الله الذی نفس علی بیده و ان کان الرجل الواحد منهم لیاکل ما قدمت لجمیعهم،ثم قال:اسق القوم.فجئتهم بذلک العس فشربوا حتی رووا منه جمیعا،و ایم الله ان کان الرجل الواحد منهم لیشرب مثله،فلما اراد رسول الله(ص)ان یکلمهم بدره ابو لهب الی الکلام فقال:
لقدما سحرکم صاحبکم.فتفرق القوم و لم یکلمهم رسول الله(ص)
فقال الغد:یا علی!ان هذا الرجل سبقنی الی ما قد سمعت من القول فتفرق القوم قبل ان اکلمهم فعدلنا من الطعام بمثل ما صنعت ثم اجمعهم الی.قال:ففعلت ثم جمعتهم ثم دعانی بالطعام فقربته لهم،ففعل کما فعل بالامس،فاکلوا حتی ما لهم بشی ء حاجه ثم قال: اسقهم.فجئتهم بذلک العس فشربوا حتی رووا منه جمیعا ثم تکلم رسول الله(ص)فقال:یا بنی عبد المطلب!انی و الله ما اعلم شابا فی العرب جاء قومه بافضل مما قد جئتکم به،انی قد جئتکم بخیر الدنیاو الآخره،و قد امرنی الله تعالی ان ادعوکم الیه فایکم یوازرنی علی هذا الامر علی ان یکون اخی و وصیی و خلیفتی فیکم!قال:فاحجم القوم عنها جمیعا و قلت و انی لاحدثهم سنا،و ارمصهم عینا،و اعظمهم بطنا،و احمشهم ساقا:انا یا نبی الله!اکون وزیرک علیه.
فاخذ برقبتی ثم قال:ان هذا اخی و وصیی و خلیفتی فیکم فاسمعواله و اطیعوا قال:فقام القوم یضحکون و یقولون لابی طالب:قد امرک ان تسمع لابنک و تطیع » (2).
ترجمه:محمد بن اسحاق-بسندش از علی بن ابیطالب علیه السلام روایت کرده که چون آیه «و انذر عشیرتک الاقربین »(یعنی فامیلهای نزدیک خود را بیم ده)بر رسول خدا(ص)نازل گردید آنحضرت مرا طلبیدو فرمود:
ای علی،خدای بزرگ بمن دستور داده که فامیلهای نزدیکت را بیم ده،و این ماموریت مرا سخت تحت فشار قرار داده و میدانم که هر گاه این ماموریت را با آنها در میان بگذارم پاسخ ناراحت کننده ای از ایشان دریافت دارم و بهمین خاطر دم فرو بستم(تا فرصتی پیش آید و آنرا انجام دهم)تا اینکه جبرئیل بیامد و گفت:ای محمد اگر ماموریت خود راانجام ندهی پروردگارت تو را عذاب خواهد کرد.
رسول خدا مرا طلبید و بمن فرمود:
برای ما یک «صاع » (3) غذا تهیه کن و ران گوسفندی هم بر آن ضمیمه بنما و قدحی نیز از شیر پر کن،آنگاه پسران عبد المطلب را گرد آور تا من باایشان گفتگو کرده و ماموریت خویش را به آنها ابلاغ کنم.
من دستور آنحضرت را انجام داده و آنگاه فرزندان عبد المطلب را به مهمانی او دعوت کردم و آنها در آنروز چهل نفر مرد بودند با یکی کم و زیاد،که در میان آنها عموهای آنحضرت مانند ابو طالب و حمزه وعباس و ابو لهب نیز بودند.
و چون آنها نزد آنحضرت گرد آمدند رسول خدا دستور داد غذائی را که تهیه کرده بودم برای ایشان بیاورم،و من نیز غذا را حاضر کرده و آوردم،وچون بر زمین نهادم رسول خدا(ص)تکه ای از گوشت را برگرفت و بادندانهای خود تکه کرد و در گوشه ای از ظرف غذا انداخت سپس فرمود:
بنام خدا برگیرید!آنها نیز همگی خوردند تا آنجا که دیگر نیازی به خوراکی نداشتند(و همگی سیر شدند)و من جز جای دستشان را ندیدم(و از غذا چیزی کم نشده بود)و سوگند بخدای یکتائی که جان علی بدست او است که یک مرد از آنها(چنان بود که)همه آنچه را برای همه شان آورده بودم میخورد!
آنگاه(رسول خدا)فرمود:
آنها را بنوشان،و من آن جام را آوردم و آنها نوشیدند تا همگی سیراب شدند،و بخدای یکتا سوگند که مردی تنها همانند آن قدح رامی نوشید.
