یکشنبه, 05 مرداد 1399 ساعت 18:01
خواندن 482 دفعه

تفسیر آیه خلافت از دیدگاه شیخ صدوق

نویسنده:  کلباسي مجتبي

مقدمه
از‌ جمله‌ موضوعات مهم در عرصه «مهدويت»، جايگاه آن در قرآن مجيد و تفسير است. شيخ صدوق (ره) در آغاز کتاب گرانسنگ «کمال الدين»، در خصوص يکي از آيات مرتبط با اين موضوع، بحثي‌ اجتهادي‌ و عميق ارائه کرده که حاوي نکاتي اساسي درباره امامت و مهدويت است. نظر به اهميت نکات تفسيري ياد شده و جايگاه شيخ ر در اين فن، اين مقاله با تفکيک و تعيين محورهاي‌ مطرح‌ شده، برآناست که علاوه بر ارائه شأن صدوق(ره) در تفسير، گوشه هايي از مفاد عميق آيه سي ام سوره بقره را نشان دهد.
سيماي شيخ صدوق
شيخ المشايخ، محمدبن علي‌ بن‌ حسين‌ بن موسي بن بابويه قمي‌، ملقب‌ به‌ «صدوق»، کنيه اش ابوجعفر و از اهالي قم بوده است. او از مشايخ شيعه، رکني از ارکان دين و «رئيس المحدثين» شناخته شده‌ و به‌ دليل‌ صداقت در گفتار و نقل احاديث اهل البيت (علیهم السلام)، او‌ را‌ «صدوق» ناميده اند.
از ويژگي هاي صدوق آن است که به دعاي امام زمان(عجل الله تعالی فرجه الشریف) متولد گرديد (صدوق، ١٣٦٧، ج١١‌: ١٤‌ و صفاخواه‌ ١٣٧٦، ج١: ٢٢). بدين دليل به مقام بلندي از فضل‌ و دانش نايل گرديد و به برکت دعاي امام، از فضيلت او، تمام طبقات بهره مند گرديده اند.
نجاشي (ره) درباره شيخ‌ صدوق‌ چنين‌ مي گويد: «شيخنا و فقيهنا و وجه الطائفة»؛ سپس تا يکصد و نود مجلد‌ از‌ تصنيفات وي را نام مي برد، که از جمله آنها، کتاب شريف «من لايحضره الفقيه»، يکي‌ از‌ کتب‌ اربعه و از مهم ترين منابع شيعه در استخراج احکام الاهي مي باشد‌: (نجاشي‌، ١٣٦٥‌: ٣٨٩  ٣٩٢). علامه در خلاصه او را به عنوان «شيخنا» و «فقيهنا» معرفي مي کند‌ (حلي‌، ١٤١١‌: ١٤٧) و ابن داود ايشان را «شيخ الطائفه » معرفي مي کند (ابن داوود، ١٣٨٣: ٣٩‌).
قدر‌ و منزلت شيخ صدوق در علم و فضل، دانشمندان عامه را هم به شگفتي و اذعان‌ به‌ فضل‌ وي درآورده تا جايي که ذهبي وي را «رأس اماميه» مي داند (ذهبي، ١٤٠١‌، ج١٦‌: ٤٠٣) و خطيب بغدادي وي را از «شيخ الشيعه» مي داند.
شيخ طوسي نيز‌ در‌ «الفهرست‌» پس از تجليل و تکريم او، تصنيفات معظم له را تا سيصد مجلد شمرده و در شأن‌ وي‌ مي نويسد: شيخ صدوق در بين شيوخ و علماي قم در کثرت علم‌ و فضل‌ و حفظ‌ روايات، همانندي نداشته است (طوسي، بي تا: ١٥٧).
وقتي نام شيخ صدوق مطرح مي شود‌، چهره‌ محدثي‌ بزرگ و متکلمي متبحر و فقيهي متضلع در اذهان ترسيم مي گردد، که گواه‌ صدق‌ اين باور، آثار گرانسنگ وي، از جمله: «من لايحضره الفقيه» و «خصال» و «التوحيد» و «کمال الدين و تمام النعمه» و دهها‌ اثر وزين ديگر است. لذا کمتر تصور مي شود که محمدبن علي‌ بن‌ بابويه قمي، مفسري توانمند و کم نظير باشد‌. ولي‌ با‌ سيري کوتاه در برخي آثار شيخ، درمي‌ يابيم‌ او مفسري ژرف انديش، نکته سنج و نوآور بوده است؛ که ازجمله آن آثار‌، آغاز‌ کتاب کمال الدين است که‌ به‌ خوبي شأن‌ صدوق‌ را‌ در عرصه تفسير، نشان مي دهد‌ و اين‌ نوشتار برآن است تا با بررسي کلام آن يگانه عصر، جايگاه او را‌ در‌ فن تفسير، بيش تر آشکار سازد.

انگيزه‌ شيخ صدوق(ره) از نگارش‌ کمال‌ الدين
مرحوم صدوق خود، در‌ اين‌ زمينه مي فرمايد: شبي در عالم رؤيا، خود را در مکه ديدم که‌ به‌ گرد بيت الله الحرام طواف‌ مي‌ کنم‌. در شوط هفتم‌ به‌ حجر الأسود رسيدم، آن‌ را‌ استلام کرده و بوسيدم و اين دعا را مي خواندم: «أمانتي أديتها و ميثاقي تعاهدته لتشهد لي‌ بالمواطاة؛ اين امانت من است که‌ آن‌ را ادا‌ مي‌ کنم‌ و پيمان من است که‌ آن را به ياد مي آورم تا به اداي آن گواهي دهي».
آنگاه مولايمان، صاحب‌ الزمان(عجل الله تعالی فرجه الشریف)‌ را ديدم که بر در خانه‌ کعبه‌ ايستاده‌ و من‌ با‌ دلي مشغول و حالي‌ پريشان‌ به ايشان نزديک شدم. آن حضرت در چهره من نگريست و راز درونم را دانست. بر او‌ سلام‌ کردم‌ و او پاسخم را داد. سپس فرمود: «چرا‌ در‌ باب‌ غيبت‌، کتابي‌ تأليف‌ نمي کني تا اندوهت را زايل سازد؟» عرض کردم: يا بن رسول الله! درباره غيبت، پيش تر رساله هايي تأليف کرده ام. فرمود، «نه به آن طريق. اکنون‌ تو را امر مي کنم که درباره غيبت کتابي تأليف کني و غيبت انبيا را در آن بازگويي!» آنگاه آن حضرت با اين فرمايش تشريف بردند.
من از خواب برخاستم و تا‌ طلوع‌ فجر به دعا و گريه و درد دل کردن پرداختم و چون صبح دميد، تأليف اين کتاب را آغاز کردم، تا امر ولي و حجت خدا را امتثال کرده باشم؛ در حالي که از‌ خداي‌ تعالي کمک مي خواهم و بر او توکل مي کنم و از تقصيرات خود آمرزش مي خواهم (ابن بابويه، ١٣٩٥: ج١: ٣).

