دوشنبه, 31 تیر 1392 ساعت 10:11
خواندن 1241 دفعه

تشيع در گذرگاه تاريخ (امام حسن بن علی عسکری علیهما السلام)

بعد از امام علی النقی فرزندش امام حسن عسكری جانشین وی شد و ولادت آن حضرت در مدینه منّوره در ماه ربیع الآخر سال 232 هجری بود[1] و در روز جمعه هشتم ماه ربیع الاول سال 260 ﻫ به شهادت رسید و طبق بعضی از مأخذ آن حضرت با توطئه معتمد خلیفه عباسی مسموم گردید[2] و آن روز از عمر شریفش 28 سال گذشته بوده و در شهر سامرّا در همان خانه ای كه پدر بزرگوارش مدفون بود، آن حضرت را نیز دفن كردند و مزار وی و پدرش امام هادی در آن شهر است.
والده ماجده اش حُدَیث یا حدیثه و یا سوسن و به قولی سلیل نام داشت و از زنان صالحه روزگار و دارای عالیترین فضائل نفسانی بود.
مسعودی در اثبات الوصیة، نوشته كه از عالم (علیه السلام) روایت شده كه فرمود وقتی كه سلیل مادر امام حسن عسكری نزد امام علی النقی آمد، آن حضرت فرمود: سلیل از آفتها، گزندها، پلیدیها و ناپاكیها محفوظ است. بعد خطاب به او فرمود: به همین زودی خدا حجت خود را به تو عطا می كند كه زمین را پر از عدل و داد بنماید، چنانكه پر از ظلم و ستم شده باشد.
آنگاه مسعودی می افزاید كه مادر حسن عسكری در مدینه به آن حضرت حامله شد و او را در همانجا به دنیا آورد، ولادت و نشو و نمای امام حسن عسكری نظیر ولادت پدران بزرگوارش بود[3].
مشهورترین القابش زكيّ و عسكری است و آن حضرت را مانند پدرش ظاهراً به خاطر این عسكری می گفتند كه در سامرا كه لشگرگاه خلیفه بود، می زیست[4].
شیخ مفید می نویسد: امام پس از حضرت هادی (علیه السلام) فرزندش ابومحمد حسن بن علی (علیه السلام) بود برای این كه اوصاف و خصال برتری و فضیلت در او گرد آمده بود و در آنچه لازمه منصب امامت و مقتضی ریاست است از علم و زهد و كامل بودن در عقل و خرد و عصمت و شجاعت ، كرم و بزرگواری و بسیاری از اعمال و كرداری كه انسان را به خدا نزدیك كند، بر همه پیشی گرفته بود، از این گذشته طبق نص صریح پدر بزرگوارش درباره امامت او و اشاراتی كه آن حضرت درباره خلافت و جانشینی او فرموده بود[5].
كلینی به سند خود از ابوبكر فهفکی روایت كرده است كه گفت :

امام هادی(علیه السلام) به من نوشت كه : ابومحمد ابنی انصح آل محمد عزیزیة و اوثقهم حجة و هو الاكبر من ولدی و هو الخلف و الیه ینتهی عُريَ الامامة و احكامها، فما كنت سائلی فَسَلْه عنه فعنده ما یحتاج الیه[6].
پسرم ابومحمد، از نظر فطرت خیرخواه ترین افراد آل محمد و از نظرحجت و برهان معتبرترین آنان است او پسر بزرگتر و جانشین من است، رشته ها و احكام امامت به او می رسد، پس هر چه می خواهی از من بپرسی از او بپرس كه تمام احتیاجات شما نزد اوست.
ابن قولویه به سند خود از یحیی بن یسار عنبری روایت كرده كه حضرت هادی چهارماه پیش از وفات خود به فرزندش حسن (علیه السلام) وصیت كرد و مرا با جمعی از دوستان و شیعیان بر آن وصیت گواه گرفت[7].
از داود بن قاسم جعفری روایت شده كه گفت: در آن موقعی كه محمد فرزند امام علی النقی (علیه السلام) از دنیا رفت من در خدمت آن حضرت بودم فكر كردم و با خود گفتم، قصه امام حسن عسكری هم نظیر قصه اسماعیل و موسی بن جعفر(علیه السلام) است ناگاه دیدم امام عسكری (علیه السلام) متوجه من شد و فرمود: آری جریان من همان طور است كه تو فكر كردی و لو این كه برای مخالفان خوشایند نباشد.