و چون رسول خدا(ص)خواست با آنها سخن بگوید،ابو لهب پیشدستی کرده گفت:این مرد از زمانهای قدیم شما را جادو کرده وبدنبال سخن او آنها پراکنده شده و رسول خدا با ایشان سخنی نگفت.
فردای آنروز رسول خدا فرمود:ای علی این مرد با گفتاری که شنیدی بر من پیشدستی کرد و آنها پیش از آنکه من سخنی بگویم پراکنده شدند،وتو بهمان مقدار غذائی که تهیه کرده بودی دوباره تهیه کن و آنها را نزد من گرد آور.
علی علیه السلام گوید:من نیز طبق دستور آنحضرت غذا را تهیه کرده و آنها را گرد آوردم و رسول خدا دستور فرمود غذا را نزد آنها آوردم وآنحضرت نیز همانند روز گذشته عمل کرد و همگی از آن غذا خوردند تاسیر شدند،سپس فرمود:آنها را بنوشان و من نیز همان قدح را آوردم ونوشیدند تا همگی سیراب شدند سپس رسول خدا(ص)آغاز سخن کرده فرمود:
ای فرزندان عبد المطلب!من بخدا سوگند در میان عرب جوانی را سراغ ندارم که برای قوم خود چیزی بهتر از آنچه من برای شما آورده ام آورده باشد،من برای شما خوبی دنیا و آخرت آورده ام و خدا بمن دستور داده تاشما را بدان دعوت کنم، اینک کدامیک از شما است که مرا در این ماموریت کمک کند تا بپاداش آن برادر من و وصی و جانشین من در میان شما باشد؟
در اینجا بود که آنها سرباز زده و من که از همه آنها کم سن و سال ترو کم دیدتر و(در اثر کودکی)شکم بزرگتر،و ساق پایم نازکتر از همه بودگفتم:
-ای پیامبر خدا!من کمک کار تو در این ماموریت خواهم بود!
رسول خدا(ص)(که چنان دید)گردنم را گرفت و فرمود:
-براستی که این است برادر و وصی و جانشین من در میان شما و شمااز او شنوائی داشته و پیرویش کنید!
و آن گروه برخاسته در حالی که میخندیدند به ابو طالب گفتند:
تو را مامور کرد تا از پسرت شنوائی داشته و از او اطاعت کنی!
و چنانچه مرحوم علامه امینی در کتاب نفیس الغدیر گوید:
با همین عبارات و الفاظ دیگران نیز مانند ابو جعفر اسکافی در کتاب «نقض العثمانیه »روایت کرده (4) و گفته است:
این داستان با همین عبارات در خبر صحیح روایت شده.
و نیز بهمین ترتیب این روایت را برهان الدین فقیه در کتاب «انباء نجباء الابناء»(ص 46 و 48)روایت نموده،و نیز ابن اثیردر کتاب کامل(ج 2 ص 24)و ابو الفداء در تاریخ خود(ج 1ص 116)و خفاجی در«شرح الشفاء قاضی عیاض »(ج 3 ص 37)و علاء الدین بغدادی در تفسیر خود(ص 390)وسیوطی در جمع الجوامع-چنانچه در کتاب ترتیب او است-(ج 6ص 392)از طبری نقل کرده،و در(ص 397)از حافظان سته یعنی:ابن اسحاق و ابن جریر و ابن ابی حاتم و ابن مردویه وابو نعیم و بیهقی روایت کرده،و ابن ابی الحدید نیز در شرح نهج البلاغه(ج 3 ص 354)و جرجی زیدان در تاریخ تمدن اسلامی(ج 1 ص 31)و محمد حسین هیکل در کتاب زندگانی محمد(ص) (5) آنرا با همین عبارات و الفاظ روایت کرده اند.
مؤلف الغدیر پس از نقل روایت گوید :
راویان سند این حدیث همگی موثق و مورد اعتماد هستند جزابو مریم عبد الغفار بن قاسم که برخی او را تضعیف کرده اند،وعلت این تضعیف نیز چیزی جز شیعه بودن او نیست،و با اینحال ابن عقده(چنانچه در لسان المیزان ج 4 ص 43 مذکور است)
او را مدح کرده و از او حدیث نقل می کند،و حافظان حدیث نیزاز او روایت کرده اند همانگونه که شنیدید...و دیگران نیز همانند ابو جعفر اسکافی و سیوطی روایت را تصحیح کرده اند...