مطلع تفسيري کتاب کمال‌ الدين‌
پس از آن که شيخ‌ صدوق(ره)‌ از بيان انگيزه کتاب فارغ مي گردد، بلا فاصله با اين عنوان برگرفته از آيه قرآن، بحث خود را آغاز مي کند:
الخليفة قبل‌ الخليقة‌؛[1] تعيين خليفه، قبل از‌ پديدار‌ شدن مخلوقات است (همان: ٤). توضيح اين که، شيخ صدوق(ره) با استشهاد به آيه «إني جاعل في الأرض خليفة» (بقره: ٣٠) که به آيه «خلافت» معروف است؛ انتزاع عنوان مذکور، اهميت‌ ويژه‌ خلافت الاهي را از آن استفاده کرده و به تفسير آيه مي پردازد. از نحوه استدلال و مواجهه شيخ صدوق(ره) با تفسير اين آيه، نکته اي اساسي درباره ديدگاه او نسبت به‌ قرآن‌ و جايگاه آن‌ برمي آيد و آن اين که وي به سلامت قرآن از تحريف قائل بوده است؛ چرا که در‌ غير اين فرض، پايه هر نوع استدلال به قرآن، لرزان خواهد‌ بود‌. سپس‌ وي، نکات مهمي در ذيل آيه بيان مي کند که کم تر مفسري به آن توجه کرده‌ و ‌‌ما‌ در ادامه به صورت مستقل به آنها خواهيم پرداخت.

١. اهميت و حکمت خلافت
١ – ١ اهميت‌ جعل‌ خليفه‌ نسبت به ساير مخلوقات
شيخ صدوق در توضيح اين نکته مهم مي نويسد: خداوند در‌ آيه «و إذ قال ربک للملائکة إني جاعل في الأرض خليفة» (بقره: ٣٠)؛ سخن را از خليفه آغاز مي کند، قبل از آن که از خليقه‌ (خلايق) سخن به ميان آورد و اين نکته دال بر آن است که حکمت در جعل خليفه، از حکمت در خليقه مهم تر است. از همين رو در آغاز، از خليفه سخن‌ به‌ ميان آوردهاست؛ زيرا خداوند حکيم است و حکيم، اهم را مقدم مي سازد، نه اعم را١ (ابن بابويه، ١٣٩٥، ج١: ٤). در اين جملات، شيخ صدوق، با استناد به اين قاعده کلي‌ که‌ خداوند حکيم است و حکيم در کارها و برنامه هاي خود، اهم (جعل خليفه) را بر اعم (خلقت انسان) مقدم مي دارد؛ به چند نکته اشاره مي کند:
الف) نقش قاعده‌ ها‌ (قاعده تقديم اهم): در تفسير موضوع تقديم و تأخير و مباحث فرعي آن، از جمله بحث هاي تعيين کننده در فهم و تفسير آيات قرآني است. از همين رو دانشمندان قرآني، آن‌ را‌ از‌ جمله موضوعات علوم قرآني شمرده‌ و درباره‌ آن‌ به گفت وگو پرداخته اند.[2] صاحب کمال الدين در اين باره با استناد به تقديم بحث خلافت بر بحث خلقت در‌ سوره‌ بقره‌؛ بر اين نکته تأکيد مي کند که اين‌ تقديم‌ گوياي اهميت، ارجحيت و جايگاه ويژه موضوع است.
ب) تأکيد بر همراهي و هماهنگي قرآن و عترت در بيان معارف حق: محمد بن‌ بابويه‌ ر پس‌ از بيان اهميت خلافت، با ذکر حديث امام صادقع، هماهنگي‌ ثقلين را در بيان حقايق ارائه کرده و در ادامه مي نويسد: اين، تصديق ‌سخن امام صادق(ع) است، آن‌ جا‌ که‌ مي گويد: الحجة قبل الخلق، و مع الخلق؛ و بعد الخلق؛ (کليني، ١٤٠٧‌، ج١‌: ١٧٧)؛ حجت، پيش از خلق، همراه خلق و پس از خلق است (ابن بابويه، ١٣٩٥، ج١: ٤).
١. ان‌ الله‌ تبارک‌ و تعالي يقول في محکم کتابه «و إذ قال ربک للملائکة إني جاعل في‌ الأرض‌ خليفة‌...»؛ فبدأ عز و جل بالخليفة قبل الخليقة فدل ذلک علي أن الحکمة في الخليفة أبلغ‌ من‌ الحکمة‌ في الخليقة فلذلک ابتدأ به لأنه سبحانه حکيم و الحکيم من يبدأ بالأهم دون الأعم».
١ – ٢. خلافت، معيار سنجش اخلاص و ايمان
شيخ‌ صدوق(ره)‌ در‌ توضيح اين نکته چنين آورده است: خداوند با دعوت براي سجده به خليفه، خواسته است‌ نفاق‌ منافق و اخلاص مخلص را ظاهر سازد؛ چنان که گذر ايام از اين موضوع‌ پرده‌ برداشت‌ و ملائکه، اخلاص خود را ظاهر ساختند و شيطان، نفاق خود را برملا کرد. اگر انتخاب خليفه‌ به‌ اختيار مردم باشد، منافق با پنهان ساختن باطن خود کسي را برمي‌ گزيند‌ که‌ همسان خود باشد. بنابراين، چگونه نفاق و اخلاص آشکار مي گردد؟[3] (همان: (6.
١ – ٣ گستردگي مصلحت خلافت الاهي
صاحب‌ کمال‌ الدين‌ در تقرير اين نکته چنين نگاشته است: سخن، به حسب درجه گوينده‌ و شنونده‌ متفاوت است. لذا خطاب عبد به مولا يا مولا به عبد، تفاوت دارد. وقتي متکلم خداوند‌ و مخاطب‌ عموم فرشتگانند، معلوم مي شود مصلحت خطاب مصلحتي عمومي است؛ چنان که‌ خطاب‌ خصوصي مصلحت خصوصي دارد و روشن است که‌ خير‌ در‌ عموم برتر از خير اختصاصي است؛ همچنان‌ که‌ يکتاپرستي که حکمي عمومي است و بر همه خلق واجب شده است؛ غير از‌ حج‌ و زکات و ساير ابواب شرع است‌ که‌ مخصوص به‌ عده اي‌ خاص‌ است[4] (همان).