ابومحمد ابنی الخلف من بعدی عنده ما تحتاجون الیه ومعه آلة ومعه آلة الامامة و الحمدلله[8]
پسرم ابومحمد بعد از من خلیفه و امام است و پیش اوست آنچه كه مردم به آن احتیاج دارند و وسیله امامت با اوست، خدا را شكر.
همچنین علی بن عمرو نوفلی گوید: من در خدمت امام هادی در صحن خانه اش بودم كه فرزندش محمد بر ما گذر كرد، من به آن حضرت عرض كردم قربانت گردم امام ما پس از شما این است؟ فرمود: نه امام و صاحب شما پس از من حسن است[9].
و نیز سعید بن عبدالله از گروهی از بنی هاشم كه یكی از آنها حسن بن حسن افطس است روایت می كند كه گویند: روز وفات محمد بن علی بن محمد (پسر بزرگتر امام هادی -ع- ) در منزل حضرت ابوالحسن بودند واو را تسلیت می گفتند، در صحن منزل برای حضرت فراشی گسترده و مردم اطرافش نشسته بودند، كه غیر از خادمان و مردم متفرقه، در حدود یكصد و پنجاه تن از خاندان ابوطالب و بنی هاشم وقریش بودند، ناگاه امام هادی پسرش حسن بن علی با گریبان چاك زده آمد و در طرف راستش ایستاد و ما او را نمی شناختیم، بعد از مدتی امام هادی متوجه او شد و فرمود: پسرم خدای را شكر كن كه درباره تو امری پیش آورد. جوان گریست و خدا را شكركرد وگفت: انا لله و انا الیه راجعون و الحمدلله رب العالمین و من از خدا تمامیت نعمتش را نسبت به خود از ناحیه شما می خواهم ما پرسیدیم اوكیست؟ گفته شد او حسن پسر امام هادی(علیه السلام) است و او در آن وقت به نظر ما 20 سال یا كمی زیادتر داشت، در آن روز ما اورا شناختیم و فهمیدیم كه امام هادی به امامت و جانشینی او اشاره كرد[10].
خلاصه روایات درباره وصایت و امامتش زیاد است كه در كتب معتبر مذكور است و این مقام گنجایش بیش از این را ندارد.
دوران زندگانی حضرت امام حسن عسكری (علیه السلام)
امام حسن عسكری دوران كودكی خود را در خدمت پدر، در مدینه منوره گذارند و در سال 235 ﻫ كه سن آن حضرت چهار سال و چند ماه بود با پدر بزرگوارش به عراق حركت فرمود و حدود 19 سال در سامرا در خدمت پدرش بود تا آن حضرت شهید شد و به مقام امامت و پیشوائی رسید و مدت امامت آن حضرت هم بیش از شش سال نبود و در این مدت همان مرام و برنامه و خط سیر پدران خویش را دنبال كرد و به علت سختگیری بیش از حد مقام خلافت، با تقیه بسیار شدید رفتار می كرد و در به روی مردم، حتی عامه شیعه بسته جز خواص شیعه كسی را اجازه ملاقات نمی داد با این حال اكثر اوقات زندانی بود[11].
یك سال و چند ماه كه از امامت عسكری گذشت مردم با مهتدی بالله (255ﻫ) بیعت كردند، گرچه او طریق زهد پیش گرفت و ملاهی را از خود دور كرد. و می خواست مثل عمر بن عبدالعزیز در میان عباسیان باشد[12] ولی طبق روایت باامام حسن عسكری (علیه السلام) بدرفتاری كرد و آن حضرت را به زندان انداخت و قصد كشتن او را داشت كه خداوند ریشه عمر او را قطع كرد.