روایت دیگری در این باره :
امام احمد بن حنبل در کتاب مسند خود(ج 1 ص 159)
بسندش از علی بن ابیطالب روایت کرده که فرمود:
«جمع رسول الله(ص)او:دعا رسول الله(ص).بنی عبد المطلب فیهم رهط کلهم یاکل الجذع و یشرب الفرق قال:فصنع لهم مدا من طعام فاکلوا حتی شبعوا قال:و بقی الطعام کما هو کانه لم یمس،ثم دعا بغمر فشربوا حتی رووا و بقی الشراب کانه لم یمس.او:لم یشرب.ثم قال:یا بنی عبد المطلب:انی بعثت الیکم خاصه و الی الناس عامه و قد رایتم من هذا الامر ما رایتم، فایکم یبایعنی علی ان یکون اخی و صاحبی و وارثی؟!فلم یقم الیه احد فقمت الیه و کنت اصغر القوم قال:فقال:اجلس قال: ثم قال ثلاث مرات،کل ذلک اقوم الیه فیقول لی:اجلس.حتی کان فی الثالثه فضرب بیده علی یدی ».
-رسول خدا فرزندان عبد المطلب را گرد آورده یا دعوت کرد و در میان ایشان گروهی بودند که بزغاله ای را میخورد و پیمانه ای می آشامید آن حضرت،بمقدار«مد» (6) طعام برای ایشان تهیه کرد و همه از آن خوردندتا آنکه سیر شدند و غذا هم چنان مانده بود که گویا دست نخورده سپس قدحی طلبید و همگی نوشیدند تا سیراب شدند و نوشابه چنان بود که گویا دست نخورده یا نوشیده نشده.
سپس فرمود:ای پسران عبد المطلب من بسوی شما بطور خصوصی وبسوی مردم بطور عموم مبعوث گشته ام و شما معجزه مرا نیز دیدید پس کدامیک از شما با من بیعت می کند تا برادر من و مصاحب من و وارث من باشد؟هیچکدام بر نخاستند و من که کوچکترین همه آنها بودم برخاستم،آن حضرت بمن فرمود:بنشین،و تا سه بار اینکار تکرار شد که هر بار من بر میخاستم و آنحضرت بمن میفرمود:بنشین،تا اینکه در بار سوم دستش را(بعنوان بیعت)بر دست من زد،و با او بیعت کردم.
و البته در سند این حدیث کسی خدشه نکرده و همه وسائط مورد وثوق هستند.
روایت سوم :
حافظ ابن مردویه بسندش از امیر المؤمنین علیه السلام روایت کرده که فرمود:
«لما نزلت هذه الآیه:و انذر عشیرتک الاقربین.دعا بنی عبد المطلب و صنع لهم طعاما لیس بالکثیر فقال:کلوا باسم الله من جوانبها فان البرکه تنزل من ذروتها.و وضع یده اولهم فاکلوا حتی شبعوا ثم دعا بقدح فشرب اولهم ثم سقاهم فشربوا حتی رووا،فقال ابولهب:لقدما سحرکم.و قال:یا بنی عبد المطلب انی جئتکم بما لم یجی ء به احد قط ادعوکم الی شهاده ان لا اله الا الله و الی الله و الی کتابه.فنفروا و تفرقوا،ثم دعاهم الثانیه علی مثلها فقال ابو لهب کما قال المره الاولی،فدعاهم ففعلوا مثل ذلک،ثم قال لهم و مد یده:من بایعنی علی ان یکون اخی و صاحبی و ولیکم من بعدی؟!فمددت یدی و قلت: اناابایعک،و انا یومئذ اصغر القوم عظیم البطن فبایعنی علی ذلک قال:
و ذلک الطعام انا صنعته » (7)
-هنگامی که آیه «و انذر عشیرتک الاقربین »نازل شد رسول خدافرزندان عبد المطلب را جمع کرد و برای ایشان غذای کمی ترتیب داد وبآنها فرمود:بنام خدا از اطراف آن بخورید که برکت از بالای آن نازل خواهد شد و خود آنحضرت نخستین آنها بود که دست بر غذا گذارد،پس همگی خوردند تا سیر شدند آنگاه قدحی طلبید و نخست خود آشامید وسپس آنها را سیراب کرد و آنها آشامیدند تا سیراب شدند.
ابو لهب که چنان دید گفت:از قدیم او شما را جادو کرده؟آنگاه رسول خدا(ص)فرمود:من چیزی را برای شما آورده ام که احدی نیاورده من شما را به شهادت به یکتائی خدا و خدا و کتاب او دعوت می کنم،آنها که این سخن را شنیدند دور شده و پراکنده شدند.برای بار دوم همانگونه ایشانرا دعوت کرد و ابو لهب دوباره همان سخنان را گفت،پس آنحضرت ایشان را دعوت کرد و آنها نیز همان گونه عمل کردند.