١ – ٤. رابطه‌ توحيد و خلافت الاهي‌
شيخ‌ صدوق در ترسيم اين نکته مي فرمايد: در آيه «... إني جاعل في الأرض خليفة»؛ معنايي از‌ معاني‌ توحيد‌ نهفته است؛ چراکه آن را به طور‌ عموم‌ ادا‌ فرموده‌ است‌ و اگر‌ کلمه اي در پي کلمه اي ديگر درآيد[5] و مقصود از هر دو يک معني باشد؛ در لوازم معنا با يک ديگر شريک خواهند بود. دليل اين نکته، آن‌ است که خداوند سبحان مي دانست که از مردم کساني اند که اهل توحيد و اطاعت اويند و دشمناني نيز دارند که بر آنان خرده گرفته و حرمتشان را مي شکنند. حال اگر‌ خداوند‌ از روي قهر، دست آنان را کوتاه کند، موجب منافي حکمت و موجب برقراري جبر و بطلان ثواب و عقاب و عبادات مي شود و به دليل محال بودن چنين چيزي، لازم است به‌ شکلي‌، از اولياي خود شر دشمنان را دفع کند که موجب بطلان عبادات و ثواب و عقاب نگردد و شکل آن اقامه حدود و تحصيل حقوق است‌.
نتيجه‌ اين که واجب است خداوند‌، خليفه‌ اي قرار دهد که شر دشمنان خداوند را از دوستانش کوتاه سازد، تا از اين رهگذر ولايت، صحت پيدا کند؛ زيرا کسي که از‌ حقوق‌ غفلت کند و واجبات را‌ تباه‌ سازد، ولايتي ندارد، و خلع او از منظر عقل واجب است، و خداوند برتر از آن است که چنين شخصي را خليفه سازد[6] (همان).
١ – ٥. از بين رفتن عذر با نصب خليفه
مرحوم‌ صدوق‌ اين نکته را چنين توضيح داده است: آيه خلافت، بر اين معنا دلالت دارد که خداوند با‌ نصب خليفه، همه را به اطاعتي بزرگ که با توحيد هم سان است، هدايت کرده؛ در حالي که ظلم و تضييع حقوق را از خداوند عزوجل نفي کرده و آنچه را با آن‌، ولايت‌ و حجت تمام است، ارائه کرده و هيچ عذري براي کسي، در چشم پوشي از حق باقي نگذاشته است. (همان: ٨)
١ – ٦. همساني حکمت در گذشته و آينده
توضيح اين نکته را در بيان شيخ‌، اين‌ چنين مي يابيم: حکمت الاهي در اقوام گذشته، همان حکمت الاهي در آيندگان است و با گذشت ايام و روزگار، تفاوت پذير نيست؛ بدان دليل که خداي عز جل عادل و حکيم‌ است‌ و با هيچ کدام از آفريدههاي خود خويشاوندي ندارد و او از اين کاستي ها برتر است[7] (همان: ١٠).
٢. ضرورت خلافت
٢ – ١. پيامد نصب نشدن خليفه
شيخ (ره) پيامدها و عوارض نصب نشدن خليفه‌ را‌ اين‌ گونه توضيح داده است: اگر‌ خداوند‌، خلايق‌ را بدون خليفه مي آفريد، آنان را در معرض تلف قرار داده بود و سفيه را از بي خردياش باز نمي داشت‌؛ بدان‌ گونه‌ که حکمتش اقتضا مي کرد؛ از قبيل اقامه‌ حدود‌ و به راه آوردن تبهکاران؛ در حالي که حکمت الاهي اجازه نمي دهد يک چشم بر هم زدني از آن‌ صرف‌ نظر‌ شود[8] (همان: ٤). شيخ صدوق در اين قسمت، به فلسفه تعيين‌ خليفه پرداخته و دو مفسده مهم را در معرفي نکردن خليفه يادآور مي شود‌:
الف‌) آفرينش‌ خلايق بدون خليفه در معرض تلف قرار دادن آنهاست؛
ب) بازنداشتن سفيه و به حال خود‌ رها‌ کردن کسي که قادر به يافتن راه صحيح نيست، اگرچه لحظه اي بيش‌ نباشد‌؛ خلاف‌ حکمت است.
٢ – ٢. حکمت عمومي خلافت و تحقق آن در همه زمانها
شيخ صدوق در اين‌ زمينه‌ مي گويد: حکمت عموميت دارد؛ چنانکه طاعت عموميت دارد و اگر کسي گمان کند‌ که‌ دنيا‌ مي تواند ساعتي از امام خالي باشد، بايستي مذهب براهمه را در مورد ابطال رسالت‌ بپذيرد‌ و اگر قرآن مجيد پيامبر(ص) را خاتم نمي دانست، لازم بود در هر‌ زماني‌ رسولي‌ مبعوث مي شد[9] (همان).
٢ – ٣. سازگاري مسئله خلافت با عقل و طبع بشر
تبيين شيخ صدوق در‌ اين‌ باره‌ چنين است: [با ختم رسالت] تنها يک صورت معقول [براي اداره بشر]‌ باقي‌ مي ماند؛ آن هم وجود خليفه است؛ زيرا خداوند متعال به سببي نمي خواند [و وضعي‌ را‌ به ‌وجود نمي آورد] مگر بعد از آنکه حقايق آن را در‌ عقول‌ تصوير کردهباشد و اگر آن
[خليفه ] را تصوير‌ نکند‌، دعوت‌ الاهي تحقق نيافته و حجت رباني ثابت نمي‌ شود‌ و اين، بدان دليل است که هر چيزي با همانند خود سازگاري مي يابد‌ و از‌ ضد خويش دوري مي جويد‌ و اگر‌ عقل، رسولان‌ الاهي‌ را‌ انکار مي کرد، خداي تعالي هرگز‌ پيامبري‌ را مبعوث نمي فرمود[10] (همان).  
صدوق(ره) در ادامه از تمثيلي براي تفهيم اين مطلب‌ عقلي‌ بهره برده و به نمونه اي حسي‌ اشاره‌ مي‌ کند‌: نمونه‌ اين مطلب، پزشک‌ است‌ که مريض را با آنچه با طبع موافق است، علاج مي کند؛ زيرا اگر او را‌ با‌ دارويي‌ مخالف طبعش درمان کند، موجب مرگ او‌ خواهد‌ شد‌. پس‌ ثابت‌ شد‌ که خداوند احکم الحاکمين، به سببي فرا نمي خواند، جز آن که در عقول صورت ثابتي داشته [و پذيرفته شده] باشد[11] (همان).
٢ – ٤. ضرورت وجود خليفه در هر‌ زمان
براي توضيح اين اصل اساسي، صدوق(ره) پس از طرح نکات ذکر شده که به منزله مقدماتي براي استنتاج اين نکته است؛ چنين مي نويسد: خداوند در آيه «و إذ قال‌ ربک‌ للملائکة...»؛ پيامبرشص را با واژه «ربک» مخاطب ساخته و اين امر بهترين دليل است که خداوند اين معنا را در امت او تا قيامت قرار خواهد داد؛ چون زمين از‌ حجت‌ الاهي بر مردم خالي نخواهد بود و اگر اين نکته نبود، آوردن کلمه «ربک» حکمتي نداشت و بايستي به جاي «ربک» مي فرمود: «ربهم»[12] (همان‌: ١٠‌).