مسعودی می گوید: از ابوهاشم روایت شده كه گفت: من با حضرت امام حسن عسكری در زندان مهتدی عباسی بودیم، امام عسكری به من فرمود: این مرد ستمكار امشب از دنیا می رود، خداوند رشته عمر او را قطع کرد و عمرش را به خلیفه بعدی داد، من فرزندی ندارم ولی خداوند به همین زودی به لطف وكرم خویش پسری به من عنایت می كند ابوهاشم می گوید: وقتی كه ما آن شب را صبح كردیم تركها به مهتدی عباسی حمله كردند و عموم مردم هم به جهت این كه مهتدی به عقیده گروه معتزله و قدریه معتقد شده بود با آنان همكاری كردند و مهتدی بالله را كشتند به جای مهتدی، معتمد را نصب كردند و با او بیعت نمودند، قبل از این كه مهتدی كشته شود او قصد داشت كه امام حسن عسكری را شهید كند، ولی خدا او را به خودش مشغول كرد تا این كه كشته شد و به سوی دردناكترین عذاب خدا حركت كرد[13].
شیخ مفید و دیگران از احمد بن محمد روایت كرده اند كه گفت: مهتدی عباسی دست به كشتار موالیان ترك و وابستگان خود زد. من نامه به حضرت عسكری نوشتم كه: سپاس خدای را كه او را از ما به خود مشغول ساخت، زیرا من شنیده بودم شما را تهدید كرده و گفته است كه من ایشان را از روی زمین بر می دارم، حضرت عسكری به من نوشت: این سخن، عمر او را كوتاهتر كرد از امروز پنج روز بشمار و روز ششم پس از خواری و ذلتی كه به او برسد، كشته خواهد شد و چنان هم شد[14].
صاحب خرایج از عیسی بن صبیح روایت كرده است كه گفت: در زمانی كه ما در زندان بودیم، امام حسن عسكری (علیه السلام) را نیز به زندان آوردند و من او را می شناختم، به من فرمود: تو الان شصت و پنج سال و چند ماه و چند روز عمر كرده ای، تصادفاً همراه من كتاب دعائی بود كه تاریخ تولد من در آن نوشته شده بود به آن مراجعه كردم دیدم چنان بود كه آن حضرت به من خبر داد. بعد فرمود: فرزندی روزی تو شده؟ گفتم: نه، فرمود: اللهم ارزقه ولداً یكون له عضداً فنعم العضد الولد خدایا به او فرزندی روزی كن كه عضد و بازوی او باشد چه این كه فرزند خوب بازوئی است.

سپس به این شعر متمثل شد :
من كان ذا ولدٍ يُدرك ظلامته ان الذلیل الذی لیست له عضدٌ
هر كس صاحب فرزند باشد، داد خود را می گیرد، ذلیل كسی است كه بازو ندارد.راوی می گوید:
من گفتم تو فرزند داری؟ فرمود: آری، به خدا قسم به این زودی خداوند پسری بر من كرامت فرماید كه: یملاء الارض قسطاً و عدلاً زمین را از عدل و داد پر كند. اما الان فرزند ندارم، آن وقت به این دو شعر متمثل گردید:
لعلّك یوماً ان ترانی كانما بنيّ حواليّ الاسود اللّوابد
فان تمیماً قبل ان یلدالحصی اقام زماناً و هو فی الناس واحد[15]
آری شكوه و عظمت آن حضرت در زندان طوری بود كه زندانیان و زندانبانان را به شدت تحت تأثیر قرار می داد. با این كه زندانبانان آن حضرت را از بدترین اشخاص انتخاب می كردند باز در اثر مشاهده حالات روحانی و ملكوتی آن حضرت از ارادتمندان و شیفتگان او می گردیدند و این موضوع عباسیان را بیشتر رنج می داد.
گویند: زمانی كه امام حسن عسكری در زندان بود، عباسیان و صالح بن علی و دیگر منحرفان از ناحیه اهل بیت به نزد صالح بن وصیف (كه حضرت در خانه او زندانی بود) رفتند و به او گفتند: بر ابومحمد سخت گیری كن و به او روی خوش نشان نده صالح گفت: چه كنم با او؟ من دو مرد از بدترین كسانی كه می توانستم پیدا كنم بر او گماشتم، آن دو نفر در اثر مشاهده رفتار آن حضرت، از لحاظ عبادت و نماز و روزه خیلی كوشا شدند من به آن دو نفر گفتم: در او چه خصلت است؟ گفتند: چه می گوئی درباره مردی كه روز را روزه می گیرد و تمام شب را عبادت می كند، نه سخنی می گوید و نه به چیزی سرگرم می شود چون به او نگاه می كنیم، رگهای گردن ما می لرزد و حالی به ما دست می دهد كه نمی توانیم خود را نگه داریم. عباسیان كه این سخنان را چنین شنیدند، سرافكنده و نومید برگشتند[16].