سپس آنحضرت در حالی که دستش را دراز کرده بود فرمود:کیست که با من بیعت کند تا در نتیجه برادر من و مصاحب من و اختیار دار شماپس از من باشد؟
علی علیه السلام گوید:من دستم را دراز کرده گفتم:من با تو بیعت می کنم-و من در آنروز کوچکترین آنها بودم و شکمم پیش آمدگی داشت.
رسول خدا با همان شرائط(که فرموده بود)با من بیعت کرد.
علی علیه السلام گوید:آن غذا را نیز من تهیه کرده بودم.
و البته روایات دیگری هم باین مضمون از طریق اهل سنت با اجمال و تفصیل نقل شده که مرحوم علامه امینی در کتاب الغدیر روایت کرده (8) و ما بهمین چند حدیث اکتفا می کنیم،و ازطریق شیعه نیز روایات زیادی در این باره نقل شده که مرحوم مجلسی در بحار الانوار آورده است (9)
نکته هائی در این روایات :
از رویهمرفته این روایات که ما برای نمونه بذکر سه روایت از آنها اکتفا کردیم تذکر چند مطلب بنظر میرسد:
1-علت و یا حکمت اینکه رسول خدا(ص)در آغاز کار خودمامور میشود تا خویشاوندان نزدیک خود را«انذار»کند و آنها رابه دین خدا دعوت نماید شاید جهات زیر بوده:
الف-هر مصلحی که بخواهد به اصلاح اجتماعی که در آن زندگی میکند دست بزند و آنها را از آلودگی بر حذر داشته و ازعذاب الهی بیم دهد باید از خود و نزدیکان خود شروع کند تادیگران سخنش را پذیرا گشته و از اتهام مبرا باشد!
ب-از آنجا که اساس زندگی عربهای آنزمان،و بافت اجتماعی آنان،بر زندگی قومی و قبیله گی بنا شده بود،و هر کس میخواست به کاری اجتماعی و عمومی و بخصوص کارهای اصلاحی اقدام کند ناچار بود تا کمک کارانی مخلص و متعهدداشته باشد،و بهترین راه را برای دست یابی به چنین کمک کارانی استمداد از خویشان نزدیک بود که روی ارتباطمحکم قبیله گی خود را موظف به دفاع از افراد قبیله در برابردشمنان میدانستند،و از اینرو آنحضرت نیز مامور شد تا در آغازدعوت خود را از آنها شروع کند و برای کمک کاری و معاونت ازایشان کسی را انتخاب نماید.
ج-شریعت مقدس اسلام مائده ای الهی و یا به تعبیر خودآنحضرت خیر دنیا و آخرت بود که رسول خدا(ص)میخواست بر جهان آنروز عرضه کند،و این یک منتی بود که خدای تعالی بر خویشان نزدیک آنحضرت گذارده که آنها را به استفاده از این مائده آغاز فرمود،و بدنباله آن رهبری این آئین مقدس را نیز درآینده بعهده آنها نهاد،و این افتخار را نصیب آنها فرمود که هر کدام بخواهند آنرا نصیب خویش سازند...
2-از اینکه در پایان روایت آمده است که چون حاضران درآنمجلس برخاستند با تمسخر و ریشخند به ابو طالب می گفتند:
-«بتو دستور داد تا از پسرت شنوائی داشته و از او پیروی کنی »معلوم میشود معنای کلام رسول خدا(ص)که فرمود:
«...ان هذا اخی و وصیی و خلیفتی فیکم فاسمعوا له و اطیعوا»همان خلافت الهیه و رهبری دینی است و همان اولی بودن رهبربه اموال و انفس است که مدعای ما است،و از اینرو حاضران درآنمجلس نیز همین معنا را از حدیث فهمیدند.


پی نوشتها :
1.سوره شعرا-آیه 214.
2.تاریخ طبری(ط مصر سال 1357)ج 2 ص 62-63.
3.صاع:بمقدار سه کیلو است.
4.چنانچه در شرح.ابن ابی الحدید ج 3 ص 263 آمده است.
5.ص 104 از چاپ اول.
6.«مد»بمعنای چارک یعنی ده سیر و کمتر از یک کیلو است.
7.الغدیر ج 2 ص 281.
8.الغدیر ج 2 ص 282-283.
9.بحار الانوار ط جدید ج 18.


منابع : درسهایی از تاریخ تحلیلی اسلام ج3 | تاریخ درج : ‎1385/8/11 | بازدید : 3142