٣. صفات و ويژگي هاي خليفه
٣ – ١. خليفه‌، آينه‌ تمام نماي حق
شيخ صدوق معتقد است خليفه، گويا و نماد صفات «مستخلف عنه» (خداوند) است. وي در اين زمينه چنين مي نگارد: هميشه وضع‌ خليفه‌ به حال خليفه گذار‌ دلالت‌ دارد؛ چنان که در بين خواص و عوام‌ اين موضوع مرسوم است و در عرف نيز وقتي پادشاهي، ظالمي را به جانشيني برگزيند، مردم به اين ‌‌وسيله‌ بر ظلم فرمانروا استدلال مي کنند و اگر عادلي را جانشين خود سازد، آن‌ پادشاه‌ را‌ نيز عادل مي نامند[13] (همان: ٥).
٣ – ٢. عصمت خليفه
با توجه به قاعده مذکور، شيخ صدوق چنين‌ برداشت مي کند که خليفه بايد معصوم باشد؛ لذا مي نويسد: پس ثابت‌ شد که خلافت الاهي‌ مستلزم‌ عصمت است و جز معصوم خليفه نمي شود؛ چراکه عصمت خليفه، بر عصمت مستخلف عنه (خداوند متعال) دلالت دارد[14] (همان).
٣ – ٣. بقاي خلافت تا قيامت
شيخ با استشهاد به آيه ٥٥ سوره نور‌ و انضمام آن به آيه مورد بحث، خلافت را تا قيامت باقي دانسته و مي گويد: خلافت تا قيامت باقي است و کسي که گمان مي کند، مراد از خلافت، نبوت بوده (و آن هم‌ پايان‌ يافته است)، به خطا دچار شده است؛ چرا که خداوند وعده کرده که از اين امت برتر، خلفاي بر حقي برگزيند،[15] چنان که قرآن کريم مي فرمايد: «وعد الله الذين‌ آمنوا‌ منکم و عملوا الصالحات ليستخلفنهم في الأرض کما استخلف الذين من قبلهم و ليمکنن لهم دينهم الذي ارتضي لهم و ليبدلنهم من بعد خوفهم أمنا يعبدونني لا يشرکون بي شيئا»؛ «خدا به‌ مؤمناني‌ که کارهاي شايسته مي کنند وعده فرموده است که آنها را در زمين خليفه گرداند؛ چنان که پيشينيان آنها را خليفه گردانيد، و براي آن ها همان ديني را استوار‌ کند‌ که‌ پسند اوست و به جاي ترسي که دارند، امنيت خاطر به آنها بخشد، تا‌ تنها‌ مرا‌ بپرستند و به همراه من چيزي را شريک نگيرند» (نور: ٥٥) (ابن‌ بابويه‌، ١٣٩٥، ج١: ٥).
٣ – ٤. نبوت پرتوي از خلافت
رابطه نبوت و خلافت از مطالب مهمي است که شيخ صدوق‌ آن‌ را‌ چنين تقرير کرده است: اگر مراد از خلافت، همان نبوت باشد، مستلزم‌ آن‌ است‌ که خداي تعالي، بنا بر وعدهاي که [بر امتداد خلافت در آيه ١٥٥ سوره‌ نور]‌ داده‌ است؛ بعد از پيامبر اکرم(ص) پيامبري بفرستد، که اين امر بر خلاف سخن او‌ مبني‌ بر ختم نبوت در آيه «و خاتم النبيين» (أحزاب: ٤٠) است.

پس، از اين‌ مطلب‌ اثبات‌ مي شود که وعده الاهي بر (امتداد خلافت) از غير طريق نبوت بوده و خلافت‌، از‌ جهتي با نبوت تفاوت دارد و گاه خليفه غير از نبي است. البته نبي‌ جز‌ خليفه‌ نيست (نبي حتما خليفه است، ولي هر خليفه اي نبي نيست)[16] (ابن بابويه، ١٣٩٥، ج١‌: ٥ - ٦).
٣ – ٥. يگانگي‌ خليفه در هر زمان
شيخ صدوق(ره) استخراج اين نکته را از لايه‌ هاي‌ پر‌ معناي آيه چنين توضيح مي دهد: کلمه «خليفه » (که مفرد است)، به اين نکته اشاره‌ دارد‌ که‌ خليفه، واحد است و به اين وسيله ادعاي کساني که گمان کردهاند در‌ يک‌ زمان وجود چند خليفه، مجاز است، باطل مي شود. خداوند بر خليفه اي واحد بسنده کرده‌ است‌.
اگر حکمت، در قرار دادن چند خليفه بود، خداوند به قرار دادن‌ يک‌ خليفه بسنده نمي کرد. ادعاي ما و ادعاي‌ چنين‌ کساني‌ در کنار هم است؛ ولي قرآن، گفته‌ ما‌ را ترجيح داده، و دو ادعا اگر در تقابل باشند و يکي با قرآن ترجيح‌ داده‌ شود، همان است که اولي‌ و ارجح‌ است[17] (همان‌: ١٠‌).
٣ – ٦. لزوم‌ پاکي‌ خليفه
چگونگي‌ استفاده‌ اين‌ معنا از آيه مورد‌ بحث، در تبيين شيخ صدوق چنين آمده است: آيه)... إني جاعل في الأرض خليفة (؛ حاوي‌ اين‌ معناست که خداوند متعال، تنها افراد‌ پاکطينت‌ را‌ خليفه‌ قرار‌ مي دهد، تا‌ ساحت‌ حضرتش از خيانت دور باشد؛ چون اگر شخص آلوده اي را به عنوان خليفه برگزيند، به‌ مخلوقات‌ خود‌ خيانت کرده است...؛[18] در حالي که خود‌ مي‌ فرمايد‌: «أن‌ الله‌ ‌لا‌ يهدي کيد الخائنين»؛ «خداوند، نيرنگ خيانتکاران را به مقصد نمي رساند» (يوسف: ٥٢)؛ و با اين سخن، پيامبرش را تأديب فرموده است: «و لا تکن للخائنين خصيما»؛ «مدافع خيانتکاران‌ مباش» (نساء: ١٠٥). پس، چگونه چيزي را که از آن نهي کرده است، خود مرتکب شود؛ ضمن اين که يهوديان را به واسطه نفاقشان نکوهش کرده و فرموده است: «أتأمرون الناس‌ بالبر‌ و تنسون أنفسکم و أنتم تتلون الکتاب أفلا تعقلون»؛ «آيا مردم را به نيکي فرمان مي دهيد و خودتان را فراموش مي کنيد، در حالي که کتاب را مي خوانيد، آيا تعقل‌ نمي‌ کنيد؟: (بقره: ٤٤) (ابن بابويه، ١٣٩٥، ج١: ١٠).