مدت دو سال و چند ماه كه از امامت امام عسكری - ع- گذشت مهتدی بالله عباسی بر دست غلامان كشته شد و پس از مرگ وی امام فوراً آزاد گردید[17] و پسر عمش احمد بن جعفر متوكل ملقب به معتمد علی الله به جای وی نشست و این واقعه در سال 256 ﻫ اتفاق افتاد. معتمد نیز مثل مهتدی بر امام حسن عسكری سخت گرفت و محدویتهای بسیاری بر آن حضرت تحمیل كرد و او را مكرر به زندان انداخت و به دست بدترین و خشن ترین زندانبانان سپرد تا او را به بدترین وضع شكنجه نمایند.
شیخ مفید و دیگران از جمعی از اصحاب روایت كرده اند كه امام حسن عسكری را به نحریر (خادم مخصوص خلیفه عباسی) سپردند تا نزد او زندانی باشد، او بر حضرتش سخت گرفت و اذیتش می كرد، زنش به او گفت: وای بر تو، از خدا بترس، نمی دانی چه شخصی در منزل تو است؟ و شایستگی و خصوصیات اخلاقی حضرت را برای او بیان كرد و گفت: من درباره او بر تو نگرانم، مرد گفت: او را میان درندگان می اندازم و همین كار را هم كرد و شك نداشتند كه درندگان او را خواهند خورد، ولی امام را دیدند به نماز ایستاده و درندگان هم دور او حلقه زده اند، پس دستور داد آن حضرت را به خانه آوردند[18].
شیخ مفید به سند خود از محمد بن اسماعیل علوی روایت كرده كه گفت :

حضرت عسكری را نزد علی بن اوتاش زندان كردند و این مرد سختترین دشمنان آل محمد(صلی الله علیه و آله) بود و بسیار با خشونت نسبت به فرزندان و خاندان ابی طالب رفتار می كرد و به او دستور داده بودند هر چه می تواند نسبت به او سخت گیری و بد رفتاری كند گوید: بیش از یك روز نگذشت كه آن مرد در برابر آن حضرت صورت بر خاك نهاد (كنایه از شدت فروتنی است) و به جهت احترام وبزرگداشت آن حضرت در برابرش دیده به او نمی انداخت و سر به زیر بود و هنگامی كه حضرت از پیش او بیرون رفت آن مرد از بهترین شیعیان خوش عقیده و ستایشگران حضرت شده بود[19].
در روایت آمده است زمانی كه معتمد امام حسن عسكری را زندانی كرد وبه دست علی بن حزین سپرد. معتمد دائماً خبر آن حضرت را از علی بن حزین می پرسید او می گفت: روزها روزه می گیرد و شبها نماز می خواند. یكی از روزها معتمد از زندانبان سراغ امام را گرفت، علی بن حزین همان جواب را گفت. معتمد گفت: همین ساعت به نزد او برو و سلام مرا به آن حضرت برسان، و به او بگو آزاد هستی و به منزل خود برگردد.
علی بن حزین می گوید :

من به در زندان آمدم، الاغ زین كرده ای را دیدم خدمت آن حضرت رفتم دیدم كه نشسته و لباسهای خود را پوشیده وقتی كه مرا دید از جای خود بلند شد، من پیغام معتمد را به آن حضرت رساندم آن حضرت سوار شد، وقتی كه سوار شد كمی توقف كرد. من گفتم: برای چه توقف كردی؟ فرمود: برای این كه جعفر هم خارج شود، گفتم: معتمد مرا دستور داد تنها ترا آزاد كنم، فرمود، برو نزد معتمد و به او بگو: من و جعفر از یك خانه خارج شدیم، اگر من برگردم وجعفر همراه من نباشد عیبی دارد كه بر تو مخفی نیست. زندانبان رفت و برگشت. گفت معتمد جعفر را به خاطر شما آزاد كرده، زیرا جعفر را به جهت جنایتی كه در حق خود و شما كرده بود و حرفی كه درباره شما زده بود، زندانی كرده بودم، جعفر هم آزاد شد به همراه امام به خانه آن حضرت آمد[20].