٤. وظايف مردم در برابر خليفه
٤ – ١. وجوب فرمانبري از خليفه
شيخ صدوق با بيان نکته ذيل فرمان‌ از‌ خليفه را ضروري و واجب عنوان‌ مي‌ کند: زماني که خداي تعالي آدم را در زمين به خلافت خود برگزيد، بر اهل آسمانها اطاعت او را واجب گردانيد، چه رسد به‌ اهل‌ زمين؛ و زماني که خداي‌ تعالي‌ ايمان به فرشتگان را به خلق واجب گردانيد، بر ملائکه نيز سجود به خليفة الله را واجب ساخت[19] (همان: ٥).
٤ – ٢. خواري و تباهي در‌ پي‌ ترک‌ فرمانبري
شيخ صدوق چگونگي حصول اين ذلت و تباهي را اين گونه تحليل کرده است: وقتي يکي از ‌‌جنيان‌ از سجده بر آدم امتناع کرد، خداوند ذلت و خواري و هلاکت را بر او‌ روا‌ داشت‌ و او را رسوا و تا قيامت او را لعنت کرد[20] (همان: ٥).
٥. چگونگي انتخاب خليفه
٥ – ١. ناشايستگي مردم‌ در انتخاب خليفه
استدلال شيخ براي اثبات اين مطلب بدين گونه است: وقتي‌ خداوند تبارک و تعالي به‌ ملائکه‌ اعلام کرد که در زمين خليفه قرار مي دهد، آنان را شاهد بر اين کار گرفت، چون علم، گواهي و شهادت است. پس، کسي که ادعا مي کند مردم خليفه را برمي‌ گزينند، بايد همه ملائک گواه آن باشند، و معمولا، شهادت بزرگ دلالت بر عظمت موضوع دارد...[21] (همان).
٥ – ٢. انتخاب خليفه تنها به دست خدا
شيخ ر دليل اين انحصار را بدين گونه ذکر کرده‌ است‌: واژه «جاعل» در آيه «اني جاعل في الأرض خليفة»؛ (به جهت تفخيم) با تنوين آمده و خداوند خود را با آن وصف کرده و همتراز آن، آيه «اني خالق بشرا من طين‌» (ص: ٧١‌)، است که آن نيز با تنوين آمده و خداوند خود را با آن وصفذفرموده است. کسي که مدعي است امام را‌ مي‌ توان‌ انتخاب کرد، لازم است بشري را نيز خلق کند، و چون‌ اين امر باطل است، آن نيز باطل خواهد بود؛ چرا که هر دو در يک رديف قرار دارند[22]‌ (ابن‌ بابويه‌، ١٣٩٥، ج٩: ١). توضيح اين که آيات «اني خالق...» و «اني جاعل...»؛ در‌ يک‌ وزن و در مورد يک مصداقند؛ يکي جعل خليفه و ديگري خلق خليقه. ارتباط معنايي دو آيه، مضموني‌ است‌ که‌ شيخ صدوق(ره) در تفسير آيه بيان کرده است.
٥ – ٣. ناشايستگي فرشتگان در انتخاب‌ خليفه‌
توضيح‌ اين عدم صلاحيت را صدوق(ره) بدين صورت بيان کرده است: ...فرشتگان با همه فضيلت‌ و عصمتي‌ که‌ دارند، صلاحيت انتخاب امام را نداشتند و خداوند خود اين کار را به عهده گرفت‌، و با‌ آن اختيار، بر همه خلايق احتجاج کرد که راهي براي آنان به اين‌ انتخاب‌ نيست‌؛ چنانکه فرشتگان با همه صفات و وفا و عصمتشان و مدح آنان در بسياري آيات...، چنين صلاحيتي‌ را‌ نداشتند. حال انسان با همه سفاهت و جهل، چگونه مي تواند امام (خليفه) را‌ انتخاب‌ کند؟ در‌ حالي که احکامي پايين تر از موضوع امامت؛ مثل نماز، زکات، حج و ديگر امور به‌ خلق‌ واگذار نشده؛ پس چگونه مسئله امامت و خلافت را که جامع همه احکام‌ و حقايق‌ است‌، به مردم بسپارد[23] (همان).
٥ – ٤. معرفي خليفه، توسط خليفه پيشين
قبل از درگذشت هر خليفه اي، خليفه‌ بعدي‌ مشخص و معرفي شده است و در ولايت‌ اولياي‌ او (در‌ عصر‌ غيبت‌) اجري است که از‌ اجر فرشتگان به خاطر ايمان به امام غايب در عدم (قبل از خلقت) برتر است‌.
بيان‌ شيخ ر در اين باره چنين است‌: خداي‌ تعالي‌ هيچ‌ خليفه‌ اي را قبض‌ روح‌ نکرد، مگر آنکه جانشين او را که پس از وي مي آيد، به مردم معرفي کرد‌. اين‌ مطلب‌ را آيه شريفه قرآن تصديق مي کند‌، که‌ مي‌ فرمايد‌: «آيا‌ کسي‌ که بر بينه اي از جانب پروردگار خود است و شاهدي از جانب خداي تعالي به همراه و در پي اوست...» (هود: ١٧) که مراد از کسي که بر‌ بينه اي از جانب پروردگار است، محمدص، و مراد از شاهدي که همراه اوست، امير المؤمنين، علي ع است. دليل آن، اين سخن خداي تعالي است که فرمود: «و پيش از آن، کتاب‌ موسي‌ پيشوا و رحمت بود» (احقاف: ١٢).

کلمه اي که از کتاب موسي - طابق النعل بالنعل - درباره اين موضوع است، اين سخن خداوند است، که فرمود: «و ما با موسي، سي شب‌ وعده‌ گذاشتيم... و موسي به برادرش، هارون گفت: «جانشين من در ميان قومم باش و [آن ها را] اصلاح کن! و از روش مفسدان، پيروي منما!» (الاعراف‌: ١٤٢‌)[24] (ابن بابويه، ١٣٩٥، ج١: ١٢‌ - ١٣‌). اين آيه مي فرمايد: حضرت موسي (ع) رسما برادرش هارون را به جانشيني خود برگزيد. و اين همان سنت و کلمه اي است که در اسلام نيز‌ نسبت‌ به پيامبرص تکرار شد‌.

٦. غيبت ‌خليفه
٦ – ١. غيبت حضرت‌ آدم‌
شيخ‌ ر تاريخچه آغازين غيبت را قبل از خلقت آدمع دانسته و آن را بدين شکل تبيين کرده است: آيه‌ «‌‌إذ‌ قال ربک للملائکة إني جاعل في الأرض خليفة»؛ حجتي بر غيبت امام(ع) از‌ جهات‌ گوناگون‌ است: نخست آن که غيبت، قبل از وجود خليفه، از همه انواع غيبت، رساتر و روشن‌ تر است. با اين توضيح که فرشتگان، قبل از حضرت آدم، هيچ خليفه‌ اي را مشاهده نکرده‌ بودند‌ [ولي چون خلافت آدم اعلام شده بود، به او ايمان آورده و بر طاعت او گردن نهادند]؛ حال اين که ما شاهد خلفاي بسياري بوده ايم که قرآن کريم و اخبار متواتره از آنها‌ خبر داده اند، تا آن اندازه که گويا براي ما مشهود بوده است؛ ولي ملائکه يکي از آنها را هم نديده بودند. پس، آن غيبت روشن تر و بزرگ تر بوده است‌[25] (همان‌: ١٢).
٦ – ٢. ارزش فزونتر اطاعت در زمان غيبت
دليل اين فضيلت را صاحب کمال الدين بدين صورت توضيح داده است: وقتي خداوند فرمود: «إني جاعل في الأرض خليفة»؛ با اين جمله‌، تکليفي‌ به فرشتگان متوجه ساخت و آن اين که بايد به فرمان بردن از آن خليفه معتقد باشند. در اين ميان، ابليس با شنيدن اين کلمات، نفاق را پيشه کرد و آن‌ را‌ در دل نهان ساخت؛ به طوريکه به واسطه آن منافق گرديد؛ زيرا دل بر آن نهاد که هنگام صدور فرمان مبني بر اطاعت از خليفه حق، با آن مخالفت‌ کند‌ و اين‌، بدترين نوع نفاق است...، اما‌ وقتي‌ خداي‌ تعالي خليفه را به ملائکه معرفي فرمود؛ آنان در نقطه مقابل ابليس، اطاعت وي را در دل پرورانده و مشتاق او شدند و اين، موجب ارتقاي رتبه آنان شد... در خبر‌ است‌ که خداوند اين گفتار را هفتصد سال پيش از خلقت آدم، به فرشتگان اعلام کرد و در‌ اين‌ مدت‌، ثواب اين طاعت عايد آنان گرديد. حال اگر کسي اين خبر و اين‌ مدت‌ مديد‌ را هم نپذيرد، به ناچار بايستي، به اندازه يک ساعت هم که شده، اعلام‌ (خلافت‌) را‌ بر آفرينش آدم مقدم داند، [که در اين صورت غيبت حضرت آدم، ولو براي‌ مدت‌ کمي، ثابت مي شود][26] (همان: ١١).
٦ – ٣. برتري غيبت در عصر حاضر
چگونه است‌ که‌ براي‌ عصر غيبت و منتظران در اين عصر، فضيلت بيش تري هست ؟ شيخ صدوق(ره) اين چنين‌ توضيح‌ مي دهد: از ديگر فضايل غيبت در اين زمان، آناست که غيبت حضرت‌ آدمع‌ از‌ جانب خداوند بود؛ اما غيبت امام عصرعج، از جانب دشمنان خداي تعالي است [دشمناني که‌ قصد‌ جان امام را دارند]، وقتي غيبتي که از جانب خداوند بوده، براي‌ ملائکه‌ عبادت‌ باشد، درباره غيبتي که از طرف دشمنان خداست، چه مي توان گفت؟ در دوستي و ولايت‌ اولياي‌ خدا‌ پاداشي است، که از پاداش فرشتگان، به جهت اعتقاد به خليفه غايبي‌ که‌ هنوز در عدم است (حضرت آدم)، برتراست. اگر خداوند خبر از وجود آدم قبل از وجود‌ او‌ مي دهد، به منظور تکريم و بزرگداشت اوست تا زمينه اطاعت فرشتگان را‌ ايجاد‌ و آنان را در اين جهت برانگيزاند[27] (همان‌: ١٢‌).

نتيجه گيري
از ژرف انديشي مرحوم‌ صدوق‌ در‌ ذيل‌ آيه‌ سي ام سوره‌ بقره‌ (معروف به آيه خلافت)، اين نکات بديع حاصل مي شود:
١. سلامت قرآن از تحريف؛ چرا که‌ در‌ غير‌ اين فرض، پايه هر نوع استدلال به‌ قرآن‌، لرزان‌ خواهد‌ بود‌.
٢. حکمت‌ در جعل خليفه، از حکمت در خليقه (مردم) مهم تر است.
٣. واجب است خداوند، خليفه اي قرار دهد که شر دشمنانش را از دوستانش کوتاه سازد، تا‌ ولايت با آن، صحت پيدا کند.
٤. خداوند، پيامبرش را با واژه «ربک» مورد خطاب قرار داده، و اين امر، بهترين دليل بر اين امراست که خداوند خليفه را در امت او‌ تا‌ قيامت قرار خواهد داد.
٥. معصوم بودن خليفه از اين رهگذر حاصل مي شود؛ زيرا خليفه بايد نشان از مستخلف عنه (خداوند) داشته باشد و نشان مستخلف عنه معصوم، مبرا بودن‌ خليفه‌ از خطاست.
٦. تفاوت خلافت با نبوت مشخص مي شود؛ زيرا اگر مراد از خلافت، همان نبوت باشد، لازم مي آيد خداي تعالي، بنا‌ بر‌ آيه ٥٥ سوره نور، بعد‌ از‌ پيامبر اکرمص پيامبري بفرستد، که اين امر، با خاتم الانبيا بودن حضرت ناسازگار است.
٧. پاداش ولايتمداري در زمان غيبت امام مهديعج از پاداش غيبت‌ حضرت‌ آدمع برتر است؛ زيرا‌ غيبت‌ حضرت آدمع از جانب خداوند بود؛ ولي غيبت امام عصرعج از جانب دشمنان خداي تعالي است.

منابع
قرآن کريم.
١. حلي، ابن داوود (١٣٨٣). رجال ابن داود، تهران، دانشگاه تهران.
٢. حلي، ابن داوود (١٤١١ق‌). الخلاصه، قم، دارالذخائر.
٣. ذهبي، شمس الدين (١٤٠١). سير اعلام النبلاء، بيروت‌، بي‌ تا‌.
٤. صدوق، محمدبن علي (١٣٧٦). من لا يحضره الفقيه، تصحيح: علي اکبر غفاري، تهران، نشر صدوق.
٥. صدوق، محمدبن ‌‌علي‌ (١٣٩٥ق). کمال الدين و تمام النعمة، تهران، اسلاميه.
٦. صفاخواه، محمدحسين (١٣٧٦). گلچين صدوق، تهران‌، فيض‌ کاشاني‌.
٧. طوسي، محمدبن حسن (بي تا). الفهرست، نجف اشرف، المکتبة الرضوية.
٨. کليني، محمدبن يعقوب (١٤٠٧ق). الکافي‌، تهران، دار الکتب الإسلامية.
٩. نجاشي، احمدبن علي (١٣٦٥). رجال النجاشي، قم، مؤسسة النشر‌ الاسلامي.

پی نوشت ها
[1] تا آنجا که‌ بنده تفحص کردم کسي‌ قبل‌ از شيخ صدوق اين عنوان برگرفته شده از آيه قرآن را مطرح نکرده و به کار نبرده است.