طبق نقل مسعودی از محمودی روایت شده كه گفت: در آن موقعی كه امام حسن عسكری(علیه السلام) از زندان معتمد خارج شد، خط آن حضرت را دیدم كه نوشته: یریدون لیطفؤوا نورالله بافواههم و الله متمّ نوره و لو كره الكافرون[21] (می خواهند كه نور خدا را با دهانشان خاموش كنند، خداوند نور خود را كامل می كند ولو این كه كافران را خوش نیاید)[22].
از روایات ظاهر می شود كه امام حسن عسكری در طول شش سال امامت خود بیشتر اوقات در زندان بود و موقعی هم كه در زندان نبود در خفا و تقیه می زیست زیرا عباسیان محدودیتهای بسیاری بر آن حضرت تحمیل كرده و او را توسط جاسوسان خود محاصره كرده بودند. و به همین دلیل اكثر شیعیان از تماس آزاد با آن حضرت محروم بودند. تنها برگزیدگان از هوادارانش می‌توانستند شخصاً آنهم از پشت پرده با آن حضرت تكلم نمایند. بعضیها گفته اند:
كه این عمل مقدمه ای بود برای غیبت امام زمان(عجل الله تعالی فرجه) كه شیعیان به آن عادت كنند و از غیبت امام وحشت نكنند. یا به وسیله نامه با او ارتباط داشته باشند[23].
سبب اینهمه فشار این بود كه اولاً در آن زمان جمعیت شیعه كثرت وقدرتشان غیرقابل توجه رسیده بود، بدین جهت مقام خلافت بیش از پیش ائمه را تحت مراقبت در آورده بودند ثانیاً مقام خلافت پی برده بود كه خواص شیعه برای امام یازدهم فرزند معتقدند و طبق روایاتی كه از خود امام یازدهم و هم از پدرانش نقل می كنند فرزند او را مهدی موعود می شناسند كه به موجب اخبار متواتره از طرق عامه و خاصه پیغمبر اكرم(صلی الله علیه و آله) خبر داده بود و او را امام دوازدهم می دانند از این جهت امام حسن عسكری بیشتر از امامان دیگر تحت مراقبت مقام خلافت در آمده بود و خلیفه عباسی تصمیم قطعی گرفته بود كه به هر طریق باشد به قضیه امامت شیعه پایان بخشد و در این خانه، برای همیشه ببندد.
در همین حال و با وجود چنین وضعیت بحرانی امام یازدهم بوسیله سازمان مخفی وكالت با شیعیان در ارتباط بوده و آنها را به وسیله وكلا و نمایندگان خود رهبری و راهنمائی می كرد. امام در نزد وكلای خود نمونه خط و امضائی داشت كه به وسیله آن، نامه امام را می شناختند[24].
مسعودی از محمد بن عبیدالله روایت كرده كه گفت: من روزی برای امام حسن عسكری نامه نوشتم، آن حضرت را از اختلافات شیعیان و دوستان خبر دادم از آن بزرگوار خواستم كه دلیلی اظهار كند، در جوابم نوشت: خدای سبحان با مردم عاقل گفتگو می كند، هیچ كسی به اندازه خاتم پیامبران دلیل و برهان نیاورده، ولی آن مردم می گفتند: رسول خدا جادوگر و دروغگو است و خدا هم هدایت كرد آن افرادی را كه باید هدایت كند، آری دل بیشتر مردم به وسیله دلیل و برهان تسكین پیدا می كند.
موقعی كه خدا به ما اجازه دهد تكلم می كنیم، وقتی كه ما را ممنوع كند ساكت می شویم. اگر خدادوست نمی داشت كه حق را ظاهر و آشكار كند پیغمبران مژده دهنده و ترساننده را نمی فرستاد كه در اوقاتی با حال ضعف و قوت حق را آشكار كنند و در اوقاتی سخن می گویند تا امر خدا اجرا شود و حكم پروردگار برای طبقات مختلف مردم نافذ گردد.