[2] ر. ک: الاتقان‌ سيوطي و البرهان زرکشي و ديگر کتابهاي علوم قرآن.
[3] أنه عز و جل أراد‌ أن‌ يظهر باستعباده الخلق بالسجود لآدم (ع) نفاق المنافق و إخلاص المخلص کما کشفت الأيام‌ و الخبر‌ عن قناعيهما أعني ملائکة الله و الشيطان‌ و لو وکل ذلک المعني‌ من‌ اختيار الإمام إلي من أضمر‌ سوءا‌ لما کشفت الأيام عنه بالتعرض و ذلک أنه يختار المنافق من سمحت نفسه بطاعته‌ و السجود‌ له فکيف و أني يوصل إلي‌ ما‌ في‌ الضمائر من النفاق‌ و الإخلاص‌....
[4] أن الکلمة تتفاضل علي‌ أقدار‌ المخاطب و المخاطب فخطاب الرجل عبده يخالف خطاب سيده و المخاطب کان الله عز و جل و المخاطبون‌ ملائکة‌ الله أولهم و آخرهم و الکلمة العموم لها‌ مصلحة‌ عموم کما‌ أن‌ الکلمة‌ الخصوص لها مصلحة خصوص‌ و المثوبة في العموم أجل من المثوبة في الخصوص کالتوحيد الذي هو عموم علي عامة خلق‌ الله‌ يخالف الحج و الزکاة و سائر أبواب الشرع‌ الذي‌ هو‌ خصوص‌.
[5] اشاره به واژه «خليفه» و جانشيني او از خدا در زمين.
[6] فقوله عزوجل «و إذ قال ربک للملائکة إني جاعل في الأرض خليفة» دل علي أن‌ فيه‌ معني من‌ معاني التوحيد لما أخرجه مخرج العموم و الکلمة إذا جاورت الکلمة في معني لزمها ما لزم أختها إذا‌ جمعهما معني واحد و وجه ذلک أن الله سبحانه علم أن من‌ خلقه‌ من‌ يوحده و يأتمر لأمره و أن لهم أعداء يعيبونهم و يستبيحوا حريمهم و لو أنه عز و جل قصر الأيدي عنهم جبرا‌ و ‌‌قهرا‌ لبطلت الحکمة و ثبت الإجبار رأسا و بطل الثواب و العقاب و العبادات و لما استحال ذلک وجب‌ أن‌ يدفع‌ عن أوليائه بضرب من الضروب لا تبطل به و معه العبادات و المثوبات فکان الوجه في ذلک‌ إقامة الحدود و تحصيل الحقوق...
فوجب أن ينصب عز و جل خليفة يقصر من أيدي‌ أعدائه عن أوليائه ما‌ تصح‌ به و معه الولاية لأنه لا ولاية مع من أغفل الحقوق و ضيع الواجبات و وجب خلعه في العقول جل الله تعالي عن ذلک.
[7] حکمة الله في السلف کحکمته في الخلف لا يختلف في‌ مر‌ الأيام‌ و کر الأعوام و ذلک أنه عز و جل عدل حکيم لا يجمعه و أحد‌ من‌ خلقه نسب جل الله عن ذلک.
[8]... لو خلق الله عز و جل الخليقة خلوا من الخليفة لکان‌ قد‌ عرضهم‌ للتلف و لم يردع السفيه عن سفهه بالنوع الذي توجب حکمته من إقامة‌ الحدود‌ و تقويم‌ المفسد و اللحظة الواحدة لا تسوغ الحکمة ضرب صفح عنها.
[9] إن الحکمة تعم کما أن الطاعة تعم‌ و من‌ زعم أن الدنيا تخلو ساعة من‌ إمام لزمه أن يصحح‌ مذهب‌ البراهمة في إبطالهم الرسالة و لو‌ لا‌ أن القرآن نزل بأن محمدا ص خاتم الأنبياء لوجب کون رسول في کل وقت‌.
[10]... و بقيت‌ الصورة المستدعية للخليفة في العقل‌ و ذلک‌ أن‌ الله تقدس ذکره‌ لا‌ يدعو إلي سبب إلا‌ بعد‌ أن يصور في العقول حقائقه و إذا لم يصور ذلک لم تتسق الدعوة و لم تثبت‌ الحجة‌ و ذلک أن الأشياء تألف أشکالها و تنبو‌ عن‌ أضدادها فلو‌ کان‌ في‌ العقل إنکار الرسل لما‌ بعث الله عز و جل نبيا قط.
[11] مثال ذلک الطبيب يعالج المريض بما يوافق طباعه و لو عالجه بدواء يخالف طباعه أدي ذلک إلي تلفه فثبت أن الله أحکم الحاکمين لا يدعو‌ إلي‌ سبب إلا و له في العقول صورة ثابتة.
[12] و لقوله عز و جل «و إذ قال ربک للملائکة» الآية في الخطاب الذي خاطب الله عز و جل به نبيه (ص) لما قال ربک من أصح الدليل‌ علي‌ أنه سبحانه‌ يستعمل هذا المعني في أمته إلي يوم القيامة فإن الأرض لا تخلو من حجة له عليهم و لو‌ لا ذلک لما کان لقوله ربک حکمة و کان يجب أن يقول‌ ربهم‌....
[13] و بالخليفة يستدل علي‌ المستخلف‌ کما‌ جرت به العادة في العامة و الخاصة و في المتعارف متي استخلف ملک ظالما استدل بظلم خليفته علي ظلم مستخلفه و إذا کان عادلا‌ استدل‌ بعدله‌ علي عدل مستخلفه.
[14] فثبت أن خلافة الله توجب‌ العصمة‌ و لا يکون الخليفة إلا معصوما.
[15] أن القضية في الخليفة باقية إلي يوم القيامة و من زعم أن الخليفة أراد به‌ النبوة‌ فقد‌ أخطأ من وجه و ذلک أن الله عز و جل وعد أن‌ يستخلف من هذه الأمة الفاضلة خلفاء راشدين....
[16] لو‌ کانت قضية الخلافة قضية النبوة أوجب‌ حکم‌ الآية أن يبعث الله عز و جل نبيا بعد محمد ص و ما صح قوله‌ و خاتم‌ النبيين فثبت أن الوعد من الله‌ عز و جل ثابت من‌ غير‌ النبوة و ثبت أن الخلافة تخالف‌ النبوة‌ بوجه و قد يکون الخليفة غير نبي و لا يکون النبي إلا خليفة.
[17] و في قوله‌ عز‌ و جل خليفة إشارة إلي خليفة‌ واحدة‌ ثبت‌ به و معه إبطال‌ قول‌ من زعم أنه يجوز‌ أن‌ تکون في وقت واحد أئمة کثيرة و قد اقتصر الله عز و جل علي الواحد و لو‌ کانت‌ الحکمة ما قالوه و عبروا عنه لم يقتصر الله عز و جل علي الواحد و دعوانا محاذ لدعواهم ثم إن القرآن يرجح‌ قولنا‌ دون قولهم و الکلمتان إذا تقابلتا ثم رجح إحداهما علي الأخري بالقرآن کان الرجحان أولي.
[18] و لقوله عز و جل «و إذ قال ربک للملائکة إني جاعل في الأرض خليفة...»؛ الآية؛ معني و هو أنه‌ عز‌ و جل لا‌ يستخلف إلا من له نقاء السريرة ليبعد عن الخيانة لأنه لو اختار من لا نقاء له في‌ السريرة کان قد خان خلقه....
[19] لما استخلف الله عز و جل آدم في الأرض أوجب علي أهل السماوات الطاعة له فکيف الظن‌ بأهل‌ الأرض و لما أوجب الله عز و جل علي الخلق الإيمان بملائکة الله و أوجب علي الملائکة السجود لخليفة الله.
[20] ثم لما امتنع ممتنع من الجن عن السجود له أحل الله به‌ الذل‌ و الصغار‌ و الدمار و أخزاه و لعنه إلي يوم‌ القيامة‌ علمنا‌ بذلک رتبة الإمام و فضله.
[21] و أن الله تبارک و تعالي لما أعلم الملائکة أنه جاعل في الأرض خليفة أشهدهم علي ذلک لأن العلم‌ شهادة‌ فلزم‌ من ادعي أن الخلق يختار الخليفة أن تشهد‌ ملائکة‌ الله کلهم عن آخرهم عليه و الشهادة العظيمة تدل علي الخطب العظيم....
[22] و قول الله عز و جل «و إذ قال ربک للملائکة إني جاعل في‌ الأرض‌ خليفة‌»؛ جاعل منون صفة الله التي وصف بها نفسه و ميزانه قوله «إني خالق‌ بشرا‌ من طين»؛ (ص: ٧١.) فنونه و وصف به نفسه فمن ادعي أنه يختار الإمام وجب أن يخلق بشرا‌ من‌ طين فلما بطل هذا المعني بطل الآخر إذ هما في حيز واحد‌.
[23]... أن‌ الملائکة في فضلهم و عصمتهم لم يصلحوا لاختيار‌ الإمام‌ حتي‌ تولي الله ذلک بنفسه دونهم و احتج به‌ علي‌ عامة خلقه أنه لا سبيل لهم إلي اختياره لما لم يکن للملائکة سبيل‌ إليه‌ مع صفائهم و وفائهم و عصمتهم و مدح‌ الله‌ إياهم في‌ آيات‌ کثيرة‌ مثل قوله سبحانه «بل عباد مکرمون‌ لا‌ يسبقونه بالقول و هم بأمره يعملون» (أنبياء: ٢٦ و ٢٧) و کقوله عز و جل «لا‌ يعصون‌ الله ما أمرهم و يفعلون ما يؤمرون» (التحريم: ٦). ثم إن الإنسان‌ بما‌ فيه من السفه و الجهل کيف‌ و أني‌ يستتب له ذلک فهذا و الأحکام دون الإمامة مثل الصلاة و الزکاة و الحج و غير ذلک‌ لم‌ يکل الله عز و جل شيئا‌ من‌ ذلک‌ إلي خلقه فکيف‌ وکل‌ إليهم الأهم الجامع للأحکام‌ کلها‌ و الحقائق بأسرها.
[24] و کذلک‌ قضيته في السلف و الخلف فما قبض خليفة إلا عرف خلقه الخليفة الذي يتلوه و تصديق ذلک قوله عز و جل «أفمن کان علي بينة من ربه و يتلوه شاهد منه»؛ و الذي علي بينة‌ من‌ ربه محمدص و الشاهد الذي يتلوه علي بن أبي طالب أمير المؤمنين (ع) دلالته قوله عز و جل «و من قبله کتاب موسي إماما و رحمة»؛ و الکلمة من کتاب موسي المحاذية لهذا المعني حذو النعل‌ بالنعل‌ و القذة بالقذة‌ قوله «وواعدنا موسي ثلاثين ليلة و أتممناها بعشر فتم ميقات ربه أربعين ليلة و قال موسي لأخيه هارون اخلفني‌ في قومي و أصلح و لا تتبع سبيل المفسدين».
[25] و في‌ قول‌ الله‌ عز و جل «و إذ قال ربک للملائکة إني جاعل‌ في‌ الأرض خليفة»؛ حجة في غيبة الإمام(ع) من أوجه کثيرة؛ أحدها أن الغيبة قبل الوجود أبلغ الغيبات کلها و ذلک أن‌ الملائکة‌ ما‌ شهدوا قبل ذلک خليفة قط و أما نحن فقد شاهدنا خلفاء‌ کثيرين غير واحد قد نطق به القرآن و تواترت به الأخبار حتي صارت کالمشاهدة و الملائکة لم يشهدوا واحدا منهم‌، فکانت‌ تلک‌ الغيبة أبلغ.
[26] و في‌ قول الله عز و جل «و إذ قال ربک‌ للملائکة‌ إني جاعل في الأرض خليفة»؛ حجة قوية في غيبة الإمامع و ذلک أنه عز‌ و جل‌ لما قال «إني جاعل في‌ الأرض‌ خليفة»؛ أوجب‌ بهذا‌ اللفظ‌ معني و هو أن يعتقدوا طاعته فاعتقد‌ عدو‌ الله إبليس بهذه الکلمة نفاقا و أضمره حتي صار به منافقا و ذلک أنه‌ أضمر‌ أنه يخالفه متي استعبد بالطاعة له‌ فکان نفاقه أنکر النفاق‌... و لما‌ عرف الله عز و جل ملائکته‌ ذلک‌ أضمروا الطاعة له و اشتاقوا إليه فأضمروا نقيض ما أضمره الشيطان فصار لهم من‌ الرتبة‌ عشرة أضعاف... فقد جاء في‌ الخبر‌ أن‌ الله سبحانه قال‌ هذه‌ المقالة للملائکة قبل خلق‌ آدم‌ بسبعمائة عام و کان يحصل في هذه المدة الطاعة لملائکة الله علي قدرها و لو أنکر‌ منکر‌ هذا الخبر و الوقت و الأعوام لم يجد‌ بدا‌ من القول‌ بالغيبة‌ و لو‌ ساعة واحدة....
[27] و آخر أنها‌ کانت غيبة من الله عزوجل و هذه الغيبة التي للإمام(ع) هي من قبل أعداء الله تعالي‌ فإذا‌ کان في الغيبة التي هي من الله عزوجل عبادة لملائکته فما الظن بالغيبة التي هي‌ من‌ أعداء الله...؟ و في ولاية أوليائه أجر يربو علي أجر ملائکة الله عزوجل علي الإيمان بالإمام المغيب في العدم و إنما قص الله عزوجل نبأه قبل وجوده توقيرا و تعظيما له ليستعبد له‌ الملائکة‌ و يتشمروا لطاعته‌.