كسی كه بینا باشد راه نجات را طی كند، به لطف حق چنگ می زند به شاخه محكمی چنگ خواهد زد، شك و ریبی نخواهد داشت و غیر از من پناهگاهی برای او نمی‌باشد. طبقه دیگری هستند كه حق را از اهل حق نمی گیرند، آنان نظیر مسافر دریا هستند كه در موقع موج دریا موج می زنند و در موقع سكون دریا ساكن می شوند. طبقه دیگری هستند كه شیطان بر آنان مسلط شده، دأب آنان این است كه اهل حق را برطرف كنند، اهل حق را به وسیله باطل و هوا و هوس از بین ببرند، آنان كافر و ذاتاً حسودند.
افرادی را كه این طرف و آن طرف می روند رها كن، زیرا چوپان موقعی كه بخواهد گوسفندان خود را جمع كند با مختصر تلاشی آنها را جمع خواهد كرد، راجع به اختلاف دوستان ما نوشته بودید موقعی كه (درباره امر امامت) وصیت و كتابهائی در بین باشد جای شك و تردیدی نخواهد بود، كسی كه در مجلس قضاوت بنشیند، به قضاوت اولی و سزاوارتر است. آن افرادی را كه بایدمحافظت كنی نیكو محافظت كن، از طلب ریاست و فاش كردن اسرار برحذر باش زیرا این دو موضوع انسان را به وادی هلاكت خواهد كشید[25].


پی نوشت ها :
[1] . ارشاد، مفید، ص315 - كافی، ج1، ص509 – اعلام الوری، ص 349 - فصول المهمة، ص266 - مناقب ابن شهراشوب، ج4، ص423 - ولی بعضیها سال تولد آن حضرت را در سال 231 نوشته اند. ابن جوزی، تذكرة الخواص، ص203 – كشف الغمّة، ج3، ص192 – اثبات الوصیة، ص262 – عیون المعجزات بحار، ج50، ص 238.
[2] . اعلام الوری، ص349 – دلائل الامامة، ص223 – ابن شهراشوب، ج4، ص421.
[3] . اثبات الوصیة، ص262 – ترجمه، ص457.
[4] . تذكره ابن جوزی، ص202.
[5] . ارشاد، ص315.
[6] . كافی، ج1، ص328 – 327.
[7] . ارشاد، ص315 – كافی، ج1، ص325 – اعلام الوری، ص351.
[8] . غیبة الشیخ، ص130 – ترجمه اثبات الوصیة، ص458 – بحار، ج50، ص241.
[9] . كافی، ج1، ص326 – 325 – ارشاد، ص315 – غیبة الشیخ، ص130 – 129.
[10] . كافی، ج1، ص316 – اعلام الوری، ص351 – بحار، ج50، ص245 ترجمه اثبات الوصیه، ص459.
[11] . ارشاد، ص324 – كافی، ج1، ص512 – مناقب ابن شهراشوب، ج4، ص429.
[12] . تاریخ گزیده، ص330.
[13] . ترجمه اثبات الوصیه، ص474.
[14] . ارشاد، ص324 – كافی، ج1، ص510 – اعلام الوری، ص356.
[15] . بحار، ج50 ص7-276.
[16] . كافی، ج1، ص512- ارشاد، ص324.
[17] . بحار، ج5(، ص303.
[18] . ارشاد، ص324 - با كمی تفاوت كافی، ج1، ص513.
[19] . ارشاد، ص322 - كافی، ج1، ص508.
[20] . ترجمه اثبات الوصیة، ص6 – 475.
[21] . سوره صف، آیه 8.
[22] . ترجمه اثبات الوصیة، ص478.
[23] . مناقب ابن شهراشوب، ج3، ص33 5– صبحی نظریات الامامه، ص394 صبع قاهره، 1969م.
[24] . كافی، ج1، ص513.
[25] . ترجمه اثبات الوصیه، ص4 – 463.


منبع : سبطین

اضافه کردن نظر


کد امنیتی
تازه کردن